این قصه را شنیده اید؟ عده ای در بیابان در شب تاریک ظلمانی به راه خود می رفتند؛ پایشان به چیزهایی که بر زمین افتاده بود می خورد. برخی از روی کنجکاوی آن تکه ها را که انگار سنگ بود بر می داشتند و برخی اعتنا نمی کردند. از راهنما پرسیدند این تکه های ناشناس را برداریم؟ گفت همه آنانی که بر می دارند و یا بر نمی دارند در نهایت پشیمان خواهند بود. برخی برداشتند و برخی برنداشتند. سپیده که سر زد، دیدند آن تکه سنگ ها شمش طلاست! آه از نهاد آنانی برخاست که بر نداشته بودند و حسرت در جان کسانی پنجه افکند که کم بر داشته بودند…
می خواهم بگویم، نیکی کردن با مادر و قدر مادر را دانستن مثل همان شمش های طلاست. آنانی که قدر مادر شان را می دانند، وقتی مادرشان از این جهان پرواز کرده است، با خود می گویند ای کاش قدر او را بیشتر می دانستیم. ای کاش در آن روز و روزگار سخنی نمی گفتم که بر چهره اش غباری از غم بنشیند. در می یابند که خرسندی مادر مثل همان شمش های طلا ست، ای کاش بیشتر ذخیره می کردند! و آنانی که به مادر خود بی توجه بوده اند…ویران می شوند.
مادرم در زندگی ما نشانه ای از مهر و معنای خداوند بود. هنوز که هنوز است در حیرتم که چگونه می شود، بانویی که مطلقا سواد خواندن و نوشتن نداشت، در ذهنش و در قلبش همیشه خدا چشمه ای از حکمت می جوشید . آرام و با تانی سخن می گفت. ببین پسرم…حرف را باید هفت بار توی دهان چرخاند بعد بر زبان اورد.
برای من نشانه و نماد نفس مطمئنه، آرامشی بود که در مادرم می دیدم و اکنون در پدرم می بینم. آرام و با شکوه…
امروز سالگشت مرگ و یا تولد دوباره مادرم هست. او بهشت زندگی ما بود. صدایش و لبخندش و شکوه آرامش و خرد روشنش…می گفت: نگران نباشید آن طرف هم که می روم تنها نیستم بچه هایم هستند. محسن، نسرین ، اکرم…این جمله را آنچنان با اعتماد و اطمینان می گفت که انگار واقعا دارد به شهری دیگر می رود که برادر و خواهرانم ساکن آن شهرند… همیشه در اندیشه بودم که رابطه ام را با مادرم چگونه تعریف کنم. روزی مرحوم بهمن بیگی به دادم رسید. گفت رابطه من و مادرم مثل رابطه یک عبد با مولای خودش بود. نمی دانید آن بانوی ایلی بی سواد چگونه روح مرا تسخیر کرده
بود.
در گذار عمر، از راه ها و بیراهه ها میگذریم، از تاریکی ها و فضا های ابر آلود و غبار آمیز و گاه روشن…مهر مادر و پدر همان شمش های طلای راهند. تاریکی جان نمی گذارد چنان که بایست قدرشان را بدانیم.
Shared posts
یاد باد انکه سر کوی توام منزل بود...
http://xa-nax.blogspot.com/2013/11/blog-post_9483.html
.
.
اما یک جایی، دورتر، درونتر از من، یکی به عبث میخواهد چنین صحنهای بسازد، از آدمهای آرام و شاد و کارهای به سامان رسیده و تمام شده، بعد در را آرام، جوری که کسی نشنود، ببندد، و توی تاریکی، برود که برود.»
نازلی چاقال نبود
«پنج-شیش سالم بود که اولین دوچرخهم رو برام خرید. دو تا چرخ کمکی به چرخهای عقبش وصل بود که نخورم زمین. چند هفتهای که گذشت، یه روز دیدم کمکیها رو باز کرده، گذاشته گوشهی حیاط، کنار چراغ والور بیفتیله. گفت نترس، یاد میگیری. نترسیدم. یه خونهی اجارهای داشتیم توی کوچهی چهاردهم، آخرای یه خیابون شیبدار، دم کوه. رفتیم توی کوچه. گفت بشین. نشستم. گفت نگهت میدارم. گفتم ول نکنیا. گفت نمیکنم. یه کم جلوتر ول کرد، خوردم زمین. گریه نکردم، بچهها نگاه میکردن. چند بار دیگه تکرار شد و من هر دفعه خوردم زمین. بچهها جمع شده بودن دورم. نه اسمهاشون یادم مونده، نه قیافههاشون. یه سری بدن و دست و پا توی ذهنمه که جای سرشون، یه هالهی گنگ میبینم با صدای ربنای شجریان که توی پسزمینه داره پخش میشه. بابا کنار در فلزی پارکینگ واستاد. در ضدزنگ داشت فقط. این دفعه یکی از بچهها نگهم داشت، بازم نشد. اومد کمکیها رو دوباره بست و رفت خونه. فک کنم ناامید شد. دکتر منظورم اینه که اگه میخوای ریشهیابیای چیزی کنی، همیناس ریشههاش. دیگه از این قبلتر رو یادم نمیاد.
اکثر اوقات که با آدمهام، خودم رو میذارم جای اونا، سعی میکنم حدس بزنم دارن به چی فکر میکنن. خیلی وقتها هم درسته حدسم. فک کنم یه تیکههایی از هوش هیجانیم خیلی زیاده. حالا نگی چه از خود راضیه. اونجا بهمون میگفتن فروتن باشید، از خودتون تعریف نکنید. اینجا که اومدیم همه میگن از خودتون تعریف کنید. روشهای بازاریابیه دیگه. میبینی نصف ما هم سرشون نمیشه ها ولی ده برابر ما اعتماد به نفس دارن. شما خودت اینجایی، در جریانی. اینا آدم رو هم محصول میبینن. باید هی از خودت تعریف کنی تا مشتری فک کنه اگه به دستت نیاره، در رو به روی شانس باز نکرده. وگرنه ما که مشغول همون زندگی نکبتبار خودمون بودیم. آره خلاصه، همهش میرم توی ذهن مخاطب. فکر میکنم الان داره چی میگه با خودش. بعد میخوام یه مرحله ازش جلوتر باشم. شاید هم واقعا ناامید نشده بود، ولی معمولا حدسم درسته. مثلا الان شما داری با خودت میگی چقدر مزخرف میگه مرتیکه. بعد اگه بهت فرصت بدم، میخوای بگی نه، همچی فکری نمیکردی.
از همون بچگی نمیدونستم بزرگ شم میخوام چی کاره بشم. یادمه واسهی انشا، انقدر ضجه موره کردم تا آخر سر مامانم برام نوشتش. هیچوقت انشام خوب نبود، اصلا فکرش رو هم نمیکردم یه روز بتونم بنویسم. شاید هم تقصیر من نبود اصلا. تعطیلات را چهطور گذراندید، بهار را توصیف کنید، علم بهتر است یا ثروت، آخه اینا هم شد موضوع؟ یه کتاب قرمز داشتم، واسه یه سری از این موضوعهای کلیشهای نمونه انشا داشت. همهشون هم با یه شعر حکیمانه شروع میشد و اینک که قلم بر روی کاغذ میگذارم و از این حرفها. انگار اصلا علم و ثروت قابل مقایسهن. یاد یکی از بچهها افتادم که دو-سه میلیونی پول داشت، بعد یه بار پرسید من با این پول یه رنو پنج بخرم یا یه میز بیلیارد. جدی نباید آدم بزنه طرفو روونهی دیار عدم کنه؟
باید مینوشتم دوست دارم چی کاره بشم. هیچ نظری نداشتم. هر کسی میومد میگفت چی دوست داره. اون موقعها کامپیوتر تازه اومده بود، هنوز نشده بود رایانه که آدم همهش با یارانه قاطیش کنه، مثل تیراژ و تیتراژ. نصف کلاس نوشته بودن دوست دارن مهندس کامپیوتر بشن. من نمیدونستم این اصلا یعنی چی. بقیه هم دکتر و خلبان و وکیل و همهی این کارهایی که ما بلدیم. هیچکی دلش نمیخواست نقاش بشه، فیلمساز، موسیقیدان، یا مثلا رییسجمهور و رهبر. حالا رهبر رو میگیم حکم خداس، ولی بقیهشون که شغل بودن. نوبت من که شد، یه چیزایی خوندم تو این مایهها که کلا فرقی نمیکنه آدم چی کاره بشه، مهم اینه که به جامعهت خدمت کنی و فرد مفیدی باشی. مامانم واقعا اینجوری فکر میکنه خب. با همهی انشاها فرق داشت. خانوممون چشمش برق زد، انگار یه باهوش هیجانی کشف کرده باشه. منم دیگه تابلو نکردم انشائه کار خودم نیست. تشویق و تحسینها رو ته رزومهم اضافه کردم و رفتم روی نیمکت چوبیم نشستم. هنوز هم بعد این همه سال نمیدونم دوست دارم چی کاره بشم. فقط فهمیدم که دیگه برام مهم نیست واسه جامعه مفید باشم یا نه. دکتر شما میدونی اگه همهی خاصیتش توی پوستشه، واسه چی خودشو میخوریم پس؟ ساکتی امروز کلا.»
دستهبندی شده در: داستان
هشت حرفی، مایه حیات
یکی از المانهای زندگی من از لحظهای که متولد شدم کتابخانه بوده. بچه که بودم همیشه یک اتاقی یا گوشهای از اتاق پذیرایی به کتابخانه اختصاص داشت. معمولا کتابهای مرتب و خشگل در کتابخانه پذیرایی و کتابهای قدیمیتر و از فرم افتاده در کتابخانه اتاق آخری بود. من که سواد نداشتم، میرفتم سراغ کتابخانه کتابهای بدفرم، آنجا کتابهای دوران تحصیل پدر و مادرم با عکس شاه و ولیعهد را ورق میزدم، گاهی جزوههای دانشجویی پدرم را نگاه میکردم و از اینکه یک عالمه سمبل ریاضی روبرویم است که ازشان سر در نمیآورم کیف میکردم. کتابخانه و کتاب آنقدر در خانواده مهم بود که در ذهنم خانهای که کتابخانه نداشت، خالی به نظر میرسید، کتابخانه مرکز خانه بود.
خیلی زود سواد کتابخوانیام از داستانهای کودکانه فراتر رفت و شبیخونهایم به کتابخانه خواهرم آغاز شد. هر بار که نبود من را میشد لمیده روی زمین غرق در خواندن کتاب یافت. چون خطر برگشتن و نیمه ماندن کتاب وجود داشت سرعت خواندنم زیاد شده بود. اصلن درسخوانیام را مرهون همین دزدکی کتابخواندنهایم هستم.
اولین چیزی که برای خانه خودم انتخاب کردم کتابخانه بود. بوفه؟ در لغت نامه من مفهومی نداشت، آدم مگر بشقاب مشقاب میگذارد داخل کتابخانه؟ اولین چیزی که برای اتاق پسرک نقشهاش را کشیدم هم کتابخانه بود. بچه الان کلی کتاب دارد. مطمئنم خیلی زود سوادش از کتابهای کودکانه فراتر میزند و شبیخونهایش به کتابخانه من آغاز میشود.
مثلا با آن دست و پای کوتاه و دستهای نوچ از بستنیاش پای کتابخانه آدم بزرگهای خانه ایستاده و فکر میکند کی دستش به قفسه بالایی میرسد.
این پست در ستایش کتابخوانی نوشته شده، در ستایش آدمهای کتابخوان و آدمهایی که من را کتابخوان تربیت کردند.
باید شبها به شبها وصل بشن، روزها به روزها. من ش...
از خواب که بیدار شدم زمانم، مکانم و از همه مهمتر جهانم را گم کرده بودم
خوابهام به دلتنگیهام سور میزنند. خواب دیدم خانهاش خیابان مستوفیست، بالای پلهها. من انگارهنوز مهندس شرکت ریختهگری ایران خودروام در خیابان عباس آباد. بعد از کار زنگ زد گفت بیا اینجا. از دم گودبرداری آنروزهای سینما آزادی دویدم تا پلهها. باران میآمد و ترافیک بود. انقدر هم خواب دقیق؟ پلههای کنار تواضع را دوتا یکی بالا میرفتم وعجله داشتم که به مرد برسم، آخر پلهها یادم افتاد من که ده سال است تهران زندگی نمیکنم برگشتم که برای آخرین بار نگاهی بیاندازم به ولیعصر از بالای پلهها. باران میآمد و پاییز بود و مقنعه و موهایم خیس بود. مثل امروز تورنتو که بارانی بود.با علم به اینکه این نگاه آخر است و با آنهمه عجله که برای دیدنش داشتم باز برگشتم و ولیعصر را نگاه کردم و فکر کردم آخ جغرافیای لعنتی چه کسی باور میکند یکی انقدر عاشقت باشد.
درخانهاش را زدم گفت «بیا بالا» چه کسی صدایی مثل او دارد؟ هیچکس، جدا هیچکس. رفتم بالا. بغلم کرد. بغلش که بودم یادم افتاد او که دیگر اینجا زندگی نمیکند. اصلا او که هیچوقت اینجا زندگی نمیکرده است. گفتم تو تهرانی و تابحال به من نگفتی؟ گفت نه، مگه تو تهرانی؟ سعی کردم برای آخرین بار نگاهش کنم. چه کسی باور میکند یکی انقدر عاشق صدای لعنتی کسی باشد.سرم را که تکیه دادم به سینهاش، موهای خیس از بارانم را که کنار زد و گفت «بیچتری چه بهتری آیدا» مطمئن بودم که خواب میبینم. برعکس کابوس وقتی رویا میبینی آنجا که میفهمی داری خواب میبینی دلت میخواهد زار بزنی. زار نزدم فکر کردم دل بدهم به صدای باران و ولیعصر و مرد. همینقدر هم غنیمت است. ولی خواب همکاری نکرد، بیدار شدم.
تیر
- در مقابل جوخهی تیرباران چگونه باید ایستاد سرباز؟
- خوشبین، قربان.
روایت
زندگی دو روایت دارد٬ اگر نه بیشتر. یکی آنی است که برای دیگران میگویی. آنی که امن است٬ مطابق عرف است٬ فراز و فرودش همان است که آن دیگری٬ آن شنونده را مقبول میافتد که این یک اوج است٬ آن یک حضیض. هر آغازی میشود صعود و هر پایانی هبوط. روایت دیگر٬ روایتی است که برای خود میگویی. خارج از اینکه چه قرار است فتح خیبر باشد و چه نباشد. آن شق القمر که از دید دیگری معراج توست را آسوده میگذاری در پستو و آن به خود آمدن روی دریاچه و زیر باران را میگذاری بین آنچه که از تو٬ هر چه هستی را ساخته. این یکی روایت سهلتری است٬ روایتی شایسته گفته شدن و شنیده شدن. روایتی که درش یک پیادهروی پاییزه میشود روز جاودانگیت.
The eyes of Vincent van Gogh:Self Portraits, 1886 - 1889.








The eyes of Vincent van Gogh:Self Portraits, 1886 - 1889.
هوای بارانی
http://gilehmards.blogspot.com/2014/01/gilemard-gilemard-2-hours-ago.html
پسر خاله جان و جمهوری اسلامی
-----------
ما يك پسر خاله اى داشتيم كه حالا سى و چند سالی است خط و خبرى ازش نداريم . نميدانيم زنده است يا مرده ؟ چه ميدانم ؟ شايد دارد توى دانشگاه اوين درس ميخواند !! . شاید هم با از ما بهتران فالوده خورده و حالا وزیری ؛ وکیلی ؛ استانداری ؛ دالانداری ؛ جناب سرهنگی ؛ سرداری ؛ چیزی شده است
اين پسر خاله مان آدم عجيب و غريبى بود . اهل شر بود .اهل دعوا بود . آدم بزن بهادرى نبود ها ! اما نميدانم چرا همه اش دوست داشت با اين و آن دست به يقه بشود . از بس كتك خورده بود و زخم و زيلى شده بود يك جاى سالم نمى توانستى توى بدنش پيدا كنى . اصلا انگار خلق شده بود براى دعوا مرافعه و كتك خوردن ! اما مگر از رو ميرفت ؟ مگر حيا ميكرد ؟
يك روز به ما خبر دادند كه توى بيمارستان است . رفتيم بيمارستان ديدنش . ديديم دماغش را شكسته اند . روى صورتش هفت هشت تا بخيه زده اند . كله اش را باند پيچى كرده اند .به هر انگشت دستش مرهمى گذاشته اند . دست راستش آسيب ديده و پاى چشم چپش هم چنان باد کرده و سياه شده است كه انگار بادنجان بم !!
گفتيم : چه بلايى به سرت آمده پسر خاله جان ؟؟ تصادف كرده اى ؟ چت شده ؟؟
در جواب مان گفت : چنان زدمش كه تا دم مرگ هم يادش نمى رود !!
گفتيم : زديش ؟؟ كى رو زديش ؟؟ خدا از قدت بردارد بگذارد روى عقلت !
گفت : پسر اوسا رحيم رو . چنان زدمش كه تا شش ماه بايد توى بيمارستان بخوابد !!
ما از بيمارستان آمديم بيرون و خواستيم برويم خانه مان . سر كوچه مان ديديم پسر اوسا رحيم ، سر و مرو گنده ، ايستاده است و با بچه هاى محله گل ميگويد و گل مى شنود .
نميداینم پسر خاله مان حالا زنده است يا نه ؟ اما اين رییس جمهور بنفش و آن رهبر معظم و آن مفاعیل چهارگانه ما را بد جورى ياد پسر خاله جان مان مى اندازند
21
چرا خارج نمیرویم؟ چرا خارج نمیروی؟ چرا خارج نمیروند؟ یک فعلی جدیدا آمده با مصدر «چرا خارج نرفتن». فعل مرکب است. صرفش هم همینطوری است که گفتم. چرا آنها خارج نرفتند؟ چرا من خارج نمیروم؟ چرا تو خارج نمیروی؟ چرا ما خارج نمیرویم؟ همینطور همه توی خیابان راه میروند و از هم همین را میپرسند. در مقابلش یک عکس العملی هم همزمان باب شده. به این حالت که شما آه ریزی میکشید، و نگاه میکنید به درختها و کوهها و اتوبوسهای بی آر تی که در حال عبور هستند (اگر در خیابان باشید) یا نگاه میکنید به میز و فرش و تلویزیون خاموش و دیوارها (اگر در خانه باشید)، و میگویید به فکرش هستم. بله، دقیقا همین را میگویید. جوابش همین است. الان همه به فکر خارج رفتن هستند. مد است. اجبار است. راه فرار است. کورسوی امید است. یعنی کلا به فکر پول، و قیمت دلار، و واحدهای پاس نشده، و شوهر (دخترها)، و دوست دختر (پسرها)، و داماد و عروس گرفتن و نوه بغل کردن و خوشبخت شدن همه موجودات زنده (پدرها و مادرها) و خارج رفتن. همه ارزشها و هدفها و آمال و آرزوها یکجور شده. بنده خودم معتقدم که باید مردشور همه انسانهای یکجور را برد. خیلی اعتقادم شیک است. ولی، منتها، هیچکس به اعتقادات من توجه نمیکند. چرا؟ چرا هیچکس به اعتقادات من توجه نمیکند؟ چرا هیچکس به اعتقادات شما توجه نمیکند؟ در این کشور به اعتقادات چه کسی دارد توجه میشود دقیقا؟ این هم بیماری دیگری است به نام توهم حضور. یعنی شما فکر میکنید هستید، در حالیکه نیستید. من خودم هی تلاش میکنم یکجور نباشم. صبر میکنم همه اهداف و آمالشان که مشخص شد بعد یک اهداف و آمال متفاوت را برمیگزینم. بعد که برگزیدم، بگا میروم. چون هر کس اهداف و آمالش متفاوت باشد غلط کرده. و وقتی شما میروی با استادت، استاد فول پروفوسورایت، که معتقد است که خیلی پرفوسورایش فول است، مشورت کنی در زمینه اهدافت میبینی با یک حالت خب؟ بخندم؟ گریه کنم؟ پولش را بدهم؟ نگاهت میکند. با خانواده ات صحبت میکنی به همین منوال. بعد دیگر صحبت نمیکنی. همینجور خفه میایی و میروی و به حالت اینویزیبل در جامعه گذارن وقت میکنی. بعد میگویند تو چقدر منزوی ای؟ کیرم دهنتان. این میتواند پاسخ واقعی شما باشد به این سوال وقتی که دارید لبخندهای ملیح میزنید. یک احساسی دارم با این مضمون که انگار یک نفر پرسیده کل هیکلت چند؟ کل کشورت چند؟ میدانید چقدر بد است؟ جوابهای خود را به شماره ما- مشاوران و تحلیل گران فهیم – اس ام اس کنید. بوس بوس.
35
احساس میکنم حرفی برای گفتن نمانده. اگر روابط اجتماعی و همزیستی و نیاز به برقراری ارتباط با انسانها مجبورم نمیکرد تا آخر عمر سکوت میکردم. همه اتفاقها توی ذهنم می افتد. یکجور آرامش منفی در رفتارم هست، که نباید باشد. علت اینکه تو با این سن زیاد با من انقدر راحتی شاید همین است. اینکه هیچ وقت مثل دخترهای هم سنم بالا و پایین نپریدم یا توقع نداشتم یا قهر نکردم یا از اینکه روزم را چگونه گذراندم و به کدام آرایشگاه رفتم و از کدام مغازه چه چیزی خریدم و این، این را گفت و آن ، آن را حرف نزدم. آمدم، رفتم، لبخند زدم، شوخی ای کردیم، و خوش بودیم. یکجور حس تعریف نشدگی دارم. احساس میکنم «من» با این رفتار و شخصیت، در جامعه تعریفی ندارد. احساس میکنم خیابانها برای «من» نیست، فروشگاه ها برای «من» نیست، آرایشگاه ها، دانشگاه، پارک، خانه. احساس اشتباهی بودن میکنم. غلط بودن. این روزها سعی میکنم برونگرا باشم. ارتباط برقرار کنم. لبخند بزنم. قربان همه بروم. ذوق کنم. بیایم. بروم. همه چیز برایم عجیب و واااووو باشد. تغییرچیزی که هستی خیلی آسان نیست. تبدیل میشود به یک نمایش اجباری از چیزیکه باید باشی. باید باشی تا بروی جزء تعریف شده ها. که بتوانی دیده شوی، کار بگیری، و زندگی کنی. هیچکس با یک معمار درونگرا کار نمیکند. برونگرایی مد جامعه شده. کار گروهی. روابط باز. انرژی. هیجان. شوخی و خنده و نمایش مشتاق بودن. خیلی هم مخالف این جریان نیستم. از یک جا نشستن و در خود زیستن و انتقاد و مخالفت کردن هیچ نتیجه ای نگرفته ام. آدم تفکر سنگی ای هم نیستم که تا آخر عمر بر یک چیز اصرار میکند. احساس میکنم درست روی نقطه شروع یک راه خیلی خیلی خیلی طولانی ایستاده ام. احساس میکنم تمام این 27 سال، همه حرکتم روی یک تردمیل بوده، توی یک اتاق دربسته. احساس میکنم دیگر فرصتی برای ماندن و اصرار و انتقاد نیست. و البته، باید بدانید که من انسان بلخره ای هستم. بلخره نتیجه میدهم. بلخره کنکور قبول میشوم. بلخره رابطه هایم را پروانه ای میکنم. بلخره لپ تاپ میخرم. بلخره تری دی مکس یاد میگیریم. بلخره کار پیدا میکنم. بلخره برونگرا میشوم. آنوقت همه می آیند و میروند و میگویند تو بلخره ….؟ من هم میگویم بـَعـــــــله :]
...
از محافظهکاریها
حالا حکایت ماست
روزی که بارت مرد در ماشین تحریرش متنی نیمهتمام مانده بود که جایی از آن نوشته بود:«انسان از سخن گفتن دربارهی آن چه به آن عشق میورزد عاجز است.»
پورشه
ولی خانه ها چرا
من آدم رفتن نیستم
من آدم ماندنم
به خاطر یکمشت چی؟
رفته بودیم محلهٔ بچگیاش. «ولی مسجد اینجوری نب...
لایک، پوک، فیسبوک
ما دبرا مورگان را دوست داریم. و اصلا چه معنی داره سریال اسمش باشه دکستر.
بگی سخته میزنم تو دهنت. فلفل میریزم.
زما ومن به سکوت ای حباب قانع باش که غیرضبط نفس نام این معما نیست*
*از بیدل است
Peace
من از جنگ و تظاهرات و پلیس و مردم عکس های زیادی دیدم. اصلا میتونم بگم علاقه ی عجیبی به روابط آدم ها در فضایی مثل جنبش و تضاهرات دارم. بعضی وقتا گریهم میگیره و بعضی وقت ها لبخند میزنم. اما بین این همه عکس از خون و آتیش و اشک و مردم و پلیس و گارد و بغل و دوستی و گل و امید که از تظاهرت های دنیا دیدم چند تا عکس محبوب دارم که اولیش اینه:
سیگار… من خودم سیگار نمیکشم و هیچ وقت نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. اما مطمئنم، مطمئنم جدا از همه ضرر های نوشته شده رو پاکتش، سیگار، یکی از عوامل به اشتراک گذاری صلح تو دنیاست !عکس نمیدونم از کیه اما از تظاهرات در سال ۲۰۱۱ است در یونان. پلیس و معترض هر دو خسته یه گوشه سیگار میکشن ! شبیه بازی ها بچگی که دو گروه میشدیم و همدیگه رو میکشتیم و سر هم داد میزدیم و جر میزدیم و قهر میکردیم و وقتی خسته میشدیم میرفتیم و با هم پفک میخوردیم!

عکس دیگه هم فکر میکنم این باشه.
حلقه زدن های مسیحیای مصری دور تا دور مسلمون ها که اون روز میخواستن نماز رو به نشانه اعتراض وسط شهر بخونن. برای من احترام به دین و مذهب هر کسی از بالاترین نشانه های دموکراسیه.
عکس ها از : reddit.com
35
احساس میکنم حرفی برای گفتن نمانده. اگر روابط اجتماعی و همزیستی و نیاز به برقراری ارتباط با انسانها مجبورم نمیکرد تا آخر عمر سکوت میکردم. همه اتفاقها توی ذهنم می افتد. یکجور آرامش منفی در رفتارم هست، که نباید باشد. علت اینکه تو با این سن زیاد با من انقدر راحتی شاید همین است. اینکه هیچ وقت مثل دخترهای هم سنم بالا و پایین نپریدم یا توقع نداشتم یا قهر نکردم یا از اینکه روزم را چگونه گذراندم و به کدام آرایشگاه رفتم و از کدام مغازه چه چیزی خریدم و این، این را گفت و آن ، آن را حرف نزدم. آمدم، رفتم، لبخند زدم، شوخی ای کردیم، و خوش بودیم. یکجور حس تعریف نشدگی دارم. احساس میکنم «من» با این رفتار و شخصیت، در جامعه تعریفی ندارد. احساس میکنم خیابانها برای «من» نیست، فروشگاه ها برای «من» نیست، آرایشگاه ها، دانشگاه، پارک، خانه. احساس اشتباهی بودن میکنم. غلط بودن. این روزها سعی میکنم برونگرا باشم. ارتباط برقرار کنم. لبخند بزنم. قربان همه بروم. ذوق کنم. بیایم. بروم. همه چیز برایم عجیب و واااووو باشد. تغییرچیزی که هستی خیلی آسان نیست. تبدیل میشود به یک نمایش اجباری از چیزیکه باید باشی. باید باشی تا بروی جزء تعریف شده ها. که بتوانی دیده شوی، کار بگیری، و زندگی کنی. هیچکس با یک معمار درونگرا کار نمیکند. برونگرایی مد جامعه شده. کار گروهی. روابط باز. انرژی. هیجان. شوخی و خنده و نمایش مشتاق بودن. خیلی هم مخالف این جریان نیستم. از یک جا نشستن و در خود زیستن و انتقاد و مخالفت کردن هیچ نتیجه ای نگرفته ام. آدم تفکر سنگی ای هم نیستم که تا آخر عمر بر یک چیز اصرار میکند. احساس میکنم درست روی نقطه شروع یک راه خیلی خیلی خیلی طولانی ایستاده ام. احساس میکنم تمام این 27 سال، همه حرکتم روی یک تردمیل بوده، توی یک اتاق دربسته. احساس میکنم دیگر فرصتی برای ماندن و اصرار و انتقاد نیست. و البته، باید بدانید که من انسان بلخره ای هستم. بلخره نتیجه میدهم. بلخره کنکور قبول میشوم. بلخره رابطه هایم را پروانه ای میکنم. بلخره لپ تاپ میخرم. بلخره تری دی مکس یاد میگیریم. بلخره کار پیدا میکنم. بلخره برونگرا میشوم. آنوقت همه می آیند و میروند و میگویند تو بلخره ….؟ من هم میگویم بـَعـــــــله :]
غمگین نباش بچه. نباش.
|
Ayda
shared this story
from |
روغن نوک انگشت
یکی دیگه از مزایای تنها زندگی کردن اینه که مایعی که اطراف نوک ظرف «ریکا» مالیده، همهش نصیب خود آدم میشه برای وقتی که دستش نه اونقدری تمیزه که با آب شسته بشه، نه اونقدری کثیف که بره با مایع دستشویی بشوره.
دستهبندی شده در: تفریحات سالم
