Shared posts

31 Mar 08:51

همرنگ

by Mirza
بعد از چند روز کاری سنگین در گوشه‌های مختلف اروپا رسیدیم مونیخ. بعد از آخرین جلسه، کار همه با هم تمام شده بود و تا پرواز شب یک چهار پنج ساعتی برای خودم داشتم. رفته بودم مرکز شهر قدم می‌زدم. هوا هم البته بهاری، آنقدر بهاری که به کل قضیه عدل آدم شک می‌کند که وقت تقسیم طبیعت، سهم کشور افراها چرا فقط شد زمستان. بعد هم دیدی خستگی تازه بعد از کل قضایا نشست می‌کند در جان آدم؟ خب آدم هوس می‌کند اصلاً برود بنشیند یک گوشه‌ای و لب جوی و گذر و غیره. البته دریغ از گوشه. آدم موج می‌زد و برای یک تک صندلی ملت صف می‌کشیدند، تو بگو کربلای صندلی. یک کلیسایی عظیمی همان اواسط است. فکر کردم این تو که خبری نیست و نیمکت فراوان. اصولاً هم از کلیساهای عظیم خوشم می‌آید. خلوت بودنشان هم مایه آرامش است هم مایه تفریح که گور، بهرام را که هیچ، شما را هم گرفت بالاخره. رفتم تو و برخلاف همیشه یک سری آدم نشسته بودند، مثلاً یک نفر آدم برای هر ردیف نیمکت. به من که مربوط نبود، رفتم آن اواسط نشستم. یک مقدار سقف و ایوان و طلاکاری و غیره بررسی کردم و چشم‌هایم گرم شد. یک جایی بین چرت و بیداری بودم که یک زنگ محکمی زدند و ملت به پا خاستند. چنان کل قضیه قاطع بود که ناخودآگاه بلند شدم. بعد دیدم یک پیرمردی که نمی‌دانم کشیش بود یا اسقف و کاردینال یا حتی خود پاپ با یک خانمی آمد و کماکان همه ایستاده منتظرند. یکی یک انجیل آلمانی داد دستم. بعد پیرمرد شروع کرد به آواز خواندن و عجب صدایی هم داشت. ملت هم همراهی کردند و آن گوشه یک تابلو برقی بود که نوشت کجا را باز کنیم. انجیل باز کردم و به صفحه مورد نظر رفتم و هیچ نفهمیدم. بعد هم صلیب کشیدند و البته صلیب من سه سر درآمد چون قسمت پایین سینه را اشتباهی پریدم. رفتند به دعای بعد و تازه تازه بیدار شدم که آخر تو را چه به این قضایا. جدت انجیل آلمانی‌خوان بود یا پدرت می‌داند صلیب از راست به چپ است یا چپ به راست؟ انجیل را گذاشتم و آمدم بیرون. کمی کمتر خسته.
30 Mar 16:50

عیدی

by (زَرمان)

کاش می‌شد بجای سه وعده روبوسی با دایی‌بزرگه در سه مهمانی مختلف، دیگری را یکی‌جانانه بوسید و بس.

28 Mar 18:24

قصه های من و بابام ( کتاب درخواستی)

by blacklord

  مثل لحظه ای که باغ, در ترنم ترانه شکوفا میشود, غرق در شکوفه میشود روزگارتان بهـار

لحظه هایتان پر از شکوفـه باد. سال نـو مبارک

 



سلام

توی این پست به درخواست یکی از دوستان کتاب‌های قصه‌های من وبابام رو میزارم...

توضیحات از ویکی پدیا

قصه‌های من و بابام مجموعه قصه‌های مصور نوشته نویسنده آلمانی اریش اُ زر است. این نویسنده که نام مستعار هنری خود را پلاوئن گذاشته‌است در سال ۱۹۰۳ در شهر پلاوئن به دنیا آمد و در ۱۹۴۴ در برلین درگذشت. این کتاب در ایران توسط آقای ایرج جهانشاهی ترجمه و توسط انتشارات فاطمی در سه جلد به چاپ رسیده‌است. کتاب قصه‌های من و بابام در سال ۱۳۷۷ به چاپ سیزدهم رسید. تعداد صفحات سه جلد کتاب حدود ۳۱۰ صفحه‌است.

کلا داستان های قشنگیه ... من خودم هم این کتاب ها رو از کتابخونه محل گرفتم و خوندم ... البته اون موقع جوون تر بودم ... و خیلی از خوندشون لذت بردم ....


                             


قصه های من و بابام


    جلد اول:   بابای خوب من            لینک مستقیم .... لینک کمکی             


    جلد دوم:   شوخی‌ها و مهربانی‌ها            لینک مستقیم ..... لینک کمکی

  

    جلد سوم:   لبخند ماه                 لینک مستقیم ...... لینک کمکی


امیدوارم که از خوندنش لذت ببرین.

28 Mar 18:13

به یاد شهید جمشید دانایی فر

by mooriyanehayechoobi





به یاد سرباز وطن، گروهبان یکم، شهید جمشید دانایی فر

remember jamshid danaei far
size: 50*70
design By: ali romani

به یاد جمشید دانایی فر
اندازه: 50*70
طراحی: علی رومانی

28 Mar 15:39

بسی رنج بردم

by Farjam ‌


خیلی پیش از این که به دنیا بیایی، خیلی پیش از این که قرار باشد بیایی، تصمیم گرفتم شاعر باشی پسرکم. اشتباه نکن! این که کلمات را با قافیه و وزن کنار هم بنویسی اسمش نظم است. نخواستم ناظم باشی. گفتم شاعر. شاعر کسی است که شعر دارد. حس دارد. می‌فهمد. و کسی که احساس می‌کند و می‌فهمد چاره‌ای ندارد غیر از این که بیرون بریزد گاهی. چاره‌ای ندارد غیر شعر گفتن.


خواستم شاعر باشی. پس هر چه می‌دانستم به کار بردم برای این که بوسه و آغوش را بفهمی و دوست داشته باشی. و تو اهل سرزمین بوسه و آغوش شدی. لمس کردن را دوست داری و حتماً تو اهل این سرزمین بودی بیش و پیش از این که من بخواهم. دوست داشتن لذت بی‌نظیری دارد پسرکم. لذت بی‌نظیری که خیلی‌ها دریغ می‌کنند از خودشان و هیچ وقت نفهمیدم چرا. تو ابزار دوست داشتن را می‌دانی و خوشحالم که می‌دانی. می‌دانم بسیار بزنگاه‌ها بوده و هست که پدر به جایی نبودم و نیستم. می‌دانم و شرمنده‌ام. این را هم می‌فهمم که آرزوهای پدرها می‌شود حق مسلم فرزندها و این خوب است. این خوب است که بتوانی دوست داشتن بتابی و این حقت باشد. اما این برای من بس نبود.


می‌خواستم بلد باشی شعر را نفس بکشی. خیلی پیش از این سعی کردم و نشد. وقتش نبود. برایت از وقتی در دل مادرت بودی شاهنامه خواندم. شاهنامه مثل طبل می‌کوبد در سرت و نقاشی می‌کشد جنگ و عشق و شکوه را. وقتی عقل رس شدی ادامه دادم. نخواستی. حوصله‌ات را سر می‌برد. عین ماهی‌گیری که مجبور است به صبوری نخ دادم و رها کردم و صبر کردم. کتاب مصور خواندی. کتاب طنز. کتاب. کتاب و کتاب. تا بالاخره به قلاب افتادی. آمدی و گفتی شاهنامه بخوانیم. ده ساله بودی. ده ساله هستی. قند توی دلم آب شد. شروع کردیم. مثنوی را برایت گفتم. فرق مثنوی معنوی و شاهنامه را گفتم. قصه‌ی طوطی و بازرگان خواندیم. بعد به نام خداوند جان و خرد. صبر نداشتی. منتظر رستم بودی. منتظر پهلوانی و قهرمانی کردن. صبر کردم. تا تشنه‌تر باشی. شروع کردی از پادشاهی کیومرث. روان می‌خوانی. شعر و وزن و معنی به جانت نشسته. می‌دانم چرا. چون اهل سرزمین آغوش و بوسه‌ای. روان می‌خوانی شاهنامه را پسرکم. می‌دانم شاعر شده‌ای. من به آرزویم رسیده‌ام و گمان می‌کنم این نوشته روزی به کار می‌آید در قصه‌ی بودنت. تو دوست داشتن را حس می‌کنی و می‌فهمی و کم‌کم به ابزار بروزش دست می‌یابی. تو دوست داستنی ترین داشته‌ی منی. داشتنی‌ترین داشته‌ام. بعضی آرزوها زیاد طول می‌کشد پسرک. بیش از یک عمر. بیش از یک نسل. آرزویم انگار سپرده است به دست تو. از پدرم. ادامه‌اش می‌دهی. می‌دانم. می‌دانم و دوستت دارم.


پی نوشت: دوازده سال و بیشتر است که در این صفحه‌ی صورتی نوشته‌ام. زحمت زیاد دادم به هم‌خانه و صاحب‌خانه‌ام در این مدت. این آخرین نوشته است اینجا. وقت خداحافظی است. خداحافظ!

[Valid Atom 1.0]
28 Mar 09:12

بوئینگ ۷۷۷

by sisteric

کج کج به گروه پونزده ساله‌های  پر سر و صدا با کوله‌های رنگی و شلوارهای پاره نگاه می‌کنه و می‌گه بچه‌های این دوره زمونه حسابی خودشون رو گم کردن. می‌گم ای خانوم ما تو دنیایی زندگی می‌کنیم که هواپیماهای مسافرتی هم توش گم می‌شن، چه انتظاری از نوجوون‌های تازه از تخم دراومده داری؟

The post بوئینگ ۷۷۷ appeared first on Sisteric & Mr.67.

28 Mar 06:49

قهرمان گم‌نام

by تراموا

دو روزی می‌شد که پیاده به سمت دشمن در حرکت بود. لابلای تپه‌ها، از میان رودخانه‌ای نه چندان عمیق، در بیشه‌ای کم‌پشت، و حالا هم از دشتی خشک راه‌ش را به سمت جنوب ادامه داده بود. از چند ماه پیش که به عنوان نیروی داوطلب به ارتش پیوست، برای چنین روزی لحظه‌شماری می‌کرد. بعدها حتما در زمره‌ی قهرمانان جنگی به حساب می‌آمد و شاید مقبره‌ی یادبودی هم برایش می‌ساختند. پدر و مادر نسبتا مسن‌اش به او افتخار می‌کردند و مزایایی اگر در کار بود، آن‌ها هم بی‌بهره نمی‌ماندند. فکر می‌کرد خیلی بهتر از آن است که بازمانده‌ها را با ده‌ها سوال بی‌جواب و حسرت و عذاب وجدان تنها بگذارد.

وقتی که از دور خاک‌ریز دشمن را دید، حسی از شادی و دلهره در تن‌ش موج زد. کوله‌اش را بر زمین گذاشت، اسلحه را به روبرو نشانه گرفت و مسیرش را ادامه داد تا به تیررس دشمن رسید. سپس تیری به سمت خاک‌ریز شلیک کرد. هر لحظه منتظر بود تا گلوله‌ای به تن‌اش بخورد و کارش را بسازد. عرق روی پیشانی‌اش را با آستین پاک کرد و جلوتر رفت. سربازی با دوربین چشمی در دست، سرش را از خاک‌ریز بالا آورد و با دست او را فراخواند. تیر دیگری به سمت خاک‌ریز شلیک کرد. سرباز دشمن، شاخه‌ای گل رز در هوا تکان داد. چند تیر دیگر شلیک کرد طوری که کمی جلوتر از دشمن بر زمین نشست. سرباز با لباس‌هایی خاکی و لبخندی بر لب، از جایش برخاست و به سمت او آمد. مرد اسلحه را بر زمین انداخت و منتظر ماند.

سرباز که به او رسید، گل را به سمت‌اش دراز کرد. مرد با تردید گرفت. سرباز دست‌ش را بر پشت کمر او گذاشت و تا پشت خاک‌ریز همراهی‌اش کرد. صدای ضعیف پیانو از دستگاه پخش جیپی که شیشه‌های جلویش ترک برداشته بود، شنیده می‌شد. سرباز گفت چند ساعتی می‌شود که جنگ تمام شده است. بعد به تنها سرباز دیگری که نزدیک ماشین ایستاده بود، پیوست و دو تایی شروع کردند به تمرین رقص باله. مرد همان‌جا ایستاده خشک‌ش زد.

27 Mar 04:48

(بدون عنوان)

by (زَرمان)

هر مسافری، چشم‌به‌راهی دارد. از دل خیلی خانه‌ها شنیده می‌شود «والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود»، در این ایام. هر مسافری شاید هم نداند...

25 Mar 18:02

50

by misspar3oos

هر سال عید که میشود میبینم که چقدر کسی زائیده. هر کس یک بچه را زده زیر بغلش و میآید توی مهمانی. بعد یکهو همه از حالت خیره شدن و پچ پچ کردن و برانداز کردن این و آن و غیبت کردن، همزمان تبدیل میشوند به حالت ووووی ووووی بدش بده من و غیره. خب یکی زائیده! یکی شوهر کرده و بعد شوهر او را کرده و بعد زائیده. ازین ساده تر هم میشود؟ هر کس اراده کند میتواند 9 ماه بعد بزاید. در واقع تنها کاری است که در این کشور میتوانید به راحتی و فقط با یک تصمیم عملی کنید. ناووو وات!؟ هیچ وقت به مغز نرمال سنتی کوچکتان خطور کرده که کسی که شوهر نکرده و شوهر او را نکرده و نزائیده میتواند به مراتب قابل ستایش تر باشد؟ خطور نکرده؟ چرا؟ چرا انقدر مغزهایتان دچار عدم خطورکردگیست؟ چرا باید 13 روز بچه هایتان از اینور هال بدوند آن طرف و هی برای ما خستگانی که مدام به مغزهایمان چیزهای تخمی و دردناک خطور میکند جیغ بزنند. چرا باید بچه هایتان بیایند وسط و هی برقصند و هی بگویند دش دش، مامان دش، خاله دش :| بعد من با این هیکل و سن و ابهت باید برای این دست بزنم و برای آن شکلک دربیاورم و به خاطرات ننه این درباره شیرین زبانیهایش در تاریخ چندِ چندِ چند گوش بدهم و هی بخندم که واااااای چقدر کودک بامزه ای زائیده ای، در حالیکه یک نفر بین این همه انسان نیست که بتوانیم با هم 2جمله مفید و جذاب رد و بدل کنیم. آن یکی هم یکهو از آنور هال داد میزند صبااااا برو خاله برات لاک بزنه :| بعد همه چشمها میگردد طرف خاله که من باشم، در حالیکه هر چه فکر میکنم میبینم مادرش خواهرم نیست، و من هم مجبورم بلند شوم بروم لاک بیاورم. بعد 35 نفر با پکیجی از انرژیهای منفی متنوع زل میزنند به تو که داری برای بچه 2ساله لاک میزنی. محض رضای خدا این چه ناخنهاییست! با ذره بین باید پیدایشان کنم، و تازه باباش هم هی از آنطرف  سفارش میکند که به پوستش نزنی :| وات د فاک؟ اینجا کجاست؟ من کی هستم؟ این بود نتیجه خون شهدا؟! وقتی لاکش را میزنم تمام لباسم خیس عرق شده. انگار که جلوی 35 نفر عمل جراحی قلب باز انجام داده باشی. بعد یکی داد میزند خاله رو بوس کن بگو مرسی. یکم نگاهم میکند، و بعد بوسم میکند، و میرود. میــشــِن دان! بلند میشوم میروم توی دسشویی. زل میزنم به خودم توی آینه. نفس عمیق میکشم و برمیگردم به جمع خل و چلهای 2014. همینجور که لبخندهای تصنعیم را به همه تقدیم میکنم همزمان فکر میکنم که چقدر میخورند! مثل شرکت هیولاهاست. چشم بصیرت پیدا کردم. هر کس را به شکل یک جانور عجیب غریب میبینم. احساس میکنم همه از یک بیماری روحی ای رنج میبرند. خودم هم میبرم. رنج. من دچار بیماری روحی ایده آل گرایی مزمن هستم. همه جا چشمم مثل رادار مدام میچرخد و دنبال یک انسان ایده آل میگردد. و وقتی پیدا نمیکنم، چون بسیار در امور اجتماعی و روابط انسانی ناتوان هستم، تنها کاری که از صمیم قلب میتوانم انجام دهم بلند شدن، و به مستراح رفتن، و خیره شدن به آیینه، و نفس عمیق کشیدن است. هنوز نمیتوانم رفتار متناسب با هر لحظه و هر آدم را از خودم بروز بدهم و هنوز نمیتوانم به مغز خنگ خودم بقبولانم که هیچ لزومی ندارد که برای 4ساعت مهمانی که به هیچ وجه ابدی نخواهد بود، انقدر خودت را از درون بجوی و ریز ریز کنی و جر بدهی و ناله کنی. هنوز  نمیتوانم به زمان فرصت بدهم که بگذرد. هنوز گاهی احساس میکنم مثل یک ذوزنقه افتاده ام توی شهر دایره ها و هی به زور خودم را روی ضلعهای تخمیم میکشانم این طرف و آن طرف. هنوز هر شب میروم یک گوشه، چون 4تا زاویه دارم، و قطعا توی گوشه ها حالم بهتر خواهد بود، و به این فکر میکنم که آیا من دچار بیماری زاویه داری حاد هستم؟ یا شهر دیگری در جای دیگری هست که همه موجوداتش ذوزنقه هستند؟ هنوز گاهی خودم را یک  ذوزنقه زشت و تخمی تحت فشار میبینم. در حالیکه میدانم دیگر زشت است خداییش با این هیکل و ادعا و خود بزرگ بینی مفرط. زشت است که آدم نتواند گیر ندهد. و عبور کند. و دست خودش را از روی گلوی خودش بردارد، و بلند شود برود یک مقدار مهارتهای اجتماعی، و تحملش را ارتقا بدهد. زشت است. خیلی زشت است.  ذوزنقه زشت.

23 Mar 06:33

روزِ لذیذِ بی‌حادثه

by کاوه لاجوردی

مثلاً همین امشب: بله، تهران تمیز و خلوت و زیبا است و فیلمِ خوبی دیدیم و غذا هم عالی بود؛ اما اینها را دشوار بتوان اتفاقاتِ بیرونیِ خیلی ویژه‌ای انگاشت. برای به‌یادماندنی‌شدنِ روزمان همین کافی است که هر دوی ما شدتِ غریبِ عشقِ دوطرفه را حس می‌کردیم. لازم نیست که مثلاً کسوف دیده باشیم یا سازِ خیلی خوبی خریده باشیم یا مقاله‌مان از مجله‌ی طرازاولی پذیرش گرفته باشد یا مرخصی گرفته باشیم یا شغلی پیدا کرده باشیم.

23 Mar 06:33

[...]

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
همسر عزیزم
آخرین نامه‌ی خود را برای‌تان می‌نویسم زیرا همین الآن به‌ما اطلاع دادند که درخواست تجدیدنظرمان پذیرفته نشده است و در ساعت سه بعدازظهر ام‌روز تیرباران خواهیم شد. کندوهای عسلم را با اسباب‌های دیگرم بفروش. این کار مقداری پول برایت فراهم خواهد کرد. امّا آن را از ۲۵ یا ۳۰هزار فرانک کم‌تر نفروشی.
عزیزم باشهامت باش.
به فرزندان‌مان بگو آن‌ها را بسیار دوست می‌داشتم.
عزیزم وقتی خبر اعدام من رسماً به تو رسید باید به بیمه رجوع کنی و حق بیمه‌ی مرا دریافت کنی. این برایت کمکی خواهد بود.
بوسه‌های گرم برای هر سه‌ی شما.
شما را دوست می‌دارم.
۲۱ آوریل ۱۹۴۴
امانوئل

[نامه‌های تیرباران‌شده‌ها، گردآورنده لویی آراگون، ترجمه‌ی م. فضلی، انتشارات پژوهش، چاپ اوّل، ۱۳۳۰]
21 Mar 13:11

.

by Momment
ادریس، جوانک بلوچ گفته بود «اون‌جور که شما خندیدی، دریا هم آروم گرفت.» من نفهمیده بودم با من است. گرفتار دریا بودم و خنده‌ها و موج و باد. بعدش تو برایم گفتی. با همان لهجه‌ی جوانک برایم گفتی و خنده‌خنده گفتی البته که برمی‌گردی و گردنش را می‌شکنی، اما دلیل نمی‌شود که اعتراف نکنی که بی‌شرف چه قشنگ گفت.
از آن بعدازظهر کنار آن دریا که شبیه این روزهای من، میان دو گریه آرام گرفته بود، من به کلمات آن جوانک بلوچ که نه، به کلماتی که تو تکثیر کردی می‌آویزم و لبخند می‌زنم.
مثل همیشه که بلدی زیبایی را و خوشی را تکثیر کنی تا به هوایش زنده بمانم. 
21 Mar 12:50

هوشنگ حسامی ـ خاطرهٔ سفرهٔ عید مادر

by راوی

. . . و سال را همچنین با یاد عزیزانی که جایشان خالی، اما گرمی حضورشان در یاد و خاطرات ما زنده و روشن است به پایان می‌بریم. یاد آن‌هایی که دوست‌ می‌داشتیم‌شان و کنارمان نیستند گرامی.

« . . . دیگر بچه‌ها را نمی‌دانم. ولی من حالا چند سالی است که به یاد مادر، گل سرخی را کنار کاسۀ ماهی‌های سرخ می‌گذارم و وقتی سال تحویل می‌شود گل را می‌بوسم. و عجیب است که بوی مادر می‌دهد.»

نوشتاری از «هوشنگ حسامی» را در تنظیم و گفتاری رادیویی از اینجا بشنوید.

Play
Stop
21 Mar 08:01

شهر من

by نیشابور

شهر من را یک روز خراب کردند. نوجوان نبودم  هنوز که محله‌ای را به دور آرام‌گاه دانش‌مندی بزرگ غرب و شرق به شعاعی گسترده گشودند.  اول آرام‌گاه فروتن بود. خاک‌ساری‌اش را خاک‌روبه کردند. مدرسه من در محله بود. راهی می‌گشود از کوچه‌های خاکی.  در آن گاهی قصابی خروسی را سر می‌برید. جوی خون خروس از میان کوچه راه می‌افتاد.  و با ما تا مدرسه می‌آمد. بعد همه این‌ها گم شد.  و در خوابی مکرر به سراغ می‌آمد و با خود می‌برد.

سین بچه بود و به مدرسه می‌رفت. مادرمادر بزرگش به همان مدرسه رفته بود. به نام قدیسی مسیحی بود. حیاط مدرسه خاکی بود و سین به خاک‌آلوده بود. روپوشش را هر روز جارو می‌کشیدم. جاروی برقی. حیاط را چند درخت چنار بود و چند راهب. حوضی با چند ماهی قرمز. سین به حوض می‌چسبید و ماهی می‌خواست. دستش را می‌کشیدم و سین دست در حوض می‌کرد و ماهی لیز بود. سین هم.  در می‌رفت.
فردا حیاط را قیراندودند. 


کودکی خشونت است. گاهی هجوم می‌آورد. اگر رویش دهی. ترا می‌برد در کوچه‌های تنگ و تاریک و بی‌آخر. 
19 Mar 07:08

دلتنگستان ـ عید یعنی زندگی

by راوی

وب‌گردهای قدیمی حتما وبلاگ «دلتنگستان» را به‌یاد دارند. در سال‌های پیش از پیدایش «فیسبوک»، دوران خوشی که وبلاگستان اینچنین متروک و خالی از سکنه نشده بود، درست ده سال پیش (مارس ۲۰۰۴) این بهاریهٔ کوتاه در آن منتشر شد. حدیث نفس بود و حرف و سوز دل خیلی‌ها از جمله من که راوی حکایت باقی باشم. آن مطلب را در همان‌سال گفتاری کردم و ماند تا امروز که در آستانهٔ نوروز دوباره آن را شنیدم و انگار همین دیروز بود و حرف و حسرت هنوز من و شاید خیلی‌های دیگر.

«. . . اینجا عید هم گران است، هم نایاب است. جنس‌ش هم مرغوب نیست. نه طعم دارد، نه رنگ و نه بوی سر پل تجریش را می‌دهد. یادم باشد این بار که به خانه آمدم، مقداری عید بیاورم. برای زندگی لازم است. عید یعنی زندگی. . .»

نوشتاری از نویسندۀ وبلاگ «دلتنگستان» را در اجرایی رادیویی از اینجا بشنوید.

Play
Stop
18 Mar 19:06

~ got Wood?



~ got Wood?

18 Mar 10:27

.

by Momment
آدم‌هایی هستند که آدم از اندوه و سکوت‌شان می‌ترسد.
آدم‌هایی که انگار پشتت به خنده و شوخ‌طبعی و حال خوششان گرم است، حتی اگر گاهی حرصت دربیاید که آخ که چه دل خوشی دارند.
آدم‌هایی هستند که انگار آخرین سنگر جهان‌اند و آدم از غم و سکوتشان، بدجوری از جهان ناامید می‌شود، بدجوری می‌ترسد. 

18 Mar 10:27

.

by Momment
چیزی شبیه آیینی کوچک و شخصی. چیزی که یواشکی باید توی گوش تو بگویم تا نخندی. آن‌جور که آن استاد عزیز ادبیات می‌خندید و دست می‌انداختن که آخه فال حافظ؟
فال؟ نه... گاهی که حرفی نیست، تسلایی نیست، راهی نیست، امیدی نیست، وقت‌هایی که «هرگز کلام این‌چنین ناتوان نبوده است»، از او می‌پرسم، و او هم گاهی حواسش نیست و یک‌چیزی الکی‌پلکی توی هوا می‌گوید و باز دلم می‌شکند، گاهی هم میان همه‌ی بیت‌ها، چیزی می‌گوید که دست خنکی است، چند لحظه روی چشم‌ها.
تو بگو احتمال و تصادف و دل‌خوش‌کنک و خرافات، چه باک.
...
گفت:
باز آی که بازآید عمر شده‌ی حافظ
هرچند که ناید باز، تیری که بشد از شست
18 Mar 10:26

.

by Momment
بلوزه چند روزی مانده بود روی بند رخت. یادمش نبود. این چند روز آفتاب بود و بعدش برف آمد و باران و باد و باز آفتاب شد.
امروز سرآخر از روی بند برداشتم و پوشیدمش.  
حالا بوی هوا و آسمان و راه و سفر می‌دهم.
بوی عمر رفته در باد.

17 Mar 14:58

۱۰۱۲. مگاپلیس‌های الحادی

by کدئین کدی
دقت کرده‌اید؟ زندگینامهٔ تمام آن‌هایی که کسی شده‌اند و به جایی رسیده‌اند، این‌طور شروع می‌شود که «او در شهری کوچک و در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشود.»
آتئیست‌های شهرهای بزرگ! در تربیت فرزندانتان کوشا باشید!
17 Mar 13:23

پیش از طلوع؛ چندساعت پیش از طلوع

by hoseinnorouzi

مثل برف، که سوز سرمایش زودتر از راه می‌رسید، "جعفری" آدمی بود که نامه‌اش از خودش زودتر می‌رسید. یک‌بار نوشته بود که «حال ما خوب است» اما وقتی که نامه‌ را باز می‌کردند، جعفری دیگر خوب نبود، درواقع اصلن نبود دیگر. نامه‌اش، بعد از خبرش آمده بود.


16 Mar 19:08

2Fy

by hi@beautifulphoto.net (missan)

See more beautiful photos:

16 Mar 09:24

زادگاه روح

by jeeka
به غزاله یاد داده‌ام که صورتش را بر صورتم بگذارد آن جور که من دوست می دارم. وقتی که می‌گذارد، تردی و طراوتش مثل نسیم توی خانه‌ی تنم می‌وزد و در من راه می‌یابد، سختی و شکنندگی مغز استخوانم را درمان می‌کند. بوی نا و هوای مانده، هوای بیات، هوای فرسوده‌ی دل‌مرده از پستوهای جانم می‌گریزد و پاکی و سبکی و دوستی از پنجره‌ها و روزن‌های پنهان در دلم می‌وزد. غزاله، صبحِ منی است که راه عصر را می‌پیماید. او زادگاه روح من است.

* غزاله، دختر شاهرخ مسکوب
شاهرخ مسکوب / روزها در راه

16 Mar 06:51

دیش ماهواره روی پشت بام مسجد !

by ادمین
16 Mar 06:51

تف به این زندگی !

by ادمین

ارسالی از ابالفضل

unnamed3 تف به این زندگی !

محتوای مشابه

  1. عکس های منتخب امروز – ۳۰ بهمن ۹۲
  2. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۵ دی
  3. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۷ بهمن
  4. منتخب زیباترین ها : عکس دختران ایرانی – ۱۲ اسفند
  5. عکس های خنده دار و جالب فقط در ایران – دوازده بهمن
  6. در پاسخ به “فرزند بیشتر ، زندگی‌ شاد تر”: در زندگی‌ خصوصی ما دخالت نکنید، اشتغال ایجاد کنید، دزدی نکنید، دروغ نگویید
  7. عکس های در لحظه – ۱۳ اسفند – ۳۱ عکس
  8. عکس های در لحظه – ۱۵ اسفند – ۳۲ عکس
  9. ۴۲ عکس جالب و خنده دار از آدم های جالب و خنده دار در وسایل نقلیه عمومی
  10. زندگی زیباست… از آن لذذذذت ببرید – چهل عکس
  11. به چشم هایتان ایمان نداشته باشید – ۱۲ بهمن
  12. ماجراجویی جالب یک زن و شوهر هنگام رابطه نزدیک زناشویی !
  13. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۴ دی
  14. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۸ اسفند
  15. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۳ دی
  16. داغترین زمستان در المپیک زمستانی روسیه
  17. چطور خودمان با خودمان عشق ورزی کنیم …
  18. عکس های جالبی از هتلی برای دیدن شیرها در آفریقای جنوبی
  19. عکس های جالبی از تهاجم روسیه به کریمه
  20. انتشار عکس های شکارچیان ایرانی : این قسمت شکار با ابهت ترین حیوان حیات وحش ایران
  21. زمستان زیبا
  22. منتخب زیباترین ها : عکس دختران ایرانی – ۱۳ اسفند – ۳۰ عکس
  23. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۵ اسفند
  24. عکس های سورئال یک دختر ۲۳ ساله
  25. منبر مجازی
خوشم آمدup تف به این زندگی !(۲۴۵)خوشم نیامدdown تف به این زندگی !(۱)

نوشته تف به این زندگی ! اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-112.biz 20 پدیدار شد.

16 Mar 06:50

دوستی که «تا» نداره! (شُکلات)

by راوی


گفت: دوست‌یم؟
گفتم: دوستِ دوست.
گفت: تا کجا؟
گفتم: دوستی که «تا» نداره.

چند سال پیش نوشتاری به دستم رسید از «زری نعیمی» با عنوان «شکلات». آن نوشتار گرچه ساخت و پرداختی دقیق و پخته نداشت، ولی با این وجود در گوهر خود از حس و حال و صمیمیتی صادقانه و پاک برخوردار بود که در نهایت به دل می‌نشست. شاید چون از دل برآمده بود. بشنوید شاید به دل شما هم نشست.

« شکُلات »
نوشته: زری نعیمی
با صدای: راوی حکایت باقی
اجرا: پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۶

Play Pause
Stop
16 Mar 06:49

[...]

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
رضا: گاهی توی تاریکی می‌نشینم و فکر می‌کنم. بسیاری از دوستانم به تاریکی پیوسته‌اند. آن‌ها که مانده‌اند، یا با بیماری جسم دست به گریبان اند و یا به تاریکی روح‌شان پناه برده‌اند... گاهی فکر می‌کنم به بیماری لاعلاجی مبتلا شده‌ام و چند روزی بیش‌تر دوام نمی‌آورم. پرستاری که این اواخر نقش پزشک را برایم بازی می‌کند، با تحکّم به من گفت: «روحت را درمان کن!» نمی‌دانم از گم‌نامی عقیده‌ام است یا از کم‌یابی چشم‌های او، که گمان می‌کنم با کمک او می‌توانم؛ پیش از آن‌که تاریکی همه‌جا را فرا بگیرد.

[فیلم‌نامه‌ی «صداها»، سعید عقیقی، نشر قطره، چاپ اوّل، ۱۳۸۸]
15 Mar 13:31

A Handy Note

A Handy Note

Submitted by: Unknown

15 Mar 10:20

۱۰۱۱. پیرانه‌سر، آدامس‌خوار

by کدئین کدی
یکی از نشانه‌های پیری آن است که طوری آدامس بجوی انگار که داری غذا می‌خوری
15 Mar 10:20

کاش می‌دونستم اسمش چی بود

by مانی ب.
یادم نیست در چه برنامه‌ رادیویی یا تلوزیونی،  و در بحث و تبادل نظر درباره چه موضوع مشخصی بودند که یکی از آن‌ها که اگر اشتباه نکنم اقتصاددان بود  چیزیگفت که در ذهن من مانده است و مکررا به خاطرم می‌آید.
می‌گفت، از آدم بی‌پولی طلب دارید، چرا از او نمی‌خواهید اگر قصه می‌داند، برای ادای قرض خود یک سال عصرهای جمعه به خانه شما بیاید و برای بچه‌های شما قصه بگوید؟