Shared posts

30 Aug 15:27

مغز معیوب بشر

by ماهان طباطبایی
Mohsen

برخی وقتا به جای فکر کردن به دنیای خود ساخته مغزمون اعتماد می کنیم و این ریشه خیلی از تصمیم گیری های اشتباه ما توی زندگیه.

büyük-düşünmek

مغز خارق العاده بشر قدرت استدلال دارد. تجزیه و تحلیل می کند. قدرت یادآوری و تصور بسیار سریعی دارد. ما با تمام وجود به آن اعتماد می کنیم و دلایل محکمی داریم که از داشتنش احساس غرور کنیم. با این همه، مغز انسان به طرز خطرناکی معیوب است چون تنظیم و راه اندازی قابلیت هایش در طی میلیون ها سال صورت گرفته است.

بخش اعظم سیم کشی و نقشه ها و کارکردهای اصلی مغز ما در شرایط سخت و خطرناکی مهیا شده است، متاسفانه وقتی که نگران شکار شدن و مقابله با طبیعت قهار بوده ایم ماشینی کنترل اعمال مان را ساختیم و تاسف بار تر اینکه که قابل تصحیح، ترمیم و توسعه نیست. ما ناگزیریم هر طور شده با برنامه های قدیمی و غیرضروری مغز خود کنار بیاییم.

۱- مغز ما نمی تواند درک کند که بخش بزرگی از فعالیتش ناشی از فعل و انفعالات جسم ما است

مغز ما تشخیص خیلی ضعیفی در باره انواع افکار و ایده های که به سر ما می زند دارد. ذهن ما مدام  مدعی است که تصمیماتی که می گیرد ناشی از درک عوامل واقعی و بیرونی است و نمی تواند بفهمد که بخش عمده فکر انسان برخاسته از مقدار هورمون ها، ترشحات شیمیای، خستگی، گرسنگی و مقدار شکر و چربی و سایر جزئیات جسمانی درون بدن است.

۲-  مغز ما این حقیقت را نمی تواند بپذیرد که داوری هایش به شدت متاثر از گذشته است

ذهن ما باور دارد که در باره هر اتفاق و مشکل، راه حل مشخص و تازه ای دست و پا می کند و نمی تواند بپذیرد که تصمیم و درکی که از هر ماجرا دارد ناشی از تکرار اعمال و احساسات قبلی اش می باشد. رسیدن به جواب های قدیمی شاید در گذشته به نفع ما بود چون سطح مشکلات و مخاطرات خیلی وسیع و پیچیده نبود و به انسان فرصت می داد سریع تصمیم بگیرد و خسارت کمتری ببیند تا دوباره در دام یک مخمصه نیفتد. اما این روزها، دامنه متنوع اتفاقات چنان وسیع است که استفاده از الگوهای سریعِ قدیمی می تواند بسیار مضر باشد.

ذهن ما وقتی با گفته ها و توصیه های یک مرد مسن روبرو می شود بلافاصله و ناخودآگاه یا از آن می گریزد یا با آن برخورد می کند چون سلسله ای از خاطرات ناپسند در دوران کودکی و نوجوانی که از پدر ضبط کرده است وی را از واقعیت کمابیش مشابه می گریزاند. مردان و زنانی نیز هستند که به دلیل دلشکستگی و ضرباتی که از جنس مقابل در زندگی شان ایجاد شده است بعد از آن بلافاصله سپر دفاعی و بدبینانه شان را بر پا می کنند.

۳-  مغز ما نمی تواند قبل از تصمیم درنگ کند

مغز ما در شرایط ناهنجاری برنامه های اصلی اش چیده شده است. واکنش غریزی عامل اصلی در تصمیم گیری بوده است و به همین خاطر خیلی برایش سخت است که برنامه ضربتی قدیمی را متوقف کند. برای مغز ما راحت تر است اول عمل کند و بعد به نتایجش بیندیشد. فکر کردن و درنگ سبب نگرانی و تشویش و حتی خطر بوده است. برای همین از تفکر و تحلیل قبل از تصمیم می گریزیم.

یادمان نرود که شیوه اندیشیدن بر اساس ذهن منطقی در تمدن بشر از دوره طلایی یونان و از حدود ۲ هزار سال پیش شروع شده است. ذهن ما در شرایط بحرانی اصلا دوست ندارد به تنهایی فکر کند و تصمیم بگیرد و ترجیح اصلی اش بر فرار و دور زدن و انکار مشکل است. شاید بی دلیل نیست که اولین دست و پنجه نرم کردن با ذهن منطقی در یونان باستان به صورت گفتگو و محاوره فیلسوفان آن دوره بوده است.

مغز ما داور خوبی در باره تصمیم و رفتار دیگران است ولی به خودش که می رسد گیج و منگ می شود و خطاها و ضعف های خودش را نمی بیند. ذهن ما طراحی نشده است که بر خودش نظارت داشته باشد. برای خیلی از ما ۳۰ سال طول می کشد تا به یک نتیجه و تشخیص منطقی از یک موضوع اصلی زندگی برسیم در حالی که عملا می شود یک درک رفتاری یا اخلاقی را در ظرف ۲ دقیقه شنید و فهمید.

۴- مغز ما توانای کنترل رفتار احساساتی ما را ندارد

مغز ما مدام ذوق زده چیزهای می شود که برای ما خوب نیست. خنیازها و تمایلات ما برای دستیابی غذای پر انرژی و لذت سریع از سکس با غریبه ها، بخشی از دنیای ساده اولیه و باستانی ما بود که قرار و مدار و حساب و کتابش غریزی و بدوی بود. ولی مغز ما با وجود همه تغییرات تمدنی و لایه های پیچیده بده بستان انسانی، هنوز به همان تمایلات سریع اولیه واکنش جذابی دارد و متوجه آشوبی که ممکن است ایجاد کند نیست. خودتان شاهد هستید چطور کمپانی های تبلیغاتی برای فروش بیشتر، از علاقه ما به شکر، نمک و سکس استفاده می کنند.

ترسدین نیز از اتفاقاتی است که در دوران باستان ما را سریع به واکنش وا می داشت وگرنه بقای ما به خظر می افتاد. این روزها دلیلی سریعی برای ترس از مردن در زندگی عادی وجود ندارد. ترس های ما غیرضروری و گیج کننده است. از حضور در جمع یا ابراز نظر می ترسیم ولی ترس ضروری و خطرناک و مدرنی نظیر گرم شدن زمین و خفه شدن سیاره ما از دود و مصرف بی رویه، ما را نمی ترساند.

۵-  مغز ما خودخواه و تک بعدی است

ذهن ما تنظیم شده است که فقط به منافع شخص ما فکر کند. مغز ما برایش دشوار است بپذیرد که شیوه نگاه و راه حل دیگر هم می تواند اصالت و حقانیت داشته باشد. ما البته در آخرین لحظات تحول مغزمان، یاد گرفتیم که خودمان را به جای دیگران تصور کنیم و از دید آنها به زندگی بنگریم ( برای همین از داستان و فیلم که ساخته و پرداخته ذهن دیگران است خوش مان می آید).

ولی این خصیصه بسیار شکننده است و به محض اینکه حالت روحی مان در بهترین حالت نباشد و خسته و عصبی و نگران باشیم به سرعت وجود نظرات و افکار ذهن های دیگر و بخصوص ایده های جدید را انکار می کنیم.

۶- به شعورمان نباید زیاد اعتماد کنیم

مغز ما اطلاعات ناراحت کننده را دوست ندارد. نمی خواهد برایش از مشکلات بگویند. ذهن ما مدام به دنبال اطلاعاتی است که تائید کننده آن چیزی است که باور دارد. از توصیه و راهنمای مستقیم می گریزد. مغز ما منافع لحظه ای را بر دوست داشتنی های درازمدت ترجیح می دهد. مغز ما برای دفاع از ما، هر حقیقتی را دور می زند.

۷- مغز ما دوست ندارد مستقل عمل نمی کند

حیات انسان و بقایش در گرو زندگی جمعی و قبیله بوده است. مغز ما نیز دوست ندارد مستقل و مجزا فکر کند و با تمام وجود خواهان همراهی با باور و اخلاق و ارزش های اجتماع است. در دوران باستانی، طرد شدن از جمع مصادف با مرگ بود. مغز ما معمولا دوست ندارد فکر کند منبع اصلی و اولیه یک ایده باشد. ما راحت تریم که با عقیده مورد پسند جامعه همره باشیم و مهم هم نیست چقدر احمقانه و حتی مخرب باشد. ما از انتقاد دیگران به همین دلیل وحشت داریم  و نظرشان در باره ما خیلی مهم است.

۸- مغز ما تشخیص درستی از ناگواری ها و تصادفات زندگی ندارد

در ابتدا، مغز ما فکر می کرد که رفتار و نیات ما باعث و بانی زمین لرزه و طوفان و مصیبت های طبیعی است. ما کمابیش آن دوران را سپری کردیم ولی هنوز خواسته ها و انرژی فردی ما را به با اتفاقات دنیای پیرامون ربط می دهیم. ذهن ما دوست دارد در دام دنیای شخصی که در ذهن خودمان ساخته ایم باشد تا اینکه به آمار و تجربیات عینی تکیه کند.

نتیجه گیری اینکه:

نسبت به معایب مغز مان هشیار باشیم تا به بهترین وجه از مغز خارق العاده مان بهره ببریم. ما از دیرباز متوجه این ضعف اساسی بودیم و برای همین مدام بر سایر تکنیک های ساخته خودمان نظیر آموزش، فرهنگ و تمدن می افزائیم تا از صدمات مغز معیوب مان بکاهیم. پذیرش ضعف های مغزما به ما آموزد که هم نسبت به خودمان زیاد سخت گیر نباشیم و هم در پذیرش دیگران و ایده های شان و منافع شان، گذشت بیشتری داشته باشیم.

 

The Faulty Walnut

http://www.thebookoflife.org/the-faulty-walnut/

image source

http://utkuyilmaz.com/buyuk-dusun-kucuk-basla/

 

20 Aug 13:33

عکس‌های زیبا و بامزه از پرندگانی که برای گرم ماندن در فصل زمستان، همدیگر را در آغوش گرفته‌اند

by علیرضا مجیدی

پرندگان جانداران خونگرمی هستند، اما در فصل‌های سرد، آنها گاهی برای گرم ماندن، مجبور به همکاری با هم می‌شوند.

برای این کار آنها روی شاخه درخت‌ها به هم می‌چسبند و سعی می‌کنند با حرارت بدن‌هایشان، یکدیگر را گرم نگه دارند و از اتلاف دمای درونی‌شان جلوگیری کنند.

جالب است که پرندگانی رهبر و قوی، در مرکز قرار می‌گیرند و پرندگان نابالغ یا آنهایی که ضعیف‌تر هستند در محیط.

8-20-2015 5-56-44 PM 8-20-2015 5-56-28 PM 8-20-2015 5-56-17 PM 8-20-2015 5-56-07 PM 8-20-2015 5-55-56 PM 8-20-2015 5-55-45 PM 8-20-2015 5-55-31 PM 8-20-2015 5-55-20 PM 8-20-2015 5-55-09 PM 8-20-2015 5-54-56 PM 8-20-2015 5-54-46 PM 8-20-2015 5-54-36 PM 8-20-2015 5-54-27 PM 8-20-2015 5-54-17 PM 8-20-2015 5-54-04 PM 8-20-2015 5-53-50 PM 8-20-2015 5-53-38 PM 8-20-2015 5-53-27 PM



لطفا «یک پزشک» را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیس‌بوک

نوشته عکس‌های زیبا و بامزه از پرندگانی که برای گرم ماندن در فصل زمستان، همدیگر را در آغوش گرفته‌اند اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.

16 Aug 23:59

به جای بابا...

by nikolaa

همیشه با مادرش می‌آمد دستفروشی. زیاد دیده بودمشان. این‌بار هم دوتایی آمده بودند. وقتی مترو در ایستگاه آخر ایستاد، دختره یکدفعه دوید به سمت اتاقک اطلاعات و پسر جوانی را که آنجا بود، بغل کرد. آن هم در حالیکه در تمام طول دویدنش با بلندترین صدای ممکن داد می‌زد «آقاااااااا منصوووووورررر». قسم می‌خورم  هیچ‌وقت از دیدن هیچ‌کس در زندگی‌ام انقدر خوشحال نشده‌ام که دختره از دیدن آقا منصور شده بود. با دست‌هایش  به زور دور ران‌های آقا منصور یک حلقه درست کرد که دلتنگی‌هایش را خالی کند.

-هفته پیش کجا بودی آقا منصور؟ سراغتو از همکارات گرفتم.

-مرخصی بودم عزیزم. چرا خوشگل خانوم؟ دلت برام تنگ شده بود؟

-آره دیگه. یه هفتهههههههه ندیدمت. میشه دیگه نری مرخصی؟

-باشه چشم. دیگه نمیرم. تو هم نمیری؟

-نه. من که باید روزی 20 تومن بفروشم. فقط یکشنبه‌ها میرم مرخصی. قول می‌دی دیگه نری؟

-باشه. قول قول قول.

دختره فشار دست‌هایش را محکم‌تر کرد. مطمئنم اگر قدش می‌رسید خودش را دور گردن آقا منصور قفل می‌کرد و می‌گذاشت تا ابد سرش روی شانه‌های او بماند. مادرش گوشه‌ای از ایستگاه ایستاده بود و سرش را بالا نمی‌گرفت. آقا منصور مثل فرشته‌های خوب توی قصه‌ها، اما بدون بال یا چوب جادویی، لپ‌های دختره را می‌کشید و لبخندش را بزرگ‌تر می‌کرد.

-مامانت منتظره ها. الان قطار راه میفته. عه، عه ببینم چه دستبند خوشگلی. خودت درست کردی؟

-نه. خریدمش. با پول‌های خودم. مال تو.

-نه. این تو دست‌های کوچولوی تو قشنگه.

-نه نه مال تو باشه. اصلا تو دست‌های گنده تو قشنگ‌تره. مال تو باشه دیگه. کار می‌کنم یکی دیگه واسه خودم می‌خرم.

-دستت درد نکنه. پس منم باید واسه تو یه کادو بخرم.

-واقعا؟ چی می‌خری؟ ازون عروسکا که فاطمه خانوم میاره می‌فروشه؟

-آره شاید از همونا بخرم.

چشم‌هایش برق زد. بعد دست‌هایش را فشار و فشار و فشار داد دور ران‌های آقا منصور. سرش را چسباند به پاهای او. مادرش اشاره کرد که برود. دوباره گفت: «دیگه نری‌ها مرخصی». و بعد به طرف مادرش شروع به دویدن کرد. هر یک متر یک بار برمی‌گشت و آقا منصور را نگاه می‌کرد. نمی‌دانم چرا، اما نگاهش شبیه دخترهایی بود که بابا ندارند...

12 Aug 22:52

با پرایدش از مریخ آمده انگار!

by nikolaa

سوار ماشینش شدم. جلو نشستم و یک ربع تمام، آن هم سر ظهر، منتظر ماندم که سه مسافر دیگر سوار شوند تا حرکت کند. تا خود مقصد یک کلمه هم حرف نزد. فقط هر کداممان که سوار شدیم سلام داد. همین و بس! نه از وضعیت هوا گله کرد و نه از بیکاری و بی‌پولی و بی‌فرهنگی دیگران. از این قیافه‌های پر جذبه داشت که نه الکی می‌خندید و نه الکی فرم صورتش عوض می‌شد.

رسیدیم به مقصد. داشت دیرم می‌شد. سریع از ماشین پیاده شدم. کمی طول کشید تا بقیه پولم را بدهد. از اینها نبود که بگوید «صد تومنی ندارم، دویست طلبت و ...». همه بقیه پولم را داد دستم. بدون اینکه دستش را بمالد به دستم! بدون حرف اضافه پایش را گذاشت روی گاز. بدون حرف اضافه سرم را چرخاندم که بروم. اما... یکدفعه سرم گیج رفت. دستم را گرفتم به صندوق صدقات. یکدفعه زد روی ترمز. شاید از توی آینه دیده بود. کمی دنده عقب گرفت. پیاده نشد. زنی که نزدیکم بود دستم را گرفت. گفتم «آفتاب که زیاد می‌خوره تو سرم، سرگیجه می‌گیرم». گفتم «بهترم» گفتم «ممنون». زنی که نزدیکم بود رفت. . او هم پایش را دوباره گذاشت روی گاز و رفت.

الان بیست روز است که هر هفته در روز مشخص و ساعت مشخصی که کلاس دارم می‌آید سر کوچه، انگار که سرویس شخصی‌ام باشد. من را سوار می‌کند، چه مسافر دیگری بیاید و چه نیاید حرکت می‌کند، کولر می‌زند، سریع من را می‌رساند، کرایه‌اش را می‌گیرد، کمی مکث می‌کند که بروم سمت آموزشگاه و بعد می‌رود. بدون یک کلمه حرف اضافه، بدون جلف بازی، بدون نشان‌دادن شماره تلفنش. هنوز هم فقط با یک سلام من را به مقصد می‌رساند. سلامی که برایم هزار بار زیباتر از عاشقانه‌های کلاسیک دنیاست. یک سلام پر جذبه!

10 Aug 18:25

ماجرای من و یک روز بچه داری

by ترجمه‌ی محمد رادفر

9dfc0444-82a5-4d45-b276-1879334aae2e-2060x1236

هر روز صبح من، مشابه روز قبل شروع می شود. ساعتم همیشه ۶:۳۰ صبح بیدارم می کند. با دقت و پاورچین بدون اینکه کسی را بیدار کنم میروم سراغ کار روزانه ام. پنج شنبه هفته قبل ولی متفاوت بود. همسرم ۵ صبح بیدارم کرد و گفت که متاسفانه برای اولین بار بعد از تولد پسرمان، میگرن قدیمی اش برگشته است.

سردردهای همسرم وقتی می آید روزش را سیاه می کند. همه فکر و ذکرش این است که به آرام ترین شکل ممکن و با گریه خودش را وادار کند که بخوابد تا دردی که جمجمه اش را می تواند تا سر حد انفجار بکشاند کمی آرام بگیرد.

با این اوضاع چاره ای نبود جز اینکه مسئولیت مادر بودن را برای همه روز به عهده بگیرم. من می بایست دست از کارهایم بکشم و از پسرم نگهداری کنم. به عبارت دیگر برای یک روز تمام فرصت داشتم بفهمم همسرم در طی چند ماهی که از تولد پسرمان می گذرد چه می کشد.

همه چیز خوب شروع شد و تقریبا به نزدیکی های ظهر می رسیددم و داشتم به این نتیجه نزدیک می شدم که بچه داری عجب کار ساده ای است. ولی همینطور نگرانی به یادم می آاز اینکه چقدر از کارهایم عقب افتاده ام بعلاوه احساس گناه جدید در باره اینکه کار زیاد باعث شده بود از پسرم غافل باشم.

پسرم در کیسه حمل نوزاد روی سینه ام لم داده بود و همزمان مشغول انجام کارهای خودم بودم و شستن لباس ها در ماشین لباسشوی و آماده ساختن مقدمات شام … خلاصه اینکه خیلی کلافه بودم. یعنی همسرم هر روز باید این مصیبت را تحمل می کرد؟

از بعداز ظهر ولی زمان نه تنها زود نگذشت بلکه عملا ایستاد. من مانده بودم و پسرم و وقت خواب شبانه اش که انگار یک میلیون سال از ما دور بود. تا شب چه خاکی به سرم می ریختم. برای مدتی زبان های خودمان را در اوردیم و به هم نشان دادیم تا اینکه حوصله هر دوی مان سر رفت.

مدت کمی هم با کلیدهای پلاستیکی بازی کردیم و دلش را زد. وقت غذایش آمد و رفت. بعد بازی های من درآوردی که ترکیبی بود از سوت زدن و فوت کردن توی صورتش و بعد صورتم را پشت دستم پنهان کردن و دوباره نشان دادن خودم … اینها کمی مشغول مان کرد. یک عالم عکس سلفی هم گرفتیم ولی ساعت هنوز فقط ۲ بعد از ظهر را نشان می داد.

از آن لحظه به بعد روز ما مثل جمله بدون نقطه و بی سرو ته بود. همه کارهای که از آن به بعد به ناگزیر تکرار می کردم فقط برای جلوگیری از گریه پسرم بود. خیلی پسرم را دوست دارم ولی بچه های کوچیک خیلی حوصله  آدم را سر می برند.

همسرم ۶ ماه تعطیلات بارداری دارد و تمام این مدت، باید روزهایش  این شکلی بگذرد. چطور می تواند تحمل کند خدا می داند? من اگر جای او بودم ظرف یک هفته تبدیل به این دائم الخمرهای ژولیده می شدم که حقوق بخور و نمیر دولتی می گیرند و با چیپس و پفک زنده اند.

حالا که دقت می کنم می بینم که تازه عیال نگران هم هست که دارد در حق پسرمان کوتاهی می کند و لیست کارهای که برای پسرمان انجام دهد همیشه انجام نشده می ماند. فکر می کند به بچه اش ظلم می شود اگر هر روزغذای تازه و کیک تازه و طبیعی نپزد.

زنم اگر می دانست چقدر به این توانای اش احساس حسادت می کنم! کارهایش قابل تحسین است. من می دانستم که اهل بچه داری نیستم و مدام پشت کارهای که داشتم قایم شده بودم ولی پنجشنبه ای که همه روز را با پسرم گذراندم مثل روز روشن ساخت که چقدر وضعم خراب است. من و پسرم خیلی خوش شانسیم که او را داریم.

 

I love my son but, wow, babies are boring. How does my wife do it?http://www.theguardian.com/lifeandstyle/2015/aug/08/i-love-my-son-but-wow-babies-are-boring-how-does-wife-do-it

05 Aug 22:10

ماست بند

by nikolaa

امروز برای خرید به فروشگاه دم خانه‌مان رفته بودم که متوجه شدم یک گروه توریست هم آمده‌اند خرید کنند. مشغول برداشتن وسایل مورد نیاز بودم، یکدفعه یکی از آنها با دست بهم اشاره کرد. نزدیک رفتم. در حالیکه یک قوطی پنیر در دستش داشت، پرسید «خوبه؟». با انگلیسی دست و پا شکسته‌ای که حاصل سالها خاک کلاس خوردن بود، در مورد انواع پنیرهای موجود در قفسه، میزان نمک و چربی هر کدام، قیمت و مزه و به صرفه بودنشان، اینکه هر کدام را به چه غذاهایی می‌توانند استفاده کنند و ... شروع به توضیح‌دادن کردم. طوری نگاهم می‌کردند که انگار آمده‌اند اردو و من هم دارم در مورد یک بنای تاریخی برایشان حرف می‌زنم. ده دقیقه‌ای طول کشید. آخرش یکی از توریست‌ها ازم پرسید که چرا انقدر در مورد پنیر اطلاعات دارم؟ جوابی نداشتم بدهم جز اینکه «من یه پنیرخور حرفه‌ای‌ام! یه لبنیات‌خور ماهر!» در جوابم گفت که می‌توانم پنیرفروش خیلی خوبی بشوم و به این حرفش فکر کنم. آن موقع خندیدم اما حالا چند ساعت است که دارم فکر می‌کنم اگر از اول به جای این همه شاخه‌شاخه پریدن رفته بودم دنبال ساخت و فروش محصولات لبنی، حتما خیلی خوشحال‌تر از حالا بودم. آن‌وقت شاید آن پسره که امروز توی فروشگاه با بداخلاقی پنیرها را توی قفسه می‌چید و جز اسم شرکت‌هایشان چیز دیگری از آنها نمی‌دانست، حقوق‌دان می‌شد مثلا. یا همکلاسی‌ام به جای به‌زور خواندن برای کنکور دکترا می‌رفت دنبال گل‌فروشی و پسر همسایه‌مان باغبان می‌شد و هر کداممان از کاری که می‌کردیم راضی‌تر بودیم و نسبت به آن داناتر! حیف که ما در انتخاب کردن راه آینده‌مان به همه‌چیز فکر می‌کنیم جز به‌دست آوردن حس خوب از آن کار برای خودمان و دیگران!

29 Jul 19:56

پسرم!

by nikolaa

پسره با مادرش آمده بود کوه. فکرش را بکن. یک پسر پانزده-شانزده ساله به جای چرخیدن با رفقای هم‌سن و سالش یا چسبیدن پای گوشی و تبلت، بلند شده بود کوله‌اش را انداخته بود و چای و زیرانداز و نان برداشته بود و با مادرش آمده بود کوه. نه برای مادرش غیرتی‌بازی درمی‌آورد، نه غز می‌زد، نه هی می‌گفت «بریم، بریم». انقدر  کانون خانوادگی برایمان غریبه شده و انقدر این صحنه عجیب بود که دلم می‌خواست همان لحظه شوهر کنم، بچه‌دار شوم، یک پسر درسته شانزده ساله بزایم و دستش را بگیرم با خودم ببرم کوه!

23 Jul 11:27

«بعدها»ی لعنتی!

by nikolaa

یکی دو روز است دارم به روش زندگی بعضی‌هایمان فکر می‌کنم. اینکه ما یک عمر رژیم می‌گیریم و لذیذترین غذاهایی را که دوست داریم، نمی‌خوریم، مبادا بعدها چاق بشویم. یک عمر لباس‌های قشنگ‌مان را تا حد پوسیدگی توی کمد نگه می‌داریم ولی نمی‌پوشیم، مبادا بعدها برای یک مهمانی مهم لباس خوب نداشته باشیم. یک عمر از فلانی خوشمان می‌آید و لام تا کام حرف نمی‌زنیم مبادا بعدها ضایعمان کند و آبرویمان برود. ما حتی یک عمر موهای دست و پایمان را دیر دیر می‌زنیم و لذت پوشیدن تاپ شلوارک را به خودمان حرام می‌کنیم که مبادا موهایمان بعدها ضخیم‌تر از قبل دربیاید! آخ که بعضی‌هایمان چقدر مزخرف زندگی می‌کنیم و حواسمان نیست.

15 Jul 23:38

این متن بدآموزی دارد!

by nikolaa

بچه‌خوبه خانواده نباشید. بچه‌خوبه بودن اولش کیف می‌دهد، همه به‌به و چه‌چه می‌کنند و لپ‌تان را می‌کشند و می‌گوبند «چه بچه خوبی!» و شما توی هر جمعی به خاطر بچه‌خوبه بودنتان حسابی می‌درخشید. اما هر چه بزرگ‌تر شوید نه ‌تنها درخشش‌تان بیشتر نمی‌شود بلکه روز به روز کم‌نورتر شده و به‌تدریج به جایی می‌رسید که دیگر کسی شمای بچه‌خوبه را نمی‌بیند. هیچ‌کس از شما نمی‌پرسد چه غذایی دوست دارید، چون همیشه مثل یک بچه‌ خوب هرچه جلوتان گذاشته‌اند، خورده‌اید. هیچ‌کس از شما نمی‌پرسد که دوست دارید به مسافرت بروید یا نه، چون شما بچه‌خوبه خانواده بوده‌اید و همیشه بدون سر و صدا دنبال دیگران راه افتاده‌اید، برای هیچ‌کس مهم نیست که شما دیدن فلان برنامه تلویزیون را دوست دارید، بیدار ماندن را دوست دارید، خوردن ماست پر چرب را دوست دارید، چون شما مجبورید به خاطر خوب بودنتان برنامه‌ای را تماشا کنید که دیگران دوست دارند، ساعتی بخوابید که دیگران دوست دارند، و آن مدل ماست کم‌چرب بی‌مزه‌ای را بخورید که دیگران دوست دارند. چرا؟ چون شما بچه‌خوبه‌اید! بچه‌خوبه بودن همانقدر ناجور است که بچه‌بده بودن! طوری باشید که گاهی برایتان به‌به کنند و گاهی اه اه! از ما به شما نصیحت!   

17 Jun 05:01

فرانسوی ها: برای یافتن همسر، باید جستجو کرد

by فرنگیس

mirelle-3-web

غروب روزهای شنبه، بهترین غروب هفتهِ فرانسوی ها برای میزبانی یا میهمانی رفتن است. به دعوت یک زوج میانسال حدودا ۶۰ ساله به منزل دوستانی رفتیم که آنها نیز درهمان رده ی سنی بودند. منزل مورد نظر عبارت بود از ویلایی تریپلکس که در وسط یک باغ زیبا قرارگرفته بود.
.
نشست های مهمانی در شمال فرانسه، در فصل بهار، خصوصا وقتی هوا مطبوع و آفتابی باشد، عموما با پذیرایی از مهمانان در فضای آزاد برگزارمی شود.
 .
همگی به دور یک میز زیبای چوبی نشستیم که به زیبایی با لیوانهای نوشیدنی و اشتهاآورهایی که معمولا با شامپاین سرو می شود؛ تزیین شده بود. ظرف یخی شکیل با تراش های ساده در میانه ی میز خودنمایی می کرد.
 .
صدای آواز پرندگان و گلهای زیبای باغ به طراوت دیدار دوستان افزوده بود. پس از احوال پرسی های رایج، به جهت اختلاف سنی من، که در آغاز دهه سی سالگی به سر می برم با سایرین، محور بحث به قضیه ازدواج من رسید.
از روال زندگی ام گفتم که به دلیل مشغله خاص کاری، از صبح تا به شب درگیر اداره ام و آخر هفته ها را به تنهایی و سکوت و پیاده روی ترجیح می دهم تا شرکت در حلقه های دوستان و فضاهایی اینچنینی، بنابراین بالطبع شانس ملاقات و آشنایی ام با افراد خیلی کم است.
 .
در این میان، مرد میزبان برگشت و جمله ای ساده بر زبان آورد: «برای یافتن همسر مناسب، باید جستجوکرد» و سپس خیلی ساده، گوشی موبایل هوشمندش را درآورد و به معرفی کلوپ های دانشجوی و  اماکنی پرداخت که دختران و پسران جوان برای ملاقات و ازدواج گرد هم می آیند. تمام افراد جمع نیز خیلی عادی، هریک سعی می کرد به من بفهماند که برای یافتن همسر مناسب باید جستجو کنم و نباید درمحیط بسته بمانم.
 .
آنچه که از خلال این گفتگوها برایم جالب بود، تفاوت فرهنگ ایرانی و فرانسوی بود. درایران، فرهنگ و اعتقاد عمومی، نه تنها نگاه مثبتی به ماجرا ندارد بلکه در جستجوی شوهربودن، به دختران بی پروایی منسوب شده است که منزلت و جایگاه زن را نمی شناسند. عملی نامناسب که به هتک حرمت زنان نیز می انجامد.
نمی توان به صورت کلی و بدون شناخت زمینه فرهنگی به انتقاد این رفتار پرداخت اما می توان باور کرد که این نوع توقع که به حسابِ نجابت و وقار زن گذاشته می شود می تواند زمینه سازِ مشکلاتی برای خود زنانِ جامعه باشد.
 اتفاق اساسی که در طی ۳ دهه گذشته شاید نادیده گرفته شده به هم خوردن توازن طبیعی بین تعداد پسران و دختران دم بخت بوده است. جنگ ۸ ساله که جان باختن، اسارت و صدمات وسیع جسمی را برای مرد ایرانی تدارک دیده بود اولین عامل سنگین شدن وزنه ترازو به سمت نسبت بیشتر دختران دم بخت در برابر مردان بود.
.
گرانی، تحریم اقتصادی و آمار بالای بیکاری در بین مردان دم بخت، شانس ازدواج دختران را بیش از پیش کم کرده است. از سوی دیگر مردان بیشترین سهم از مهاجرت و خروج از کشور را دارند، درصد بیشتر زندانیان مرد، اعتیاد، تصادفات و خشونت ها در طی این سال ها نیز منجر به کم شدن نسبت پسران دم بخت در جامعه شده است.
.
 .اتفاقاتی که توانستند دست به دست هم بدهند تا دستان دختران بیشتری در جامعه تنها بماند بازار عرضه و تقاضای آشنایی و ازدواج را  کاملا نامتعادل ساختند. در این میان بالا رفتن تعداد سال های تحصیلات به ناگزیز بر متوسط سن ازدواج  زنان و مردان نیز افزوده است.
 .
 درصد طلاق به اشکال مختلف حتی در بین دختران خانواده های مذهبی نیز بالا رفته است. بخش بزرگی از مطلقه های جوان تقریبا امیدی برای ازدواج دوم ندارند و ناگزیرند مدتها در تنهایی دردناک خود بمانند تا شاید بتوانند دوباره زندگی بسازند.
.
هر چند امروزه، به مدد گسترش ارتباطات و رشد روز افزونِ جمعیت شهرنشین، نگاه به این باور کمرنگ تر شده است اما هنوز جستجوی دختران برای یافتن همسر و حتی درخواست ازدواج از مردان، پدیده های استثنای هستند.
 .

وبلاگ فرنگیس

 
.
.
13 Jun 14:55

چقدر یه آدم میتونه نامرد باشه

by محمد یگانه

44 (2)

از خواب بیدار شدم. نگاهی به بیرون انداختم. هوا رو به تاریکی میرفت. رفتم آشپزخانه تا بساط افطار را راه بیاندازم.

– « چقدر یه آدم میتونه نامرد باشه »

صدای همسرم می لرزید. خودش را گوشه کاناپه مچاله کرده، زانوانش را چسبانده به سینه اش و محو تلویزیون شده بود. ادامه داد: « تو اوج سختی، نامزدش ولش کرده رفته… دختر بیچاره»

کتری را پر آب کردم و گذاشتمش روی گاز.

-« چرا چیزی نمیگی؟»

تو این فکر بودم که  حرف هایی را آماده کنم راجع به عشق حقیقی و بعد دلیل بیاورم که پسره عشقش واقعی نبوده که بی وفایی کرده است، و اشاره کنم که عشق بین ما حقیقی است تاغیر مستقیم نتیجه بگیرد که این بلا سر خودش نمی آید. امان از دست این برنامه­ های دم افطار و مهمان هایشان!

به هال برگشتم. به خاطر خواب بعد از ظهر، هنوز چشمانم کمی پف داشت و همه چیز را واضح نمیدید. کنار همسرم نشستم و قبل از این که نطقم را شروع کنم چشمم به تلویزیون خورد. به مهمانش. انگار خودش بود. چشمانم را بیشتر باز کردم. خشکم زد! خودِخودش بود. روی صندلی چرخدار نشسته بود. صورتش لاغرتر و شادابی نگاهش کمتر شده بود. فکر میکردم که میتوانم فراموشش کنم. در یک لحظه همه چیز برایم زنده شد. همان موقع حس کردم که الهام نشسته است کنارم، در هوای شرجی آبادان، کنار رود اروند، و با هم داریم غروب خورشید را تماشا میکنیم.

دورانی که آبادان زندگی میکردم، هر چند وقت یکبار که کار بهم مجال گردش میداد، با هم میرفتیم ساحل اروند. یک بار الهام بی مقدمه گفت: «چقدر منو دوست داری؟» سوالش را خیلی جدی پرسیده بود. انگار که پرسیده باشد دمای هوا چند درجه است یا پنگوئن ها چند بار در سال تخم میگذارند. روشن بود که یک جواب واضح میخواهد. گفتم: « اونقدری میخوامت که فکر نکنم می تونم بدون تو زندگی کنم » او هم مثل اینکه به جوابش رسیده باشد، لبخندی از روی رضایت زد. حقیقت را گفته بودم. بعد شروع کردم به تعریف کردن از آینده ای که میتوانستیم با هم داشته باشیم.

چهار ماه در آبادان ماندم. عمو جلال، شوهر عمه ام کاری را در شرکت نفت برایم دست و پا کرده بود. در آن مدت خانه عمه ام زندگی میکردم. عمه و عمو جلال فرزندی نداشتند و از این که من کنارشان بودم احساس خوشبختی میکردند. تمام سعی م این بود که بتوانم نقش پسر نداشته­ شان را بازی کنم. با هم خرید میرفتیم، سریال نگاه میکردیم یا حتی عمه را دکتر میبردم.

الهام را هم اولین بار در مطب دکتر متخصص دیدم. به شدت دختر شیرین و با وقاری بود. او همراه پدر و مادرش آمده بود و من عمه را آورده بودم تا دکتر ویزیتش کند. آن ها عمه را که دیدند به سمتش آمدند و با هم سلام و احوالپرسی کردند. خانواده الهام چند سالی در همسایگی عمه ام زندگی میکردند. و چه اتفاقی بهتر از این که عمه آن ها را برای شام دعوت کند؟

احساس کرده بودم که الهام میتواند همانی باشد که باید باشد. بعد از دو دید و بازدید علاقه ام را به الهام بروز دادم. به دور از چشم دیگران. اوایل الهام میگفت که ما نمیتوانیم با هم باشیم و بهتر است سراغ دختر دیگری بروم. دلیل این حرفش را متوجه نمیشدم و در مقابل اصرار میکردم که انتخاب من اوست و بهتر است به انتخاب من احترام بگذارد و من حاضرم برای به دست آوردنش دست به هر کاری بزنم مگر این که او انتخاب دیگری داشته باشد. گفتم که میخواهم با خانواده به صورت رسمی خواستگاری کنم اما مخالفت کرد. تا این که پیشنهاد داد مدتی با هم در ارتباط باشیم تا فرصتی داشته باشیم برای شناخت بهتر. اما خانواده ها نباید خبر داشته باشند. از این پیشنهادش به حدی خوشحال شدم که اصلا به ذهنم خطور نکرد که چرا اصرار دارد خانواده ها از ارتباط ما بی خبر باشند.

هر روز که از رابطه مان میگذشت بیشتر شیفته هم میشدیم. الهام میگفت «نباید وابسته بشیم و علاقه به وجود بیاد، چون ممکنه همه چی یه روز تموم شه» این حرف را بارها تکرار کرد و هر بار من هم تاییدش کردم. اما نه من به این حرف عمل کردم نه خودش. الهام با یک سطل رنگ آمد به زندگی خاکستری ام و دنیایم را رنگ آمیزی کرد. با الهام همه چیز زیباتر بود. آسمانِ آبی تر و درختانِ سبز تر.

فردای روزی که الهام آن سوال را از من پرسید، پدرش به من زنگ زد و گفت که میخواهد مرا ببیند. مرخصی گرفتم و با یک دسته گل به محل کارش رفتم.

گفت: « من و مادر الهام از اولش خبر داشتیم. من خواستم جلوتون رو بگیرم اما مادرش مخالفت کرد. فکر میکرد که این میتونه برای روحیه الهام خوب باشه. ولی به صلاح نیست بیشتر از این ادامه پیدا کنه.»

-«من از همون اول قصدم ازدواج بود اما الهام گفت که بهتره…»

اجازه نداد حرفم را کامل کنم. -«تو یه چیزایی رو راجع به الهام نمیدونی… مطمئنی میخوای باهاش ازدواج کنی؟»

«بله». این بله را از ته دل و بسیار محکم گفتم.

– «حتی اگه الهام بقیه عمرش رو ویلچیر بشینه؟»

جا خوردم. ادامه داد: «حتی اگه نتونه بچه دار بشه؟»

پیش خودم گفتم شاید پدر الهام قصد دارد میزان علاقه من را امتحان کند. اما چرا باید با چنین سوالاتی این کار را بکند؟!

برایم توضیح داد که الهام سه سال قبل یکبار سرطان را شکست داده است. اما چند ماه پیش این غول بی شاخ و دم دوباره به سراغش رفته است. نیم ساعت برایم از بیماری الهام گفت که چیز زیادی از آن سر در نیاوردم. تمام حواسم پیش سوال های ابتدای صحبت هایش بود: ویلچیر، بچه.

قبل از خداحافظی پدر الهام در گوشم گفت: «تو هم مثل پسر خودم. تصمیمی بگیر که بعدا پشیمون نشی. این حق توئه که یه زندگی معمولی داشته باشی. مطمئن باش الهام هم اینو درک میکنه.»

گیج شده بودم. بی هدف خیابان ها را پرسه میزدم. تمام تصوراتم از آینده در نیم ساعت به هم ریخت. در این فکر بودم که آیا میشود با یک زن روی صندلی چرخدار زندگی کرد؟ تا آن موقع هیچ وقت به این همه پله و ناهمواری های پیاده رو دقت نکرده بودم.

الهام زنگ زد. رد کردم. پیام داد: «باید همون اول همه چیز رو بهت میگفتم. فکر نمیکردم کار به اینجا بکشه. اگه رابطه ما اشتباه بوده باشه، اینو بدون که تو قشنگترین اشتباه زندگی م هستی و خواهی بود… برای همیشه…» جوابی ندادم.

باید فکر میکردم و تصمیم درستی میگرفتم. نیاز داشتم که چند روزی از آن محیط دور باشم. یک بلیط خریدم برای روز بعد به مقصد شهرم. سه روز پیش خانواده ام بودم. شب دوم سر شام مادرم بحث ازدواجم را پیش کشید: «دیگه وقتشه برات آستین بالا بزنیم… یه دختری رو برات نشون کردم پنجه آفتاب… محجوب… با خانواده. میخوای برم برات صحبت کنم؟» به تندی گفتم: «ول کن توروخدا مامان!» گفت:«چرا ترش میکنی؟ نکنه کسی رو زیر سر داری شیطون؟» گفتم: « اتفاقا یه دختری رو سراغ دارم که از کمر به پایین فلجه» با تعجب نگاهم کرد. بعد با عصبانیت گفت:«حواست هست چی داری میگی؟!»  گفتم:«شوخی کردم… » از سر میز بلند شد و گفت: «دیگه همچین شوخی با من نکن.» غذایش را نیمه تمام گذاشت و رفت. پدرم هم با خشم گفت: «دو روز اومدی خونه… ببین میتونی مامانت رو از حرص دِق بدی!»

تلفنم را خاموش کرده بودم و یک هفته با الهام هیچ گونه تماسی نداشتم. قرار بود بیمارستان بستری باشد تا اگر رشد تومورش متوقف نشد، عملش کنند. هر چقدر با خودم کلنجار میرفتم نمیتوانستم با نبودن الهام در زندگی ام کنار بیایم. از طرفی هم تحمل مشکلاتی که ممکن بود در کنار الهام باشم و برایم به وجود بیاید غیر ممکن بود. الهام بدون من چه میشد؟ شک نداشتم که او هم نمیتواند نبودن من را هضم کند. خودم چه میشدم؟ اگر نتوانم پدر شوم؟ الهام مادر نشدنش را قبول کرده است، چرا من نتوانم؟ خانواده ام هم که …

شب آخری که آبادان بودم و هنوز مستاصل، عمو جلال که حال ویرانم را دید پیشنهاد یک پیاده روی را داد. تنها باری بود که در نیمه شبِ آبادان قدم زدم. عمو جلال هیچ نگفت. بعد از بیست دقیقه سکوت را شکستم: «زندگی بدون بچه سخت نیست؟» گفت:« تو جای پسرمون. ما تو رو مثل پسرمون دوست داریم.» گفتم: «عمو جلال، واقعا اگه زمان به عقب برگرده حاضرین بازم با عمه ازدواج کنین؟» گفت: «تو جوونیای عمه ت رو ندیدی. خیلی خوشگل بود. البته الان هم خوشگله ها! منظورم این بود که هر جوونی آرزو داره زنی مثل اون داشته باشه.» نگاهش کردم. متوجه شد که جوابم را نگرفتم. گفت:« نمیدونم چرا این سوال رو  پرسیدی. ما با اینکه تنهاییم احساس خوشبتی میکنیم اما اگه میتونستیم… » مکث کرد. نفس عمیقی کشید و ادامه داد :«پونزده ساله که هر روز این سوال رو از خودم میپرسم اما هنوز جوابی براش پیدا نکردم. ولی اگه زمان به عقب برگرده، آرزو میکنم که هرگز عمه ات رو نمیبنم تا درگیرش نشم…» چیزی نگفتم.

تلفنم را روشن کردم. از الهام پیام داشتم:«من دوست ندارم به خاطر تنهایی من تصمیمی بگیری که به ضررت باشه… دوست دارم قشنگترین اشتباه من!» یک پیام برای الهام فرستادم و هم خودم را، هم زندگی ام را گذاشتم در آبادان و رفتم. شغلم را، آینده ام را، عمه و عمو جلال را و آن چیزی که هر مردی تنها یکبار در زندگی تجربه میکند. پیام آخرم را رستادم: «قرار نیست تو تنها بمونی… تو برای همیشه خدا رو داری. قشنگ ترین و درست ترین انتخاب هر آدم. خدا خیلی بزرگه… بهش میگم هوات رو داشته باشه.»

از زمانی که احساس کردم بزرگ شدم فقط یکبار سر خاک مادربزرگم گریه کردم. اما بعد از الهام بارها و بارها. هر کسی بعد از از دست دادن عزیزی، اول در بُهت است و باور نمیکند. بعد از هضم ماجرا ماتم میگیرد و زار میزند، و بعد از آن به نبودنش عادت میکند. فراموش نه، فقط عادت میکند. من هم بعد از الهام فقط عادت کردم به زندگی بدون او. مثل کسی که بعد از چند سال از دست دادن چشمانش، به نابینا بودن عادت کند. انگار که هیچ وقت دنیا را ندیده است. آن غروب که الهام را بعد از شش سال در تلویزیون دیدم، مثل این بود که برای یک لحظه بینا شده باشم و بتوانم بعد از سال های ثانیه ای اطرافم را ببینم و بعد بلافاصله دنیایم تاریک شود. زخم کهنه و عمیق نداشتنش سر باز کرد.

همه چیز را برای همسرم تعریف کردم. سرم را در آغوشش گرفته بود و لباسش از اشک هایم خیس شده بود. – «من برای چی به این دنیا اومدم؟ شاید وظیفه من تو این دنیا این بود که یار و یاور یکی از مخلوق های خدا باشم… چه رسالتی از این بالاتر؟! من یه عوضی ام…»

چیزی نگفت و فقط نوازشم میکرد. وحشت داشتم که نکند یک آن در ذهنش بگذرد که اگر اتفاقی مشابه اتفاق الهام برایش به وجود بیاید، من چه واکنشی ممکن است داشته باشم.

صدای اذان از تلوزیون و مسجد محلمان آمد: «الله اکبر…الله اکبر…»

 

image source

http://geektyrant.com/news/2013/6/17/classic-movie-moments-captured-in-this-fan-art-series.html

23 May 11:00

May 23, 2015

Picture of children looking at their reflection in a puddle

Friendly Reflection

Photograph by Pablo Ponti, National Geographic Your Shot

It had been raining all day in Luanda, Angola, where we live, writes Pablo Ponti, a member of our Your Shot community. Just as the last raindrops fell and the sun broke through the clouds ... I took my daughter and her two best friends out for a snack, and when we approached a large puddle, the opportunity to show their silhouette in the water's reflection was formed in my mind. Since they are best friends, I wanted to show them in a different light, through their feet and their reflections. The kids enjoyed it, and I loved the end result.

This photo was submitted to Your Shot, our storytelling community. Check out the new book Getting Your Shot for more photos, plus tips and creative insights from Nat Geo experts.

19 May 18:14

و من الله توفیق و اینا !

by محسن باقرلو

این چن وخت که برای مریم دمبال ماشین میگردم به یک فرمول ساده اما عمیق رسیده ام برای اینکه چطوری آدم قدر داشته هایش را بداند ... فرمول این است : سعی کنید لنگهء چیزی که دارید را بخرید ! ... چرا می خندید ؟! دارم جددی صحبت میکنم ... فرض کنید شما یک سمند مدل هشتاد و هشت دارید که خیلی راضی نیستید ... حالا خیلی جددی روزنامه بردارید سرچ کنید که یکی دقیقن لنگهء ماشین خودتان پیدا کنید ... خیلی جددی یعنی اینکه زنگ بزنید قرار بگذارید بروید ببینید کاپوت را بزنید بالا مگنت و تستر رنگ ببرید سوار شوید دور بزنید ، قشنگ به چشم یک خریدار واقعی ... چار پنج مورد را که تست کنید برمیگردید و از آن روز به بعد ماشین خودتان را میگذارید روی چشم و سرتان و حلوا حلواش میکنید ... در مورد همهء داشته هایمان این روش و فرمول قابل تست است ... لباس ، یخچال ، خانه ، سلامتی ، حتتا همسر ! ... فقط برای تست این آخری نکات ایمنی و جانب احتیاط را شدیدن رعایت کنید ! ... و من الله توفیق و اینا !

29 Apr 20:05

کُرکی شون هستن!

by elika86

یک نفر هم هست اونقدر عشق لاما هست که گفتن نداره؛ حالا هم به ایشون هم به شما باید کسی رو معرفی کنم که مطمئنم با دیدنش محال ممکنه یه لبخند کوچیک هم که شده به لب تون نیاد؛این شما و اینم کرّه لاما! یا بچه لاما :)  اگر دلتون میخواد بیشتر آب! بشه برید و  عبارت "fluffy baby camel" رو گوگل کنید و بعدش به زندگی لبخند بزنید؛ اصلاً تا لامای کُرکی هست ، زندگی باید کرد =))

12 Apr 06:50

سه پیشداوری غلط که همه انجام می دهیم

by ترجمه‌ی محمد رادفر

Crossroads-choice-dilemma-580x427

خطر مرگ ناشی از شکار شدن توسط جانوران به ما یاد داد که باید تصمیم های سریع بگیریم. برای همین، غیر منطقی بودن و خطاکاری در وجود بشر حک شده است. این ۴ خطای به ظاهر منطقی همیشه با ما خواهد بود ولی دانستن شان شاید از خسارت شان بکاهد.

۱- ناتوانی در جلوگیری از ضرر بیشتر Sunk Cost Fallacy

ضرب المثل معروف خودمان که هشدار می دهد «جلوی ضرر را از هر کجا بگیری منفعت است» درکی است تجربی که ما به آن رسیده ایم. درکی که در واقعیت، عمل کردن به آن دشوار است. از دانشجویی که سالها زمان و پول صرف تحصیل در رشته ای کرده که در بین راه فهمیده است نه تنها علاقه ای به آن ندارد بلکه از آن متنفر است ولی همچنان ادامه می دهد تا عمل ساده رفتن به رستورانی گران که غذای بدی هم اراائه می کند ولی برای آنکه جلو ضرر را بگیریم تا آخرین لقمه آن را می خوریم و هزاران تصمیم مثلاً منطقی که اتخاذ می کنیم و ادامه آن باعث ضرر است ولی فکر می کنیم خود عملِ تداوم، از ضرر خواهد کاست.

۲ – تکیه به اولین اطلاعات به دست آمده Anchoring

برنده جایزه نوبل اقتصاد، روانشناس امریکایی  Daniel Kahneman و Amos Tversky برای نشان دادن این خطای ذاتی بشر دست به یک تحقیق تجربی زدند تا نشان دهند چگونه ذهن خطاکار بشر بر اساس اطلاعات اولیه، بدون دقت لازم، به طور خودکار، افکارش را سمت و سو می دهد.

آنها  با درست کردن یک چرخ «قرعه» که اعدادِ صفر تا صد بر روی آن نوشته شده بود ولی طوری تنظیم شده بود که فقط بر روی دو عدد ۱۰ و ۶۵ می ایستاد،  آنها سپس از شرکت کنندگان که نمی دانستند چرخ شانسی همیشه فقط بر روی یکی از دو عدد موجود در بین ۱۰۰عدد خواهد ایستاد سئوالاتی را مطرح می کردند.

روانشناسان فوق از شرکت کنندگان در سنجش می خواستند تا بر اساس عددی که به دست آوردند به این سئوال پاسخ دهند که آیا « تعداد کشورهای افریقایی سازمان ملل بیشتر از عددی است که با گردش چرخ شانسی به دست اورده اند یا کمتر؟»

همه شرکت کنندگانی که عددِ گردونه برای شان بر روی ۱۰ ایستاد حدس  ناخودآگاه (و خطاکارانه) شان این بود که کشورهای افریقایی حدود ۲۵ درصد اعضای سازمان ملل را تشکیل می دهند و همه کسانی که به عدد ۶۵ در چرخِ شانسی دست یافتند تعداد کشورهای افریقایی را ۴۵ درصد تخمین زده اند.

دکتر Daniel Kahneman در کتابش «فکر کردن، سریع و آهسته» در باره این خطای عمومی می گوید: «چرخ شانسی قاعدتاً نمی تواند اطلاعات درستی برای یک تصمیم منطقی ارائه دهد ولی چون بشر ناخودآگاه تحت تاثیر سریعِ اطلاعات اولیه ایی است که به دست آورده  و معمولاً غلط و ناکافی، به اندیشه و تصمیم  اشتباه تن می دهد.»

۳ – برای من اتفاق نخواهد افتاد  Optimism Bias

آدم ها به طور غریزی فکر می کنند که اتفاق بد نصیب آنها نخواهد شد. همه افرادی که به منطقه جنگی اعزام می شوند با آنکه  شانس خطر را بیشتر می دانند ولی فکر می کنند خودشان در معرض ریسک کمتری خواهند بود. درست مثل همه هزاران راننده ای که هر روز در تمام کشورهای دنیا جان شان را در تصادفات از دست می دهند ولی مطمئن بودند که اتفاقی برای شان نخواهد افتاد.

 

۱۰ Problems With How We Think

http://www.realclearscience.com/lists/10_problems_with_how_humans_think/

ویرایش و بازنشر از آرشیو مجله

07 Apr 15:49

تولیدی لبخند

by nikolaa

وقتی برای اولین بار در سال جدید سوار مترو شدم، خشکم زد. آدم‌هایی که تا همین یک ماه قبل خوشحال و خندان بودند و هی خرید می‌کردند و هی ذوق‌هایشان از توی چشم‌هایشان می‌پاشید بیرون، حالا همه ساکت و غم‌زده نشسته بودند روی صندلی‌ها و برایشان مهم نبود که فروشنده‌ها سه طعم جدید از آدامس‌های قبلی‌شان را هم برای فروش آورده‌اند. هر طرف را نگاه کردم غم بود. توی چشم‌های زن‌های سن‌دار، توی دست‌های آویزان از میله کارمندها، توی حرف‌های یواشکی موبایلی دخترها، حتی توی کیف من! نیم ساعت تمام توی کیفم دنبال چیزی گشتم که بچه کنار دستی‌ام را خوشحال کنم. که صورت ماسیده بر شانه مادرش را بردارد و آن «چیز» را از دستم بگیرد و لبخند بزند. ولی توی کیفم هیچ چیز نبود. پیش خودم فکر کردم مردم حتما لبخند‌هایشان را توی سال قبل جاگذاشته‌اند.باید کاری بکنم. باید چند هزارتا لبخند کاغذی درست کنم و توی کیفم بگذارم که بچسبانم روی لب این و آن. لااقل روی لب بچه‌هایی که صورتشان ماسیده روی شانه مادرشان و کسی شکلات ندارد که به آنها تعارف کند...

16 Mar 11:26

نوروز تا اطلاع ثانوی مبارک!!

by motherlydays
وسط هول هولکی‌های عید، هزار کار داشتیم که نشد. نشد تخم‌مرغ‌هایی با آیه‌های سوره کوثر رنگ کنیم. نشد کفش نو بخریم. نشد عکس نرگس با لباسی را که مامان دوخته(!) در وبلاگ بگذاریم. نشد موهای مریم را مرتب کنیم. نشد مطلب‌هایمان را تمام کنیم. نشد حتی خانه را کامل جاروبرقی بکشیم! (چون وسط کار سوخت!)

خدا کند سال دیگر شبانه‌روزمان 48 ساعت شود که ما به همه کارهایمان برسیم!

آمین!

 

عیدتان مبارک!

28 Feb 07:24

مادرم ترجیح می‌دهد معتاد باشم تا عاشق

by پریسا صفرپور
Photo by Mohammed Roodgoli

Photo by Mohammed Roodgoli

محمد فوقق دیپلم الکترونیک دارد و ۳۳ ساله است. می‌گوید شکست عشقی سبب پناه بردن به دوستان شد و دوستان هم :«تسکین آلام را در یه پک دو پک نسخه پیچیدند و بعد هم دانشگاه و غرق شدن در خوابگاه و همکلاسی های که همه مشغول پک زدن بودند»

اولین شکست عشقی اش را در نوزده سالگی تجربه کرد. مادرِ محمد دوست نداشت دخترخالۀ ۲۰ ساله‌اش با پسرش سرو سری داشته باشد چون فقط یک دختر دیپلمه و خانه دار بود.

ما خانواده متوسطی هستیم. پدرم کارمند فرودگاه بود و مادرم خانه دار. ولی مادرم می‌گفت اگر دخترخالۀ من است من می‌گویم نه، چون تو لیاقتت بیشتر از اینهاست. اصلاً تو رو چه به عاشقی هنوز بچه ای» من حتا نمی‌گفتم نامزد کنیم، فقط اجازه بدهد رفت و آمد معمولی فامیلی داشته باشیم تا درسم و سربازی ام تمام شود ولی نگذاشت.»

مادر محمد نمی‌دانست این دو از سیزده چهارده سالگی دلبستۀ هم هستند. برای همین رفت خانۀ خاله‌اش و گله کرد که دخترت نشسته زیر پای پسرم. رابطه فامیلی به هم خورد و برادرهای دختر او را به زور بعد از دوبار قصد خودکشی‌اش، شوهر دادند به یک مرد از «جنس خودشان ولی دارا.»

«نوع شوهر دادنش بیشتر از جدایی مان مرا داغ کرد. دردم دردی بود که باید با دوستان حرفش را می زدم. دوستان هم که یعنی شب نشینی و سیگار و قلیان و پشتش هم تریاک و غیره. تا ۲۳ سالگی به زور فوق دیپلم گرفتم و سربازی رفتم و همچنان (تفریحی) تریاک می‌کشیدم.»

دوماه مانده به پایان سربازی، محمد طبق عادت سالهای پس از عاشقی که یکی را در خیابان می‌بیند و برای مدتی برای دوستی گذرا و لذت جنسی همراهش می‌شود به دختری شماره می‌دهد.

«یک فرشته به پست من خورده بود. روح بلندی داشت که نمی‌توانم توصیف کنم. همان جلسه اول فهمیدم از آن‌هایی نیست که برداری ببری خانه خالی و تمام. یک طوق به گردن من انداخت نامرئی از جنس خوبی. از آن‌ دخترهایی که خودش را وقف آدمها می کند. نقاش بود در حدی که در چند نمایشگاه جمعی کار داشت. صادق بود. همان اول همه کم و کاست های زندگی‌اش را برایم گفت.

همکار بودن اتفاقی پدرهای مان بیشتر جذب مان کرد. هرچند پدرش فوت شده بود. حقوق مستمری پدرش را هرماه که می‌گرفت برنج و گوشت منطقه فقیر نشین گل خریدش بود. هرگز از اینکه من نمی‌توانم خرجش کنم و سربازم و بعدش هم یکسال بیکار گله نکرد. دوسال با هم ماندیم و او فقط یکبار به خانه خالی ما آمد و من نتوانستم بیش از بوسه و آغوش از او بگیرم.

اصلاً توان را از آدم می‌گرفت از بس زمینی نبود. با تمام وجودم می خواستمش و مهمتر اینکه دیدار او بهترین مسکن جایگزین تریاک بود. دیگر همه دوستانم را کنار گذاشتم و با دوستان و جمع او همراه شدم. شاعر و نویسنده و کتابخوان و نقاش و عکاس بودند و در دوره هایشان ته خلافشان شراب دست ساز خانگی بود. طوری مرا ترک داد که نفهمیدم چه شد.

حتی خانواده‌ام می‌گفتند تغییراتی در ظاهر و روحیه‌ام هست که حتماً نشأت گرفته از اتمام سربازی است. بهترین دوران زندگی‌ام آن دوسال بود. بارها گفت مرا جایگزین تریاک نکن چون اعتیاد اعتیاد است، باید روحت را تقویت کنی. گوش نکردم و البته درد بزرگی مثل مادرم داشتم…»

محمد مادرش را با دختر آشنا کرد. مادر اما ایرادهای عجیبی گرفت نظیر اینکه دوستی خیابانی به درد نمی‌خورد.۱۷ ماه از محمد بزرگ‌تر است. قدش برای محمد کوتاه است. در نوزده سالگی دوماه عقد یک نفر بوده و با بخشیدن مهریه جدا شده است. شاغل نیست. خانه‌شان کلنگی است و مادرش بی‌سواد و قدیمی است.

به مادرم گفتم لامصب من ۵ سال معتاد بودم او ترکم داده. گفت الکی روی خودت عیب نگذار که کسی را بالا ببری. گفتم ما گاو و گوسفند پدربزرگ را فروختیم که توانستیم اینجا خانه بخریم و آن‌ها از حقوق کارمندی خانه‌ای قدیمی دارند که جد اندر جد بهشان رسیده است. گفت الکی خودت را کوچک نکن. گفتم عقدش دوماهه بوده و مهریه را بخشیده و شناسنامه اش سفید شده و هنوز باکره است گفت لابد رفته دوخته و رشوه داده.

گفتم مادرش همسن مادر تو است و دقیقاً همان خصوصیات را دارد گفت خوب برای همین به یکی دیگر احتیاج نداریم. گفتم تنهایی می‌روم خواستگاری اش گفت اگر بدهند نشانه بی سر و صاحبی اش است.»محمد تنهایی به خواستگاری رفت اما برادرها به شدت او را رد کردند. دو جوان چند ماه دیگر به خانواده‌های شان اصرار کردند اما مادر محمد، دختر را برای همیشه از او گرفت.

«برادر شوهر خواهرش که ساکن اروپاست او را خواستگاری کرد. از بچگی هم را می شناختند و همیشه دوستانه در ارتباط بودند. حتا یکبار آمد ایران و او را در دوره های دوستانه دیدم. پسر بسیار نازنینی بود. خانواده دختر خیلی غر می‌زدند که چرا این یه لا قبا محمد را به او ترجیح می‌دهی.

حتی شوهرِخواهرش یک روز مرا دید و گله کرد که این رابطه دارد زندگی هر دوی شما را خراب می‌کند چون دختر آینده روشنی در انتظارش است. به مادرم گفتم و او آتش گرفت. گفت دروغ می‌گویند که خودشان را بالا ببرند. رفت در کوچه و محله شان از همه کاسبها و همسایه ها خواست که (شما را به خدا با این خانواده صحبت کنید دست از سر پسر من بردارند.) بیچاره دخترک سربه زیر شد و برادرهایش اذیتش کردند.

بلاخره به اجبار رابطه‌اش را با من قطع کرد. خیلی سختی کشیدیم. دورادور می‌دیدم که آب شده و غمگین است ولی بالاخره رفت. هم از ایران و هم از زندگی من. دوباره تریاک و اعتیاد. مادرم دائم می‌گفت همین را هم احتمالا او به تو یاد داده. یکی دوسال بعد بساط  تریاک را پیش رویش پهن کردم تا به امروز. هنوز هم می‌گوید همه تفریحی می‌کشند الکی روی خودت عیب نگذار.

24 Feb 09:37

باباها

by nikolaa

بابا آب داد، نان هم داد، و بعد پیش خودش فکر کرد همه زندگی همین است که در را محکم بکوبد و اخم کند و همه احکام خدا را در «موهاتو بکن تو» خلاصه کند و داد بزند و خیالش هم راحت باشد که یک بابای کامل بوده. چون آب داده، نان هم!

04 Feb 19:25

مرد محبوب من

by سارا کنعانی
photo by Mohammad Roodgoli

photo by Mohammad Roodgoli

یک روز، حد فاصل میدان فردوسی تا چهار راه ولیعصر، یک آقا در تاکسی کنار من نشست و در همان پنج دقیقه و سی ثانیه ای که طول کشید تا ما به مقصد برسیم ، من به این نتیجه رسیدم که چقدر مرد زندگی است و خوش به حال کسی که سهم او باشد:

تا نشست، نقاط اوج ترانه ای را که از رادیو پخش می شد زمزمه کرد و من دیدم چقدر کلمه را می فهمد. صدایش هم بد نبود.
ساک لپ تاپش را گذاشت بین من و خودش، تا معذب نباشم
کیفش را بالا و پایین کرد تا پول خرد به راننده بدهد
داشتم متن پیامک می نوشتم و او صورتش را به سمت پنجره گرفت تا من خیالم راحت باشد از حریم شخصی ام
به چهار راه که رسیدیم، چیزی نمانده بود چراغ قرمز بشود. به همین خاطر گفت: آن طرف تر پیاده می شوم
آخر سر هم خوب خیابان را پایید ؛ محض خاطر اینکه موتوری رد نشود و از سمت چپ پیاده شد تا من و مسافر کناری ام اذیت نشویم.
صورتش را ندیدم، اما هر جور که هست، جذاب باید باشد ، بی شک!

سارا کنعانی

24 Jan 09:45

عزیزم شما کدوم طبقه می ری؟

by nikolaa

دکمه آسانسور را زدم و منتظر پایین آمدنش شدم، پسره چند ثانیه بعد از راه رسید و دوباره دکمه‌ی آسانسور را فشار داد. انگار اگر دکمه را چند بار فشار بدهد آسانسوری که بالا گیر کرده، زودتر پایین می‌آید. سرم را انداختم پایین. نگاهم افتاد به کفش‌هایش. شبیه کفش‌های تو بود. یاد تو افتادم. پسره یکی دو بار دیگر دکمه را فشار داد. یاد روزهایی افتادم که هنوز زیاد نمی‌شناختمت. خنده‌ام گرفت. فکر کرد به او می‌خندم. اخم‌هایش را کرد توی هم. با صدای بلندتری زدم زیر خنده. یک بار دیگر دکمه را فشار داد. نمی‌توانستم خنده‌ام را جمع کنم. اعصابش خرد شده بود. از کنارش کشیدم کنار و به سمت پله‌ها رفتم. داشتم بلند و از ته دل می‌خندیدم. آن روزها آرزویم این بود که مثلا اتفاقی با تو توی یک آسانسور سوار شوم. فکرش را بکن. ته ته ته مسخرگی این است که آرزویت دیدن کسی توی آسانسور باشد! تمام سه طبقه را پیاده رفتم بالا و به آرزوهایم قهقهه زدم. احتمالا پسره هنوز آن پایین مانده بود و هی دکمه را فشار و به من فحش می‌داد...

23 Jan 11:32

به خودمان گل نزنیم حداقل!

by nikolaa

ازدواج‌هایمان بیشتر از هر چیزی شبیه گزارش مسابقات فوتبال است. اولش با شور و هیجان خاصی شروع می‌شود «با یه بازی بسیار زیبا بین دو تیم فلان و فلان در خدمتتون هستیم». بعد تا مدت‌ها با ریتم آرام و خسته‌کننده و بی‌حادثه پیش می‌رود. یکدفعه یک اتفاق خوش‌آیند مثل تولد یک بچه اوضاع را عوض می‌کند «گل، گلللللللل» و تا مدتی بعد از آن همه چیز با سرعت تند تر و هیجان بیشتر و جوگیری مشهودتری پیش می‌رود «چه می‌کنه این بازیکن! یه پاس خوب، یه دریبل، یه موقعیت فوق‌العاده، همه چیز برای یه گل دیگه آماده است...» اما زیاد طول نمی‌کشد که دوباره اوضاع به حالت ثابت و خسته‌کننده قبلی بر می‌گردد. و حتی بدتر از آن اینکه یک اتفاق بد، مثلا یک ضرر مالی یا یک بیماری حکم گل خوردن را دارد و بعد از آن فقط باید زور زد و دفاع کرد و هی توجیه کرد که «ما در طول بازی خیلی بهتر بودیم، این واضحه که اگه الان هم یه گل بخوریم اشکالی نداره، بازی برد و باخت داره...». بعد هم چه بخواهیم چه نخواهیم وقت بازی تمام می‌شود و ما می‌مانیم و نتیجه که بیشتر باخت و مساوی است و کمتر برد!

18 Jan 17:58

رسیدی خبر بده

by nikolaa

چند وقت است که سعی می کنم به این و آن نگویم «رسیدی، خبر بده». وقتی آدم ها می دانند چطور 364 روز سال را بدون ما این طرف و آن طرف بروند و به کسی هم خبر ندهند، «رسیدی خبر بده» حکم مزخرف ترین و بی کاربردترین جمله دنیا را دارد که فقط می تواند جای خالی جمله پایانی را در یک دیدار دو نفره که نه عاشقانه است و نه خصمانه، پر کند.

19 Jan 17:42

دوست کوچک

by motherlydays
دور یک میز هشت نفره، یازده نفری نشسته‌ایم. مریم یک چیزهایی می‌گوید و همه می‌خندیم. نرگس می‌زند روی شانه‌ام. به هم نگاه می‌کنیم. دارد می‌خندد. داریم با هم می‌خندیم. مثل رفیقی که بزند روی شانه آدم و با هم ریسه برویم از خنده، با هم گرم گرفته‌ایم. چقدر این تصویر عجیب و شگفت‌انگیز است. کی این کوچولوی 50سانتی پستونک‌خور آن قدر بزرگ شد که مثل یک رفیق بزنیم روی شانه هم و بخندیم؟ چی شد که به نقش والد و فرزند، نقش دوستی اضافه شد؟

در تخیلم روزهایی را تصور می‌کنم که نرگس از این هم بزرگتر شده باشد، با هم برویم بیرون، خرید کنیم، بخندیم، دعوا کنیم، به حرف‌های هم گوش بدهیم. روزی خواهد آمد که دوست من دستش را بگذارد روی شانه‌ام، بگوید: گریه نکن مامان! درست میشه. من پیش تو هستم. دستش را بگیرم و بگویم: مرسی که هستی.

*

کاش آن روز، امروز بود. این روزهای تلخ.

19 Jan 18:21

کوچک مغز

by nikolaa

کل غذایم را خوردم، یک قاوپ آب هم روش. زل زد توی چشم‌هایم و گفت «آب که کم می‌خوری، مغزت خشکیده میشه و آلزایمر می‌گیری، بعد یواش یواش مغزت کوچیک میشه، انقدر کوچیک که میفتی می‌میری! تازه اینا غیر از ضررهاییه که به پوست و مو و ناخن و بقیه جاهات می‌رسه!» چشم‌هایش را ازم برداشت، اما حالا دو روز است که زل زده‌ام به خودم. به پوستم که تمام خشکه زده، به ناخن‌هایم که قدیم‌ها یک سانت بلند می‌شدند و حالا هر روز یک گوشه‌شان می‌شکند، به موهایم که هی نازک‌تر و شکننده‌تر می‌شوند. راستی کسی می‌داند چرا جدیدا هی کارهایم را یادم می‌رود؟ چرا وسایلم را جا می‌گذارم؟ چرا هر چقدر زور می‌زنم یادم نمی‌‌آید که هفته قبل چه کار داشتم می‌کردم؟ اصلا من کی‌ام؟ اینجا کجاست؟ حالم خوش نیست، یک کاغذ بیاورید بنشینم وصیت‌نامه‌ام را بنویسم...!

09 Dec 10:05

بیا ره توشه بگذاریم

by motherlydays
نرگس می‌رود کلاس قرآن. یکی از آن کلاس‌های کمیابی که تویش معلم بیشتر دارد با بچه‌ها بازی‌های هیجانی می‌کند و بالا و پایین می‌اندازدشان، تا این که بخواهد گیر بدهد به ترتیل صحیح. هر بار قصه‌ای می‌گوید از یکی از سوره‌های جزء 30 و فوقش دو سه بار سوره را لابه‌لای قصه و بازی می‌خواند و بیشترش را بازی می‌کند. بچه‌ها شادند و بهشان خوش می‌گذرد.

نرگس را برده‌ام کلاس قرآن و خودم هم با او کار می‌کنم. شب‌ها وقت خواب، سوره‌هایی را که ریخته‌ام روی گوشی با هم گوش می‌دهیم. تجربه بهم نشان داده آخرین چیزی را که قبل از خواب می‌شنود، به سرعت حفظ می‌شود. نرگس سوره‌ها را یکی یکی با ترتیل درست حفظ می‌کند و من خوشحالم. گاهی بهش جایزه می‌دهیم. گاهی نمی‌دهیم. نمی‌خواهم "به خاطر جایزه" قرآن یاد بگیرد. و می‌خواهم بداند که خوشحالم از این که قرآن را حفظ می‌کند.

نرگس را تشویق می‌کنم که قرآن را حفظ کند، در حالی که برای هیچ چیز دیگری این کار را نمی‌کنم. حتی وقتی می‌بینم نرگس اتفاقی شعرهای تبلیغات تلویزیون را حفظ شده، ناراحت هم می‌شوم. فکر می‌کنم حیف این حافظه جادویی که با این مزخرفات پر شود. آن چیزی را که خودم ارزشمند می‌دانم در اختیار بچه‌ام می‌گذارم و تشویقش می‌کنم که حفظ کند. خودم هم بیشتر قرآن می‌خوانم.

خودم در کودکی قرآن حفظ کرده‌ام. با ترتیل درست. حالا حتی جاهایی که کلمه‌اش را یادم رفته، آهنگش را یادم هست. چیزهایی که آدم در کودکی حفظ می‌کند به شکل اعجاب آوری در ذهنش حک می‌شوند. یکی زبان دانستن را لایق پر کردن فضای لایتناهی ذهن کودکش می‌داند و او را می‌فرستد کلاس زبان. یکی مهارت ورزشی را برای بچه‌اش لازم می‌داند و می‌فرستدش کلاس ورزشی. یکی هنر را ارزشمند می‌داند و بچه‌اش را می‌فرستد کلاس موسیقی یا نقاشی. من هم قرآن را آن قدر ارزشمند می‌دانم که به خاطرش دخترم را وادارم به تلاش و تمرین و یادگیری.

*

بچه‌های ما یک روز از ما جدا می‌شوند و می‌روند دنبال زندگی‌شان. آن روز به جز خوراکی‌هایی که توی کیف‌شان گذاشته‌ایم، توشه‌هایی هم در دل‌شان جاسازی کرده‌ایم. وقتی من بچه‌ام را با مهارت خوبی در زبان به مدرسه می‌فرستم، احتمالا او در اولین کلاس زبان می‌درخشد و احتمالا اولین دوستانش، آن‌هایی خواهند بود که زبان خوبی دارند و با بچه من گروه "زبان‌خوب" های کلاس را تشکیل می‌دهند. معلوم است که این سناریو، یک سناریوی قطعی و مسلم نیست. روشن است که من نمی‌توانم (و نباید) دوستان بچه‌ام را "فیلتر" یا "انتخاب" کنم. این زندگی اوست. اما این والدین هستند که توشه او را در کیفش و در دلش می‌گذارند تا برود.

بهش فکر کنیم. این که می‌خواهیم بچه‌مان با کدام بچه‌های کلاس هم‌گروه شود. در جمع کدام گروه اجتماع بدرخشد. ذهن‌تان را باز بگذارید. به موسیقی، درست کردن کاردستی، شیرینی‌پزی، فوتبال، قرآن، نجاری، IT، زبان‌های مختلف، کتاب‌خوانی و هر چیز دیگری که می‌شود، فکر کنید. انتخاب کنید. تشویق کنید. ما داریم توشه‌های دل کودک‌مان برای همه عمر را همین حالا می‌گذاریم. فرصت کم است و دنیا بزرگ. یک توشه خوب و مقوی لازم است.

 

پانویس1: کلاسی که نرگس میره، مربوط به دارالقرآن حضرت علی اصغره، که محل اصلیش سمت میدان شهداست. مربی اون دارالقرآن هفته ای یک کلاس در مهد نرگس داره، که خوش شانسی ما تنبل‌هاست که حال نداشتیم تا اونجا بریم!!

پانویس2: نمیدونم چرا این پست، نظرهاش تاییدی شده بود!!

16 Jan 09:47

ک مثل کتاب!

by raheell

چند روز پیش یک جایی خواندم میزان خرید و فروش کتاب سالانه در ایران برابر است با خرید و فروش نصف روز یا نهایتاً یک روز لوازم آرایشی...اولش باورم نشد! بعدتر اما وقتی به کتابدار کتابخانه اعتراض کردم که چرا خیلی ها را الکی راه می دهد اینجا و او گفت بگذار بیایند حداقل کمی بر تعداد و میزان ساعت مطالعه ی ایران افزوده شود و در ادامه گفت که اوضاع آن قدر بی ریخت است که از دو سال قبل تا الان کتاب هایی که سالیانه سازمان ملل برای کشورها می فرستد دیگر به ایران فرستاده نمی شود آن هم بخاطر همین کمی درصد مطالعه در ایران که سر جمع با نماز و ادعیه و امثالهم زیر ده دقیقه برای هر فرد می شود؛باورم شد که تمدن چندین و چند هزار ساله و فرهنگ و این ها همه اش رفته است توی گنجه و جایش را موبایل و فضای مجازی و اپلیکیشن ها گرفته است؛یک سری دیگر هم وقتی بهشان می گویی عوض سرگرم شدن با فناوری بنشین کتاب بخوان،جواب می دهند حوصله اش را ندارم! چرا؟!؛نهایت این که :"به فرزندان خود از کودکی کتاب خواندن را آموزش دهیم،آموزش هم ندادیم با پدیده ای به نام کتاب آشنا کنیم!"

20 Dec 21:08

خانم سلامت وارد می‌شود!

by motherlydays
1- وقتی می‌رویم روستا، به زندگی‌شان حسودی‌ام می‌شود. به هوای خوب، آفتاب گرم، خانه‌های بزرگ، دیوارهای کاهگلی، تخم‌مرغ‌های فسقلی واقعی، گوشت گوسفندهایی که واقعا علف خورده‌اند، میوه‌های کج و کوله اما معطر، و بچه‌هایی که در کوچه و باغ و مزرعه می‌دوند، حسودی‌ام می‌شود. آن قدر عاقل هستم که جوگیر نشوم و خوبی‌های زندگی در کلان‌شهر را نبینم، اما نمی‌توانم جلوی غبطه عمیقم به سبک زندگی سالم و دست نخورده آن‌ها را بگیرم. همیشه دوست داشتم مثل آن‌ها "سلامت" زندگی کنم. هرچند نمی‌توانم هوای خوب و خانه آفتاب‌گیر و سبزی باغجه را به خانه‌ام بیاورم، اما دست از جستجوگری برای کشف چیزهای "کمی سالم‌تر" برنمی‌دارم. به خصوص از زمان تولد بچه‌ها، این جستجوگری، شکل تحقیقات گسترده گرفت و حتی گاهی به گزارش و سبک زندگی برای مجلات تبدیل شد. گاهی که از این کشفیات با مادرهای دیگر حرف می‌زدم، می‌گفتند کاش این‌ها را همه بدانند. حالا مدتی است فکر می‌کنم در این آشفته بازار محصولات سمی و سرطان‌زا، به اشتراک گذاشتن دانسته‌هایمان در مورد چیزهایی که می‌خوریم، واجب شده است. این طوری شد که تصمیم گرفتم بنشینم و همه چیزهایی را که در این تحقیقات کشف کرده‌ام، در این وبلاگ به اشتراک بگذارم. باشد که همه‌مان کمی، فقط کمی، سالم‌تر زندگی کنیم.

2- واضح و مبرهن است که من عالم به علم غیب نیستم، همه چیز را نمی‌دانم، تحقیقاتم جامع و مانع و خالی از اشکال نیست، و سلیقه شخصی هم دارم. بنابراین اگر جایی از این کشفیات با دانسته‌های شما جور نیست، یا نمی‌پسندید، نه من غرض و مرض داشته‌ام، نه شما ناچارید نظرتان را عوض کنید. نظر شخصی یا دانسته متفاوت‌تان را برایم بنویسید، یا فقط بی‌خیال شوید!

3- واضح‌تر و مبرهن‌تر است من هم در همه عمر همه این توصیه‌ها را رعایت نکرده‌ام و خانم بهداشت هم نیستم و پفک و کالباس و نوشابه هم خورده‌ام و کسی هم با يك بار خوردن این چیزها نمرده، و نخوردن‌شان هم فوت کردن شمع 100 سالگی را تضمین نمی‌کند. پس راجع به بدیهیاتی مثل "سلامتی به هزار فاکتور مربوط است و فقط یکی تغذیه است" و "وقتی هوا انقدر آلوده است و ریه‌های همه ما مثل سیگاری‌هاست این چیزها چه فایده‌ای دارد؟" حرف نمی‌زنیم.

 

برای خواندن اصل موضوع (اگر بعد از این همه مقدمه هنوز حالش را دارید!) به ادامه مطلب بروید.

27 Dec 14:52

سلام سی!

by motherlydays
بچه‌تر که بودیم، یکی نشسته بود و برای من و زهرا فال می‌گرفت. در فال من این بود که در 19 سالگی ازدواج می‌کنم و یک دختر و یک پسر خواهم داشت! من دختر نوجوانی بودم که هیچ تصوری از 19 سالگی و بعدش نداشتم. فکر می‌کردم 19 سالگی آخر دنیاست. فکر می‌کردم ازدواج کردن و داشتن دو تا بچه، ته ته ماجراست. جایی که دیگر به همه چیزهایی که قرار بوده باشی، رسیده‌ای! فکر می‌کردم در بیست و چند سالگی، یک زن کاملم، نمایشنامه می‌نویسم، همسر دارم، دو تا بچه، خانه، زندگی، و دیگر از زندگی هیچ چیز نمی‌خواهم لابد.

امروز سی سالم شد.

نشسته‌ام رو به پنجره ابری خانه، و فکر می‌کنم چقدر سی سالگی به من می‌آید. اگر همین حالا از خودم عکسی بگیرم، شبیه سی ساله‌ها هستم. شبیه تصوری که هیچ وقت نداشته‌ام، اما حالا فکر می‌کنم باید همین جوری‌ها می‌بود. شبیه فهرستی از آرزوهای بزرگ زندگی، که خیلی‌هایشان کنارشان تیک خورده، و کلی چیزهای دیگر هست که هنوز در سرم پرواز می‌کنند. شبیه زنی با لباس گل‌گلی، ایستاده به تماشای دخترهایش در لباس‌های گل‌گلی.

اینجا آخر دنیا نیست. رسیدن به تصورات دوران نوجوانی، دنیا را به انتهایش نرسانده. انگار تازه دری باز شده رو به یک آسمان ابری. چترم را برمی‌دارم و پا می‌گذارم به درون روزهای سی سالگی. شاید باران زد!

 

پانویس: از همه تبریکات در کامنتها ممنونم.

13 Jan 10:56

یاد بعضی نفرات زنده‌ام می‌دارد

by motherlydays
در دبیرستان همکلاسی‌ای داشتم که فامیلی‌اش "رشدیه" بود. یک بار در قطار (کجا می‌رفتیم؟ یادم نیست) گفت: جد من، پایه‌گذار اولین مدرسه در ایران بوده. ما شروع کردیم به مسخره بازی درآوردن که: پس جد تو ما رو تو این دردسر انداخته؟!

سال‌ها بعد فهمیدم جد او یکی از بزرگترین مردان تاریخ ایران بوده. مردی که نیمایوشیج در رسایش سروده:

یاد بعضی نفرات

روشنم میدارد

...

حسن رشدیه

قوتم می‌بخشد

راه می‌اندازد

و اجاق کهن سرد سرایم

گرم می‌آید از گرمی عالی دم‌شان

 

مردی که می‌توانست مثل پدر و پدربزرگش منبر برود و وعظ کند و فقیه بزرگی باشد. می‌توانست برایش مهم نباشد که در روزنامه فارسی‌زبان چاپ استانبول در مورد بی‌سوادی در ایران چه نوشته. می‌توانست به مشقت یادگیری خواندن و نوشتن همراه با درد و خون‌ریزی در مکتب‌خانه‌های ایران فکر نکند. می‌توانست بی‌خیال همه این‌ها شود، اما نشد. راهی فرنگ شد. مدارس نوین اسلامی را دید که در بیروت و ایروان در مدتی بسیار کمتر با برنامه‌ای آسان‌تر و بدون درد و بدبختی به بچه‌ها خواندن و نوشتن آموزش می‌دهند و قرآن و احکام را هم همان جا می‌گویند. میرزاحسن برگشت شهرش؛ تبریز. مدرسه زد. چند شاگرد گرفت، آموزش داد. شاگردها امتحان دادند. والدین شگفت‌زده شدند. شاگردها بیشتر شدند. بعد خبر رسید به ملاهای مکتب‌خانه‌ها. حکم کردند که این مدارس خلاف شرع است. بعضی‌ها ریختند مدرسه رشدیه را خراب کردند و معلم‌ها را کتک زدند و رشدیه از شهر فراری شد. شش ماه بعد برگشت. باز مدرسه، باز شاگرد، باز مردم غیور(!)، باز فرار. باز برگشت... میرزاحسن رشدیه شش بار مدرسه راه انداخت. بار آخر که در تبریز داشتند آجرهای مدرسه را می‌شکاندند و می‌ریختند، ایستاده بود بالای پشت بام خانه بغلی و می‌خندید. از او پرسیدند: به چه چیزی می‌خندی؟! گفت «هر یک از این آجرها روزی یک مدرسه خواهد شد. من به آن روز می‌خندم. کاش زنده باشم و ببینم.»

*

یک بار رشدیه امتحان بچه‌ها را عمومی کرد. همه را دعوت کرد از بزرگان شهر و علما و والدین بچه‌ها تا بیایند و ببینند که چطور بچه‌هایشان در 60 روز خواندن و نوشتن را یاد گرفته‌اند. یکی از علمای تبریز پس از دیدن این امتحان شگفت‌انگیز گفت «من دوام و بقای این مدرسه را شرعی نمی‌دانم. زیرا این اطفال که به این سرعت پیش می‌روند، به جایی می‌رسند که نباید برسند و نباید به آن حدود قدم بگذارند.»

این جمله‌ها برایمان چقدر آشناست! انگار همین حالاست که یکی دارد همین حکم را برای سرعت اینترنت می‌دهد! انگار عالم آن روز تبریز دارد در مورد 3G و 4G ما نظر می‌دهد! انگار سرسختی ما آدم‌ها برای تغییر هنوز همان طوری مانده.

میرزا حسن رشدیه که نداریم. اقلا شبیه آن عالم کذایی نباشیم. یاد بگیریم که بچه‌هایمان را آموزش 60روزه خواندن و نوشتن یا اینترنت پرسرعت بدبخت نمی‌کند. تربیت بچه‌های ما وابسته به سرعت آموزش نیست. به آن چیزهایی است که توشه راهشان کرده‌ایم. به کتابی است که بعد از یاد گرفتن 60روزه خواندن و نوشتن دست‌شان داده‌ایم. برویم کتاب بنویسیم، به جای این که خواندن را از بچه‌هایمان دریغ کنیم.

 

پانویس: این هفته برای ه.ج مطلبی نوشتم در مورد همین اولین مدارس ایران. چیزهایی که همین جا هم بخشی از آن را نوشتم. بعد دیدم به جز این که این روزها دیگر حسن رشدیه نداریم، خود ما والدین هم گاهی خیلی شبیه آن ملاهای مکتب‌خانه‌ای می‌شویم. تغییر را از خودمان شروع کنیم. پا بگذاریم در دل واقعیت‌ها. سپر مناسب بسازیم و بپوشیم. وگرنه تاریخ نشان داده لشگر روزگار را هیچ کس نتوانسته متوقف کند. برای ما هم توقف نخواهد کرد.