Shared posts

27 Aug 06:02

عزيزك

by giso shirazi
مادر دوستم روستايي است و هنوز در روستا زندگي مي كند و بشدت شيرين است،  تازگي هاي به جاي دفترچه،عابر بانك گرفته ، اولين بار كارت را به دخترش داده و مي گويد: به دستگاه بگو   خانم لطيفي خودش كارتو داده به من، بگو ١٥٠ تومن قسط كم كنه، دويست تومن هم بهت بده، بگو دختر مني 
24 Aug 04:22

نامه

by (ZahRa)
18 Aug 15:50

جان سخت

by محسن باقرلو

ننه خدابیامرز وختهایی که حین خاطره تعریف کردن یاد روزهای سخت جوانیش می افتاد ، آهی میکشید و به تُرکی میگفت : واقعن عجب جان سخت بودیم ... حالا من هم گاهی چنین حسی پیدا میکنم به گذشته ها ... چه جانی داشتیم وختی با عباس از دانشگاه تا میدان آزادی پیاده می آمدیم ... کدام شور و انرژی ما را می کشاند تا جلسهء شعر آن سر تهران ... چه سرخوشی نابی من را توی نصف بوتیک های تهران می گرداند دمبال شلوار جین فلان طرح و رنگ ... چطوری چن ساعت یک کلله توو کافه می نشستیم ... ساعتها بی خستگی خاک انقلاب را به توبره می کشیدیم دمبال یک کتاب ... روز تعطیل مهمانی فامیلی می رفتیم از صُب تا شب ... سینمای دوبل میزدیم توو رگ و دو تا فیلم پشت سر هم تماشا میکردیم ... هشت صُب میرفتیم قهوه خانه دوسیب نعنا می کشیدیم ... کدامین رمق در جانمان بود که با یک دوست توو راه پللهء خوابگاه دانشگاه تهران از سر شب انقد حرف میزدیم تا آفتاب فردا طلوع میکرد ... واقعن عجب جان سخت بودیم !

16 Aug 19:37

خرده چیزها...

by محمد جعفری نژاد

جایی خواندم به نقل از اینشتین نوشته بود: "دو چیز بسیار سر و صدا می کنند. یکی خرده پول و دیگری خرده معلومات"

بی ربط هم نگفته! حالا اینشتین زیاده سرش توی حساب و کتاب بوده، همین دو فقره را دیده و چشیده. کلاهت را که قاضی کنی می بینی خرده احساس، خرده انصاف، خرده صداقت، خرده رفاقت، خرده عشق، خرده علاقه، خرده استعداد، خرده هوش و سر سوزن ذوق... این ها و هزاران خرده چیز دیگر مشمول همین قاعده ی "دو چیز بسیار سر و صدا می کنند" هستند. کلاهت را که قاضی کنی دستگیرت می شود همه صدا الکی های دنیا از خرده بودن است. مخلص کلام، کلاهت را که قاضی کنی شیر فهم می شوی همین آدمیزاد، همین من و شما، همین ما هم از خالی بودن، بااااد می شویم خیلی وقت هاااا


10 Aug 09:49

گودبای لنین

by noreply@blogger.com (Ali Bozorgian)
یک تصویر بسیار ساده: ملتی با دندان‌های خراب. وقتی دراکولیچ، از امریکا به زاگرب، به کرواسی، وطنش برمی‌گردد، متوجه چیزی می‌شود که قبلاً هیچ‌وقت به آن توجه نکرده: «اعتراف می‌کنم که داخل دهان اطرافیانم را دید می‌زدم. دوستان، خویشاوندان، آشنایان و همسایه‌ها ــ دست خودم نبود. کشف کردم که دندان‌های کل ملت خراب است، و من قبلاً نمی‌توانستم این را ببینم». این تصویر را دراکولیچ بدل به استعاره‌ای می‌کند. کاری که او در آن مهارت دارد. استعاره‌ای از وضعیت کشورهای بلوک شرقی اروپا؛ کشورهایی که عصر کمونیست را سپری کردند اما هنوز مردمانش در فرهنگ کمونیستی مانده‌اند: «دندان‌های خراب نتیجه‌ی دندان‌پزشکان بد و غذای نامناسب‌اند. اما نتیجه‌ی یک فرهنگ خاص در تفکر هم هستند که به ما اجازه نمی‌دهد خودمان را به شکل یک فرد مستقل نگاه کنیم. این تحول نه‌تنها خودبه‌خود و همراه با تغییرات سیاسی حاصل نمی‌شود، بلکه به نظرم بیش‌تر از هر پیشرفت و توسعه‌ی سیاسی یا اقتصادی زمان می‌برد.»

«کافه اروپا» ادامه‌ی کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» است. کتاب «کمونیسم رفت...» تکه‌ای از داستان زندگی زن‌هایی بود که در دوران کمونیستی در کشورهای اروپای شرقی زندگی کرده‌اند؛ از جمله داستان تانیا، روزنامه‌نگاری که در اوت ۱۹۸۵، درزهای در و پنجره‌ی خانه‌اش را می‌بندد و پیچ گاز را باز می‌کند و آن‌قدر نفس می‌کشد تا بمیرد. چند ماه پیش از آن مقاله‌ای علیه ملی‌کردن ماشین‌های پین‌بال خصوصی می‌نویسد. دستگاه امنیت حکومت سوسیالیستی یوگسلاوی بر روزنامه فشار می‌آورد. روزنامه عذرخواهی می‌کند. تانیا بیکار نمی‌شود اما دیگر مطلبی از او در آن روزنامه منتشر نمی‌شود. یا داستان اولریکه، زنی اهل برلین شرقی که با چه مکافاتی از دیوار عبور می‌کند تا به قسمت غربی دیوار برسد. در بیش‌تر یادداشت‌ها، دراکولیچ سراغ چنین زنانی رفته بود. کنارشان در آشپزخانه یا در پذیرایی خانه نشسته، سوپ و قهوه خورده و خاطرات آن‌ها را از دوران حکومت کمونیست‌ها نوشته. روایت‌های دراکولیچ، در دو کتاب، یک ویژگی همگانی جوامع سوسیالیستی شرق اروپا را آشکار می‌کند: فقر آن‌ها؛ «فقر به نظر وحشتناک نمی‌آمد. فقط به این دلیل که تقریباً همگانی بود، آن را عادلانه می‌دانستیم. اما وحشتناک این بود که ما حتی نمی‌دانستیم که چیز بهتری هم وجود دارد. همین که این را فهمیدیم، و کم‌کم دل‌مان خواست دستمال توالت‌های بهتری داشته باشیم، کمونیسم محکوم به فنا شد.» در روایت‌هایی که او از زنان و جامعه‌ی آن روز کشورهای بلوک شرقی کرده، کمبود و نبودن آن‌چه احتیاجات اولیه‌ی زندگی می‌خوانیمش به چشم می‌خورد؛ از کمبود مواد غذایی گرفته تا لوازم آرایشی و بهداشتی؛ از نبود دستمال کاغذی تا توت‌فرنگی. «کمونیسم رفت...» داستان چگونگی دوام‌آوردن و زنده‌ماندن یکی‌دو نسل در کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی است. و این‌که چگونه مردم به این سیستم‌ها بی‌اعتماد شدند. و به‌‌خاطر ترس از آینده، آن را دور انداختند. آن هم مردمی که به قول نویسنده «از سر فقر چیزی را دور نمی‌انداختند».

در «کافه اروپا» هم دراکولیچ از زندگی روزمره در کشورهای شرقی اروپا می‌نویسد؛ از مغازه‌ها و مکان‌هایی که اسامی اروپای غربی و امریکایی روی‌شان گذاشته‌اند؛ «اسامی خارجی، اشکالِ موجزِ درخشانی هستند برای رساندن پیام این انقلاب. صرفاً با استفاده از چنین نام‌هایی، نه‌تنها یک تصویر می‌سازید، بلکه یک نظام کامل ارزشی را هم به نمایش می‌گذارید. این اسامی حسرتی را هم برملا می‌سازند: عطشی برای تعلق پیدا کردن به یک تصور پیش‌ساخته از اروپای غربی. در عین حال، آن‌ها تلاشی هستند برای انکار آن اروپای شرقی کمونیستی قدیم.» یا از مرز میان غرب و شرق می‌نویسد. این‌که چگونه در هر گذرگاه مرزیِ غربی چهره‌ی جدی افسر پلیسی را می‌بیند که از موضع بالا به او و شرقی‌ها نگاه می‌کند، حتا اگر کلامی هم به زبان نیاورد. و البته آن‌جایی که از درگیری با جاروبرقی‌اش می‌گوید. باید یکی نو بخرد یا جاروبرقی‌اش را تعمیر کند؟ او می‌نویسد امروز در کرواسی هر دوی این راه‌حل‌ها به یک اندازه دردسر دارند؛ «تعمیر جاروبرقی‌ام کار سختی بود چون کارخانه‌ی سازنده‌اش حالا در کشور دیگری قرار داشت: اسلوونی... بنابراین تصمیم گرفتم یک جاروی نو بخرم. بعد از کمی پرس‌وجو در مورد قیمت‌های بازار، من و شوهرم متوجه شدیم که قیمت جاروبرقی هم مثل خیلی چیزهای دیگر در کرواسی بین سی تا پنجاه درصد بیش‌تر از اتریش است.»

اما فکر می‌کنم خواندنی‌ترین یادداشت دراکولیچ در «کافه اروپا»، آنی است که او به دیدار پسر ارشدِ انور خوجه ارشد دیکتاتور فقید آلبانی کمونیست رفته. ایلیر خوجه در دیدارش با دراکولیچ از محدودیت‌هایی که دولت جدید به او و خانواده‌اش گرفته‌اند، می‌نالد. دراکولیچ می‌نویسد: «فکر می‌کردم چقدر تناقض‌آمیز است که ایلیر خوجه دست به دامان سازمان‌های حقوق‌بشری شده است؛ کسی که پدرش یکی از بدنام‌ترین دیکتاتورهای اروپای شرقی بوده. جای تردیدی نیست که ایلیر از وجود اردوگاه‌های کار اجباری، زندانی‌های سیاسی و یا از "دشمنان" حکومت (پدرش) که بی‌هیچ رد و نشانی مفقود می‌شدند خبر داشته است. با تمام این‌ها، همین ایلیر، امروز به خودش جرئت می‌داد از دولتی که بر مبنای قانون اداره می‌شد متوقع باشد که به شهروندانش احترام بگذارد و حقوق‌بشر را رعایت کند.»

در همه‌ی یادداشت‌های این دو کتاب ما صدای دراکولیچ را می‌شنویم. گویی دارد با خودش حرف می‌زند؛ یک گفت‌وگوی ذهنی. او از مشکلات روزمره‌ی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی اروپاشرقی‌ها می‌نویسد. در جایی فکر می‌کنیم،‌ ناامید است اما درست همان لحظه، نوری به زندگی ساکنان آن‌ها می‌تاباند، نوری به زندگی خودش می‌تاباند؛ که نمی‌خواهد تسلیم شود. «کافه اروپا» عادات، احساسات، ترس‌ها و در نهایت رؤیاهای یک روزنامه‌نگار است.

- کافه اروپا/ اسلاونکا دراکولیچ/ ترجمه‌ی نازنین دیهیمی/ نشر گمان/ چاپ اول، زمستان ۱۳۹۳/ ۳۰۰ صفحه/ ۱۶۰۰۰ تومان
- کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم/ اسلاونکا دراکولیچ/ ترجمه‌ی رؤیا رضوانی/ نشر گمان/ چاپ اول، ۱۳۹۳/ ۲۸۸ صفحه/ ۱۲۸۰۰ تومان
20 Jul 15:57

وفاداری

by (زَرمان)

گز که روی سر ما جا دارد... ولی چای با قند. قند نیست؟ احترام گز سر جایش؛ تلخ‌تلخ.

29 Jul 19:56

پسرم!

by nikolaa

پسره با مادرش آمده بود کوه. فکرش را بکن. یک پسر پانزده-شانزده ساله به جای چرخیدن با رفقای هم‌سن و سالش یا چسبیدن پای گوشی و تبلت، بلند شده بود کوله‌اش را انداخته بود و چای و زیرانداز و نان برداشته بود و با مادرش آمده بود کوه. نه برای مادرش غیرتی‌بازی درمی‌آورد، نه غز می‌زد، نه هی می‌گفت «بریم، بریم». انقدر  کانون خانوادگی برایمان غریبه شده و انقدر این صحنه عجیب بود که دلم می‌خواست همان لحظه شوهر کنم، بچه‌دار شوم، یک پسر درسته شانزده ساله بزایم و دستش را بگیرم با خودم ببرم کوه!

06 Jul 13:16

http://7tag.blogsky.com/1394/04/15/post-243/

by مهربان

قصدم نصیحت و اندرز و روضه خواندن نیست... قصدم پست غمدار نوشتن نیست.... قصدم ترحم برانگیختن نیست... اصلا خودم هم نمی دانم قصدم چیست.... امروز دوشنبه است و من می خواهم بنویسم.... می خواهم بنویسم که روزها و ماهها و سالها معطل هیچ کس نمی شوند.... نگاه نمی کنند به دلت که حالا چون به تو خوش می گذرد یواش تر برویم و چون به اون یکی سخت می گذرد زودتر رد بشویم از سرش.... روزگار چرخ خودش را دارد و هیچ چوبی از چرخیدن متوفقش نمی کند.... منتظر دختر کوچولو نمی شود تا بزرگ شود و دکتر شود و برای درد های مادربزرگ نسخه بنویسد... تا دخترک به خودش بیاید و اسمش را توی قبولی های پزشکی ببیند مادر بزرگ کنار سجاده آخرین نفس اش را کشیده .... قرار نیست تا تمام شدن سربازی مرد عاشق، دختر زیبای خان چشم به راهش بماند .... قبل از آخرین باری که مرد عاشق پوتین های گلی اش را پاک کند و توی دلش جمله هایش را برای حرف زدن با خان آماده کند، دخترک را داده اند به یک مهندس شهری که مال و اموال دارد ....

قرار نیست آدم ها، اتفاق ها، روزها و ثانیه ها منتظر تو و برنامه هایت بمانند.... مادرت پیر نشود تا تو یکروز وقت کنی و برش داری و ببری کوه... دوست پسرت عاشق یکی دیگر نشود تا تو بالاخره یک روز از ته دل حرف هایت را بهش بزنی.... بچه ات بزرگ نشود و تمام مداد رنگی هایش را گم نکند تا تو یک روز حسش را داشته باشی و دل به دل اش بدهی و با هم نقاشی بکشید.... پدرت یک روز تنهای تنها سقف را نگاه نکند و آخرین نفس اش را نکشد تا تو یک روز بروی و بهش بفهمانی که........... روزها و ثانیه ها از روی سر تمام ما آدمهای سهل انگار و شل و ول، مثل برق رد می شوند.... به خودت می آیی می بینی بیست و هشت سال پدر داشته ای و هیچ وقت آونقدر محکم بغلش نکرده بودی که بفهمد ... که لمس کند زحماتش را فهمیده ای و قدردانش هستی ....حالا تقویم نشانت می دهد دوسال از رفتنش گذشته، می بینی چقدر دلت بغل محکمش را می خواهد... نه بغل کردن پیرهن های توی کمدش که دیگر حتی بویش را هم نمی دهند....

روز ها و سالها منتظر من و تو نمی مانند...

27 Jun 14:41

gifak-net: video:  Stray Kitten Befriends Wildlife...

27 Jun 14:06

زمان

by hedellachi@gmail.com (هدیه)

لیوان دوم چای، مزه ی بهتری دارد. دارچین انگار وقت بیشتری داشته تا طعم دهد. هل اخت تر شده با برگ های سیاه چای. طعم بالغ تری خودش را می کشد توی حفره ی دهان. 

11 Jun 15:20

هولناك است

by giso shirazi
من از مردماني كه حيوان آزار مي دهند نمي ترسم، زياد ديدمشان، از لبخندي كه در آن لحظات روي صورتشان نقش بسته ، مي ترسم
20 Jun 18:08

http://7tag.blogsky.com/1394/03/30/post-229/

by حامد توکلی

سلام دوستان. سلام عزیزان من. حامد هستم. ساکن طبقه‌ی همکف. نویسنده‌ی شنبه‌ها. حقیقت این است که من از بیست دقیقه پیش بالغ بر هشتصد کلمه برای این پست نوشتم و یکدفعه همه‌اش را پاک کردم. حسی به‌ام گفت دارم حرف مفت می‌زنم. و خب به حس خودم اعتماد و پاک کردم نوشته‌ام را. شانس آوردید چون برای‌تان رفته بودم بالای منبر. الان هم که پاکش کردم تصمیم گرفتم از چیز دیگری بگویم. یک چیز کاملا بی‌ربط از موضوعی که نوشته بودم. امروز شنبه‌ست. من دقیقا صبح پنجشنبه ساعت ده‌ونیم بلیط داشتم برای تهران. صبح ساعت هشت بیدار شدم. رفتم حمام. کیفم را بستم. مامان را بوسیدم. زنگ زدم به آژانس. کفشم را پوشیدم. آمدم پایین. سوار تاکسی تلفنی شدم. رفتم فرودگاه. منتظر نشستم. ساعت نه و نیم به کانترها نگاه کردم. ساعت یک ربع به ده از پله‌های ترانزیت بالا رفتم. ساعت دوازده دقیقه به ده به مأمور امنیت پرواز سپاه با کلی هیجان توضیح دادم که درست نیست آدم به موهای بسته‌ی یک جوان نگاه و از روی آن قضاوت کند که او یک جامعه‌ستیز است. ساعت هشت دقیقه به ده کیفم را از توی سبد برداشتم و با سه نفر از مأمورین دست دادم و وارد سالن انتظار پرواز شدم. ساعت دو دقیقه به ده از یکی از خدماتی‌ها فرودگاه پرسیدم داداش اینجا می‌شه سیگار کشید. ساعت ده و پنج دقیقه ته‌سیگارم را انداختم توی چاه کابین آخری در سرویس بهداشتی سالن انتظار پرواز فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد. ساعت ده و ده دقیقه از گیت گذشتم. ساعت ده و دوازده دقیقه درست وقتی که به یکی از میله‌های اتوبوس باند فرودگاه تکیه داده بودم به این فکر کردم که آن دخترِ جوان روبرویی ممکن است چند ساله باشد. ساعت ده و چهارده دقیقه از پله‌های هواپیمای بالا رفته بودم. ساعت ده و چهارده دقیقه و سی ثانیه روی سکوی بالای پله‌ها مکث کردم، و برای آخرین بار مشهد را به عنوان محل زندگی‌ام دیدم. چشمم افتاد به برجی که آن طرف شهر نزدیک خانه‌ی ما ساخته بودند. مادرم را تصور کردم که احتمالا داشت به چه چیزی فکر می‌کرد. نفر عقبی گفت آقا ببخشید. به خودم آمدم. وارد هواپیما شدم. دختر مهماندار (که به شکل محیرالعقولی خوشگل بود) به من خوش‌آمد گفت. ساعت ده و پانزده دقیقه درست زمانی که داشتم دمبال صندلی خودم می‌گشتم به این فکر کردم که خاک بر سرت حامد توکلی چون یک مهماندار خوشگل هواپیما تو را از اندیشه‌ی مادرت باز داشت. ساعت ده و شانزده دقیقه بعد از کلی تلاش و حبس کردن نفس بالاخره کمربند ایمنی‌ام را بستم. ساعت ده و بیست‌ویک دقیقه فهمیدم که نمی‌توانم خودداری کنم از نگاه کردن به مسافر بغل‌دستی‌ام. ساعت ده و بیست‌ودو دقیقه توی دلم گفتم که ای بخشکی‌شانس همیشه باید یک حلقه‌ی ناامیدکننده توی انگشت یکی مانده به آخرِ دست چپ یک زن زیبا باشد. ساعت ده و بیست و شش دقیقه موبایلم را از توی جیبم بیرون آوردم و سعی کردم خودم را با آهنگ‌هایم سرگرم کنم. ساعت ده و سی‌وچهار دقیقه همان مهماندار گفت آقا هدفون رو دربیارید تا در شرایط خاص بتونید هشدارها و راهنمایی‌های ما رو بشنوید. ساعت ده و سی‌وچهار دقیقه من در حالی که حدفونم را از گوش درآورده بودم، مسافر ردیف بغلی‌ام را تماشا می‌کردم که داشت با بی‌توجهی تمام به حرف‌های مهماندار گوش نمی‌کرد. سرش توی تبلت بود و احتمالا توی موسیقی بود. نمی‌شد گفت که نمی‌شنود. واضح بود که می‌شنید و تصمیم داشت به طور مطلق بی‌توجهی کند. مهماندار چند بار تکرار کرد و وقتی دید که عکس‌العملی دریافت نمی‌کند، تمام آموزه‌های امنیتی را فراموش و مرد را به حال خودش رها کرد. مهماندار که رفت، مرد زیرچشمی نگاهم کرد و لبخند زد. فهمیده بود که من فهمیده‌ام که از بی‌توجهی‌اش خوشحال است. انگار که داشت به خودش افتخار می‌کرد. هواپیما سرعت گرفت. بعد از چند ثانیه معلق شدیم. در حال اوج گرفتن بودیم. از چند ردیف عقب‌تر صدای ذوق کردن یک پسربچه به گوش رسید. یکی از جلوی هواپیما گفت بر محمد و آل محمد صلوات. مردِ بی‌توجه بلند گفت اللهم صل علی... حواسم به‌اش جلب شد. دوباره زیرچشمی نگاهم کرد و لبخند زد. داشت از شیطنت خودش لذت می‌برد. حدودا پنجاه ساله. با شلوار فاستونی ذغال سنگی و پیراهن آبی آسمانی. کفش چرم معمولی. کمربند باریکی که احتمالا روی شلوار به عنوان اشانتیون گرفته بود. تبلت ایسوس. دست‌های پینه‌بسته. دست کرد توی جیبش و به دختر کوچولوی سه چهار ساله‌ای که بین او و زنی میانسال (که احتمالا مادرش بود) قرار داشت یک شکلات فرمند داد. دوباره هدفون را گذاشت توی گوشش و چشمانش را بست. هواپیما تقریبا به همان ارتفاع سی‌ودو هزار پایی که وعده‌اش را داده بودند رسیده بود. همه ساکت بودند. سیال بودن در آسمان خیلی زود جذابیتش را برای پسربچه‌ی چند ردیف عقب‌تر از دست داده بود. همه ساکت بودند یا حداکثر صدای زمزمه‌ی صحبت یک زوج شنیده می‌شد. یک دفعه شنیدم. من از نگاه تو به... یک بیت شعر. همین را یادم هست. من از نگاه تو... همین. مردِ بی‌توجه به هشدارها با هدفونی که در گوش داشت و چشمانی که بسته بودند زده بود زیر آواز. حالا نه خیلی بلند. اما صدایش قطعا به گوش تمام صدوده مسافر هواپیمای ایرباس ۳۲۰ هواپیمایی اترک به شماره پرواز ۷۰۶۹ می‌رسید. خیلی‌ها برگشتند و عقب را نگاه کردند تا تولیدکننده‌ی آن صدای عجیب را ببینند. صدای قشنگی هم نداشت. رها بود. می‌شد به جای زیبا یا قشنگ گفت رها. آزاد. خیلی بی‌پروا. می‌خواند. در هواپیما. در جدیدترین و پرفیس‌وافاده‌ترین مظهر مدرنیته در سفرهای بین شهری. چشمانش بسته بودند و آواز می‌خواند. کارش آنقدر برای سیستم تعریف نشده و ثقیل بود که هیچکس نمی‌دانست چه کار کند. شرط می‌بندم در تمام پروتوکل‌های امنیتی در هیچ جای دنیا لحاظ نشده که طرز برخورد با یک مرد میانسال آوازخوان چطور باید باشد. مهماندار وانمود می‌کرد که چیزی نمی‌شنود. من اولش خنده‌ام گرفت. ناخودآگاه لبخند زدم. لبخندی که اصلا از یک عضو معمولی از یک جامعه‌ی رخوت‌زده بعید نبود. کادر میانسالی که کنار فرزندش و نزدیک مرد نشسته بود به من نگاه کرد و خندید. با حالتی که انگار می‌بینی مرتیکه دیوونه رو؟ همان جا فهمیدم که یک جای کار ایراد دارد. فهمیدم که نباید بخندم. لبخند روی صورتم خشک شد. از خودم فاصله گرفتم. از کالبد حقیرِ یک عضو از جامعه‌ی رخوت‌زده فاصله گرفتم و تلاش کردم خودم باشم. یک انسان. یک آدم. یک بشر دو پا که مستقل از هر تعریف و مقیاسی برای خودش هویت دارد. در آن لحظه، در ارتفاع سی‌ودو هزار پایی از سطح زمین، صدوده نفر آدم از اقشار مختلف که هر کدام می‌توانست نماینده‌ی نوع خود باشد، همگی میخکوبِ فطرتِ‌ یک نفر بودیم. یک نفر. یک مرد. مردی که داشت با صدای معمولی‌اش به مراعات‌های متداول می‌خندید. من از نگاه تو به... یک بیت را تکرار می‌کرد. اصرار داشت که از نگاه معشوق به چیز خاصی رسیده. چند دقیقه بعد، دیگر برای کسی عجیب نبود. شنیدن صدای آواز یک آدم با صدای نازیبا در هواپیما، دیگر برای کسی عجیب نبود. ساعت یازده و سی‌وهفت دقیقه صدای کمک‌خلبان از توی بلندگوها شنیده شد که می‌گفت مسافران عزیز تا دقایقی دیگر در فرودگاه مهرآباد تهران فرود خواهیم آمد. کمک‌خلبان تاکید کرد که تا زمان باز شدن درهای هواپیما کسی صندلی خود را ترک نکند. هواپیما فرود آمد. متوقف شد. همه منتظر باز شدن درهای هواپیما بودند. مردِ بی‌توجه از محفظه‌ی بار کیفش را برداشت و با قدم‌های تند تا نوک هواپیما رفت. شنیدم که مهماندار با صدای بلند گفت جناب لطفا تشریف ببرید بشینید روی صندلی‌تون. دیدم که مرد خندید. یک خنده‌ی معصومانه. خنده‌اش خیلی سلیس و روان و فصیح می‌گفت که خانم بیا همه با هم این نظم احمقانه رو به هم بزنیم، یا حداقل اگه تو شجاعتش رو نداری مزاحم من نشو که دارم می‌خندم به ریتمِ احمقانه‌ی زندگی همه‌ی شما. مهماندار دید که تلاشش ثمری ندارد. در هواپیما باز شد. مرد رفت. زودتر از همه. سعی کردم رفتنش را از پنجره‌ی طرف خودم ببینم. بعد از بهتی چند ثانیه‌ای کم کم همه بلند شدند و کیف‌های خود را برداشتند. خارج شدیم. ساعت یازده و چهل‌ونه دقیقه در حالی که به میله‌ی اتوبوس باند فرودگاه مهرآباد تکیه داده بودم، دنبال مردِ بی‌توجه می‌گشتم. پیدا نشد. ساعت یازده و پنجاه‌وشش دقیقه مطمئن شدم که آن مرد را دیگر در سالن انتظار و محوطه‌ی بیرون ترمینال ششم نخواهم دید. ساعت دوازده و پانزده دقیقه، درست وقتی که روی صندلی تب‌دار پراید کره‌ای مسافرکش نشسته بودم، فهمیدم که باندهای ماشین دارد سیاوض قمیشی پخش می‌کند. چند دقیقه بعد یک مزدای هاچ‌بک پیچید جلوی پراید مسافرکش. راننده گفت بی‌پدرو می‌بینی چجوری می‌رونه؟ و بعد اضافه کرد که، مردم دارن دیوانه می‌شن به مولا. و من فکر کردم. به اینکه کاش اینطور بود. به اینکه کاش مردم داشتند دیوانه می‌شدند. به اینکه کاش داشتیم دیوانه می‌شدیم. به اینکه کاش در حال دیوانه شدن بوده باشیم. به اینکه کاش دیوانه باشیم. به اینکه کاش این تاریخِ چند هزار ساله را با جنون می‌گذراندیم. کاش تمام این مدت طولانی را با چشمان بسته، فقط و فقط، تاکید می‌کردیم که، از نگاه معشوق به چیز خاصی رسیده‌ایم.

من از نگاه تو به...

13 Jun 03:01

لَختی

by (زَرمان)

آدمها در گرماها، راه‌رفتنشان، برآیند دو‌قدم جلو، یک‌قدم عقب به نظر می‌رسد.

12 Jun 03:45

بجنگ تا بجنگیم !

by www.gilehmard.com
چند سال پیش بود . یک روز وقتی صندوق پستی مان را باز کردیم دیدیم نامه ای از اداره پلیس برای مان آمده است .  با خودمان گفتیم : اداره پلیس ؟؟ یعنی این حضرات بامی کوتاه تر از بام ما پیدا نکرده اند ؟ نکند کاسه را یک بنده خدای دیگری شکسته و تاوانش را میخواهند از ما بگیرند ؟ آخر پلیس با ما چیکار دارد ؟ مگر ما چیکار کرده ایم ؟ سنگ به رودخانه خدا انداخته ایم ؟  آش نخورده و سق سوخته ؟ گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده ؟
وقتی پاکت را باز کردیم دیدیم یک فقره عکس مبارک خودمان است با لبخندی بر لب  پشت فرمان اتومبیل . همراهش هم یکی از آن نامه های فدایت شوم زهره آب کن که : جناب آقای فلان بن فلان عزیز ! با احترامات فائقه بعرض مبارک جنابعالی میرساند که حضرتعالی در روز فلان ؛ ساعت فلان ؛ دقیقه فلان ؛ در چهار راه بهمان ؛ با سرعت غیر مجاز گذشته اید و جریمه تان هم سیصد و پنجاه دلار است .
 بقول ابوالفضل بیهقی : از دست و پای بمردم !
قهوه ای را که خوش خوشان و سلانه سلانه می نوشیدیم به کام مان زهر شد .  با خودمان گفتیم : یعنی این حرامزاده ها دارند همه چیزمان را  بیاری دوربین ها و کامپیوتر ها و تکنولوژی پیچیده شان کنترل میکنند ؟ پس آزادی فردی مان کجاست ؟ پس حقوق فردی مان دیگر چه کشکی است ؟ یعنی از سیر تا پیاز زندگی مان باید با همین تکنولوژی بی صاحاب مانده کنترل بشود ؟
چطور است حالا که دارند اینطوری ما را می چزانند  ما هم کمی سر بسرشان بگذاریم و بچزانیمشان ؟ ما که غرقیم ده گز هم رویش . نه آفتاب از این گرمتر میشود نه قنبر از این سیاه تر . پس بجنگ تا بجنگیم !
بنابر این نشستیم پای کامپیوتر و سه تا کپی از یک اسکناس صد دلاری و یک کپی هم از یک اسکناس پنجاه دلاری گرفتیم و آنها را گذاشتیم توی پاکت و فرستادیم برای آن اداره جلیله ترسناک !
یکی دو هفته ای خبری نشد . اما دل توی دل مان نبود که نکند آجان و آجان کشی راه بیندازند و ما را بدست آن فرشته نابیناو ناشنوای ترازو بدست بسپارند و علاوه بر جریمه و سود و دیر کرد و صد تا زهر ماری دیگر ؛ پول سرخاب سفیداب عمه جان شان را هم از ما بستانند و چنان نقره داغ مان بفرمایند که تا قیام قیامت از یادمان نرود .  تا اینکه یک روز دیدیم نامه دیگری از همان اداره جلیله خوفناک برای مان آمده است . نامه را با ترس و لرز باز کردیم و دیدیم تصویری از یک دستبند زندانی ها را برای مان فرستاده اند که معنایش این است اگر جریمه را نسلفیم باید برویم هلفدونی و آب خنک میل بفرماییم . ما هم از ترس اینکه نکند از ترس مار ؛ گیر افعی بیفتیم فورا یک چک سیصد و پنجاه دلاری نوشتیم و با احترامات فائقه  برای شان فرستادیم و آن سخن استاد توس را بجان خریدیم که :
هزیمت بهنگام ؛ بهتر که جنگ 
12 Jun 18:57

۱۰۲۹. کذابان و نیمروخواران

by کدئین کدی
«می‌خوام دو تا تخم‌مرغ نیمرو کنم. کسی می‌خوره؟»
تمام چیزهایی که در پاسخ به این سؤال می‌شنوید، دروغ است
07 Jun 04:51

نوش دارو

by xanax

01 Jun 16:00

خیلی دور خیلی نزدیک

by مهربان

وقتی که یک لامپ تمام شب بالای تختت روشن است یعنی قرار نیست که خواب سنگین و عمیقی داشته باشی... وقتی که تمام میزهای شیشه ای، شکستنی ها و دکوری ها را از دم دست جمع کرده ای، یعنی قرار نیست خانه ای قشنگ داشته باشی .... وقتی حساب کتاب جیبت اولویت بندی می شود با خرج و مخارج نیم وجبی ها، یعنی قرار نیست ریخت و پاش الکی داشته باشی.... قرار نیست هر وقت که اراده کردی بخوابی... قرار نیست هر وقت دلت خواست صندل های تابستانی ات را پا کنی و بزنی بیرون ... قرار نیست هر وقت که خواستی برنامه ی مورد علاقه ات را ببینی، گوشی دستت بگیری و یک عالمه کار دیگر چون مسئولی ... چون مادری ... وقتی که فکر می کنم که این رویه چندین سال ادامه دارد در ذهنم کلمه سه حرفی سال اندازه ی هزارها حرف کش می آید .... و من سر کش را می گیرم و همراهش کشیده می شوم به سال و روزی که روی کاناپه نشسته ام و با صدای بلند آهنگ مورد علاقه ام را گوش می دهم و پسرها توی اتاق با صدایی بلندتر از آهنگ من با هم جر و بحث می کنند.... به روی خودم نمی آورم و وارد دعوایشان نمی شوم و باز دستم را روی دکمه مثبت ولووم فشار می دهم .... نیما از خانه می زند بیرون و در را به محکم ترین شکل ممکن پشت سرش می کوبد... مانی عصبی از یک دعوای بی برنده هدفونم را از گوشم می کشد و پرت می کند روی زمین و با همان صدای عصبی اش می گوید: چرا هیچی بهش نگفتی؟ جواب می دهم : خودتون باید مشکلتونو حل کنید ... با چشم هایی که هیچ محبتی در آن دیده نمی شود به من زل می زند و می گوید تو همیشه اونو بیشتر دوست داشتی... !!! تا خودم را از روی کاناپه جمع کنم و چیزی بگویم، همه چیز محو شده و کشیده شده ام به همین حالا که نیما بیست و سه روزه است و مانی دو روز مانده به تولد دوسالگی اش! 

همیشه آینده تار و مبهم بوده و هست ... از نتیجه زحمات الانم هیچ خبر ندارم... پسرهایم چه شکلی می شوند... دوستم دارند؟ ندارند؟ نمی دانم... فقط تا آینده ای دور یادم می ماند که مانی در همین بیست و چند روز یک تبلت را خرد کرد... یک موس شکست... یک قندان را هزار تکه کرد ... سررسیدم را پاره کرد  ..... و یک عذاب وجدان گذاشت روی دوشم... دقیقا کنار تمام مسئولیت هایم !

01 Jun 00:12

(بدون عنوان)

by (ZahRa)

«مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال»

سعدی

25 May 20:46

hitchhikersguidetothegalaxy: larrycoincidences: do you ever have a plan for the day and suddenly...

hitchhikersguidetothegalaxy:

larrycoincidences:

do you ever have a plan for the day and suddenly it’s 4pm and you’ve achieved literally nothing 

I believe Douglas Adams and John Lloyd came up with a word for this feeling. 

image
19 May 18:14

و من الله توفیق و اینا !

by محسن باقرلو

این چن وخت که برای مریم دمبال ماشین میگردم به یک فرمول ساده اما عمیق رسیده ام برای اینکه چطوری آدم قدر داشته هایش را بداند ... فرمول این است : سعی کنید لنگهء چیزی که دارید را بخرید ! ... چرا می خندید ؟! دارم جددی صحبت میکنم ... فرض کنید شما یک سمند مدل هشتاد و هشت دارید که خیلی راضی نیستید ... حالا خیلی جددی روزنامه بردارید سرچ کنید که یکی دقیقن لنگهء ماشین خودتان پیدا کنید ... خیلی جددی یعنی اینکه زنگ بزنید قرار بگذارید بروید ببینید کاپوت را بزنید بالا مگنت و تستر رنگ ببرید سوار شوید دور بزنید ، قشنگ به چشم یک خریدار واقعی ... چار پنج مورد را که تست کنید برمیگردید و از آن روز به بعد ماشین خودتان را میگذارید روی چشم و سرتان و حلوا حلواش میکنید ... در مورد همهء داشته هایمان این روش و فرمول قابل تست است ... لباس ، یخچال ، خانه ، سلامتی ، حتتا همسر ! ... فقط برای تست این آخری نکات ایمنی و جانب احتیاط را شدیدن رعایت کنید ! ... و من الله توفیق و اینا !

14 May 17:42

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

دستش موقع گرفتن بعضی عکسهای آنالوگ لرزیده. بی‌برگشت. بی‌تکرار. مثلاً همان عکسی که ما روی نیمکت پارک برگشتیم سمت دوربین، من شال سرمه‌ای سرم است، دیگری شال قرمز و پت و پهن خندیدم. از یک‌وقتی به بعد فهمیدم لبخند کمرنگ در عکس به درد نمی‌خورد؛ اگر بخواهی بعد یادت بیاید و مشاهده کنی که شاد بوده‌ای، باید دهان را مثل واقعیتِ همان‌دم باز کنی به خندهٔ آنچنانی. باورت می‌شود که شاد بوده‌ای؟ دستت موقع گرفتن بعضی عکسهای آنالوگ لرزیده؛ از خنده.

30 Apr 23:12

alto151: notmelissa: docislegend: 19withbonyknees: National...





















alto151:

notmelissa:

docislegend:

19withbonyknees:

National Geographic photographers are metal as fuck

In the last one, that guy on the left definitely tripped the guy second from the left.

Can we appreciate that woman’s back bend, though? Holy shit.

YES HELLO I AM A SWAN DOING SWAN THINGS YES NOTHING TO SEE HERE

29 Apr 20:05

کُرکی شون هستن!

by elika86

یک نفر هم هست اونقدر عشق لاما هست که گفتن نداره؛ حالا هم به ایشون هم به شما باید کسی رو معرفی کنم که مطمئنم با دیدنش محال ممکنه یه لبخند کوچیک هم که شده به لب تون نیاد؛این شما و اینم کرّه لاما! یا بچه لاما :)  اگر دلتون میخواد بیشتر آب! بشه برید و  عبارت "fluffy baby camel" رو گوگل کنید و بعدش به زندگی لبخند بزنید؛ اصلاً تا لامای کُرکی هست ، زندگی باید کرد =))

25 Apr 20:21

اعترافات خطرناک ذهن من

by (ZahRa)

بدی مهندس این است که وسط دعوا آرامش خودش را حفظ می‌کند. بدتر اینکه منطقی حرف می‌زند و بدترتر اینکه خیلی خوب، منطقی حرف می‌زند. اینگونه است که آدم کم می‌آورد، گوش می‌کند، ضایع می‌شود و در نهابت هم تسیلم. حالا جدای اینکه از همه‌ی اینها بدتر؛ وسط دعوا خنده‌اش هم می‌گیرد. 

27 Apr 20:44

هذا یومٌ عصیبٌ

by کاوه لاجوردی


این را لوط می‌گوید (۱۱:۷۷)، وقتی که همشهریان‌اش هجوم آورده‌اند.

بعضی روزها روزهای سختی‌اند. 

و به روایتِ لوقا (۶:۴)، عیسی بن مریم گفته است که پیامبر در هیچ جا بی‌ارج نیست مگر در شهرِ خودش، بینِ خویشانِ خودش، در خانه‌ی خودش.

10 Apr 15:10

یاس رونده

by (ZahRa)

مامان آمده بود. با خودش مربای به آورده بود و آلبالو. و سبزی قرمه و آش و پلو. و لباس‌های رنگارنگ تابستانه و روسری‌های سبز و سورمه‌ای. و کتاب شعر و زندگی اخوان ثالث. با خودش حتی چهارپایه‌ی کوچک آورده بود تا مجبور نباشم دستانم را برای برداشتن چیزی بکشم. و حواسش بود عرق نسترن و بهارنارنج و بیدمشک بیاورد. به محض ورودش بوی لوبیاپلو توی خانه پیچید و فردایش بوی چای لاهیجان و صبحانه‌ی آماده. شب‌ها با همه‌ی خستگی‌ش برای سریال دیدن همرا‌هی‌مان می‌کرد و خرید شنبه‌بازار حالا کار او شده بود. قابلمه‌ی جدید برای پلوپز آورده بود که ته‌دیگ‌‌ سالم بخوریم. و بعد با ترب برایمان مربا درست کرده بود تا بعد از شام توی ماست بریزیم و برای دسر بخوریم. یادش مانده بود کیسه نمک بیاورد که گرم کنم و بگذارم پشت گردنم و شب‌ها دست‌هایم را ماساژ می‌داد تا دردش کم‌تر شود. گلدان‌ها را تر و تمیز کرد و کفش‌ها را به ترتیب پوشیده شدنشان چید. به سفر رفتیم و برایمان در ناکجاآبادی که بودیم آش‌رشته پخت. مریض که شدم آبلیمو و عسل و شیر تخم‌مرغ را سریع تجویز کرد. دست من را گرفت و برد خرید و برایم پیرهن آبی سیر با گل‌های سرخ خرید. و کیف دستی لیمویی و کفش‌های سورمه‌ای. برای سفره هفت‌سین نان پخت و هوای خانه به قدری گرم شد که پنجره‌ها را باز کردیم تا نسیم نیمه‌بهاری توی خانه بیاید. 
مادرها همینند، می‌آیند و همه چیز را سر و سامان می‌دهند، و بر می‌گردند تا نقطه‌ی دیگر دنیا را سر و شکل دهند. این‌گونه است که دنیا متعادل می‌ماند. 

15 Apr 09:47

ن می ش ود...

by nikolaa

استادی که یک جمله درس می‌دهد بعد زل می‌زند به روبرو و می‌گوید «اون پنجره رو باز کنید. داره بارون میاد» را می‌شود دوست نداشت؟ استادی که باز یک جمله دیگر درس می‌دهد و بعد می‌رود توی فکر و می‌پرسد «کاکتوس‌ها توی بارون حالشون بد میشه؟» را می‌شود دوست نداشت؟ استادی که دوباره یک جمله درس می‌دهد و یکدفعه با غصه می‌گوید «بچه‌ها، من کاکتوس‌ها و قناری‌هام رو گذاشتم تو تراس. نگرانشونم...» را می‌شود دوست نداشت؟

10 Apr 20:57

http://booferoshandel.blogfa.com/post/110

by booferoshandel
 

مادرم هر بار که به ما سر می‌زند، وقت رفتنش دو قرار داریم. خودش می‌داند.. بدون اینکه حتی کلمه‌ای

درباره‌اش حرف زده باشیم. دومی قرار پشت پنجره است. در حیاط را که می‌بندد بر می‌گردد و بالا را نگاه

می‌کند.. دست تکان می‌دهد و می‌رود تا بپیچد توی خیابان... من پشت پنجره‌ام و هر بار حسرت که ای کاش

این کوچه هیچوقت تمام نمی‌شد...

اما اولی قرار پشت در است. خم می‌شود کفش‌هایش را بپوشد.. من روی صندلی کنار در نشسته‌ام...

کفشش را که پوشید بلند می‌شوم.. محکم بغلش می‌کنم.. خیلی محکم.. آنقدر که خودم می‌دانم اذیت

می‌شود ولی دم نمی‌زند. آنقدر بغلش می‌کنم که تا دیدن بعدی‌اش زنده بمانم...

اما چند وقتی هست که به قوت قبل بغلش نمی‌کنم..راستش یک بار با خودم فکر کردم نکند این جان گرفتن من

چیزی از جانش کم کند...

 

+ زرمان .. درست مثل بچه‌ها دلم می‌خواهد مادرم را با تو قسمت کنم.....

  

 

29 Nov 17:10

استعفانامه مسعود کیمیایی از صدا و سیما :هیچ گاه تا این حد در اختناق نبوده ام (روزنامه کیهان/ 13 آبان 1358)

by passionofanna

آنچه می خوانید ، متن استعفای مسعود کیمیایی فیلمساز سرشناس و خالق آثاری چون قیصر و گوزن هاست که مدتی در ابتدای انقلاب ، مدیریت شبکه ی دو تلویزیون جمهوری اسلامی را بر عهده داشت . از این منصب و عنوان در نقد کیمیایی بسیار سخن گفته شده است ، اما کمتر کسی به استعفای اعتراض گونه ی او از مدیریت آن شبکه اشاره کرده است. متنی کوتاه ، صریح و با اشارات روشن ، که با بندی طوفانی پایان می پذیرد . روشن است که انتشار این نامه ، در نفی یا تائید عملکرد کیمیایی آن سالها و این سالها نیست ، اما می تواند قطعه ی دیگری از پازل رازآلود زندگی فیلمسازی را پر کند که تاکنون رمز گشایی ناشده باقی مانده است ! متن خبر را از روزنامه ی کیهان ، 13 آبان 1358 می خوانیم :
هفت ماه پیش به فرمان « جهاد سازندگی » ( که هنر را هم دربر می گرفت ) ، برای حضور نمایش ، سینما ، موسیقی و به یک معنا « هنرهای مقاوم » و « آزاد » ، به خدمت سیمای جمهوری اسلامی ایران درآمدم . هنر باید شکل و معنای خود را در انقلاب می یافت و این وظیفه ی هر هنرمند آگاه بود که باید وظیفه ی تازه اش را پس از انقلاب می شناخت. باید کسی بود و کار را راه می انداخت . ساختن فیلم را برای مدتی کنار گذاشتم و « اداره ای » شدم . از دوست و بیگانه در این « سفر اداری » ملامت بود و خصوصا یارانم که بیشتر از همه مورد احترامم بودند . از آنجا که آرمانهای اجتماعی من که در فیلمهای خاک ، گوزنها و سفر سنگ متجلی شده بود ، با مدعاهای سردمداران انقلاب که آزادی ، استقلال و پرتوی روح اسلامی منطبق بود ، بدون کمترین حقوق و دستمزدی به خدمت بودم . به شوق کعبه از خار مغیلان نهراسیدم .
حالا پس از هفت ماه کار مداوم دریافته ام که جایی برای روشنفکر و هنرمند نیست ، جایی برای نمایش ، موسیقی و هنرها نیست . تمام « کسب » ها و کاسب های سیاسی ، کاسب انقلابی شدند ، مگر هنرمندان که باید هنرشان « قبل از انقلاب » ی بماند و نمی تواند انقلابی باشد .
روشنفکر و هنرمند اگر « مواجب » هم نخواهد و کار کند و حتی بخواهد که ارشاد شود ، جایی ندارد . با یک « کلام » سرنگون می شوی و تو « کلام » دیگری نمی دانی . کلام هنرمندان متعهد ما ( خصوصا سینمای ما ) ، اعتراض به ستم را در جهان فریاد می کشید و این اعتراض ها را با زور و بازداشت به هنرمند جواب می گفتند و شلاق ، تن هنرمند را چون همه ی مبارزان دیگر سیاه می کرد .
اثر هنرمند آسیب پذیر نیست …. وجود هنرمند که آسیب پذیر است ، و من هیچگاه تا این حد در اختناق نبوده ام .


05 Apr 12:58

مرثیه

by vaghef

با این دانش که حیات ما

تضمین شده نیست چه کنیم؟

شاید روزی تو شاخه‌ی جوان چیزی زیبا را

لمس کنی. و آن چیز

با وجود زادروزهایت و گواهی فوتت، بروید و ببالد،

و روزی بر چیزهایی زیبا سایه بیفکند

یا به درد آشیانه‌ای بخورد. پس با این باور

از خانه‌ات بیرون بیا.

بر سر ما همه‌اش لمس

غریبه‌ها و طوطی‌هاست،

برخی‌شان آدمی‌زاد

و برخی غیرآدمی‌زاد.

به من گوش کن. به تو چیزی

حقیقی می‌گویم. این سلطنت یگانه است.

سلطنت لامسه؛

لمس چیزهای ناپدید شونده.

آراکلیس گیرمی، برگردان محمد حسین واقف