Shared posts

28 Feb 07:24

مادرم ترجیح می‌دهد معتاد باشم تا عاشق

by پریسا صفرپور
Photo by Mohammed Roodgoli

Photo by Mohammed Roodgoli

محمد فوقق دیپلم الکترونیک دارد و ۳۳ ساله است. می‌گوید شکست عشقی سبب پناه بردن به دوستان شد و دوستان هم :«تسکین آلام را در یه پک دو پک نسخه پیچیدند و بعد هم دانشگاه و غرق شدن در خوابگاه و همکلاسی های که همه مشغول پک زدن بودند»

اولین شکست عشقی اش را در نوزده سالگی تجربه کرد. مادرِ محمد دوست نداشت دخترخالۀ ۲۰ ساله‌اش با پسرش سرو سری داشته باشد چون فقط یک دختر دیپلمه و خانه دار بود.

ما خانواده متوسطی هستیم. پدرم کارمند فرودگاه بود و مادرم خانه دار. ولی مادرم می‌گفت اگر دخترخالۀ من است من می‌گویم نه، چون تو لیاقتت بیشتر از اینهاست. اصلاً تو رو چه به عاشقی هنوز بچه ای» من حتا نمی‌گفتم نامزد کنیم، فقط اجازه بدهد رفت و آمد معمولی فامیلی داشته باشیم تا درسم و سربازی ام تمام شود ولی نگذاشت.»

مادر محمد نمی‌دانست این دو از سیزده چهارده سالگی دلبستۀ هم هستند. برای همین رفت خانۀ خاله‌اش و گله کرد که دخترت نشسته زیر پای پسرم. رابطه فامیلی به هم خورد و برادرهای دختر او را به زور بعد از دوبار قصد خودکشی‌اش، شوهر دادند به یک مرد از «جنس خودشان ولی دارا.»

«نوع شوهر دادنش بیشتر از جدایی مان مرا داغ کرد. دردم دردی بود که باید با دوستان حرفش را می زدم. دوستان هم که یعنی شب نشینی و سیگار و قلیان و پشتش هم تریاک و غیره. تا ۲۳ سالگی به زور فوق دیپلم گرفتم و سربازی رفتم و همچنان (تفریحی) تریاک می‌کشیدم.»

دوماه مانده به پایان سربازی، محمد طبق عادت سالهای پس از عاشقی که یکی را در خیابان می‌بیند و برای مدتی برای دوستی گذرا و لذت جنسی همراهش می‌شود به دختری شماره می‌دهد.

«یک فرشته به پست من خورده بود. روح بلندی داشت که نمی‌توانم توصیف کنم. همان جلسه اول فهمیدم از آن‌هایی نیست که برداری ببری خانه خالی و تمام. یک طوق به گردن من انداخت نامرئی از جنس خوبی. از آن‌ دخترهایی که خودش را وقف آدمها می کند. نقاش بود در حدی که در چند نمایشگاه جمعی کار داشت. صادق بود. همان اول همه کم و کاست های زندگی‌اش را برایم گفت.

همکار بودن اتفاقی پدرهای مان بیشتر جذب مان کرد. هرچند پدرش فوت شده بود. حقوق مستمری پدرش را هرماه که می‌گرفت برنج و گوشت منطقه فقیر نشین گل خریدش بود. هرگز از اینکه من نمی‌توانم خرجش کنم و سربازم و بعدش هم یکسال بیکار گله نکرد. دوسال با هم ماندیم و او فقط یکبار به خانه خالی ما آمد و من نتوانستم بیش از بوسه و آغوش از او بگیرم.

اصلاً توان را از آدم می‌گرفت از بس زمینی نبود. با تمام وجودم می خواستمش و مهمتر اینکه دیدار او بهترین مسکن جایگزین تریاک بود. دیگر همه دوستانم را کنار گذاشتم و با دوستان و جمع او همراه شدم. شاعر و نویسنده و کتابخوان و نقاش و عکاس بودند و در دوره هایشان ته خلافشان شراب دست ساز خانگی بود. طوری مرا ترک داد که نفهمیدم چه شد.

حتی خانواده‌ام می‌گفتند تغییراتی در ظاهر و روحیه‌ام هست که حتماً نشأت گرفته از اتمام سربازی است. بهترین دوران زندگی‌ام آن دوسال بود. بارها گفت مرا جایگزین تریاک نکن چون اعتیاد اعتیاد است، باید روحت را تقویت کنی. گوش نکردم و البته درد بزرگی مثل مادرم داشتم…»

محمد مادرش را با دختر آشنا کرد. مادر اما ایرادهای عجیبی گرفت نظیر اینکه دوستی خیابانی به درد نمی‌خورد.۱۷ ماه از محمد بزرگ‌تر است. قدش برای محمد کوتاه است. در نوزده سالگی دوماه عقد یک نفر بوده و با بخشیدن مهریه جدا شده است. شاغل نیست. خانه‌شان کلنگی است و مادرش بی‌سواد و قدیمی است.

به مادرم گفتم لامصب من ۵ سال معتاد بودم او ترکم داده. گفت الکی روی خودت عیب نگذار که کسی را بالا ببری. گفتم ما گاو و گوسفند پدربزرگ را فروختیم که توانستیم اینجا خانه بخریم و آن‌ها از حقوق کارمندی خانه‌ای قدیمی دارند که جد اندر جد بهشان رسیده است. گفت الکی خودت را کوچک نکن. گفتم عقدش دوماهه بوده و مهریه را بخشیده و شناسنامه اش سفید شده و هنوز باکره است گفت لابد رفته دوخته و رشوه داده.

گفتم مادرش همسن مادر تو است و دقیقاً همان خصوصیات را دارد گفت خوب برای همین به یکی دیگر احتیاج نداریم. گفتم تنهایی می‌روم خواستگاری اش گفت اگر بدهند نشانه بی سر و صاحبی اش است.»محمد تنهایی به خواستگاری رفت اما برادرها به شدت او را رد کردند. دو جوان چند ماه دیگر به خانواده‌های شان اصرار کردند اما مادر محمد، دختر را برای همیشه از او گرفت.

«برادر شوهر خواهرش که ساکن اروپاست او را خواستگاری کرد. از بچگی هم را می شناختند و همیشه دوستانه در ارتباط بودند. حتا یکبار آمد ایران و او را در دوره های دوستانه دیدم. پسر بسیار نازنینی بود. خانواده دختر خیلی غر می‌زدند که چرا این یه لا قبا محمد را به او ترجیح می‌دهی.

حتی شوهرِخواهرش یک روز مرا دید و گله کرد که این رابطه دارد زندگی هر دوی شما را خراب می‌کند چون دختر آینده روشنی در انتظارش است. به مادرم گفتم و او آتش گرفت. گفت دروغ می‌گویند که خودشان را بالا ببرند. رفت در کوچه و محله شان از همه کاسبها و همسایه ها خواست که (شما را به خدا با این خانواده صحبت کنید دست از سر پسر من بردارند.) بیچاره دخترک سربه زیر شد و برادرهایش اذیتش کردند.

بلاخره به اجبار رابطه‌اش را با من قطع کرد. خیلی سختی کشیدیم. دورادور می‌دیدم که آب شده و غمگین است ولی بالاخره رفت. هم از ایران و هم از زندگی من. دوباره تریاک و اعتیاد. مادرم دائم می‌گفت همین را هم احتمالا او به تو یاد داده. یکی دوسال بعد بساط  تریاک را پیش رویش پهن کردم تا به امروز. هنوز هم می‌گوید همه تفریحی می‌کشند الکی روی خودت عیب نگذار.

24 Feb 09:37

باباها

by nikolaa

بابا آب داد، نان هم داد، و بعد پیش خودش فکر کرد همه زندگی همین است که در را محکم بکوبد و اخم کند و همه احکام خدا را در «موهاتو بکن تو» خلاصه کند و داد بزند و خیالش هم راحت باشد که یک بابای کامل بوده. چون آب داده، نان هم!

04 Feb 19:25

مرد محبوب من

by سارا کنعانی
photo by Mohammad Roodgoli

photo by Mohammad Roodgoli

یک روز، حد فاصل میدان فردوسی تا چهار راه ولیعصر، یک آقا در تاکسی کنار من نشست و در همان پنج دقیقه و سی ثانیه ای که طول کشید تا ما به مقصد برسیم ، من به این نتیجه رسیدم که چقدر مرد زندگی است و خوش به حال کسی که سهم او باشد:

تا نشست، نقاط اوج ترانه ای را که از رادیو پخش می شد زمزمه کرد و من دیدم چقدر کلمه را می فهمد. صدایش هم بد نبود.
ساک لپ تاپش را گذاشت بین من و خودش، تا معذب نباشم
کیفش را بالا و پایین کرد تا پول خرد به راننده بدهد
داشتم متن پیامک می نوشتم و او صورتش را به سمت پنجره گرفت تا من خیالم راحت باشد از حریم شخصی ام
به چهار راه که رسیدیم، چیزی نمانده بود چراغ قرمز بشود. به همین خاطر گفت: آن طرف تر پیاده می شوم
آخر سر هم خوب خیابان را پایید ؛ محض خاطر اینکه موتوری رد نشود و از سمت چپ پیاده شد تا من و مسافر کناری ام اذیت نشویم.
صورتش را ندیدم، اما هر جور که هست، جذاب باید باشد ، بی شک!

سارا کنعانی

24 Jan 09:45

عزیزم شما کدوم طبقه می ری؟

by nikolaa

دکمه آسانسور را زدم و منتظر پایین آمدنش شدم، پسره چند ثانیه بعد از راه رسید و دوباره دکمه‌ی آسانسور را فشار داد. انگار اگر دکمه را چند بار فشار بدهد آسانسوری که بالا گیر کرده، زودتر پایین می‌آید. سرم را انداختم پایین. نگاهم افتاد به کفش‌هایش. شبیه کفش‌های تو بود. یاد تو افتادم. پسره یکی دو بار دیگر دکمه را فشار داد. یاد روزهایی افتادم که هنوز زیاد نمی‌شناختمت. خنده‌ام گرفت. فکر کرد به او می‌خندم. اخم‌هایش را کرد توی هم. با صدای بلندتری زدم زیر خنده. یک بار دیگر دکمه را فشار داد. نمی‌توانستم خنده‌ام را جمع کنم. اعصابش خرد شده بود. از کنارش کشیدم کنار و به سمت پله‌ها رفتم. داشتم بلند و از ته دل می‌خندیدم. آن روزها آرزویم این بود که مثلا اتفاقی با تو توی یک آسانسور سوار شوم. فکرش را بکن. ته ته ته مسخرگی این است که آرزویت دیدن کسی توی آسانسور باشد! تمام سه طبقه را پیاده رفتم بالا و به آرزوهایم قهقهه زدم. احتمالا پسره هنوز آن پایین مانده بود و هی دکمه را فشار و به من فحش می‌داد...

23 Jan 11:32

به خودمان گل نزنیم حداقل!

by nikolaa

ازدواج‌هایمان بیشتر از هر چیزی شبیه گزارش مسابقات فوتبال است. اولش با شور و هیجان خاصی شروع می‌شود «با یه بازی بسیار زیبا بین دو تیم فلان و فلان در خدمتتون هستیم». بعد تا مدت‌ها با ریتم آرام و خسته‌کننده و بی‌حادثه پیش می‌رود. یکدفعه یک اتفاق خوش‌آیند مثل تولد یک بچه اوضاع را عوض می‌کند «گل، گلللللللل» و تا مدتی بعد از آن همه چیز با سرعت تند تر و هیجان بیشتر و جوگیری مشهودتری پیش می‌رود «چه می‌کنه این بازیکن! یه پاس خوب، یه دریبل، یه موقعیت فوق‌العاده، همه چیز برای یه گل دیگه آماده است...» اما زیاد طول نمی‌کشد که دوباره اوضاع به حالت ثابت و خسته‌کننده قبلی بر می‌گردد. و حتی بدتر از آن اینکه یک اتفاق بد، مثلا یک ضرر مالی یا یک بیماری حکم گل خوردن را دارد و بعد از آن فقط باید زور زد و دفاع کرد و هی توجیه کرد که «ما در طول بازی خیلی بهتر بودیم، این واضحه که اگه الان هم یه گل بخوریم اشکالی نداره، بازی برد و باخت داره...». بعد هم چه بخواهیم چه نخواهیم وقت بازی تمام می‌شود و ما می‌مانیم و نتیجه که بیشتر باخت و مساوی است و کمتر برد!

18 Jan 17:58

رسیدی خبر بده

by nikolaa

چند وقت است که سعی می کنم به این و آن نگویم «رسیدی، خبر بده». وقتی آدم ها می دانند چطور 364 روز سال را بدون ما این طرف و آن طرف بروند و به کسی هم خبر ندهند، «رسیدی خبر بده» حکم مزخرف ترین و بی کاربردترین جمله دنیا را دارد که فقط می تواند جای خالی جمله پایانی را در یک دیدار دو نفره که نه عاشقانه است و نه خصمانه، پر کند.

19 Jan 17:42

دوست کوچک

by motherlydays
دور یک میز هشت نفره، یازده نفری نشسته‌ایم. مریم یک چیزهایی می‌گوید و همه می‌خندیم. نرگس می‌زند روی شانه‌ام. به هم نگاه می‌کنیم. دارد می‌خندد. داریم با هم می‌خندیم. مثل رفیقی که بزند روی شانه آدم و با هم ریسه برویم از خنده، با هم گرم گرفته‌ایم. چقدر این تصویر عجیب و شگفت‌انگیز است. کی این کوچولوی 50سانتی پستونک‌خور آن قدر بزرگ شد که مثل یک رفیق بزنیم روی شانه هم و بخندیم؟ چی شد که به نقش والد و فرزند، نقش دوستی اضافه شد؟

در تخیلم روزهایی را تصور می‌کنم که نرگس از این هم بزرگتر شده باشد، با هم برویم بیرون، خرید کنیم، بخندیم، دعوا کنیم، به حرف‌های هم گوش بدهیم. روزی خواهد آمد که دوست من دستش را بگذارد روی شانه‌ام، بگوید: گریه نکن مامان! درست میشه. من پیش تو هستم. دستش را بگیرم و بگویم: مرسی که هستی.

*

کاش آن روز، امروز بود. این روزهای تلخ.

19 Jan 18:21

کوچک مغز

by nikolaa

کل غذایم را خوردم، یک قاوپ آب هم روش. زل زد توی چشم‌هایم و گفت «آب که کم می‌خوری، مغزت خشکیده میشه و آلزایمر می‌گیری، بعد یواش یواش مغزت کوچیک میشه، انقدر کوچیک که میفتی می‌میری! تازه اینا غیر از ضررهاییه که به پوست و مو و ناخن و بقیه جاهات می‌رسه!» چشم‌هایش را ازم برداشت، اما حالا دو روز است که زل زده‌ام به خودم. به پوستم که تمام خشکه زده، به ناخن‌هایم که قدیم‌ها یک سانت بلند می‌شدند و حالا هر روز یک گوشه‌شان می‌شکند، به موهایم که هی نازک‌تر و شکننده‌تر می‌شوند. راستی کسی می‌داند چرا جدیدا هی کارهایم را یادم می‌رود؟ چرا وسایلم را جا می‌گذارم؟ چرا هر چقدر زور می‌زنم یادم نمی‌‌آید که هفته قبل چه کار داشتم می‌کردم؟ اصلا من کی‌ام؟ اینجا کجاست؟ حالم خوش نیست، یک کاغذ بیاورید بنشینم وصیت‌نامه‌ام را بنویسم...!

09 Dec 10:05

بیا ره توشه بگذاریم

by motherlydays
نرگس می‌رود کلاس قرآن. یکی از آن کلاس‌های کمیابی که تویش معلم بیشتر دارد با بچه‌ها بازی‌های هیجانی می‌کند و بالا و پایین می‌اندازدشان، تا این که بخواهد گیر بدهد به ترتیل صحیح. هر بار قصه‌ای می‌گوید از یکی از سوره‌های جزء 30 و فوقش دو سه بار سوره را لابه‌لای قصه و بازی می‌خواند و بیشترش را بازی می‌کند. بچه‌ها شادند و بهشان خوش می‌گذرد.

نرگس را برده‌ام کلاس قرآن و خودم هم با او کار می‌کنم. شب‌ها وقت خواب، سوره‌هایی را که ریخته‌ام روی گوشی با هم گوش می‌دهیم. تجربه بهم نشان داده آخرین چیزی را که قبل از خواب می‌شنود، به سرعت حفظ می‌شود. نرگس سوره‌ها را یکی یکی با ترتیل درست حفظ می‌کند و من خوشحالم. گاهی بهش جایزه می‌دهیم. گاهی نمی‌دهیم. نمی‌خواهم "به خاطر جایزه" قرآن یاد بگیرد. و می‌خواهم بداند که خوشحالم از این که قرآن را حفظ می‌کند.

نرگس را تشویق می‌کنم که قرآن را حفظ کند، در حالی که برای هیچ چیز دیگری این کار را نمی‌کنم. حتی وقتی می‌بینم نرگس اتفاقی شعرهای تبلیغات تلویزیون را حفظ شده، ناراحت هم می‌شوم. فکر می‌کنم حیف این حافظه جادویی که با این مزخرفات پر شود. آن چیزی را که خودم ارزشمند می‌دانم در اختیار بچه‌ام می‌گذارم و تشویقش می‌کنم که حفظ کند. خودم هم بیشتر قرآن می‌خوانم.

خودم در کودکی قرآن حفظ کرده‌ام. با ترتیل درست. حالا حتی جاهایی که کلمه‌اش را یادم رفته، آهنگش را یادم هست. چیزهایی که آدم در کودکی حفظ می‌کند به شکل اعجاب آوری در ذهنش حک می‌شوند. یکی زبان دانستن را لایق پر کردن فضای لایتناهی ذهن کودکش می‌داند و او را می‌فرستد کلاس زبان. یکی مهارت ورزشی را برای بچه‌اش لازم می‌داند و می‌فرستدش کلاس ورزشی. یکی هنر را ارزشمند می‌داند و بچه‌اش را می‌فرستد کلاس موسیقی یا نقاشی. من هم قرآن را آن قدر ارزشمند می‌دانم که به خاطرش دخترم را وادارم به تلاش و تمرین و یادگیری.

*

بچه‌های ما یک روز از ما جدا می‌شوند و می‌روند دنبال زندگی‌شان. آن روز به جز خوراکی‌هایی که توی کیف‌شان گذاشته‌ایم، توشه‌هایی هم در دل‌شان جاسازی کرده‌ایم. وقتی من بچه‌ام را با مهارت خوبی در زبان به مدرسه می‌فرستم، احتمالا او در اولین کلاس زبان می‌درخشد و احتمالا اولین دوستانش، آن‌هایی خواهند بود که زبان خوبی دارند و با بچه من گروه "زبان‌خوب" های کلاس را تشکیل می‌دهند. معلوم است که این سناریو، یک سناریوی قطعی و مسلم نیست. روشن است که من نمی‌توانم (و نباید) دوستان بچه‌ام را "فیلتر" یا "انتخاب" کنم. این زندگی اوست. اما این والدین هستند که توشه او را در کیفش و در دلش می‌گذارند تا برود.

بهش فکر کنیم. این که می‌خواهیم بچه‌مان با کدام بچه‌های کلاس هم‌گروه شود. در جمع کدام گروه اجتماع بدرخشد. ذهن‌تان را باز بگذارید. به موسیقی، درست کردن کاردستی، شیرینی‌پزی، فوتبال، قرآن، نجاری، IT، زبان‌های مختلف، کتاب‌خوانی و هر چیز دیگری که می‌شود، فکر کنید. انتخاب کنید. تشویق کنید. ما داریم توشه‌های دل کودک‌مان برای همه عمر را همین حالا می‌گذاریم. فرصت کم است و دنیا بزرگ. یک توشه خوب و مقوی لازم است.

 

پانویس1: کلاسی که نرگس میره، مربوط به دارالقرآن حضرت علی اصغره، که محل اصلیش سمت میدان شهداست. مربی اون دارالقرآن هفته ای یک کلاس در مهد نرگس داره، که خوش شانسی ما تنبل‌هاست که حال نداشتیم تا اونجا بریم!!

پانویس2: نمیدونم چرا این پست، نظرهاش تاییدی شده بود!!

02 Jan 14:49

پندهای جنسی مخرب که از نوجوانی یاد می گیریم – ۲

by سعید داورپناه
Vincent van Gogh La Mousmé, 1888

Vincent van Gogh La Mousmé, ۱۸۸۸

  فقط دنبال زنان زیبا باش 

در بخش اول این مقاله به نمونه هایی از تربیت جنسی نامناسب که از دوران نوجوانی به طور غیرمستقیم در بین مردان رواج می یابد را نقل کردیم. در این قسمت به یکی از بزرگترین توهمات ساخته شده در باره زنان می پردازیم که دیر یا زود شریک و همسر و یا مادر فرزندان ما خواهند شد.

این روزها عکس ها و تصاویر ویدئوهای پورنوگرافی اولین تصورات جنسی نسبت به زنان را در ذهن بسیاری از ما مردان نقش خواهد بست و به همین خاطر٬ ناخودآگاه بدنِ نوع خاصی از زنان و حتی تجسمِ شخصیت مخصوصی از رفتار جنسی زنان در وجود ما مردان شکل می گیرد. زنانی که به نظر می رسد از بقیه همجنسان خود بسیار لوندتر٬ زیباترهستند.

برای بسیاری از مردان این تعبیر ایجاد می شد که تصویر زن بی نقض و باربی گونه دنیای پورنوگرافی, الزاماً زیبایی است که همه زنها باید داشته باشند. با این تصور از زن٬ نه تنها فرصت‌های زیادی را برای یافتن شریک و معشوق و دوست از دست می‌دهیم بلکه ناخودآگاه فکر می کنیم, زن‌های دیگر ارزش وقت تلف کردن را ندارند.

هیچکس منکر زیبایی و جذابیت جنسی که زنان دارند و تفاوت انواع جذابیت ها نیست. عملا از شرط های اصلی رابطه برای مردان جذابیت است. فقط جذابیت مفهوم و تعریف گسترده تر است از چیزهایی که رسانه های دنیای سرگرمی می سازند.

واقعیت طبیعی و اساسی این است که همه زنها به اشکال مختلف برای انواع مردان جذابند. هم گردن کشیده٬ پوست نرم و لطیف٬ پاهای بلند٬ دستان ظریف٬ چشمان قشنگ و پر پشتی موها که نشانه های سلامت فیزیکی مخصوص قدرت تولید مثل را در خود دارد برای مردان جذاب است و هم  صمیمیت٬ صداقت٬ آرامش و مهربانی٬ کنجکاوی٬ هوش و وقار و هزاران وجه جذاب دیگر که نشانه های همیاری و همسری موفق را در خود دارد.

یافتن جفت خوب و تشکیل خانواده و هماهنگ کردن تمامی فعالیت های زندگی در پیرامون این واحد اجتماعی برای دراز مدت از خودگذشتگی می خواهد. به همین خاطر زیبایی و جذابیت یکی از  پاداش های بسیار مطبوع است که در سیستم واکنشی ما در طی تحول و تکامل طبیعی ایجاد شده است.

جذابیت، زیبایی و لطافت زن را نمی توان انکار کرد ولی محدود کردن تعریف زیبایی به تصویر زن های عروسکی در دنیای سرگرمی ها، با واقعیت زندگی انسانها تطبیق ندارد.

 

بخش اول

این مقاله متن مستقلی است که بر اساس مطالب منبع زیر نوشته شده است

Five Lies that Distort Male Sexuality and Hurt Men – Jamie Utt

http://everydayfeminism.com/2014/09/distort-male-sexuality-hurt-everybody/?utm_content=bufferce011&utm_medium=social&utm_source=facebook.com


07 Jan 03:22

Kitten rescue

13 Jan 14:48

شکایت قاتلِ ۷۷ نروژی به زندان

by مرد روز
Anders Behring Breivik

Anders Behring Breivik

Anders Behring Breivik نژاد پرست نروژی که در تابستان ۲۰۱۱ با حمله به یک کمپ تابستانی نوجوانان در کشورش، ۷۷ نفرشان را به قتل رسانده است نامه ۲۳ صفحه ایی به مسئولین زندان نوشته است. بخشی از نامه توسط مجله هارپر به انگلیسی ترجمه و منتشر شده است. او در حال حاضر مشغول گذراندن دوران حبس ۲۱ ساله خودش است.

خیلی زود پی بردم که قلمِ خودنویس به درد نوشتن های طولانی نمی خورد و تقاضایم برای داشتن یک خودکار یا مداد مورد موافقت قرار نگرفت. با خودنویس، هر دقیقه فقط می شود بین ۵ الی ۱۰کلمه نوشت و به درد تصحیح و دوباره نویسی هم نمی خورد. با خودکار و مداد ۱۵ کلمه در دقیقه می شود نوشت و به خاطر داشتن پاک کن، شانس تصحیح هم خواهم داشت.

با ماشین تحریر می شود ۴۵ کلمه در دقیقه نوشت. با وجود اینکه من یک نویسنده حرفه ایی هستم مرا از داشتن وسیله نوشتن بهتر محروم کرده اید. خودنویس اصلا از نظر طرح ساخت مشکل دارد و باعث ایجاد درد در دستم می شود. اگر از نظر تئوری امکانش باشد خودنویس ها می توانند باعث رماتیسم مفصل دست شوند. از خودنویس بدتر وسیله ایی برای نوشتن وجود ندارد و واقعا روحم را جریحه دار می کند.

چون داشتن اسپری مرطوب کننده هوا در داخل سلول ممنوع است باید هر بار درخواست کنم تا مامورین بیایند و مقداری از آن را در یک لیوان پلاستیکی به من بدهند. بدی اش این است که من فقط یک مقدار محدود لازم دارم ولی آنها هر بار ۵ یا ۱۰ برابر مورد نیاز من می آورند و متاسفانه هر بار بخش زیادی از آنها هدر می روند. این ماجرا، حسابی باعث اذیتم می شود.

در وقت غذا، چون اجازه داشتن ساندویج از قبل بسته بندی شده ندارم باید شفاهاً درخواست کنم چه چیزهایی و چه مقدار روی ساندویچم بگذارند. وضعیت اذیت کننده ایی ایجاد می شود چون گاهی پیش می آید مقدار کره ایی که می دهند شاید کافی نباشد. این شیوه غذا خوردن هم ناراحت کننده است و به خاطر اینکه  نمی خواهم با تکرار درخواست هایم احساس گناه در من ایجاد شود گاهی ناگزیر به خوردن نان خالی می شوم.

من اجازه داشتن لباس در سلول خودم را ندارم برای همین از نگهبانها باید درخواست کنم تا از انبار برایم لباسی که مشخصاتش را می دهم بیاورند. چون سلولم همیشه سرد است من  بلوزهایی که به کلفتی ژاکت هستند می پوشم. به همین خاطر، سه دست لباس که همین خصوصیات را دارند مرتب سفارش می دهم. لباس های ساده ایی هستند برای همی پوشیدن زیاد و  از رنگ و رو افتادن شان ناراحتم نمی کند. گاهی با وجود تاکید من برای داشتن همین سه دست لباسِ رنگ و رو رفته معمولی، برایم بلوزهای مارک دارِ گرانقیمت می آورند. چون جنس ظریفی دارند تاب تحمل استفاده مکرر را ندارند. من مثل اغلب نروژی ها، به این قضیه حساس هستم و لازم نمی بینم که از این لباس های شیک و ظریف، بی جهت استفاده کنم.

ویدئویی از داخل زندان

بازنشر از آرشیو مجله

16 Jan 09:47

ک مثل کتاب!

by raheell

چند روز پیش یک جایی خواندم میزان خرید و فروش کتاب سالانه در ایران برابر است با خرید و فروش نصف روز یا نهایتاً یک روز لوازم آرایشی...اولش باورم نشد! بعدتر اما وقتی به کتابدار کتابخانه اعتراض کردم که چرا خیلی ها را الکی راه می دهد اینجا و او گفت بگذار بیایند حداقل کمی بر تعداد و میزان ساعت مطالعه ی ایران افزوده شود و در ادامه گفت که اوضاع آن قدر بی ریخت است که از دو سال قبل تا الان کتاب هایی که سالیانه سازمان ملل برای کشورها می فرستد دیگر به ایران فرستاده نمی شود آن هم بخاطر همین کمی درصد مطالعه در ایران که سر جمع با نماز و ادعیه و امثالهم زیر ده دقیقه برای هر فرد می شود؛باورم شد که تمدن چندین و چند هزار ساله و فرهنگ و این ها همه اش رفته است توی گنجه و جایش را موبایل و فضای مجازی و اپلیکیشن ها گرفته است؛یک سری دیگر هم وقتی بهشان می گویی عوض سرگرم شدن با فناوری بنشین کتاب بخوان،جواب می دهند حوصله اش را ندارم! چرا؟!؛نهایت این که :"به فرزندان خود از کودکی کتاب خواندن را آموزش دهیم،آموزش هم ندادیم با پدیده ای به نام کتاب آشنا کنیم!"

16 Jan 15:19

تصور مردم قرن ۱۹ از آینده

by ونداد زمانی

90728623

دوره بسیار آرام و ثروتمندی که انگلیس با تاجگذاری ملکه ویکتوریا از سال ۱۸۳۷ شروع کرد تا لحظه مرگش در اولین سال قرن ۲۰ ، بدون تردید یکی از پرتحول ترین دوران زندگی بریتانیا بود. انگلیس در طی این ۷۰ سال نه از مرض های واگیردار بزرگ صدمه چندانی دید و نه از جنگ های بی پایان با همسایگان رنج برد. آفتاب استعمار نیز عملا در این دوره بود که غروب نداشت.

دوران پادشاهی ویکتوریا، سرمست از اوج انقلاب صنعتی و مزایای آن نظیر تسلط بر قاره های قدیم و جدید و ثروت ناشی از برده داری بود. جمعیت کشور ظرف این مدت دو برابر شد و سطح استاندارد زندگی به مرحله جدیدی رسید. همه این اتفاقات دست به دست هم داد تا نگاه جدیدی به دنیا و زندگی ایجاد شود که کاملا با درک بشر تا آن موقع فرق داشت.

t-futuristic.jpg

تحولات دوران ویکتوریایی برای اولین بار به بشر غربی اجازه این تصور را داد که می تواند بنیاد همه چیز را تغییر دهد. تصوری که با اندیشه رنسانس و قرارش برای  تصحیح نظم به هم خورده الهی نیز فرق داشت. کارتون ها و نقاشی هایی که در قرن ۱۹ انگلیس و فرانسه در رسانه های عمومی ابراز وجود پیدا می کرد حکایت کمابیش واقعی از دنیایی است که ما در آن زندگی می کنیم.

French artist Villemard بخش قابل توجهی از خیالات علمی و نحوه زندگی متاثر از تکنولوژی مرهون ژول ورن فرانسوی بود.  تصاویر زیر بخشی از کارت پستال هایی است که طراحان فرانسوی قرن ۱۹ کشیده اند.

tumblr_static_transfer-of-knowledge

دانش توسط یک ماشین کتابها را به مغز دانش آموزان منتقل می کند

 

هواپیمای شخصی
تولید جوجه ماشینی
ارایش و حمام  اتوماتیک
کشاورزی ماشینی
اپارتمان سازی
گفتگوی  از راه دور

LookingGlass182510n09pg30tube

 

Future perfect by Iwan Rhys Morus

http://aeon.co/magazine/society/how-the-victorians-imagined-and-invented-the-future/

20 Dec 21:08

خانم سلامت وارد می‌شود!

by motherlydays
1- وقتی می‌رویم روستا، به زندگی‌شان حسودی‌ام می‌شود. به هوای خوب، آفتاب گرم، خانه‌های بزرگ، دیوارهای کاهگلی، تخم‌مرغ‌های فسقلی واقعی، گوشت گوسفندهایی که واقعا علف خورده‌اند، میوه‌های کج و کوله اما معطر، و بچه‌هایی که در کوچه و باغ و مزرعه می‌دوند، حسودی‌ام می‌شود. آن قدر عاقل هستم که جوگیر نشوم و خوبی‌های زندگی در کلان‌شهر را نبینم، اما نمی‌توانم جلوی غبطه عمیقم به سبک زندگی سالم و دست نخورده آن‌ها را بگیرم. همیشه دوست داشتم مثل آن‌ها "سلامت" زندگی کنم. هرچند نمی‌توانم هوای خوب و خانه آفتاب‌گیر و سبزی باغجه را به خانه‌ام بیاورم، اما دست از جستجوگری برای کشف چیزهای "کمی سالم‌تر" برنمی‌دارم. به خصوص از زمان تولد بچه‌ها، این جستجوگری، شکل تحقیقات گسترده گرفت و حتی گاهی به گزارش و سبک زندگی برای مجلات تبدیل شد. گاهی که از این کشفیات با مادرهای دیگر حرف می‌زدم، می‌گفتند کاش این‌ها را همه بدانند. حالا مدتی است فکر می‌کنم در این آشفته بازار محصولات سمی و سرطان‌زا، به اشتراک گذاشتن دانسته‌هایمان در مورد چیزهایی که می‌خوریم، واجب شده است. این طوری شد که تصمیم گرفتم بنشینم و همه چیزهایی را که در این تحقیقات کشف کرده‌ام، در این وبلاگ به اشتراک بگذارم. باشد که همه‌مان کمی، فقط کمی، سالم‌تر زندگی کنیم.

2- واضح و مبرهن است که من عالم به علم غیب نیستم، همه چیز را نمی‌دانم، تحقیقاتم جامع و مانع و خالی از اشکال نیست، و سلیقه شخصی هم دارم. بنابراین اگر جایی از این کشفیات با دانسته‌های شما جور نیست، یا نمی‌پسندید، نه من غرض و مرض داشته‌ام، نه شما ناچارید نظرتان را عوض کنید. نظر شخصی یا دانسته متفاوت‌تان را برایم بنویسید، یا فقط بی‌خیال شوید!

3- واضح‌تر و مبرهن‌تر است من هم در همه عمر همه این توصیه‌ها را رعایت نکرده‌ام و خانم بهداشت هم نیستم و پفک و کالباس و نوشابه هم خورده‌ام و کسی هم با يك بار خوردن این چیزها نمرده، و نخوردن‌شان هم فوت کردن شمع 100 سالگی را تضمین نمی‌کند. پس راجع به بدیهیاتی مثل "سلامتی به هزار فاکتور مربوط است و فقط یکی تغذیه است" و "وقتی هوا انقدر آلوده است و ریه‌های همه ما مثل سیگاری‌هاست این چیزها چه فایده‌ای دارد؟" حرف نمی‌زنیم.

 

برای خواندن اصل موضوع (اگر بعد از این همه مقدمه هنوز حالش را دارید!) به ادامه مطلب بروید.

27 Dec 14:52

سلام سی!

by motherlydays
بچه‌تر که بودیم، یکی نشسته بود و برای من و زهرا فال می‌گرفت. در فال من این بود که در 19 سالگی ازدواج می‌کنم و یک دختر و یک پسر خواهم داشت! من دختر نوجوانی بودم که هیچ تصوری از 19 سالگی و بعدش نداشتم. فکر می‌کردم 19 سالگی آخر دنیاست. فکر می‌کردم ازدواج کردن و داشتن دو تا بچه، ته ته ماجراست. جایی که دیگر به همه چیزهایی که قرار بوده باشی، رسیده‌ای! فکر می‌کردم در بیست و چند سالگی، یک زن کاملم، نمایشنامه می‌نویسم، همسر دارم، دو تا بچه، خانه، زندگی، و دیگر از زندگی هیچ چیز نمی‌خواهم لابد.

امروز سی سالم شد.

نشسته‌ام رو به پنجره ابری خانه، و فکر می‌کنم چقدر سی سالگی به من می‌آید. اگر همین حالا از خودم عکسی بگیرم، شبیه سی ساله‌ها هستم. شبیه تصوری که هیچ وقت نداشته‌ام، اما حالا فکر می‌کنم باید همین جوری‌ها می‌بود. شبیه فهرستی از آرزوهای بزرگ زندگی، که خیلی‌هایشان کنارشان تیک خورده، و کلی چیزهای دیگر هست که هنوز در سرم پرواز می‌کنند. شبیه زنی با لباس گل‌گلی، ایستاده به تماشای دخترهایش در لباس‌های گل‌گلی.

اینجا آخر دنیا نیست. رسیدن به تصورات دوران نوجوانی، دنیا را به انتهایش نرسانده. انگار تازه دری باز شده رو به یک آسمان ابری. چترم را برمی‌دارم و پا می‌گذارم به درون روزهای سی سالگی. شاید باران زد!

 

پانویس: از همه تبریکات در کامنتها ممنونم.

13 Jan 10:56

یاد بعضی نفرات زنده‌ام می‌دارد

by motherlydays
در دبیرستان همکلاسی‌ای داشتم که فامیلی‌اش "رشدیه" بود. یک بار در قطار (کجا می‌رفتیم؟ یادم نیست) گفت: جد من، پایه‌گذار اولین مدرسه در ایران بوده. ما شروع کردیم به مسخره بازی درآوردن که: پس جد تو ما رو تو این دردسر انداخته؟!

سال‌ها بعد فهمیدم جد او یکی از بزرگترین مردان تاریخ ایران بوده. مردی که نیمایوشیج در رسایش سروده:

یاد بعضی نفرات

روشنم میدارد

...

حسن رشدیه

قوتم می‌بخشد

راه می‌اندازد

و اجاق کهن سرد سرایم

گرم می‌آید از گرمی عالی دم‌شان

 

مردی که می‌توانست مثل پدر و پدربزرگش منبر برود و وعظ کند و فقیه بزرگی باشد. می‌توانست برایش مهم نباشد که در روزنامه فارسی‌زبان چاپ استانبول در مورد بی‌سوادی در ایران چه نوشته. می‌توانست به مشقت یادگیری خواندن و نوشتن همراه با درد و خون‌ریزی در مکتب‌خانه‌های ایران فکر نکند. می‌توانست بی‌خیال همه این‌ها شود، اما نشد. راهی فرنگ شد. مدارس نوین اسلامی را دید که در بیروت و ایروان در مدتی بسیار کمتر با برنامه‌ای آسان‌تر و بدون درد و بدبختی به بچه‌ها خواندن و نوشتن آموزش می‌دهند و قرآن و احکام را هم همان جا می‌گویند. میرزاحسن برگشت شهرش؛ تبریز. مدرسه زد. چند شاگرد گرفت، آموزش داد. شاگردها امتحان دادند. والدین شگفت‌زده شدند. شاگردها بیشتر شدند. بعد خبر رسید به ملاهای مکتب‌خانه‌ها. حکم کردند که این مدارس خلاف شرع است. بعضی‌ها ریختند مدرسه رشدیه را خراب کردند و معلم‌ها را کتک زدند و رشدیه از شهر فراری شد. شش ماه بعد برگشت. باز مدرسه، باز شاگرد، باز مردم غیور(!)، باز فرار. باز برگشت... میرزاحسن رشدیه شش بار مدرسه راه انداخت. بار آخر که در تبریز داشتند آجرهای مدرسه را می‌شکاندند و می‌ریختند، ایستاده بود بالای پشت بام خانه بغلی و می‌خندید. از او پرسیدند: به چه چیزی می‌خندی؟! گفت «هر یک از این آجرها روزی یک مدرسه خواهد شد. من به آن روز می‌خندم. کاش زنده باشم و ببینم.»

*

یک بار رشدیه امتحان بچه‌ها را عمومی کرد. همه را دعوت کرد از بزرگان شهر و علما و والدین بچه‌ها تا بیایند و ببینند که چطور بچه‌هایشان در 60 روز خواندن و نوشتن را یاد گرفته‌اند. یکی از علمای تبریز پس از دیدن این امتحان شگفت‌انگیز گفت «من دوام و بقای این مدرسه را شرعی نمی‌دانم. زیرا این اطفال که به این سرعت پیش می‌روند، به جایی می‌رسند که نباید برسند و نباید به آن حدود قدم بگذارند.»

این جمله‌ها برایمان چقدر آشناست! انگار همین حالاست که یکی دارد همین حکم را برای سرعت اینترنت می‌دهد! انگار عالم آن روز تبریز دارد در مورد 3G و 4G ما نظر می‌دهد! انگار سرسختی ما آدم‌ها برای تغییر هنوز همان طوری مانده.

میرزا حسن رشدیه که نداریم. اقلا شبیه آن عالم کذایی نباشیم. یاد بگیریم که بچه‌هایمان را آموزش 60روزه خواندن و نوشتن یا اینترنت پرسرعت بدبخت نمی‌کند. تربیت بچه‌های ما وابسته به سرعت آموزش نیست. به آن چیزهایی است که توشه راهشان کرده‌ایم. به کتابی است که بعد از یاد گرفتن 60روزه خواندن و نوشتن دست‌شان داده‌ایم. برویم کتاب بنویسیم، به جای این که خواندن را از بچه‌هایمان دریغ کنیم.

 

پانویس: این هفته برای ه.ج مطلبی نوشتم در مورد همین اولین مدارس ایران. چیزهایی که همین جا هم بخشی از آن را نوشتم. بعد دیدم به جز این که این روزها دیگر حسن رشدیه نداریم، خود ما والدین هم گاهی خیلی شبیه آن ملاهای مکتب‌خانه‌ای می‌شویم. تغییر را از خودمان شروع کنیم. پا بگذاریم در دل واقعیت‌ها. سپر مناسب بسازیم و بپوشیم. وگرنه تاریخ نشان داده لشگر روزگار را هیچ کس نتوانسته متوقف کند. برای ما هم توقف نخواهد کرد.

12 Jan 22:53

در خدمت ما؟یا ما در خدمتش؟؟؟

by raheell

گاهی وقت ها می نشینم و به این فکر می کنم که آدمهایی بوده اند و هستند که وقت شان را بگذارند برای پیشرفت تکنولوژی؛تکنولوژی که با پیشرفتش وقت خیلی از آدم ها را می خورد،تباه می کند،می سوزاند...

12 Jan 22:53

هوم؟

by raheell

اگر چیزی در نگاه اول به چشم تان آمد همان را انتخاب کنید،همان را فی الفور بخرید؛که اگر چنین نکنید و چندین و چندبار برای مال شما شدنش استخاره کنید تهش دلتان را که می زند هیچ،تازه به این نتیجه هم می رسید که :"اصلا می خواهید چه کار؟!"

11 Jan 19:50

پرواز بدون بال

by nikolaa

وقتی رسیدم، او و چند نفر دیگر نشسته بودند دور یک میز بزرگ مستطیلی. چند تا صندلی آن‌طرف‌تر از او نشستم. هنوز جلسه جدی نشده بود که یکدفعه از پشت پنجره، یک دوچرخه‌سوار رد شد و او سرش را تا ته پنجره دنبال دوچرخه‌سوار کشاند. بدون اینکه چیزی بپرسم، بدون اینکه چیزی بپرسیم، خودش یکدفعه گفت: «عاشق دوچرخه‌ام. انقدر زیاد که می‌تونم قسم بخورم دو سوم شب‌های سال توی خواب دوچرخه‌سواری می‌کنم.» مثل بچه‌ها حرف می‌زد و وقتی این جمله‌ها را می‌گفت، درست مثل کسی که برای نمره بیست قول دوچرخه گرفته باشد، چشم‌هایش برق می‌زد.

تا آخر جلسه داشتم به این فکر می‌کردم که به جای دوچرخه‌سواری، ترجیح می‌دهم یک جفت بال داشته باشم و پرواز کنم. جلسه تمام شد. همه بلند شدند که بروند به بقیه کارهایشان برسند. من مشغول جمع کردن خرده ریزهایم از روی میز شدم. یکدفعه صدایم کرد: «میشه کمکم کنی؟ عصام...» نمی‌دانستم یکی از پاهایش را وقتی نوزاد بوده، بریده‌اند. بلند شدم عصایش را بیاورم. تا حالا به پاهایم این شکلی نگاه نکرده بودم. انگار که داشتم بی‌بال پرواز می‌کردم. همانطور که او دو سوم شب‌های سال را بدون پا توی خواب رکاب می‌زد...

11 Jan 19:28

کارهایی که باید در سالگی۳۰ انجام دهید

by مرد روز
yoga-health-fitness1

1 30 years of Ally Capellino at The Wapping Projectنویسنده این مقاله خودش به تازگی ۳۰ ساله شده است. نکته دیگر اینکه برای یک رسانه اقتصادی می نویسد و بالطبع خودش و خوانندگانش، بخش جدی و مهمی از 1 30 years of Ally Capellino at The Wapping Projectافکارشان در باره بهترین و مقتصد ترین شیوه های زندگی است. شگرد دیگرش برای دست یافتن به توصیه های کمابیش واقعبینانه این بوده است که نکته هایی که بر شمرده، ترکیبی است از ۶۰۰ ایمیل که خوانندگان مجله برایش فرستاده اند.

۱- به خودتان بیشتر توجه کنید.

اگر در ۳۰ سالگی به خودتان احترام نگذارید و قدر خودتان را ندانید یادگیری آن سخت تر خواهد شد. مهم ترین و مطمئن ترین هدیه به خودتان درک این حقیقت است که زندگی همین بودنِ خودتان و وجود خودتان است. خودتان را در آغوش بگیرید.

۲ – برای ریسک کردن دیر نشده است

۳۰ سالگی با آرامی ولی با سرعت زیاد از شما عبور خواهد کرد. همه توقع دارند که آدم بالغ و عاقلی هستید و می دانید چه هستید و چه می خواهید ولی به توقعات دیگران گوش ندهید. اگر از شغل و تخصص و موقعیت خود راضی نیستید هنوز شانس تغییر وجود دارد و جسارت به خرج دهید.

 در آینده، بیشترین افسوس از کارهایی است که در این دهه از زندگی تان انجام نداده اید.

۳ – با آدم هایی که رفتار خوبی با شما ندارند نگردید

یاد بگیرید به آدم هایی که با آنها راحت نیستید «نه» بگویید. به عادت ها، رفت و آمدها، سلیقه و انتخاب های تان چهارچوب دهید. بگذارید هم خودتان و هم دیگران بفهمند که مرام و خصلت های مشخصی دارید. باید بدانند یک برج و باروی مشخص دورتان کشیده شده است. حریم شخصیتی دارید که هم به دیگران احترام می گذارد و هم خواهان احترام متقابل است.

دست از عشق های نیم بند، دوستان و شغل های الکی بردارید. بین خودخواه بودن و به فکر منافع خودتان بودن فرق بگذارید. شما  تنها کسی هستید که همیشه به فکر شما است.

در ۳۰ سالگی پیدا کردن رابطهِ خوب سخت تر می شود ولی هنوز فرصت آشنایی و دوستی با آدم هایی همسو و همراه زیاد است. اگر یافتید قدرشان را بدانید.

 شاهد اتفاقات و تغییرات بزرگ در ۳۰ سالگی تان برای خود و دیگران بویژه والدین تان خواهید بود.

۴ – یاد می گیرید با دنیا بده بستان داشته باشید

پی می برید همه چیز را همزمان نمی توانید داشته باشید. تمرکزتان را روی چند کار و خواسته اساسی قرار دهید. در ضمن می فهمید که برای به دست اوردن یک چیز، حتما یک چیز دیگر را از دست خواهید داد. دست از اینکه مردم چه فکری می کنند بردارید.

۵ – از همین حالابه فکر سلامت تان باشید

یادتان باشد که ذهن ما آدمها دوست دارد همیشه ۱۰ الی ۱۵ سال جوانتر خودش را ببیند. اما بدن ما کار خودش، مسیر خودش و پیر شدن خودش را بدون وقفه انجام می دهد. ورزش و غذای سالم هیچوقت مضر نیست.

۶ – برای خانواده و فامیل وقت و عاطفه بگذارید

البته اگر به فکر داشتن خانواده خودتان هستید بدانید که وقت خوبی است. ازدواج و بچه دار شدن بزرگترین تصمیماتی است که در این دههِ زندگی خواهید گرفت.
به ندای درون خودتان در این زمینه بیشتر گوش دهید چون همین درخواست درونی در آینده گریبان شما را خواهد گرفت. هر حس قوی که خودتان دارید مهم است و از عواقب آن و پیامدهایش نترسید.

۷ – پس انداز برای دوران بازنشستگی را شروع کنید.

برای این کار چاره ایی ندارید که از هرج و مرج زندگی جوانانه ( ۲۰ سالگی) فاصله بگیرید، بدهکاری های تان را تسویه حساب کنید و حتما بلافاصله یک وجه مشخص برای روز مبادا تهیه کنید. مطمئن باشید که زندگی بسیاری از انسانها با  نداشتن پس انداز روز مبادا خراب شده است. بخش کوچکی از درآمدتان را هر طور شده پس انداز کنید.

۱۰ Lessons That Will Help You Excel In Your 30s – Mark Manson -Business insider

Read more: http://markmanson.net/10-life-lessons-excel-30s#ixzz2yK0xWJfW

http://www.businessinsider.com/10-life-lessons-to-excel-in-your-30s-2014-4

12 Jan 05:40

افتخار می کنم سوئدی هستم

by مرد روز

stellan-skarsgard 2

گوشه ای ازمصاحبه مجله « گفتگو» با معروف ترین بازیگر اسکاندیناویایی « Stellan Skarsgård» را برای تان تدارک دیده ایم. بازیگری که از یک سو در فیلم سرگرم کننده سراسر کشمکش «ماجراهای  کارائیب» بازی می کند و از سوی دیگر هنرپیشه ثابت فیلم های کارگردان معروف اروپا« لارس وون ترویه» می باشد.

مجله «گفتگو»: آقای اسکارسگارد کجا زندگی می کنی؟ 

استلان اسکارسگارد: من درسوئد زندگی می کنم بخاطر آنکه مالیات زیادی می گیرد. کشوری که در آن از گرسنگی خبری نیست. بیمه بهداشت و درمان خوبی دارد و آموزش و پرورش و تحصیلات عالیه اش مجانی است. کشور خوبی است و من دوستش دارم.

مجله گفتگو: تو ترجیح می دهی مالیات بیشتر بپردازی؟

استلان اسکارسگارد: بله حتماً…   آدمهایی مثل من که خوب پول در می آورند باید مالیات بیشتر بپردازند. با مالیات است که همه می توانند به مدرسه و دانشگاه بروند و بهداشت خوبی برای شان وجود داشته باشد.

 این حرف های تو در امریکا خریدار زیادی ندارد

 این حرفی که می زنی خیلی غم انگیزه، چون خیلی از امریکایی ها  از کمک های دولتی استفاده می کنند ولی باور نمی کنند که تحت حمایت دولت هستند.

مثل این است که از کمک برخوردار باشید و بگویید « کی من؟ امکان نداره؟ کجا؟ مگه ممکنه؟ و خوب البته حزب جمهوری خواه ها هم این را می دانند ولی حرفی در باره اش نمی زنند. این اتفاق ها و اعتقادات به وجود می آید چون آموزش و پرورش درست و حسابی در امریکا وجود ندارد.

دوست نداری تو امریکا زندگی کنی؟ اینجا آپارتمان نداری؟

 نه هیچی تو امریکا ندارم ولی برایم فرقی هم نمی کند اگر لازم باشد در امریکا هم زندگی خواهم کرد. یک عالم اتفاق خوب در امریکا صورت می گیرد و گروه زیادی هنرمند و فیلمساز و روشنفکر دارد. نصف امریکا  دیوونه است ولی نصفه دیگر جمعیت امریکا آدم های عاقلی هستند.

 آیا به خاطر سوئدی بودن احساس غرور می کنی؟

 با این چیزهایی که در باره ناسیونالیسم می گویند فکر نکنم  آب من با آنها به یک جوب برود، من ناسیونالیست نیستم. رغبتی هم ندارم پرچم سوئد را در دستانم  به هر سو بگردانم. فکر نکنم از ملی گرایی کسی خیر دیده باشد. من افتخار می کنم به اسکاندینیویا، چون به شیوه ای از مدیریت دست یافتیم که قادر به خلق یک جامعه دلباز و پذیرای تفاوت باشیم. این روزا البته همه، حتی سوئد هم به سمت خصوصی کردن هر چه بیشتر اقتصاد می روند ولی به هرحال این بالا در شمال اروپا، اتفاقات خوبی تجربه شده است.

من شانس داشتم که در بیش از ۹۰ فیلم و سریال بازی کنم ولی همچنان همه چیز برایم جالب و جذاب است. از نظرمن، انسان موجود خیلی جالبی است و به همین خاطر فرصت ها برای همه بوجود می‌آید. من بابت بازیگر سینما بودن احساس خوش شانسی می کنم. خوشایندتر از همه آنکه می تونم خودم تصمیم بگیرم که چه نقشی را بازی کنم.

 چه موقع به این مرحله از بازیگری رسیدی؟

 موقعیت من مثل این نبود که « ستاره ای کشف شده باشد».  سرگذشت حرفه ای من حوصله روزنامه نگارها را سر خواهد برد. شهرت و اقبال بازیگری من خیلی کند بوده است و از جمله معروف خبری نیست که  بگویم « از آن پس زندگی ام از این رو به آن رو شده است». زندگی بازیگری من به خواندن داستان های مارسل پروست شبیه است تا مجلات پر سر و صدای مملو از شایعات هالیوود …

The Talks

http://the-talks.com/interviews/stellan

بازنشر آز ارشیو مجله

21 Apr 00:33

How Poor Are They That Have Not Patience

by حسین وی

البته كه شما يادتان نمى‌آيد. نمك، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمك‌سنگ مى‌خوابانديم تا كم‌كم شورى بگيرد. غذا را چند ساعتى روى شعله‌ى ملايم چراغ خوراك‌پزى مى‌نشانديم تا جا بيفتد. يخ‌كرده و تكيده كنار علاءالدين و والور مى‌نشستيم تا جان‌مان آرام گرم شود. عكسِ يادگارىِ توى دوربين را هفته‌اى، ماهى به انتظار مى‌نشستيم تا فيلم به آخر برسد و ظاهر شود. آهنگِ تازه‌ى آوازه‌خوان را صبر مى‌كرديم تا از آب بگذرد و كاست شود و در پخشِ صوت بخواند. قلك داشتيم؛ با سكه‌ها حرف مى‌زديم تا حسابِ اندوخته دست‌مان بيايد. حليم را بايد «حليم» مى‌بوديم تا جمعه‌ى زمستانى فرا رسد و در كام نشيند. هر روز سر مى‌زديم به پست‌خانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر كه برسد. گوش مى‌خوابانديم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نيمه‌شبى، بامدادى، گاهى، بى‌گاهى؛ گاهى به انتظار، هفته‌اى، ماهى.

لكلّ شئ ساعة. هر اتفاق را وقتِ معلومى بود. «انتظار» معنا داشت. دقايق «سرشار» بود. هر چيز يك صبورى مى‌خواست تا پيش بيايد. زمانش برسد. جا بيفتد. قوام بيايد: غذا، خريد، تفريح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق.

بله. شما كه يادتان نمى‌آيد. حتى خودم هم ديگر يادم نمى‌آيد.
بايد براى گذشته پيامكى بفرستيم.
.

* عنوان، جمله‌اى از شكسپير است. البته گمانم مراد ديگرى از آن داشته باشد.

*  اين، نوشته اى در ستايشِ نوستالژى نيست.

 

10 Jan 10:00

باید مشت را می زدم...

by nikolaa

چرا خیلی از ما فکر می‌کنیم آدم‌شناسیم؟ یعنی حتی اگر آدم‌شناس نباشیم هم باز فکر می‌کنیم که هستیم، بعد تمام شبانه روز خودمان را به شناختن آدم‌ها اختصاص می‌دهیم. مثلا توی دانشگاه، توی مغازه لباس‌فروشی، توی اتاق تزریقات، یا حتی توی مترو هم مشغول آدم‌شناسی هستیم.

 بله، توی مترو! کافی‌است با یک تکه مقوا که روی آن نقاشی کشیده‌اید وارد مترو بشوید و ببینید که تمام سرنشینان پنج تا صندلی این‌ طرفی و آن طرفی چطوری چپکی نگاهتان می‌کنند و بعد شروع به پچ‌پچ می‌کنند که «کیفش به قیافش نمیاد! پس رنگ روغن‌هاش رو کجا گذاشته؟ بهش میاد سنش کم باشه ولی چه نقاشی قشنگی کشیده! چرا موهاش فر نیست اگه هنرمنده؟ و...»

 من هم خیلی‌وقت‌ها مشمول این تجسس می‌شدم و می‌شوم. خیلی وقت‌ها که جزوه‌های حقوقی یا کتاب‌های قانون می‌گرفتم دستم و توی مترو مشغول درس‌خواندن می‌شدم، دور و بری‌هایم زل می‌زدند بهم. لابد دلشان می‌خواست بپرسند انقدر مهارت دارم که بتوانم مهریه شان را بگیرم یا نه؟ یا مثلا بدانند چرا مثل وکیل‌های توی فیلم‌ها کفش‌های تق‌تقی و مانتوشلوار رسمی و روسری ساتن نپوشیده‌ام؟!

 اتفاقا چند روز قبل چند برگ متن اوستایی گرفته بودم دستم و داشتم توی مترو می‌خواندم. حواسم به کناری‌هایم بود که سعی می‌کردند یواشکی و زیر چشمی سر از کارم دربیاورند. ته دلم خوشحال بودم که نمی‌توانند شغل یا مدل شخصیتی خاصی را بهم نسبت بدهند. گفتم لابد متوجه می‌شوند که همیشه هم نمی‌شود از روی قیافه آدم‌ها را شناخت. اما راستش من آدم شناس خوبی نبودم. اشتباه می‌کردم. چون به محض اینکه بلند شدم پیاده شوم، هنوز یک متر از صندلی‌ام دور نشده بودم که خانوم این‌طرفی‌ به خانوم آن طرفی گفت: «دختره خل بود فکر کنم!». برگشتم نگاهش کردم. ترسید. ولی من به جای اینکه عصبانی بشوم، از اینکه حاضر بود هر کاری بکند تا توانایی آدم‌شناسی‌اش زیر سوال نرود، خنده‌ام گرفت. خانومه هم داشت لبخند می‌زد، و حتما توی دلش می‌گفت: «دیدی گفتم خله؟ وگرنه با مشت می‌زد تو دهنم!» از مترو پیاده شدم. خانومه راست می‌گفت. باید می‌ماندم و با یک مشت همه توانایی‌های آدم‌شناسی‌اش را توی دهانش خرد می‌کردم. دیرم شده بود...

«یک تکه از یک متن به خط اوستایی»

 

05 Jan 17:44

کتاب خوشمزه نداری؟!

by nikolaa

معمولا یک بار در سال اتفاق می‌افتد که مامان حوصله‌اش خیلی سر برود. بعد چه می‌شود؟ وقتی من نشسته‌ام و سرم را تا خرخره کرده‌ام لای کتاب که برای امتحان درس بخوانم، می‌گوید: «کتاب خوب نداری بدی بخونم؟» اگر فکر می‌کنید عصبانی می‌شوم، سخت در اشتباهید. وقتی مامان (که انقدر کتاب دست من دیده، حالش از کتاب به هم می‌خورد) از من کتاب می‌خواهد، انگار که بردپیت ازم شماره خواسته باشد، ذوق می‌کنم. بعد کل طبقه پایین کتابخانه‌ام را می‌ریزم وسط و دانه دانه کتاب‌هایی که خوانده یا نخوانده‌ام را بهش معرفی می‌کنم. سعی می‌کنم قسمت‌های جذابی از کتاب‌ها یا تکه‌های جالبی از زندگی نویسنده‌هایشان را برایش تعریف کنم که بیشتر مشتاق به خواندن شود. اما او همین‌طور بی‌حس و از روی حوصله سر رفتگی نگاهم می‌کند و می‌پرسد: «دیگه نداری؟» و من باز طبقه دوم کتاب‌هایم را می‌ریزم پایین. و همینطور طبقه سوم و طبقه چهارم... مامان بالاخره راضی می‌شود یکی از کتاب‌ها را بردارد که بخواند. یکی که حجمش زیاد نباشد، نوشته‌هایش ریز نباشد، گران نباشد (لابد فکر می‌کند اگر کتاب گرانی را هم من بخوانم و هم او، خراب می‌شود)، و ترجیحا عکس هم داشته باشد! بعد انگار که بخواهد فال بگیرد وسط کتاب را باز می‌کند و به دو دقیقه نکشیده می‌گوید: «عه. اینم که تابلوئه چیه. از این داستان مسخره‌ها...». بعد کتاب را می‌دهد دستم و در حالیکه من مشغول چیدن ذوق‌های کور شده و کتاب‌هایم توی قفسه هستم، نگاهی به ساعت می‌اندازد، بعد می‌زند شبکه آشپزی و با خوشحالی می‌گوید: «وااااای ببین چه کیکی داره یاد می‌ده!»

06 Jan 06:42

بچه داشتن یعنى چى؟

by حسین وی

father-and-son1

بچه داشتن یعنى چى؟ تازگى یکى ازم پرسیده بود. مثل خیلى‌هاى دیگر.

خب، هر کسى یک جوابى دارد؛ چون یک جایى از فیل مربوطه را لمس کرده است. همان هر کى به نوعى. من هم جوابم این باشد: بچه داشتن یعنى بایستى در برابر آینه: تمام‌وقت، تمام‌قد.

آینه هم تعبیر ناقصى است. چون آینه رو به روست، اما بچه تو به تو. انگار کن دوباره از نو رفتى توى جلد خودت. با خودت مواجه مى‌شوى – از تو – که چند مرده حریف خودت هستى: حریف زیرآبى رفتن‌هایت، لایی‌کشیدن‌هایت، به هزار قدرت عقل توجیه کردن‌هایت. هزار بار دیگر با اندازه‌هاى خودت سر و کار پیدا مى‌کنى وقتى یک پاى ثابتِ همه‌ى صحنه‌ها، فرزندت را مى‌بینى که به عنوان ناظر بیرونىِ بى‌طرف، اما کنجکاو و دقیق و حریص، با پنج + یک حواس جمعِ بى‌رحم و بى‌تخفیف، زل زده و چشم از تو برنمى‌دارد.

در بلبشوى ترافیک دم غروب جمهورى-حافظ، همان پاساژ علاءالدین کذایى که بلانسبت سگ صاحبش را نمى‌شناسد، دست دخترک را مى‌کشیدم که عرض خیابان را رد شویم. از چراغ قرمز. دخترک به نوبه‌ى خودش دستم را مى‌کشید که چراغ قرمز است. کشاکش اصلى اما آن تو بود: بین من‌اى که اصولى دارد و پاى اصولش مى‌ایستد حتى اگر به ضررش باشد، با من‌اى که خوب بلد است خودش را بپیچاند و از توى خودش لایى بکشد.

دخترک پیروز شد، خوش‌بختانه. پدر – خیره به آدمک قرمز توى چراغ – مى‌اندیشید که چند بار دیگر قرار است با خودش دست به یقه بشود.

از یادداشت های وبلاگ حسین وی

27 Dec 06:15

کجای تاریخ تعقل را جا گذاشتیم؟!

by خانم اردیبهشتی

سلام

چند وقتی هست که میونه یکی از زوج های جوون فامیل به هم خورده. خانم تمایل به جدایی داره و خانواده آقا فکر می کنند که هر تلاش منطقی برای احیای مجدد این زندگی کردند نتیجه ای نداشته. اینه که به تازگی دست به یک تلاش عجیب و غریب برای کشف راز تصمیم خانم گرفتند!!!!!

رفتند پیش یک فردی که به قول خودشون فرد بسیار متبحری در استخاره و باز کردن قران و از این صحبت ها است!! وقت دوماهه میده و بسیار مورد قبول مراجعانشه و هر چی گفته تا الان درست بوده!

خلاصه که بعد از طی کردن مشقات زیاد بالاخره این آقا برای این زوج قران باز کرده و بهشون گفته که زیر سر خانم بلند شده و کسی تو زندگیش بوده و هست که تصمیم به جدایی گرفته!!!!!!!!!!!

مادرم می گفت با عصبانیت بهشون گفتم تو قران خدا اومده تا با چشم خودتون موضوعی را ندیدید تهمت نزنید! اونم این موضوع به این مهمی که تازه یکی دو شاهد هم نمی خواهد! اون وقت از کجای همین قران خدا اون فرد فهمیده که خانم با کس دیگه ای ارتباط داشته؟!

 

ما داریم به کجا میریم؟! تعقل و تفکر، اون پله بزرگی که ما را از سایر جانداران یک سر و گردن بالاتر برده بود را کجای تاریخ جا گذاشتیم؟! انسانیت را چی؟! از کی یاد گرفتیم برای آروم کردن دل خودمون متوسل به هر چیزی بشیم؟! کی اصل زندگی فراموش شد و چسبیدیم به فرعیات؟! کی این قدر وسعت دیدمون محدود شد؟! از چه زمان خرافه این قدر در زندگی ما ریشه دواند که جای حقیقت را کاملا اشغال کرد؟ از کی؟!

14 Dec 13:25

ماهی آبی

by nikolaa

بعضی وقت ها با این یکی شماره ام به آن یکی شماره ام یادداشتی که تازه نوشته ام را پیامک میکنم، بعد دقیقا همان لحظه یادم می رود ک خودم فرستنده هستم. ذوق می کنم و با جهش، پیامک رسیده را باز میکنم!

بعضی وقت ها رژ قرمز می زنم بعد درست همان لحظه یادم می رود رژ زده ام.دستم را می کشم روی لبم و وحشت می کنم از دیدن این همه خون!

بعضی وقت ها عینکم را از توی قابش در می آورم و می زنم به چشمم. بعد درست همان لحظه قاب خالی را نگاه می کنم و از خودم می پرسم: عینکم کو؟!

در مورد حافظه ماهی قرمز ها که حتما شنیده اید؟ اینکه فقط سه ثانیه اتفاقات را یادشان می ماند! بعضی وقت ها جدی جدی فکر می کنم من ماهی آبی شان هستم...

18 Dec 22:47

یک منِ ثابت...

by raheell

وقتی نیمه شب تو سن بیست و دو سالگی یک دفعه احساس ترس می کنی و می روی کنار مادرت می خوابی،بعد درست مثل بچگی پتو را می کشی روی سرت و دست مادرت را می گیری و می آوری زیر پتو و بهش می گویی دستت را بده من می ترسم؛یعنی تو تا ابد دخترِمادرت هستی تحت هر شرایطی...

پ.ن:خدایا چه می شد این وقت ها به تو بگویم می ترسم بیا دستم را بگیر و تو به جای شنیدن،گوش بدهی و دستم را بگیری؟؟؟!

27 Dec 16:26

وقتي رييس نيست كه پاچه خواريمان را ببيند، چه نياز به خوردن پاچه

by giso shirazi
خبر اومد كه پدر رييس فوت كرده،
همه كارمندان با عجله ميني بوس جور كردند براي رفتن به شهرستان و رسيدن به مراسم
در نيمه راه معلوم شد كه خود رييس فوت كرده است،
همه كارمندان برگشتند به تهران