Shared posts

19 May 18:14

و من الله توفیق و اینا !

by محسن باقرلو

این چن وخت که برای مریم دمبال ماشین میگردم به یک فرمول ساده اما عمیق رسیده ام برای اینکه چطوری آدم قدر داشته هایش را بداند ... فرمول این است : سعی کنید لنگهء چیزی که دارید را بخرید ! ... چرا می خندید ؟! دارم جددی صحبت میکنم ... فرض کنید شما یک سمند مدل هشتاد و هشت دارید که خیلی راضی نیستید ... حالا خیلی جددی روزنامه بردارید سرچ کنید که یکی دقیقن لنگهء ماشین خودتان پیدا کنید ... خیلی جددی یعنی اینکه زنگ بزنید قرار بگذارید بروید ببینید کاپوت را بزنید بالا مگنت و تستر رنگ ببرید سوار شوید دور بزنید ، قشنگ به چشم یک خریدار واقعی ... چار پنج مورد را که تست کنید برمیگردید و از آن روز به بعد ماشین خودتان را میگذارید روی چشم و سرتان و حلوا حلواش میکنید ... در مورد همهء داشته هایمان این روش و فرمول قابل تست است ... لباس ، یخچال ، خانه ، سلامتی ، حتتا همسر ! ... فقط برای تست این آخری نکات ایمنی و جانب احتیاط را شدیدن رعایت کنید ! ... و من الله توفیق و اینا !

14 May 17:42

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

دستش موقع گرفتن بعضی عکسهای آنالوگ لرزیده. بی‌برگشت. بی‌تکرار. مثلاً همان عکسی که ما روی نیمکت پارک برگشتیم سمت دوربین، من شال سرمه‌ای سرم است، دیگری شال قرمز و پت و پهن خندیدم. از یک‌وقتی به بعد فهمیدم لبخند کمرنگ در عکس به درد نمی‌خورد؛ اگر بخواهی بعد یادت بیاید و مشاهده کنی که شاد بوده‌ای، باید دهان را مثل واقعیتِ همان‌دم باز کنی به خندهٔ آنچنانی. باورت می‌شود که شاد بوده‌ای؟ دستت موقع گرفتن بعضی عکسهای آنالوگ لرزیده؛ از خنده.

30 Apr 23:12

alto151: notmelissa: docislegend: 19withbonyknees: National...





















alto151:

notmelissa:

docislegend:

19withbonyknees:

National Geographic photographers are metal as fuck

In the last one, that guy on the left definitely tripped the guy second from the left.

Can we appreciate that woman’s back bend, though? Holy shit.

YES HELLO I AM A SWAN DOING SWAN THINGS YES NOTHING TO SEE HERE

29 Apr 20:05

کُرکی شون هستن!

by elika86

یک نفر هم هست اونقدر عشق لاما هست که گفتن نداره؛ حالا هم به ایشون هم به شما باید کسی رو معرفی کنم که مطمئنم با دیدنش محال ممکنه یه لبخند کوچیک هم که شده به لب تون نیاد؛این شما و اینم کرّه لاما! یا بچه لاما :)  اگر دلتون میخواد بیشتر آب! بشه برید و  عبارت "fluffy baby camel" رو گوگل کنید و بعدش به زندگی لبخند بزنید؛ اصلاً تا لامای کُرکی هست ، زندگی باید کرد =))

25 Apr 20:21

اعترافات خطرناک ذهن من

by (ZahRa)

بدی مهندس این است که وسط دعوا آرامش خودش را حفظ می‌کند. بدتر اینکه منطقی حرف می‌زند و بدترتر اینکه خیلی خوب، منطقی حرف می‌زند. اینگونه است که آدم کم می‌آورد، گوش می‌کند، ضایع می‌شود و در نهابت هم تسیلم. حالا جدای اینکه از همه‌ی اینها بدتر؛ وسط دعوا خنده‌اش هم می‌گیرد. 

27 Apr 20:44

هذا یومٌ عصیبٌ

by کاوه لاجوردی


این را لوط می‌گوید (۱۱:۷۷)، وقتی که همشهریان‌اش هجوم آورده‌اند.

بعضی روزها روزهای سختی‌اند. 

و به روایتِ لوقا (۶:۴)، عیسی بن مریم گفته است که پیامبر در هیچ جا بی‌ارج نیست مگر در شهرِ خودش، بینِ خویشانِ خودش، در خانه‌ی خودش.

10 Apr 15:10

یاس رونده

by (ZahRa)

مامان آمده بود. با خودش مربای به آورده بود و آلبالو. و سبزی قرمه و آش و پلو. و لباس‌های رنگارنگ تابستانه و روسری‌های سبز و سورمه‌ای. و کتاب شعر و زندگی اخوان ثالث. با خودش حتی چهارپایه‌ی کوچک آورده بود تا مجبور نباشم دستانم را برای برداشتن چیزی بکشم. و حواسش بود عرق نسترن و بهارنارنج و بیدمشک بیاورد. به محض ورودش بوی لوبیاپلو توی خانه پیچید و فردایش بوی چای لاهیجان و صبحانه‌ی آماده. شب‌ها با همه‌ی خستگی‌ش برای سریال دیدن همرا‌هی‌مان می‌کرد و خرید شنبه‌بازار حالا کار او شده بود. قابلمه‌ی جدید برای پلوپز آورده بود که ته‌دیگ‌‌ سالم بخوریم. و بعد با ترب برایمان مربا درست کرده بود تا بعد از شام توی ماست بریزیم و برای دسر بخوریم. یادش مانده بود کیسه نمک بیاورد که گرم کنم و بگذارم پشت گردنم و شب‌ها دست‌هایم را ماساژ می‌داد تا دردش کم‌تر شود. گلدان‌ها را تر و تمیز کرد و کفش‌ها را به ترتیب پوشیده شدنشان چید. به سفر رفتیم و برایمان در ناکجاآبادی که بودیم آش‌رشته پخت. مریض که شدم آبلیمو و عسل و شیر تخم‌مرغ را سریع تجویز کرد. دست من را گرفت و برد خرید و برایم پیرهن آبی سیر با گل‌های سرخ خرید. و کیف دستی لیمویی و کفش‌های سورمه‌ای. برای سفره هفت‌سین نان پخت و هوای خانه به قدری گرم شد که پنجره‌ها را باز کردیم تا نسیم نیمه‌بهاری توی خانه بیاید. 
مادرها همینند، می‌آیند و همه چیز را سر و سامان می‌دهند، و بر می‌گردند تا نقطه‌ی دیگر دنیا را سر و شکل دهند. این‌گونه است که دنیا متعادل می‌ماند. 

15 Apr 09:47

ن می ش ود...

by nikolaa

استادی که یک جمله درس می‌دهد بعد زل می‌زند به روبرو و می‌گوید «اون پنجره رو باز کنید. داره بارون میاد» را می‌شود دوست نداشت؟ استادی که باز یک جمله دیگر درس می‌دهد و بعد می‌رود توی فکر و می‌پرسد «کاکتوس‌ها توی بارون حالشون بد میشه؟» را می‌شود دوست نداشت؟ استادی که دوباره یک جمله درس می‌دهد و یکدفعه با غصه می‌گوید «بچه‌ها، من کاکتوس‌ها و قناری‌هام رو گذاشتم تو تراس. نگرانشونم...» را می‌شود دوست نداشت؟

10 Apr 20:57

http://booferoshandel.blogfa.com/post/110

by booferoshandel
 

مادرم هر بار که به ما سر می‌زند، وقت رفتنش دو قرار داریم. خودش می‌داند.. بدون اینکه حتی کلمه‌ای

درباره‌اش حرف زده باشیم. دومی قرار پشت پنجره است. در حیاط را که می‌بندد بر می‌گردد و بالا را نگاه

می‌کند.. دست تکان می‌دهد و می‌رود تا بپیچد توی خیابان... من پشت پنجره‌ام و هر بار حسرت که ای کاش

این کوچه هیچوقت تمام نمی‌شد...

اما اولی قرار پشت در است. خم می‌شود کفش‌هایش را بپوشد.. من روی صندلی کنار در نشسته‌ام...

کفشش را که پوشید بلند می‌شوم.. محکم بغلش می‌کنم.. خیلی محکم.. آنقدر که خودم می‌دانم اذیت

می‌شود ولی دم نمی‌زند. آنقدر بغلش می‌کنم که تا دیدن بعدی‌اش زنده بمانم...

اما چند وقتی هست که به قوت قبل بغلش نمی‌کنم..راستش یک بار با خودم فکر کردم نکند این جان گرفتن من

چیزی از جانش کم کند...

 

+ زرمان .. درست مثل بچه‌ها دلم می‌خواهد مادرم را با تو قسمت کنم.....

  

 

29 Nov 17:10

استعفانامه مسعود کیمیایی از صدا و سیما :هیچ گاه تا این حد در اختناق نبوده ام (روزنامه کیهان/ 13 آبان 1358)

by passionofanna

آنچه می خوانید ، متن استعفای مسعود کیمیایی فیلمساز سرشناس و خالق آثاری چون قیصر و گوزن هاست که مدتی در ابتدای انقلاب ، مدیریت شبکه ی دو تلویزیون جمهوری اسلامی را بر عهده داشت . از این منصب و عنوان در نقد کیمیایی بسیار سخن گفته شده است ، اما کمتر کسی به استعفای اعتراض گونه ی او از مدیریت آن شبکه اشاره کرده است. متنی کوتاه ، صریح و با اشارات روشن ، که با بندی طوفانی پایان می پذیرد . روشن است که انتشار این نامه ، در نفی یا تائید عملکرد کیمیایی آن سالها و این سالها نیست ، اما می تواند قطعه ی دیگری از پازل رازآلود زندگی فیلمسازی را پر کند که تاکنون رمز گشایی ناشده باقی مانده است ! متن خبر را از روزنامه ی کیهان ، 13 آبان 1358 می خوانیم :
هفت ماه پیش به فرمان « جهاد سازندگی » ( که هنر را هم دربر می گرفت ) ، برای حضور نمایش ، سینما ، موسیقی و به یک معنا « هنرهای مقاوم » و « آزاد » ، به خدمت سیمای جمهوری اسلامی ایران درآمدم . هنر باید شکل و معنای خود را در انقلاب می یافت و این وظیفه ی هر هنرمند آگاه بود که باید وظیفه ی تازه اش را پس از انقلاب می شناخت. باید کسی بود و کار را راه می انداخت . ساختن فیلم را برای مدتی کنار گذاشتم و « اداره ای » شدم . از دوست و بیگانه در این « سفر اداری » ملامت بود و خصوصا یارانم که بیشتر از همه مورد احترامم بودند . از آنجا که آرمانهای اجتماعی من که در فیلمهای خاک ، گوزنها و سفر سنگ متجلی شده بود ، با مدعاهای سردمداران انقلاب که آزادی ، استقلال و پرتوی روح اسلامی منطبق بود ، بدون کمترین حقوق و دستمزدی به خدمت بودم . به شوق کعبه از خار مغیلان نهراسیدم .
حالا پس از هفت ماه کار مداوم دریافته ام که جایی برای روشنفکر و هنرمند نیست ، جایی برای نمایش ، موسیقی و هنرها نیست . تمام « کسب » ها و کاسب های سیاسی ، کاسب انقلابی شدند ، مگر هنرمندان که باید هنرشان « قبل از انقلاب » ی بماند و نمی تواند انقلابی باشد .
روشنفکر و هنرمند اگر « مواجب » هم نخواهد و کار کند و حتی بخواهد که ارشاد شود ، جایی ندارد . با یک « کلام » سرنگون می شوی و تو « کلام » دیگری نمی دانی . کلام هنرمندان متعهد ما ( خصوصا سینمای ما ) ، اعتراض به ستم را در جهان فریاد می کشید و این اعتراض ها را با زور و بازداشت به هنرمند جواب می گفتند و شلاق ، تن هنرمند را چون همه ی مبارزان دیگر سیاه می کرد .
اثر هنرمند آسیب پذیر نیست …. وجود هنرمند که آسیب پذیر است ، و من هیچگاه تا این حد در اختناق نبوده ام .


05 Apr 12:58

مرثیه

by vaghef

با این دانش که حیات ما

تضمین شده نیست چه کنیم؟

شاید روزی تو شاخه‌ی جوان چیزی زیبا را

لمس کنی. و آن چیز

با وجود زادروزهایت و گواهی فوتت، بروید و ببالد،

و روزی بر چیزهایی زیبا سایه بیفکند

یا به درد آشیانه‌ای بخورد. پس با این باور

از خانه‌ات بیرون بیا.

بر سر ما همه‌اش لمس

غریبه‌ها و طوطی‌هاست،

برخی‌شان آدمی‌زاد

و برخی غیرآدمی‌زاد.

به من گوش کن. به تو چیزی

حقیقی می‌گویم. این سلطنت یگانه است.

سلطنت لامسه؛

لمس چیزهای ناپدید شونده.

آراکلیس گیرمی، برگردان محمد حسین واقف

25 Mar 13:42

پس كجا رفتند فرزندان آن مرد؟

by giso shirazi
 مادرك مي گويد پنجاه سال پيش كه نوجوان بوده و اتاقهاي خانه اشان را اجاره مي دادند، مرد جوان راننده اي مستاجر يكي از اتاقها بوده كه هر شب زنش تنها بلوز او را مي شسته و با شعله آتش خشك مي كرده است، هر روز صبح مرد با يك دستمال كل ماشينش و با يك سطل سرش را مي شسته مرد عقيده داشته : راننده اي كه پشت يقه اش كثيف باشد، مسافر سوار تاكسي اش نمي شود
 ، ، 
،
و من به ياد مي آورم تمام راننده تاكسي هاي پلشت را در اين همه سال تاكسي سواري
14 Mar 14:18

با حروفی از راست به چپ

by مهدی نسرین
نمی دونم چه اصراریه بگه من عرب نیستم. اسمش که امیره. من هر چی امیر دیدم عرب بودن.اصلن می شه آدم اسمش امیر باشه و عرب نباشه؟  مثل این که آدم اسمش جینگ ژیائو پینگ باشه و چینی نباشه. دماغش هم که گندست. اصلن میشه آدم دماغش گنده باشه و عرب نباشه؟ تو این هوای شرجی هم که همیشه جین می پوشید. بعد هم تی شرت دکمه دارشو می کرد تو شلوارش. اصلن میشه آدم هیچ وقت شلوار کوتاه نپوشه و عرب نباشه؟ اصلن می شه آدم بد لباس باشه و عرب نباشه؟ فقط هم فکر فرار بود. البته یک فرقی با بقیه اون امیرها که می شناسم داشت. اونا میان بهت می گن می خوای فرار کنی؟ بعد که می گی آره، یک شب میان سراغت که مثلن نقشه بکشن. انگار تو خری. انگار تو روز روشن نمی شه نقشه فرار کشید. حالا عمو چون وقت فرار شبه معنیش این نیست که وقت نقشه فرار کشیدن هم شبه. فکر و ذکرشون اینه که ماچت کنن. یا دست بکنن تو لباست. یعنی حتی یک  جفت کاغذ و قلم با خودشون نمیارن که تو فکر کنی آهان بریم نقشه بکشیم. یک راست میرن سراغ اصل مطلب. همه دختر محلی ها اینو می دونن. عرب با نقشه فرار اومد سراغت بدون نقشه چیز دیگه است. بعدش هم می رن پیش دوستاشون می گن من با این نقشه فرار کشیدم، من با اون نقشه فرار کشیدم. برو عمو. اگر واقعن نقشه فرار نکشی که نمی تونی فرار کنی. فرار هم نکنی این جا می پوسی. تو همین گرما و رطوبت. حالا دستت به دو نفر هم برسه. براوو. دست مریزاد. من خودم از اونام که بیست ها از این فراری ها رو می برم دم چشمه و تشنه بر می گردونم. راستش هیچ عربی تا حالا از این جا فرار نکرده. آفریقایی ها کردن ولی عربا کنگر می خورن و لنگر می اندازن. منتظر شهروندان وظیفه شناس موندن که بیان براشون فرش قرمز پهن کنن. نمی دونن شهروندا از ما و شما متنفرن. ما قاچاقچی هستیم؛ شما هم که قاچاقی هستین. رأی می دن که ما پیدامون نشه. اصلن میشه آدم فقط به اسم فرار دست بکنه تو لباس دخترها و عرب نباشه؟ این اما انگاری واقعن تو فکر فرار بود. اون شب اومد دم یونیت ما. گفتم الان سوت می کشه. سوت کشیدن عرب و غیر عرب نداره. پسری که واست سوت کشید می خواد ماچت کنه. نقشه ام لازم نداره. برو برگرد نداره. حالا یا اگر وقتی برات سوت کشید مخت سوت می کشه که دیگه این جوری گاوت زاییده است. گاو خیلی ها این جا زاییده. یا این که نه و اون وقت گاو اون زاییده است. کلن زندگی ما این جا در این خلاصه میشه که گاو کی قراره بزاد. اما سوت نکشید. مخ من چی؟ از این دست و پا چلفتی بودنش چرا. وگرنه من پای فرار خیلی ها بودم. به این راحتی ها مخم سوت نمی کشه. جلوی یونیت قدم رو می رفت. سیگار هم می کشید. پسر شونزده ساله که سیگار بکشه حتمن عربه. البته می گه سیگاری نیست. باید حتمن سیگار تذریق کنی که سیگاری باشی، عمو؟ مثل اون پسر کنگوئیه. جای هوا حشیش استشاق می کرد. می گفت حشیشی نیستم. امیر هم دو تا سیگار خاکه به خاکه  کشید و رفت. خوشگل سیگار می کشید. فرداش سر کلاس انگلیسی دیدمش بهش گفتم چرا نیومدی. گفت اومدم. گفتم چرا سوت نکشیدی. گفت سوت کشیدن بلد نیستم. بازیشه. می دونم. میشه آدم عرب باشه و سوت کشیدن بلد نباشه؟ میشه آدم بلد باشه سیگار بکشه ولی بلد نباشه سوت بکشه؟ بهش گفتم اگر سوت نکشی که من نمی دونم اومدی. گفت چرا وقتی از پشت پنجره بهم زل بزنی یعنی می دونی اومدم. من بهت زل زدم؟ آقا رو. خیلی خودت رو دست بالا گرفتی عمو. من اومدم ببینم کی سوت می کشی. تو که سوت بلد نیستی بکشی چه جوری می خوای فرار کنی؟ بعد زل زد تو چشام گفت "من از این جا فرار می کنم؛ تو دوست داری با من بیای یا نه.؟" یه جوری می گی من می خوام از این جا فرار کنم انگار من تا حالا پسر ندیدم. دستت بخوره به تنم دیگه باید پول بدی از دست من فرار کنی. اونایی که دستشون خورده به من پناهنده این جا شدن عمو. فکر کنم تقصیر معلم انگلیسه یابو برت داشته. اون روز گفت امیر به انگلیسی می شه پرنس. تو هم زود گفتی پرنس آف پرشیا. عمو حالا اسم آدم ممکنه تو یک زبونی یک معنی ای بده، تو یک هو از خوشحالی قالب تهی نکن. این قدر خودت رو جدی نگیر. رو دل می کنی. اسم آدم چه ربطی به خود آدم داره؟ اسم آقای معلم که دیکه باید به جای کت و شلوار کاندوم بپوشه؟ من نمی فهمم اصلن چرا شما رو با محلی ها می فرستن سر یک کلاس. تازه تو اگر خجالت می کشی که عربی برو اسمتو عوض کن. بگو ببینم، پرنس آف پرشیا! می شه آدم اسمش امیر باشه و عرب نباشه؟ در ضمن این جوری که زل می زنی تو صورت آدم من نمی تونم جوابتو بدم. آره می خوام فرار کنم. ولی مثل یک آدم متشخص سوالتو بپرس. بازجویی که نیومدی. مثل اینا که پدر مادراتون رو روزی صد بار سین جیم می کنن. اپلیکیشن فرار که پر نکردم می خوای بدونی راست می گم یا نه. جون من این جا در خطر نیست. خوشگلم. همه اینو بهم گفتن. اگر شانس یارم باشه یکی از همین مأمورهای مهاجرت عاشقم می شه. دیگه نقشه هم لازم ندارم. فقط باید مطمئن باشم طرف زن نداشته باشه. آخه لامصبا همه انگشترها رو این جا در میارن. جلوی همکارشون هم جانماز آب می کشن که از ترس دزدیه. از ترس که هست ولی خدا می دونه از ترس چی. همون روز هم که بهم زل زدی گفتم فرار نقشه می خواد. البته اگر منظورت از نقشه فرار چیز دیگه است که خوب اشکالی نداره. می دونم که من پای فرار خوبی ام. بیشتر پسرهای این جا می خوان با من نقشه فرار بکشن. مأمورهای مهاجرت هم بدشون نمیاد با من نقشه فرار بکشن. فقط نمی دونم با اونا باید کجا فرار کنم. تو هم بد نبودی. حالا من اینو تو دل خودم گفتم. فکر کن به پرینس آف پرشیا بگی شما خوبی. نه همون، تو خوبی! البته یه خرده زیادی تو خودتی. ولی قیافه ات باحاله. سیگار کشیدنت رو هم دوست دارم. حواس پرتیت هم خوبه. این پسرهایی که خیلی حواسشون جمعه بعد از شب اول نقشه کشیدن، نقشه شون رو عوض می کنن.
هفته بعد اومدم بهش گفتم اگر حالا خیلی دلت می خواد یک شب نقشه فرار می ریزیم. فکر کردم شاید خجالتی باشه نتونه منظورشو بگه. فقط من باید قبل از نصفه شب برگردم خونه. مامانم عادت داره دوازده بیاد بالای سر ما نازمون کنه. بعد زل زد تو چشمهام و پرسید "تو برای چی می خوای فرار کنی؟ مگه این جا خونه ات نیست؟" انگار واقعن فکر فراری. فرار دلیل نمی خواد عمو. این قدر همه چیز رو تحلیل نکن، موهات می ریزن. آدم یه موقع می خواد فرار کنه. دلیل هم نمی خواد. تحلیل هم نداره. نه این که واقعن به اون جاش رسیده باشه. فقط دور و برش رو نگاه می کنه. یهو می بینه که نمی خواد شبیه هیچ کدوم از این آدم ها باشه. نمی خواد از تنهایی پناهجوها پول درآره. نمی خواد با شکم گنده ها بخوابه به امید این که عاشقش بشن. نمی خواد یک جایی زندگی کنه که همه توش می خوان فرار کن. می دونی همه آدم هایی که این جان یک بار فرار کردن که پاشون رسیده این جا. یک قدم مونده به او نجایی که براش فرار کردن. ولی می دونی چرا این جا خودشونو دار می زنن ؟ چون این جا نه زندانی اند نه فراری. فقط  یک حالت هست که از مردن بدتره، اون هم اینه که ندونی زنده ای. شماها این جا این جوری می شین. باید خودتون رو دار بزنین که بفهمین زنده این. من می خوام از این جا فرار کنم. دلیل محکمه پسند ندارم. فقط چون نمی خوام شبیه هیچ کدوم از این آدم های دور و برم بشم. حالا شما رخصت می دین؟

شب بعدش هم اومدی دم یونیت. پسر خوب، خب بازم که سوت نکشیدی. من از کجا بفهمم اومدی؟ شما اصلن پرنس آف پرشیا. فکر کردی من پرنس یاب دارم؟ من از اونایی نیستم که زود هل بشن بگم من می خوام با این پسره فرار کنم. بعد نامه عاشقانه بنویسن که ای همراه فراری من از آن روز که نوید داده ای با هم فرار می کنیم قلب کوچک من گنجایش سینه ام را ندارد و هر شب در انتظار آن لحظه ناگزیر گریزم.. باورت نمیشه، کسی اینو بنویسه؟ دختر عموم نوشته بود. من مونده بودم قلب کوچکش چه جوری تو اون سینه های مشک مانندش جا نمیشه. نصف پسرها این جا از اون مشکها نوشیدن. حالا قلبش تو سینه جا نمیشه. من این جوری نیستم. هل نمی شم. درسته که وقتی شب دوم اومدی و سیگار کشیدی و رفتی قلبم کمی تندتر از همیشه زد و لی از این چرندیات تو سینه ام جا نمی شه و اینا خبری نبود. خیلی هم جا میشه، عمو. آره من می خوام فرار می کنم. حالا باید پرسشنامه پر کنم که می خوام فرار کنم؟ ولی از اون حرفهای اون شبت خیلی خوشم اومد. پسر سوریه ای که اومده بود نقشه فرار بکشه هممش می گفت چقدر زندگیش تو شهرشون خوب بوده و ماشینشون چی بوده و کجا غذا می خوردند. این جا، آخر دنیا، می خواد منو با زندگی نداشته تو شهرشون خر کنه. تو ولی از شجاعتت پدر مادرت گفتی و این که بدشانسی آوردن. از خونه و زندگی ات تو خاور میانه نگفتی. اصلن میشه آدم اهل خاورمیانه باشه،عرب نباشه؟ اون روز گفتی پدر و مادرت فرار کردند اما این جا پل خر بگیری بود. بد آوردن. بد آوردین. بد آوردیم.  شجاعتشو داشتن. شجاعت نادره، بزدلی ولی واگیر داره. بزدل باشی باید منتظر بمونی یکی بیاد نجاتت بده. یکی بیاد برات فرش قرمز پهن کنه. این جا خیلی ها بد آوردن. پدر و مادر اون پسر سوریه ای هم  اگر بد نیاورده بودن الان داشتن پیتزا دلیوری می کردن. خیلی خوشم اومد از شجاعت و بدشانسی حرف زدی. زندگی دختر محلی ها این جا تو همین دوتا کلمه خلاصه می شه.

پرسیدم چرا صبر نمی کنی تکلیف پرونده تون معلوم بشه. تو این مدت هم می تونی با من نقشه فرار بکشی. زل زدی تو چشمهای من گفتی زندگی منتظر کسی نمونده. پسر تو شونزده سالت مگه بیشتر نیست؟ این حرف های قلمبه سلمبه چیه؟ چرا این قدر جدی هستی؟ منم که نگفتم کلن بمون این جا بپوس. گفتم یک خرده صبر کن تکلیف پرونده پدر و مادرت معلوم بشه، شاید بعدش با سلام و صلوات رفتین. دیدی زود هم پاسپورت گرفتی برگشتی منو با خودت بردی. می دونی که دخترها کلن عقلشو بیشتر از پسرهای هم سنشون می رسه. من هم که یک سال از تو بزرگترم. یک سیگار دیگه روشن کردی. بد مصب سیگارو خیلی خوشگل می کشی. فقط بد آوردی. او نجا که بری سیگار کشیدن خیلی ضایع است. نمی شه مانکن سیگار کشیدن بشی. بعد دوباره زل زدی تو چشمهای من و پرسیدی من چرا می خوام فرار کنم. روز از نو، روزی از نو. به خدا این مأمورهای مهاجرت یه تقاضانامه از آدم می گیرن می ذارن تو نوبت. نوبتت که می رسه ازت می پرسن چرا می خوای بری، می گی چون استانداردهای زندگی در کشور شما بالاتره. همین. جواب پیچیده نباید بدی که قاطی می کنن. ببینم تو وزیر مهاجرتی؟ عمو من می خوام برم. همین و بس. به نظر من  این برای هر آدمی دلیل کافیه. من نمی خوام این جا بمونم. همین و و بس. باید اشک آدمو در آری که بفهمی چی می گم؟  ولی اون قیافه ات این قدر جدیه که آدم باید حتمن یک چیزی بگه. گفتم برای زندگی بهتر. گفتی آسمون همه جا یک رنگه. من گفتم که گه یک جاهایی بیشتر بو می ده. خنده ات هم قشنگه. گفتی آره این جا گه بد جوری بو می ده. خنده ات واقعن قشنگه. برو مدل خنده شو.

گفتی وقتی تو جزیره ای دو تا راه بیشتر نداری. یا باید از راه هوا فرار کنی یا از راه آب. خیلی باهوشی عمو. خوب بعدش؟ گفتی راه هوا ممکن نیست. فرودگاه عادی این جا وجود نداره. راه دریا هم فقط قربانی گرفته. هرکی تونسته از کمپ دربره و یک قایق جور کرده جنازه اش برگشته. خب اگر راه دریا هم منتفیه چی کار می خوای بکنی؟ طی الارض؟ گفتی باید از راه دریا رفت ولی نه با قایق و کلک. ایراد فراری ها اینه که از همین ساحل نزدیک کمپ فرار می کنن. این جا باید خودشون رو ببندن به یک تخته پاره. گفتی باید اول از کمپ فرار کنیم و بریم ساحل جنوبی. یک قایق بدزدیم ببریمش تا وسط آب. نه خیلی دور. با شنا برگردیم ساحل.  این جور فکر می کنن که از ساحل جنوبی زدیم به آب و منتظر می مونن تا جنازه مون برگرده. می دونی بخت کی با مرده متحرک یاره؟ وقتی منتظر جنازه اشن. کسی  سگ دنبالشون نمی فرسته. گفتی بعد باید شب تو جنگل بمونیم. صبح پشت تراکتور محلی ها بریم ساحل شمالی که کشتی های کروز توریست ها رو میارن. گفتی باید تو انبار اونها قایم شیم. نقشه ات حرف نداشت. من هم باهات میومدم اگر خواهر کوچکم تب نکرده بود.

شب فرار اومدی دم یونیت. پرسیدم دولتی های محلی نقشه جزیره رو دارن، نمی خواهی یکی برات کش برم؟ گفتی نه یک نقشه می خواهی که تو چشم های من گم نشی. بعدم زدی زیر خنده. جمله مال اون فیلم هندیه بود که هفته قبلش با هم دیدیم. اصلن می شه آدم حرفهای عاشقانه اش این قدر هندی باشه و عرب نباشه؟ ولی نمی دونم چرا یک هو نفسم بند اومد. شوخی اش هم نفسمو بند آورد. خب باشه. مخم هم سوت کشید. بعد هم یک سیگار دیگه روشن کردی و گفتی تا بیای دنبالم به این فکر کنم که چرا می خواهم فرار می کنم. واقعن می خوای بدونی چرا می خوام فرار کنم؟ این قدر برات مهمه؟ نمی دونم چرا اون شب باهات نیومدم. شایدم به قول تو هنوز نمی دونستم برای چی می خوام فرار کنم. خواهرم مریض شد هم شد حرف؟ آدمی که ذله شده این حرفا حالیشه؟ الان ولی اگر بخوای برات می گم چرا می خوام فرار کنم. چون تو یک جزیره زندگی می کنم که صد سال یک دفعه گذر یک پرنس بهش می افته. که بهترین نقشه فرار تاریخ رو می ریزه . که این قدر قشنگ سیگار می کشه که باید مدل سیگار کشیدن بشه. تصادفی رسیده اونجا. قرار بوده بره یک جزیره خیلی بزرگ ولی سر از این جزیر خیلی کوچیک در آورده. فرار که می کنه خفه نمی شه. غرق هم نمیشه. با تیر هم نمی زننش. سگ های پلیس هم پاره اش نمی کنن. از تب جنگل می میره. توی انبار یک کشتی توریستی از تب جنگل می میره. به امید یک جایی که گه کمتر بو بده. در حسرت روی ارض موعود. و بعد تنها کاری که از پدر و مادرش بر میاد اینه که لبهاشونو بدوزن. کافیه یا بازم بگم؟ یا باید برم برای پرونده ام وکیل بگیرم؟ اصلن میشه  آگهی مردن یکی رو از راست به چپ بنویسن و عرب نباشه؟


11 Mar 15:13

جاده ی کندوان در نبود ِشاه

by kakestan

 

چندی پیش ، در پیش ِ چشم بنده ، راننده ی خودروی sportage ایی ، ســـرش را من باب ِ روئت ِ

طبیعت ِ زیبای سمت ِ چپش ، کمی چرخاند و حدود 3 ثانیه از خیره شدن به آسفالت و ویـراژ دادن

اجتناب نمود ، در همین غفلت ِ 3 ثانیه ای به اندرون ِ چاله ای افتاد و دیگر روئت نشد! بعله ،افتادن

در قعر ِ یک چاله از آنچه تصــورش را بکنید به شما نزدیکتر است . لذا از شما خواهشمنــدم که اگر

قصد هجوم آوردن به شمال را دارید ... اولا ً که نیایید! ولی اگر آمدید خبرتان، توله چاله ها را دست

کم نگیرید که کوچک دیده شدنشان من باب ِ خطای دید است و افتادن به اندرونشان مزید ِ خـــرج ِ

کفن و دفن و اینها ...

با ایمانی که به دوزاری تان دارم می دانم که خودتان دیگر نمی آیید ولی اگـر ، اگــر ، اگـــر آمدید ...

مرا خطای ِ دیدتان آرزوست !!!

 

امضا

یک عدد لر ِ خونگرم ِ ساکن ِ شمال

 

07 Mar 16:37

آن خط سوم منم

by مسعود

دوستم همیشه از ساکت بودن من گلایه دارد.از اینکه من زیاد خاطره ایی از روز ندارم برای تعریف.از اینکه گاهی وقتی دارد حرف می زند من نا خودآگاه دارم یک جای دیگری سیر می کنم.از اینکه دعوت به یک مهمانی پر از آدم های غریبه برام جذاب نیست.از اینکه گاهی می روم یک گوشه ایی ساکت و بی کار به دیوار نگاه می کنم.از اینکه توی پاساژ و رستوران های شلوغ کلافه و خسته  می شوم.

گاهی فکر می کنم آیا آدم باید وقت ازدواج حواسش به درون گرا و برون گرا بودن طرفش باشد یا نه؟ اگر آری ،باقی مسائل و فاکتورهای روانشناسی چه.و اگر باز هم بلی که خییییلی سخت می شود.انقدر که باید اول چند سالی با هم زیر یک سقف زندگی کنیم بعد ببینیم به درد هم می خوریم یا نه.مثل غریبیها؟آیا روش غربی ها درست است؟ اینکه مثلن بعد از هفت سال با هم زندگی کردن یک روز مرد می آید و خیلی سورپرایز طور از زن می پرسد با من ازدواج می کنی و تااااازه زن شگفت زده می شود و ذوق می کند و ...

موضوع شناخت انسان همیشه برای من جذاب بوده و گاهی راهگشا.به نظرم دومین سوال مهمی که جوابش در رابطه برام تعیین کننده می باشد، همین اعتقاد داشتن به روان شناسی است.(آخر من یک دوست صمیمی دارم که از بیخ چیزی به اسم روانشناسی را کلک و دسیسه و توهم می داند.)

سال به سال و پا به پای دنیای تکنولوژی زده و پیشرفته ی بیرون من فکر می کنم دنیای درون ما هم دارد پیچیده تر می شود.اثراتش در فکرها و ایده ها و روابط  و خلقیاتمان مشهود است.بنا ندارم علمی حرف بزنم.دارم خودم را نگاه می کنم.به چیزهایی فکر می کنم و کشف هایی در دیگران می کنم که می ترسم از خودم.گاهی جای همسرم می نشینم و کلافه و مستاصل می شوم از دست خودم.نمی دانم.باید یک راه حلی داشته باشم من.گاهی فکر می کنم کلیدم گم شده است.گاهی فکر می کنم حل الماسئلم را جا گذاشته خدا.

من به روح و روانشناسی اعتقاد دارم.و فکر می کنم کلیدهای ساده سازی شده ایی در دسترس همه ما هستند که می توانند کمکمان کنند.همین بازی ها.همین شناخت درون گرایی و برون گرایی.همین موقعیتهای کودک والد بالغ دم دستی.همین تشخیص هوش عاطفی و اجتماعی طرف مقابل.همین تشخیص تیپ شخصیتی. همین تشخیص سایه ها و نیمه های تاریک .همین متوجه ی گفتگوی درونی خود بودن.این ها کمی این سالها دستمالی و زرد و حوصله سربر شده اند ولی خوبند.من دوستشان دارم.کمکم می کنند.پیشنهادشان می کنم.بیشتر برای اینکه خودمان را بهتر بشناسیم خوبند.و بدند اگر فکر کنیم با بلد شدنشان می توانیم کف بینی و رمالی کنیم..خیلی کیف می دهد آدم خودش خودش را بیشتر بشناسد.خیلی کیف می دهد گاهی آدم شصتش خبردار می شود که چه مرگش است. 

بله، می دانم که این ایده مخالف فراوان دارد.اما دارم پیشنهاد می کنم برویم برای خودمان آستینی بالا بزنیم یک مقداری خودمان را بیشتر بشناسیم.هم کتاب های خیلی خوب هست.هم توی اینترنت مقالات و تست های خوب.لذت بخش است اینکه می فهمی درون گرایی به خاطر همین میل به مهمانی شلوغ نداری.و باید بعد از مهمانی بروی برای خودت باشی تا انرژی از دست رفته ات را بازیابی کنی برعکس دوست برون گرایت که انرژی اش را از در جمع بودن  می گیرد تو انرژی ات را از ذهنت می گیری و در جمع مثل نوکیا لومیا باطری خالی می کنی.لذت دارد که ترس هات را بشناسی. لذت دارد بفهمی چه جور شغلهایی برای تو مناسبند  لذت بخش است وقتهایی که مچ خودت را می گیری که جای بالغ بودن داری با والدت با دوستت بحث می کنی.

تجربه به من نشان داده در بازی های وبلاگی و فیس بوکی آنهایی موفق ترند که آدم ها را موظف می کنند که از خودشان بیشتر بگویند.آدم ها(مثل خدا) نیاز دارند که خوبتر و بیشتر دیده شوند.این خیلی کیف می دهد.اینکه گاهی کسی من را می کشد کنار می گوید مسعود من کشف کرده ام تو آدمی هستی که فیلان و بیسار.آدم خوشش می آید.من از اینکه خودم هم در مورد خودم از این کشف ها کنم خوشم می آید.با خودم بازی دارم روز وشب اصلن.اگر شما هم .دوست دارم تجربه هایتان و کشف هایتان را بخوانم. (راستش دنیای بد و غریبی شده.آدمها زیاد برای هم وقت ندارند.انگیزه ایی هم برای فکر و کنکاش نیست.این است که کشف نشده باقی می مانیم و تمام می شویم).اگر حال دارید آنجا هایی که خودتان مچ خودتان را گرفته ایید.یا کلیدی یافته ایید .یا حل الماسئلتان را جسته ایید. یا حرف شنیدنیی در مورد خودتان دارید.مثل یک بازی دعوتتان می کنم که خودتان را لو بدهید.

می دانم چند تایی آدم کار بلد و کتاب خوان اینجا را می خوانند خواهش می کنم اگرکتاب خوبی  در مورد حرف های بالا خوانده ایید معرفی کنید.برای تعطیلات عید می خواهم.

راستی شوخی ها و با مزه بازی هایتان را هم می خرم. 

05 Mar 18:39

تعهد

by آرش پیرزاده

شاید نظر سنجی واژه درستی نبود ... شاید از اول باید میگفتیم هم صحبتی ...

به هر صورت جواب کامنهای پست قبل نوشتم اگه نکته ایی بود تو همون کامنتها بنویسید حتما مراجعه میکنم میخونم و اگه چیزی به نظرم اومد مینویسم .....


این ایده طرح موضوع و صحبت راجع بهش تو کامنتها  رو  .... دوست دارم حس میکنم  اینجوری رابطه ما بین خواننده ها گرچه در کوتاه مدت به چالش کشیده میشه ولی در نهایت میتونند رابطه بهتری با همدیگه یا با نویسنده بگیرند ....


امروز می خوام راجع تعهد طرح موضع کنم .....


به نظر شما تعهد یه رابطه یک طرفه است یا دو طرفه .... یعنی اگه طرف مقابلتون روی تعهدش نیسته این مجوزی برای اینکه شما هم روی تعهدتون نباشید یا برعکس .....

03 Mar 21:44

Affectionate Panda Requires a Big Hug From Her Caretaker Before She Will Come Down From a Tree

by Lori Dorn

In footage from CCTV News China, a very affectionate panda at the Chengdu Research Base of Giant Panda Breeding in Sichuan, China silently demands a hug from her caretaker before she’ll come down from her tree.

A breeder in China’s Sichuan Province wants to take this panda down from a tree, but the lovely panda wants a reward. So it asks the breeder for a hug before moving!

via reddit

02 Mar 07:55

تصاویری که ثابت می‌کنند مهربانی و انسان‌دوستی هنوز در ما زنده‌اند!

by علیرضا مجیدی

زندگی ماشینی، جنگ‌ها، غرور و نخوت آدم‌ها و تلاششان برای پیشرفت و دستیابی به سود مالی به هر قیمت، حتی له کردن بقیه، گاهی باعث می‌شوند که بخش خوب ذات آدم‌ها را فراموش کنیم.

اما حتی در اوج این ناامیدی‌ها، گاه و بیگاه صحنه‌هایی می‌بینیم که به ما یادآوری می‌کنند هنوز چشمه مهربانی و انسان‌دوستی در ما خشک نشده است.

در این پست برخی از این صحنه‌ها را با هم مرور می‌کنیم که داستان هر یک، زمانی در اینترنت همه‌گیر شده بود.

۱- هر روز غروب این مرد سگ بیمارش را با خود برای شنا به دریاچه می‌برد، چون آب دردهای سگ را تخفیف می‌دهد. این سگ ۱۹ ساله است و مبتلا به التهاب مفاصل است.

3-2-2015 11-07-36 AM

۲- روزها یکشنبه این مرد پیرایشگر نیویورکی، موهای آدم‌های بی‌خانمان را به رایگان اصلاح می‌کند.

3-2-2015 11-07-56 AM

۳- ژاکلین کیپلیمو به یک دونده معلول کمک می‌کند تا دوی ماراتون را به پایان برساند. تأخیری که به خاطر این کمک ایجاد شد، باعث شد که او مقام نخست این مسابقه دوی ماراتون را که در تایوان برگزار می‌شد، از دست بدهد.

3-2-2015 11-08-23 AM

۴- کارگران یک شرکت نظافت در ممفیس، شبیه ابرقهرمان‌های کتاب‌های کامیک و فیلم‌ها لباس پوشیده‌اند تا حین پاک کردن شیشه‌های یک بیمارستان کودکان، بچه‌های بیمار را خوشحال کنند.

3-2-2015 11-08-59 AM

۵- این کودک دچار اوتیسم بود و هیچ همکلاسی‌ای حاضر نشده بود برای تولدش بیاید. اما زمانی که مادرش در فیس‌بوک کمک خواست، این آتش‌نشان‌ها، افسرهای پلیش و کودکان محلی، به تولدش آمدند.

3-2-2015 11-10-02 AM
3-2-2015 11-09-52 AM
3-2-2015 11-09-41 AM

۶- این مرد با یک چتر، این بچه‌گربه را نجات می‌دهد.

3-2-2015 11-10-33 AM

۷- این دو مرد نروژی به این ترتیب، به کمک این بچه گوسفند شتافته‌اند تا در دریا غرق نشود.

3-2-2015 11-11-48 AM

۸- این افسر پلیس زمانی از خودکشی این مرد جلوگیری کرده بود و نجاتش داده بود. هشت سال بعد، همان مرد که حالا پدر دو کودک است، به آن افسر در بنیاد مبارزه با خودکشی، جایزه می‌دهد.

3-2-2015 11-13-50 AM

3-2-2015 11-14-01 AM

۹- این مرد نروژی، برای نجات جان یک اردک، داخل یک دریاچه منجمد می‌پرد.

3-2-2015 11-15-32 AM

3-2-2015 11-15-41 AM

3-2-2015 11-15-54 AM

۱۰- این دختر عروسک‌هایش را فروخت تا پول آن را صرف تهیه پناهگاه برای حیوانات محلی کند.

3-2-2015 11-17-02 AM

3-2-2015 11-17-11 AM

۱۱- این سرباز در کره، جان بچه‌گربه‌ای را نجات داد.

3-2-2015 11-17-50 AM

۱۲- این مادربزرگ ۸۴ ساله، در بیمارستان بستری بود و خجالت می‌کشید که آنجا لباس خوابش را بپوشد، اما نوه‌اش برای ریختن خجالت وی، حاضر شد که خودش یک لباس خواب زنانه بپوشد تا ماردبزرگش راحت باشد و بتواند استراحت کند!

3-2-2015 11-18-46 AM

۱۳- در اینجا برای آدم‌های بیکاری که به مصاحبه شغلی دعوت شده‌اند، لباس و امکان استحمام فراهم شده است.

3-2-2015 11-19-25 AM

۱۴- وقتی یک پیرمرد مشغول پارو کردن برف در حیاط منزلش بود، دچار حمله قلبی شد. مددکارها، او را به بیمارستان رساندند، اما بعد از اینکه او را به بیمارستان بردند، تصمیم گرفتند که کار نیمه‌تمام او را به پایان ببرند و باقی برف‌ها را هم برایش پارو کردند!

3-2-2015 11-19-59 AM

۱۵- غافلگیر کردن آدم‌های بی‌خانمان در کریسمس با غذا و هدیه

3-2-2015 11-20-38 AM

۱۶- کارمند این فروشگاه برای جلوگیری از خیس شدن این پیرمرد، چتر بزرگی را از جایش درآورد و بالای سرش گرفت.

3-2-2015 11-21-16 AM

۱۷- بچه‌هایی که ناچارند با ویلچیر حرکت کنند هم باید امکان تاب خوردن را داشته باشند.

3-2-2015 11-21-46 AM

۱۸- این آتش‌نشان به گربه‌ای که از حریق یک خانه نجات پیدا کرده، اکسیژن می‌دهد.

3-2-2015 11-22-13 AM

۱۹- آتش‌نشان روسی جان این گربه را از آتش‌سوزی نجات داد.

3-2-2015 11-22-46 AM

۲۰- یک مرد مهربان مدام می‌دید که این مرد بی‌خانمان مشغول مطالعه تکراری تنها کتابی است که در اختیار دارد، پس تصمیم گرفت که یک کتابخوان الکترونیک به او هدیه بدهد!

3-2-2015 11-23-21 AM


تبلیغ:


لطفا «یک پزشک» را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیس‌بوک


در فید یک پزشک می‌توانید آگهی متنی یا بنری با اندازه 468 در 60 سفارش بدهید. تماس بگیرید!

نوشته تصاویری که ثابت می‌کنند مهربانی و انسان‌دوستی هنوز در ما زنده‌اند! اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.

24 Feb 16:50

خون جوانان ما ... و اینا !

by محسن باقرلو

 

اولین پُست صوتی هفتگ

 

توصیه های ایمنی :

بیس مگ حجم فایل است

هیچ حرف بدردبخوری توش زده نشده 

 

23 Feb 13:13

برای آنکه حال خودمان کمی خوب شود

by new-nr

برای آنکه حال خودمان کمی خوب شود، با ذوق قدم زدن توی کتابفروشی‌های شهر، برای هدیه دادن به کودکانی که باید کمی بیشتر کودکی کنند.



فراخوان اهدا کتاب به کودکان نیازمند (طرح یاری ‌نوروز 1394)

هدیه کتاب به کودکان، اهدای بال پرواز به دانایی است. بهره‌مندی از آموزش و دسترسی به کتاب، حق همه انسان‌ها است؛ در هر جایی که زندگی می‌کنند از بزرگ‌ترین شهر‌ها گرفته تا روستاهای کم امکانات. اما متاسفانه بسیاری از کودکان و نوجوانان در روستاهای دورافتاده و مناطق محروم از این حق بی‌بهره‌اند. بنیاد خیریه طباطبایی برای کودکان که هدفش کمک به رشد و پویایی کودکان و ارتقاء سطح زندگی آن‌ها است قصد دارد در راستای طرح یاری نوروز که هر ساله به اجرا در می‌آورد به مناسبت عید نوروز ۱۳۹۴، به کودکان و نوجوانان کتاب هدیه دهد. 
علاقه‌مندان به همکاری در این طرح فرهنگی و انسان‌دوستانه تا ۲۵ اسفندماه فرصت دارند کتاب‌های اهدایی خود را به نشانی تهران، خیابان سپهبد قرنی، نرسیده به پل کریم‌خان‌زند، کوچه حقیقت‌طلب، پلاک۳، واحد۷، و یا به نشانی تهران، صندوق پستی ۱۱۶۵-۱۵۸۱۵ به نام بنیاد خیریه طباطبایی برای کودکان ارسال کنند. کتاب‌های ارسالی حتما باید نو و متناسب با سن کودکان و نوجوانان باشد. 
علاقه‌مندان به کمک مالی نیز می‌توانند وجه مورد نظر خود را به حساب جاری طلایی بانک سپه به شماره ۸۰۸۰۰۱۶۴۱۰۶ به نام بنیاد خیریه طباطبایی برای کودکان واریز کنند و سپس مبلغ و شماره سند واریزی را به شماره ۰۲۱۸۸۳۲۲۵۷۶ پیامک بزنند. این کمک‌های مالی صرفا جهت خرید کتاب‌های مناسب و اهدا آن به کودکان هزینه خواهد شد. 
برای کسب اطلاعات بیشتر می‌توانید به شماره ۰۲۱۸۸۳۲۲۵۷۶ پیامک بزنید و یا از طریق نشانی الکترونیک info@tcffc.org ایمیل ارسال کنید.

19 Feb 06:17

این کفش های لعنتی

by www.gilehmard.com
آقای جیم چهار سال پیش از همسرش آنجلا خانوم جدا شده است. یعنی فی الواقع آنجلا خانوم رفته است دادگاه و بجای آنکه بگوید مهرم حلال جانم خلاص  ؛ دار و ندار آقای جیم را بمصداق مال مفت از عسل هم شیرین تر است بالا کشیده و از هضم رابع هم گذرانیده و بیچاره آقای جیم را جان گرو جامه گرو فرستاده است غاز چرانی .
آقای جیم ؛ حالا بعد از چهار سال ؛ انگاری که از خواب زمستانی و سیلی روزگار بیدار شده باشد رفته است دادگاه و از عیال سابقش شکایت کرده است و کار به آژان و آژان کشی و وکیل و وکیل بازی کشیده است .
آقای جیم در شکایت نامه اش مدعی شده است که همسر سابقش میباید نیمی از کفش هایی را که در طول سالیان دراز با پول او خریده و در خانه اش انبار کرده است به او برگرداند .
دادگاه البته به نفع آقای جیم رای داده است اما خانم سابق آقای جیم - سرکار خانم آنجلا خانوم - پایش را توی یک کفش کرده است که همه کفش ها را لنگه به لنگه به آقای جیم خواهد داد .
ظاهرا هیچ قانونی هم وجود ندارد که سرکار خانم آنجلا خانوم را وادار کند از خر شیطان پیاده بشود و اینطوری آقای جیم بیچاره را نچزاند .
یادتان میآید آن ضرب المثل فارسی را که :
یا مکن با فیلبانان دوستی
یا بنا کن خانه ای فیل توش بره !!
05 May 19:49

خوشبختی

by واقف

شاید خوشبختی این باشد که حس نکنی باید جای دیگری باشی، کار دیگری کنی، کس دیگری باشی.

  • عالیجناب آسیموف
14 Feb 10:41

روبوکاپ

by KHERS

تا یک سنی مادرم برایم لباس می‌خرید. دقیقن نمی‌دانم تا چند سالگی. از وقتی که یادم می‌آید لباس‌هایی که برایم می‌خرید را دوست نداشتم. مادرم چون کارمند بود برایم چیزهای ایرانی ارزان می‌خرید. نگاهش در زندگی بر مبنای کم خرجی و صرفه‌جویی بود. آجر روی آجر گذاشتن. من با همان سن کمم می‌فهمیدم که جنس‌های بهتری هم هستند. چون کور نبودم و می‌دیدم که بچه‌های دور و برم چه چیزهایی می‌پوشند. از یک سنی به بعد اعتراض کردم. اما مادرم همچنان می‌خرید. من هم چاره ای نداشتم جز اینکه با ناراحتی قبول کنم. چرا؟ چون خودم فقیر بودم و نمی‌توانستم برای خودم لباس بخرم. اولین باری که با پول‌های خودم برای خودم لباس خریدم را یادم است. دانشجو بودم. به پسری دبیرستانی فیزیک درس می‌دادم. دستمزد آخر ترمم می‌شد پنجاه تومان. مادرش پولها را گذاشت توی پاکت. با نارضایتی بهم داد. فکر کرده بود چون آشنای‌شان مرا معرفی کرده قرار است مجانی درس بدهم. نارضایتی‌اش را اعلام کرد و منتظر بود من شرمنده بشوم و قضیه را حلال و حرامی بکنم. با چشم‌هایی که از شدت شرم به زمین خیره شده پاکت را پس بدهم. نکردم. پاکت پول را از دستش گرفتم، تقریبن قاپیدم، با شست پشت کفشم را جا انداختم و از در زدم بیرون. بعد با دوست‌دختر کهنه‌ام رفتیم فروشگاه مرکزی پاتن‌جامه که لباس بخرم. پروردگارا چرا این‌قدر پیر شده‌ام؟ پاتن‌جامه منقرض شده و من شده‌ام مثل پیرمردهایی که از زمان شاه خاطره تکراری تعریف می‌کنند. یک شلوار آبی کتان خریدم. شلوارهایم همیشه سیاه یا جین بودند. این اولین باری بود که داشتم ساختارها را می‌شکستم. فکر می‌کردم با این رنگ‌های متفاوت آدم دیگری می‌شوم، آدم بهتری می‌شوم. معلوم است که نشدم. آدم یک چیزهایی می‌بیند. مثلن من مدل‌های جیورجیو آرمانی را می‌دیدم که شلوارهای روشن و تنگ می‌پوشیدند، لب دریا قدم می‌زدنند، بالاتنه لخت و عضلانی. من هم شلوار پاتن جامه‌ی آبی رنگم را می‌پوشیدم اما دقیقن نمی‌دانستم شبیه کی شده‌ام. مادرم بهم کمک کرد. گفت با این شلوار شبیه شاگرد مکانیکا شدی. فکر کنم درست می‌گفت. ولی معلوم بود دارد انتقام هم می‌گیرد. انتقام اینکه من بزرگ شده‌ام و دیگر نمی‌تواند برایم لباس بخرد، دیگر او محافظم نیست بلکه خودم با دوست‌دختر درشتم می‌رویم و از شریعتی شلوار می‌خریم. با پول خودم. یک کاپشن هم خریده بودم. مشکی. مواد. جنسش مثل یک کیسه زباله‌ی ضخیم بود. یک زمانی اینها مد شده بودند. هنوز هم در مناطقی از شهر مردم اینها را می‌پوشند. تقصیر من و مردم نیست. این‌قدرها هم بدسلیقه نیستیم، تقصیر مافیای لباس است که یکهو کل بازار را پر از کاپشن‌های کیسه زباله‌ای می‌کند. آدم سردش می‌شود و یکی می‌خرد. یا آدم پول دارد، پولش را باید به سرعت خرج کند تا آجر روی آجر نگذارد و شبیه مادرش نشود، پس به دو می‌رود و از پاتن‌جامه یک کاپشن زباله‌ای می‌خرد. گزینه دیگری نیست. چند وقت بعد کاپشن را دادم به پدرم.

مادرم هنوز هم هر از گاهی برایم لباس می‌خرد. مثلن تی‌شرت و پیژامه و این‌جور چیزها. اما شرت نمی‌خرد. انگار ناجور است که مادر برای پسر بزرگش شرت بخرد. همین چیزهایی که می‌خرد را هم با احتیاط عرضه می‌کند. می‌گوید اگر نمی‌خواهی اشکالی ندارد، می‌دهم به فلانی. موردی که یادم مانده مربوط به پارسال تابستان می‌شود. مرداد. مادرم با یک تی‌شرت دور خانه راه افتاده بود و به آدم‌های مختلفی عرضه‌اش می‌کرد. من توی اتاقم بودم و صدای داد و فریاد افراد خانه را می‌شنیدم؛ نه نمی‌خوام، این چیه؟ آخه چرا فکر کردی من اینو می‌پوشم؟ مادرم از هر اتاق که به اتاق بعدی می‌رفت گردنش خم‌تر می‌‌شد. از اتاقم رفتم بیرون کمی به ماجرا بخندم. دیدم نوبت برادرم شده. مادرم تی‌شرت را جلوی دماغ برادرم گرفته بود. تی‌شرت سیاهی بود که رویش عکس صورت روبوکاپ داشت. دویدم. سرعتم باور نکردنی بود. تی‌شرت را توی هوا قاپیدم و گفتم من اینو می‌خوام. مادرم باورش نمی‌شد. می‌گفت تو که از این چیزا دوست نداری. گفتم شما نمی‌دونی، شما خیلی وقته که هیچی نمی‌دونی، من اتفاقن فقط از این چیزا دوست دارم، ینی چیز دیگه‌ای غیر از این چیزا دوست ندارم. یک مرد میان‌سال که طلاق هم توی کارنامه‌اش دارد و زندگی باهاش بد تا کرده، این آدم غیر از تی‌شرت روبوکاپ چی می‌خواهد؟ آدمی که توی زندگی تاسش نهایتن جفت سه بوده چطور؟ همان‌جا تی‌شرت را تنم کردم. کمی چسبان بود. بعد از مهاجرت معکوسم کمی لاغر شده‌ام. هنوز شکم دارم اما خب مثل شکم خارجم نیست. یک شلوار کتان شیری رنگ هم دارم. تی‌شرت سیاه و شلوار سفید. کنتراست. درست است که مثل مدل‌های ایتالیایی نشده بودم اما خودم را دوست داشتم، با آن روبوکاپ گنده و خشمگینی که روی سینه‌ام نشسته بود، کلاه‌خود محکم و براقش، چشمهای شیاری که انگار توی‌شان لامپ زنون روشن است، همه چیز درست بود، همه چیز سر جای خودش بود، روی سینه من. احساس می‌کردم حتی بدون تفنگ هم دنیا می‌تواند مال من باشد، می‌توانم تاس دیگری بریزم.

خانه برایم کوچک بود. زدم بیرون. زمانی بود که والدین دوست‌دخترم رفته بودند خارج. خانه‌شان مکان شده بود. من هم می‌رفتم آنجا. دوران خوبی بود. دوست‌دخترم سازش را می‌زد. من کمی کتاب می‌خواندم. کمی کار می‌کردم. بعد از ظهرها آشپزی می‌کردیم برای شام شب. قورمه سبزی، خوراک مرغ، سالاد کاهو، ترشی و زیتون. گاهی بعد از شام فیلم می‌دیدیم. یک شبش بونوئل دیدیم. فیلم «زیبای روز». توی فیلم کاترین دونو کلاهی مشکی سرش گذاشته بود. شبیه عرقچین پیرمردها. همه چیز بر می‌گردد به «پول آف» کردن. زن‌های دیگر این کلاه را سرشان بگذارند آدم بالا می‌آورد. اما کاترین دونو پول آف کرده بود. فکر کنم تا قبل از خواب داشتیم راجع به کلاه کاترین دونو حرف می‌زدیم. شب‌ها توی تختخواب پدر و مادرش می‌خوابیدیم. فکر کردن به این کار سخت است، انگار ایرادی داشت، اما واقعیتش این بود که آن‌قدرها هم سخت نبود. آدم نباید به همه چیز فکر کند. من سرم را می‌گذاشتم روی بالش و بیهوش می‌شدم و دیگر فکر نمی‌کردم که این تخت فلانی است. به همین سادگی. یعنی دورانی بود که همه چیز به سادگی هضم می‌شد و هیچ موضوعی نیازی به بیشتر از پنج دقیقه فکر نداشت. دوران خوبی بود. خیلی همدیگر را می‌خواستیم. عین حیوانات سکس می‌کردیم و خسته نمی‌شدیم از هم. توی یکی از همین روزها بود که با تی‌شرت روبوکاپ رفتم پیشش. به زعم خودم من هم روبوکاپ را پول آف کرده بودم. اول بهم خندید. گفت این که تنگه، چسبونه. درست می‌گفت، اما برایم فرقی نداشت. بعضی آدمها تی‌شرتی هستند. مثلن من. هر تی‌شرتی کاراکتر خودش را دارد. عکس‌های روی تی‌شرت هم مهم هستند. مسئله ترکیب رنگ‌ها و آمدن و نیامدن آن تی‌شرت به بقیه‌ی تیپ آدم نیست، مسئله ارتباط روحی آدم با نقش روی تی‌شرت است. یک روز آدم از خواب بیدار می‌شود و بدون دلیل احساس می‌کند روبوکاپ است. با حرکات خشک، عضلات گنده و فلزی‌اش را می‌کشاند تا دم دستشویی و می‌شاشد، صدای بوق بوق می‌دهد و بی‌دلیل لیزرهایش را به این‌ور و آن‌ور می‌تاباند، روزش را شروع می‌کند. توی چنین روزی آیا گزینه دیگری هست غیر از پوشیدن تی‌شرت روبوکاپ؟ پاسخ: نه. این چیزها را همه نمی‌فهمند، همان‌طور که عرقچین کاترین دونو را نمی‌فهمند.

با این اوصاف بود که روبروی دوست‌دخترم ایستاده بودم. صبح جمعه بود. یواش یواش ظهر شد. توی تخت بودیم. لای لحاف‌های تمییز پدر و مادرش. میز توالت مادرش را می‌دیدم. عطرها، کرمها، اودکلن‌های پدرش. عکس بچه‌هایشان را به دیوار زده بودند. دوست‌دخترم داشت اینترنت می‌کرد. من می‌غلتیدم. این کار را دوست دارم، به خصوص لای ملافه‌هایی که بوی پودر رختشویی می‌دهند. اتاق‌شان پنجره کوچکی داشت که پرده‌اش همیشه پیش بود. من عادت داشتم لخت بروم و از لای پرده کوچه را نگاه کنم. می‌گفت نکن، همسایه‌ها می‌بینن. بعد بر می‌گشتم پیشش توی تخت. شلوار و تی‌شرت روبوکاپم روی میز اتو افتاده بود. این‌جور وقت‌ها آدم گشنه‌اش می‌شود. ایرانی‌ها ظهر جمعه کباب می‌خورند. یعنی باید بخورند، اگر نخورند مریض می‌شوند. من هم پیشنهادش را دادم. گفتم بروم سر کوچه دو سیخ کوبیده و گوجه بگیرم. توی این دوران همه چیز عوض شده، همه چیز خشک شده و غذاهای من هم خشک شده‌اند، دیگر کوبیده‌ی چرب و چیلی نمی‌خورم، موقع سفارش غذا اول فکر می‌کنم، نفس عمیق می‌کشم و روی کباب برگ انگشت می‌گذارم، کبابی که ازش بدم می‌آید. اما آن زمان‌ها هنوز کوبیده می‌خوردم. تی‌شرتم را پوشیدم، یک قابلمه کوچولو برداشتم و رفتم نایب. از نایب بدم می‌آید، منتها نایب تبدیل شده به تعریف استاندارد از کباب.  نایب هنوز دم درش گماشته‌هایی کار می‌گذارد که لباس پلیس می‌پوشند. اینها در را برای آدم باز می‌کنند و بعد خبردار می‌ایستند. آخرش هم باید اسکناس مچاله کرد و چپاند توی مشت‌شان. اما آن روز به خصوص پلیس نایب جلوی مرا گرفت. فکر کرد گدا هستم. چون با قابلمه و تی‌شرت روبوکاپ دم در کاخ‌شان ظاهر شدم. خودشان فکر می‌کنند کاخ است. با آن نمای سنگ سفیدی که کار می‌کنند لابد ایده شان‌همین است؛ اینجا آکروپولیس است، به کاخ ما خوش آمدید. پلیس نایب در را برایم باز نکرد. پرسید چیکار داری؟ گفتم هیچی، اومدم غذا بگیرم. گفت از در پشتی برو، بیفت به دست و پای آشپز، تمنا کن، شاید چیزی بندازه جلوت. کمی طول کشید تا فهمید مشتری مجهز به کیف پول هستم. دافهای پشت دخل هم نمی‌توانستند مرا هضم کنند. انگار فقط باید کت و شلوار قهوه‌ای بپوشی تا بهت لبخند بزنند، یا عینک‌های گنده با یک عالمه نگین دورش. قابلمه‌ام را هم نمی‌گرفت. می‌گفت آلوده است. من هم بی‌هوا گفتم خودت آلوده هستی، خودت و صاحبت و آن بدبختی که دم در کاشته‌ای و لباس پلیس تنش کرده‌ای. مشخصن زیاده‌روی کردم، اما داف پشت دخل خودش را کنترل کرد و ادامه داد. می‌گفت خودمان ظرف یکبار مصرف ضخیم داریم که به نابودی طبیعت هم کمک می‌کند، توی آنها برای‌تان غذا سرو می‌کنیم. گفتم من توی قابلمه خودم کباب می‌خوام. اینجا بود که از لغت آقای محترم استفاده کرد. منظورش این بود که لب مرزی هستی که اگر بیشتر حرف بزنی آقا پلیس دم در می‌آید سراغت. سرم را چرخاندم و به پلیس نگاه کردم. پیرمرد چاقی بود. با انگشت روبوکاپ روی تی‌شرتم را نشانش دادم. سریع کلاهش را برداشت و نیم‌چه تعظیمی کرد. اینها همه در حکم آتش بس بود. کباب‌هایم را توی ظرف‌های یونولیتی تحویلم دادند. ضخامت جدار این ظرف‌ها دو سانتیمتر است. مطمئنم جایی توی ذهن منجمدشان فرمولی نوشته شده که مضمونش این است: استفاده بیشتر از پلاستیک یکبار مصرف = شیکی و باکلاسی بیشتر. زدم بیرون. توی پیاده‌رو روبروی درشان ایستادم. قابلمه خالی‌ام را برعکس گذاشتم روی سرم و دست‌هایم را صلیب کردم. کلاهم چیزی بود مابین کلاه‌خود روبوکاپ و عرق‌چین کاترین دونو. بلند بلند خندیدم. داف‌های پشت دخل دست به تلفن شدند ولی حتی خودشان هم می‌دانستند که در مقابل سرعت عمل روبوکاپ چیزی برای عرضه ندارند. بول‌داگهای گرسنه‌شان را ول کرده بودند به سمتم. به اینها غذا نمی‌دهند تا با اشتها به اوباشی مثل من حمله کنند. اما آنها حتی به گرد پایم هم نرسیدند. دم در خانه دوست‌دخترم نگرانم بود. برایش داستان نبردم را گفتم و بعد کبابها را به نیش کشیدیم.


12 Feb 17:30

نظر سنجی

by آرش پیرزاده

چند روز پیش با محسن باقرلو  نشسته بودیم راجع به حجاب گپ می زدیم ...

نظر من این بود که  اگه تو ایران مسئله حجاب رای گیری بشه رای میاره .. و محسن مخالف بود  قرار شد  از بابک بخوایم و یه نظر سنجی راجع این موضوع بذاره که البته فراموش کردیم

امروز می خوام این موضوع اینجا مطرح کنم و  جوابهای شما رو بدونم ....

فقط ذکر چند نکته جهت در جریان قرار گرفتن بیشتر شما .....


1 . تو ایران حجاب  با دخالت تو حریم خصوصی به هم آمیخته شد  تو این نظر سنجی منظور فقط حجابه ... یعنی تو آزاد باشی با هر کسی که دوست داشته باشی رفت و امد کنی و هیچ  کسی از تو سوال نکه این شخص کیه .... هیچ محدودیتی در کنار هم بودن خانم ها و اقایون وجود نداشته باشه فقط حفظ یه فرم پوششی به نام حجاب وجود داشته باشه ....یا اگه جداسازی بشه فقط پیشنهادی باشه  مثلا مدارس مختلط وجود داشته باشه مدارس دخترانه هم وجود داشته باشه ... جهنت کسانی که احساس میکنند تو مدارس دخترانه راحت ترند ...


2 . مسلما کسانی که این مطلب میخونند  برایند جامعه ایران نیستند ... تو این موضوع هم با محسن اختلاف داشتیم محسن معتقد بود که ضریب نفوذ اینترنت  تو جامعه فراگیر و اگه تو این نظر سنجی 51 درصد رای بیاره برنده است  ..و من معتقدم  درسته الان خیلی جاها  گوشی هوشمند دارند که البته به نظر من هنوز زیر 40 درصد هست وای خیلی ها از اینترنت فقط برای دانلود عکس و وایبر و جک استفاده میکنند و کسانی که این مطلب میخونند و وبلاگ خونی علاقه دارند جز ده درصد روشنفکر جامعه هستند و اگه من 30 درصد هم رای بیارم برنده ام ....

 


3. سوم اینکه  اگر خواستید کامنت بگذارید که من از همین جا خواهش میکنم کامنت بگذارید و نظرتون بگید ....

اول خیلی واضح موافقت یا مخالفت خود را اعلام کنید بعد توضیح و  نقطه نظرتون بگید . 



مرسی منتظرم دوستان خوبم


09 Feb 10:00

Lockess algorithm

by sharhalakis
image

by Lwahonen

(Correction: lockless)

24 Jan 20:51

آلزایمر مثبت

by nikolaa

اسمش حمید بود اما می‌شد «آقای هنر» صدایش کنیم. به بهترین شکل ممکن ضرب‌المثل «از هر انگشتش یه هنر می‌ریزه» را معنا می‌کرد. نقاشی می‌کشید، سفال‌گری می‌کرد، مجسمه‌های سیمی می‌ساخت، داستان می‌نوشت و خلاصه یک هنرمند به تمام معنا بود. کیفی داشت که انگار فقط برای او ساخته شده بود. یک کیف هنرمندی، بزرگ و رنگی رنگی و پر از خرده ریزهای هیجان‌انگیز. آبرنگ، گواش، رنگ اکریلیک، انواع کاغذ و مقوا، سیم، گل سفال و... اسمش را گذاشته بودیم کیف جادویی، چون هربار دستش را می‌کرد آن تو و یک چیزی می‌کشید بیرون که همه‌مان انگشت به دهان می‌ماندیم. حتی یک بار یک تابلوی سفال لعاب‌کاری شده‌ی بزرگ از توی کیفش درآورد و از آن روز بود که پیش خودمان فکر کردیم آقای هنر باید متعلق به دنیایی غیر از این دنیا باشد. مثلا شهری که پشت یک کیف رنگی جادویی قرار دارد و توی آن مردم فقط بلدند به زبان مهربانی با هم حرف بزنند. آخر می‌دانید؟ غیر از هنرمند بودن و جادو کردن، زبانش هم با ما فرق داشت. حرف که می‌زد انگار از کلمه‌هایش مهربانی می‌ریخت. حتی از دست‌هایش وقت کار کردن، یا از پاهایش وقت راه رفتن...

به دفتر کار که می‌آمد، از کارهای مهم ما این می‌شد که برویم بالای سرش و منتظر بمانیم تا کیفش را باز کند و مشغول به کار شود و زل بزنیم به تصویرگری کردنش. بعد دانه‌دانه مدادها و پاک‌کن‌ها و رنگ‌هایش را برداریم و نگاه کنیم و با ذوق بگوییم: «واااای! چه مداد خوش‌رنگی! وااای! چه نقاشی خوشگلی!» و او هی لبخند بزند و هی نقاشی بکشد و هی دوباره لبخند بزند و بعد وسایلش را جمع کند و برود و ما بمانیم و آن مدادی که توی دفتر جا ماند، یا آن نقاشی که دوستش داشتیم و با خودش نبرد.

-آقای هنر، مدادت جا مونده ها.

-نمی‌خوامش. برای خودت.

-آقای هنر، اون نقاشی خوشگله جا مونده‌ ها.

-نمی‌خوامش. برای خودت.

عادت داشت چیزهایی که دوست‌شان داریم را برایمان جا بگذارد و بعد برود توی دنیای رنگی خودش محو بشود. لابد این هم از عادت‌های آدم‌های شهر مهربانی بود که پشت کیف جادویی‌اش زندگی می‌کردند. یک جورهایی آلزایمر مثبت داشت. نه اینکه حافظه‌اش کم باشد ها! مهربانی‌اش زیاد بود...

31 Jan 18:20

Photo



25 Jan 03:34

That's Clearly Not Normal Wood

26 Jan 23:04

مادر

by iranist
من معمولا از این جور چیزا نمیذارم رو وبلاگ اما نمی دونم چرا بعد از خوندن این داستان کوتاه یه مدتی تو فکر بودم. از عمق غم و غضه ای که جنگ بر خانواده ها و مخصوصا مادران به جا می ذاره. این داستان کوتاه رو بخونید:

مامور سرشماری : سلام . مادر جان ميشه لطفا بیای دم در ؟ سلام پسرم .. بفرما ؟ از سر شماری مزاحمت میشم.
-مادر تو این خونه چند نفرید ؟ اگه ميشه برو شناسنامه هاتونو بیار بنویسمشون.
مادر لای در رو بیشتر باز کرد و با سر گردنش سر و ته کوچه رو یه نگاهی انداخت ... چشماش پر شد اشک و گفت : پسرم قربونت برم ميشه ما رو فردا بنویسی ؟
-مادر چرا ؟ مگه فردا میخواید بیشتر بشید ؟!! برو لطفا شناسنامتو بیار وقت ندارم .
-آخه پسرم 31 سال پیش رفته جبهه هنوز برنگشته شاید فردا برگرده ... بشیم دو نفر .
سر شمار سری انداخت پایین و رفت .
مغازه دار ميگفت الان 29 ساله هر وقت از خونه میره بیرون کلید خونش رو میده به من و میگه : آقا مرتضی اگه پسرم اومد کلید رو بده بهش بره تو ... چایی هم تو سماور حاضره ... آخه خستس باید استراحت کنه ...؛

25 Jan 08:52

چون خودکشی

by vaghef

فکر می‌کنم باید کتاب‌هایی بخوانیم که زخم‌مان بزنند، مجروحمان کنند. اگر کتاب‌هایی که می‌خوانیم ما را با ضربه‌ای به سرمان بیدار نکنند، برای چه می‌خوانیم؟ که آن‌طور که تو نوشتی، خوشحالمان کنند؟ خدای من، ما خوشحال بودیم اگر دقیقاً هیچ کتابی نداشتیم، و آن‌گونه از کتاب‌ها که خوشحال‌مان می‌کنند همان‌هایی هستند که خودمان هم اگر مجبور بودیم می‌توانستیم بنویسیم‌شان. اما ما به کتاب‌هایی نیاز داریم که ما را چون فاجعه‌ای متأثر کنند، که عمیقاً محزونمان سازند، مانند مرگ کسی که بیش از خودمان دوستش داشته‌ایم، مانند تبعید شدن به جنگل‌هایی دور از همه‌کس، چون خودکشی. یک کتاب باید تیشه‌ای برای دریاهای منجمد درون‌مان باشد. این باور من است.

کافکا، نامه به اسکار پُلاک، ۲۷ ژانویه ۱۹۰۴