Shared posts

08 Feb 21:32

عمق استراتژیک نظام

by ع.ايمـاگر
                                                                                                      سه‌شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

 

اگر حضور در سوریه فقط با اتّکا به حمایت از دولت مشروع این کشور، حمایت از مکانهای مقدّس برای تشیّع -و مسلمانان معتدل- و حفظ ارتباط با مقاومت لبنان بود، مشکلی وجود نداشت. مشکل جایی است که نقل قول از رهبر درباره‌ی حضور داعش در ایران در صورت نرفتن به سوریه مطرح و بحث «عمق استراتژیک» پیش کشیده می‌شود. پیشتر هم عرض کردم که اوّلاً عراق فاصل بین ایران و سوریه است؛ در ضمن ایران سالها همجوار طالبان بود و خطری متوجّه مرزها نشد. یک‌بار هم که شیطنتی کردند، نیروهای ایرانی تا عمق چندده کیلومتری خاک افغانستان رفتند و آنها هم پا به فرار گذاشتند. کشورهای زیادی دامنه‌ی نفوذشان را گسترش دادند و افولشان از جایی شروع شد که بیش از حد بزرگ شدند. حریف اصلی هم در خلیج فارس است که ما مدام مشغول تحریک او هستیم. عمق استراتژیک ( به معنای حریم ایمنی بخش نظام) اینها نیست.

   
 عمق استراتژیک نظام در درجه‌ی اوّل میزان نفوذ مشروعیّت و محبوبیّت آن در ذهن و روان آحاد جامعه است. رهبر نظام باید از حدّ متوسّط عقل سلیم برخوردار باشد و بداند وقتی فهرستی را انگلیسی خواند و مردم را تحذیر داد و درست همان فهرست رأی آورد یعنی حرفش برای مردم پایتخت حرف نیست و احساس خطر کند. روی پشت بام منازل را ببیند؛ تشییع هاشمی را درک کند و از خود بپرسد که چرا مردم در بزنگاههای سالهای اخیر دقیقاً خلاف جهت میل او عمل کردند؟ او یا به نحو معقولی باید فاصله‌ی خود را با اکثریّت کم کند یا در هر انتخاباتی قمارگونه به انتظار معجزه بنشیند.

   
عمق استراتژیک نظام همراهی نخبگان سیاسی با نظام و والی آن است. فهرست کسانی که از قطار پیاده می‌شوند (یعنی ردّصلاحیّت می‌شوند) هر دوره طولانی‌تر می‌شود. این کار ِمنصوبان رهبر است. این روزها سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی است؛ ‌اگر می‌خواهید معنا و مصداق «استثنای اکثر» را ببینید باید به جمع انبوه انقلابیانی که از عوام و خواص آن زمان شعارهای چهارگانه‌ی معروف را سرمی‌دادند و بعد حذف شدند یا کنار کشیدند، نگاه کنید. صداوسیما برای تبلیغ نظام این کار را می‌کند ولی به تصاویر خاطره‌انگیز آن روزها جور دیگری هم می‌توان نگاه کرد. مرور اسم رؤسای دولت یا جمهور پس از انقلاب هم بد نیست: بازرگان،‌ بنی‌صدر، موسوی، هاشمی، خاتمی و احمدی‌نژاد و حالا هم روحانی. به آنها موسوی اردبیلی، کروبی و ناطق نوری از دیگر سران قوا را هم می‌توان افزود.

  
عمق استراتژیک نظام همراهی حوزه با «نظام دینی» است. به جز کسانی که ساکت شدند یا سکوت را برگزیدند، پس از همراهی رهبر نظام با احمدی‌نژاد بیشتر بزرگان با احتیاط فاصله گرفتند. این حرف شبیری زنجانی که مساجد نباید سیاست‌زده شود، هم کلامی استعاری است (یعنی دیانت ما تابع سیاست ما شده است) و ثانیاً حرف خیلی‌هاست حالا گیرم در «غدیر قم» به جبر مراجع را به زیارت رهبر ببریم.


عمق استراتژیک نظام درون زندانهاست. مقدار زندانی سیاسی یک نظام با استحکام آن نسبت عکس دارد؛ نگاه کنید به اثرگذاری حجاریان و تاجزاده در بیرون و درون زندان. «نظام» این بخت را دارد که منتقدان عاقلش نه تنها به فکر به هم زدن بازی نیستند بلکه سعی می‌کنند به خود والی نظام یادآوری کنند که نقد آنها در درجه‌ی اوّل برای مصلحت خودش است. نگاه کنید به حبس مادری داغدار که نه سیاسی است و نه خطری برای «نظام» دارد. نگاه کنید به خبر اعتصاب‌غذاهای پی‌درپی و استیصال قوّه‌ی قضا. آزادی این افراد برای نظام هزینه‌برتر است یا زندان آنان؟

 
عمق استراتژیک نظام مردم مسلمان منطقه و حکومتهای آنان است. زمانی بین حکومتها و مردم امتیاز قائل می‌شدند؛‌ بسیار خوب امّا حالا با عملکردی منطقه‌ای که درست یا نادرست تعبیر «فرقه‌ای» از آن شده است، بسیاری از اهل سنّت نیز علیه نظام ایرانند. اگر در قرآن به همزیستی مسالمت‌آمیز با اهل کتاب بر اساس مشترکات ادیان تأکید شده است،‌این توصیه درباره‌ی فرق اسلامی به طریق اولی صادق است. حالا رهبر نظام مدام به رژیم سعودی بدوبیراه بگوید. آن رژیم عوض می‌شود؟ مردمش به ایران نزدیک می‌شوند؟ دلها را با توپ‌وتشر می‌توان نرم کرد یا با مسالمت و خیرخواهی؟ حتّی اگر طرف مقابل چنین نکند؟ رجوع به سیره‌ی پیشوایان شیعه جواب ما را می‌دهد.

  
به اینها باز هم می‌توان مواردی را افزود. «خاک» عمق استراتژیک نظام نیست. همدلی و همراهی مردم، همسایگان و همعقیدگان است و این دوستی یک‌طرفه نیست. خامنه‌ای برای هاشمی نوشت که در این سالها محبّت او نسبت به من کم نشد؛‌ لااقل می‌گفت: «ما». نکته‌ی اصلی در تفاوت همین من و ماست.
12 May 17:03

English lesson from one of my fav movies :)

14 Mar 17:07

"You look so cute in this dress !"

06 Mar 04:24

So I'm jealous all the time...?

19 Feb 19:10

(بدون عنوان)

by rehsanh@yahoo.com (ehsan arman)

از پیکان 57 که یک پسر بچه 5 ساله کنار راننده ش نشسته و داره نگاه می کنه نباید سبقت بگیری؛ ماشین بابای اون از همه ماشین های دنیا تندتر می ره...

16 Jan 07:32

I'm waiting...

11 Jan 20:21

شبنم، جوانترین زندانی بند زنان

by ژیلا بنی یعقوب

شنیده بودم خیلی پرشور و با انرژی است، خیلی باروحیه و مقاوم است، از نزدیک ندیده بودمش جز یک‌بار آن هم اتفاقی در سالن ملاقات، در یکی از روزهایی که به ملاقات بهمن می‌رفتم.

شهریور 91 بود، برای گذراندن یک سال حکم زندانم به اوین رفتم، بندزنان.

شور و انرژی‌اش حتی بیشتر از آن بود که شنیده بودم. شبنم مدد زاده، یک لحظه در بند آرام و قرار نداشت، صدای خنده‌هایش فضا را پر از نشاط می‌کرد. هرکس که توی خودش بود، شبنم به سراغش می‌رفت و با شوخی‌هایش سعی می‌کرد حال و هوایش را عوض کند.

برنامه‌ریزی دقیقی برای گذراندن روزهایش در زندان داشت، روزهای اول از برنامه فشرده‌اش تعجب می‌کردم، آن هم برای دختری به جوانی او. از ساعت هفت صبح برنامه مطالعاتی‌اش را شروع می‌کرد. منظم و موضوعی کتاب می‌خواند، آن موقع جامعه‌شناسی انتقادی می‌خواند. هنر و ادبیات هم می‌خواند، شعر می‌خواند و شعر می‌گفت، زبان می‌خواند، هم زبان فرانسه و هم انگلیسی. چند ساعت در روز خودش زبان می‌خواند، چند ساعت هم به دوست مهربانش مریم انگلیسی درس می‌داد. معلم سخت‌گیری هم بود و به طور مرتب به مریم منفرد تکلیف می‌داد و ازش امتحان می‌گرفت. به مناسبت روزهای عید و سایر مناسبت‌ها، شبنم و مریم از مدت‌ها قبل برنامه‌ریزی می‌کردند تا هم بندی‌های خود را شاد کنند.

شرکت در کلاس معرق هم از برنامه‌های روزانه‌اش بود، استاد کلاس معرق می‌گفت که شبنم یکی از بهترین شاگردانش است و تابلوهای معرقش خیلی خوب از کار در می‌آید.

هر روز هم ورزش می‌کرد، ورزش جمعی و فردی. برنامه‌های ورزشش را هم با جدیت دنبال می‌کرد، با جدیت بند را نظافت می‌کرد. کبری بنازاده که مادر صدایش می کردیم، وقتی شبنم زمین را تی می‌کشید، با عشقی مادرانه نگاهش می‌کرد و رو به بقیه می‌گفت: ببینید، کار بچه‌ام نقص ندارد، از پشت میز دانشگاه آمده زندان اما امور خانه‌داری را هم تمام و کمال بلد است...و ما با خنده می‌گفتیم: مادر! تو رو خدا این قدر شبنم را لوس نکنید.

برنامه‌هایش را آن قدر مرتب و منظم اجرا می‌کرد که گاه شگفت‌زده می‌شدم، مخصوصاً وقتی بیمار می‌شد باز هم ساعت هفت صبح از خواب بلند می‌شد تا برنامه کتاب‌خوانی‌اش را با فریبا شروع کند و همین طور برنامه پشت برنامه. فریبا کمال آبادی می‌گفت: شبنم فردا صبح کتاب نمی‌خوانیم خیلی مریض هستی، اما قبول نمی‌کرد.

می‌گفتم: شبنم، اینجا زندان است و تا بخواهی وقت برای کتاب خواندن داری. حالا که سرماخورده‌ای خب بگیر با خیال راحت بخواب. چه اصراری داری آخر که برنامه‌ات را کنسل نکنی. با خنده‌ای می‌گفت: حالم خوبه. مشکلی ندارم... می‌گفت خوب است اما بیمار بود، بیمار بود و با همان اشتیاق همیشگی برنامه‌هایش را پی می‌گرفت. شبنم کوچک‌ترین دختر بندزنان بود. اما در کنار فریبا کمال آبادی، مهوش شهریاری، کبرا بنا زاده قدیمی‌ترین زندانیان سیاسی در بندزنان محسوب می‌شد، به مناسبت هشت مارس هم بندی‌هایش به او لوح تقدیر دادند، به خاطر اینکه جوانترین بود و قدیمی‌ترین.

حواسش به همه بود، من زیاد مریض می‌شدم، او جای خواهر کوچکم بود اما مثل یک خواهر بزرگ از من پرستاری می‌کرد و مراقبم بود. سردردهای میگرنی‌ام که شروع می‌شد، کنارم می‌نشست و گاهی بیشتر از یک ساعت سرم را ماساژ می‌داد، ماساژی که موقع سردردها هیچ‌وقت نپرسیدم از کجا یاد گرفتی که این قدر معجزه می‌کند.

از شبنم، جوانترین دختر بند زندانیان سیاسی زن خیلی چیزها آموختم. او بی‌دریغ و بی چشمداشت مهربان است، باروحیه است و پنج سال زندان موجب نشد که بی‌حوصله شود. به قول قریب به اتفاق هم بندانش: خیلی خوب حبس می‌کشد. منظم و با پشتکار است و خوب می‌نویسد و خوب می‌خواند. یک‌بار هانیه فرشی به او گفت: شبنم، تو آینده درخشانی داری. می‌دانی چرا؟

شبنم سکوت کرد و هانیه گفت:با یک دلیل ساده: تو فقط 24 سال داری و هر روز ساعت هفت صبح از خواب بلند می‌شوی تا کتاب بخوانی، این خیلی مهمه.

شبنم، همین روزها،در 25 سالگی، پس از پنج سال حبس یکسره ی بدون مرخصی آزاد می‌شود. آزادی‌اش مبارک

05 Jan 13:03

http://mylife-without-me2.blogspot.com/2013/12/blog-post_3591.html

by binam

  • این فاطمه این چیه داره میکشه به لباش؟چشامم کوره خبر مرگمم نمیبینم هیچی.همچچین سبز میزنه به جون مامانم از اینجا.یه بوییم میده.البته شاید بوی این کیریستال میریستال ِ موشه میزد اون موقعی
05 Jan 13:03

http://mylife-without-me2.blogspot.com/2013/12/blog-post_8207.html

by binam
چه حوصله عطیرو ندارم با اون صدای عن بلندش.جنده خانوم.عوضی.حالا خوبه باز میره.خوشال شدم دیدم نمیبنمش امشب دیگه.هفته ی دیگرو چیکار کنیم این میخواد ده روز اینجا بمونه.تصور کن.تصور کن ده روز عطیه تو اتاق.زنیکه تو مگه بچه نداری ،برو به بچت خونت زندیگت برس لعنتی.دیشب با مینا تو نمازخونه داشتیم میگفتیم این چرا خفه نمیشه دیگه.فرار کرده بود اونم از دستش اومده بود نمازخونه به هوای شاش .البته قضیه سر یه موضوعی بود عطیه داشت زر زر و زور و پرروبازی در میاورد و ما لجمون گرفته بود از این جندگیش .حتی صبح هم که من خواب بودم این داشت آماده میشد شنیدم که هنوز در همون مورد زر زر میکرد.به قول مینا از 3 ماه قبل این داشت واسه این ایام برنامه میریخت.با اون لحن گه به حقّش.چرا مومنها فک میکنن همه ی حرفهاشون حقه؟دیدی چه صدای بلندی هم دارن؟بلندیو به حقیشون با همه.اصلن این بلندیو رسایی در جهتو تاییدِو اطمینانو برگرفته از حق بودن ِ کلامشه.سر بالا ،اعتماد به نفس ،حق در حد ِ  خدا.رسا تا جای ممکن .جنده. ول کن دیگه لعنتی.چطور میتونی در مورد یه  چیزی انقد زر زر کنی؟چطور میتونی.؟،همه چیز مومنها مثل همه لعنتی ها.از قیافه هاشون بگیر تا اخلاقها تا لباسها  تا این اون .اه وش کن بابا حوصله اینو ندارم.پرروییشون پرروییشون این پرروییشون واقعا باحاله.بخدا باحاله.خیلی باحاله
05 Jan 13:02

http://mylife-without-me2.blogspot.com/2013/12/blog-post_9485.html

by binam
این کسکش چرا نمیره کپه مرگشو بزاره.نمیدونم فلسفست چه مرگیه همیشه بیکاره. الان همه تو نمازخونه مثه سگ افتدیم رو لپتاپا ُ کتابا از بس کارو درسه این هرشب هرروز ظهرا وقت ناهارش شبا از موقه بیستو سی ،جمعه ها از 4 ظهر ،میاد میشینه پای تلوزون مثه خرم صداشو بلند ،برنامه آهنگهای درخواستی شما نگا میکنه ،این سریال بارانه نمیدونم حفظ شدم منم همه برنامه های تلوزونو با این دیگه.پیوند دوبارم با تلوزن برقرار شد به لطف این.الان داره  مشکلات مسکن نگا میکنه.خب کسکش انصافت کو.نمیشه.بخدا نمیشه.واقعا نمیشه با تلوزون.همه ام عاصینا.ولی خب اینجا نمازخونست و تلوزون عمومیه..تو درس داری پاشو برو سالن  مطالعه.جوابش در بهترین حالت همین خواهد بود.هرچند پاچه دریده تر و جنده تر و دهاتی تر و بی ادبتر از این حرفاست که با این جواب معقولانه ساکتت کنه.ازوناست که خشتک خودشو تورو به سرت خواهد کشید حرف بزنی.دیدیم چن چشمه ازش.کسی علاقه ای به پیش اومدن واسه خودش نداره
05 Jan 13:02

http://mylife-without-me2.blogspot.com/2013/12/blog-post_8526.html

by binam
فنر ِ سوتینه درومده ،تو جیگرو اون یکی سینم داره فورو میشه هی
05 Jan 13:01

http://mylife-without-me2.blogspot.com/2013/12/blog-post_9288.html

by binam
.حوصله ی مردمو ندارم خدایا.نمیخوام ببینمتون ولم کنین بابا.مثه بار رو جونم مونده
05 Jan 13:00

http://mylife-without-me2.blogspot.com/2013/12/blog-post_1814.html

by binam
متنفرم از خودم که انقد ادعا میکنم واسم مهم نیست و هیچ اهمیتی نداره و من اصلا نه توجهیم جلب میشه و نه حواسم هست و من نمیدونم چه مرگی ،ولی الان الان یک کوچکترین اشا ره ای من نمیدونم هر مرگی دیدم و اینجور جیگرم و تا کونم سوخته  و اشکم درومده و حس میکنم افسرده تر و غمگینتر و بدبختر از من در این لحظه نیست و دیدی دیدی دل خوش کرده بودی و دوباره همون حس من از همه بریدم ایندفه دیگه و من بریدم واقعا دیگه ،آزاده ُ وارسته  ِدیگه هیچی هیچی مهم نیست و من دیگه هرگز منتظر هیچی از هیچکی نمیشم و برام دیگه هیچ اهمیتی نداره هیچی و مردم و .گه های اضافه.گه های اضافه.گه های اضافه.خدا لعنت کنه من رو.من ِ احمق رو.من ِ نادون رو
05 Jan 12:59

http://mylife-without-me2.blogspot.com/2014/01/blog-post_3723.html

by binam
حالم بده.عصبانی نیستم.نمیدونم.استرسیم.قلبم فشردست.مثه سگ احساس نگرانی میکنم ،واقعا اضطراب دارم ،دقیقا کلمه ی اضطراب ،نگران مثه سگ ،نمیدونم یه کار ِخیلی بدیمه ،کاری ندارم اکثرا ازین حسّا دارم ولی این لنتی از وقتیه بیلیط گرفتم.بیلیط ِ برگشت.نه اینکه من دوس ندارم برم خونمون و اصابشو ندارم..که البته درستم هست به وقتش ،ولی الان من دارم از خود ِ بیلیطه میگم.ازین بیلیط گرفتنه واسه برگشت ازین مشخص و حاضر آماده دقیق تاریخ رفتن ،ازین نمیدونم چیه.واقعا نمیدونم.حالمو خیلی بد کرده.مثه گه مضطربم.از چی ولی؟از چی؟حتی نفس تنگی گرفتم.شوخی نمیکنم
05 Jan 12:58

http://mylife-without-me2.blogspot.com/2014/01/blog-post_4872.html

by binam
سحر گفت ناپلئون هر 4 ساعت نیم ساعت میخوابیده ،ولی دیگه هیچ وقت نمیخوابیده
26 Nov 06:48

http://mylife-without-me2.blogspot.com/2013/11/blog-post_9018.html

by binam
من گه خوردم گفتم پایه کله پاچه ُ غذا این چیزام.من گه خوردم.امتحان ِ علفو وسوسه ی راحتی بیس پاکت سیگار کشیدن تا ظهرم ارزونی خودتون.من غار ِ خودمو میخوام ولم کنین.نچسبین آدم یه چیزی میگه ،یه گهی میخوره.من بدم میاد از مردا.از هرجمی که مرد توشه.حوصله ندارم تا عصر با ی مشت مرد.یه مشت مردم نه  اصن همون یکی که هیچ کاریم به من نداره.من نمیخوام آقا ولم کنید.نمیخوام بم حال بدید تحویلم بگیرید.ولم کنید گو خوردم جوگیربازی دراوردم.من نمیخوام بیام بیرون.اصن از بیرون پیکنیک بدم میاد.از خونتنوم هرچی بیشتر.من اصن از جمع بدم میاد اه
30 Oct 10:51

Sex with the wife when our kids sleep in the room next to us

30 Oct 10:42

When trying to shave my sides even

16 Oct 10:43

این اعتراض کردن ما

by absence

عمو عاشق گل های آپارتمانی اش بود. جوری به گل هایش می‌رسید که انگار بچه‌هایش بودند. هر بار عمو را می‌دیدی بساط منقل و وافورش روی میز مبل‌ها ولو بود، نوار یک آهنگ دیلینگ دیلینگ ملایم تار بدون آواز توی ضبطش می‌گذاشت و یکی یکی برگ‌های نازک گل‌هایش را با پنبه پاک می‌کرد. بیشتر خیال می‌کردی آهنگ را برای گل‌هایش گذاشته. زن عمو همیشه روی صندلی نشسته بود و کانال‌های ماهواره را عوض می‌کرد و از سماور که بغل دستش گذاشته بود برای عمو چای می‌ریخت. اما عمو فقط وقتی متوجه حضور زنش می‌شد که چای روی میز نبود. همه بچه‌هایشان رفته بودند به جز پسر آخری که هشت سالش بود و با پدرش 50 سال و با مادرش 42 سال تفاوت سن داشت. هر بار می‌رفتی کنار عمو و نگاهش می‌کردی دستت را می‌گرفت و می‌برد پیش آکواریوم‌هایی که تویشان گیاه‌های بونسایش را نگه می‌داشت و هواکشی بی صدا و نور دهی یو وی داشتند و سیستم حرارتی و رطوبت سنج و دما سنج. هر روز بیشترین وقتش را به پاک کردن شیشه‌های آکواریوم‌های می‌گذراند. یک دستگاهی داشت که یک قسمتش می‌رفت توی آکواریوم و یک قسمتش بیرون آکواریوم بود و آهنربایی داشتند که دو طرف دستگاه در دو سمت شیشه به هم می‌چسبیدند و او با آن شیشه را برق می‌انداخت جوری که انگار اصلا شیشه‌ای نبود. 
همه آدم‌هایی که به خانه‌اش می‌آمدند انگار به نمایشگاه گل و گیاه می‌آمدند. همه دورش جمع می‌شدند و درباره پرورش گل و اینکه دست پرورنده باید خوب باشد و این چرت و پرت ها حرف می‌زدند. او با تحقیر نگاهشان می‌کرد. جوری که انگار می‌خواست بگوید من همه عمرم را گذاشته‌ام روی این‌ها، شما از دست خوب حرف می‌زنید؟ اما عمو کم حرف‌ترین تل بازی بود که من دیده بودم. یک بار عروسش گفته بود اگر به هنرت به عنوان درآمد هم نگاه کنی توش خیلی موفق می‌شوی. عمو بعد از آن از عروسش با نام زنیکه پولدوست پتیاره یاد می‌کرد.
بچه‌هایش هیچ دل خوشی ازش نداشتند. پسر اولش در 19 سالگی خودکشی کرده بود. پسر دومش ازدواج کرده بود و دیگر به خانه‌اش رفت و آمد نمی‌کرد، دختر اولش با مردی ازدواج کرده بود لنگه‌ی عمو، بی مسئولیت و عمو هم تحمل دیدن مرد دیگری را لنگه خودش در خانه نداشت. برای همین با آنها هم رفت و آمدی نمی‌کرد. دختر دومش از خانه فرار کرده بود و هیچ وقت پیدا نشد و پسر کوچکش روزی نبود که کتکی از عمو نخورد. برای هر دلیلی. چند بار دیدم پسرک دم در ایستاده بود. کاری هم به کار کسی نداشت. فقط می ایستاد و تماشا می‌کرد. انگار حوصله‌اش سر رفته بود و حوصله کار دیگری را هم نداشت. عمو داشت از خانه بیرون می‌رفت لابد که کودی، خاکی، سمی، دوایی برای گلهایش بخرد. یا یک لول تریاک برای خودش. غیر ممکن بود که یکی تو سر پسرش نزند و با اردنگی پرتش نکند توی خانه و غر نزند که از صبح تا شب مثل سگ پاسوخته توی کوچه می‌گردی. بعد که می‌رفت بیرون، پسرش می‌آمد سراغ گل های پدر زیپ شلوارش را می‌کشید پایین و توی تمام گلدان‌ها می‌شاشید.
من همیشه فکر می‌کردم این شاش پسرک است که گل‌ها را اینقدر خوب نگه می‌دارد و نه عمری که عمو برایشان صرف کرده است
اما پسرک، آخ از پسرک که خیال می‌کرد دارد تلافی می‌کند، دارد حال پدرش را می‌گیرد، دارد به حاصل عمر پدرش می‌شاشد

12 Oct 11:33

قاصد چشم تو آمد مژده‌ی روییدن آورد

by Nas
دم در شرکت یک گل‌خونه هست از اینایی که گل‌ها رو کنار خیابون چیدن یک راهرو داره به انتهایی که هیچ وقت از بیرون دیده نمی‌شه. یه مبل کهنه‌ جلوی ردیف گل‌ها گذاشتن و مرد چهل پنجاه ساله‌ای هر روز روش می‌شینه زل می‌زنه به پیاده‌رو. هر بار که از جلوش رد می‌شم به چشماش نگاه می‌کنم اما اصلن حواسش نیست، شبیه هومنه وقتی نان دویینگ می‌کنه.
چند روز پیش از جلوش رد می‌شدم همین‌‎جور یهو راه‌مو کج کردم رفتم تو، مرده از روی مبل بلند شد  پشت سرم اومد تو بهم گفت چی می‌خواین؟ هول شدم چون چیزی نمی‌خواستم اما به نظرم بلند کردن یک آدم از روی مبل و کشوندنش  توی گل‌خونه دلیلی محکم‌تر از "می‌خوام نگاه کنم" لازم داشت. گفتم یه گل دارم براش دنبال گلدونم، گفت گلت چی هست؟ مشکل فراموشی اسامی روشن شد و اسم شخصیت داستان‌ها و اسم فیلم‌ها و اسم رستوران‌ها قاطی شد و اسم گل ته اسم‌های بی‌صاحابی که توی سرم می‌چرخیدن گم شد. فکر کردم بگم "سو" چون تنها اسمی بود که توی سرم بود اما بعد فهمیدم اسم شخصیت کتاب زبان راهنمایی بود انگار. گفتم ازین گلا که یه برگ رو می‌ندازی تو آب ریشه می‌زنه بعد می‌کاری تو گلدون راه میوفته رو هوا و زمین همه جارو می‌گیره. یک گلدون پهن برداشت گفت این خوبه؟ گفتم نه این بزرگه، گفت اگه گلی داری که هم زمین رو می‌گیره هم هوا رو باید یه گلدون دهن گشاد برداری. "گلدون دهن گشاد" سعی کردم در بدو ورود اسم "دهن‌گشاد" براش یه جای مناسب تو حافظه‌م پیدا کنم .
گلدون رو توی دستش چرخوند، چشماش یک جور عجیبی بود، گشاد بود و اصرار نداشت برای حفظ تعادلش، همین‌طور که به من نگاه می‌کرد انگار همه جا رو می‌دید، ته گل‌خونه که معلوم نبود، توی دهن من، لا‌به‌لای گل‌ها، حس می‌کردم همه جا تو زاویه دیدش قرار دارن و تصاویری که از اطراف داره سه‌بعدیه. گفت می‌دونی مشکل شما چیه؟ گفتم ها؟ گفت گوش نمی‌کنی به من، اگه گوش می‌کردی می‌فهمیدی این گلدون بهترین گلدون ممکن برای گل‌های زمین‌هواییه. "گل‌های زمین‎‌هوایی".
گلدون رو نخریدم به جاش کلی تو گلخونه راه رفتم و گلارو نگاه کردم، دنبالم میومد و درباره همه چی داستان تعریف می‌کرد. یه گل بهم نشون داد گفت این یه وجب بود که از خارج برام آوردن، روزای اول داشت خشک می‌شد بعد من گذاشتمش جلوی در گل‌خونه تا جلوی چشم باشه، خودمم روزی بیست بار بهش نگاه می‌کردم تا غریبی نکنه، حالا ببین چقدر شده، حواسش جمعه که چیکارش می‌کنی. گفتم اسمش چیه؟ گفت اسم نداره، گلای خوب اصلن اسم ندارن، من بهش می‌گم "حواس جمع".
10 Oct 08:28

مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

by محـمد
اگه همه‌ی سوپاپ‌های آدم بسته باشه و از هیچ جا هیچ چیزی بروز نده چی میشه؟  بصورت واقعی و عینی چی میشه؟ سوالم که مشکل داره چون وقتی کسی واقعن هیچی بروز نده کسی نمی‌فهمه که چی توش می‌گذره و سرانجامش هم معلوم نیست. ما فقط سرانجام آدم‌هایی رو می‌دونیم که یه منافذی برای خودشون باز گذاشتند. وقتی میگیم ته افسردگی داریم به یه قدم مونده به تهش اشاره می‌کنیم. وقتی میگیم بالاتر از سیاهی رنگی نیست داریم به رنگی که نمی‌بینیم اشاره می‌کنیم. که ممکنه باشه. وقتی یه نفر یه آهنگ غمگین یا فیلم غمگین می‌سازه نمیشه بش گفت سیاه چون داره همون چیزو بروز میده. به هیچ اثری نمیشه گفت پوچ چون داریم درباره یه اثر حرف می‌زنیم. ما صداها رو داریم می‌شنویم و سکوت‌ها رو متوجه نمیشیم. کسی که ساکت شده و دیگه چیزی نمیگه ممکنه داره غمگین‌ترین آهنگش رو می‌سازه. کی می‌دونه؟ 

02 Oct 12:37

خط مشی و برق لب عنفوان و عفونت سس بزن و شب کجا...

by مظفـّـر مستدام
خط مشی و برق لب
عنفوان و عفونت
سس بزن و شب کجایی
عنکبوت و کبریا
اجاق گاز و اتاق فکر
نرمش قهرمانانه و مرض
نرمش قهرمانانه و زهر مار
نرمش قهرمانانه و کوفت
سواچ و ساچمه
ملاقه و تملق
فانفار و فی الفور
کادیلاک و کروکودیل
نصف النهار و طی الارض
قدر مطلق و کله ملق
چشم و گوش بسته و دست و پا گیر
دیوارموشداره و موشمگوشداره
02 Oct 12:36

کچل زلفعلی شنیده اید؟

by giso shirazi

نمی شود دیگری خرجتان را بدهد و شما خودتان را زن مدرن و مستقلی بدانید

بپذیرید که وابسته اید و تلاش کنید که روی پای خود بایستید

در این فاصله هم پز روشنفکری ندهید

حداقل برای من ندهید

خوب؟


22 Aug 22:48

کافی‌ست ازم دلگیر بشوی تا با اتومبیل پرسرعتم به مقصد نپال فرار کنم

by KHERS

شما دارید زندگی می‌کنید، خیلی عادی، خیلی روزمره، نه دزد هستید و نه با کودکان سکس می‌کنید، خیلی بی‌انگیزه کارمندی می‌کنید و غذا می‌خورید و خانه‌تان را تمییز می‌کنید و آخر هفته‌ها سینما و رستوران می‌روید، زندگی‌تان هیچ نکته‌ی عجیبی ندارد، یا حداقل به نظر خودتان هیچ نکته‌ی عجیبی ندارد، اما شما ممکن است از آن بدبخت‌هایی باشید که هر از گاهی یکی ازشان «دلگیر» می‌شود.

معمولن زنی از شما دلگیر است.

شما دلیل این دلگیری را نمی‌دانید چون به شما گفته نمی‌شود. حتی گاهی اصلن خبر هم نمی‌دهند که دلگیر شده‌اند، بلکه شما نشانه‌هایش را می‌بینید: حالت صورت، شکل حرف زدن، لبانی که فرم کون مرغ گرفته‌اند، سکوت‌های معنی‌دار، گریه‌های بی‌دلیل، سوالات نامربوط و ناگهانی در مورد اصل و اساس رابطه. شما متوجه می‌شوید که دوباره ازتان «دلگیر» شده‌اند.

شما توی وان حمام می‌نشینید و به عنوان اولین گام سرتان را [آرام] به لبه‌ی وان می‌کوبید چون فکر می‌کنید ممکن است با این کار «دلگیری» خودبخود حل و فصل بشود اما می‌دانید که این تفکرات بچه‌گانه است و یک بار دیگر سرتان را به لبه‌ی وان می‌کوبید تا به دنیای واقعی آدم بزرگ‌ها برگردید. صدای بمی می‌دهد.

بعضی وقتها هم البته صاف و ساده به‌تان می‌گویند که «دلگیر» هستند. عکس‌العمل منطقی شما این است که اول تعجب می‌کنید چون می‌دانید کار خاصی نکرده‌اید و امید دارید که کل قضیه یک سوءتفاهم باشد و برای همین به سرعت می‌پرسید که عزیزم چی شده آخه؟ چرا آخه؟ با پرسیدن همین سوال ساده عملن دُم به تله داده‌اید و نکته‌ی غم‌انگیزش اینجاست که ممکن است به واسطه‌ی جوانی و کم‌تجربگی اصولن حتی ندانید که کل قضیه‌ی «دلگیری» صرفن یک دام است، یک تله است، برای شما طراحی شده و شما اینقدر کودن هستید که دوباره و دوباره تویش گیر می‌افتید و درس نمی‌گیرید. کافکا یک کتاب در همین مورد نوشت، به قهرمان داستان می‌گویند که مجرم است و بدبخت مفلوک کل طول داستان در به در دنبال یکی بود که بهش بگوید جرمش چیست. به همین منوال سوال شما هم جوابی ندارد، هر چقدر که اصرار کنید و بخواهید که جرم‌تان را بدانید کمتر به پاسخ نزدیک می‌شوید. «نمی‌تونم الآن راجع بهش حرف بزنم» یا «موضوع خیلی پیچیده‌س، اصن تقصیر خودمه، نباید چیزی می‌گفتم، من خودم یه کم دیوونه‌م می‌دونی که، تو خوبی عزیزم…» اینها جوابهای معمولی است که فرد تله‌گذار می‌دهد. شما کلافه‌تر می‌شوید، به خودتان شک می‌کنید، رفتارتان را مرور می‌کنید، چند بار مرور می‌کنید، چند ده بار مرور می‌کنید ولی باز هم چیزی پیدا نمی‌کنید. شما صرفن متهم هستید بدون اینکه کسی به‌تان توضیح بدهد جرم‌تان چیست و این باعث کلافگی‌تان می‌شود.

خلاصه‌ی علت تمامی این دلگیری‌ها: شما به زن یا زن‌های دیگری «توجه» کرده‌اید. این زن یا زن‌های دیگر می‌تواند شامل دوستان واقعی و مجازی، همکارها و حتی مادر و خواهر شما بشود. در تئوری این اصلن ایرادی ندارد چون هر دوی‌تان خیلی مدرن هستید و مالک همدیگر که نیستید، اما بعضی چیزها «احساسی» هستند و الآن تله‌گذار به علت این رفتار شما احساس «عدم امنیت» کرده یا شاید احساس کرده که توی جمع دوستان و آشنایان به علت رفتارهای شما کوچک شده، تحقیر شده. این حالت دوم به نوعی خنده‌دار هم هست؛ چون جرم شما ربط مستقیم به رفتارتان ندارد، تنها رفتار «دیگران» است که باعث می‌شود شما مجرم بشوید، یعنی در شرایط آزمایشگاهی شما ممکن است عینن همان کارها را انجام دهید اما اگر اطرافیان متوجه نمی‌شدند شما مجرم نبودید.

من بارها و بارها [و حتی بارهایی بیشتر] قربانی این تله بوده‌ام، خیلی هم راحت شکارم کرده‌اند چون تا همین چند وقت پیش از این احمق‌هایی بودم که هی بحث می‌کنند و هی توضیح می‌دهند و هی سعی می‌کنند صلح و صفا برقرار کنند و به تفاهم برسند، منتظر بودم تا یکی ازم دلگیر بشود و بعد خودم را به خاک و خون بیندازم تا دلگیری را رفع کنم و بپرسم چه شده و کدورت‌ها را رفع کنم و از این حرف‌ها. اما خب این روزها آدم دیگری هستم. کوچکترین عقیده‌ای به این فرایند «دلگیری-دلجویی-اصلاح رفتار» ندارم.

تقریبن سنی ازم گذشته و تقریبن هر نوع دلگیری از خودم را بیشتر نوعی توهین به خودم می‌بینم. چرا؟ چون خودم می‌دانم که چکار می‌کنم و چکار نمی‌کنم و اگر واقعن فکر کنم کاری بد و زننده است خب در وهله‌ی اول انجامش نمی‌دهم؛ صرف اینکه کاری را انجام داده باشم یعنی اینکه آگاهانه انجامش داده‌ام و بهش فکر کرده‌ام، به نوعی مهر تاییدم را دارد. کارهایم و رفتارم خود من هستند و نماینده تفکراتم هستند و اگر کسی ازشان به هر دلیل «دلگیر» بشود عملن یعنی اینکه بخشی از من را زیر سوال برده و البته که هر کسی حق چنین کاری را دارد ولی خب چه اصراری به ارتباط است وقتی که اینقدر نقدهای جدی به زیر و بم زندگی همدیگر داریم؟ چرا اینقدر همه مثل هم / همه مثل من؟

الآن که فکرش را می‌کنم بزرگترین مشکلم توی بعضی روابطم همین بوده. حتی الآن که کمی خُنک‌ترم، وقتی به جداییم نگاه می‌کنم تنها دلیلی که می‌بینم همین بوده: اینکه دیگر داشتم بالا می‌آوردم از اینکه یک نفر بنا به دلایلی که معمولن توضیح‌شان هم مشکل است مدام ازم «دلگیر» باشد. دلایل دلگیری هم صرفن با چارچوب اخلاقیات خود فرد تله‌گذار معنی می‌دهند و هیچ بعید نیست که توی چارچوب من آن دلایل به پشگل خشک تبدیل بشوند. از قسمت بعدی ماجرا هم داشتم بالا می‌آوردم: اینکه باید مدام دلجویی و بحث کنی و به تفاهم برسی، راهکار بدهی که در آینده چطور خودمان را اصلاح کنیم که «رابطه» سر جایش بماند. البته خب بعد از چند سال کلاغ بهم گفت رابطه مثل نظام نیست که حفظ و بقایش هدف شماره یک زندگی آدم بشود. آدم برای حفظ نظام هزار تا کار می‌کند، ولی برای رابطه؟ نُچ نُچ. حتی می‌خواهم بگویم همان موقع که داری به راهکارهای حفظ رابطه فکر می‌کنی دقیقن خود همان موقع و حتی قبل از آن، رابطه از دست رفته، خیلی وقت است که از دست رفته و فقط به خاطر حماقت بیش از اندازه و کارمندی بیش از اندازه است که آدم متوجه این نکته نمی‌شود و به توضیح‌هایش، به دلجویی‌هایش و به دست و پا زدن رقت‌انگیزش ادامه می‌دهد.

آخرین باری که کسی ازم دلگیر شد ابتدا به شناسنامه‌ام نگاه کردم و خب متوجه شدم سن خر پیره هستم و باورش سخت بود که آدم سن خر پیره باشد و هنوز عده‌ای توی این دنیا از آدم و رفتارهای آدم دلگیر بشوند و دنبال اصلاح آدم باشند. با این حال ترک عادت‌های قدیمی سخت است و ازش پرسیدم چه شده؟ طبعن جوابی نیامد چون جوابی وجود ندارد و دیگر توی این سن و سال می‌دانم که چیزی نشده، یا اگر هم شده به من ربطی ندارد و تمایلی هم ندارم چیزی در موردش بدانم، یعنی این یک کم را به خودم مطمئن هستم. مثل این است که من و شما دیشب با هم همبرگر خوردیم؛ بعد فردایش هی من از شما بپرسم دیشب چی خوردیم؟ دیشب چی خوردیم؟ نمی‌پرسم چون که مُخم هنوز تا حدودی کار می‌کند و می‌دانم که دیشب چه خوردیم؛ عین همین استدلال هم برای دلگیری کار می‌کند، من که می‌دانم دیشب چکار کرده‌ام و دلیلی ندارد هی بپرسم «عزیزم من دیشب چیکار کردم که ناراحت شدی؟» همان موقعی که شروع کنی که بپرسی چه شده و دنبال گناهت بگردی یعنی به طور ضمنی قبول هم کرده‌ای که گناهکاری. این نکته‌ی ظریف تله است.

یکی از شما دلگیر شده اما شما خوب می‌دانی بهترین راه سکوت است، فراموشی است. شما اینقدر توی این تله افتاده‌ای که دیگر حتی اگر بخواهی هم توانایی گیر افتادن تویش را نداری، دیگر جانش را نداری که هی خودت را ناراحت و مظلوم نشان بدهی و نفسش را نداری که هی بپرسی عزیزم چه شده؟


22 Aug 12:26

پاسداری شده: ماهی‌های طلایی

by HEBROWN

نوشته با گذرواژه پاسداری می‌شود. شما باید پس از ورود به وب‌گاه گذرواژه را وارد کنید تا به خواندن ادامه دهید.


18 Aug 08:14

احتیاط! این یک پست نصیحتی/اخلاقی‌ست

by سراب ساز سودا ستیز

آدمیزاد می‌تواند مرتکب بی‌شمار اشتباه ریز و درشت شود. می‌تواند بداخلاقی کند، بددهنی کند، بدرفتاری کند. می‌تواند دروغ بگوید، غیبت کند، تهمت بزند. می‌تواند تقلب کند، خیانت کند، دزدی کند، آدم بکشد، قتل عام کند. آدمیزاد می‌تواند هزار گناه و کثافت کاری، در ابعاد و اندازه و طعمهای مختلف، داشته باشد که اگر خودت را چپ و راست و کوچک و بزرگ کنی و در شرایط مشابه قرار دهی و به قبل و بعد ماجرا کمی موشکافانه نگاه کنی، احتمال دارد بتوانی طرف را تا اندازه‌ای بفهمی. اما در این میان فقط یک چیز است که بنظرم به هیچ وجه بخشودنی و گذشتنی و فراموش کردنی نیست: عدم مسئولیت پذیری!

اینکه آدم یک کاری بکند، یک حرفی بزند، یک تصمیمی بگیرد، و آنوقت نخواهد مسئولیت آن کار و حرف و تصمیم را بپذیرد، این بدترینِ بدیها و زشت‌ترینِ زشتی‌هاست. کسی که گند کار و حرف و تصمیم اشتباهش بالا می‌آید و در جواب می‌گوید: «حالا مگه چی شده؟» «بیخودی شلوغش نکن» «آسمون که به زمین نیومده» «بابا بیخیال حالا» «حالا سخت نگیر» «سرنوشته دیگه» «خودت فکر میکنی خیلی بهتری؟» «همه همین کارو میکنن» را باید از پهنا به دو نیم کرد و هر قسمتش را از یک طرف دروازه‌ی جهنم آویزان نمود. هر آدمی باید یاد بگیرد مسئولیت کارها، حرفها و تصمیماتش را «خودش» بپذیرد، برای جبرانشان از انرژی و وقت و پول «خودش» هزینه کند و در نهایت بفهمد که تمام اینها حداقل کاری‌ست که می‌تواند برای جبران کار و حرف و تصمیم اشتباهی که «خودش» مرتکب آن شده انجام دهد.

آدمیزاد می‌تواند مرتکب بی‌شمار اشتباه ریز و درشت شود. اما کسی که مسئولیت اشتباهش نمی‌پذیرد آدمیزاد نیست، عن است!


18 Aug 08:13

از نتوانستن‌ها

by خانم كنار كارما
بعد از دوروز برگشته‌ام خانه. خانه‌ی خودم. موها رو که بستم بالای سر، رفتم سراغ آشپزخانه با انبوهی از ظرف‌های نشسته. آشپزخانه‌ام کوچک است. جای ماشین‌ظرفشویی ندارد. یک‌جا داشت که باید بین ظرف‌شویی و لباس‌شویی انتخاب می‌کردم. لباس‌شویی مهم‌تر بود. بلد هم نیستم با دستکش ظرف بشورم. نمی‌توانم. با دستکش دست‌هایم توان کنترل اجسام را از دست می‌دهند. انگار عصب ندارند. می‌افتند. می‌شکنند. تا لیوان‌ها آب کشیده شوند، موزیک هم صدای‌ش بلند می‌شود. یک‌چیز حزن‌انگیز مخدر. می‌روم روی ترک بعدی، بعدی، بعدی. نه کاری نمی‌شود کرد. به‌وضوح حالم خوب نیست. بعدها یک‌بار برای‌تان مفصل خواهم نوشت آدمی که سیگار را ترک می‌کند و دوباره سمت‌اش می‌رود چه حال ترحم‌انگیزی دارد. چه عذاب روی شانه‌هایش، چندبرابرشده. چه توقعی ایجاد کرده‌ در اطرافیان‌‌ش. فندک‌ها را از جلویت برمی‌دارند. توی مهمانی همه می‌چپند توی تراس به دیده نشدن که لابد هوس نکنی. نخواهی. ول کنی. بعد چشم باز می‌کنی می‌بینی همه ایستاده‌اند تا تو، این قهرمان محبوب ماراتن‌، به خط پایان برسی. عاشقانه است اما خوب نیست. اصلا خوب نیست. این عذاب‌وجدان گرفتن و دادن تحمل‌ناپذیر است. تصور نتوانستن آدم را خم می‌کند. می‌اندازد توی لوپی که نه با کشیدن‌اش دیگر خوب می‌شوی و نه با نکشیدن. بعد، بعد زمین را این‌طوری گاز می‌زنی.

خروجی کردستان به همت، دیده بود لابد که دارم جان می‌کنم. کلافه با سر پرسید چیه؟ زدم زیر گریه. نقطه ضعف‌اش گریه کردن است. زد روی فرمان که گریه نکن، حرف بزن. نمی‌توانستم. فقط گریه می‌کردم. دوباره کوبید روی فرمان که گریه نکن! ماشین‌های بغلی تماشا می‌کردند و من نان‌استاپ اشک می‌ریختم. زد کنار. وسط اتوبان. فحش و بوق می‌خوردیم. گفتم نمی‌توانم. گفت ولش کن. این حال تو از سیگار خیلی بدتر است. گفت به کسی بدهکار نیستی. امضاء نداده‌ای. کاری کن که حالت را خوب می‌کند. همه‌ی دنیا بروند به درک. گفتم چکار کنم به جای این لامصب؟ گفت دیگر واقعا ایده‌ای ندارم. جیغ زدم که ایده‌‌ی نصف بیلبوردهای این شهر مال تو است، چطور ایده نداری؟ فندک را داد دستم. بغلم کرد. پیشانی‌ام را بوسید. ماشین‌ها بوق می‌زدند. من اشک شور را قورت می‌دادم.


نتوانستم. آدم گاهی نمی‌تواند.
18 Aug 08:11

جنده رو بغل نمی‌کنن

by The Morning After
بیست و سه سالم بود. ماشین بابام دستم بود. سر فرشته دوستم  گفت بزن کنار. سه تا بودن. می‌شناختشون. دخترایی با ظاهر متمایز. چطوری متمایز؟ نمی‌دونم دقیق چطوری متمایز.  شاید یه کم کثیف. یه کم دریده. ورشون داشتیم، توی ماشین جا کم بود، شدیم شیش نفر، سه تا اونا سه تا ما. تا اون زمان همچین‌ کاری نکرده بودم. یه حال لاتی داشتن. واقعا ترسیده بودم. چرا؟ نمی‌دونم. چون بار اولم بود. رفیقم گفت بریم خونه، گفتن بریم. کف کرده بودم. یعنی چی بریم بریم؟ بی‌چونه؟ بی‌دلیل؟ یکی‌شون نشسته بود وسط، جلو روی کنسول، چسبیده بود به من. دنده که عوض می‌کردم دستم می‌رفت لای بدنش. هی نگاهم می‌کرد، دوست داشتم کم نیارم، لات باشم، اما جرات نداشتم حتی توی چشاش نگاه کنم. توجهش متمرکز بود روی من، نمی‌فهمیدم داره به من پناه میاره یا از من خوشش اومده. خونه که رسیدیم از اطرافم تکون نخورد، پسرا می‌خندیدن، گفتن این مال تو. فلسفه‌ ماجرا برام قابل درک نبود. این مال من در ازای چی؟ برای چی؟ پرسیدم اینا پولی‌ان؟ پسرا گفتن نه. گفتم پس چی؟ گفتن همینطوری‌ان، ول‌ان. گفتم چرا اومدن؟ گفتن احتمالا چون جا می‌خوان، اصلا همینطوری‌ان بابا. کاندوم گذاشتن کف دستم با دختره رفتیم توی اتاق. روی مچ و بازوش پرِ خط بود، انگار با تیغ خط خطیش کرده باشن، زخما گوشت آورده بودن. لباش غیر عادی تیره بود. شروع که کردیم گفت لب بده. نه گفتن بلد نبودم، نمی شد اصلا، لب دادم، مزه‌ تند سیگار می‌داد. یه‌سره به ایدز فکر می‌کردم، به زخم احتمالی دهن، به انتقال یه میلیون ویروس. چه غلطی داشتم می‌کردم کلا؟ معلوم نبود. طول کشید، نمی‌اومدم، اولش مدارا کرد، بعد گفت نیایی پا می‌شم. چشامو بستم و به همه‌ فانتزیایی که بلد بودم پناه بردم تا بالاخره موفق شدم. بد بود. اومدیم بیرون، روی مبل ولو شدیم. بی‌اراده دختره رو کشیدم توی بغلم و دستمو کردم توی لباسش و شروع کردم با سر سینه‌ش ور رفتن. از اتفاق قبلی لذت‌بخش‌تر بود. یکی از پسرا با یکی از دخترا توی اون یکی اتاق بودن. یکی دیگه‌‌شون اومد دستمو کشید برد توی اتاق، رسما عصبانی بود، گفت دیوانه جنده رو که بغل نمی‌کنن، چه  غلطی داری می‌کنی؟ ولش کن دیگه. دختر آخری حاضر نشده بود باش بخوابه،  منتظر بود تا این یکی آزاد شه. من بلد نبودم که چرا جنده رو بغل نمی‌کنن. دیگه بعد از اون جنده ندیدم،  لب ندادم، بغل هم نکردم. 
17 Jul 09:27

پشت

by مرضیه رسولی
سینک ظرفشویی چسبیده به آخرین دیوار خونه، ته آشپزخونه س. بالاش یه پنجره س که به پشت بومای مردم باز می شه. پنجره رو باز می کنی و در حالی که داری منقل کباب و رختای رو بند و کفترای مردم رو دید می زنی قابلمه می سابی. ماجرا از اینجا شروع شد: یه بار وسط روز که داشتم ظرف می شستم، یهو برگشتم پشتم رو نگاه کردم. هیچ فکر قبلی ای نکردم بودم و این حرکتم از رو ترس بود. ترس خیلی جلوتر از عقل آدم حرکت می کنه و از مغز فرمان نمی گیره. ترس یه مرکز فرمان دیگه ای داره که مغز بعضی وقتا خودش می ره از اونجا فرمان می گیره، یه چیزی شبیه بیت آقا.



پشتم یه فضای خالی گنده افتاد بود؛ یعنی کل خونه و اشیا، و همه جا ساکت بود. خبری نبود، غریبه ای با قمه وسط خونه نایستاده بود و سایه ای حرکت نمی کرد و چیزی تکون نمی خورد. پس چرا ترسیدم؟ چرا از اون به بعد شروع کردم از فضای پشتم وقتی تنها هستم ترسیدن؟ هر چی فضای پشتم وسیع تر بود بیشتر ترسیدم. رو پل های عابر پیاده شروع کردم دوئیدن و تو کوچه های خالی هی برگشتم پشتم رو نگاه کردم. افرا می گفت اینکه ملت هی می گن ببخشید پشتم به شماست و نمی خوان پشتشون به کسی باشه ریشه ش ترسه، نمی تونن بفهمن پشت سرشون چه خبره. تو آسانسور هم همه دور هم وامیستن و کسی معمولن پشت به اون یکی نمی کنه، همه خودشون رو برای حمله ی احتمالی آماده می کنن و بدین ترتیب نمی ذارن دشمن از پشت غافلگیرشون کنه.


ماجرا برای من داره حادتر هم می شه. مدام دارم به فضای خالی پشتم فکر می کنم. شبها گرچه رو به دیوار بهتر خوابم می بره ولی پشتمو می کنم بهش. خیلی هم بهش فکر کردما. سعی کردم در موقعیت های مختلف مچ خودم رو بگیرم، به خودم گفتم بیچاره نکنه به ماورا اعتقاد داری؟ نکنه به خاطر ماجراهای زورگیری تو خیابون میرزای شیرازیه؟ نکنه داری مذهبی می شی؟ نکنه فکر می کنی یه روح پلیدی رفته تو کاناپه و الانه که دربیاد؟ اگه همه ی اینا هم باشه با دیدن تو نابود نمی شه، وایسا ظرفتو بشور و انقد عین رادار کله نچرخون. کجای تاریخ زندگیم پشت سرم اتفاقات خونینی افتاد که حالا اثراتش دارن خودشونو نشون می دن؟ هر چی می گردم پیدا نمی کنم. 

17 Jul 06:18

سینما

by HEBROWN

 

یک- فیلم زیاد نمیبینم. یا شاید بهتر است بگویم دیگه زیاد نمیبینم. با این وجود سینما بخش زیادی از تخیلاتم را تشکیل میدهد.  یکی از رویاپردازی‌های مورد علاقه‌ام ربط دادن اتفاقات و احساسات زندگی‌ به سکانس فیلم‍‌‌‌‌هاست. مثلا امروز 6 عصر حال و هوای آن سکانس فیلم بابل بود که برد پیت عاجز و درمانده گیر کرده بود در یک قصبه‌ای بسیار دورتر از خانه (بابل را دست کم نگیریم، پر است از احساس. زنده باد ایناریتو و زنده باد سانتائولالا که بابل بدون او بابل نمیشد). یا بعضی وقتها مینشینم سکانس فیلم ها را دوباره در ذهنم مرور میکنم و از خودم میپرسم که مثلا کدام سکانسی که در یکی دو ماه اخیر دیدی از همه بیشتر تاثیر گذار بوده؟ دیروز داشتم همین را از خودم میپرسیدم. یادم افتاد که چند وقت پیش نشسته بودیم با دوست دخترم آملی را دوباره میدیدیم سکانسی از فیلم هست که مرد جعبه گنج دوران کودکی‌اش را بعد از چهل سال در کیوسک تلفن پیدا میکنئ، دستانش میلرزد و همچنانکه اشک از چشمانش جاری میشود فلش بک میزند به گذشته و در کودکی‎اش پرواز میکند. کودکی‌اش برایش زنده میشود؛  با همه خاطرات و حس و بویش! این سکانس دوست داشتنی و به یادماندنی پرحس‎ترین سکانسی بود که چند وقت گذشته دیدم. بعله، سینما زیباست!

دو- سالن سینما را دوست دارم. یکی از بزرگترین چیزهایی که ایران از آن محرومیم همین سالن‎های سینماست. این را امروز فهمیدم. وقتی همصدا با همه مردم میخندیدم. هیچ چیزی مثل سینما یک حس مشترک را همزمان بین همه مردم ایجاد نمیکنه. به چهره مردم در سالن سینما دقت کرده اید؟ میشه عریانتر از هر جای دیگری احساسات مردم و اشکها و لبخندهایشان را دید. دوست دارم یک بار بروم سینما بشینم به جای فیلم قیافه مردمی که فیلم میبینند را تماشا کنم. یک بار هشت، نه ماه پیش رفته بودیم سینما تیم برتون ببینیم. سالن سینما تقریبا خالی بود (چون مردم دنیا احمق هستند و فیلمهای مردانی با بازوهای گنده و زنانی با سینه‌های سیلیکونی را به تخیلات تیم برتونی ترجیح میدهند). یک دختری آن ورتر از صندلی ما نشسته بود. تپل بود. خیلی تپل بود. 18، 19 سال بیشتر سن نداشت. پوست سفید صورتش پر از جوش‌های گنده قرمز رنگ بود. از این تین‌ایج‌هایی بود که احتمالا همکلاسی‌هایش بخاطر رفتار ساده و کودکانه‌اش مسخره‌اش میکنند و میخندند. شبیه اینهایی بود که هیچ دوستی ندارند و وقت‌شان را در تنهایی خودشان و با کاراکترهای تخیلیشان میگذرانند. آن ورتر نشسته بود با یک پاکت گنده چس فیل. تیم برتون میخنداندش و گریه‌اش می‌انداخت. وقت خنده که میرسید انگشتان تپلش را فرو میکرد در پاکت چس‌فیل و درحالی که مثل بچه‌های کوچک معصومانه میخندید دهنش را پر میکرد از چس فیل. تیم برتون که ناراحتش میکرد صورتش چنان پر از اخم میشد که انگار غم همه دنیا دلش را گرفته.  و وقتی که تیم برتون میترساندش با دو دستش محکم صورتش را میگرفت و لپهایش را پنهان میکرد و چشمانش از حدقه درمی‌آمد. تماشای دختر جذاب‌تر از خود فیلم بود. این سکانس واقعی، این دختر، از همه سکانس‌های فیلم‌های سینمایی که به عمرم دیدم برایم به یادماندنی‌تر و مانده‌گارتر بود. دوست داشتم یک بار دیگر با این دختر  بروم سینما.  این بشیند فیلم ببیند من هم آنطرفتر بشینم و قیافه‌اش را تماشا کنم.