Shared posts

20 Jul 12:57

باستان‌شناسی تقلب

by رضا مرادی غیاث آبادی
ایران همچون برخی از دیگر کشورهای صاحب قدمت تاریخی به تحریف و تقلب گرفتار آمده است. انبوه تحریف‌هایی که تاریخ، جغرافیا، ادبیات، فرهنگ، هنر، باستان‌شناسی، زبان‌شناسی، مردم‌شناسی و دیگر شاخه‌های علوم و زندگی بشری را شامل می‌شوند، به اندازه‌ای گسترده و فراوان و تثبیت‌شده هستند که تمامی ایران و متعلقات آنرا از صدر تا ذیل در بر گرفته است: تحریف گزاره‌ها و داده‌های تاریخی، دستکاری در اسناد و منابع و متون ادبی و جغرافیایی، ترجمه عامدانه ناصحیح از کتیبه‌ها و متون کهن، تصرف در نام‌ها و هویت آثار باستانی، ساخت و تبلیغ اشیای شبه‌باستانی تقلبی، جعل نام‌های جغرافیایی کهن، وضع مناسبت‌های تقویمی نوساخته و نوپدید، و بسیاری موارد گوناگون دیگر که چنان موجب آمیختگی راست و دروغ و آشفتگی واقعیت‌ها شده است، که عملاً امکان دستیابی به واقعیت‌های مسلم و بلاتردید را- حتی در سطح موزه‌ها و منابع مرجع و متون دانشگاهی- با مشکلات عدیده‌ای مواجه کرده است. [...]
15 Jul 19:59

شخصیت ننویی

by مهدی نسرین
بعضی اوقات از طرف شرکت ترجمه مأمور می شوم که به عنوان شاهد در جلسات ارزیابی شرکت کنم. نمی دانم چرا برخی چیزها مثل یکتایی خداوند، شهروندی کانادا و ارزیابی روانشناسانه مصدومین تصادفات رانندگی به شهادت احتیاج دارند.  انگلیسی مصدومین در این گونه جلسات ردخور ندارد و به مترجم هم نیازی نیست. فقط باید فرد سومی در جلسه بنشیند و بشنود و امضا کند تا محتویات جلسه رسمیت پیدا کند. به ندرت پیش می آید که به سوال و جواب های رد وبدل شده در این جلسات گوش کنم. معمولن صحبت ها تکراری است و من از این فرصت بی نظیر نود دقیقه ای که خداوند یکتا برای رویابافی روزانه در اختیارم می گذارد حظ نظر می برم و امیدوارم که تأثیر سوئی هم بر پیشینه ام نداشته باشد. بیشتر اوقات در میانه های جلسه از این که این شغل را انتخاب کرده ام شرمنده می شوم و از این رو جلسه که تمام می شود چک بیست و پنج دلاری ام را می گیرم و بالفور می روم جایی مانند سیاره نشین شازده کوچولو شرمندگی ام را فراموش کنم. آن چه اما من را به دنبال کردن صحبت های افسانه با دکترش راغب کرد پیراهن تیم ملی برزیل بود. در دو بازی به اندازه انگشتان دو دست گل خورده باشی، جام طلا را بدهی به بزرگترین تهدیدت و کفش طلا را بدهی به بزرگترین کابوست و بیایی جلوی مرد غریبه اسرار مگویت را بریزی بیرون، آن هم یک روز بعد از پایان همه چیزها، تنت هم یک پیراهن زرد طلایی باشد با شش ستاره. نفهمیدم انتظار بردن جام ششم را داشته یا این که قبل از آن که به سیاره هفتم پا بگذارد از هر اخترک ستاره ای بر پیرهنش حک کرده بود. لاجرم، شادابی چهره اش هم اصلن ربطی به طرفداران این روزهای برزیل نداشت.

برای آن که همه چیز از این که بود عجیب تر هم بشود در میانه راه دکتر از افسانه پرسید که کار کتابش به کجا رسیده و افسانه گفت که تمام شده است. من البته مانند هر شاهد وظیفه دانی سکوت پیشه کردم. جلسه که تمام شد با هم از اتاق دکتر خارج شدیم و من دیگر سکوت را جایز ندانستم و پرسیدم اسم کتابش چیست.

"شخصیت همه چیزها"

نمی دانم بالا رفتن ابرویم بود یا افتادن لبخند به گوشه لبم که چهره افسانه را ناگهان در هم برد و آن را مبدل کرد به چهره یک طرفدار دو آتیشه بزریل در نیمه اول نیمه نهایی جام جهانی. فکر کردم بد نیست کمی خودم را توضیح بدهم و بگویم قصد سوئی نداشتم. گفتم که پیش ازآن که شغل شاهد زنده را به عنوان کار نیمه وقت بپذیرم فلسفه خواندم والبته برایم عجیب است که بشود شخصیت همه چیزها را در یک کتاب نوشت – البته به جز کتب مقدس -  که امیدوارم کتاب ایشان از آن رده نباشد. عاقل تر از آن به نظر می رسیدند که مدعی داشتن کتاب مقدس باشند.  

چند دقیقه ای برایم از کتابش گفت. آن جور که  دستگیرم شد ادعای گزافی نداشته بلکه صرفن خواسته عنوانی طنزآلود برای کتابش انتخاب کند. کتاب شبیه یک دایرت المعارف بود و شخصیت آدم ها را بر مبنای اشیا جهان توضیح می داد. خواستم مثال بزند.

"مثلن این آقای دکتر شخصیت ماشین چمن زنی دارد. سطح را خوب و یک دست کوتاه می کند جوری که از جلسه بیرون می آیی فکر می کنی به به چه قشنگ. ولی به ریشه نمی زند و چندی که بگذرد همان آش است و همان کاسه. در ضمن شخصیت های ماشین چمن زنی یک خاصیت مشخص دارند: نباید سیمشان برود زیر ماشین."

اصلن تعبیر بدی نبود. پرسیدم نظرش در مورد من چیست.

" دیدی بعضی از مغازه ها هستند مختص وسایل آشپزخانه؟ بعد یک هو یک روز  یک سری چیزهای بی ربط به آشپزخانه هم می فروشند؟ معمولن هم قیمتشان خیلی خوب است. مثل قفسه کتاب. آدم برای خرید دیگ و ماهیتابه و هونگ میرود آن جا ولی با یک قفسه بر می گردد خانه که اصلن لازمش نداشته. بعد نمی داند باهاش چه کار کند. به این راحتی هم نمی شود از دستش خلاص شد. شما از ان قفسه های کتاب هستی در مغازه لوازم  آشپزخانه فروشی."

این هم بد نبود. شخصیت همه چیزها. رفتم در فکر شخصیت دوستان و دشمنان. خداحافظی کردیم. سوار ماشین که شد شیشه را پایین کشید.

"فرهاد کنجکاو نپرسیدی چرا شیش ستاره؟"

گفتم داشتم به شخصیت دور و بری هام فکر می کرد.

"اگر نپرسی فکر می کنم نظر سوئی داشتی اون جور زل زده بودی به اون جای پیرهنم!"

گفتم خب باز جدای شکر خدای واحد باقی است که می شود رفع سوء پیشینه کرد. واقعن چرا شش ستاره؟

"نمی دونم. من خیلی هم اهل فوتبال نیستم. هدیه است. از طرف یک شخصیت ننویی."

طلب توضیح کردم.

"شخصیت ننویی دیگه. ننو همیشه نشان راحتی و آرامشه. بخصوص توی تبلیغ  ها. یکی تو ننو وله که انگار خیلی هم داره بهش خوش می گذره. البته تا وقتی وارد یک ننو نشدی این جوریه. همین که وارد می شی می فهمی که چه جای ناراحتیه! کلن هم نمیشه تعادلتو حفظ کنی. بعضی ها این جوری اند."



14 Jul 08:48

اگر مقبره یونس را داعش ویران نکرده بود.

by آیدا-پیاده

 

در متن زیارتنامه نوشته بود:

«زیارت حادث نشود مگر به پای پیاده و مستحب است که اگر زائر را میسر باشد برهنه پای به نزد معبود خویش بشتابد. در تمام کتب عهد عتیق زائر را واجب شده است بهنگام ورود به صحن زیارتگاه خاک راه برپا داشته باشد. زوار متمول یا کم‌توان که با استر و شتر به زیارت می‌آمدند را واجب شده بود که مرکب در کاروانسرایی نه نزدیکتر از نود و شش فرسخ * به صحن، رها کرده  و بار سبک کرده و با پای خویش و نه بر پشت چهارپا به زیارت بیایند. گویند مردی از هرقیال نبی پرسید به زیارت معبودم می‌روم که ساکن سرزمینی است که از هرسه جانبش به آب می‌رسد جز شمالش. اگر از خشکی متصل به خشکی شمال سرزمینش به زیارتش بشتابم راه  صد و نود فرسخ دورتر خواهد. یا نبی مجاز است که قایقی بگیرم و از دریای جنوبی به نزدش بشتابم و راه  و زمان بر خویش کوتاه کنم؟ هرقیال نبی عصای خویش به سمت مرد پرتاب کرد و گفت زائر نه ماهی‌ است، نه ماکیان، زائر محتاج به ساخته دست بشری دیگر را زائر نگویند که او صرفا مسافر است. اگر بر آب می‌توانی راه بروی که از جنوب برو وگرنه که این عصا را بگیر و هرچند هزار فرسنگ راه که باشد برو ولی تمام راه  بر پای خودت…»

گفتم همین است که آمریکای شمالی زائر ندارد چه لطفی دارد زیارت اگر قرار باشد از سه ماه قبل آنلاین بلیط بخری، بعد چمدان به بار بدهی، کمربندت را ببندی، درفضا خفه بین صندلی‌ها  فیلم دلخواهت را جستجو کنی و خمیازه بکشی که گوشهایت نگیرد تا برسی به اولین خشکی که یا آمستردام است یا فرانکفوت و از آنجا تازه راه بیافتی به زیارت. برای زیارت باید یا ساکن آسیا بود یا اروپا. مثل آن مرد ریش و مو بلند شکل یارتا یاران افسانه آه بود و می‌گفتند پیاده رفته تبت. باید بشود قصد زیارت که داشتی یک شب مثل امشب راه بیافتی، سبک و بدون بار. جهت را نگاه کنی و آنقدر بروی و بروی تا برسی. فاصله‌ مهم نیست، جنس راهت که می‌رود تا زیارتگاه نباید آنگونه باشد که نقشه گوگل بنویسد :

Sorry, we could not calculate walking directions from A to A

 

باید جز پای خویشتن محتاج کسی یا چیزی دیگری برای زیارتش نباشی. راه بروی حتی اگر ماه‌ها و سالها طول بکشد.  بعد از ماه‌ها وقتی رسیدی از درد راه آمده، دیگر پاهایت را حس نکنی. معبود دست بکشد به پاها و بگوید دیوانه، پاهایت را که ناسور کردی اینهمه راه  را چرا پیاده آمدی؟ جواب بدهی  پاهایم به درک.  دیگر کارشان ندارم، دیگر هیچ‌جا نخواهم رفت، اینبار زیارت نیست، آمده ام که مجاور بشوم.

 

*معادل ششصد کیلومتر

13 Jul 11:34

خوشبختی های ریز ریز

by nikolaa

فردا می روم حرم. یک حرم همین دور و بر ها. فرقش با دفعه های قبل این است که این بار نه فقط برای حاجت گرفتن و گریه و زاری می روم، نه برای ادای نذر، نه برای خریدن تسبیح، نه برای نشستن روی سنگ هایی که بوی خوب گلاب می دهند و نه حتی فقط فقط فقط برای زیارت. دارم می روم حرم که در کنار همه چیزهایی که گفتم، وقت عبور از بازارش به طاق هایی نگاه کنم که زیر آن پر از لانه های گلی است و اگر خیلی خوش شانس باشم پرستوهایی را می بینم که با گردن های کج زل زده اند به من و برایم دست تکان می دهند. این را کسی بهم پیشنهاد داده که نگاهش با آدمهایی که می شناسم زیادی فرق دارد. اصلا خوشبختی همین است که توی زندگی ات با کسانی رفاقت و همکاری و هم صحبتی کنی که آنها را نه از روی لباسشان، نه از روی ماشین شان، نه از روی لحن حرف زدنشان، که فقط از نوع متفاوت نگاهشان به دنیا، بشناسی...

12 Jul 16:15

هي زندگي تو هميني؟

by زاناکس

12 Jul 16:15

دورهمي‌ها

by زاناکس

12 Jul 09:58

از روزها

by خانم كنار كارما
دل‌خورم٬ رنجورم٬ بی‌حوصله‌ام. دیوانگی تابستانی‌ام عود کرده. گیر می‌دهم٬ عصبانی می‌شوم٬ عصبانی می‌کنم. رکورد شنای خودم را هم دیگر نمی‌توانم بزنم. بدنم افت کرده. کتف چپم باز قفل می‌کند و هوارم بلند می‌شود. چیزی نمی‌توانم بخورم. با شروع گرما٬ تهوع دارم. رفت‌و‌آمدهای هرروزه به ارشاد دیوانه‌ترم می‌کند؛ روزه‌اند و حوصله‌ی غرهای من را ندارند٬ خسته‌ام و کم‌کاری‌های آن‌ها را نمی‌فهمم. روزهای بلند تابستانی لعنتی نورش از سر من زیاد است. سخاوت‌اش فراری‌ام می‌دهد. «من غلام خانه‌های روشن» نیستم. سخاوت هرچیز که از حدش بگذرد فراری‌ام می‌دهد. خورشید فراری‌ام می‌دهد٬ ارتباط طولانی فراری‌ام می‌دهد٬ زن‌های قربان‌صدقه‌بروی فیس‌بوک فراری‌ام می‌دهند. من که هرچه بخواهم خودم برایش می‌دوم٬ خودم توی صورت طرف زل می‌زنم و می‌گیرم٬ خودم سرچ می‌کنم٬ وقتی کسی یا چیزی همه‌ی محبت‌اش را ازروی نسخه٬ توی سینی جلویم بگذارد یا به اجبار٬ توی حلقم بریزد دیوانه‌ می‌‌شوم. شبکه‌های اجتماعی را برای همین با چشم تنگ نگاه می‌کنم؛ سرشار از عشق و رنگ و دوستی و خوشی و مهربانی و زیبایی و مانکنی و خوشبختی دائمی هستند که آدمیزاد وحشت می‌کند. احساسات دمِ دست فوری‌شان مناسب حال من نیست. من بلد نیستم مدام فدای کسی بشوم. من به‌شکل غم‌انگیزی نهایتا آدم دونقطه یک‌ستاره‌ام. اجتماع زیاد آدم دونقطه یک‌ستاره را دوست ندارد. موجود انسانی از یک‌سنی به‌بعد٬ به‌حال خودش٬ به‌غریزه‌اش عجیب واقف است و من که می‌دانم توجه بسته‌بندی‌شده‌ی مدام چه خالی و دهان‌پرکن است٬ زودتر به‌هلاکت‌ می‌‌رسم.

نیمه‌شب از تشنگی بیدار می‌شوم. صدای تنفس آرامش را می‌شنوم. می‌روم سمت آشپزخانه. جلوی یخچال پایم به چیزی چسبناک می‌چسبد. برق را روشن می‌کنم. قطرات ظرف فالوده‌اش است که لابد چکیده روی زمین. می‌روم سمت کشوها. دستمالی برمی‌دارم که لکه‌ها را پاک کنم. کلافه‌ام. لکه را پاک نمی‌کنم. دستمال را می‌گذارم توی ظرفشویی و می‌روم سمت لباس‌‌‌ها. سه‌ صبح به‌وقت تهران٬ کیف و کلیدم را برمی‌دارم و قوزکرده برمی‌گردم به غار خیابان بالایی.
توی سنگکی سر خیابان هم را می‌بینیم. می‌پرسد بهتری توی غار؟ می‌گویم بهترم و نمی‌دانم چرا یک‌هو٬ خل شده‌ام. می‌گوید خب تو این‌طوری هستی دیگر٬ خل. رم می‌کنی و می‌روی و ده‌روز بعد سروکله‌ات پیدا می‌شود. مشکلی نیست.

عکس دخترکوچولوی الف را تماشا می‌کنم و زیرش می‌نویسم چه شبیه عمویش شده. چهل‌دقیقه‌ی بعد ب توی مسیج‌دانی می‌نویسد: دونقطه یک ستاره.
11 Jul 19:54

از تو به جان می رسم...

by mim-n-alef
بهش سپرده بودم برایم لباسی بدوزد. تمام محله را دنبال پارچه ای که می خواستم گشته بود و تمام روز، درست وقتی به خیالش دنبال کارهام بودم و در عوض مشغول خوش گذرانی، پای چرخ خیاطی نشسته بود. پوشیدمش. حتی شبیه آن چیزی که می خواستم هم نبود. چیزی نگفتم. نگاهش می کردم که چقدر با دقت عیب و ایرادات را وارسی می کند و به اندازه ی تمام سالهایی که ازش همه چیز را پنهان کرده بودم بغضم را قورت می دادم و قطره اشکی هم اگر پایین می آمد با عجله پاک می کردم. مگر غیر از این بود که همیشه بعد از شکست های متوالی و بازگشت به تنهایی خفقان آور به یاد می آوردم که تنها پناه من است؟ مگر غیر از این بود که  سرانجامِ همۀ چیزهایی که ازش پنهان کرده بودم همیشه من را به او بازگردانده بود؟ در عوض همیشه او را در غم انگیزترین حالت پیدا کرده بودم. پایِ چرخ خیاطی قدیمی. آن گوشۀ تنگ و تاریک اتاق. مشغول دوختن لباسی برایِ من. که معمولا هیچ وقت آن چیزی که می خواستم از آب در نمی آمد و  هیچ وقت نمی پوشیدمش. و غم انگیزتر از همه اینکه احتمالا خودش هم این را می دانست ولی باز...

پ.ن: اگر یک چیز را در زندگی ام درست فهمیده باشم این است که مادرها همه چیز را می دانند.

11 Jul 16:47

http://nabehengam.blogfa.com/post-389.aspx

by nabehengam
با یه کم چاشنی توجیه و بهونه هر دروغ مطلوبی رو میشه تو پاچه آدمها کرد. آدما دروغی رو که دوس دارن بشنون باور میکنن.
09 Jul 19:44

http://sirhermes.blogspot.com/2014/07/blog-post.html

by Sir Hermes
سه سال پارتنر بودند و شش‌سالی می‌شود که متاهل شده‌اند، با هم طبعن. داشتیم مقایسه می‌کردیم و نهاد طفلک ازدواج را گذاشته بودیم وسط و نوبتی می‌زدیم توی سرش و نوازش‌ش می‌کردیم. گفت می‌دانی بیش‌تر از همه‌چی دلم برای کجای آن سه‌سال تنگ شده؟ برای آن راه‌حل جادویی. برای آن جمله‌ی طلایی «یه‌کم از هم دور باشیم». که وقت‌هایی که یک تنش‌ای از یک جای کوچکی پیدا می‌شد و برای خودش رشد می‌کرد و با هیچ گفتگویی قرار نمی‌گرفت و یک‌وقت می‌دیدی در یک از آن قعرها هستیم که داریم به پروپای هم می‌پیچیم مدام. و می‌دانیم که جای‌مان با هم درست است. اما تا یک برخورد نزدیک از نوع سوم، یک تخلیه‌ی عصبی شدید اتفاق نیفتد، تا چندتا جمله‌ی احمقانه‌ی عصبانی نثار هم نکنیم درست نمی‌شویم، فرکانس‌های‌مان دوباره با هم سینک نمی‌شود. آن امکان نبوغ‌آمیز دورماندن از هم، برای یکی‌دو روز حتا، درست‌مان می‌کرد. حس‌های طغیانی‌مان را ته‌نشین و کنترل و آرام می‌کرد. وقت می‌کردیم فکر کنیم. وقت می‌کردیم دل‌مان برای هم تنگ شود. وقت می‌کردیم یادمان بیاید برای چی این‌قدر هم را می‌خواهیم. فاصله‌ی فیزیکی، گیرم دو تا خیابان، کمک‌مان می‌کرد لج‌بازی‌ها و نابلوغی‌های‌مان کم‌رنگ شود. حالا این نهاد محترم با این هم‌سقفی اجباری‌اش فرصت نمی‌دهد آدم برود سراغ این راه‌کار معرکه. گفتم تقصیر شماها نیست. زمین گران است. خانه و آپارتمان هم. وگرنه لابد نهاد مذکور هم بلد بود گاهی برای بازسازی خودش، برای تزریق دوباره‌ی طراوت، قربانی بدهد. گاهی بگذارد بروید در خانه‌ی خودتان،‌ جداجدا، یکی‌دو شب برای خودتان باشید. بعد برگردید و از نو شروع کنید. خیلی جالب بودیم. خیلی راه‌کار دادیم. مسایل  بغرنج بشری را حل کردیم و بعد غذا خوردیم.
08 Jul 18:51

حماقت ناتمام

by nikolaa

یک بار به یک جمع دانشجویی رفته بودم که هیچ کدامشان من را دوست نداشتند. این را هم خودم حس کردم هم خودشان گفتند. می دانید چرا؟ چون اول برنامه یک لیست به ما دادند که توی آن سی تا عنوان بود . مثلا "قاتل فراری، زن مزرعه دار، دزد، دختر خود فروش، کلاهبردار، ورزشکار معروف، دانشجو و ..." بعد از ما پرسیدند که اگر قرار باشد با یکی از این آدم ها هم سفر و هم اتاق باشیم کدام را انتخاب می کنیم. همه آن جمع دانشجویی یک صدا گزینه "دانشجو" را انتخاب کرده بودند اما من تنها گزینه ای که دلم نمی خواست حتی از تهران تا کرج با او هم سفر شوم همین دانشجو بود. وگرنه تمام گزینه های دیگر را دوست داشتم.

بقیه آدم های حاضر در جمع با تعجب به من زل زده بودند و پرسیده بودند که چطور می توانم انقدر احمق باشم که لذت هم صحبتی با یک دانشجو را از دست بدهم؟ و من هیچ وقت منظور آنها از لذت را نفهمیده بودم؟ حرف زدن با یک دانشجو چه لذت و هیجانی می توانست داشته باشد؟ مثلا اینکه بنشینی و پشت سر استاد ها حرف بزنی و میزان اطلاعاتت را بکوبی توی سر طرف مقابل و هی نمره هایتان را مقایسه کنید هیجان انگیر و لذت بخش است واقعا؟ یا این لذت بخش تر است که بنشینی و نقشه فرار یک قاتل از زندان را مو به مو گوش کنی، تجربیات آن دختر خود فروش را بشنوی و های و های گریه کنی، یا مثلا ذوق زن مزرعه دار از 3 قلو شدن بزغاله هایش را با او سهیم شوی؟

اگر واقعا این نظریات من یک سری اراجیف احمقانه است باید اعتراف کنم که من همچنان یک احمق به تمام معنا هستم چون هنوز هم، هم کلام شدن یا به اصطلاح دوست شدن با آدم های مختلف از خلافکار و قاچاقچی گرفته تا پلیس و مامور مخفی را به خیلی های دیگر ترجیح می دهم. اصلا هم از این کارم پشیمان نیستم. حالا هرکس دوست دارد احمق صدایم کند یا هر چیز دیگر...

08 Jul 06:15

233

by r-kh-a

کاش یادمان بیاید آن موقع‌ها که نمی‌ترسیدیم دنیا چه شکلی بود. چندساله بودیم، چه لباسی تنمان می‌کردیم، کدام کتاب‌ها را دوست داشتیم، شب‌ها به چی فکر می‌کردیم که صبح‌های زود ذوق داشتیم برای بیدار شدن. کاش واقعاً یادمان بیاید و خواب ندیده باشیم‌شان.

07 Jul 16:51

خلاقانه‌ترین مجسمه‌های دنیا

by علیرضا مجیدی

مجسمه‌های زیبای زیادی در دنیا وجود دارند، اما بعضی از آنها از نظر اسخت و مفهومی که تداعی می‌کنند، تفاوت زیادی با بقیه دارند.

در این پست مجسمه‌هایی را با هم مرور می‌کنیم که خلاقیت سازندگان آنها، بسیار آشکار است.

- اسب‌های وحشی، کاری از رابرت گلن – مکان نصب: لاس کولنیاس تگزاس:

7-5-2014 6-10-39 PM

- مجسمه عابران در ورشوی لهستان:

7-5-2014 6-11-37 PM

- مجسمه ماهی آزاد در پورتلند ایالت اورِگان:

7-5-2014 6-12-46 PM

- مردم کنار رودخانه، کاری از ونگ فاه چئونگ – نصب شده در سنگاپور:

7-5-2014 6-14-03 PM

- کفش‌های کنار رود دانوب، بوداپست مجارستان. این مجسمه ویژه به احترام یهودیانی که در جنگ جهانی دوم کشته شدند، ساخته شده است. از قربانی‌ها خواسته شده بود که کفش‌های خود را در کنار رود دانوب دربیاورند و بعد به آنها شلیک شده بود. (+)

7-5-2014 6-15-44 PM

- اسلحه گره‌زده شده – تورتل بی – نیویورک:

7-5-2014 6-19-28 PM

- از قالبت برو آ! یا مجسمه‌ای که می‌شود از آن تعبیر به «رهایی» و «آزادی» کرد. این مجسمه را زنوس فروداکیس ساخته و در فیلادلفیا نصب شده است:

7-5-2014 6-21-41 PM

- روح سیاه، لیتوانی:

7-5-2014 6-23-05 PM

7-5-2014 6-22-39 PM

- مجسمه مسافر در مارسی:

7-5-2014 6-24-42 PM

- مجسمه نلسون ماندلا، آفریقای جنوبی:

7-5-2014 6-25-30 PM

- مجسمه بامزه پلیس در حال سقوط در بروکسل بلژیک:

7-5-2014 6-31-31 PM

7-5-2014 6-31-13 PM

- گله گاو، دالاس تگزاس:

7-5-2014 6-32-13 PM

- عنکبوت، لندن:

7-5-2014 6-33-08 PM

- اسب آبی- تایپه، تایوان:

7-5-2014 6-34-50 PM

- ساختمان در حال غرق شدن، ملبورن:

7-5-2014 6-36-04 PM

- پارک ایگوانا در آمستردام:

7-5-2014 6-37-22 PM

- براتیسلاوا، اسلواکی:

7-5-2014 6-37-58 PM

- مجسمه شاعر معروف رومانی -میهای امینسکو- در «اونستی» رومانی:

7-5-2014 6-40-38 PM

- صحنه‌ای از جنگ جهانی در Eceabat ترکیه:

7-5-2014 6-41-44 PM

- مرد آویزان، پراگ:

7-5-2014 6-42-22 PM

- مجسمه روح اسب، در Grangemouth بریتانیا:

7-5-2014 6-43-32 PM

- خوک‌ها در بازار – نصب شده در آدلاید استرالیا:

7-5-2014 6-44-57 PM

- مرد ناشناس ایسلند:

7-5-2014 6-46-33 PM

- کوسه، آکسفورد بریتانیا:

7-5-2014 6-47-01 PM



فید یک پزشک محل مناسبی برای تبلیغات شما: محل تبلیغات متنی و بنری شما

برای سفارش تبلیغ تماس بگیرید

07 Jul 11:22

http://sisteric.com/824/

by sisteric

کی بشه این فیلم‌ها و سریال‌های تخیلی با افکت‌های ویژه و جن و پری‌هاشون از مد بیفته و من دوباره برگردم به آغوش سینما !  :/

The post appeared first on Sisteric & Mr.67.

07 Jul 10:53

اکثریت خاموش

by رضا مرادی غیاث آبادی
صدای غالب در جوامع بشری صدای اکثریت نیست، صدای اقلیت است. اقلیت کوچکی که منابع قدرت و ثروت عمومی را در اختیار خویش دارد و به واسطه رسانه‌های متعددی که در اختیار دارد، صاحب صدای بلندتر و غالب‌تری نیز هست. اقلیت از جناح‌های گوناگونی تشکیل می‌شود که بطور دائمی در حال نزاع و رقابت و نزاع یا یکدیگر هستند. نزاع‌ها و رقابت‌هایی که گاهی واقعی و برای دستیابی بیشتر به منابع بیشتر هستند و گاهی ساختگی و فرمایشی و برای ظاهرسازی نزد اکثریت و تحریک آنان به انجام کاری که خواست اقلیت است. [...]
06 Jul 20:26

سخني با خوانندگان به شيوه مجلات زرد

by giso shirazi
ببينيد دوستان، وبلاگ مال من است كامنتدوني مال شماست
من هيچ كامنتي را پاك نمي كنم مگر وقتي كه حاوي كلماتي باشد كه باعث ف ي ل ت ر شود و يا توهين به ديگري باشد، خودم كه پوستم كلفت شده ام در اين ده سال
و حالا اين همه سوال كه ورم كرده گوشه دلم
چرا اين همه نظرات غيرخصوصي  را خصوصي مي گذاريد آن هم  با نام مستعار، چه اشكالي دارد بقيه هم كامنت شما را بخوانند؟ ضمن اينكه اينطوري حتي نمي توانم جوابي به سوالتان بدهم؟
چرا كامنت مي گذاريد كه خواننده خاموشيد و براي اولين بار است كامنت مي گذاريد؟ خب چه اشكالي دارد كه خواننده روشن  باشيد؟ وبلاگ بدون خوانندگان و نظراتشان حتي دفترچه تلفن هم نيست
چرا به حواشي بيشتر از متن توجه داريد؟ با تمركز بيشتري بخولنيد، با تعمق بيشتري بنويسيد و شما هم به من بياموزيد
چرا سوالاتي مي پرسيد كه اگر مي خواستم در متن جوابش را مي نوشتم؟ و به يك موضوع مهم توجه كنيد، كامنت لحن ندارد، سوتفاهم برايم ايجاد نكنيد
بپذيريد  آدمها با هم فرق دارند و حق هميشه پيش يك نفر، يك گروه و يك آيين نيست
چرا سوالي كه از گوگل مي توانيد بپرسيد از من مي پرسيد؟، كسي كه تا وبلاگ رسيده حتما سرچ بلد است
انتظار نداشته باشيد تك تك كامنت ها را جواب دهم ولي مطمئن باشيد كه تك تكشان را مي خوانم
و سخن پاياني
من  آدمي نيستم كه عمرش هميشه به سفر و مهماني و كارفرهنگي بگذرد ، از رها بپرسيد، بعضي روزها مهربانم و بعضي روزها انچنان سگ اخلاق مي شوم كه كسي جرات ندارد نزديكم شود، و خودمحوري و  انتقاد ناپذيري و كمبود اعتماد به نفس و كلي صفتهاي ناجور ديگه هم دارم كه باهاشون در جنگم،
روزهايي شادم، روزهايي غمگين، منهم مشكلات و درگيري هاي خودم را دارم فقط دوست ندارم از آنها حرف بزنم ، آن هم وسط اين چهار راه شلوغ وبلاگستان، به نظرم هركسي بايد خودش رخت چرك هايش را بشورد و مواظب باشد آبچكان بند رختش هم روي سر رهگذران كوچه نريزد
06 Jul 04:35

هلند در یک‌چهارم، هلند در نیمه‌نهایی

by کاوه لاجوردی


او دارد والیبالِ ایران-لهستان را نگاه می‌کند،‌ من فوتبالِ هلند-مکزیک را. هلند ۰-۱ عقب است. دقیقه‌ی ۸۰ پیامک می‌زنم: "هلند دارد حذف می‌شود. بانو لطفاً کمک کند." کانالِ تلویزیون‌اش را عوض می‌کند.

۸۷'. وسلی سنایدر گل می‌زند. پیامکی می‌رسد که این را به شیوه‌ی گزارشگرانِ امریکای جنوبی اعلام می‌کند. تشکر می‌کنم و می‌نویسم "اگر در همین نود دقیقه تمام بشود عالی خواهد بود، لطفاً."

روبن واردِ هجده‌قدمِ مکزیک می‌شود. داور می‌گوید که مارکز خطا کرده. پنالتی. هلند ۲-۱ می‌برَد. خیلی راضی نیست که بخش‌هایی از والیبال را از دست داده. شرح اینکه چطور سعی کرده است کمک کند قابلِ انتشار نیست.

**
عده‌ی زیادی دارند الآن همین را می‌نویسند؟ مهم نیست؛ من هم دوست دارم بگویم که به نظرم تدبیرِ آقای فان‌خال عالی بود: تعویضِ دروازه‌بان در پایانِ نیم‌ساعتِ وقتِ اضافه. و هم‌چنان عالی می‌بود حتی اگر این‌قدر خوب جواب نمی‌داد. می‌شود حدس زد که تعویضِ دروازه‌بانْ بازیکنانِ حریف را از تصورِ تواناییِ پنالتی‌گیریِ دروازه‌بانِ تازه‌وارد می‌ترسانَد،‌ حتی اگر ندانند که یک بار پنالتیِ لمپارد را مهار کرده.


پی‌نوشت. بی‌بی‌سی گزارش داده که دلیلی که آقای فان‌خال برای آوردنِ کرول به‌جای سیلسن ذکر کرده قدِ بلندترِ دروازه‌بانِ دوم است. نیویورک تایمز نوشته که کرول در لیگِ برترِ انگلستان فقط دو تا از بیست پنالتی را مهار کرده است.

02 Jul 17:35

Before Dawn

by میثاق

آیدا: عوض شدم من فکر می‌کنی؟

سهراب: یه دقیقه است که رسیدی نشستی این‌جا جلوم. زود نیست برا گفتنش؟

آیدا: نه، ببین چیزِ، منظورم اینه که مهم نیست عوض شدم یا نه. تو چی فکر می‌کنی یا می‌کردی، اصلاً الان فکر کن من رو نمی‌دیدی، عوض شدم من فکر می‌کردی؟

سهراب: مثل قبل فعل‌ها رو بیشتر اول جمله می‌گی.

آیدا: فکر می‌کردی دیگه. آخر مگه نگفتمش.

سهراب: عوض شدم من رو می‌گم.

آیدا: آهان، خُب فکر می‌کردی عوض شده باشم من؟

سهراب: نمی‌دونم عوض میشن همه. فکرهام عوض میشن.

آیدا: هنوز خوشم میاد واضحِ واضح جواب آدم رو میدی! ببین پس آخرش قبل اینکه برم بگو که عوض شدم یا نه.

سهراب: باشه.

آیدا: همیشه میای اینجا؟

سهراب: نه دیدم خلوتِ اومدم تو.

آیدا: باید حدس می‌زدم.

آیدا: خُب ...

سهراب: اوضاع‌ت خوبه؟

آیدا: آره، سرم رو شلوغ کردم، خوبه. بقیه‌ام دوستم دارن، اکثراً البته. می‌دونی آخرش می‌گن آیدائه دیگه. منم همین رو میگم. میگم خب زندگی‌ئه دیگه، گاهی هم می‌گم آیدائم دیگه. تو خوبی؟

سهراب: آره، خوبم.

آیدا: قول می‌دی؟

(سهراب لبخند می‌زند)

آیدا: با کسی هستی الان یا بودی؟

سهراب: نه

آیدا: باید حدس می‌زدم.

سهراب: تو چی؟

آیدا: من آره خُب. یکی دو تا رابطه نسبتاً جدی بوده، می‌دونی یه جوریه، یعنی یه جورِ ناجوریه نه دوست دارم تنها باشم نه اینکه ... اِمم نمی‌دونم. غیر جدی‌ها هم باید بگم چند تا بوده؟ (لبخند می‌زند)

سهراب: آجری بهت میاد.

آیدا: اول اون شالی که اون موقع برام گرفته بودی رو سرام گذاشته بودم. بعد وسط راه پله برگشتم خونه و این یکی رو گذاشتم. نمی‌دوم چرا. من الان چرا دارم این رو برات تعریف می‌کنم؟! تو این مدت دلت نمی‌خواست با کسی باشی یعنی؟

سهراب: نزدیک بود یه بار، یا شاید دو بار. شروع نشد ولی. می‌دونی یکی، یعنی یه نفر می‌رسین به هم بعد مثل همین الان می‌شینین روبرو هم، حرف می‌زنین یا راه می‌رین یا هر چی بعد احساس می‌کنی، گاهی حس می‌کنی تو وجود هم یا تو بودن‌های هم یه تیکه از یه نفر دیگه، یا یه گذشته دیگه، یه خاطره یه حس رو می‌بینی، یه چی که انگار تکرار شده یا شبیه یه چیز قبلی‌ئه. بعد حواست پرت این تفاوت‌ها و شباهت‌ها و جزئیات و تکرارها و این‌ها میشه. من این‌ها رو نمی‌خواستم، یعنی نمی‌تونستم تحمل کنم. می‌فهمی؟

آیدا: نه.یعنی می‌فهمم چی میگی، ولی نمی‌فهممت. می‌فهمی؟

سهراب: آری.

آیدا: هنوز آری میگی؟!

سهراب: نه خیلی وقت بود نمی‌گفتم. الان نمی‌دونم چرا گفتم.

آیدا: دیگه!

سهراب: دیگه ....

آیدا: باید حدس می‌زم! می‌دونستم یه جورایی اینکه درگیری یه جورایی، یعنی درگیر اینکه شروع کنی یا نه و این‌ها رو . می‌دونی من بلدم وبلاگت رو به خودت ترجمه کنم. می‌گم آدم وبلاگ دوست‌پسر قبلیش رو بخونه که خیانت حساب نمیشه؟

سهراب: آدم آلبوم پروفایل پیکچر فیسبوک دوست‌دختر قبلیش رو نگاه کنه چی؟

(آیدا لبخند می‌زند)

سهراب: من چی عوض شدم؟

آیدا: پریشب‌ها داشتم به نسترن می‌گفتم. که آدم‌ها هم یه سری صفت دارن که می‌تونی بگی فلا‌ن‌طورند و اینا، بعد برا بعضی آدم‌ها قید هم میشه گفت. مثلاً برا نسترن «حالااا» یا برا سیامک «مُدام». برا تو ولی میشه «هنوز»

سهراب: اوهومن

آیدا: آخرش نگفتی من چی عوض شدم؟

سهراب: همیشه.

02 Jul 13:01

دقیقاً، دقیقاً، دقیقاً!

by 777dokhtaredarya
             

                 

02 Jul 07:23

2014 FIFA World Cup Brazil | d6b.jpg

d6b.jpg
01 Jul 12:33

تیر

by sisteric

مهمونم بیش از حد زیبا بود و خونه‌ی من زیادی کوچیک

زیبایی‌ش از خونه‌م سر رفت

همسایه‌ها فهمیدند

رسوایی به بار اومد!

The post تیر appeared first on Sisteric & Mr.67.

01 Jul 12:08

231

by r-kh-a

از ترس هیولایی که توی کیسه‌ی داروهایش بود، به آغوش بیماری‌ لعنتی‌اش پناه برد.

01 Jul 11:54

دست من نبود، پاییز بود

by new-nr
دیوانگی را به رسمیت نمی‌شناسند رفیق. حالا تو بیا با ارتفاع و جین‌های زانو انداخته و موهای رفته توی باد و بوی پاییز جمله‌سازی کن. آسوپاسی دوران خوشِ مغزهای مجنون، به رقت‌انگیزترین شکل ممکن غریب افتاده‌ گوشه‌ی پرتی از زندگی. پیاده گز کردن‌های خیابان‌های بی‌سر و ته بود، بی‌پدری شهری که سهممان از آن فقط کوکاکولا بود و قدم زدن توی کوچه‌پسکوچه‌های فلسطین بود و سینماهای پیزوری سه‌شنبه‌های نیم‌بها بود و  دست‌هایی که خالی‌تر از همیشه فقط بلد بودند گره بخورند در دست‌های خالی‌تر از خودشان بود و دست‌هایی که توی سرمای ملس، گره‌خورده به هم بود و دو جفت کتونی فیک که بلد بودند با خیابان‌ها چطور حرف بزنند بود و... بود و... کجا رفتند؟ حالا که گوشه‌ی غرب این شهر لعنتی خمار کرده‌ام، پشت پلک‌هایم تصویر لبخندهای کال بی‌رژلبی را به یاد می‌آورم که برای حواله کردن آینده‌ی نیامده نیازی نداشت تا سه بار در روز همراه با بلعیدن قرص‌های رنگی با خودش تکرار کند که چیزی به اسم بی‌خیالی محض هم وجود دارد. حالا خودم را غرق می‌کنم توی کار، حالا خودم را غرق می‌کنم توی تنهایی، حالا خودم را غرق می‌کنم توی برگ‌های تقویم و به روی خودم نمی‌آورم که برای قهقهه زدن روی پل‌های هوایی چقدر بی‌پروا بودیم؛ در تاریکی خیابان‌هایی که ماشین‌هایش برای زندگی روزمره‌ی سگ‌مصب به وحشیانه‌ترین شکل ممکن عجول بودند. هیچ کدام را به روی خودم نمی‌آورم و اجازه می‌دهم در همان خیابان‌ها به وحشیانه‌ترین شکل ممکن عجول باشی و برای زندگی روزمره‌ات توی چهارچوب‌های زمان‌بندی شده‌ی اتوکشیده‌ات پایت را روی پدال گاز فشار بدهی و بی‌خیال منی باشی که دیوانگیِ بوی پاییز نشسته بود زیر بینی‌اش تا کمی دلش... کمی دلش... بی‌خیال... جلسه‌ی کاری‌ات دیر نشود!
30 Jun 13:15

برای سیزدهمین‌بار برخیز

by داستان همشهری

برای سیزدهمین‌بار برخیز

امیرحسین هاشمی

«بله با این روش شما برگه‌ها تصحیح می‌شه، اتفاقا خوب هم تصحیح می‌شه. منتها سال دیگه به امید خدا.»

این جواب باباست به روش پیشنهادی من برای تصحیح برگه‌ها. وقتی بابا چنین جمله‌هایی می‌گوید معمولا بحث همان‌جا تمام می‌شود. مامان معتقد است که برای هرکاری، ازجمله تصحیح برگه‌ها، روش عادی بهترین روش است اما هرکار می‌کنیم توضیح نمی‌دهد منظورش از روش عادی چیست. مامان توی مدرسه درسِ رسمی نمی‌گوید و برای همین هیچ‌موقع برگه‌ای برای تصحیح‌کردن ندارد اما گاهی به معلم‌های دیگر تعارف می‌زند که برگه‌هایشان را برایشان تصحیح کند و آن‌ها هم کم پیش می‌آید تعارفش را رد کنند. این‌بار هم معلوم نیست دلیل تعارف مامان چه بوده اما به‌هرحال کاری است که به خیک همه‌مان بسته شده است. پنجاه‌و‌شش پلی‌کپیِ پشت‌و‌رو روی میزِ ناهارخوری چیده شده که باید تا فردا صبح تمام شده باشند. اولین پیشنهاد من این بود که هرکس یک سوال را تصحیح کند و برگه را بدهد به نفر بعد برای سوال بعد، ولی وقتی بابا آن جمله را گفت، منصرف شدیم. خود بابا می‌گوید یک‌نفر (که احتمالا خودش است) باید کلید را بلندبلند بخواند و دونفر دیگر (یعنی من و مامان) برگه‌ها را تصحیح کنند. به‌نظر بابا، من که یک آدم بالغی هستم باید بفهمم سرعت این روش بیشتر است. من معمولا بعد از این جمله‌های بابا چیزی نمی‌گویم. چند سال پیش، یک‌بار که اصرار کرد ناخن‌هایم را بگیرم و گفتم تازه گرفته‌ام، گفت: «یعنی کِی؟ پارسال؟» من هم جوابش را دادم و دلخوری پیش آمد. از آن موقع دیگر دهن‌به‌دهن بابا نمی‌گذارم، به‌خصوص حالا که سه‌سال از تمام شدن دانشگاهم می‌گذرد و به‌نظر بابا هنوز نتوانسته‌ام قاتق نانش باشم و کار پیدا کنم.

وقتی ایده‌ی جدیدم را می‌گویم، بابا روی صندلی جابه‌جا می‌شود و خودش را آماده می‌کند که یک چیزی بگوید. این موقع‌ها لحنش شبیه وقت‌هایی می‌شود که توی بانک کار می‌کرد و می‌خواست برای سه کارمندِ زیردستش سخنرانی کند. می‌گوید: «این شد یه چیزی، بنازم به این هوش و ذکاوت. منتها یک مساله‌ای که هست، این هستش که با این روش مادر شما باید به‌عبارتی، برای تصحیح برگه‌ها یه دو سه‌سالی از خانم تفرشی وقت بگیره که نمی‌دونیم برای مدرسه مقدور هست یا خیر.» خانم تفرشی مدیر مدرسه است و یک انتشاراتی هم دارد که قرار است کتاب مامان را چاپ کند. کتاب مامان همان جمله‌هایی است که از مشاهیر جهان توی دفترچه‌ی آبی‌اش می‌نویسد. اسم کتاب را هم از حالا انتخاب کرده: «گوهرهای حکمت.» فقط منتظریم تعداد جمله‌ها به هزار برسد. پیشنهاد دومم این بود که تقسیم وظایف کنیم.

مامان پیشنهادم را روی هوا زد و گفت که می‌توانیم کنار نمره‌ی هر کدام از دانش‌آموزها یکی از گوهرهای حکمت را بنویسیم و بعد بررسی کنیم که این کار در نمره‌ی امتحان‌های بعدی‌شان چه اثری می‌گذارد. ولی خب ظاهرا نظر بابا روی همان روش خودش است. مامان از پیشنهاد دومم خوشش آمده چون بالاخره فرصتی برایش پیش آمده که گوهرهای حکمت را جز آینه‌ی آسانسور و درِ یخچال، جای دیگری هم منتشر کند.
 

متن کامل این نوشته را می‌توانید در شماره‌ی چهل‌وپنجم، تیر ۹۳ بخوانید.

30 Jun 12:02

در جهانی که انسان‌هایش تشنه‌اند به خون هم!

by sisteric

4e86cc023650c479df295af99e685aa2

هفده ماه تمام تمنا کردم

که به خانه برگردی

به پای جلادان افتادم.

آه پسرم،ای وحشت من،

و در این آشوب وحشتناک

نمی‌توانم بفهمم دیگر

چه کس حیوان وچه کس انسان است

تا روز اعدام چقدر مانده است؟

                                                              آناآخماتووا

The post در جهانی که انسان‌هایش تشنه‌اند به خون هم! appeared first on Sisteric & Mr.67.

28 Jun 15:32

نقطه آبی

by nikolaa

مادر بزرگم به "نخبه" می گوید "نقطه" . از 4-5 سال پیش هم که بنیاد نخبگان اسم گذاشت روی من و مادربزرگم فهمید، رفت همه جا را پر کرد که نوه ام نقطه است! بعد هم هروقت من را دید گیر داد که مسافرت نرو و مواظب باش و نقطه ها را می کشند و ترور می کنند و این ها! دیروز هم که فهمید سالم از کرمان برگشته ام دوباره شش ساعت نصیحتم کرد که این بار جان سالم به در بردی اما حواست را جمع کن چون دارند همه نقطه ها را ترور می کنند!

دیشب هنوز سرم به بالش نرسیده بود که خوابم برد و هنوز دو دقیقه نگذشته بود که با یک جیغ بلند از خواب پریدم. فکر می کنید چه خوابی می دیدیم؟ خواب دیده بودم آمده اند ترورم کنند. با صدای شلیک تفنگشان بیدار شده بودم و حس می کردم یک نقطه آبی زخمی ام که یک لکه خون قرمز روی شکمش افتاده...!

28 Jun 15:30

شورش بی دلیل

by سیب به دست

 یادم هست هر وقت وقتی کسی دم در خم میشد که کفش هاش رو در بیاره سگرمه هام توی هم میرفت، انگار منظره ی نمازخونه ی مدرسه و کفش های لنگه به لنگه، اقامه ی نماز جماعت اجباری؛ ساختمون های عمله ساز با راهروهای باردار از کفش های همسایه ها جلوی چشمم زنده میشد. دست طرف رو می گرفتم و باهاش گلاویز می شدم که لازم نیست کفشت رو در بیاری. بعضی ها اما زیر بار نمیرفتن، لابد فکر می کردن تعارف می کنم ویا بهانه شون این بود که اینجوری راحت تریم. اون وقت من بی اختیار با خودم فکر می کردم که طرف یا دهاتی، یا مذهبی  و یا بی کلاسه. اگر هیچ کدوم از این وصله ها به طرف نمی چسبید نتیجه میگرفتم که طرف » وسواسی و میکرب گریزه» و حداقل گناهش اینه که قابلیت های سیستم ایمنی رو دست کم میگیره. واقعیت اما اینه که در آوردن کفش دم در مطلقا کار بدی نیست و اگر توی ذهن من با بی فرهنگی؛ مذهب و اجبار گره نخورده بود و می تونستم منصفانه بهش نگاه کنم شاید حتی خودم هم کفشم رو دم در بیرون می اوردم.

***

یادم هست که یکی از دوستان سگ گرفته بود و با یکی از همسایه های مذهبی ش سر این قضیه درگیری داشت که سگ ها نجس هستن و ال و بل. من هم خیلی قاطعانه معتقد بودم که باید محکم بایسته و بزنه توی دهن هرکسی که حرف زد: استدلالم هم این بود که هرکس اختیار چار دیواری خودش رو داره. بعد از مهاجرت تازه فهمیدم که بیشتر جاهای دنیا، نگه داشتن سگ توی اپارتمان منع قانونی داره و فقط در موارد خاص (مثل سگ های راهنما برای آدمهای نابینا، به شرطی که در قرارداد اولیه ذکر شده باشه) امکانش هست. مخالفت من با اون پیرزن بی پایه بود و با نجس بودن سگ و احکام مذهبی گره خورده بود و چون اون اموزه ها رو باور نداشتم با کل یک ارگومان منطقی مخالفت می کردم.

***

یادم هست که حدود هفت هشت سال پیش شهرداری تهران؛ به رایگان چند جور کیسه ی زباله برای طرح تفکیک زباله ها درب منازل تحویل می داد. یادم هست که هیچ وقت از هیچ کدومش استفاده نکردم و هیچ کس رو هم دور و برم ندیدم که در موردش حرفی بزنه. تا آخرش پلاستیک رو با شیشه ی خالی و کاغذ و پوست موز و تخم مرغ همه رو یک جا می ریختم توی کیسه و اصلا هم به این فکر نمی کردم که زمان تجزیه ی پلاستیک چند قرنه و یا بازیافت کاغذ می تونه به جنگلها کمک کنه. یادمه که توی سطح شهر آشغال می ریختم و به حساب مخالفت مدنی میزاشتم و نمی فهمیدم که  فقط دارم به چهار تا درخت و رفتگر زحمت کش اسیب می زنم.

***

 یادم هست وسط اتوبان لایی می کشیدم و اسمش رو می گذاشتم دست فرمون. یادم هست عصر های جمعه جمع می شدیم و ته یک بطری رو در می اوردیم و شب سوار می شدم و بر می گشتم خونه. وقتی فکرش رو می کنم که چند بار در عین مستی رانندگی کردم و ممکن بوده بزنم یکی رو له کنم سرگیجه میگیرم. بعد از مهاجرت بود که فهمیدم عدم رعایت قوانین راهنمایی صرف نظر از دین و مذهب و ملیت آدمها جرمه و رانندگی در مستی با جنایت فرق زیادی نداره و هیچم «باحال» نیست. بعد از مهاجرت بود که فهمیدم اگرچه حریم خصوصی محترمه اما هیچ جای دنیا چهار نفری ته یک بطری ودکا رو در آوردن نشونه ی «ظرفیت داشتن»  و » خفن» بودن نیست، که همه ی طغیان من برعلیه چیزی نبوده جز کبد خودم.

***

یادم هست که فقط من اینجوری نبودم و این روح حاکم بر جامعه بود. شاید رفتارهای ما فقط واکنشی بود از سر درد به محیط دیکتاتوری که قوانین مزخرف، بدوی و ناعادلانه ش راه نفسمون رو بریده بود. وقتی سطح شعور قانون گذار یک مملکت در حد تصویب قانون برای منع وازکتومی و پوشیدن جوراب ساپورته، وقتی تمام شهر پر از باید و نبایدهای عهد دقیانوسه؛ وقتی هر حرکتی به جز در کانالهای تنگ حکومتی ممنوعه؛ معلومه که آدمها قانون گریز میشن. وقتی قانون به جای آنکه نقش واقعی خودش که حمایت از حقوق شهروندانه  رو بازی کنه تبدیل به انگشت مزاحمی می شه که در ماتحت همون شهروندان فرو میره و حتی در اداب مستراح رفتن شون مداخله می کنه، آخرش خوب معلومه به گند کشیده می شه. وقتی به جای دادخواهی از مادر ستار بهشتی  به دستگیری چهار تا بچه که روی پشت بام خونه شون رقصیدن افتخار می کنه معلومه که ازش چیزی به جز یک کاریکاتور مزخرف باقی نمی مونه. از همه بدتر اینه که این وسط  معدود قوانین منطقی و جهانی هم میان سیلاب اراجیفی که از چاه فضلاب مجلس و نماز جمعه و صدا و سیما بیرون می آید گم می شه و اون وقت دیگه سگ صاحبش رو نمی شناسه: رانندگی در مستی میشه طغیان، ریختن پوست آدامس در معابر مبارزه ی مدنی، حاصل کار هم همین آش شله قلمکاری که ملاحظه می فرمایید.


دسته‌بندی شده در: لولیتا
28 Jun 11:22

آی ....پیری

by www.gilehmard.com
آقا ! آدم که پیر شد نازکدل هم میشود .
آن قدیم ندیم ها - در عهد ماضی - وقتی ما جوان بودیم اگر سنگریزه و قلوه سنگ هم میخوردیم این معده لاکردارمان چناه هضمش میکرد که انگاری کباب برگ و کباب بره خورده ایم . اما حالا نه می توانیم ترشی بخوریم ؛ نه می توانیم نمک بخوریم ؛  نه می توانیم ودکا بخوریم ؛ نه می توانیم باقلوا و زولبیا بامیه و هزار تا زهر مار دیگر بخوریم !
ما یک رفیق امریکایی داریم که دکتر مان است . سی سالی است که دکتر مان است . ما پیر شده ایم و این دکتر مان هم همپای ما پیر شده است .
گاهگداری یک جای بدن مان درد میگیرد میرویم خدمت شان بلکه مداوای مان بکند .یک ساعت با طول و تفصیل برایش شرح میدهیم که کجای بدن مان درد میکند .او هم نیم ساعتی معاینه مان میکند و بجای اینکه نسخه ای ؛ دوایی ؛ چیزی برای مان بنویسد لبخندی میزند و میگوید : چیزیت نیست
 میگوییم : آخر دکتر جان ! اگر چیزی مان نیست پس چرا انگار داریم نفس آخر را می کشیم و می خواهیم غزل خدا حافظی را بخوانیم ؟
باز لبخندی میزند و می گوید : قبل از اینکه بیایی اینجا آیا نگاهی به شناسنامه ات انداخته ای ؟
دکتر است دیگر . چیکارش میشود کرد ؟
پریروز ها که رفته بودیم پیشش بلکه دوا درمانی برای مان پیدا بکند باز در آمده بود گفته بود : چیزیت نیست !برو نگاهی به شناسنامه ات بینداز !
و ما هم کفرمان بالا آمده بود و گفته بودیم : اصلا آقاجان ! ما شناسنامه نداریم .
آقا ! ما می خواستیم داستانی برایتان تعریف کنیم که حرف مان به دوا درمان و دکتر و اینجور چیز ها کشیده شد .
آن قدیم ندیم ها - بیست و هفت هشت سال پیش - که ما تازه به امریکا آمده بودیم - هر روز از فلان بانک و فلان موسسه مالی و اعتباری برایمان نامه فدایت شوم میآمد که : جناب آقای فلان بن فلان! چون شما از نوادگان اتول خان رشتی هستید  ما حاضریم یک کردیت کارت بشما بدهیم و شما هم می توانید تا دل تان بخواهد خرج کنید !
آن اول ها ما خیال میکردیم که این بانکداران امریکایی چه آدمهای خیر و نیکوکاری هستند که بدون آنکه ما را بشناسند و بدون آنکه بدانند پدرمان کیست مادرمان کیست همینطوری پنجهزار دلار و ده هزار دلار بما وام میدهند .این بود که تقاضانامه ها را چپ و راست پر میکردیم و آنها هم چپ و راست برای مان کردیت کارت های رنگ وارنگ میفرستادند.تا اینکه بعد ها فهمیدیم این بانکداران امریکایی فی الواقع همان عبدالله شر خر های خودمان هستند که با پنبه سر می برند و بخاطر همان صنار سه شاهی که بشما داده اند تا شیره جانت را نمکند تا دم گور هم رهایت نمیکنند و ترا آنچنان در چنبر و منگنه میگذارند که تا آخر عمر برده و بنده شان بشوی
خدا را صد هزار مرتبه شکر که بعد ها عقل به کله مان آمد و همه آن کردیت کارت ها را پاره کردیم و انداختیم توی سطل آشعال و به خودمان گفتیم ما که در تمامی عمرمان برای هیچ خدایی و ناخدایی تره هم خرد نکرده ایم بیاییم بشویم نوکر حلقه بگوش این عبدالله شر خر های کون نشور ؟؟!!
خدا را باز صد هزار مرتبه شکر که دیگر این عبدالله شر خرهای نامریی دست از سر مان بر داشته اند و انگاری فهمیده اند که از ما آبی برایشان گرم نمیشود ؛ اما حالا دو باره در این پیرانه سری گرفتار مرده شور ها و مرده خور ها و قبر فروشان ینگه دنیایی شده ایم .
شب میرویم خانه می بینیم هفت هشت تا نامه فدایت شوم برای مان آمده است . بازشان میکنیم و می بینیم نوشته است که : آقای فلان بن فلان !حالا که به میمنت و مبارکی پای تان لب گور است آیا هیچ میدانید هزینه کفن و دفن تان چقدر است ؟ آیا متوجه هستید که یک آرامگاه چار وجبی هشت - ده هزار دلار است ؟ آیا می خواهید پس از مرگ تان فرزندان تان تا آخر عمرشان  قسط کفن و دفن تان را بپردازند ؟
پس بیایید به عضویت سازمان ما در بیایید و ماهیانه فقط دویست دلار بسلفید تا در  آن روز مبادا ؛ یعنی آن روزی که غزل خدا حافظی را خوانده اید ما هزینه کفن و دفن شما را بپردازیم .
شما اگر جای ما بودید چیکار میکردید ؟ آیا دل تان نمی شکست ؟ آیا از زندگی نا امید نمی شدید ؟
وقتی همچو نامه هایی برای مان میآید  راستی راستی دل مان میگیرد . میرویم نگاهی به شناسنامه مان می اندازیم و می بینیم ای آقا ! ما هنوز تا پیری دو سه قرن فاصله داریم .پس این پدر سوخته ها چرا چنین نامه های جانگزایی را برای مان فرستاده اند ؟
حالا باز خدا پدر همین عبدالله شر خر های قبر فروش را بیامرزد ..پریروز ها دیدیم یک نامه ای برایمان آمده است که : ای آقای فلان بن فلان ! جنابعالی که حالا به میمنت و مبارکی به چنین سن و سالی رسیده اید می توانید مدرن ترین سمعک های ما را بصورت اقساط خریداری بفرمایید !
ما نگاهی به خودمان می اندازیم و می بینیم اگر چه صد جای بدن مان درد میکند اما به قدرتی خدا و به کوری چشم دشمنان اسلام گوش مان عیب و علتی ندارد و صدای عرعر ملاها را از چهل فرسخی می شنویم و به سمعک و از این زهر ماری ها هم احتیاجی نداریم اما چه کنیم که دو باره دل مان بدرد میآید ومیرویم نگاه دو باره ای به شناسنامه مان می اندازیم و می بینیم هنوز دو سه قرن تا پیری فاصله داریم !
حالا چاره ای نداریم جز اینکه فریاد بر آوریم که : ای مرده خور ها و سمعک فروشان ینگه دنیایی ؛ به کوری چشم شما ما تا چهل سال دیگر زنده این وبه کوری چشم همه تان نه به سمعک احتیاجی داریم نه به قبر و گور و گورستان
بروید گم بشوید ای عبدالله شر خر های ینگه دنیایی !
یادتان باشدکه :
گر چه پیرم و میلرزم
به صد جوون می ارزم
راستی خودمانیم ها ؛ بین خودمان هم بماند ها ! ما کی پیر شدیم خودمان خبر نداشتیم ؟ 
25 Jun 13:54

http://sisteric.com/799/

by sisteric

ماهور که می‌زنی حتا آجرهای این اتاق هم گریه می‌کنند.

من که داستانم جداست …

The post appeared first on Sisteric & Mr.67.

25 Jun 13:30

Daily Overwiew changes your perception of Earth

by Caroline Kurze

Daily Overview is an amazing project that shares one satellite photo from Digital Globes a day in an attempt to change the way we see our planet Earth.

The project was inspired by the Overview Effect, which first described by author Frank White in 1987 as an experience that transforms astronauts’ perspective of Earth and mankind’s place upon it. They’re having a feeling of awe for the planet, a profound understanding of the interconnection of all life, and a renewed sense of responsibility for taking care of the environment.

You can find out more about it in the video below. You can also follow the project via Instagram, Facebook or Tumblr.

All images © Satellite imagery courtesy of Digital Globe | Via: Bored Panda