Shared posts

03 Feb 10:58

توماس قدیس و پرواز خر!

by noreply@blogger.com (Hamed Abdi)


امبرتو اکو (Umberto Eco) در مقاله‌ی خود با عنوان «توماس قدیس و بازاندیشی مذهب کاتولیک» می‌نویسد:

توماس، مردی فربه و متفکر که در مدرسه در سکوت یادداشت برمی‌داشت، با حالتی نه چندان تیزهوش، مورد تمسخر همکلاسی‌های خود بود.
روزی در صومعه، کشیشی شوخ‌طبع گفت: «بیرون خری در حال پرواز است»
توماس از جا پرید و در میان خنده‌ی حاضران بیرون رفت تا آن را ببیند. اما او ابله نبود و هنگام بازگشت گفت به نظرش پرواز یک خر بیشتر به حقیقت نزدیک است تا دروغ‌گویی یک کشیش!
و کشیشان از آن پس حساب کار خود را کردند.


++++++++++
پ.ن ۱: کلا از این امبرتو اکو خوشم میاد.
پ.ن ۲: شما می‌تونید جای واژه‌ی «کشیش» هر چی که دلتون خواست بگذارید. (البته شرطش اینه که در دروغ‌گویی، کم از کشیش‌های آن روزگار نداشته باشن!)


04 Dec 19:32

خوب و بدِ اخلاقی: جغرافیای مقدماتیِ نظریه‌ها

by کاوه لاجوردی


[این متنِ تقریبیِ صحبتِ من در چهارمین همایشِ مهرِ مولانا در مهرِ ۱۳۹۳ است. قرار بوده است تصویری کلّی از بحث‌های فلسفه‌ی اخلاق به‌دست بدهم. بحثْ کاملاً مقدماتی است و در موردِ هر قسمت‌اش می‌شود در هر کتابِ مقدماتی (مثلاً در کتابِ ریچلز) توضیحاتِ بسیار مفصل‌تری یافت.]


بیایید با این فرض شروع کنیم:

(۱)     قتل بد است.

این جمله احتمالاً در نظرِ بسیاری از ما صحیح است. اما اگر نگرانِ این هستید که (۱) به این صورتی که بیان شده حکمِ صحیحی را بیان نمی‌کند و احتیاج به ذکرِ شرایطی هست، آن شرایط را به حکم اضافه کنید. یا اگر معتقدید که نمی‌شود حکمِ کلّی صادر کرد، موردِ خاصی از قتل را در نظر بگیرید که به نظرتان کارِ بدی بوده است—مثلاً کشتنِ قابیل هابیل را. به هر حال،‌ موضوعِ بحثِ ما این نیست که آیا و در چه شرایطی قتل بد هست یا بد نیست؛ بحثِ ما در این است که اگر (۱)حرفِ صحیحی را بیان می‌کند، صحّتِ این حرف از کجا می‌آید.

منظورم این نیست که چطور به صحّتِ این حرف پی‌می‌بریم: منظورم این نیستکه صحیح‌بودنِ حکمِ (۱) را از کجا می‌دانیم. سؤالِ "از کجا می‌دانیم؟"، وقتی که در موردِ احکامی شبیهِ (۱) مطرح بشود، سؤالی مهمی است در بخشی از فلسفه که به آن معرفت‌شناسیِ اخلاقمی‌گویند، و ما امروز به آن نمی‌پردازیم. سؤالِ ما این است که، با این فرض که (۱) صحیح است، صحیح‌بودن‌اش ناشی از چیست. مثلاً (۱) را مقایسه کنید با

(۲)     زمین به دورِ خورشید می‌چرخد.

بیایید این را مفروض بگیریم که جمله‌ی (۲) گزاره‌ی صحیحی را بیان می‌کند. در این صورت روشن است که صحیح‌بودن‌اش از کجا می‌آید: در عالمِ واقع، زمینی هست و خورشیدی، و فی‌الواقع زمین به دورِ خورشید می‌گردد—صحتِ (۲) ناشی از این است که دارد چیزی می‌گوید که با واقعیتِ عینی مطابقت دارد. و (۲) صحیح است اگر خوش داشته باشیم اگر نه، و صحیح است اگر قبول‌اش داشته باشیم اگر نه. سؤالِ ما این است که (۱)، به فرضِ صحّت، آیا مثلِ (۲) است؟ آیا عملِ قتل فی‌الواقع ویژگیِ بدبودن را دارد؟‌ آیا اینکه قتل بد است حقیقتی است عینی و مستقل از باورها و سلیقه‌های ما؟ و اصلاً چه چیزی باعث می‌شود که عملی بد باشد؟

با نادیده‌گرفتنِ بعضی ظرایف، اگر کسی قائل به این باشد که جمله‌های بیان‌کننده‌ی داوری‌های اخلاقی—مثلِ جمله‌ی (۱)—صدق‌وکذب‌شان مستقل از باورها و سلیقه‌های ما است، می‌گوییم که چنین کسی در اخلاق واقع‌گرا است. [توجه کنید که در اینجا "واقع‌گرا" کمابیش اصطلاحی فنّی است و مثلاً این‌طور نیست که کسی که می‌گوید "من واقع‌گرا هستم" دارد خودستایی می‌کند!]

آیا می‌شود در اخلاق واقع‌گرا نبود؟ بله. یک راه‌اش—و راه‌های دیگری را هم اجملاً ذکر خواهم کرد—این است که معتقد باشیم که افراد وقتی داوری‌های اخلاقی‌شان را بیان می‌کنند نهایتاً دارند از سلیقه‌ی خودشان گزارش می‌کنند. مثلاً معتقد باشیم که اگر اسد صادقانه (۱) را اظهار می‌کند، در تحلیلِ نهایی دارد می‌گوید که او (اسد) از قتل خوش‌اش نمی‌آید، یا وقتی اسد صادقانه اظهار می‌کند که انفاق خوب است، در تحلیلِ نهایی دارد می‌گوید که او (اسد) از انفاق خوش‌اش می‌آید. به این موضع در موردِ گزاره‌های اخلاقی—یعنی موضعی که بر آن است که اخلاق نهایتاً به چیزی شبیه به زیبایی‌شناسی تقلیل می‌یابد—می‌گویند ذهنیت‌گرایی.

آیا ذهنیت‌گرایی نظریه‌ی درستی در موردِ اخلاق است؟ یک نقدِ مشهور بر این نظریه این است که اگر ذهنیت‌گرایی درست می‌بود آنگاه اختلافِ نظر در اخلاق بی‌معنا یا دست‌کم بی‌اهمیت می‌بود. اگر زهره بگوید "من بستنیِ وانیلی دوست دارم"، احمقانه به‌نظر می‌رسد که مریم در جواب بگوید "اشتباه می‌کنی، چون من (مریم) بستنیِ وانیلی دوست ندارم"! اما احمقانه به‌نظر نمی‌رسد که زهره بگوید "سقطِ جنین مجاز است" و مریم در جواب بگوید "اشتباه می‌کنی". پس نقدِ مشهور این است که ذهنیت‌گرایی از عهده‌ی توضیحِ اختلافِ نظرِ اخلاقی برنمی‌آید.

حالا ذهنیت‌گرا می‌تواند بگوید—و احتمالاً‌ از عهده بیاید برون—که اختلافِ نظر در اخلاق فرقِ ماهوی‌ای با اختلافِ نظر در زیباییِ آبی و قرمز ندارد، یا می‌تواند نظریه‌اش را پخته‌تر کند. من قصد ندارم در موردِ ذهنیت‌گرایی بیشتر از این توضیح بدهم، چرا که اصولاً هدف‌ام از این صحبت نه غور در ذهنیت‌گرایی (یا هیچ‌کدام از نظریه‌های دیگر در فلسفه‌ی اخلاق)، بلکه به‌دست‌دادنِ تصویری کلّی از جغرافیای فلسفه‌ی اخلاق است. نکته‌ی دیگری می‌گویم و بعد چند نظریه‌ی واقع‌گرا را معرفی می‌‌کنم.

اول اینکه نظریه‌ی غیرواقع‌گرای دیگری هست که شاید بشود آن را شکلِ کلّی‌تری از ذهنیت‌گرایی انگاشت. طبقِ این نظریه که به آن نسبی‌گراییِ فرهنگیمی‌گوییم، درستی و نادرستیِ هر حکمِ اخلاقی تابعی است از هنجارهای جامعه‌ای که گوینده عضوِ آن است. مثلاً مدافعِ این نظریه شاید بگوید که رابطه‌ی جنسی در خارج از دایره‌ی ازدواج در بعضی جوامع اخلاقاً بد است حتی اگر با رضایت و میلِ طرفین باشد، و در بعضی جوامع اخلاقاً مجاز است—مطابقِ نسبیت‌گراییِ فرهنگی، این همه‌ی چیزی است که در موردِ خوب یا بدبودنِ اخلاقیِ رابطه‌ی جنسیِ خارج از ازدواج می‌شود گفت. از این جهت شاید بشود نسبی‌گراییِ فرهنگی را حالتِ کلّی‌ترِ ذهنیت‌گرایی انگاشت که شاید به‌نظرمان برسد که ذهنیت‌گراییْ همان نسبی‌گراییِ فرهنگی است در حالتِ خاصی که "جامعه"ی مرجع فقط از یک نفر تشکیل شده باشد. انتقادِ بسیار مشهور به نسبی‌گراییِ فرهنگی این است که اگر این نظریه درست باشد آنگاه مقایسه‌ی جوامعِ مختلف از منظرِ اخلاق بی‌معنا خواهد بود، و تلاش برای تغییر‌دادنِ هنجارهای جامعه هم بی‌وجه خواهد بود. من نمی‌خواهم به این ایراد جواب بدهم، و فقط مایل‌ام موعظه‌وار بگویم که به نظرم برای جدّیت در یاد‌گیری، آفتی است که گمان کنیم نظریه‌ی فلسفی‌ای در حدِ نسبی‌گرایی در اخلاق را (که فیلسوفانِ فحلی مدافعِ آن هستند) می‌توان در دو سطر رد کرد—آفتی به بدیِ اینکه کسی گمان کند می‌تواند تکامل یا مارکسیسم یا لیبرالیسم یا بنیادگرایی را در دو دقیقه رد کند.

پس یک راهِ واقع‌گرانبودن در اخلاق این است که ذهنیت‌گرا باشیم. راه‌های دیگری هم هست که به یکی‌شان خواهیم پرداخت؛ اما فعلاً‌ کمی به واقع‌گرایی بپردازیم. یادمان هست که یک مؤلفه‌ی واقع‌گراییْ اعتقاد به این است که صحّت و سقمِ احکامْ مستقل از باورهای ما است. یک نمونه از نظریه‌ای واقع‌گرا در اخلاق چیزی است که به آن نظریه‌ی فرمانِ الهیمی‌گوییم. مطابقِ شکلی ابتدایی از این نظریه، خوبی و بدیِ اخلاقی نهایتاً مبتنی است بر فرمانِ الهی: اینکه خداوند ما را از چه نهی کرده باشد و به چه مأمور کرده باشد. اجازه بدهید کمی بیشتر توضیح بدهم—و بخش‌هایی از این توضیح ممکن است با همه‌ی شکل‌های این نظریه سازگار نباشد. [غیر از آنچه درباره‌ی ستودنِ خداوند خواهم گفت، شرحِ من از این نظریه عمدتاً مبتنی است بر نوشته‌ی مایکل آستین.]

فرض کنیم خدایی هست و شریعتی برای ما فرستاده است که بدونِ ابهام در موردِ هر عملی می‌‌گوید که آن عمل مجاز هست یا نه (و بالاخص در موردِ هر عمل این را هم می‌گوید که واجب یا حرام هست یا نه). فرض کنیم خداوندْ عقوبت‌کننده و پاداش‌دهنده هم هست و لذا مثلاً اگر کارِ حرامی انجام دهیم مجازات‌مان خواهد کرد. بالاخره اینکه فرض کنیم که احکامِ این شریعت دقیقاً با اخلاق—هر چه که هست—تطابق دارند: اگر دروغ فی‌الواقع بد است، در این صورت در شریعتِ ما هم دروغ‌گفتن حرام است. حالا سؤال—سؤالی که دست‌کم از زمانِ افلاطون در قرنِ چهارمِ پیش از میلاد مطرح بوده است—این است: آیا کارهای اخلاقاً بد، بد هستندچون خداوند ما را از آنها نهی کرده، یا اینکه خداوند ما را از کارهایی نهی کرده چون آن کارها اخلاقاً بد هستند؟ یعنی سؤال این است که تقدّم با کدام است: آیا با بدیِ خودِ افعال است، یا با فرمانِ خداوند؟ نظریه‌ی فرمانِ الهی می‌گوید که تقدّم با فرمانِ الهی است—یعنی، مطابقِ این نظریه، اعمال به خودیِ خود خوب یا بد نیستند، بلکه خوبی یا بدی‌شان نتیجه‌ی این است که خداوند در موردشان چه گفته است؛ و اینکه خداوند در موردشان چه گفتهناشی از ویژگی‌های خودشان نیست(اگر فرمانِ الهی ناشی از—و ناظر به—ویژگی‌های اعمال می‌بود، در آن صورت دیگر تقدّم با فرمانِ الهی نبود). به بیانی استعاری‌تر، این نظریه می‌گوید که اعمال به خودیِ خود فاقدِ حیثیتِ اخلاقی هستند، و خداوند، بی توجه به ویژگی‌های عمل‌ها، به آنها برچسبِ "خوب" یا برچسبِ "بد" زده است. (این بحثِ، با عنوانِ حسن و قبحِ ذاتیِ اعمال، در تمدنِ اسلامی هم معرکه‌ی آراء بوده است. می‌توان حدس زد که در اسلام و مسیحیت، یک انگیزه برای گرایش به نظریه‌ی فرمانِ الهی این بوده باشد که می‌خواسته‌اند خداوند فعّالِ ما یشاء باشد و مجبور به تبعیت از اخلاق نباشد. حتی در موردِ‌ منطق هم متألهانی معتقد بوده‌اند که منطقْ خداوند را محدود نمی‌کند.)

برای تقریب به ذهن، این تمثیل را در نظر بگیرید. ریاضی‌دانی به من می‌گوید که فلان حکمِ ریاضی صحیح است. می‌دانم که او به موضوع اشراف دارد و بی‌ابهام صحبت می‌کند و قصدِ گمراه‌کردنِ مرا ندارد. حالا من معتقدم که او می‌گوید که آن حکمِ ریاضی صحیح است چون واقعاً آن حکم صحیح است—اصلاً باور ندارم که صحّتِ آن قضیه‌ی ریاضی ناشی از این است که ریاضی‌دان می‌گوید که صحیح است. دست‌کم در تلقیِ متداول از ریاضیات، نقشِ ریاضی‌دان در اینجا فقط کشف و اطلاع‌رسانی است: چیزی نظیرِ نظریه‌ی فرمانِ الهی در این حیطه درست نیست. اما در موردِ رابطه‌ی اخلاق و خداوند، فیلسوفان و متکلمانی (قدیس توماس آکوئیناس در قرنِ سیزدهم، و رابرت ادمز از معاصران) از نظریه‌ی فرمانِ الهی دفاع کرده‌اند.

این نظریه البته مزایای آشکاری دارد. مثلاً اینکه مبنای مابعدالطبیعیِ روشنی برای خوبی و بدیِ اخلاقی به‌دست می‌دهد (با این فرض که خودِ مفهومِ خداوند مفهومِ‌ روشنی است)، و اینکه به یک سؤالِ قدیمی—که آن هم دست‌کم از زمانِ‌ افلاطون مطرح بوده است—جواب می‌دهد: سؤالْ این است که چرا باید اخلاقی باشیم،‌ و جوابِ این نظریه می‌تواند این باشد:‌ برای فرار از عِقاب. (البته با این ایده آشنا هستیم که اخلاقی‌بودن با انگیزه‌ی فرار از مجازاتْ حاکی از منشِ چندان باکلاسانه‌ای نیست.)

اما انتقادی مشهور به این نظریه. فرض کنیم کاری اخلاقی/واجب باشد و خداوند هم به آن فرمان داده باشد. نظریه‌ی فرمانِ الهی می‌گوید که خوبیِ‌ این عملْ نتیجه‌ی فرمانِ خداوند است. اما این حرف مستلزمِ این است که اگر خداوند دستور بدهد که نوزادان را شکنجه کنیم، در این صورت شکنجه‌کردنِ نوزادان اخلاقاً واجب خواهد بود—یا اگر چنان دستور می‌داد، شکنجه‌‌کردنِ نوزادان واجب می‌شد. و این چیزی است که پذیرش‌اش برای بسیاری از ما دشوار است. (ممکن است در جوابِ این اشکال گفته شود که شاید علمِ ما ناقص باشد و در آن فرمانِ فرضیِ الهی خیری باشد. اما اشتباه نکنیم: مسأله‌ی ما مسأله‌ی معرفت‌شناسی نیست. همه می‌پذیریم که ما ممکن است در موردِ خیر و شرّ جاهل باشیم؛ اما مدافعِ نظریه‌ی فرمانِ الهی نمی‌تواند بگوید که شاید در شکنجه‌کردنِ نوزادان خیری باشد که ما از آن آگاه نیستیم، چرا که در این صورت باید بگوید که آن خیر مقدّم بر فرمانِ الهی است. به یاد بیاوریم که نظریه‌ی فرمانِ الهی خداوند را در موردِ اخلاق نه صرفاً اطلاع‌دهنده، که تعیین‌کننده می‌داند.)

پس اعتراضْ این است که تصویری که این نظریه از اخلاق به‌دست می‌دهد تصویری است که اصطلاحاً مِن‌عندی و دلبخواه است: مطابقِ این نظریه، اگر شکنجه‌کردنِ نوزادان اخلاقاً بد باشد این بدی به این سبب است که خداوند چنین گفته؛ اما در این اخلاقی‌بودن هیچ نکته‌ی عمیقی نیست—خداوند می‌توانست عکسِ این را فرمان بدهد. برخی (نظیرِ ویلیام اهلِ اُکام) نتیجه‌ را پذیرفته‌اند و گفته‌اند که اگر خداوند فرمان به قتل و زنا می‌داد، در آن صورت قتل و زنا مجاز و بلکه واجب ‌می‌بود. با این حال، به نظر می‌رسد که ایراد جدی باشد.

شاید گمان کنیم که مدافعِ این نظریه می‌تواند با استناد به چیزی نظیرِ فطرت یا طبیعتِ انسانی توضیح بدهد که اخلاق خیلی هم من‌عندی نیست: خداوند ما را با نهاد و سرشتی آفریده است، و این نهاد و سرشت چنان است که قتل و زنا مانع از شکوفایی‌مان می‌شود—قتل و زنا برایمان بد است، درست همان‌طور که نوشیدنِ بنزین برایمان بد است. اخلاق ناظر است به چیزهایی که برای شکوفاییِ ما لازم یا مفید است، و اینها نهایتاً ریشه در فرمانِ الهی دارد، چرا که خداوند می‌توانست ما را با نهادِ دیگری بیافریند و در آن صورت چیزهای دیگری برای ما مفید یا لازم می‌شد... اما حالا این ایرادِ خاص را رها کنم و به چند نکته‌ی دیگر در موردِ نظریه‌ی فرمانِ الهی بپردازم.

یکی اینکه ایرادِ دیگری که بر نظریه گرفته‌اند این است که اگر خوب و بدی نهایتاً مبتنی باشد بر خواستِ خداوند، در آن صورت غریب است که خداوند را بستاییم: اگر خوب دقیقاً همانی باشد که خداوند فرمان می‌دهد، در آن صورت غریب است که بگوییم خداوند خوب است. این ایرادِ‌ مشهوری است، اما شاید خوب باشد که تأمل کنیم: شاید واقعاً ستودنِ خداوند در حیطه‌ی اخلاق غریب باشد! مشخصاً، به نظرم پرسیدنی است که آیا در قرآن هرگز خداوند خوب خطاب شده است یا نه—منظورم چیزی نظیرِ وصفِ "بهترینِ آفرینندگان" نیست؛ منظورم خوبی و بدیِ اخلاقی است.

دوم اینکه استدلالِ‌ بهتری سراغ داریم بر ضدِ‌ نظریه‌ی فرمانِ الهی. این استدلال از کای نیلسن است. نیلسن می‌پذیرد که اطاعت از صاحبِ قدرت البته کاری است که به احتیاط نزدیک‌تر است؛ اما اینکه بگوییم این کار اخلاقیهم هست منوط است به اینکه پذیرفته باشیم که آن صاحبِ قدرتْ اخلاقاً خوبهم هست. پس اگر بنا باشد که اطاعت از فرمانِ الهی را اخلاقاً خوب/واجب بدانیم، باید معتقد باشیم که خداوند خوب است. حالا البته فردِ خداباور این را قبول دارد، اما نیلسن می‌خواهد مبنای این قبول را بداند. دین‌باور شاید دلیل‌اش این باشد که کتابِ مقدس این را گفته یا مسیح تجلّیِ خوبیِ خداوند است یا در جهان شواهدی برای خوبیِ خداوند هست. اما اگر خداباور اینها را بگوید، آنگاه دارد عملاً می‌گوید که برای خوبی معیاری دارد که منطقاً مستقل از خداوند است—وگرنه چطور می‌شد گفت که اینها شاهدی است بر خوبیِ خداوند؟ راهِ دیگری که نیلسن متصور می‌شود این است که خداباور بگوید که جمله‌ی "خداوند خوب است" تحلیلی است و درستی‌اش نتیجه‌ی معنایش است: چیزی را نمی‌شود "خداوند" خواند اگر که آن چیز خوب نباشد. اما حالا مشکل این خواهد بود که برای اینکه چیزی را خداوند بدانیم باید نقداً درکی از خوب‌بودن داشته باشیم. پس باز هم خوبی باید مستقل از خداوند باشد.


به دو نظریه‌ی واقع‌گرای دیگر اشاره کنم—میزانِ پرداختنِ من به این دو نظریه اصلاً نشان‌دهنده‌ی نفوذ و عمقِ این دو (مخصوصاً در قیاس با نظریه‌ی فرمانِ الهی) نیست.

اول، طیفی از نظریات که همگی ذیلِ عنوانِ نتیجه‌گراییمی‌آید. مطابقِ این طیف از نظریه‌ها، همه‌ی آنچه در اخلاقی‌بودن یا اخلاقی‌نبودنِ عمل مدخلیت دارد نتایجِ آن عمل است. مثلاً یک نوع نتیجه‌گرایی معتقد است که کاری اخلاقی یا بلکه واجب است که بیشترین میزانِ ممکنِ آزادی را در جهان ایجاد کند. معروف‌ترین نمونه‌ی نتیجه‌گرایی نظریه‌ای است که ساخته‌ی جِرِمی بنتام و جان ستیوارت میل است و به فایده‌گرایی معروف است. طبقِ نظرِ بنتام و میل، هدفِ اخلاق این است که خوشبختی را در جهان زیاد کند، و فقط آن ویژگی‌هایی از اعمال در تعیینِ اخلاقی‌بودنِ آن نقش دارند که ناظر به نتایجِ عمل باشند. طبقِ این نظر، همه‌ی افراد یکسان‌اند، و از بینِ عمل‌هایی که می‌توانم انجام بدهم، عملی اخلاقی (یا بلکه واجب) است که بیشترین میزانِ لذت را ایجاد کند. پس اگر امر دائر باشد بینِ اینکه عملِ الف را انجام بدهم یا عملِ ب را، چیزی که مهم است این است که کدام‌یک از این دو میزانِ بیشتری از لذت را برای افرادِ بیشتری پدید می‌آورَد، و نه چیزِ دیگری. حالا اینکه این جمعِ جبریِ آلام و لذائذ را چطور می‌شود محاسبه کرد سؤالی است که اگرچه مهم است، سؤالی است معرفتی؛ اینکه گفتم، جوابِ میل و بنتام است به اینکه خوبی و بدی از کجا می‌آید.

فایده‌گرایی نظریه‌ی بسیار پرنفوذی است و به‌نظر می‌رسد که دیدِ تازه‌ای را در موردِ اخلاق مطرح می‌کند (و به یاد بیاوریم که بنتام و میل هر دو مصلحِ اجتماعی بوده‌اند). بسیاری اوقات استدلال‌های اخلاقیِ ما—یا دست‌کم استدلال‌های ما در مقامِ قانونگذار—فایده‌گرایانه است. اما انتقادهای شدیدی هم به فایده‌گرایی (و کلّاً به نتیجه‌گرایی) وارد کرده‌اند، از جمله اینکه مفهومِ حقِّ فرد را به‌رسمیت نمی‌شناسد.

در نقطه‌ی مقابلِ نتیجه‌گرایی، وظیفه‌گرایی قرار دارد، که باز هم طیفی از نظریات است. احتمالاً مشهورترین نمونه‌ی وظیفه‌گرایی در غرب ایمانوئل کانت است که سعی می‌کند خوب و بدِ اخلاقی را به عقلانیت (و نیز به اختیار و خودآیینی فرد و ارزشِ انسانیِ افراد) تحویل کند. در وظیفه‌گراییِ کانتی، کارهایی هست که انجام‌اش بر ما واجب است، حتی اگر به قیمتِ جانِ افراد تمام شود—مثلاً، طبقِ مثالِ مشهوری که خودِ کانت هم درباره‌اش تصریح دارد، دروغ‌نگفتن واجب است حتی اگر بشود با دروغ‌گفتن جانِ فردِ بی‌گناهی را نجات داد.

وقت به ما اجازه نمی‌دهد که بیش از این به این نظریه‌ها بپردازیم یا نظریه‌های دیگری را مطرح کنیم. خلاصه اگر بخواهیم بکنیم، می‌شود این‌طور گفت که نظرها در موردِ اخلاق را می‌شود به واقع‌گرا و غیرواقع‌گرا تقسیم کرد. مطابقِ‌ نظریه‌های واقع‌گرا، جمله‌های حاویِ داوری‌های اخلاقی (مثلِ جمله‌ی (۱)) فی‌الواقع و مستقل از باورها و خواست‌های ما صادق یا کاذب‌اند. نظریه‌ی فرمانِ الهی و فایده‌گراییِ بنتام-میل و وظیفه‌گراییِ کانت سه نمونه‌ی نظریه‌های واقع‌گرا هستند. هم نظریه‌های واقع‌گرای دیگری وجود دارند، و هم اینها که گفتم نسخه‌های متعدد دارند.

یک راهِ واقع‌گرانبودنْ انکارِ این است که خوبی و بدیِ اخلاقی مستقل از باورها و خواست‌های ما است—ذهنیت‌گرایی این راه را می‌رود. راهِ دیگری که فرصت نمی‌کنیم به آن بپردازیم این است که بگوییم که جمله‌ای مثلِ (۱)، علی‌رغمِ ظاهرش، فی‌الواقع خبری نمی‌دهد بلکه دارد در موردِ کاری امر یا نهی می‌کند. پس مثلاً جمله‌ی (۱) فی‌الواقع یعنی قتل مکن. انکارِ خبری‌بودنِ (۱) یکی از مشخصه‌های طیفی از نظریه‌های غیرواقع‌گرا است، که هر یک از نظریه‌های این طیف را یک نظریه‌ی غیرشناختیمی‌گویند. روشن است که این نوع برخورد با موضوع اصولاً بحثِ صدق و کذب را از موضوعیت می‌اندازد ("برف سفید است" صادق یا کاذب است، اما "قتل مکن"، که جمله‌ای امری است، نه صادق است نه کاذب). اما فرصتِ ما تمام شده است.
17 Nov 10:25

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

نیمه‌شب است. خوابیده‌ایم. خواهرم لالایی می‌خواند. لالایی که نه؛ مرضیه خوانده، شعر از رهی است. راستش، "دیدی که رسوا شد دلم" است. ول‌کن هم نیست. من هم شکایتی ندارم. هرکس درد و حکایت خودش را دارد. بگذار بخواند. بگذار نخوابم.

10 Nov 10:27

سؤال ملغوم

by کاوه لاجوردی



به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری فارس، سفیر عربستان سعودی در آمریکا در اظهار نظری عجیب حمله با بمب‌های خوشه‌ای به یمن را «کتک زدن همسر» مقایسه کرد.
«عبدالله بن فیصل» که در جمع خبرنگاران صحبت می‌کرد، با این مقایسه تلاش کرد تا از پاسخ به سوال خبرنگار پایگاه «اینترسپت» که از او پرسید «آیا عربستان حمله با بمب‌های خوشه‌ای به یمن را متوقف می‌کند؟»، طفره رود.
این مقام سعودی با خنده گفت: «این سوال مثل این است که بپرسید که آیا از کتک زدن همسرت دست برمی‌داری؟»

آقای سفیر دارد می‌گوید که سؤالِ شما جهت‌دار است، و مثالی که به‌کار می‌برَد در زبانِ انگلیسی مشهور است. فرض کنید از کسی می‌پرسید "آیا کتک‌زدنِ همسرت را متوقف کرده‌ای؟" سؤال‌شونده اگر بگوید بله و اگر بگوید نه، در هر دو صورت این پیش‌فرض را پذیرفته است که دست‌کم در زمانی همسرش را می‌زده است. در بعضی لغت‌نامه‌ها هم این جمله عیناً آمده است، با توضیحی نزدیک به همین که عرض کردم.

کمترین علاقه‌ای به حکومتِ پادشاهیِ عربستانِ سعودی ندارم. فاجعه‌ی حجِ ۱۴۳۶ هنوز تازه است، و یمن را هم روزانه می‌بینیم؛ اما شاید بد نباشد پیش از آنکه خبری که خوانده‌ایم یا فیلمی که در یوتیوب دیده‌ایم را در بولتن‌مان منتشر کنیم یا در توئیتر بگذاریم و با بازخوردهای عرب‌ستیزانه‌اش شاد شویم، مطمئن بشویم که زبانِ انگلیسیِ به‌کاررفته را فهمیده‌ایم.

13 Oct 20:44

مواظب خودت باش

by Ayda

مواظب خودت باش via ايستاده در رنگين كمان

حسرت صحبت دوباره با یک عزیز از دست رفته چیز عجیبی نیست.

امروز داشتم به یک پادکست گوش می کردم درباره سوگواری ژاپنی ها بعد سونامی 5 سال پیش. ظاهرا مدتی قبل از این واقعه یک مرد ژاپنی به اسم ایتارو یک باچه تلفن مصنوعی بر فراز یک تپه در شهر کوجکش درست کرده بوده برای اینکه با پسر دایی جوانمرگ شده اش که خیلی بهش نزدیک بوده حرف بزند. این تلفن حتی تا حدی معروف هم می شود. بعد از سونامی ژاپن یک دفعه آدم های زیادی می آیند که با عزیزان درگذشته یا گمشده شان حرف بزنند. آمار کشته شده های سونامی ژاپن بیش از 19000 نفر است که تقریبا 4 برابر تعداد قربانیان حمله 11 سپتامبر است، و این در کنار 2500 نفر است که هنوز گمشده اند.

اولش برایم عجیب بود که این ایده اینقدر جدی گرفته شده. بعد پادکست توضیح می دهد که از دید ژاپنی ها که بیشتر بودایی هستند ارتباط مرده بعد از مرگ بلافاصله با دنیا قطع نمی شود. اینقدر که آدم ها برای عزیزان مرده شان در خانه جایگاه دارند و حتی هر روز غذا کنار می کذارند تا نشان بدهند به یادشان هستند. به علاوه معتقدند که مرده اگر ببیند که خانواده اش در عذابند نمی تواند به راهش ادامه بدهد و در برزخ گم می شود. با این پیش زمینه می شود تصور کرد که این گفتگو با مرده وقتی می خواهی دلداری هم بدهی که من خوبم چقدر سخت می شود.

یک گروه شروع به بررسی این تماس ها می کنند با گذاشتن یک میکروفن مخفی در باجه. کمی بعد مشخص می شود که مشتری های باجه بیشتر مردان هستند و بیشتر مردان کشاورز که اتفاقا به کم حرفی معروفند. صحبت ها بیشتر کوتاهند، همه با این شروع می شوند که آیا خوبی؟ دخترمان، نوه مان، مادرم پدرم پیش تو اند؟ من خانه مان را دوباره ساخته ام، مواظب خودت و بقیه باش و... ببخشید که نتوانستم نجاتت بدهم. یکی شان آخرش می گوید من خیلی تنهام. حرف ها پر از دلم برایت تنگ شده است یا دوستت دارم است، چیزی که ژاپنی ها کمتر در گفتگوهای روزمره شان مستقیما بیان می کنند.

داشتم توی مسیر پر ترافیک تقریبا ایستا به این صحبت های دردناک گوش میدادم. بعد یک لحظه فکر کردم چقدر خوشبختم که می توانم الان به یاشار یا پدر و مادرم زنگ بزنم. اینکه دنیا بدون هر کدامشان چقدر کم رنگ می شود. اینکه چه دردی دارد که تنها تسلایت یک باجه قدیمی تنها رو یک تپه مشرف به دریای مواج باشد. بعد به یاشار زنگ زدم.
10 Oct 20:31

تحمیق توده ها

by Abestanioos
قضیه اینجاست که دادن حکم کلی همونقدر که احمقانه است، اجتناب ناپذیر هم هست، حالا اگه این حکم در مورد موضوعی به طور کلی احمقانه مثل روابط انسانی باشه، کل موضوع رساله ای احمقانه در باب حماقت میشه، به هر حال،حکم کلیِ امروز اینه: "انسان،فارغ از رفتار شخص دیگر، انتخاب می کند که چه حسی نسبت به او داشته باشد." اگر حس یک نفر نسبت به دیگری رو خطی ا فقی در نظر بگیریم که سمت راستش به عشق ختم بشه و سمت چپ ش به نفرت، و طبیعتا مبدا این خط هم بی تفاوتی باشه، این ماییم که با توجه به چیزهایی که دوست داریم از طرفمون به یاد بیاریم و چیزهایی که معمولا عمدا فیلتر می کنیم و از یاد می بریم، تصمیم می گیریم که کجای این خط افقی وایسیم،  مساله ی جالب اینجاست که انتخاب و فیلتر خاطرات و زاویه دیدی که نسبت  به طرف داریم ممکنه در طول شبانه روز و یا با توجه به حس و حالمون تغییر کنه  و در کمتر از یک ساعت از عشق به نفرت یا  برعکس برسیم،همه چیز به این بستگی داره که ما دوست داریم طرف روچه جوری ببینیم، و از اونجایی که سنجش احساسات به  روشی عقلانی اساسا بیخود و بی نتیجه است کل این نوشته از حیز انتفاع ساقط بوده و صرفا جنبه ی تزیینی دارد و هیچی دیگه.
10 Oct 12:56

خاطره‌ها

by رضا مرادی غیاث آبادی
۴۰) نوروز که نزدیک می‌شد، مادر یک لحظه قرار نداشت. خانه همیشه تمیزش را خانه‌تکانی می‌کرد. کرسی زغالی و بخاری نفتی را جمع می‌کرد و به زیرزمین می‌برد. تمام خانه را خالی می‌کرد تا دیوارها از نو با رنگ و نیل نقاشی شوند. فرش‌ها را در حیاط خانه و در کنار آن حوض و باغچه کوچک و تک درخت گلابی می‌شست. با گندم و عدس در چند ظرف زیبای سفالی سبزه می‌انداخت. وقتی کمی قد می‌کشیدند، روبان قرمزی بر کمر آنها می‌بست. برای بچه‌ها لباس‌های زیبا می‌دوخت و بر تنشان می‌کرد. سمنو و شیرینی‌های خانگی می‌پخت و در ظرف‌هایی که یادگار مادربزرگ بود، می‌چید. آینه را برای چندمین بار دستمال می‌کشید و برق می‌انداخت تا مبادا کمترین لکه‌ای روی آن باشد. همه چیز می‌بایست تمیز و براق باشد. در شمعدان‌ها شمع می‌نشاند و گلاب‌پاش‌ها را پر از گلاب می‌کرد. خانه بوی مادر را می‌داد. مادر با لبخند مهربانش به استقبالمان می‌آمد و یک ظرف سبزه به دستمان می‌داد. امسال اولین نوروزی است که پدر تنهاست و سبزه‌ای در دست مادر نیست. [...]
26 Sep 13:25

محمد حسین جعفری نژاد

by آرش پیرزاده

بخونید و  از این همه زیبایی  این نوشته کیف کنید ....


دختر خیلی ساده زیبا بود. لطیف مثل ابریشم، آرام عین نسیم، بی آرایش، بی آلایش تو بگو برگ گل سرخ. مادر اما دو قدم آن طرف تر از زیبایی، تکیه زده بود به تخت وقار، به شکوه، به مادرانگیِ تام و تمام. دو تایی آمده بودند برای رزرو بلیت پروازدخترک به خیلی دور...

نیم ساعتی نشستند، بلیت را برای سه روز بعد گرفتند، دختر لبخندی زد، مادر دمغ شد! بلند شدند، تشکر کردند، هنگام رفتن نگاهم افتاد به آن چند بند انگشت از آبشار قهوه ای موهای بافته ی دختر که از شال سیاه روی سرش بیرون افتاده بود.

فکری ام حکمن این روزهای آخر، توی خانه، توی اتاق دخترک، هر شب وقت خواب دو تایی می نشینند پای تخت. دختر آبشار قهوه ای را رها می کند روی شانه هاش. مادر زیر لب شعر می خواند، آبشار را با دستاش تقسیم می کند، سه تایی، مساوی، می بافدشان به هم. رج می زندشان. یکی رو، یکی زیر، یکی اشک، یکی لبخند. حرف هایش را، نصیحت هایش را، تنهایی هایش را، دلشوره هایش را، حرف می کند، کلمه می کند، می چیند روی خطوط صاف گیسوان دردانه اش، می سپارد به آبشار... دست آخر عوض نقطه، ته خط، انتهای همان آبشار زیبای قهوه ای، گل می زند، سرخ آبی، پارچه ای...

فکری ام نکند موهای بافته ی دخترک که بیرون افتاده اند از شال سیاه، آبشار نباشد، دنباله ی بادبادک آرزوهای مادر باشد بیرون مانده از ابر سیاه ِ زشتِ تنهایی!


                                                      محمد  حسین جعفری نژاد 


اون موقع ها که ساختمون نوساز بود ... همسایمون بود ... 







12 Aug 17:34

آدم کتابی ها

by nikolaa

آدم‌های دور و بر من (البته آن‌هایی که به کتاب و کتاب‌خواندن ربط دارند) اصولا سه دسته‌اند:

- آن‌هایی که وقتی کتابی ازت به امانت می‌گیرند، صحیح و سالم و بعد از یک زمان معمول پس می‌دهند و نمی‌گذارند دلت زیادی شور بزند. به این‌ها می‌گویند «کتاب‌خوان».

- آن‌هایی که وقتی کتابی ازت به امانت می‌گیرند یا اصلا پس نمی‌دهند و جگرت را خون می‌کنند، یا طوری کتاب بیچاره را پس می‌دهند که باز هم جگرت را خون می‌کنند. به این‌ها می‌گویند «کتاب‌خور».

- آن‌هایی که حواس‌شان هست دیگران کدام کتاب‌هایت را گرفته‌اند و پس نداده‌اند، بعد راه می‌افتند این سایت و آن سایت، این شهر و آن شهر، این کتابفروشی و آن کتابفروشی، تا کتابی که دلت برایش تنگ شده را پیدا کنند، بخرند و بهت برسانند. بعد یکهو در یک عصر تابستانی زنگ می‌زنند و می‌گویند «اون کتابی که فلانی برد و برات نیاورد رو بالاخره پیدا کردم» و یک لبخند بزرگ چند جلدی می‌نشانند روی لب‌هایت. اگر فکر می‌کنید به این دسته سومی‌ها می‌گویند «کتاب‌‌خَر»، سخت در اشتباهید. این‌ها فرشته‌های نگهبان کتاب‌اند که نمی‌گذارند داغ هیچ کتابی روی دل صاحبش بماند.اسم‌شان را هم می‌شود گذاشت «کتاب‌بان».

23 Jul 19:15

ریشخند بزرگ

by Eli Za
 ترازویی که بر سر عدالتخانه ها نصب می کنند ، بیشتر شبیه ریشخند بزرگ دنیا به آدم هاست ، تصویر کج و معوجی از آنچه باید باشد و نیست .
23 Jul 19:15

نیروانای آبی سبز

by زروان ازلی
چو هندوانه در حوض
رها رها رها من
03 Jul 17:56

Notorious, II

by کاوه لاجوردی

خانمِ برگمن و آقای راسل در رستورانی نشسته‌اند و شام می‌خورند. پسرِ سه-چهارساله‌ای از میزِ کناری مکرراً به کنارشان می‌آید و به خانم نگاه می‌کند و "آنا جون" می‌گوید. بارِ سوم یا چهارم، مادرِ پسرِ کوچک می‌آید و به خانمِ برگمن می‌گوید "ببخشید واقعاً. آروین پسرم معلمِ مهدکودکش خیلی شبیهِ شماست."

خانمِ برگمن طبیعتاً [یعنی به اقتضای طبیعت‌اش] با ملایمت جواب می‌دهد و بارهای بعد هم مثلِ بارهای قبل به پسرِ کوچک لبخند می‌زند. مادرِ پسر ذوق‌مندانه و جوری که اطرافیان هم در شنیدن‌اش مشکلی نداشته باشند می‌گوید "بچه‌م چقدر باهوشه: این خانم خیلی شبیهِ آنا هستش."

آقای راسل، زیرِ لب: "البته آروین جان شاید فی‌الواقع خیلی باهوش باشد؛ اما اگر شما خیلی (یا آن‌طور که والده‌شان مؤکداً گفتند: خیلی) شبیه به آنا جون باشید، اینکه آروین جان شباهت را دریافته است دلیلِ خیلی قاطعی برای هوشمندی‌اش نیست."
04 May 13:24

کتاب

by (افرا)

اغلب به یاد باغ خانه مادربزرگم می‌افتم. حالا خانه را خراب کرده‌اند. در آن محله ساختمان‌های شیشه‌ای ساخته‌اند. و من همچنان در فضایی سرگردان باقی مانده‌ام که دیگر وجود ندارد، بیهوده دارم عقب دنیایی می‌گردم که مدت‌هاست ویران شده.

-  عذاب وجدان، آلبا دسس پدس، ترجمه بهمن فرزانه

04 May 13:24

(بدون عنوان)

by (افرا)

"مذهب یک چیز است، مذهبی‌ها یک چیز دیگر."

-  عذاب وجدان، آلبا دسس پدس، ترجمه بهمن فرزانه

01 Apr 06:16

حلزونهاي فست موشن

by giso shirazi
ديروز بنفشه كاشتم، حلزونها يك شبه همه گلها را خورده اند، خواهرك  با قيافه حيرتزده و بامزه اي به بنفشه هاي سوراخ سوراخ نگاه مي كند و  با خشم فرياد مي زند:
اينا كُندن؟ دروغگوها، شايعه است
21 Mar 14:36

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

خوردن چای با شکلات کاکائویی، خیانت به هردو است.

20 Feb 12:29

"شیطان بزرگ یعنی این"

by کاوه لاجوردی
ظاهراً اینجا و آنجا کسانی هستند که گفته‌اند که مطلبی که روزنامه‌ی کیهان در در روزِ چهارشنبه بیست‌وهشتمِ بهمن منتشر کرده است اصلاً طنزی بوده است که مسؤولانِ کیهان جدی‌اش گرفته بوده‌اند. عنوانِ مطلبِ صفحه‌ی اولِ کیهان


شیطان بزرگ یعنی این
هیلاری کلینتون: رئیس جمهور شوم
مجوز قتل عام ۲۰۰هزار فلسطینی را صادر می‌کنم!


متنی هم که در صفحه‌ی آخرِ همان شماره تحتِ همین عنوان آمده گفتنِ مطالبی را به خانمِ کلینتن نسبت می‌دهد که یکی‌اش همین موضوعِ دویست‌هزار نفر است. 

در شماره‌ی بعدیِ کیهان توضیحی آمده است با عنوانِ "عزای بزک‌کنندگان آمریکا: کلینتون برای اسرائیل گربه رقصاند؛ زنجیره‌ای‌ها به کیهان حمله کردند". این مطلبِ اخیر به‌درستی توضیح می‌دهد که کیهان مطلب را به نقل از خبرگزاری صداوسیما آورده بوده است. اما، غیر از این، کیهان اصرار می‌کند که "اصل خبر یاد شده صحت داشته" (و ذکری نمی‌کند از اینکه دست‌کم یک بخش از مطلبِ قبلیِ کیهان، که مدعی بود نامه در روزنامه‌ی گاردین منتشر شده، اساساً دروغ است). 

اما خبرگزاری صداوسیما مدتی است خبر را از وبگاه‌اش برداشته است: در صفحه‌ی نتیجه‌ی جست‌وجو برای "هیلاری+iribnews"، روی اولین نتیجه کلیک کنید. (مطلبِ حذف‌شده را می‌توان در آرشیوِ گوگل دید.) گمان نمی‌کنم کیهان معتقد باشد که خبرگزاری صداوسیما ناگهان طرفدارِ عملیِ اسرائیل یا خانمِ کلینتن شده باشد؛ قاعدتاً از نظرِ کیهان هم بهترین تبیین باید این باشد که خبرگزاری صداوسیما متوجه شده که چیزی که منتشر کرده نادرست بوده است. مقایسه‌ی متنِ آن مطلبِ خبرگزاریِ صداوسیما (و نیز مطلبِ بیست‌وهشتمِ بهمنِ کیهان) با آنچه در یک وبگاهِ طنز آمده بوده می‌تواند روشنگر باشد.

البته که بهتر است که پیش از آنکه مطلبی را منتشر کنیم مطمئن بشویم که درست است (یا دست‌کم مطمئن بشویم که شوخی نیست)؛ اما اگر اشتباه کردیم، شاید بهتر باشد که اگر عذرخواهی نمی‌کنیم دست‌کم بی‌سروصدا بگذریم.
18 Feb 15:52

فصل دوم، قسمت پنجم: کاش این‌جا بودی

by tehranpodcast
[av_one_full first] [av_textblock size=” font_color=” color=”]

رادیو روغن حبه‌ی انگور

«کاش این‌جا بودی»

اپیزودی در ستایش عشق

با آثاری از میلان کوندرا، تای‌گی، مارگریت دوراس، نجف دریابندری و دیگران.

این اپیزود ۳۵ دقیقه زمان دارد و تم اصلی آن عشق است. این اپیزود سراسر موسیقی‌هایی‌ست از عاشقانه‌های سراسر جهان.

سردبیر: هایده رییس‌زاده

طراحی و اجرا: فواد خاک‌نژاد

با همکاری: سرهرمس مارانا، شادان صادقیان و پارسا خاک‌نژاد
[/av_textblock] [/av_one_full] [av_one_full first] [av_heading tag=’h3′ padding=’10’ heading=’شنیدن مستقیم از تهران پادکست’ color=” style=” custom_font=” size=” subheading_active=” subheading_size=’15’ custom_class=”][/av_heading] [/av_one_full] [av_one_full first] [av_textblock size=” font_color=” color=”] http://dl.tehranpodcast.com/ep2/Radio-Roghan-Habbeh-Angoor-SE02-EP05-love.mp3
[/av_textblock] [/av_one_full][av_hr class=’default’ height=’50’ shadow=’no-shadow’ position=’center’ custom_border=’av-border-thin’ custom_width=’50px’ custom_border_color=” custom_margin_top=’30px’ custom_margin_bottom=’30px’ icon_select=’yes’ custom_icon_color=” icon=’ue808′] [av_one_full first] [av_heading tag=’h3′ padding=’10’ heading=’دانلود از تهران پادکست’ color=” style=” custom_font=” size=” subheading_active=” subheading_size=’15’ custom_class=”][/av_heading] [av_textblock size=” font_color=” color=”] برای سهولت در دانلود با دکمه‌ی سمت راست موس روی دکمه‌ی دانلود کلیک کنید و گزینه‌ی  Save Target As یا Download Linked File را انتخاب کنید.
[/av_textblock] [/av_one_full] [av_button label=’دانلود’ link=’manually,http://dl.tehranpodcast.com/ep2/Radio-Roghan-Habbeh-Angoor-SE02-EP05-love.mp3′ link_target=’_blank’ size=’large’ position=’center’ icon_select=’yes’ icon=’ue8b0′ font=’entypo-fontello’ color=’theme-color’ custom_bg=’#444444′ custom_font=’#ffffff’] [av_one_full first] [av_heading heading=’شنیدن از Soundcloud’ tag=’h3′ style=” size=” subheading_active=” subheading_size=’15’ padding=’10’ color=” custom_font=”][/av_heading] [/av_one_full] [av_one_full first] [av_codeblock wrapper_element=” wrapper_element_attributes=”]
[/av_codeblock] [/av_one_full] [av_social_share title=’این اپیزود را به اشتراک بگذارید’ style=’minimal’ buttons=’custom’ share_facebook=’aviaTBshare_facebook’ share_twitter=’aviaTBshare_twitter’ share_pinterest=’aviaTBshare_pinterest’ share_gplus=’aviaTBshare_gplus’ share_tumblr=’aviaTBshare_tumblr’ share_mail=’aviaTBshare_mail’]

13 Feb 19:59

فعل برگشتن خیلی فعل است.

by xanax

فرودگاه جای بهتری است اگر کسی آنجا منتظرت باشد.

13 Feb 19:58

برف می باره

by xanax

13 Feb 19:58

پشت پنجره ها

by xanax

10 Feb 11:05

و چقدر دور است در جواني

by giso shirazi
پيرمرد فاصله كوتاه تا مترو را سوار تاكسي شد و متوجه حيرت بقيه ، جلوي مترو كه رسيديم پول را داد و به راننده جوان گفت: اون همه شكوه و جلال جواني به دهشاهي نمي ارزد وقتي قراره آدم پير بشه
05 Jan 11:18

مردم مهربان شده اند

by giso shirazi
مرد در جلوي عابربانك دستپاچه شماره حساب را وارد مي كرد اما هر بار ناموفق بود، دختر جوان پشت سرش گفت: مي خواهيد برايتان بخوانم
مرد نفسي به راحتي كشيد و بقيه صف در آرامش منتظر شدند تا كار آن دو تمام شود
زني از گاري لبو و باقلي خريد، كمي جلوتر دختري عقب مانده ،در ميان زباله ها به دنبال غذا مي گشت، زن به خريدهايش نگاه كرد و لبو را انتخاب كرد و به دختر داد
در اتوبوس شلوغ دختر وارد شد، صندلي خالي نبود، دختري همسن خودش روي تك صندلي اش كنار كشيد، دومي آمد كنارش نشست
زني بچه به بغل در كوچه طولاني راه مي رفت، زني ميانسال سوار بر تاكسي تلفني بود، از راننده خواست كه مادر و بچه را سوار كند
زن و شوهري با بسته هاي سنگين بالاي پله هاي مترو بودند، چند پسر جوان شلوغ كنان پايين مي رفتند، متوقف شدند و از آنان پرسيدند: كمك مي خواهيد؟
اينها را همه در همين ايران خودمان ديدم ، در همين يك ماه گذشته
24 Dec 08:57

شاهزادگان معاصر سرزمين من

by giso shirazi
در فست فودي برايم خودم مرغ سوخاري تند سفارش داده بودم با سالاد سزار و  در حال خوردن و وب گردي متوجه شدم ميز همسايه ام دو دختر فال فروش هستند كه در حال خوردن ساندويج اند، با توجه به منو متوجه بودم كه غذايشان چندان ارزان نيست
متعجب زير نظرشان گرفته بودم كه ديدم دختر گارسون دو نوشابه هم آورد و گفت اين را يكنفر ديگر مهمانتان كرده است، حالا ديگر بقيه ميزها زير چشمي دخترها را كه با وقار و شادمان در حال خوردن بودند زير نظر گرفتند، مرد تپل اشپز اومد سر ميزشان و محل زندگيشان را پرسيد و معلوم شد محله او و دخترها يكي است و كلي صحبتشان گل انداخت
دخترها غذا را خوردند و با دقت ميز را تميز كردند و اشغالها را در سطل ريختند و با لبخند به همه نگاه كردند، نگاه يكيشان به من كه رسيد صدايش كردم و جعبه سالاد سزار را كه هنوز باز نكرده بودم را به او دادم
با لبخند گفت: باور كنيد من جاي خوردن ديگه ندارم و نصف ساندويچم را به برادرم دادم
08 Dec 11:20

به افتخار عدد سی

by مهربان
پسرم امروز سومین برف عمرت را دیدی.... عمرت هنوز سه سال نشده ولی  سه برف را دیده ای... اولین برف را خوب یادم هست هنوز .... شش ماهه بودی که پتو دورت پیچیدیم و کلاه خرسی آبی ات را کشیدیم سرت و توی تراس خانه قبلی مان تصویرش را ثبت کردیم.... امروز سی ماهه ای پسرم.... همین چند ساعت پیش بود که دکمه های کاپشن ات را بستم ولی بر خلاف تمام تلاش من و پدرت اجازه ندادی شلوارت را عوض کنیم و محکم دستت را روی عکس باب اسفنجی اش نگه داشته بودی و ما کوتاه آمدیم و با همان شلوار نازک باب اسفنجی رفتیم توی برف ها.... فاصله عکس های امروز تا عکس آن روز به اندازه چند کلیلک بیشتر نیست ولی تو چطور اینقدر بزرگ شدی و این زمان چه شکلی گذشت باور کن یادم نیست... یادم نیست... حالا لباست را خودت انتخاب می کنی... غذایت را خودت می خوری.... شبکه تلویزیون را تو انتخاب می کنی.... یه وقت هایی دست های کوچکت را می آوری و موهای پیشانی ام را کنار می زنی.... و من هر بار که نگاهت می کنم به خودم می گویم تو کی این قدری شدی؟؟؟
تو فقط سی ماه و چند روز داری  و من در همین سی ماه و چند روز خیلی وقت ها  بریده ام.... داد کشیده ام... دعوا کردم.... چیزی که خواستی را به تو نداده ام.... و هزار کار دیگر .... چون من یک سی ساله و چند ماهه ام ... یک آدم بزرگ لعنتی.... یک آدم بزرگ با تمام مشغله ها و درگیری های ذهنی کوفتی اش و تو فقط سی ماه ای... بحث روز و ماه و سال ناخودآگاه  می آید وسط عزیزکم..... هر سالی که از عمر آدم می گذرد انگار یک تکه از روح و روان آدم را کدر می کند... خاکستری تیره.... تو هنوز سه سالت هم نشده ... سرشاری از رنگ های شاد... دنیایت آنقدر زرد پررنگیست که قهرمانش می شود باب اسفنجی ... هنوز نمی دانی چقدر فاصله هست بین باب اسفنجی و  فرهاد اصلانیه نابود عصر یخبندان.... 
سی ماهگی سن مهمی است پسرم.... نباید خیلی با هم کل کل کنیم.... هم نباید بگذارم بی ادب بشوی و هم نباید بگذارم استقلالت را از دست بدهی.... هم باید بگذارم کشف کنی و هم باید مواظبت باشم.... ولی این نیز بگذرد.... و من یک روز .... یک روز که چهل و اندی سال دارم نشسته ام و تو را تماشا می کنم و باز پیش خودم می گویم: تو کی اینقدری شدی؟ کاش می شد در این فاصله برایت مادر بهتری باشم..... نه فقط افتخارم این باشد که صدای پایت را بین صدای پای 100 تا بچه ی مهد تشخیص می دهم.... نه... افتخارم این باشد که تو شاد باشی و پر انگیزه... پر هیاهو.... با انرژی ..... گور پدر ادب و احترام و تمام جملات کوتاه روانشناسی که هیچ کدام قابل اجرا نیستند.... من یک متد جدید ثبت می کنم ... زندگی به سبک باب اسفنجی!  ... تو فقط بخند پسرم....

29 Nov 13:42

درباره من و الی

by مهدی نسرین
الی همکار بغل دستی ام هنوز می پرسد چرا عکس زنی، بچه ای، دوست دختری، دوست پسری، مادر بزرگی، همسایه ای، سگی، گربه ای، خوکچه ای یا دست کم عکسی از خودم در تعطیلات هنگام رصد دلفین ها را نمی زنم دیوار بالای سرم.


"تفاوت فرهنگی است، الی."

"جل الخالق"


بالای کامپیوتر الی پر است از عکس خودش و دوست پسرش و پسر بچه ای که دوست پسرش از زن سابقش داشته. در سرما و در گرما. در نداری و در دارایی. در بیماری و در تندرستی. عکس هایی در چهار فصل از چهار گوشه دنیا. اتاقک های بقیه همکارانم هم پر است از این جور عکس ها. یک بار به الی گفتم تو وقتی میایی سر کار انگار یادت می رود دوست پسر داری، باید یک جوری به خودت یادآوری کنی. فکر کنم شوخی ام را نگرفت. دو روزی هم برایم قهوه نخرید. شاید فکر کرد دارم نخ می دهم.


الی اما خیلی مهربان است. روز سوم تاقتش تاق شد. قهوه ام را که گذاشت کنار دستم، گفت: "یک کم این میزت را تمییز کن. به اتاق پناهنده ها می ماند."


در واقع آخرین باری که به جلسه انضباطی فراخوانده شده بودم به جز عملکردم در تقریباً همه حوزه ها یک ایراد دیگر هم ازم گرفته بودند: میزت نامرتب است. در سال های دور رفیقی داشتم که در کوچکی بزرگ شده بود. ریاضی می خواند و شعر می گفت. ترکیبی غریب که از او آدم دلپذیری ساخته بود. دوران سربازی اش خانه ما می ماند، یعنی در اتاق من در یک خانه بزرگ شمال شهری. صبح علی الطلوع که پا می شد برود پادگان تا طبل بزرگ را بکوبد زیر پای چپش، مرا هم از خواب بلند می کرد چرا که از قرار خداوند روزی را صبح زود قسمت می کند. این آدم دوست داشتنی به جز تحمیل نظرش در مورد زمان توزیع ارزاق الهی بر میزبان خواب آلوده اش، یک ایراد دیگر هم داشت. نامرتب بودن را تاب نمی آورد. بر هر ضعف شخصیتی من به دیده اغماض می نگریست جز این یکی. فکر کنم اگر دفترچه اشعارش را می سوزاندم این قدر آتش نمی گرفت که وقتی در گنجه را باز می کردم یادم می رفت ببندمش. روزی هم بالاخره کارد به استخوانش رسید و فریاد زد این اتاق نمود بیرونی آن ذهن آشفته ات است.


"نمود بیرونی ذهن آشفته ام است، الی"

"چرا باید همه چیز را پیچیده کنی؟ شنیده ام که به نامرتب بودن میزت هم گیر داده اند."


الی هم از شهر کوچکی می آمد. او هم بر همه ضعف های شخصیتی من به دیده اغماض می نگرد جز این که عکسی  در اتاقک کاری ام بالای کامپیوترم نمی زنم. عکسی از یکی از عزیزان دوپا، چهارپا یا حتی بدون پا. الی من را آموزش داده بود و حالا لابد فکر می کرد این جور مرتب فراخوانده شدنم به جلسه انضباطی به نوعی به او بر می گردد. نه فقط به عملکرد من بلکه به آموزش او. این احساس گناه جز جدایی ناپذیر برخی ادیان ابراهیمی است. شاید هم فکر می کند اگر عکس عزیرانم را بزنم بالای میزم از شر جلسات انضباطی و چشم حسود و نخوت رقیب مصون خواهم ماند.


"درست شنیدی."

"راجع به ایمیل هم گفتند؟"

"هر بار می گند. ممنون از قهوه، الی."


الی باهوش است و منعطف. فکر می کنم هر کس بخواهد من را تاب بیاورد باید این دو خصوصیت را در حد اعلی داشته باشد. باید ریاضیدان باشد و شاعر. این را دفعه بعد که به مصاحبه کاری دعوت شوم و از نقاط قوت و ضعفم بپرسند خواهم گفت. متأسفانه گونه ریاضیدانان شاعر رو به انقراض است.


"حالا عکس نمی زنی، یک جمله قصار بزن بالای میزت."


به جمله قصار فکر کرده بودم. دفتر کار من فیس بوک متجسد است. بالای سر همکارانم جملاتی است از این دست که: اتافاقات خوب فقط برای آدم های خوب می افتد و تو نیکی می کن و در دجله انداز و گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی. و بعد هم مجموعه ای از عکس هایی که خوشبختی از آن می بارد. خصوصیت مشترک همه این جملات قصار بالای میزها این است که بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر. من زندان نرفته ام ولی می شود حدس زد زندانی ها هم از این جملات روی دیوار سلولشان حک کنند. از پذیرش بدبختی و امید به خوشبختی. امید آن که شاید آن روز برسد. روزی که آخرین ایمیل را که جواب دادی منتظر ایمیل بعدی نباشی.


"باز رفتی تو فکر؟"

"ساعت دو جلسه دارم، الی."


از پاییز گذشته مرتب صدایم می کنند برای جلسه انضباطی. یک نفر نماینده اتحادیه هم هربار باید همراه من بیاید که مورد سواستفاده واقع نشوم. شرمنده اتحادیه چی ها هستم. دقیقاً نمی دانم رشته امور کی از دست همه در رفت. گرد و خاک مدیر جدید چیز عجیبی نبود. بخشی از نحوه مدیریت همه سازمان ها این است که کارمندان بفهمند مدیری هم هست و این که اگرچه سازمان با کار زیردستی ها می گردد ولی دست بالای دست بسیار هست. اما نمی دانم چرا آن گرد و خاک دست کم برای من فرو ننشست. مدیران وظیفه دیگری هم به عهده دارند. به زیردستانشان یادآوری کنند که نباید مهارت های خود را دست کم بگیرند. دست کم گرفتن مهارت های زیردستان وظیفه بالا دستی هاست.


"مهارت های تو را دست کم می گیرند."

"چه مهارتی الی؟ من حتی میزم را درست مرتب نمی کنم."


 از نحوه عملکردم ایرادات زیادی گرفته شده است. این که ایمیل ها را در فاصله مقرر یک ساعته پاسخ نداده ام. این که  کدهایی را اشتباه وارد کرده ام. این که فکس هایی را به آدم های اشتباهی فرستاده ام. این که دستگاه فتوکپی را خاموش نکرده ام و این که میزم نامرتب است. تلاش بیش از اندازه من در فائق آمدن بر این خطاها فقط یک نتیجه داشته است: خطای بیشتر. تو گویی تمرکز هم مانند همه خصوصیات انسانی حدی دارد و گذشتن از آن حد همه چیز را به نابودی می کشد. مثل عشق یا ترس یا خلاقیت.


"من می توانم هر نیم ساعت بهت یادآوری کنم. برای من سخت نیست."

"نه الی، جلسه قبل گفتند که نباید به هیچ وجه از تو کمک بگیرم. باید مستقل باشم."


الی می تواند جای دو نفر کار کند. مرتب زیرزیرکی به من کمک می کند. دستگاه فتوکپی را آخر روز خاموش می کند و بعضی اوقات کاغذ فکس هایم را می گیرد و می فرستد. به اسم قهوه می آید سر میزم و کاغذهایم را برایم مرتب می کند. او هم شاید فقط یک ایراد داشته باشد. اتاقک کار بدون عکس یا جمله قصار را تاب نمی آورد. این یک ایراد را بر من نبخشیده است. نمی دانم مدیریت با جملات قصاری که من دوست دارم بزنم بالای میزم چگونه کنار می آید. شاید هم کسی برایشان تره خرد نکند. دوست داشتم کسی جمله ای گفته باشد در ستایش دیر پاسخ دادن به ایمیل ها. یا در ستایش نامرتب بودن میز کار. یا در ستایش نبستن در گنجه ها. یا در ستایش ظهرخیزی. متأسفانه خداوند روزی را سحرگاهان تقسیم می کند و از چنین جملات قصاری خبری نیست. فکس هم موضوع هیچ جمله قصاری در تاریخ بشر نبوده است.


"خیلی خودت را ناراحت نکن. باید یک جوری این حالت را از ذهنت دور کنی. بهتر است کمی فکر کنی ببینی چه می خواهی بهشان بگویی. وقت ناهار است. ناهار آوردی؟"

"نه الی بیرون می خورم."


الی و دوست پسرش و پسر دوست پسرش خامگیاهخوار هستند. در خانه ای در حومه ای واقع در یک ساعتی شهر زندگی می کنند. تابستان ها برخی محصولات باغچه شان را برای من می آورد. علی الخصوص کدو و بادمجان. همبرگر صنعتی خوردن برایش حکم محاربه با خداوند روزی ده را دارد. تابستان یک بار مرا به خانه شان دعوت کرد. هشدار داده بود که شام مفصل نیست. هوا که خوب باشد کل وقت آزادشان را صرف موتورسواری و گیاهکاری با هدف گیاهخواری می کنند. سایر اوقاتش مصروف پاسخ دادن به ایمیل ها، فرستادن فکس، تمیز کردن میز خودش و چک کردن خطاهایی می شود که من مرتکب شده ام. یک شنبه ها هم درکلیسا آواز می خواند، هر چند به گفته خودش دیندار نیست. الی یک روز نباشد مدیریت من را تیرباران می کند. فرشته نگهبان من است. دیپلم دارد و مدرکی هم در ارتباط با مسائل اداری دفترهای کاری گرفته است. هیچ امر خاصی من را شایسته این محبت نکرده است جز این که همکار بغل دوستی او هستم. استاد همه فن حریف کارش هست. من تا امروز ندیده ام که یک اشتباه از الی سر بزند. کتاب و روزنامه نمی خواند. اما پروژه یافتن جمله قصار برای بالای میز من را کلید زده بود. این است حکایت ما. درباره من و الی.


"می توانم در پوسته گردویی محبوس باشم و خود را فرمانروای فضای لایتناهی به شمار آورم. این خیلی به تو می آید. پرینتش کنم؟"

"شبیه شاهزاده دانمارک نیمه مجنون مغموم خیانت چشیده ام؟"

"دانمارکی که نیستی."

"پس از خیرش بگذر الی."

به خودش بیشتر می آمد. محبوس در پوسته گردوی اتاقک اداری اش و فرمانروای محبت بی کران و باغچه محصولات ارگانیک.

"این یکی چی؟ زندگی نبردی است بین خواب بیداری که در نهایت خواب پیروز می شود."

"برای من زندگی نبردی است بین ایمیل های جواب داده شده و جواب داده نشده. بعد از ناهار می بینمت."

"حواست باشد امروز مهم است که دیر نکنی."

"حواسم هست، الی."


میز کارم و اوراق روی آن را تا جایی که در توانم بود سامان دادم و رفتم همبرگر فروشی آن طرف خیابان. جهاد علیه همه باورها و ارزش های الی را به دختر ملیح پشت دخل اعلام کردم: همبرگر صنعتی با پنیر و بیکن اضافه، سیب زمینی سرخ کرده با کچ آپ و نمک دریا، نوشابه ای  سیاه و گازدار ممزوج به یخ خرد شده و یک شکلات مغز فندقی. جلسه انضباطی گشنه ام می کند. اساسن نظم و نظام و انتظام گشنه ام می کند. تا سر حد خودکشی. عملیات استشهادی با کلسترول.

سینی غذایم را گرفتم و رفتم یک گوشه ای نشستم و موبایلم را در آوردم. پلک هایم سنگینی می کرد. درباره خواب جمله قصار زیاد بود. اما ترجیع بند همه شان این است که مبادا خواب ببردت و دنیا را آب. چشمانم را روی هم می گذارم. هنوز تا ساعت یک و نیم وقت هست؛ بعدهم باید بروم جلسه انضباطی. که این طور؛ زندگی نبردی است بین خواب و بیداری که در نهایت خواب پیروز می شود.

شاید اگر آسوده می خوابیدم خواب هم می دیدم. بعید نبود که همچون شهسوار پریشان دماغ لامانچا با مرکب زار و نزارم می رفتم به جنگ آسیاب های بادی و دیو پلید ایمیل ها را شکست می دادم و برگه تأییده ارسال همه ایمیل ها در زمان مقرر را به چنگ می آوردم و به سان غنیمتی بی همتا پیشکش می کردم به شاهزاده خانمی که روی موتوری نشسته است و دارد بادمجان پوست می کند. و او هم با چاقوی سبزی پاک کنی اش به رسم نشان دادن به شهریاران می زد روی شانه ام. شاید شاهزاده خانم چیزی هم می گفت که وقتی بیدار می شدم می شد جمله قصار بالای میزم. اما آسوده نخوابیده بودم. خواب هم ندیدم.  هر چند کسی زد روی شانه ام.


"این یکی را هیچ کاریش نمی شود کرد."

"کدام یکی را؟"

"این که وقت ناهارت بخوابی و سر کار نیایی. یکی طلب من."

"این جا چه کار می کنی، الی؟ فکر نمی کردم پا به چنین مکان پلیدی بگذاری."

"جولیا دیده بودت. آمد به من گفت. فهمیدی ساعت دو چه می خواهی بهشان بگویی؟"

"نه نفهمیدم، الی. من از آن آدمهایی نیستم که در خواب بهشان الهام می شود."

"باشد. زود باش برگردیم."

برگشته بودیم دفتر کار. ساعت دو شده بود و من باید می رفتم جلسه انضباطی. چند قدم که رفتم برگشتم سرمیزم.

"نترس."

"نمی ترسم الی"

"باشد. می دانم نمی ترسی. همین جوری گفتم."


نمی دانم چه چیز در لحن برخی جملات ناهیانه است که آدم فکر می کند تا آخر عمر از دستشان خلاصی ندارد. چیز غریبی در لحن الی بود. یک لحظه فکر کردم شاید تا آخر عمرم از چیزی نترسم.  هولناک بود.


"نگران میزت هم نباش، من مرتبش می کنم."

"نگران میزم نیستم الی. می شود این جمله را پرینت کنی بزنی بالای میزم: آسوده بخواب، الی بیدارت می کند."

"این را از کجایت در آوردی؟"

"فقط پرینتش کن و بزن بالای میزم."

"نمی شود اسم من را از آن درآوری؟"

"چرا می شود. اصلن قسمت دوم را بردار. فقط آسوده بخواب را پرینت کن و بزن بالای میزم."

"باشد. آخر آسوده بخواب هم شد جمله بالای میز. تفاوت فرهنگی است مگر نه؟ نباید که نگران شوم؟"

"همین طور است الی. دلیلی برای نگرانی نیست. در نهایت خواب پیروز می شود"



به جلسه می روم. همان حرف های همیشگی. یک تذکر کتبی دیگر. بر می گردم. میزم مرتب شده است. ولی جمله قصاری بالایش به اهتزاز در نیامده است. الی پشت میزش نیست. از جولیا می پرسم. الی زود رفته است خانه. دوست پسرش با موتور تصادف کرده است. ترجیح می دهم پشت میزم گریه نکنم. فکر می کنند تذکر کتبی اشکم را در آورده است. محبوس در پوسته گردو و ناتوان از اشک ریختن. این را باید می زدم بالای میزم. به پاس سپاس از همه شاعران ریاضیدان زندگی ام. 

03 Nov 17:28

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

لب بسته است. لب‌بستن‌ها یعنی یا سخنی نیست یا دل پر است؛ تفاوت هم که مثل روز روشن، از زمین تا آسمان هفتم.

21 Oct 09:22

فصل دوم، قسمت سوم: پاییز در خیابان انقلاب

by tehranpodcast
[av_one_full first] [av_textblock size=” font_color=” color=”] خانم‌ها، آقایان. قسمت سوم از فصل دوم رادیو روغن حبه‌ی انگور حالا در دسترس شماست.

رادیو روغن حبه‌ی انگور با طعم پاییز در خیابان انقلاب (اجرای زنده در دانشکده‌ی هنرهای زیبا)

این برنامه بخش‌هایی از اجرای ادیت‌شده‌ی برنامه‌ی زنده‌ی ما در دانشکده‌ی هنرهای زیبا در تهران است

به اضافه‌ی بخش‌های دیگر.

با آثاری از: شل سیلورستاین، مایکل کانینگهام، بهمن فرسی و دیگران…

سردبیر: هایده رییس‌زاده

اجرا: فواد خاک‌نژاد، سرهرمس مارانا
[/av_textblock] [/av_one_full] [av_one_full first] [av_heading heading=’شنیدن مستقیم از تهران پادکست’ tag=’h3′ style=” size=” subheading_active=” subheading_size=’15’ padding=’10’ color=” custom_font=”][/av_heading] [/av_one_full] [av_one_full first] [av_textblock size=” font_color=” color=”] http://dl.tehranpodcast.com/ep1/Radio-Roghan-Habbeh-Angoor-SE02-EP0uni.mp3
[/av_textblock] [/av_one_full][av_one_full first] [av_heading tag=’h3′ padding=’10’ heading=’دانلود از تهران پادکست’ color=” style=” custom_font=” size=” subheading_active=” subheading_size=’15’ custom_class=”][/av_heading] [av_textblock size=” font_color=” color=”] برای سهولت در دانلود با دکمه‌ی سمت راست موس روی دکمه‌ی دانلود کلیک کنید و گزینه‌ی  Save Target As یا Download Linked File را انتخاب کنید.
[/av_textblock] [/av_one_full] [av_button label=’دانلود’ link=’manually,http://dl.tehranpodcast.com/ep1/Radio-Roghan-Habbeh-Angoor-SE02-EP0uni.mp3′ link_target=’_blank’ size=’large’ position=’center’ icon_select=’yes’ icon=’ue8b0′ font=’entypo-fontello’ color=’theme-color’ custom_bg=’#444444′ custom_font=’#ffffff’] [av_one_full first] [av_heading heading=’شنیدن از Soundcloud’ tag=’h3′ style=” size=” subheading_active=” subheading_size=’15’ padding=’10’ color=” custom_font=”][/av_heading] [/av_one_full] [av_one_full first] [av_codeblock wrapper_element=” wrapper_element_attributes=”]
[/av_codeblock] [/av_one_full] [av_social_share title=’این اپیزود را به اشتراک بگذارید’ style=’minimal’ buttons=’custom’ share_facebook=’aviaTBshare_facebook’ share_twitter=’aviaTBshare_twitter’ share_pinterest=’aviaTBshare_pinterest’ share_gplus=’aviaTBshare_gplus’ share_tumblr=’aviaTBshare_tumblr’ share_mail=’aviaTBshare_mail’]

21 Oct 09:21

قدردان

by (زَرمان)

شیرینی غلیظ قند در خدمت و پهلوی چای، ملایم می‌شود و معنی می‌یابد. وجود قند وابسته به چای است. چای است که باید دیده شود نه قند؛ فلسفهٔ استفاده از استکان بلور هم جلوه‌گری چای است. قندان کریستال از دررکاب‌بودن قند می‌کاهد. هنوز قندان استیل جهیزیهٔ مادرهای ما در خانه، قندان اصلی سینی چای خانوادگی است که نشان‌دهندهٔ اصالت محبت و وابستگی ما و قند به چای است.

20 Oct 13:08

آنگاه هدایت شدم

by طاها

اخطار: این نوشته ممکن است اعتقادات (یا عدم اعتقادات) شما را هدف بگیرد. اگر احساس خطر می‌کنید، رهایش کنید و ادامه ندهید.

کاملاً مطمئنم که هیچ‌کس، حتی آن‌ها که از هدف گرفته شدن اعتقاداتشان (یا عدم اعتقاداتشان) می‌ترسند هم، با دیدن جمله‌ی بالا از خواندن منصرف نشده و ادامه می‌دهند.

چه بهتر!

دیگر عزاداری نرفتم
چه شد که دیگر به عزاداری نرفتم

خانه‌ی ما حوالی میدان امام حسین تهران بود و دهه‌ی اول محرم به هیئتی می‌رفتیم نزدیک چهارراه آبسردار که می‌گفتند بچه‌های گردان عمار بانی و گرداننده‌اش هستند. خیر سرمان با وسواس زیاد گشته بودیم و جایی را پیدا کرده بودیم که چرند و پرند نگویند و روضه‌های سخیف نخوانند و مدایح سیاسی و بیانیه‌های علیه دوم خرداد ندهند و صدایشان مزاحم همسایه‌ها نباشد و دسته‌ی خیابانی راه نیاندازند. از همه بهتر آن که سخرانش هم معمم نبود.

گاهی با این دایی می‌رفتیم و گاهی با آن دایی و گاهی هر سه با هم.

القصه، ظهر روز تاسوعا بود و محفل در مکان دیگری غیر از محل دائمی هیئت که مخصوص عصرها بود برگزار شده بود. در آن همهمه‌ی سینه‌زنی و شور حسینی و سروصدا و تاریکی و پاسکال، صدای دایی جان را در گوشم شنیدم که می‌گفت:

«طاها دقت کن! اینها که سرشان را به دیوار می‌کوبند، همیشه به آن دیوار می‌کوبند!»

حواسم را جمع کردم و دقت کردم. راست می‌گفت. از این سوی اتاق نعره‌زنان خودشان را به آن سو می‌رساندند و همان‌‌جا سرشان را به دیوار می‌کوبیدند و صدایش هم بلند می‌شد.

از دقت بیشتر چیزی نصیبمان نشد جز این اطمینان که قضیه تصادفی نیست. گذشت و گذشت و جو آرام گرفت و همه نشستیم و وقت ناهار شد و کتیبه‌ها را بالا زدند تا بساط پذیرایی از عزاداران را فراهم کنند که ملتفت شدیم آنجا که سرشان را می‌کوبیدند، دری چوبی بود و کوبیدن سر به آن، هم دردی کمتر داشت و هم صدایی بیشتر.

ناگهان فهمیدم چرا پدر، با وجود تمام اعتقادات مذهبی که هنوز هم دلبسته‌ی آنهاست، پایش را در هیچ محفل عزاداری‌ای نمی‌گذارد.

و دیگر هرگز پایم را در هیچ محفل عزاداری‌ای نگذاشتم.

تذکره: عکس بالای صفحه را از اینجا برداشتم: سایت عکاسی

 

نوشته آنگاه هدایت شدم اولین بار در چرکنویس پدیدار شد.