Shared posts
همرنگ
عیدی
کاش میشد بجای سه وعده روبوسی با داییبزرگه در سه مهمانی مختلف، دیگری را یکیجانانه بوسید و بس.
قصه های من و بابام ( کتاب درخواستی)
مثل لحظه ای که باغ, در ترنم ترانه شکوفا میشود, غرق در شکوفه میشود روزگارتان بهـار
لحظه هایتان پر از شکوفـه باد. سال نـو مبارک
سلام
توی این پست به درخواست یکی از دوستان کتابهای قصههای من وبابام رو میزارم...
توضیحات از ویکی پدیا
قصههای من و بابام مجموعه قصههای مصور نوشته نویسنده آلمانی اریش اُ زر است. این نویسنده که نام مستعار هنری خود را پلاوئن گذاشتهاست در سال ۱۹۰۳ در شهر پلاوئن به دنیا آمد و در ۱۹۴۴ در برلین درگذشت. این کتاب در ایران توسط آقای ایرج جهانشاهی ترجمه و توسط انتشارات فاطمی در سه جلد به چاپ رسیدهاست. کتاب قصههای من و بابام در سال ۱۳۷۷ به چاپ سیزدهم رسید. تعداد صفحات سه جلد کتاب حدود ۳۱۰ صفحهاست.
کلا داستان های قشنگیه ... من خودم هم این کتاب ها رو از کتابخونه محل گرفتم و خوندم ... البته اون موقع جوون تر بودم ... و خیلی از خوندشون لذت بردم ....

قصه های من و بابام
جلد اول: بابای خوب من لینک مستقیم .... لینک کمکی
جلد دوم: شوخیها و مهربانیها لینک مستقیم ..... لینک کمکی
جلد سوم: لبخند ماه لینک مستقیم ...... لینک کمکی
امیدوارم که از خوندنش لذت ببرین.
به یاد شهید جمشید دانایی فر

به یاد سرباز وطن، گروهبان یکم، شهید جمشید دانایی فر
remember jamshid danaei far
size: 50*70
design By: ali romani
به یاد جمشید دانایی فر
اندازه: 50*70
طراحی: علی رومانی
بسی رنج بردم
بوئینگ ۷۷۷
کج کج به گروه پونزده سالههای پر سر و صدا با کولههای رنگی و شلوارهای پاره نگاه میکنه و میگه بچههای این دوره زمونه حسابی خودشون رو گم کردن. میگم ای خانوم ما تو دنیایی زندگی میکنیم که هواپیماهای مسافرتی هم توش گم میشن، چه انتظاری از نوجوونهای تازه از تخم دراومده داری؟
The post بوئینگ ۷۷۷ appeared first on Sisteric & Mr.67.
قهرمان گمنام
دو روزی میشد که پیاده به سمت دشمن در حرکت بود. لابلای تپهها، از میان رودخانهای نه چندان عمیق، در بیشهای کمپشت، و حالا هم از دشتی خشک راهش را به سمت جنوب ادامه داده بود. از چند ماه پیش که به عنوان نیروی داوطلب به ارتش پیوست، برای چنین روزی لحظهشماری میکرد. بعدها حتما در زمرهی قهرمانان جنگی به حساب میآمد و شاید مقبرهی یادبودی هم برایش میساختند. پدر و مادر نسبتا مسناش به او افتخار میکردند و مزایایی اگر در کار بود، آنها هم بیبهره نمیماندند. فکر میکرد خیلی بهتر از آن است که بازماندهها را با دهها سوال بیجواب و حسرت و عذاب وجدان تنها بگذارد.
وقتی که از دور خاکریز دشمن را دید، حسی از شادی و دلهره در تنش موج زد. کولهاش را بر زمین گذاشت، اسلحه را به روبرو نشانه گرفت و مسیرش را ادامه داد تا به تیررس دشمن رسید. سپس تیری به سمت خاکریز شلیک کرد. هر لحظه منتظر بود تا گلولهای به تناش بخورد و کارش را بسازد. عرق روی پیشانیاش را با آستین پاک کرد و جلوتر رفت. سربازی با دوربین چشمی در دست، سرش را از خاکریز بالا آورد و با دست او را فراخواند. تیر دیگری به سمت خاکریز شلیک کرد. سرباز دشمن، شاخهای گل رز در هوا تکان داد. چند تیر دیگر شلیک کرد طوری که کمی جلوتر از دشمن بر زمین نشست. سرباز با لباسهایی خاکی و لبخندی بر لب، از جایش برخاست و به سمت او آمد. مرد اسلحه را بر زمین انداخت و منتظر ماند.
سرباز که به او رسید، گل را به سمتاش دراز کرد. مرد با تردید گرفت. سرباز دستش را بر پشت کمر او گذاشت و تا پشت خاکریز همراهیاش کرد. صدای ضعیف پیانو از دستگاه پخش جیپی که شیشههای جلویش ترک برداشته بود، شنیده میشد. سرباز گفت چند ساعتی میشود که جنگ تمام شده است. بعد به تنها سرباز دیگری که نزدیک ماشین ایستاده بود، پیوست و دو تایی شروع کردند به تمرین رقص باله. مرد همانجا ایستاده خشکش زد.
(بدون عنوان)
هر مسافری، چشمبهراهی دارد. از دل خیلی خانهها شنیده میشود «والله که شهر بیتو مرا حبس میشود»، در این ایام. هر مسافری شاید هم نداند...
50
هر سال عید که میشود میبینم که چقدر کسی زائیده. هر کس یک بچه را زده زیر بغلش و میآید توی مهمانی. بعد یکهو همه از حالت خیره شدن و پچ پچ کردن و برانداز کردن این و آن و غیبت کردن، همزمان تبدیل میشوند به حالت ووووی ووووی بدش بده من و غیره. خب یکی زائیده! یکی شوهر کرده و بعد شوهر او را کرده و بعد زائیده. ازین ساده تر هم میشود؟ هر کس اراده کند میتواند 9 ماه بعد بزاید. در واقع تنها کاری است که در این کشور میتوانید به راحتی و فقط با یک تصمیم عملی کنید. ناووو وات!؟ هیچ وقت به مغز نرمال سنتی کوچکتان خطور کرده که کسی که شوهر نکرده و شوهر او را نکرده و نزائیده میتواند به مراتب قابل ستایش تر باشد؟ خطور نکرده؟ چرا؟ چرا انقدر مغزهایتان دچار عدم خطورکردگیست؟ چرا باید 13 روز بچه هایتان از اینور هال بدوند آن طرف و هی برای ما خستگانی که مدام به مغزهایمان چیزهای تخمی و دردناک خطور میکند جیغ بزنند. چرا باید بچه هایتان بیایند وسط و هی برقصند و هی بگویند دش دش، مامان دش، خاله دش :| بعد من با این هیکل و سن و ابهت باید برای این دست بزنم و برای آن شکلک دربیاورم و به خاطرات ننه این درباره شیرین زبانیهایش در تاریخ چندِ چندِ چند گوش بدهم و هی بخندم که واااااای چقدر کودک بامزه ای زائیده ای، در حالیکه یک نفر بین این همه انسان نیست که بتوانیم با هم 2جمله مفید و جذاب رد و بدل کنیم. آن یکی هم یکهو از آنور هال داد میزند صبااااا برو خاله برات لاک بزنه :| بعد همه چشمها میگردد طرف خاله که من باشم، در حالیکه هر چه فکر میکنم میبینم مادرش خواهرم نیست، و من هم مجبورم بلند شوم بروم لاک بیاورم. بعد 35 نفر با پکیجی از انرژیهای منفی متنوع زل میزنند به تو که داری برای بچه 2ساله لاک میزنی. محض رضای خدا این چه ناخنهاییست! با ذره بین باید پیدایشان کنم، و تازه باباش هم هی از آنطرف سفارش میکند که به پوستش نزنی :| وات د فاک؟ اینجا کجاست؟ من کی هستم؟ این بود نتیجه خون شهدا؟! وقتی لاکش را میزنم تمام لباسم خیس عرق شده. انگار که جلوی 35 نفر عمل جراحی قلب باز انجام داده باشی. بعد یکی داد میزند خاله رو بوس کن بگو مرسی. یکم نگاهم میکند، و بعد بوسم میکند، و میرود. میــشــِن دان! بلند میشوم میروم توی دسشویی. زل میزنم به خودم توی آینه. نفس عمیق میکشم و برمیگردم به جمع خل و چلهای 2014. همینجور که لبخندهای تصنعیم را به همه تقدیم میکنم همزمان فکر میکنم که چقدر میخورند! مثل شرکت هیولاهاست. چشم بصیرت پیدا کردم. هر کس را به شکل یک جانور عجیب غریب میبینم. احساس میکنم همه از یک بیماری روحی ای رنج میبرند. خودم هم میبرم. رنج. من دچار بیماری روحی ایده آل گرایی مزمن هستم. همه جا چشمم مثل رادار مدام میچرخد و دنبال یک انسان ایده آل میگردد. و وقتی پیدا نمیکنم، چون بسیار در امور اجتماعی و روابط انسانی ناتوان هستم، تنها کاری که از صمیم قلب میتوانم انجام دهم بلند شدن، و به مستراح رفتن، و خیره شدن به آیینه، و نفس عمیق کشیدن است. هنوز نمیتوانم رفتار متناسب با هر لحظه و هر آدم را از خودم بروز بدهم و هنوز نمیتوانم به مغز خنگ خودم بقبولانم که هیچ لزومی ندارد که برای 4ساعت مهمانی که به هیچ وجه ابدی نخواهد بود، انقدر خودت را از درون بجوی و ریز ریز کنی و جر بدهی و ناله کنی. هنوز نمیتوانم به زمان فرصت بدهم که بگذرد. هنوز گاهی احساس میکنم مثل یک ذوزنقه افتاده ام توی شهر دایره ها و هی به زور خودم را روی ضلعهای تخمیم میکشانم این طرف و آن طرف. هنوز هر شب میروم یک گوشه، چون 4تا زاویه دارم، و قطعا توی گوشه ها حالم بهتر خواهد بود، و به این فکر میکنم که آیا من دچار بیماری زاویه داری حاد هستم؟ یا شهر دیگری در جای دیگری هست که همه موجوداتش ذوزنقه هستند؟ هنوز گاهی خودم را یک ذوزنقه زشت و تخمی تحت فشار میبینم. در حالیکه میدانم دیگر زشت است خداییش با این هیکل و ادعا و خود بزرگ بینی مفرط. زشت است که آدم نتواند گیر ندهد. و عبور کند. و دست خودش را از روی گلوی خودش بردارد، و بلند شود برود یک مقدار مهارتهای اجتماعی، و تحملش را ارتقا بدهد. زشت است. خیلی زشت است. ذوزنقه زشت.
روزِ لذیذِ بیحادثه
[...]
.
هوشنگ حسامی ـ خاطرهٔ سفرهٔ عید مادر

. . . و سال را همچنین با یاد عزیزانی که جایشان خالی، اما گرمی حضورشان در یاد و خاطرات ما زنده و روشن است به پایان میبریم. یاد آنهایی که دوست میداشتیمشان و کنارمان نیستند گرامی.
« . . . دیگر بچهها را نمیدانم. ولی من حالا چند سالی است که به یاد مادر، گل سرخی را کنار کاسۀ ماهیهای سرخ میگذارم و وقتی سال تحویل میشود گل را میبوسم. و عجیب است که بوی مادر میدهد.»
نوشتاری از «هوشنگ حسامی» را در تنظیم و گفتاری رادیویی از اینجا بشنوید.
شهر من
شهر من را یک روز خراب کردند. نوجوان نبودم هنوز که محلهای را به دور آرامگاه دانشمندی بزرگ غرب و شرق به شعاعی گسترده گشودند. اول آرامگاه فروتن بود. خاکساریاش را خاکروبه کردند. مدرسه من در محله بود. راهی میگشود از کوچههای خاکی. در آن گاهی قصابی خروسی را سر میبرید. جوی خون خروس از میان کوچه راه میافتاد. و با ما تا مدرسه میآمد. بعد همه اینها گم شد. و در خوابی مکرر به سراغ میآمد و با خود میبرد.
سین بچه بود و به مدرسه میرفت. مادرمادر بزرگش به همان مدرسه رفته بود. به نام قدیسی مسیحی بود. حیاط مدرسه خاکی بود و سین به خاکآلوده بود. روپوشش را هر روز جارو میکشیدم. جاروی برقی. حیاط را چند درخت چنار بود و چند راهب. حوضی با چند ماهی قرمز. سین به حوض میچسبید و ماهی میخواست. دستش را میکشیدم و سین دست در حوض میکرد و ماهی لیز بود. سین هم. در میرفت.
فردا حیاط را قیراندودند.
کودکی خشونت است. گاهی هجوم میآورد. اگر رویش دهی. ترا میبرد در کوچههای تنگ و تاریک و بیآخر.
دلتنگستان ـ عید یعنی زندگی
وبگردهای قدیمی حتما وبلاگ «دلتنگستان» را بهیاد دارند. در سالهای پیش از پیدایش «فیسبوک»، دوران خوشی که وبلاگستان اینچنین متروک و خالی از سکنه نشده بود، درست ده سال پیش (مارس ۲۰۰۴) این بهاریهٔ کوتاه در آن منتشر شد. حدیث نفس بود و حرف و سوز دل خیلیها از جمله من که راوی حکایت باقی باشم. آن مطلب را در همانسال گفتاری کردم و ماند تا امروز که در آستانهٔ نوروز دوباره آن را شنیدم و انگار همین دیروز بود و حرف و حسرت هنوز من و شاید خیلیهای دیگر.

«. . . اینجا عید هم گران است، هم نایاب است. جنسش هم مرغوب نیست. نه طعم دارد، نه رنگ و نه بوی سر پل تجریش را میدهد. یادم باشد این بار که به خانه آمدم، مقداری عید بیاورم. برای زندگی لازم است. عید یعنی زندگی. . .»
نوشتاری از نویسندۀ وبلاگ «دلتنگستان» را در اجرایی رادیویی از اینجا بشنوید.
.
.
.
۱۰۱۲. مگاپلیسهای الحادی
پیش از طلوع؛ چندساعت پیش از طلوع
مثل برف، که سوز سرمایش زودتر از راه میرسید، "جعفری" آدمی بود که نامهاش از خودش زودتر میرسید. یکبار نوشته بود که «حال ما خوب است» اما وقتی که نامه را باز میکردند، جعفری دیگر خوب نبود، درواقع اصلن نبود دیگر. نامهاش، بعد از خبرش آمده بود.
2Fy

See more beautiful photos:
- D'Arcy (2013-8-17 21:42:58)
- ❤feifei (2013-8-17 21:39:55)
- O (2013-4-28 22:27:40)
- By Ariel Renae (2012-10-19 21:40:10)
- to find innocence ii (2012-5-13 15:55:37)
- bonnie (2012-3-12 20:56:0)
زادگاه روح
* غزاله، دختر شاهرخ مسکوب
شاهرخ مسکوب / روزها در راه
دیش ماهواره روی پشت بام مسجد !
ارسالی از ابالفضل
محتوای مشابه
(۲۰)خوشم نیامد
(۱۰)پست های پیشنهادی
نوشته دیش ماهواره روی پشت بام مسجد ! اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-112.biz 20 پدیدار شد.
تف به این زندگی !
ارسالی از ابالفضل
محتوای مشابه
- عکس های منتخب امروز – ۳۰ بهمن ۹۲
- منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۵ دی
- منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۷ بهمن
- منتخب زیباترین ها : عکس دختران ایرانی – ۱۲ اسفند
- عکس های خنده دار و جالب فقط در ایران – دوازده بهمن
- در پاسخ به “فرزند بیشتر ، زندگی شاد تر”: در زندگی خصوصی ما دخالت نکنید، اشتغال ایجاد کنید، دزدی نکنید، دروغ نگویید
- عکس های در لحظه – ۱۳ اسفند – ۳۱ عکس
- عکس های در لحظه – ۱۵ اسفند – ۳۲ عکس
- ۴۲ عکس جالب و خنده دار از آدم های جالب و خنده دار در وسایل نقلیه عمومی
- زندگی زیباست… از آن لذذذذت ببرید – چهل عکس
- به چشم هایتان ایمان نداشته باشید – ۱۲ بهمن
- ماجراجویی جالب یک زن و شوهر هنگام رابطه نزدیک زناشویی !
- منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۴ دی
- منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۸ اسفند
- منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۳ دی
- داغترین زمستان در المپیک زمستانی روسیه
- چطور خودمان با خودمان عشق ورزی کنیم …
- عکس های جالبی از هتلی برای دیدن شیرها در آفریقای جنوبی
- عکس های جالبی از تهاجم روسیه به کریمه
- انتشار عکس های شکارچیان ایرانی : این قسمت شکار با ابهت ترین حیوان حیات وحش ایران
- زمستان زیبا
- منتخب زیباترین ها : عکس دختران ایرانی – ۱۳ اسفند – ۳۰ عکس
- منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۵ اسفند
- عکس های سورئال یک دختر ۲۳ ساله
- منبر مجازی
(۲۴۵)خوشم نیامد
(۱)پست های پیشنهادی
نوشته تف به این زندگی ! اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-112.biz 20 پدیدار شد.
دوستی که «تا» نداره! (شُکلات)

گفت: دوستیم؟
گفتم: دوستِ دوست.
گفت: تا کجا؟
گفتم: دوستی که «تا» نداره.
چند سال پیش نوشتاری به دستم رسید از «زری نعیمی» با عنوان «شکلات». آن نوشتار گرچه ساخت و پرداختی دقیق و پخته نداشت، ولی با این وجود در گوهر خود از حس و حال و صمیمیتی صادقانه و پاک برخوردار بود که در نهایت به دل مینشست. شاید چون از دل برآمده بود. بشنوید شاید به دل شما هم نشست.
« شکُلات »
نوشته: زری نعیمی
با صدای: راوی حکایت باقی
اجرا: پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۶
![Validate my Atom 1.0 feed [Valid Atom 1.0]](valid-atom.png)


