انا الباطل گفتن سخت
Shared posts
آدمیزادی
همسر سوپرایز کن
http://oryanam.wordpress.com/2013/08/08/3577/
من دوتام. من ِ ترجيحي ام ده ِ شب تا ده صبح ميزيد، من جبري ام ده صبح تا ده شب. بعد شواهد و قرائن نشان مي دهد كه در دنياي مزخرف امروز، بزرگ و پولدار كه شدم بايد يكي را استخدام كنم كه هر شب ساعت ده، كليه وسايل ارتباطي مثل موبايل، كامپيوتر و… را از من ِ ترجيحي بگيرد (با بيل خاموشش كند) و ساعت ده صبح تحويلش دهد. باشد كه در زندگي بعدي منِ جبري را بسوزانيم و كلا خلاص
م.ر.گ
خیلی دوست دارم بدانم وقتی یک نفر میمیرد دقیقاً چه اتفاقی میافتد. کل جزئیات برایم مهمند. مثلاً اینکه آن شخص قبلش چه احساسی دارد. آیا حس میکند که رفتنی است یا نه؟ در حال رفتن چطور؟ آیا آن موقع که اطرافیانشان در حال جلز و ولز کردناند، عزراییل هم همان حوالی است؟ لای آن شببوها؟ پای آن کاج بلند؟ بعدش چطور. بعد از مرگ آیا میفهمد که مرده است؟ میفهمد که دیگر زنده نیست؟ دلیل گریه و زاری اطرافیان را درک میکند؟
چند سال پیش بود که فیلم flatliners را میدیدم. داستان چند دانشجوی پزشکی که دوست داشتند مرگ را تجربه کنند. این تجربه باعث شد که هر یک از آنها به یک قسمت خاص زندگیاش برگردد و سعی کند همه چیز را از اول بسازد. دوست دارم بدانم آیا موقع مرگ کل زندگی مثل یک فیلم دور تند از جلو چشمشان میگذرد؟ همانطور که توی فیلم میگذشت.
بعد از مرگ مادرم این علاقمندیام بیشتر هم شد. الان فکر میکنم آن حدود یک دقیقه که مادرم توی بغلم بود چه حسی داشته؟ اصلاً حسی داشته؟ میفهمیده چه اتفاقی دارد میافتد؟ میشنید که به پدرم گفتم به اورژانس زنگ بزند و بنده خدا از شدت دستپاچگی به آژانس زنگ زده بود؟ شاید یکی از دلایل ترسناک بودن مرگ همین ابهامش باشد. چیزی نمیدانی. به خصوص اگر ناگهانی و بیمقدمه باشد. ولی اگر انتظارش را داشته باشی بحث فرق دارد. برایت راحتتر است و برایش سختتر.
به نظرم حس عمیقی است. یک بار خواب دیدم مردهام. حتی خوابش هم پر از رمز و راز بود. واقعیتش چطور باشد، خدا میداند.
لحظههای متفاوت (7)
البته این چیزی که ما داریم «کولر» نیست. کولر، مالِ ایران بود. کولر آن بود که اعضای خانواده هِی به پدر اصرار میکردند که پس کِی کولر را راه میاندازی و او می گفت الان زود است؛ عادت میکنید و تابستان را نمیتوانید تحمل کنید!... کولر آن بود که، بالاخره، در یک روز جمعه تابستانی، پدر خانواده پاچههای پیرژامهاش را بالا میزد و به پشتِ بام میرفت و پوشالهایش را باز میکرد و میشست. و در حالی که همه اهل خانواده در پایین منتظر بودند، پدر از توی کانال کولر، و با هیبتی مثالزدنی، داد میزد: پمپو بِزن! و بچه خانواده میپرید و دکمه پمپ را میزد. و بعد میگفت "کُند"و بزن که مفهومش زدن دکمه بعدی است و الی آخر. و بعد مانند یک قهرمان که به وطن برگشته از پشتِ بام به خانه میآمد و با یک ظرف هندوانه در جلوی تلویزیون پذیرایی میشد..
البته کولر برنامههای فرهنگی ویژه هم داشت. اعضای خانواده هر از چندی یادآوری میشدند که سه تا کلید را باهم نزنند؛ اول پمپ را بزنند و چند دیقه صبر کنند و بعد بقیه را بزنند. (کسی هم گوش نمیداد!) و یا برنامههای علمی ویژه که هر از چندی، پدرها تحلیل میکردند که این باد کولر چطور از این اتاق میآید و به آن اتاق که دریچه ندارد میرسد. و برنامههای اجرایی ویژه که گاه پدر خانواده، احساس زرنگی میکرد و یواشکی دریچه های کولر خانه را دست کاری میکرد تا بادها به صورت نامساوی بین اتاقها پخش شوند (غافل از این که فرزندان هم به این مسئله آگاهند و هر کس با نگاه کردن به دریچه کولر اتاقش، با دقت میلیمتر، پی به ماجرا میبرد و جبران میکرد!). بعضی کولرها هم در پشتِ بام، کنارِ هواکش توالتها، نصب شده بودند و روشنکردنشان به معنی بازکردن درب تمام توالتهای آپارتمانهای همسایه به سمت هالِ خانه بود؛ هوا گرم بود؛ گاهی میارزید!
البته کولر، پدر و مادر ندارد. منظورم خود کولر نیست؛ منظورم این است که مدیریت کولر لزوما برعهده پدر خانواده نیست. حتم دارم که اگر خانه فعلیِ ما هم از آن کولرهای واقعی داشت، تاجِ سرِ گرامی منتظر من نمیماند و خودش دست به کار میشد و راه میانداختش. خوب، خداوکیلی به اندازه ما دست به آچار و فنی هستند و اگر از هوش و ذکاوت بگذریم در سایر موارد با ما برابری میکنند! بگذریم؛ کولر هم همان کولرهای قدیمی سه کلیده ایران. اینها، کولر نیستند. با آن درجه دیجیتال، و روشن و خاموش شدنِ خودکار، مدیریتِ پدرخانواده بر کولر را زیرسوال میبرند. البته بازهم پدر میتواند هر از چندی، ژستِ جدی بیاید و رو به اعضای خانواده بگوید این کولر رو چند تنظیمه؟!... خلاصه اگر هم پدر هستید و هم هنوز کولرآبی دارید، کیفاش را ببرید؛ هیچچیز جای پدر بودن در دوران کولرهای آبی را نمیگیرد!
تو میدونی چرا یکی دست میگذاره زیرِ چونه و یه سال؛ دو سال؛ سه سال؛ خیلی سال همینطور به روبرو زل میزنه؟
.
آنکس که بداند و نخواهد که بداند
نتیجهگیری عملی میزگرد اونشب برای من این است ” نادانی انتخابی و موضعی بهترین ثروت است”
من قصور کردم گاهی ولی شما خیلی مواطب باشید، همیشه وقتی نادان هستید فرصت هست که دانا بشوید ولی وقتی دانا شدید راه برگشت ندارید. اطمینان حاصل کنید از چیزی که قرار است بدانید چون وقتی دانستید دیگر میدانید و تنها راه بازگشت ندانستن احتمالا شلیک در دهان یا شوک الکتریکی است .
...
...
جدایی
تنهام. دوست دارم بروم یک گوشه دراز بکشم زیر آفتاب. گرما از کمرم بزند بالا تا توی سینهام. چشمها را ببندم و نسیمی به خوابم ببرد.
ضدّعقل
با خود به صلح رسیدن
رد و نشانی از «جامعه ی کلنگی» در عصر انقلاب: وقتی مردم کاشان کاخ شاه طهماسب را تخریب می کنند!
به این خبر توجه کنید:
«مردم، یک اثر تاریخی کاشان را خراب کردند»
یک اثر زیبای تاریخی مربوط به دوره ی شاهان صفوی به وسیله ی گروهی از مردم این شهر ویران شد. این ساختمان در ابتدای جاده ی کاشان-آران واقع و توسط شاهان صفوی ساخته شده و به «کاخ طهماسب» معروف بود. این کاخ که در سه طبقه و دارای چندین اتاق بود، پس از برقراری ارتباط تلگرافیِ ایران و اروپا، به مرکز تلگرافِ «ایران-اروپا» تبدیل شد و سالها بعد در اختیار وزارت پست و تلگراف و تلفن درآمد و سرانجام بخاطر جلوگیری از تخریب، جزو آثار تاریخی کاشان به ثبت رسید. انگیزه ی تخریب اخیر این ساختمان، اتصال یکی از خیابانهای پرجمعیت به میدان پست و تلگراف بودو کسانی که با بولدوزر و بیل و کلنگ، این ساختمان قدیمی را خراب کردند، معتقد بودند که کاخ طهماسب، دیگر هیچ ارزشی نداشت و قسمت عمده ی آن خراب شده بود و احتمال ریزش آن می رفت. از سوی دیگر، یکی از کارشناسان آثار تاریخی در کاشان گفت: شاه عباس اول در این کاخ تاجگذاری کرد و بعدا به کاخ شاه طهماسب معروف شد. این کارشناس گفت: قصد داشتیم با بازسازی اتاقهایی که آسیب دیده بود، آنرا به صورت اول درآوریم، اما مردم مهلت ندادند و آن را خراب کردند.
خبر آشنا اما غریبی است. محمدعلی کاتوزیان در همه ی این سالها اصطلاح «جامعه ی کلنگی» را در قبال جامعه ی ایران به کار برده است، جامعه ای که هیچ چیز در آن سامان بلندمدت ندارد و عمر بناها و روندهای اجتماعی و سیاسی، تابع امیال مبهم و متغیری است که درکی از ثباتِ همراه با چرخش مدون قدرت ندارند؛ درکی از اینکه می شود چیزها را نگاه داشت، بی آنکه در دام تقدیس بی واسطه ی آنها افتاد، اینکه می شود اسقاط بنیادین روندها و اشیا و باورها را به تعویق انداخت و آنها را مقولاتی ذاتی و فی نفسه ندید. این خبر، حکایت همان کلنگی است که کاتوزیان از آن سخن می گوید، کلنگی که نه الزاما به دست دولتها یا جریانهای حکومتی، بل به دست خود مردم بر بنایی تاریخی فرود آمده است. اسقاط بنیادین نظام، دامنگیر جملگی عناصر اجتماعی و تاریخی شده است و از طریق نوعی مکانیزم اینهمانی، زنجیره ای هم ارزانه میان نظام سیاسی اسقاط شده و این عناصر برقرار گشته است. از طریق ایجاد چنین زنجیره ی هم ارزی ای، مردم گمان می برند که ناضرور شدن یک نظام سیاسی، ناضرور شدن ابنیه ی تاریخی، آثار هنری و ادبی پیشین و دستاوردهای معرفتی دیرپای را نیز به همراه می آورد و چنین پنداری، عنصر ذهنی لازم برای به حرکت درآمدن آن کلنگ های کذایی است. نگاه ذات باورانه به تاریخ است که چنین رخدادهایی را ناگزیر می سازد. اگر نگاه به تاریخ چنین ذات باورانه نمی بود و آمیزه های تصادفی و محتمل در تاریخ به رسمیت شناخته می شد، دیگر نیازی نمی بود که با اهرم های اسقاط کننده به استقبال آن رفت. ذات باوریِ تاریخی آن چنانی که در برهه ای زمانی می تواند نظامی سیاسی یا بنایی تاریخی را مقدس دارد، می تواند در برهه ای دیگر نیز آنرا ناضرور و اسقاط شدنی معرفی نماید. در این ذات باوری تاریخی، فاصله ی تقدیس باوری و نیروی ویرانگر اسقاط کنندگی به تار مویی مانند است!
