Shared posts

27 Oct 12:42

با حافظ در بزرگراه شماره پنج

by www.gilehmard.net

با حافظ در بزرگراه شماره پنج !
در بزرگراه شماره پنج میرانم . تا مرز اورگان . اول صبح راه می افتم و نزدیکی های ظهر به مقصد میرسم .
میروم مزرعه رفیق هزار ساله ام مستر گری . هزار سال است همدیگر را می شناسیم .
گری نزدیکی های مرز اورگان صد ها هکتار باغ دارد .باغ Pecans. سال هاست با هم داد و ستد میکنیم .
تا مرا می بیند شادمانه میخندد و میگوید : تو چرا هیچوقت پیر نمی شوی ؟
میگویم :رفیق جان ! ظاهرمان را نگاه نکن ! هزار جای بدن مان درد میکند .
می خندیم و از اینور و آنور گپ میزنیم . محصولاتش را به همان قیمتی میفروشد که ده سال پیش میفروخت .
میگویم : قیمت هایت هیچوقت تغییر نمی کند ؟
میگوید : برای تو نه !
توی راه میخواهم موسیقی گوش کنم . از شنیدن خبر های جنگ و دروغ و یاوه و ترامپ ذله شده ام . پیچ رادیو را می چرخانم . از صد تا ایستگاه رادیویی نود و چهار تای شان پرت و پلاهای کلیساها را نشخوار میکنند . از عیسای مسیح میگویند . همه شان میخواهند ما را به صراط مستقیم بکشانند . یکی شان میگوید : ترامپ همان مسیح موعود است ! باورم نمیشود .
میگوید : ترامپ میخواهد جهان را بدست صاحبان اصلی اش بر گرداند !
نیشخندی میزنم و میگویم : لابد به میلیاردرها ! و لابد با ریختن کوته آستینان به دریا !
میخواهم موسیقی گوش کنم .آهنگ هایی پخش میشود که برای سینه زنی عاشورا مناسب است . بحر طویل هایی بی سر و ته با واژه هایی سراسر نفرت و دشنام .
به حافظ پناه می برم . اشعار حافظ را با صدای شاملو گوش میکنم :
شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهر یاران را چه شد؟
شعر حافظ را غلط میخواند . نه یک بار ، نه دوبار ، ده بار !نمیدانم بپای خلسه عارفانه اش بگذارم یا شیدایی ها و سر بهوایی های شاعرانه اش ؟
خشم فرو خورده ام را به گونه مشتی بر فرمان اتومبیل میکوبم و به سکوت پناه می برم .
سکوت زیبا ترین آواست . زیبا ترین کلام است .
پانصد مایل میرانم . در سکوت . سکوت مطلق .
سکوت ، سرشار از ناگفته هاست
Image may contain: tree, sky, outdoor and nature
24 Sep 13:13

اهواز

by htn
جنگ اینه ها

فرمانده نمیفته،مسئول نمیفته

سرباز میفته،برادر من میفته،پسر من میفته،پدر من میفته...

24 Sep 13:13

هزار

by Mirza
از هزار فرسنگ دورتر چه می‌توان گفت و نوشت مگر؟ که زندگی راهی‌ست در میانه جنگل که شب‌هنگام سنگ‌فرش سفیدش گاه زیر نور ماه می‌درخشد و گاه از نظر پنهان می‌شود؟ که دریا ولی نعمت است حتی اگر گاه قایقی را بازنگرداند؟ چه گویم که ندانی؟
06 Sep 08:13

Remeber

01 Aug 09:00

رفتن

by Mirza
گفتم چرا در این برهوت خانه خریدی؟ جواب داد طبیعتش زیباست، نگاه کن. نگاه کردم از آسمان و‌ دیدم راهی از خانه به شمال می‌رود و به شرق می‌پیچد. دو طرف راه درخت بود و بعد بیشه بود تا چشم کار می‌کرد. خودم را دیدم که در راه قدم می‌زنم و کمی بعد پشت فرمان بودم. رفتم تا رسیدم به دهکده‌ای. ظهر بود و آفتاب تیز و دهکده در سکوت. پیش رفتم و کوچه‌ها باریک‌تر شد تا بعد پیچ تندی به بن‌بست خوردم. حیاطی بود، صحن مسجدی شاید. از ماشین پیاده شدم و گفتم بالاخره یک راهی به بیرون دهکده باید باشد. برگشتم و بالاخره دو‌پیرمرد پیدا کردم که گفتند از زیر مسجد راهی به آن‌ سو‌ هست. از پله‌ها پایین رفتم. سردابی بود که انتهایش دیواری نداشت، فقط دو در چوبی‌ و بعد ادامه‌ی راه با درخت‌های دو سویش. به در که رسیدم کسی از پشت‌سر صدایم کرد. برگشتم و کسی نبود. دوباره به در نگاه کردم که نیمه‌ باز بود. پنجره‌های ریز بعلاوه شکلی داشت و نور‌ خورشید از خلال‌شان فرش روشنی روی زمین انداخته بود. فکر کردم بروم. نرفتم.
29 Jul 11:07

و تنهایی پادشاه نفرین هاست

by giso shirazi
قدیما می گفتن جای زخم شمشیر خوب می شه جایی زخم زبون نه 
به نظرم در سالهای بعد از انقلاب مردم ایران به تدریج خشن تر شدند . این خشونت نه تنها در رفتار که در کلامشان نیز ظاهر شده است.  کاری به دلایل جامعه شناسیش ندارم اما گمان می کنم دانایی به این رخداد باعث می شود که توان کنترل آن را پیدا کنیم .
ما شیرازی در زمینه زخم زبان و متلک توان حیرت انگیزی داریم. من در کودکی هایم لغز هایی که در مهمانی ها رد و بدل می شد را به یاد دارم و میزان حاضرجوابی طرفین برایم حیرت انگیز و حسرت آور بود.
خودم هم ارث کوچکی از جفت مادربزرگهایم برده ام  که اگر بخواهم کسی را نابود کنم توانش را دارم فقط در حال کنترل مدام آن هستم چرا که خودم نیز زخم بسیاری خورده ام  می دانم چه دردی دارد.
اینها که بین اشنایان و فامیل و همکاران است بحث من الان دوستانی است که بی ظرافت شده اند و کلامشان آزار می دهد. دوستانی که متاثر از اجتماع خشمگین شده اند و رعایت نمی کنند و آخرش یک جمله شوخی کردم را اضافه می کنند
بدترین نوعش که در آقایان در برخورد با خانمها بیشتر می بینم که خودشان هم به جمله خودشان می خندند و خیلی احساس کول و  بامزه بودن  دارند و فکر می کنند جذابتر به نظر می رسند.
نکنید آقا جان شوخی نکنید
شوخی وجود ندارد. شما واقعا به انچه که گفتید اعتقاد دارید فقط زهر کلمه را با لبخند و ایکون  و خنده به گمان خود گرفته اید.
خواستید حرفی را بزنید که توان مستقیم گفتنش را نداشتید. نظری را در پس ذهن خود پنهان کرده بودید که حالا با شوخی از دستتان در رفته است
در واقع شوخی یک خود افشاگری است. شما به این حرفتان ایمان دارید خودآگاه یا ناخودآگاه 
بی پرده بگویید
مثال؟
فراوان دارم
تمام دوستانی که وقتی فهمیدند من خانه خریدم به جای تبریک درباره محل جدید با من شوخی کردند
به دوستانی که وقتی به انها می گویم در  تعطیلاتم شروع شده به شوخی گفت شما معلمها که همیشه در تعطیلاتید
تمام شوخی هایی که درباره رنگ مو و لباس و هیکل و نوع حرف زدن و رفتار می کنید
تمام شوخی های که با مدرک دکترای من می شود
حالا تاثیر این شوخی ها چیست؟
برای من  این شوخی ها ی ساده مرز  را مشخص می کند. شما با این شوخی از مرز دوستان دور می شوید.طنز با هجو بسیار فرق دارد.
 اینها شوخی نیست. متلک است ، زخم زبان است یا حتی نشانه حسادت است نشانه خشم نسبت به من است یا نشانه بی ظرافتی در کلام  خلاصه هرچه که هست. آدمها را از شما دور می کند. تنها می شوید

29 Jul 10:50

کجاست بام بلندی ......؟

by www.gilehmard.net

هدیه دوست
اسمش را حتی نمیدانم . هرگز اسمش را نپرسیدم .
گاهگداری میآید فروشگاهم . بادامی و پسته ای میخرد و دوست دارد با من سخن بگوید .
نوروز و سیزده بدر و غذاهای ایرانی و موسیقی ایرانی رادوست دارد . برایم و برای وطنم دلسوزی میکند که به چنین گرداب بلایی گرفتار شده ایم .
بگمانم بازنشسته جایی است . هرگز نپرسیدم چیکاره بوده است .
میآید گپی میزنیم و میرویم پی گرفتاری هایمان .
امروز برایم دو تا کتاب آورده بود . از آن امریکایی های کتابخوان است .خیلی چیز ها در باره ایران میداند . با وجودیکه فارسی نمیداند اما در همه جشن ها و جشنواره ها و نمایشگاههای ایرانی شرکت میکند و لذت میبرد . خیلی بیشتر از من و ما .
دو تا کتاب برایم آورده است . یکی شان Hidden Iran. و آن دیگری کتابی بنام The Struggle For Iran نوشته کریستوفر د بلاژیو .
باید بنشینم بخوانمشان . اما مگر وقت گیرم میآید .؟ چنان گرفتار روز مرگی های بی حاصلم که سر و دستار از یادمان رفته است .
کتاب دیگری را دوست نازنینم - انوشه - از نیویورک برایم پست کرده است . نامش زبان و شبه زبان ، فرهنگ و شبه فرهنگ .
نویسنده اش آرامش دوستدار . از آن کتابهاست که باید با دقت و هشیاری و احتیاط خواند و یاد داشت بر داشت . چند صفحه اش را خوانده ام اما مجال بیشتری می خواهم تا دقیق بخوانم و بیاموزم .
یکی از آرزوهای بزرگم این است که روزی روزگاری از این دوندگی های شبانه روزی و این تلاش های مذبوحانه برای بهتر زیستن و پولدار تر شدن خلاص بشوم و بنشینم با خیال راحت کتاب بخوانم و فیلم ببینم و موسیقی گوش بدهم و به دیدار دوستانم بروم و مست کنم و نعره مستانه بر کشم و سقف آسمان نیلی رنگ را بشکافم و از پیله ام رها شوم و هوای تازه ای بخورم و به گشت و گذار و تماشای جهان بروم و .... آه چه آرزوهای دور و درازی !
البته اگر آقای عزراییل عجل الله تعالی فرجه در کمین ما ننشسته باشد
بقول آن همولایتی حافظ - منصور اوجی - :
کجاست بام بلندی؟
و نردبان بلندی؟
که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا
و بر شوی و بمانی بر آن و نعره برآری:-
-« هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت!...
Image may contain: one or more people and text
19 Jul 07:50

تصادف را دوست دارم

by giso shirazi
ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشين كه بودم يك خانمي دسته گل مي فروخت، گفت: چرا شما پولدارها از ما فقيرها خريد نمي كنيد؟ جمله اش اذيتم كرد، خريدم.
خونه كه رسيدم دسته گل را دادم پيرمرد راننده گفتم: اينو امشب بده به خانمت..
حيرتزده و شادمان گفت: از كجا مي دونستيد تولدشه!
نه من اعتقاد دارم اين اتفاقات تصادف صرف است و نيروي ماورا طبيعي پشتش نيست اما همين تصادفها انسان را موجود كردند روي كره زمين
18 Jul 12:08

نمونه‌ش هم پای خودمه!

by noreply@blogger.com (zarmaan)
تکلیف من با دستفروش‌های مترو روشن نیست. با بودنشان توی واگن‌ها مخالفم ولی ازشان خرید هم می‌کنم. شاید بهتر باشد به‌خاطر مخالفتم مطلقاً چیزی ازشان نخرم ولی من از فرآیند خریدرفتن بدم می‌آید و حاضرم مانتویی را که خواهرم خریده و پوشیده و کهنه شده و دیگر نمی‌خواهد، بگیرم و بپوشم ولی خرید نروم، پس می‌توانم از بنجلی اجناس مترو هم تا حدّی بگذرم. تازه، دستفروش‌های مترو دیگر همه‌چیز می‌فروشند و اکثرشان کارتخوان هم دارند. چندروزپیش دربرابر وسوسهٔ خرید تنبان سندبادی، که رنگبندی هم داشت، مقاومت کردم. خط عوض کردم، دوباره همان تنبان‌ها و مقاومت من. روز، شب، مسیر رفت، مسیر برگشت؛ زلیخا رنگ‌به‌رنگ از هر دری وارد می‌شد، آزمون الهی، و بله؛ من پیروز شدم. فعلاً پیروز شده‌ام و انگار این شلوارها حالاها روی بورس است.
29 Jun 17:45

میگذره و زنده می‌مونی

by Za
آزاد و رها نشسته‌ام بالای قله‌ای بلند در زندگی‌ام. نفس نفس رسیده‌ام تا اینجا و حالا دنبال پرچم بزرگی هستم که برای همیشه این بالا بگذارم و از تماشای رقصش در باد لذت ببرم. فقط حسرت این را دارم که کاش چای هم بود. چای را دو ماه است که به اجبار، کاملا ترک کرده‌ام. بعضی آدم‌ها را نیز. 
26 Jun 15:49

عکس در اینستاگرام gisoshirazi

by giso shirazi
شما يه فيلم محشر به من بگو كه آخرش هپي اند باشه! يك كتاب شاهكار بگو كه قهرمانانش بهم رسيده باشن!يه شعر نغز زير لب زمزمه كن كه شادمانه باشه!
مي بيني؟
نيست!
حالا در اطرافت نگاه كن يك آدم باحال پيدا كن كه زندگي سراسر شادي داشته باشه! يه موجود جذاب دوست داشتني كه هيچ غمي تجربه نكرده باشه!
مي بيني؟ نداريم!
 پارادوكس  عجيبي است كه خوشبختها سرگذشت ندارن،شادها داستان زندگيشون جذاب نيست،شاهكارهاي ادبي و هنري پايان خوش ندارن
و عجيبتر اينكه راز ماندگاريشون هم همينه! آخر هملت همه مي ميرند،شاهنامه كتاب مرگ پهلوانانه، بهترين فيلم تاريخ سينما همشهري كين و پدر خوانده است 
و آدمهاي غم نديده نه تنها نچسبن كه يك كم خل و چلن!!!
همه را گفتم كه بگم اگه بالا مي رفتيم خيلي خوب مي شد ،اگه يه روز قهرمان جهان مي شديم محشر بود اما عجيبه كه پيروزي ها در ذهن باقي نمي مونن، اما شكستها جاپاي عميقي دارن
ادبي حرف بزنم؟ در واقع شكست يك امر دراماتيك است!
به همين دليل گمان مي كنم نسلي كه ديشب بازي را ديد،تا آخر عمرش درباره يك مربي و چند تا جوون و پنالتي و لايي  صحبت مي كنه

و چرا اينطوره؟
نمي دونم شايد به دليل كنتراست باشه كه همه چيز را زيبا مي كنه،شايد به اين دليل كه بعد از شكست داستان ادامه داره برخلاف پيروزي كه قصه را تموم مي كنه و اجازه تخيل بيشتر نمي ده
شايد چون همه چيز در كنتراست جلوه بيشتري مي كنه،بهتر ديده مي شه
مثل تضاد نور شديدخورشيدي كه همين الان از پشت خونه ام طلوع كرد با درختان تاريك باغ ...

پی نوشت: و هر قاعده ای استثنا دارد
18 Jun 13:07

Don't be so gloomy. After all it's not that awf...

by Sir Hermes

Don't be so gloomy. After all it's not that awful. Like the fella says, in Italy for 30 years under the Borgias they had warfare, terror, murder, and bloodshed, but they produced Michelangelo, Leonardo da Vinci, and the Renaissance. In Switzerland they had brotherly love - they had 500 years of democracy and peace, and what did that produce? The cuckoo clock. So long Holly.


اینا رو هری می‌گه، هری لایم تو فیلم «مرد سوم»، وقتی رفیق قدیمی و کنجکاو و آزرده‌ش، هالی مارتینز رو می‌بره بالای چرخ‌وفلک، بعد از اون بالا به‌ش نشون می‌ده چقدر همه‌چی بستگی به نقطه‌ی دید آدم داره. که از کجا نگاه کنی. که چطور از اون بالا آدم‌ها اون‌قدر ریز دیده می‌شن که دیگه جون‌ تک‌تک‌شون اون‌قدر اهمیت نداره که به خاطرش هالی اون‌قدر ناراحت باشه و هری رو شماتت کنه به خاطر این که وسط اون شرایط نیمه‌جنگی داروی تقلبی فروخته و باعث مرگ ملت شده و پول کلانی به جیب زده.

صحبت اوضاع اقتصادی این روزا بود. این که چه‌طور همه وضع‌شون داره بدتر می‌شه. گفت «همه» البته وضع‌شون بدتر نمی‌شه. تو این جور وقتا همیشه یه درصدی هم هستن که وضع‌شون به‌تر می‌شه. مع‌الاسف. مع‌الاسف رو من گفتم. 



10 May 07:24

شیخ فضل الله نوری

by سید عباس موسوی


ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﻗﺎﻧﻮﻧﮕﺬﺍﺭﯼ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﺮﺗﺪ ﺍﺳﺖ. ﭼﻮﻥ ﻣﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﻟﻬﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﻭﺿﻊ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻧﻮ ﺍﺑﺪﺍً ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ. ﻭ ﻫﺮﮐﺲ ﻣﺮﺗﺪ ﺷﺪ ﻃﺒﻖ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﻼﻡ ﺧﻮﻧﺶ ﺣﻼﻝ ﺍﺳﺖ. ﺯﻧﺶ ﻫﻢ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻭ ﺍﻣﻮﺍﻟﺶ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ.


ﻋﺠﻢ‌ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﻣﺪﺣﺸﺎﻥ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻨﺪ، ﺧﺒﯿﺚ ﺗﺮﯾﻦ ﻃﻮﺍﯾﻒ ﺑﻮﺩﻧﺪ.


‏ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻗﻠﻢ ﻭ ﻟﺴﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﺕ ﮐﺜﯿﺮﻩ ﻣﻨﺎﻓﯽ ﺑﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﻟﻬﯽ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﻧﻪ، ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﻓﺎﯾﺪﻩٔ ﺍﯾﻦ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﭼﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪٔ ﻗﺒﯿﺤﻪ ﺭﺍ ﻧﺸﺮ ﻣﯽﺩﻫﯽ، ﻭ ﺑﻨﺎﯼ ﻗﺮﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ. ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺩﺍ ﯾﻬﻮﺩ ﻭ ﻧﺼﺎﺭﯼ ﻭ ﻣﺠﻮﺱ ﻭ ﺑﺎﺑﯿﻪ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﭘﺎﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﻭ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﻣﺎ، ﺍﻟﻘﺎﯼ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻧﺸﺮ ﮐﻠﻤﻪٔ ﮐﻔﺮﯾﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺷﺒﻬﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻗﻠﻮﺏ ﺻﺎﻓﯿﻪ ﻣﻮﻣﻨﯿﻦ ﺭﺍ ﺗﻀﻠﯿﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ؛ ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﭼﻪ ﮐﻨﯽ؟


ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺩ ﺁﻥ ﺿﻼﻟﺖﻧﺎﻣﻪ ‏[ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ] ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻣﺘﺴﺎﻭﯼﺍﻟﺤﻘﻮﻗﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻃﺒﻊ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ: ‏«ﺍﻫﺎﻟﯽ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻣﺘﺴﺎﻭﯼﺍﻟﺤﻘﻮﻕ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ‏» ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ، ‏« ﺷﺎﻉ ﻭﺫﺍﻉ ﺣﺘﯽ ﺧﺮﻕ ﺍﻻﺳﻤﺎﻉ» ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺭﮐﺎﻥ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺧﻼﻝ ‏آن، ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ.

ﻧﻈﺮﻡ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺗﺼﺤﯿﺢ، ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ، ﯾﮑﯽ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺻﻮﻝ ﻫﯿﺎﺕ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﺍﻋﯽ: «ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﻪٔ ﻣﻮﺍﺩ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻫﻨﺪ، ﺩﻭﻝ ﺧﺎﺭﺟﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻟﯿﮑﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻮﺍﺩ، ﺑﺎﻗﯿﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﮕﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﻨﺎﺧﺖ.» ﻓﺪﻭﯼ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ: «ﻓﻌﻠﯽ ﺍﻻﺳﻼﻡ ﺍﻟﺴﻼﻡ» ﻭ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻢ ﻭﮔﻔﺘﻢ: «ﺣﻀﺮﺍﺕ ﺟﺎﻟﺴﯿﻦ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺍﺳﻼﻣﯿﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ، ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺍﺳﻼﻡ ﺣﮑﻢ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ.»

ﺍﯼ ﻣُﻠﺤﺪ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ، ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ، ﻣُﻨﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ‏ ﺑﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﻗﺒﻞ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﻗﺎﻧﻮﻧﯿﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ . 

ﺍﯼ ﺑﯽ‌ﺷﺮﻑ، ﺍﯼ ﺑﯽ‌ﻏﯿﺮﺕ، ﺑﺒﯿﻦ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﺮﻉ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮ ﻣُﻨﺘﺤﻞ ﺑﻪ ﺍﺳﻼﻣﯽ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺷﺮﻑ ﻣﻘﺮﺭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ ﺩﺍﺩه ﺗﻮ ﺭﺍ، ﻭ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺳﻠﺐ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﯽ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﺠﻮﺱ ﻭ ﺍﺭﻣﻨﯽ ﻭ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﺎﺷﻢ؟



 ‏شیخ فضل‌الله نوری،

ﺭﺳﺎﻟﻪٔ ﺣﺮﻣﺖ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ، 

10 May 07:16

...

by noreply@blogger.com (zarmaan)

چایم به‌راه، چشمم به‌راه


10 May 07:14

دلار .... دلار

by www.gilehmard.net

( از داستان های بوینوس آیرس )
*اول پاییز بود . سی و پنج سال پیش .از زمستان بی بهار وطن مان میگریختیم .
در تهران سوار هواپیما شدیم . با موجی از ترس و دلهره .
مقصد : بوینوس آیرس
سی و چند ساعت در راه بودیم . با توقفی کوتاه در فرانکفورت و توقفی کوتاه تر در ریو دو ژانیرو .
رسیدیم بوینوس آیرس . اولین روز بهار بود . سی و چند ساعته دو فصل را پشت سر نهاده بودیم . از پاییز به بهار رسیده بودیم .
آنجا ، در آن سرزمین شگفت ، حکومت سیاه نظامیان به آخر خط رسیده و یک حکومت نیم بند غیر نظامی قدرت را به دست گرفته بود .
کشور از خواب خونین آشفته ای بیدار شده بود . رمقی بر تن نداشت . بیمار و علیل و وامانده .
دهها هزار زن و مرد و کودک و پیر و جوان به کام مرگ رفته بودند . نا پدید شده بودند . تیر باران شده بودند .(البته به فتوای کاردینال کلیسای کاتولیک . همین مردی که امروز پاپ اعظم است . عالیجناب فرانسیس ).
میگفتند اجساد کشتگان را به دریا میریخته اند . راست و دروغش را نمیدانم .
زنان عزادار، صبح و عصر ، حوالی کاخ ریاست جمهوری با عکس هایی از فرزندان و پدران وبرادران خود رژه میرفتند . میخواستند بدانند چه بر سر عزیزان شان آمده است .
یکی دو روزی خسته و گیج و مات هستیم . در خواب و بیداری . نوعی خلسه آمیخته به دلهره و نگرانی . و اینکه : فردا چه خواهد شد ؟ فردا چه خواهد شد ؟ و وای از این فرداها . از این فرداهای نا پیدا .
میآییم به خیابان . خیابان ریوا دا ویا .
خیابانی دراز با ساختمان های سنگی . عظیم . زیبا . یادگار روزگاران شکوه . روزگارانی که آرژانتین یکی از معدود کشورهای ثروتمند جهان بود .
اینجا و آنجا ، مردانی ، کیفی بر دوش ، بالا و پایین میروند . نزدیک میشوند و زیر گوش مان زمزمه میکنند : دلار .... دلار
دلار می خرند و دلار میفروشند . فقط دلار .
میخواهیم چند ده دلاری به پزو تبدیل کنیم .قیمت دلار را نمیدانیم . میرویم صرافی . صد دلار میدهیم . صد پزو میشمارد و بما میدهد .
به خیالان میآییم . یکی از آن دلار فروشان بما نزدیک میشود و میگوید : دلار ... دلار ...
با زبان بی زبانی می پرسیم : دلار چند ؟
میگوید : صد دلار دویست پزو !
می بینیم در همان قدم اول صد پزو سرمان کلاه رفته است .چاره ای نیست . تجربه نا خوشایندی است . تلخ هم هست .
از فردا چشم های مان باز تر میشود . احتیاط می کنیم . می ترسیم . نگرانیم . دلهره امان مان را بریده است .
تورم بیداد میکند .قیمت ها ساعت به ساعت افزایش پیدا میکنند . دخترکم - آلما - شیر میخواهد . یک قوطی شیر امروز یک پزو است ، فردا دو پزو . پس فردا چهار پزو و پسین فردا دوازده پزو . دیگر کسی با پول ملی معامله نمیکند . همه جا دلار . همه چیز با دلار .
کارمندان و کارگران و مزد بگیران همینکه حقوق شان را میگیرند به خیابان میآیند و پول شان را به دلار تبدیل میکنند . پول ملی هیچ ارزش و بهایی ندارد .
نظامیان کودتا گر ، چند سالی از کشته ها پشته ساخته اند . کشته اند و سوخته اند و چپاول کرده اند . همه دار و ندار ملت را . همه دارایی های کشور را .
بدهی خارجی کشور به یکصد و بیست و چهار میلیارد دلار رسیده است . هیچ سرمایه گذار خارجی دیگر قدم به آنجا نمیگذارد . سالهاست که خشتی روی خشت گذاشته نشده است . فقر و بیکاری در هر گوشه و کنار خرناسه میکشد .آدمیان گویی مسخ شده اند .
روزی در یک کتابفروشی ، یک نویسنده آرژانتینی با زبان انگلیسی بسیار فصیحی برایم از مصیبتی که بر آدمیان رفته است سخن میگوید .
از تیر باران های پیدا و پنهان . از ناپدید شدن پدران و پسران و دختران و دخترکان . از عقاب جوری که سالهای سال بر سراسر آن سرزمین بال گسترده بود .از زندان های مخوف . و از مرگ و ترس و بیداد
میگوید : اکنون دیگر برای آدمیان این آب و خاک بلا زده فرقی نمیکند چه کسی سکان کشتی قدرت را بدست گرفته است . فرقی نمیکند آنکه رییس جمهور است چپ است ، راست است یا میانه . یگانه آرزوی شان این است نانی بر سفره خود و پای افزاری برای پاهای خسته و خونین خویش بیابند .برای این آدمیان دیگر تفاوتی بین هیتلر و موسولینی و گاندی و دوگل و چرچیل و پرون نیست .
ما نان میخواهیم . نان . و این یگانه آرزوی ماست
آیا ایران امروز را در آیینه آرژانتین می بینید ؟
29 Apr 11:30

دوشنبه: چاره‌ای نبود، راه دیگری نبود، باید پایم...

by noreply@blogger.com (zarmaan)
دوشنبه: چاره‌ای نبود، راه دیگری نبود، باید پایم را می‌گذاشتم توی چالهٔ آب و رد می‌شدم. با پای خیس رفتم و برگشتم و جوراب و کتانی‌ام را شستم، چترم را هم شستم، آنقدر که کف کثیف اتوبوس خیس گذاشته بودمش. یادم رفته است بقیهٔ لباس‌هایم را بشورم. مانتویم حسابی چروک شده و شلوارم که پایین پاچه‌هایش چرک هم هست. چالهٔ پرباران سرراه بد هم نبود، هُلم داد تا بالاخره کفشم را بشورم.
پنجشنبه: مانتو و شلوارهایم را ریخته‌ام توی ماشین لباسشویی، ماشین می‌چرخد و تویش فقط رخت‌های من نیست. اگر روزی سال‌ها پیش -چرا سال‌ها پیش! حتّی همین دیروز- کسی می‌گفت لباس‌های چه‌کسی قاطی لباس‌های من شسته می‌شود، باورم نمی‌شد. پس بگذاریم این سیب در آسمان برای خودش هزاربار و هزارجور بچرخد و عاقبت در زمانی که باید، یا بیفتد توی دستمان، یا به زمین برسد، و یا بخورد توی سرمان.
10 Apr 11:24

شیشه ها را دور نیندازید،با آنها زندگی کنید

by xanax

20 Mar 08:52

دریا

by Mirza

- از دریا بگو ناخدا.
- اگر سر جنگش داشته باشی، عاقبت از خشمش ویران شوی، در هم بشکنی. دریا صاحب است و تو زورق. از لطف آرامشش خوشنود شوی، بر تلاطم بی‌غرض‌اش صبور باشی و بر هر نفست شکرگزار.

20 Mar 08:52

Same Street, Again

by خانم كنار كارما
بهار پشت در است. چمدان‌های من هم. راننده‌ی آژانس هم. قبل‌ها ترس داشتم حالا اما به کشف و شهود بیشتر فکر می‌کنم. آفتاب یکم فروردین که بتابد و سال عوض شود، خیلی چیزها تغییر خواهند کرد. آه که چقدر خنده و فراموشی خوب است و لابد «بهار چیزهای بسیار دیگری را فراموش خواهیم کرد»*.



سال نو مبارک



* شعری از سارا محمدی‌اردهالی
27 Feb 13:47

۰۷-۱۲-۱۳۹۶

by KHERS

شاید بعداً توضیح بدهم که چرا دیگر نمی‌خواهم یا نمی‌توانم به شکل سابق وبلاگ بنویسم. در عوضش می‌خواهم چیزی شبیه یادداشت‌های روزانه بنویسم، خاطراتم را ثبت کنم. آن شکل سابق زیادی ازم می‌کشید. در عوض می‌خواهم آن قوا را جای دیگری و جور دیگری صرف کنم. از این طرف دوست ندارم وبلاگم بمیرد. یا بهتر است بگویم هنوز لازم دارم جایی بنویسم که فاصله‌اش تا مخاطب «زیاد» باشد. جایی که ندانی مخاطب کیست و حتی ندانی مخاطب داری یا نه. این فاصله بهم کمک می‌کند که کمی خودم باشم. چون حالم از آن یکی خودهای ساختگی‌ام به هم می‌خورد. اینها مقدمه بود. حالا تلاشم برای روزمره‌نویسی خالص را شروع می‌کنم. چند هفته از جدایی خونینم می‌گذرد. گمانم سه هفته. دهه‌ی چهارم زندگی‌ام است. هنوز ۴۰ سالم نشده اما بویش را می‌شنوم. آنجاست. از اینی که هستم هم مچاله‌تر خواهم شد. می‌دانم. مگر اینکه معجزه‌ای رخ دهد. فکر نمی‌کردم که این جدایی اینطور له و لورده‌ام کند. واقعیتش این است که با کمربند خودم را به تخت بسته‌ام که برنگردم. به دور و بری‌هایم هم سپرده‌ام که جلویم را بگیرند. اما واقعیتش این است که آدمهای چندانی دور و برم نیستند. ایران، کانادا، انگلیس و حالا دوباره ایران. همین جابجایی‌های متوالی باعث شده به آن صورت «دور و بری‌هایی» نداشته باشم. در همه‌ی این سال‌ها انگار در حال تلاش بودم برای تثبیت رابطه با آدم‌ها. بعد چون رفته‌ام کشور دیگری همه چیز لنگ در هوا مانده. تتمه‌ی آن آدمها هنوز هستند. گاهی چت می‌کنیم. گاهی فیس‌تایم می‌کنیم. مثلاً سالی یک بار. اما بهرحال آدمهایی نیستند که در بستنم با کمربند به تخت کمکم کنند. در بهترین حالت می‌توانم روایتی معوج و مردم‌پسند از رابطه‌ی یکسال و نیمه‌ام که حالا به گل نشسته را بهشان بدهم. نکته‌ی دیگری هم هست. مردم وقت و حوصله برای مرد میانسالی که بخواهد ناله‌های عاشقانه سر بدهد و برای جدایی هالیوودی‌اش سوگواری کند را ندارند. اینها را بابت گلایه نمی‌گویم. صرفاً دارم شرایطم را می‌گویم. در نهایت چسبیدم به پیاده‌روی و ورزش. این البته بعد از طی دوره‌ی پاره‌پورگی‌ام بود. دوره‌ای که گوشه‌ی هال عرق می‌خوردم و سیگار می‌کشیدم و با تمام قوا همان تصویر آشنا و کلیشه‌ای عاشق شکست‌خورده را از خودم می‌ساختم. تصویری که بیننده‌ای هم نداشت. چند بار به سرم زد که همه‌اش را بنویسم. بعد احساس کردم که الآن زود است. الآن سانتیمانتالیسم عفونی‌اش می‌کند. کمی بیشتر فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که نه، دوست دارم یادم برود. صادقانه می‌گویم. حالا خوب‌هایش را نه، مثلاً آن صبحی زودی که آمده بود دم خانه‌مان که برویم شمال، دومین باری بود که می‌دیدمش و بعد من دستم را پیش آوردم اما او بغلم کرد، خب این صحنه نورانی‌ست و دوست ندارم فراموشش کنم، حتی آن موج گرمایی که بین‌مان رد و بدل شد هم یادم است. اما کثافات رابطه‌مان را عاجزانه طالبم که فراموش کنم. نمی‌شود که. در این یکی-دو ماه بارها و بارها «تصویر» می‌دیدم. تصاویری که ندیده بودم اما برایم تعریف کرده بود. من هم فکر نمی‌کردم اینطور به همم بریزد. راستش موجود علی‌السویه‌ای بود در دنیایم. نظرم این بود که خل است و نمی‌فهممش. می‌گفتم تا هر وقت که هست باشد و هر وقت هم نبود که هیچی. اما وقتی از دست دادنش را جلوی صورتم دیدم قضیه جور دیگری شد. آسیب‌پذیر شدم. انگار یکباره فهمیدم که چقدر لازمش دارم. همین ماجرا را پیچیده کرده. داستان قدیمی: درکی که خودمان از شرایط داریم و حقیقتی که درونمان لانه کرده و به موقعش می‌پرد بیرون، می‌پرد توی صورت‌مان، این دوتا ممکن است با هم متفاوت باشند و تفاوت‌شان هرچه بیشتر باشد اثرشان هم مخرب‌تر است، چون آدم را به خودش و قوای تعقلش از بیخ و بن مشکوک می‌کند. داستان من هم همین بود. انگار یکباره متوجه عظمت ماجرا شدم. عظمت مال وقتی‌ست که همه چیز خوب است و همه چیز برق می‌زند. من بهتر است از «وخامت» استفاده کنم. چون وقتی که ماجرا از دست رفته بود متوجه حقیقت شدم، متوجه وخامت شرایطی که در آن هستم شدم. الآن خیلی بهترم. امروز رفتم پیش علی‌آقا. موهایم را کوتاه کرد. طبق معمولش کمی برایم کاکل گذاشت. و بعد در عملی بی‌سابقه کاکل‌ها را به راست شانه کرد و برایم فرق باز کرد. گفت اینطوری هم می‌شه. گفتم برای تنوع خوبه. به ضرب سشوار موها را یک‌وری کرده بود. برگشتم خانه تخم‌مرغ عسلی روزانه‌ام را خوردم. رژیم کربوهیدرات غیرممکن است. منظورم حذف نان و اینهاست. تخم مرغم را هم با یک تکه‌نان شروع کردم و بعد که راه افتادم بقیه‌اش را خالی‌خالی خوردم. اما خب در کل اشتهایم هم نابود شده. الآن که البته بهتر است. در اوج دراما ۳-۴ کیلو کم کردم. بدی‌اش این است که صورتم تکیده شده. پوست. نقطه ضعفم. راستش روی صندلی علی آقا که نشسته بودم -نه، دروغ نگویم، از چند روز پیشش- مظنون شده بودم که موهایم تنک شده‌اند و بعد یادم افتاد همین اضطراب و اندوه قاتل مو است و توی همان آینه زیر لب گفتم این دختره کچلم هم کرد لامروت. به علی آقا هم گفتم. گفتم که موهایم تنک شده‌اند و منتظر بودم پیشنهاد ویتامینه یا گند و گه‌های مشابهی بدهد و هر پیشنهادی هم می‌داد با کله می‌پذیرفتم گرچه کوچکترین اعتماد و اطمینانی به این محصولات ندارم. صرفاً برای اینکه به خودم، به علی‌آقا، به آینه و به هر کسی که ممکن است برایش جالب باشد این علامت را بدهم که هنوز نمرده‌ام و هنوز به سلامت و پوست و مو اهمیت می‌دهم و البته که سیگار کوفتی را هم بزودی و برای بار دو هزارم می‌گذارم کنار. به علی‌آقا گفتم کله‌ام را هم بشورد. داشت زیاد کثافت‌کاری می‌کرد. کثافت‌کاری که نه، آب‌پاشی. همه‌ی گل و گردنم را خیس کرده بود و حوله هم نداشت و لذا با این دستمال پهن‌های آشپزخانه کله و سوراخ گوش‌هایم را خشک کرد و راستش چندان هم ناراحت نشدم. فقط به این فکر کردم که لابد طفلکی این‌قدر مشتریِ طالب شستن کله ندارد که بی‌خیالش شده چندتا حوله‌ی تمیز توی قفسه‌هایش نگه دارد. بعد هم که آمدم بیرون رفتم لباس‌های سالیان را نگاه کردم. طراحی چرت. قیمت‌ها گزاف. از زنی که در کونم راه افتاده بود پرسیدم این بِرند کجاییه؟ گفت ایرانی. گفتم متریال چی؟ گفت ایرانی. می‌خواستم پیف پیف هم بکنم منتها راهم را کشیدم و «آرام»، «با طمأنینه» از سالیان آمدم بیرون و در راه برگشتم باز هم با نگاهی (این بار با چاشنی تحقیر) به لباسهایشان انداختم. تنها خاصیت سنم این است که خجالت را کنار گذاشته‌ام. آن هم با فروشنده‌های غزمیت جای غزمیتی مثل سالیان. وگرنه اگر جای سالیان بوتیک پر زرق و برق‌تری بود همان آدم خوار و خفیف همیشگی می‌شدم. همانی که از شدت خجالت بابت دخول به آن مکان مقدس خودش را زور می‌کند و دو قلم جنسی که لازم ندارد هم می‌خرد. کنار سالیان یک تکه زمین افتاده بود. بایر. نمی دانم بایر لغت درستی باشد یا نه چون اینجاها قیمت زمین سر به فلک می‌کشد. می‌دانم که می‌گویم چون مدتی خودم هم دنبال خرید زمین و ساخت آلونکی در آن بودم و بعد -همان‌طور که انتظارش می‌رفت- بی‌خیالش شدم. یعنی علاوه بر خودم خانواده‌ام هم از اجاره‌نشینی‌ام راضی نیستند اما، اما کی کِی و کجا ازم راضی بوده که حالا بخواهم دنبال رضایت باشم و اینها را با غرور و سرِ بالا و صدای کلفت نمی‌گویم، نه، خودم هم از خودم راضی نیستم، بحث گردن‌کشی نیست، بحث ناتوانی‌ست. و بحث ترس از آینده. آینده‌ای که خواهی نخواهی با مرگ گرده خورده و خب با این شرایط نمی‌توانم سالیان سال خودم را درگیر پروژه‌ی ساخت و ساز کنم و بعد هم که خانه‌ی رویایی‌ام آماده شد تالاپی بیفتم و بمیرم. مضاف بر اینکه سر و صدا قاتلم است. همین روزهایی که بازار ساخت و ساز رونق گرفته من هم عزا گرفته‌ام. دلخوشی‌ام این بود که توی این کوچه پس کوچه‌ها قدمی بزنم و حالا این‌روزها مدام آهن خالی می‌کنند و کامیون می‌آید و می‌رود و همان کثافت و سر و صدای همیشگی. کمر به قتلم بسته‌اند. با این اوصاف نمی‌خواهم خودم هم وارد ساخت و ساز بشوم و خودم قاتل خودم بشوم. گفتم پیاده‌روی و یادم افتاد که همین پیاده‌روی‌های طویل خیلی کمکم کرد، اصلاً همین اواخر در یکی از همین پیاده‌روی‌ها بود که فهمیدم این رابطه‌ی به گه نشسته‌ی ما مثل ماشینی‌ست که تصادف کرده. ماشینِ کمیابی که دوستش داشتی و خب بله، البته که می‌توانی ماشین را تعمیر کنی و بدهی صافکاری و حتی دوباره پشتش بنشینی اما خب لاجرم روزی، روزی که آفتاب پرزوری می‌تابد چشمت به بدنه‌ی ماشینت می‌افتد، موج و اعوجاج را می‌بینی، حتی بتونه‌هایی که صافکار حرامزاده آن زیر کار کرده را هم می‌توانی تشخیص بدهی و خب این سطحی که زیر نور آفتاب مثل لواشک به نظر می‌رسد زمین تا آسمان فرق می‌کند با آن گلگیر بی‌نقصی که قدیم‌ها داشتی. اصلاً آن نیست، چیز دیگری‌ست. و خب سر همین مثال کل ماجرا را هضم کردم. بله، من از این مردهایی هستم که همه چیز را فقط و فقط با مثال می‌فهمم و بعدش هم اینکه بله، متاسفانه هر بار که خواستم مثالی از زن و رابطه بزنم نمی‌دانم چرا با ماشین مثال زده‌ام. لابد هزار تا دلالت دارد و شنیدن و تحلیل‌شان هم چیز جالبی نخواهد بود، نشان می‌دهد که آدم ازگلی هستم که احتمالاً هستم اما حتی دانستن این هم کمکی به بهبود حالم نمی‌کند. این یکی طولانی شد. بعدی‌ها کوتاهتر.

30 Jan 14:02

اختیار

by ipakchi

در آن جهانی که نه نسیمی قبل وزیدن میل ما را خواهد پرسید و نه زمینی قبل لرزیدن از ما اذن خواهد گرفت. نه آسمان برای باریدن، معطل چتر ما می‌ماند و نه خزان برای خزیدن در کوچه‌های زندگی دلواپس بهاران ِمان خواهد بود.

طبقات آدمیان بر اساس هنر تماشاست

باورکن عزیزجان، «اختیار» لطیفه‌ای بود که خداوندگار در گوش آدم گفت تا لبخندی به صورتش بنشاند. سهم ما همین است، که در پشت پنجره‌ای نرده‌پوش، خداوندگاری او را تماشا کنیم. خواهی به مذاق فیلسوف و متلکم خوش آید یا ناید، فلسفه خلقت یک جمله است: «کسی ما را به نظاره فراخونده» و بس.

پس طبقات آدمیان بر اساس #هنرتماشا است. یکی با اخم و ناله تماشا میکند، یکی با لبخند. یکی تماشا میکند و نمیفهمد، یکی تماشا میکند و میفهمد. یکی تا پیش پای خود را تماشا میکند و یکی تا افق او را … پس آرام بگیر … بازی را تماشا کن! #حسام_الدینم

21 Jan 13:50

sotto voce

by کاوه لاجوردی

گفته‌اند که بدترینِ مردم کسی است که دیگران برای اجتناب از شرّش احترام‌اش کنند. شاید یک مصداق‌اش را بشود در وضعیتی از این دست دید: دوستی دارید، و بدزبانیِ متعفنِ خُردسالانه و بی‌مزگیِ خودپسندانه‌ی کم‌مایه‌ی همسرش را تحمل می‌کنید تا این‌طور نشود—و خطر جدّی است—که از معاشرتِ دوست‌‌تان محروم بشوید.

 

03 Jan 11:15

ايتاليا، ايتاليا

by داستان

ايتاليا، ايتاليا

سفر ایتالیا قبل از این‌که شروع شود خیلی رمانتیک به نظر می‌آمد. فکر کرده بودیم ماشین می‌گیریم و می‌اندازیم توی جاده‌ی ساحلیِ آمالفی، بین راه سری به پوزیتانو و راولو می‌زنیم و شاید حتی کاپری. هشتاد کیلومتر راه که دیگر راهنما نمی‌خواهد. مخصوصا که رانندگی در ایتالیا مثل ایرلند نیست. رانندگی در ایرلند رسما کابوس بود. از همان لحظه‌ای که شوهرم در شانون نشست توی صندلی راننده احساس کرد یک جای کار ایراد دارد. از من پرسید: «فرمون کو؟» گفتم: «جلوی منه.»

جایمان را عوض کردیم. استارت زد و ماشین را پاورچین انداخت توی بزرگراه و تقریبا با یک ماشین دیگر شاخ‌به‌شاخ شد. دو تا شاخ‌به‌شاخ دیگر طول کشید تا متوجه شود که همه دارند برعکس می‌رانند.

رانندگی خلاف عادت وحشتناک بود. هر بار ماشینی نزدیک می‌شد شوهرم می‌کوبید روی ترمز و چشم‌هایش را می‌بست تا ماشین رد شود. وقتی می‌خواست چراغ‌هایش را روشن کند، در کاپوت را باز می‌کرد. وقتی به هوای دنده عوض کردن دست راستش را حرکت می‌داد، در سمت خودش را باز می‌کرد. وقتی می‌خواست وارد خیابان یا بزرگراهی شود، جهت اشتباه را می‌پایید. در تمام دوهفته‌ای که ایرلند را گشتیم، نه پارک دوبل کردیم، نه دنده‌عقب رفتیم، نه از هیچ ماشینی جلو زدیم و نه گردش به چپ کردیم… ببخشید، گردش به راست.

به من هم خوش نمی‌گذشت. هر بار از کنار عابر پیاده‌ای رد می‌شدیم صدای زوزه‌مانندی از خودم بیرون می‌دادم. وقتی شوهرم خواهش ‌کرد که این کار را نکنم به‌ اطلاعش رساندم که تا آن لحظه تا سرحد مرگ از آب چاله‌ها و نهرهای کنار خیابان سیراب شده‌ام، از فاصله‌ای بسیار نزدیک در معرض ماتحت گوسفندها قرار گرفته‌ام و چنان وحشتی در چشم عابران پیاده دیده‌ام که تصویرش تا آخر عمر از خاطرم نخواهد رفت. وقتی خواست نشانم بدهد که برای کاهش این عوارض پنجره را ببندم، برف‌پاک‌کن را روشن کرد.

همین بود که در ناپل، قبل از این‌که از آژانس کرایه‌یماشین بیرون بیاییم پرسیدم: «ایتالیایی‌ها سمت راست خیابون می‌رونند، نه؟» مرد پشت میز برای اولین بار لبخند زد و گفت: «بله بله. توی ناپل هیچ مشکلی ندارین. فقط خرت‌و‌پرت‌هاتون رو بذارین توی صندوق و دور از چشم. لات و لوت زیاد هس.» قول دادیم که مراقب باشیم.

ماشین اسپورت دوصندلی‌ای که سفارش داده بودیم، یک استیشن واگن از آب درآمد. موتورش به جای این‌که غرش کند چیزهایی به ایتالیایی می‌گفت. در را که محکم می‌بستی، رادیو روشن می‌شد و دنده‌‌عقبش رازی بود سربه‌مهر که شرکت سازنده مثل فرمول سوخت موشک از آن محافظت کرده بود. نیم ساعت دور فرودگاه چرخیدیم تا بالاخره چشم‌مان به جمال ویا دون روشن شد.

رسیدن به هتل بیشتر زمان برد، خیلی‌خیلی بیشتر. برای این‌که مقیاسی دست‌تان بیاید: سوزان بوچر در یازده روز و یک ساعت و پنجاه‌وسه دقیقه و بيست‌وسه ثانیه، با سگ و سورتمه‌ ۱۱۵۸ مایل را در آلاسکا طی کرد. ما با فیات ۲۲ مایل را در پنج ساعت و سي‌وسه دقیقه رفتیم.

ترافیک ناپل معضل نیست؛ جنگی است تن به تن و لاینقطع. چراغ‌های قرمز چشمک می‌زنند ولی کسی نمی‌ایستد. چراغ‌های سبز چشمک می‌زنند ولی کسی اهمیتی نمی‌دهد. تابلوها همه به ایتالیایی‌اند و عمدتا خارج از دایره‌ی لغات ایتالیایی من که مشتمل است بر «پاستا» و «جویی گاراگیولا». از شوهرم پرسیدم: «عابرهای پیاده چطور جون به در می‌برن؟» گفت: «فک کنم همون‌جا توی پیاده‌رو دنیا اومدن.»
 

ادامه‌ی این مطلب را می‌توانید در شماره‌ی هشتادوچهارم، دی ۹۶ ببینید.

*‌‌‌ این متن انتخابی است از کتاب when you look like your passport photo it’s time to go home که در سال ۱۹۹۱ منتشر شده است.

03 Jan 11:07

تلاش برای (تداوم و تقویتِ) ثبات

by کاوه لاجوردی

[ویرایش‌نشده.]

۱. آموزه‌ای قدیمی می‌گوید که بانگ‌برداشتن به بدزبانی پسندیده نیست مگر از کسی که  بر او ستم رفته باشد (۱۴۸ :۴). شاید با فکرکردن در این حال‌وهوا بشود این را گفت که نامنصفانه است ما افرادِ طبقه‌ی متوسط که سقفِ کمابیش مطمئنی بالای سرمان هست و امورمان می‌گذرد، متفرعنانه محکوم کنیم کسی را که در تنگنای معاش است و فریاد می‌زند، گیرم فریادزدنی نه‌چندان بقاعده و مؤدبانه و متمدنانه. رفعِ فقرِ مطلق، و مهیّاکردنِ حداقلّی از زندگیِ آبرومند برای همه‌ی شهروندان، وظیفه‌ی حکومت است. توفیق‌پیدانکردن در عملِ به این وظیفه بیشتر به‌چشم می‌آید وقتی بزرگیِ حجمِ رانت‌‌خواری‌های ژنمندان و اختلاس‌ها و غیره را می‌بینیم. در کنارِ این نکته‌های کاملاً واضح، 

۲. در روزهای اخیر کم پیش نیامده از دوستانِ عزیزِ بیرون از ایران بشنوم که بسیار نگرانِ اوضاعِ شهرهای ایران هستند. تصور می‌کنم که روشن است که گروهِ بزرگی از رسانه‌های فارسی‌زبانِ بیرون از ایران، از بی‌بی‌سی فارسی تا بقیه‌ای که ظواهر را حتی به اندازه‌ی بی‌بی‌سی فارسی هم رعایت نمی‌کنند، و البته آنهایی که صریحاً دشنام می‌دهند، طوری می‌نویسند و نمایش می‌دهند که گویی عن‌قریب حکومتِ ایران ساقط خواهد شد—عمقِ این عن‌قریبی تا جایی است که ”مرحوم“ مسعود رجوی را هم لازم دیده‌اند به این حیاتِ دنیوی برگردد و دستورالعمل صادر کند. تصورِ من از دست‌کم اوضاعِ تهران این است که حکومت بر اوضاع مسلط است. تصورِ من این است که اوضاع کمابیش و در بدترین حالت و از نظرِ شدت و دامنه—اما نه لزوماً از نظرِ انگیزه—شبیه به شورش‌هایی است که هر از چندی در فرانسه و در ایالاتِ متحده رخ می‌دهد (و صداوسیمای جمهوری اسلامی با آب‌وتاب دربار‌ه‌شان گزارش می‌دهد).

۳.  آن‌طور که من می‌فهمم، این بار رفتارِ حکومتِ ایران با مسأله مدبّرانه‌تر از گذشته است. این برای من شخصاً باعثِ خوشحالی است.

۴. نمی‌دانم چه میزانی از ایرانیانِ ساکنِ ایران این احتمال را جدّی می‌گیرند که این نوع شورش‌ها باعثِ سرنگونیِ نظام بشود (من شخصاً جدّی نمی‌گیرم)؛ آنان که جدّی می‌گیرند و خوشحال هم هستند، شاید خوب باشد به این فکر کنند که، به فرضِ سقوطِ حکومت، چه چیزی قراراست در پی بیاید؟ آیا قرار است نوه‌ی رضاشاهِ پهلوی به ایران برگردد و دوباره ”در سایه‌اش آسوده ایران، ایرانیان پیوسته شادان“ بشوند و مملکت ”صد ره بهتر ز عهدِ باستان“ بشود؟*  یا قرار است مجاهدین خلق بیایند و عدالت را برقرار کنند—همان کسانی که در زمانی که بخش‌هایی از خاکِ کشور در اشغالِ نیروهای صدام حسین بود متحدِ او بودند؟ و البته که در کنارِ این آلترناتیوهای حاضروآماده، تصویرِ هولناک‌تری هم هست: جنگِ داخلی. خوشحال‌ام که اینها را دور می‌بینم؛ اما مایل‌ام پیشنهاد کنم که شهروندانِ عادی‌ای که طرفدارِ تغییرِ رژیم از راهِ شورش‌های خیابانی هستند (تأکید کنم: شهروندانِ عادی، نه کسی که حقوق‌بگیرِ جایی است که هدف‌اش سرنگون‌کردنِ حکومتِ ایران است)، تأمل کنند که چه تصوری از فردایِ سرنگونیِ احتمالی دارند. آن که در بنگاه‌های خبریِ پراگ و لندن و دی‌سی شغل دارد لازم نیست در موردِ این چیزها نگرانیِ فوری داشته باشد؛ برای ما که اینجا هستیم و کار و زندگی داریم اینها سؤال‌های مهمی است. 

۵. از طرفِ دیگر، از آقای رئیس‌جمهور شنیده بودیم که آقای وزیرِ مربوط ”به مردم قول می‌ده دستش روی دکمه‌ی فیلترینگ نخواهد رفت“. بعید است آقای رئیس‌جمهور بخواهند حرف‌شان را با تأکید بر دستِ وزیر، یا دستِ وزیر، و از این قبیل توجیه کنند. دولت‌های قبلی هم احساسِ خطر کرده بودند، نه اینکه ابلهانه و برای تفریح یا به قصدِ ناراضی‌کردنِ مردم ارتباطات را محدود کرده بوده باشند؛ دولتِ فعلی باید برای این محدودترکردن توضیحی بدهد. دغدغه‌ی حقوقِ شهروندی وقتی جدّی‌تر است که خطری برای امنیت و توجیهی برای تحدیدِ حقوق در کار باشد. غیر از این، کم نمی‌شنویم که البته اعتراض/نقد با اغتشاش تفاوت دارد؛ تفاوت‌ها البته در مواردی آشکار است، اما مقامِ رسمی‌ای که می‌‌گوید شهروندان می‌توانند ”در چارچوب ضوابط قانونی“ اعتراض کنند، باید توضیح بدهد که این کار عملاً چگونه ممکن است و آیا/چگونه شهروندان می‌توانند از حقی که قانونِ اساسیِ جمهوری اسلامی در اصلِ بیست‌وهفتم به آن تصریح کرده استفاده کنند.

۶. در موردِ صف‌بندی با مجاهدین خلق و امریکا و غیرهم، گاهی از مخالفانِ جمهوری اسلامی می‌شنویم که در سالِ هشتادوهشت هم از این توصیه‌ها می‌شده است. بله: می‌شده است، و همان موقع هم توصیه‌های درستی بوده است. حتی در نبودِ ملاحظاتی در موردِ ترجیحِ جمهوری اسلامی به مثلاً حکومتِ پهلوی، من معتقدم که در هر صورت تضعیفِ جمهوری اسلامی از طریقِ آشوب و اغتشاشْ وضعیتی در پی خواهد آورد که امنیتِ حداقلی‌ای هم در کار نخواهد بود که بخواهیم در فکرِ استفاده از آزادی‌ای باشیم که آن را هم نخواهیم داشت. آیا لازم است اوضاعِ افغانستان و عراق و سوریه و لیبی را به خودمان یادآوری کنیم؟ 

* تاریخ و وضعِ فعلیِ سازمان مجاهدین خلق ایران به گمان‌ام آن‌قدر آشکار باشد که احتمالِ قوی بدهیم طرفداران‌اش در داخلِ ایران به لحاظِ تعداد ناچیز باشند. در موردِ خاندانِ پهلوی متأسفانه گمان می‌کنم که وضعیت تفاوت کند، از جمله به علّتِ کارهای خوش‌ساختِ تبلیغاتی. کاش کمی به خودمان یادآوری کنیم که حکومتِ محمدرضا پهلوی چگونه بوده است، و یادآوری کنیم که آخرین ملکه و آخرین ولیعهد چنان رفتار می‌کنند که گویی آن مبلغی که پول با خودشان برده‌اند (۶۲میلیون دلار به تصریحِ خودشان) از اموالِ شخصی‌شان بوده است.

 

27 Dec 11:48

قشنگ دیوونه خونه شدم، بالا خونه ام

by giso shirazi
این روزها ذهنم بسیار مغشوش است، نیاز شدیدی به تغییر شرایط موجود دارم، به رفتن از ایران و زندگی در جای جدید و شروع کردن از اول فکر می کنم، به رها کردن درس و مشق و شروع کردن شغلی جدید و پر هیجان در ایران  می اندیشم ، رها کردن همه چیز و آغاز زندگی در سفر هم وسوسه دیگری است و دروغ چرا؟ حتی به بازنشستگی و گرفت نوزادی به فرزندی و تجربه مادری هم فکر می کنم
دلیل این همه را هم می دانم:
  متوجه ارزشمندی زمان باقیمانده شدم و نمی خواهم آینده را چون گذشته بگذرانم
05 Aug 12:27

دریای سیاه – یک

by KHERS

فایل ای‌پاب کل سه بخش، برای خواندن راحتتر: لینک

نمی‌دانم چرا اسمش را گذاشته‌اند دریای سیاه چون آبش که آبی‌ست، حتی لاجوردی، بسیار خوشرنگ و شفاف. برای ماموریتی طولانی آمده‌ام دریا. گمانم ۵-۶ هفته طول بکشد و بنظرم می‌رسد «هفته‌هاست» که روی آبم. سِمتم همانی‌ست که همیشه بوده، «بازرس بیمه». فکر کنم یواش یواش بعد از این‌همه سال بایستی به عنوان رسمی‌ام عادت کنم.

دورتادورم تا جایی که چشم کار می‌کند دریاست. عجیب است که چقدر زود عادی می‌شود. انگار که نیست، وجود ندارد. اشمعیل هم اوایل موبی‌دیک همین را می‌گوید. بیشتر از خود دریا، این واقعیت که «دور از خشکی» زندگی می‌کنی عجیب و تازه است. نکته‌ای پیش‌پا افتاده: از روی این کشتی‌های غول‌پیکر نمی‌توان پرید توی آب. نمی‌توان شنا کرد و یا ماهیگیری. پس احتمالاً کسی که در پلاژهای بابلسر لم داده تجربه‌ی اصیل‌تری از دریا دارد. لب ساحل، حد فاصل دریا و خشکی تضادها بهتر دیده می‌شوند. کمی روی ماسه‌ها راه می‌روی و جای مشخصی خشکی تمام می‌شود و «وارد» آب می‌شوی. مرزها جالبند. از مرز که دور می‌شوی یعنی وارد یکنواختی شده‌ای. جذابیتش را از دست می‌دهد. داخل یک مستطیل فرقی با داخل دایره ندارد، تازه به مرزشان، به جدارشان که برسی می‌فهمی یکی مستطیل بوده و دیگری دایره. مثالی دم‌دستی‌تر: وسط روز که هستی «روز» جذابیتی ندارد، نکته‌ای ندارد. اما حوالی طلوع و غروب نه، برعکس، جالبند و تماشایی، چون مرزند، لحظاتی‌اند که شب و روز به یکدیگر تبدیل می‌شوند و تازه آن موقع آدم به روز یا شب فکر می‌کند، نه وقتی داخلش است.

گاهی که بیکارم صندلی‌ام را می‌گذارم رو به دریا. منظره عیناً شبیه روزهای قبل است. تا چشم کار می‌کند آبی. آرام. مگر اینکه بادی وزیده باشد و امواجی کوتوله و ناشکنا روی سطح دریا ببینی. معدود روزهایی هم دریا کمی مواج‌تر بوده. امواج کمی قد می‌کشند، قله‌شان تیز می‌شود و کله‌شان  کف می‌کند، اصطلاحاً قله‌ی موج می‌شکند. در هر حال نکته‌ی جالبی ندارد و به دو دقیقه نمی‌کشد که دست به موبایل می‌شوم. اگر با خانواده و دوستان فیس‌تایم کنم دوربین را می‌چرخانم و دریای آبی پهناور را نشانشان می‌دهم. نمی‌دانم واقعاً برایشان جالب است یا برای دلداری منی که اینجا گیر افتاده‌ام وانمود می‌کنند که جالب است.

آخرین بار کارمند بودم که آمدم ماموریت دریا. شاید ۵ سال پیش. یک فرق عمده‌ای کرده‌ام نسبت به آن موقع؛ دیگر مدام فکر نمی‌کنم که استثمارم می‌کنند. خودخواسته آمده‌ام اینجا، برای دستمزدش. می‌توانستم قبول نکنم. قبل از سفر کمی مردد بودم اما در نهایت پذیرفتم.

محیط کشتی محیط خشنی‌ست. صنعتی. خفه. خطرناک. کابینم پنجره ندارد. اگر بدقلقی کنم خیلی زود فکر و خیال حبس می‌آید سراغم. چند شب اول هم مشکل داشتم. خوابم نمی‌برد. زیر لحاف ناگهانی کلافه می‌شدم، می‌پریدم و در کابین را باز می‌کردم. راهرو را نگاه می‌کردم، کف راهرو آبی‌ست، لینولیوم، دو طرفش کابین‌ها ردیف قرار گرفته‌اند و انتهایش هم دری سنگین و اهرم‌دار که به فضای بیرون باز می‌شود، از آنجا می‌شود دریا را دید. این در را که می‌دیدم خیالم راحت می‌شد. می‌دیدم که حبس نشده‌ام و هنوز می‌توانم نفس بکشم. گاهی وقتها هم نصف شب از خواب می‌پرم. کابوس قدیمم هم برگشته: پریشب باز سوار مترو بودم، در تونلی با مقطع نعلی‌شکل. جدارش آجری. شبیه متروی لندن. واگن اینقدر شلوغ است که من ایستاده‌ام. قطار می‌ایستد، می‌بینم مسیر مقابلمان مسدود است؛ قطارمان به دیواری آجری رسیده. با وحشت و خفگی از خواب می‌پرم. به زعم خودم قدیمها این خواب مکرر را درست تعبیر کرده بودم. تونل به مثابه‌ی رابطه. یا حتی تونل بعنوان یادآوری ترس قدیمم از معدن. اما اگر تعبیرهایم درست بوده‌اند پس چرا هنوز این کابوس اذیتم می‌کند؟ تنها یک تعبیر باقی مانده: تونل تنگ و تاریک خود زندگی‌ست که درش گیر کرده‌ام. اما این تعبیر را دوست ندارم. اینجور وقتها پا می‌شوم و چراغ دستشویی را روشن می‌کنم و لای درش را باز می‌گذارم. صدای هواکش و کمی نور از لای در درز می‌کند. با این ترفندها ترسم می‌ریزد و دوباره خوابم می‌برد.

روزهای اول این احساس حبس و خفگی بیشتر بود. بعد فروکش کرد. چرا؟ چون به دستمزدم فکر می‌کردم. هر روزی که می‌گذشت محاسبه‌ی بدوی‌ام را انجام می‌دادم. فلان قدر روز ضرب در روزی فلان قدر، می‌کند چقدر؟ و بعد ذوق می‌کردم. گاهی خودم را دلداری می‌دهم. می‌گویم عوضش کارمندی نمی‌کنم و مجبور نیستم «هر روز» بروم سر کار. به مرور به شبهای کابین و کلاً زندگی روی دریا عادت کردم اما دوباره چند روز پیش خیلی پکر شده بودم. احساس کردم پولش را هم نمی‌خواهم. به دردم نمی‌خورد. فکر کردم بچه که ندارم و بیخود برای کی، برای چی پس‌انداز کنم؟

باید در مورد کارم هم حرف بزنم. پروژه‌ی لوله‌گذاری‌ست در دریای سیاه، خطوط لوله‌ای از روسیه به ترکیه. قرار است روزگاری در آینده شرکت گازپروم روسیه از طریق این خطوط لوله به اروپا گاز صادر کند. پروژه گنده و سیاسی‌ست. می‌گویند پوتین آمده بوده و به کشتی‌مان سر زده. درست هفته‌ی قبل از آمدن من. یک بار هم سال‌ها پیش، یادم نیست سوار کدام کشتی بودم، آنها هم می‌گفتند پوتین به کشتی‌شان سر زده. یکی‌شان می‌گفت پوتین توی جلسه مطلقاً به چشمان هیچ کسی مستقیم نگاه نمی‌کرد. به بالای سر آدمها نگاه می‌کرد. هنوز یادم مانده. در کا‌گ‌ب اینطور بهش آموزش داده بودند. تا بوده از این حرفها بوده. اینها لازم‌ست تا آدمیزاد باور کند شغل مهمی دارد. مثلاً من، به خودم می‌گویم روی کشتی‌ای هستم که چند هفته قبل پوتین ازش بازدید کرده و اینجوری باور می‌کنم که من هم توی این دنیا آدم مهمی هستم.

اما خود کشتی، هیولاست. دو تا نفتکش قدیمی را گرفته‌اند، دووی کره گرفته، این دو تا را به هم چسبانده، بازسازی کرده و شده همینی که ما رویش هستیم، یک کشتی دوقلو. مدعی‌اند مطلقاً در امواج تکان نمی‌خورد. طوفان نوح لازم‌ست تا این هیولا در امواجش کمی کج و معوج شود. طولش قدر سه تا زمین فوتبال است. ارتفاعش قدر یک برج ۲۰ طبقه. حتی تماشایش هم وحشتناک است. منتها وقتی روی کشتی هستی نمی‌توانی آن را از دور ببینی. اندازه‌اش را یکجا درک نمی‌کنی. فقط می‌فهمی هر چه می‌روی تمام نمی‌شود. هر راهرویی منتهی می‌شود به یکی دیگر، طویل‌تر از قبلی. کف‌شان لینولیوم، لاستیکی براق. هر طبقه را یک رنگ کرده‌اند. برای سهولت مسیریابی. طبقه‌ی ما آبی‌ست. طبقه‌ی بالا که غذاخوری‌ست قرمز لاکی.

همیشه صدای هام‌هام عجیبی از کشتی می‌آید. هفته‌ی پیش قرار بود برویم از اتاق موتورش بازدید کنیم. سر آن بازدید هم ترس برم داشته بود. از روی کلیدهای طبقات آسانسور فهمیده‌ام که پنج طبقه‌ی زیرین کشتی متعلق به موتورخانه و دم و دستگاه‌های مربوطه است. دو طبقه کمتر از تعداد طبقات جهنم. احساس کردم دلم نمی‌خواهد بروم آن پایین و دل و روده‌ی این هیولا را تماشا کنم. چه می‌دانم، آدم یاد مرگ و تدفین می‌افتد. فضای بسته، هوهوی موتورهای غول آسا، گرمایشان. خوشبختانه بازدید منتفی شد.

بازرسی بیمه کار سختی نیست. بایستی هر از گاهی سر بزنم به آن پایین، آن جایی که لوله‌ها را یکی یکی به هم جوش می‌دهند و به تدریج می‌خوابانند کف دریا. هر از گاهی بایستی نکته‌ای هوشمندانه گوشزد کنم. این مربوط به جلسات ۹ صبح است که دور میزی گنده می‌نشینیم. ۱۰-۱۵ نفر هستیم و گمانم من کم‌اهمیت‌ترین آدم آنجا باشم. کاپیتان کشتی هست. مدیر عملیات هست. نماینده‌ی کارفرما هست و چند نفر دیگر. آخرین نفر از من سوال می‌پرسند. معمولاً می‌گویم نظری ندارم و همه چیز بر وفق مراد است. توی این دو هفته یک بار یک سوالی پرسیدم. برای حلال کردن نانم. که بگویم من هم نقشی دارم و فکر نکنید بیخود و بی‌جهت اینجا هستم. زمانی که کارمند بودم این چیزها اذیتم می‌کرد. منظورم همین پوچ بودن شغلم است. الآن که مقاطعه‌کار و روزمزدم نه چندان. فکر می‌کنم کارم هرچه راحتتر و پوچ‌تر باشد به نفعم هم هست. اضطراب کمتر. با دکترایم همیشه می‌توانم «باهوش» بنظر برسم و این کارم را راحت‌تر هم می‌کند. شغلم را بلدم. منظورم کار سازه‌های دریایی‌ست. بحث هوش نیست، بحث تجربه است. الآن سال‌هاست کارم همین است و دیگر می‌توانم با صرف قوای کمی کارم را انجام دهم. آیین‌نامه‌ها را بلدم. گزارش‌های طراحی را بلدم کند و کاو کنم و اطلاعات لازم را از لابلای‌شان استخراج کنم. نکات مهم و حساس را می‌دانم کجاست. و مهمتر از اینکه مثل آب خوردن گزارش‌های طویل سر هم می‌کنم و بالاسری‌هایم این را خیلی دوست دارند.

بعضی وقتها هم کارهای نمایشی می‌کنم. مثلاً هفته‌ی پش، خط لوله‌مان با یک کابل فیبر نوری که از قبل کف دریا خوابیده بود تقاطع داشت. بایستی از روی کابل رد می‌شد. من هم رفتم آن بالای بالا، اتاق فرمان، طبقه‌ی +۷ بالاترین طبقه‌ی کشتی. گوشه‌ای که در دست و پا نباشم ایستادم اما در عین حال سعی می‌کردم دیده شوم. خیره به مانیتورها. توی دفتر یادداشتم هر از گاهی چیزی می‌نوشتم. احتمالاً بی‌معنی. اما اگر کسی آن صحنه را می‌دید، اگر توجهش به منی که آن کنار ایستاده بودم جذب می‌شد با خودش می‌گفت فلانی سوار به کارشه، مسلط و باتجربه‌س. بعد از مدتی هم موبایلم را در آوردم و اینستاگرام و توییتر را بالا پایین کردم. مدیر عملیات یک بدآمریکایی‌ست. مال جنوب، تگزاس، بدلهجه. لات. ازش می‌ترسم. می‌ترسیدم نکند متلکی بپراند بابت اینکه آنجا موبایل بازی می‌کنم. چیزی نگفت. اصلاً گمانم مرا ندید. خوشبختانه هر کسی سرش به کار خودش گرم است. آن شب تا ساعت یک توی اتاق فرمان بودم. دقیقاً تا وقتی که همگی مطمئن شدیم خط لوله‌مان به خوبی از روی کابل رد شده و آسیبی به آن نزده. نفس راحتی کشیدیم. من که از قبلش هم راحت نفس می‌کشیدم. بعد هم رفتم خوابیدم و فردا صبحش خیلی بیشتر از معمولم خوابیدم. درست قبل از جلسه‌ی ساعت ۹ بیدار شدم. چرا؟ چون کارم موجه بود. چون همه دیده بودند که شب قبلش چطور توی اتاق فرمان حضور موثر داشتم.

معمولش این است که شیفت ۷ صبح تا ۷ شب مال من است. این کشتی‌ها ۲۴ ساعته کار می‌کنند. خوشبختانه من نفرِ شیفت ندارم. بازرس بیمه نوعی نیروی مازاد است. همان یک نفرش که من باشم هم اضافی‌ست. مجبورند یک نفر بازرس بیمه داشته باشند. بیمه مجبورشان می‌کند وگرنه بیمه‌ی کل عملیات باطل می‌شود. بقیه‌ی مشاغل روی کشتی عموماً ۲۴ ساعته است و نفرات پشت به پشتْ همدیگر را پوشش می‌دهند. بازرس بیمه یک نفر است، منم، و خوبیش این است که لازم نیست کابین کوچکم را با کسی قسمت کنم. سوالی که زیاد از خودم می‌پرسم: دو نفر بازرس بودیم و در عوض اتاق پنجره‌دار داشتیم؟ یا یک نفر باشم و اتاق دونفره‌ی بی‌پنجره داشته باشم؟ جوابش که مهم نیست. گاهی ولی مصر می‌شوم بروم بیفتم به دست و پای مافوق‌ها و تمنای اتاق پنجره‌دار بکنم. دیشب یک بازرس جوش را دیدم. نروژی. فکر کنم رتبه‌اش از من بالاتر است. بالای ۱۰۰ کیلو وزنش است و توی اتاقش تمرگیده بود، پرده را کنار کشیده بود و کتاب می‌خواند. بهش حسودی‌ام شد. به اتاقش. به مبلی که کنار پنجره گذاشته بود و رویش ولو شده بود.

هم‌اتاقی همین بازرس کذایی پیرمردی‌ست آمریکایی بنام مَرقُس. تقریباً همسن پدرم ولی هنوز کار می‌کند. او هم دکترا دارد و گاهی به این فکر می‌کنم که از بین این ۵۰۰ نفر آدمی که روی کشتی هستیم احتمالاً فقط من و مَرقس دکترا داریم. حرف زدن با بقیه سختم است. عموماً مشتی ابلهِ بی‌سواد. روزها توی دفتر کارمان مستقر می‌شوم که با چند نفر دیگر مشترک است. کسانی هستند که می‌روند سر خط تولید. گزارش‌هایی تهیه می‌کنند. از کیفیت جوشکاری. عمدتاً مال دهاتهای اسکاتلند هستند. از لهجه‌هایشان می‌گویم. هیچی از حرف‌هایشان نمی‌فهمم. نمی‌خواهم که بفهمم. تا کی باید وانمود کنم که از توده‌های مردم خوشم می‌آید؟ من حتی حرف زدن این اوباش را نمی‌فهمم. کابین‌های همه‌مان نزدیک هم است. توی یک راهرو مستقریم. بعضی‌هایشان مثل من کابین بی‌پنجره دارند، اما با حسرت دیده‌ام که سردسته‌شان کابین پنجره‌دار دارد. بارها به گوش خودم شنیده‌ام که توی راهرو قایم می‌گوزند و بعد می‌گویند اکس‌کیوزمی. خطاب به کی؟ معلوم نیست.

تنها کسی که دمخورم است همین مَرقُس است. توی سلف همدیگر را می‌بینیم. سر یک میز کوچک می‌نشینیم. سه تا بچه دارد و هر سه‌تایشان فنی خوانده‌اند. از این آمریکایی‌های متمدن است؛ از اینهایی که بابت اینکه ترامپ پادشاهشان شده خجالت می‌کشند. خجالت چرا؟ ما از این شاهان اوباشی که داریم خجالت نمی‌کشیم و تازه خودمان را مبارز و متفکر هم می‌دانیم. با این اوصاف تعجبی نیست که این ریزمرد آمریکایی زن نروژی گرفته و کلاً نروژ زندگی می‌کند. انتخاب درست. خنثی‌ترین کشورها، خنثی‌ترین مردم. طبعاً کسی مثل من در نروژ خودش را به هلاکت می‌رساند. آدم باید کشوری سازگار با بافت روانش پیدا کند. مرقس بدرستی نروژ را انتخاب کرده. من ایران و کانادا و انگلیس را امتحان کرده‌ام و بدون تهوع نمی‌توانم به هیچ‌کدامشان فکر کنم؛ فعلاً گزینه‌ی بعدی‌ام امتحان «روستاهای ایران» است.

هیچ وقت نه من رفتم دنبال مرقس، و نه او آمد دنبالم، صرفاً اتفاقی همدیگر را توی سلف می‌بینیم. البته گاهی اوقات که خیلی گشنه‌ام ترجیح می‌دهم که تنها غذا بخورم تا راحتتر باشم. غذا خوردن با کارد و چنگال هم سختم است. دوست دارم با قاشق و چنگال غذایم را بخورم. خودِ انگلیسی حرف زدن هم آرواره‌هایم را به درد می‌آورد؛ بعد از اینهمه سال هنوز هربار می‌گویم «ساوث» فکم قفل می‌کند. یا بدتر از آن: «نورث سی». همنشینی ث و س برایم کابوس است. به این سختی‌ها که فکر می‌کنم یادم می‌افتد که چه مهاجر «ناموفقی» بودم، هیچ وقت «جا» نیفتادم و با عقل الآنم که به عقب سر نگاه می‌کنم برایم بدیهی‌ست که آخر و عاقبت آن موجود نق‌نقو و ناراضی مهاجرت معکوس بود.

بعد از همان روزی که ۹ صبح رفتم سر کار دیگر همین رویه را ادامه دادم. ساعت ۷ صبح سختم بود. باید ساعت می‌گذاشتم تا سر صبح بوق بوق بزند و بیدارم کند. توی این سن سختم است که ساعت خوابم را تغییر بدهم. شبها سخت خوابم می‌برد، گفتم که، همان ماجرای کابین بی‌پنجره و گه‌گاه احساس حبس و خفگی، گه‌گاهی لرزش‌های صنعتی کابینم. گاهی که موج‌ها مرتفعترند کل کشتی هم کمی کج و مج می‌شود. اما خب وقتی خوابم می‌برد، و علی‌الخصوص دم صبح، عین دیو می‌خوابم، نور آفتاب هم که نمی‌تابد و بیدار شدن دو چندان سخت است. همین قانون‌شکنی کوچکم خیلی کمکم کرد. کمی نگران بودم، مبادا کسی صدایش در بیاید، شکایتی کند، بگوید فلانی ۷ صبح پشت میزش حاضر نیست. بعد فکر کردم به جهنم. من که استخدام جایی نیستم. ته تهش این است که به شرکتم اعلام می‌کنند فلانی از کار می‌دزدد و همه‌ش خواب است. خب مرخصم کنند. دستمزد همین روزها را می‌گیرم و خداحافظ. یاد سالهای دورم می‌افتم. وقتی کارمند بودم چقدر همین چیزهای کوچک، ترس همیشگی توبیخ، مدام باعث فکر و خیالم می‌شد.

03 Feb 10:58

توماس قدیس و پرواز خر!

by noreply@blogger.com (Hamed Abdi)


امبرتو اکو (Umberto Eco) در مقاله‌ی خود با عنوان «توماس قدیس و بازاندیشی مذهب کاتولیک» می‌نویسد:

توماس، مردی فربه و متفکر که در مدرسه در سکوت یادداشت برمی‌داشت، با حالتی نه چندان تیزهوش، مورد تمسخر همکلاسی‌های خود بود.
روزی در صومعه، کشیشی شوخ‌طبع گفت: «بیرون خری در حال پرواز است»
توماس از جا پرید و در میان خنده‌ی حاضران بیرون رفت تا آن را ببیند. اما او ابله نبود و هنگام بازگشت گفت به نظرش پرواز یک خر بیشتر به حقیقت نزدیک است تا دروغ‌گویی یک کشیش!
و کشیشان از آن پس حساب کار خود را کردند.


++++++++++
پ.ن ۱: کلا از این امبرتو اکو خوشم میاد.
پ.ن ۲: شما می‌تونید جای واژه‌ی «کشیش» هر چی که دلتون خواست بگذارید. (البته شرطش اینه که در دروغ‌گویی، کم از کشیش‌های آن روزگار نداشته باشن!)


04 Dec 19:32

خوب و بدِ اخلاقی: جغرافیای مقدماتیِ نظریه‌ها

by کاوه لاجوردی


[این متنِ تقریبیِ صحبتِ من در چهارمین همایشِ مهرِ مولانا در مهرِ ۱۳۹۳ است. قرار بوده است تصویری کلّی از بحث‌های فلسفه‌ی اخلاق به‌دست بدهم. بحثْ کاملاً مقدماتی است و در موردِ هر قسمت‌اش می‌شود در هر کتابِ مقدماتی (مثلاً در کتابِ ریچلز) توضیحاتِ بسیار مفصل‌تری یافت.]


بیایید با این فرض شروع کنیم:

(۱)     قتل بد است.

این جمله احتمالاً در نظرِ بسیاری از ما صحیح است. اما اگر نگرانِ این هستید که (۱) به این صورتی که بیان شده حکمِ صحیحی را بیان نمی‌کند و احتیاج به ذکرِ شرایطی هست، آن شرایط را به حکم اضافه کنید. یا اگر معتقدید که نمی‌شود حکمِ کلّی صادر کرد، موردِ خاصی از قتل را در نظر بگیرید که به نظرتان کارِ بدی بوده است—مثلاً کشتنِ قابیل هابیل را. به هر حال،‌ موضوعِ بحثِ ما این نیست که آیا و در چه شرایطی قتل بد هست یا بد نیست؛ بحثِ ما در این است که اگر (۱)حرفِ صحیحی را بیان می‌کند، صحّتِ این حرف از کجا می‌آید.

منظورم این نیست که چطور به صحّتِ این حرف پی‌می‌بریم: منظورم این نیستکه صحیح‌بودنِ حکمِ (۱) را از کجا می‌دانیم. سؤالِ "از کجا می‌دانیم؟"، وقتی که در موردِ احکامی شبیهِ (۱) مطرح بشود، سؤالی مهمی است در بخشی از فلسفه که به آن معرفت‌شناسیِ اخلاقمی‌گویند، و ما امروز به آن نمی‌پردازیم. سؤالِ ما این است که، با این فرض که (۱) صحیح است، صحیح‌بودن‌اش ناشی از چیست. مثلاً (۱) را مقایسه کنید با

(۲)     زمین به دورِ خورشید می‌چرخد.

بیایید این را مفروض بگیریم که جمله‌ی (۲) گزاره‌ی صحیحی را بیان می‌کند. در این صورت روشن است که صحیح‌بودن‌اش از کجا می‌آید: در عالمِ واقع، زمینی هست و خورشیدی، و فی‌الواقع زمین به دورِ خورشید می‌گردد—صحتِ (۲) ناشی از این است که دارد چیزی می‌گوید که با واقعیتِ عینی مطابقت دارد. و (۲) صحیح است اگر خوش داشته باشیم اگر نه، و صحیح است اگر قبول‌اش داشته باشیم اگر نه. سؤالِ ما این است که (۱)، به فرضِ صحّت، آیا مثلِ (۲) است؟ آیا عملِ قتل فی‌الواقع ویژگیِ بدبودن را دارد؟‌ آیا اینکه قتل بد است حقیقتی است عینی و مستقل از باورها و سلیقه‌های ما؟ و اصلاً چه چیزی باعث می‌شود که عملی بد باشد؟

با نادیده‌گرفتنِ بعضی ظرایف، اگر کسی قائل به این باشد که جمله‌های بیان‌کننده‌ی داوری‌های اخلاقی—مثلِ جمله‌ی (۱)—صدق‌وکذب‌شان مستقل از باورها و سلیقه‌های ما است، می‌گوییم که چنین کسی در اخلاق واقع‌گرا است. [توجه کنید که در اینجا "واقع‌گرا" کمابیش اصطلاحی فنّی است و مثلاً این‌طور نیست که کسی که می‌گوید "من واقع‌گرا هستم" دارد خودستایی می‌کند!]

آیا می‌شود در اخلاق واقع‌گرا نبود؟ بله. یک راه‌اش—و راه‌های دیگری را هم اجملاً ذکر خواهم کرد—این است که معتقد باشیم که افراد وقتی داوری‌های اخلاقی‌شان را بیان می‌کنند نهایتاً دارند از سلیقه‌ی خودشان گزارش می‌کنند. مثلاً معتقد باشیم که اگر اسد صادقانه (۱) را اظهار می‌کند، در تحلیلِ نهایی دارد می‌گوید که او (اسد) از قتل خوش‌اش نمی‌آید، یا وقتی اسد صادقانه اظهار می‌کند که انفاق خوب است، در تحلیلِ نهایی دارد می‌گوید که او (اسد) از انفاق خوش‌اش می‌آید. به این موضع در موردِ گزاره‌های اخلاقی—یعنی موضعی که بر آن است که اخلاق نهایتاً به چیزی شبیه به زیبایی‌شناسی تقلیل می‌یابد—می‌گویند ذهنیت‌گرایی.

آیا ذهنیت‌گرایی نظریه‌ی درستی در موردِ اخلاق است؟ یک نقدِ مشهور بر این نظریه این است که اگر ذهنیت‌گرایی درست می‌بود آنگاه اختلافِ نظر در اخلاق بی‌معنا یا دست‌کم بی‌اهمیت می‌بود. اگر زهره بگوید "من بستنیِ وانیلی دوست دارم"، احمقانه به‌نظر می‌رسد که مریم در جواب بگوید "اشتباه می‌کنی، چون من (مریم) بستنیِ وانیلی دوست ندارم"! اما احمقانه به‌نظر نمی‌رسد که زهره بگوید "سقطِ جنین مجاز است" و مریم در جواب بگوید "اشتباه می‌کنی". پس نقدِ مشهور این است که ذهنیت‌گرایی از عهده‌ی توضیحِ اختلافِ نظرِ اخلاقی برنمی‌آید.

حالا ذهنیت‌گرا می‌تواند بگوید—و احتمالاً‌ از عهده بیاید برون—که اختلافِ نظر در اخلاق فرقِ ماهوی‌ای با اختلافِ نظر در زیباییِ آبی و قرمز ندارد، یا می‌تواند نظریه‌اش را پخته‌تر کند. من قصد ندارم در موردِ ذهنیت‌گرایی بیشتر از این توضیح بدهم، چرا که اصولاً هدف‌ام از این صحبت نه غور در ذهنیت‌گرایی (یا هیچ‌کدام از نظریه‌های دیگر در فلسفه‌ی اخلاق)، بلکه به‌دست‌دادنِ تصویری کلّی از جغرافیای فلسفه‌ی اخلاق است. نکته‌ی دیگری می‌گویم و بعد چند نظریه‌ی واقع‌گرا را معرفی می‌‌کنم.

اول اینکه نظریه‌ی غیرواقع‌گرای دیگری هست که شاید بشود آن را شکلِ کلّی‌تری از ذهنیت‌گرایی انگاشت. طبقِ این نظریه که به آن نسبی‌گراییِ فرهنگیمی‌گوییم، درستی و نادرستیِ هر حکمِ اخلاقی تابعی است از هنجارهای جامعه‌ای که گوینده عضوِ آن است. مثلاً مدافعِ این نظریه شاید بگوید که رابطه‌ی جنسی در خارج از دایره‌ی ازدواج در بعضی جوامع اخلاقاً بد است حتی اگر با رضایت و میلِ طرفین باشد، و در بعضی جوامع اخلاقاً مجاز است—مطابقِ نسبیت‌گراییِ فرهنگی، این همه‌ی چیزی است که در موردِ خوب یا بدبودنِ اخلاقیِ رابطه‌ی جنسیِ خارج از ازدواج می‌شود گفت. از این جهت شاید بشود نسبی‌گراییِ فرهنگی را حالتِ کلّی‌ترِ ذهنیت‌گرایی انگاشت که شاید به‌نظرمان برسد که ذهنیت‌گراییْ همان نسبی‌گراییِ فرهنگی است در حالتِ خاصی که "جامعه"ی مرجع فقط از یک نفر تشکیل شده باشد. انتقادِ بسیار مشهور به نسبی‌گراییِ فرهنگی این است که اگر این نظریه درست باشد آنگاه مقایسه‌ی جوامعِ مختلف از منظرِ اخلاق بی‌معنا خواهد بود، و تلاش برای تغییر‌دادنِ هنجارهای جامعه هم بی‌وجه خواهد بود. من نمی‌خواهم به این ایراد جواب بدهم، و فقط مایل‌ام موعظه‌وار بگویم که به نظرم برای جدّیت در یاد‌گیری، آفتی است که گمان کنیم نظریه‌ی فلسفی‌ای در حدِ نسبی‌گرایی در اخلاق را (که فیلسوفانِ فحلی مدافعِ آن هستند) می‌توان در دو سطر رد کرد—آفتی به بدیِ اینکه کسی گمان کند می‌تواند تکامل یا مارکسیسم یا لیبرالیسم یا بنیادگرایی را در دو دقیقه رد کند.

پس یک راهِ واقع‌گرانبودن در اخلاق این است که ذهنیت‌گرا باشیم. راه‌های دیگری هم هست که به یکی‌شان خواهیم پرداخت؛ اما فعلاً‌ کمی به واقع‌گرایی بپردازیم. یادمان هست که یک مؤلفه‌ی واقع‌گراییْ اعتقاد به این است که صحّت و سقمِ احکامْ مستقل از باورهای ما است. یک نمونه از نظریه‌ای واقع‌گرا در اخلاق چیزی است که به آن نظریه‌ی فرمانِ الهیمی‌گوییم. مطابقِ شکلی ابتدایی از این نظریه، خوبی و بدیِ اخلاقی نهایتاً مبتنی است بر فرمانِ الهی: اینکه خداوند ما را از چه نهی کرده باشد و به چه مأمور کرده باشد. اجازه بدهید کمی بیشتر توضیح بدهم—و بخش‌هایی از این توضیح ممکن است با همه‌ی شکل‌های این نظریه سازگار نباشد. [غیر از آنچه درباره‌ی ستودنِ خداوند خواهم گفت، شرحِ من از این نظریه عمدتاً مبتنی است بر نوشته‌ی مایکل آستین.]

فرض کنیم خدایی هست و شریعتی برای ما فرستاده است که بدونِ ابهام در موردِ هر عملی می‌‌گوید که آن عمل مجاز هست یا نه (و بالاخص در موردِ هر عمل این را هم می‌گوید که واجب یا حرام هست یا نه). فرض کنیم خداوندْ عقوبت‌کننده و پاداش‌دهنده هم هست و لذا مثلاً اگر کارِ حرامی انجام دهیم مجازات‌مان خواهد کرد. بالاخره اینکه فرض کنیم که احکامِ این شریعت دقیقاً با اخلاق—هر چه که هست—تطابق دارند: اگر دروغ فی‌الواقع بد است، در این صورت در شریعتِ ما هم دروغ‌گفتن حرام است. حالا سؤال—سؤالی که دست‌کم از زمانِ افلاطون در قرنِ چهارمِ پیش از میلاد مطرح بوده است—این است: آیا کارهای اخلاقاً بد، بد هستندچون خداوند ما را از آنها نهی کرده، یا اینکه خداوند ما را از کارهایی نهی کرده چون آن کارها اخلاقاً بد هستند؟ یعنی سؤال این است که تقدّم با کدام است: آیا با بدیِ خودِ افعال است، یا با فرمانِ خداوند؟ نظریه‌ی فرمانِ الهی می‌گوید که تقدّم با فرمانِ الهی است—یعنی، مطابقِ این نظریه، اعمال به خودیِ خود خوب یا بد نیستند، بلکه خوبی یا بدی‌شان نتیجه‌ی این است که خداوند در موردشان چه گفته است؛ و اینکه خداوند در موردشان چه گفتهناشی از ویژگی‌های خودشان نیست(اگر فرمانِ الهی ناشی از—و ناظر به—ویژگی‌های اعمال می‌بود، در آن صورت دیگر تقدّم با فرمانِ الهی نبود). به بیانی استعاری‌تر، این نظریه می‌گوید که اعمال به خودیِ خود فاقدِ حیثیتِ اخلاقی هستند، و خداوند، بی توجه به ویژگی‌های عمل‌ها، به آنها برچسبِ "خوب" یا برچسبِ "بد" زده است. (این بحثِ، با عنوانِ حسن و قبحِ ذاتیِ اعمال، در تمدنِ اسلامی هم معرکه‌ی آراء بوده است. می‌توان حدس زد که در اسلام و مسیحیت، یک انگیزه برای گرایش به نظریه‌ی فرمانِ الهی این بوده باشد که می‌خواسته‌اند خداوند فعّالِ ما یشاء باشد و مجبور به تبعیت از اخلاق نباشد. حتی در موردِ‌ منطق هم متألهانی معتقد بوده‌اند که منطقْ خداوند را محدود نمی‌کند.)

برای تقریب به ذهن، این تمثیل را در نظر بگیرید. ریاضی‌دانی به من می‌گوید که فلان حکمِ ریاضی صحیح است. می‌دانم که او به موضوع اشراف دارد و بی‌ابهام صحبت می‌کند و قصدِ گمراه‌کردنِ مرا ندارد. حالا من معتقدم که او می‌گوید که آن حکمِ ریاضی صحیح است چون واقعاً آن حکم صحیح است—اصلاً باور ندارم که صحّتِ آن قضیه‌ی ریاضی ناشی از این است که ریاضی‌دان می‌گوید که صحیح است. دست‌کم در تلقیِ متداول از ریاضیات، نقشِ ریاضی‌دان در اینجا فقط کشف و اطلاع‌رسانی است: چیزی نظیرِ نظریه‌ی فرمانِ الهی در این حیطه درست نیست. اما در موردِ رابطه‌ی اخلاق و خداوند، فیلسوفان و متکلمانی (قدیس توماس آکوئیناس در قرنِ سیزدهم، و رابرت ادمز از معاصران) از نظریه‌ی فرمانِ الهی دفاع کرده‌اند.

این نظریه البته مزایای آشکاری دارد. مثلاً اینکه مبنای مابعدالطبیعیِ روشنی برای خوبی و بدیِ اخلاقی به‌دست می‌دهد (با این فرض که خودِ مفهومِ خداوند مفهومِ‌ روشنی است)، و اینکه به یک سؤالِ قدیمی—که آن هم دست‌کم از زمانِ‌ افلاطون مطرح بوده است—جواب می‌دهد: سؤالْ این است که چرا باید اخلاقی باشیم،‌ و جوابِ این نظریه می‌تواند این باشد:‌ برای فرار از عِقاب. (البته با این ایده آشنا هستیم که اخلاقی‌بودن با انگیزه‌ی فرار از مجازاتْ حاکی از منشِ چندان باکلاسانه‌ای نیست.)

اما انتقادی مشهور به این نظریه. فرض کنیم کاری اخلاقی/واجب باشد و خداوند هم به آن فرمان داده باشد. نظریه‌ی فرمانِ الهی می‌گوید که خوبیِ‌ این عملْ نتیجه‌ی فرمانِ خداوند است. اما این حرف مستلزمِ این است که اگر خداوند دستور بدهد که نوزادان را شکنجه کنیم، در این صورت شکنجه‌کردنِ نوزادان اخلاقاً واجب خواهد بود—یا اگر چنان دستور می‌داد، شکنجه‌‌کردنِ نوزادان واجب می‌شد. و این چیزی است که پذیرش‌اش برای بسیاری از ما دشوار است. (ممکن است در جوابِ این اشکال گفته شود که شاید علمِ ما ناقص باشد و در آن فرمانِ فرضیِ الهی خیری باشد. اما اشتباه نکنیم: مسأله‌ی ما مسأله‌ی معرفت‌شناسی نیست. همه می‌پذیریم که ما ممکن است در موردِ خیر و شرّ جاهل باشیم؛ اما مدافعِ نظریه‌ی فرمانِ الهی نمی‌تواند بگوید که شاید در شکنجه‌کردنِ نوزادان خیری باشد که ما از آن آگاه نیستیم، چرا که در این صورت باید بگوید که آن خیر مقدّم بر فرمانِ الهی است. به یاد بیاوریم که نظریه‌ی فرمانِ الهی خداوند را در موردِ اخلاق نه صرفاً اطلاع‌دهنده، که تعیین‌کننده می‌داند.)

پس اعتراضْ این است که تصویری که این نظریه از اخلاق به‌دست می‌دهد تصویری است که اصطلاحاً مِن‌عندی و دلبخواه است: مطابقِ این نظریه، اگر شکنجه‌کردنِ نوزادان اخلاقاً بد باشد این بدی به این سبب است که خداوند چنین گفته؛ اما در این اخلاقی‌بودن هیچ نکته‌ی عمیقی نیست—خداوند می‌توانست عکسِ این را فرمان بدهد. برخی (نظیرِ ویلیام اهلِ اُکام) نتیجه‌ را پذیرفته‌اند و گفته‌اند که اگر خداوند فرمان به قتل و زنا می‌داد، در آن صورت قتل و زنا مجاز و بلکه واجب ‌می‌بود. با این حال، به نظر می‌رسد که ایراد جدی باشد.

شاید گمان کنیم که مدافعِ این نظریه می‌تواند با استناد به چیزی نظیرِ فطرت یا طبیعتِ انسانی توضیح بدهد که اخلاق خیلی هم من‌عندی نیست: خداوند ما را با نهاد و سرشتی آفریده است، و این نهاد و سرشت چنان است که قتل و زنا مانع از شکوفایی‌مان می‌شود—قتل و زنا برایمان بد است، درست همان‌طور که نوشیدنِ بنزین برایمان بد است. اخلاق ناظر است به چیزهایی که برای شکوفاییِ ما لازم یا مفید است، و اینها نهایتاً ریشه در فرمانِ الهی دارد، چرا که خداوند می‌توانست ما را با نهادِ دیگری بیافریند و در آن صورت چیزهای دیگری برای ما مفید یا لازم می‌شد... اما حالا این ایرادِ خاص را رها کنم و به چند نکته‌ی دیگر در موردِ نظریه‌ی فرمانِ الهی بپردازم.

یکی اینکه ایرادِ دیگری که بر نظریه گرفته‌اند این است که اگر خوب و بدی نهایتاً مبتنی باشد بر خواستِ خداوند، در آن صورت غریب است که خداوند را بستاییم: اگر خوب دقیقاً همانی باشد که خداوند فرمان می‌دهد، در آن صورت غریب است که بگوییم خداوند خوب است. این ایرادِ‌ مشهوری است، اما شاید خوب باشد که تأمل کنیم: شاید واقعاً ستودنِ خداوند در حیطه‌ی اخلاق غریب باشد! مشخصاً، به نظرم پرسیدنی است که آیا در قرآن هرگز خداوند خوب خطاب شده است یا نه—منظورم چیزی نظیرِ وصفِ "بهترینِ آفرینندگان" نیست؛ منظورم خوبی و بدیِ اخلاقی است.

دوم اینکه استدلالِ‌ بهتری سراغ داریم بر ضدِ‌ نظریه‌ی فرمانِ الهی. این استدلال از کای نیلسن است. نیلسن می‌پذیرد که اطاعت از صاحبِ قدرت البته کاری است که به احتیاط نزدیک‌تر است؛ اما اینکه بگوییم این کار اخلاقیهم هست منوط است به اینکه پذیرفته باشیم که آن صاحبِ قدرتْ اخلاقاً خوبهم هست. پس اگر بنا باشد که اطاعت از فرمانِ الهی را اخلاقاً خوب/واجب بدانیم، باید معتقد باشیم که خداوند خوب است. حالا البته فردِ خداباور این را قبول دارد، اما نیلسن می‌خواهد مبنای این قبول را بداند. دین‌باور شاید دلیل‌اش این باشد که کتابِ مقدس این را گفته یا مسیح تجلّیِ خوبیِ خداوند است یا در جهان شواهدی برای خوبیِ خداوند هست. اما اگر خداباور اینها را بگوید، آنگاه دارد عملاً می‌گوید که برای خوبی معیاری دارد که منطقاً مستقل از خداوند است—وگرنه چطور می‌شد گفت که اینها شاهدی است بر خوبیِ خداوند؟ راهِ دیگری که نیلسن متصور می‌شود این است که خداباور بگوید که جمله‌ی "خداوند خوب است" تحلیلی است و درستی‌اش نتیجه‌ی معنایش است: چیزی را نمی‌شود "خداوند" خواند اگر که آن چیز خوب نباشد. اما حالا مشکل این خواهد بود که برای اینکه چیزی را خداوند بدانیم باید نقداً درکی از خوب‌بودن داشته باشیم. پس باز هم خوبی باید مستقل از خداوند باشد.


به دو نظریه‌ی واقع‌گرای دیگر اشاره کنم—میزانِ پرداختنِ من به این دو نظریه اصلاً نشان‌دهنده‌ی نفوذ و عمقِ این دو (مخصوصاً در قیاس با نظریه‌ی فرمانِ الهی) نیست.

اول، طیفی از نظریات که همگی ذیلِ عنوانِ نتیجه‌گراییمی‌آید. مطابقِ این طیف از نظریه‌ها، همه‌ی آنچه در اخلاقی‌بودن یا اخلاقی‌نبودنِ عمل مدخلیت دارد نتایجِ آن عمل است. مثلاً یک نوع نتیجه‌گرایی معتقد است که کاری اخلاقی یا بلکه واجب است که بیشترین میزانِ ممکنِ آزادی را در جهان ایجاد کند. معروف‌ترین نمونه‌ی نتیجه‌گرایی نظریه‌ای است که ساخته‌ی جِرِمی بنتام و جان ستیوارت میل است و به فایده‌گرایی معروف است. طبقِ نظرِ بنتام و میل، هدفِ اخلاق این است که خوشبختی را در جهان زیاد کند، و فقط آن ویژگی‌هایی از اعمال در تعیینِ اخلاقی‌بودنِ آن نقش دارند که ناظر به نتایجِ عمل باشند. طبقِ این نظر، همه‌ی افراد یکسان‌اند، و از بینِ عمل‌هایی که می‌توانم انجام بدهم، عملی اخلاقی (یا بلکه واجب) است که بیشترین میزانِ لذت را ایجاد کند. پس اگر امر دائر باشد بینِ اینکه عملِ الف را انجام بدهم یا عملِ ب را، چیزی که مهم است این است که کدام‌یک از این دو میزانِ بیشتری از لذت را برای افرادِ بیشتری پدید می‌آورَد، و نه چیزِ دیگری. حالا اینکه این جمعِ جبریِ آلام و لذائذ را چطور می‌شود محاسبه کرد سؤالی است که اگرچه مهم است، سؤالی است معرفتی؛ اینکه گفتم، جوابِ میل و بنتام است به اینکه خوبی و بدی از کجا می‌آید.

فایده‌گرایی نظریه‌ی بسیار پرنفوذی است و به‌نظر می‌رسد که دیدِ تازه‌ای را در موردِ اخلاق مطرح می‌کند (و به یاد بیاوریم که بنتام و میل هر دو مصلحِ اجتماعی بوده‌اند). بسیاری اوقات استدلال‌های اخلاقیِ ما—یا دست‌کم استدلال‌های ما در مقامِ قانونگذار—فایده‌گرایانه است. اما انتقادهای شدیدی هم به فایده‌گرایی (و کلّاً به نتیجه‌گرایی) وارد کرده‌اند، از جمله اینکه مفهومِ حقِّ فرد را به‌رسمیت نمی‌شناسد.

در نقطه‌ی مقابلِ نتیجه‌گرایی، وظیفه‌گرایی قرار دارد، که باز هم طیفی از نظریات است. احتمالاً مشهورترین نمونه‌ی وظیفه‌گرایی در غرب ایمانوئل کانت است که سعی می‌کند خوب و بدِ اخلاقی را به عقلانیت (و نیز به اختیار و خودآیینی فرد و ارزشِ انسانیِ افراد) تحویل کند. در وظیفه‌گراییِ کانتی، کارهایی هست که انجام‌اش بر ما واجب است، حتی اگر به قیمتِ جانِ افراد تمام شود—مثلاً، طبقِ مثالِ مشهوری که خودِ کانت هم درباره‌اش تصریح دارد، دروغ‌نگفتن واجب است حتی اگر بشود با دروغ‌گفتن جانِ فردِ بی‌گناهی را نجات داد.

وقت به ما اجازه نمی‌دهد که بیش از این به این نظریه‌ها بپردازیم یا نظریه‌های دیگری را مطرح کنیم. خلاصه اگر بخواهیم بکنیم، می‌شود این‌طور گفت که نظرها در موردِ اخلاق را می‌شود به واقع‌گرا و غیرواقع‌گرا تقسیم کرد. مطابقِ‌ نظریه‌های واقع‌گرا، جمله‌های حاویِ داوری‌های اخلاقی (مثلِ جمله‌ی (۱)) فی‌الواقع و مستقل از باورها و خواست‌های ما صادق یا کاذب‌اند. نظریه‌ی فرمانِ الهی و فایده‌گراییِ بنتام-میل و وظیفه‌گراییِ کانت سه نمونه‌ی نظریه‌های واقع‌گرا هستند. هم نظریه‌های واقع‌گرای دیگری وجود دارند، و هم اینها که گفتم نسخه‌های متعدد دارند.

یک راهِ واقع‌گرانبودنْ انکارِ این است که خوبی و بدیِ اخلاقی مستقل از باورها و خواست‌های ما است—ذهنیت‌گرایی این راه را می‌رود. راهِ دیگری که فرصت نمی‌کنیم به آن بپردازیم این است که بگوییم که جمله‌ای مثلِ (۱)، علی‌رغمِ ظاهرش، فی‌الواقع خبری نمی‌دهد بلکه دارد در موردِ کاری امر یا نهی می‌کند. پس مثلاً جمله‌ی (۱) فی‌الواقع یعنی قتل مکن. انکارِ خبری‌بودنِ (۱) یکی از مشخصه‌های طیفی از نظریه‌های غیرواقع‌گرا است، که هر یک از نظریه‌های این طیف را یک نظریه‌ی غیرشناختیمی‌گویند. روشن است که این نوع برخورد با موضوع اصولاً بحثِ صدق و کذب را از موضوعیت می‌اندازد ("برف سفید است" صادق یا کاذب است، اما "قتل مکن"، که جمله‌ای امری است، نه صادق است نه کاذب). اما فرصتِ ما تمام شده است.
17 Nov 10:25

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

نیمه‌شب است. خوابیده‌ایم. خواهرم لالایی می‌خواند. لالایی که نه؛ مرضیه خوانده، شعر از رهی است. راستش، "دیدی که رسوا شد دلم" است. ول‌کن هم نیست. من هم شکایتی ندارم. هرکس درد و حکایت خودش را دارد. بگذار بخواند. بگذار نخوابم.

10 Nov 10:27

سؤال ملغوم

by کاوه لاجوردی



به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری فارس، سفیر عربستان سعودی در آمریکا در اظهار نظری عجیب حمله با بمب‌های خوشه‌ای به یمن را «کتک زدن همسر» مقایسه کرد.
«عبدالله بن فیصل» که در جمع خبرنگاران صحبت می‌کرد، با این مقایسه تلاش کرد تا از پاسخ به سوال خبرنگار پایگاه «اینترسپت» که از او پرسید «آیا عربستان حمله با بمب‌های خوشه‌ای به یمن را متوقف می‌کند؟»، طفره رود.
این مقام سعودی با خنده گفت: «این سوال مثل این است که بپرسید که آیا از کتک زدن همسرت دست برمی‌داری؟»

آقای سفیر دارد می‌گوید که سؤالِ شما جهت‌دار است، و مثالی که به‌کار می‌برَد در زبانِ انگلیسی مشهور است. فرض کنید از کسی می‌پرسید "آیا کتک‌زدنِ همسرت را متوقف کرده‌ای؟" سؤال‌شونده اگر بگوید بله و اگر بگوید نه، در هر دو صورت این پیش‌فرض را پذیرفته است که دست‌کم در زمانی همسرش را می‌زده است. در بعضی لغت‌نامه‌ها هم این جمله عیناً آمده است، با توضیحی نزدیک به همین که عرض کردم.

کمترین علاقه‌ای به حکومتِ پادشاهیِ عربستانِ سعودی ندارم. فاجعه‌ی حجِ ۱۴۳۶ هنوز تازه است، و یمن را هم روزانه می‌بینیم؛ اما شاید بد نباشد پیش از آنکه خبری که خوانده‌ایم یا فیلمی که در یوتیوب دیده‌ایم را در بولتن‌مان منتشر کنیم یا در توئیتر بگذاریم و با بازخوردهای عرب‌ستیزانه‌اش شاد شویم، مطمئن بشویم که زبانِ انگلیسیِ به‌کاررفته را فهمیده‌ایم.