Shared posts

28 Mar 09:20

We stand, We rise

by sisteric

‌یه افزونه‌ای نصب کردم که موقع کار نمیذاره بیام این‌جا بنویسم و الا خیلی زودتر از این‌ها باید می‌گفتم که وقتی یه کمی از یه چیزی خراب می‌شه چقد اشتیاق دارم که کل‌اش رو ویران کنم و از بین ببرم. تلاش برای بدتر کردن اوضاعی که بد شده. تلاش  برای غرق کردن سری که آب ازش گذشته. یه حسی که می‌گه الان که خسارتی وارد شده، نابودش کن* که دوباره بسازیش. و قاعدتن این حس فقط تا انتهای ویرانی باهاته و هیچ وقت سر قول‌های دوباره ساختن و آباد کردن نمی‌مونه. می‌ذاره می‌ره. تو می‌مونی و یه دنیا خرابه.

 

* گفته بودم سر ده سالگی به خاطر این که با توپ زدم چراغ مدرسه رو شکستم می‌خواستم کل مدرسه رو آتیش بزنم؟

The post We stand, We rise appeared first on Sisteric & Mr.67.

15 Mar 10:38

داستان‌های عامه‌پسند – یک

by حسین وی

یک روز دست می‌اندازی به جیب، پَرِ شال، زیر فرش اتاق، گاوصندوق یا حساب بانکی‌ات، همان‌جا که همیشه بوده – پر بوده – و همیشه خیالت را راحت می‌کرده که «هست»، «هنوز» هست و هنوز می‌شود دست انداخت و بیرون کشید و خرج کرد؛ و می‌بینی که نه! دیگر تمام شد! باید برای روزنامه تسلیتی که نه، آگهی استخدامی، چیزی بفرستیم. می‌بینی که هی یادت رفته همان دست که می‌گیری همان دست هم بدهی. که جیب و فرش و گاوصندوق و حساب عابربانک‌ات «جادویی» نبوده‌اند که برایت پول بسازند و سکه روی سکه‌ات بگذارند. در بهترین حالت، فقط امانت‌دار خوبی بوده‌اند برای همان‌قدری که به‌شان سپرده‌ای؛ همان را تمام و کمال به‌ت برگردانده‌اند تا به امروز. و امروز که دست می‌اندازی، دستت می‌خورد به سوراخ ته جیب، خاک کف گاوصندوق را به خود می‌گیرد و «موجودی حساب شما کافی نمی‌باشد» تحویلت می‌دهد.

حساب عشق و رابطه و رفاقت و از این دست هم همین است عزیز دل من! آن روز که بی‌حساب از کیسه‌ی «دوستم دارد و دوستش دارم» خرج می‌کردی و عشق و علاقه و محبت را پای اعتماد می‌ریختی، گمانم یادت نبود که این کیسه هم ته دارد.

شنیده بودی که عشق و محبت و چه و چه سرمایه است و الخ. درست. اما باقی‌اش را نشنیدی – کسی نگفت، گفت؟ – که هیچ کاسبی در بازار، از سرمایه نمی‌خورد. سرمایه اسم‌ش را روی خودش دارد: اگر خرج‌ش کنی از کف می‌رود. سرمایه را باید به کار انداخت و کار کرد و سود برد. گیرم که کم باشد.

حالا معشوقی، رفیقی پیدا کرده‌ای و روزگار خوش‌ات را گذرانده‌ای؛ بی‌حساب. غافل، که باید حال خوش‌ات را به کار می‌انداختی: انرژی می‌گرفتی. پیش می‌رفتی. آرزوهات را می‌جستی. بت‌هات را می‌شکستی. زیبایی‌هات را می‌یافتی. مهربانی می‌کردی. قشنگ‌تر می‌شدی. از حساب عشق و رفاقت برمی‌داشتی، خرجِ امید و شادمانی‌ات می‌کردی و سودش را دوباره سر سفره‌ی شریک‌ات – عشقت، رفیقت – می‌گذاشتی.

وقتی مست از شیفتگی و هیجان و هوس، جیک‌جیک مستون سر می‌دادی، یادت به سرمای زمستونِ روزمرگی و تکرار و ملال نبود.
بود؟
.

14 Mar 21:08

انما الحياة الدنیا لعب و لهو

by واقف

چه چیزی کار شرلوک، موریارتی، هاوس، والتر وایت و جوکر را از دیگران جدا می‌کند؟ هوش زیاد و توان‌مندی‌های خاصشان به کنار. توی بسیاری تیمارستان‌ها می‌شود کسانی باهوش‌تر و توان‌مندتر پیدا کرد. این‌ها یک فرق کلیدی با باقی دارند؛ این‌ها کاری با وظیفه ندارند، کاری با پول ندارند، چندان حتی هدف هم ندارند. دنبال تفریح‌اند. دنبال فان. دنبال این هستند که کاری که بر عهده می‌گیرند مفرح باشد. این‌طوری است که شرلوک بدون این‌که پولی بگیرد مشاوره می‌دهد. برای موریارتی و جوکر عایدی جنایاتشان مهم نیست. پیچیده بودن و مفرح بودنشان است که برایشان اهمیت دارد.

این فرق دارد با لذت بردن اغلب ما از کارمان. ما اکثراً دوست داریم از کارمان لذت هم ببریم. ولی هدفمان از کارمان یا درسمان لذت بردن نیست. هدفمان این است که درآمدی کسب کنیم، یا معدلمان بهتر شود. یا هر چیزی شبیه این. خوب‌ترهایمان ـ امثال تقی ـ رویکرد وظیفه‌گرا دارند و می‌گویند به عنوان مثال بودجه بیت المال ضرف درس خواندن من در دانشگاه شده پس من وظیفه دارم خوب درس بخوانم و درست کار کنم. آخر این رویکرد هم می‌رسد به «ما مامور به انجام وظیفه‌ایم، نه حصول نتیجه» آخرش چیزی دست آدم را نمی‌گیرد. آن‌هایی که بالاتر گفتم اصل هدفشان لذت است. کاری که انتخاب می‌کنند دنبال این نیستند که سود بیشتری داشته باشد، یا ROI بیشتری داشته باشد. کاری را انتخاب می‌کنند که مفرح‌تر باشد.

هاوس در پرونده‌های پزشکی‌اش مانند دیگر پزشکان دنبال پر کردن ساعت یا حتی نجات جان کسی نبود. اول از همه پرونده را بر اساس فان بودنش انتخاب می‌کرد. و البته جان مردم را هم نجات می‌داد. ولی اولویت شخصی‌اش چیز دیگری بود.

دلیل موفقیت والتر وایت هم همین بود. والتر وایت هم از جایی به بعد دیگر نه برای خانواده‌اش و نه برای خودش پولی لازم نداشت. از یک جایی به بعد هدفش از کاری که می‌کرد صرف لذت بردن بود. کاری که می‌کرد را دوست داشت. در قسمت آخر هم به اسکایلر همین را گفت، که این کارها را نه برای خانواده که برای خودش می‌کرده، برای این که دوست داشته.

چرا این‌ها را گفتم؟ لابد آخر سال است و دارم به کرده‌ها و نکرده‌های ۹۲ فکر می‌کنم. می‌بینم در آن‌هایی که فقط برای لذت بوده چقدر جلوترم، چقدر اچیومنت بیشتری دارم. و در آن‌هایی که برای امرار معاش بوده یا هر دلیل دیگری چقدر سمبل‌کاری‌اش بیشتر بوده و چقدر خودم را خسته‌تر کرده.

با چندتا رفیق یک پروژه‌ای بر داشته‌ایم، آقای کارفرما یکی دو جلسه قبل‌تر داشت می‌گقت: «شما چرا با من حرفی از پول نمی‌زنید؟» و بعدترش داشت از «پیشرفت خوب کار» و مسائلی از این دست حرف می‌زد. اکثرا لااقل پیش خودمان متفق‌القول بودیم که این مطرح نبودن پول و خود مفرح بودن کار است که باعث شده خروجی‌هایش برای ما اینقدر خوب باشد. این دنبال تفریح بودن، این لذت خالصی که هست. انگار که هفته‌ای دو بار دور هم جمع می‌شویم که خوش‌بگذرانیم و آن پروژه‌ صرفا بهانه‌ی خوش‌گذرانی است.

حالا که چی؟ می‌خواهم سال بعد نسبت پروژه‌ها و کارهای این‌چنینی زندگی‌ام را بیشتر کنم. جای دنبال آهو دویدن بروم به باغ تفرج و بس.

14 Mar 19:01

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

اگر گردوخاک بالای کمد، یکساله باشد؛ چه چیزها که ندیده در این‌اتاق.

14 Mar 08:22

مراقبت

by aida-ayene
از بچگی به عنوان یک دختر یادم داده اند و یاد گرفته ام که چه طور در تنهایی و دور از خانه از خودم مراقبت کنم. اگر مسیر اجازه می دهد از خیابان های اصلی استفاده کنم تا کوچه و خیابان های فرعی، سعی کنم در زیر نور چراغ راه بروم. اگر کوچه و خیابان خلوت است زیاد نزدیک به در خانه ها راه نروم همین طور نزدیک به محل گذر ماشین ها ( مادربزرگم معنقد بود از هر دری دستی می تواند بیاید و جلوی دهانت را بگیرد و بکشدت تو) نزدیک ساختمان های در حال ساخت و خرابه ها نروم. در جهت خلاف حرکت ماشین ها راه بروم تا ماشینی از پشت غافلگیرم نکند و حواسم باشد توی خیابان چه خبر است. اگر رهگذر قابل اطمینان دیگری در خیابان می بینیم برای امنیت بیشتر سعی کنم با فاصله کمی از او راه بروم. به هیچ کسی اعتماد نکنم. نه ماشینی که می ایستد تا آدرس بپرسد نه جوانی که ساعت را می خواهد بداند چند است و..

چیز هایی هم بود که کسی بهم نگفت ولی کم کم از تجربه رفت و آمدها و سفرهای بسیار و بعدها تجربه دو سال زندگی تنهایی در تهران یاد گرفتم. اینکه اگر پسری دنبالم افتاد چه کنم. چه طور خودم را به نشنیدن متلک ها بزنم. اینکه سوار چه جور تاکسی بشوم، اینکه قبل از دست تکان دادن به راننده و مدل ماشین دقت کنم. سعی کنم سوار تاکسی که مسافر دیگه ای ندارد نشوم. اینکه قدم هایم را کجاها تندتر کنم و کجاها کندتر. کجاها موبایلم را در بیاورم و وانمود کنم که دارم با کسی حرف میزنم و کجاها موبایلم را ته ته جیبم قایم کنم. کجاها و چه وقت ها از دوستان پسرم بخواهم همراهم بیایند و یا برسانندم خانه و کجاها را خودم می توانم/باید بروم. چه وقت توی قطار از مامور کنترل بلیت بخواهم جایم را عوض کند و چه وقت هایی می شود توی کوپه هایی غیز ار "ویژه خواهران" سر کرد. کجاها با همسفرانم می شود حرف زد و کیفم را توی کوپه گذاشت و رفت دستشویی و چه وقت نباید کیفم را حتی برای لحظه ای از خود جدا کرد.

فکر می کنم خوب یادم دادند و خوب یاد گرفتم که مراقب خودم باشم که در تمام بی شمار شب هایی که در قطارهای زوار ددر رفته سر کردم، در صبح های مه آلودی که در شوش و راه آهن و امام حسین گذشت، در خلوتی و تاریکی کوچه های دروس، در بازار های شلوغ هند و ترکیه و تایلند هیچ بار اتفاق تلخی برایم نیفتاد و چند باری بقیه را هم از خطرهای احتمالی نجات دادم.

***

و حالا زمین چرخیده است و چرخیده است و افتاده ام نقطه ای از دنیا که هیچ فصلی از آن دایره المعارف احتیاطی که برگ برگش را با خون دل جمع کرده بودم به دردم نمی خورد. هیچ کدام از آن فرمول ها، از آن اما و اگر ها اینجا صادق نیست و من می توانم هر ساعتی از شبانه روز از هر طرف خیابان، با هر سرعتی، با هر لباسی راه بروم و نگران صدای قدم های پشت سرم یا سایه روی زمین نباشم، نگران اینکه چه کسی ممکن است پشت دیوار تصفه نیمه کمین کرده باشد، نگران اینکه کسی که ساعت می پرسد واقعا ساعت را می خواد بداند  یا قصد دیگری دارد. تمام آنچه برای مراقبت از خودم یادم داده بودند  و یادگرفته بودم اینجا بی استفاده و بی ارزش است.

اینجا برای مراقبت از خودم در تنهایی و دور از خانه چیزهایی لازم دازم که هیچ کس هیچ وقت یادم نداده. اینکه چه طور وقتی دلتنگ می شوم از خود مراقبت کنم، وفتی دلم می گیرد، وقتی فکرهای نه چندان خوب و نگرانی هجوم می آورد چه طور از خودم مراقبت کنم. اینکه وقتی دوری ها و فاصله ها اذیتم می کند چه موسیقی باید گوش کنم و چه چیز نباید گوش کننم، با که باید حرف بزنم و سراغ چه کسانی نباید بروم. مرور چه خاطراتی قوی ترم می کند و چه خاطراتی آشفته ترم می سازد. کجا بروم و از کجاها دوری کنم. چه بخوانم و چه نخوانم. اینکه کجا و کی چیزهای با ارزش زندگی ام را بیاورم بیرون و به خودم یاد آوریشان کنم و انرژی بگیرم و کجا و کی بگذارم ته صندوق های ذهن بمانند.تا کجا خیال بافی کنم و کجا به زمین زیر پایم برگردم.

حالا باید باز هزار بار زمین بخورم و هزار بار بلند شوم تا یاد بگیرم جور دیگری از خودم مراقبت کنم. جوری که خیلی سخت تر از مراقبت از خودم در کوچه های تاریک و خلوت است. باید یاد بگیرم چه طور مراقب خودم باشم و امیدم و آرزو ها و رویاهایم.

14 Mar 08:18

کین درد مشترک هرگز جدا جدا «میک سنس» نمی‌کند

by تراموا

یه نقطه‌هایی هست توی زندگی که آدم قبل از این‌که به‌شون برسه حتی امکان وجودشون رو هم نمی‌تونه تصور کنه. و صحبت کردن در موردشون با آدم‌هایی که تجربه‌ش نکرده‌ن هم کاملا بی‌فایده‌س.

12 Mar 19:08

شعری از یک شاعر گمنام

by ordoukhani

اینم یه شعر از شاعر گمنام ، از حال و هوای این روزهای ماااا

نفس باد صبا آفت جان خواهد شد
عید می آید و اجناس گران خواهد شد

قیمت میوه و شیرینی و آجیل و لباس
باز سرویس گر فک و دهان خواهد شد

همسرم چند ورق لیست به من خواهد داد
و سرا پای وجودم نگران خواهد شد

می زنم ساز مخالف دو سه روزی اما
عاقبت هرچه که او گفت همان خواهد شد

می رسد مرحله ی سخت و نفس گیر خرید
نوبت گند ترین کار جهان خواهد شد

کل عیدی و حقوقم به شبی خواهد رفت
بر سر جیب بغل ،فاتحه خوان باید شد

یک الف آدم و یک عائله آنهم پر خرج
وقت فرسودن اعصاب و روان خواهد شد

پول را با علف خرس یکی می دانند
فکر کردید که منطق سرشان خواهد شد

هانیه نعره بر آرد که ندارم مانتو
کامران از پی او تیز دوان خواهد شد

که پدر کفش و کت و پیرهنی می خواهم
بعد از او نسترنم مرثیه خوان خواهد شد

سام هم لنگه ی جوراب به پا می گوید
شستم از پنجه اش امسال عیان خواهد شد

قیمت پسته به قلب من ِآسیب پذیر
باز هم وای که آسیب رسان خواهد شد

زیر بازارچه با قیمت ماهی یا گوشت
آسمان دور سرم پُر دَ وَران خواهد شد

مغز گردو شده مانند طلا مثقا لی
مغزم از قیمت آن سوت کشان خواهد شد

کمرم گشت که در خانه تکانی سرویس
حالیا نوبت این فک و دهان خواهد شد

12 Mar 16:21

سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس

by واقف

داشتم به همان جمله‌ی جزئیات مهم‌اند فکر می‌کردم. نه به آن جمله البته، که به تو. داشتم به یاد می‌آوردمت و در یاد بودی. بعد دیدم نه در کلیات که در همه‌ی جزئیات خوب بودی. که هر کاری می‌کردی خوب بود. این طور نبود که بگویند کلا آدم خوبی بود؛ که بودی. در هر جزئی هم خوب بودی. این طوری است که مدام خاطرات خوشت در ذهن و روی زبان‌هاست. بعد دیدم که در واقع این نه کلیات که جزئیات است که مهم است، جزئیات است که به خاطر می‌مانند.

12 Mar 07:27

...

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
Ayda shared this story from تأملاتی زیرِ دوشِ حمّام.

همه‌ی اصول ما درست بودند، ولی نتایج ما غلط از آب درآمدند. این قرنْ بیمار است. ما بیماری و علت‌هایش را با دقتِ میکروسکوپی تشخیص دادیم. ولی هر جا که چاقوی شفابخش را فرو بردیم، زخم تازه‌ای سر باز کرد. نیت ما جدی و پاک بود. مردم می‌بایست دوست‌مان داشته باشند، ولی آن‌ها از ما متنفرند. چرا این‌قدر نفرت‌انگیز و منفوریم؟
ما برای شما پیام‌آور حقیقت بودیم، ولی حقیقت در دهان ما طنین دروغ داشت. برای‌تان آزادی به ارمغان آوردیم، ولی این آزادی در دست‌های‌مان به شلاق بدل شد. به شما وعده‌ی حیات و زندگی دادیم، ولی صدای‌مان به هر جا که رسید، درخت‌ها خشکیدند و خِش‌خِش برگ‌های خشک بلند شد. از آینده به شما نوید دادیم، ولی زبان‌مان الکن بود و عربده کشیدیم.

[ظلمت در نیمروز، آرتور کوستلر، ترجمه‌ی مژده دقیقی، نشر ماهی، چاپ اول، ۱۳۹۲]

+ این‌جا روباشف یکی از بنیان‌گذاران نظام، کمیسر سابق خلق، که حالا خودش زندانی شده، با خودش حرف می‌زند. توی انفرادی راه می‌رود و حرف می‌زند. منتظر بازجویی‌ها و شکنجه‌ها ست. جای دیگری از رمان، زندانیِ سلول کناری‌اش به دیوار می‌زند و به‌ش حالی می‌کند یکی دیگر از زندانی‌ها را برده‌اند به "حمام بخار". یک‌جوری شکنجه برای اعتراف گرفتن. کوستلر نوشته: «[روباشف] یاد گرفته بود که هر دردِ جسمانیِ شناخته‌شده‌ای قابل تحمل است. اگر کسی پیشاپیش بداند که دقیقاً چه بلایی قرار است سرش بیاید، می‌تواند آن را مانند یک عمل جراحی -مثلاً کشیدن دندان- تحمل کند. خبرهای واقعاً بد فقط خبرهای ناشناخته‌اند که به فرد هیچ فرصتی برای پیش‌بینیِ عکس‌العمل‌ها و هیچ مقیاسی برای محاسبه‌ی ظرفیت مقاومتش نمی‌دهند.»
12 Mar 07:24

مواجهه

by کاوه لاجوردی (noreply@blogger.com)
Ayda shared this story from نسخه‌ی قابلِ انتشار.


به نظرم کسی که، به لحاظِ وقت یا انرژی، سرمایه‌گذاریِ عظیمی می‌کند تا به "حقیقت" دست یابد، باید آماده‌ی این هم باشد که در آخرِ کار معلوم شود حقیقتْ چیزِ چندان جالبی نیست.

12 Mar 07:24

"گاهی آدم ناگهان اشتباه می کند.بعد هی اشتباه می کند ، اشتباه می کند ، اشتباه می ...

by Javaneh Mohseni (noreply@blogger.com)
Ayda shared this story from تقعر.

"گاهی آدم ناگهان اشتباه می کند.بعد هی اشتباه می کند ، اشتباه می کند ، اشتباه می کند . می دانی بدترین قسمت این ماجرا کجاست ؛ آنجا که از همان ابتدا مطمئنی داری اشتباه می کنی . می بینی اینطوری است که منطق گاهی به اندازه یک فیلتر سیگار له شده هم اهمیت ندارد."

خانم کنار کارما- از خلال آرشیوشخم‌زنی‌ها

(+)
11 Mar 11:24

Puddle Half Full

Puddle Half Full

Submitted by: Unknown

Tagged: optimism , geese , puddles
11 Mar 09:17

كوچه شهر دلم

by زاناکس

11 Mar 09:03

مهین خانم

by تراموا

مهین خانم زن تقریبا جوانی بود که در خانه خیاطی می‌کرد. در واقع لباس مجلسی زنانه می‌دوخت فقط. مادر گاهی که مراسمی در پیش بود، می‌رفت به سراغ‌ش. سلام و علیکی داشتند در عالم هم‌سایگی. آن موقع‌ها چهل خانه از هر طرف که می‌رفتی، هم‌سایه محسوب می‌شد. به گمان‌م یکی-دو کوچه بالاتر از ما می‌نشستند. من هنوز مدرسه که هیچ، آمادگی هم نمی‌رفتم. شاید پنج سال‌م بود مثلا. یک بار که چند روزی به مسافرت رفته بودیم، گویا خبرهایی شده بود. به خانه که رسیدیم، چند زن مقابل در خانه‌ی یکی از هم‌سایه‌ها ایستاده بودند و پچ‌پچ می‌کردند. ساک‌ها را که داخل گذاشتیم، مادر رفت پیش‌شان و به من گفت که نیایم. من از مقابل در خانه‌ی خودمان نگاه می‌کردم. چند دقیقه‌ای به صحبت گذشت تا مادر بالاخره بازگشت. پرسیدم «چی شده بود؟» و پاسخ داد «هیچی. هم‌سایه‌ها داشتن صحبت می‌کردن».

همه‌ی این‌ها را فراموش کرده بودم تا چند هفته‌ی پیش. یک شب روی تخت می‌لولیدم و خوابم نمی‌برد. نمی‌دانم چه‌طور شد که ذهن‌م ناخودآگاه رفت به آن سال‌ها، یعنی بیست و دو-سه سال پیش. یادم افتاد که آن روزها محله‌ی ما به شبکه‌ی آب تهران متصل نبود. آب را از یک تانکری به اسم «سنگر آب» می‌خریدیم که مخازن معمولا چهار هزار لیتری خانه‌ها را از آب چاه پر می‌کرد. یکی-دو هفته‌ای کفاف دو خانواده‌ی کم‌جمعیت را می‌داد. مخازن را معمولا در بالای بام خانه‌ها کار می‌گذاشتند تا آب با فشارکی از آن‌جا در خانه پخش شود. بعضی‌ها که شاید مرفه‌تر بودند، پمپ آبی هم داشتند و لزومی نداشت مخزن را در خرپشته بگذارند. این‌طوری زمستان‌ها با مشکل یخ‌زدن آب در لوله‌ها مواجه نمی‌شدند. یادم افتاد آن روز در کوچه از دو هم‌سایه‌ی عابر شنیدم که کودکی در تانکر آن خانه غرق شده است. هفته‌ی پیش که با مادر تلفنی صحبت می‌کردم، تعجب کرد که همه‌ی این‌ها یادم مانده است. گفت آن کودک، پسر سه ساله‌ی مهین خانم بوده که مشغول بازی در حیاط همسایه، افتاده است داخل مخزنی که درش باز مانده و بعد هم در به روی‌ش بسته شده. چند روز طول کشیده تا جنازه را در مخزن پیدا کرده‌اند. می‌گفت مهین خانم از آن روز شکسته شد.

10 Mar 13:58

از روزها

by خانم كنار كارما


بهمن گفت چرا این‌قدر سرتاپا سیاه؟ این‌طوری استقبال می‌آیند بزغاله؟ تو که کنارآمدنی بودی. گفتم کنارآمدنی‌ام همین‌الان‌هم ولی تنهایی یک‌کارهای عجیبی را کنارهم چیده‌ام که تنم را می‌لرزاند. رفته‌ام ترمه خریده‌ام برای جسد مادربزرگ. برای مرده‌شورها هم جوجه‌کباب. خودشان می‌خواستند باور می‌کنی؟ جوجه‌ها خون داشتند. من چطور استیک خونی می‌خوردم قبلا بهمن؟! گفت چرا آمدی فرودگاه این‌همه راه. گفتم فقط این نیست که. از آرامگاه یک‌راست رفتم منوچهری که دوتا چمدان بخرم برای میم که ده‌روز دیگر می‌رود. مانده‌ام روی پل معلق میان دره. باز تنهایی٬ باز. بهمن من چطوری استیک خونی می‌خوردم؟ گفتم شال مشکی مجلسی ندارم. نگه‌دارم یک‌جایی تندی بخرم؟ خسته نیستی؟ گفت نه راحت باش. جلوی یک‌ شال ‌و ‌روسری‌فروشی می‌ایستم. نمی‌توانم انتخاب کنم. چندتا را می‌برم توی ماشین. بهمن بگو کدام‌یکی‌شان بهتر است. دانه‌دانه سر می‌کنم. یکی را نشان می‌دهد. جلوی در می‌گوید بیا تو نیم‌ساعت دراز بکش٬ به‌خودت رحم کن. می‌گویم که قول داده‌ام برای مرده‌شورها غذا ببرم. می‌گوید ای ابوذر غفاری ِ بی‌نوا.
ترمه را پیچیدند دور مادربزرگ. گذاشتندش زیر یک‌متر خاک. تمام شد. برگشتیم خانه. مادر گفت خوب کردی که به دوستان‌ات نگفتی. مردم هزارکار دارند دم عید٬ معذب می‌شوند. مهمان‌ها رفتند. فاتحه‌ها و صلوات‌ها تمام شد. فردا لابد از حلوایی می‌گویند که خوب شده یا از فلان دختر یا عروس که بیشتر زاری کرده. توی ختم پشت سرم یکی داشت به آن‌یکی آرام می‌گفت چه طلاهایی داشت خدابیامرز. حالا خانه خالی است. می‌روم سراغ کمدلباس‌ها که بوی دارچین می‌دهد بعد هم دراز می‌کشم روی تخت. زویی تکست می‌دهد که برای چهلم می‌آید. خنده می‌نشیند روی لبم. صدای چک‌چک شیر آب می‌آید. «دلم فرودگاست»؛ یکی می‌رود٬ یکی می‌آید.

به بهمن می‌گویم تا چهلم شیرهای آب را که چکه می‌کنند باید درست کنیم و درهای به‌جیرجیر افتاده را روغن بزنیم. می‌گویم که هیچ‌چیز بیشتر از چک‌چک آب در خانه‌ی خالی٬ حال شبه‌مرده ندارد؛ نه حلوا٬ نه سکوت و نه لباس‌های سرتاپا سیاه.
10 Mar 13:56

عدم

by تراموا

چندین سال مبارزه، اعتصاب و تحصن آدم‌ها بالاخره نتیجه داد و خدا قبول کرد که تاسیساتی روی زمین بسازد تا هر کس تمایلی به ادامه‌ی حیات ندارد، در آن‌جا کاملا از بین برود. آدم‌ها استدلال‌شان این بود که برای «بودن»‌ مختار نبوده‌اند و بی‌معنی است که در چنین شرایطی، بعدها مورد عذاب هم واقع شوند. تفاهم‌نامه‌ای که هفته‌ی پیش از آن با حضور نمایندگانی از دو طرف به تصویب رسیده بود، علاوه بر ساخت فوری این «عدم‌گاه»‌ها، از تمام کسانی که تا پیش از آن اقدام به خودکشی کرده بودند نیز رفع گناه نموده و این نوید را می‌داد که اجازه‌ی انتخاب «نیستی»‌ به آنان نیز داده شود. در مقابل این تاسیسات، گاهی تا ده‌ها کیلومتر صف تشکیل شده بود و جمعیت هیجان‌زده و شاد، چشم به راه رسیدن لحظه‌ی موعود بودند. عده‌ی زیادی هم برای تماشای خدا که قرار بود آن روز جهت راه‌اندازی این تاسیسات به زمین بیاید، گرد هم آمده بودند. عینک‌های مخصوص بین جمعیت توزیع شده بود چرا که می‌گفتند تماشای خدا با چشم غیرمسلح سبب نابینایی خواهد شد. عصر آن روز تاریخی، خدا آمد، عده‌ای از آدم‌ها دیدندش و تعداد زیادی هم نیست شدند.

09 Mar 13:43

Un selfie de hace un siglo

by Javier Sanz

A raíz del cansino autorretrato (selfie en inglés) de los Oscar de este año, he decidido buscar un selfie de hace un siglo (más o menos) y esto es lo que he encontrado (1920)…

Selfie

selfie2

Visto en Retronaut

Un selfie de hace un siglo escrito por Javier Sanz en: Historias de la Historia
También puedes seguirnos en Twitter, Facebook y Google+

09 Mar 13:24

اقتصاد مخاومتی -۱

by ادمین

445645 اقتصاد مخاومتی  1

محتوای مشابه

  1. تصاویر تاسف بار از نحوه توزیع سبد کالا
  2. عکس های منتخب امروز – ۸ اسفند
  3. فداکاری یک زن برای همسرش و…
  4. گزارش تصویری اراک، آئین کوسه ناقالدی
  5. منتخب زیباترین ها : عکس دختران ایرانی – ۱۳ اسفند – ۳۰ عکس
  6. منتخب پست های ایران جوک در اینستاگرام – ۱۲ بهمن – قسمت دوم
  7. شیراز – دیروز
  8. ایمنی یعنی این !! ۲۶ عکس
  9. خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران
  10. صحنه ای که از دست سانسورچی (شبکه ۳) مراسم قرعه کشی در رفت!
  11. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۳ دی
  12. زن آمریکایی قبل از زائیدن و بعد از زائیدن !
  13. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۷ بهمن
  14. تصاویر لحظه به لحظه از حمله خرس سیاه به شکارچیان
خوشم آمدup اقتصاد مخاومتی  1(۱۰۰)خوشم نیامدdown اقتصاد مخاومتی  1(۳)

نوشته اقتصاد مخاومتی -۱ اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-111.biz 20 پدیدار شد.

09 Mar 08:55

دعوای پشه و حبشه ....!!

by www.gilehmard.com
از قدیم گفته اند : هر چه سنگه به پای لنگه . حالا حکایت ماست . 
اقا ! این دنیای ما دنیای هشلهفی شده . انگاری سگ صاحبش را نمی شناسد . همینکه در یک گوشه دنیا چهار تا تیر و ترقه در میرود و چهار تا پشه بجان هم می افتند ؛ تقاص اش را ما در امریکا پس میدهیم !
میفرمایید چطور ؟ 
حالا خدمت تان عرض میکنیم . 
امروز صبح رفته بودیم بنزین بزنیم . دیدیم قیمت بنزین از دیروز تا امروز 35 سنت گران تر شده است . نگاهی به قیمت ها انداختیم و بخودمان گفتیم : آش کشک خالته ؛ بخوری پاته ؛ نخوری پاته !
در همی موقع یک آقای محترمی که بقدرتی خدا هیچ جای بدنش نبود که خالکوبی نشده باشد با یکی از آن اتومبیل های بنزین خوار عهد دقیانوس از راه میرسد . نگاهی به قیمت بنزین می اندازد و مختصری خواهر و مادر آقای پوتین را ناز و نوازش میکند و سه چهار تا لیچار هم حواله آقای اوباما میفرماید و بمن میگوید : 
- شما به اوباما رای داده بودی ؟ 
میگویم : آره ! چطور مگر ؟ 
اشاره ای به قیمت بنزین میکند و میگوید : پس تقاص اش را پس بده ! 
یادم میآید وقتی آقای کلینتون رییس جمهور امریکا بود  نه تنها از در و دیوار برای مان پول میریخت ؛ بابت یک گالن بنزین 99 سنت می پرداختیم   ؛ بعدش که آقای بوش - ولی فقیه کره زمین - از راه رسید و آن آتشبازی ها را راه انداخت  قیمت بنزین به گالنی چهار دلار رسید . حالا هم حدود چهار دلار است . 
این روز ها هم بمصداق جن و پری کم بود یکی هم از دیوار پرید ؛ آقای پوتین - تزار روس _ به اکراین لشکر کشی فرموده است و ما فقیر بیچاره ها که نه سر پیازیم نه ته پیاز باید تاوان پس بدهیم . 
آخر جنگ پشه و حبشه چه ربطی بما دارد ؟ ما چرا باید تقاص پس بدهیم ؟ ما کاره ای هستیم ؟ نقشی در این تیر و ترقه اندازی ها داریم ؟ 
اصلا آقا ! ما اهالی محترم ینگه دنیا میدانیم کریمه کدام خراب شده ای است و دعوا سر چیست ؟ از جغرافیا چیزی میدانیم ؟ از سیاست سر در میآوریم ؟  چرا نمیگذارید زندگی مان را بکنیم و آبجوی تگری مان را بدون ترس و لرز نوش جان بفرماییم ؟ ها ؟ اصلا گور پدر آقای پوتین ! 
ببخشید ها ! داشتیم جوش میآوردیم . باز خدا پدر مرحوم انوری ابیوردی را بیامرزد که مختصری تسلای مان میدهد و میفرماید : 
کسی ز چون و چرا دم نمی تواند زد 
که نقشبند حوادث ورای چون و چراست 
- و گرنه این آبجوی تگری مان بکام مان زهر میشد والله !!
09 Mar 08:52

قارچی با پیژامه خالخالی مثلا!

by nikolaa

همین امروز بود که "ف" داشت از مرض پرخوری وقت خستگی حرف می زد و من خیلی قاطعانه وجود این مرض را در خودم انکار می کردم، اما راستش انگار دارم به دردی مشابه درد "ف" مبتلا می شوم. امروز به محض رسیدن به خانه در حالیکه هنوز کوله ام را هم زمین نگذاشته بودم یک لیوان آب پرتقال و دو تا کیک و بعد هم یک شام پر کالری خوردم. بعدش هم با دست قطر شکمم را اندازه گرفتم و به عمق فاجعه بیشتر پی بردم!! داشتم فکر می کردم با توجه به کم بودن نور و هوا توی دفتر کارمان و محیط مناسب برای رشد باکتری و قارچ و میکروب(!)، اصلا بعید نیست که تا چند وقت بعد به یک قارچ قلمبه آبی تبدیل بشوم...

08 Mar 14:32

47.5

by misspar3oos

Miss.Par3oos-Women's-Day

08 Mar 09:21

کول کافیس ....!!

by www.gilehmard.com
میدانید کول کافیس یعنی چه ؟ 
کول کافیس پرنده خوشرنگ کوچکی است که در باغات و جنگل های گیلان زندگی میکند . شبیه گنجشک است اما پرهای رنگین قشنگی دارد . 
یادم میآید کودک که بودم  جند تا از بچه های رذل محله مان این پرنده خوشگل خوش آواز را با تورهای نخی به دام می انداختند . بعدش روی حیوان بیچاره نفت میریختند و زنده زنده آتش اش میزدند . 
وقتی به اعتراض بر میآمدیم  در جواب مان میگفتند این پرنده لعنتی همان پرنده ای است که وقتی حضرت محمد از ترس دشمنانش به غاری پناه برده بود پناهگاهش را به دشمنانش نشان داده  است !!
سالها گذشت و من همیشه از خودم می پرسیدم چنین باور مزخرفی از کجا مایه گرفته و  چگونه در ذهن و ضمیر برخی آدمیان جا گرفته است ؟ تا اینکه با خواندن کتاب  مجمع النورین نوشته حجت الاسلام و المسلمین  شیخ اسماعیل سبزواری فهمیدم که این تفکر خرافی ضد بشری از تراوشات مغزی همین شیخ اسماعیل سبزواری گور بگور شده است .
هنوز هم بعد از شصت سال وقتی بیاد لاشه جزغاله شده مرغکان بینوا می افتم تنم به لرزه در میآید . 

08 Mar 09:18

تیغ و ابریشم

by مدیر سایت

تیغ و ابریشم

محمدرضا امانی

آن سال‌ها پدر هنوز معتقد بود کار دولتی آدم را پیر می‌کند و آدم جوانی‌اش را سر هیچ‌وپوچ می‌‌گذارد. داشت زورش را می‌زد که با ده‌سال سابقه‌ی کار در اداره‌ی پست، خودش را بازخرید کند و با پولی که دستش را می‌گیرد بزند توی کار پرورش کرم ابریشم. هرچه هم از دفتر مشق ما بچه‌ها برگه کنده بود و نامه نوشته بود، به نتیجه‌ی مطلوب نرسیده بود. همان روزها سمسار آورده بود تا با فروش بعضی از لوازم خانه، سرمایه‌ی مورد نظر را فراهم کند. به مادر هم اطمینان داده بود هرچه آن روز به سمسار می‌دهند، سه‌ماه دیگر که کرم‌ها دور خودشان ابریشم تنیدند، همه‌شان را نو و به‌روز خواهد کرد.

آن روز که مادر پا پیش نگذاشت تا آن چرخ‌گوشت را از دست شاگرد سمسار بگیرد، نمی‌دانست آن جلو نرفتنش به‌زودی بزرگ‌ترین بحران میان‌سالی‌اش ‌خواهد شد. مادر آن روز خوب می‌دانست که این تجارتِ پدر هم به احتمال قوی، ره به ترکستان می‌برد و آن‌وقت است که همه‌ی کاسه‌کوزه‌ها سرش شکسته می‌شود و فردا پس‌فردا که حالش از لولیدن کرم‌ها به‌هم بخورد، می‌آید و همه‌ی تقصیرها را گردن مادر می‌اندازد که «اگر گذاشته بودی آن چرخ‌گوشت را هم بفروشم، می‌توانستم یک هیتر سالم‌تر بگیرم که کرم‌ها را سرما نزند.» چرخ‌گوشت را مادربزرگم از سفر مکه برای دخترش آورده بود و مادر می‌توانست گوشت گاو را که سفت و البته ارزان‌تر بود، بی‌آن‌که کسی ملتفت شود، به خورد مهمان‌ها بدهد. علاوه بر آن برایش یک‌جور حکم یادگاری داشت.

آن روزها تلویزیون رفته بود. یکی از فرش‌ها رفته بود. دیگ مسی رفته بود. طلاها رفته بودند اما هیچ‌کدام به‌اندازه‌ی چرخ‌گوشت مادر را غصه‌دار نکرده بود. آن‌قدر که پدر چندروز بعد یک چرخ‌گوشت تر و تمیز آورد خانه، حالا نوی نو هم نبود. اما مادرم به بهانه‌ی این‌که این گلویش زیادی کوتاه است و ناغافل بچه‌ها دست‌شان را می‌برند توی آن، داد به یک نمکی و برایمان چند‌تایی جوجه‌ی‌ ‌رنگی گرفت.

چند روزی به عید مانده بود و پدر توانست به مدد مهارتش در نگارش نامه‌های اداری، وامی جور کند و یک تلویزیون رنگی بیست‌ویک‌اینچ بخرد تا بنشیند به تماشای فیلم‌های عید. روزهای آخر عید بود که توی قاب همان تلویزیون، مادر چرخ‌گوشتش را دید. یعنی اول شاگرد سمسار را با این‌که هدبند سیاهی به چشمش زده بودند و ازش گزارش می‌گرفتند، شناخته بود و بعد که لوازم دزدی را نشان داده بودند، چرخ‌گوشت را شناخته بود و تند خودکاری برداشته بود و اسم کلانتری را نوشته بود که زیرنویس می‌شد و از مال‌باخته‌ها تقاضا می‌کرد برای شکایت به آن‌جا مراجعه کنند. ما مال‌باخته نبودیم و آن چرخ‌گوشت را فروخته بودیم و کسی از ما ندزدیده بود اما مادر فردایش رفت و با چرخ گوشت برگشت.

حالا چند سالی‌ست که یک پارچه‌ی گل‌دار انداخته روی چرخ‌گوشت و منتظر است تا نوبت حج رفتنش برسد و برود برای چرخ‌گوشت نازنینش از همان مکه یک تیغه‌ی نو بخرد.

07 Mar 21:00

مجسمه

by مدیر سایت

مجسمه

مونا تاروردی

زن جوان گفت: «با کفش تشریف بیارین تو.» و با دست جایی از خانه را نشان داد که احتمالا پذیرایی بود. نامرتبی خانه با آگهیِ «فروش کلیه لوازم منزل» هم‌خوانی داشت. انگار همین چنددقیقه پیش اسباب و اثاثیه را وسط خانه خالی کرده بودند با این تفاوت که فیلم کمی رفته بود جلو، اشیا از جعبه‌ها بیرون آمده بودند و دورتادور هال و پذیرایی روی موزاییک‌های سفید و براقِ بدون فرش، مرتب کنار هم چیده شده بودند. خانه نیمه‌خالی بود. معلوم بود اولین کسانی نیستیم که رسیده‌ایم. پشت‌سر زن راه افتادیم تا به پذیرایی رسیدیم. مبلمان استیل شش‌نفره، گوشه‌ی پذیرایی بود و مردی با موهای جوگندمی روی یکی از مبل‌های تکی نشسته بود. مبل‌هایی که زن پشت تلفن گفته بود خیلی نو ‌هستند. معلوم است مبل‌ها را تازه خریده‌اند‌ و اگر بنا نبود تا چندهفته‌ی دیگر بروند ایتالیا، تا ده‌ها سال بعد هم برایشان کار می‌کرد. گفته بود اگر بیایید ببینید خودتان می‌فهمید. در نگاه اول چیزی نمی‌شد دید. مبل‌ها را با روکش‌های نخی سفیدی پوشانده بود. به‌جز آن‌یکی که مرد آشکارا رویه‌اش را کنار زده و رویش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. زن داشت جزئیات مبل را توضیح می‌داد و ما به رویه‌های سفید نگاه می‌کردیم و مرد از جایش تکان نمی‌خورد. زن به مرد گفت: «برای مبل‌ها آمده‌اند.» مرد کوچک‌ترین‌ تکانی نخورد. حتی روزنامه را ورق نزد. زن رو به ما کرد و گفت ببخشید و رفت سراغ یک مبل‌ تکی دیگر. رویه‌اش را برداشت و تعارف‌مان کرد که بنشینیم تا راحتی‌اش را امتحان کنیم. زیرچشمی مرد را نگاه کردیم و با احتیاط روی مبل‌ها نشستیم.زن گفت اگر مبل‌ها را بخریم، پرده‌های هم‌رنگ‌شان‌ را هم می‌دهد. دوباره تاکید کرد عجله دارد چون چند هفته‌ی دیگر برای همیشه به ایتالیا می‌روند. از فاصله‌ی نزدیک، از گوشه‌ی چشم، مرد را می‌دیدیم که هنوز سرش توی روزنامه ‌بود. آن‌جا از روی مبل‌ها، کنار مرد موجوگندمی، می‌شد کل خانه را و جای خالی باقیِ وسایلی را دید که احتمالا همان چندروز پیش برای همیشه از خانه رفته بودند. خرده‌ریزهای پخش‌وپلای کف خانه و جاهای خالی، ترکیب وسوسه‌انگیزی بود. می‌شد فیلم را کمی برگرداند عقب. تلویزیون و بوفه را از در برگرداند توی خانه، یخچال و اجاق گاز را برگرداند توی آشپزخانه، خرده‌ریزها را برگرداند توی کابینت‌ها و فرش‌ها را پهن کرد. بعد مرد را دید که تکان می‌خورد. از جایش بلند می‌شود، رویه‌ی سفید مبل تکی که رویش نشسته بود را می‌کشد، دوباره روی مبل می‌نشیند، نگاهی به خانه‌ی کاملش می‌کند و این‌بار روزنامه را ورق می‌زند.

07 Mar 19:50

47

by misspar3oos

همه امید زندگیم بسته به یک تار مو. به چیزهایی تکیه کرده ام که هر آن ممکن است نباشند. صبح ها با امید به هستهایی بیدار میشوم که حتی از بودنشان مطمئن نیستم. تمام دیروز را منتظر بودم که ساعت بشود 9 شب، و بروم سالن ورزش خوابگاه، کلاس والیبال. رفتم کلاس والیبال، در حالیکه گوشی تلفنم را انداخته بودم روی تخت، و میدانستم که هیچکس توی این دو ساعت دلش برایم تنگ نخواهد شد. مربی والیبال از قدم خوشش آمد و تمام تلاشش را کرد که از من یک بازیکن تیم ملی والیبال دختران بسازد. انقدر ساعد زدم که دستم بی حس شد. نگاه کردم دیدم اوه اوه ساعد دستم کبود شده به چه بزرگی. به مربی گفتم ببخشید مزاحم روند ورزشکار حرفه ای ساختنتان میشوم، اما آیا این کبودی عظیم اوکی است؟ نگاهی کرد و گفت اممممم الان اینجوری شد؟! گفتم نه! اینجوری بوده ام مادرزاد :| بعد هم گفت عیب ندارد بلخره باید دستت عادت کند. من هم گفتم اوکی دِن…

جمعه صبح در حالیکه از درد نمیتوانستم بروم بشاشم و کبودی دستم بگونه ای بود که انگار شوهرم با کمربند زدتم، و از اتفاق فتیش ساعد داشته و فقط روی ساعدم هم زده، بلند شدم لباس پوشیدم رفتم پارکینگ پاساژ پروانه که برای خودم انگشتر بخرم و از احساس خفقانی که برم مستولی شده فرار کنم. همینجور با بدن درد از لابه لای خیل مردمی که با شور فراوان خرید میکردند رد میشدم و به شکل کسخلانه و گیج و خسته و تنهایی به چیزهای براق و زیبا و شوکولاتهای خوشمزه و لباسهای رنگی و دختر پسرهای عاشق و خانواده های گرم نگاه میکردم. دو تا دستبند خریدم. و به فروشنده گفتم برام ببند لطفا. روی همان دست کبودم. بست، و زیبا شدم. دو تا انگشتر چوبی هم خریدم و درجا کردمشان توی انگوشتهام. وقتی مطمئن شدم که دستهام شاد و راضی شدند و کبودی از یادشان رفته آمدم بیرون. رفتم خیابان انقلاب. یک دیکشنری فارسی به انگلیسی خریدم که اگر خواستم تورگاید بشوم و مترجم بشوم همراهم باشد. به جهنم که خیلی زشت است آدم هی دیکشنری باز کند جلوی انسانها. کلا همه زندگی به جهنم است میدانید. درس و دانشگاه به جهنم است. عاشقی به جهنم است. کار به جهنم است. همه چیز. همـــّه چیز.

3ساعت پیش فیلم باغ فردوس را دوباره دیدم. آن سکانسی که دریا میرود توی پارک، و منتظر میماند، و نفس عمیق میکشد، و در حالیکه بغض کرده سعی میکند آرامشش را حفط کند. و بعد همینجور اشک ریزان در حالیکه با تمام وجود این لحظات انتظار و صبر را میفهمیدم بلند شدم رفتم دکتر خوابگاه. به دکتر خوابگاه گفتم این دست من تبدیل به قانقاریا نشود و نمیرم؟ گفت دفعه اولت بود ورزش میکردی؟ گفتم نه من باریکن حرفه ای والیبال هستم، فقط دستم به توپ حساس شده میدانید؟ :| مردم چرا امروزه انقدر در چیزهای واضح غوطه میخورند؟ چقدر همه خسته کننده هستند. چقدرهمه تان از لحاظ افکار و رفتار مثل چینی ها شدید. غیر متفاوت. غیر قابل تشخیص. خسته کننده.

لب تاپ روی شکمم است و انگار یک کافی نت با 10 تا پی سی را گذاشته اند روی قفسه سینه ام. به هیچ چیز وابسته نشوید. این یک  دستور است.

06 Mar 21:38

م.ا.ا90

by fnajafi

ساعت 6:30 صبح ديدم بيداره و مي گه مامان بيدار شو روز شده. براي اينکه بخوابه (چون از اذان  صبح بيدار بود) بدون اينکه چشمام رو باز کنم گفتم"ماماني شما خيلي ديشب کم خوابيد هنوز هفت نشده بخواب" و خودم را به خواب زدم حوالي هفت نيم صبح ديدم نه مثل اينکه ايشون بخواب نيستن من هم ديرم مي شه بلند شدم . کاغذ نقاشي را دراز کرده به سمتم مي‌گه" اين رو ببين! نقاشي کشيدم ببيني " بعد از اينکه نقاشيش را ديدم گرفت خوابيد .

06 Mar 21:29

میازار موری که دانه کش است .

by www.gilehmard.com
Peyman

عجب!!

....وقتی حضرت ابراهیم بفرمان نمرود به آتش انداخته شد ؛ همه حیوانات روی زمین دست به آسمان بلند کردند که : خداوندا  !  اجازه بده آب به این آتش بریزیم .
خداوند عالم برای اثبات قدرت خود به هیچکدام از حیوانات اجازه نداد مگر به مورچه های ریز  !!که با دهن شان آب آوردند ؛ ریختند تا آتش خاموش شد  . این است که کشتن مورچه معصیت دارد 

(شیخ صدوق - ابن بابویه ) - کتاب خصال 

و اما یک فرمایش علمی و زیست شناسانه : 
گوش مار مولک کر است و نمیتواند چیزی بشنود ! و این به عقوبت آن است که وقتی حضرت ابراهیم را به آتش انداختند  به آن فوت میکرد تا شعله ور تر شود !!
ملا اسماعیل سبزواری - جامع النورین - کتاب حیوان 
06 Mar 12:28

Photo



06 Mar 12:26

Photo



06 Mar 12:18

عکس تامل برانگیز از مجلس خبرگان رهبری

by ادمین