Shared posts

10 Aug 19:10

یاد باد انکه سر کوی توام منزل بود...

by mohajerani

این قصه را شنیده اید؟ عده ای در بیابان در شب تاریک ظلمانی به راه خود می رفتند؛ پایشان به چیزهایی که بر زمین افتاده بود می خورد. برخی از روی کنجکاوی آن تکه ها را که انگار سنگ بود بر می داشتند و برخی اعتنا نمی کردند. از راهنما پرسیدند این تکه های ناشناس را برداریم؟ گفت همه آنانی که بر می دارند و یا بر نمی دارند در نهایت پشیمان خواهند بود. برخی برداشتند و برخی برنداشتند. سپیده که سر زد، دیدند آن تکه سنگ ها شمش طلاست! آه از نهاد آنانی برخاست که بر نداشته بودند و حسرت در جان کسانی پنجه افکند که کم بر داشته بودند…
می خواهم بگویم، نیکی کردن با مادر و قدر مادر را دانستن مثل همان شمش های طلاست. آنانی که قدر مادر شان را می دانند، وقتی مادرشان از این جهان پرواز کرده است، با خود می گویند ای کاش قدر او را بیشتر می دانستیم. ای کاش در آن روز و روزگار سخنی نمی گفتم که بر چهره اش غباری از غم بنشیند. در می یابند که خرسندی مادر مثل همان شمش های طلا ست، ای کاش بیشتر ذخیره می کردند! و آنانی که به مادر خود بی توجه بوده اند…ویران می شوند.
مادرم در زندگی ما نشانه ای از مهر و معنای خداوند بود. هنوز که هنوز است در حیرتم که چگونه می شود، بانویی که مطلقا سواد خواندن و نوشتن نداشت، در ذهنش و در قلبش همیشه خدا چشمه ای از حکمت می جوشید . آرام و با تانی سخن می گفت. ببین پسرم…حرف را باید هفت بار توی دهان چرخاند بعد بر زبان اورد.
برای من نشانه و نماد نفس مطمئنه، آرامشی بود که در مادرم می دیدم و اکنون در پدرم می بینم. آرام و با شکوه…
امروز سالگشت مرگ و یا تولد دوباره مادرم هست. او بهشت زندگی ما بود. صدایش و لبخندش و شکوه آرامش و خرد روشنش…می گفت: نگران نباشید آن طرف هم که می روم تنها نیستم بچه هایم هستند. محسن، نسرین ، اکرم…این جمله را آنچنان با اعتماد و اطمینان می گفت که انگار واقعا دارد به شهری دیگر می رود که برادر و خواهرانم ساکن آن شهرند… همیشه در اندیشه بودم که رابطه ام را با مادرم چگونه تعریف کنم. روزی مرحوم بهمن بیگی به دادم رسید. گفت رابطه من و مادرم مثل رابطه یک عبد با مولای خودش بود. نمی دانید آن بانوی ایلی بی سواد چگونه روح مرا تسخیر کرده
بود.
در گذار عمر، از راه ها و بیراهه ها میگذریم، از تاریکی ها و فضا های ابر آلود و غبار آمیز و گاه روشن…مهر مادر و پدر همان شمش های طلای راهند. تاریکی جان نمی گذارد چنان که بایست قدرشان را بدانیم.

21 May 18:36

http://xa-nax.blogspot.com/2013/11/blog-post_9483.html

by زاناکس
برويد دوستتان را ببينيد. با هم چاي بنوشيد. نارنگي پوست كنيد. بادام زميني بخوريد. با هم بخنديد. خيلي نمانده ها. 
18 Mar 10:29

.

by Momment
هربار که می‌روم سراغ یخچال، سراغ بسته‌ی آلوی سوغات مشهد، نوشته‌ی روی کاغذش را می‌خوانم، «اجناس خریداری شده هر موقع عودت داده شود با کمال امتنان پس گرفته خواهد شد.»

بعد، همین جوری الکی‌پلکی برای خودم، پیرمردی را می‌بینم، با پیرهن سپید بلند روی شلوار و عرقچین، که حوصله دارد با تک‌تک زن‌هایی که پشت دخلش این‌پا و آن پا می‌کنند و از حاج‌آقا قیمت می‌پرسند، چانه بزند و توضیح بدهد و آخرش هم وقت رفتن بگوید در پناه خدا.
هربار که یک‌دانه آلو می‌اندازم گوشه‌ی لپم، دو سه تا هم توی خورشت، به من هم می‌گوید در پناه خدا.

18 Mar 10:29

.

by Momment
«شلوغم. گیجم. مضطربم.

آدم‌هایم را دوست دارم. می‌خواهم که خوشحالشان کنم. می‌خواهم که به همه‌ی کارها برسم. می‌خواهم که برای همه هدیه بخرم. می‌خواهم که زیبا باشم. می‌خواهم همه شاد باشند.
اما یک جایی، دورتر، درون‌تر از من، یکی به عبث می‌خواهد چنین صحنه‌ای بسازد، از آدم‌های آرام و شاد و کارهای به سامان رسیده و تمام شده، بعد در را آرام، جوری که کسی نشنود، ببندد، و توی تاریکی، برود که برود.»
01 Mar 13:18

نازلی چاقال نبود

by تراموا

«پنج-شیش سالم بود که اولین دوچرخه‌م رو برام خرید. دو تا چرخ کمکی به چرخ‌های عقب‌ش وصل بود که نخورم زمین. چند هفته‌ای که گذشت، یه روز دیدم کمکی‌ها رو باز کرده، گذاشته گوشه‌ی حیاط، کنار چراغ والور بی‌فتیله. گفت نترس، یاد می‌گیری. نترسیدم. یه خونه‌ی اجاره‌ای داشتیم توی کوچه‌ی چهاردهم، آخرای یه خیابون شیب‌دار، دم کوه. رفتیم توی کوچه. گفت بشین. نشستم. گفت نگه‌ت می‌دارم. گفتم ول نکنیا. گفت نمی‌کنم. یه کم جلوتر ول کرد، خوردم زمین. گریه نکردم، بچه‌ها نگاه می‌کردن. چند بار دیگه تکرار شد و من هر دفعه خوردم زمین. بچه‌ها جمع شده بودن دورم. نه اسم‌هاشون یادم مونده، نه قیافه‌هاشون. یه سری بدن و دست و پا توی ذهنمه که جای سرشون، یه هاله‌ی گنگ می‌بینم با صدای ربنای شجریان که توی پس‌زمینه داره پخش می‌شه. بابا کنار در فلزی پارکینگ واستاد. در ضدزنگ داشت فقط. این دفعه یکی از بچه‌ها نگه‌م داشت، بازم نشد. اومد کمکی‌ها رو دوباره بست و رفت خونه. فک کنم ناامید شد. دکتر منظورم اینه که اگه می‌خوای ریشه‌یابی‌ای چیزی کنی، همیناس ریشه‌هاش. دیگه از این قبل‌تر رو یادم نمیاد.

اکثر اوقات که با آدم‌هام، خودم رو می‌ذارم جای اونا، سعی می‌کنم حدس بزنم دارن به چی فکر می‌کنن. خیلی وقت‌ها هم درسته حدسم. فک کنم یه تیکه‌هایی از هوش هیجانی‌م خیلی زیاده. حالا نگی چه از خود راضیه. اون‌جا بهمون می‌گفتن فروتن باشید، از خودتون تعریف نکنید. این‌جا که اومدیم همه می‌گن از خودتون تعریف کنید. روش‌های بازاریابیه دیگه. می‌بینی نصف ما هم سرشون نمی‌شه‌ ها ولی ده برابر ما اعتماد به نفس دارن. شما خودت این‌جایی، در جریانی. اینا آدم رو هم محصول می‌بینن. باید هی از خودت تعریف کنی تا مشتری فک کنه اگه به دست‌ت نیاره، در رو به روی شانس باز نکرده. وگرنه ما که مشغول همون زندگی نکبت‌بار خودمون بودیم. آره خلاصه، همه‌ش می‌رم توی ذهن مخاطب. فکر می‌کنم الان داره چی می‌گه با خودش. بعد می‌خوام یه مرحله ازش جلوتر باشم. شاید هم واقعا ناامید نشده بود، ولی معمولا حدسم درسته. مثلا الان شما داری با خودت می‌گی چقدر مزخرف می‌گه مرتیکه. بعد اگه بهت فرصت بدم، می‌خوای بگی نه، هم‌چی فکری نمی‌کردی.

از همون بچگی نمی‌دونستم بزرگ شم می‌خوام چی کاره بشم. یادمه واسه‌ی انشا، ان‌قدر ضجه موره کردم تا آخر سر مامان‌م برام نوشت‌ش. هیچ‌وقت انشام خوب نبود، اصلا فکرش رو هم نمی‌کردم یه روز بتونم بنویسم. شاید هم تقصیر من نبود اصلا. تعطیلات را چه‌طور گذراندید، بهار را توصیف کنید، علم بهتر است یا ثروت، آخه اینا هم شد موضوع؟ یه کتاب قرمز داشتم، واسه یه سری از این موضوع‌های کلیشه‌ای نمونه انشا داشت. همه‌شون هم با یه شعر حکیمانه شروع می‌شد و اینک که قلم بر روی کاغذ می‌گذارم و از این حرف‌ها. انگار اصلا علم و ثروت قابل مقایسه‌ن. یاد یکی از بچه‌ها افتادم که دو-سه میلیونی پول داشت، بعد یه بار پرسید من با این پول یه رنو پنج بخرم یا یه میز بیلیارد. جدی نباید آدم بزنه طرفو روونه‌ی دیار عدم کنه؟

باید می‌نوشتم دوست دارم چی کاره بشم. هیچ نظری نداشتم. هر کسی میومد می‌گفت چی دوست داره. اون موقع‌ها کامپیوتر تازه اومده بود، هنوز نشده بود رایانه که آدم همه‌ش با یارانه قاطی‌ش کنه، مثل تیراژ و تیتراژ. نصف کلاس نوشته بودن دوست دارن مهندس کامپیوتر بشن. من نمی‌دونستم این اصلا یعنی چی. بقیه هم دکتر و خلبان و وکیل و همه‌ی این کارهایی که ما بلدیم. هیچ‌کی دل‌ش نمی‌خواست نقاش بشه، فیلم‌ساز، موسیقی‌دان، یا مثلا رییس‌جمهور و رهبر. حالا رهبر رو می‌گیم حکم خداس، ولی بقیه‌شون که شغل بودن. نوبت من که شد، یه چیزایی خوندم تو این مایه‌ها که کلا فرقی نمی‌کنه آدم چی کاره بشه، مهم اینه که به جامعه‌ت خدمت کنی و فرد مفیدی باشی. مامان‌م واقعا این‌جوری فکر می‌کنه خب. با همه‌ی انشاها فرق داشت. خانوم‌مون چشم‌ش برق زد، انگار یه باهوش هیجانی کشف کرده باشه. منم دیگه تابلو نکردم انشائه کار خودم نیست. تشویق و تحسین‌ها رو ته رزومه‌م اضافه کردم و رفتم روی نیم‌کت چوبی‌م نشستم. هنوز هم بعد این همه سال نمی‌دونم دوست دارم چی کاره بشم. فقط فهمیدم که دیگه برام مهم نیست واسه جامعه مفید باشم یا نه. دکتر شما می‌دونی اگه همه‌ی خاصیت‌ش توی پوستشه، واسه چی خودشو می‌خوریم پس؟ ساکتی امروز کلا.»


دسته‌بندی شده در: داستان
23 Feb 13:50

هشت حرفی، مایه حیات

by Aida Khalighi

یکی از المان‌های زندگی من از لحظه‌ای که متولد شدم کتابخانه بوده. بچه که بودم همیشه یک اتاقی یا گوشه‌ای از اتاق پذیرایی به کتابخانه اختصاص داشت. معمولا کتاب‌های مرتب و خشگل در کتابخانه پذیرایی و کتاب‌های قدیمی‌تر و از فرم افتاده در کتابخانه اتاق آخری بود. من که سواد نداشتم، می‌رفتم سراغ کتابخانه کتاب‌های بدفرم، آنجا کتاب‌های دوران تحصیل پدر و مادرم با عکس شاه و ولیعهد را ورق می‌زدم، گاهی جزوه‌های دانشجویی پدرم را نگاه می‌کردم و از اینکه یک عالمه سمبل ریاضی روبرویم است که ازشان سر در نمی‌آورم کیف می‌کردم. کتابخانه و کتاب آنقدر در خانواده مهم بود که در ذهنم خانه‌ای که کتابخانه نداشت، خالی به نظر می‌رسید، کتابخانه مرکز خانه بود.


خیلی زود سواد کتابخوانی‌ام از داستان‌های کودکانه فراتر رفت و شبیخون‌هایم به کتابخانه خواهرم آغاز شد. هر بار که نبود من را می‌شد لمیده روی زمین غرق در خواندن کتاب یافت. چون خطر برگشتن و نیمه ماندن کتاب وجود داشت سرعت خواندنم زیاد شده بود. اصلن درسخوانی‌ام را مرهون همین دزدکی کتاب‌خواندن‌هایم هستم.


اولین چیزی که برای خانه خودم انتخاب کردم کتابخانه بود. بوفه؟ در لغت نامه من مفهومی نداشت، آدم مگر بشقاب مشقاب می‌گذارد داخل کتابخانه؟ اولین چیزی که برای اتاق پسرک نقشه‌اش را کشیدم هم کتابخانه بود. بچه الان کلی کتاب دارد. مطمئنم خیلی زود سوادش از کتاب‌های کودکانه فراتر می‌زند و شبیخون‌هایش به کتابخانه من آغاز می‌شود.


مثلا با آن دست و پای کوتاه و دست‌های نوچ از بستنی‌اش پای کتاب‌خانه آدم بزرگ‌های خانه ایستاده و فکر می‌کند کی دستش به قفسه بالایی می‌رسد.


این پست در ستایش کتاب‌خوانی نوشته شده، در ستایش آدم‌های کتاب‌خوان و آدم‌هایی که من را کتاب‌خوان تربیت کردند. 

17 Feb 16:51

باید شبها به شبها وصل بشن، روزها به روزها. من ش...

by محـمد
باید شبها به شبها وصل بشن، روزها به روزها. من شبها یه آدمم روزها یکی دیگه. باورم نمیشه من یه نفرم.

12 Feb 14:23

از خواب که بیدار شدم زمانم، مکانم و از همه مهمتر جهانم را گم کرده بودم

by آیدا-پیاده

خوابهام به دلتنگی‌هام سور می‌زنند. خواب دیدم خانه‌اش خیابان مستوفی‌ست، بالای پله‌ها. من انگارهنوز مهندس شرکت ریخته‌گری ایران خودرو‌ام در خیابان عباس آباد. بعد از کار زنگ زد گفت بیا اینجا. از دم گودبرداری آنروزهای سینما آزادی دویدم تا پله‌ها. باران می‌آمد و ترافیک بود. انقدر هم خواب دقیق؟ پله‌های کنار تواضع را دوتا یکی بالا می‌رفتم وعجله داشتم که به مرد برسم، آخر پله‌ها یادم افتاد من که ده سال است تهران زندگی نمی‌کنم برگشتم که برای آخرین بار نگاهی بیاندازم به ولی‌عصر از بالای پله‌ها. باران می‌آمد و پاییز بود و مقنعه و موهایم خیس بود. مثل امروز تورنتو که بارانی بود.با علم  به اینکه این نگاه آخر است و با آنهمه عجله که برای دیدنش داشتم باز برگشتم و ولی‌عصر را نگاه کردم و فکر کردم آخ جغرافیای لعنتی چه کسی باور می‌کند یکی انقدر عاشقت باشد.

درخانه‌اش را زدم گفت «بیا بالا» چه کسی صدایی مثل او دارد؟ هیچکس، جدا هیچکس. رفتم بالا. بغلم کرد. بغلش که بودم یادم افتاد او که دیگر اینجا زندگی نمی‌کند.  اصلا او که هیچوقت اینجا زندگی نمی‌کرده است. گفتم تو تهرانی و تابحال به من نگفتی؟ گفت نه، مگه تو تهرانی؟ سعی کردم برای آخرین بار نگاهش کنم. چه کسی باور می‌کند یکی انقدر عاشق صدای لعنتی کسی باشد.سرم را که تکیه دادم به سینه‌اش، موهای خیس از بارانم را که کنار زد و گفت «بی‌چتری چه بهتری آیدا» مطمئن بودم که خواب می‌بینم. برعکس کابوس وقتی رویا می‌بینی آنجا که می‌فهمی داری خواب می‌بینی دلت می‌خواهد زار بزنی. زار نزدم فکر کردم دل بدهم به صدای باران و ولی‌عصر و مرد. همینقدر هم غنیمت است. ولی خواب همکاری نکرد، بیدار شدم.

 

05 Feb 17:47

فیس بوک ورزشی می‌شود

by info@fararu.com
02 Feb 11:31

تیر

by Mirza

- در مقابل جوخه‌ی تیرباران چگونه باید ایستاد سرباز؟
- خوشبین، قربان.

02 Feb 10:07

روایت

by Mirza

زندگی دو روایت دارد٬ اگر نه بیشتر. یکی آنی است که برای دیگران می‌گویی. آنی که امن است٬ مطابق عرف است٬ فراز و فرودش‌‌ همان است که آن دیگری٬ آن شنونده را مقبول می‌افتد که این یک اوج است٬ آن یک حضیض. هر آغازی می‌شود صعود و هر پایانی هبوط. روایت دیگر٬ روایتی است که برای خود می‌گویی. خارج از اینکه چه قرار است فتح خیبر باشد و چه نباشد. آن شق القمر که از دید دیگری معراج توست را آسوده می‌گذاری در پستو و آن به خود آمدن روی دریاچه و زیر باران را می‌گذاری بین آنچه که از تو٬ هر چه هستی را ساخته. این یکی روایت سهل‌تری است٬ روایتی شایسته گفته شدن و شنیده شدن. روایتی که درش یک پیاده‌روی پاییزه می‌شود روز جاودانگیت.

29 Jan 13:48

The eyes of Vincent van Gogh:Self Portraits, 1886 - 1889.

















The eyes of Vincent van Gogh:Self Portraits, 1886 - 1889.

21 Jan 10:00

هوای بارانی

by Gilehmard
آقا ! والله شوخی نمیکنم ها !!  امروز از رادیو شنیدم که یک آقای امریکایی که برای گذراندن تعطیلات  به یکی از جزایر کاراییب رفته بود از دولت محلی آن سامان به دادگاه شکایت کرده و خواسته است کلیه  پول هایی را که در این سفر خرج کرده است به او باز گردانده شود .
دلیل ؟
- هیچی ؛ این آقای محترم میگوید چون در روزهای تعطیلاتش هوا بارانی بوده و ایشان نتوانسته اند از تعطیلات شان لذت ببرند دولت محلی آن جزیره باید به او خسارت پرداخت کند !!!
حالا که اینطوری شده ما هم یادمان باشد از استانداری گیلان به دادگاه شکایت کنیم و چند میلیون تومانی خسارت بگیریم چونکه ما هم در آن سه چهار سالی که در رشت بودیم یا همه اش بارانی بود یا چکه !!
21 Jan 09:58

http://gilehmards.blogspot.com/2014/01/gilemard-gilemard-2-hours-ago.html

by www.gilehmard.com
  • پسر خاله جان و جمهوری اسلامی
    -----------
    ما يك پسر خاله اى داشتيم كه حالا سى و چند سالی است خط و خبرى ازش نداريم . نميدانيم زنده است يا مرده ؟ چه ميدانم ؟ شايد دارد توى دانشگاه اوين درس ميخواند !! . شاید هم با از ما بهتران فالوده خورده و حالا وزیری ؛ وکیلی ؛ استانداری ؛ دالانداری ؛ جناب سرهنگی ؛ سرداری ؛ چیزی شده است
    اين پسر خاله مان آدم عجيب و غريبى بود . اهل شر بود .اهل دعوا بود . آدم بزن بهادرى نبود ها ! اما نميدانم چرا همه اش دوست داشت با اين و آن دست به يقه بشود . از بس كتك خورده بود و زخم و زيلى شده بود يك جاى سالم نمى توانستى توى بدنش پيدا كنى . اصلا انگار خلق شده بود براى دعوا مرافعه و كتك خوردن ! اما مگر از رو ميرفت ؟ مگر حيا ميكرد ؟
    يك روز به ما خبر دادند كه توى بيمارستان است . رفتيم بيمارستان ديدنش . ديديم دماغش را شكسته اند . روى صورتش هفت هشت تا بخيه زده اند . كله اش را باند پيچى كرده اند .به هر انگشت دستش مرهمى گذاشته اند . دست راستش آسيب ديده و پاى چشم چپش هم چنان باد کرده و سياه شده است كه انگار بادنجان بم !!
    گفتيم : چه بلايى به سرت آمده پسر خاله جان ؟؟ تصادف كرده اى ؟ چت شده ؟؟
    در جواب مان گفت : چنان زدمش كه تا دم مرگ هم يادش نمى رود !!
    گفتيم : زديش ؟؟ كى رو زديش ؟؟ خدا از قدت بردارد بگذارد روى عقلت !
    گفت : پسر اوسا رحيم رو . چنان زدمش كه تا شش ماه بايد توى بيمارستان بخوابد !!
    ما از بيمارستان آمديم بيرون و خواستيم برويم خانه مان . سر كوچه مان ديديم پسر اوسا رحيم ، سر و مرو گنده ، ايستاده است و با بچه هاى محله گل ميگويد و گل مى شنود .
    نميداینم پسر خاله مان حالا زنده است يا نه ؟ اما اين رییس جمهور بنفش و آن رهبر معظم و آن مفاعیل چهارگانه ما را بد جورى ياد پسر خاله جان مان مى اندازند

18 Jan 19:55

21

by misspar3oos

چرا خارج نمیرویم؟ چرا خارج نمیروی؟ چرا خارج نمیروند؟ یک فعلی جدیدا آمده با مصدر «چرا خارج نرفتن». فعل مرکب است. صرفش هم همینطوری است که گفتم. چرا آنها خارج نرفتند؟ چرا من خارج نمیروم؟ چرا تو خارج نمیروی؟ چرا ما خارج نمیرویم؟ همینطور همه توی خیابان راه میروند و از هم همین را میپرسند. در مقابلش یک عکس العملی هم همزمان باب شده. به این حالت که شما آه ریزی میکشید، و نگاه میکنید به درختها و کوهها و اتوبوسهای بی آر تی که در حال عبور هستند (اگر در خیابان باشید) یا نگاه میکنید به میز و فرش و تلویزیون خاموش و دیوارها (اگر در خانه باشید)، و میگویید به فکرش هستم. بله، دقیقا همین را میگویید. جوابش همین است. الان همه به فکر خارج رفتن هستند. مد است. اجبار است. راه فرار است. کورسوی امید است. یعنی کلا به فکر پول، و قیمت دلار، و واحدهای پاس نشده، و شوهر (دخترها)، و دوست دختر (پسرها)، و داماد و عروس گرفتن و نوه بغل کردن و خوشبخت شدن همه موجودات زنده (پدرها و مادرها) و خارج رفتن. همه ارزشها و هدفها و آمال و آرزوها یکجور شده. بنده خودم معتقدم که باید مردشور همه انسانهای یکجور را برد. خیلی اعتقادم شیک است. ولی، منتها، هیچکس به اعتقادات من توجه نمیکند. چرا؟ چرا هیچکس به اعتقادات من توجه نمیکند؟ چرا هیچکس به اعتقادات شما توجه نمیکند؟ در این کشور به اعتقادات چه کسی دارد توجه میشود دقیقا؟ این هم بیماری دیگری است به نام توهم حضور. یعنی شما فکر میکنید هستید، در حالیکه نیستید. من خودم هی تلاش میکنم یکجور نباشم. صبر میکنم همه اهداف و آمالشان که مشخص شد بعد یک اهداف و آمال متفاوت را برمیگزینم. بعد که برگزیدم، بگا میروم. چون هر کس اهداف و آمالش متفاوت باشد غلط کرده. و وقتی شما میروی با استادت، استاد فول پروفوسورایت، که معتقد است که خیلی پرفوسورایش فول است، مشورت کنی در زمینه اهدافت میبینی با یک حالت خب؟ بخندم؟ گریه کنم؟ پولش را بدهم؟ نگاهت میکند. با خانواده ات صحبت میکنی به همین منوال. بعد دیگر صحبت نمیکنی. همینجور خفه میایی و میروی و به حالت اینویزیبل در جامعه گذارن وقت میکنی. بعد میگویند تو چقدر منزوی ای؟ کیرم دهنتان. این میتواند پاسخ واقعی شما باشد به این سوال وقتی که دارید لبخندهای ملیح میزنید. یک احساسی دارم با این مضمون که انگار یک نفر پرسیده کل هیکلت چند؟ کل کشورت چند؟ میدانید چقدر بد است؟ جوابهای خود را به شماره ما- مشاوران و تحلیل گران فهیم – اس ام اس کنید. بوس بوس.

18 Jan 19:54

35

by misspar3oos

احساس میکنم حرفی برای گفتن نمانده. اگر روابط اجتماعی و همزیستی و نیاز به برقراری ارتباط با انسانها مجبورم نمیکرد تا آخر عمر سکوت میکردم. همه اتفاقها توی ذهنم می افتد. یکجور آرامش منفی در رفتارم هست، که نباید باشد. علت اینکه تو با این سن زیاد با من انقدر راحتی شاید همین است. اینکه هیچ وقت مثل دخترهای هم سنم بالا و پایین نپریدم یا توقع نداشتم یا قهر نکردم یا از اینکه روزم را چگونه گذراندم و به کدام آرایشگاه رفتم و از کدام مغازه چه چیزی خریدم و این، این را گفت و آن ، آن را حرف نزدم. آمدم، رفتم، لبخند زدم، شوخی ای کردیم، و خوش بودیم. یکجور حس تعریف نشدگی دارم. احساس میکنم «من» با این رفتار و شخصیت، در جامعه تعریفی ندارد. احساس میکنم خیابانها برای «من» نیست، فروشگاه ها برای «من» نیست، آرایشگاه ها، دانشگاه، پارک، خانه. احساس اشتباهی بودن میکنم. غلط بودن. این روزها سعی میکنم برونگرا باشم. ارتباط برقرار کنم. لبخند بزنم. قربان همه بروم. ذوق کنم. بیایم. بروم. همه چیز برایم عجیب و واااووو باشد. تغییرچیزی که هستی خیلی آسان نیست. تبدیل میشود به یک نمایش اجباری از چیزیکه باید باشی. باید باشی تا بروی جزء تعریف شده ها. که بتوانی دیده شوی، کار بگیری، و زندگی کنی. هیچکس با یک معمار درونگرا کار نمیکند. برونگرایی مد جامعه شده. کار گروهی. روابط باز. انرژی. هیجان. شوخی و خنده و نمایش مشتاق بودن. خیلی هم مخالف این جریان نیستم. از یک جا نشستن و در خود زیستن و انتقاد و مخالفت کردن هیچ نتیجه ای نگرفته ام. آدم تفکر سنگی ای هم نیستم که تا آخر عمر بر یک چیز اصرار میکند. احساس میکنم درست روی نقطه شروع یک راه خیلی خیلی خیلی طولانی ایستاده ام. احساس میکنم تمام این 27 سال، همه حرکتم روی یک تردمیل بوده، توی یک اتاق دربسته. احساس میکنم دیگر فرصتی برای ماندن و اصرار و انتقاد نیست. و البته، باید بدانید که من انسان بلخره ای هستم. بلخره نتیجه میدهم. بلخره کنکور قبول میشوم. بلخره رابطه هایم را پروانه ای میکنم. بلخره لپ تاپ میخرم. بلخره تری دی مکس یاد میگیریم. بلخره کار پیدا میکنم. بلخره برونگرا میشوم. آنوقت همه می آیند و میروند و میگویند تو بلخره ….؟ من هم میگویم بـَعـــــــله :]

15 Jan 10:04

...

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
این چیه نگه می‌داری؟ این فرق می‌کنه. چه فرقی می‌کنه. این دکمه با همه دکمه‌ها فرق می‌کنه. دکمه‌ی جورابه. جوراب؟ مگه جوراب دکمه داره؟ آره. منم نمی‌دونستم یک جوراب‌هایی ممکنه دکمه داشته باشن. دکمه‌ی اون‌یکی لنگه‌ش کجاس؟ اون‌یکی لنگه‌ش از جورابش نیفتاد. شدی موسا جهوده. که از بعضی چیزها، نصفش را داشت. ساعت‌مچی‌اش، تنها عقربه‌ی ثانیه‌شمار داشت. لیوانش دسته نداشت. عینکش، فقط سمت چپش شیشه داشت. آن تک گوش‌واره چی بود؟ توی جیبش بود همیشه. آن یکی لنگه‌اش کجا بود؟ برای کی بود؟

موسا جهوده، جهود بود. یعنی محل می‌گفت جهوده. این اوّلین و آخرین جهودی بود که محل از نزدیک می‌دید. کلّه‌ی صبح با دستِ خالی می‌زد بیرون. شب هم با دستِ خالی برمی‌گشت خانه‌اش. چسبیده به دیوار، از کنار کوچه‌ها رد می‌شد. محل می‌گفت دیوانه است. هم جهوده و هم دیوانه است. محل می‌گفت لال هم هست. محل صدایش را نشنیده بود. محل می‌گفت به زبان آدمی‌زاد حرف نمی‌زند. اولین‌باری که صدایش درآمد، رفته بود پای آن تیرکِ برق. یادت هست؟ بالا را نگاه می‌کرد: «بیا پایین پسر... بیا پایین پسر... بیا پایین پسر...» هِی تکرار می‌کرد. مسلم از تیرک بالا رفته بود. مسلم کارش این بود. ظهر که از مدرسه خلاص می‌شد، می‌آمد و از تیرک بالا می‌رفت. تیرک برق، درست وسط کوچه بود. لب‌به‌لب با جوب. سرِ تیرک یک عالم سیم بود. لای آن‌همه سیم یک جعبه‌تقسیم هم بود که به سختی دیده می‌شد. سیم‌ها تا یک‌جا با هم بودند. نقطه‌ای، از هم جدا می‌شدند و می‌رفتند هر کدام‌شان سمتِ خانه‌ای. تیرک پنج‌شش متری بیش‌تر ارتفاع نداشت. اما مسلم آن بالا یک‌جور پایین را نگاه می‌کرد، با صدای بلندی حرف می‌زد که انگار ارتفاع‌اش بیش‌تر از این حرف‌ها باید باشد. مسلم وقتی می‌رسید آن بالا، سرش می‌رسید زیر سیم‌ها، برمی‌گشت و می‌خندید. اطراف را نگاه می‌کرد. باد موهایش را تکان می‌داد. این پایین موها تکان نمی‌خورد. مسلم هر روز، عصر، سر ساعت سه، آن بالا فریاد می‌زد: «خشکی... خشکی... ملوان خشکی‌و می‌بینم... ملوان...عزیز من، خشکی‌و می‌بینما...» دستش بالای چشماش بود. آفتاب چشمش را نزند. مسلم وقتی این پایین بود، عاقل بود. آن بالا شیدا می‌شد. هرکسی سراغ مسلم را می‌گرفت و این پایین پیدایش نمی‌کرد، می‌آمد پای تیرک. می‌پرسید: «مسلم کو؟» محل با سَر بالای تیرک را نشانش می‌دادند. مسلم خسته نمی‌شد. تا آن شب که برق کلّ کوچه رفت. محل جمع شد پای تیرک برق: «از اینه»، «سرش اتصالی داره»، «سیما آب شده»، «سیما لخت شده»، «اتصالی آقا»، «مسلم کو؟» مسلم آمد. خودش را از لابه‌لای جمعیت رساند پای تیرک. پقی زد زیر خنده. قلمرویش بود. از تیرک بالا رفت. دستی به سیم‌ها زد. سیم‌ها جرقه‌ای زدند و مسلم از آن بالا پرت شد پایین. جیغ. دست و بازو و صورت مسلم کبود شده بود. دیده‌بان محل مُرد. یادت هست؟

از فردای آن‌روز توی محل، چو افتاد که قاتل اصلیِ مسلم، آقامنصور است. چه‌طور می‌شود؟ مگر آقامنصور از این‌جا نرفته بود. بابا شش‌سال است که کسی آقامنصور را ندیده بود. محل می‌گفت رفته انزلی. محل می‌گفت رفته نجف، پارچه‌فروشی زده. بعد از آن‌شب محل به این نتیجه رسید که آقامنصور نه انزلی ست، نه نجف. آقامنصور همین‌جا بغل گوش‌مان است. این مدّت هم که نبود، رفته دیپلمش را گرفته و در سازمان برق منطقه استخدام شده. قطعی برقِ آن شب هم کار خودش بوده. می‌خواسته از زنش، اشرف‌خانم انتقام بگیرد. که وقتی شش‌قلو، شش‌تا پسر زایید، همه بور و سفید و آفتاب‌ندیده، آقامنصور گفت: «زن! من سبزه، تو سبزه، اینا چرا این‌شکلی‌ان؟ اینا از تخم من نیستند. ولم کنین.» ولش کردند. انکار کرد و قهر کرد و رفت. اشرف‌خانم ماند و شش‌پسر وایکینگی‌اش؛ قادر، باقر، ناصر، صابر، طاهر و مجتبا. همه شکل هم. زیراکس. ماه‌های اوّل، محل، خیلی آن‌ها را نگاه می‌کرد. محل خانه‌شان می‌رفت و به تماشای این شش بچه می‌نشست. اغلب این مراسم، به سکوت می‌گذشت. آن‌ها تا کلاس سوّم، همیشه‌ی خدا، به‌جز تهِ پاییز و کلّ زمستان، لخت می‌گشتند. لخت مادرزاد. محل هم بیش‌تر نگاه‌شان می‌کرد. از همه بیش‌تر سرهنگ فراست؛ سرهنگ بازنشسته‌ی ارتش. توی ایوان خانه‌اش، یک صندلی می‌گذاشت و عصرها کوچه را می‌پایید. محل فکر می‌کرد به‌خاطر این بچه‌ها و وضعیّت پوشش آن‌ها ست که سرهنگ هر روز صندلی‌اش را آن‌جا می‌گذارد و کوچه را سیر می‌کند. محل می‌گفت سرهنگ هیز است. اما کم‌کم محل فهمید سرهنگ و صندلی و نشستن او هیچ ربطی به آن شش بچّه‌ی عجیب ندارد. بیش‌تر ربط به ثریا دارد. که بیاید و از وسط کوچه رد بشود. ثریا که رد می‌شد و می‌رفت، سرهنگ هم صندلی‌اش را برمی‌داشت و می‌رفت داخل. ثریا که از سراسر کوچه رد می‌شد همه‌چیز متوقف می‌شد. دهنِ محل خشک می‌شد. بعدش که می‌رفت همه‌چی از سَر گرفته می‌شد. وقتی که ثریا می‌آمد از سرِ کوچه با آن چادر مشکی‌اش، وقتی از کنار توپ و درست از وسط دوتا پاره‌آجر، رد می‌شد، وقتی می‌خندید، وقتی که می‌خندید گونه‌هایش، گونه‌هایش، وقتی دستش را می‌کشید روی سر، اصلن چه کسی می‌فهمد انگشت‌های دست یکی مثل او برود لای موها چه حالی دارد، که انگار توی دل آدم یک‌چیزی وول می‌خورد چند ثانیه‌ای، که بعدش برود و برود و برود و ته کوچه ناپدید بشود. یادت هست؟

محل می‌گفت ثریا، خانم‌خوبه است. به چه کسی و کسانی؟ چگونه؟ چرا؟ محل در مقابل سؤال اوّل، غبطه و افسوس می‌خورد. در مقابل دوّمی حیرت می‌کرد. برای سوّمی پاسخی نداشت. عاشق کم نداشت ثریا. یکی‌اش همین مرتضا. که با کاپشن‌بادی قرمزرنگش، با هوندای هزارش، بیست‌متری را هِی بالا و پایین می‌رفت تا عصری سروکلّه‌ی ثریا پیدا شود. می‌رفت نزدیک ثریا، با دومتری فاصله، اسکورتش می‌کرد تا دمِ درِ خانه‌اش. کسی نمی‌دانست مرتضا می‌خواهد ثریا را بگیرد یا نه امّا محل می‌گفت مرتضا به محسن‌چریک گفته اگر می‌شود قدمی بردارد و برود با ثریا حرف بزند. حرف همه روی زمین پهن بود، به‌غیر از حرف محسن‌چریک. محسن‌چریک را یادت هست؟ آقای محل، سرور محل. تنها کسی که حرف می‌زد و مراحل اجرایی‌اش به‌سرعت طی می‌شد، محسن‌چریک بود. پیر همه بود. وقتی جنگ تمام شد و برگشت، پیرتر شده بود. در سرمای بهمن‌ماه، محسن‌چریک و شش‌نفر دیگر، برای شناسایی و معبرزدن، باید از اروندرود می‌گذشتند. یک‌شب به آب می‌زنند. گشتی‌های عراقی سروکلّه‌شان پیدا می‌شود و سه‌روز آن مسیر را با قایق‌های‌شان زیرنظر می‌گیرند. محسن‌چریک و شش‌نفر همراهش نه راه پیش داشتند و نه راه برگشت. سه‌روز کامل می‌مانند در آب. لای نیزارها. به آن‌سوی اروند که می‌رسند؛ نیمه‌جان، یخ‌زده، می‌افتند وسط نخلستان. نور زمستانی که به صورت محسن‌چریک می‌تابد، تنها توان می‌کند منور را شلیک کند. بی‌هوش می‌شود؛ خودش و آن شش‌نفر دیگر. از جنگ که برگشت تا مدّت‌ها با محل حرف نزد. صدایش درنیامد. از جنگ که برگشت، محسن‌چریک فقط توی آفتاب راه می‌رفت. توی سایه دست‌پاچه می‌شد. لب‌ولوچه‌اش آویزان می‌شد. چشمانش گرد می‌شد. دولا می‌شد. توی آفتاب که بود، می‌خندید. همه حرف محسن‌چریک را گوش می‌دادند. فقط یک‌بار حرفش روی زمین ماند. یادت هست؟

محسن‌چریک رفته بود رضایت محبوبه‌خانم، زنِ رضا برانسون را بگیرد. رضایت بگیرد که مرتضا اعدام نشود. مرتضا توی یک دعوا زد و رضا برانسون لات محلّه‌ی پایینی را از پا درآورد. شب که آمد خانه‌اش، گوشی را برداشت و زنگ زد به کلانتری. آمدند و بردنش. محسن‌چریک ماه‌ها رفت و آمد امّا محبوبه‌خانم رضایت نداد. بالاخره یک‌روز صبح، آفتاب نزده، توی حیاط زندان قصر، حکم را برای مرتضا خواندند. محسن‌چریک هم رفته بود. کسی را نداشت مرتضا که. جنازه‌اش را آوردند تو محل. از این سر کوچه تشییع‌اش کردند تا آن سر. بعد انداختنش توی آمبولانس و بردند خاکش کردند. موتورش چی شد؟ کاپشنش چی شد؟ چندروز بعد ثریا هم وسایلش را جمع کرد و رفت. محل می‌گفت رفت تا خنده‌هایش را پس بگیرد. از کی؟ محل جوابی نداشت. محل سواد نداشت. تنها کسی که سواد داشت، پسرعموی آقات بود. یادت هست؟ امیرعلی؟ هر هفته، جمعه‌ها می‌آمد و بعد از روبوسی با محل، می‌گفت من فوق‌دیپلم دارم. روی «فوق» هم تأکید می‌کرد. همیشه هم یک کتاب، روزنامه‌پیچ، دستش بود. محل بالاخره نفهمید این کتابِ چی بود. تمامش کرد یا نه امّا هردفعه فقط یک تکّه‌ی تکراری از آن را برای محل می‌خواند. محل از بَر شده بود. امیرعلی از توی کتاب می‌خواند که وقتی ژاندارک را زندانی می‌کنند، در محبس، انگشت اشاره و شست دو دستش را به‌هم نزدیک می‌کند. از چسباندن آن‌ها به‌هم یک لوزی خیلی کوچک درست می‌شود. از توی آن سوراخ کوچک، دوروبرش را، جهان را می‌بیند. امیرعلی خودش وقتی به آخر حرف‌هاش می‌رسید، بقیه را از آن سوراخ کوچکی که با انگشتانش درست کرده بود، می‌دید. «خب این یعنی چی امیرعلی؟» امیرعلی جوابی نداشت. آخر امیرعلی فقط فوق دیپلم داشت.

محرّم ام‌سال، محسن‌چریک توی آفتاب راه می‌رفت. موسا جهوده از کناردیوار، برمی‌گشت خانه‌اش. مسلم روی تیرک برق داد می‌زد: «خشکی... خشکی می‌بینم... خشکی می‌بینم ملوان... آقای ملوان، دیوث، خشکی‌و می‌بینما.» مرتضا با کاپشن قرمزش، با هوندای هزارش، بیست‌متری را گز می‌کرد. دستش هم خونی نبود. کسی قادر و باقر و ناصر و صابر و طاهر و مجتبا را نگاه نمی‌کرد. فراست هم سرهنگ نبود که، گروه‌بان بود از اوّلش. ما هم وسط کوچه می‌زدیم زیرِ توپ. لباس راه‌راه آبی و سفیدت را پوشیده بودی لباس آرژانتین. مثل همیشه. شماره‌ی ۱۰. «علی‌دونا». ثریا هم از سر کوچه آمد و رد شد و رفت و تهِ کوچه محو شد. محل هم چیزی نمی‌گفت.
05 Jan 18:27

از محافظه‌کاری‌ها

by خانم كنار كارما
یک. میم به‌زودی عروس می‌شود. میم صمیمی‌ترین دوست دختر فعلی من است. صمیمی‌ترین دوست‌دختر یعنی کسی که مثلا من کلید خانه‌اش را دارم یا او تاپ قرمزم را پوشیده و با آن خوابیده؛ کسی که من در یخچال‌اش را که باز می‌کنم اجازه نمی‌گیرم (من از مادرم هم برای باز کردن در یخچال اجازه می‌گیرم) یا او با خیال راحت این حق را دارد که در نبود من فلان سی‌دی را بردارد و گوش بدهد و بعدا برگرداند. میم به‌زودی با دوست‌پسرش٬ ب که دوسال از او بزرگ‌تر است و قبلا همکار بودیم٬ ازدواج می‌کند. من و ب خاطرات خوبی از هم نداریم.

دو. صمیمی‌ترین دوست دختر قبلی من الهام بود. صبح تا شب. گرمابه و گلستان. از سوم دبستان تا سال دوم دانشگاه. سال دوم دانشگاه با احسان آشنا شد. احسان درصدر خوش‌تیپ‌های دانشگاه بود. الهام در آسمان‌ها بود. من خیلی خوشحال بودم ولی در زمین بودم. نامزد شدند. زد و یک‌‌شب زمستانی خیلی عجیب‌و‌غریب در خانه‌‌ی دوستی فهمیدم که احسان بدجوری گرفتار است؛ اعتیاد شدید. شدید یعنی خیلی وضع‌خراب وگرنه که ماها هم که دور هم جمع می‌شدیم مریم باکره نبودیم. الهام شدت‌اش را نمی‌دانست. یک‌ماه قبل از ازدواج‌ا‌ش از من پرسید که نظرم راجع به احسان چیست. خب من آن‌موقع‌ها نمی‌دانستم که وقتی کسی نظر آدم را می‌خواهد٬ یعنی نظر آدم را نمی‌خواهد بلکه تایید نظر خودش را می‌خواهد. نظرم را گفتم. از فردای آن روز من «آدم بده»‌ی قصه شدم. دوستی‌مان کم‌رنگ شد. آن‌قدر که به مراسم ازدواج هم دعوت نشدم. دوسال بعد الهام از احسان جدا شد. علت جدایی هم که واضح است. الهام معذرت خواست. برگشت. من هم برگشتم. هنوز دوستیم. دوست گرمابه و گلستان اما نه. دوستِ صحبت از آلودگی هوا٬ رنگ‌مو٬ نرخ تورم. یک‌چیزی بین‌مان دیگر نیست.

سه. یه‌ماه قبل میم نظرم را راجع به ب پرسید. درلحظه جواب دادم که هی ایز گریت. میم خوشحال شد. ب هم که این را از من شنیده خوشحال است. من نمی‌دانم خوشحالم یا نه. میم می‌خواهد که من حتما در مراسم باشم. من ازدواج به سبک آن‌ها را فقط توی فیلم‌ها دیده‌ام. گفتم بروند بپرسند که مشکلی نباشد که مسلمان به مراسم خطبه کلیسا بیاید. میم گفت که ب گفته این حرف‌ها مال سال 1940 است و واضح است که هیچ مشکلی نیست. امروز طرح لباس‌اش را برایم ایمیل کرد. لباس مطابق سلیقه من نیست. عروسی من هم البته نیست. پس سلیقه‌ی ‌من مهم نیست. میم زیر ایمیل اضافه کرده که نظر من خیلی مهم است. به گرمابه‌ها و گلستان‌ها فکر می‌کنم٬ به کلیدهای خانه‌ها٬ به یخچال‌ها و تاپ‌های قرمز و زیر نوشته‌ام اضافه می‌کنم که دتز گریت.

ما تاییدکنندگان همیشه‌ی تاریخ از روز اول محافظه‌کار مادرزاد نبودیم؛ برداشتند دست انداختند گردن‌مان و گفتند نظرت را بگو. فکر کردیم خب جواب سوال را بدهیم. گفتیم و از بهشت رانده شدیم. بعدترها که بزرگ شدیم٬ سرفرصت وقتی آتش‌ها خوابید و دودها پاک شد٬ تازه دوزاری‌مان افتاد که چرا محافظه‌کاران همیشه محبوب‌ترند٬ چرا اینقدر لایک می‌گیرند و روی دوش‌ها حمل می‌شوند. خام بودیم٬ جوانی کردیم٬ بیایید شطرنجی‌مان کنید.
04 Jan 17:10

حالا حکایت ماست

by واقف

روزی که بارت مرد در ماشین تحریرش متنی نیمه‌تمام مانده بود که جایی از آن نوشته بود:«انسان از سخن گفتن درباره‌ی آن چه به آن عشق می‌ورزد عاجز است.»

04 Jan 17:09

Photo



04 Jan 17:08

پورشه

by قاصدک
ماشین های زیبا دلم را نمی برند
ولی خانه ها چرا
من آدم رفتن نیستم
من آدم ماندنم

03 Jan 07:59

به خاطر یک‌مشت چی؟

by noreply@blogger.com (حسین)
افراد را به امان خدا نسپارید؛ امان خدا شلوغ است.

03 Jan 07:52

رفته بودیم محلهٔ بچگی‌اش. «ولی مسجد این‌جوری نب...

by پ
رفته بودیم محلهٔ بچگی‌اش. «ولی مسجد این‌جوری نبود، خیلی بزرگ‌تر از این‌ها بود..» خاطرهٔ بزرگیِ بناها در چشمِ بچگی‌اش... 
02 Jan 20:19

لایک، پوک، فیسبوک

by Zarrafe



از پشت مانیتور آدمها و زندگی هایشان را نگاه میکنم. از عکس هایشان میبینم که سفر میروند، مهمانی میگیرند، زندگی می کنند.  بی آنکه در چند وقت/ سال گذشته با کسی حرف زده باشم از همه خبر دارم انگار. یکی شوهر کرده، دوست دختر جدید آن یکی و بچه ی دیگری که چه بزرگ شده . اینطور که عکس عروسی شان، شوهرشان، بچه شان را نشان هم می دهند و قربان صدقه نوشتاری میروند و تعارف تایپ می کنند، انگار همه درعمارتی باشکوه در مجلسی شبانه به گفت و گو و شادی مهمان اند ، من ایستاده ام بیرون، از پشت پنجره با دماغ چسبیده به شیشه داخل را نگاه میکنم.

02 Jan 19:59

ما دبرا مورگان را دوست داریم. و اصلا چه معنی داره سریال اسمش باشه دکستر.

by noreply@blogger.com (Morteza Ershad)
یکی از معایب/محاسن زبان انگلیسی این‎که شما از کلمه فاک در جمله استفاده نکین خود به خود جزء مودب‎ها حساب می‎شین. یعنی نمیخواد تلاش زیادی بکنین. فقط یک کار رو نکنین. سخت نیست که.
بگی سخته می‎زنم تو دهنت. فلفل می‎ریزم.
02 Jan 19:27

زما ومن به سکوت ای حباب قانع باش که غیرضبط نفس نام این معما نیست*

by S*
گاهی اینقدر در معرض هجوم حرفی که حرفت نمی آید. جوری است که اگر بخواهی که دهان باز کنی، زیر سیل کلمات خودت غرق میشوی. دقیقا میروی زیر سیلاب.  که اگر بخواهی غریق حرف نباشی، پس واپس مینشینی کنار یک صخره ساکت و نگاه میکنی به موجی که میرود ...می آید...مکرر

*از بیدل است 
02 Jan 19:05

Peace

by هدا رستمی

من از جنگ و تظاهرات و پلیس و مردم عکس های زیادی دیدم. اصلا میتونم بگم علاقه ی عجیبی به روابط آدم ها در فضایی مثل جنبش و تضاهرات دارم. بعضی وقتا گریه‌م میگیره و بعضی وقت ها لبخند میزنم. اما بین این همه عکس از خون و آتیش و اشک و مردم و پلیس و گارد و بغل و دوستی و گل و امید که از تظاهرت های دنیا دیدم چند تا عکس محبوب دارم که اولیش اینه:
سیگار… من خودم سیگار نمیکشم و هیچ وقت نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. اما مطمئنم، مطمئنم جدا از همه ضرر های نوشته شده رو پاکتش، سیگار، یکی از عوامل به اشتراک گذاری صلح تو دنیاست !عکس نمیدونم از کیه اما از تظاهرات در سال ۲۰۱۱ است در یونان.  پلیس و معترض هر دو خسته یه گوشه سیگار میکشن ! شبیه بازی ها بچگی که دو گروه میشدیم و همدیگه رو میکشتیم و سر هم داد میزدیم و جر میزدیم و قهر میکردیم و وقتی خسته میشدیم میرفتیم و با هم پفک میخوردیم!

عکس دیگه هم فکر میکنم این باشه.
حلقه زدن های مسیحیای مصری دور تا دور مسلمون ها که اون روز میخواستن نماز رو به نشانه اعتراض وسط شهر بخونن. برای من احترام به دین و مذهب هر کسی از بالاترین نشانه های دموکراسیه.

عکس ها از : reddit.com

01 Jan 06:56

35

by misspar3oos

احساس میکنم حرفی برای گفتن نمانده. اگر روابط اجتماعی و همزیستی و نیاز به برقراری ارتباط با انسانها مجبورم نمیکرد تا آخر عمر سکوت میکردم. همه اتفاقها توی ذهنم می افتد. یکجور آرامش منفی در رفتارم هست، که نباید باشد. علت اینکه تو با این سن زیاد با من انقدر راحتی شاید همین است. اینکه هیچ وقت مثل دخترهای هم سنم بالا و پایین نپریدم یا توقع نداشتم یا قهر نکردم یا از اینکه روزم را چگونه گذراندم و به کدام آرایشگاه رفتم و از کدام مغازه چه چیزی خریدم و این، این را گفت و آن ، آن را حرف نزدم. آمدم، رفتم، لبخند زدم، شوخی ای کردیم، و خوش بودیم. یکجور حس تعریف نشدگی دارم. احساس میکنم «من» با این رفتار و شخصیت، در جامعه تعریفی ندارد. احساس میکنم خیابانها برای «من» نیست، فروشگاه ها برای «من» نیست، آرایشگاه ها، دانشگاه، پارک، خانه. احساس اشتباهی بودن میکنم. غلط بودن. این روزها سعی میکنم برونگرا باشم. ارتباط برقرار کنم. لبخند بزنم. قربان همه بروم. ذوق کنم. بیایم. بروم. همه چیز برایم عجیب و واااووو باشد. تغییرچیزی که هستی خیلی آسان نیست. تبدیل میشود به یک نمایش اجباری از چیزیکه باید باشی. باید باشی تا بروی جزء تعریف شده ها. که بتوانی دیده شوی، کار بگیری، و زندگی کنی. هیچکس با یک معمار درونگرا کار نمیکند. برونگرایی مد جامعه شده. کار گروهی. روابط باز. انرژی. هیجان. شوخی و خنده و نمایش مشتاق بودن. خیلی هم مخالف این جریان نیستم. از یک جا نشستن و در خود زیستن و انتقاد و مخالفت کردن هیچ نتیجه ای نگرفته ام. آدم تفکر سنگی ای هم نیستم که تا آخر عمر بر یک چیز اصرار میکند. احساس میکنم درست روی نقطه شروع یک راه خیلی خیلی خیلی طولانی ایستاده ام. احساس میکنم تمام این 27 سال، همه حرکتم روی یک تردمیل بوده، توی یک اتاق دربسته. احساس میکنم دیگر فرصتی برای ماندن و اصرار و انتقاد نیست. و البته، باید بدانید که من انسان بلخره ای هستم. بلخره نتیجه میدهم. بلخره کنکور قبول میشوم. بلخره رابطه هایم را پروانه ای میکنم. بلخره لپ تاپ میخرم. بلخره تری دی مکس یاد میگیریم. بلخره کار پیدا میکنم. بلخره برونگرا میشوم. آنوقت همه می آیند و میروند و میگویند تو بلخره ….؟ من هم میگویم بـَعـــــــله :]

31 Dec 19:48

غمگین نباش بچه. نباش.

by ب.ش (noreply@blogger.com)
Ayda shared this story from قدم زدن روی ابرها.

پرسیدم غمگینی؟
گفت نه. 
دروغگوی خوبی نیست. 

با عین داشتم یک بحث پرحرارتی می کردم. جنگ خونین قصه و روایت بود. من می گفتم تن نحیف ادبیات و داستان این اواخر ما به این برمی گردد که ما تجربه ی زیسته ی نحیف و لاغری داریم. نشسته ایم پشت میزتحریر اتاقمان، نشسته ایم پشت میز کافه ها، نشسته ایم توی مهمانی های خانه ی رفقایمان، نشسته ایم توی ماشین گیرکرده در ترافیک و از همین جاها کتاب و فیلمنامه نوشتیم. عین می گفت که نه. کف خیابان قصه ریخته. ما بلد نیستیم تعریفشان کنیم. مگر قصه ی گاو خشمگین چیست؟ یک قصه ی دو خطی تکراری. عین مثل بولدوزر بحث می کند. از روی آدم رد می شود. مدام آن پرشور را دارد. مثال می زند. تکرار می کند. می پیچاند که زیر یک خم بگیرد. من حوصله ی بحث نداشتم. اگر داشتم دلم می خواست بگویم بهش که تا قبل از تو من دلتنگی را زندگی نکرده بودم و بلد نبودم بنویسمش. حالا اگر قرار باشد یک قصه ای بنویسم، بلدم آدمی را بنویسم که غروبها، وقتی تاریکی تازه است، یک چیزی مثل خرچنگ توی دلش راه می رود. حیف که نویسنده و فیلمساز نیستم و نمی دانم این غم، این دلتنگی، این عاشقیت به چه درد دیگری ام میخورد.
11 Oct 14:58

روغن نوک انگشت

by تراموا

یکی دیگه از مزایای تنها زندگی کردن اینه که مایعی که اطراف نوک ظرف «ریکا» مالیده، همه‌ش نصیب خود آدم می‌شه برای وقتی که دست‌ش نه اون‌قدری تمیزه که با آب شسته بشه، نه اون‌قدری کثیف که بره با مایع دست‌شویی بشوره.


دسته‌بندی شده در: تفریحات سالم