Shared posts

13 Apr 22:26

تور مجازی (رایگان) موزه واتیکان

by شهریار
به دلیل روزگار کرونایی، مجموعه موزه واتیکان به عنوان یکی از غنی ترین موزه های جهان، بازدید مجازی خود را آغاز کرد. این موزه آثار هنری تاریخی بی‌نظیری را که مرتبط با مسیحیت و مذهب کاتولیک است را در خود جای داده و سالانه پذیرای حدود ۴ میلیون بازدیدکننده بود.
04 Apr 22:48

تایتانیک در تخت

by nikolaa
یکی دو ماه است که پایه‌ی تختمان شکسته و ما چون دوست نداریم در این وضعیت کرونایی کسی را برای تعمیر بیاوریم، با همین پایه‌ی شکسته می‌سازیم. اشتباه نکنید! نمی‌سوزیم و بسازیم؛ بلکه کاملاً کیف می‌کنیم و می‌سازیم. بهتر بخواهم بگویم یکی دو ماه است که هر شب قبل از خواب من از شیب ایجاد شده در تخت استفاده می‌کنم و ادای غرق شدن درمی‌آورم و داد می‌زنم: «جک، جک، نجاتم بده!» و او مثل یک قهرمان مرا که در اینجا نقش رُز در فیلم تایتانیک را دارم، از آب می‌کشد بیرون و بعد از
17 Mar 22:38

یکی از آن چهار هزار و سیصد و شصت و نه نفر

by nikolaa
آدم که زیاد دروغ بشنود، دیگر حرف هیچ‌کس را باور نمی‌کند. از همان روز اول که شروع کردند به آمار دادن، هرچه شنیدم باور نکردم. گفتند فلان نفر به کرونا مبتلا شده‌اند، با خودم گفتم: «دروغ می‌گن، بیشتره!» گفتند فلان نفر از کرونا مرده‌اند، گفتم: «دروغ می‌گن. خیلی بیشتر از اینه.» گفتند فلان نفر کرونا گرفته‌اند و خوب شده‌اند، گفتم: «دروغ می‌گن، قطعاً کمتره!» اما حالا کسی را می‌شناسم که با وجود بیماری‌های مختلف قبلی و دو هفته کرونای سخت و بستری در بیمارستان و غیره و
11 Mar 17:47

جهش مستقیم روی کله‌ی فرمانده

by Unknown
یه ایمان تپلی داشتیم تو زندان که خیلی ابهت داشت بش می‌گفتیم دُن ایمان. این رو همراه پسرخاله‌اش که اسم اون هم ایمان بود گرفته بودند که پسر ریزه میزه و لاغری ود. جریان دستگیری‌شون این بود که دُن ایمان تو روزهای شلوغی جلوی اسکان منتظر پسرخاله بوده که برن تو تظاهرات و پسرخاله دیر کرده و نیروهای گارد و بسیج و اینا هی بش گیر داده بودند و اینم هی جاش رو عوض می‌کرده و چون موبایل‌ها قطع بوده همش چشمم به جای قرارشون بوده که پسرخاله‌اش رو گم نکنه تا اینکه بعد از یک ساعت تاخیر پسرخاله پیداش میشه و ایمان شروع می‌کنه فحش دادن به پسرخاله‌اش که اینا دهن منو سرویس کردن نزدیک بود بگیرنم معلوم هست کدوم گوری هستی چند بار از اینا کتک خوردم بخاطر تو، که در این لحظه پسرخاله‌ی ریزه میزه میگه: «دیر کردم؟ الان جبران می‌کنم» و دورخیز می‌کنه و مستقیم می‌پره روی کول فرمانده نیروهای گارد و شروع می‌کنه با مشت توی کله طرف زدن و با هم می‌افتن زمین و همه نیروها می‌ریزن سرشون و این میشه که جفتشون دستگیر میشن.
حالا این تصویر پسرخاله روی کول فرمانده برای من نماد جبران عقب‌موندگی خودم شده. هر بار که زیاد می‌خوابم، هر بار که روزهای زیادی کار مفیدی نمی‌کنم، هر بار به این سال‌هایی که با افسردگی تباه شد، هر بار به سنم و بی‌حاصلی‌ام فکر می‌کنم، فکر می‌کنم آخرش مثل پسرخاله‌ی ایمان می‌پرم روی کول اون غول بزرگی که ازش می‌ترسم و شروع می‌کنم به کتک زدنش و هیچی خدای من هیچی هیچی بهتر از این نیست.
11 Mar 17:45

نازکیِ طبع

by Unknown
مامانم داشت نماز شب می‌خوند و گریه می‌کرد. هی آروم می‌گفت الهی العفو. داشتم پیش خودم می‌گفتم مادر من برای چی داری طلب بخشش می‌کنی؟ چی مونده برای بخشش؟ منتظر بودم بره تو اتاقش تا من برم دستشویی. نمازش طولانی شد من مجبور شدم از جلوش رد شم برم دستشویی. وقتی برگشتم گفت بیا بشین. همچنان داشت گریه می‌کرد. نشستم گفت منو حلال کن. گفتم برای چی؟ گفت بچه بودی می‌خواستی چاق و لاغر ببینی مدرسه‌ات دیر شده بود نمی‌رفتی کتکت زدم. گفتم من یادم نمیاد. گفت خواستم بخوابم یادم اومده حالم بده. گفت یه بار از تو کوچه اومده بودی یه فحش بد شنیده بودی نمی‌دونستی معنی‌اش چیه بلند بلند می‌گفتیش جلوی دایی عظیم. من نمی‌دونستم چجوری باید کاری کنم که نگی‌اش قاشق داغ کردم نمی‌دونستم انقدر داغ شده گذاشتم رو لبت. خیلی شدید گریه می‌کرد. گفتم اینم یادم نیست. فحشه چی بود؟ خندید. گفت زنهای جوون تو کلاس قرآن فکر می‌کنن من چه آدم خوبی‌ام نمی‌دونن من چکار کردم. دستشو بوسیدم گفتم من جز خوبی از شما چیزی یادم نمیاد. براش آب آوردم. خندوندمش. بغلش کردم. من واقعا چیزهایی که می‌گفت یادم نمی‌اومد.
04 Mar 18:52

خواب بودیم و ماه از غرّه به سلخ رفت، بارها

by کاوه لاجوردی

گفت که یک سالی هست که درگیرِ این موضوع است که دارد به چهل‌سالگی می‌رسد. گفت که سنّ‌ِ مهمی است و معنایی نمادین دارد، و نمی‌داند که در این دو-سه ماهِ باقی‌مانده چطور برای این اتفاق آماده شود.

گفتم که تصور می‌کنم آن چهل‌سالگی‌ای که معنای نمادین داشته قرار نبوده خیلی دقیق محاسبه شود. گفت که دوست دارد دقیق محاسبه کند. گفتم ”نکن برادر، نکن. چه کاری است این آغشتنِ حال‌وهوای عرفانی به محاسباتِ عددی؟“ گفت که مصرّ است.

گفتم ”پس شرمنده. آن چهل‌سالگی‌ای که تو در نظر داری، احتمالاً بر پایه‌ی سالِ قمری محاسبه می‌شده. الآن چند ماهی هست که از چهل‌سالگی‌ات گذشته.“

 

Tweet
13 Feb 21:10

بازگشت غافلگیر‌کننده بیدود

by پروانه حسین‌زاده

یعقوب آزاده دل، مدیر واحد حمل و نقل پاک شهرداری تهران از بازگشت دوچرخه‌های اشتراکی بیدود خبر داد. به گفته این مدیر حمل‌ و نقل شهرداری دوچرخه‌های نارنجی بیدود از امروز، دهم دی ماه فعالیت خود را از سر می‌گیرد. حضور دوباره دوچرخه‌های بیدود با شرایطی متفاوت خواهد بود.

در سراسر دنیا مسئله هوای پاک با استفاده از دوچرخه‌ها مطرح است و بسیاری از کشورها همچون هلند فرهنگ دوچرخه‌سواری را تقویت کرده‌اند. در ایران هم دوچرخه‌های بیدود وظیفه ساخت این فرهنگ را برعهده دارند. از همین رو دوچرخه‌های بیدود کار خود را تعطیل نکرده و برای ماندگاری رکاب می‌زنند.

به گزارش شنبه‌پرس، حسین قاسمی‏، نائب‌رئیس هیئت مدیره بیدود نه تنها شایعه پایان فعالیت بیدود در شهر تهران را رد کرد. بلکه در خصوص فعالیت دوباره آن گفت: «بعد از اتفاقات پیش آمده و جمع‌آوری دوچرخه‌ها، تصمیم گرفتیم بعضی از اقدامات زیرساختی‌مان را به سرانجام برسانیم. یکی از این اقدامات، پیگیری از شهرداری تهران بود. در این مدت تقربیا هر روز با شهرداری تهران بر سر میز مذاکره رفتیم. با توجه به تغییراتی که در قسمت معاون حمل و نقل تهران اتفاق افتاده است و با نگاه‌ ویژه‌ایی که شهردار تهران و آقای حجت به طرح حمل‌ونقل پاک دارند تا چند روز آینده با قدرت بیشتری به سطح شهر بازخواهیم گشت.»

یوسف حجت رییس سازمان ترافیک شهرداری تهران و سرپرست معاونت حمل و نقل نیز گفت:« توافق اولیه با شرکت بی‌دود انجام گرفته ولی هنوز نهایی نشد، ممکن است بزودی با شرکت‌های مشابه هم طی فراخوانی جهت توسعه فرهنگ دوچرخه‌سواری توافق کنیم.»

وی در ادامه افزود:« ودیعه دوچرخه‌های اشتراکی در دور جدید فعالیت شرکت‌ بی‌دود، حذف و حق عضویت یکساله دریافت می‌شود که مبلغ آن حدود ۵۰ هزار تومان خواهد بود.
شارژ روزانه هم به ازای نیم ساعت مسافت ۱۵۰۰ تومان است و همه این موارد جهت تشویق بیشتر شهروندان برای استفاده از دوچرخه در نظر گرفته شده است. »

به گفته یکی از مدیران حمل و نقل شهرداری تهران گفت: همانطور که شهروندان از رفتن بیدود غافلگیر شدند برای بازگشت آن نیز غافلگیر خواهند شد.

نوشته بازگشت غافلگیر‌کننده بیدود اولین بار در شنبه‌پرس. پدیدار شد.

11 Feb 20:27

در این هواها

by noreply@blogger.com (zarmaan)
قبول کنید که واقعاً اشتباه شده است. آدمیزاد باید خواب پاییزی-زمستانی می‌داشت.
29 Jan 19:55

حداقلّی از شرمساری، حداقلّی از عقلِ سلیم

by کاوه لاجوردی

هواپیمای مسافربری را زده‌ایم و بیش از صدوپنجاه نفر غیرنظامی را به طرفة‌العینی کشته‌ایم. صِرفِ همین عمل باید شرمسارمان کند—باید سرمان پایین باشد، عذرخواه باشیم، دلجویی کنیم، غرامت بپردازیم؛ باید توضیح بدهیم، استعفا کنیم، محاکمه بشویم. گردن‌مان هم باید باریک‌تر از مو باشد. 

سه روز انکار کرده‌ایم، و نادانِ مستقل‌نمایی را فرستاده‌ایم جلوی دوربین تا توجیه کند که ناممکن است که سقوطِ هواپیما نتیجه‌ی شلیکِ موشک بوده باشد. سرانجام مجاب شده‌ایم توضیح بدهیم، و مسؤولِ ارشدِ پدافندِ هوایی هنوز شاغل است. 

برخی کسان گاهی این نظر را عملاً تأیید می‌کنند که ناکارآمدی و بی‌تدبیری می‌تواند ته نداشته باشد. کاش به همین اندازه‌ی فعلی بسنده کنند و شواهدِ تازه‌ای برای این امرِ ناخوشایند تولید نکنند. شهروندان خشمگین و سوگوارند؛ وضعِ بد را بدتر نکنیم: فضای سوگواری را امنیتی نکنیم. شرمساری به کنار؛ به این فکر باشیم که تداومِ بی‌تدبیری می‌تواند حکومت را از هم بپاشد.

 

Tweet
06 Jan 20:24

جلوه‌های ویژه

by Unknown
صبح با صدای مامانم بیدار شدم که داشت پشت تلفن دوستش رو که به شدت گریه می‌کرد دلداری می‌داد. همونطوری که از یک حزب‌الهی واقعی توقع میره. شهادت رو باید تبریک گفت و ما همیشه منتظر شهادتیم و شهادت هنر مردان خداست. دوستش آروم شد و تلفن رو قطع کرد. مشکی پوشیده بود. نوحه‌ی «ای کشته‌ی دور از وطن» رو گذاشت سینه زد و گریه کرد. من هم این وسط داشتم نیمرو درست می‌کردم. پرچم سیاه عزاداری‌اش رو آورد گفت بزن سردر خونه. منم بالای در نصب کردم. تلویزیون داشت با لحنی حماسی بیانیه‌های سران مملکت رو پخش می‌کرد. راستش من عاشق این لحظه‌های حماسی‌ام. دوست داشتم جای مجری‌های اخبار بودم و این آیات قرآن رو می‌خوندم. الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا. هروقت اینجوری اوضاع هیجانی میشه یاد نرگس دخترعمه‌ام می‌افتم که موقع دیدن فیلم‌های اکشن خیلی هیجان‌زده می‌شد و ما هی بش می‌گفتیم نرگس نترس جلوه‌های ویژه‌اس. اونم تا صحنه‌ی هیجان‌انگیزی می‌دید می‌پرید بغل خواهرم و جیغ می‌زد: «عاطی عاطی جلوه‌های ویژه»
06 Jan 20:22

پس‌ از سلیمانی

by sama

الف: حضور مردم در تشییع جنازه سلیمانی نشانهٔ محبوبیت او بود. مسئله پدیداری است. او در نگاه مردم، نه نمایندهٔ مجلس بود، نه رئیس جمهور، نه شهردار تهران، نه رئیس سپاه، نه رئیس قوهٔ قضائیه و … او یکی از «حاکمان» نبود؛ او «سرباز» بود در نگاه مردم. به این دلیل حتی کسانی که با حاکمیت همراه نیستند، او را ستودند و در تشییع او حاضر شدند. نمی‌توان محبوبیت سلیمانی را «مشروعیت» حاکمیت دانست.


ب: به گمانِ من مشروعیت نظام پس از ۸۸ تَرَک برداشت و ترمیم نشد. نهِ به آیت الله مصباح و یزدی در انتخابات ۹۴ نمایشی از این تَرَک بود. اعتراض‌های آبان ۹۸ و سرکوب آن این تَرَک را عمیق‌تر کرد. نمایش عریان فساد و تبعیض که پس از ۸۴ آغاز شد، این تَرَک را بیشتر و بیشتر کرد. ناتوانی دولت روحانی در تحقق وعده‌هایش آن کورسوی امید به بهبودی را خاموش کرد. یکه‌تازی ناپاسخگوی نهادهای انتصابی و تأثیرشان بر نهادهای انتخابی و نمایش این دوگانگی ضربه‌ای بر جمهوریت بود. همهٔ اینها به شکاف میان حاکمیت و مردم می‌انجامید و روز به روز بیشتر می‌شد. نمی‌‌توان حضور پررنگ مردم را ترمیم این تَرَک دانست؛ اما فرصتی است برای پوشاندن آن.

ج: براندازی متکی به بیگانه نمی‌تواند پیروز باشد. اگرچه این سال‌ها بسیاری از رسانه‌ها را دست گرفتند و جارچیان بسیاری داشتند و هیاهو می‌کردند، اما نتوانستند موازنهٔ اجتماعی در خیابان را تغییر دهند. البته می‌توان اذعان داشت که احتمالاً در بر بسیاری از اذهان تأثیر داشته‌اند. فراخوان‌های آنان به میدان‌های میلیونی و … شکست خورد. یکی از مهم‌ترین دلایل شکست آنان، همراهی آنان با بیگانه است. بسیاری از رسانه‌های آنان از دولت آمریکا و سعودی تأمین مالی می‌شوند. با پمپئو عکس می‌گیرند و از تحریم‌هایی که مردم را رنج می‌دهند، حمایت می‌کنند. به گمانم تشییع سلیمانی، بیش از آنکه معنایش حمایت از سیاست‌های جمهوری اسلامی باشد، نهِ مهمی به بیگانه و براندازانِ متکی به بیگانه بود.

د: جمهوری اسلامی باز باید بر معاهدهٔ صلح منطقه‌ای تأکید کند و در این راه تلاش کند. راهی جز این نداریم. آمریکا نمی‌خواهد و نمی‌تواند آرامش را به غرب آسیا بیاورد و خود باعث بسیاری از ناآرامی‌هاست. اشتباه جمهوری اسلامی در این سال‌ها تقابل با عربستان و هم‌پیمانانش بود. این تقابل -اگرچه بسیاری از آن از سوی سعودی بود- عربستان را به سوی اسرائیل کشاند. امروز غرب آسیا دو تکه و چند تکه است و این تقابل پررنگ‌تر از همیشه است. باید راهی جست برای صلح فراگیر منطقه‌ای؛ صلحی بدون نیاز به غرب.

هـ: جمهوری اسلامی نیاز دارد به ترمیم مشروعیت خود. این مشروعیت تَرَک‌خورده بازسازی نمی‌شود مگر با تغییر بسیاری از سیاست‌هایش. در جمهوری اسلامی کسانی هستند که می‌خواهند به سمت «حکومت اسلامی» آن هم با تفسیری اقتدارگرایانه بروند و «جمهوری» را نفی می‌کنند. زیربنای این تفکر، باور «امام-امت» است. مردم سرزمین را به «خودی» و «غیرخودی» تقسیم می‌شود. این تقسیم با غایت حاکمیت ناسازگار است. حاکمیت باید همهٔ مردم سرزمین را با هر باوری، مساوی ببیند و در تأمین حقوق اولیه انسانی آن‌ها کوشا باشد. جمهوری اسلامی برای ترمیم مشروعیت، باید آزادی‌های مدنی را به رسمیت بشناسد، از تحمیل سبک زندگی خاص بر مردم دست بردارد، آزادی را به رسانه‌ها برگرداند، نظامیان را به پادگان برگرداند و حاکمیت دوگانه را رها کند و به سمت آراء مردم برود و ….

و: براندازی در حال حاضر نه ممکن است و نه مطلوب. از آن جهت ممکن نیست که نه موازنهٔ اجتماعی در خیابان به سود آنان است و حکومت امکان سرکوب دارد. پهلوی وقتی شکست خورد که اولاً موازنهٔ اجتماعی در خیابان را از دست داد. جمعیتی که به استقبال آیت الله خمینی در بهشت زهرا رفت، حدود سه میلیون نفر رود. در عاشورای ۵۷ راهپیمایی میلیونی انجام شد. همان زمان دست‌بالا در حمایت از بختیار حدود صد هزار نفر شرکت کردند. تجمع حامیان سلطنت در امجدیه حتی نیمی از زمین را پر نکرد. در ماه‌های پایانی موازنهٔ اجتماعی در خیابان را از دست داده بودند. موازنهٔ اجتماعی در خیابان به هیچ وجه به سود براندازان نیست. ۱۸ ماه پیش حدود ۱۶ میلیون نفر به ابراهیم رئیسی رأی دادند. همین چند روزدر تشییع سلیمانی چند میلیون نفر شرکت کردند. براندازی کنونی متکی به بیگانه است. بیگانه‌ای که در ذهن ایرانیان کودتایی علیه دولت قانونی انجام داده است، هواپیمای مسافربری را ساقط کرده است و یکی از سربازان میهن را ترور کرده است و مردم را با تحریم رنج داده است. کسانی که براندازی کنونی را بانگ می‌زنند، علناً دین‌ستیزند. تفکیک میان دین و سیاست نکته‌ای است؛ اما دین‌ستیزی چیز دیگر.
نامطلوبی براندازی در حال حاضر بدین‌خاطر است که بسیار محتمل است به درگیری‌های تجزیه‌طلبانه و جنگ داخلی بیانجامد. سرنوشتی که در لیبی می‌بینیم. تکیه آنان به بیگانه، باعث وامداری آنان به بیگانه می‌شود و وامداری به بیگانه مخالف استقلال است. معترضان امروز عراق، شعارشان استقلال است و دولت عراق به آسانی نمی‌تواند از شر سربازان آمریکایی و تأثیر آمریکا بر سیاستش راحت شود.

06 Jan 20:22

تأملی دربارهٔ حضور سلیمانی و ایران در آن‌سوی مرزها

by sama

به گمان من مسئله حضور ایران در دیگر کشورها مسئلهٔ سادهٔ یک‌خطی نیست که با جملهٔ «ایران سیاست‌های فرامرزی دارد و سیاست‌های فرامرزی بد است» حل شود و بعد با آن قاسم سلیمانی را نفی کنیم. در یک حالت ساده و بی‌هیچ زمینه‌ای بله دخالت و یافتن امنیت در سرزمین‌های دیگر را می‌‌توان نفی کرد و یا دستکم زیر سؤال برد. اما زمینه نباید حذف شود و مسئلهٔ پیچیده و حتی بسیار پیچیده به مسئلهٔ ساده و یک‌خطی تنزل یابد.

اگر همهٔ کشورهای همسایهٔ ما، همهٔ کشورهای خاورمیانه چیزی شبیه عمان -یا دستکم تصور ما از عمان- بودند، اگر اسرائیلی نبود که رؤیای نیل تا فرات را در سر دارد، اگر عربستانی نبود که با دلارهایش در پاکستان و افغانستان و … در پی نفوذ است، اگر ترکیه‌ای نبود که در پی احیای عثمانی است، اگر آمریکایی نبود که هم به کشوری در شرق ما حملهٔ نظامی کرده است و هم به کشوری در غرب ما، اگر داعش نبود، اگر تفکر وهابیت نبود که شیعیان را کافر می‌دانند و خون‌شان را هدر، اگر تلاش سعودی و امارات و آمریکا و عربستان و روسیه و … برای نفوذ در عراق و افغانستان و سوریه و لبنان و … نبود. اگر همان‌ها از تجزیه‌طلبان داخلی حمایت نمی‌کردند، اگر همه اینها ساکت بودند و سر جای خود می‌نشستند و رؤیای نفوذ منطقه‌ای نداشتند، بله سیاست دخالت ایران و حضور قاسم سلیمانی را می‌شد در یک خط ساده محکوم کرد. اما مسئله ساده نیست؛ مسئله پیچده است؛ بلکه بسیار پیچیده است. اگر قاسم سلیمانی و سپاه ایران جلوی حملهٔ داعش به بغداد را نمی‌گرفت، الان وضعیت چه می‌شد؟ اگر سلیمانی و ایران و … با داعش در سوریه مقابله نمی‌کرد، وضعیت چگونه بود؟ اگر سیطره و سلطه و مالکیت آمریکا در خاورمیانه بی‌هیچ مزاحمی بود، وضعیت چگونه بود؟ رؤیای نیل تا فرات اسرائیل به کجا رسیده بود؟ من جواب را نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم. اما تنها می‌دانم مسئله بسیار پیچیده است. بسیار پیچیده. با یک خط «به جای رسیدگی به محرومان داخلی، نباید در آن سوی مرزها می‌جنگید» نمی‌توان مسئله را پاسخ داد. اگر ما آن سوی مرزها نبودیم، عراق دست که بود؟ یکی از ده‌ها پیچیدگی این مسئله این است که «اگر ما نباشیم، سعودی خواهد بود» و «سعودی خیرخواه ما نیست». «اگر ما نباشیم، آمریکا خواهد بود» و «آمریکا خیرخواه ما نیست».

شاید این اشکال جدی باشد که ما خودمان در این وضعیت نقش داشتیم، سیاست ما باعث تشدید این بحران پیچیده شده است و هر کنش ما باعث واکنش دیگران شده و هر کنش آنها باعث واکنش ما. مخالف نیستم. اما همهٔ تقصیر ما نیستیم. در این خاورمیانه، اسرائیل هست. اسرائیل پش از انقلاب هم باعث درگیری‌هایی در خاورمیانه بود. عربستان هست که چه پیش از بن‌سلمان و چه پس از او، بارها خواستار حملهٔ نظامی به ایران بوده و آمریکا را تحریک می‌کرده است. نکرده؟ در این منطقه داعش بود که در رؤیاهایش تسخیر سرزمین پارس بود. نبود؟

حرف من این است، مسئله را ساده و یک‌خطی نبینید. مسئله بسیار پیچیده است. در مسائل بسیار پیچیده، احکام یک خطی اخلاقی، جایی ندارند و باید سراغ احکام پیچیده رفت. مثال ساده‌اش اعتراض موسی به خضر بود که چرا کشتی را سوراخ کردی. خضر مسئله را پیچیده می‌دید. موسی یک خطی. خضر میان این دو راه گیر کرده بود که اگر کشتی سوراخ نشود، پادشاهی ستمگر آن را غصب می‌کند که خسارتی جبران‌ناپذیر است و اگر کشتی سوراخ شود، خسارتی جبران‌پذیر است؛ اما از غصب پادشاه نجات می‌یابد. موسی «پادشاه ستمگر» را حذف کرده بود و ماجرا را فقط «تجاوز به مال غیر» و تخریب مال دیگری می‌دید. حق با موسی است؛ تجاوز و تخریب مال دیگری نادرست است؛ اما حق با خضر است، گاهی تخریب مال دیگری، اگر پادشاه ستمگر غاصبی آن سوی آب باشد، به سود مالک کشتی است. آن سوی مرزها پادشاهان ستمگر غاصبی ایستاده‌اند.

سخن من این نیست که سیاست ایران در آن سوی مرزها درست است یا نادرست است. من نمی‌دانم. اما وقتی تحلیل می‌کنیم، باید پادشاهان ستمگر غاصب آن سوی آب را هم ببینیم و مسئله را سادهٔ یک‌خطی نکنیم و موسی‌وار بانگ اعتراض برنداریم که اگر هر چیز را ساده ببینم فراق میان ما و واقعیتِ گرگ‌منش خارجی است. «هذا فراق بینی و بینك». مسئله بسیار پیچیده است.

16 Dec 18:33

دیگه هیچوقت؟

by Unknown
یه صحنه‌ی تخمی ولی جالبی هست که اغلب تو فیلم‌های جنایی و پلیسی و بعضا تو بقیه ژانرها تکرار میشه که نمی‌دونم از کجا اومده تو زندگی عادی که اتفاق نمی‌افته، اینکه یارو وارد خونه‌ی خودش میشه و چراغ رو روشن می‌کنه و می‌بینه یه یارویی نشسته رو مبل منتظرشه. همیشه هم من فکر می‌کردم که یعنی یارو شیش ساعت صاف رو مبل نشسته که وقتی این یکی چراغ رو روشن می‌کنه عکسش خوب دربیاد؟ ولی خب همینجوری بدون زحمتِ منطق و خلاقیت اغلب کار خودش رو می‌کنه و یه تأثیر اندکی رو آدم می‌ذاره. حالا این مدت که شب‌کارم هروقت وارد خونه میشم و کلید برق رو می‌زنم در لحظه‌ی روشن شدن به تخت نگاه می‌کنم شاید یه نفر روش نشسته باشه.
11 Nov 21:49

حس می‌کنم یک رقابت پنهان بین مردهای مسن دربارهٔ...

by noreply@blogger.com (zarmaan)
حس می‌کنم یک رقابت پنهان بین مردهای مسن دربارهٔ کلاه بافتنی برقرار است که کی کلاهش را زشت‌تر می‌گذارد یا کی کلاهش بالای سرش بیشتر شبیه کدو قلیانی می‌ایستد یا کی شبیه اسنورک‌هایی می‌شود که کلاه سرشان است. پدرم چندروز پیش صدایم زده دم پنجره که آقای ع را ببین چجوری کلاهش را گذاشته، به من ایراد نگیرید. واقعاً باید کاپ را به او می‌دادند، انگار به آن سازهٔ بالای سرش تافت زده بود که با آن هیبت ایستاده بود.
24 Oct 07:39

سال‌ها پیش، زیر بیست‌سالمان بود، شب احیا رفتیم ...

by noreply@blogger.com (zarmaan)
سال‌ها پیش، زیر بیست‌سالمان بود، شب احیا رفتیم حرم. به قصد احیا و زیارت نرفته بودیم. پنج‌تا دختر بودیم و دیروقت جایی نمی‌شد رفت، جز حرم. چادرها را سر کردیم و رفتیم و در خلوت‌ترین صحن، که آن‌موقع صحن جامع بود و تازه هم ساخته شده بود، روی فرشی نشستیم. پاییز بود یا زمستان، یادم نیست. سرد بود و آن محوطهٔ بزرگ کوران سرما بود. یکی برای همه‌مان ساندویچ شنیتسل مرغ آورده بود که مادرش در پختش استاد بود. از سرما می‌لرزیدیم و سلطان جهان بودیم. در آن صحن و سرما، دوروبرمان کسی نبود، مردم شب‌زنده‌دار یا در صحن‌های دیگری بودند و یا مراسم تمام شده بود که خلوت بود. با صورت‌های یخ‌کرده‌مان سخت می‌خندیدیم. نمی‌خواستیم محوطهٔ بزرگ روشنی را که آزادانه نیمه‌شب در اختیار ما و خنده‌هامان بود ترک کنیم و به رواق‌های گریان یا خانه‌های خوابالودمان برویم. داشتیم یخ می‌زدیم که به عقل یکی‌مان رسید کلاً برویم زیر چادرهایمان. رفتیم، دیگر باد نمی‌زد و ما آن زیر ساندویچ می‌خوردیم و می‌خندیدیم. کی و چطور برگشتیم و بعدش چه کردیم؛ نه یادم است و نه مهم است. تصاویر زندهٔ پررنگی که با همهٔ حواس پنجگانهٔ درگیر یادم می‌آید همانی است که گفتم. لرزیدنمان هم در آن شب از دور، از بیرون، لابد از گریه دیده می‌شد. از خنده می‌لرزیدیم و سلطان جهان بودیم.
14 Oct 17:54

آقا زاده ها

by www.gilehmard.net

آقا زاده ها
....بعد از صرف ناهار به تماشای شهر (دزفول )مشغول شدم. شهر خوب و جای قابلی است
متاع عمده آنجا « نیل »است که در مدرس و بنگاله هم هست و کرورها فایده میدهد . لکن از بدبختی ایرانی، در دزفول بوضع نامرغوبی تربیت ( تولید ) میکنند و به قیمت نازلی می فروشند
شیخ محمد طاهر - عالم بزرگ آنجا - که مردم از خودش رضایت داشتند به ملاقاتش رفتم . پیر و شکسته و ضعیف البصر شده و مردم از دست پسرانش به تنگ آمده بودند 
بد بخت ایران ! آقا زادگان یک ملا یا سید مقتدری ، آتش جان مردم میشوند و تا چند پشت از گریبان مردم دست بر نمیدارند . گویا علم و اقتدار راخداوند به ارث به ایشان میدهد
اغلب بلاد ایران به این درد بزرگ مبتلایند......
«از خاطرات حاج سیاح»
****نیل : ماده ای که برای رنگریزی پارچه استفاده میشده است
10 Oct 13:42

گاهی که روی این مبل دراز می‌کشم، یاد یک‌نفر عزی...

by noreply@blogger.com (zarmaan)
گاهی که روی این مبل دراز می‌کشم، یاد یک‌نفر عزیز می‌افتم. اینجا خوابش برده بود، من پتوی نازک مسافرتی رویش انداخته بودم و او به خواب عمیقی رفته بود. درست یادم نیست ولی احتمالا صبر کرده بودیم و بیدار که شد همه با هم چای خورده بودیم‌. جمع‌شدنمان دور ضریح مقدس سینی چای را خوب یادم است. حالا، گاهی که روی این مبل دراز می‌کشم، فقط یاد او می‌افتم و نه هیچکس دیگری که اینجا نشسته، لم داده یا خوابیده؛ انگار که حضورش همهٔ حضورهای قبلی و بعدی، را شسته و برده باشد.
27 Jun 17:59

مثلِ راستگوییِ مرسو

by کاوه لاجوردی

آمده بود خانه‌مان برای ابرازِ همدلی در مرگِ مادر.

”چگونه‌ای؟“

گفتم که گیج و متمرکز و ناآرام. گفت ”به اطلاع‌ات برسانم که اول‌اش است. و خوب نخواهی شد—دست‌کم نه به این زودی‌ها.“

ملحد و پوچ‌انگار بود و هنوز، بعد از سیزده سال، یادآوریِ صراحتِ صمیمانه‌اش برایم مطبوع است. آمده بود بگوید کنارِ دوست‌اش هست؛ اما حرفی خلافِ اعتقادش نمی‌زد و سعی نمی‌کرد به آنچه به‌نظرش واقعی نمی‌نمود امیدوارش کند.

 

Tweet
12 Jun 08:11

تهران پروانه دارد

by پروانه

شهر پر از پروانه شده حالا امروز که داشتم می اومدم شرکت یهو  یه چیزی شبیه قارچ های قرمز بزرگ خال دار تو چمن های پیاده رو  دیدم ، بعد که  دیدم یه برگ مچاله شده س، خیلی جدی ناراحت شدم

انتظارمون از شهر چقدر رفته بالا

27 May 06:51

تدارکِ بهترین‌های آموزشی

by کاوه لاجوردی

اینکه دولت موظف است اسبابِ آموزشِ رایگان را برای عمومِ شهروندان فراهم کند از چیزهایی است که قانونِ اساسی (اصلِ سی‌ام) و عقلِ سلیم در آن توافق دارند. قاعدتاً جای بحث ندارد که دولت/حکومت باید برای کوتاهی در انجامِ وظیفه‌اش پاسخگو باشد، و شهروندانِ مسؤولیت‌پذیر هم برای بهترکردنِ اوضاع خواهند کوشید. اما دیدنِ اوضاعِ بدِ آموزش‌وپرورشِ دولتی مانع از این نمی‌شود که شهروندی که خود را صاحبِ فرزند و صاحبِ تمکّن می‌یابد سعی کند برای فرزندش بهترین‌ برنامه‌ی آموزشی را تدراک ببیند، گرچه با تأسف ببیند که فقط قلیلی از شهروندان چنین امکانی دارند.

می‌شود بحث کرد که در جامعه‌ای که تحتِ فشارِ شدیدِ اقتصادی است، آیا منصفانه یا انسانی هست که شخصِ ثروتمند با اتومبیلِ بسیار گران‌قیمت در خیابان رفت‌وآمد کند یا عکسِ سفرهایش به برزیل و استرالیا را در جای عمومی‌ای منتشر کند یا در فضای عمومی بنویسد که فلان غذای بسیار لوکس را در فلان برجِ تهران خورده است. من در همه‌ی این مثال‌ها متمایل‌ام به اینکه انتشارِ عمومیِ این نوع چیزها کارِ خوبی نیست، و در موردِ بعضی متمایل‌ام به اینکه حتی اصلِ کار هم خوب نیست، فارغ از اینکه همراه با جلوه‌فروشی باشد یا نه. اما به‌نظرم موضوعِ آموزشِ فرزندان موضوعی است بسیار متفاوت، و دیدنِ فقرِ عمومی و نابرابری و بی‌عدالتی، هر قدر هم که ناراحت‌کننده،‌ نباید مانع از این بشود که شهروندِ ثروتمند سعی کند بهترین فضای آموزشی را برای فرزندش تدارک ببیند. در اوضاعِ بدِ اقتصادی، شاید پسندیده یا واجب باشد که برای فرزندمان فلان شکلاتِ گران را نخریم، حتی اگر بتوانیم و حتی اگر جلوه‌فروشی نکنیم؛ اما اگر کسی می‌تواند فرزندش را در فضای مطلوبِ آموزشی قرار بدهد، به‌نظرم مشاهده‌ی فقر و نابرابری نباید مانع‌اش بشود. 

با پذیرشِ خطرِ تبدیل‌شدنِ‌ مطلبِ وبلاگی به انشا، شاید خیلی نابجا نباشد که تأکید کنم که، از نظرِ من، بخشی از آموزشِ خوب و درستِ بچه‌ها متشکل از این است که چشمان‌شان را به وضعِ موجود و به نابرابری‌ها باز کنیم. بخشِ دیگر، باز از نظرِ من، این است که آموزشِ دبستانی و دبیرستانی اصولاً آموزشی لیبرال وغیرمذهبی باشد، و شتاب‌زده و تست‌محور و کنکوری نباشد. در موردِ چیزهای دیگر هم، به فرض که کسی کنجکاو باشد نظرِ این وبلاگ‌نویس را بداند، می‌شود به گزارش‌های وبلاگی‌اش از تجربه‌ی سه‌ساله‌ی اخیرش نگاه کند (مثلاً درباره‌ی امتحان).

 

Tweet
30 Mar 08:18

پنجره میانسالی

by حسام الدین ایپکچی
۱/ پنجرهٔ نوجوانی رو به منظرهٔ دل‌انگیز خیالی فرداها باز می‌شود؛ ماشین خیالی، خانه خیالی، شغل خیالی، همسر و فرزندان خیالی، ثروت و قدرت خیالی و یک دنیا خیالات رنگ رنگ
۲
اما پنجره میان‌سالی رو به چه منظره‌ای باز می‌شود؟ پاسخ این سوال یا بهتر بگویم جرات صادقانه پاسخ دادن به این سوال، میتواند نحوه زندگی و معنای زندگی ما را دگرگون کند
۳ 
خلاصه‌ بگویم، لذت میانسالی باید لذت ِاکنون باشد و نه لذت ِخیال فردا. مثل لذت یک اکنون ِدونفره و یا لذت یک فنجان چای ِیکنفره و نه لذتی که موکول به رویایی برای فردا باشد. میان‌سالی نیازمند مهارت زیستن در حال است
 

The post پنجره میانسالی appeared first on می |.

30 Mar 08:18

کاشتن

by حسام الدین ایپکچی

باید جایی بدون همه و همهمه « خود» را چال کنم! این تنها راهی است که برای سبز شدن وجود دارد. دانه اگر مانوس به تاریکی و تنهایی نشود که به مقام جوانه نمی رسد، می رسد؟

تاریکی و تنهایی آنجایی است که « من » تصمیم بگیرد که دیده نشود. وای که چه کار دشواری است ! یعنی دقیقا معکوس راهی که همه  می روند و همیشه می روم. همه سعی می کنند خوبی هایشان را آشکار کنند اما کاشتن یعنی پنهان شدن. تا خوبی هایت را چال نکنی، خوب ترها نمی روید.

همین چند جمله بَس است… میل داشتید این #صدکلمه را صد بار بخوانید.

The post کاشتن appeared first on می |.

16 Feb 13:41

((در خدمت و خیانت روشنفکران))

by سید عباس موسوی

- شرمنده‌ام، نسل ما گند زد!

«داریوش شایگان»، فیلسوف ایرانی دوم فروردین‌ماه ۱۳۹۷ در ۸۳ سالگی درگذشت. بخشی از گفت‌وگوی او با نشریهٔ «اندیشهٔ پویا» را با هم مرور می‌کنیم:

• متفکران نسل شما نگاه تردیدآمیزى نسبت به مدرنیته داشتند. دربارهٔ چرایى این نگاه توضیح دهید.

•• بله همین‌طور است. صحبت شما دربارهٔ نسل ما درست است، «غرب‌زدگى» جلال آل‌احمد بسیار بد است و راه حل او به بن‌بست ختم می‌شود. در کتاب «آسیا دربرابر غرب» و نیز «تاریک‌اندیشى جدید» به این مسئله پرداخته‌ام.

ما گریزى از مدرنیته نداریم، ما باید از رهگذر مدرنیتهٔ غربى، سنت شرقى را بکاویم. نمى‌توان با خودِ سنت خودش را نقد کرد. «هانرى کربن» کارى را انجام داد که خودِ «آشتیانى» به عنوان یک محقق مسلمان نمى‌توانست انجام دهد.

• به زعم شما دلیل این توقف ما چیست؟ حملهٔ مغول؟ استعمار؟ استبداد؟ انحطاط تفکر؟

•• ایران در دهه هاى چهل و پنجاه داشت جهش مى کرد. ما از آسیاى جنوب شرقى آن موقع جلوتر بودیم، ولى بعد آنها پیش افتادند و موفق‌تر شدند. علت عدم موفقیت ما بنظر من این است که ما شتاب تغییرات را تحمل نکردیم. حالا چرا؟ نمى‌دانم. همچنین ما روشنفکران آن دوره هم پرت بودیم و تحلیل درستى از جایگاه خود در جامعه و جامعهٔ خود در جهان نداشتیم.

ما باید خودمان را با همتایان‌مان در سطح منطقه مقایسه مى‌کردیم نه با انگلیسى‌ها و فرانسوى‌ها. مى‌توانم این را به‌عنوان یک اعتراف بگویم که ما روشنفکران جایگاه خود را ندانستیم و جامعه را خراب کردیم. یکى دیگر از آسیب‌هاى جامعهٔ ما در آن هنگام چپ‌زدگى شدیدی بود که با اتفاقات بیست‌وهشتم مرداد هم تشدید شد.

من اگر چه چپ زده نبودم و حتا ضدبلشویک بودم، اما این فهم را نه به‌واسطهٔ شعور خود که بخاطر وضعیت و پایگاه و جایگاه خانوادگى‌ام به دست آورده بودم.

بسیارى از روشنفکران اروپایى نیز چپ بودند، منتها در آن جا تعادل برقرار بود. «رمون آرونى» بود در مقابل «سارتر» ولى این جا «رمون آرونى» نبود، کسى جلوى چپ‌ها نبود. ما با اسطوره‌ها زندگى مى‌کنیم و این بسیار بد است و یکى از نتایج چپ‌زدگى است. به هیچ چیز نباید اسطوره‌اى نگاه کرد.

• روشنفکران نسل شما چقدر از روش علمى براى تحلیل جامعه استفاده مى‌کردند؟

•• در حد صفر! نسل کنونى جوانان ایران شعورشان از نسل ما بسیار بیشتر است، زیرا در دنیاى دیگرى زندگى مى‌کنند. مخصوصاً زنان ایرانى بسیار جهش کرده‌اند. باید اعتراف کنم، شرمنده‌ام که نسل ما گند زد!


منبع:اندیشهٔ پویا

08 Feb 09:44

بای سیکل

by سید عباس موسوی

زمانی که دوچرخه پایش به تهران باز شد.

زمانی که دوچرخه به تهران آمد برخی مردم به آنهایی که دوچرخه سوار می‌شدند "بچه شیطان" و "بچه جن" می‌گفتند و معتقد بودند که راکبین از طرف شیاطین و پریان کمک می‌شوند چون بغیر از این کسی نمی‌تواند روی دو چرخ حرکت بکند و دلیلشان هم این بود که می‌گفتند مرکبی که اگر کسی آنرا نگه ندارد، خودش نمی‌تواند خودش را نگه دارد چگونه می‌تواند یکی را هم بالای خود نشانیده راه ببرد؟! پس این کار ممکن نیست مگر آنکه خود آن روروئک را جنیان ساخته و راکبین آنها نیز بچۀ جن ها و شیطان ها می‌باشند. 

چنانکه اولین باری که این مرکب به تهران آورده شد دو پسر بچۀ انگلیسی با شلوارهای کوتاه در میدانِ مشق آنها را به نمایش مردم گذاشتند .

پیرها و سالمندانی که به تماشایشان رفتند بسم الله و لاحول گویان و شگفت زده که گویی به تماشای غول و آل و پریزاد رفته اند باز میگشتند و آمدن دوچرخه را یکی از علائم ظهور میگفتند.


منبع: طهران قدیم جعفر شهری

08 Feb 09:43

برف – شاه نعمت الله – جنگ - گذشت عمر ...

by مجید شمسی پور



   نوبت اول برادر های کوچکتر رفتیم برای پارو کردن برف . ساعت 10 شب بود . نوبت دوم برادرهای بزرگتر . ساعت 2 نصف  شب . برفی را پارو می کردیم که تمامی نداشت . بی گمان تا صبح به یک متر می رسید . صبح اما وقتی از خواب بیدار شدیم ، دیدن آنهمه برف عجیب نبود  . اما عجیب ترین اتفاق زندگی مان را می دیدیم . همه جا سرخ بود . سرخ آجری یکدست و نه چندان خوشرنگ .  همه جا سرخ  بود . پشت بام ها . درخت سیب وسط حیاط . حیاط . روی دیوارها . کوچه . خیابان . کوه جهانبین . کوه تهلیجان . همه جا سرخ بود . روی برف یک لایه ی سرخ نشسته بود . 

-  بدبختی میاره . ادبار میاره . 

-  جنگ میاره . خونریزی  میاره . 

-  همه جا پر از خون می شه و برادر کشی راه می افته . 

-  توی کتاب پیشگویی های شاه نعمت الله ولی هم گفته . چند ماه بعد جوی خون راه می افته . 

پیرمردهای بازار جمع شده بودند و از برف سرخ می گفتند و از پیش گویی های شاه نعمت الله ولی . 

همان روز  مادر علیرضا که سرباز بود با مشت کوبید روی سینه اش و رو به آسمان گفت :

-  خدایا پسرم رو به تو می سپارم از شر این همه بلایی که سرمون میاد ! 

چندماهی از جمع شدن پیرمردهای بازار جلوی مغازه ی فرش فروشی نگذشته بود که زمزمه های جنگ شروع شد . و باز ، حرف برف سرخ بر سر زبان ها افتاد . 

-  معلوم بود که جنگ می شه . 

-  همه اش نشونه بود . 

-  شاه نعمت الله تمام پیشگویی هاش درست بوده . 

-  آره ، سیدی که میاد و حکم خدا رو میاره . 

-  بعد جنگ می شه ... همه جا پر از خون می شه 

-  سی سال بعد دوباره یکی دیگه میاد 

-  و ... و ... 

حرف های پیرمردهای بازار ، وقتی تمام شد و به سکوت رسید که صدای انفجار بمبهای هواپیماهای عراقی ، کنار کارخانه قند شهرکرد ، زمین و زمان را به هم دوخت . باد ، بادبادکهای کاغذی با دنباله های حلقه ای را که از پشت بام خانه ، در آخرین روز تابستان کودکی هوا کرده بودیم با خود برد که برد . ما خیره شده بودیم به دود همه رنگی که از اطراف کارخانه قند به هوا رفته بود . و مبهوت مانده بودیم در غرش هواپیمایی که چون صاعقه آمد و رفت .

ما خیره ی نخ بادبادکهایی بودیم که برای همیشه از دستمان رفته بود . 

می گفتند همان وقت مادر علیرضا ، پریده وسط کوچه و رو کرده به آسمان و با مشت بر سینه ی خشکیده اش کوبیده و فریاد زده  :

-  ای خدا .... من پسرم رو از تو می خوام . 

می گفتند دست سلمانی دور میدان از شنیدن صدای انفجار لرزیده و با تیغ صورت کربلایی را بریده است . 

می گفتند آژان غلامرضا کنترل دوجرخه اش را از دست داده و رفته افتاده توی جوی آب کنار خیابان . 

می گفتند فردا دیگر خبری از مدرسه نیست . 

می گفتند همه باید برویم جنگ .

می گفتند کشت و کشتار می شود و خون و خونریزی . 

می گفتند همه ی اینها نشانه های نحسی آن برف سرخ است . و ما دلمان را خوش می کردیم به مابقی پیش گویی های شاه نعمت الله ولی . 

حالا سی و سه سال از آن روز و آن برف می گذرد و پیرمردهای بازار یکی یکی خودشان به خاطراتشان پیوسته اند و به علیرضا که همان روزهای اول جنگ شهید شد . ما مانده ایم و نوجوانی ای که همراه نخ بادبادکهایمان رفت که رفت .  ما مانده ایم و زیارت گاه به گاه آرامگاه شاه نعمت الله ولی و پیش گویی هایش که  دیگر پیرمردی نمانده بود تا برایمان بخواندشان  .

و ما مانده ایم و ترس همیشگی از سرخی روی برف . 

مجید شمسی پور - شهریور 1391 - کرمان

02 Feb 13:06

414

by r-kh-a

با اینکه شکسته بود و خشک شده بود و فکر می‌کرد دیگر درخت نیست، پرنده‌اش هر سال می‌آمد پیشش.

27 Jan 19:12

دوست داشتن

by Mirza

همیشه فکر می‌کردم مهم‌ترین چیزی که پدر و مادر می‌توانند بیاموزانند تشخیص راست از غلط است. تازه فهمیدم مهم‌ترین کار، یاد دادن دوست داشتن است. خوش‌شانسم که به من نشان دادند و آموزاندند.

20 Jan 19:46

راه‌حل

by noreply@blogger.com (zarmaan)
می‌گویند وقتی ابن‌سینا در مسأله‌ای گیر می‌کرده، بلند می‌شده و دورکعت نماز می‌خوانده و بعد قضیه را می‌فهمیده است. راست و دروغ و اغراقش را نمی‌دانم. ولی کاش، واقعاً و عملاً، هرکس بنا بر اعتقاد قلبی، مرام و روش زندگی‌اش٬ یکی با دورکعت نماز، دیگری با چند نفس عمیق، یکی هم با کمی دویدن و خلاصه هرکسی با کاری ساده٬ می‌توانست ذهنش را کاملاً از چیزی رها کند؛ دقیقاً همان زمانی که با چنگ و‌ دندانْ افتاده به جان گره‌های کور و حالی‌اش نیست که فقط مشغول کورتر کردن آنهاست. کاش!
20 Jan 19:43

Why Exactly Capitalism Sucks or Not

by admin

تو یادت نیست شاید،
اما من و این رودخانه
سال‌هاست که در دو جهت مخالف کنار هم راه می‌رویم شب‌ها؛ و هم‌چنان به هم علاقه و ذوق داریم…

تو یادت نیست شاید،
اما من و این شب‌ها
سال‌هاست به شوقِ بودنِ با هم تمامِ روز را می‌دویم و در تهِ دل‌مان منتظریم برسیم و بنشینیم بحسّیم و بنویسیم…

تو یادت نیست شاید،
اما من و این نوشته‌ها
سال‌هاست زخم‌های همدیگر را می‌شوریم و/تا تازه نگه می‌داریم. شاید هراس‌مان از جای‌زخم‌هایی است که ممکن‌ست هرگز از بین نروند. همین ترس از ترسِ شکستِ دائمیِ مضاعف‌ست که نوشتن را ترغیب می‌کند…

تو یادت نیست شاید،
اما من و انگیزه‌های قدیمی
خیلی مهیّج‌تر توی کوچه می‌دویدیم آن سال‌های دور. تا این‌که وقتی زمین خوردیم و زانوهای‌مان خون آمد، فهمیدیم بزرگ شدن بزرگ‌ترین اشتباهِ ناخودآگاهِ هر کودک‌ای است؛ خیلی خیلی قبل‌تر از بلوغ.

تو یادت نیست شاید،
اما من…
من…

من هم دارد مثل تو، از یادم می‌رود خیلی چیزهایِ آن روزها…

19 Jan 12:26

حتی برنده‌ی نوبلِ فیزیولوژی و پزشکی هم

by کاوه لاجوردی

اگر می‌خواهیم ببینیم که درباره‌ی ایدئولوژیک‌بودن یا ایدئولوژیک‌نبودنِ علم چه فکر می‌کنیم، پیشنهاد می‌کنم این آزمایشِ ذهنی را انجام بدهیم. تصور کنیم که، با هر میزانی از دقت که امکان‌اش هست، و با بیشترین گستردگی و تنوعِ ممکنِ جامعه‌ی آماری، ببینیم که نسبتِ بهره‌ی هوشیِ سیاه‌پوستان و سفیدپوستان چگونه است. حالا دو حالت را در نظر بگیریم (و این حالات جامع نیستند):

 

الف. نتیجه‌ی این سنجش این است که بهره‌ی هوشیِ این دو گروه کمابیش مساوی است.

ب. نتیجه‌ی این سنجش این است که بهره‌ی هوشیِ‌ سفیدپوستان به طرزِ محسوسی بیشتر است.

 

تصورِ من این است که در حالتِ (الف)، نتیجه با آب‌وتاب در رسانه‌های جمعی منتشر خواهد شد و در حالتِ (ب) این‌طور نخواهد بود. در حالتِ (ب)، اگر هم که نتیجه در گوشه‌وکنار منتشر شود، رسانه‌های بزرگ سعی خواهند کرد نتیجه را توجیه کنند—با ادعای شاید کاذبِ سوگیرانه‌بودنِ سنجش، یا با صحبت از ستم‌های تاریخی به سیاهان. همین را می‌شود در موردِ چیزهای دیگری هم تصور کرد:‌ مضراتِ سیگار، گرمایشِ زمین، هولوکاست. تصور می‌کنم که وضعیتْ چیزی است شبیه به موضعِ برخی دینداران در موردِ علم: اگر فلان اکتشافِ علمی با آنچه از متنِ دینی‌شان فهمیده‌اند سازگار باشد، اکتشاف را با آب‌وتاب مطرح می‌کنند؛ اگر نباشد، یا مطرح نمی‌کنند یا توجیه می‌کنند. من نه این نوع دینداری را می‌پسندم (و معتقد هم نیستم که متونِ‌ مقدس قرار بوده در موردِ کیهان‌شناسی و زمین‌شناسی و زیست‌شناسی به ما اطلاعات بدهند)،‌ و نه این روشِ برخورد با داده‌ها را.

قاعدتاً روشن است؛ اما تصریح کنم: گفتم که تصورِ حالت‌های (الف) و (ب) و تصورِ واکنش‌های رسانه‌ها، به ما می‌گوید که تصورمان از ایدئولوژیک‌بودنِ علم چگونه است—فعلاً در موردِ اینکه علم واقعاً ایدئولوژیک هست یا نه نظری نداده‌ام. اما نگاه به خبری در موردِ برخورد با جیمز واتسن می‌تواند نظری در موردِ وضعِ واقعی به ما بدهد. این نوع برخورد، هم نشان می‌دهد که نگاه به علم چقدر ایدئولوژیک است، و هم نشان می‌دهد که ادعای آزادیِ بیان را آن‌قدرها هم نباید جدّی گرفت.

مقایسه کنید با وضعیتی متناظر در حیطه‌ای که ایدئولوژیک نیست: سِر مایکل اتیا که چند روز پیش درگذشت، تقریباً هم‌سنِ واتسن بود و در همان دهه‌ی ۱۹۶۰ که واتسن نوبل گرفت، اتیا هم فیلدز گرفت. در سال‌های اخیر، اتیا چیزهایی ادعا کرده بود در موردِ چند مسأله‌ی بزرگِ حل‌نشده‌ی ریاضیات. بعضی‌ ادعاهای اتیا مبرهن است که غلط است، و بعضی هم بسیار بعید است که درست باشد. اما نهادِ رسمی‌ای با اتیا برخورد نکرد. چرا؟ به‌نظرم چون صدق و کذبِ فرضیه‌ی ریمان موضوعی با بارِ ایدئولوژیک نیست، برابریِ سیاهان و سفیدان ایدئولوژیک هست.

 

افتادن از آن سوی بام؟

 

Tweet