Shared posts

09 Sep 17:49

http://elcafeprivada.blogspot.com/2016/09/blog-post_59.html

by Ayda
الف بعد از آقای کا دومین آدم خون‌سرد دنیاست. اینو تو ماجراهای آرت‌فر و سفر و شهرداری و الخ حدس زده بودم، اما بعد از تصادف وسط خیابون وزرا مطمئن شدم. مهم‌ترین مهارتی که تو این شیش ماه ازش یاد گرفته‌م خون‌سردی و مدیریت بحرانه، مدیریتِ خرده‌فاجعه‌های بشری و کاری، توأم با شوخی و خنده و اعتمادبه‌نفس، با کم‌ترین استرس و آسیب ممکن. ترکیب این دو تا آدم کنارم، ازم یه آدم دیگه ساخته. آدمی که دیگه پنیک نمی‌کنه و دنیا در کسری از ثانیه براش به آخر نمی‌رسه و مواظبه داره کجا پا می‌ذاره و کمی داره حساب‌کتاب سرش می‌شه و کمی‌تر آینده‌نگری و بیشتر از همه سرمایه‌گزاری. برای من که همه‌ی دستاوردهای زندگی‌م رو به زعم خودم شانسی و غریزی به دست آورده‌م، همکاری با این دو نفر مهم‌ترین کلاسی محسوب می‌شه که ممکن بود بتونم برم در زندگانی.

پارسال شب عید، بزرگ‌ترین هزینه‌ی زندگی‌مو کردم، کاری که دو سال قبلش هم کرده بودم، با یه ریسک بالا، بی‌که هیچ اطمینانی از نتیجه‌ش داشته باشم. الان هم. فرقشون اینه که هزینه‌هام داره می‌ره بالاتر، ریسکم داره میاد پایین‌تر، ایندفعه اما با یه ضریب اطمینان مستدل و منطقی.

پارسال شب عید، خیلی چیزا تو زندگی‌م عوض شد. سفر شب عید، یه یو-ترن اساسی بود برام. و دو پارامتر اساسی داشت توش. دو قدم فیلی و مهم. قدم دوم این بود که وارد یه سری بازی جدی طولانی‌مدت شدم که مدت‌ها ازشون فرار می‌کردم و با اون سفر بالاخره ترسم ریخت، یه شورت-کاتِ کارآمد بود برای نزدیک‌شدن به هدفم. و مهم‌تر از اون، قدم اول، سه تا زن بودن کنارم، که کمک و حمایتم کردن که بتونم اون قدم فیلی بزرگو بردارم. برای منی که یه عمر فقط روی مردا حساب کرده بودم و به هیچ زنی اعتماد نداشتم، یه درس بزرگ بود. یه تجربه‌ی جدید بزرگ. برخلاف تصور و پیش‌فرض‌هام، کار کردن و کمک گرفتن از اون‌ها خیلی با ورژن مردونه‌ای که تجربه‌شو بارها داشتم متفاوت بود. مستقل و قوی و ساپورتیو، منعطف، بدون اون صفر و یک‌های جزمی مردونه، و بامرام. یه معرفت و حمایت و سیمپتی عمیقی بود توی این تجربه، که در مخیله‌م نمی‌گنجید. هفته‌ی دوم سفر، وقتی مریض و خسته زیر آفتاب دراز کشیده بودم، شروع کردم به دیتکت‌کردن و تحلیل پیش‌‌فرض‌ها و رفتار خودم نسبت به زن‌ها. شروع کردم گاردهامو مونیتور کردن، تفسیر کردن، ری-وایز کردن. هفته‌ی پیش وقتی داشتیم استراتژی سیستم جدید رو می‌نوشتیم، اون ری-ویژن خیلی توی نوشتن استراتژی کاری‌م تاثیر داشت. به نظرم روی آینده‌ی کاری‌م هم تاثیر جدی خواهد گذاشت. بالاخره دارم اون گارد ضد زن‌م رو می‌ذارم کنار کم‌کم، بعد از سال‌ها، انگار.

حالا امروز، دقیقا همین امروز که فرداش بیستم شهریوره و بازی جدیدمون شروع می‌شه، تهِ رویاییه که شیش ماه پیش برای خودم متصور بودم. کم‌تر از شیش ماه قبل، یه روز که تازه از پیش الف اومده بودم بیرون، تو دفتر سیاهه نوشتم باید هرجور شده با این آدم همکار شم، هم من اونو کم دارم تو سیستمم هم اون منو. حالا بعد از شش ماه، بعد از تصادف، نزدیکای هفت‌تیر، تلفنم که تموم شد برگشت گفت ایول، من فقط یه آدمی مث تو رو کم داشتم تو سیستمم. خندیدم. نیم‌ساعت بعد نشسته بودیم توی حیاطِ ما، چایی می‌خوردیم با پای زردآلو. گفت آخخخ که چه این‌ دفتر و چه این حیاط آروم و دنجه. دیدی بالاخره اومدم این‌جا؟ خبر نداشت از دفتر سیاهه. خندیدم.
04 Apr 12:25

http://elcafeprivada.blogspot.com/2016/04/blog-post_0.html

by Ayda
گفت بیا شام می‌ریم استیک می‌زنیم. گفتم خب. گفت یه سری اطلاعات مفید هم راجع به دزدای دریایی بهت می‌دم که خواستم ببرمت با کِشتی، به دردت بخوره. گفتم خب.

بعد؟ بعد لابد شام می‌رویم استیک می‌خوریم و بعدتَرَش قدم‌زنان می‌رویم تا خانه. لابد هنوز نورهای خانه‌اش نارنجی است و لابد هنوز کاناپه را برنگردانده روبروی پرده. لابد می‌نشینیم چند پیک ودکا می‌زنیم و حرف‌هایمان راجع به کار و نمایشگاه‌های اخیر و راجع به دزدان دریایی را ادامه می‌دهیم و کمی دیرتر یکی از فیلم‌های جدید که «صامتِ هنریِ آیداپسند» و «متعلق به سوراخ‌سنبه‌های جنوب شرقی آسیا یا اروپای قبل از رنسانس و لطفا از کیم‌کی‌دوک نباشد» را می‌بینیم و باز لابد من روی کاناپه آن‌قدر خوابم می‌برد که نصفه‌شب بگوید پاشو بیا سر جات بخواب دختر و لابدتر فردا صبح که هنوز خواب است می‌زنم بیرون، سر راه کافه رئیس قهوه‌ای صبحانه‌ای چیزی می‌خورم، از دست‌فروش زیر پل کریمخان دو دسته گل می‌خرم می‌روم سر کار. بعد؟ بعد تمام روز را فرصت دارم به فاجعه فکر کنم.
11 Feb 13:23

در ستایش تجربه های تازه یا خوشبختی های غیرمنتظره

by R A N A
من طرفدار تجربه های جدیدم. شاید درست تر باشد بگویم طرفدار درمعرض قرار گرفتن. چون زندگی شاید آنقدر بلند نباشد که بتوانیم همه چیز را تجربه کنیم، اما می توانیم خودمان را در معرض خیلی چیزها قرار بدهیم و تمایل درونیمان را بهشان بسنجیم. من همیشه اینطور زندگی کردم. اینطور تصمیم گرفتم. سنجش تمایل درونی. طبعن بعد که به موضوعی تمایل داشتم یا نداشتم، نشستم دلایل منطقی برایش چیدم و به بقیه آدمها اعلام کرده ام به این دلیل. اما خودم می دانم که دلیل و منطق در کتم نمی رود. دنبال دلم می روم. یا بقول مامان حسرت هیچ چیز را روی دلم نمی گذارم. مشکل اما این است که آدم درست نمی داند دلش چه می خواهد یا تا کی میخواهد. اینجاست که اهمیت در معرض بودن مشخص می شود. 
چند ماه پیش یکی از دوستانم که دانشجوی دکتراست می گفت اولین بار که استادش گفته بود یک جلسه بیاید سر یکی از کلاس ها و بعنوان استاد مهمان راجع به موضوعی تدریس کند، از ترس داشته قبض روح می شده. هیچ وقت خودش را بعنوان استاد تصور نمی کرده و مطمئن بوده استاد خوبی نیست. از چند شب قبل خوابش نمی برده و از صبح روز موعود دست و پایش می لرزیده. وقتی می رود بالای سن و شروع به حرف زدن می کند حس می کند در درست ترین جای جهان ایستاده است. می گوید نفهمیدم این دو ساعت زمان به چه سرعتی گذشت و دلم می خواست دو ساعتم دو روز کش می آمد. بعد از جلسه استادش که در کلاس حاضر بوده ازش می پرسد که تو سابقه تدریس داشتی؟ دوستم گفته نه. استادش گفته تو خیلی استعداد تدریس داری. از بهترین مدرس هایی هستی که من دیدم و از ترم بعد اساتید گروه دوستم را بستند به تدریس و همینقدر تصادفی فهمید که برای چه کاری ساخته شده است و از چه کاری لذت می برد.
جالب اینجاست که قبل از دکترا ام-بی-ای خوانده و همیشه می گفت از محیط آکادمی خوشش نمی آید و دوست دارد در شرکت ها کار کند و یکی دو بار هم بطور داوطلبانه در شرکت ها کارآموزی کرده بود که تجربه بدی هم نبوده هرچند خیلی هم دلبرانه از آب در نیامده. اما داستان دوستم با تدریس مثل عشق در نگاه اول است. یک لذت غیرمنتظره. یک خوشبختی که از آسمان می افتد توی دامنت بدون اینکه انتظارش را داشته باشی. بله. گاهی خوشبختی جایی ست که حدس نمی زنیم و اتفاقن خیلی هم بهمان نزدیک است درحالیکه ما آن دور دورها و نوک پلکان ترقی دنبالش می گردیم. 
چند هفته پیش خیلی تصادفی یک کار ترجمه قبول کردم، آن هم از آلمانی به فارسی. اولین بار بود متنی را به فارسی ترجمه می کردم. جدای ازینکه آلمانیم همچنان در حد اکابر است و مجبور بودم ده تا دیکشنری اطرافم پخش کنم، عاشق ترجمه شدم. سرعتم مثل بچه مورچه است اما وقتی مشغولشم زمان پرواز می کند. سرم را بلند می کنم می بینم چهار ساعت گذشت و من یک نصف صفحه ترجمه کردم و اصلن خسته یا درمانده نیستم. برای هر کار دیگری اگر این همه زمان بگذارم و اینقدر کم پیش برود از عصبانیت در و دیوار را گاز می گیرم. اما برای ترجمه نه. لذتش برایم با نوشتن وبلاگ، که بزرگترین و پایدارترین تفریحم در زندگیست، برابری می کند. هفته پیش کار را تحویل دادم. اما مطمئنم لذتش چیزی نبود که بتوانم به این راحتی کنار بگذارمش. دارم دنبال یک کتاب می گردم که به فارسی ترجمه کنم. البته یک کتاب که چه عرض کنم؛ به این زودی یک لیست کتاب در ذهنم دارم  و باید اولیش را انتخاب کنم. 
.
16 Feb 23:22

"... که زمان، این همه نیست"

by S*
این پانصمدین نوشته "منتشر شده" این وبلاگ است

چند سال بعدش بود. به همان شکل زیرنویس سریالهای ایرانی در دو پرده که وسطش می نویسند : چند سال بعد...که یک شب خیلی بی ربطی یک سری عکس آنلاین دیدم از محفلی که یکی بالایش نوشته بود:
"شبی با دوستان هنرمند و اندیشمند و روشنفکر ایرانی". از این سری عکسهای تیپیک محفلی و خصوصی بود با پس زمینه  قالیچه خرسک قرمز و دو سه تا ساز و ظرفهای گنده آجیل و یک طرف ماجرا هم مقداری ودکا و جای سیگاری و دو سه تا فندک.
اگر تصادفی اسکرول نکرده بودم، اگر بین آن همه آدم نشسته و چمباتمه زده و ساز به بغل و چای دیشلمه به دست؛ یکیشان را نشناخته بودم از این لیبل بانمک "دگراندیش و روشنفکر" تعجب که نمی کردم هیچ، طبق اصل طلایی "به من چه"... خیلی عادی رد می شدم.
 اما با عرض معذرت از صاحب البوم، یکی را آنجا شناخته بودم که یک تنه این لیبل گنده را پودر می کرد چون هیچ رقمه در ظرف روشنفکر و دگراندیش نمی گنجید! بله من دقیقا طرف را از مادرش هم بهتر می شناختم و می دانستم همه جور آشی هست جز این دگراندیش و روشنفکرش.
توی عکس که خوشحال و خانواده دار و آدم بود. حالا البته قرار نیست همه با روشنفکری و دگراندیشی و پروست ، شام خرچنگ پخته در شراب سفید بخورند. اما آدم توی آن عکس از گروهی بود که دیگر روشنفکری برایشان فحش است و زن آرایش کرده اگر زن خودشان نباشد به نظرشان فاحشه است و خواهرشان با سه تا بچه همچنان باکره است و همزمان جلوی جمع اروپایی بهتر است فارسی گپ نزنیم چون کلاس ندارد و بهتر است اتوموبیل گنده داشته باشیم که چشم همه درآد و الان وزیر امور خارجه ایران کیه؟! اینجور آشی را شما هم بزنی چه عایدت می شود واقعا؟ بعد طرف بالاسر همچه مخلوطی نوشته بود ایرانی فلان.
نکته خیلی خنده دار و همزمان گریه دار هم اینجاست که همین ایرانی فلان، یک روزی کعبه آمال من بوده و دیگر ببین من چه داغانی بوده ام به زمانی که فکر می کردم کمرم شکسته از نبودنش... ای وای بر من یعنی (شماها هم دور برندارید. همه از این گند کاریها کرده ایم به مویتان قسم)
همان لحظه اول البته اعتراف کنم که ساکت شدم و مات ماندم کمی... نگاه کردم دیدم زندگی که برای من تا مدتهای مدید مختل شده بود، برای اویی که مسبب این اختلال بوده چه راحت رفته جلو. گیرم اصلا راحت یا ناراحتش به کنار، اما در هر حال رفته بود جلو. یعنی مرحله مرا پشت سر گذاشته بود و به مرحله کسی دیگر رسیده بود و خیلی هم شاد توی عکس لبخند می زد فرزند در دست. نگاه این کردم که چه سخت بود آن فضای خالی که من تویش گم شده بودم و دری نبود و چراغی نبود و تنها چیزی که بود استیصال من بود. بعد طرف دنبال زاد و رودش رفته و رسیده (فرض را بر این بگذاریم که اهل پروست نبوده. فقط اهل ماشین گنده و زاد و رود بوده). خلاصه رسیده. من؟ سالها طول کشیده بود که برخیزم و راه بیفتم دوباره. البته که رسیدن او به هر کجا به نرسیدن من به هر کجا ربطی نداشت چون ما واقعا ربطی به هم نداشتیم ثتکز تو کریزی هورمونز. اما بودن و بعد رفتن او به دیر رسیدنم به هر چه و هر کجا چرا. بسیار مرتبط بود. او زمان زیادی از من گرفته بود و بعد هم  من زمان زیادتری را صرف وفق دادن خودم به نبودش و به رفع او از باقی عمرم کرده بودم. این بود که چندین سال مهم از عمرم گم شده این وسط  و به من بازگردانده نمی شود و کسی جز خودم مسئول و بارکش آن نیست در حالیکه عامل و مسببش در جمع دوستان هنرمند و دگراندیش و روشنفکر یک طرفش لیوان چای کمر باریک و طرف دیگرش گیلاس شراب و پشت سرش کالسکه بچه داشت درجایی که همزمان یکی هم آنورتر داشت ساز می زد برای جمعی که مثل همه جمعهایی که کسی بینشان ساز می زند، سعی می کنند قیافه خیلی دقت کننده و ذوب شده در آهنگ را حفظ کنند تا وقت تشویق و کف زدن.
حسرت خوردم آن روز از دیدن آن عکس و نبودن خودم؟ ابدا. وقتی دقت کرده بودم توی عکس دیدم که انگار صمد را یک شبه ببری سنفرانسیسکو جوری که بخوابد و توی شرایتون از خواب بیدار شود اما همچنان همان صمد است که هست، آنجا هم آسمان همان رنگ بود. همچنان به شیوه آبا و اجدادی نجیب و عفیف، زنان در یک گوشه اتاق نشسته اند و مردان همه در جاهای دیگر پخش. توی عکسهای بعد مردان دارند برای هم میخوانند و می زنند، زنان همچنان چسبیده به هم بچه به بغل یا دو نفری در حال صحبت یا در حال گرداندن میوه. حالا جاج نکن ها ناراحت نشوند. میخواهم بگویم که احساس خسران؟ نه نکردم 
تنها مشکلم صرف وقتی بود زیادتر از حد معمول یک انسان عادی پای یک آدم، اتفاق،تصمیم، روند نادرست. ایراد من تشخیص ندادن گذر زمان و وقت کندن و رفتن بود. بهای تمیز دادن وقت از بی وقت را هم با گذر سالیان پرداختم. بعدها برای همین هم به جبران آنچه هنوز در نظرم نابخشودنی بود، امان به رفتارهای غلط تکرار شونده از آدمهای دور و نزدیک ندادم و همچنان و هنوز با دیدن کوچکترین بی مهری یا بی رحمی، حاضر و آماده ام که بساطم را جمع و جمع را ترک کنم. این را، این حال مرا کسی می فهمد که روزی دانسته باشد صبر و مدارا و زمان گرفتن و زمان دادن بیش از اندازه، چقدر کاهنده و ابلهانه است. حالا از آنور بام افتادن را هم البته توصیه نمی کنم اما اتلاف وقت از خویش، چنان گران است که حتی خودمان نمی توانیم بهایش را به درستی به خودمان باز بپردازیم


14 Dec 12:16

جان گز

by labynth

سال‌هاست که جنگ تمام شده است. در دورانِ پَساجنگ به‌سر می‌بریم. شهر، اَمن و امان است. در آرامش است. متروها از زیر زمین و هواپیماها با نرخِ آزاد و شناور در بالای سرمان جولان می‌دهند. هنوز دعواست بین دهه‌ی پنجاه و شصت و هفتادی‌ها که هر کدام خود را نسلی بدبخت‌تر از آن یکی می‌دانند. انگار قرار است مدالِ افتخار به گردنِ آن‌که بدبخت‌تر زندگی کرده، انداخته بشود. کاش تا هشتادی‌ها از راه نرسیدند، مقام‌ها و مدال‌ها را مشخص کنند.

دماغ‌ها کوچک و موشی شده‌اند و در عوض یکی دو جای دیگر بزرگ و دو ایکس‌لارژ و... استغفراللّه. جماعت هر روز قسمت‌هایی را می‌بُرند و بعضی جاها را درشت و مجلسی می‌کنند. مثل ساختمان‌های شمیران که هی خراب و هی ساخته می‌شوند و طبقه رو طبقه بالا می‌رود. حالا دیگر همین جاهای کوچک و بزرگ، مبنایی شده برای مقایسه و سنجیدن. پُز دادن. آدم حسابی محسوب شدن. اینورژن و وارونگی دَما، پدر هَوا را درآورده است. از دود، چشم، چشم را نمی‌بیند. شهر رمانتیک و عاشقانه شده است. بی‌هیچ خرجی، شده است شبیه لندن مه‌آلود! لامصب معلوم نیست آن همه پیکانِ مدل چهل‌و‌هشت و پنجاه‌وچند که یک تَنه تمام مشکلات این مملکت را سال‌ها به گردن گرفته بود کجا رفته است؟

دلار قد کشیده است. هزارماشالله بزرگ و رشید که بود، بزرگتر شده است. جوری که برای دیدنِ روی ماهش، باید روی هر دو پا بلند شویم. رسیده است به سه‌هزار‌ و‌ شش‌صد‌ و‌ هفت‌صد. ولی مهم نیست، برای‌مان فرقی ندارد. ما از همین حالا نگرانِ پانزده روز تعطیلاتِ نوروز هستیم. اوووووه. حالا کو تا عید؟ کو تا نوروز؟ چشم به‌هم بزنیم رسیده است. آنلاین بلیط‌های ایرلاین‌های مختلف را چک می‌کنیم. قطر و ترکیش و امارات. دختر دماغ‌ سربالای آژانس مسافرتی می‌گوید هنوز که چیزی باز نشده و قیمت‌ها معلوم نیست ولی... ولی انگار اینجا در خاورمیانه هیچ‌وقت جنگ تمامی ندارد. داشتیم فارغ از هیاهوی جنگ زندگی‌مان را می‌کردیم که می‌شنویم گروهی غواصِ دست‌بسته از دورانِ جنگ پیدا شده‌اند. جنگ؟ غواص؟ دست‌بسته؟ ما کجا و جنگ کجا؟ ما کجا و آژیر قرمز کجا؟ ما کجا و دهه‌ی شصت کجا؟ ما کجا و تیر و تفنگ کجا؟ ما کجا و غواص‌های دست‌بسته کجا؟

آهان کیش، کیش هم خوب است برای سفر. هرچند قیمت‌های کیش هم دست کمی از دبی و استانبول ندارد ولی هوا عالی است. می‌شود لباس غواصی پوشید و در خلیج همیشگی فارس، که ما مدت‌هاست نگران «فارس» بودنش هستیم و به‌خاطر آن‌که به اعراب تودهنی بزنیم حتی یک «همیشگی» هم بین خلیج و فارس گذاشتیم تا همسایه‌ها خیال بد به سرشان نزند، شنا و در زیر آب سیروسلوک کنیم و به دیدن مرجان و ماهی‌های رنگی برویم.

توی این شب‌های سرد پاییزی «جان گَز» نوشته‌ی هاله مشتاقی‌نیا به کارگردانی نیما دهقان در تماشاخانه‌ی جدید‌التاسیس سرو (کمی بالاتر از میدان فردوسی) در حال اجراست.

جان گز یادمان می‌اندازد که چند سال پیش، همین حوالی چه محشر کبرایی بر پا بود. یادمان می‌اندازد آن‌هایی که جنگ را ندیده‌اند، احتمالاً کمی خوشبخت‌ترند. یادمان می‌اندازد روزگاری بود که خِس‌خِس سینه و سرفه‌های تک و جفت، به‌خاطر هوای بد تهران نبود بلکه یادگاری روزهای جنگ بود. جان گز یادمان می‌اندازد که انسان چه زود فراموش می‌کند دیروزش را. شهرش را. آب و خاکش را. دریا و ماهی و غواص‌هایش را.

13 Dec 15:04

پیشنهاد: جای سررسید، کتاب بدهید

by آق بهمن
یکی از دوستانم که مدیر شرکتی است می‌گفت پارسال شب عید حدود ۶۰ سررسید هدیه گرفته. طبعا فوقش یکی از آن‌ها را استفاده کرده و بقیه را بین این و آن پخش کرده (که آن‌ها هم قاعدتا کلی سررسید دستشان رسیده بوده) و در نهایت بیشترشان سر از سطل اشغال درآورده‌اند.
پیشنهاد من این است (و احتمالا این کار به ذهن خیلی‌هایتان رسیده و دارید اجرایش می‌کنید) که اگر در موقعیتی هستید که در مورد هدیه نوروزی شرکت یا سازماناتان تصمیم می‌گیرید، بجای سررسید یا چیزهای رایج و بلااستفاده دیگر، کتاب هدیه بدهید که هم ماندگار است و هم امکان دارد کسی در طول سال یا سال‌های بعد لایش را باز کند و بخواند.
می‌دانم سررسید مزایایی داشته که به اصلی‌ترین هدیه شرکت‌ها تبدیل شده. مهم‌ترینش جنبه تبلیغاتی و چاپ کردن چند صفحه درباره فعالیت‌های شرکت اول سررسید است. اما اگر قرار باشد برود توی سطل آشغال همان تبلیغات را هم چه کسی قرار است ببیند؟ ضمن این‌که این را می‌دانم که خیلی از ناشرها اگر تعداد سفارشی که می‌گیرند قابل توجه باشد حاضرند تغییراتی در صفحات اول یا پشت جلد کتاب بدهند که جنبه تبلیغاتی ماجرا هم حفظ شود.  این را هم می‌دانم که سررسید هدیه به‌نسبت ارزانی است ولی خب این هم هست که ناشرها اگر خرید عمده و نقد ازشان بکنی، تخفیف‌های خوبی می‌دهند.
این پیشنهاد را در جاهای دیگری هم می‌شود عملی کرد. مثلا در مدرسه‌ها، یا در مطب پزشک‌ها و دندانپزشک‌ها (هدیه دادن یک کتاب کوچک در روزهای آخر سال به هر بیمار).
خلاصه این گزینه گوشه ذهنتان باشد. اگر هم فکر می‌کنید برای انتخاب یا تهیه کتاب کمکی از من برمی‌آید در خدمتم.
09 Nov 09:51

http://elcafeprivada.blogspot.com/2014/11/blog-post.html

by Ayda
می‌خواهم بچه‌هایم را قورت بدهم

وارد مطب که شدم و سلام که کردم و پرسید خب چه خبر از آیدا، گفتم «می‌خوام بچه‌هامو بخورم دکتر». غش‌غش زد زیر خنده و گفت بشین به زبون لُری توضیح بده یعنی چی. شما وبلاگ‌نویسا مریضی‌هاتونم می‌پیچونین تو هزارتا کلمه‌ی عجیب غریب. گفتم دکتر اصن دارم از ایهام و استعاره استفاده نمی‌کنم، لیترالی می‌خوام بچه‌هامو بخورم. گفت از فرط خشم یا محبت؟ گفتم محبت. غش‌غش‌تر خندید که هااا، همون پس، چون علائم انسانی در خودت مشاهده کردی پنیک کردی و وقت اورژانس گرفتی ببینی چته. گفتم دکتر آخه... گفت بشین آیدا، داریم تو مسیر درست پیش می‌ریم.

تمام هفته‌ی قبلش فلج شده بودم. حاضر نبودم از خونه تکون بخورم. حاضر نبودم بچه‌ها لحظه‌ای از صفحه‌ی رادارم محو شن. اول فکر کرده بودم به خاطر ماجرای اسیدپاشی به‌ هم ریخته‌م، بعد که ادامه پیدا کرد اما، حسابی نگران شدم. تمام خونه رو سابیده بودم. همه‌جا رو برق انداخته بودم. یخچال پر بود از غذاهای مختلف و سالاد و ماست‌وخیار و سبزی‌خوردن و تیرامیسو و میوه و آب‌میوه‌ی طبیعی و الخ. صبح که صدای در میومد به نشانه‌ی رفتن بچه‌ها، قلبم مچاله می‌شد و استرس تمام مغزم رو پر می‌کرد تا وقتی دوباره کلید بندازن بیان تو. اگر ویتامین‌هاشونو نمی‌خوردن دنیا برام به آخر می‌رسید. نگاه‌شون که می‌کردم تمام دلم از فرط محبت می‌پیچید به هم و مدام حالت تهوع داشتم. دلم می‌خواست شبا بیان رو تخت من زیر پتوی من بخوابن. دلم نمی‌خواست از شعاع چند متری‌م دور بشن. کتاب‌مو برمی‌داشتم می‌رفتم تو اتاق یکی‌شون می‌شِستم به خوندن. عذاب وجدان داشتم که دارم پرایوسی‌شونو مختل می‌کنم و هم‌زمان از فرط عشق اشک تو چشام جمع می‌شد و دلم می‌خواست ساعت‌ها بشینم نگاه‌شون کنم. دلم می‌خواست از جام تکون نخورم و بچه‌ها هم از جاشون تکون نخورن و دنیا همون‌جا متوقف بشه. می‌دونستم که نمی‌شه بنابراین با اشتیاق غریبی دلم می‌خواست قورت‌شون بدم برشون گردونم تو شکمم تا بتونم کاملا ازشون محافظت کنم. اولاش فکر کردم تهوع دارم و این علاقه به خوردن بچه‌ها مال حالت تهوع‌مه. بعد که ادامه پیدا کرد اما، اشتیاق مفرط و میل غریب به محافظت از بچه‌ها، به خوردن‌شون و مواظب‌شون بودن تا ابد، پنیک کردم. تا حالا این درجه از رقت عواطف و احساسات رو تجربه نکرده بودم. احساس کردم دارم مدارج جدیدی از جنون رو در‌می‌‌نوردم و سریع زنگ زدم به تراپیست‌م.

نوید می‌گه همین یه قلمو کم داشتیم صبح به صبح زنگ بزنیم به بچه‌هات ببینیم خوردی‌شون یا نه.

تراپیست‌م می‌گه بالاخره بعد از بیست سال، داری از رییس پادگان بودن تغییر سِمَت می‌دی به مادر بودن. می‌گه این بهترین و انسانی‌ترین جمله‌ای بوده که تو این مدت ازت شنیده‌م. می‌گه تلاش‌های من و بچه‌ها جواب داده و بالاخره داری از موضع سوم‌شخص‌ت نسبت به مفهوم خانواده فاصله می‌گیری و داری خودت رو عضوی از خانواده حساب می‌کنی.

چند ماهی می‌شه که بچه‌ها هم می‌رن پیش تراپیست‌ام. تغییرات ایجاد شده هم طبعا محصول اونا و دکتر و شرایط محیطیه. چند ماهی می‌شه که دیگه صرفا قوه‌ی مقننه و مجریه نیستم. آدمی‌ام که صرفا مامور و معذور نیست. آدمه و تا حدی تابع شرایطه و تا حدی تابع اطرافیانه و داره سعی می‌کنه کمی منعطف باشه و این‌قدر همه‌چی رو با فاصله -انگار که جزئی از من نباشه- نگاه نکنه. همه‌چی جدیده برام، و نتیجه‌‌ش، هنوز که اوایل راهیم حتا، داره به یه جمع سه‌نفره‌ی خوب منجر می‌شه که تا قبل از این من توش عضو نبوده‌م انگار هیچ‌وقت. 

گاهی فکر می‌کنم کاش مامان‌های ما هم زمانی که ما نوجوون بودیم به فکر تراپی می‌افتادن؛ به فکر «کمک‌گرفتن».

«کمک گرفتن» و «روی کمک آدم‌ها حساب کردن» و «به کمک آدم‌ها اعتماد کردن» هم ازون مفاهیم جدیدیه که دارم روش کار می‌کنم. که اصلا گاهی فکر می‌کنم انگار تا قبل از این دو سه سال من زندگی نکرده‌م. که انگارتر اولین بارمه دارم با یک سری از مفاهیم بدیهی زندگی مواجه می‌شم. یه زمانی دم از «تجربه‌ی زیسته» می‌زدم، حالا اما پیش خودم فکر می‌کنم تجربه‌‌ی زیسته‌م کجا بود اصلا. تمام سی و پنج سال گذشته تو کلونی خود-ساخته‌م زندگی کرده بودم، با اِلِمان‌ها و قوانین و خط و مرزهای شخصیِ خود-ساخته‌م، و فکر می‌کردم دتس د لایف. کره‌ی شمالی‌ام از خودم.

حالا؟ حالا از قصر خیالی‌م اومده‌م بیرون و پاهام رو گذاشته‌م رو زمین و همه‌چیز برام تازگی داره هنوز. (بعله، چند ساله که همه‌چی برام تازگی داره. که اصلا من استاد کش دادن برهه‌‌های حساس کنونی‌ام و استاد کش دادن دوره‌های موقت کنونی به دوران جدید دائمی)! فلذا نگرانم تا پنجاه سالگی‌م هم هم‌چنان یه سری مفاهیم برام تازگی داشته باشن در زندگانی. چه رقیقم و چه دیرمه کلا.
23 Oct 06:32

گورستان مون‌پارناس

by نیشابور (noreply@blogger.com)
Ayda shared this story from نیشابور.


هوای پاریس کثیف بود. خانم ف گفت هواپیمایی اعتصاب است مردم اتومبیل‌هاشان را آورده‌اند بیرون.
دیدم که شهر مرا حبس می‌کند. در کافه قرار گذاشته بودیم. وقتی برای سینما نبود باید می‌رفتم آقای الف را می‌دیدم. گفتم بیا برویم گورستان. نزدیک بود. گفت چرا نرویم پارک. گفتم پارک‌ها پر از آدم است. بالاخره رفتیم گورستان مون‌پارناس. پرسیدم این جا از معروفین کسی نخفته است. خانم ف گفت سارتر. گفتم کافه‌اش هم که این‌جا بود.
کسی نبود. بعضی قبرها پر گل بود. زنی تازه مرده بود. گل‌هایی تازه آب داده شده بودند و دسته‌گل‌هایی پژمرده بودند. خانم ف گفت یادت باشد که مرا باید بسوزانند. گفتم یادم است. خانم ف گفت هر کی بخواهد می‌تواند بیاید این‌جا؟ گفتم نمی‌دانم باید گران باشد.
خانم ف گفت تو به سر خاک رفتن اعتقاد داری؟ گفتم آره. اما حالا دیگر راه‌ها دور است. مثلا پدر من در یک شهر است مادرم در یک شهر و مادربزرگم در شهری دیگر و کودکان برادرم  در گورستانی دیگر.
قبلا که در روستا بودیم روزی که مقیم شدیم فکر می‌کردم که گورستان‌اش جای خوبی برای خفتن است. روی تپه بود. اما بعد دل کندم. خانم ف گفت آقای غ در روستاشان بر روی تپه خاک است. گفت در بهشت زهرا قطعه هنرمندان جایش دادند اما من بردمش ده‌شان. گفتم خوب کردی. خیال کردم آت آف افریکا را.  و اقای غ را بر تپه. به خانم ف گفتم حتما شیری گاهی به سراغش می‌رود؟
خانم ف گفت که او باوری به این چیزها ندارد او با مرده‌‌هایش شب و روز حرف می‌زند. گفتم درست است اما این برای خودت می‌ماند و تومناسکی نمی‌سازی. ما به مناسک احتیاج داشتیم. خانم ف گفت دیگر نداریم؟ گفتم همه‌چیز تغییر کرده است. مرده‌ها هم آواره شده‌اند.
گفتم قدیم زن‌ها می‌رفتند با شویشان درد و دل می‌کردند. دلشان باز می‌شد. مثل زیارت است.  گفت من به زیارت هم اعتقاد ندارم. گفتم من زیارت را دوست دارم.
خانم ف گفت می‌خواهی ما هم برویم قبر آب بدهیم . شیر آب بود و آب‌پاش. گفتم پرلاشز از این‌جا خیلی بهتر است. خانم ف گفت چند تا ایرانی آمده بودند دو روز پاریس را ببینند دنبال قبر لیلای پهلوی می‌گشتند. گفتم پدر و مادر عشقی‌ها در قطعه مسلمان‌ها خاک شده‌اند.
خانم ف گفت تو یعنی از قبرستان نمی‌ترسی. گفتم نه. گفت یعنی شب این جا باشی نمی‌ترسی. گفتم چرا اما نه از مرده‌ها.

فاتحه‌ای خواندم. خانم ف به این هم اعتقاد ندارد. از در دیگر گورستان بیرون رفتیم.
06 Oct 09:49

بازگشت به آیین نگارش و دستور زبان فارسی

تغییر شیوه‌ی زندگی اصلاً کار راحتی نیست. چی سخت‌تر از کنار گذاشتن عادت‌های روزمره‌ای که جا افتاده‌ان و صیقل خورده‌ان و آدمیزاد کلی برای انس گرفتن باهاشون سختی کشیده و مایه گذاشته. همون عادت‌هایی که جون کندین برای ساختن‌شون، شروع می‌کنن خوردن دست و پاهاتون. عین این‌که بچه‌ی خودت شروع کنه برات قبر کندن. شاید هم نه این‌قدر خشن حالا. آدم‌هایی که جرات می‌کنن شیوه‌ی زندگی‌شون رو به هر دلیلی تغییر بدن، دیگه بعدش انگار اسیر سکوت می‌شن. درواقع اون زمانی که مشغول تطبیق دادن خودشون تو سبک زندگی جدید هستن، دیگه صدای موثری ازشون در نمی‌آد. شاید چون خیلی از این آدم‌ها شرایط سخت تطبیق‌پذیری‌شون رو جزو حریم شخصی‌شون می‌دونن.

مثلاً این‌که چه سختی‌هایی رو می‌کشن برای دوباره متوازن کردن دخل و خرج‌شون؟ چه تجربه‌هایی رو از سر می‌گذرونن وقت روبه‌رو شدن با جاهای خالی‌ای که ایجاد کرده‌ان و باید برای پر کردن‌شون دوباره برنامه‌ریزی و خیال‌پردازی کنن؟ یا تو مورد شبیه به خودم، آدم‌هایی که تغییر شیوه‌ی زندگی‌شون رو با مهاجرت به شهر دیگه‌ای همراه کرده‌ان، چقدر از تجربه‌های ملموس و واقعی‌شون می‌گن وقت جفت‌و‌جور کردن درآمدشون؟ وقت روبه‌رو شدن با فرهنگ متفاوتی که پا توش گذاشتن؟ دلتنگی برای دوست‌ها و خانواده رو همه می‌تونن یه جوری درک بکنن. دلتنگی برای مکان‌های پرخاطره و خوراکی‌ها و خوبی‌های گذشته هم چیز غریبی نیست. ولی رعایت حریم خصوصی نمی‌گذاره آدم‌ها از دردسرهای مزاجی‌شون بگن. از دور افتادن‌شون از دکترهای آشنا و خدمات اجتماعی و پزشکی. از این‌که دوری و دوستی چه بلایی سر چه روابطی می‌آره یا چه کمکی به ارتباط‌های انسانی می‌کنه. مثلاً نمی‌گن چطور مواظب رابطه‌ی دونفره‌شون هستن وقتی وزن تمام معاشرت‌های دیگه‌ی طرف مقابل هم توی مهاجرت روی دوش دیگری می‌افته. یعنی آدم‌هایی که ذهن‌شون تا اینجا درگیر می‌شه با ریشه‌ی دوستی‌ها و عمق آشنایی‌ها، از جزئیات چیزی نمی‌نویسن. از وقت‌هایی که هرکاری هم بکنی، تردید می‌آد گلوت رو می‌چسبه که نکنه اشتباه کردم؟ نوشتن از این تردیدها هم مرسوم نیست. آدم‌ها درون‌شون رو برای دیگران بیرون نمی‌ریزن. دست‌کم این بخش‌های درون‌شون رو خیلی سخت‌تر بیرون می‌ریزن. بخش‌هایی که ممکنه به تصویر مثلاً کامل‌شون تو ذهن دیگران خط بندازه. آدم‌ها بعدش رو می‌گن. وقتی از تردید رد شدن. وقتی افتادن روی توازن مالی. وقتی خم و چم کار رو به دست آوردن. و بعد البته دیگه راحت تجربه‌ی سخت مسیر رو با کسی شریک نمی‌شن. موفقیت تهش رو ابلاغ می‌کنن و بعضی‌ها هم در سطوح بعدی توقع می‌کنن دیگران هم از اون‌ها یاد بگیرن و شجاعت به خرج بدن. یه بغلی‌بگیر ساده اگر بازی کرده باشین قضیه این‌قدر پیچیده نمی‌شه. این‌ها رو دارم با صدای بلند برای خودم هم می‌گم. که بنویس از تجربه‌ی سخت اما شیرین تطبیق پیدا کردن با شهر و آدم‌هایی که نمی‌شناسی‌شون و لایه‌های پنهان قواعد اجتماعی‌شون رو هم بلد نیستی. از این که چه‌طور باید جون کند برای فهمیدن همه‌چیز و رها کردن قواعد گذشته و گزینش اشتراکات. 

اینجا یه نکته‌ی انحرافی داره. اگه متوجه نشی و رد بشی باز هم بیراهه می‌شه. هر آدمی نسخه‌ی خودش رو لازم داره و مسیر مخصوص به خودش رو. این‌قدر ظرفیت آدم‌ها متفاوته که اصلاً نمی‌شه تصور کرد دو نفر آدم می‌تونن تو شرایط مشابه دقیقاً عین هم فکر کنن و رفتار کنن و توان جنگیدن و تاب آوردن داشته باشن. پس چطوری می‌شه گفت و نوشت از تجربه‌ها و آدم‌ها رو به بیراهه نفرستاد؟ چطور می‌شه سنت حسنه‌ی به اشتراک گذاشتن رو فرستاد تو لایه‌های پنهانی زندگی و یه چیزی گذاشت برای چهارتا آدم دیگه؟ که ذهنیت‌شون منحصر به نوستالژی‌بازی و "دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای باید" نشه و غم و دغدغه‌ی نون رو به جای پدر سرمایه‌دار زده باشن زیر بغل‌شون و راه افتاده باشن... 

قدم اول؟ من خیلی جدی توانایی‌هام رو نوشته‌ام روی کاغذ. یه چیزی شبیه به رزومه‌ی کاری. تجربه‌ی کاریِ شش سال پیش تهران اینجا به دردم خورده. و من این‌قدر دور شده بودم از اون روزها که حتا یادم نبود چه چیزهایی بلدم. و بعد مجبور شدم خیمه بزنم روی بایگانی اون سال‌ها و دوره کنم تمام دانسته‌های خاک گرفته رو. و حالا اومده‌ام بگم یه قدم بزرگش می‌تونه همین باشه. برگردیم به پایه‌ها. بیسیک‌هامون. اون مشت اولی که گوله‌ی برفی رو ساخت. همون‌ها باز به کار می‌آن. معلومات و مهارت‌های قدیم روغن‌کاری می‌شن و یکهو در یک عالمه موقعیت کاری ممکنه باز بشه... هیجان‌انگیز نیست؟  

26 Jul 02:34

ماموت دل

by drnafis

 

1- ماموت اسم لپ تاپ منه . یه دل قدیمی با وزن دو کیلو و اندی. اولین مدل دو هسته ای که اومد به بازار. سال اول دانشگاه همراهم شد. البته باید به عرضتون برسونم از عهدی صحبت می کنم که وب کم هنوز زائده ای شبیه چشم آدم فضایی ها بود که اضافه می خریدم. هر چند با سرعت دایال آپ وب کم جز حرکات اسلوموشن و صورت هایی که در حالات غیرطبیعی فیکس می شد، چیزی نشان نمی داد.

القصه ماموت اولش اسم نداشت. بعدها که لپ تاپ های جدیدتر رنگ و وارنگ سبک به بازار اومد تبدیل شد به ماموت خاکستری دل بر من ! خواستم بگم که قضیه خرابی ماموت اتفاق بزرگی بود که رفع شد. بعدتر درایو شبکه ش پیدا نمی شد. بعد یک هفته که توانستم وصل به اینترنت بشم ، یک روز که دمر روی تختم افتاده بودم و کتاب می خواندم دیدم از آداپتور ماموت جرقه و دود بلند شد و کم بود که عشق ماموت به عشقی آتشین تبدیل بشه. این علت غیبت من، که ما همون نسلی هستیم که خراب ها رو تعمیر می کنیم و اینها !

2- خیلی دلگرم شدم. لطف و وقتی که دوستان برای راهنمایی من در پست قبلی کشیدند خیلی زیاد بود. بیش از انتظار و استحقاقم . بارها با گوشی خوندمشون و فکر کردم به تک تک جملات . با دیگران هم حرف زدم. بعد این همه تفکر سهمیه های جذاب اعلام شد و کل کاسه کوزه ما رو ریخت به هم .هیچی دیگه . اورو رو می زنم اما با این سوپرایز سهمیه ای امکانش کمه که قبول شم. در نهایت به دعای خیر شما نیاز مبرم دارم. :)

 

19 Aug 03:57

به مرغ‌ها، چند روز پیش از سلاخی‌شان، در مرغ‌داری‌ها، سویا می‌دهند. سویا را خیس م...

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
Ayda shared this story from تأملاتی زیر دوش حمّام.

به مرغ‌ها، چند روز پیش از سلاخی‌شان، در مرغ‌داری‌ها، سویا می‌دهند. سویا را خیس می‌کنند و جلوی مرغ‌ها می‌گذارند. یک روز کامل مرغ‌ها سویا می‌خورند. آب به مرغ‌ها نمی‌دهند. سویا باعث تشنگی می‌شود. مرغ‌ها سویا را بسیار دوست دارند. نمی‌توانند از خوردن سویا دست بکشند. سویا می‌خورند و تشنه‌تر می‌شوند. سویا می‌خورند و تشنه‌تر می‌شوند. مرغ‌ها برای رفع تشنگی‌شان چاره‌ای جز خوردن سویای مرطوب ندارند. روز به پایان می‌رسد. فردایش به مرغ‌ها تنها آب می‌دهند. مرغ‌ها آب می‌خورند. یک روز کامل مرغ‌ها تنها آب می‌خورند. چاقی‌شان که به کفایت رسید آن‌ها را به سلاخ‌خانه می‌فرستند.
تمامِ عصرِ امروز به فکر کردن در این‌باره گذشت.
06 Jul 19:03

http://elcafeprivada.blogspot.com/2014/07/blog-post_1972.html

by Ayda
گفت تو بیا، اون با من. مکث کردم. ته دلم ضعف رفت. معلوم شد ازون مرداییه که بلدن با صدای قاطع و خونسرد یه جوری بگن «اون با من» که دربست اعتماد کنی به‌شون و آب تو دلت تکون نخوره. راست گفته بود. به موقع رسیدیم.
×××
دو سال پیش، وقتی یه‌جوری که انگار دنیا به آخر رسیده تلفن زدم به آقای کا و جریان رو براش تعریف کردم، گفت مشخصات چیزیو که می‌خوای بده به‌م، به باقی‌ش فکر نکن، اون با من. دو هفته بعد یه خونه‌ی قدیمی داشتیم با یه حیاط پشتی وسط یکی از محله‌های مرکز شهر.
×××
از مطب دکتر که اومدم بیرون، نمی‌تونستم وایستم رو پاهام. نشستم رو پله‌ها و زنگ زدم به پدیده. ماجرا رو براش تعریف کردم. قسمتی‌ش رو دیده بود خودش. تو اون لحظه بی‌که مکث کنه گفت تلفن‌تو خاموش کن برو خونه. فکر هیچ‌چیزو هم نکن. همه‌چیو بسپار به من. رفتم خونه تلفن‌مو خاموش کردم، یه ماه. همه‌چیو سپردم به‌ش. لحن اون لحظه‌ش هیچ‌وقت یادم نمی‌ره.
×××
پنج تا ورژن مختلف چید روی میزم گفت اینا اتودهای پروژه‌ن، از بین‌شون انتخاب کن. خندیدم که دکتر گفته انتخاب نکنم تصمیم نگیرم هیچ فعالیت مشابهی هم در این راستا انجام ندم. یکی از اتودا رو جدا کرد گفت اینو انتخاب کن. دلایل‌ش رو هم توضیح داد. توضیح هم نمی‌داد اون‌قدر بلد بود خودش رو و کارش رو پرزنت کنه و اون‌قدر تونسته بود تو اون مدت کوتاه اعتمادمو جلب کنه که قبول کردم، بی‌فکر.
×××
کارها مونده بود و سر همه‌مون شلوغ بود. یه هو یاد همون شب مشابه افتادم، اسفند پارسال. تمام دلهره‌ی اسفند یه هو ریخت تو دلم. نمی‌شد بچه‌ها رو تنها بذارم برم. مریم گفت یه بارم اعتماد کن به‌مون، از پس‌ش برمیاییم، برو خونه. کارشون سخت بود و زیاد. حضورم لازم بود. فکر نکردم اما. لحن‌ش پیشنهاد نبود. جمله‌ی خبری بود. اعتماد کردم. رفتم خونه. همه‌چیز بهتر شد.
×××
تراپیست‌ام گفت اگه بالا سر همه‌چیز شخصا نایستی و همه‌چیز رو شخصا دبل‌چک نکنی، سیستم چه‌قدر افت می‌کنه؟ گفتم پونزده بیست درصد. گفت بیست درصد افت‌ش با من، دبل‌چک نکن، اعتماد کن، بسپار برو خونه. راست می‌گفت. بلد نبودم اعتماد کنم بسپارم برم خونه. همیشه دلم می‌خواست یکی به‌م بگه برو با خیال راحت، من هستم. کسی نگفته بود اما. نگفته بود؟ گفته بودن. نشنیده بودم. نخواسته بودم بشنوم. سینگل‌مام بودن ازم یه الگوی غلط ساخته بود. ساخته هنوز هم. تمام مسئولیت همیشه با منه، مسئولیت همه‌چیز. خونه و کار و خرید و بچه‌ها و درس و همه‌چیز. یا شخصا بالای سر همه‌چیز هستم یا همه‌چیز می‌ترکه. حد وسط؟ نداریم. افت کیفیت؟ یا صد، یا هیچ. و این کنترلر بودن، این کنترل دائم همه‌چیز و همه‌کس یه روز خسته‌م کرد. اون‌قدر خسته که نشستم رو پله‌های بیرون مطب دکتر و به پدیده گفتم دیگه نمی‌تونم. پدیده گفت تلفن‌تو خاموش کن برو خونه. من هستم. خیالت راحت.
×××
آقای کا گفت اگه به چشم نمی‌دیدم صورتت رو، هرگز باورم نمی‌شد اون آدم پشت تلفن تویی. گفتم اون آدم پشت تلفن منم. خسته‌م. نمی‌تونم. چی‌کار کنم؟ گفت لازم نیست کاری کنی. همه رو بسپار به من. برو خونه. گفتم دوری آخه. گفت میام همین‌جا، همین بالا، نزدیک. گفت خیالت راحت. برو خونه.
×××
ماه عجیبی بود اسفند نود و دو. سخت‌ترین ماه زندگی‌م بود و در عین حال آروم‌ترین. همه‌چیز رو رها کرده بودم اومده بودم خونه. به هیچ چیز فکر نمی‌کردم و با خیال راحت مریضی می‌کردم. هزار سال بود این‌جوری دربست به کسی اعتماد نکرده بودم. کسی بهم نگفت فلان کارو بکن. همه گفتن ما هستیم، تو برو. همیشه فکر کرده بودم اگه من نباشم هیچ‌کس نیست. همه بودن اما. اومدن موندن، من رفتم. همیشه فکر کرده بودم کلمه‌ی کلیدی زندگی‌م «آرامش» باشه، «اعتماد» بود اما.



15 Jul 11:56

باید بیای یادگار جنوب

by noreply@blogger.com (راحله)
Ayda shared this story from ملالی نیست جز دوری شما.


خیابون اعرابی رو که مستقیم بری می رسی به در ملاقات زندان اوین ولی مناینو نمی دونستم بنابراین یه دور شمسی قمری زدم. اول سرپایینی رو رفتم بعد سربالایی رو. رفتم تو کوچه های اطراف و پنج دقیقه بعد دوباره سرکوچه، همون جای قبلی بودم. راضی و مامان بابا هم به همین وضع دچار بودن. خاندان رسولی تو کوچه های اطراف زندان آواره شده بودن. راضی جون کجایی؟ پنج دقیقه دیگه اونجام ولی پنج دقیقه بعد خبری نمی شد. راضی جون رسیدی؟ نه من شهرک بوعلیم. ساعت از دوازده شد یک ولی خبری از راضی جون نشد. جلوی در ملاقات وایساده بودم و دیگه کم کم داشت ترس برم می داشت، مرضی تو چند قدمییم بود و دستم ازش کوتاه. راضی عقل کرده بود و ماشین رو گذاشته بود اون پایین مااینا و آژانس گرفته بودن. پیاده که شدند بعد از خاموش کردن موبایل هامون و تحویل دادنش پرده رو کنار زدیم و وارد سالن بزرگی شدیم و بعد از پر کردن کارت صورتی همراه ساکی که توش لباس و حوله و دمپایی و پتو و لیف و شامپو و خوراکی بود می رفتیم بالا و مرضی می اومد پشت کابین شیشه ای. هرچند که نیم ساعت بعد فقط لباس و پتو و حوله رو ازمون گرفتن و ساک و با باقی چیزایی که مونده بود رو تحویل خودمون دادن. فاطی جون از همین حالا داشت بی تابی می کرد و اشک می ریخت و همین جور که از پله ها بالا می اومد و گوشش بدهکار هیچکدوم از اونایی که بهش داشتن دلداری می دادن نبود، می گفت آخه دست خودم نیست. برای ابوالفضل هم بالا اومدن از پله ها خیلی سخت بود داشت شر شر عرق می ریخت ولی وقتی دید بقیه هم به همین درد دچارن خیلی آروم شد. 

مرضی با مانتو گلدار قرمز و شال سبز همونجور که اون روز رفته بودیم اومد،خندون، برعکس اون روز. حتی موهاش رو هم همونجوری با کش بسته بود .کافی بود پنج روز برگردیم عقب و مرضی کوله رو بندازه رو دوشش، یه چندمتر بریم عقب تر و بشینیم تو ماشین و از اونجا دور بشیم ولی به جای همه اینا اومد نشست رو صندلی پشت شیشه و چهار عضو خانواده رسولی هم نشستن اینور. بهمون بیست دقیقه وقت داده بودن که بشینیم و تماشا کنیم و هرکی گوشی رو می گیره به لب های مرضی خیره بشیم ببینیم چی داره میگه. اولین بار بود که انقدر نزدیک بود و دست نیافتنی. دوست داشتم همه زندگیم رو بدم ولی اونور شیشه باشم. می تونستی دستت رو بگذاری رو شیشه و اونم دستش رو بگذاره رو دستت ولی فقط سردی شیشه بین تون باشه، نتونی دستش رو بگیری و فشار بدی یا نتونی دست بکشی رو صورتش ببینی واقعیه یا نه. اگه این شیشه ها نبود می دیدی که چجوری ابوالفضل بغلش می کنه و مرضی هی میگه دارم خفه میشم بابا گرمه، یا فاطی چجوری ماچ های رگباریش رو می بنده بهش. فقط از پشت شیشه داشتی تماشا می کردی که چه جوری یدفعه شادی جای غم رو تو چشماش می گیره و همه صورتش می خنده یا چه جوری یکدفعه کاسه چشمش پر از اشک میشه ولی چیزی پایین نمی ریزه. اگه یه کم دقت می کردی می دیدی که میگه زود می گذره، اگه یه کم بیشتر دقت می کردی می دیدی که داره میگه اینجا خوبه، همه چی هست. فقط هیچ کدوم از اینا تا وقتی خودت گوشی رو بگیری صدایی نداشت تلاشی بود برای لبخوانی که بین چهار عضو خانواده در جریان بود.

گلیم می بافت و ورزش می کرد و کتاب می خوند و به قول خودش دیگه هیولای اینترنت تمام روزش رو نمی خورد. خوب می خوابید و حتمن خوب به تن خودش نگاه می کرد و خوب به چیزای دور و ورش خیره می شد و از بالای تختش که روبه پنجره بود به درختای هواخوری نگاه می کرد و کیف می کرد. داشت برای مامانم با قلاب رومیزی می بافت. با دستش اونور شیشه یه دایره کشید. فاطی جون اینو که شنید گل از گلش شکفت ولی مثل همیشه دیگه نگفت یدونه م برای زن عموت بباف.
مرضی گفت یه خانومی هست به اسم مهوش که بهائیه و نه ساله تو زندانه ولی به همه خیلی روحیه میده،  گفت یکی دیگه هفت ساله اونجاست ولی زندان انگار جزئی از روند طبیعی زندگی شونه و مختلش نکرده. شون بود و مختلش نکرده بود. دیشب برای یکی تولد گرفته بودند و همه لباسای قشنگشون رو پوشیده بودن. همه نوبتی آشپزی می کردن و اگه ملاقات حضوری می بود از غذاهایی که پختنه بودند برای خانواده شون می بردن. امروز هم هم بندیا می خواستن دست پخت مرضی رو بخورن که براشون پاستای بادمجون و کدو درست کرده بود، حتمن به همین زودی ها بوی خوراک مرغ و قارچش هم توی سالنا می پیچید و هوش از سر بیست و سه نفر دیگه می برد.

زنگ که خورد و توی سالن پیچید همه استرس گرفتند که یک هفته دیگه باید صبر کنن تا دوباره بیان پشت این شیشه ها. هرکی گوشی رو از دست اون یکی می کشید و بوسه هایی بود که از اینور شیشه به اونور فرستاده می شد. فاطی که دید زورش به بقیه نمیرسه و نمی تونه گوشی رو از راضی جون بگیره هی با انگشت زد به شیشه، فکر می کرد اگه بزنه بهش مانع پایین اومدن پرده اومدنش و پوشیده شدن همه چیز میشه.
31 May 17:54

منابع کارآفرینی

by پژمان

یک صفحه مجزا در این وبلاگ به نام صفحه کارآفرینی اضافه کرده ام که سعی می کنم به مرور زمان آن را تکمیل کنم. در هر حال حاضر لینکهای به درد بخوری که از دیدگاه من اطلاعات و نکات خوبی پیرامون استارتاپها و همچنین مراسمها و همایشهایی که در ایران برگزار می شود را شامل می شود. چنانچه علاقه مند به کارآفرینی هستید حتما مراجع مداوم به پیوندهای پیشنهادی داشته باشید. همچنین در صدد هستم به زودی مشاوره رایگان برای استارتاپهایی که در مراحل اولیه شکل گیری هستند هم در قابل یک طرح جدید اجرا کنم. در این طرح استارتپهایی که از مرحله ایده گذشته اند و در مرحله اجرای ابتدایی هستند می توانند مشاوره بگیرند. این مشاوره بر اساس متدولوژی ناب و فضای کسب و کار نوپا خواهد بود. امید به اینکه بتواند افق تازه ای در مقابل چشمان بنیانگزاران یک استارتاپ باز کند.

برای هموطنان خوبم که به من ایمیل می زنند و می گویند از کجا شروع کنیم باید بگویم به شخصه یکی از مشکلات بسیار بزرگی که در ابتدای سفر کارآفرینی خودم داشتم حجم انبوه مقالات ریز و درشتی بود که بسیاری از آنها عملا به درد نمی خورد و یا راهنمای گام به گام مناسبی برای یادگیری نحوه تفکر و اجرا نبود. دنیا از ده سال پیش تا کنون به شدت عوض شده است و کشور عزیز ما ایران هم به معنای واقعی در بسیاری جهات پیشرفت داشته است. این برخلاف نظر بسیاری از دوستان و هموطنان من در داخل و خارج از کشور است.  این دیدگاه من حقیر با توجه به اینکه سالهای سال است مهاجرت کرده ام و با  رصد فضای کارآفرینی ایران و قیاس آن با شهر محل زندگی خود که استکهلم است، پدید آمده است. از دیدگاه من الان در شرایط بسیار عالی برای تاسیس شرکت و کارآفرینی هستیم.

از سویی در یک دهه گذشته، ساز و کار کارآفرینی و استارتاپ با ورود مبحث شتابدهنده های کارآفرینی و متودولوژی ناب در زمینه اجرا همچنین تکمیل فرایندهای متودولوژی ناب در زمینه اعتبار سنجی ایده، هزینه راه اندازی شرکت و اعتبار سنجی ایده به طرز وحشتانکی پایین آمده است و همین باعث می شود که شما بتوانید حداقل به دنبال ایده خود بروید و مانند قدیم تر ها، ایده شما در سر تاقچه خاک نخورد.  به جرات می توانم بگویم پس از خواندن هزاران مقاله و اختصاص صد ها ساعت از اوغات فراغتم در چند سال اخیر بهترین منبع گام به گامی که می تواند تا حد بسیار زیادی به شما کمک کنید را در این جا به شما معرفی می کنم. یادتان باشد جدای از فرآیندهای اجرا یک کارآفرین نیاز دارد که ابزارها و دانش مورد نیاز برای اجرای ایده را داشته باشد و این دو پیوند معرفی شده خیلی می تواند به شما کمک کند.

اولین پیوند کتابی است که فکر می کنم باید هر کارآفرینی بخواند. خوشبختانه این کتاب به فارسی ترجمه شده است. یادتان باشد باید این کتاب رو قورت بدید و از مطالب اون سر سری نگذرید. کتاب راهنمای کارآفرینان (ترجمه فارسی) حاصل دسترنج شخصی است که یکی از معروفترین آدمها در فضای کارآفرینی دنیا و استارتاپهاست. همچنین این کتاب یک راهنمای عملی هم هست و شما را گام به گام به سمت اجرا و نحوه تفکر درباره مراحل مختلف اجرا آشنا می کند. اما لینک دوم که می خواهم معرفی کنم هم بسیار عالی است.  در صفحه چگونه  استارتاپ بسازیم مدرسه کاریا یه سری ویدیوی گام به گام وجود دارد که در واقع یک کلاس درس کاملا رایگان از نویسنده کتابی است که برای شما معرفی کرده ام. این ویدیوها همگی به زبان انگلیسی هستند و به صورت عملی مفاهیم گفته شده در کتاب را یاد می دهند و همچنین از شما می خواهند که پس از هر قسمت کار عملی خود را شروع کرده و به واقع مشق واقعی خود را انجام دهید. من قویا توصیه می کنم که هر ویدیو رو چندین بار ببینید و یاد داشت بردای کنید و سپس همان را برای استارتاپ و ایده خود به اجرا دربیاورید.

کتاب راهنمای استارتاپ در آمازون

کتاب نوپای ناب در آمازون

یک درد دل برادرانه و بدون تعارف با شما: در انتها امیدوارم که بدانید کارآفرینی یعنی عرق ریختن و حل کردن معمای اجرای ایده و رساندن آن به سودآوری. به خودتان لطف کنید و عینک منفی بافی را از چشمانتان بردارید. برای اینکه یک شرکت به سودآوری برسد بین ۳ تا ۵ سال وقت لازم است و بسته به نوع صنعت و حیطه کاری می تواند زمان متغیر باشد اما در هر صورت شما باید با مشکلات بجنگید. چنانچه تی تیش مامانی تشریف دارید و یا فکر می کنید قضیه هلو بپر تو گلو هست به جای راه اندازی یک استارتاپ، اگر همبرگر و یا سمبوسه بفروشید احتمال درآمدزایی شما بسیار بیشتر خواهد بود و این را جدی گفتم! پس با خودتان رک و راست باشید. این راه سخت است و آدم سخت کوش می خواهد. می فرماید که از تو حرکت و از خدا برکت. موفق باشید.

08 Jul 04:03

داعش بغداد را نخواهد گرفت

by نیشابور (noreply@blogger.com)
Ayda shared this story from نیشابور.


فابریس بالانش روزنامه لوموند
ترجمه نیشابور

حمله داعش به ایالت سنی نشین عراق عرق سرد بر پیشانی سفارت‌‌خانه‌های غرب نشانده است. 
نورافکن‌هایی که به سوی سوریه گردیده بود باعث شده بود که این گروه بنیادگرا از یاد برده شده باشد. گروهی که در عراق وقتی‌که امریکا در سال ۲۰۰۳ به کشور حمله کرد زاده شد و طی ده سال جنگ داخلی رشد کرد. در این مثلث، سنی‌ها که قبلا عزیز دردانه صدام حسین بودند، به حاشیه رفتنشان را تحمل نمی‌کنند. نخست‌وزیرشیعه عراق آرا را در انتخابات مجلس از آن خود کرد و حالا می‌تواند بر حمایت کردها حساب کند.
سنی‌ها خود را در تقسیم غنایم نفتی، تنها عنصر وحدت عراق،  در موصل و کرکوک مورد تهدید می‌بینند. در این جنین زمینه‌ای‌ست که داعش تصمیم می‌گیرد به شمال عراق حمله کند. چرا که می‌تواند بر حمایت بخشی از مردم فلوجه و موصل و تکریت حساب کند. همه شورشیان عضو داعش نیستند. اما به قبایلی که با داعش بیعت کرده‌اند تغلق دارند. 
بحران سوریه به داعش فرصت خارج شدن از مخفی‌گاهش را داد که در آن از سال ۲۰۰۶ و در حمله ضد شورش ژنرال پتروس منزوی شده بود. 
در سوریه داعش می‌تواند  نیروهای نظامی‌اش را به کار ببندد و در روز روشن دستگاه‌اش را مستقر کند. پوشش متمرکز و فشرده و جهت‌دار نبرد در  کانال‌های تلویزیونی پان‌عرب مثل  الجزیره، یا کانال‌های مذهبی، رابط و واسطی‌ست برای نامزدهای اروپایی، عرب یا آمده از آسیای میانه‌ی جهاد بین‌المللی. هم‌چنین لطف و مرحمت سرمایه‌دارهای دست‌و دل‌بازگلف که شمشیر اسلام را می‌بینند بر علیه نظام‌های سکولیه کافر، بر علیه شیعیان و در نهایت آزادی فلسطین، در دست  صلاح‌الدین.
بالاخره داعش در زمین سوریه از انفعال خیرخواهانه دشمنان رژیم اسد بهره بردند. به خاطر کفایت نظامی‌اش، به خاطر این‌که از سوءقصدهای انتحاری استفاده کردند- داعش در عرض چند روز پادگان نظامی را تصرف کرد که برایش جنگ‌جویان ارتش آزادسازی سوریه ماه‌ها جنگیده بودند.
درست است که داعش شریعتی بی‌چون و چرا را تحمیل می‌کند و غربی‌ها را به گروگان می‌گیرد اما هدف نهایی سقوط رژیم سوریه است و یه این جهت در جنگ ضد بشار اسد  جای  خود را گرفته بود.
دسامبر ۲۰۱۲ ترکیه از داعش بر علیه شهر کردنشین راس‌العین استفاده کرد که آن موقع متعلق به جبهه النصره بود. در حالی که ایالت متحده آن گروه را در سیاهه گروه‌های تروریستی گنجانده بود. چند ماه بعد جبهه‌النصره میان هواداران البغدادی و ال‌جولانی به دو تکه شد. داعش و النصره شدند دو برادر دشمن در  جهاد سیاسی و با هم برای جلب رضایت القاعده نزد الظواهری رقابت می‌کردند. نوامبر ۲۰۱۳ اید‌ئولوگ القاعده به نفع النصره رآی داد و خشم البغدادی را بر انگیخت که خیلی زود حمله به هم‌سلاح سابق را آغاز کرد. 
دلیل‌اش این بود که نمی‌خواست سرمایه‌داران گم‌نام جهاد بین‌المللی از او و گروه‌اش روی بگردانند و نامزدهای جدید جهاد به سوی گروه دیگر کشیده شوند. بعد از جنگ‌های خشونت‌بار داعش چند نقطه را در حلب از دست داد اما خود ر ا در شرق سوریه  با از بین بردن نیروهای شورشی رقیب قوی کرد. دیگر صاحب دره فرات شده بود با پای‌تخت‌اش رقا و آماده تا شهرهای کوچکی مثل میادین و البوکمال را در مرز عراق اشغال کند و این چنین سرزمین‌اش را تا مقرخود الانبار بگستراند. 
می‌بایست با دو نظریه ترویج شده بوسیله اپوزیسیون سوریه، مقابله کرد. که نمی‌داند با قدرت‌گرفتن نیروهای بنیادگرا چه کند. اینکه مردم سوریه را زنجیره‌ای بر علیه دیکتاتور و برای سوریه‌ای لائیک و دمکراتیک می‌داند و دوم اینکه داعش زاده دست سرویس‌های اطلاعاتی رژیم اسد است. 
اگر ارتش سوریه نادر مواقعی با داعش درافتاده برای این است که با باقی شورشیان می‌جنگد و برای این‌که داعش نقش لولوخرخره را برای مردم سوریه و برای غرب بازی کند که به نفع اسد است. داعش تنها از جنگ‌جویان آمده از خارج سوریه تشکیل نشده، بله درست است که رقابت بغدادی و ال‌جولانی میان خارجی و اهالی سوریه تقسیم شد اما از آن به بعد داعش از مردم سوریه یارگیری کرد. در شهر کوچک مرزی ترکیه در تل الیاد قبایل سنی بر علیه کردها به داعش پیوستند. در رقا دعواهای رقابتی هم آنان را به دامن داعش کشاند. همین طرح در موصل انجام گرفت. چرا که دعوا میان کرد و عرب جنگ را فرقه‌ای می‌کند. 

داعش بغداد را نخواهد گرفت. چرا که به محض اینکه از مثلث سنی عراق خارج می‌شوند، دیگر هوادار نخواهند داشت  و با مخالفینی سخت روبروخواهند شد. توانایی‌شان در سوریه خیلی بیش‌تر است. در میان اعراب سنی که خود را خیانت‌شده‌ی «دوستان سوریه» می‌دانند. فاجعه انسانی در سوریه مردمی را رادیکال کرده و به دکترین داعش نزدیک. ادامه جنگ داعش را نیرومندتر خواهد کرد و همه منطقه را تهدید خواهد کرد. عراق و اردن و لبنان را. بیش از سه سال جنگ، اپوزیسیون سوریه، غرب و نفت‌شاه‌‌نشین‌های گلف در سرنگونی اسد شکست خوردند. از این‌جا به بعد نتیجه خود به خود گرفته می‌شود. ترجیح در منطقه مبارزه با بنیادگرایی دینی‌ست. یعنی باید برای یک آتش‌بس جدی با رژیم سوریه وارد مذاکره شد، مگر اینکه استراتژی هرج و مرج هدف واقعی ما در خاورمیانه باشد. 


فابریس بالانش مدیر مطالعات و پژوهش‌های مدیترانه و خاورمیانه است.
25 Jun 08:15

سودای هرمز


نمایشگاه آثار گروه هنر نو هرمز
گالری محسن
گشایش: جمعه، ۶ تیرماه ۱۳۹۳ / ساعت ۱۶ تا ۲۱
نمایشگاه تا ۱۸ تیرماه ادامه دارد.
ساعت بازدید: ۱۴ تا ۲۱
گالری پنج شنبه‌ها تعطیل است.
خیابان ظفر شرقی، کوچه ناجی، خیابان فرزان، خیابان نوربخش، بلوار مینای شرقی، شماره‌ی ۴۲
تلفن: ۲۲۲۵۵۳۵۴

An Exhibition by Hormoz New Art Group
Mohsen Gallery
Opening: Friday, 27 Jun. 2014 / 4-9 pm
The Exhibition will be continued up to 9 Jul. 2014.
Visiting Hours: 2-9 pm.
Gallery is closed on Thursdays.
No. 42, Eastern Mina Blvd., Nourbakhsh St., Farzan St., Naji Alley, Eastern Zafar Ave.
Tel.: 22255354

22 Jun 19:10

کرم مرطوب کننده بزن

by Sara n
چقدر وقت است ننوشته ام! اتفاق خاصی نیافتاده بود. خیلی غیر عادی سرم شلوغ بود. واقعن غیر عادی. اما فکر می کنم امروز اولین روز زندگی جدیدم باشد، یا امیدوارم که آن روزها هیچ وقت برنگردد. ساعت شش از سر کار برگشتم خانه  و با خودم هم کار نیاوردم خانه. دیدم نگران چیزی هم نیستم. چهار ماه روزی چهار ساعت خوابیدم و هفت روز هفته کار کردم و تقریبن هر شب یک شام کاری هم باید می رفتم و توی فرودگاه و هواپیما گزارش نوشتم و خواندم و برنامه کاری نوشتم و استرس داشتم و تحت فشار بودم تا اینکه بالاخره سه همکار جدیدی که قرار بود سر برسند در دو سه هفته ی گذاشته رسیدند و امروز روز اول کار آخرین نفرشان بود. دو نفرشان را خودم استخدام کردم و واقعن به خودم می بالم از انتخابهایم. یکی شان هم که رییسم محسوب می شود و جایگزین رییسم است که چهار ماه پیش رفت. وقتی رسیدم خانه  پیش خودم فکر کردم حالا چه طوری برگردم به زندگی معمولی؟ آدم چی کار می کند وقتی ساعت هفت شب دوشش را گرفته و شامش را هم خورده؟ تلویزیون نگاه می کنند؟ ورزش می کنند؟ کتاب می خوانند؟ خودم قبل تر ها چیکار می کردم توی زندگیم؟ من که خودم را می شناسم، وقت تلف کن حرفه ای بودم همیشه. چطوری بود زندگی قبل از این چهارماه یا قبل ازاین ده ماه ؟

پریروز از قطر برگشتم، قبلش وین بودم، قبلش پاریس، قبلش کابل، قبلش بامیان، قبلش سئول و قبلش هم هرات، قبل از هرات دوبی بودم قبل از دوبی، کابل و قبلش هم پاریس و قبلش هم برلین و ... روز جمعه وقتی رسیدم کابل حساب کردم دیدم در دو ماه گذشته بیشترین مدتی که توی یک شهر بودم پنج روز بوده، آن هم سئول بود، روزی دوازده ساعت به کار می گذشت که پنج شش ساعتش مسیر و رفت و برگشت به شهرهایی  بود که درشان جلسه داشتیم  (هر وزارت خانه و سازمانشان را برده ان یک شهر متفاوت)، بعد هم باید میامدم هتل هفت ساعت کار می کردم که  کار کابل عقب نماند. فکر کنم بدترین روزهای زندگیم بود. به خودم گفتم همین چیزی نبود که از زندگی ت می خواستی؟ که زیاد سفر بروی؟ نمی گفتی که کتابها جهان را برایت خواستنی کرده بودند و حالا می خواستی این جهانی را که توی کتابها خوانده ای ببینی؟ راستش نه. این همان نبود. آرزوی م دقیق نبود. من از فرودگاهها متنفرم. از این هتل هایی که همه شان یک جورهایی شبیه همند بدم میاید. تازه سفر توی افغانستان هم که شکنجه است. با هلی کوپتر نظامی می روی بامیان و این قدر تکان می خوری که تا یک روز کامل حالت تهوع داری. بعد چندین ساعت در روز برق قطع است و تلفن و کامپیوتر و آب گرم که دوش بگیری نداری. با هواپیمای هفت نفر سازمان می روی هرات و هفت ساعت توی هواپیما می نشینی و توی هر چهار پنج روستایی  که قرار است یک نفر را پیاده یا سوار کنند فرود میایی تا بالاخره برسی هرات.  از آن طرف سفر برای کار یک چیزخیلی بد دیگری هم دارد علاه بر اینکه اینتنس هست و آدمها همه ی توجه ت را می خواهند و آن  این است که وقت تنهایی خودت را نداری، یا میزبانانت یا همسفرت همه ش باهاتند. من از آنهایی هستم که اگر دو سه  ساعت در روز تنها نباشم، مختل می شوم. شبیه آدمی که یک بیماره پیچیده ی روانی دارد که اطرافیانش نمی دانند باید  باهاش چه کنند، خودم هم نمی دانم. مهم نیست آن دو سه ساعت چه کار کنم، ممکن است کار کنم یا چیز بخوانم یا دور خودم بچرخم. اما لازم دارم که هیچ کسی باهام حرف نزد، در معرض دید کسی نباشم و ازم سوال نپرسند و ازم توجه نخواهند. خیلی از روزهای این چند ماه حتی یک ساعت وقت بیداری تنهایی هم نداشتم. صبح ها ساعت پنج با استرس از خواب بیدار می شدم و استرس و نگرانی تمام روزم را پر می کرد. هم زمان حتی وقت نگران بودن هم نداشتم. مدام تلفن توی گوشم بود و هم زمان داشتم ایمیل تایپ می کردم و به همکار اداری م لیست کارهای آن روزش را می دادم.  بزرگترین پروژه ی من در پاریس صد هزار دلار بود، تازه دو تا رییس هم داشتم که بالای سرم تصمیم می گرفتند و یک مدیر مالی اداری هم داشتیم که مو را از ماست می کشید، خلاصه وقتی یک چیزی نهایی و امضا می شد می دانستی، آدمهایی بالای سرت مسولیتش را پذیرفته اند. اینجا چندین میلیون دلار را باید شروع می کردم و به جایی می رساندم و دو دور انتخابات هم بود و دولت هم داشت تغییر می کرد و دست تنها هم بودم و کار اینقدر تکنیکی بود که هیچ کس دیگری دخالت نمی کرد. بگذریم. حالا تمام شده، یعنی مرحله ی اول که سخت ترین بوده انجام شده و از این به بعد هم بار این همه مسوولیت را دیگر تنهایی نباید به دوش بکشم. حالا راضی ام و خوشحال وقتی به پشت سر نگاه می کنم، هم خودم و هم دیگران. اما بارها توی این چند ماه به این فکر کردم که دارم دیوانه می شوم، فکر کردم که همین الان است که قلبم بایستد، فکر کردم مگر قلب آدم برای چند ساعت پشت سر هم می تواند تپش داشته باشد، شبها از صدای تپش قلبم خوابم نمی برد. حس می کردم چطوری استرس بدنم را مسموم کرده. انگشتان دست و پاها یم هفته ها به طر ترسناکی پوست انداختند و هر دکتری که رفتم گفتند دلیلش است استرس است،  کرم مرطوب کنند بزن و آرام باش. حالا آرامم و کرم مرطوب کننده هم کم کم دیگر لازم ندارم.

داشتم از اولین روز زندگی جدیدم می گفتم. از ساعت هفت تا ده دور خودم چرخیدم و فکر کردم حالا باید چیکار کنم به عنوان یک آدمی که زندگی ش به روال عادی برگشته. بعد یک دفعه ی از ایمیلهایی که به آدرس بلاگ شده، یادم آمد من یک وبلاگ دارم و تازه یک عالمه وبلاگ هم هست که می خواندم. یک ساعت به وبلاگ خوانی گذشت. دیدیم لاله منصفانه چیزهای خوبی در مورد انتگراسیون نوشته. آدم از چه چیزهایی عقب می ماند اگر وبلاگ نخواند. آفرین لاله. وبلاگ خرس چش شده راستی؟ نمی نویسد دیگر؟ 




01 Jun 16:04

کتاب چی؟ ترجمه‌ای جدید از اریش کستنر

by آق بهمن
نام اریش کستنر بیشتر ما را یاد شاهکارهای ادبیات نوجوان می‌اندازد: کلاس پرنده، امیل و کارآگاهان، و خواهران غریب. اما کستنر کلی زمان غیرنوجوان هم دارد که حالا سروش جبیبی یکی از آن‌ها را به فارسی ترجمه کرده و نشر نیلوفر برای نمایشگاه کتاب منتشرش کرد: سه نفر در برف*.
رمان درباره میلیونری است که لباس مبدل گدایان می‌پوشد و به هتل گران‌قیمتی می‌رود و  ... اما داستان به این سرراستی که به نظر می‌رسد نیست و مهم‌تر این‌که فضای داستان در مجموع شاد است.
من که از خواندن این کتاب بسیار لذت بردم و تقریبا یک‌نفس خواندمش.
اگر آن سه رمان نوجوان کستنر را هم نخوانده‌اید شدیدا توصیه می‌کنم بخوانیدشان، بخصوص کلاس پرنده را. اگر نوجوانی هم اطرافتان دارید هر سه را بدهید بخواند.

* نام اصلی کتاب Drei Männer im Schnee است و بعید می‌دانم به انگلیسی ترجمه شده باشد.
25 May 19:19

یوز در وانک

by آرش

عکس زیر را دوست گرامی ام، “خاطره توانا” (استاد گردشگری دانشگاه شیراز) برایم ارسال کرده. “خاطره” برایم گفت در محوطه کلیسای “وانک” اصفهان این گردشگر خارجی را دیده که پیراهن تیم ملی ایران با طرح یوزپلنگ را به تن کرده. این گردشگر انگلیسی دلیل به تن کردن پیراهن تیم ملی فوتبال ایران را علاقه به کشورمان عنوان کرده است.

هرچند که این پیراهن تیم ملی نیست، اما بی شباهت هم نیست.

نکته جالب دیگر این است که امروز از یک دفتر خدمات مسافرتی آلمانی که قرار است کاتالوگ سال ۲۰۱۵ خودشان را برای سفر به ایران طراحی کنند، درخواست ارسال عکس یوزپلنگ داشتیم. آنها می خواهند یوزپلنگ را به عنوان یکی از جاذبه های ایران معرفی کنند.

06 May 19:40

اطلاعیه خانه موزه مقدم

by cafetehroon

 نمايشگاه موقت موزه مقدم به اهتمام معاونت موزه هاي اداره كل فرهنگي و اجتماعي دانشگاه تهران از خرداد ماه 1390 فعاليت خود را آغاز و تا كنون چندين نمايشگاه از آثار فرهنگي و هنري را برنامه ريزي و اجرا كرده است. از آنجا كه نمايش هنر هاي تجسمي ايران و حمايت از هنرمندان جوان و معرفي استعداد هاي نو ظهور از اهداف اصلي اين معاونت مي باشد، به اطلاع مي رساند موزه مقدم در برنامه هاي ميان مدت در نمايشگاه موقت خود مايل به همكاري با موزه ها، فرهنگسراها، گالري هاي هنري و هنرمندان جوان در اين مكان رهنگي مي باشد. 

علاقمندان مي توانند جهت دريافت اطلاعات بيشتر و شرايط اجراي آثار خود از جمله نقاشي، عكاسي، حجمي، صنايع دستي، زيور آلات و .... با شماره تلفن 66480074 تماس حاصل نموده و براي بازديد از فضاي نمايشگاه به آدرس اینترنتی زیر مراجعه نمایند :

http://museums.ut.ac.ir/mm/


06 May 20:56

فرودگاه “دوحه”

by آرش

۱-

همه می گفتند اگر اقدام کنی، می دهند. باور کردم، اما ندادند.

ویزای آمریکا را می گویم.

لعنتی، حتی مدارکم را هم نگاه نکرد!

۲-

حالا که می نویسم در فرودگاه “دوحه” هستم و تا کمتر از دو ساعت دیگر به سمت ایران پرواز خواهم کرد.

اما چند روز گذشته را هم به بهانه گرفتن ویزای آمریکا و هم برای شرکت در نمایشگاه گردشگری ATM در “دوبی” سپری کردم.

امروز در زمان برگزاری نمایشگاه در یک سمینار مربوط به شبکه های اجتماعی و بلاگرهای سفر شرکت کردم. دو نفری که سمینار ارائه می دادند از اعضای Proffessional travel bloggers association بودند.

و من در همه مدت ارائه سمینار، غبطه می خوردم…

چند سالی هست که موضوع “بلاگرهای سفر” را به عنوان یک پدیده جالب و قابل توجه به کسانی که در عرصه گردشگری فعالیت می کنند، گوشزد می کنم. در دو دوره جشنواره سفرنگاری ناصرخسرو این موضوع را مورد توجه قرار دادیم و نتایج خوبی داشت. یک مرتبه هم سمیناری با عنوان “موزه ها و بلاگرها” ترتیب دادیم که آنچنان که باید درک نشد. در ادامه به چندین موسسه خصوصی و حتی به سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری پیشنهاد دادم که برای معرفی ایران، ۱۰۰ بلاگر سفر را دعوت کنند و نتیجه اش را ببینند. هنوز این اقدام انجام نشده.

حالا امروز دیدم که برای بلاگرهایی که به صورت حرفه ای به موضوع سفر می پردازند، یک انجمن تخصصی درست شده. با خودم فکر می کنم تشکیل انجمن بلاگرهای سفر کاری است که ما هم باید تشکیل آن را در ایران پیگیری کنیم.

اما از زاویه ای دیگر می خواهم بگویم ما در این رابطه چندان از دنیا عقب نیستیم. یکی از دلایلش این است که ما “چیتبال” را به عنوان عروسکی که قرار است از زبان او سفرنامه نوشته شود، به صحنه وارد کرده ایم. من به شخصه عروسکی را نمی شناسم که برای ابراز دغدغه های محیط زیستی سفر کند، برای خودش وبلاگ داشته باشد و سفرنامه بنویسد. این نوید را می دهم که به زودی “چیتبال یک عروسک بلاگر سفر حرفه ای خواهد شد.

می دانم که باور کردن هر فکر و ایده ای در هر جامعه ای و مخصوصا در جامعه ما کمی زمان می برد. اما چنان وجودم برای جبران عقب ماندگی ایران در تب و تاب است که هر لحظه آرزو می کنم که ایکاش آنهایی که باید، می فهمیدند چه می گویم و به ایده ها و فکرهایی که شخصا بهشان اعتقاد راسخ دارم، توجه نشان می دادند.

03 May 07:10

سلام دنیا!

by سیب به دست

Untitled2


دسته‌بندی شده در: عکس هفته
20 Apr 16:12

سفر به قزوین - شنبه 30 فروردین 93

by cafetehroon
Ghazaleh.asadi

قزوین عزیز و دوست داشتنی

دیروز  به عنوان راهنما و در قالب یک تور اختصاصی سفری به قزوین داشتم که تعدادی از عکسهای آن را تقدیم حضور شما نازنینان می کنم. شایان ذکر است که عکسها با تلفن همراه گرفته شده است.

 

14 Apr 13:45

به شوشتر زدند گردن مسگری

by Sara n
توی این دوسالی که افغانستان بودم ( دقیقن دو سال است امروز. چهارده آپریل دوهزار و دوازده بود که رسیدم کابل)، با سه نفر به هم زده ام به خاطر این که فکر می کردند جنگی که امریکا در افغانستان راه انداخته جنگ درستی بوده. مسلمن هر سه نفر هم امریکایی. بحث تجربه ی شخصیست، جنرالایز کردن نیست. واقعن من هیچ غیر امریکایی رو ندیده ام که فکر کنه این جنگ جنگ درستی بوده. 

یادم به آخرین موردش افتاد، دی ماه گذشته  بود. با طرف دو روز پیشش توی لاهه به هم زدم؛ مخصوصن گفته بودم که لاهه همدیگه رو ببینیم که وقتی باهاش به هم می زنم لازم نباشه پاریس و خونه ی من باشه که بعد awkward به نظر برسه. توی ایستگاه قطار توی امستردام خداحافظی کردیم و من آمدم پاریس و اون بره ایسلند تا از اونجا پروزا کنه تورنتو. من قرار بود تا فردای اون روز پاریس باشم و روز بعدش برای جلسه برم لندن. پیش خودم فکر کردم، آفرین، بزرگ شدیم بالاخره، بالاخره به هم زدن بی دغدغه و بی کولی بازی رو یاد گرفتیم. فرداش حوالی ساعت دو بهم پیغام داد که "من یه کاری کردم که می ترسم اشتباه باشه و الان نگرانم" گفتم چیکار کردی؟ گفت توی قطارم نیم ساعت دیگه می رسم پاریس. رفته بود ایسلند و از اونجا دوباره پرواز کرده بود امستردام و با قطار آمده بود پاریس. گفتم برای چی؟؟؟؟؟ توی پیغام جور دیگه ای نمی تونستم داد بزنم. گفت فکر کردم نباید به این راحتی از دستت بدم. عصبانی شدم که مگر به تو ه فقط؟ به این فکر نکردی که من ممکنه زندگی داشته باشم مستقل از تو و تو نمی تونی هر وقت خواستی می تونی بیایی پاریس که من رو ببینی؟  هزارتا هم کار داشتم بعد از تعطیلات طولانی سال نو و از لندن هم مستقیم قرار بود برگردم کابل. گفتم من الان ده جا این ور و اون ور باید برم. ساعت هشت شب می تونم ببینمت و آدرس خونه رو دادم. بماند که تا هشت شب چقدرحرص خوردم و چقدر اشک ریختم. اشک ریختنم از استیصال بود. استیصالم در مقابل آدمهای ضعیف و وقتی آدمها ضعیف می شن، بیشتره. 

 شب رو دعوا کردیم و من رو مجبور کرد که بهش بگم دوستش ندارم و تمام مدتی که باهاشم دارم حرص می خورم از کارهاش، از رفتار توهین آمیزش بقیه. از ignorance و arrogance ش. خودش معتقد بود رفتارش توهین آمیز نیست با گارسون و راننده و ...شاید هم نباشه توی فرهنگ اونا. یکی دو تا نبود. کلن اذیت می شدم این اواخر. کلی هم بدبین بود نسبت به جهان. توی لاهه این چیزا رونگفتم. خیلی دوستانه گفتم که من کابلم و تو نیویورک و دوری م و نمی شه. اونم گفت می فهمه. اما توی پاریس مجبورم کرد، چون توی تحت فشار قرارم داد همه ی دلایل واقعی رو گفتم. توی این یک سالی که همدیگه رو می شناختیم و بعد شش ماهی که با هم بودیم هیچ وقت دعوای متعادل نداشتیم یا حتی بحث متعادل. همیشه هر چی من می گفتم همون بود. همیشه من خوب بودم و بقیه ی دنیا بد. نا متعادلی رابطه هم یک دلیل دیگه م بود که نگفتمش البته. فردا صبحش هم قرار بود من برم لندن  و اون هم با من می آمد ایستگاه قطار تا بره امستردام. 

حالا برگردیم به دلیل اصلی که این را گفتم، امروز ایمیل زد و ازم پرسید آن آخرین جمله ای که آن روز در پاریس توی تاکسی به فارسی گفتی چی بود. و من یادم به اون روز یک شنبه صبحی آمد که توی تاکسی از خانه ی من راه افتادیم تا ایستگاه قطار. نمی دانم به چه دلیل مسخره ای دو نفر که تازه شب پیشش برای دومین بار به هم زده اند باید در مورد حمله ی امریکا به افغانستان حرف بزنند. او که البته بهش نمی گفت جنگ می گفت intervention  که یا بار منفی ندارد یا اگر هم دارد قابل مقایسه با بار منفی"مداخله " که ما در فارسی می گوییم نیست. و ما برای اولین بار در تاریخ رابطه مان به طور برابر بحث کردیم. من برای اولین بار دیدم که همان طور که من هیجان و عصبانیت علیه جنگهای  امریکا حرف می زنم، او هم با عصبانیت و هیجان از جنگهای امریکا دفاع می کند. بعدن که بهش فکر کردم خوشحال شدم که بالاخره یک بار هم دعوای دو طرفه کردیم. حتی فکر کردم که این بحث باعث شد از دست من عصبانی باشد و  خاطره ی به هم زدن یک طرفه و "ناعادلانه" مان را کمرنگ کند. نه این که به خاطر حمله ی امریکا به افغانستان باهاش به هم زده باشم، اما بهش گفتم تو باید این بحث را یک سال پیش با من شروع می کردی، اینطوری اصلن باهات حرف هم نمی زدم چه برسد به یک رابطه.  یادم است در طول بحث یک مثال مسخره هم زد و کار را تمام کرد:  گفت مثل اینکه یکی توی خیابان بهت حمله کند و تو جوابش را ندهی (یازده سپتامبر را می گفت). گفتم یکی توی خیابان به شما در تاریکی حمله کرد. شما اصلن نمی دانستید کی هست. گفت خب که چی، نمی شد که دست روی دست بگذاریم باید به یکی حمله می کردیم تا کسی جرات نکند از این به بعد این کار را کند. به فارسی گفتم آره گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زندند گردن مسگری. نوشتم ترجمه ندارد.  

این روزها که  به رفتن امریکایی ها نزدیک می شویم و بازار تحلیل مداخله ی نظامی امریکا در افغانستان گرم است، مدام دلم می خواهد همین جمله را  تکرار کنم به جای بحث کردن.  

01 Apr 11:50

پارانویا

by Sara n
ذره ذره اتفاق میافته، خودت هم نمی فهمی از کی. فقط از یک وقتی متوجه می شی که اگر یکی دری رو هم محکم ببنده، فکر می کنی صدای انفجار یه بمب دستی در دوردست ه. راستی چرا توی کابل اینقدر کپسول گاز می ترکه؟ صداش خیلی بلنده و هیچ فرقی با بمب نداره، فقط باید گوش بدی ببینی آیا بعدش صدای شلیک گلوله می شنوی یا نه، اگر نه، همون کپسول گاز بوده ترکیده یا باد دری را محکم کوبانده. اگر آره باید منتظر اس ام اس های امنیتی باشی تا ببینی کدام طرف شهر بوده و باید به کدام دوستت زنگ بزنی. 

اگر انتخابات ریاست جمهوری افغانستان صلح آمیز انجام بشه و پیش بره، این اولین باری خواهد بود که قدرت به طور صلح آمیز در افغانستان دست به دست شده. 

15 Feb 12:27

از گذشته‌ها

by خانم كنار كارما
بعد از هزارسال یک‌صبحی تکست داد و شماره موبایل کسی را پرسید٬ آخر تکست هم حال من را. جواب دادم و آخرش هم گفتم که بدک نیستم. همین. چیز بیشتری نبود ولی دیدم که میل‌ام به چایی صبح‌گاهی همیشگی نمی‌کشد و هی کج‌و‌راست پاکت سیگارم را چک می‌کنم. به خودم گفتم که آدم باشم٬ امر کردم. صبح بود. رفتم به فیلم دیدن. یادم هم بود که بعد از تکست چه مدام سردم است که چه سال‌هاست فرم اسم‌اش را توی گوشی‌ام تغییر داده‌ام که این‌طوروقت‌ها یخ نزنم. قانون طلایی‌ام را هم حتی شکستم یکی‌دوبار؛ توی تاریکی سالن گوشی را توی کیف روشن کردم که مطمئن باشم چیزی ادامه ندارد. دلم می‌خواست ادامه داشته باشد؟ عصر یادداشت‌هایم را نوشتم. درصدی از من اما توی گوشی بود. سرم را گرفتم پرت کردم یک‌سمتی که نبینم‌اش. نه او را و نه بک‌گراند هزارسال پیش را. دیدم یک‌چیزی دارد شعله می‌کشد وسط تن‌ام. زدم بیرون و این‌قدر راه رفتم که جنازه برگردم خانه. جنازه برگشتم با شعله‌ی کم‌رنگ.
این‌طورها هم نبود که دیگر ممنوع کنیم هم را ببینیم. می‌خواستیم هم نمی‌شد. ده‌ها دوست مشترک و ده‌ها دورهم جمع‌شدن رسمی و غیررسمی. نصف‌اش را هم که کنسل می‌کردی٬ چهارتایی باقی می‌ماند که هم را ببینیم. دیدیم کاری نمی‌شود کرد. جاست فرندز هم که فرمول ما نیست. زدیم خودمان را به کوچه‌ي علی‌چپ. گفتیم برای خودمان تعریفی نداشته باشیم. بگوییم یک‌چیزی بوده و تمام شده و بچه هم نیستیم. حالا دورهمی‌ها شوخی می‌کردیم٬ شام هم برای هم می‌کشیدیم. هویت‌ دونفره‌ی جداشده‌مان را دیگر جمع تعیین می‌کرد. خودمان را قایم می‌کردیم لای بقیه تا معمولی باشیم. قانون «همیشه با جمع» داشت جواب می‌داد. نه تلفن٬ نه ایمیل٬ نه کامنت٬ نه لایک.
دو‌و‌نیم صبح که زنگ زد٬ شعله دوباره ریخت توی تن‌ام. گفت تا همین امروز مطمئن نبوده ولی حالا مطمئن است که باید با هم حرف بزنیم. که احمقانه است این فرار مدام. گفت یک حرف‌هایی مانده که باید بگوید بعد از هزارسال. ولی «پایین توی ماشین. اگر اشکالی ندارد». اشکالی نداشت. حرف می‌زنیم دیگر. حرف. سه‌ساعت بعد که پله‌ها را بالا می‌آمدم فرار ده‌ساله تمام شده بود و دوتا آدمی بودیم که فردیت‌مان را گرفته بودیم کف دست‌. خداحافظی واقعی با هزار‌سال تاخیر رخ داده بود و یکی می‌رفت که ریش بگذارد لابد. سپیده‌ی صبح که زد٬ منهتن از بروکلین اعلام استقلال کرده بود.

سوگواری سنت خوبی است؛ این‌که آدم زمانی را بگذارد برای مرور٬ برای درد کشیدن٬ برای رنج٬ برای هوار حسین. مرد باشی صورت‌ات را یک‌مدتی ول می‌کنی به امان خدا. زن باشی ابروها را پرپشت می‌کنی. چهل روز که می‌گذرد٬ چهارصدبار که دوره کردی٬ خو می‌گیری٬ تکلیف‌ات تمام می‌شود. قوی باشی٬ فقط پناه می‌بری به خاطره. قوی‌تر باشی٬ می‌گذاری و می‌گذری. سکانس‌هایی از زندگی باید بماند برای آداب خداحافظی؛ گرم٬ سیر. این‌قدر که دیگر رجعت نمانده باشد. رجعت یعنی هنوز یک‌چیزهایی مانده٬ ول‌شده٬ در سکوت غلتیده. آدمی که می‌گوید خداحافظ باید سیرِدل برود٬ وارسته شده باشد؛ حالا ریش هم نگذاشت مهم نیست.
 

 

 *این پست یک‌ موزیک مناسب کم دارد.


12 Jan 15:00

به خاطر امتداد دوستی

by giso shirazi
دوستی را بعد از 14 سال دیدم. آخرین باز با کدورت از یکدیگر جدا شده بودیم و حالا به مدد فیس بوک دوباره همدیگر را یافته بودیم

از 4 عصر تا 11 شب  تمام آن چهار سال را به علاوه این 14 سال با سرعت مرور کردیم.  تمام دره های درد  و  قله های شادی که بالا و پایین کرده بودیم ، رنج هایی که از آن گذر کرده بودیم  و به حکایت شیارهای سپید بین موها و خطوط نازیک دور چشم ها ، گوش دادیم

و از سفرهایمان گفتیم که گاه چقدر نزدیک بودیم و نمی دانستیم 

بعد از رفتنش با هرچه تلاش، نتوانستم به یاد بیاورم که چرا از هم جدا شدیم؟ آخر چرا؟

و از آن روز به بعد این حقیقت آزارم می دهد که  اگر در این جدال 14 ساله همدیگر را همچنان داشتیم، شاید کمتر زخم خورده بودیم ، شاید ساده تر تاب می آوردیم ،کمتر درد می کشیدیم

و شادتر بودیم

دلم برای تمام آن لحظاتی که با هم نگذرانیدم می سوزد، تمام اشکهای گریه و  خندهای که از صورت هم نزدودیم، بر چشم هم ننشاندیم، دلم برای  فرصت از دست رفته تمام سفرهایی که با هم نرفتیم می سوزد برای تمام آوازهایی که از او در پای آتش نشنیدم ، تمام دوچرخه هایی که با هم نراندیم ...

همه را گفتم که بگویم

وقتی سرانجام به یاد نخواهید آورد، خب همین حالا فراموشش کنید
.
.
.


02 Jan 14:06

در تویسرکان مِگس‌ها عسل تولید می‌کنند و پشه‌ها علاقه‌ی خاصی به ان دارند

by سین.ست (noreply@blogger.com)
Ayda shared this story from ناپیدا.

 
 
ما خانوادگی که جمع می‌شویم یک دایره درست می‌کنیم و بعد داد می‌زنیم. بی برو برگرد حتمن شام خوشمزه وشاد و متنوع می‌خوریم. غذای ایرانی در جمع‌های ما عنصر اصلی و مهمی است. بعد از شام هم چای و صحبت. از آنجایی که مادربزرگم ایران، و شوهر عمه‌ام ممدآقا تویسرکانی هستند، حتمن صحبت به تویسرکان هم می‌کشد. دو-سه خاطره از فلانی و بهمانی؛ گاهی هم من «گنجشکک اشی مشی» که تویسرکانی‌اش می‌شود «یه ملیچی بید ایچیل بیچیل» را می‌خوانم. معمولن وسط‌های شب ممد آقا بحث حافظ و سعدی و فردوسی را پیش می‌کشد. اینها در اصل مال تویسکران بودند. یا نمی‌دانم، اینکه هیچ کجا گردوهای تویسرکان را ندارد، یا هیچ تیره‌ای قدر تویسرکانی‌ها عاشق کوبیده نیست. ممد آقا به کوبیده  که می‌رسد پانتومیم کباب سیخ زدن را هم انجام می‌دهد و گاهی هم با یک بادبزن خیالی منقلی خیالی‌تر را باد می‌زند. بعضن اگر کتاب ضرب‌المثل‌های تویسرکان دم دست باشد تفأل می‌زنیم و به دنبالش خرخنده. صبا دخترعمویم کشف کرده که تویسرکانی‌ها اخلاقی که دارند به جای هر چیزی چیز دیگری می‌گویند که آن چیز دیگه خودش معنی دیگری دارد. به من اشاره کرد که «اینو داشته باش...» پرسید «ایران؟ تویسرکانی‌ها به بادکنک چی می‌گن؟» ایران درجا گفت بادبادک. پاره پاره. به جای زنبور؟ مِگس. من در این صحنه زیر میز هستم و سعی می‌کنم دقیقن وسط پیشانی‌ام را کنج میز بکوبم. به جای مِگس؟ پشه. بابا قرمز شده و به پیشانی‌اش مشت می‌زند. سرنشین‌های کاناپه‌ درازه همه روی هم غلت می‌زنند. فقط ایران جدی و متین نشسته و زبان کوچک ته حلقش پیدا نیست و تنها یک لبخند نصفه نیمه دارد. ایران که عیش مدام است اصلن، بامزه‌ترینِ فامیل. ایران همیشه تاکید می‌کرد که شوهرتان با فرهنگ باشد لطفن. سولماز به عنوان الگو به دخترهای فامیل پیشنهاد می‌شود. چون با فرهنگ ترین را سولماز رو هوا زده. ریتو خارجی است و درنتیجه حتمن با فرهنگ  هم هست.  برای خارجی‌ها احترام خاصی قائل می‌شود. همین‌طور برای ایرانی‌هایی که مدتی خارج زندگی کرده‌اند. چند بار ریتو که فارسی نمی‌فهمد فکر کرد که ایران صحبت ایتالیا را پیش کشیده اما صحبت آرمان و آناهیتا بود صرفن.  به آرمان دوست من می‌گفت آلمان و آناهیتا دوست صبا را ایتالیا صدا می‌کند. ایران بلد است چه جوری اشکت را دربیاورد، از زور خنده، از زور غصه. دیشب اما هر چه بود، خنده بود. خنده‌های بلند و از عمق معده.
27 Dec 14:06

زندگی رنج است

by (مُحسنِ آزرم)
Ayda shared this story from شُمال از شُمالِ غربی:
حقیقت این است که رها شدن از رنجِ گذشته گاهی ممکن نیست. چیزهایی هست که نمی‌شود تغییرشان دید. چیزهایی هست که آدمی گاهی خودش را غافل از آن نشان می‌دهد؛ شاید به این امید که گذشته را فراموش کند. امّا گذشته را نمی‌شود پاک کرد.

 

«فیلم‌هایی هستند که شما را به گریه می‌اندازند؛ فیلم‌هایی هستند که شما را به خنده می‌اندازند و فیلم‌هایی هستند که بعد از دیدن‌شان چیزی در وجودتان تغییر می‌کند.» این گفته‌ی دارن آرونوفسکی است درباره‌ی یکی از فیلم‌های محبوبش و انگار تعبیری بهتر از این نمی‌شود سراغ گرفت که به کارِ نوشتنِ یادداشتی درباره‌ی سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد بیاید؛ مستندی که بعد از دیدنش حتماً در وجودِ آدمی تغییر می‌کند و آدمی که به تماشای این فیلم نشسته بعد از تمام شدنش حتماً آدمِ دیگری شده است و دنیا و آدم‌ها را طورِ دیگری می‌بیند؛ طوری که اصلاً شبیه دقیقه‌های پیش از تماشای فیلم نیست و چه‌طور می‌شود دنیا و آدم‌ها را دوباره همان‌طور دید وقتی در این مستند چشم‌مان به زنانی می‌افتد که بیست‌ و پنج سال بعد از بمبارانِ شیمیاییِ سردشت هنوز نفس می‌کشند و راه می‌روند و حرف می‌زنند بی‌آن‌که زندگی‌شان شبیه زنانِ دیگری باشد که شاید حتّا روح‌شان از این بمباران بی‌خبر باشد؟

بیست‌ و پنج سالِ پیش هواپیماهای عراقی در آسمانِ سردشت ظاهر شدند و ناگهان بمب‌های شیمیایی را روی سرِ مردمانِ بخت‌برگشته‌ای ریختند که آماده‌ی مردن نبودند. همه‌چیز نیست‌ و نابود شد و پیر و جوان در برابرِ چشمانِ حیرت‌زده‌ی هم‌شهریان‌شان از دست رفتند و آن‌ها که ظاهراً زنده ماندند رنجی عظیم و زخمی دائم را با خود حمل کرده‌اند؛ زخمی که درمان ندارد و رنجی که نمی‌شود پایانی برایش تصوّر کرد. همه‌ی آن تصویرهای آرشیوی که در ابتدای فیلم آمده‌اند و نابودیِ سردشت و مردمانش را نشان می‌دهند گوشه‌ای از مصیبتی هستند که به جانِ مردمانِ این شهر افتاده. بختِ آن‌ها که همان روز و همان سال چشم بسته‌اند و از این دنیا رفته‌اند انگار بلندتر از بختِ مردمانِ دیگری است که در همه‌ی این سال‌ها زندگی را تاب آورده‌اند و زنده مانده‌اند بی‌آن‌که زندگی‌شان طعمِ زندگی داشته باشد.

نوشتن از سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد سخت است و سختی‌اش بیش‌تر به این برمی‌گردد که در طولِ فیلم قلبِ آدمی به درد می‌آید و فشرده می‌شود از رنجی که زن‌های سردشت در این سال‌ها کشیده‌اند؛ در این بیست و پنج سالی که از بمبارانِ شیمیایی گذاشته و حقیقت این است که در همه‌ی این سال‌ها چیزی به نام خوشی از زندگی‌شان رخت بربسته و جایش را به غصّه و اندوه داده است. رنجِ آن‌ها حتماً بیش‌تر از مردهای سردشت است که هر روز را بیرون از خانه می‌گذرانند. تفاوتی نمی‌کند پای صحبتِ کدام زن نشسته‌ایم و کدام زنِ زخم‌خورده‌ی بیست و پنج سالِ پیش رو به دوربین حرف می‌زند. همه‌ی حرف‌ها در نهایت تماشاگر را به یک نقطه می‌رسانند؛ این‌که هر زخمی درمان ندارد و گاهی زخم‌ها آن‌قدر عمیقند که نمی‌‌گذارند آدمی لحظه‌ای غافل شود؛ خودنمایی می‌کنند و ناگهان آدمی را از لحظه‌ای که در آن نفس می‌کشد به گذشته می‌فرستند؛ به بیست و پنج سال پیش که در هوای سردشت بوی عجیبی پیچیده بود؛ شبیه بوی لیمو که ترش است و آدمی دوست دارد نفس بکشد و همه‌ی این بو را در بینی‌اش جا بدهد ولی این بوی لیمو نیست که در هوا پیچیده بوی بمب‌های شیمیاییِ عراق است که آن روز سردشت را ویرانه کرد و هنوز بعد از این‌همه سال لاشه‌ی بمب‌ها در گوشه‌های سردشت به چشم می‌خورد؛ جایی که زن‌ها می‌نشینند، حرف می‌زنند و بمب‌ها را تماشا می‌کنند؛ فلزهای بزرگِ مرگ‌باری را که روی سرشان فرود آمد و جانِ بسیاری را گرفت و جسمِ بسیاری دیگر را گرفتار کرد و این گرفتاری فقط زخم‌های درمان‌ناپذیری نیست که پوستِ صورت و دست‌های‌شان را بی‌نصیب نگذاشته باشد؛ نفس‌تنگی هم هست؛ حنجره‌‌ی زخم‌خورده هم هست؛ پاهای قطع‌شده و هزار گرفتاریِ دیگر که دیدن‌شان آدمی را سخت به فکر می‌اندازند و تلنگری اساسی‌اند به خوش‌بینیِ مفرطی که گاهی آدمی گرفتارش می‌شود.

حقیقت این است که رها شدن از رنجِ گذشته گاهی ممکن نیست. چیزهایی هست که نمی‌شود تغییرشان دید. چیزهایی هست که آدمی گاهی خودش را غافل از آن نشان می‌دهد؛ شاید به این امید که گذشته را فراموش کند. امّا گذشته را نمی‌شود پاک کرد. نمی‌شود به دستِ فراموشی سپرد و نمی‌شود در گنجه‌ی بایگانی قایم کرد. برای آن‌ها که در این سال‌ها سردشت و بمبارانِ شیمایی‌اش را از یاد برده‌اند تماشای سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد تجربه‌ی دردناکی است. تماشای دوباره‌ی موقعیتی است که مردمانِ بی‌گناهی گرفتارش شدند و فکر کردن به حقیقتی است که دست از سرشان برنمی‌دارد: چه می‌شد اگر بیست و پنج سال پیش ما هم در سردشت بودیم؟ چه می‌شد اگر ما هم بوی لیمو را در آسمانِ سردشت تنفّس کرده بودیم؟ و جوابِ این‌ سؤال‌ها تماشای زن‌هایی است که با این‌همه زخم و رنج چاره‌ای ندارند جز چرخاندنِ چرخِ زندگی و راهی ندارند جز تاب آوردنِ این‌همه سختی و دم نزدن. گفتن چه فایده‌ای دارد وقتی درمانی برای درد نیست؟ نه زنی که سالی چند بار روانه‌ی تهران می‌شود تا طبیبانِ پایتخت دردش را تسکین دهند امیدی به آینده دارد نه آن بچّه‌هایی که بیماری صورت‌شان را دگرگون کرده؛ آن‌قدر که میلی به هیچ‌چیز ندارند؛ حتّا به زندگی.

حقیقت این است که تماشای سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد را نباید از دست داد؛ کم پیش می‌آید فیلمی ساخته شود که گذشته را به حال بیاورد؛ احضار کند و بعد که خوب این گذشته را سیاحت کردیم بگوید گذشته هیچ‌وقت نگذشته؛ ادامه دارد در حال؛ در همین روزها که ما کیلومترها دورتر از مردمانِ سردشت زندگی می‌کنیم؛ قدم می‌زنیم؛ حرف می‌زنیم؛ عاشق می‌شویم و هر حادثه‌ی کوچکی قلب‌مان را به درد می‌آورد و خیال می‌کنیم این پایانِ زندگی است و زندگی سخت‌تر از این نمی‌شود. باید سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد را ببینیم تا ببینیم که رنجِ زندگی چیز دیگری است؛ چیزی غیر از روزمرّگی‌های ما و این‌جا است که آدمی از وجودِ خودش خجالت می‌کشد؛ شرم می‌کند از این‌که مثلِ چند لحظه پیش از تماشای سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد فقط دوروبرِ خودش را ببیند؛ دنیای کوچکش را.

این پیشنهادی جدّی است؛ تماشای سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد را از دست ندهید و مطمئن باشید که بعد از تماشایش آدم دیگری می‌شوید.

سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد؛ ساخته‌ی آزاده بی‌زار گیتی

25 Nov 09:02

privacy

by Sara n
این جا کم می نویسم چون تمام حرفهایم نق است. نمی توانم از چیز دیگری حرف بزنم. امروز صبح به دوست پسرم گفتم - طبعن به محض اینکه بیدار شدم و دقیقن قبل از این که او بخوابد - که خسته شدم این قدر هر روزم جنگ و دعوا دارد. گفت هر کاری این ها را دارد، آدم باید ببیند که بخش های خوبش آیا بر این بخش های بدش پیشی می گیرد یا نه. گفتم بله و با لبخند. بهش گفتم  حتی فکر کردن به بخشهای خوب لبخند به لبم می آورد همین الان هم.
اما این ویژگی های منحصر به فرد افغانستان زندگی کردن برای دارد روانی م می کند. مخصوصن برای ما کار و زندگی مان به هم وصل است. همان مسوول  امور امنیتی- یک چیزی توی مایه های انتظامات- که کارش چک کردن رفت و آمدن مان در آفیس هست، همان هم کلید می اندازد روز در اتاقت و چک می کند ببیند جلیقه ی ضد گلوله و کلاه ایمینی ت را توی اتاقت داری یا نه. بعد می گوید همه جا را گشتم پیدا نکردم، کجاست جیلقه ی ضد گلوله ات. گفتم زیر تختم. بیخود کردی بی اجازه رفتی توی اتاقم. و بعد مجبور شدم رسمن ایمیل بزنم شکایت کنم. مدیر کل آدم هم مدیرت در محل کار است هم در خانه مسوول امنیت است و می تواند بکن نکن و برو نرو بهت بگوید. اصلن خط و مرزهای زندگی خصوصی و عمومی مان معلوم نیست. اصولن فرض بر این است که زندگی مان در کنترل کامل آن هاست، " به خاطر امنیت خودمان".  امروز روز پنجم زندانی بودنمان به خاطر جلسه لویه جرگه در کابل است.  چهار روز به خاطر خود  جلسه و چهار روز هم به خاطر این که هنوز بزرگان در کابل هستند و طول می کشد تا برگردند ولایات خودشان. سه روز دیگر باقی مانده. 
هر از چند گاهی هم  هم یک دوربین امنیتی جدیدی کشف می کنم توی خانه و محل کابل. دیشب برای اولین بار دیدم بالای در حمامم یک دوربین گذاشته اند. نمی دانم از کی. بعضی اتاقها حمام شان داخل اتاق است، بعضی هایشان بیرون از اتاق. اتاق من طبقه ی سوم، تنها اتاقی است که حمام ش بیرون است و چون خیلی هم بزرگ است یک در ضد گلوله گذاشته اند برایش که در صورت حمله تبدیل به پناهگاه برای ما طبقه ی سومی ها بشود که وقت نمی شود تا زیر زمین برویم. البته این یک جوک است، چون یک شلیک آر پی چی یا بمب اطراف خانه کافی است تا همه شیشه های پنجره ی خیلی بزرگ حمام بریزد روی سر مایی که احتمالن به حمام پناه برده ایم. حالا حرفم این است که تمام آن روزهایی که چون دو نفر دیگر نبوده اند، برهنه طبقه ی سوم گشته ام، یا از حمام بیرون آمده ام، دربان ها و مامور امنیتی از توی اتاق هایشان لم داده بودند  و مرا می دیده اند. امروز صبح ایمیل زدم به مدیر مان و مامور امنیتی را سی سی گذاشتم و گفتم وقتی بالای در حمام آدم دوربین مدار بسته می گذارید باید خبر بدهید. عذرخواهی کردند و گفتند دفع ی بعد حتمن. این را شش ماه پیش گذاشته ایم.