Shared posts
باستانشناسی تقلب
شخصیت ننویی
اگر مقبره یونس را داعش ویران نکرده بود.
در متن زیارتنامه نوشته بود:
«زیارت حادث نشود مگر به پای پیاده و مستحب است که اگر زائر را میسر باشد برهنه پای به نزد معبود خویش بشتابد. در تمام کتب عهد عتیق زائر را واجب شده است بهنگام ورود به صحن زیارتگاه خاک راه برپا داشته باشد. زوار متمول یا کمتوان که با استر و شتر به زیارت میآمدند را واجب شده بود که مرکب در کاروانسرایی نه نزدیکتر از نود و شش فرسخ * به صحن، رها کرده و بار سبک کرده و با پای خویش و نه بر پشت چهارپا به زیارت بیایند. گویند مردی از هرقیال نبی پرسید به زیارت معبودم میروم که ساکن سرزمینی است که از هرسه جانبش به آب میرسد جز شمالش. اگر از خشکی متصل به خشکی شمال سرزمینش به زیارتش بشتابم راه صد و نود فرسخ دورتر خواهد. یا نبی مجاز است که قایقی بگیرم و از دریای جنوبی به نزدش بشتابم و راه و زمان بر خویش کوتاه کنم؟ هرقیال نبی عصای خویش به سمت مرد پرتاب کرد و گفت زائر نه ماهی است، نه ماکیان، زائر محتاج به ساخته دست بشری دیگر را زائر نگویند که او صرفا مسافر است. اگر بر آب میتوانی راه بروی که از جنوب برو وگرنه که این عصا را بگیر و هرچند هزار فرسنگ راه که باشد برو ولی تمام راه بر پای خودت…»
گفتم همین است که آمریکای شمالی زائر ندارد چه لطفی دارد زیارت اگر قرار باشد از سه ماه قبل آنلاین بلیط بخری، بعد چمدان به بار بدهی، کمربندت را ببندی، درفضا خفه بین صندلیها فیلم دلخواهت را جستجو کنی و خمیازه بکشی که گوشهایت نگیرد تا برسی به اولین خشکی که یا آمستردام است یا فرانکفوت و از آنجا تازه راه بیافتی به زیارت. برای زیارت باید یا ساکن آسیا بود یا اروپا. مثل آن مرد ریش و مو بلند شکل یارتا یاران افسانه آه بود و میگفتند پیاده رفته تبت. باید بشود قصد زیارت که داشتی یک شب مثل امشب راه بیافتی، سبک و بدون بار. جهت را نگاه کنی و آنقدر بروی و بروی تا برسی. فاصله مهم نیست، جنس راهت که میرود تا زیارتگاه نباید آنگونه باشد که نقشه گوگل بنویسد :
Sorry, we could not calculate walking directions from A to A
باید جز پای خویشتن محتاج کسی یا چیزی دیگری برای زیارتش نباشی. راه بروی حتی اگر ماهها و سالها طول بکشد. بعد از ماهها وقتی رسیدی از درد راه آمده، دیگر پاهایت را حس نکنی. معبود دست بکشد به پاها و بگوید دیوانه، پاهایت را که ناسور کردی اینهمه راه را چرا پیاده آمدی؟ جواب بدهی پاهایم به درک. دیگر کارشان ندارم، دیگر هیچجا نخواهم رفت، اینبار زیارت نیست، آمده ام که مجاور بشوم.
*معادل ششصد کیلومتر
خوشبختی های ریز ریز
فردا می روم حرم. یک حرم همین دور و بر ها. فرقش با دفعه های قبل این است که این بار نه فقط برای حاجت گرفتن و گریه و زاری می روم، نه برای ادای نذر، نه برای خریدن تسبیح، نه برای نشستن روی سنگ هایی که بوی خوب گلاب می دهند و نه حتی فقط فقط فقط برای زیارت. دارم می روم حرم که در کنار همه چیزهایی که گفتم، وقت عبور از بازارش به طاق هایی نگاه کنم که زیر آن پر از لانه های گلی است و اگر خیلی خوش شانس باشم پرستوهایی را می بینم که با گردن های کج زل زده اند به من و برایم دست تکان می دهند. این را کسی بهم پیشنهاد داده که نگاهش با آدمهایی که می شناسم زیادی فرق دارد. اصلا خوشبختی همین است که توی زندگی ات با کسانی رفاقت و همکاری و هم صحبتی کنی که آنها را نه از روی لباسشان، نه از روی ماشین شان، نه از روی لحن حرف زدنشان، که فقط از نوع متفاوت نگاهشان به دنیا، بشناسی...
از روزها
از تو به جان می رسم...
پ.ن: اگر یک چیز را در زندگی ام درست فهمیده باشم این است که مادرها همه چیز را می دانند.
http://nabehengam.blogfa.com/post-389.aspx
http://sirhermes.blogspot.com/2014/07/blog-post.html
حماقت ناتمام
یک بار به یک جمع دانشجویی رفته بودم که هیچ کدامشان من را دوست نداشتند. این را هم خودم حس کردم هم خودشان گفتند. می دانید چرا؟ چون اول برنامه یک لیست به ما دادند که توی آن سی تا عنوان بود . مثلا "قاتل فراری، زن مزرعه دار، دزد، دختر خود فروش، کلاهبردار، ورزشکار معروف، دانشجو و ..." بعد از ما پرسیدند که اگر قرار باشد با یکی از این آدم ها هم سفر و هم اتاق باشیم کدام را انتخاب می کنیم. همه آن جمع دانشجویی یک صدا گزینه "دانشجو" را انتخاب کرده بودند اما من تنها گزینه ای که دلم نمی خواست حتی از تهران تا کرج با او هم سفر شوم همین دانشجو بود. وگرنه تمام گزینه های دیگر را دوست داشتم.
بقیه آدم های حاضر در جمع با تعجب به من زل زده بودند و پرسیده بودند که چطور می توانم انقدر احمق باشم که لذت هم صحبتی با یک دانشجو را از دست بدهم؟ و من هیچ وقت منظور آنها از لذت را نفهمیده بودم؟ حرف زدن با یک دانشجو چه لذت و هیجانی می توانست داشته باشد؟ مثلا اینکه بنشینی و پشت سر استاد ها حرف بزنی و میزان اطلاعاتت را بکوبی توی سر طرف مقابل و هی نمره هایتان را مقایسه کنید هیجان انگیر و لذت بخش است واقعا؟ یا این لذت بخش تر است که بنشینی و نقشه فرار یک قاتل از زندان را مو به مو گوش کنی، تجربیات آن دختر خود فروش را بشنوی و های و های گریه کنی، یا مثلا ذوق زن مزرعه دار از 3 قلو شدن بزغاله هایش را با او سهیم شوی؟
اگر واقعا این نظریات من یک سری اراجیف احمقانه است باید اعتراف کنم که من همچنان یک احمق به تمام معنا هستم چون هنوز هم، هم کلام شدن یا به اصطلاح دوست شدن با آدم های مختلف از خلافکار و قاچاقچی گرفته تا پلیس و مامور مخفی را به خیلی های دیگر ترجیح می دهم. اصلا هم از این کارم پشیمان نیستم. حالا هرکس دوست دارد احمق صدایم کند یا هر چیز دیگر...
233
کاش یادمان بیاید آن موقعها که نمیترسیدیم دنیا چه شکلی بود. چندساله بودیم، چه لباسی تنمان میکردیم، کدام کتابها را دوست داشتیم، شبها به چی فکر میکردیم که صبحهای زود ذوق داشتیم برای بیدار شدن. کاش واقعاً یادمان بیاید و خواب ندیده باشیمشان.
خلاقانهترین مجسمههای دنیا
مجسمههای زیبای زیادی در دنیا وجود دارند، اما بعضی از آنها از نظر اسخت و مفهومی که تداعی میکنند، تفاوت زیادی با بقیه دارند.
در این پست مجسمههایی را با هم مرور میکنیم که خلاقیت سازندگان آنها، بسیار آشکار است.
- اسبهای وحشی، کاری از رابرت گلن – مکان نصب: لاس کولنیاس تگزاس:

- مجسمه عابران در ورشوی لهستان:

- مجسمه ماهی آزاد در پورتلند ایالت اورِگان:

- مردم کنار رودخانه، کاری از ونگ فاه چئونگ – نصب شده در سنگاپور:

- کفشهای کنار رود دانوب، بوداپست مجارستان. این مجسمه ویژه به احترام یهودیانی که در جنگ جهانی دوم کشته شدند، ساخته شده است. از قربانیها خواسته شده بود که کفشهای خود را در کنار رود دانوب دربیاورند و بعد به آنها شلیک شده بود. (+)

- اسلحه گرهزده شده – تورتل بی – نیویورک:

- از قالبت برو آ! یا مجسمهای که میشود از آن تعبیر به «رهایی» و «آزادی» کرد. این مجسمه را زنوس فروداکیس ساخته و در فیلادلفیا نصب شده است:

- روح سیاه، لیتوانی:


- مجسمه مسافر در مارسی:

- مجسمه نلسون ماندلا، آفریقای جنوبی:

- مجسمه بامزه پلیس در حال سقوط در بروکسل بلژیک:


- گله گاو، دالاس تگزاس:

- عنکبوت، لندن:

- اسب آبی- تایپه، تایوان:

- ساختمان در حال غرق شدن، ملبورن:

- پارک ایگوانا در آمستردام:

- براتیسلاوا، اسلواکی:

- مجسمه شاعر معروف رومانی -میهای امینسکو- در «اونستی» رومانی:

- صحنهای از جنگ جهانی در Eceabat ترکیه:

- مرد آویزان، پراگ:

- مجسمه روح اسب، در Grangemouth بریتانیا:

- خوکها در بازار – نصب شده در آدلاید استرالیا:

- مرد ناشناس ایسلند:

- کوسه، آکسفورد بریتانیا:

فید یک پزشک محل مناسبی برای تبلیغات شما: محل تبلیغات متنی و بنری شما
http://sisteric.com/824/
کی بشه این فیلمها و سریالهای تخیلی با افکتهای ویژه و جن و پریهاشون از مد بیفته و من دوباره برگردم به آغوش سینما ! :/
The post appeared first on Sisteric & Mr.67.
اکثریت خاموش
سخني با خوانندگان به شيوه مجلات زرد
هلند در یکچهارم، هلند در نیمهنهایی
۸۷'. وسلی سنایدر گل میزند. پیامکی میرسد که این را به شیوهی گزارشگرانِ امریکای جنوبی اعلام میکند. تشکر میکنم و مینویسم "اگر در همین نود دقیقه تمام بشود عالی خواهد بود، لطفاً."
روبن واردِ هجدهقدمِ مکزیک میشود. داور میگوید که مارکز خطا کرده. پنالتی. هلند ۲-۱ میبرَد. خیلی راضی نیست که بخشهایی از والیبال را از دست داده. شرح اینکه چطور سعی کرده است کمک کند قابلِ انتشار نیست.
**
عدهی زیادی دارند الآن همین را مینویسند؟ مهم نیست؛ من هم دوست دارم بگویم که به نظرم تدبیرِ آقای فانخال عالی بود: تعویضِ دروازهبان در پایانِ نیمساعتِ وقتِ اضافه. و همچنان عالی میبود حتی اگر اینقدر خوب جواب نمیداد. میشود حدس زد که تعویضِ دروازهبانْ بازیکنانِ حریف را از تصورِ تواناییِ پنالتیگیریِ دروازهبانِ تازهوارد میترسانَد، حتی اگر ندانند که یک بار پنالتیِ لمپارد را مهار کرده.
پینوشت. بیبیسی گزارش داده که دلیلی که آقای فانخال برای آوردنِ کرول بهجای سیلسن ذکر کرده قدِ بلندترِ دروازهبانِ دوم است. نیویورک تایمز نوشته که کرول در لیگِ برترِ انگلستان فقط دو تا از بیست پنالتی را مهار کرده است.
Before Dawn
آیدا: عوض شدم من فکر میکنی؟
سهراب: یه دقیقه است که رسیدی نشستی اینجا جلوم. زود نیست برا گفتنش؟
آیدا: نه، ببین چیزِ، منظورم اینه که مهم نیست عوض شدم یا نه. تو چی فکر میکنی یا میکردی، اصلاً الان فکر کن من رو نمیدیدی، عوض شدم من فکر میکردی؟
سهراب: مثل قبل فعلها رو بیشتر اول جمله میگی.
آیدا: فکر میکردی دیگه. آخر مگه نگفتمش.
سهراب: عوض شدم من رو میگم.
آیدا: آهان، خُب فکر میکردی عوض شده باشم من؟
سهراب: نمیدونم عوض میشن همه. فکرهام عوض میشن.
آیدا: هنوز خوشم میاد واضحِ واضح جواب آدم رو میدی! ببین پس آخرش قبل اینکه برم بگو که عوض شدم یا نه.
سهراب: باشه.
آیدا: همیشه میای اینجا؟
سهراب: نه دیدم خلوتِ اومدم تو.
آیدا: باید حدس میزدم.
آیدا: خُب ...
سهراب: اوضاعت خوبه؟
آیدا: آره، سرم رو شلوغ کردم، خوبه. بقیهام دوستم دارن، اکثراً البته. میدونی آخرش میگن آیدائه دیگه. منم همین رو میگم. میگم خب زندگیئه دیگه، گاهی هم میگم آیدائم دیگه. تو خوبی؟
سهراب: آره، خوبم.
آیدا: قول میدی؟
(سهراب لبخند میزند)
آیدا: با کسی هستی الان یا بودی؟
سهراب: نه
آیدا: باید حدس میزدم.
سهراب: تو چی؟
آیدا: من آره خُب. یکی دو تا رابطه نسبتاً جدی بوده، میدونی یه جوریه، یعنی یه جورِ ناجوریه نه دوست دارم تنها باشم نه اینکه ... اِمم نمیدونم. غیر جدیها هم باید بگم چند تا بوده؟ (لبخند میزند)
سهراب: آجری بهت میاد.
آیدا: اول اون شالی که اون موقع برام گرفته بودی رو سرام گذاشته بودم. بعد وسط راه پله برگشتم خونه و این یکی رو گذاشتم. نمیدوم چرا. من الان چرا دارم این رو برات تعریف میکنم؟! تو این مدت دلت نمیخواست با کسی باشی یعنی؟
سهراب: نزدیک بود یه بار، یا شاید دو بار. شروع نشد ولی. میدونی یکی، یعنی یه نفر میرسین به هم بعد مثل همین الان میشینین روبرو هم، حرف میزنین یا راه میرین یا هر چی بعد احساس میکنی، گاهی حس میکنی تو وجود هم یا تو بودنهای هم یه تیکه از یه نفر دیگه، یا یه گذشته دیگه، یه خاطره یه حس رو میبینی، یه چی که انگار تکرار شده یا شبیه یه چیز قبلیئه. بعد حواست پرت این تفاوتها و شباهتها و جزئیات و تکرارها و اینها میشه. من اینها رو نمیخواستم، یعنی نمیتونستم تحمل کنم. میفهمی؟
آیدا: نه.یعنی میفهمم چی میگی، ولی نمیفهممت. میفهمی؟
سهراب: آری.
آیدا: هنوز آری میگی؟!
سهراب: نه خیلی وقت بود نمیگفتم. الان نمیدونم چرا گفتم.
آیدا: دیگه!
سهراب: دیگه ....
آیدا: باید حدس میزم! میدونستم یه جورایی اینکه درگیری یه جورایی، یعنی درگیر اینکه شروع کنی یا نه و اینها رو . میدونی من بلدم وبلاگت رو به خودت ترجمه کنم. میگم آدم وبلاگ دوستپسر قبلیش رو بخونه که خیانت حساب نمیشه؟
سهراب: آدم آلبوم پروفایل پیکچر فیسبوک دوستدختر قبلیش رو نگاه کنه چی؟
(آیدا لبخند میزند)
سهراب: من چی عوض شدم؟
آیدا: پریشبها داشتم به نسترن میگفتم. که آدمها هم یه سری صفت دارن که میتونی بگی فلانطورند و اینا، بعد برا بعضی آدمها قید هم میشه گفت. مثلاً برا نسترن «حالااا» یا برا سیامک «مُدام». برا تو ولی میشه «هنوز»
سهراب: اوهومن
آیدا: آخرش نگفتی من چی عوض شدم؟
سهراب: همیشه.
2014 FIFA World Cup Brazil | d6b.jpg
تیر
مهمونم بیش از حد زیبا بود و خونهی من زیادی کوچیک
زیباییش از خونهم سر رفت
همسایهها فهمیدند
رسوایی به بار اومد!
The post تیر appeared first on Sisteric & Mr.67.
231
از ترس هیولایی که توی کیسهی داروهایش بود، به آغوش بیماری لعنتیاش پناه برد.
دست من نبود، پاییز بود
برای سیزدهمینبار برخیز
برای سیزدهمینبار برخیز
امیرحسین هاشمی
«بله با این روش شما برگهها تصحیح میشه، اتفاقا خوب هم تصحیح میشه. منتها سال دیگه به امید خدا.»
این جواب باباست به روش پیشنهادی من برای تصحیح برگهها. وقتی بابا چنین جملههایی میگوید معمولا بحث همانجا تمام میشود. مامان معتقد است که برای هرکاری، ازجمله تصحیح برگهها، روش عادی بهترین روش است اما هرکار میکنیم توضیح نمیدهد منظورش از روش عادی چیست. مامان توی مدرسه درسِ رسمی نمیگوید و برای همین هیچموقع برگهای برای تصحیحکردن ندارد اما گاهی به معلمهای دیگر تعارف میزند که برگههایشان را برایشان تصحیح کند و آنها هم کم پیش میآید تعارفش را رد کنند. اینبار هم معلوم نیست دلیل تعارف مامان چه بوده اما بههرحال کاری است که به خیک همهمان بسته شده است. پنجاهوشش پلیکپیِ پشتورو روی میزِ ناهارخوری چیده شده که باید تا فردا صبح تمام شده باشند. اولین پیشنهاد من این بود که هرکس یک سوال را تصحیح کند و برگه را بدهد به نفر بعد برای سوال بعد، ولی وقتی بابا آن جمله را گفت، منصرف شدیم. خود بابا میگوید یکنفر (که احتمالا خودش است) باید کلید را بلندبلند بخواند و دونفر دیگر (یعنی من و مامان) برگهها را تصحیح کنند. بهنظر بابا، من که یک آدم بالغی هستم باید بفهمم سرعت این روش بیشتر است. من معمولا بعد از این جملههای بابا چیزی نمیگویم. چند سال پیش، یکبار که اصرار کرد ناخنهایم را بگیرم و گفتم تازه گرفتهام، گفت: «یعنی کِی؟ پارسال؟» من هم جوابش را دادم و دلخوری پیش آمد. از آن موقع دیگر دهنبهدهن بابا نمیگذارم، بهخصوص حالا که سهسال از تمام شدن دانشگاهم میگذرد و بهنظر بابا هنوز نتوانستهام قاتق نانش باشم و کار پیدا کنم.
وقتی ایدهی جدیدم را میگویم، بابا روی صندلی جابهجا میشود و خودش را آماده میکند که یک چیزی بگوید. این موقعها لحنش شبیه وقتهایی میشود که توی بانک کار میکرد و میخواست برای سه کارمندِ زیردستش سخنرانی کند. میگوید: «این شد یه چیزی، بنازم به این هوش و ذکاوت. منتها یک مسالهای که هست، این هستش که با این روش مادر شما باید بهعبارتی، برای تصحیح برگهها یه دو سهسالی از خانم تفرشی وقت بگیره که نمیدونیم برای مدرسه مقدور هست یا خیر.» خانم تفرشی مدیر مدرسه است و یک انتشاراتی هم دارد که قرار است کتاب مامان را چاپ کند. کتاب مامان همان جملههایی است که از مشاهیر جهان توی دفترچهی آبیاش مینویسد. اسم کتاب را هم از حالا انتخاب کرده: «گوهرهای حکمت.» فقط منتظریم تعداد جملهها به هزار برسد. پیشنهاد دومم این بود که تقسیم وظایف کنیم.
مامان پیشنهادم را روی هوا زد و گفت که میتوانیم کنار نمرهی هر کدام از دانشآموزها یکی از گوهرهای حکمت را بنویسیم و بعد بررسی کنیم که این کار در نمرهی امتحانهای بعدیشان چه اثری میگذارد. ولی خب ظاهرا نظر بابا روی همان روش خودش است. مامان از پیشنهاد دومم خوشش آمده چون بالاخره فرصتی برایش پیش آمده که گوهرهای حکمت را جز آینهی آسانسور و درِ یخچال، جای دیگری هم منتشر کند.
متن کامل این نوشته را میتوانید در شمارهی چهلوپنجم، تیر ۹۳ بخوانید.
در جهانی که انسانهایش تشنهاند به خون هم!

هفده ماه تمام تمنا کردم
که به خانه برگردی
به پای جلادان افتادم.
آه پسرم،ای وحشت من،
و در این آشوب وحشتناک
نمیتوانم بفهمم دیگر
چه کس حیوان وچه کس انسان است
تا روز اعدام چقدر مانده است؟
آناآخماتووا
The post در جهانی که انسانهایش تشنهاند به خون هم! appeared first on Sisteric & Mr.67.
نقطه آبی
مادر بزرگم به "نخبه" می گوید "نقطه" . از 4-5 سال پیش هم که بنیاد نخبگان اسم گذاشت روی من و مادربزرگم فهمید، رفت همه جا را پر کرد که نوه ام نقطه است! بعد هم هروقت من را دید گیر داد که مسافرت نرو و مواظب باش و نقطه ها را می کشند و ترور می کنند و این ها! دیروز هم که فهمید سالم از کرمان برگشته ام دوباره شش ساعت نصیحتم کرد که این بار جان سالم به در بردی اما حواست را جمع کن چون دارند همه نقطه ها را ترور می کنند!
دیشب هنوز سرم به بالش نرسیده بود که خوابم برد و هنوز دو دقیقه نگذشته بود که با یک جیغ بلند از خواب پریدم. فکر می کنید چه خوابی می دیدیم؟ خواب دیده بودم آمده اند ترورم کنند. با صدای شلیک تفنگشان بیدار شده بودم و حس می کردم یک نقطه آبی زخمی ام که یک لکه خون قرمز روی شکمش افتاده...!
شورش بی دلیل
یادم هست هر وقت وقتی کسی دم در خم میشد که کفش هاش رو در بیاره سگرمه هام توی هم میرفت، انگار منظره ی نمازخونه ی مدرسه و کفش های لنگه به لنگه، اقامه ی نماز جماعت اجباری؛ ساختمون های عمله ساز با راهروهای باردار از کفش های همسایه ها جلوی چشمم زنده میشد. دست طرف رو می گرفتم و باهاش گلاویز می شدم که لازم نیست کفشت رو در بیاری. بعضی ها اما زیر بار نمیرفتن، لابد فکر می کردن تعارف می کنم ویا بهانه شون این بود که اینجوری راحت تریم. اون وقت من بی اختیار با خودم فکر می کردم که طرف یا دهاتی، یا مذهبی و یا بی کلاسه. اگر هیچ کدوم از این وصله ها به طرف نمی چسبید نتیجه میگرفتم که طرف » وسواسی و میکرب گریزه» و حداقل گناهش اینه که قابلیت های سیستم ایمنی رو دست کم میگیره. واقعیت اما اینه که در آوردن کفش دم در مطلقا کار بدی نیست و اگر توی ذهن من با بی فرهنگی؛ مذهب و اجبار گره نخورده بود و می تونستم منصفانه بهش نگاه کنم شاید حتی خودم هم کفشم رو دم در بیرون می اوردم.
***
یادم هست که یکی از دوستان سگ گرفته بود و با یکی از همسایه های مذهبی ش سر این قضیه درگیری داشت که سگ ها نجس هستن و ال و بل. من هم خیلی قاطعانه معتقد بودم که باید محکم بایسته و بزنه توی دهن هرکسی که حرف زد: استدلالم هم این بود که هرکس اختیار چار دیواری خودش رو داره. بعد از مهاجرت تازه فهمیدم که بیشتر جاهای دنیا، نگه داشتن سگ توی اپارتمان منع قانونی داره و فقط در موارد خاص (مثل سگ های راهنما برای آدمهای نابینا، به شرطی که در قرارداد اولیه ذکر شده باشه) امکانش هست. مخالفت من با اون پیرزن بی پایه بود و با نجس بودن سگ و احکام مذهبی گره خورده بود و چون اون اموزه ها رو باور نداشتم با کل یک ارگومان منطقی مخالفت می کردم.
***
یادم هست که حدود هفت هشت سال پیش شهرداری تهران؛ به رایگان چند جور کیسه ی زباله برای طرح تفکیک زباله ها درب منازل تحویل می داد. یادم هست که هیچ وقت از هیچ کدومش استفاده نکردم و هیچ کس رو هم دور و برم ندیدم که در موردش حرفی بزنه. تا آخرش پلاستیک رو با شیشه ی خالی و کاغذ و پوست موز و تخم مرغ همه رو یک جا می ریختم توی کیسه و اصلا هم به این فکر نمی کردم که زمان تجزیه ی پلاستیک چند قرنه و یا بازیافت کاغذ می تونه به جنگلها کمک کنه. یادمه که توی سطح شهر آشغال می ریختم و به حساب مخالفت مدنی میزاشتم و نمی فهمیدم که فقط دارم به چهار تا درخت و رفتگر زحمت کش اسیب می زنم.
***
یادم هست وسط اتوبان لایی می کشیدم و اسمش رو می گذاشتم دست فرمون. یادم هست عصر های جمعه جمع می شدیم و ته یک بطری رو در می اوردیم و شب سوار می شدم و بر می گشتم خونه. وقتی فکرش رو می کنم که چند بار در عین مستی رانندگی کردم و ممکن بوده بزنم یکی رو له کنم سرگیجه میگیرم. بعد از مهاجرت بود که فهمیدم عدم رعایت قوانین راهنمایی صرف نظر از دین و مذهب و ملیت آدمها جرمه و رانندگی در مستی با جنایت فرق زیادی نداره و هیچم «باحال» نیست. بعد از مهاجرت بود که فهمیدم اگرچه حریم خصوصی محترمه اما هیچ جای دنیا چهار نفری ته یک بطری ودکا رو در آوردن نشونه ی «ظرفیت داشتن» و » خفن» بودن نیست، که همه ی طغیان من برعلیه چیزی نبوده جز کبد خودم.
***
یادم هست که فقط من اینجوری نبودم و این روح حاکم بر جامعه بود. شاید رفتارهای ما فقط واکنشی بود از سر درد به محیط دیکتاتوری که قوانین مزخرف، بدوی و ناعادلانه ش راه نفسمون رو بریده بود. وقتی سطح شعور قانون گذار یک مملکت در حد تصویب قانون برای منع وازکتومی و پوشیدن جوراب ساپورته، وقتی تمام شهر پر از باید و نبایدهای عهد دقیانوسه؛ وقتی هر حرکتی به جز در کانالهای تنگ حکومتی ممنوعه؛ معلومه که آدمها قانون گریز میشن. وقتی قانون به جای آنکه نقش واقعی خودش که حمایت از حقوق شهروندانه رو بازی کنه تبدیل به انگشت مزاحمی می شه که در ماتحت همون شهروندان فرو میره و حتی در اداب مستراح رفتن شون مداخله می کنه، آخرش خوب معلومه به گند کشیده می شه. وقتی به جای دادخواهی از مادر ستار بهشتی به دستگیری چهار تا بچه که روی پشت بام خونه شون رقصیدن افتخار می کنه معلومه که ازش چیزی به جز یک کاریکاتور مزخرف باقی نمی مونه. از همه بدتر اینه که این وسط معدود قوانین منطقی و جهانی هم میان سیلاب اراجیفی که از چاه فضلاب مجلس و نماز جمعه و صدا و سیما بیرون می آید گم می شه و اون وقت دیگه سگ صاحبش رو نمی شناسه: رانندگی در مستی میشه طغیان، ریختن پوست آدامس در معابر مبارزه ی مدنی، حاصل کار هم همین آش شله قلمکاری که ملاحظه می فرمایید.
دستهبندی شده در: لولیتا
آی ....پیری
آن قدیم ندیم ها - در عهد ماضی - وقتی ما جوان بودیم اگر سنگریزه و قلوه سنگ هم میخوردیم این معده لاکردارمان چناه هضمش میکرد که انگاری کباب برگ و کباب بره خورده ایم . اما حالا نه می توانیم ترشی بخوریم ؛ نه می توانیم نمک بخوریم ؛ نه می توانیم ودکا بخوریم ؛ نه می توانیم باقلوا و زولبیا بامیه و هزار تا زهر مار دیگر بخوریم !
ما یک رفیق امریکایی داریم که دکتر مان است . سی سالی است که دکتر مان است . ما پیر شده ایم و این دکتر مان هم همپای ما پیر شده است .
گاهگداری یک جای بدن مان درد میگیرد میرویم خدمت شان بلکه مداوای مان بکند .یک ساعت با طول و تفصیل برایش شرح میدهیم که کجای بدن مان درد میکند .او هم نیم ساعتی معاینه مان میکند و بجای اینکه نسخه ای ؛ دوایی ؛ چیزی برای مان بنویسد لبخندی میزند و میگوید : چیزیت نیست
میگوییم : آخر دکتر جان ! اگر چیزی مان نیست پس چرا انگار داریم نفس آخر را می کشیم و می خواهیم غزل خدا حافظی را بخوانیم ؟
باز لبخندی میزند و می گوید : قبل از اینکه بیایی اینجا آیا نگاهی به شناسنامه ات انداخته ای ؟
دکتر است دیگر . چیکارش میشود کرد ؟
پریروز ها که رفته بودیم پیشش بلکه دوا درمانی برای مان پیدا بکند باز در آمده بود گفته بود : چیزیت نیست !برو نگاهی به شناسنامه ات بینداز !
و ما هم کفرمان بالا آمده بود و گفته بودیم : اصلا آقاجان ! ما شناسنامه نداریم .
آقا ! ما می خواستیم داستانی برایتان تعریف کنیم که حرف مان به دوا درمان و دکتر و اینجور چیز ها کشیده شد .
آن قدیم ندیم ها - بیست و هفت هشت سال پیش - که ما تازه به امریکا آمده بودیم - هر روز از فلان بانک و فلان موسسه مالی و اعتباری برایمان نامه فدایت شوم میآمد که : جناب آقای فلان بن فلان! چون شما از نوادگان اتول خان رشتی هستید ما حاضریم یک کردیت کارت بشما بدهیم و شما هم می توانید تا دل تان بخواهد خرج کنید !
آن اول ها ما خیال میکردیم که این بانکداران امریکایی چه آدمهای خیر و نیکوکاری هستند که بدون آنکه ما را بشناسند و بدون آنکه بدانند پدرمان کیست مادرمان کیست همینطوری پنجهزار دلار و ده هزار دلار بما وام میدهند .این بود که تقاضانامه ها را چپ و راست پر میکردیم و آنها هم چپ و راست برای مان کردیت کارت های رنگ وارنگ میفرستادند.تا اینکه بعد ها فهمیدیم این بانکداران امریکایی فی الواقع همان عبدالله شر خر های خودمان هستند که با پنبه سر می برند و بخاطر همان صنار سه شاهی که بشما داده اند تا شیره جانت را نمکند تا دم گور هم رهایت نمیکنند و ترا آنچنان در چنبر و منگنه میگذارند که تا آخر عمر برده و بنده شان بشوی
خدا را صد هزار مرتبه شکر که بعد ها عقل به کله مان آمد و همه آن کردیت کارت ها را پاره کردیم و انداختیم توی سطل آشعال و به خودمان گفتیم ما که در تمامی عمرمان برای هیچ خدایی و ناخدایی تره هم خرد نکرده ایم بیاییم بشویم نوکر حلقه بگوش این عبدالله شر خر های کون نشور ؟؟!!
خدا را باز صد هزار مرتبه شکر که دیگر این عبدالله شر خرهای نامریی دست از سر مان بر داشته اند و انگاری فهمیده اند که از ما آبی برایشان گرم نمیشود ؛ اما حالا دو باره در این پیرانه سری گرفتار مرده شور ها و مرده خور ها و قبر فروشان ینگه دنیایی شده ایم .
شب میرویم خانه می بینیم هفت هشت تا نامه فدایت شوم برای مان آمده است . بازشان میکنیم و می بینیم نوشته است که : آقای فلان بن فلان !حالا که به میمنت و مبارکی پای تان لب گور است آیا هیچ میدانید هزینه کفن و دفن تان چقدر است ؟ آیا متوجه هستید که یک آرامگاه چار وجبی هشت - ده هزار دلار است ؟ آیا می خواهید پس از مرگ تان فرزندان تان تا آخر عمرشان قسط کفن و دفن تان را بپردازند ؟
پس بیایید به عضویت سازمان ما در بیایید و ماهیانه فقط دویست دلار بسلفید تا در آن روز مبادا ؛ یعنی آن روزی که غزل خدا حافظی را خوانده اید ما هزینه کفن و دفن شما را بپردازیم .
شما اگر جای ما بودید چیکار میکردید ؟ آیا دل تان نمی شکست ؟ آیا از زندگی نا امید نمی شدید ؟
وقتی همچو نامه هایی برای مان میآید راستی راستی دل مان میگیرد . میرویم نگاهی به شناسنامه مان می اندازیم و می بینیم ای آقا ! ما هنوز تا پیری دو سه قرن فاصله داریم .پس این پدر سوخته ها چرا چنین نامه های جانگزایی را برای مان فرستاده اند ؟
حالا باز خدا پدر همین عبدالله شر خر های قبر فروش را بیامرزد ..پریروز ها دیدیم یک نامه ای برایمان آمده است که : ای آقای فلان بن فلان ! جنابعالی که حالا به میمنت و مبارکی به چنین سن و سالی رسیده اید می توانید مدرن ترین سمعک های ما را بصورت اقساط خریداری بفرمایید !
ما نگاهی به خودمان می اندازیم و می بینیم اگر چه صد جای بدن مان درد میکند اما به قدرتی خدا و به کوری چشم دشمنان اسلام گوش مان عیب و علتی ندارد و صدای عرعر ملاها را از چهل فرسخی می شنویم و به سمعک و از این زهر ماری ها هم احتیاجی نداریم اما چه کنیم که دو باره دل مان بدرد میآید ومیرویم نگاه دو باره ای به شناسنامه مان می اندازیم و می بینیم هنوز دو سه قرن تا پیری فاصله داریم !
حالا چاره ای نداریم جز اینکه فریاد بر آوریم که : ای مرده خور ها و سمعک فروشان ینگه دنیایی ؛ به کوری چشم شما ما تا چهل سال دیگر زنده این وبه کوری چشم همه تان نه به سمعک احتیاجی داریم نه به قبر و گور و گورستان
بروید گم بشوید ای عبدالله شر خر های ینگه دنیایی !
یادتان باشدکه :
گر چه پیرم و میلرزم
به صد جوون می ارزم
راستی خودمانیم ها ؛ بین خودمان هم بماند ها ! ما کی پیر شدیم خودمان خبر نداشتیم ؟
http://sisteric.com/799/
ماهور که میزنی حتا آجرهای این اتاق هم گریه میکنند.
من که داستانم جداست …
The post appeared first on Sisteric & Mr.67.
Daily Overwiew changes your perception of Earth
Daily Overview is an amazing project that shares one satellite photo from Digital Globes a day in an attempt to change the way we see our planet Earth.
The project was inspired by the Overview Effect, which first described by author Frank White in 1987 as an experience that transforms astronauts’ perspective of Earth and mankind’s place upon it. They’re having a feeling of awe for the planet, a profound understanding of the interconnection of all life, and a renewed sense of responsibility for taking care of the environment.
You can find out more about it in the video below. You can also follow the project via Instagram, Facebook or Tumblr.















All images © Satellite imagery courtesy of Digital Globe | Via: Bored Panda



