Shared posts

14 Jul 12:33

پول در چیست؟

by hv

 

شهر به تسخیر مسافران درآمده است. تهرانی‌های متوسط و مشهدی‌های تمامی رده‌ها به شمال حمله کرده‌اند. حس خوبی نسبت به آنها ندارم. دلیلش را نمی‌دانم. شاید چون آنها موفق هستند و بعد از چند هفته‌ی پر سود به خوشگذرانی آمده‌اند و من در تعطیلات باید کار کنم. جاده را هم پر از ترافیک کرده‌اند. با این که آمدن و پول خرج کردن‌شان به نفع ماست اما حوصله‌ی شلوغی را ندارم. شاید اروپایی‌ها هم نژادپرست نباشند و صرفا احساس کمبود فضا کنند. من که نفسم گرفته و دارم خفه می‌شوم. اصلا دوست ندارم بیرون از خانه و با لباس رسمی با کسی صحبت کنم. بی‌حسم. قفلم. نمی‌دانم چه کنم. گم شدم در حالی که راه را می‌شناختم. یک روز از همان راه همیشگی بروی و ناگهان ادامه مسیر را نشناسی. میدان، خیابان و کوچه سر جایشان نباشند. هیچ راه حلی هم نداشته باشی. از فقر خسته شدم. هیچ کاری هم نمی‌کنم تا از این وضعیت خلاص شوم. می‌دانم که حرفم خیلی مسخره است اما پدرم قبل از عروسی قول داد از من حمایت کند اما الان از او خبری نیست. زیر خوشه‌های شالیزارش گم می‌شود. «تو خودت شاهدی که فلانی هنوز پول مرا به من نداده است». حوصله‌ی بحث و جدل را ندارم. فایده‌ای ندارد. عمر دست خداست شاید من زودتر از همه مردم اما اگر به صورت طبیعی دیرتر بمیرم، وقتی او را از دست بدهم مدام غصه می‌خورم که چرا با او بحث می‌کردم. نمی‌دانم چه کاری در این لحظه کار درستی است. در حقیقت درستی و اخلاق برای من ارزشی ندارد. دارم فکر می‌کنم چرا جای ممنوع پارک نمی‌کنم؟ چون پلیس ماشین را به پارکینگ هدایت می‌کند. چرا از بانک سرقت نمی‌کنم؟ چون خطرناک است. چرا دزدی نمی‌کنم؟ چون کار سختی است. اما اگر به من می‌گفتند با فشردن یک دکمه چهل میلیارد تومان به جیب می‌زنی و یازده نفر در نروژ کشته می‌شوند، این کار را نمی‌کردم؟ راستش من عاشق سریال بریکینگ بد بودم. داستان و تصاویر و بازی‌ها و هزار نکته‌ی دیگر در این سریال مرا جذب می‌کرد اما آنچه به راستی مرا خراب کرد، وقتی بود که اسکایلر انبار پر از پول را به والتر نشان داد. از دیدن آن همه پول به چنان لذتی رسیدم که از آن روز به بعد روزی یک‌بار آن را تصور می‌کنم. آرزوی رسیدن به پول مرا عوض کرده. هیچ چیز دیگری جز پول برای من مهم نیست. دارم سبک زندگی‌ام را عوض می‌کنم. می‌خواهم هر چه بیشتر عمر کنم و سالم بمانم. تا اگر در هفتاد سالگی پولدار شدم، بتوانم آن را خرج کنم و لذت ببرم. ای خدا.

 

 

25


04 Jan 09:00

زندگی مراد

by hv

بعد از نصب تلگرام ویندوز، دوستان از تمام نقاط کشور یا دنیا برایم پیام فرستادند. دوستانی از دوران مهدکودک که البته هیچ وقت مهد نرفتم تا همین دوران سال قبل. «مشتی تا الان کجا بودی؟» هیچ جا. همین جا، در پیاده‌روهای شهر با دوچرخه داشتم گریه می‌کردم. در خوابگاه دانشگاه به ستاره‌ها نگاه می‌کردم. کنار خوابگاهِ بیرون دانشگاه. منتظر علامت بودم. با نوری که از هزار متری می‌رسید. منتظر بودم مرا ببیند. همین جا، کنار ساحل رو به دریا، داشتم حرکت موج‌ها را نگاه می‌کردم. به آبیِ دریا خیره می‌شدم. مردم را می‌دیدم. به رنگ طلاییِ گیسوانشان، به لباس سفیدشان نگاه می‌کردم. همین جا روی پله‌ی کلانتری، در سکوت کوهستان به کوه‌ها نگاه می‌کردم. به برف‌های سپید، به نوری که از هزار فرسنگی می‌رسید توجه می‌کردم. داشتم حفاری می‌کردم. لوله‌های گاز را در کانال دفن می‌کردم. در هر مراسم تدفین، قطره‌ی اشکی از من روی خاک می‌افتاد. هیچ جا نبودم. از صبح تا شب به حرکت تخته‌ها نگاه می‌کردم. تخته‌ها باید صاف می‌بود. همین. در فکرم گل‌های دشت بود و خودم تا زانو در گلِ شالیزار. هاها. دوست دارم قشنگ حرف بزنم. حرف‌های قشنگ بزنم. برای همین آمدم تلگرام. می‌خواهم گروه خودم را داشته باشم. فامیل خودم. دوستان خودم. می‌خواهم فضا را عوض کنم. فقط نمی‌دانم وقتی حوصله‌ی سایه‌ی خودم را هم ندارم برای چه آمدم اینجا. شاید آمده بودم که مراد محمدی پیدایم کند. مراد محمدی که بود؟ دوست دوران دبیرستان؟ نه. من در دبیرستان دوستی نداشتم. عاقل بودم و به خاطر همین تنها بودم. اما در دانشگاه و بعد از آن عقلم را از دست دادم. به مرور تنهایی‌ام کمتر شد. اجتماعی‌تر شدم. شادتر شدم و آخرش به اینجا رسیدم. مراد محمدی فکر می‌کرد با من رفیق است. می‌تواند با من دردل کند. می‌تواند حرف بزند و من گوش کنم. در برابر هزار کلمه‌ی او فقط یک کلمه بگویم. «من خیلی ناراحتم. زندگی‌ام پوچ و بیهوده است. نمی‌خواهم این‌گونه باشم. نمی‌خواهم اینگونه زندگی کنم. می‌خواهم موثر باشم. می‌خواهم این دنیا توشه‌ی آخرتم باشد. در روز قیامت سربلند باشم. روی پل صراط پایم نلغزد. رویم سیاه نباشد. نامه‌ی اعمالم را در دست راستم بگیرم. نمی‌توانم عادت ناپسندی را کنار بگذارم. تو خودارضایی می‌کنی؟» نه. مراد حرف‌های مرا باور می‌کرد. با من از عشق سخن می‌گفت. عشق به سرور و سالار شهیدان. عشق به شهادت. دوست داشت از خودش خالی شود. نی شود تا در او بدمند. همچو نی از جدایی‌ها شکایت داشت. ساعت‌ها با من حرف می‌زند. من چاه بودم و او امیرالمومنین. من شمس بودم و او مولوی. او بارسلونا بود و من لاماسیا. شاید ربطی نداشت. شاید تشبیه خوبی نبود. صحبت‌های مراد محمدی در سال سوم با عشقی زمینی ادامه پیدا کرد. عشق به موجودی با موهایی بلند و سیاه. عشق به انسانی با قدی بلند و کمری باریک. رنگ چشمانش سیاه اما درخشان. پوستی سبزه اما پیشانی‌اش بزرگ. صدایش را کسی نشنیده اما حتما مهربان است. با یک جمله می‌تواند دلت را بلرزاند. می‌تواند گرمت کند. شور زندگی ببخشد و ادامه‌ی حیات را ممکن سازد. او کسی است که دلت می‌خواهد خودت را فدای او کنی. زندگی‌ات را وقف او کنی. آقای مراد محمدی! چنین کسی واقعی است؟ با هم رفتیم دیوان حافظ با کاغذ گلاسه خریدیم. می‌خواست به او تقدیمش کند. حافظ شعرهای قشنگی گفته است. هر کسی خودش را در شعرهایش پیدا می‌کند. مراد، نماز شام غریبان چو گریه آغازم، می‌خواند و می‌خواست از جهان ره و رسم سفر براندازد. من، آزموده‌ بودم در این شهر بخت خویش. آدم فکر می‌کند اگر شهرش را عوض کند، اگر کارش را عوض کند، اگر دوستانش را عوض کند، دنیا بهتر می‌شود. شاید برای همین دانشگاهم را در خارج از استان انتخاب می‌کردم. از شهرم رفتم. مراد محمدی مجاز نشد. از نظر او، من جای خوبی قبول شده بودم. برای او، من خدا بودم. اما دیگر به من دسترسی نداشت. پنج سال بعد از دانشگاه موبایل خریدم. خدایی بودم که بنده‌ام را به حال خودش گذاشته بودم. پنج سال پیامی یا پیامبری برایش نفرستادم. بعد از این که موبایل گرفتم هم خبری از مراد محمدی نشد. شاید شماره‌ی مرا از جایی گرفته بود اما نتوانست یا نخواست تماس بگیرد. در گوشه‌ای مرا ذخیره کرد و بعد از هفت سال دیگر، به کمک تلگرام به من دسترسی پیدا کرد. مراد محمدی بلافاصله تماس گرفت. قرار گذاشت. قبل از ظهر با ماشین رفتم سر قرار. مرادِ همیشه لاغر را با آن قد بلندش، با آن شانه‌های پهنش، با ریش انبوه و سیاهش شناختم. آمد و در ماشین نشست. روبوسی در ماشین سخت است.

«سلام آقا حافظ. خیلی خوشحال شدم. دلم برایت تنگ شده بود. کلی حرف دارم. ولی نمی‌دانم چه بگویم یا از کجا شروع کنم. یادت هست من سال اول قبول نشدم؟ سال بعد هم قبول نشدم. سال بعد در حالی که آخرین فرصت قبل از خدمتم بود، کاردانی شبانه برق کهگیلویه و بویر احمد قبول شدم. بعد از دانشگاه، وقتی مدرکم را گرفتم، نشستم دوباره برای کنکور خواندم. این بار پزشکی. خیلی کار سختی بود. ناامید نشدم. جنگیدم و مبارزه کردم اما سال اول قبول نشدم. برای سال بعد نشستم جدی و محکم خواندم. از همیشه لاغرتر شده بودم. پای چشمانم حسابی گود رفته بود. اما سرشار از انگیزه بودم. خیلی دوست داشتم دانشگاه قبول شوم. متاسفانه نزدیکی‌های کنکور فهمیدم مشکل خدمت دارم. ضربه‌ی سختی خوردم. آدمی نیستم که دو کار را همزمان انجام دهم. نمی‌توانستم هم سرباز باشم، هم داوطلب شایسته‌ی کنکور پزشکی. هیچوقت فراموش نمی‌کنم چقدر ناامید شدم. از پادگان رفتم سرجلسه‌ی کنکور. قبول نشدم. می‌دانستم قبول نمی‌شوم. سربازی‌ام که تمام شد ازدواج کردم. با همانی که شاید یادت باشد. با هم رفتیم برایش هدیه خریدم. سیزده سال قبل بود. انگار همین سیزده سال قبل بود! من هم مثل توام. یادت هست با بهایی‌ها بحث می‌کردیم؟ من دیگر آنها را نمی‌بینم. می‌خواهم باز هم بحث کنم. من آن موقع سواد کافی نداشتم. الان دارم. حس می‌کنم الان خیلی راحت‌تر می‌توانم آنها را زیر سوال ببرم. بعد از ازدواج رفتم سر کار. شغل سختی دارم. حقوقش مناسب نیست. دو تا پسر دارم. یکی چند ساله و دیگری چند ماهه. راستش از ازدواجم راضی نیستم. فکر نمی‌کردم کار به اینجا برسد. اول فکر می‌کردم اگر دویست میلیون داشتم مشکلی نداشتم ولی الان می‌فهمم پول چاره‌ی مشکلات نیست. ازدواج مثل انتخاب میوه است. فرض کن در یک مهمانی رسمی و سنگین از بین میوه‌ها سیب را انتخاب می‌کنی. چون از انار و خرمالو می‌ترسی. می‌ترسی خودت یا لباست را کثیف کنی. بعد می‌بینی سیب پنبه‌ای است. چاره‌ای نداری باید همه‌ی آن را بخوری. در حالی که لذتی نمی‌بری. اما اگر انار یا خرمالو را انتخاب کنی نمی‌توانی درست آنها را بخوری. خراب می‌کنی. می‌بینی؟ این‌جا هم شکست می‌خوری. حالا اگر پرتقال را انتخاب کنی؟ مشکل اینجاست که پرتقال بین میوه‌ها نیست. یعنی هیچ زنی مثل پرتقال یا نارنگی یا خیار وجود ندارد. هیچ جای غر زدن هم نیست. چون خودت مگر کی هستی؟ خودت یعنی خودم را می‌گویم. یعنی آقای مراد محمدی چه کسی است؟ هیچکس. کسی که به بزرگ‌ترین آرزویش نرسیده. نتوانست درس بخواند و موفق شود. پول ندارد. قیافه ندارد. دندانش درد می‌کند. صورتش لاغر است و مجبور است برای پوشاندن این ضعف ریش بگذارد. شاید بهتر بود اصلا به مهمانی نمی‌آمدم و حالا که آمدم میوه نمی‌خوردم. کاش فقط چایی می‌خوردم.»

مراد به گوش راستم آسیب جدی وارد کرد. با او خداحافظی کردم. وقتی رفتم خانه تلگرامم را چک کردم.


20 Dec 09:32

به افتخار عدد سی

by مهربان
پسرم امروز سومین برف عمرت را دیدی.... عمرت هنوز سه سال نشده ولی  سه برف را دیده ای... اولین برف را خوب یادم هست هنوز .... شش ماهه بودی که پتو دورت پیچیدیم و کلاه خرسی آبی ات را کشیدیم سرت و توی تراس خانه قبلی مان تصویرش را ثبت کردیم.... امروز سی ماهه ای پسرم.... همین چند ساعت پیش بود که دکمه های کاپشن ات را بستم ولی بر خلاف تمام تلاش من و پدرت اجازه ندادی شلوارت را عوض کنیم و محکم دستت را روی عکس باب اسفنجی اش نگه داشته بودی و ما کوتاه آمدیم و با همان شلوار نازک باب اسفنجی رفتیم توی برف ها.... فاصله عکس های امروز تا عکس آن روز به اندازه چند کلیلک بیشتر نیست ولی تو چطور اینقدر بزرگ شدی و این زمان چه شکلی گذشت باور کن یادم نیست... یادم نیست... حالا لباست را خودت انتخاب می کنی... غذایت را خودت می خوری.... شبکه تلویزیون را تو انتخاب می کنی.... یه وقت هایی دست های کوچکت را می آوری و موهای پیشانی ام را کنار می زنی.... و من هر بار که نگاهت می کنم به خودم می گویم تو کی این قدری شدی؟؟؟
تو فقط سی ماه و چند روز داری  و من در همین سی ماه و چند روز خیلی وقت ها  بریده ام.... داد کشیده ام... دعوا کردم.... چیزی که خواستی را به تو نداده ام.... و هزار کار دیگر .... چون من یک سی ساله و چند ماهه ام ... یک آدم بزرگ لعنتی.... یک آدم بزرگ با تمام مشغله ها و درگیری های ذهنی کوفتی اش و تو فقط سی ماه ای... بحث روز و ماه و سال ناخودآگاه  می آید وسط عزیزکم..... هر سالی که از عمر آدم می گذرد انگار یک تکه از روح و روان آدم را کدر می کند... خاکستری تیره.... تو هنوز سه سالت هم نشده ... سرشاری از رنگ های شاد... دنیایت آنقدر زرد پررنگیست که قهرمانش می شود باب اسفنجی ... هنوز نمی دانی چقدر فاصله هست بین باب اسفنجی و  فرهاد اصلانیه نابود عصر یخبندان.... 
سی ماهگی سن مهمی است پسرم.... نباید خیلی با هم کل کل کنیم.... هم نباید بگذارم بی ادب بشوی و هم نباید بگذارم استقلالت را از دست بدهی.... هم باید بگذارم کشف کنی و هم باید مواظبت باشم.... ولی این نیز بگذرد.... و من یک روز .... یک روز که چهل و اندی سال دارم نشسته ام و تو را تماشا می کنم و باز پیش خودم می گویم: تو کی اینقدری شدی؟ کاش می شد در این فاصله برایت مادر بهتری باشم..... نه فقط افتخارم این باشد که صدای پایت را بین صدای پای 100 تا بچه ی مهد تشخیص می دهم.... نه... افتخارم این باشد که تو شاد باشی و پر انگیزه... پر هیاهو.... با انرژی ..... گور پدر ادب و احترام و تمام جملات کوتاه روانشناسی که هیچ کدام قابل اجرا نیستند.... من یک متد جدید ثبت می کنم ... زندگی به سبک باب اسفنجی!  ... تو فقط بخند پسرم....

20 Dec 09:28

در قندیم و تلخیم

by motherlydays
1. نرگس که کوچک بود، آرزویم بود بگوید "مامان"! وقتی می شنیدم که بچه‌های دیگر مامان‌شان را صدا می‌کنند، دلم ضعف می‌رفت برای مامان گفتنش.

*

2. آخر شب، وقتی از صبح بچه‌ها نق زده‌اند، ریخته‌اند، شکسته‌اند، جیغ و گریه کرده‌اند، و حالا یکی آب می‌خواهد، یکی لیوان صورتی، یکی شلوار گل‌گلی، یکی یک بشقاب دیگر... دلم می‌خواهد جهان ساکت شود و دیگر هیچ کس صدایم نکند "مامان"! حس می‌کنم این کلمه موجب اتصالی سیم‌های مغزم می‌شود و هر آن ممکن است جرقه‌ها یک انفجار جدی به بار بیاورد! می‌گویم "به باباتون بگین!" و گوش‌هایم را می‌گیرم و فرار می‌کنم توی دستشویی!

*

باز1. یک بار هنا می‌گفت دخترهایش (که هر کدام اندکی از دخترهای من بزرگ‌ترند) توی اتاق نشسته‌اند و یک ساعت است دارند حرف می‌زنند و ریسه می‌روند و باز پچ‌پچ می‌کنند. قشنگ یادم هست که چطوری ته دلم قند آب شد از آمدن چنین روزی. آن موقع‌ها هنوز مریم حرف نمی‌زد. تصور حرف زدن این دو تا خواهر با هم عین رویای شیرین سرزمین عجایب بود.

*

باز2. آخر شب است. بچه‌ها شیر خورده‌اند، دستشویی رفته‌اند، مسواک زده‌اند، نخ دندان کشیده‌اند، اتاق‌شان را جمع کرده‌اند، بابا قصه خوانده، مامان بوس کرده و شب به خیر گفته و حالا یک ساعت شده که قرار است خواب باشند و... هنوز دارد از اتاق‌شان صدای پچ‌پچ می‌آید! عصبی شده‌ام. هر صدای تیک تیک ثانیه‌شمار ساعت، یعنی صبح برای بیدار کردن دخترها دردسر بیشتری دارم و صبح بداخلاق‌تری را شروع خواهند کرد. بلند می‌گویم: "دیگه صدا نشنوم! بخوابین!" صدای دخترها قطع می‌شود.

*

باز1.

باز2.

باز قصه همین است.

غرق در قندهای آب شده ته دل‌مان هستیم و تلخیم.

گاهی باید برگردیم، به آرزوهای قبلی‌مان نگاه کنیم. خیلی‌هایشان همین حالا کنارمان نشسته‌اند.

 

پانویس: با فروغ حرف می‌زدم. دخترهای او هرکدام اندکی از دخترهای من کوچک‌ترند. گفتم حرف می‌زنند و نمی‌خوابند؛ قند توی دلش آب شد. عین خود من، چند سال پیش.

07 Dec 15:21

زندگی: سال سی‌ام

by hv

او خوابید و من بیدار هستم. همه‌ی لامپ‌ها غیر از لامپ آشپزخانه خاموش‌اند. شومینه آن گوشه روشن است و دمای هوا مناسب است. فردا کلی کار ندارم. این‌ طور به نظر می‌رسد. یخچال الان هشت ساعت است که روشن است. اصرار دارد دمای درون خودش را زیر چهار درجه‌ نگه دارد. مشکلی با کارش ندارم. هیچ وقت حرفی با او نداشتم. فقط منتظرم خاموش شود و از خوشحالی تا سر کوچه بدوم. البته لباس زیادی ندارم و ممکن است سرما بخورم. چند دقیقه پیش تلویزیون را با برنامه‌ی نود که همین طور ادامه داشت خاموش کردم. هیچ کس نمی‌داند نود کی تمام می‌شود. فن لپ‌تاپ با یخچال رقابت می‌کند. با این همه پیشرفت علم، شارژ موبایل تمام می‌شود، فن لپ‌تاپ مثل هواپیما صدا می‌دهد و یخچال خاموش نمی‌شود. مواد غذایی باید در دمای چهار درجه یا کمتر زندگی کنند. چند روز پیش یک دیگ بزرگ شیر ولرم را در آن قرار دادم و دمای یخچال تا نه درجه‌ی سانتی‌گراد بالا رفت. اول کمی نگران شدم. خودم را اپراتور خطاکار یک نیروگاه هسته‌ای می‌دانستم. اما دما به تدریج کم شد و در نهایت سرشیر خوبی به دست آمد. هنوز صبحانه برایم یک دلخوشی است. قبل از آن که بزنم بیرون. مثل امام حسین که به علی‌اکبر گفت «کمی جلوی پدر راه برو» من هم صبحانه می‌خورم تا دیرتر از خانه خارج شوم. البته امروز موفق بودم و همه‌ی مراحل را پشت سر گذاشتم اما دیروز روز خوبی نبود. کارفرما پول خرید اجناس را واریز نکرد و من با فروشنده فقط در مورد بازار صحبت کردم. بازار خراب است. از چهارصد سال قبل بازار خراب است. امیدی به بازار نیست. با بازار حرفی ندارم. نه دوستش دارم و نه از او متنفر هستم. به او کاری ندارم. اگر من سلسله‌ی صفویه باشم، بازار، امپراتوری اینکاها است. به جای این که اخبار اقتصادی را دنبال کنم یا به فکر طرح‌های اقتصادی باشم در این فکر هستم که یک کیسه پر از دلار پیدا کنم یا یک پیرمرد ثروتمند مرا وارث اموال خود قرار دهد.

پیش‌فاکتور را از فروشنده گرفتم و بعد از آن به اداره‌ی مالیات رفتم. در اداره‌ی مالیات، در طبقه‌ی ارزش افزوده باید در مورد سال‌های هشتادونه تا نودوسه حرف می‌زدیم. در مورد روند جنبش‌های هنری و ادبی این چند سال؟ نه. در مورد فعالیت‌های اقتصادی شرکت ما. شرکت ما چه زمانی که در دست پدرم بود و چه زمانی که الان من مدیرعاملش هستم، فقط در یک کیف خلاصه می‌شود. کیفی که در آن چند فرم و کاغذ وجود دارد. در قسمت داخلی کیف مهر شرکت است و در قسمت بیرونی چند خودکار و یک لاک غلط‌گیر است. اما خانم زینی فکر می‌کند، ما شرکتی هستیم که با آقای وزیر مستقیم در ارتباط هستیم و با گردنی کلفت و ارتباطاتی وسیع نمی‌خواهیم مالیات بدهیم. سعی کردم به خانم زینی توضیح بدهم که بزرگ‌ترین پروژه‌ی ما گازرسانی به یک مرغداری مادر بود و هزار سال از آن زمان می‌گذرد. خانم زینی به زبان ایتالیایی جواب مرا می‌داد و من نمی‌فهمیدم. بعد سعی کرد با کاغذهایی که روی آنها به خط فنیقی مطالبی نوشته شده بود برای من توضیح بدهد که من او را از طبقه‌ی هفتم اداره پرت کردم پایین. خانم زینی زنده ماند و دوباره به پشت میز کارش برگشت و باز هم همچنان قانع نبود. شاید دفعه‌ی بعد تفنگ شکاری پدر همسرم را به خود ببرم.

بعد از نبرد ناموفق در اداره‌ی مالیات مثل یک لشکر شکست‌خورده به سمت شهر کتاب رفتم. ماشین را در پارکینگ پارک کردم و بعد از هشت کیلومتر پیاده‌روی به شهر کتاب رسیدم. می‌خواستم بدون مناسبت یک هدیه برای همسرم بخرم. بدون مناسبت. مناسب‌ترین حرکت بدون مناسبت در زندگی زناشویی. نزدیک یک سال شده ولی من چیزی برایش نخریدم. البته یک کفش کوهنوردی برایش خریدم که فقط یک بار از آن استفاده کرده و الان نمی‌داند کجاست. و حدود یک ماه است که هیچ خریدی نمی‌کنیم چون قصد کرده‌ایم به قشم برویم و در آنجا خرید کنیم. اگر بخواهید تا دو ماه خریدهای همسرتان را به عقب بیاندازید، قشم جواب می‌دهد.

خوشبختانه در شهر کتاب قصد خریدن کتاب نداشتم. یک سری وسایل هست که خیلی راحت آنها را انتخاب می‌کنید و می‌خرید و هدیه می‌دهید. بعضی از وسایل خیلی بزرگ بود و به درد نمی‌خورد. هدیه باید کوچک باشد. بعضی‌ها هم خیلی کوچک بود. به اندازه‌ی برچسب قیمت. بعد از چند دقیقه معلق زدن دو تا از وسایل را انتخاب کردم. آقای شهر کتاب برچسب‌های قیمت را از رویشان کند و داخل جعبه کادو قرار داد. در آستانه‌ی سی سالگی فهمیدم که جعبه‌ی کادو از خود کادو گران‌تر است.


13 Oct 19:41

پدران سوئدی و مرخصی بعد از زایمان

by مرد روز

هیچ کشوری به اندازه سوئد برای مرخصی بعداز زایمان، دست و دلباز نیست. مزایای کنونی مادران برای مرخصی همراه با کمک مادی دولت  ۴۲۰ روز است. علاوه بر آن، طبق قانون، ۶۰ روز هم برای پدران در نظر گرفته شده است تا از این مزیت استفاده کنند که مجموعه مرخصی والدین برای نگهداری نوزادان را به ۴۸۰ روز می رساند.

tz3b0Ib Swedish_Dads06 srdan_maja_and_viggo_-_before_i_had_kids_i_worked_so_muchدولت برای برای تشویق هر چه بیشتر پدران برای فاصله گرفتن موقت از کار و سپری کردن وقت بیشتر با نوزادان، طرح دیگری نیز تصویب کرده است که به زوج ها امکان می دهد از مزایای مالی تا حدود ۱۵۰۰ یورو نصیب شان شود اگر  سهم روزهای مرخصی بعداز زایمان توسط پدران و مادران، نزدیک به هم باشد.

sinirlari-zorlayan-cocuklar-5-800x542 image 20150331_enhanced-buzz-wide-12680-1426868849-8 e5dd206d9ca93e87304d788366a1f86c-large dea2f81a18d8a91aab53151aa8dde28f-large 606412374643d25be304dd2700c21ece-large 2672626c363769caca1fd98f44f6cc35-large 232cd4e0c6f6a0479066651e7e0dc4ac-large 91d26c1f3e532404747e540bbee09c9a-large 2c736c753072719fe3ef00b81d3bb281-large 0bab8488e922e05dbfa9d78e40e43af5-large

Swedish Dads, Photographs and text by Johan Bävman

https://www.lensculture.com/articles/johan-bavman-swedish-dads#slide-1

 

 

01 Aug 08:33

معمولن عکسی از طول مسیر کسی وجود ندارد؛ در میان...

by noreply@blogger.com (علی بزرگ)
معمولن عکسی از طول مسیر کسی وجود ندارد؛ در میانه‌ی راهی که طرف طی کرده. بیش‌تر تصاویر پس از عبور از خط پایان گرفته می‌شوند. جایی که به دوربین نگاه می‌کنی و لبخند می‌زنی. مثل لبخندهای کسایی که توی انجمن سرطان دیدم. آن‌ها توی دسته‌های دو، سه، چهار نفری، کنار هم جلوی موبایل‌ها می‌ایستادند و کله‌های‌شان را به‌هم می‌چسباندند و عکس می‌گرفتند. از خودشان سلفی می‌گرفتند. به موهایی که تازه روی سرشان جوانه زده بود، اشاره می‌کردند. بین‌شان راه می‌رفتم. چندنفری هم موبایل‌شان را بهم دادند و من عکس گرفتم. آن‌ها را از توی صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کنم. می‌خندیدند مثل کوه‌نوردها. مثل کوه‌نوردها وقتی که به قله می‌رسند. کوه‌نوردها هم وقتی آن بالا هستند عکس می‌گیرند. آن‌ها احساس موفقیت می‌کنند. می‌خندند. کوه‌نوردها عکس‌هایی که روی قله هستند را بیش‌تر از عکس‌هایی که در طول مسیر می‌گیرند، دوست دارند. هر کاری می‌کنند تا به آن بالا برسند. درد و رنج را تحمّل می‌کنند. درد و رنجِ رفتن به سطحِ بالاتر را. اما کسی از این چیزها، کسی از درد و رنج‌ها، عکس نمی‌گیرد. هیچ‌کس نمی‌خواهد یادش بیاورد که چه بر سرش آمده. فقط می‌خواهی روی قله و ایستادن بر آن را به یاد بیاوری. هیچ‌کدام از آن آدم‌ها از طول درمان، این‌که چه بر سرشان آمده، در آن ساعت‌های بعد از شیمی‌درمانی، آن حالت تهوع، گیجی عکس ندارد. عینهو تهوع و گیجی که دونده‌های استقامت می‌گیرند. آن‌ها را دوست دارم. آن‌ها آرام شروع می‌کنند. می‌دوند. خسته می‌شوند. آن‌ها میانه‌های مسیر می‌ایستند. آب می‌خورند و دوباره دویدن‌شان را، ماجرای‌شان را از سر می‌گیرند. هنگامی که آن‌ها از خط پایان عبور می‌کنند، وقتی به هدف‌شان می‌رسند، از حال می‌روند. غش می‌کنند. پاهای‌شان تحمّل این‌همه رنج را ندارند. لذت می‌برند. گریه می‌کنند. آن‌ها را دوست دارم. آن‌ها بدنی معمولی دارند مانند من. عضلاتی ندارند مانند من. اما می‌دوند و می‌دوند و می‌دوند. آن‌ها خسته می‌شوند مانند من. در طول مسیر می‌ایستند مانند من. آن‌ها گاهی پشیمان می‌شوند، گاهی شرمگین می‌شوند، گاهی خشمگین می‌شوند، مانند من. آن‌ها می‌دوند برای دویدن. آن‌ها رها می‌شوند برای رهایی. آن‌ها با دویدن‌شان، با مسیرشان، با جریان‌شان، با داستان‌شان حل می‌شوند: «حل شدن». علی‌اکبر دهخدا مقابل این کلمه نوشته: «آب شدن». بعد نوشته: «مرتفع شدنِ آن». مرتفع شدن، رفع شدن. دونده‌ها می‌دوند تا حل شوند. رفع شوند. رها شوند.
کلّ ماجرا همین است. درواقع هیچ راهی واسه‌ی اندازه‌گیری پیش‌رفت وجود ندارد. برای همین از یک زمانی به بعد فقط در حال دویدنم. هیچ‌کس آن‌طرف خط منتظر نیست.
09 Jul 10:50

بچه‌ها

by sahar niknam

بچه‌ها بزرگ نمی‌شن، فاسد می‌شن


Tagged: کودک
06 Jun 11:47

(بدون عنوان)

by (ZahRa)

«مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال»

سعدی

15 Apr 19:34

چرا که آنها رود اند

by analiakbari

مردم شناسی خواندم. 7 سال تمام. از 18 سالگی تا 25 سالگی. از روزهای نیمه نادانی تا ایام نیمه پختگی.
هفت سال مردم شناسی خواندم؛ در کنار آدم هایی که ته کلاس به مژه هایشان ریمل می زدند و رشته شان را مسخره می کردند، و در کنار آدم هایی که فیلم خوب می دیدند و کتاب غیر درسی می خواندند و رشته شان را دوست داشتند. هفت سال مردم شناسی خواندم و هفت سال از آدم های خارج از دانشگاه شنیدم: «حالا یعنی مردم رو می شناسی؟» هفت سال لبخند زدم و هفت سال مودبانه جواب دادم: «اِی...» و هفت سال جواب شنیدم: «حالا بگو ببینم، من چه جور آدمیم؟» هفت سال سکوت کردم. هفت سال دیگر هم سکوت خواهم کرد. و حتی هفت سال دیگر.
ما مردم شناسی خواندیم. از فرهنگ حرف زدیم و از آداب و رسوم این قبیله و آن شهر و این روستا. از آداب و رسوم بالغ شدن، عاشق شدن، ابراز عشق کردن، هرگز ابراز عشق نکردن، از آداب و رسومِ از بی عشقی پرپر شدن، مردن. مردن در کنار کسی که دوستش نداری. مردن در کنار همسری که آرزوی مرگش را داری. همانی که به زور به عقدش در آمدی؛ بر اساس رسم قبیله. به خاطر پایان یافتن جنگ، به خاطر چند کیلو برنج و چند راس اسب، به خاطر این که عقد پسر عمو و دختر عمو را در آسمان ها بسته اند.
مردم شناسی خواندیم؛ صفحه به صفحه، جزوه به جزوه، کتاب به کتاب. استادها آمدند و رفتند. استادها گفتند و گفتند و گفتند. 7 سال گذشت. مدرک کارشناسی شد کارشناسی ارشد. حالا می دانم که هرگز نمی شود در جواب به سوال «حالا بگو ببینم، من چه جور آدمیم؟» تنها یک جمله گفت، یا حتی یک پاراگراف، یا حتی یک صفحه. حالا می دانم که «مردم» در کلمه خلاصه نمی شوند. آنها یک روز «نازنین و دوست داشتنی اند» و یک روز «عوضی نفرت انگیز». یک روز آن قدر احساساتی اند که پای تلویزیون، خیره به دهان اخبار گو، به پهنای صورت اشک می ریزند و یک روز با پوزخندی بر لب، کنار جنازه های بیرون افتاده از ماشین های تصادفی، سلفی می گیرند. یک روز عاشق اند و عشقشان را به عرش می برند و یک روز همان عشق سابق را به فرش می کوبند و مشت و لگد بارانش می کنند. یک روز کارمندی محترم و آبرومند در شرکتی بزرگ اند و یک روز در قامت یک داعشی، سر از تن انسان جدا می کنند. جمعه ها سر چهارراه برایت ترمز می کنند تا از خیابان رد شوی و دوشنبه ها سر همان چهارراه از رویت رد می شوند.
نه. مردم را نمی شود یکبار و برای همیشه شناخت. مردم مثل رود اند. رودی که در جریان است، می رود، می رود، می رود و هرگز نمی ماند. مردم را باید در شرایط مختلف، در روزهای مختلف، در مودهای مختلف، در موقعیت های اجتماعی مختلف، در حالت های عاطفی مختلف، در فصل های مختلف و در مکان های جغرافیایی مختلف شناخت. وقتی که مجرد اند و وقتی که متاهل، وقتی که بی پول اند و وقتی که پولدار، وقتی برنده اند و وقتی بازنده، وقتی اوضاع به کام شان است و وقتی نیست، وقتی در وطن اند و وقتی در غربت، وقتی کارمند اند و وقتی رئیس، وقتی غرق در ماتم اند و وقتی سرشار از خوشی، وقتی آویزان از میله اتوبوس بی آر تی اند و وقتی نشسته بر روی صندلی هواپیمای لوفت هانزا، وقتی شستشان به نشانه ی «لایک» بالا است و وقتی در حال هو کشیدن اند...
مردم را باید هر روز و هر ساعت شناخت. چرا که آنها رود اند. می روند و هرگز نمی مانند. می روند و تغییر می کنند و ثابت نمی مانند.
08 Apr 08:02

اندیشه ی بشری قادر به تصورِ هیچ نظام یا حقیقت نهایی نیست

by hamedhakemi

بسیارند بیمارانِ تحصیل کرده ای که،به طور آشکار از مشورت کردن با کشیش یا فیلسوف ، اجتناب می کنند ،چه ،عقاید ظاهری و تاریخ فلسفه ایشان را دلسرد کرده و چه مسائل عقلانی برایشان حاصلی به بار نمی آورد. اندیشه ی بشری قادر به تصورِ هیچ نظام یا حقیقت نهایی نیست که بتواند آن چه را بیمار برای زیستن نیاز دارد ،به او عرضه کند و آن یعنی ایمان، امید ،عشق و بصیرت.

کارل گوستاو یونگ؛ انسان در جستجوی هویت خویشتن ،ص 205

07 Jan 23:29

خرده‌جنایت‌های پدر پسری

by amirhosein
تا ساعت سه بعد از ظهر تاریکی تمام زمین را فرا گرفت. در آن ساعت عیسی با صدای بلند فریاد کرد: پدر پدر چرا مرا رها کرده‌ای
بن‌مایهء صلی رابطهء پدران و پسران ناامیدی است. ما مکرر و بی‌رحمانه یکدیگر را ناامید می‌کنیم. پدر در پسر امتداد خویش را می‌یابد: نه فقط نامی که می‌ماند بلکه مجالی برای زیستن تمام آرزوها و زندگی‌های ناکردهء او. ما قرار بود حجت جاودانگی پدرمان باشیم: نامش را باقی، نسلش را جاری و رویاهایش را ممکن سازیم. در مقابل یا تمام عمر جنگیده‌ایم که او نباشیم و یا با شکست خوردن در رسیدن به آن چیزی که آرزو کرده یا بدتر از آن رسیدن و رها کردنش، طعم عذاب را به او چشانده‌ایم. ما که قرار بود سند جاودانگی پدر باشیم، شده‌ایم ناقوس عزا و با هر ضربه، یاداور میرایی اوییم.
در مقابل پدر قرار بود قهرمان ما باشد، نترسد، خطا نکند، قوی بماند، پیر نشود و او، این « او» ی لعنتی عزیز به تمام مفاد این قرارداد نانوشته خیانت کرده... بارها شاهد ترس و ضعفش بوده‌ایم، بی‌رحمی و خیانتش. او قرار بود الگوی شکارچی شدن ما باشد، که بیاموزیم زن، پول، موقعیت و هویت را چگونه به چنگ آوریم و او یا نبوده، یا نتوانسته یا بدتر از همه اصرار داشته فوت‌و‌فنی را به ما بیاموزد که با آن غریبه بوده‌ایم و به کارمان نمی‌آمده
یک‌سوی این کشمکش، همان مسیری است که ویلی لومان نمایش‌نامهء مرگ فروشنده طی می‌کند: ناامید از جاودانگی در قالب پسران، پسرانی که مایوسش کرده‌اند، دل به مرگ می‌سپارد. سوی دیگرش اما آشتی است. دیگری را، پدر یا پسر؛ انسان دیدن، انسان یافتن و حق اشتباه، این به گمانم انسانی‌ترین حق حیات را، به رسمیت شناختن، آشتی کردن با آن دیگری به مانند کسی با زندگی مستقل و نه مسوول رویاها و آرزوهای بربادرفتهء ناتمام ما
داشت با بغل‌دستیش حرف می‌زد و حواسش نبود که من می‌شنوم. می‌گفت بعله شرکتش برندی شده الان در سطح کشور... فارغ از لاف‌زنی پدرانه، فکر کردم شاید بعد مدت‌ها اولین تمجید اوست که انگار من هیچ‌وقت آن پسری نبودم که دلش می‌خواست همان‌طور که او هرگز آن پدری نبود که من دوست داشتم باشد... فکر کردم شاید آشتی همین باشد: پذیرفتن آنچه که هست، بالیدن به آن و آموختن دوست‌داشتنش
14 Dec 06:53

از روزها

by خانم كنار كارما


سفرنرفتم. جا‌به‌جا شدم. نه حتی از این‌‌دنده به آن‌یکی. کوچ کردم به آن‌ خانه. برگشتم به تمام هرچه خاطره‌ی میخ‌شده به درودیوار. دلیل‌های خودم را داشتم٬ ناچاری‌های خودم. به‌جز سه‌چهار‌نفر کسی بیشتر از ماجراها خبر ندارد. گرفتاری‌ام را بسط ندادم. خیال نوشتن هم ندارم که سیب زندگی چقدر چرخ خورد و درست روی نقطه‌ای نشست که کابوس‌اش در خواب هم برایم قابل تحمل نبود. چه چاره. آدم گاهی فرومی‌رود. تو و من ندارد. دیدم چه کلاف پیچیده‌ام. چه حوصله‌ی توضیح به آدم‌های مشترک ندارم. فیس‌بوک را بستم. حالا خودم را محدود کرده‌ام به هرچه دلی‌ست. کِی با عقل سروکارم بوده؟ بوده اصلا؟ یادم نمی‌آید. از تنم شروع کردم. صورتم را شستم و به آرایش‌گر گفتم لطفا تا می‌تواند ابروها را پهن بردارد. پنجاه‌و‌پنج کیلو شده‌ام. داروها اشتها نمی‌گذارند. دووعده شام درست‌و‌حسابی را هم لابد همان شب‌هایی که با آذین خیس شده بودیم٬ مهناز توی حلق‌مان ریخت. بعد از کرفس شروع کردم. یک دسته خریدم و کشاندم تا خانه. کشاندم. کرفس یعنی هنوز زندگی هست. مهم نیست که خورده نشود و برود توی فریزر یا سطل آشغال. مهم خریدن‌اش بود. مهم بیرون‌آمدن از خانه بود. مهم این بود که نتوانم در مقابل سبزی‌اش مقاومت کنم و وا بدهم. اثر داروهاست لابد. حالا بهترم. بهترم یک فاکتور کلی است. مثلا همین چهارصبح امروز یاد زمستان هشتادوشش افتادم و آن بغل سفت و محکم و آن پتوی گرم یک‌نفره که دونفره خزیدیم زیرش و طوری زار زدم که کلاغ‌های بیرون وحشت کردند. بهترم ولی. کوچ کرده‌ام به همان‌جا که شروع کردم یک‌روز و نگاهی به آمار می‌گوید که هنوز برای حیات فرصت هست.
باد خوبی می‌وزد. سردی‌اش می‌خورد توی صورتم و دماغم را می‌سوزاند و جای عفونت چسب‌ نیکوتین یادم می‌رود. کلید می‌اندازم در خانه‌ی خالی. نرسیده٬ پیرزن پایینی زنگ می‌زند. شوهرش از روی ویلچر افتاده. کرفس‌ها را تکیه می‌دهم به باکس سیگارها و می‌روم کمک. مهرداد می‌گوید روزهای خوب‌ات را هم می‌بینیم. علی آواز «لَ بیروت» را بالا می‌برد تا توی صندلی ماشین فرو بروم. دکتر می‌گوید از بهترشدن‌ات استقبال کن٬ عذاب وجدان نداشته باش. فعلا پاهایم را در خانه کاشته‌ام٬ «سبز خواهد شد٬ می‌دانم٬ می‌دانم».
12 Nov 07:28

پوست‌اندازی در بیمارستان بهبهانی

by KHERS

هفت-هشت ماه پیش دکتر به پدرم گفته بود که پروستاتش بزرگه. لازم نبود کار خاصی بکنه. دکتر گفته بود کیوی و مایعات بخوره و مشکلی برایش ایجاد نمی‌کنه. این اواخر شکم پدرم هم خیلی بزرگ شده بود. ماها فکر می‌کردیم به خاطر رژیم غذایی عجیبشه؛ مثلاً اینکه صبح‌ها دو تا تخم‌مرغ توی کره حیوانی محلی نیمرو می‌کرد و از روغن‌های ته ماهی‌تابه هم نمی‌گذشت. گاهی کنارش سوسیس یا مثلاً دو تا بال مرغ هم سرخ می‌کرد. بعد می‌رفت سر کار و شب بر می‌گشت و این وسط معمولاً چیزی نخورده بود. می‌گفت غذای بیرون بهش نمی‌سازه. همیشه این بازی‌ها رو داشته، مثلاً عروسی می‌رفتیم و ماها همه از خشتک تا گردن غذای عروسی بار زده بودیم و از شدت پرخوری فلج شده بودیم، اما پدرم توی ماشین کل منوی شام رو نقد می‌کرد و آخرش با ناراحتی می‌گفت همه‌ش آشغال بوده و هیچی نتونسته بخوره. برای کامل کردن نمایشش وقتی می‌رسیدیم خونه به دو یه تخته بربری یخ‌زده و پنیر می‌گذاشت توی سینی ملامینش و می‌نشست پای تلویزیون اخبار یا سریال می‌دید و نون و پنیر سق می‌زد.

پدرم هشتاد سالشه و مثل هر پیرمرد هشتاد ساله‌ی دیگه‌ای فقط یه هدف داره: اینکه راه و روش هشتاد سال گذشته‌ش رو ادامه بده و با رفتار و سکناتش به دنیا نشون بده که دارن مسیر رو اشتباه می‌رن، بهتره توبه کنن و همه مثل اون زندگی کنن. طبعاً دنیا سرش به کار خودش گرمه و ترجیح می‌ده پیرها توی جعبه‌هایی که برای این کار طراحی شدن قرنطینه بشن و از دنیای فعال و بانشاط سوا بشن. برای همین پدرم مانیفست روش زندگیش رو به صورت عملی برای ما بدبخت‌ها، یعنی زن و بچه‌ش اجرا می‌کنه. از یه جایی به بعد هم آدم می‌گه هر جور راحتی، هر چقدر می‌خوای کره حیوانی بخور، هر چقدر می‌خوای باقلوا و زولبیا بامیه و سمنو بخور.

تازه، تیم ما، تیم جوانان، تیم شیفتگان منطق و علم و پزشکی نوین هم چندان به خودش مطمئن نیست. گاهی یه اتفاقاتی می‌افته که آدم مجبور می‌شه به تیم پیرها پوئن بده. مثلاً سر ماجرای روغن پالم. پدرم از ماه‌ها قبل می‌گفت «اینا» توی لبنیات پارافین می‌ریزن. یکی از نفراتش این رو بهش گفته بود. هر جا می‌نشست هم می‌گفت. مردم هم احترام سنش رو نگه می‌داشتن و لبخند می‌زدن. یک بار باهاش سر قضیه‌ی پارافین کشتی گرفتم. بعد از اینکه همدیگه رو زخمی کردیم رفتم سر یخچال و یه لیوان گنده شیر پرچرب ریختم و جلو روش قورت قورت سر کشیدم. بهم گفت یهو آروغ هم بزن که نکته‌ات رو بهتر برایم شیرفهم کنی اما خب من اهل این کارها نیستم. بعدتر که قضیه روغن پالم رسانه‌ای شد دیگه کسی حریف پدرم نبود. خود من هم شک کرده بودم. شب‌ها قبل خواب یه تفکر خزنده‌ای می‌اومد سراغم که نکنه پیرمرد می‌دونه؟ نکنه تو هیچی نمی‌دونی؟ آره، تو از هیچ موضوعی هیچی نمی‌دونی، تسلیم سنت شو و راحت شو. اما خب صبح که بیدار می‌شدم همون ساینتیست همیشگی بودم، مسلح به منطق و روش علمی، سوار روی کول بیکن و نیوتن.

در مورد شکم برآمده‌اش هم خیلی نگران نبودیم. بزرگترین مشکل پیرها خود نفس پیری و زوال هستش، حالا دیگه با شکم یا بی‌شکم بهرحال پیر هستن و کلیت داستان فرقی نمی‌کنه. خودش هم زندگیش مطابق روال همیشگیش بود. اما «روال همیشگی» گزاره‌ی غلط‌ٔ ‌‌‌اندازیه، چون آدم قابلیت این رو داره که به چیزهای غلط عادت کنه. مثلاً الآن چند سال بود که همه‌مون این صحنه رو می‌دیدیم: اینکه دم غروب پدرم با لگد در خونه رو می‌شکوند و بعد به دو می‌رفت دستشویی ایرانی دم در و می‌شاشید. بو، صدا. اینها رو می‌شنیدیم. حتی اگه تلاش می‌کردیم می‌شد شتک‌های ادرارش رو هم تجسم کرد. ولی خب این قضیه برامون عادی شده بود، شده بود بخشی از «روال همیشگی».

پدرم وسط تابستان رفت ماموریت جنوب. به نظر من یه پیرمرد نباید بره ماموریت جنوب اما خب اگه کارمند باشی بیگاری می‌شه بخشی از وجودت و ممکنه مثل پدرم این‌قدر توی کارمندی ذوب بشی که حتی آگاه نباشی که دارن ازت بیگاری می‌کشن. یعنی با شوق و ذوق سوار هواپیماهای قراضه می‌شی و می‌ری جنوب برای کار و خدمت، در حالی که آدم‌های دیگه‌ی اون فاحشه‌خونه، همکارهایی که ده‌ها سال ازت کوچکترن، نشستن توی دفتر تهران زیر کولرگازی ال‌جی، بالاترین می‌خونن و توی وایبر جوک کارمندی می‌فرستن برای هم و زیرلب می‌گن لایف ایز گود. پدرم وقتی از جنوب برگشت دیدیم که پنچره. انگار گرمازده شده بود. تکرر ادرار و در کنارش یبوست چند روزه گرفته بود. خیلی که حرف نمی‌زد برای همین دقیقاً نمی‌دونستیم مشکلش چیه ولی خب درد داشت و دردش هم جوری بود که نصف شب برادرم بردش اورژانس بیمارستان نزدیک خونه. پزشک‌های خدوم و دانای اورژانس هم گفتن چیزی نیست و پدرم رو با یه کیسه فریزری مُسکن قوی فرستادن خونه. ولی صبحش هنوز داشت به خودش می‌پیچید و دو دقیقه یه بار هم می‌رفت دستشویی. شکم گنده‌ش رو هم دنبال خودش می‌کشید. زنگ زدیم غلامی بیاد دنبال‌مون بریم دکتر. غلامی یکی از نفراتشه که پدرم رو به صورت پیر خرابات خودش می‌بینه. انگار غلامی از من ناراحت‌تر بود و من از خودم خجالت کشیدم. پدرم سریع رفت عقب ماشین نشست با یه بسته کیسه فریزری. هنوز توی کوچه‌مون بودیم که صدای خش‌خش کیسه اومد و بعد هم بوی ادرار بلند شد. غلامی به روی خودش نیاورد و من هم شیشه رو تا ته دادم پایین. پدرم کیسه رو از پنجره انداخت وسط کوچه.

رفتیم همون دکتری که چند ماه قبل نسخه پیچیده بود که کیوی و مایعات بخور. خارج از نوبت بودیم. منشی‌اش گفت بشینین تا صداتون کنم. از همین زن‌هایی بود که انگار ساخته شدن برای منشی‌گری. کله‌مو خم کردم که نزدیکتر به گوش منشیه باشم اما همه آدم‌های کج و کوله‌ی منتظر توی مطب دکتر انگار تیز کرده بودن ببینن چی می‌خوام بگم. به منشیه گفتم پدرم تکرر ادرار و درد خیلی زیادی داره، نمی‌شه زودتر بره تو؟ گفت نه. گفتم چقدر طول می‌کشه؟ گفت نمی‌دونم. پرسیدم حدودی؟ گفت 3-4 ساعت. دست پدرم رو گرفتم و برگشتیم توی ماشین غلامی. پدرم گفت بریم اورژانس بیمارستان بهبهانی. چرا اونجا؟ چون چند تا از بچه‌ها و نوه‌هاش اونجا به دنیا اومدن. انگار فکر می‌کرد اگر هم قراره اتفاقی بیفته باید توی اون بیمارستان به خصوص بیفته؛ شاید اینجوری چرخه حیات یا مثلاً زنجیر خانوادگیش رو کامل شده می‌دید.

چند ساعتی طول کشید تا آزمایش بدیم و با جواب‌ها بریم پیش اورولوژیست. پدرم رو خوابوند روی تخت و گفت کمربندت رو باز کن. دست کشید به شکم قلمبه‌ی پدرم. پرسید چرا حامله شدی؟ خیلی سریع ماجرا رو تشخیص داد. گفت این شکمت نیست، مثانه‌ته که به حالت انفجار رسیده، قضیه‌ی امروز و دیروز هم نیست، چرا این‌قدر دیر اومدی؟ مثانه در حالت عادی 300 سی‌سی ظرفیت داره و مال پدرم به یک بالون یک و نیم لیتری پر از ادرار تبدیل شده بود. به این دلیل که پروستاتش پنج برابر اندازه‌ی عادی شده و مجرای ادرار رو تقریباً بسته. اون هم به نوبه خودش راه دفع رو تنگ کرده؛ یعنی چیزی که بهش می‌گن یبوست. تازه کل پازل رو داشتم می‌فهمیدم؛ کل مشکلاتش توی چند وقت اخیر، یعنی برآمدگی شکم، تکرر ادرار و یبوست، همه‌شون به خاطر پروستاتش بودن که بزرگ شده. دکتر گفت حتی ممکنه ادرار پس زده باشه و به کلیه‌ها هم آسیب زده باشه و باید سوند بذاریم. پدرم توی کل زندگیش پایش به بیمارستان باز نشده بود. ترسیده بود. دلم برایش می‌سوخت. دلم برای خودم هم می‌سوخت که بدون مقدمه و بدون آمادگی قبلی از نزدیک با عملیات سوند‌گذاری پدرم مواجه شدم. تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم اما داستان این‌طوریه که از نوک آلت یه لوله فرو می‌کنن تو. لوله وصل می‌شه به کیسه سوند و ادرار رو جمع می‌کنه. بعد هم به من آموزش داد که چطوری باید سوند رو خالی کنم و سوپاپش رو باز و بسته کنم و همون‌جا یه امتحان عملی هم ازم گرفت. سوپاپ رو که باز کردم تا سوند خالی بشه سرم رو چرخوندم عقب. دکتره بهم گفت نترس عادت می‌کنی. یه جور خیلی علی‌السویه و خنکی با قضیه برخورد می‌کرد. حتی لوله‌کشی‌اش رو هم بهم توضیح داد و اینجا بود که برای اولین بار آلت بسیار بزرگ پدرم رو هم دیدم، در حالتی که سرش پانسمان بود و یه لوله ضخیم به نوکش وصل بود. خود پدرم روی تخت دکتر مچاله شده بود. داشتیم آماده می‌شدیم که بریم خونه دیدم داره تلاش می‌کنه که سوندش رو توی پاچه شلوارش جاساز کنه. انگار نگران بود که کسی با این دم و دستگاه ببیندش. پرسیدم از چی خجالت می‌کشی؟ مریضیه، مال آدمه دیگه، تو هم آدمی، رویین‌تن که نیستی، خجالت نداره. مشکلش دخترها و نوه‌هایش بودند که بعد از دو سال برگشته بودند به ایران سر بزنند. می‌گفت اونها ببینن گریه و زاری می‌کنن. جای جر و بحث نبود. سوند رو چپوند توی پاچه‌اش و گیرش داد توی لبه‌ی جورابش. من همه‌ش تصویر آلت پانسمان شده‌اش جلوی چشمم بود و نگران بودم لوله‌هه کشیده و کنده نشه. لابد زمان می‌بره که آدم به اتصلات و اضافات و لوله‌کشی آلتش عادت کنه. تازه، قسمت سخت‌ترش این بود که باید می‌موند خونه و استراحت می‌کرد و این برای بولدوزرهای نسل قبلی مثل کابوسه. نمی‌دونم چرا فکر می‌کرد سوند مال 24 ساعته و وقتی بهش یادآوری کردم که یک هفته داستان همینه و یک هفته باید «استراحت مطلق» کنه یهو سکوت کرد.

رسیدیم خونه آروم کلید انداخت و سوسکی رفتیم سمت اتاقش که کسی متوجه اومدنش نشه. دشداشه‌ای که چند سال قبل برایش از امارات کادو آورده بودم رو پوشید چون اینجوری خطر گیر کردن لوله‌ها کمتر بود. تلویزیون رو هم آوردیم توی اتاقش. بهش گفته بودم سوندت که پر شد خبرم کن بریم خالیش کنم. دفعه اول بهم نگفت. همون‌طور کشون کشون رفته بود توالت، پایش رو گذاشته بود لب کاسه توالت فرنگی و بعد زور زده بود که سوپاپ سوند رو باز کنه اما زورش نرسیده بود. اینجا بود که صدام کرد. ناراحت شدم. بهش گفتم مگه قرار نبود با هم بریم؟ جواب نداد و به جاش هن و هن می‌کرد. سوپاپش رو باز کردم. بهش گفتم من بدم نمی‌آد از این کارها. بعد می‌خواستم ادامه بدم و بگم حتی دوست هم دارم. دیدم دروغ ناجوریه. خواستم بهش بگم بعضی وقتا که آدم مقابل یه چیزیه، بعد دیگه دوست داشتن و نداشتن خیلی گزینه نیست، اتفاقاً آدم توی این شرایط چند برابر هم قوی می‌شه، منم الآن اون‌طوری شدم. دیدم این‌قدر ضعیفه که چیزی نمی‌فهمه و فقط زودتر دلش می‌خواد این توالت دونفره تموم بشه. بعد از چند روز که دیگه نیازی هم به کسی نداشت.

همون شب اول فامیل هم قضیه رو فهمیدن و موجی از هیجان و خوشحالی راه افتاد. خونه‌مون تبدیل به سیرکی شد که جانور ویژه‌اش پدرم بود. عموم خودش سرطان پروستات داشته؛ هی حواشی علمی قضیه رو می‌گفت و چی بخور و چی نخور می‌کرد اما برایم واضح بود که خیلی خوشحاله. انگار دیگه تنها نبود. وقتی بهش یادآوری کردم که مورد پدرم سرطانی نیست یه کم از جلز و ولز افتاد اما کماکان خودش و بچه‌هایش شاد بودن. حتی موقعی که «عیادت»شون تمام شد دم در یک رقص کوتاه هم کردن. بقیه فامیل هم وضع مشابهی داشتن؛ منظورم اون لایه‌های کمتر عقده‌ای فامیل هست که مذهبی‌ان. به جاش اونها حشر ثواب جمع کردن دارن و یه «پیرمرد مریض» مرتع مناسبیه برای ثواب کردن، برای ساختن خونه‌ی آخرت و طبعاً اونها هم برای عیادت پدرم خیمه زده بودن. از فامیل‌های مذهبی‌ام بدم نمی‌آد چون بهم ثابت شده بخل و عقده ندارن اما خب بسته به حال خودم گاهی به نظرم رقت‌انگیز می‌آن و گاهی هم خنده‌دار.

ایراد دیگه‌ی فامیل، زرزر کردن‌شون درباره بیماریه، یعنی چیزی که دقیقاً هیچ سررشته‌ای ازش ندارن اما با اطمینان عجیبی در موردش نظر می‌دن. دکتر گفته بود که دو تا گزینه داریم: یکی اینکه پروستات جراحی بشه و کلاً برداشته بشه (به احتمال زیاد) و گزینه دیگه اینکه ببینیم بعد از در آوردن سوند، ادرار یواش یواش به حالت عادی برگرده و پروستات هم با قرص کوچک بشه. فامیل دانا که آبشخور اطلاعاتش ایمیل‌های فورواردی در مورد خواص هویج و کرفس و بادمجون هستش، یک صدا معتقد بودن که کار این سوپرمن به جراحی نمی‌کشه. این‌قدر این رو تکرار کردن که خود پیرمرد و دور و بری‌هاش هم باور کرده بودن. برای همین وقتی ده روز بعد دکترش گفت «جراحی» همه قفل کردن. خودش زیر لب می‌گفت من به بیماری علاقه ندارم، به جراحی عقیده ندارم. من بهش می‌گفتم آخه کدوم آدم سالمی به بیماری علاقه داره؟ چرا پرت و پلا می‌گی؟ بعد بردمش شهروند آرژانتین برایش یه شونه از اون تخم‌مرغای زرده نارنجی که دوست داره خریدم. برگشتنه بهش گفتم اگه می‌خوای ببرمت انگلیس برای جراحی، یا سوییس. وقتی می‌گفتم حواسم نبود که دارم خالی می‌بندم اما خب بهرحال آدم‌ها بعضی وقت‌ها نیاز دارن یه چیزهایی بشنون و این هم یکی از همون‌ها بود. گفت نه، همین بیمارستان بهبهانی خوبه.

روز عملش که شد دیگه خواهرهام برگشته بودن خارج. توی بیمارستان که ثبت‌نامش کردیم یه ساک مریض هم دادن به اضافه یه جفت دمپایی لاستیکی آبی آسمونی سایز 44. سریع پوشیدشون. کلاً چیز مجانی دوست داره، مثلن خوراکی‌های هواپیما یا سررسیدهایی که شرکت‌ها می‌دن. بهش نگفتم که همین «ساک بیمار» رو 20 تومن پول بابتش گرفتن، اگه می‌گفتم پولیه لابد می‌خواست محتویاتش رو وارسی کنه ببینه 20 می‌ارزه یا نه و بعد حرص بخوره. به جاش گفتم بریم اتاقت رو تحویل بگیریم و دیگه آماده بشی برای عمل. گفت نه، می‌رم سیگار بکشم. توی مدت مریضی‌اش ترسیده بود و برای کارهاش از آدم اجازه می‌گرفت، اما این مورد آخری خیلی سوالی نبود، خبر داد که می‌ره بیرون سیگار بکشه. رفتم بیرون دنبالش. داشت توی خیابون با دمپایی‌های آبی لخ لخ راه می‌رفت و بهمن دود می‌کرد، ناشتا، انگار داشت آخرین لحظات آزادیش رو تجربه می‌کرد یا شایدم آخرین نخ سیگار.

پشت در اتاق عمل رو دوست ندارم. همراه مریض‌ها خوداشون یه سری آدم زخمی و مریضن. هر از گاهی در اتاق عمل باز می‌شه و یه لاشه روی تخت چرخ‌دار می‌آد بیرون. آدم فکر می‌کنه هر کدومشون ممکنه بابای آدم باشه. بعد می‌ری جلو و می‌بینی یه زن نیمه‌مرده‌ی کچله و می‌فهمی این همون توموریه هستش که داشتی با بچه‌ش حرف می‌زدی. آدم‌های بی‌ربط هم پیدا می‌شن، مثلاً اون مرد بوگندوئه که پرسید عمل پروستات چند در می‌آد و سوالش این‌قدر غافلگیرم کرد که دیدم راحت‌ترین کار اینه که جواب واقعی رو بهش بگم: 12. وقتی شنید یه سوت صعودی-نزولی کشید که یعنی اوه چقدر زیاد و بعد روی پاشنه‌ی پایش چرخید و شروع کرد توی راهرو رفت و برگشتی راه رفتن. صدای کفشش روی مرمرهای کهنه‌ی کف راهرو اذیتم می‌کرد. ساعت هم نمی‌گذشت. دکترش گفته بود عمل یک و نیم الی دو ساعت طول می‌کشه. اما من از همون 20 سال پیش سر عمل مادرم یادم بود که چطوری یه عمل یک ساعته ممکنه شش ساعت طول بکشه. آخرهاش برادرم هم اومد دم اتاق عمل. بعد دیدم رفته دم راه‌پله و مادربزرگم داره بهش می‌گه ننه‌جون مرد که گریه نمی‌کنه. منم همون‌جا یه کم گریه‌م گرفت. فکر کنم آدم‌هایی که هیکل‌شون گنده‌تره وقتی گریه می‌کنن آدم ناراحت می‌شه. حالا برادرم اون‌قدرها هم درشت نیست ولی بهرحال دوست نداشتم اون‌طوری ببینمش و از اون طرف رویم هم نمی‌شد برم بغلش کنم و دلداریش بدم. از کنارش که رد شدم وانمود کردم که ندیدمش. پدرم هنوز از ریکاوری بیرون نیومده بود اما صدام کردن و یه دبه پلاستیکی کوچک دادن دستم. گفتن اینه. پرسیدم چیه؟ گفتن پروستاته دیگه، حالا دکترش بعداً نسخه می‌نویسه که ببری پاتوبیولوژی. فکر کردم کاشکی حداقل توی یه ظرف درست و حسابی می‌ذاشتنش، چه می‌دونم شیشه‌ای، چیزی. این‌جوری خیلی حس قصابی به آدم دست می‌داد.

دکترش که اومد بیرون داشت دست‌هاش رو به هم می‌مالید، انگار یه غذای چرب و چیلی خورده بود. خیلی آروم بود. دوست داشتم باهاش دست بدم چون فکر می‌کردم با همین دستاش پدرم رو باز کرده و بریده و دوخته. گفت همه چیز خوب بود، حالا می‌آد بیرون. چند دقیقه دیگه هم طول کشید و بعد من رو صدا کردن و تختش رو هل دادن و پشت یه خط قرمز نگه داشتن. دکتره از پدرم پرسید اون رو می‌شناسی؟ منظورش من بودم. پدرم انگار نصف شده بود، یه عالمه هم شلنگ و لوله بهش وصل بود. کله‌ش رو تکون داد. دکتره گفت خب اینم مریض شما، سالم و به هوش. بعداً فهمیدم این انگار مرحله‌ی قانونی تحویل بیمار به همراهشه. رفتم دم خط قرمزه. انگشت‌هام رو کردم لای موهاش و هی سعی می‌کردم بفهمم چی توش فرق کرده. بعد فکر کردم چه خوب که زنده‌س و با پرستارا تختش رو هل دادیم سمت آسانسور. توی آسانسور فکر کردم یه چیزی توی خودم فرق کرده اما ایده‌ی درستی نداشتم که چی؛ شاید مثلاٌ یه بلوغ ثانویه توی میانسالی، یا شایدم یه نوع پوست‌اندازی توی بیمارستان بهبهانی.

شب اول مادرم موند پیشش. قرار بود من بمونم اما مادرم یه جوری بهم گفت «من می‌مونم» که خیلی جای بحث نبود. فردا صبحش با برادرم رفتیم بیمارستان. پدرم نیم‌خیز نشسته بود روی تختش. یه دونه از لوله‌هایی که بهش وصل بود سرم شستشو بود و توی یه سطل بزرگ چیک چیک خونابه تخلیه می‌شد. قرار بود به مرور خونابه کم‌رنگ بشه ولی اون روز صبح هنوز صورتی پررنگ بود و اگه چند دقیقه بهش نگاه می‌کردی لخته‌های شناور رو تویش می‌دیدی. کنار سطل هم چند تا لکه‌ی بزرگ قرمز روی زمین افتاده بود. انگار چند دقیقه بعد از یه «حادثه» رسیده بودم. از قیافه پدر و مادرم فهمیدم شب سختی بوده. همه گفته بودن که شب اول سخت‌ترینه. مادرم گفت شبش از زور درد نخوابیده و نصفه‌های شب عربده می‌کشیده که چاقو بدین خودم رو بکشم. نمی‌دونم چرا اینا رو که می‌شنیدم خنده‌م گرفته بود، شاید چون نمی‌تونستم پدرم رو اون‌طوری تصور کنم و خنده ساده‌ترین گزینه برای فرار بوده. خوبیش این بود که دکتر سر صبح دیده بودش و گفته بود شرایطش «عادیه». با این‌حال این‌قدر ناله کرد که باید برایش شیاف می‌گذاشتیم. برای عمل از کمر به پایینش رو بی‌حس کرده بودن. انگار الآن حسش برگشته بود ولی وقتی پرستارها برای شیاف می‌غلتوندنش هنوز بدنش به نظر لمس و بی‌حس می‌اومد. شیاف خوب جا نمی‌رفت و دو-سه بار در اومد. پرستارا با تحکم بهش می‌گفتن پدر جون شل کن.

از روز دوم گفتن از تخت بیاریمش پایین و توی راهروی بخش راه بریم. دستش رو گذاشت روی شونه‌م. بهش گفتم آروم، آروم. دوست داشتم صاف و محکم بایستم. از فردایش هم غذا رو شروع کرد. بعد از غذا طبعاً دفع شروع می‌شه. گند می‌زد به همه جا. خودش بیشتر از همه از اینکه کنترل دفعش رو از دست داده ناراحت بود. می‌گفت فاصله بین سیگنال دفع تا عمل دفع در حد چند ثانیه است و نمی‌تونست خودش رو به دستشویی برسونه. زنگ می‌زدیم که بیان و تمییز کنن. یکی از نظافتچی‌ها زیر لب غرغر می‌زد که این چه گندیه زده. خواستم برم سرش داد بکشم که کارت رو بکن و حرف زیادی نزن. بعد که رفتم توالت رو دیدم دلم به حالش سوخت. گفتم شرمنده خانم. چی بگه آدم؟

کلاً یک هفته بیمارستان بود. روزهای آخرش آدم دیگه با پرستار و آبدارچی و بقیه مریض‌های بخش آشنا می‌شه. یه پرستار غرغرو بود که هر روز یه ربع نوحه می‌خوند. اوج نوحه‌اش مال وقتی بود که ملافه‌ها رو عوض می‌کرد. غر ثابتش این بود که می‌گفت پرستارهای زن کار نمی‌کنن و کاشکی کل بخش رو بدن به مردها. روز آخر می‌گفت هشت تا پروستاتی توی بخش داریم. بهش گفتم محمد جان انگار همه‌ی مردا یه روزی گیر پروستات می‌شن، نه؟ گفت نه دوست من، بستگی داره چقدر ازش کار بکشی، اونایی که آلت‌شون گنده‌تره، اونایی که زیاد سکس می‌کنن بیشتر در معرض خطرن. اینها رو زیر گوش من می‌گفت که پدرم نشنوه. بعد یادم افتاد خود جراحش هم این نکته رو با ادبیات دیگه‌ای گفته بود: اونهایی که «مرد»تر هستن ریسک ابتلا به پروستات‌شون بالاتره. چند دقیقه بعد پای تلفن بودم و داشتم دوست‌دخترم رو فشار می‌دادم که اعتراف کنه هم آلتم کوچکه و هم کم سکس می‌کنیم. تضاد آزاردهنده‌ای بود چون به صورت تاریخی، ایده‌آل هر مردی اینه که توی تخت انیمال باشه و حالا اولین بار بود توی زندگیم که می‌خواستم یه مرد نرم و نازک باشم.

روزهای آخر دیگه خونابه صورتی کمرنگ شده بود، حتی بی‌رنگ. بعد یه روز بیشتر لوله‌ها رو جمع کردن و گفتن فردا می‌تونه مرخص بشه. من تازه داشتم به نقش جدیدم توی زندگی به عنوان «همراه بیمار» عادت می‌کردم؛ اینکه سانس سه تا پنج جلو همکارهای پدرم شیرینی  دانمارکی تعارف کنم و به زور سن‌ایچ بدم دستشون. عادت کرده بودم قبل از ظهر برایش مقدمه‌ی منطق‌الطیر رو بخونم و سر پنج دقیقه خوابش بگیره و بگه این پشتی تخت رو بده پایین. یا مثلاً اینکه چند روز یه بار با اون دستمال آبی‌ها گردن و بازوها و زیر بغلش رو تمییز کنم، اصطلاحاً حمام خشک. اما خب به هیچی نباید عادت کرد، فکر کنم خوبی زندگی همینه.

صبح روز مرخص کردنش پدرم دهن ما رو زد. با مادرم دنبال پرونده‌ش بودیم تا بعدن بدیم بیمه. خب کار اداریه، یه کم طول می‌کشه. دویست بار زنگ زد که چرا نمی‌آیین دنبالم؟ پس کجایین؟ بهش می‌گفتیم داریم کارهای ترخیص خودت رو می‌کنیم اما نمی‌فهمید. آخر سر هم این‌قدر عربده کشید و جار و جنجال کرد که یه سری فاکتورها گم و گور شدن و پونصد تومن پول بی‌فاکتور از جیب‌مون رفت. بالاخره برگ ترخیصش رو گرفتیم. در بیمارستان رو که دید تقریباً دویید. نگهبانه گفت حاج آقا برگ ترخیص یادت نره. با همون دمپایی آبی‌های بیمارستان بود. یازده صبح، آفتابی. برادرم رفت ماشین رو بیاره. به پدرم گفتم خب، خوش اومدی، بالاخره تموم شد… با اخم و تخم و لحن تحقیرآمیزهمیشگی‌ش گفت با این شاهکاری که شما زدین و این‌قدر لفتش دادین چه خوش آمدی؟ باورم نمی‌شد دارم این حرف‌ها رو می‌شنوم. کل برنامه درمانش رو توی این یک ماه طراحی و مدیریت کرده بودیم، یک لحظه‌ش تنها نبوده، با چند تا پزشک مشورت کردیم، ان و گه و ادرارش رو جمع کردیم، پول بیمارستانش رو دادیم تا حالا «بعدها» پس بده، بعد حالا تشکر بخوره توی سرمون، اما شنیدن لنترانی این مدلی هم آدم رو می‌شکونه. به مادرم نگاه کردم. اون انگار بیشتر از من با این مرد سر و کله زده و دیگه عادت کرده. فقط به هم نگاه کردیم. کار دیگه‌ای نمی‌شد کرد. بعضی حرف‌ها هست که می‌شن شروع یه دوران جدید، یا شاید هم اتمام یه دوران قدیمی. به هر حال آدم می‌دونه قبل و بعد از شنیدنش یه فرق عمده‌ای کرده. الآن هم هفته‌ها از اون داستان گذشته و خب همه چیز مطابق «روال همیشگیه»، سوندش رو باز کرده و بخیه‌هایش رو کشیده و ادرارش عادی شده و دیگه پوشک هم نمی‌خواد. کارش رو هم یواش یواش شروع کرده، اما خب من هنوز به «شاهکارم» فکر می‌کنم. احتمالاً هیچ وقت به روش نیارم ولی خب احتمالاً هیچ وقت هم یادم نمی‌ره.


31 Oct 05:53

مردان خدا پرده‌ی دل‌دار دریدند یا وقتی بین خودکشی و لذت، لذت را انتخاب می‌کنیم

by تراموا

سال اول دبیرستان، نماز و روزه‌ام شاید تحت تاثیر دوستان نزدیک آن دوره‌ام، خانواده‌ی مادری،  رسانه‌ها و کلاس‌های دینی مدرسه و کمی هم طغیان علیه پدر، کمابیش برقرار بود. سال دوم تردید‌ها اوج گرفت و بعد هم در سال سوم بود به گمانم که ماجرا مختومه اعلام شد. اگر در قبلی‌ها حافظه‌ام خطا می‌کند، دوره‌ی پیش‌دانشگاهی را خوب به خاطر دارم که خیلی از هم‌کلاسی‌ها جهت بده‌ بستان با خدا من باب کنکور پیش رو، طاعات و عبادات‌شان محکم‌تر از پیش ادامه داشت و من و باقی روزه‌خواران نگاه ازبالابه‌پایین عاقل‌اندر‌سفیه‌طور به‌شان می‌انداختیم و بسته‌های پچ‌پچ و کلاب را در زنگ ناهار و نماز باز می‌کردیم و دو لپی می‌لمباندیم، یک بسته سن‌ایچ یا شیر کاکائو هم روی‌اش جهت شستشو.

خدا هنوز بود، البته نه با تعریف دینی آن. درگیری اولیه با بود و نبود خدا برای من در اواخر سال اول دانشگاه آغاز شد. از جزییات که بگذریم، به این نتیجه رسیدم که برای هضم ماجرا به اندازه‌ی کافی قوی نیستم و جرات ندارم. امکان وجود جهان بی خدا را نمی‌توانستم بپذیرم و برایم بیش از اندازه ثقیل می‌آمد. تصمیم گرفتم ماجرا را فعلا بی‌سرو‌صدا زیر فرش مخفی کنم. چند سال بعد را در فرار از هر گونه مواجهه سپری کردم. یکی از کسانی که آن روزها سعی کرد کمکم کند چکش بر میخی بود از طنازان همین وبلاگستان. ده سالی بزرگ‌تر از من بود و پیش‌بینی کرد که توان فرار از این مواجهه را نخواهم داشت و روزی به سر و کله‌ی هم خواهیم زد و هرچه هم که دیرتر، خونین‌تر. البته که من زیر بار نرفتم و قایم‌باشک‌بازی را چند سالی ادامه دادم، «ایشالله که گربه‌س».

و خب بیست و پنج سالگی بود و مهاجرت و وقت آزاد و تنهایی و یک پیش‌بینی درست. مواجهه‌ی مذکور برای من با بی‌انگیزگی زیاد همراه شد و درجات خوبی از افسردگی و همان کلیشه‌ی ظاهر شدن یک «که چی» کله‌گنده در ورای تمام فعالیت‌ها. این وضعیت به مرور تا جایی پیش رفت که گاهی  ساعت‌ها می‌گذشت از بیدار شدن‌‌ام ولی نمی‌توانستم از تخت‌خواب بلند شوم. انگار هیچ توانی نداری؛ همین‌طور در ذهن‌ات می‌چرخی در دور باطل و زل می‌زنی به سقف و منتظر ظهور چند کالری ناقابل جهت مصرف در عضلات‌ات وقت می‌گذرانی. یا ناگهان می‌دانی که احتمال زنده ماندن آدم چه‌طور با ارتفاع پرش تغییر می‌کند. آن‌چنان زنده بودن برایت معنایش را از دست داده که به تلنگری بندی. از هیچ فعالیتی لذتی نمی‌بری. برداشت‌ات از زندگی می‌شود یک رنج مدام در پس‌زمینه که گاهی با خوشی کوچکی به صفر نزدیک می‌شود ولی برآیندش همواره منفی است. تو هم خیلی منطقی به این سوال برمی‌خوری که چرا باید یک چیز منفی را ادامه داد. البته آدم هم جز در لحظاتی بسیار معدود، توان غلبه بر این خواهش نفس برای ادامه‌ی حیات را ندارد. لحظه‌اش که بگذرد دیگر گذشته و تو محکومی به زندگی. از این دست توصیفات هدایت‌وار شیک که بگذریم، الان که با فاصله به ماجرا نگاه می‌کنم حال آن دوران‌ام (که چند هفته‌ای طول کشید) برای‌ام شاید به اندازه‌ی شُمای احتمالی، عجیب و کمی دور از درک است. یعنی حس می‌کنم که باید می‌توانستم خیلی راحت‌تر با قضیه کنار بیایم ولی نتوانستم. دقیقا نمی‌دانم چه‌طور از قعر خارج شدم ولی به گمان‌ام صحبت با دوستان‌ام نقش مهمی در آن داشت.

بعد از «چرا باید ادامه‌ی حیات داد؟»، به «ادامه‌ی حیات دادن اصولا فرقی با خودکشی ندارد» رسیدم. منظورم این بود که وقتی مرگ تو به یک پایان نقطه‌دار ختم می‌شود، دیگر فرقی نمی‌کند این نقطه‌ی پایانی را چه روزی و کجا در انتهای زندگی‌ات بگذاری چون تو بعدش دیگر نیستی که آن تفاوت برایت معنایی داشته باشد. مثل این‌که بگوییم اگر به دنیا نمی‌آمدیم خب چیزی را هم از دست نمی‌دادیم چون نبودیم که از دست بدهیم. یا مثل وقتی که یک عمل جراحی در پیش رو داری و می‌ترسی از این‌که بعدش درد خواهی کشید، اگر مطمئن باشی که از زیر تیغ جراح زنده بیرون نخواهی آمد، دیگر ترسی از درد بعدش هم نخواهی داشت. الان برایم روشن است که این طرز فکر تا حدی از تربیت همراه با هدف‌گزاری‌های پیاپی نشات می‌گرفت. قبول شدن در کنکور سمپاد راهنمایی و دبیرستان، کنکور کارشناسی و ارشد، پذیرش، ویزا، دکترا. همه‌ی این‌ها من را آدمی بار آورده بود که همیشه به دنبال رسیدن به نقاط هدف‌ بود و بدون آن نقاط، نمی‌توانست دلیلی برای ادامه‌ی کاری بیابد. یادم هست روزی را که به سولوژن عزیز همین حرف‌ها را می‌زدم و او سعی داشت منطقی و به زبان علمی نشان‌ام دهد که به جز لذت بردن از هدف نهایی، لذت بردن از مسیر هم ممکن است. و خب من آن چیزی که در موردش حرف می‌زد را نمی‌دیدم. البته احتمالا همین دست صحبت‌ها بود که بعدتر در ناخودآگاه‌ام اثر گذاشت. شاید یک سالی و حتی بیش‌تر، نگاهم به زندگی از همین نوع بی‌تفاوتی مرگ و زندگی بود؛ به قول آقای کاف «پوچ‌گرایی عالمانه»! حاصل این بی‌تفاوتی، رقیق شدن شدید احساسات‌ام بود. وقتی چیزی فرقی ندارد، دیگر رنجی نمی‌بری. اما از آن سو حس مثبت و منفی با هم تعطیل می‌شود چرا که حس را نمی‌شود دست‌چین کرد. این است که می‌بینی مدت‌ها است کسی را دوست نداری مثلا؛ حتی کسانی را که فکر می‌کنی دوست داری!

شروع به تغییر را در پست دو-تا-قبل تا حدی نوشتم. سعی کردم موضوعاتی که موجب نارضایتی‌ام از زندگی روزمره می‌شد را رفع کنم. حتی به گمان خودم این موضوعات خیلی دون‌تر از دغدغه‌های مثلا بزرگ‌تر «وجودی» ‌من بود. ورزش نصفه‌نیمه‌ای هم کنارش شروع کردم و خب واقعا اثر داشت. بعد از چند ماه انگار طرز فکرم هم تغییر کرده بود. البته تغییرات به همین‌جا ختم نشد. یادم افتاد یک ویدیوی TED دیده بودم که در آن خانم Amy Cuddy در مورد اثر بدن بر ذهن صحبت می‌کرد. آن‌طور که تحقیقات و تجربیات آدم‌ها نشان داده، ذهن و بدن به یکدیگر کوپل هستند. یعنی با تغییر یکی می‌شود دیگری را هم تغییر داد. مثلا اگر خودکاری بین دندان‌هایت بگذاری تا صورت‌ات شکل خنده به خود بگیرد، کم‌کم حس شادی در تو به وجود می‌آید. سعی کردم این را در خودم امتحان کنم. برای این‌که خوشحال باشم، شروع کنم به انجام کارهایی که یک «من» خوشحال انجام می‌دهد یا وقتی کسی را می‌بینم مشغول انجام‌شان، حس می‌کنم آدم شادی است. مثل همان رفتینگ، windsurfing، کانو-کمپینگ و این آخری یعنی اسکای‌دایوینگ. و به نظرم واقعا این روش کار می‌کند. به مرور خوشحال می‌شوی، بعد دیگر خودت ذوق داری آن کارها را برای لذت بردن ازشان بیشتر هم انجام دهی. برای زمستان امسال قصد دارم اسنوبوردینگ را شروع کنم. وسایل‌ش را گرفته‌ام و در کلوپ اسکی دانشگاه عضو شده‌ام. برای خودم جالب است که این روزها دوست دارم زودتر برف ببارد تا بتوانم این کار هیجان‌انگیز را امتحان کنم. حتی گاهی از کار کردن روی پروژه‌ام لذتکی هم می‌برم. لذت نبردن صرفا یک نشانه است از یک مشکل درونی‌تر. مشکل را که حل می‌کنی، با دنیایی از فعالیت‌های لذت‌بخش و جذاب روبرو می‌شوی.

این روزها که رنج روزانه‌ی خاصی ندارم، زندگی و خودکشی تفاوت قابل ملاحظه‌ای با هم دارند برایم. به عقب که نگاه می‌کنم، افسرده بودن آن روزهایم برایم مثل روز روشن است. طرز فکری که احتمالا تعادل هورمونی بدن آدم را به هم می‌زند و این به هم خوردن تعادل خودش منجر به تشدید افکار منفی می‌شود و فرو رفتن بیش‌تر. الان دوست دارم از فرصت کمی که برایم مانده بیش‌ترین استفاده را بکنم. بود و نبود خدا دیگر برایم مساله نیست. فرقی به حالم ندارد، انگار گذر کرده‌ام از این‌که دغدغه‌ام باشد اصلا. هدفی که برای خودم ساخته‌ام (و ساخته شدن‌اش خیلی آرام و ناخودآگاه رخ داد) این است که لذت را در زندگی اوپتیمم کنم. منظورم این است که لذت را حداکثر کنم تحت شرط حداقل آسیب به خودم و دیگران.

آن رندوم بودن اتفاقاتی که منجر به وجود جهان ما شده و روزی برایم غیرقابل هضم می‌رسید، این روزها برایم دوست‌داشتنی است. انگار بار بزرگی از دوش آدم برداشته می‌شود وقتی یاد می‌گیری همه‌ی تصویر را با هم ببینی. خودت را در درازای این میلیاردها سالی که از انفجار بزرگ سپری شده و در طول وسعت کهکشان‌ها که می‌بینی، همه چیز معنی دیگری پیدا می‌کند. اولویت‌های زندگی برای‌ات واضح می‌شود. می‌فهمی کدام چیزها و کارها در زندگی مهم هستند و کدام‌ها نه. بودن تو و آگاهی‌ات به این بودن، به یک راز شیرین و هیجان‌انگیز تبدیل می‌شود. دیگر با یک توضیح ساده‌ی کودکانه نمی‌شود جهان را شرح داد، تو را توضیح داد. می‌بینی داری در جهانی زندگی می‌کنی که حتی نمی‌شود ثابت کرد واقعا وجود دارد. با خودم می‌گویم شاید اصلا همه‌ی ما تصاویری هستیم در یک کنسول بازی بزرگ‌تر، از نوع شخصیت‌های بازی Sims مثلا. شاید نقطه‌ای هستیم در یک دنیای بزرگ‌تر. شاید کسی ما را واقعا ساخته. هزاران شاید و اما و اگر دیگر که ممکن است چندان محتمل هم نباشند ولی راهی هم برای تشخیص توزیع احتمال‌شان نیست. پس چرا اصلا دغدغه باشند. تا رنجی نیست، باید لذت برد و زندگی کرد.


دسته‌بندی شده در: انسان و خدا
31 Oct 05:45

ف

by hafezvahedi

دو ساعت رانندگی ‌کردم. از چند شهر عبور کردم. از ماشین‌ها سبقت ‌گرفتم. از میان کلی آدم گذشتم. اما هیچ چیز روی من تاثیر نداشت جز سرعت‌گیرها. اخیرا نوع جدیدش را که تازه روییده زیارت کردم. روز به روز مزخرف‌تر. سرعت‌گیرها چند دسته‌اند. بعضی‌ها سرعتت را می‌گیرند. بعضی‌ها حالت را. بعضی‌ها هم برای این آفریده شده‌اند که فقط از رویشان رد شوی.

هیچ دختر افسرده‌ای با موهای پریشان در کنار جاده نبود. هیچ کس با قلبی صمیمی و امیدوار کنار جاده ایستاده نبود. هیچ اتفاقی در طبیعت افسونم نکرد. حتی پلیس لعنتی هم برای جریمه کردن آماده نبود.

باید می‌رفتم گاز می‌زدم. ولی دوست نداشتم مسافر بزنم. تاکسی‌ها شاکی می‌شوند حتی اگر خودشان جا نداشته باشند. پس چگونه خودروها تک‌سرنشین نباشند؟ چرا تاکسی اینقدر زیاد است؟ آدمها چند دسته‌اند. کسانی که تاکسی دارند و کسانی که تاکسی سوار می‌شوند. یک عده هم با تاکسی ارتباطی ندارند. راننده تاکسی‌ها یا بازنشسته‌اند یا از کارخانه‌ای اخراج شده‌اند و با پول سنوات خود تاکسی خریده‌اند. یا شغل دومشان رانندگی‌ست. یا جز رانندگی تاکسی کار دیگری بلد نیستند. یا برای زن و بچه‌ی خود کار می‌کنند یا برای خیانت به آنها تاکسی را انتخاب کرده‌اند.

کار خاصی ندارم. باید یک نامه را به دو نفر بدهم که امضا کنند. باید چند شماره نامه و چند مجوز را هم به آنها بدهم. صبحانه‌ام را با آنها قسمت می‌کنم. من نان تنوری، شیرینی کشمشی و سیب دارم. آنها خوراک لوبیا و چایی به من می‌دهند.

وقتی برمی‌گردم باز هم باید دو ساعت رانندگی کنم. مگر این که سرعتم را کم کنم. مگر این که چپ کنم. مگر این که در راه چیز خاصی ببینم. مگر این که راست کنم. مگر این که اصلا نخواهم برگردم. چه خوب می‌شود که برگردم؟

دریا در زمستان خیلی سرد است. حتی اگر نگاه کنی می‌لرزی. حتی از برف روی رشته کوه‌های البرز سردتر است. از پیست دیزین. حتی از صفرِ کلوین. حتی از نگاه سرد فلان تو. هاها. خدا را شکر که خرج زندگی‌ام را از ترانه‌گویی در نمی‌آورم. خدا را شکر که معاون سیاسی امنیتی استاندار نیستم. خوب شد عضو هیأت علمی دانشگاه نشدم. از همه‌ی اینها متفرم. گرچه دیگر از هفتاد و دو طای دسته‌دار متنفر نیستم. از باتوم و ساعت شماطه‌دار متنفر نیستم.

باید نامه را به او بدهم و خلاص. من از این آقا متنفر نیستم. من یا (( 1. )) عاشق کسی هستم. در این صورت چون نمی‌توانم تحمل کنم کنارم نباشد و او هم نمی‌تواند تحمل کند کنارم باشد از او متنفر می‌شوم. یا ((2.)) از کسی متنفرم. در این صورت متفرم. شاید چون از من خوش‌تیپ‌تر است. پولدارتر است. بهتر است. دوست‌دخترش فلان‌تر است. هر دلیلی برای تنفر کافی‌ست. یا ((3.)) نسبت به کسی احساسی ندارم. یعنی برای من مهم نیست. رده‌ی زیست‌شناختی این آقا که نامه را باید به او بدهم در رده‌ی سوم قرار می‌گیرد. یعنی گوز رنگ شده. عرق زیر بغل خشک شده. همین آقا که در دقیقه‌ی سومِ مونولوگِ هشت دقیقه‌ای‌ خود به سر می‌برد.

البته متاسفم که بعضی‌ها در رده‌ی سوم قرار می‌گیرند. مثلا همین دوست من که در ساحل سیگار می‌کشد. به نظرم باید دسته‌ها را بیشتر کنم. باید خودم را عوض کنم. صفحات را ورق بزنم.


11 Oct 21:11

به ارتفاع قبر یک سرباز

by باهار نارنج

جنگ بود در برابرم 
با کودکان ارغوانی کوچک 
زنان پیر
مردهای سیگاری بدون دست

جنگ ایستاده بود
در آرامش قبل از سقوط بمب
 بر ارتفاع رفیع قبر یک سرباز


11 Sep 11:38

به مرگ، حسرت دیدار، ‌کم نمی‌گردد

by واقف

1.jpg

می‌دانی؟ از رفتن بعضی‌ها هزار حرف می‌شود زد، می‌شود هزار صفحه در وصفشان سیاه کرد. می‌شود گفت و گفت. اما از بعضی که بخواهی حرف بزنی چیزی به زبانت نمی‌آید. هر چه بگویی فکر می‌کنی در حقش اجحاف کرده‌ای. این طور است که ساکت می‌شوی و به تماشا می‌نشینی. سالی گذشته و هنوز حرفی نزده‌ای که حقش را ادا کند. خودت هم می‌دانی سال‌های دیگری هم بگذرند باز توان نداری چیز دیگری بگویی. مگر این‌که زبان کلمه‌ای، ساختاری، بیافریند بزرگ‌تر از آن کلماتی که تاکنون در اختیار ما قرار داده است. گفتن از آن‌ها با همان کلمات و ساختارهایی که با آن‌ها درباره‌ی دیگران حرف می‌زنیم، گنجاندنشان در ساختارهای عام زبانی است. تعمیم‌دادن آن‌هاست، تقلیل‌دادنشان. یکسان انگاشتن رنجی است که از رفتنشان می‌کشی با رنجی که از رفتن دیگران می‌کشی یا دیگران از رفتن عزیزانشان می‌کشند است. این طور است که به قول کیرکگور «اگر سخن بگویم امر عام را بیان کرده‌ام و اگر از گفتن خودداری کنم هیچ کس مرا نخواهد فهمید». برای همین است که آدم‌های خاصی را نمی‌شود وصف کرد. حس‌های خاصی را نمی‌شود بیان کرد. فقط می‌توانی بگویی که یک سال شد که نیست و جهانِ من در همه‌ی این یک سال او را کم داشت.

07 Sep 07:06

1534

by roozhaye-yek-dokhtar

خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو از راه می رسد
و آنچه زیبا نیست
زندگی نیست
روزگار است.


شمس لنگرودی

07 Sep 07:03

گفتگو

by ahm1978adi@gmail.com (محسن)

هیچ غمی بزرگتر از این نیست که نتوانی کسی را برای گفتگو پیدا کنی و حرف هایت در گلو بماند ...

داشتن و نداشتن | ارنست همینگوی

07 Sep 06:59

آخرین فرصت جهان

by amirhosein
از کردستان پیچیدم به حکیم اما حکیم غرب را بسته بودند. مجبور شدم بروم سمت تونل رسالت تا بعد یک راهی پیدا کنم برای ورود به چمران جنوب، که برویم سمت فرودگاه امام. مسیر را گم کردم، تو بلیتت دستت بود و من اضطراب داشتم نکند این گم شدن باعث شود دیر برسی و پرواز را از دست بدهی. باز هم از فرعی اشتباهی رفتم و طول کشید تا بالاخره برسم به چمران و نواب و بزرگراه خلیج فارس... در آخرین دقایق رسیدیم به پرواز و تو رفتی... چند سال بعد با خودم فکر کردم آن گم‌شدن‌ها، آن دیر رسیدن‌ها شاید آخرین فرصت‌های جهان بود به ما که نروی، که بمانی، که بگویی هی همین کنار نگهدار، گریه کنی برایم و بگویی می‌خواهم نروم، بمانم... نگفتی، رفتی و آخرین کارت‌مان هم سوخت. رفتی و جهان هرگز شبیه روزهای پیش از رفتن تو نشد... که من در همان شب تنها شدم از تو
05 Sep 20:27

قبل و بعد مستدام

by نویسنده

خیلی گفته‌ایم و نوشته‌ایم که از یک جایی زندگی به دو بخش تقسیم می‌شود: «قبل از…» و «بعد از…».
می‌خواهم بگویم زندگی‌ مدام در حال تکه تکه شدن است؛ مدام رفتن، مدام خواستن، مدام نشدن و شدن و آمدن و آدم‌ها. گیرم کیفیت‌هایشان متفاوت باشد اما هر چه بیشتر زنده بمانیم «قبل از..» هایمان زیاد می‌شود، «بعد از…»هایمان فراوان. و از یک جایی دیگر نمی‌دانیم از کجا، از کدام رفت، از کدام آمد، از کدام برخاستن و کدام نشستن، شدیم این. از یک جایی دیگر قبل و بعدی نیست و یاد حسین پناهی می‌کنیم که می‌گفت: من تکه تکه از دست رفته‌ام در روز روز زندگانیم.


دسته‌بندی شده در: شخصی
29 Aug 05:11

این رو شوهر خواهرک تو وایبر برام فرستاد، حیفم اومد لذتش رو با شما شریک نشم

by 1002shab
 

ﺟﻤﻼﺗﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺩﻭﺭ :

- ﻣﻦ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻨﺪﻩ ، ﯾﻪ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ

- ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺴﺶ ﻧﯿﺴﺖ ﻏﺼﻪ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﺭﺳﻤﺎ ﻏﺼﻪ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ

- ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺧﻮﺭﺩﻡ , ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ , ﺍﻣﺎ ﻧﮕﻔﺘﻢ

- ﺷﺎﻧﺲ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺁﺩﻣﻮ ﻣﯿﺰﻧﻪ؛ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﮓ ﺑﺮ

ﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻩ؛ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﮐﻼً ﮐﻠﯿﺪ ﺩﺍﺭﻩ

- ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﺪﻳﺪ ﺷﺪﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﻴﺴﺘﯽ , ﺧﺮ

ﺩﺭﻭﻧﺘﻪ

- ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺍﻟﮑﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻢ ﮐﺴﯽ ﺟﺪﯾﻢ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ

- ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺠﺮﯼ ﻣﺎ ﺑﯽ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ، ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺻﻼﺡ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﺍﺯﺵ

ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﻢ

- ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻨﺪ ﺁﺩﻡ ﺣﯿﻔﺶ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﻨﻪ

- ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺸﮑﻮﮐﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻬﻢ ﺧﻮﺵ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﻩ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ

- ﯾﻪ ﻋﺪﻩ ﺁﺩﻡ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﻦ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﻦ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ ﻧﻔﻬﻤﻦ

- ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ‏« ﺑﺎﺷﻪ ﻣﺮﺳﯽ ‏» ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻔﻪ ﺷﻮ

- ﻣﻦ ﻧﻈﺮﻣﻮ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ، ﺍﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﻈﺮﺵ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺨﺎﻟﻒ

ﺍﺳﺖ ، ﺧﺮ ﺍﺳﺖ ، ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺭﻓﺖ

- ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﻣﺎ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩﻭ ﺑﻌﻀﯽ

ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﮐﺴﯽ ﻣﺎﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯿﻢ ﺧﻼﺻﻪ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﻧﻔﻬﻢ ﺟﻤﻊ

ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺩﺍﺩﯾﻢ

17 Aug 04:39

http://sirhermes.blogspot.com/2014/08/blog-post_17.html

by Sir Hermes

فرزندم، نه باد و نه طوفان و نه تقدیر، که پترن‌ها زندگی تو را رقم زدند. ساب‌پلات‌هایی که برای تو قصه‌هایی بودند پراکنده و متنوع، برای منِ مخاطبِ حرفه‌ای اما صرفن جورهای دیگری بودند از قصه‌ی تو. پترن‌هایی که نه لزومن زیسته باشی‌شان متواتر، که پترن‌هایی که به سراغ‌ت آمده باشند، متواترتر. به همین رقت‌انگیزی. به همین غصه‌برانگیزی. حالا امشب که نه، یک شبی که کم‌تر نوشیده بودم و کم‌تر بی‌خیال و کم‌تر دل‌به‌فرداداده و گاس که بیش‌تر غم‌یادگرفته، بیا حوصله کنم ورور برای‌ت تعریف کنم که رقابت آخرین رانه‌ای بود که من را به رانش. خب؟

25 Jul 10:18

http://vaaheme.blogspot.com/2014/07/blog-post_5571.html

by ری را
امید واهی دادن که "در طلبش هر چه توانی بکوش"؛ واقعیتش اینه که "کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن"..
07 Jul 16:44

تا یک نفس مانده است...

by pedram


و چون وفاتش نزدیک آمد، از آن زخم که گفتم که در درجه شهدا بود، در آن حالت به دست اشارت می‌کرد و به زبان می‌گفت: نه هنوز!
پسرش گفت: ای پدر!این چه حال است؟
گفت: وقتی با خطر است. چه وقت جواب است؟ به دعا مددی کن از جمله آن حاضران که بربالین اند عن الیمین و عن الشمال قعید. یکی ابلیس است در برابر ایستاده و خاک ادبار بر سر می‌ریزد و می‌گوید ای احمد! جان بردی از دست من. من می‌گویم: نه هنوز، نه هنوز! تا یک نفس مانده است جای خطر است، نه جای امن.

« تذکره الاولیا- ذکر احمد حنبل»

10 Jun 06:42

برای پسرهای غمگینی که به غم ایمان آورده‌اند

by zitana

پسرهای غمگین را دوست دارم و دخترهای غمگین را دوست ندارم. دخترهای غمگین از تعداد مشاورین املاک و راننده‌های تاکسی و طرفداران جاستین بیبر بیش‌ترند. دخترهای غمگین را هرجا که سر، تکان بدهی و نگاهی به پشت سرت بیندازی می‌بینی.

پسرهای غمگین اما خاص و خوبند.  پسرهای غمگین شبیه بهرام رادانند در فیلم علی سنتوری، شبیه همان پسری‌اند که  اولین بار برای دیدنم آمد توی یکی از کوچه‌های بن‌بست اقدسیه و من تا قبل از آمدنش، بابت موهای بلندم که در پارک چیتگر بوی چوب سوخته گرفته بود، خجالت می‌کشیدم اما وقتی دیدمش نفس راحت کشیدم و با خودم گفتم: یک پسر غمگین دیگر! و می‌دانستم یک پسر غمگین ابدن از بوی چوب سوخته در ماشینش ناراحت نمی‌شود.

پسرهای غمگین را دوست دارم. تعدادشان زیاد نیست. نمی‌توانی هروقت که اراده کردی یکی‌شان را به دست بیاوری. آن‌ها معمولن شبیه همَند. مثل همان پسری که در هواپیما در ردیف کناری‌ام نشسته بود. من داشتم کیف لپ‌تاپم را با تقلا زیر صندلی جلو جا می‌کردم که دیدمش و با خودم گفتم آه... این پسر چه‌قدر غمگین است. پسری که با هیچ‌کس، با من و نه حتا شما دوست عزیز حرفی نداشت. به روبه‌رو خیره شده بود و وقتی نتوانستم آب معدنی‌ام را باز کنم، بطری را از دستم گرفت، چرخاند و بدون این‌که نگاهم کند داد دستم. پسرهایی که به دخترهای بغل دستی‌شان در هواپیما نگاه نمی‌کنند، غمگینند. و او در ساعت 12 صبح غمگین‌ترین مسافر هواپیما بود.

پسرهای غمگین تعدادشان کم است و کم بودنشان خوب است و خوب بودنشان برای یک رابطه‌‌ی معمولی کافی‌ست. پسرهای غمگین، سروصدا راه نمی‌اندازند. هیاهو ندارند، حوصله ندارند آکادمی گوگوش نگاه کنند و عاشق روشنا شوند. لازم نیست برایشان سِت خز کیف و کمربند چرم مشهد بخری. لازم نیست برای این‌که دوستت بدارند، یک روز غروب در بیمارستان لاله، پروتز سینه بگذاری. دلشان به همین‌قدر که هستی خوش است. پسرهای غمگین وقتی صبح‌ها توی لاحافشان غلت می‌زنند، برایت اس‌ام‌اس می‌فرستند: بیداری؟ و تو توی لاحافت غلت می‌زنی و بیداری. پسرهای غمگین، اس‌ام‌اس بعدی را سند نمی‌کنند. همین‌که صبح است و تو بیداری کافی‌ست.

پسرهای غمگین خوبند. قلبشان را می‌شود لمس کرد. مثلن پسر غمگین دیگری را می‌شناسم که در یک پاساژ در نیاوران عطر می‌فروشد. اسمش را گذاشته بودم آقای عطرفروش. پسر غمگینی که عطرهایش را با لبخندهای تلخ می‌فروخت. خوش‌قلب بود و دوستش داشتم. چند روز مانده به کریسمس برایش دوتا عروسک پاپانوئل خریدم و بهش دادم. الآن آن دو تا عروسک روی پیشخوان مغازه‌ی آقای عطرفروش نشسته‌اند و خوب می‌دانند صاحبشان، غمگین‌ترین مرد آن دور و اطراف است.

پسرهای دل‌شکسته‌ای را که نامزدشان بهشان خیانت کرده بود و کادوی تولدم، لباس مارک‌دار نامزد قبلی‌شان بود، با تخفیف دوست دارم. پسرهای فقیری را که در اسکندری جنوبی باهاشان نشستم و بلند شدم و برایم نمایش‌نامه خواندند و من هی توی خودم گریه کردم، دوست دارم. پسرهای تنها را که آمده بودند تست تئاتر بدهند و کسی را نداشتند که کتشان را بدهند دستش برایشان نگه دارد، تا آن‌ها تست بدهند دوست دارم. پسرهای خسته را که کارشان به جایی کشیده بود که توی صورت پدر آشغالشان کشیده بزنند دوست دارم.  اما پسرهای غمگین را از همه بیش‌تر دوست دارم. پسرهایی که با غمشان دوستند، باهاش کنار آمده‌اند. پسرهای غمگین توی هواپیما که بهم می‌گویند آهنگم را با صدای آهسته گوش کنم تا مبادا به گوشم آسیب برسد، پسرهای غمگین ایستاده در صف قهوه‌فروشی زیر پل حافظ را. پسرهای غمگینی را که از پنجره‌ی طبقه‌ی پنجم، شهر را نگاه می‌کنند و جای فکر کردن به محبوب آزار رسانشان، سعی می‌کنند چهره‌ی دختری را که  بلوز بافتنی قهوه‌ای پوشیده بود و  توی هواپیما آن‌ها را پسر غمگین صدا زده بود، به یاد بیاورند.

10 Jun 06:32

http://feedproxy.google.com/~r/alibozorgian/~3/2b2VZPGA3Yw/blog-post_31.html

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
۱- صبح امروز وقتی از خواب بیدار شدم و لبه‌ی تخت نشسته بودم و طبق معمول زمان تندتر از همیشه می‌گذشت، به این فکر می‌کردم که وقتی بچه بودم، در نگاهم، مادرم چه زنِ قدبلندی بود. گذشتِ زمان روی همه‌چی تأثیر می‌گذارد.

۲- درواقع پیش از یک سالی چیزی از خانه‌مان دور انداخته نمی‌شد. جوراب سوراخ، دوخته می‌شد. مستقیم زیر نور لامپ، مادرم، لنگه‌ی جوراب سوراخ را پشت‌ورو می‌کرد، آن را دستش می‌کرد، و با دست دیگرش آن را می‌دوخت. وقتی تمام می‌شد، آن لنگه جوراب را پایت می‌کردی، احساس می‌کردی یک چیز زائدی نوک جورابت هست. اما روز بعد دیگر به‌ش عادت کرده بودی. چیزهای معمولی که آدم‌های معمولی دیگر، شاید آناً دور می‌انداختند، ما نگه می‌داشتیم. لباس؛ لباس بیرون را آن‌قدر می‌پوشیدیم که دیگر نشود آن را بیرون پوشید. لباس از آن به بعد وارد مرحله‌ی جدیدی می‌شد، از آن به بعد آن را در خانه می‌پوشیدیم؛ بازیافت. در خط دیگر بازیافت لباس در خانه، لباس‌هایی که کوچک می‌شدند به فرزند بعدی می‌رسید. لباس‌های برادر بزرگم به من می‌رسید، لباسی که پسرانه دخترانه بودنش در درجه‌ی اول اهمیت نبود، از من به خواهرم می‌رسید. بازیافت کفش نیز. جعبه‌ی کفش را هم نگه می‌داشتیم. در آن ورق‌های اداری گذاشته می‌شد، از دفترچه‌های قسط گرفته تا قبض آب و برق و تلفن. گاز نبود. جای آن‌ها، زیر بقچه‌های لباس، کفِ کمددیواری بود. بوی خوبی می‌دادند. یک بوی خوب سردی. شیشه‌ها؛ شیشه‌های دردار از خانه بیرون نمی‌رفتند. جای پیچ و مهره و میخ می‌شدند یا جای دکمه و انواع کش شلوار و زیپ. که معمولاً آن‌چیزی که می‌خواستی و لباست می‌خواست درش پیدا نمی‌کردی یا مادرم آن‌ها را آب می‌کرد و ساقه‌ی گیاه را داخل‌شان می‌گذاشت. اما از همه مهم‌تر، زیرپوش‌ها بودند. زیرپوش‌های‌مان، به‌ویژه زیرپوش پدر، که بزرگ و وسیع‌تر از زیرپوش‌های ما بود وقتی پاره می‌شد، نگه داشته می‌شد؛ برای تمییزکردن کف راه‌رو و راه‌پله و موزاییک، برای گردگیری پشتِ پنجره‌ها، روی میز. چون نخ خیلی خوب خاک را به خودش می‌گرفت.

۳- اسلاونکا دراکولیچ در «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» داستان مردی را به نقل از گزارشی در رزونامه‌های آن زمان، تعریف می‌کند که برای اولین‌بار در زندگی‌اش موز خورده. درست بعد از سرنگونی حکومت کمونیستی چائوشسکو در رومانی، در دسامبر ۱۹۸۹. مرد پیر بوده، کارگر بوده. با خجالت به گزارشگر روزنامه گفته که موز را با پوستش خورده چون نمی‌دانسته باید آن را پوست بکند. بعد گفته موز میوه‌ای خوشمزه بوده.

۴- هر چهارسال یک‌بار ماه خرداد که می‌رسد ما یک‌جور دیگری می‌شویم. قیافه‌مان آمیخته‌ای می‌شود از شوق و استرس. هر چهارسال یک‌بار ماه خرداد که می‌رسد، می‌روم از توی کمد، آن گوشه، از زیر لباس‌های دیگر، لباس راه‌راه آبی و سفیدم را بیرون می‌کشم. تنم نمی‌کنم. تنم نمی‌شود. کله‌ام از یقه‌اش بیرون نمی‌آید. آن لباس راه‌راه آبی و سفید برای سال‌ها پیش است. بیش‌تر از دو دهه‌ی پیش. آستین‌هایش را طوری به گردنم گره می‌زنم که پشتش روی سینه و شکمم بیفتد. با فونت تایمز نیو رومن، با رنگ سیاه، خورده 10. بالایش نوشته شده "MARADONA". هر چهارسال یک‌بار ماه خرداد که می‌رسد، به خداوند بیش‌تر نزدیک می‌شویم. دعا می‌کنیم. من هم دعا می‌کنم. به امید قهرمانی و به‌روزی تیم محبوبم. آمین.
21 May 09:56

به پسرک – طناب ها

by سیب به دست
msdmahdavi

ما برای نشستن خلق نشدیم. صندلی یکی از خطرناک ترین اختراعات بشریه. به جای نشستن قدم بزن؛ بدو؛ شنا کن، جفتک بنداز.

 اگه بخوام باهات رو راست باشم باید بگم که زندگی یک جورایی سخته. یعنی به شکل گریز ناپذیری سخته و این ربطی به جایی که هستی و جوری که زندگی می کنی نداره. من بهش میگم اصل بقای سختی. یعنی سختی از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه ولی نابود نمیشه. برای همین هم توی یک زندگی خیلی خوب و عادی، جایی که هیچ کی به هیچ کی به خاطر عقایدش شلیک نمی کنه و همه چی ارومه؛ آدمهای زیادی مشت مشت قرص ضد افسردگی میخورن که بتونن خودشون رو هر روز صبح از توی رختخواب بکشن بیرون و نعششون رو ببرن سر کار. آدمهای پف کرده، آدمهای بد حال؛ آدمهای روی لبه. خیلی ها معتقدن که پیشرفت تکنولوژی، اینترنت، نخود فرنگی غیر ارگانیک و گلوتن ماها رو اینجوری کرده و قدیم ها مردم خوشبخت تر بودن. تو بشنو و باور نکن. حتی هزارها سال پیش شاهزاده ای هندی به نام سیزارتا – یا همون بودا- گفت که زندگی رنجه. رنج، یا به زبون بودا «دوکا». هایدگر بهش میگه » اضطراب وجودی». خلاصه ش اینه که وضعیت بودن در مجموع وضعیت اسفناکیه چون بودن ما توی این دنیا متزلزله؛ اگه بد بگذره که داره بد می گذره و اگر هم خوش که باید همه ش رو بگذاری و یک روز بری و این هم یک جور دیگه ای دردناکه. این ها رو نگفتم که نا امیدت کنم. چیزهای خوب و دلنشین هم توی دنیا کم نیست. می تونی ازشون توی راه کمک بگیری و هر وقت داشتی توی چاه غم فرو می رفتی مثل «رسن» بهشون چنگ بندازی و بیای بیرون. یکی از این طناب ها؛ موسیقیه. «آنجا که کلام باز می ماند، موسیقی آغاز می شود». اصل عبارت به آلمانی اینه

Wo die Sprache aufhört, beginnt die Musik

این جمله رو به واگنر منتسب کردن. من از واگنر بعید می دونم که چنین نظری داده باشه، اما واگنر آدم پر تناقض و دیوونه ای بود. شاید هم در دورانی که تحت تاثیر هاینه بوده این جمله رو گفته باشه. شایدم اصل جمله از هاینه باشه، یا حتی هگل. به هر حال، چه اهمیتی داره.  مهم اینه که موسیقی رو فراموش نکنی. اگه تونستی سازی بزن؛ اگه نتونستی بهش گوش کن. وقتهایی که شادی موسیقی گوش کن و وقتهایی که غمگین بودی بیشتر و اونجا که از هرحرکتی عاجز موندی؛ برقص. رقصیدن بهترین و مفید ترین کاریه که می تونی برای روحت بکنی. عموما موقع جشن و شادی می رقصن اما تو مثل زوربای یونانی برای رقصیدن منتظر بهانه نمون. هرجا ریتمی شنیدی که می شد باهاش برقصی، خودت رو تکون تکون بده، حتی اگه ریتم چکیدن قطره های آب از شیروونی باشه. رقص هم ارتعاش شدن با جریان هستیه. رقصیدن رو جدی بگیر ولی موقع رقص جدی نباش. بی مهار و بدون ترس از دیده شدن برقص، توی کوچه ی بن بست، توی آسانسور، توی جمعیت.  «برقص، برقص، وگرنه گم خواهی شد». از آدمهای جدی ای که نمی تونن برقصن فاصله بگیر. خواستی کسی رو بشناسی به رقص دعوتش کن. آدمهای سالم و خوشحال سبک و منعطفن و ادمهای خشن و جدی موقع رقصیدن مثل یک صندلی خشک قرچ قرچ می کنن. راستی اگه صدای خوبی داشتی موقع رقصیدن یک کم هم اواز بخون، اما اگه نداشتی هم مهم نیست، همیشه توی حموم و زیر دوش می تونی برای خودت بخونی.

 چیز دیگه ای که می تونی بخونی کتابه. خوندن بهت کمک می کنه زندگی های دیگه ای رو که هیچ وقت امکانش نیست رو تجربه کنی. فیلم هم همین کار رو توی یک ابعاد دیگه ای می کنه اما کتاب همیشه یک سر و گردن بالاتر از فیلمه چون قوه ی تخیلت رو به کار می گیره؛ و روند ذهنی تر و عمیق تریه. مطمئن نیستم تا وقتی تو بزرگ میشی چیزی به شکل کتابهایی که ما می خوندیم وجود داره یا نه و می تونی لذت ورق زدن صفحه های کاهی کتابی رو تجربه کنی یا نه. به هرحال؛ خوندن که از بین نمیره، تا می تونی بخون. وسط کتابهات حتما چند صفحه هم در مورد ستاره ها و کهکشان ها بگذار چون کمکت می کنه که ابعاد چیزها رو بهتر درک کنی و یادت نره که توی کل هستی کجا وایسادی. برای همین قدیم ها بیشتر فیلسوف ها ستاره شناس هم بودن. شاید نخوای یا نتونی منجم بشی، ولی همیشه می تونی وقتهایی که غمگینی به اسمون نگاه کنی و ببینی که غم هات در برابر عظمت کهکشان چقدر کوچیکه.

طناب های دیگه ای هم هست؛ چیزهایی مثل کاشتن یک درخت؛ آشپزی با ادویه های جدید، سفر کردن، حرکت. ما برای نشستن خلق نشدیم. صندلی یکی از خطرناک ترین اختراعات بشریه. به جای نشستن قدم بزن؛ بدو؛ شنا کن، جفتک بنداز. اگر مجبور شدی بشینی؛ برای خودت همنشین هایی پیدا کن و از مصاحبتشون لذت ببر. پیدا کردن دوست خوب خیلی هم اسون نیست اما اگه دوست خوبی باشی؛ دیر یا زود چند تا ادم خوب دورت جمع خواهند شد. در ضمن، دایره ی دوستات رو به آدمها محدود نکن. تو می تونی تقریبا با همه ی موجودات زنده ی دنیا دوست باشی؛ گلها، علف ها، ماهی ها، پرنده ها، و بله حتی گربه ها. حیوونها گاهی حتی از آدمها هم دوستهای بهتری هستن.

توی زندگی چاه غم زیاده ولی طناب هم هست؛ سر رسن رو ول نکن. اما مراقب باش که به طناب های پوسیده مثل الکل، دود، پول و حتی موفقیت، آویزون نشی چون از توی چاه بیرونت نمیاره و بدتر ولت می کنه ته چاه. بگرد و طنابهای خودت رو پیدا کن و اگه نتونستی پیداش کنی؛ ببافش. آدمهای انگشت شماری طناب بافی رو بلدن. دانشمند ها، کاشفها، مربی های فوتبال، کمدین ها، و هنرمندها همه طناب باف هستن و طنابهایی رو بافتن که آدمهای دیگه هم  می تونن سرش رو بگیرن و باهاش از توی چاه بیرون بیان. اگه ما امروز از سیاه سرفه نمی میریم برای اینه که طنابی رو گرفتیم که لویی پاستور سالها پیش بافته، سمفونی شماره پنج طنابیه که بتهوون با نتها به هم پیوند زده، صد سال تنهایی طنابیه که مارکز با کلمه و خیال به هم بافته. بیشتر طنابها رو یک روزی کسی که شاید ته چاه زندونی بوده بافته، مولانا در دفتر پنجم میگه آه کردم؛ چون رسن شد آه من؛ گشت آویزان رسن در چاه من؛ آن رسن بگرفتم و بیرون شدم؛ چاق و زفت و فربه و گلگون شدم.  کسی چه می دونه؛ شاید یک روز تو هم طناب خودت رو بافتی.


دسته‌بندی شده در: لولیتا

20 May 19:39

http://feedproxy.google.com/~r/alibozorgian/~3/ndkORLuIjgk/blog-post_18.html

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
به پهلو خوابیده است. کنارش می‌خوابم. دست راستم را از زیر دستش رد می‌کنم. دست چپم را از زیر گردنش. دست‌هایم به‌هم می‌رسد. به‌هم قلاب می‌کنم. حالا بغلش کرده‌ام. افتاده توی قالب؛ مهره و واشر. دماغم به گردنش چسبیده. بوش می‌کنم. دماغم را لای موهایش می‌برم و بوش می‌کنم. مردمک چشم‌هایم گشاد شده. این‌قدر گشاد شده که نور اجاق نفت‌سوز برای دیدن پرزهای پوستش کافی باشد. با انگشتانم دسته‌های موهایش را از هم سوا می‌کنم. پشتِ گوش؛ آن‌جا از فراموش‌شده‌ترین نقطه‌ها است. دست می‌کشم. شب است. از بیرون صدای تاریکی می‌آید. شب‌ها به هر چی نگاه کنی صدایش را می‌شنوی. سر می‌چرخانم. کتونی‌هایش؛ صدای بازشدن چسب‌های کتونی‌اش. کتری روی اجاق؛ صدای بخار که از لوله‌ی کتری به آرامی بیرون می‌آید. صدای سوختن توتون؛ صدای کام‌گرفتن لب از سیگار، صدای رد شدن دود از لای سبیل. و او؛ صدای منظم نفس‌هایش. گرم‌کن آبی‌آسمانی‌ام را روی چوب‌لباسی می‌بینم. مسیر دو خط سفیدش را از یقه تا آخر آستین تعقیب می‌کنم. فردا قرار است آن‌ها را زیر اورکتم بپوشم. رادیو می‌گفت فردا هوا به منفی ۱۵درجه می‌رسد. هوای سرد از کوه‌های آلپ دینار و ترانسیلوانی پایین خواهد آمد تا به ما برسد. فردا اعزام می‌شوم. فردا پل‌های پشت‌سرم خراب می‌شود. می‌دانم برگشتی در کار نیست. نگاهش می‌کنم. خودش را می‌کشد. سرش را روی بالش جابه‌جا می‌کند. فردا شب همین موقع زنده خواهم بود. دو روز بعدش هم زنده خواهم بود. اما روز چهارم محاصره می‌شویم. دستگیرمان می‌کنند. افسر ارشدی به پشتِ سرم خواهد آمد. دست‌هایم از پشت به‌هم بسته شده. روی زانو نشسته‌ام. کلتش را درمی‌آورد و تیری به پشتِ کله‌ام شلیک می‌کند. با صورت روی زمین می‌افتم. من را به همراه ۲۰۳نفر دیگر در گوری دسته‌جمعی چال می‌کنند. ۱۳سال بعد وقتی تنها از من گرم‌کن آبی‌آسمانی‌ام، پوسیده، برجای مانده، او را می‌بینم که همراه با انبوهی از زنان بالای سرمان ایستاده است. روسری سفیدرنگی به سر دارد. اشک می‌ریزد. من آن‌طرف‌تر روی تکه‌سنگی نشسته‌ام و نگاهش می‌کنم.

[خاطرات بالکان، میریسلاو حمیدزیچ]