Shared posts

18 Apr 17:54

هر آنچه باید را در همین چند واژه نوشته است؛ بازنویسی نمی‌خواهد

by noreply@blogger.com (Pari Sa)
Ayda shared this story from The 15th Floor Diaries.

نگاه او به من کفایت می‌کرد برای سرمستی وصف‌ناپذیرم اگر چشمان عالَمی حتی نسبت به من کور می‌شد. 

سلوک - محمود دولت‌آبادی
18 Apr 17:53

ایران یک میزبان نژاد پرست یا یک میزبان تک و تنهای تحت فشار؟

by Saba Saad



اخیرا ویدیویی در بی بی سی دیدم در رابطه با خاطرات مهاجرین افغان در ایران. برای من خیلی عجیب و تکان دهنده بود که آقایی افغان در این ویدیو می گه تو مشهد در نان وایی صف افغانی - ایرانی جدا بوده. این دروغ محضه و با هیچ منطقی قابل دفاع نیست. من خودم تو مشهد بزرگ شده ام. همسایه افغان داشتیم و اقوامی افغان که همسرانی ایرانی داشتند. اصلا در مشهد تشخیص افغان از ایرانی نه از قیافه مشخصه و نه از لهجه. هیچ کس هم با شناسنامش نمیره نون بخره.
مشهد شهریست با ساکنینی از همه ی شهرها که تنها چیزی که درش نه قابل تشخیصه و نه اصلا مهم اینه که شما از کجا میای .

به نظر من میاد مدتیه که روی بد رفتاری با افغان ها در ایران داره خیلی بزرگ نمایی می شه بدون اینکه به پیامدهای مهاجرت های غیر قانونی افغان ها در ایران اشاره ای بشه.
اگر واقعا در ایران تا این حد با افغان ها بد رفتاری شده چرا دوستان افغان به جای مهاجرت به کشورهای دیگه مثل پاکستان و تاجیکستان یا ترکمنستان و جاهای دیگه بیشترشون میومدن به ایران؟؟؟
چرا هیچکس از هزینه های سنگینی که جنگ داخلی در افغانستان به ایران تحمیل کرد حرفی نمی زنه؟
چرا کسی از هزینه هایی که مردم ایران بابت مهاجرت های وسیع غیر قانونی و تشدید نا امنی اجتماعی بابت جنگ داخلی افغانستان پرداخت کردن حرفی نمی زنه؟
اردوگاه برای مهاجرین غیر قانونی در همه جا ی دنیا هست حتی اروپا .
تضعیف اعتماد مردم در برحه های زمانی نسبت به افغان ها هم بی دلیل نبود چندین قتل فجیع اسباب این عدم اعتماد اجتماعی شد. مثل قتل مهندس جوانی که کارگرهای افغانی زنده زنده انداختنش توی بشکه قیر.
یا سر بریدن یک کودک 7 ساله
یا قتل عام یک خانواده توسط افغان ها در مشهد.
اگر از بد رفتاری با افغان ها حرف زده می شه از بد رفتاری های مهاجرین افغان با میزبان هم حرف زده بشه تا به جای تشدید احساسات واگرایانه بین دو همسایه عوامل پیدا بشه.
 
هر کشوری باید با شرایط منطقه خودش سنجیده باشه. نمی شه و نباید شرایط  کشوری که سی ساله تحت تحریم بین المللی هست و دورتادورش رو کشورهای مبتلا به جنگ و گروههای تندرو تروریستی مثل القاعده و طالبان گرفتن رو مثلا با استانداردهای زندگی مهاجرین در اروپا مقایسه کرد. کدام کشور اروپای با این موج های ناگهانی مهاجرت از شرق و غرب رو به رو بوده ؟
اونهم تازه مهاجرین جنگی که از همه آسیب پذیرتر و درنتیجه آسیب زننده تر هم هستند.

فراموش نکنیم که  ایران با چنین شرایط اقتصادی و فشار بین المللی یکی از مهاجر پذیر ترین کشور های دنیا هم بوده. اما متاسفانه به نظر می رسه مدتیه با بی انصافی تمام اتهام نژاد پرستی به ایرانی ها رفته تو دستور کار طوری که کم کم داره خودمون هم باورمون می شه نژاد پرستیم.
کدام نژاد پرستی وقتی ایران بر خلاف کشورهای همسایه مثل ترکیه و پاکستان همیشه در بحران های انسانی مرزهای شرقی و غربیش رو به روی مردم گشوده؟
به یاد بیارید مهاجرت کرد های عراق رو به ایران وقتی صدام به جونشون افتاده بود و ارتش ترکیه در نوار مرزی با شلاق و گلوله اونها رو از مرزهاش می روند.

من مدتی در کمیساریای عالی پنهاندگان در دفتر ارومیه کار می کردم ما مسئول کمک و تسهیل بازگشت اقوام کرد عراقی به کردستان عراق بودیم. برای من خیلی جالب بود که در هر ماموریت با گروهی از کردهای مهاجر روبه رو می شدم که فرزندانشان لهجه های غلیظ تهرانی یا اصفهانی داشتند. معنی این لهجه ها برای من این بود که ایران مرزهاش رو به روی کردهای عراق گشوده بود، اونها رو اسکان داده بود که حالا داشتند با لهجه ای از ایران به موطنشون بر می گشتند.  
به یاد بیارید مهاجرت گستره افغان ها رو در آن زمستان دردناک که طالبان به کوچک و بزرگ رحم نکردند در حالیکه در ایران همه مردم به دعوت هنرمند و ورزشکار برای کمک بهشون بسیج شده بودند. البته اینها وظیف انسانی هر آدمی هست که انجام ندادنش باعث سرافکندگیه اما فراموشی و وارونه کردن داستان هم البته برای میزبان دردناک و غیر منتظره است.

لینک گزارش بی بی سی از خاطرات افغانها در ایران:
18 Apr 17:21

راه رو درست اومدی احدیانی؟

by آیدا-پیاده

گریه کرده بودم. مهم نیست چرا، شب جمعه بود برای مرده‌هام شاید، روز قبل مصلوب کردن مسیح بود برای مسیح اصلا، دوستم که نمی‌تونه بره ایران از تایلند زنگ زده بود و نگران خانواده‌اش بود برای اون اصلا، صبح دم آسانسور مهدکودک بچه، دوستم را دیدم یک دست سیاه پوشیده بود، گفتم چرا؟ گفت پدرم پریشب تو خواب مرده. گفت باورت می‌شه دیگه نمی‌بینمش. برای اون شاید. عصر بچه‌م رو دیدم، خورده بود زمین همه صورتش رو خون گرفته بود، برای درد زخم اون اصلا و برای تو. تو که نمی‌فهمی چرا من دارم گریه می‌کنم و خودم هم نمی‌فهمم. مهم نیست برای کدام حال بالا گریه کرده‌ بودم درهرحال چشمهام ریز و سرخ بود و پلکها و دماغم درشت. آدم آشنا من رو دید و گفت : بمیرم، برای مرگ مارکز اینهمه گریه کردی؟

خندیدم. نمی‌دونم چه تصویری به آدمهای اطرافم دادم ولی هرتصویری از خودم  دادم رو باید با همین فرمون تا ابد بدهم.

18 Apr 05:44

زوج هاي آخرالزمان

by giso shirazi
پيامك داماد به عروس: ابرومو چه مدلي بردارم؟ 
16 Apr 21:08

GIF | f20.gif

f20.gif
16 Apr 21:08

Tumblr | 51e.png

51e.png
14 Apr 23:21

ما که به آرزوهایمان نرسیدیم

by shamskia
در دنیای موازی، آرزوهایمان به ما میرسند.  مطمئنم.

08 Apr 13:27

"من اين جزيره سرگردان را از انقلاب اقيانوس و انفجار كوه گذر داده ام."

by Mrs Shin

یک. هر چیز وقتی دارد، حتی سر کشیدن آن داروی تلخ. وقتش که نباشد به کامت تلخی می ماند و بهبودی هم در کار نیست. برای همین من این روزها خیلی با احتیاط از کنار روابط و آدمها عبور می کنم. می ترسم کسی نظرم را بپرسد و نتوانم بگویم که شاید وقتش نشده. شاید هنوز آن دمل چرکی آنقدر بزرگ نشده که سر باز کند و آن درد وحشتناک وقتش نرسیده که در تمام تنت پخش شود و آزاد شود. من این روزها محتاطم. چیزی که تمام عمرم نبوده ام.

دو. نشسته بودیم روی مبل. ر. گفت: توی این دنیا هر چیزی که بخواهی، هر چیزی که واقعا بخواهی به دست می آوری. من آن موقع مست بودم اما این جمله اش یادم مانده. این جمله از آن جمله هاست که باور کردنش زندگی خیلیها را سخت می کند. چون باید باور کنند که اگر به چیزی نرسیده اند مال این بوده که یا خواستنشان از ته دل نبوده یا اینکه اصلا همت و شهامت خواستن چیزی را نداشته اند.

سه. یک وقتی بود توی زندگیم که فقط یک شعاع نور می خواستم. در عمیقترین و تاریکترین چاه زندگیم بودم. آنقدر تاریک و ساکت که حتی صدای افتادن قطره های آب وحشتم را بیشتر می کرد. نورم، از جایی که انتظارش را نداشتم به من تابید.فکر کردم به صبحی توی ترافیک همت، در ناکجایی از زندگیم چقدر کلمه ها، نجاتم داده بودند. نورم شده بودند.

چهار. در من توان برخاستن بود. اما نه توی تاریکی. قویترین آدمها هم یک جایی شده که نشسته اند و آنقدر قوز کرده اند که موهایشان مماس شده با خاک. قویترین آدمها هم دلشان می خواهد کسی هوایشان را داشته باشد. کسی حواسش باشد که شانه هایشان گاهی از سنگینی بارها تیر می کشد. دستهایشان کم می آورد و اگر بارشان را وسط راه زمین نمی زنند مال این است که زمین خوردن با همه باورهایشان در تضاد است. شکست از درون هر آدمی شروع می شود و آدمهای قوی شکست درونشان را جدی نمی گیرند. حتی اگر شکست بخورند، پیراهنشان را می تکانند و باز به راه می افتادند. تقصیر خودشان هم نیست. آنها بلد نیستند قوی نباشند. کاش دور و بریها بلد باشند که هوایشان را داشته باشند. که باز دلشان نشکند. باز توی تاریکی کز نکنند. باز با شالهای رنگی قهر نکنند و مدام از تاریکی ننویسند.

پنج. نورم، کاش بداند که من، چه همه محتاجم به اینکه باز و هر روز به من بتابد. که اگر دیگر تاریکی دور و برم نیست، اگر سرم را بلند کرده ام و باز محکم قدم برمی دارم معنیش این نیست که لازمش ندارم. که در تمام این روشنیها، در این روزی که برای دیدن آسمان عینک آفتابی لازم است و حتی نمی شود از پنجره ها بیرون را نگاه کرد، باز همان نور قدیمی و خوب است که راه را نشان می دهد. که یاد می دهد زندگی ارزش زندگی کردن دارد اگر فقط یک شعر عاشقانه مانده باشد که بشود یک صبح جمعه خواند. همان وقتی که هنوز گنجشکها از خواب بیدار نشده اند.

 

پ.ن. در مسابقه دویچه وله هر بیست و چهار ساعت یک بار می توانید به خانم شین رای بدهید.


04 Apr 19:54

http://feedproxy.google.com/~r/alibozorgian/~3/yJazXYFK6CA/blog-post_30.html

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
negar

پاراگراف سوم

۱
سال‌ها پیش، شب‌های یکشنبه در برنامه‌ی «دیدنی‌ها»، در میان تصاویر مختلف و عجیب و غریبش، با آن موسیقی الکترونیکی بی‌نظیر تیتراژش، هر هفته تصاویری از فروریختن ساختمان‌های بزرگ نشان می‌داد. نشان می‌داد که چندنفر می‌روند و در نقاط زیرین یک ساختمان دینامیت می‌گذارند. بعد محوطه را خالی می‌کردند. عقب می‌ایستادند. یکی، اهرمی را فشار می‌داد و بعد بومب. ساختمان می‌ترکید و فرو می‌ریخت. طبقه‌طبقه، از پایین. مردم هم سوت و کف و هوار می‌زدند. جلوی تلویزیون، می‌نشستیم و با چشمانی گرد، این تصاویر را نگاه می‌کردیم. پنج-شش دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشید. فقط صدای تلویزیون توی اطاق بود. مانند مؤمنان واقعی در کلیسا، سکوت می‌کردیم و تنها به تلویزیون شارپِ سیاه‌وسفیدِ قرمزرنگ، خیره می‌شدیم. چندتا «نچ» می‌گفتیم. تمام می‌شد. و در آخر جلال مقامی روی صفحه ظاهر می‌شد و با آن صدای جادویی‌اش، خداحافظی می‌کرد. توی تیتراژ پایانی برنامه هم می‌فهمیدیم این تصاویر را بخش تأمین برنامه‌ی صدا و سیما تهیه کرده است. همه حیرت و سرگردانی‌ام از آن تصاویر این بود که چگونه می‌شود یک ساختمان قدیمی را این‌چنین خراب کرد؟ پس کلنگ چه می‌شود؟ نقش کارگر کجای قضیه است؟
۲
یک‌جایی در «دایره‌ی سرخ» ملویل هست که کُری [آلن دلون] وقتی می‌خواهد برود جواهرات دزدی را بفروشد به رفیقش که خیلی نگران است، می‌گوید: «ناراحت نباش. ما بدتر از ایناشم دیدیم.» برای قهرمان چیزی بدتر و بعدتر از زمان حال وجود ندارد. آن‌ها در لحظه تصمیم می‌گیرند. او آگاهانه از در بیرون می‌زند و می‌داند که برگشتی وجود ندارد. آخرین قمار زندگی‌اش را باید انجام دهد؛ برای ادامه‌ی زندگی. زمانِ فرار از دستِ پلیس، او از پشت تیر می‌خورد و در گِل می‌افتد.
۳
در تکه‌ای از گفت‌وگوی امیر نادری که در مجله‌ی «فیلم» ترجمه شده بود، هشت‌سال پیش، او از سال‌های ابتدایی اقامتش در امریکا و نیویورک می‌گوید: «آن‌وقت‌های دربه‌دری هنوز آپارتمان خودم را نداشتم و به‌طور موقت در خیابان ۱۲۵ هارلم زندگی می‌کردم، چون محله‌ی ارزانی بود. هر شب از خودبی‌خود و کله‌پا، مثل سگ توی خیابان‌ها ول بودم. همه‌ی هارلم را زیر پا می‌گذاشتم و فریاد می‌کشیدم. نمی‌توانستم بخوابم و تقریباً زندگی‌ای نداشتم. یک‌روز دیدم دارم "امیرو" را از دست می‌دهم و دیگر در کوچه‌ها سوت نمی‌زدم و صدایم خاموش بود. در را به روی خودم بستم و هر طوری بود دوباره نادری‌وار خودم را جمع‌وجور کردم و نشستم و با خودم فکر کردم که کی هستم و چه می‌خواهم و چه باید بکنم و چه‌طور. و فهمیدم که بدون رها کردن همه‌ی نشانه‌های گذشته امکان به جلو رفتن ندارم. اول با تمام قدرتی که داشتم یک لگد محکم زدم به نشمین‌گاه این کابوس‌های لعنتی. بعد یک لیست درست کردم برای کات‌کردن. اول با زنم شروع کردم که خیلی دوستش داشتم و به او وابسته بودم. چشمانم را بستم و کات کردم. و بعد همه‌ی روابطم را با تمام دوستانم و کسانی که می‌شناختم و نمی‌شناختم قطع کردم و بعد سیگار کشیدن را ترک کردم. گوشت خوردن را و قهوه را که خرابش بودم. هر چیزی. و وزنم را. هر روز دنبال چیزی بودم که کات کنم و آن‌قدر حذف کردم تا شدم مثل یک راهب تا لیاقت آن را داشته باشم که دوباره راهم را در این جابه‌جایی و پرت‌شدن پیدا کنم. هنوز هم هر ماه این‌کار را می‌کنم که به چیزی یا کسی یا جایی وابسته نباشم. و هر روز نگاه می‌کنم که دیگر چی مانده تا کنارش بگذارم و حذفش کنم... حتا فارسی صحبت کردن را هم رها کردم و فقط راه می‌رفتم تا همه‌چیز را جذب کنم. و چه‌قدر خوب شد که این راه را ابداع کردم. و خیلی بالا و پایین شدم. باید می‌دیدید. دهنم صاف شد اما بالاخره ریسکم جواب داد.»
۴
آیزایا برلین در جایی از کتاب «ذهن روسی در نظام شوروی» درباره‌ی این‌که چرا لفظ «نابغه» را برای بوریس پاسترناک به کار می‌برد، می‌نویسد: «از من می‌پرسند منظورم از این لفظ [نابغه] خطیر اما غیر دقیق چیست. در جواب می‌توانم فقط این را بگویم: یک‌بار از ناژینسکی، رقصنده‌ی پرآوازه، پرسیدند چه‌طور می‌تواند آن‌همه بالا بپرد. در جواب گفت که مشکلی نمی‌بیند. بیش‌تر آدم‌ها وقتی به هوا می‌پرند بلافاصله می‌آیند پایین. امّا او [پاسترناک] گفت "چرا باید بلافاصله بیایی پایین؟ کمی توی هوا بمان، بعد برگرد پایین. بهتر نیست؟" یکی از معیارهای نابغه به نظرم همین است: قدرت انجام دادن کاملاً ساده و بدیهی کاری که بقیه‌ی آدم‌ها نمی‌توانند انجام دهند و می‌دانند که نمی‌توانند و در عین حال، نمی‌دانند آن کار چگونه انجام می‌شود یا چرا نمی‌توانند شروع کنند به انجام‌دادن آن.»
04 Apr 19:49

51

by misspar3oos

باید برای یک عده که خیلی به شکل جدی وبلاگ میخوانند و نظر میدهند و مقایسه میکنند و توی کافی شاپها مینشینند و بحث میکنند که این وبلاگ بهتر است یا آن، و شبها توی دفترچه یادداشتهایشان مینویسند وبلاگ فلان: خوب. و بعد هی سر میزنند و چک میکنند ببینند اگر یک ذره از «خوب» ذهنیشان فاصله گرفته سریع دفترچه شان را باز کنند و یک ضربدر قرمز بکشند روی اسمش، و بعد بیایند زیر نوشته وبلاگ کامنت بگذارند که متاسفم، شما از سطح «خوب» ذهنی من فاصله گرفتید. و بروند توی فیس بوک و توئیتر و هر کیر خر اجتماعی دیگر یک بحث راه بیندازند با موضوع: چقدر بد که وبلاگ فلان از «خوب» فاصله گرفته، توضیح بدهم که این وبلاگ نه تنها به هیـــچ وجه در صدد کسب رضایت شما نیست، بلکه کیرش هم رفته در خوب و بدهای توهمی ساخته ذهن کوچک چارچوب دار محدودتان، و گیر کرده.

با تشکر.

31 Mar 07:26

طرح سبز/ بی صدا خون چکید از شاخه گل

by www.kaleme.com

30 Mar 20:30

وودی آلن : من اون کارگردان پیره هستم

by مرد روز

Woody-Allen-مجله اینترنتی « گفتگو» این بار به سراغ وودی آلن رفته است تا مصاحبه ای صریح و صمیمانه با او داشته باشد:

مجله گفتگو: آقای آلن آیا بشر می تونه خوشبخت باشد؟

وودی آلن: از وقتی که خودم رو می شناسم آدم بدبینی بودم. یادم می آد که از بچگی اینطوری به دنیا نگاه می کردم. ربطی هم به بالاتر رفتن سن نداره. زندگی مثل کابوسه، سیاه و دردآور و پوچ. به نظر من تنها راه چاره برای شاد بودن، سرخود کلاه گذاشتنه.

اقای آلن، فکر کنم حق داشته باشم که بگویم اکثر مردم نظرشان با شما یکی نیست.

وودی آلن: ولی اولین کسی نیستم که این حرف رو می زنم یا اصلا آدمی نیستم که بتونم این حس را به خوبی توضیح دهم. نیچه همین رو گفته، فروید هم اینطوری فکر می کنه، یوجین اونیل هم دنیا رو اینطوری می بینه. همه مون باید برا زنده موندن یه داستان خیالی ببافیم. اگه بخوایی رک و راست باشی زندگی کوفتت می شه و نمی تونی تحملش کنی.

نمی توانم تصور کنم که وودی آلن زندگی سختی داشته باشد.

وودی آلن: خودم می دونم که آدم خوش شانسی هستم و استعدادم تلف نشد. زندگی پر باری داشتم. ولی توی بقیه موردها، توی زندگی ساده و چیزهای معمولی، گلیم خودم رو نمی تونم از اب بکشم بیرون. چیزهایی که برا دیگرون عین اب خوردنه.

می توانید چند مثال بزنید؟

وودی آلن: از سوارِ هواپیما شدن بگیر تا ترتیب اقامت تو هتل دادن. عاجزم از این کارا. از عهده یه قدم زدن ساده یا حتی پس دادن جنس به فروشگاه هم بر نمی آم. از ۱۶ سالگی یه ماشین تحریر دارم که همه فیلمنامه هام رو با اون می نویسم. تا همین اواخر نمی تونستم روبان جوهرش رو عوض کنم. می شد یه وقت هایی که مهمونی می دادم تا ادما بیان خونه ام و من ازشون بخوام روبان جوهرش رو عوض کنن. خیلی ناراحت کننده اس.

اعتقادی به چیزهای خوب توی زندگی نداری؟

وودی آلن: زندگی یه عالم لحظه های شیرین داره. بلیط بخت آزمایی ببری، یه زن خوشگل ببینی، یه شامِ خوب بخوری … پناه بردن به یه چیزی خیلی دلپذیره… مثلا توی فیلم مهر هفتم برگمن… این یه فیلم اسفناکه که خیلی تلخ و سیاه ساخته شده… یه لحظه داره که قهرمان فیلم نشسته با بچه ها داره شیر و توت فرنگی وحشی می خوره ولی اون لحظه دلپذیر زود تموم می شه و بر می گرده به زندگی واقعی.

ایا به همین اندازه نسبت به عشق هم بدبینی؟

وودی آلن: توی رابطه، همه چیز به شانس ختم می شه. مردم می گن اگه رابطه خوب می خواهی باید رویش کار کنی. براش زحمت بکشی. اما تا حالا شنیدی راجب چیزی که خیلی باهاش حال می کنی اینو بگن… مثلا اگه داری می ری فوتبال تماشا کنی یا میری قایق سواری. شده که بگی باید رویش کار می کنم . نه. خیلی ساده عاشق اون کاری. کسی نمی تونه روی رابطه اش برنامه بچینه یا بخواد و بتونه کنترلش کنه. توی رابطه فقط باید شانس بیاری. اگه نه باید پی اش رو به تنت بمالی. برا همینه که خیلی از رابطه ها مشکل توشون هست و دردآورن. ادما تحمل می کنن همدیگرو چون رمقش رو ندارن. یا از تنهایی می ترسن یا برا بچه ها باید بمونن و بسازن.

اهل گریه هستی؟

وودی آلن:تو سینما خیلی گریه می کنم. احتمالا تنها جاییه که گریه ام می گیره… توی فیلم های خودم بکشم خودم رو، گریه ام در نمی آد. توی سینما انگار افسون می شم. فکر نکنم جای دیگه تا حالا پیش اومده باشه که گریه کرده باشم.

قبلاً، ستاره فیلم های خودت بودی. بعد مرتب بازی های کمتری کردی و این اواخر سال به سال کمترو کمتر نقش به خودت می دهی. چرا؟

وودی آلن: فقط به خاطر اینکه نقش خوب برای خودم دیگه ندارم. مدتهای طولانی نقش های مرد عاشق پیشه رو می تونستم بازی کنم. حالا که پیر شدم برام جالب نیست که نقش های دیگه داشته باشم که کاری با دخترا نداره.. می تونی تصور کنی چقدر زجر آوره ساختن فیلم هایی که هنرپیشه های چون اسکارلت جوهانسون و نئومی واتز نقش دارن و باید شاهد این باشم که مردای دیگه باید به چنگشون بیارن و من فقط باید کارگردانی کنم؟ من اون کارگردان پیره هستم که اون گوشه وایستاده… اصلا خوشم نمی آد. من دوست دارم نقش مردای رو داشته باشم که نشستم تو رستوران روبرو هنرپیشه های خوشگل، زُل زدم تو چشماشون و دارم خالی می بندم. چون دیگه نمی شه برا همین دیگه برام جالب نیست بازی کنم تو فیلما…

برداشت تو از پیری چیست؟

وودی آلن: چیز خوبی نیست… نامردیه…هیچ خاصیتی نداره. باهوشتر نمی شی. درک بیشتری پیدا نمی کنی. مهربون نمی شی. بی خیال نمی شی. چشمت نمی بینه، کمرت درد می گیره. دل و روده ات می ریزه به هم. خوب نمی شنوی. نصیحتم به شما اینه که اگه می تونین یه کاری کنین که پیر نشین. اصلا دلچسب نیست.

چه موقع دست از ساختن فیلم می کشی؟

وودی آلن: من کارم رو دوست دارم. کجا می تونم بلندپروازی هام را جولان بدم از سینما بهتر. من یه هنرمندم. من همیشه دنبال درست کردن و خلق یه کار بهترم. فیلمم رو که می گیرم شانس اینکه معمولا از دفعه قبل بهتر ساخته باشم هست. امکان شکست خوردن و بد شدن کار هم هست. من که برای پول و گیشه فیلم نمی سازم. همیشه قصدم اینه که بهتر بشم. فیلم بهتر بسازم. اگه این انگیزه نبود، اگه فکر می کردم که بهترین فیلم رو ساختم، اونوقت چه خاکی به سرم می کردم.

Woody Allen: “the whole thing is tragic”

30 Mar 20:19

از ماجراهای سر کلاس

by Saba Saad



چند روز پیش سرکلاس اقتصاد و سیاست، استاد گفت اگه سئوالی درباره سیاست های روز فرانسه دارید بپرسید.
من پرسیدم آیا دولت اولاند معتقد و مدافع دموکراسی ست؟
گفت : تمام دولت های  فرانسه باید معتقد به دموکراسی و مدافع آن باشند.
گفتم: اما دولت اولاند در سوریه داره از بدترین و  وحشتناک ترین گروهای تندرو حمایت می کنه.
گفت: بله درست می گید. من فقط سیاست فرانسه رو تشریح می کنم و اینها نظر شخصی من نیست به هر حال این  سیاست فرانسه در حمایت از اسرائیل در برابر تهدید ایران هست.
گفتم با این وجود فرانسه  عملا خود همون تهدیدی هست که همیشه  ایران رو متهم بهش می کنه.
پرسید شما از کجا میاین؟
گفتم ایران
گفت بله، البته!
و دوباره تکرار کرد: من فقط سیاست های فرانسه رو تشریح می کنم هرچند که احتمالاشما رو قانع نمی کنه.
و شروع کرد به  توضیح اینکه فرانسه یک کشور لائیک پایبند به دموکراسی هست و برای فرانسوی ها قابل فهم و قابل قبول نیست که کشوری با سیستم حکومتی مذهبی دارای قدرت اتمی بشه. قدرت اتمی فرانسه در اختیار یک سیستم حکومتی دموکراتیک و لائیک هست. در حالیکه ایران یک سیستم حکومتی مذهبی داره. برای فرانسه قابل قبول نیست که کشور کوچکی مثل ایران صاحب قدرت اتمی بشه. و بلافاصله اضافه کرد که :
منظورم از کوچک فقط در عرصه سیاست بین المللی است وگرنه ایران کشور بزرگ و موثری از نظر تاریخی و فرهنگی ست و شروع کرد از گفتن تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران.
گذاشتم خوب از همه اینها بگه و بعد دانسته خودم رو به اون راه زدم و گفتم :
ببخشید مگه فرانسه قدرت نظامی اتمی داره؟
با تاکید همراه با تعجب - از ندانستن من - گفت:
آه بله خانم جوان!!!
فرانسه قدرت نظامی هسته ای داره همراه با آمریکا ، روسیه ، چین ، .... و احتمالا به زودی ایران هم به این گروه قدرت های اتمی می پیونده.

فرصت مغتنم بود و دلم می خواست یکم خودم رو خالی کنم برای همین گفتم:
بنابراین فرانسه تهدیدی برای جهان است چون تسلیحات هسته ای داره!
من اینجا می بینم روزنامه ها و مجله ها مدام تیتر می زنن که  ایران یک تهدید برای صلح و منطقه هست درحالیکه این خود شما هستین که عملا دارین جنگ ایجاد می کنید و گروه های تندرو رو حمایت می کنید.
تاریخ اروپا از گذشته تا حالا پر از جنگ و حمله است .  کلونی سازی کار اروپایی هاست نه ایران. شما در تاریخ ایران سابقه حمله و کشورگشایی و برده داری نمی بینید.
از دید من این سیاست خارجی اروپاست که همیشه تهدید بوده. نه تنها  برای صلح بلکه حتی دموکراسی !
 شما می گید ایران کشور کوچکی در سیاست بین المللی ست اگر واقعا اینطوره پس چرا تحریمش کردین؟
چرا مدام ازش حرف می زنین و مدام تو تلویزیون و رسانه ها اینطور تبلیغ می کنید که ایران یک کشور افراطی ست و  تهدیدی برای صلح .
شما از دموکراسی حرف می زنید و در عین حال از گروه های تندرو حمایت می کنید. درحالیکه ایران خودش یکی از قربانی های این گروه ها بوده. مستقیم و غیر مستقیم .
نمونه اخیرش هم پنج سرباز ایرانی که تندروها ی مورد حمایت سعودی به گروگان گرفتن و اما هیچ انعکاس خبری اینجا در فرانسه، مهد و مدافع دموکراسی نداشته!
و اضافه کردم:
من قصد مجادله با شما رو ندارم فقط می خواستم کمی حرف بزنم ... از زاویه ای غیر از معیارهای  فرانسوی.
استاد، مرد میان سال وبسیار مطلعی هست با روحیه ای آزاده.
گفت: شما رو درک می کنم . من اینجا فقط سیاست کشور فرانسه رو تدریس می کنم.  شما حق دارید که این سیاست رو نمی پذیرید و اون رو متناقض می بینید .
 اما ما در دنیای منافع مادی با ظواهراخلاقی زندگی می کنیم!
*************
بعد از کلاس یک هم کلاسی برزیلی بهم گفت :
خوبه در مورد کشورت حرف می زنی. برای من جالبه اما برام عجیبه که دانشجوهای چینی درباره سیاست حرف نمی زنن. اینکه گفتی ایران کشور مهمی در سیاست بین المللی ست کاملا درست بود. تو برزیل هم همیشه روزنامه ها دارن در مورد چلنج غرب با ایران تیتر می زنن.

پی نوشت:

راست و صداقتش
من فکر می کنم ایران حتما باید به قدرت هسته ای برسه .
اینکه حکومت فعلی ایران دارای ضعف ها و مشکلات بنیادی ست واقعیتی غیر قابل انکار است که اما حل آن یک مسئله داخلی ست.  وارد کردن خارجی ها و مخصوصا اروپایی ها که همیشه سیاست هایی دو رو و موذیانه در قبال ایران داشته اند تکرار اشتباهی تاریخی ست.
قدرت هسته ای ایران در هر صورت باعث قدرت بین المللی ایران می شه. اینکه رژیم ایران حقوق شهروندی مردم خودش رو رعایت نمی کنه یه تهدید خارجی نیست بلکه یک مشکل داخلی ست که به خودمون بر می گرده.
به هر حال این رژیم بخشی از خود ماست، از خصوصیات ما، از خواسته های آرمانی ما، از اشتباهات ما!

30 Mar 20:13

حرف حساب، خاصه در بهار

by S*
به دوست در روزهای "ترک" و هجرانی و فراق‌م نوشتم :
"عزیزم، می گذره به تار موهای شرابیت قسم. من یک بهارهای افتضاح و گندی یادمه در چنین وضعی که تو الان هستی. ببین منو. هیچکی از جدایی نمیمیره. باور کن خره" .  بعد هم کلی نوشتم در باب " و زندگی ادامه دارد" و این شعرها...
نوشت :
"آخه لامصب، اینجا هنوز زمستونه. ای خبر این زمستون بیاد برام. آخه هم برف باشه هم یخ باشه هم دستکش و پارو و آسمون یه دست خاکستری باشه هممم آدم له باشه؟ آخه دیگه یک چیزی  این میون دستکم باس آباد باشه. من می گم خوبه حواس آدمِ رفتنی باشه که وقتی هوا خوبه بگذاره بره. الان اگه بهار  بود من خودم حاضر بودم داوطلبانه خدافظی کنم با یارو.

دوربین که نداشتم. 
خدا وبلاگ را برای همین وقت‌ها آفرید
25 Mar 19:34

50

by misspar3oos

هر سال عید که میشود میبینم که چقدر کسی زائیده. هر کس یک بچه را زده زیر بغلش و میآید توی مهمانی. بعد یکهو همه از حالت خیره شدن و پچ پچ کردن و برانداز کردن این و آن و غیبت کردن، همزمان تبدیل میشوند به حالت ووووی ووووی بدش بده من و غیره. خب یکی زائیده! یکی شوهر کرده و بعد شوهر او را کرده و بعد زائیده. ازین ساده تر هم میشود؟ هر کس اراده کند میتواند 9 ماه بعد بزاید. در واقع تنها کاری است که در این کشور میتوانید به راحتی و فقط با یک تصمیم عملی کنید. ناووو وات!؟ هیچ وقت به مغز نرمال سنتی کوچکتان خطور کرده که کسی که شوهر نکرده و شوهر او را نکرده و نزائیده میتواند به مراتب قابل ستایش تر باشد؟ خطور نکرده؟ چرا؟ چرا انقدر مغزهایتان دچار عدم خطورکردگیست؟ چرا باید 13 روز بچه هایتان از اینور هال بدوند آن طرف و هی برای ما خستگانی که مدام به مغزهایمان چیزهای تخمی و دردناک خطور میکند جیغ بزنند. چرا باید بچه هایتان بیایند وسط و هی برقصند و هی بگویند دش دش، مامان دش، خاله دش :| بعد من با این هیکل و سن و ابهت باید برای این دست بزنم و برای آن شکلک دربیاورم و به خاطرات ننه این درباره شیرین زبانیهایش در تاریخ چندِ چندِ چند گوش بدهم و هی بخندم که واااااای چقدر کودک بامزه ای زائیده ای، در حالیکه یک نفر بین این همه انسان نیست که بتوانیم با هم 2جمله مفید و جذاب رد و بدل کنیم. آن یکی هم یکهو از آنور هال داد میزند صبااااا برو خاله برات لاک بزنه :| بعد همه چشمها میگردد طرف خاله که من باشم، در حالیکه هر چه فکر میکنم میبینم مادرش خواهرم نیست، و من هم مجبورم بلند شوم بروم لاک بیاورم. بعد 35 نفر با پکیجی از انرژیهای منفی متنوع زل میزنند به تو که داری برای بچه 2ساله لاک میزنی. محض رضای خدا این چه ناخنهاییست! با ذره بین باید پیدایشان کنم، و تازه باباش هم هی از آنطرف  سفارش میکند که به پوستش نزنی :| وات د فاک؟ اینجا کجاست؟ من کی هستم؟ این بود نتیجه خون شهدا؟! وقتی لاکش را میزنم تمام لباسم خیس عرق شده. انگار که جلوی 35 نفر عمل جراحی قلب باز انجام داده باشی. بعد یکی داد میزند خاله رو بوس کن بگو مرسی. یکم نگاهم میکند، و بعد بوسم میکند، و میرود. میــشــِن دان! بلند میشوم میروم توی دسشویی. زل میزنم به خودم توی آینه. نفس عمیق میکشم و برمیگردم به جمع خل و چلهای 2014. همینجور که لبخندهای تصنعیم را به همه تقدیم میکنم همزمان فکر میکنم که چقدر میخورند! مثل شرکت هیولاهاست. چشم بصیرت پیدا کردم. هر کس را به شکل یک جانور عجیب غریب میبینم. احساس میکنم همه از یک بیماری روحی ای رنج میبرند. خودم هم میبرم. رنج. من دچار بیماری روحی ایده آل گرایی مزمن هستم. همه جا چشمم مثل رادار مدام میچرخد و دنبال یک انسان ایده آل میگردد. و وقتی پیدا نمیکنم، چون بسیار در امور اجتماعی و روابط انسانی ناتوان هستم، تنها کاری که از صمیم قلب میتوانم انجام دهم بلند شدن، و به مستراح رفتن، و خیره شدن به آیینه، و نفس عمیق کشیدن است. هنوز نمیتوانم رفتار متناسب با هر لحظه و هر آدم را از خودم بروز بدهم و هنوز نمیتوانم به مغز خنگ خودم بقبولانم که هیچ لزومی ندارد که برای 4ساعت مهمانی که به هیچ وجه ابدی نخواهد بود، انقدر خودت را از درون بجوی و ریز ریز کنی و جر بدهی و ناله کنی. هنوز  نمیتوانم به زمان فرصت بدهم که بگذرد. هنوز گاهی احساس میکنم مثل یک ذوزنقه افتاده ام توی شهر دایره ها و هی به زور خودم را روی ضلعهای تخمیم میکشانم این طرف و آن طرف. هنوز هر شب میروم یک گوشه، چون 4تا زاویه دارم، و قطعا توی گوشه ها حالم بهتر خواهد بود، و به این فکر میکنم که آیا من دچار بیماری زاویه داری حاد هستم؟ یا شهر دیگری در جای دیگری هست که همه موجوداتش ذوزنقه هستند؟ هنوز گاهی خودم را یک  ذوزنقه زشت و تخمی تحت فشار میبینم. در حالیکه میدانم دیگر زشت است خداییش با این هیکل و ادعا و خود بزرگ بینی مفرط. زشت است که آدم نتواند گیر ندهد. و عبور کند. و دست خودش را از روی گلوی خودش بردارد، و بلند شود برود یک مقدار مهارتهای اجتماعی، و تحملش را ارتقا بدهد. زشت است. خیلی زشت است.  ذوزنقه زشت.

17 Mar 17:51

۱۰۱۲. مگاپلیس‌های الحادی

by کدئین کدی
دقت کرده‌اید؟ زندگینامهٔ تمام آن‌هایی که کسی شده‌اند و به جایی رسیده‌اند، این‌طور شروع می‌شود که «او در شهری کوچک و در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشود.»
آتئیست‌های شهرهای بزرگ! در تربیت فرزندانتان کوشا باشید!
17 Mar 17:51

2Fy

by hi@beautifulphoto.net (missan)

See more beautiful photos:

16 Mar 09:53

رهبر معظم انقلاب درگذشت پدر شهید کاوه را تسلیت گفتند

by info@entekhab.ir
14 Mar 09:24

داستان‌های عامه‌پسند – یک

by حسین وی

یک روز دست می‌اندازی به جیب، پَرِ شال، زیر فرش اتاق، گاوصندوق یا حساب بانکی‌ات، همان‌جا که همیشه بوده – پر بوده – و همیشه خیالت را راحت می‌کرده که «هست»، «هنوز» هست و هنوز می‌شود دست انداخت و بیرون کشید و خرج کرد؛ و می‌بینی که نه! دیگر تمام شد! باید برای روزنامه تسلیتی که نه، آگهی استخدامی، چیزی بفرستیم. می‌بینی که هی یادت رفته همان دست که می‌گیری همان دست هم بدهی. که جیب و فرش و گاوصندوق و حساب عابربانک‌ات «جادویی» نبوده‌اند که برایت پول بسازند و سکه روی سکه‌ات بگذارند. در بهترین حالت، فقط امانت‌دار خوبی بوده‌اند برای همان‌قدری که به‌شان سپرده‌ای؛ همان را تمام و کمال به‌ت برگردانده‌اند تا به امروز. و امروز که دست می‌اندازی، دستت می‌خورد به سوراخ ته جیب، خاک کف گاوصندوق را به خود می‌گیرد و «موجودی حساب شما کافی نمی‌باشد» تحویلت می‌دهد.

حساب عشق و رابطه و رفاقت و از این دست هم همین است عزیز دل من! آن روز که بی‌حساب از کیسه‌ی «دوستم دارد و دوستش دارم» خرج می‌کردی و عشق و علاقه و محبت را پای اعتماد می‌ریختی، گمانم یادت نبود که این کیسه هم ته دارد.

شنیده بودی که عشق و محبت و چه و چه سرمایه است و الخ. درست. اما باقی‌اش را نشنیدی – کسی نگفت، گفت؟ – که هیچ کاسبی در بازار، از سرمایه نمی‌خورد. سرمایه اسم‌ش را روی خودش دارد: اگر خرج‌ش کنی از کف می‌رود. سرمایه را باید به کار انداخت و کار کرد و سود برد. گیرم که کم باشد.

حالا معشوقی، رفیقی پیدا کرده‌ای و روزگار خوش‌ات را گذرانده‌ای؛ بی‌حساب. غافل، که باید حال خوش‌ات را به کار می‌انداختی: انرژی می‌گرفتی. پیش می‌رفتی. آرزوهات را می‌جستی. بت‌هات را می‌شکستی. زیبایی‌هات را می‌یافتی. مهربانی می‌کردی. قشنگ‌تر می‌شدی. از حساب عشق و رفاقت برمی‌داشتی، خرجِ امید و شادمانی‌ات می‌کردی و سودش را دوباره سر سفره‌ی شریک‌ات – عشقت، رفیقت – می‌گذاشتی.

وقتی مست از شیفتگی و هیجان و هوس، جیک‌جیک مستون سر می‌دادی، یادت به سرمای زمستونِ روزمرگی و تکرار و ملال نبود.
بود؟
.

10 Mar 06:55

ذوق اشتون از ملاقات با جلیلی/عکس

08 Mar 17:43

http://levazand.com/?p=5490

by لوا زند

کاشکی آدمها همه لال بودن. یا کر. یا عاشق.

06 Mar 20:58

February 13, 2014

Picture of women sewing fishing nets in Vietnam

Net Work

Photograph by Quang Tran, National Geographic Your Shot

Your Shot contributor Quang Tran was visiting the fishing village of Vinh Hy, Vietnam, when he came across these women sewing a fishing net. "I knew their husbands fished for a living," Tran writes. "It's a typical image that everyone visiting the village would see. It expresses the life of the villagers, [as though they are] drifting in the ocean."

This photo was submitted to Your Shot. Check out the new and improved website, where you can share photos, take part in assignments, lend your voice to stories, and connect with fellow photographers from around the globe.


See more editors' favorites from the Your Shot Daily Dozen &raquo

06 Mar 20:51

از اون دفتر قدیمی

by آیدا-پیاده
فضای رویاهام و کابوس‌هام رو نمی‌تونم از هم تشخیص بدم. درهردوش در یک کافه روبروی اون پله‌ها نشستم. بیرون داره بارون می‌آد. دستام یخ کرده و قبلم تند می‌زنه.
تو رویاهام آخر خواب از پله‌ها بالا می‌آد و بغلم می‌کنه. تو کابوسهام شب می‌شه و از پله‌ها بالا نمی‌آد .
04 Mar 14:43

از بستنی طلا تا لاک طلا

by مریم آموسا

 مریم آموسا عکاس و روزنامه نگار، برای ما تصویری فرستاده است در ارتباط با افراط و تفریط هایی که مدتی است جامعه ایرانی با آن روبرو است. این آگهی فروش لاک طلای ۱۸ عیار می تواند در کنار بستنی طلا، ویراژِ لوکس ترین ماشین ها تا داشتن بالاترین رتبه ها برای جراحی بینی در دنیا قرار بگیرد…

Maryam Amoosa

02 Mar 20:57

خانمی

by پرنده ی گولو


و روایت است که اُناث در وادی مجازی بر دو قِسم باشند : دسته ای که با شنیدن لفظ مبارک مندرج در عنوان ، مثال دلبرکانِ فتّانِ کتابِ الف لیلة و لیل، از خودشان شیفتگی صادر کرده و دسته ای دیگر که حساب کار دستشان آمده و راه خود را گرفته و از گوینده ی لفظ مبارک دور می شوند.


02 Mar 20:53

46

by misspar3oos

از دانشگاه آمد توی اتاق، و ایستاد بالای تختم. گفت بریم؟ یک مقدار نگاهش کردم، و وقتی مطمئن شدم بیماری ای چیزی ندارد گفتم جان؟ گفت اه، چرا ایمیلتو چک نمیکنی. و رفت که لباسش را دربیاورد. بعد، از آنجا که ما دو خواهر بسیار متمدن هستیم، بجای اینکه بپرسم خب چه چیزی ایمیل زدی؟ یا او توضیح بدهد که خب چه چیزی ایمیل زده است، ایمیلم را چک کردم. دیدم عنوان ایمیلش این است: بیا بریم تئاتر. و توی ایمیلش یک لینکی هست درباره تئاتر «شب بخیر کیارستمی». در حالیکه به دسشویی میرفت رفتم توی لینک، و برای پنجشنبه عصر دو تا بلیط اینترنتی خریدم. شما هم اگر 3روز پشت سر هم کونتان را از روی تخت، و شکمتان را از زیر لپ تاپ بلند نکرده باشید، و هی پروژه درسهای ترم آخرتان را انجام داده باشید، قطعا، اگر یک نفر بیاید بگوید بریم تئاتر همین عکس العمل من را خواهید داشت.

پنجشنبه رفتیم تئاتر. اولش رفتیم شیرینی فرانسه، به اصرار بنده، و یک چیز کیک، یک رولت، و یک نون خامه ای خوردیم، و وقتی مطمئن شدیم که اوکی، خیلی زیبا شده ایم، رفتیم تئاتر. بار اولم بود. بله من خیلی مایه تاسف هستم. هی توی مسیر گفت خدااااایییش بار اولت است؟؟ آخر این چه رفتاریست با من؟ خب هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود که به تئاتر هم میشود رفت. یا از تئاتر هم میشود آمد. یا در تئاتر هم میشود بود. شاید هم پولش را نداشتم. رفتیم نشستیم توی کافه تئاتر شهر. تئاتر بدی نبود. بعد پیاده آمدیم تا میدان انقلاب. یک لیوان ذرت مکزیکی خریدیم. ذرت مکزیکی اش اصلا مکزیکی نبود. نمک نداشت. و مزه خر میداد. توی راه در یک رستوران را باز کردم و رفتم تو. آقای رستوران دار بلند شد و گفت خیلی خوش آمدید خانم. گفتم ممنون، راستش حقیقتش این است که این ذرت مکزیکی مزه خر میدهد، میتوانم از نمکهای رستورانتان استفاده کنم؟ یک پوزخندی زد که یعنی خدا خودش شفادهنده است ای پور لیتل بیبی، و گفت بفرمایید، نمک روی میزهاست. نمکها همه یکهو گفتند می، می، پیک می. نگاه کردم دیدم اوووَه چقدر میز خالی، و اوووَه چقدر نمک منتظر. اشک در چشمهایم حلقه زد. یک نمکپاش را برداشتم و هی پاشیدمش روی ذرت مکزیکیها. و بعد گفتم ران میس ران ران، و از بین نمکهای ناامید و خسته و تنها خودم را کشاندم توی خیابان. خواهرم در حالیکه به حرکت ناسالم من میخندید، گفت راحت شدی؟؟ خوشمزه شد؟؟ گفتم بلی :] و بعد رفتیم نان تافتون خریدیم، و آمدیم خوابگاه.

یک دختری را فرستاده اند اتاق ما، که یا جرجیس نبی هستم از دستش. در طی 2 روزی که آمده 2 جمله گفته به من: 1- قبله کدام طرف است؟ 2- اذان را از بلندگوی خوابگاه پخش نمیکنند؟ :| سلام، من هم فلانی هستم، من هم از دیدار شما خوشبخت هستم، خوااااهش میکنم هیچ مشکلی ندارد که مثل کیر خر یکهو به اتاق ما اضافه شدی، اصلا مشکلی ندارد که میآیی از توی قفسه ما روزنامه برمیداری می اندازی زیر وسایلت، اختیار دارید اصلا اشکال ندارد که صندلی ما را برمیداری مینشینی روش. یا خدا. این همه نماز و قران میخوانید، آیا انسان نیستید؟ فرهنگ ندارید؟ شوعور؟ نه؟ اوکـــــی دِن … .

مدتیست از نبود کار معماری افتاده ام به کار پوستر طراحی کردن و لوگو ساختن برای هموطنان. یک نفر میگوید 200 تومان میدهم، بعد 50 تومان واریز میکند. یک نفر میگوید 100 تومان میدهم، و بعد هیچی نمیدهد. یک نفر هم کلا هیچی نمیگوید. چرا؟ زیرا استادم است. و لذت کار کشیدن از دانشجو با هیچ لذتی قابل مقایسه نیست. تا حالا 5 تا پوستر برایش طراحی کرده ام. خدا شاهد است. خدایا، شاهد باش لطفا. اوکی. اصلا اشک در چشمانم حلقه زده از این کارهای مجانی. از این زندگی غدار. همین استاد امروز دو تا از نمره هایم را توی سایت زده بود، و دیدم که هیچ اثری از تاثیر طراحی این پوسترها در نمره هایم نیست. خیلی غمگین شدم. کجاست رحم و مروت شما؟ آیا ندیدید که چگونه قوم فلان مروت نکردند، و ما آنها را سوراخ سوراخ کردیم؟ آیا کور بودید؟ خرها. بی ادبها. نامردها. نمیریم و ببینیم که باشد که درس عبرتی باشد برای شما. صدق الله علی العظیم.

01 Mar 20:26

می شود مرا کمی بغل کنی؟

by S*
از خستگی نمی شد که درست بنشینم. سینه ام از یک سرماخوردگی کهنه سنگین بود. پلک چشم راستم آماس کرده و سرخ. و خودم بسیار فرسوده.
سر کلاس منتظر بودم ساعت تمام بشود. و هنوز سه ساعت و نیم  دیگر مانده بود...
دو تا پسر ایرانی که از همان اول ترم خودشان را از کشور آذربایجان معرفی کردند! برای معلم دست می گرفتند. بلند بلند می خندیدند انگار نه انگار که کلاس درس است.  وقت کلاس می رفت. اینها هم معلم و هیس هیس اش به هیچ جایشان نبود... گرمم بود. هوا نبود... نمی دانم چی شد که یکهو برگشتم سمت بغل دستی ام و خیلی جدی بهش گفتم " الان داد می زنم" ...
خیره نگاهم کرد. تپل ترین دختر کلاس است. صورتش مثل قرص ماه. گرد. سفید. اهل ایتالیا. اسمش چیارا است. همین ها را می دانستم فقط.
صنم خاصی با هم نداشتیم . یک بار فقط حین درس از دستش خیلی خندیده بودم. آنجایی که معلم داشت مفهوم ساعت درونی و درک بدن از ساعت را درس می داد و یک متن چرتی را می خواند که یک انسان به طور متوسط در طول زندگی اش شش ماه از عمرش را با فرزندش بازی می کند و دو هفته از عمرش را می بوسد و نمی دانم چقدرش را صرف دیدن تلویزیون و غذا خوردن می کند. بعد که سوال می پرسید کی چی فهمیده، چیارا گفته بود من خیلی با این متن مزخرف مشکل دارم. ما در ایتالیا دستکم دو سال از عمرمان را به بوسیدن می گذرانیم. چه برسد به اسپرسو نوشیدن و غذا خوردن... پس من فقط می دانستم که او یک دختر گرد خندان ایتالیایی است که لابد خیلی خوب می بوسد و غذاهای خوشمزه و قهوه مرغوب را می شناسد.
تا امشب... وقتی برگشتم و بهش گفتم الان داد می زنم...
یکهو گفت " تو بغل می خوای" ... من مات ماندم... 
دوباره پرسید " بغلت کنم؟" گفتم بکن..
مرا در همهمه کلاس در آغوش کشید. سرم را گذاشت روی شانه نرمش. عطر شامپوی سرش خیلی ملایم بود. پسرها هنوز داشتند به جلف ترین شکل ممکن وقت کلاس را می گرفتند. باقی کلاس هم صدای سرفه و کاغذ و پچ پچه... چیارا توی گوشم می گفت "همه چیز درست می شه ...همه چیز...آروم..آروم " 
آرام شدم. خیلی. انگار یک دستی آمد فریاد توی بدنم را کشید بیرون و در سکوت با خودش برد...انگار بار های مثبت و منفی ام به هم رسیدند و صفر شدند و از پایم به زمین فرو رفتند. 
صفر شدم. ساکت. آرام.
سرم را بلند کردم دیدم معلم آن دو تا را بیخیال شده و خیره به ما نگاه می کند. مهم نبود. کنتورم صفر شده بود یک طور خیلی عجیبی. معلم داشت مرا در حالی نگاه می کرد که  تازه فهمیده بودم این آدمهایی که سر خیابان می ایستند و به جای پول انداختن توی کاسه فقیرها یا غذادادن به کبوترها به  مردم رهگذر پیشنهاد آغوش مجانی می دهند، دارند دقیقا چه چیزی هدیه می کنند...
 
28 Feb 21:22

کمی با دقت ببینیم !

by saborane

برگه ی مشخصات اولیه رو که بیرون پر کردن ، دست خانم ه ، به آقا می گه نمی خواد تو بیایی تو اتاق ، می پرسم برای چی اومدید مشاوره ؟ می گه برای ازدواج ! می گم خوب هر دو باید باشید ، نگاه خانم حاکی از شکایت و آقا میاد و می شینه .

 خانم 19 و آقا 23 ساله اس ، نسبت فامیلی دوری دارن ولی شناخت کافی وجود نداره ، حدود 18 روزه صیغه خوندن و خواستگاری به یک ماه هم نرسیده ، می پرسم چرا خیلی زود صیغه خوندید ؟ دختر پاسخ می ده پدرم اصلا اجازه نمی ده ما همین جوری با هم بیرون بریم یا بیاد خونمون ، برای شناخت بیشتر گفت صیغه بخونیم ، البته یک ماهه س . ولی تو این مدت کم هم به مشکل خوردیم !

بهشون توضیح می دم که تو مشاوره ی ازدواج دو تا کار می کنیم یکی این که چقدر شبیه هستید و اصلا به درد هم می خورید یا نه وتصمیم با خودتونه و به ما ربطی نداره که ادامه بدید یا نه و دوم این که آموزش هایی می دیدم که در طول زندگی به کارتون میاد و می دونید با مشکلات احتمالی چه کنید . خانم از خریدی که کردن می گه و این که کیف و کفشش چندان گرون هم نیست ولی آقا گفته فکر جیب منم باش من نمی تونم اینجوری بخرم ، بعدش به خانواده ها کشیده شده و حالا هر دو خانواده در حال گفتگو هستن ، قرار شده بیان مشاوره و اگه مشاور گفت به درد هم نمی خورن از هم جدا شن . می پرسم در مورد قیمت و حدود درآمد و .... و می گم به نظرم سر مسائل بیخودی دارید از هم فاصله می گیرید خیلی مسائل مهم تر هست که هنوز شما بهش نرسیدید ، این اولین کیف و آخرین کیف نیست و در آینده تقریبا این مسائل حل می شه و .... می خواهید باقی مونده ی وقت رو با هر کدوم تنهایی صحبت کنم ؟ با استقبال شدید دختر مواجه می شم !

و خانم می گه : من اصلا اینو دوست ندارم ، بیچاره هیچ ایرادی نداره و دارم بهونه می گیرم ، می خوام بهم بزنم ولی نمی تونم همین جوری بگم ، می گن چشاتو باز می کردی و خوب می دیدی ، حالا که فامیلن اوضاع بدتر می شه . من 13 ساله بودم که مزاحمی با یکی حرف زدم ، قرار گذاشتیم ، همدیگه رو در خونه ی مادربزرگش دیدیم ، یه پسر هیکلی از این ورزشکارا ، منم جقله ! منو کشوند خونه ی مادربزرگش و همون روز ب ک ا رتم رو از دست دادم ، یک سال باهاش گشتم ، بعد خیلی زور می گفت ازش جدا شدم ، با خیلی ها دوس شدم و با هر کی دوست شدم رابطه داشتم و گاه در آن واحد با چند نفر بودم ، 4 ساله سیگار می کشم ، از مشروب های برادرمم خیلی مصرف کردم ، البته از وقتی فهمیدم اینا می خوان بیان خواستگاری سیگار رو کنار گذاشتم ولی باقی چیزا سرجاشه ، تو خونه هیچ کسی متوجه من نبود ، پدرم مصرف کننده اس ، سیگار رو گاه تو مدرسه و بیشتر تو خونه می کشیدم ، چون پدرم مصرف کننده اس و سیگار هم زیاد می کشه بوش مشخص نمی شد ، این آخرا با یکی دوست شدم که از بچگی آرزوم بود این منو نگاه کنه ، حدود 12- 13 سالی از من بزرگتره ، البته همیشه با یکی از خودم خیلی بزرگتر بودم ، با یکی بودم حدود 55 ساله ، کلی چرخوندمش و پول ازش گرفتم ولی هیچ وقت باهاش نبودم ، این پسره رو خیلی دوست دارم ، خیلی بامرامه ، با معرفته ، مهربونه ، خیلی برام خرج میکرد ، دوستای خیلی بدی داشت ، الان هم بازداشته ، مشکلش اینه که دزدی می کنه ، کف زنی می کنه ، زورگیره ولی با من مهربونه ، شنیدم حداقل 10 سال براش می برن ، اونو دوست دارم می خوام منتظر اون بمونم !!!!!!!!!! وقتی اینا اومدن خواستگاریم مجبور شدم به خواهر بزرگم بگم ورژن نیستم ، اونم به اون یکی خواهرام گفت و مادرم و ... بالاخره الان ترمیم کردم ، اگه این پسر رو قبول کردم به خاطر گریه های مادرمه ، بهش گفتم دوسش ندارم و اگه بله می گم فقط به خاطر توست ، مامانم نمی دونه من با کیا بودم و چی کردم فقط فکر می کنه اون پسر اولیه بهم تجاوز کرد و من از ترسم صداشو در نیاوردم ...

ازش می پرسم شده بی دلیل یه وقتایی خیلی شاد باشی ، بگی ، بخندی ، زیاد حرف بزنی ، س ک س زیاد داشته باشی ، راه زیاد بری و کلا پر انرژی باشی و یه وقتایی هم اشکت دم مشکت باشه ، بی حوصله باشی ، منزوی شی ، حرف نزنی ، خواب و خوراکت به هم بخوره و .... می گه همیشه ، همیشه همین جوریم ، از بچه گی ام این جوریم ، همه رو کلافه می کنم و خودم کلافه ترم و از دست خودم و این جور بودنم خسته ام ....

بهش می گم احتمال تشخیص اختلال دوقطبی براش زیاده و حتما باید روان پزشک رو ببینه و دارو بگیره ، قرار میذاریم راستش رو به پسر بگیم ، البته این که علاقه ای وجود نداره و بهتره ادامه ندن .

پسر میاد تو اتاق و من بهش می گم ، روش نمی شده بگه علاقه ای نداره و صرفا چون شما پسرمناسبی بودی و خانواده اتون شناخته شده بودن ، ایشون قبول کرده و فکر کرده بنا به توصیه ها ، بعد عقد همه چی عوض می شه و کلی علاقه بوجود میاد که متاسفانه براشون پیش نیومده و شروع کرده به بهانه گرفتن که شاید شما صرف نظر کنید . پسر متعجب نگاهش می کنه و می گه خوب بهم می گفتی دوست ندارم ، قبول می کردم ، من دلم نمی خواد با کسی زندگی کنم که منو دوست نداره ....

قرار میشه مثل دو تا آدم بزرگ بدون این که مشکلی تو فامیل پیش بیاد و احترامی از بین بره ، به بزرگترها اعلام کنن تو هیچی تفاهم ندارن و ادامه ی این موضوع به صلاح هیچ کدوم نیست .

وقتی از اتاق خارج می شن دوباره دختر برمی گرده و می گه واقعا باید برم پیش روان پزشک ؟ پیش شما هم بیام ؟ و جواب هر دو مثبت هست .

27 Feb 10:09

درمان های طبیعی برای کاهش اضطراب و استرس(بخش دوم)

by info@ibanoo.ir (مدیر آی بانو)
درمان های طبیعی برای کاهش اضطراب و استرس(بخش دوم)

شما مضطربید، نگرانید و وسواسی. نگران پول، سلامتی، کار، خانواده و یا عشقتان هستید. قلبتان به شدت می تپد، نفس هایتان سطحی و سریع است، ذهنتان خالی از هر تصوری است و تنها آرزو می کنید که کاش می توانستید کمی آرامش داشته باشید. 

بخش اول را از اینجا ببینید 

چه دچار اختلال اضطرابی باشید یا تنها تجربه ای وسواس گونه داشته باشید، اما چیزی که مسلم است این است تمایلی به دارو درمانی نداشته یا حداقل هنوز این آمادگی را کسب نکرده اید.
در زیر تعدادی درمان غیر دارویی برای مشکل اضطراب از تکنیک های ذهنی- بدنی گرفته تا مکمل ها و چای های آرامبخش ارائه شده است که بعضی از آنها هم اکنون راهگشا هستند و بعضی دیگر در دراز مدت ثمربخش خواهند بود:

passionflower گل ساعت

گل ساعت (Passionflower)
برخلاف نام آن، این گیاه به شما در دوست داشتن کمک نخواهد کرد البته می تواند یک آرام بخش باشد؛ در آلمان از آن برای درمان مشکلات عصبی استفاده می شود. برخی مطالعات نشان می دهد که این گیاه می تواند علائم اضطراب را مانند داروهای تجویزی کاهش دهد. اغلب برای بی خوابی استفاده می شود.
این گیاه همانند دیگر آرام بخش ها میتواند موجب خواب آلودگی و گیجی شود بنابراین وقتی شما از یک داروی آرام بخش استفاده میکنید همزمان از این گیاه – یا سنبل الطیب ، رازک، کاوا، بادرنجونه و یا دیگر گیاهان آرام بخش- استفاده نکنید.

 

اسطوخودوس

اسطوخودوس (Lavender)
مست کننده (اما بی خطر ) است. عطر اسطوخودوس احساس برانگیز و ضد التهاب می باشد. تحقیقی در یونان نشان داد که اگر مبتلایان به دندان درد در اتاق انتظار روغن آن را عطر کنند کمتر دچار اضطراب می شوند.
در یک تحقیق در فلوریدا، دانش آموزانی که این روغن را قبل از امتحان استشمام کردند حین امتحان کمتر مضطرب شدند. البته دانش آموزان می گویند این کار باعث خواب آلودگی آنها طی امتحان می شود.
یک تحقیق در آلمان نشان می دهد که یک قرص اسطوخودوس (البته همه جا در دسترس نیست) علائم اضطراب را در مبتلایان به اختلال عمومی اضطراب (GAD) کاهش می دهد. این قرص همانند لورازپام یک داروی ضد التهاب در کلاس مشابه والیوم می باشد.

 

تنفس

نفس خود را نگه دارید!
خوب، حالا آن را بیرون دهید...  ثابت شده است که تنفس یوگا در کاهش اضطراب و استرس مؤثر است. در پرفروش ترین کتاب شادی بخش 2011، اندرو ویل، نوعی تنفس یوگا معرفی می کند که خودش آن را تنفس 4-7-8 می نامد. یکی از دلایل این کار این است که شما نمی توانید همزمان هم نفس عمیق بکشید و هم مضطرب باشید.
برای انجام تنفس 4-7-8، از طریق دهان خود به طور کامل بازدم انجام دهید آنگاه از طریق بینی خود به 4 شماره نفس بکشید. نفس خود را برای 7 شماره نگه دارید. حال نفس خود را به آرامی از طریق دهان خود به 8 شماره خارج کنید. حداقل دو بار در روز این کار را تکرار کنید.

 

شکلات

در اسرع وقت چیزی بخورید.
دکتر رمزی نویسنده رژیم شادی می گوید: « تقریباً در تمام دنیا، مردم هنگام گرسنگی بیشتر مضطرب و نگران می شوند.»
وقتی شما مضطرب می شوید امکان دارد قند خون شما افت کند. بهترین کار خوردن یک میان وعده مانند یک مشت گردو، یا یک تکه شکلات تلخ همراه با یک لیوان آب یا یک فنجان چای داغ می باشد.
بنا به گفته دکتر رمزی، در درازمدت، رژیم غذایی ،کلیدی برای کاهش اضطراب می باشد. توصیه او این است: تمام مواد غذایی را بخورید، یک رژیم غذایی گیاهی داشته باشید و در انتخاب گوشت و غذاهای دریایی دقت کنید. مقدار زیادی سبزیجات برگدار (مانند کلم) برای دریافت فولیت بخورید. استفاده از انواع غذاهای گیاهی به کاهش اضطراب کمک می کند.

 

نیمرو و نان تست

صبحانه بخورید.
به گرسنگی خود پایان دهید. این توصیه دکتر رمزی است: « بسیاری از کسانی که مبتلا به اختلالات عصبی هستند صبحانه را از قلم می اندازند. من پیشنهاد میکنم که مردم چیزهایی مثل تخم مرغ -که سیرکننده ، سرشار از پروتئین و منبعی از کولین میباشد- بخورند. میزان پایین کولین با افزایش اضطراب در ارتباط است.

fish-oil-warnings-400x400


امگا 3 ها را بخورید.
میدانید که روغن های ماهی برای قلب خوب است و احتمالاً از شما در برابر افسردگی نیز محافظت مینمایند. در یک تحقیق، دانش آموزانی که به مدت 12 هفته قبل از امتحان، روزانه 2.5 میلی گرم از مخلوط اسیدهای چرب امگا3 دریافت کردند نسبت به دانش آموزانی که آرام بخش مصرف می کردند کمتر دچار اضطراب شدند.
کارشناسان به طور کلی توصیه می کنند امگا3 های مورد نیاز خود را در صورت امکان از غذاها دریافت کنید. روغن ماهیان سردآبی مانند سالمون بهترین منبع اسیدهای چرب می باشد. یک تکه 6 اونسی از ماهی سالمون کباب شده حاوی حدود 3.75 گرم می باشد. انتخاب های خوب دیگر: ماهی کولی، ماهی ساردین و صدف. 

21 Feb 09:24

جاسوسِ خیلی جوان

by کاوه لاجوردی

خبرگزاری فارس در گزارشی نوشته:


شریعتمدای با اشاره به اینکه شاملو جاسوس نازی‌ها بود، خاطرنشان کرد: بعضی از نشریات از شاملو می‌نویسند یا از صادق هدایتی که آدم کثیفی بود و هدفشان این است که بگویند فضا عوض شده و بگویند که دیگران دچار انفعال شده‌اند که در رابطه با این موضوع باید پرچم‌های خود را بالا بیاوریم و واقعیت‌ها را برای مردم و افکار عمومی بگوییم.

من اطلاعاتِ خاصی در موردِ جاسوسانِ نازی ندارم. فقط یادآوری می‌کنم که در پایانِ جنگِ جهانی شاملو بیست‌ساله بوده (و در زمانِ به قدرت‌رسیدنِ نازی‌ها  هشت‌ساله بوده). یا شاید بعد از شکستِ نازی‌ها و فرارِ برخی از بازماندگان‌شان به امریکای جنوبی، شاملو برای آنان جاسوسی می‌کرده؟

بعدالتحریر. کیهان هم گزارشی از این صحبت منتشر کرده است.