Shared posts

29 Sep 18:44

انا

by زروان ازلی
انا الحق گفتن ساده است
انا الباطل گفتن سخت
29 Sep 18:43

آدمیزادی

by زروان ازلی
آدمیزاد بودن یه تهدیده که باید به فرصت تبدیلش کنیم
24 Nov 18:18

همسر سوپرایز کن

by manamleili
قبل از خواب بعد از ظهر هوس بستنی دومیــــــنیتوی دومـــــینو می کنم. از همسر تقاضا می کنم. همسر قول بعد از خواب را می کنم. با عشق بستنی به خواب می روم. همسر بیدارم می کند. می گویم برو بستنی بخر. نشسته پای کامپیوتر و می گوید نیم ساعت دیگه می روم. بعد از یه مدتی دبه می کند و می گوید همون یه بستنی پریــــمای تو فریزر و نصف کن با هم بخوریم. ناراحت می شوم و به شدت دلم دومینیتو می خواهد. احساس می کنم حال ندارد برود بخرد و کار دارد. گیر هم داده همون یدونه بستنی را بیار بخوریم. می روم با ناراحتی که همشو بدهم خودش بخورد. فریزر و باز می کنم و دومینیتو را می بینم!
26 May 12:08

http://oryanam.wordpress.com/2013/08/08/3577/

by عریان

من دوتام. من ِ ترجيحي ام ده ِ شب تا ده صبح ميزيد، من جبري ام ده صبح تا ده شب. بعد شواهد و قرائن نشان مي دهد كه در دنياي مزخرف امروز، بزرگ و پولدار كه شدم بايد يكي را استخدام كنم كه هر شب ساعت ده، كليه وسايل ارتباطي مثل موبايل، كامپيوتر و… را از من ِ ترجيحي بگيرد (با بيل خاموشش كند) و ساعت ده صبح تحويلش دهد. باشد كه در زندگي بعدي منِ جبري را بسوزانيم و كلا خلاص


19 Apr 18:10

م.ر.گ

by علیرضا

خیلی دوست دارم بدانم وقتی یک نفر می‌میرد دقیقاً چه اتفاقی می‌افتد. کل جزئیات برایم مهمند. مثلاً اینکه آن شخص قبلش چه احساسی دارد. آیا حس می‌کند که رفتنی است یا نه؟ در حال رفتن چطور؟ آیا آن موقع که اطرافیانشان در حال جلز و ولز کردن‌اند، عزراییل هم همان حوالی است؟ لای آن شب‌بوها؟ پای آن کاج بلند؟ بعدش چطور. بعد از مرگ آیا می‌فهمد که مرده است؟ می‌فهمد که دیگر زنده نیست؟ دلیل گریه و زاری اطرافیان را درک می‌کند؟
چند سال پیش بود که فیلم flatliners را می‌دیدم. داستان چند دانشجوی پزشکی که دوست داشتند مرگ را تجربه کنند. این تجربه باعث شد که هر یک از آنها به یک قسمت خاص زندگی‌اش برگردد و سعی کند همه چیز را از اول بسازد. دوست دارم بدانم آیا موقع مرگ کل زندگی مثل یک فیلم دور تند از جلو چشمشان می‌گذرد؟ همانطور که توی فیلم می‌گذشت.

بعد از مرگ مادرم این علاقمندی‌ام بیشتر هم شد. الان فکر می‌کنم آن حدود یک دقیقه که مادرم توی بغلم بود چه حسی داشته؟ اصلاً حسی داشته؟ می‌فهمیده چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ می‌شنید که به پدرم گفتم به اورژانس زنگ بزند و بنده خدا از شدت دستپاچگی به آژانس زنگ زده بود؟ شاید یکی از دلایل ترسناک بودن مرگ همین ابهامش باشد. چیزی نمی‌دانی. به خصوص اگر ناگهانی و بی‌مقدمه باشد. ولی اگر انتظارش را داشته باشی بحث فرق دارد. برایت راحت‌تر است و برایش سخت‌تر.
به نظرم حس عمیقی است. یک بار خواب دیدم مرده‌ام. حتی خوابش هم پر از رمز و راز بود. واقعیتش چطور باشد، خدا می‌داند.

19 Apr 18:08

لحظه‌های متفاوت (7)

by navid
این اولین تابستانی است که من پدر هستم. و همانند سایر پدرانِ ایرانی، از زمان شروع تابستان، مسوولیت عجیبی در مورد کولر خانه احساس می‌کنم! شب‌ها، هر چند دقیقه یک بار، بلند می‌شوم و دوان دوان به سمت دکمه کولر می‌روم.

البته این چیزی که ما داریم «کولر» نیست. کولر، مالِ ایران بود. کولر آن بود که اعضای خانواده هِی به پدر اصرار می‌کردند که پس کِی کولر را راه می‌اندازی و او می گفت الان زود است؛ عادت می‌کنید و تابستان را نمی‌توانید تحمل کنید!... کولر آن بود که، بالاخره، در یک روز جمعه تابستانی، پدر خانواده پاچه‌های پیرژامه‌‌اش را بالا می‌زد و به پشتِ بام می‌رفت و پوشال‌هایش را باز می‌کرد و می‌شست. و در حالی که همه اهل خانواده در پایین منتظر بودند، پدر از توی کانال کولر، و با هیبتی مثال‌زدنی، داد می‌زد: پمپ‌و بِزن! و بچه خانواده می‌پرید و دکمه پمپ را می‌زد. و بعد می‌گفت "کُند"و بزن که مفهومش زدن دکمه بعدی است و الی آخر. و بعد مانند یک قهرمان که به وطن برگشته از پشتِ بام به خانه می‌آمد و با یک ظرف هندوانه در جلوی تلویزیون پذیرایی می‌شد..

البته کولر برنامه‌های فرهنگی ویژه هم داشت. اعضای خانواده هر از چندی یادآوری می‌شدند که سه تا کلید را باهم نزنند؛ اول پمپ را بزنند و چند دیقه صبر کنند و بعد بقیه را بزنند. (کسی هم گوش نمی‌داد!) و یا برنامه‌های علمی ویژه که هر از چندی، پدرها تحلیل می‌کردند که این باد کولر چطور از این اتاق می‌آید و به آن اتاق که دریچه ندارد می‌رسد. و برنامه‌های اجرایی ویژه که گاه پدر خانواده، احساس زرنگی می‌کرد و یواشکی دریچه های کولر خانه را دست کاری می‌کرد تا بادها به صورت نامساوی بین اتاق‌ها پخش شوند (غافل از این که فرزندان هم به این مسئله آگاهند و هر کس با نگاه کردن به دریچه کولر اتاقش، با دقت میلیمتر، پی به ماجرا می‌برد و جبران می‌کرد!). بعضی کولرها هم در پشتِ بام، کنارِ هواکش توالت‌ها، نصب شده بودند و روشن‌کردن‌شان به معنی بازکردن درب تمام توالت‌های آپارتمان‌های همسایه به سمت هالِ خانه بود؛ هوا گرم بود؛ گاهی می‌ارزید!

البته کولر، پدر و مادر ندارد. منظورم خود کولر نیست؛ منظورم این است که مدیریت کولر لزوما برعهده پدر خانواده نیست. حتم دارم که اگر خانه فعلیِ ما هم از آن کولرهای واقعی داشت، تاجِ سرِ گرامی منتظر من نمی‌ماند و خودش دست به کار می‌شد و راه می‌انداختش. خوب، خداوکیلی به اندازه ما دست به آچار و فنی هستند و اگر از هوش و ذکاوت بگذریم در سایر موارد با ما برابری می‌کنند! بگذریم؛ کولر هم همان کولرهای قدیمی سه کلیده ایران. این‌ها، کولر نیستند. با آن درجه دیجیتال، و روشن و خاموش شدنِ خودکار، مدیریتِ پدرخانواده بر کولر را زیرسوال می‌برند. البته بازهم پدر می‌تواند هر از چندی، ژستِ جدی بیاید و رو به اعضای خانواده بگوید این کولر رو چند تنظیمه؟!... خلاصه اگر هم پدر هستید و هم هنوز کولرآبی دارید، کیف‌اش را ببرید؛ هیچ‌چیز جای پدر بودن در دوران کولرهای آبی را نمی‌گیرد!
04 Apr 19:53

تو می‌دونی چرا یکی دست می‌گذاره زیرِ چونه و یه سال؛ دو سال؛ سه سال؛ خیلی سال همینطور به روبرو زل می‌زنه؟

by Mehdi Waters
همیشه اینطور آغاز می‌شود. با شنیدن صدای کلنگ. سینمای مورد علاقه‌ات را تخریب می‌کنند. پیرترین درخت شهر را قطع می‌کنند. کافه‌های کهنه را نوسازی می‌کنند. آنقدر تازه می‌شوند که تو غریبه می‌شوی. سرفه‌هایت شروع می‌شود. با خشم و نفس‌های عمیق روزهایت را عادی سازی می‌کنی. آنگاه تنهایت می‌گذارند. ترکت می‌کنند و فنجان از دستت سقوط می‌کند. کم‌کم ریش می‌گذاری و هر صبح غریبه‌ای را تووی آینه نظاره می‌کنی. دیگر تووی هیچ جمله‌ای جا نمی‌شوی. پاهایت خسته؛ دستهایت تنها؛ چشمهایت بی انتظار می‌شود. و برای تو در شهر دیگر هیچ جایی نیست و دیوارهای خانه‌ات شروع میکنند به زرد شدن.
و تو از جنگ کناره می‌گیری.

18 Mar 10:31

.

by Momment

بنویسم که یادم بماند، وقتی کسی رنجور است، نازک، و گوشه‌ی ناخن حوصله‌اش به هر چیزی گیر می‌کند و دادش را درمی‌آورد، اگر با من بی‌حوصلگی کرد، صدا بالا بُرد، مثل همیشه‌اش با من نبود، من دیگر به دل نگیرم، به رخش نکشم، درد به دردش اضافه نکنم.
یادم بماند کاری نکنم که حالا توی این «هیری‌ویری» و واویلای دلش، دنبال رنجیدگی من هم بدود، خواهشم کند که ببخشم.
لعنت به من.
آسان بگیرم. آسان بگیرم. آسان بگیرم.
02 Feb 10:13

آنکس که بداند و نخواهد که بداند

by آیدا-پیاده

نتیجه‌گیری عملی میزگرد اونشب برای من این است ” نادانی انتخابی و  موضعی بهترین ثروت است”

من قصور کردم گاهی ولی شما خیلی مواطب باشید، همیشه وقتی نادان هستید فرصت هست که دانا بشوید ولی وقتی دانا شدید راه برگشت ندارید. اطمینان حاصل کنید از چیزی که قرار است بدانید چون وقتی دانستید دیگر می‌دانید و تنها راه بازگشت ندانستن احتمالا شلیک در دهان یا شوک الکتریکی است .

21 Jan 09:19

...

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
پرسیدش که «محبوب کیست و مُحِب کیست؟»
گفت: «مُحِب آن که از آن سوی می‌آید، محبوب آن که از این سوی می‌رود.» 

[مقالات شمس، شمس‌الدّین محمّد تبریزی، ویرایشِ متن جعفر مدّرس صادقی، نشرِ مرکز، چاپ اوّل، ۱۳۷۳]
21 Jan 09:19

...

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
رفته بودم توی زیرزمین مدارک تحصیلی مادرم را پیدا کنم. در زیرزمین‌ها حیات دیگری وجود دارد. آن‌جا مهم‌ترین و بی‌خودترین چیزها را پیدا می‌کنی. دستم را دراز کردم و کیسه‌ای را بیرون کشیدم. پُر بود از نوارهای وی‌اچ‌اس. دستم را باز دراز کردم، پلی‌یر وی‌اچ‌اس بیرون آمد. کیسه را روی کولم انداختم و دستگاه را زیر بغلم زدم و آوردم‌شان بالا. نشستم نوارها را یکی‌یکی، با دقّت دیدن. روی‌شان را می‌خواندم. دستمالی مرطوب کردم، دستگاه را تمیز کردم و به برق و تلوزیون زدم. کار می‌کرد. یکی از نوارها را برداشتم و رویش را فوت کردم و گذاشتم توی دستگاه. خیلی آرام، آهسته و البته باشکوه، دستگاه نوار را خواند و فیلم آغاز شد. گذشت و گذشت تا رسید به آن نمای جادویی. آن‌جایی که آرین، آن‌جایی که آدری هپبورنِ ظریف، سرخورده از عشق، با جعبه‌ی بزرگ ویلن‌سل‌اش دور می‌شود و دوربین از پشتِ سر نگاه‌اش می‌کند. هنوز که هنوز است این نما، نما نبود. سکانس نبود. حتّا به نظرم فیلم نبود. شبیه یک‌جور گریه کردن بود. آن راه رفتن و آن نگاه. و بعد به این فکر کردم که چه‌طور می‌شود این‌قدر، این‌قدر این‌قدر برخی از آدم‌ها را دوست داشت؟ چیزها را دوست داشت؟ بیلی وایلدر را، هپبورن را، آن نوارها را، دستگاه وی‌اچ‌اس را، زیرزمین را، چه‌طور؟
کیسه را روی کولم انداختم و دستگاه را زیر بغلم زدم و بردم‌شان توی زیرزمین. گذاشتم‌شان زیر چیزها. حتّا دورتر از جای قبلی‌شان.
یک‌جایی هست توی "هامون" که هامون رفته اسلحه‌ی قدیمی پدربزرگش را از خانه اجدادی‌شان بردارد. توی زیرزمین چشمش می‌افتد به یک قاب عکس شکسته‌ی قدیمی. بعد برش می‌دارد و می‌نشیند و نگاه می‌کند. آلبومی هم برمی‌دارد. ورق می‌زند. یک دفعه یک عکس تکی از مادرش می‌بیند. دستش را روی عکس می‌گذارد و می‌گوید: "آخ... مادرجون." عکس‌های دیگر پشتِ سرِ هم می‌آید و روی‌شان دست می‌کشد، آن‌ها را لمس می‌کند و می‌گوید: "حمیده، دایی‌جون، داداش، خدابیامرزدش."
18 Jan 20:09

جدایی

by arousakekouki
جدام از آدم‌ها. یک جا می‌ایستم میان‌شان و سکوت می‌کنم. آدم‌ها حرف می‌زنند، می‌خندند.من حرفی ندارم. چیز خنده‌داری به ذهنم نمی‌رسد.حرف‌هاشان برام خنده‌دار نیست. جالب نیست.

 تنهام. دوست دارم بروم یک گوشه دراز بکشم زیر آفتاب. گرما از کمرم بزند بالا تا توی سینه‌ام. چشم‌ها را ببندم و نسیمی به خوابم ببرد.

14 Jan 22:12

ضدّعقل

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
سه یا چهار بار فکر می‌کند به‌ش گفته بود که آدم بدون دیگری هم می‌تواند زندگی کند؛ بدونِ او نمیرد. حرف‌اش درست بود. منطقی. این یک طرف قضیه. طرف دیگر هم واقعیّت داشت. مُرد. جان داد. این‌ور هم منطقی.
14 Jan 22:11

با خود به صلح رسیدن

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
می‌گه: «دوره‌ات گذشته، مربی.»
می‌گم: «آره. می‌دونم.»
13 Jan 17:38

رد و نشانی از «جامعه ی کلنگی» در عصر انقلاب: وقتی مردم کاشان کاخ شاه طهماسب را تخریب می کنند!

by passionofanna

به این خبر توجه کنید:

«مردم، یک اثر تاریخی کاشان را خراب کردند»
یک اثر زیبای تاریخی مربوط به دوره ی شاهان صفوی به وسیله ی گروهی از مردم این شهر ویران شد. این ساختمان در ابتدای جاده ی کاشان-آران واقع و توسط شاهان صفوی ساخته شده و به «کاخ طهماسب» معروف بود. این کاخ که در سه طبقه و دارای چندین اتاق بود، پس از برقراری ارتباط تلگرافیِ ایران و اروپا، به مرکز تلگرافِ «ایران-اروپا» تبدیل شد و سالها بعد در اختیار وزارت پست و تلگراف و تلفن درآمد و سرانجام بخاطر جلوگیری از تخریب، جزو آثار تاریخی کاشان به ثبت رسید. انگیزه ی تخریب اخیر این ساختمان، اتصال یکی از خیابانهای پرجمعیت به میدان پست و تلگراف بودو کسانی که با بولدوزر و بیل و کلنگ، این ساختمان قدیمی را خراب کردند، معتقد بودند که کاخ طهماسب، دیگر هیچ ارزشی نداشت و قسمت عمده ی آن خراب شده بود و احتمال ریزش آن می رفت. از سوی دیگر، یکی از کارشناسان آثار تاریخی در کاشان گفت: شاه عباس اول در این کاخ تاجگذاری کرد و بعدا به کاخ شاه طهماسب معروف شد. این کارشناس گفت: قصد داشتیم با بازسازی اتاقهایی که آسیب دیده بود، آنرا به صورت اول درآوریم، اما مردم مهلت ندادند و آن را خراب کردند.

خبر آشنا اما غریبی است. محمدعلی کاتوزیان در همه ی این سالها اصطلاح «جامعه ی کلنگی» را در قبال جامعه ی ایران به کار برده است، جامعه ای که هیچ چیز در آن سامان بلندمدت ندارد و عمر بناها و روندهای اجتماعی و سیاسی، تابع امیال مبهم و متغیری است که درکی از ثباتِ همراه با چرخش مدون قدرت ندارند؛ درکی از اینکه می شود چیزها را نگاه داشت، بی آنکه در دام تقدیس بی واسطه ی آنها افتاد، اینکه می شود اسقاط بنیادین روندها و اشیا و باورها را به تعویق انداخت و آنها را مقولاتی ذاتی و فی نفسه ندید. این خبر، حکایت همان کلنگی است که کاتوزیان از آن سخن می گوید، کلنگی که نه الزاما به دست دولتها یا جریانهای حکومتی، بل به دست خود مردم بر بنایی تاریخی فرود آمده است. اسقاط بنیادین نظام، دامنگیر جملگی عناصر اجتماعی و تاریخی شده است و از طریق نوعی مکانیزم اینهمانی، زنجیره ای هم ارزانه میان نظام سیاسی اسقاط شده و این عناصر برقرار گشته است. از طریق ایجاد چنین زنجیره ی هم ارزی ای، مردم گمان می برند که ناضرور شدن یک نظام سیاسی، ناضرور شدن ابنیه ی تاریخی، آثار هنری و ادبی پیشین و دستاوردهای معرفتی دیرپای را نیز به همراه می آورد و چنین پنداری، عنصر ذهنی لازم برای به حرکت درآمدن آن کلنگ های کذایی است. نگاه ذات باورانه به تاریخ است که چنین رخدادهایی را ناگزیر می سازد. اگر نگاه به تاریخ چنین ذات باورانه نمی بود و آمیزه های تصادفی و محتمل در تاریخ به رسمیت شناخته می شد، دیگر نیازی نمی بود که با اهرم های اسقاط کننده به استقبال آن رفت. ذات باوریِ تاریخی آن چنانی که در برهه ای زمانی می تواند نظامی سیاسی یا بنایی تاریخی را مقدس دارد، می تواند در برهه ای دیگر نیز آنرا ناضرور و اسقاط شدنی معرفی نماید. در این ذات باوری تاریخی، فاصله ی تقدیس باوری و نیروی ویرانگر اسقاط کنندگی به تار مویی مانند است!