Shared posts

05 Mar 18:39

تعهد

by آرش پیرزاده

شاید نظر سنجی واژه درستی نبود ... شاید از اول باید میگفتیم هم صحبتی ...

به هر صورت جواب کامنهای پست قبل نوشتم اگه نکته ایی بود تو همون کامنتها بنویسید حتما مراجعه میکنم میخونم و اگه چیزی به نظرم اومد مینویسم .....


این ایده طرح موضوع و صحبت راجع بهش تو کامنتها  رو  .... دوست دارم حس میکنم  اینجوری رابطه ما بین خواننده ها گرچه در کوتاه مدت به چالش کشیده میشه ولی در نهایت میتونند رابطه بهتری با همدیگه یا با نویسنده بگیرند ....


امروز می خوام راجع تعهد طرح موضع کنم .....


به نظر شما تعهد یه رابطه یک طرفه است یا دو طرفه .... یعنی اگه طرف مقابلتون روی تعهدش نیسته این مجوزی برای اینکه شما هم روی تعهدتون نباشید یا برعکس .....

03 Mar 21:44

Affectionate Panda Requires a Big Hug From Her Caretaker Before She Will Come Down From a Tree

by Lori Dorn

In footage from CCTV News China, a very affectionate panda at the Chengdu Research Base of Giant Panda Breeding in Sichuan, China silently demands a hug from her caretaker before she’ll come down from her tree.

A breeder in China’s Sichuan Province wants to take this panda down from a tree, but the lovely panda wants a reward. So it asks the breeder for a hug before moving!

via reddit

02 Mar 07:55

تصاویری که ثابت می‌کنند مهربانی و انسان‌دوستی هنوز در ما زنده‌اند!

by علیرضا مجیدی

زندگی ماشینی، جنگ‌ها، غرور و نخوت آدم‌ها و تلاششان برای پیشرفت و دستیابی به سود مالی به هر قیمت، حتی له کردن بقیه، گاهی باعث می‌شوند که بخش خوب ذات آدم‌ها را فراموش کنیم.

اما حتی در اوج این ناامیدی‌ها، گاه و بیگاه صحنه‌هایی می‌بینیم که به ما یادآوری می‌کنند هنوز چشمه مهربانی و انسان‌دوستی در ما خشک نشده است.

در این پست برخی از این صحنه‌ها را با هم مرور می‌کنیم که داستان هر یک، زمانی در اینترنت همه‌گیر شده بود.

۱- هر روز غروب این مرد سگ بیمارش را با خود برای شنا به دریاچه می‌برد، چون آب دردهای سگ را تخفیف می‌دهد. این سگ ۱۹ ساله است و مبتلا به التهاب مفاصل است.

3-2-2015 11-07-36 AM

۲- روزها یکشنبه این مرد پیرایشگر نیویورکی، موهای آدم‌های بی‌خانمان را به رایگان اصلاح می‌کند.

3-2-2015 11-07-56 AM

۳- ژاکلین کیپلیمو به یک دونده معلول کمک می‌کند تا دوی ماراتون را به پایان برساند. تأخیری که به خاطر این کمک ایجاد شد، باعث شد که او مقام نخست این مسابقه دوی ماراتون را که در تایوان برگزار می‌شد، از دست بدهد.

3-2-2015 11-08-23 AM

۴- کارگران یک شرکت نظافت در ممفیس، شبیه ابرقهرمان‌های کتاب‌های کامیک و فیلم‌ها لباس پوشیده‌اند تا حین پاک کردن شیشه‌های یک بیمارستان کودکان، بچه‌های بیمار را خوشحال کنند.

3-2-2015 11-08-59 AM

۵- این کودک دچار اوتیسم بود و هیچ همکلاسی‌ای حاضر نشده بود برای تولدش بیاید. اما زمانی که مادرش در فیس‌بوک کمک خواست، این آتش‌نشان‌ها، افسرهای پلیش و کودکان محلی، به تولدش آمدند.

3-2-2015 11-10-02 AM
3-2-2015 11-09-52 AM
3-2-2015 11-09-41 AM

۶- این مرد با یک چتر، این بچه‌گربه را نجات می‌دهد.

3-2-2015 11-10-33 AM

۷- این دو مرد نروژی به این ترتیب، به کمک این بچه گوسفند شتافته‌اند تا در دریا غرق نشود.

3-2-2015 11-11-48 AM

۸- این افسر پلیس زمانی از خودکشی این مرد جلوگیری کرده بود و نجاتش داده بود. هشت سال بعد، همان مرد که حالا پدر دو کودک است، به آن افسر در بنیاد مبارزه با خودکشی، جایزه می‌دهد.

3-2-2015 11-13-50 AM

3-2-2015 11-14-01 AM

۹- این مرد نروژی، برای نجات جان یک اردک، داخل یک دریاچه منجمد می‌پرد.

3-2-2015 11-15-32 AM

3-2-2015 11-15-41 AM

3-2-2015 11-15-54 AM

۱۰- این دختر عروسک‌هایش را فروخت تا پول آن را صرف تهیه پناهگاه برای حیوانات محلی کند.

3-2-2015 11-17-02 AM

3-2-2015 11-17-11 AM

۱۱- این سرباز در کره، جان بچه‌گربه‌ای را نجات داد.

3-2-2015 11-17-50 AM

۱۲- این مادربزرگ ۸۴ ساله، در بیمارستان بستری بود و خجالت می‌کشید که آنجا لباس خوابش را بپوشد، اما نوه‌اش برای ریختن خجالت وی، حاضر شد که خودش یک لباس خواب زنانه بپوشد تا ماردبزرگش راحت باشد و بتواند استراحت کند!

3-2-2015 11-18-46 AM

۱۳- در اینجا برای آدم‌های بیکاری که به مصاحبه شغلی دعوت شده‌اند، لباس و امکان استحمام فراهم شده است.

3-2-2015 11-19-25 AM

۱۴- وقتی یک پیرمرد مشغول پارو کردن برف در حیاط منزلش بود، دچار حمله قلبی شد. مددکارها، او را به بیمارستان رساندند، اما بعد از اینکه او را به بیمارستان بردند، تصمیم گرفتند که کار نیمه‌تمام او را به پایان ببرند و باقی برف‌ها را هم برایش پارو کردند!

3-2-2015 11-19-59 AM

۱۵- غافلگیر کردن آدم‌های بی‌خانمان در کریسمس با غذا و هدیه

3-2-2015 11-20-38 AM

۱۶- کارمند این فروشگاه برای جلوگیری از خیس شدن این پیرمرد، چتر بزرگی را از جایش درآورد و بالای سرش گرفت.

3-2-2015 11-21-16 AM

۱۷- بچه‌هایی که ناچارند با ویلچیر حرکت کنند هم باید امکان تاب خوردن را داشته باشند.

3-2-2015 11-21-46 AM

۱۸- این آتش‌نشان به گربه‌ای که از حریق یک خانه نجات پیدا کرده، اکسیژن می‌دهد.

3-2-2015 11-22-13 AM

۱۹- آتش‌نشان روسی جان این گربه را از آتش‌سوزی نجات داد.

3-2-2015 11-22-46 AM

۲۰- یک مرد مهربان مدام می‌دید که این مرد بی‌خانمان مشغول مطالعه تکراری تنها کتابی است که در اختیار دارد، پس تصمیم گرفت که یک کتابخوان الکترونیک به او هدیه بدهد!

3-2-2015 11-23-21 AM


تبلیغ:


لطفا «یک پزشک» را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیس‌بوک


در فید یک پزشک می‌توانید آگهی متنی یا بنری با اندازه 468 در 60 سفارش بدهید. تماس بگیرید!

نوشته تصاویری که ثابت می‌کنند مهربانی و انسان‌دوستی هنوز در ما زنده‌اند! اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.

24 Feb 16:50

خون جوانان ما ... و اینا !

by محسن باقرلو

 

اولین پُست صوتی هفتگ

 

توصیه های ایمنی :

بیس مگ حجم فایل است

هیچ حرف بدردبخوری توش زده نشده 

 

23 Feb 13:13

برای آنکه حال خودمان کمی خوب شود

by new-nr

برای آنکه حال خودمان کمی خوب شود، با ذوق قدم زدن توی کتابفروشی‌های شهر، برای هدیه دادن به کودکانی که باید کمی بیشتر کودکی کنند.



فراخوان اهدا کتاب به کودکان نیازمند (طرح یاری ‌نوروز 1394)

هدیه کتاب به کودکان، اهدای بال پرواز به دانایی است. بهره‌مندی از آموزش و دسترسی به کتاب، حق همه انسان‌ها است؛ در هر جایی که زندگی می‌کنند از بزرگ‌ترین شهر‌ها گرفته تا روستاهای کم امکانات. اما متاسفانه بسیاری از کودکان و نوجوانان در روستاهای دورافتاده و مناطق محروم از این حق بی‌بهره‌اند. بنیاد خیریه طباطبایی برای کودکان که هدفش کمک به رشد و پویایی کودکان و ارتقاء سطح زندگی آن‌ها است قصد دارد در راستای طرح یاری نوروز که هر ساله به اجرا در می‌آورد به مناسبت عید نوروز ۱۳۹۴، به کودکان و نوجوانان کتاب هدیه دهد. 
علاقه‌مندان به همکاری در این طرح فرهنگی و انسان‌دوستانه تا ۲۵ اسفندماه فرصت دارند کتاب‌های اهدایی خود را به نشانی تهران، خیابان سپهبد قرنی، نرسیده به پل کریم‌خان‌زند، کوچه حقیقت‌طلب، پلاک۳، واحد۷، و یا به نشانی تهران، صندوق پستی ۱۱۶۵-۱۵۸۱۵ به نام بنیاد خیریه طباطبایی برای کودکان ارسال کنند. کتاب‌های ارسالی حتما باید نو و متناسب با سن کودکان و نوجوانان باشد. 
علاقه‌مندان به کمک مالی نیز می‌توانند وجه مورد نظر خود را به حساب جاری طلایی بانک سپه به شماره ۸۰۸۰۰۱۶۴۱۰۶ به نام بنیاد خیریه طباطبایی برای کودکان واریز کنند و سپس مبلغ و شماره سند واریزی را به شماره ۰۲۱۸۸۳۲۲۵۷۶ پیامک بزنند. این کمک‌های مالی صرفا جهت خرید کتاب‌های مناسب و اهدا آن به کودکان هزینه خواهد شد. 
برای کسب اطلاعات بیشتر می‌توانید به شماره ۰۲۱۸۸۳۲۲۵۷۶ پیامک بزنید و یا از طریق نشانی الکترونیک info@tcffc.org ایمیل ارسال کنید.

19 Feb 06:17

این کفش های لعنتی

by www.gilehmard.com
آقای جیم چهار سال پیش از همسرش آنجلا خانوم جدا شده است. یعنی فی الواقع آنجلا خانوم رفته است دادگاه و بجای آنکه بگوید مهرم حلال جانم خلاص  ؛ دار و ندار آقای جیم را بمصداق مال مفت از عسل هم شیرین تر است بالا کشیده و از هضم رابع هم گذرانیده و بیچاره آقای جیم را جان گرو جامه گرو فرستاده است غاز چرانی .
آقای جیم ؛ حالا بعد از چهار سال ؛ انگاری که از خواب زمستانی و سیلی روزگار بیدار شده باشد رفته است دادگاه و از عیال سابقش شکایت کرده است و کار به آژان و آژان کشی و وکیل و وکیل بازی کشیده است .
آقای جیم در شکایت نامه اش مدعی شده است که همسر سابقش میباید نیمی از کفش هایی را که در طول سالیان دراز با پول او خریده و در خانه اش انبار کرده است به او برگرداند .
دادگاه البته به نفع آقای جیم رای داده است اما خانم سابق آقای جیم - سرکار خانم آنجلا خانوم - پایش را توی یک کفش کرده است که همه کفش ها را لنگه به لنگه به آقای جیم خواهد داد .
ظاهرا هیچ قانونی هم وجود ندارد که سرکار خانم آنجلا خانوم را وادار کند از خر شیطان پیاده بشود و اینطوری آقای جیم بیچاره را نچزاند .
یادتان میآید آن ضرب المثل فارسی را که :
یا مکن با فیلبانان دوستی
یا بنا کن خانه ای فیل توش بره !!
05 May 19:49

خوشبختی

by واقف

شاید خوشبختی این باشد که حس نکنی باید جای دیگری باشی، کار دیگری کنی، کس دیگری باشی.

  • عالیجناب آسیموف
14 Feb 10:41

روبوکاپ

by KHERS

تا یک سنی مادرم برایم لباس می‌خرید. دقیقن نمی‌دانم تا چند سالگی. از وقتی که یادم می‌آید لباس‌هایی که برایم می‌خرید را دوست نداشتم. مادرم چون کارمند بود برایم چیزهای ایرانی ارزان می‌خرید. نگاهش در زندگی بر مبنای کم خرجی و صرفه‌جویی بود. آجر روی آجر گذاشتن. من با همان سن کمم می‌فهمیدم که جنس‌های بهتری هم هستند. چون کور نبودم و می‌دیدم که بچه‌های دور و برم چه چیزهایی می‌پوشند. از یک سنی به بعد اعتراض کردم. اما مادرم همچنان می‌خرید. من هم چاره ای نداشتم جز اینکه با ناراحتی قبول کنم. چرا؟ چون خودم فقیر بودم و نمی‌توانستم برای خودم لباس بخرم. اولین باری که با پول‌های خودم برای خودم لباس خریدم را یادم است. دانشجو بودم. به پسری دبیرستانی فیزیک درس می‌دادم. دستمزد آخر ترمم می‌شد پنجاه تومان. مادرش پولها را گذاشت توی پاکت. با نارضایتی بهم داد. فکر کرده بود چون آشنای‌شان مرا معرفی کرده قرار است مجانی درس بدهم. نارضایتی‌اش را اعلام کرد و منتظر بود من شرمنده بشوم و قضیه را حلال و حرامی بکنم. با چشم‌هایی که از شدت شرم به زمین خیره شده پاکت را پس بدهم. نکردم. پاکت پول را از دستش گرفتم، تقریبن قاپیدم، با شست پشت کفشم را جا انداختم و از در زدم بیرون. بعد با دوست‌دختر کهنه‌ام رفتیم فروشگاه مرکزی پاتن‌جامه که لباس بخرم. پروردگارا چرا این‌قدر پیر شده‌ام؟ پاتن‌جامه منقرض شده و من شده‌ام مثل پیرمردهایی که از زمان شاه خاطره تکراری تعریف می‌کنند. یک شلوار آبی کتان خریدم. شلوارهایم همیشه سیاه یا جین بودند. این اولین باری بود که داشتم ساختارها را می‌شکستم. فکر می‌کردم با این رنگ‌های متفاوت آدم دیگری می‌شوم، آدم بهتری می‌شوم. معلوم است که نشدم. آدم یک چیزهایی می‌بیند. مثلن من مدل‌های جیورجیو آرمانی را می‌دیدم که شلوارهای روشن و تنگ می‌پوشیدند، لب دریا قدم می‌زدنند، بالاتنه لخت و عضلانی. من هم شلوار پاتن جامه‌ی آبی رنگم را می‌پوشیدم اما دقیقن نمی‌دانستم شبیه کی شده‌ام. مادرم بهم کمک کرد. گفت با این شلوار شبیه شاگرد مکانیکا شدی. فکر کنم درست می‌گفت. ولی معلوم بود دارد انتقام هم می‌گیرد. انتقام اینکه من بزرگ شده‌ام و دیگر نمی‌تواند برایم لباس بخرد، دیگر او محافظم نیست بلکه خودم با دوست‌دختر درشتم می‌رویم و از شریعتی شلوار می‌خریم. با پول خودم. یک کاپشن هم خریده بودم. مشکی. مواد. جنسش مثل یک کیسه زباله‌ی ضخیم بود. یک زمانی اینها مد شده بودند. هنوز هم در مناطقی از شهر مردم اینها را می‌پوشند. تقصیر من و مردم نیست. این‌قدرها هم بدسلیقه نیستیم، تقصیر مافیای لباس است که یکهو کل بازار را پر از کاپشن‌های کیسه زباله‌ای می‌کند. آدم سردش می‌شود و یکی می‌خرد. یا آدم پول دارد، پولش را باید به سرعت خرج کند تا آجر روی آجر نگذارد و شبیه مادرش نشود، پس به دو می‌رود و از پاتن‌جامه یک کاپشن زباله‌ای می‌خرد. گزینه دیگری نیست. چند وقت بعد کاپشن را دادم به پدرم.

مادرم هنوز هم هر از گاهی برایم لباس می‌خرد. مثلن تی‌شرت و پیژامه و این‌جور چیزها. اما شرت نمی‌خرد. انگار ناجور است که مادر برای پسر بزرگش شرت بخرد. همین چیزهایی که می‌خرد را هم با احتیاط عرضه می‌کند. می‌گوید اگر نمی‌خواهی اشکالی ندارد، می‌دهم به فلانی. موردی که یادم مانده مربوط به پارسال تابستان می‌شود. مرداد. مادرم با یک تی‌شرت دور خانه راه افتاده بود و به آدم‌های مختلفی عرضه‌اش می‌کرد. من توی اتاقم بودم و صدای داد و فریاد افراد خانه را می‌شنیدم؛ نه نمی‌خوام، این چیه؟ آخه چرا فکر کردی من اینو می‌پوشم؟ مادرم از هر اتاق که به اتاق بعدی می‌رفت گردنش خم‌تر می‌‌شد. از اتاقم رفتم بیرون کمی به ماجرا بخندم. دیدم نوبت برادرم شده. مادرم تی‌شرت را جلوی دماغ برادرم گرفته بود. تی‌شرت سیاهی بود که رویش عکس صورت روبوکاپ داشت. دویدم. سرعتم باور نکردنی بود. تی‌شرت را توی هوا قاپیدم و گفتم من اینو می‌خوام. مادرم باورش نمی‌شد. می‌گفت تو که از این چیزا دوست نداری. گفتم شما نمی‌دونی، شما خیلی وقته که هیچی نمی‌دونی، من اتفاقن فقط از این چیزا دوست دارم، ینی چیز دیگه‌ای غیر از این چیزا دوست ندارم. یک مرد میان‌سال که طلاق هم توی کارنامه‌اش دارد و زندگی باهاش بد تا کرده، این آدم غیر از تی‌شرت روبوکاپ چی می‌خواهد؟ آدمی که توی زندگی تاسش نهایتن جفت سه بوده چطور؟ همان‌جا تی‌شرت را تنم کردم. کمی چسبان بود. بعد از مهاجرت معکوسم کمی لاغر شده‌ام. هنوز شکم دارم اما خب مثل شکم خارجم نیست. یک شلوار کتان شیری رنگ هم دارم. تی‌شرت سیاه و شلوار سفید. کنتراست. درست است که مثل مدل‌های ایتالیایی نشده بودم اما خودم را دوست داشتم، با آن روبوکاپ گنده و خشمگینی که روی سینه‌ام نشسته بود، کلاه‌خود محکم و براقش، چشمهای شیاری که انگار توی‌شان لامپ زنون روشن است، همه چیز درست بود، همه چیز سر جای خودش بود، روی سینه من. احساس می‌کردم حتی بدون تفنگ هم دنیا می‌تواند مال من باشد، می‌توانم تاس دیگری بریزم.

خانه برایم کوچک بود. زدم بیرون. زمانی بود که والدین دوست‌دخترم رفته بودند خارج. خانه‌شان مکان شده بود. من هم می‌رفتم آنجا. دوران خوبی بود. دوست‌دخترم سازش را می‌زد. من کمی کتاب می‌خواندم. کمی کار می‌کردم. بعد از ظهرها آشپزی می‌کردیم برای شام شب. قورمه سبزی، خوراک مرغ، سالاد کاهو، ترشی و زیتون. گاهی بعد از شام فیلم می‌دیدیم. یک شبش بونوئل دیدیم. فیلم «زیبای روز». توی فیلم کاترین دونو کلاهی مشکی سرش گذاشته بود. شبیه عرقچین پیرمردها. همه چیز بر می‌گردد به «پول آف» کردن. زن‌های دیگر این کلاه را سرشان بگذارند آدم بالا می‌آورد. اما کاترین دونو پول آف کرده بود. فکر کنم تا قبل از خواب داشتیم راجع به کلاه کاترین دونو حرف می‌زدیم. شب‌ها توی تختخواب پدر و مادرش می‌خوابیدیم. فکر کردن به این کار سخت است، انگار ایرادی داشت، اما واقعیتش این بود که آن‌قدرها هم سخت نبود. آدم نباید به همه چیز فکر کند. من سرم را می‌گذاشتم روی بالش و بیهوش می‌شدم و دیگر فکر نمی‌کردم که این تخت فلانی است. به همین سادگی. یعنی دورانی بود که همه چیز به سادگی هضم می‌شد و هیچ موضوعی نیازی به بیشتر از پنج دقیقه فکر نداشت. دوران خوبی بود. خیلی همدیگر را می‌خواستیم. عین حیوانات سکس می‌کردیم و خسته نمی‌شدیم از هم. توی یکی از همین روزها بود که با تی‌شرت روبوکاپ رفتم پیشش. به زعم خودم من هم روبوکاپ را پول آف کرده بودم. اول بهم خندید. گفت این که تنگه، چسبونه. درست می‌گفت، اما برایم فرقی نداشت. بعضی آدمها تی‌شرتی هستند. مثلن من. هر تی‌شرتی کاراکتر خودش را دارد. عکس‌های روی تی‌شرت هم مهم هستند. مسئله ترکیب رنگ‌ها و آمدن و نیامدن آن تی‌شرت به بقیه‌ی تیپ آدم نیست، مسئله ارتباط روحی آدم با نقش روی تی‌شرت است. یک روز آدم از خواب بیدار می‌شود و بدون دلیل احساس می‌کند روبوکاپ است. با حرکات خشک، عضلات گنده و فلزی‌اش را می‌کشاند تا دم دستشویی و می‌شاشد، صدای بوق بوق می‌دهد و بی‌دلیل لیزرهایش را به این‌ور و آن‌ور می‌تاباند، روزش را شروع می‌کند. توی چنین روزی آیا گزینه دیگری هست غیر از پوشیدن تی‌شرت روبوکاپ؟ پاسخ: نه. این چیزها را همه نمی‌فهمند، همان‌طور که عرقچین کاترین دونو را نمی‌فهمند.

با این اوصاف بود که روبروی دوست‌دخترم ایستاده بودم. صبح جمعه بود. یواش یواش ظهر شد. توی تخت بودیم. لای لحاف‌های تمییز پدر و مادرش. میز توالت مادرش را می‌دیدم. عطرها، کرمها، اودکلن‌های پدرش. عکس بچه‌هایشان را به دیوار زده بودند. دوست‌دخترم داشت اینترنت می‌کرد. من می‌غلتیدم. این کار را دوست دارم، به خصوص لای ملافه‌هایی که بوی پودر رختشویی می‌دهند. اتاق‌شان پنجره کوچکی داشت که پرده‌اش همیشه پیش بود. من عادت داشتم لخت بروم و از لای پرده کوچه را نگاه کنم. می‌گفت نکن، همسایه‌ها می‌بینن. بعد بر می‌گشتم پیشش توی تخت. شلوار و تی‌شرت روبوکاپم روی میز اتو افتاده بود. این‌جور وقت‌ها آدم گشنه‌اش می‌شود. ایرانی‌ها ظهر جمعه کباب می‌خورند. یعنی باید بخورند، اگر نخورند مریض می‌شوند. من هم پیشنهادش را دادم. گفتم بروم سر کوچه دو سیخ کوبیده و گوجه بگیرم. توی این دوران همه چیز عوض شده، همه چیز خشک شده و غذاهای من هم خشک شده‌اند، دیگر کوبیده‌ی چرب و چیلی نمی‌خورم، موقع سفارش غذا اول فکر می‌کنم، نفس عمیق می‌کشم و روی کباب برگ انگشت می‌گذارم، کبابی که ازش بدم می‌آید. اما آن زمان‌ها هنوز کوبیده می‌خوردم. تی‌شرتم را پوشیدم، یک قابلمه کوچولو برداشتم و رفتم نایب. از نایب بدم می‌آید، منتها نایب تبدیل شده به تعریف استاندارد از کباب.  نایب هنوز دم درش گماشته‌هایی کار می‌گذارد که لباس پلیس می‌پوشند. اینها در را برای آدم باز می‌کنند و بعد خبردار می‌ایستند. آخرش هم باید اسکناس مچاله کرد و چپاند توی مشت‌شان. اما آن روز به خصوص پلیس نایب جلوی مرا گرفت. فکر کرد گدا هستم. چون با قابلمه و تی‌شرت روبوکاپ دم در کاخ‌شان ظاهر شدم. خودشان فکر می‌کنند کاخ است. با آن نمای سنگ سفیدی که کار می‌کنند لابد ایده شان‌همین است؛ اینجا آکروپولیس است، به کاخ ما خوش آمدید. پلیس نایب در را برایم باز نکرد. پرسید چیکار داری؟ گفتم هیچی، اومدم غذا بگیرم. گفت از در پشتی برو، بیفت به دست و پای آشپز، تمنا کن، شاید چیزی بندازه جلوت. کمی طول کشید تا فهمید مشتری مجهز به کیف پول هستم. دافهای پشت دخل هم نمی‌توانستند مرا هضم کنند. انگار فقط باید کت و شلوار قهوه‌ای بپوشی تا بهت لبخند بزنند، یا عینک‌های گنده با یک عالمه نگین دورش. قابلمه‌ام را هم نمی‌گرفت. می‌گفت آلوده است. من هم بی‌هوا گفتم خودت آلوده هستی، خودت و صاحبت و آن بدبختی که دم در کاشته‌ای و لباس پلیس تنش کرده‌ای. مشخصن زیاده‌روی کردم، اما داف پشت دخل خودش را کنترل کرد و ادامه داد. می‌گفت خودمان ظرف یکبار مصرف ضخیم داریم که به نابودی طبیعت هم کمک می‌کند، توی آنها برای‌تان غذا سرو می‌کنیم. گفتم من توی قابلمه خودم کباب می‌خوام. اینجا بود که از لغت آقای محترم استفاده کرد. منظورش این بود که لب مرزی هستی که اگر بیشتر حرف بزنی آقا پلیس دم در می‌آید سراغت. سرم را چرخاندم و به پلیس نگاه کردم. پیرمرد چاقی بود. با انگشت روبوکاپ روی تی‌شرتم را نشانش دادم. سریع کلاهش را برداشت و نیم‌چه تعظیمی کرد. اینها همه در حکم آتش بس بود. کباب‌هایم را توی ظرف‌های یونولیتی تحویلم دادند. ضخامت جدار این ظرف‌ها دو سانتیمتر است. مطمئنم جایی توی ذهن منجمدشان فرمولی نوشته شده که مضمونش این است: استفاده بیشتر از پلاستیک یکبار مصرف = شیکی و باکلاسی بیشتر. زدم بیرون. توی پیاده‌رو روبروی درشان ایستادم. قابلمه خالی‌ام را برعکس گذاشتم روی سرم و دست‌هایم را صلیب کردم. کلاهم چیزی بود مابین کلاه‌خود روبوکاپ و عرق‌چین کاترین دونو. بلند بلند خندیدم. داف‌های پشت دخل دست به تلفن شدند ولی حتی خودشان هم می‌دانستند که در مقابل سرعت عمل روبوکاپ چیزی برای عرضه ندارند. بول‌داگهای گرسنه‌شان را ول کرده بودند به سمتم. به اینها غذا نمی‌دهند تا با اشتها به اوباشی مثل من حمله کنند. اما آنها حتی به گرد پایم هم نرسیدند. دم در خانه دوست‌دخترم نگرانم بود. برایش داستان نبردم را گفتم و بعد کبابها را به نیش کشیدیم.


12 Feb 17:30

نظر سنجی

by آرش پیرزاده

چند روز پیش با محسن باقرلو  نشسته بودیم راجع به حجاب گپ می زدیم ...

نظر من این بود که  اگه تو ایران مسئله حجاب رای گیری بشه رای میاره .. و محسن مخالف بود  قرار شد  از بابک بخوایم و یه نظر سنجی راجع این موضوع بذاره که البته فراموش کردیم

امروز می خوام این موضوع اینجا مطرح کنم و  جوابهای شما رو بدونم ....

فقط ذکر چند نکته جهت در جریان قرار گرفتن بیشتر شما .....


1 . تو ایران حجاب  با دخالت تو حریم خصوصی به هم آمیخته شد  تو این نظر سنجی منظور فقط حجابه ... یعنی تو آزاد باشی با هر کسی که دوست داشته باشی رفت و امد کنی و هیچ  کسی از تو سوال نکه این شخص کیه .... هیچ محدودیتی در کنار هم بودن خانم ها و اقایون وجود نداشته باشه فقط حفظ یه فرم پوششی به نام حجاب وجود داشته باشه ....یا اگه جداسازی بشه فقط پیشنهادی باشه  مثلا مدارس مختلط وجود داشته باشه مدارس دخترانه هم وجود داشته باشه ... جهنت کسانی که احساس میکنند تو مدارس دخترانه راحت ترند ...


2 . مسلما کسانی که این مطلب میخونند  برایند جامعه ایران نیستند ... تو این موضوع هم با محسن اختلاف داشتیم محسن معتقد بود که ضریب نفوذ اینترنت  تو جامعه فراگیر و اگه تو این نظر سنجی 51 درصد رای بیاره برنده است  ..و من معتقدم  درسته الان خیلی جاها  گوشی هوشمند دارند که البته به نظر من هنوز زیر 40 درصد هست وای خیلی ها از اینترنت فقط برای دانلود عکس و وایبر و جک استفاده میکنند و کسانی که این مطلب میخونند و وبلاگ خونی علاقه دارند جز ده درصد روشنفکر جامعه هستند و اگه من 30 درصد هم رای بیارم برنده ام ....

 


3. سوم اینکه  اگر خواستید کامنت بگذارید که من از همین جا خواهش میکنم کامنت بگذارید و نظرتون بگید ....

اول خیلی واضح موافقت یا مخالفت خود را اعلام کنید بعد توضیح و  نقطه نظرتون بگید . 



مرسی منتظرم دوستان خوبم


09 Feb 10:00

Lockess algorithm

by sharhalakis
image

by Lwahonen

(Correction: lockless)

24 Jan 20:51

آلزایمر مثبت

by nikolaa

اسمش حمید بود اما می‌شد «آقای هنر» صدایش کنیم. به بهترین شکل ممکن ضرب‌المثل «از هر انگشتش یه هنر می‌ریزه» را معنا می‌کرد. نقاشی می‌کشید، سفال‌گری می‌کرد، مجسمه‌های سیمی می‌ساخت، داستان می‌نوشت و خلاصه یک هنرمند به تمام معنا بود. کیفی داشت که انگار فقط برای او ساخته شده بود. یک کیف هنرمندی، بزرگ و رنگی رنگی و پر از خرده ریزهای هیجان‌انگیز. آبرنگ، گواش، رنگ اکریلیک، انواع کاغذ و مقوا، سیم، گل سفال و... اسمش را گذاشته بودیم کیف جادویی، چون هربار دستش را می‌کرد آن تو و یک چیزی می‌کشید بیرون که همه‌مان انگشت به دهان می‌ماندیم. حتی یک بار یک تابلوی سفال لعاب‌کاری شده‌ی بزرگ از توی کیفش درآورد و از آن روز بود که پیش خودمان فکر کردیم آقای هنر باید متعلق به دنیایی غیر از این دنیا باشد. مثلا شهری که پشت یک کیف رنگی جادویی قرار دارد و توی آن مردم فقط بلدند به زبان مهربانی با هم حرف بزنند. آخر می‌دانید؟ غیر از هنرمند بودن و جادو کردن، زبانش هم با ما فرق داشت. حرف که می‌زد انگار از کلمه‌هایش مهربانی می‌ریخت. حتی از دست‌هایش وقت کار کردن، یا از پاهایش وقت راه رفتن...

به دفتر کار که می‌آمد، از کارهای مهم ما این می‌شد که برویم بالای سرش و منتظر بمانیم تا کیفش را باز کند و مشغول به کار شود و زل بزنیم به تصویرگری کردنش. بعد دانه‌دانه مدادها و پاک‌کن‌ها و رنگ‌هایش را برداریم و نگاه کنیم و با ذوق بگوییم: «واااای! چه مداد خوش‌رنگی! وااای! چه نقاشی خوشگلی!» و او هی لبخند بزند و هی نقاشی بکشد و هی دوباره لبخند بزند و بعد وسایلش را جمع کند و برود و ما بمانیم و آن مدادی که توی دفتر جا ماند، یا آن نقاشی که دوستش داشتیم و با خودش نبرد.

-آقای هنر، مدادت جا مونده ها.

-نمی‌خوامش. برای خودت.

-آقای هنر، اون نقاشی خوشگله جا مونده‌ ها.

-نمی‌خوامش. برای خودت.

عادت داشت چیزهایی که دوست‌شان داریم را برایمان جا بگذارد و بعد برود توی دنیای رنگی خودش محو بشود. لابد این هم از عادت‌های آدم‌های شهر مهربانی بود که پشت کیف جادویی‌اش زندگی می‌کردند. یک جورهایی آلزایمر مثبت داشت. نه اینکه حافظه‌اش کم باشد ها! مهربانی‌اش زیاد بود...

31 Jan 18:20

Photo



25 Jan 03:34

That's Clearly Not Normal Wood

26 Jan 23:04

مادر

by iranist
من معمولا از این جور چیزا نمیذارم رو وبلاگ اما نمی دونم چرا بعد از خوندن این داستان کوتاه یه مدتی تو فکر بودم. از عمق غم و غضه ای که جنگ بر خانواده ها و مخصوصا مادران به جا می ذاره. این داستان کوتاه رو بخونید:

مامور سرشماری : سلام . مادر جان ميشه لطفا بیای دم در ؟ سلام پسرم .. بفرما ؟ از سر شماری مزاحمت میشم.
-مادر تو این خونه چند نفرید ؟ اگه ميشه برو شناسنامه هاتونو بیار بنویسمشون.
مادر لای در رو بیشتر باز کرد و با سر گردنش سر و ته کوچه رو یه نگاهی انداخت ... چشماش پر شد اشک و گفت : پسرم قربونت برم ميشه ما رو فردا بنویسی ؟
-مادر چرا ؟ مگه فردا میخواید بیشتر بشید ؟!! برو لطفا شناسنامتو بیار وقت ندارم .
-آخه پسرم 31 سال پیش رفته جبهه هنوز برنگشته شاید فردا برگرده ... بشیم دو نفر .
سر شمار سری انداخت پایین و رفت .
مغازه دار ميگفت الان 29 ساله هر وقت از خونه میره بیرون کلید خونش رو میده به من و میگه : آقا مرتضی اگه پسرم اومد کلید رو بده بهش بره تو ... چایی هم تو سماور حاضره ... آخه خستس باید استراحت کنه ...؛

25 Jan 08:52

چون خودکشی

by vaghef

فکر می‌کنم باید کتاب‌هایی بخوانیم که زخم‌مان بزنند، مجروحمان کنند. اگر کتاب‌هایی که می‌خوانیم ما را با ضربه‌ای به سرمان بیدار نکنند، برای چه می‌خوانیم؟ که آن‌طور که تو نوشتی، خوشحالمان کنند؟ خدای من، ما خوشحال بودیم اگر دقیقاً هیچ کتابی نداشتیم، و آن‌گونه از کتاب‌ها که خوشحال‌مان می‌کنند همان‌هایی هستند که خودمان هم اگر مجبور بودیم می‌توانستیم بنویسیم‌شان. اما ما به کتاب‌هایی نیاز داریم که ما را چون فاجعه‌ای متأثر کنند، که عمیقاً محزونمان سازند، مانند مرگ کسی که بیش از خودمان دوستش داشته‌ایم، مانند تبعید شدن به جنگل‌هایی دور از همه‌کس، چون خودکشی. یک کتاب باید تیشه‌ای برای دریاهای منجمد درون‌مان باشد. این باور من است.

کافکا، نامه به اسکار پُلاک، ۲۷ ژانویه ۱۹۰۴

18 Jan 16:03

درسفر بايد شناخت

by lalekhanoomi
 

به نظرم خوب بود همانطور كه كتابهايي داريم با عنوان مثلا آلماني در سفر،هندي در سفر و... مي شد از جلوي دانشگاه تهران كتاب هايي خريد با نام مثلا اصغر در سفر، لاله در سفر و...

27 Dec 14:52

سلام سی!

by motherlydays
بچه‌تر که بودیم، یکی نشسته بود و برای من و زهرا فال می‌گرفت. در فال من این بود که در 19 سالگی ازدواج می‌کنم و یک دختر و یک پسر خواهم داشت! من دختر نوجوانی بودم که هیچ تصوری از 19 سالگی و بعدش نداشتم. فکر می‌کردم 19 سالگی آخر دنیاست. فکر می‌کردم ازدواج کردن و داشتن دو تا بچه، ته ته ماجراست. جایی که دیگر به همه چیزهایی که قرار بوده باشی، رسیده‌ای! فکر می‌کردم در بیست و چند سالگی، یک زن کاملم، نمایشنامه می‌نویسم، همسر دارم، دو تا بچه، خانه، زندگی، و دیگر از زندگی هیچ چیز نمی‌خواهم لابد.

امروز سی سالم شد.

نشسته‌ام رو به پنجره ابری خانه، و فکر می‌کنم چقدر سی سالگی به من می‌آید. اگر همین حالا از خودم عکسی بگیرم، شبیه سی ساله‌ها هستم. شبیه تصوری که هیچ وقت نداشته‌ام، اما حالا فکر می‌کنم باید همین جوری‌ها می‌بود. شبیه فهرستی از آرزوهای بزرگ زندگی، که خیلی‌هایشان کنارشان تیک خورده، و کلی چیزهای دیگر هست که هنوز در سرم پرواز می‌کنند. شبیه زنی با لباس گل‌گلی، ایستاده به تماشای دخترهایش در لباس‌های گل‌گلی.

اینجا آخر دنیا نیست. رسیدن به تصورات دوران نوجوانی، دنیا را به انتهایش نرسانده. انگار تازه دری باز شده رو به یک آسمان ابری. چترم را برمی‌دارم و پا می‌گذارم به درون روزهای سی سالگی. شاید باران زد!

 

پانویس: از همه تبریکات در کامنتها ممنونم.

14 Jan 23:13

پس بیاین چشم دیدن جهل خودمون رو نداشته باشیم

by kakestan
 

فرزندان من! فقط کتاب توضیح المسایل نیست که لذت ها و خوشی ها رو حرام اندر حرام می دونه

و از سر شماها میندازه, که چشم دیدنش رو ندارید! ... روزگار و تجربه و بزرگ شدن... زورش به این

کتاب می چربه!!

10 Jan 03:32

سخنی زیبا از آندره ژید

by نیما

کارهایی هست که دیگران هم می توانند انجام دهند،
آن را انجام نده.
حرفهایی هست که دیگران هم می توانند بزنند،
آن را بیان نکن.
و چیزهایی هست که دیگران هم می توانند بنویسند،

آن را ننویس!

کاری را بکن که فقط تو می توانی انجامش بدهی.

"آندره ژید"

08 Jan 14:00

ویژگی‌های یک مهمان دوست داشتنی

by مجله آنلاین رنگی رنگی

یک مثَل اسپانیایی برای مهمان کنگر خورده و لنگر انداخته هست که می‌گوید: مهمون مثل ماهیه، روز اول و دوم خوبه، روز سوم دیگه بو می‌گیره. حالا اگر قرار است به یک سفر بروید و بیشتر از دو روز خانه کسی بمانید این مطلب را بخوانید و موارد گفته شده را رعایت کنید تا موی دماغ میزبان‌تان نشوید و اوقات خوبی برای همه بسازید.

  • تاریخ رسیدن و بازگشت‌تان را مشخص کنید. مدت اقامت را بی‌انتها تصور نکنید.
  • در همان زمانی که از قبل اطلاع داده‌اید به خانه میزبان بروید. میزبان شما هر که باشد، برنامه خودش را دارد و فقط پدر و مادرها از زودتر رسیدن فرزندانش‌شان خوشحال می‌شوند. این کار شما ممکن است خواهرتان را هم معذب کند.
  • اگر به هر دلیلی دیر خواهید رسید، تماس بگیرید و توضیح دهید. میزبان‌تان را در بدو ورود نگران نکنید.
  • هدیه‌ای برای میزبان‌تان ببرید. اگر روی هدیه‌ای که می‌دهید فکر کرده باشید و یا برای فرزندان یا حیوان خانگی‌ش هم هدیه برده باشید، که چه بهتر.
  • اقامت‌تان را خیلی طولانی نکنید. میزبان‌تان ممکن است مثل شما در تعطیلات نباشد. اگر از تاریخ دقیق رفتن‌تان مطمئن نیستید، به محض اطلاع میزبان‌تان را آگاه کنید. میزبان نباید مجبور باشد از شما برنامه رفتن‌تان را بپرسد.
  • انعطاف پذیر باشید و خودتان را با برنامه روزانه خانه میزبان وفق دهید. محلی که برای ماندن شما انتخاب شده است برای مدت کوتاهی در اختیار شماست، اما محل دائمی زندگی میزبان است. اگر در خانه حساسیتی روی ساعت غذا خوردن یا خواب وجود دارد، خودتان را با آن برنامه‌ها هماهنگ کنید.
  • فضایی که در اختیارتان است را مرتب نگه دارید. خودتان را بیش از وقتی در خانه هستید بیارایید و تمیز باشید. بهداشت همه چیز است!
  • اگر نیمه شب یا صبح خیلی زود بیدار شدید، مراقب باشید مزاحم کسی نشوید.
  • مبتلا به هر بیماری واگیردار پوستی یا ویروسی هستید، بیش از زمان عادی آن را کنترل کنید. انتقال بیماری هدیه‌ای نیست که میزبان بابت آن از شما تشکر کند.
  • ساعاتی را بیرون از خانه میزبان بگذرانید تا میزبان هم بتواند زمانی را بدون حضور شما صرف خودش کنند.
  • همیشه موقع سرو غذا آماده کمک باشید. ممکن است میزبان کاری به شما ندهد، شما می‌توانید در خرید، چیدن ظروف یا تهیه سالاد بدون ایجاد مزاحمتی برای دیگران به میزبان‌ کمک کنید.
  • قدرشناس باشید. در مقابل غذاها و فرهنگ محلی، مناظر و سایر جاذبه‌های شهر یا کشور میزبان‌تان واکنش مثبتی از خود نشان دهید.
  • زیاد از اینترنت و تلفن استفاده نکنید. اگر لازم است در خانه میزبان‌تان از تلفن یا اینترنت استفاده کنید، حتما پیش از استفاده از میزبان اجازه بگیرید و اگر برای این سرویس‌ها هزینه‌ای پرداخت می‌کنند، در این هزینه شریک شوید.
  • موقع رفتن به میزبان‌تان هدیه تشکر بدهید. یک هدیه نه چندان گران قیمت به عنوان یادگاری و به نشانه قدردانی شما از مهمان نوازی میزبان، کافی است.
  • اگر مجبورید صبح خیلی زود بروید، شب قبل خداحافظی کنید. اگر صبح خیلی زود یا نیمه شب عازم هستید از قبل تاکسی رزرو کنید. انتظار نداشته باشید میزبان‌تان شما را به فرودگاه یا ایستگاه اتوبوس برساند، مگر اینکه خودشان پیشنهاد دهند.
  • وقتی به خانه‌تان برگشتید، یک کارت پستال یا کارت پستال الکترونیکی، برای میزبان‌تان بفرستید و دوباره از او تشکر کنید که امکان یک اقامت و تفریح خوب را برای شما فراهم کرد.

The post ویژگی‌های یک مهمان دوست داشتنی appeared first on رنگی رنگی.

03 Jan 14:28

Photo



03 Jan 18:10

خودم را بسته ام به تخت

by مسعود

نمی دانم برای شما هم اتفاق افتاده که توی ترافیک پیچیده باشید سمت یک فرعی که به خیالتان میانبر بزنید و شلوغی را بپیچانید بعد اوضاع بدتر بشود؟من که دیگر یک طوری شده ام که مطمئنم اگر بخواهم میانبر بزنم دیرتر می رسم.از بس که از من بچه زرنگ تر فراوان است.اصلن شده اییم هشتاد میلیون بچه زرنگ.دیده ایید قفلی ترافیک تهران از شنبه شیفت کرده به یک شنبه ؟بس که همه زرنگیم و شنبه را دور زده اییم.از بس دوربرگردان ها یادمان داده اند لازم نیست تا میدان برویم.دیگر مثال نزنم، همه استادیم ترافیک نیمه شب جاده چالوس.ترافیک ساعات عجیب و غریب اینترنت.ترافیک آدم های چهارلیتری به دست پمپ بنزین.

یک طور دیگری هم شده ام که حاضری خور شده ام.خیلی مثل همین درد قبلی است.یک مقداری هم گندش را در آورده ام.متن های فیس بوکی که ادامه دارد را هم حال ندارم بخوانم.وقتی یک نفر دارد برایم حرف می زند هی می گویم خب تهش؟آخرشو بگو..بگذریم.نیامده ام اینجا غر غر کنم و بگویم ما ایرانی ها فیلان و بیسار.من توی ترکم.خودم را بسته ام به تخت.یک رمان کلاسیک دو جلدی دست گرفته ام.شب ها قبل خواب می خوانم.از این ها که جزئیات دارند.از اینها که شش صفحه شرح اتاق یک بوسه را می دهند.من توی ترکم.عکس ها را یکی یکی توی اینستا نگاه می کنم.ریویو را ممنوع کرده ام.خلاصه نمی خوانم.این طوری پیش برود چند وقت دیگر حتی حوصله سلام و علیک را هم با مردم از دست می دهم.من سر صبر شده ام.با آرامش از مسیر اصلی می روم.یک جایی خواندم که نمی شود قرصش را خورد و تجربه اش را به دست آورد.در رو و میانبر ندارد.نمی شود دو هفته ایی زبان یاد گرفت.نمی شود شش ماهه نوازنده شد.باید عرقش را ریخت باید دندان سر جگر گذاشت  باید زحمتش را کشید هرچقدر هم که زمانه و تبلیغات سرو صدا کند که بشتابید و برنده شوید و در قرعه کشی شرکت کنید و موفق شوید و با سواد شوید و فهمیده شوید و پولدار شوید و...من باور ندارم.قرص ندارد.

***

03 Jan 01:23

بسی رنج بردم در این سال سی

by (ZahRa)

از معایب کهولت سن همان باشد که دیگر نمی توانی در طی مسیر کتاب بخوانی و با موبایل کار کنی و سرت بعد از شنیدن دو آهنگ پشت سر هم به مرز انفجار می رسد. این گونه است که مجبور می شوی به هنگام تنهایی، تمام مسیر را به روبرو خیره شوی. و البته که امان از فکر و خیال... 

02 Jan 18:19

Artist Jeremy Miranda Examines Memory with Oil Landscapes that Bleed into Interiors

by Christopher Jobson

miranda-1

miranda-3

miranda-4

miranda-6

miranda-7

miranda-9

miranda-10

miranda-11

Artist Jeremy Miranda is fascinated with how the mind creates memories and the juxtaposition of experiences both real and perceived. His oil paintings overlap interior and exterior environments to create unexpected relationships between disparate subjects, usually natural versus man-made. The interior of an artist’s studio dissolves into a bucolic river landscape, a bookshelf leads into the ocean, or a glowing furnace is concealed below quiet pond. Miranda most recently had an exhibit at Nahcotta Gallery in New Hampshire where several of his original works are currently available. Some of his most popular images are also available as prints. (via My Darkened Eyes)

02 Jan 18:12

مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری*

by (زَرمان)

گاهی فقط آدم تشنهٔ این است که در اوج خشم و گریه یکی بهش بگوید «حق با توست». جای دوری نمی‌رود و حقی را که داری با کلام به او می‌دهی، زمین آرام پر از عدالت را به آسمان آشفتهٔ بی‌عدالتی نمی‌رساند. بگذار طرف به زمزمهٔ «حق با توست» تو زیر گوشش آرام بگیرد؛ می‌دانی آنقدر منصف هست که اگر ذره‌ای اشتباه کرده باشد، هرجور شده درستش کند. آخ که اگر آدمها از نیروی جادویی صدا و دوکلمه حرفشان، آگاه بودند.

*سعدی

01 Jan 00:39

http://booferoshandel.blogfa.com/post/99

by booferoshandel
 

 

  جوان نیستم امّا این پیری هم نیست . انگار حالی جدا از ماهیت زمان دارم ... ،

              کهنه‌گی ... ،

             انگار کهنه شده ام ...

                                                                                                 هیچکده

  

+ به این نتیجه رسیده ام که از این به بعد اگر از نوشته های کسی خوشم آمد، دورادور فقط بخوانم

   توی «شب های روشن» دیالوگی بود که می گفت: «آدما از دور دوست داشتنی ترن»

                     

                                                                                   

31 Dec 06:08

صبح است ساقیا

by زاناکس

30 Dec 07:42

هنرساز

by تراموا

سه سال از روزی می‌گذشت که خبری به سرعت سرخط تمام خبرگزاری‌ها شده بود: «تمام جایگشت‌های ممکن آثار هنری ساخته شده‌اند». پژوهش‌گران یکی از معتبرترین موسسه‌های بزرگ‌داده (big data) با بررسی‌های اخیر خود به این نتیجه رسیده بودند که بیش از یک سال است که تمام موزیک‌های خلق شده، کتاب‌های ادبی، طرح‌های معماری، هنرهای دستی، ترسیمی، نمایشی و هر نوع دیگری از هنر که بتوان تصور کرد، صرفا ترکیبی از آفریده‌های پیشین هستند. هرچند به دلیل تعداد بسیار بالای آثار تولید شده، تشخیص این‌که هر بخش از اثر مورد نظر را چه کسی، کی و کجا پیش‌تر خلق کرده در عمل کار بسیار دشواری شده است. فهرست بلندبالایی به عنوان مثال‌هایی از این تکرارها در وب‌سایت موسسه منتشر شد که آثار مهمی چون برندگان سال گذشته‌ی جایزه‌ی پولیتزر و نخل طلای کن هم در میان‌شان به چشم می‌خورد. یاس و سرخوردگی عمیقی که در جوامع هنری سراسر جهان فراگیر شد نیازی به توضیح ندارد. تمام دست‌وپازدن‌ها و حتی استفاده‌ی هنرمندان از مواد مخدر و توهم‌زای قوی‌تر برای ساخت آثاری فاخر و جدید هم بی‌فایده بود.

اما هم‌زمان، رقابت گسترده‌ای میان شرکت‌های استارت‌آپ شکل گرفت تا بتوانند به بهترین شکل از این حجم بالای داده استفاده کنند. برای دانش‌آموختگان علوم، بازار کار بالقوه‌ی بسیار بزرگی ایجاد شده بود. خیلی زود نرم‌افزارهایی پدید آمد که با مشتری‌ها سر و کله می‌زدند، کار قبول می‌کردند، در مورد قیمت چانه می‌زدند و چند ساعت بعد، کار مورد نظر مشتری را تحویل می‌دادند. مدت زیادی نگذشت که با کمک الگوریتم‌های هوش مصنوعی، این نرم‌افزارها عرصه را بر هنرمندان تنگ کرده و بر تعداد بی‌خانمان‌های جهان افزودند. روز گذشته هم پیش‌رفته‌ترین دستگاه رونمایی شد و به گمان عده‌ای میخ آخر را بر تابوت عوامل مذکور فرود آورد. این دستگاه که شبیه یک کلاه محافظ بر روی سر قرار می‌گیرد، با تصویربرداری از فعالیت مغز هنگامی که در معرض هنر قرار گرفته، قابلیت پردازش لذتِ برده شده را دارد. کافی است دوباره به سراغ موزیک‌های مورد علاقه‌تان، فیلم‌های دلخواه، عکس‌ها یا کتاب‌های محبوب‌تان رفته، محظوظ و سرخوش شوید. پس از مدتی سلیقه‌تان دست‌ش آمده و قادر است آثاری از همان جنس برای‌تان خلق کند. البته کار هنوز تمام نشده است. ماه‌ها طول خواهد کشید تا موفقیت این دستگاه اثبات شود و البته خبر مهمی هم اخیرا نقل محافل شده که روزنه‌ی امید هنرمندان است. چندی پیش تعدادی از این نرم‌افزارهای هنرساز با چهره‌های کول مجازی در کافه‌ای مجازی دور هم جمع شده‌اند، سیگار مجازی کشیده و در حالی که بعضی‌هاشان قصد داشتند مخ بعضی‌های دیگر را برای هم‌خوابگی مجازی بزنند، در مورد وظیفه‌ و کارکرد هنر به بحث و تبادل نظر پرداخته‌اند.


دسته‌بندی شده در: لودگی و بی‌خاصیتی
25 Dec 22:36

carudamon119: ライブドアニュース ‏@livedoornews...







carudamon119:

ライブドアニュース ‏@livedoornews  

【ストレス発散に】通常の約6倍サイズ、超巨大エンターキー「BIG ENTER」

27 Dec 19:19

http://7tag.blogsky.com/1393/10/06/post-64/

by مسعود

حدود یک ماه پیش بود با همکارم نشسته بودیم حرف می زدیم که یک نفر آمد به سمتمان و بنا گذاشت تعریف کردن بلاهایی که در دو سه روز گذشته بر سرش آمده،که راننده ماشین سنگین است و تصادف کرده و و ماشینش پارکینگ است و هر چه داشته خرج کرده و مفلس شده و پول می خواهد که برگردد ولایتشان و قسم و آیه که پس می دهم،توی چشم هاش نگاه کردم.دم خروس هاش فراوان بود. گفتم دروغ می گی ، باز شروع کرد و روضه خواند و قصه گفت .عجیب بود یک و هشتاد قد داشت .هیکل درشت و شکم گنده ،بهش  می آمد راننده باشد.اگر زور گیر بود همه هستیمان را می برد.اگر چک می زد یک هفته می خوابیدم.قسم می خورد التماس می کرد،در آوردم سی تومن بهش دادم،خواست دستم را ببوسد.گریه هم کرد.اشکش هم ریخت.به همه چیزش قسم خورد پس می دهد. با التماس شماره کارتم را گرفت .گفتم پول مهم نیست اما اگر پس بدهی به اعتماد من ارزش گذاشته ایی و همینطور خوش بین و زود باور می مانم.رفت.دوستم پرسید می ریزه پولو .گفتم نه.یک صدم درصد راست می گفت.گفت پس چرا بهش پول دادی؟گفتم اگر نمی دادم همان درصد ناچیز شب نمی گذاشت بخوابم.

طبق معمول از هپی اندینگ خبری نیست.یک ماه گذشت.خبری نیست.من تعجب نکرده ام.ترجیح می دهم خوش بین و زود باور بمانم.تجربه ی عکسش را هم داشته ام.وقتی پول را ندادم و فکر و خیال خیلی اذیتم کرد.نظر شما چیست.اینطور وقت ها چکار می کنید؟

نصیحت نکنید.