Shared posts

16 Nov 21:13

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

نیمه‌شب است. خوابیده‌ایم. خواهرم لالایی می‌خواند. لالایی که نه؛ مرضیه خوانده، شعر از رهی است. راستش، "دیدی که رسوا شد دلم" است. ول‌کن هم نیست. من هم شکایتی ندارم. هرکس درد و حکایت خودش را دارد. بگذار بخواند. بگذار نخوابم.

05 Nov 13:03

سؤال ملغوم

by کاوه لاجوردی



به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری فارس، سفیر عربستان سعودی در آمریکا در اظهار نظری عجیب حمله با بمب‌های خوشه‌ای به یمن را «کتک زدن همسر» مقایسه کرد.
«عبدالله بن فیصل» که در جمع خبرنگاران صحبت می‌کرد، با این مقایسه تلاش کرد تا از پاسخ به سوال خبرنگار پایگاه «اینترسپت» که از او پرسید «آیا عربستان حمله با بمب‌های خوشه‌ای به یمن را متوقف می‌کند؟»، طفره رود.
این مقام سعودی با خنده گفت: «این سوال مثل این است که بپرسید که آیا از کتک زدن همسرت دست برمی‌داری؟»

آقای سفیر دارد می‌گوید که سؤالِ شما جهت‌دار است، و مثالی که به‌کار می‌برَد در زبانِ انگلیسی مشهور است. فرض کنید از کسی می‌پرسید "آیا کتک‌زدنِ همسرت را متوقف کرده‌ای؟" سؤال‌شونده اگر بگوید بله و اگر بگوید نه، در هر دو صورت این پیش‌فرض را پذیرفته است که دست‌کم در زمانی همسرش را می‌زده است. در بعضی لغت‌نامه‌ها هم این جمله عیناً آمده است، با توضیحی نزدیک به همین که عرض کردم.

کمترین علاقه‌ای به حکومتِ پادشاهیِ عربستانِ سعودی ندارم. فاجعه‌ی حجِ ۱۴۳۶ هنوز تازه است، و یمن را هم روزانه می‌بینیم؛ اما شاید بد نباشد پیش از آنکه خبری که خوانده‌ایم یا فیلمی که در یوتیوب دیده‌ایم را در بولتن‌مان منتشر کنیم یا در توئیتر بگذاریم و با بازخوردهای عرب‌ستیزانه‌اش شاد شویم، مطمئن بشویم که زبانِ انگلیسیِ به‌کاررفته را فهمیده‌ایم.

07 Oct 17:13

مواظب خودت باش

by Ayda

مواظب خودت باش via ايستاده در رنگين كمان

حسرت صحبت دوباره با یک عزیز از دست رفته چیز عجیبی نیست.

امروز داشتم به یک پادکست گوش می کردم درباره سوگواری ژاپنی ها بعد سونامی 5 سال پیش. ظاهرا مدتی قبل از این واقعه یک مرد ژاپنی به اسم ایتارو یک باچه تلفن مصنوعی بر فراز یک تپه در شهر کوجکش درست کرده بوده برای اینکه با پسر دایی جوانمرگ شده اش که خیلی بهش نزدیک بوده حرف بزند. این تلفن حتی تا حدی معروف هم می شود. بعد از سونامی ژاپن یک دفعه آدم های زیادی می آیند که با عزیزان درگذشته یا گمشده شان حرف بزنند. آمار کشته شده های سونامی ژاپن بیش از 19000 نفر است که تقریبا 4 برابر تعداد قربانیان حمله 11 سپتامبر است، و این در کنار 2500 نفر است که هنوز گمشده اند.

اولش برایم عجیب بود که این ایده اینقدر جدی گرفته شده. بعد پادکست توضیح می دهد که از دید ژاپنی ها که بیشتر بودایی هستند ارتباط مرده بعد از مرگ بلافاصله با دنیا قطع نمی شود. اینقدر که آدم ها برای عزیزان مرده شان در خانه جایگاه دارند و حتی هر روز غذا کنار می کذارند تا نشان بدهند به یادشان هستند. به علاوه معتقدند که مرده اگر ببیند که خانواده اش در عذابند نمی تواند به راهش ادامه بدهد و در برزخ گم می شود. با این پیش زمینه می شود تصور کرد که این گفتگو با مرده وقتی می خواهی دلداری هم بدهی که من خوبم چقدر سخت می شود.

یک گروه شروع به بررسی این تماس ها می کنند با گذاشتن یک میکروفن مخفی در باجه. کمی بعد مشخص می شود که مشتری های باجه بیشتر مردان هستند و بیشتر مردان کشاورز که اتفاقا به کم حرفی معروفند. صحبت ها بیشتر کوتاهند، همه با این شروع می شوند که آیا خوبی؟ دخترمان، نوه مان، مادرم پدرم پیش تو اند؟ من خانه مان را دوباره ساخته ام، مواظب خودت و بقیه باش و... ببخشید که نتوانستم نجاتت بدهم. یکی شان آخرش می گوید من خیلی تنهام. حرف ها پر از دلم برایت تنگ شده است یا دوستت دارم است، چیزی که ژاپنی ها کمتر در گفتگوهای روزمره شان مستقیما بیان می کنند.

داشتم توی مسیر پر ترافیک تقریبا ایستا به این صحبت های دردناک گوش میدادم. بعد یک لحظه فکر کردم چقدر خوشبختم که می توانم الان به یاشار یا پدر و مادرم زنگ بزنم. اینکه دنیا بدون هر کدامشان چقدر کم رنگ می شود. اینکه چه دردی دارد که تنها تسلایت یک باجه قدیمی تنها رو یک تپه مشرف به دریای مواج باشد. بعد به یاشار زنگ زدم.
31 Jul 10:12

تحمیق توده ها

by Abestanioos
قضیه اینجاست که دادن حکم کلی همونقدر که احمقانه است، اجتناب ناپذیر هم هست، حالا اگه این حکم در مورد موضوعی به طور کلی احمقانه مثل روابط انسانی باشه، کل موضوع رساله ای احمقانه در باب حماقت میشه، به هر حال،حکم کلیِ امروز اینه: "انسان،فارغ از رفتار شخص دیگر، انتخاب می کند که چه حسی نسبت به او داشته باشد." اگر حس یک نفر نسبت به دیگری رو خطی ا فقی در نظر بگیریم که سمت راستش به عشق ختم بشه و سمت چپ ش به نفرت، و طبیعتا مبدا این خط هم بی تفاوتی باشه، این ماییم که با توجه به چیزهایی که دوست داریم از طرفمون به یاد بیاریم و چیزهایی که معمولا عمدا فیلتر می کنیم و از یاد می بریم، تصمیم می گیریم که کجای این خط افقی وایسیم،  مساله ی جالب اینجاست که انتخاب و فیلتر خاطرات و زاویه دیدی که نسبت  به طرف داریم ممکنه در طول شبانه روز و یا با توجه به حس و حالمون تغییر کنه  و در کمتر از یک ساعت از عشق به نفرت یا  برعکس برسیم،همه چیز به این بستگی داره که ما دوست داریم طرف روچه جوری ببینیم، و از اونجایی که سنجش احساسات به  روشی عقلانی اساسا بیخود و بی نتیجه است کل این نوشته از حیز انتفاع ساقط بوده و صرفا جنبه ی تزیینی دارد و هیچی دیگه.
07 Oct 15:34

خاطره‌ها

by رضا مرادی غیاث آبادی
۲۶) سال‌های اوایل دهه ۱۳۵۰ بود. در روستای رامین و روستاهای اطراف آن هنوز برق نیامده بود. تو و بهروز صبح تا شام در کوچه پس کوچه‌های پر از نهرهای زلال و کوچه‌باغ‌های پر از میوه و مار رامین می‌دویدید و می‌جستید. از شاخه درختان بالا می‌رفتید و از تیغه دیوارها پایین می‌آمدید. بقول گلچین گیلانی: «کودکی ده ساله بودم، شاد و خندان، نرم و نازک، چُست چابک. می‌دویدم همچو آهو، می‌پریدم از سر جو». شب هنگام ننه‌آقا (مادربزرگ پدری) رختخواب را بر بالای پشت‌بام کاه‌گلی پهن می‌کرد و شما در دو طرفش دراز می‌کشیدید. چشم به آسمان می‌دوختید و گوش به قصه‌های مادربزرگ می‌سپردید. آسمانی که بخاطر نبود چراغ‌برق و آلودگی‌های جوی، بس تماشایی و زیبا و گوهرافشان بود. با راه شیری پر جلال و جبروت و غوغای ستارگان درخشانی که دائم برویتان چشمک می‌زدند. آسمان و ستارگانی که از تماشایشان سیر نمی‌شدی. همه جا بطرز اسرارآمیزی تاریک و ساکت بود. هیچ صدایی نمی‌آمد جز صدای دوست‌داشتنی جیرجیرک‌ها و صدای گرم و دلنشین ننه‌آقا که داشت قصه می‌گفت. قصه‌هایی از روزگاران افسانه‌ای دیرین. قصه‌هایی از پندها و تجربه‌های روزگار. قصه‌هایی از رنج‌های انسان. از «کُردک»، آن کودک فداکار که به دنبال هیزم به صحرای برف گرفته رفته بود و به یخ‌ها چسبیده بود و راه نجاتی نداشت مگر آنکه مادربزرگ چرخ نخ‌ریسی خود را آتش بزند و آسمان را گرم کند. راستی چرا همه پطرس را می‌شناسند و کردک را نمی‌شناسند؟ ننه‌آقا قصه‌گویی بس ماهر و توانا بود. با زبانی شیوا سخن می‌گفت و اصلاً کاری به این نداشت که شما به قصه‌هایش گوش می‌دهید یا نمی‌دهید، بیدارید یا خوابید. او قصه‌هایش را چنان دقیق و کامل بیان می‌کرد که گویی شنوندگانی در آسمان‌ها دارد. گویی صدایش برای روزگاران ازلی باقی خواهد ماند. گنجینه قصه‌هایی که ننه‌آقا به واسطه مادرش ننه‌شهربانو می‌دانست، غیر قابل تخمین و شمارش بود. مادربزرگ قصه‌گویی استثنایی بود و شما اینرا خیلی دیر فهمیدید. با اینکه گاهی در بالای سرش ضبط‌صوت کوچک خود را می‌گذاشتی و صدایش را ضبط می‌کردی، اما خیلی دیر به اهمیت این پیر قصه‌گو پی بردی. ده‌ها سال بعد که از اقصی نقاط برای شنیدن قصه‌های او به روایت پسرانش (پدر و عموی تو) آمدند و آنها را در کتاب‌هایی در کشورهای دیگر چاپ کردند. ننه‌آقا در پاییز و زمستان سال ۱۳۵۹ دچار عوارض کهولت شد. مادرت به تنهایی و با تمام وجود از او پرستاری و نگهداری کرد. ننه‌آقا در یک روز سرد هوس هندوانه کرد. آنوقت‌ها مثل امروز همه میوه‌ها در همه فصول در دسترس نبودند. سوار دوچرخه‌ات شدی و به خیابان افتادی. پرسان و جویان رفتی تا در اول خیابان صفا پایین‌تر از میدان فوزیه هندوانه پیدا کردی. آنرا به ترک دوچرخه بستی و به طرف خانه رکاب زدی. مادرت آنرا قاچ کرد و در دهانش گذاشت. ننه‌آقا جز در حدی که مزه‌مزه کند از آن نخورد. حالش به مرور بدتر می‌شد. بر بسترش خوابیده بود. تو آخرین عکس‌ها را از او می‌گرفتی. موهای سفیدش که هنوز آخرین رنگدانه‌های حنا بر آن می‌درخشیدند از لای چارقدش بیرون آمده بود. چهره‌اش آرام بود. ننه‌آقا در ساعت یازده صبح روز ۲۹ بهمن ۱۳۵۹ از جهان هستی رفت و به جهان قصه‌ها پیوست. [...]
22 Sep 05:11

محمد حسین جعفری نژاد

by آرش پیرزاده

بخونید و  از این همه زیبایی  این نوشته کیف کنید ....


دختر خیلی ساده زیبا بود. لطیف مثل ابریشم، آرام عین نسیم، بی آرایش، بی آلایش تو بگو برگ گل سرخ. مادر اما دو قدم آن طرف تر از زیبایی، تکیه زده بود به تخت وقار، به شکوه، به مادرانگیِ تام و تمام. دو تایی آمده بودند برای رزرو بلیت پروازدخترک به خیلی دور...

نیم ساعتی نشستند، بلیت را برای سه روز بعد گرفتند، دختر لبخندی زد، مادر دمغ شد! بلند شدند، تشکر کردند، هنگام رفتن نگاهم افتاد به آن چند بند انگشت از آبشار قهوه ای موهای بافته ی دختر که از شال سیاه روی سرش بیرون افتاده بود.

فکری ام حکمن این روزهای آخر، توی خانه، توی اتاق دخترک، هر شب وقت خواب دو تایی می نشینند پای تخت. دختر آبشار قهوه ای را رها می کند روی شانه هاش. مادر زیر لب شعر می خواند، آبشار را با دستاش تقسیم می کند، سه تایی، مساوی، می بافدشان به هم. رج می زندشان. یکی رو، یکی زیر، یکی اشک، یکی لبخند. حرف هایش را، نصیحت هایش را، تنهایی هایش را، دلشوره هایش را، حرف می کند، کلمه می کند، می چیند روی خطوط صاف گیسوان دردانه اش، می سپارد به آبشار... دست آخر عوض نقطه، ته خط، انتهای همان آبشار زیبای قهوه ای، گل می زند، سرخ آبی، پارچه ای...

فکری ام نکند موهای بافته ی دخترک که بیرون افتاده اند از شال سیاه، آبشار نباشد، دنباله ی بادبادک آرزوهای مادر باشد بیرون مانده از ابر سیاه ِ زشتِ تنهایی!


                                                      محمد  حسین جعفری نژاد 


اون موقع ها که ساختمون نوساز بود ... همسایمون بود ... 







12 Aug 15:40

آدم کتابی ها

by nikolaa

آدم‌های دور و بر من (البته آن‌هایی که به کتاب و کتاب‌خواندن ربط دارند) اصولا سه دسته‌اند:

- آن‌هایی که وقتی کتابی ازت به امانت می‌گیرند، صحیح و سالم و بعد از یک زمان معمول پس می‌دهند و نمی‌گذارند دلت زیادی شور بزند. به این‌ها می‌گویند «کتاب‌خوان».

- آن‌هایی که وقتی کتابی ازت به امانت می‌گیرند یا اصلا پس نمی‌دهند و جگرت را خون می‌کنند، یا طوری کتاب بیچاره را پس می‌دهند که باز هم جگرت را خون می‌کنند. به این‌ها می‌گویند «کتاب‌خور».

- آن‌هایی که حواس‌شان هست دیگران کدام کتاب‌هایت را گرفته‌اند و پس نداده‌اند، بعد راه می‌افتند این سایت و آن سایت، این شهر و آن شهر، این کتابفروشی و آن کتابفروشی، تا کتابی که دلت برایش تنگ شده را پیدا کنند، بخرند و بهت برسانند. بعد یکهو در یک عصر تابستانی زنگ می‌زنند و می‌گویند «اون کتابی که فلانی برد و برات نیاورد رو بالاخره پیدا کردم» و یک لبخند بزرگ چند جلدی می‌نشانند روی لب‌هایت. اگر فکر می‌کنید به این دسته سومی‌ها می‌گویند «کتاب‌‌خَر»، سخت در اشتباهید. این‌ها فرشته‌های نگهبان کتاب‌اند که نمی‌گذارند داغ هیچ کتابی روی دل صاحبش بماند.اسم‌شان را هم می‌شود گذاشت «کتاب‌بان».

21 Jul 16:05

ریشخند بزرگ

by Eli Za
 ترازویی که بر سر عدالتخانه ها نصب می کنند ، بیشتر شبیه ریشخند بزرگ دنیا به آدم هاست ، تصویر کج و معوجی از آنچه باید باشد و نیست .
23 Jul 04:40

نیروانای آبی سبز

by زروان ازلی
چو هندوانه در حوض
رها رها رها من
26 Jun 19:41

Notorious, II

by کاوه لاجوردی

خانمِ برگمن و آقای راسل در رستورانی نشسته‌اند و شام می‌خورند. پسرِ سه-چهارساله‌ای از میزِ کناری مکرراً به کنارشان می‌آید و به خانم نگاه می‌کند و "آنا جون" می‌گوید. بارِ سوم یا چهارم، مادرِ پسرِ کوچک می‌آید و به خانمِ برگمن می‌گوید "ببخشید واقعاً. آروین پسرم معلمِ مهدکودکش خیلی شبیهِ شماست."

خانمِ برگمن طبیعتاً [یعنی به اقتضای طبیعت‌اش] با ملایمت جواب می‌دهد و بارهای بعد هم مثلِ بارهای قبل به پسرِ کوچک لبخند می‌زند. مادرِ پسر ذوق‌مندانه و جوری که اطرافیان هم در شنیدن‌اش مشکلی نداشته باشند می‌گوید "بچه‌م چقدر باهوشه: این خانم خیلی شبیهِ آنا هستش."

آقای راسل، زیرِ لب: "البته آروین جان شاید فی‌الواقع خیلی باهوش باشد؛ اما اگر شما خیلی (یا آن‌طور که والده‌شان مؤکداً گفتند: خیلی) شبیه به آنا جون باشید، اینکه آروین جان شباهت را دریافته است دلیلِ خیلی قاطعی برای هوشمندی‌اش نیست."
01 May 16:59

کتاب

by (افرا)

اغلب به یاد باغ خانه مادربزرگم می‌افتم. حالا خانه را خراب کرده‌اند. در آن محله ساختمان‌های شیشه‌ای ساخته‌اند. و من همچنان در فضایی سرگردان باقی مانده‌ام که دیگر وجود ندارد، بیهوده دارم عقب دنیایی می‌گردم که مدت‌هاست ویران شده.

-  عذاب وجدان، آلبا دسس پدس، ترجمه بهمن فرزانه

01 May 16:59

(بدون عنوان)

by (افرا)

"مذهب یک چیز است، مذهبی‌ها یک چیز دیگر."

-  عذاب وجدان، آلبا دسس پدس، ترجمه بهمن فرزانه

28 Mar 16:50

حلزونهاي فست موشن

by giso shirazi
ديروز بنفشه كاشتم، حلزونها يك شبه همه گلها را خورده اند، خواهرك  با قيافه حيرتزده و بامزه اي به بنفشه هاي سوراخ سوراخ نگاه مي كند و  با خشم فرياد مي زند:
اينا كُندن؟ دروغگوها، شايعه است
17 Mar 08:55

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

خوردن چای با شکلات کاکائویی، خیانت به هردو است.

19 Feb 06:53

"شیطان بزرگ یعنی این"

by کاوه لاجوردی
ظاهراً اینجا و آنجا کسانی هستند که گفته‌اند که مطلبی که روزنامه‌ی کیهان در در روزِ چهارشنبه بیست‌وهشتمِ بهمن منتشر کرده است اصلاً طنزی بوده است که مسؤولانِ کیهان جدی‌اش گرفته بوده‌اند. عنوانِ مطلبِ صفحه‌ی اولِ کیهان


شیطان بزرگ یعنی این
هیلاری کلینتون: رئیس جمهور شوم
مجوز قتل عام ۲۰۰هزار فلسطینی را صادر می‌کنم!


متنی هم که در صفحه‌ی آخرِ همان شماره تحتِ همین عنوان آمده گفتنِ مطالبی را به خانمِ کلینتن نسبت می‌دهد که یکی‌اش همین موضوعِ دویست‌هزار نفر است. 

در شماره‌ی بعدیِ کیهان توضیحی آمده است با عنوانِ "عزای بزک‌کنندگان آمریکا: کلینتون برای اسرائیل گربه رقصاند؛ زنجیره‌ای‌ها به کیهان حمله کردند". این مطلبِ اخیر به‌درستی توضیح می‌دهد که کیهان مطلب را به نقل از خبرگزاری صداوسیما آورده بوده است. اما، غیر از این، کیهان اصرار می‌کند که "اصل خبر یاد شده صحت داشته" (و ذکری نمی‌کند از اینکه دست‌کم یک بخش از مطلبِ قبلیِ کیهان، که مدعی بود نامه در روزنامه‌ی گاردین منتشر شده، اساساً دروغ است). 

اما خبرگزاری صداوسیما مدتی است خبر را از وبگاه‌اش برداشته است: در صفحه‌ی نتیجه‌ی جست‌وجو برای "هیلاری+iribnews"، روی اولین نتیجه کلیک کنید. (مطلبِ حذف‌شده را می‌توان در آرشیوِ گوگل دید.) گمان نمی‌کنم کیهان معتقد باشد که خبرگزاری صداوسیما ناگهان طرفدارِ عملیِ اسرائیل یا خانمِ کلینتن شده باشد؛ قاعدتاً از نظرِ کیهان هم بهترین تبیین باید این باشد که خبرگزاری صداوسیما متوجه شده که چیزی که منتشر کرده نادرست بوده است. مقایسه‌ی متنِ آن مطلبِ خبرگزاریِ صداوسیما (و نیز مطلبِ بیست‌وهشتمِ بهمنِ کیهان) با آنچه در یک وبگاهِ طنز آمده بوده می‌تواند روشنگر باشد.

البته که بهتر است که پیش از آنکه مطلبی را منتشر کنیم مطمئن بشویم که درست است (یا دست‌کم مطمئن بشویم که شوخی نیست)؛ اما اگر اشتباه کردیم، شاید بهتر باشد که اگر عذرخواهی نمی‌کنیم دست‌کم بی‌سروصدا بگذریم.
18 Feb 11:06

فصل دوم، قسمت پنجم: کاش این‌جا بودی

by tehranpodcast

رادیو روغن حبه‌ی انگور

«کاش این‌جا بودی»

اپیزودی در ستایش عشق

با آثاری از میلان کوندرا، تای‌گی، مارگریت دوراس، نجف دریابندری و دیگران.

این اپیزود ۳۵ دقیقه زمان دارد و تم اصلی آن عشق است. این اپیزود سراسر موسیقی‌هایی‌ست از عاشقانه‌های سراسر جهان.

سردبیر: هایده رییس‌زاده

طراحی و اجرا: فواد خاک‌نژاد

با همکاری: سرهرمس مارانا، شادان صادقیان و پارسا خاک‌نژاد

شنیدن مستقیم از تهران پادکست

دانلود از تهران پادکست


برای سهولت در دانلود با دکمه‌ی سمت راست موس روی دکمه‌ی دانلود کلیک کنید و گزینه‌ی  Save Target As یا Download Linked File را انتخاب کنید.

شنیدن از Soundcloud

[avia_codeblock_placeholder uid="1"]
این اپیزود را به اشتراک بگذارید
03 Feb 05:07

فعل برگشتن خیلی فعل است.

by xanax

فرودگاه جای بهتری است اگر کسی آنجا منتظرت باشد.

08 Feb 12:04

برف می باره

by xanax

09 Feb 10:00

پشت پنجره ها

by xanax

10 Feb 09:36

و چقدر دور است در جواني

by giso shirazi
پيرمرد فاصله كوتاه تا مترو را سوار تاكسي شد و متوجه حيرت بقيه ، جلوي مترو كه رسيديم پول را داد و به راننده جوان گفت: اون همه شكوه و جلال جواني به دهشاهي نمي ارزد وقتي قراره آدم پير بشه
10 Dec 04:17

مردم مهربان شده اند

by giso shirazi
مرد در جلوي عابربانك دستپاچه شماره حساب را وارد مي كرد اما هر بار ناموفق بود، دختر جوان پشت سرش گفت: مي خواهيد برايتان بخوانم
مرد نفسي به راحتي كشيد و بقيه صف در آرامش منتظر شدند تا كار آن دو تمام شود
زني از گاري لبو و باقلي خريد، كمي جلوتر دختري عقب مانده ،در ميان زباله ها به دنبال غذا مي گشت، زن به خريدهايش نگاه كرد و لبو را انتخاب كرد و به دختر داد
در اتوبوس شلوغ دختر وارد شد، صندلي خالي نبود، دختري همسن خودش روي تك صندلي اش كنار كشيد، دومي آمد كنارش نشست
زني بچه به بغل در كوچه طولاني راه مي رفت، زني ميانسال سوار بر تاكسي تلفني بود، از راننده خواست كه مادر و بچه را سوار كند
زن و شوهري با بسته هاي سنگين بالاي پله هاي مترو بودند، چند پسر جوان شلوغ كنان پايين مي رفتند، متوقف شدند و از آنان پرسيدند: كمك مي خواهيد؟
اينها را همه در همين ايران خودمان ديدم ، در همين يك ماه گذشته
20 Dec 06:59

شاهزادگان معاصر سرزمين من

by giso shirazi
در فست فودي برايم خودم مرغ سوخاري تند سفارش داده بودم با سالاد سزار و  در حال خوردن و وب گردي متوجه شدم ميز همسايه ام دو دختر فال فروش هستند كه در حال خوردن ساندويج اند، با توجه به منو متوجه بودم كه غذايشان چندان ارزان نيست
متعجب زير نظرشان گرفته بودم كه ديدم دختر گارسون دو نوشابه هم آورد و گفت اين را يكنفر ديگر مهمانتان كرده است، حالا ديگر بقيه ميزها زير چشمي دخترها را كه با وقار و شادمان در حال خوردن بودند زير نظر گرفتند، مرد تپل اشپز اومد سر ميزشان و محل زندگيشان را پرسيد و معلوم شد محله او و دخترها يكي است و كلي صحبتشان گل انداخت
دخترها غذا را خوردند و با دقت ميز را تميز كردند و اشغالها را در سطل ريختند و با لبخند به همه نگاه كردند، نگاه يكيشان به من كه رسيد صدايش كردم و جعبه سالاد سزار را كه هنوز باز نكرده بودم را به او دادم
با لبخند گفت: باور كنيد من جاي خوردن ديگه ندارم و نصف ساندويچم را به برادرم دادم
07 Dec 16:32

به افتخار عدد سی

by مهربان
پسرم امروز سومین برف عمرت را دیدی.... عمرت هنوز سه سال نشده ولی  سه برف را دیده ای... اولین برف را خوب یادم هست هنوز .... شش ماهه بودی که پتو دورت پیچیدیم و کلاه خرسی آبی ات را کشیدیم سرت و توی تراس خانه قبلی مان تصویرش را ثبت کردیم.... امروز سی ماهه ای پسرم.... همین چند ساعت پیش بود که دکمه های کاپشن ات را بستم ولی بر خلاف تمام تلاش من و پدرت اجازه ندادی شلوارت را عوض کنیم و محکم دستت را روی عکس باب اسفنجی اش نگه داشته بودی و ما کوتاه آمدیم و با همان شلوار نازک باب اسفنجی رفتیم توی برف ها.... فاصله عکس های امروز تا عکس آن روز به اندازه چند کلیلک بیشتر نیست ولی تو چطور اینقدر بزرگ شدی و این زمان چه شکلی گذشت باور کن یادم نیست... یادم نیست... حالا لباست را خودت انتخاب می کنی... غذایت را خودت می خوری.... شبکه تلویزیون را تو انتخاب می کنی.... یه وقت هایی دست های کوچکت را می آوری و موهای پیشانی ام را کنار می زنی.... و من هر بار که نگاهت می کنم به خودم می گویم تو کی این قدری شدی؟؟؟
تو فقط سی ماه و چند روز داری  و من در همین سی ماه و چند روز خیلی وقت ها  بریده ام.... داد کشیده ام... دعوا کردم.... چیزی که خواستی را به تو نداده ام.... و هزار کار دیگر .... چون من یک سی ساله و چند ماهه ام ... یک آدم بزرگ لعنتی.... یک آدم بزرگ با تمام مشغله ها و درگیری های ذهنی کوفتی اش و تو فقط سی ماه ای... بحث روز و ماه و سال ناخودآگاه  می آید وسط عزیزکم..... هر سالی که از عمر آدم می گذرد انگار یک تکه از روح و روان آدم را کدر می کند... خاکستری تیره.... تو هنوز سه سالت هم نشده ... سرشاری از رنگ های شاد... دنیایت آنقدر زرد پررنگیست که قهرمانش می شود باب اسفنجی ... هنوز نمی دانی چقدر فاصله هست بین باب اسفنجی و  فرهاد اصلانیه نابود عصر یخبندان.... 
سی ماهگی سن مهمی است پسرم.... نباید خیلی با هم کل کل کنیم.... هم نباید بگذارم بی ادب بشوی و هم نباید بگذارم استقلالت را از دست بدهی.... هم باید بگذارم کشف کنی و هم باید مواظبت باشم.... ولی این نیز بگذرد.... و من یک روز .... یک روز که چهل و اندی سال دارم نشسته ام و تو را تماشا می کنم و باز پیش خودم می گویم: تو کی اینقدری شدی؟ کاش می شد در این فاصله برایت مادر بهتری باشم..... نه فقط افتخارم این باشد که صدای پایت را بین صدای پای 100 تا بچه ی مهد تشخیص می دهم.... نه... افتخارم این باشد که تو شاد باشی و پر انگیزه... پر هیاهو.... با انرژی ..... گور پدر ادب و احترام و تمام جملات کوتاه روانشناسی که هیچ کدام قابل اجرا نیستند.... من یک متد جدید ثبت می کنم ... زندگی به سبک باب اسفنجی!  ... تو فقط بخند پسرم....

27 Nov 17:05

درباره من و الی

by مهدی نسرین
الی همکار بغل دستی ام هنوز می پرسد چرا عکس زنی، بچه ای، دوست دختری، دوست پسری، مادر بزرگی، همسایه ای، سگی، گربه ای، خوکچه ای یا دست کم عکسی از خودم در تعطیلات هنگام رصد دلفین ها را نمی زنم دیوار بالای سرم.


"تفاوت فرهنگی است، الی."

"جل الخالق"


بالای کامپیوتر الی پر است از عکس خودش و دوست پسرش و پسر بچه ای که دوست پسرش از زن سابقش داشته. در سرما و در گرما. در نداری و در دارایی. در بیماری و در تندرستی. عکس هایی در چهار فصل از چهار گوشه دنیا. اتاقک های بقیه همکارانم هم پر است از این جور عکس ها. یک بار به الی گفتم تو وقتی میایی سر کار انگار یادت می رود دوست پسر داری، باید یک جوری به خودت یادآوری کنی. فکر کنم شوخی ام را نگرفت. دو روزی هم برایم قهوه نخرید. شاید فکر کرد دارم نخ می دهم.


الی اما خیلی مهربان است. روز سوم تاقتش تاق شد. قهوه ام را که گذاشت کنار دستم، گفت: "یک کم این میزت را تمییز کن. به اتاق پناهنده ها می ماند."


در واقع آخرین باری که به جلسه انضباطی فراخوانده شده بودم به جز عملکردم در تقریباً همه حوزه ها یک ایراد دیگر هم ازم گرفته بودند: میزت نامرتب است. در سال های دور رفیقی داشتم که در کوچکی بزرگ شده بود. ریاضی می خواند و شعر می گفت. ترکیبی غریب که از او آدم دلپذیری ساخته بود. دوران سربازی اش خانه ما می ماند، یعنی در اتاق من در یک خانه بزرگ شمال شهری. صبح علی الطلوع که پا می شد برود پادگان تا طبل بزرگ را بکوبد زیر پای چپش، مرا هم از خواب بلند می کرد چرا که از قرار خداوند روزی را صبح زود قسمت می کند. این آدم دوست داشتنی به جز تحمیل نظرش در مورد زمان توزیع ارزاق الهی بر میزبان خواب آلوده اش، یک ایراد دیگر هم داشت. نامرتب بودن را تاب نمی آورد. بر هر ضعف شخصیتی من به دیده اغماض می نگریست جز این یکی. فکر کنم اگر دفترچه اشعارش را می سوزاندم این قدر آتش نمی گرفت که وقتی در گنجه را باز می کردم یادم می رفت ببندمش. روزی هم بالاخره کارد به استخوانش رسید و فریاد زد این اتاق نمود بیرونی آن ذهن آشفته ات است.


"نمود بیرونی ذهن آشفته ام است، الی"

"چرا باید همه چیز را پیچیده کنی؟ شنیده ام که به نامرتب بودن میزت هم گیر داده اند."


الی هم از شهر کوچکی می آمد. او هم بر همه ضعف های شخصیتی من به دیده اغماض می نگرد جز این که عکسی  در اتاقک کاری ام بالای کامپیوترم نمی زنم. عکسی از یکی از عزیزان دوپا، چهارپا یا حتی بدون پا. الی من را آموزش داده بود و حالا لابد فکر می کرد این جور مرتب فراخوانده شدنم به جلسه انضباطی به نوعی به او بر می گردد. نه فقط به عملکرد من بلکه به آموزش او. این احساس گناه جز جدایی ناپذیر برخی ادیان ابراهیمی است. شاید هم فکر می کند اگر عکس عزیرانم را بزنم بالای میزم از شر جلسات انضباطی و چشم حسود و نخوت رقیب مصون خواهم ماند.


"درست شنیدی."

"راجع به ایمیل هم گفتند؟"

"هر بار می گند. ممنون از قهوه، الی."


الی باهوش است و منعطف. فکر می کنم هر کس بخواهد من را تاب بیاورد باید این دو خصوصیت را در حد اعلی داشته باشد. باید ریاضیدان باشد و شاعر. این را دفعه بعد که به مصاحبه کاری دعوت شوم و از نقاط قوت و ضعفم بپرسند خواهم گفت. متأسفانه گونه ریاضیدانان شاعر رو به انقراض است.


"حالا عکس نمی زنی، یک جمله قصار بزن بالای میزت."


به جمله قصار فکر کرده بودم. دفتر کار من فیس بوک متجسد است. بالای سر همکارانم جملاتی است از این دست که: اتافاقات خوب فقط برای آدم های خوب می افتد و تو نیکی می کن و در دجله انداز و گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی. و بعد هم مجموعه ای از عکس هایی که خوشبختی از آن می بارد. خصوصیت مشترک همه این جملات قصار بالای میزها این است که بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر. من زندان نرفته ام ولی می شود حدس زد زندانی ها هم از این جملات روی دیوار سلولشان حک کنند. از پذیرش بدبختی و امید به خوشبختی. امید آن که شاید آن روز برسد. روزی که آخرین ایمیل را که جواب دادی منتظر ایمیل بعدی نباشی.


"باز رفتی تو فکر؟"

"ساعت دو جلسه دارم، الی."


از پاییز گذشته مرتب صدایم می کنند برای جلسه انضباطی. یک نفر نماینده اتحادیه هم هربار باید همراه من بیاید که مورد سواستفاده واقع نشوم. شرمنده اتحادیه چی ها هستم. دقیقاً نمی دانم رشته امور کی از دست همه در رفت. گرد و خاک مدیر جدید چیز عجیبی نبود. بخشی از نحوه مدیریت همه سازمان ها این است که کارمندان بفهمند مدیری هم هست و این که اگرچه سازمان با کار زیردستی ها می گردد ولی دست بالای دست بسیار هست. اما نمی دانم چرا آن گرد و خاک دست کم برای من فرو ننشست. مدیران وظیفه دیگری هم به عهده دارند. به زیردستانشان یادآوری کنند که نباید مهارت های خود را دست کم بگیرند. دست کم گرفتن مهارت های زیردستان وظیفه بالا دستی هاست.


"مهارت های تو را دست کم می گیرند."

"چه مهارتی الی؟ من حتی میزم را درست مرتب نمی کنم."


 از نحوه عملکردم ایرادات زیادی گرفته شده است. این که ایمیل ها را در فاصله مقرر یک ساعته پاسخ نداده ام. این که  کدهایی را اشتباه وارد کرده ام. این که فکس هایی را به آدم های اشتباهی فرستاده ام. این که دستگاه فتوکپی را خاموش نکرده ام و این که میزم نامرتب است. تلاش بیش از اندازه من در فائق آمدن بر این خطاها فقط یک نتیجه داشته است: خطای بیشتر. تو گویی تمرکز هم مانند همه خصوصیات انسانی حدی دارد و گذشتن از آن حد همه چیز را به نابودی می کشد. مثل عشق یا ترس یا خلاقیت.


"من می توانم هر نیم ساعت بهت یادآوری کنم. برای من سخت نیست."

"نه الی، جلسه قبل گفتند که نباید به هیچ وجه از تو کمک بگیرم. باید مستقل باشم."


الی می تواند جای دو نفر کار کند. مرتب زیرزیرکی به من کمک می کند. دستگاه فتوکپی را آخر روز خاموش می کند و بعضی اوقات کاغذ فکس هایم را می گیرد و می فرستد. به اسم قهوه می آید سر میزم و کاغذهایم را برایم مرتب می کند. او هم شاید فقط یک ایراد داشته باشد. اتاقک کار بدون عکس یا جمله قصار را تاب نمی آورد. این یک ایراد را بر من نبخشیده است. نمی دانم مدیریت با جملات قصاری که من دوست دارم بزنم بالای میزم چگونه کنار می آید. شاید هم کسی برایشان تره خرد نکند. دوست داشتم کسی جمله ای گفته باشد در ستایش دیر پاسخ دادن به ایمیل ها. یا در ستایش نامرتب بودن میز کار. یا در ستایش نبستن در گنجه ها. یا در ستایش ظهرخیزی. متأسفانه خداوند روزی را سحرگاهان تقسیم می کند و از چنین جملات قصاری خبری نیست. فکس هم موضوع هیچ جمله قصاری در تاریخ بشر نبوده است.


"خیلی خودت را ناراحت نکن. باید یک جوری این حالت را از ذهنت دور کنی. بهتر است کمی فکر کنی ببینی چه می خواهی بهشان بگویی. وقت ناهار است. ناهار آوردی؟"

"نه الی بیرون می خورم."


الی و دوست پسرش و پسر دوست پسرش خامگیاهخوار هستند. در خانه ای در حومه ای واقع در یک ساعتی شهر زندگی می کنند. تابستان ها برخی محصولات باغچه شان را برای من می آورد. علی الخصوص کدو و بادمجان. همبرگر صنعتی خوردن برایش حکم محاربه با خداوند روزی ده را دارد. تابستان یک بار مرا به خانه شان دعوت کرد. هشدار داده بود که شام مفصل نیست. هوا که خوب باشد کل وقت آزادشان را صرف موتورسواری و گیاهکاری با هدف گیاهخواری می کنند. سایر اوقاتش مصروف پاسخ دادن به ایمیل ها، فرستادن فکس، تمیز کردن میز خودش و چک کردن خطاهایی می شود که من مرتکب شده ام. یک شنبه ها هم درکلیسا آواز می خواند، هر چند به گفته خودش دیندار نیست. الی یک روز نباشد مدیریت من را تیرباران می کند. فرشته نگهبان من است. دیپلم دارد و مدرکی هم در ارتباط با مسائل اداری دفترهای کاری گرفته است. هیچ امر خاصی من را شایسته این محبت نکرده است جز این که همکار بغل دوستی او هستم. استاد همه فن حریف کارش هست. من تا امروز ندیده ام که یک اشتباه از الی سر بزند. کتاب و روزنامه نمی خواند. اما پروژه یافتن جمله قصار برای بالای میز من را کلید زده بود. این است حکایت ما. درباره من و الی.


"می توانم در پوسته گردویی محبوس باشم و خود را فرمانروای فضای لایتناهی به شمار آورم. این خیلی به تو می آید. پرینتش کنم؟"

"شبیه شاهزاده دانمارک نیمه مجنون مغموم خیانت چشیده ام؟"

"دانمارکی که نیستی."

"پس از خیرش بگذر الی."

به خودش بیشتر می آمد. محبوس در پوسته گردوی اتاقک اداری اش و فرمانروای محبت بی کران و باغچه محصولات ارگانیک.

"این یکی چی؟ زندگی نبردی است بین خواب بیداری که در نهایت خواب پیروز می شود."

"برای من زندگی نبردی است بین ایمیل های جواب داده شده و جواب داده نشده. بعد از ناهار می بینمت."

"حواست باشد امروز مهم است که دیر نکنی."

"حواسم هست، الی."


میز کارم و اوراق روی آن را تا جایی که در توانم بود سامان دادم و رفتم همبرگر فروشی آن طرف خیابان. جهاد علیه همه باورها و ارزش های الی را به دختر ملیح پشت دخل اعلام کردم: همبرگر صنعتی با پنیر و بیکن اضافه، سیب زمینی سرخ کرده با کچ آپ و نمک دریا، نوشابه ای  سیاه و گازدار ممزوج به یخ خرد شده و یک شکلات مغز فندقی. جلسه انضباطی گشنه ام می کند. اساسن نظم و نظام و انتظام گشنه ام می کند. تا سر حد خودکشی. عملیات استشهادی با کلسترول.

سینی غذایم را گرفتم و رفتم یک گوشه ای نشستم و موبایلم را در آوردم. پلک هایم سنگینی می کرد. درباره خواب جمله قصار زیاد بود. اما ترجیع بند همه شان این است که مبادا خواب ببردت و دنیا را آب. چشمانم را روی هم می گذارم. هنوز تا ساعت یک و نیم وقت هست؛ بعدهم باید بروم جلسه انضباطی. که این طور؛ زندگی نبردی است بین خواب و بیداری که در نهایت خواب پیروز می شود.

شاید اگر آسوده می خوابیدم خواب هم می دیدم. بعید نبود که همچون شهسوار پریشان دماغ لامانچا با مرکب زار و نزارم می رفتم به جنگ آسیاب های بادی و دیو پلید ایمیل ها را شکست می دادم و برگه تأییده ارسال همه ایمیل ها در زمان مقرر را به چنگ می آوردم و به سان غنیمتی بی همتا پیشکش می کردم به شاهزاده خانمی که روی موتوری نشسته است و دارد بادمجان پوست می کند. و او هم با چاقوی سبزی پاک کنی اش به رسم نشان دادن به شهریاران می زد روی شانه ام. شاید شاهزاده خانم چیزی هم می گفت که وقتی بیدار می شدم می شد جمله قصار بالای میزم. اما آسوده نخوابیده بودم. خواب هم ندیدم.  هر چند کسی زد روی شانه ام.


"این یکی را هیچ کاریش نمی شود کرد."

"کدام یکی را؟"

"این که وقت ناهارت بخوابی و سر کار نیایی. یکی طلب من."

"این جا چه کار می کنی، الی؟ فکر نمی کردم پا به چنین مکان پلیدی بگذاری."

"جولیا دیده بودت. آمد به من گفت. فهمیدی ساعت دو چه می خواهی بهشان بگویی؟"

"نه نفهمیدم، الی. من از آن آدمهایی نیستم که در خواب بهشان الهام می شود."

"باشد. زود باش برگردیم."

برگشته بودیم دفتر کار. ساعت دو شده بود و من باید می رفتم جلسه انضباطی. چند قدم که رفتم برگشتم سرمیزم.

"نترس."

"نمی ترسم الی"

"باشد. می دانم نمی ترسی. همین جوری گفتم."


نمی دانم چه چیز در لحن برخی جملات ناهیانه است که آدم فکر می کند تا آخر عمر از دستشان خلاصی ندارد. چیز غریبی در لحن الی بود. یک لحظه فکر کردم شاید تا آخر عمرم از چیزی نترسم.  هولناک بود.


"نگران میزت هم نباش، من مرتبش می کنم."

"نگران میزم نیستم الی. می شود این جمله را پرینت کنی بزنی بالای میزم: آسوده بخواب، الی بیدارت می کند."

"این را از کجایت در آوردی؟"

"فقط پرینتش کن و بزن بالای میزم."

"نمی شود اسم من را از آن درآوری؟"

"چرا می شود. اصلن قسمت دوم را بردار. فقط آسوده بخواب را پرینت کن و بزن بالای میزم."

"باشد. آخر آسوده بخواب هم شد جمله بالای میز. تفاوت فرهنگی است مگر نه؟ نباید که نگران شوم؟"

"همین طور است الی. دلیلی برای نگرانی نیست. در نهایت خواب پیروز می شود"



به جلسه می روم. همان حرف های همیشگی. یک تذکر کتبی دیگر. بر می گردم. میزم مرتب شده است. ولی جمله قصاری بالایش به اهتزاز در نیامده است. الی پشت میزش نیست. از جولیا می پرسم. الی زود رفته است خانه. دوست پسرش با موتور تصادف کرده است. ترجیح می دهم پشت میزم گریه نکنم. فکر می کنند تذکر کتبی اشکم را در آورده است. محبوس در پوسته گردو و ناتوان از اشک ریختن. این را باید می زدم بالای میزم. به پاس سپاس از همه شاعران ریاضیدان زندگی ام. 

02 Nov 22:15

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

لب بسته است. لب‌بستن‌ها یعنی یا سخنی نیست یا دل پر است؛ تفاوت هم که مثل روز روشن، از زمین تا آسمان هفتم.

17 Oct 21:28

فصل دوم، قسمت سوم: پاییز در خیابان انقلاب

by tehranpodcast

خانم‌ها، آقایان. قسمت سوم از فصل دوم رادیو روغن حبه‌ی انگور حالا در دسترس شماست.

رادیو روغن حبه‌ی انگور با طعم پاییز در خیابان انقلاب (اجرای زنده در دانشکده‌ی هنرهای زیبا)

این برنامه بخش‌هایی از اجرای ادیت‌شده‌ی برنامه‌ی زنده‌ی ما در دانشکده‌ی هنرهای زیبا در تهران است

به اضافه‌ی بخش‌های دیگر.

با آثاری از: شل سیلورستاین، مایکل کانینگهام، بهمن فرسی و دیگران…

سردبیر: هایده رییس‌زاده

اجرا: فواد خاک‌نژاد، سرهرمس مارانا

شنیدن مستقیم از تهران پادکست

دانلود از تهران پادکست


برای سهولت در دانلود با دکمه‌ی سمت راست موس روی دکمه‌ی دانلود کلیک کنید و گزینه‌ی  Save Target As یا Download Linked File را انتخاب کنید.

شنیدن از Soundcloud

[avia_codeblock_placeholder uid="3"]
این اپیزود را به اشتراک بگذارید
20 Oct 10:30

قدردان

by (زَرمان)

شیرینی غلیظ قند در خدمت و پهلوی چای، ملایم می‌شود و معنی می‌یابد. وجود قند وابسته به چای است. چای است که باید دیده شود نه قند؛ فلسفهٔ استفاده از استکان بلور هم جلوه‌گری چای است. قندان کریستال از دررکاب‌بودن قند می‌کاهد. هنوز قندان استیل جهیزیهٔ مادرهای ما در خانه، قندان اصلی سینی چای خانوادگی است که نشان‌دهندهٔ اصالت محبت و وابستگی ما و قند به چای است.

19 Oct 20:38

آنگاه هدایت شدم

by طاها

اخطار: این نوشته ممکن است اعتقادات (یا عدم اعتقادات) شما را هدف بگیرد. اگر احساس خطر می‌کنید، رهایش کنید و ادامه ندهید.

کاملاً مطمئنم که هیچ‌کس، حتی آن‌ها که از هدف گرفته شدن اعتقاداتشان (یا عدم اعتقاداتشان) می‌ترسند هم، با دیدن جمله‌ی بالا از خواندن منصرف نشده و ادامه می‌دهند.

چه بهتر!

دیگر عزاداری نرفتم
چه شد که دیگر به عزاداری نرفتم

خانه‌ی ما حوالی میدان امام حسین تهران بود و دهه‌ی اول محرم به هیئتی می‌رفتیم نزدیک چهارراه آبسردار که می‌گفتند بچه‌های گردان عمار بانی و گرداننده‌اش هستند. خیر سرمان با وسواس زیاد گشته بودیم و جایی را پیدا کرده بودیم که چرند و پرند نگویند و روضه‌های سخیف نخوانند و مدایح سیاسی و بیانیه‌های علیه دوم خرداد ندهند و صدایشان مزاحم همسایه‌ها نباشد و دسته‌ی خیابانی راه نیاندازند. از همه بهتر آن که سخرانش هم معمم نبود.

گاهی با این دایی می‌رفتیم و گاهی با آن دایی و گاهی هر سه با هم.

القصه، ظهر روز تاسوعا بود و محفل در مکان دیگری غیر از محل دائمی هیئت که مخصوص عصرها بود برگزار شده بود. در آن همهمه‌ی سینه‌زنی و شور حسینی و سروصدا و تاریکی و پاسکال، صدای دایی جان را در گوشم شنیدم که می‌گفت:

«طاها دقت کن! اینها که سرشان را به دیوار می‌کوبند، همیشه به آن دیوار می‌کوبند!»

حواسم را جمع کردم و دقت کردم. راست می‌گفت. از این سوی اتاق نعره‌زنان خودشان را به آن سو می‌رساندند و همان‌‌جا سرشان را به دیوار می‌کوبیدند و صدایش هم بلند می‌شد.

از دقت بیشتر چیزی نصیبمان نشد جز این اطمینان که قضیه تصادفی نیست. گذشت و گذشت و جو آرام گرفت و همه نشستیم و وقت ناهار شد و کتیبه‌ها را بالا زدند تا بساط پذیرایی از عزاداران را فراهم کنند که ملتفت شدیم آنجا که سرشان را می‌کوبیدند، دری چوبی بود و کوبیدن سر به آن، هم دردی کمتر داشت و هم صدایی بیشتر.

ناگهان فهمیدم چرا پدر، با وجود تمام اعتقادات مذهبی که هنوز هم دلبسته‌ی آنهاست، پایش را در هیچ محفل عزاداری‌ای نمی‌گذارد.

و دیگر هرگز پایم را در هیچ محفل عزاداری‌ای نگذاشتم.

تذکره: عکس بالای صفحه را از اینجا برداشتم: سایت عکاسی

 

نوشته آنگاه هدایت شدم اولین بار در چرکنویس پدیدار شد.

13 Oct 12:16

اسلام، مدارا، و مسأله حقوق شهروندان بهایی

by admin

01 Oct 16:20

قیمت

by آرش پیرزاده

وقتی  دخترم به دنیا اومد تو وبلاگش یه لیست از قیمت های  زمان خودش نوشتم که  وقتی بزرگ بشه بتونه مقایسه کنه ..

الان 5 سال 10 ماه از انتشار اون پست میگذره و من هر وقت این پست میخونم شوک میشم  


یه اصطلاحی تو مملکت ما رایجه که میگن  دلار بالا رفت ... در حالی که اگه دلار بالابره ارزش پول  بقه کشور ها هم نسبت به دلار پایین میاد ... واقعیت تلخ این که دلار سالهاست سر جاش ایستاده این ریال که یهو ارزشش نصف میشه ... 

شما فرض کن بجای اینکه  بگن "  ارزش  دلار دو برابر شد "      بگن " ارزش  ریال نصف شد " چه حس بدیه ... 

دقیقا معنی اش اینه که 

 یه دزد بهت بزنه نصف دارایی تو ببره 

یا یکی یه اتاق از خونه تو  تصرف کنه ( چون با پولی که میتونستی خونه دو خوابه بخری .. خونه یه خوابه خریدی )

یا چند سال از عمرتونو بگیرند ( چون ارزش پولی که داشتین رسیده به چند سال قبل )

خیلی تلخه .... عادت داریم  نمی فهمیم ....


شما قیمتهای 6 سال پیش  که این پایین نوشتم بخونید بعد  فقط یه لحظه چشم هانونو ببنید و تصور کنید هنوز قیمتها  همون جوریه ....

ببینید زندگیتون چقدر تغییر میکرد چی ها میتونستید بخرید چه کارها میتونستید بکنید ....

اگه دوست داشتید کامنت بزارید ببینم  زندگی هاتون چقدر تغییر می کرد ....



قیمت 

یه دونه نون سنگک دولتی ٢۵٠ تومنه ...

یک کیلو گوشت تازه ١٠٠٠٠ تومنه ....

مرغ کیلویه ٣٠٠٠ تومنه ......

روزنامه پر تیراژ  ١٠٠ تومان

سکه ٢٨٠ هزار تومان .....

 کف حقوق تعینی دولت ٢٨٠ هزار تومان

کرایه یه خونه ١٠٠ متری در مرکز تهران ٣٠ میلیون رهن کامل

یه نخ سیکار ٢٠٠ تومان .....

 یه متر زمین در مرکز تهران ٢.۵ میلیون تومان

تن فر وشی یک دختر جوان .... ۵٠ هزار تومان  ...

 وزیت دکتر متخصص 12 هزار تومان 

یه عمل قلب باز بدون بیمه ١٢ میلیون تومان ...

درامد ٧٠ درصد مردم زیر ۴٠٠ هزار تومان

یه ماشین ساده و ارزان  مثل پراید ٧ میلیون تومان ... 

بلیط مترو ٢٠٠ تومان

هزینه یه ترم دانشکاه بالای  ٧٠٠هزار تومان.....

بلیط سینما ٢٠٠٠ تومان

هزینه یک تفریح سالم دو نفره یک عصر تا شب (سینما کرایه ماشین یه پیتزا که دو نفر بخوریدش به دو تا چیپس ) ١۵ هزار تومان ......

هزینه یه تفریح ناسالم که ۴ تا رفیق   (یه بسته کراک یا شیشه که ۴ تایی بکشند برن هوا ) ٧ هزار تومان

یه ساندویج سوسیس ٢۵٠٠ تومان

یه بسته تریاک ١٠٠٠ تومان

هزینه خون ادما    مردها ١۴:میلیون    زنها : ٧ میلیون تومان

نرخ یه کلیه آدمیزاد با یه منت سر فروشنده  ۵ میلیون

نرخ یه عکاس معرف برای عروسی ٧ میلیون با کلی ناز و وقت قبلی

نرخ خرید یه دست مبلمان ٧ نفره معمولی ٢.۵ میلیون تومان

نرخ یه ارایشگر که اسم در کرده برای عروس ۵ میلیون تومان

تیراژ کتاب یه نویسنده معرف که اسم در کرده ٢۵٠٠ جلد  ١۵٠٠ تومانی میشه حدود ۴ میلیون که باید با ناشر نصف کنه پول کاغذ هم بده ....

 

هانا جان

نمیدونم ١٨ سال دیگه این ارقام چه تغییری میکنه  امیدوارم خیلیهاش بالا بره خیلیهاش پایین بیاد



10/اذر/88


 اخر هفته خوبی داشته باشید 

آرش پیرزاده