Shared posts

22 Feb 17:06

ناموس پرستی و جاکشی، دوروی یک سکه

by آزاده سپهری

 

همان کسی که حاضر است دخترش را طرد کند یا بکشد فقط به این خاطر که از روی عشق یا علاقه با مردی رابطه جنسی برقرار کرده، برایش اشکالی ندارد که به خاطر پول و موقعیت اقتصادی یک خواستگار دخترش را به ازدواج او دربیاورد و در واقع او را در ازای پول به مردی بفروشد. این هیچ فرقی با جاکشی ندارد، همانطور که رابطه آن دختر با مرد نوعی فحشا محسوب میشود. تنها فرقش این است که در چنین موردی دختر را در ازای پول مجبور به برقراری رابطه جنسی فقط با یک مرد کرده اند، در صورتی که فاحشه ها در ازای پول مجبور به سکس با مردان متعددند. واقعا مسخره ست که زنی به خاطر رابطه ای جنسی که خودش انتخاب کرده «جنده» قلمداد شود و خانواده اش هم مورد سرزنش دیگران قرار بگیرد که چرا مواظب دخترشان نبوده اند، ولی اگر خانواده دست به جاکشی مشروع بزند و دخترش را به فحشای مشروع وادارد، آن وقت همگی «نجیب» به حساب می آیند.

.


22 Feb 01:15

یک حلقه ی طلایی

by سیب به دست

مامان در رو باز کرد و با خوشحالی تو راه پله داد زد بیا ببین کی این جاست…  سرم رو از اطاق بیرون اوردم. زن غریبه ای با هیبت گنده ولباس کولی ها توی راهرو این پا اون پا می کرد. مامان چیز میزهایی که خریده بود رو توی آشپزخونه گذاشت و با  لبخند گنده ای گفت: مادام زینا!  خیلی اتفاقی موقع خرید دیدمش.. مادام زینا که به زور توی مبل جا شده بود و با اون پولک های طلایی روسری بنفشش شبیه یک نهنگ بزرگ به نظر می رسید، با لهجه ی ارمنی گفت خانوم من باید زود برم، کار دارم. مادرم سرخوشانه جواب داد «مگه میزارم به این زودی بری مادام؟ تازه قهوه گذاشتم فال بگیریم».از توی اشپزخونه بوی قهوه بلند شده بود. مادام با خوشرویی من رو که پشت در این پا اون پا می کردم نگاه کرد و گفت  بیا فالت رو بگیرم. یک انگشت بزن دختر جان. فنجون رو توی هوا نگه داشته بود و گوشت های آویزون بازوهاش توی هوا معلق مونده بود، نمی دونم چرا دلم براش سوخت. با بی میلی انگشتم رو ته فنجون چرخوندم. مادام فنجون رو با ناخنهای بلند و لاک زده ش توی هوا چرخوند و گفت:  برات یه سفره ی عقد افتاده! یه عروسی می بینم! مادرم هیجان زده پرسید با کی؟ زینا خانم ابروهاش رو بالا برد و مدتی کف فنجون رو کاوید و گفت «ماشالله چه قدی هم داره؛ بالا بلند؛ لاغر، اسمشم هست علی! » من در حالیکه می خندیدم گفتم  من  کسی رو به اسم علی نمی شناسم! مادام آهی کشید و با حالت خیلی مطمئنی گفت «وقتی سر سفره ی عقد نشستی و دست علی تو دستت بود یاد من می افتی و میگی مادام زینا راست می گفت! بعد فنجون رو روی میز گذاشت و به من که با نیش باز داشتم هرهر می خندیدم گفت حالا بخند! قسمت رو سیمرغ هم نمی تونه به هم بزنه!

***

  اصلا سفره ی عقدی در کار نبود. هفته ی پیش با ویلی رفتیم خرید. تنهایی حوصله ی لباس خریدن نداشتم. ویلی یک لباس سفید ساده انتخاب کرد که از زیر سینه اش چین می خوره و شکمم رو تا حدی می پوشونه، رفتیم یک جایی شبیه به دفترخونه و بعد با چند تا دوست نهار خوردیم و شب مست کردیم، یعنی مست کردند. ویلی نه دکتره و نه مهندس و نه حتی کالج رفته و تحت هیچ شرایطی نبوغ خاصی داره. دراز و لاغره و هیچ شباهتی به مرد ارمانی من (وحشی؛ پشمالو و سیاه) نداره. قبلا یک بار ازدواج کرده و یک دختر مو فرفری دراز داره که به نحو واضحی من رو دوست نداره و این قابل درکه. خود ویلی من رو دوست داره اما چیز زیادی در مورد من و افکارم نمی دونه. منم نمی دونم که ویلی به چی فکر می کنه اما بیشتر به این خاطر که ویلی اصولا زیاد فکر نمی کنه. تنها جمله ی فلسفی ای که شنیده اینه که » باید به نیمه ی پر لیوان نگاه کرد» و من مطمئنم که این رو هم از توی تبلیغ یک مجله یا یکی از این سریال های ابکی تلویزیون یاد گرفته. ویلی کم و بیش خنگه و این تنها نقطه قوتش محسوب میشه. زندگی ویلی پیچیدگی خاصی نداره و اون همیشه راضی و خوشحال و آرومه. من دوست دارم بچه مون شبیه ویلی اروم باشه و زندگی رو دوست داشته باشه چون این چیزیه که بطور قطع از من نمی تونه به ارث ببره. ویلی آدم خوبیه چون همونجور که گفتم خنگ تر از اونیه که بتونه بد باشه، فکر کنم پدر خوبی هم بشه. ویلی مفهوم خانواده رو دوست داره و اون شب واقعا خوشحال بود، وقتی با چند نفر از دوستهاش برگشتیم خونه، صد بار آهنگ بیانسه* رو گذاشت و هی قر داد و به منم گفت برقص. گفتم به نظر من این آهنگ مزخرفیه. با تعجب نگام کرد و گفت » ولی دارلینگ؛ اینو بیانسه خونده!!» خواستم بگم به کیرم ولی به جاش شونه هام رو بالا انداختم. دلم نیومد اذیتش کنم؛ صورتش برق می زد. تنها نگرانی اش این بود که برای اینکه عقدمون رو رسمی کنیم باید مسلمون بشه و می ترسید که سر ویلی کوچیکه رو ببرن، وقتی براش توضیح دادم که این فقط یه تشریفات رسمیه و کسی بهش کاری نداره تازه اگه مسلمون بشه بطور قانونی می تونه سه تا زن دیگه هم بگیره رضایت داد، به نظرم حتی بدش نیومد. گفتم برات یک اسم مسلمونی هم انتخاب کردم»علی».

***

 اون شب هم یکی از فامیلهای اصغر مدام آهنگ حلقه ی طلایی رو می گذاشت و می رفت اون وسط قر می داد. الان که فکرش رو می کنم حلقه ی طلایی معین معادل «حلقه رو بکن تو دستش» بیانسه و در همون اندازه ها مزخرف بود. من از معین هم به اندازه بیانسه بدم میاد. راستش من از عروسی بدم میاد، همیشه از عروسی بدم می اومده و هنوز هم میاد و اگه ده بار دیگه هم ازدواج کنم چیزی رو عوض نمی کنه اما حالا که  برام اینجا عروسی گرفتین مجبورم که توی مراسم شرکت کنم. البته مراسم مجازی حتی از واقعی ش هم مزخرف تره چون ممکنه بیای ببینی که مدعوین گرام که به صرف شربت و شیرینی دعوت شدن  به نشانه ی اعتراض و انزجار میزها رو برگردونن و صندلی ها رو شکوندن چون معتقدن که ازدواج تو تمام ارمان های وبلاگ مورد علاقه شون رو زیر سوال برده.  من که هرقدر فکر کردم یادم نیومد که آرمان این وبلاگ چی بوده چون شخصا از کلمه ی ارمان بدم میاد. من نه تنها خودم هیچ ارمانی ندارم، از آدمهای آرمان گرا می ترسم. تا جایی که یادمه هیچ وقت مدافع یا مخالف دکترین خاصی نبودم که بخوام در عمل بهش پای بند باشم و الان بهش خیانت کرده باشم. اصلا تنها اصل ثابتی که بهش اعتقاد داشتم این بوده که هیچ اصل ثابتی وجود نداره و حداقل توی زندگی من هرچیزی ممکنه.. هرچیزی. به هر حال این زندگی منه و این نوشته عین حقیقته و برای همین هم اینجوری رقت انگیزه. تقصیرمن نیست که حقیقت بیشتر وقت ها آش دهن سوزی نیست. می تونین با خودتون فکر کنین که من با این ازدواج کردنم ریدم اما اگه نوشته های من رو به طور دقیق دنبال کرده باشین تا الان باید متوجه شده باشین که این چیز تازه ای نیست. من دلیلی نمی بینم برای ریدن به زندگی خودم از کسی معذرت بخوام. کار من نوشتن در مورد این داستان (ریدنها) ست نه درس دادن و درس گرفتن ازش. من که شهید مطهری نیستم. من هیچ توضیح فلسفی برای کارهایی که با زندگیم کردم ندارم، برای هیچ کدومش. اما اگه هنوزم اصرار دارید که  چرا ازدواج کردم دلیلش همون طوری که گفتم این بود که دیدم نمی تونم از پس بزرگ کردن بچه به تنهایی بر بیام. لابد الان می پرسید خوب چرا باردار شدی؟ بعد من توضیح خواهم داد که همینجوری؛ دلیل خاصی نداشتم و بعد شما می پرسید که خوب این دلیل خوبی نیس و من باید بگم که آره؛ اما از ادمی که معتقده هیچی توی دنیا دلیل خاصی نداره چه انتظاری دارین؟ کل این داستان من رو یاد یک جوک قدیمی میندازه که لابد شنیدین توی مراسم خواستگاری مادر داماد میگه : پسرم فقط یک ایراد کوچیک داره و اونم اینه که گاهی سیگار می کشه. خانواده عروس با تعجب می پرسن اقای داماد سیگاری هستن؟ میگه نه اصلا؛ فقط وقتی سیگاری بار میزاره تفریحی چند تا دود می گیره، می پرسن اوا؟ پس ایشون علف می کشن؟ میگه نه، فقط با عرق سگی گاهی  چند تا پک می زنه؛ می پرسن جدی؟ پس داماد عرق خوره؟ میگه نه؛ فقط وقتی با دوستهاش خانوم میارن یه چیکه عرق می خورن؛ آخه رفقای قدیمی هستن؛ از تو زندان با هم بودن، می پرسن داماد سو پیشینه داره؟ میگه نه؛ چیز مهمی نبوده، فقط یک قتل ساده … بقیه ش یادم نیست. کلا هیچ وقت اخر چیزها یادم نمی مونه. حالا چرا  اینجوری منو نگاه می کنین؟ بفرمایین دهنتون رو شیرین کنین.


دسته‌بندی شده در: ویولتا
21 Feb 23:57

متن کامل مصاحبه با دویچه وله

by سیب به دست

 هفته ی گذشته بخشی از مصاحبه ی نوشتاری که با دویچه وله داشتیم اینجا منتشر شد و تعداد زیادی بازدید کننده ی کنجکاو جدید را به سیب کده کشاند و هیت وبلاگ را به بالای ده هزار رساند. ضمن تشکر از خانم خلعتبری متن کامل مصاحبه رو اینجا برای دوستانی که ممکنه علاقمند به خوندن باشن منتشر می کنم.

این وبلاگ در چه زمان تاسیس شده و نویسندگان تا چه حد تجربه نوشتن داشته‌اند؟

 همین چند روز پیش، یعنی دقیقا دوازدهم ژانویه از طرف وردپرس ای میلی دریافت کردیم که چهارسالگی وبلاگ را تبریک گفته بود. البته پیش از اون هم برای چند ماه در بلاگفا می نوشتیم که بطور ناگهانی وبلاگ مسدود شد و به ناچار کوچ کردیم به وردپرس. هیچ کدوم از نویسندگان این وبلاگ من جمله خود من اساسا نویسنده نیستیم و هیچ ادعایی هم در این زمینه نداریم.

موضوع‌ها را چگونه انتخاب می‌کنید؟ «تجربه روزانه» است؟ یا  موضوع از دل بحثها برمی‌آید یا کتابی که می‌خوانید؟

فکر کنم همه ی اینها باشد. بیشتر نوشته های لولیتا واکنش آنی است به اخبار سیاسی یا اجتماعی روز. خود من از اتفاقات روزمره و تجربه های شخصی م می نویسم چون برخلاف نظر دوستان انقدرها هم خلاق نیستم. آراد که تازگی به جمع ما پیوسته داستان کوتاه می نویسد. به هرحال همه ی ما متاثر از محیط و تجربه هستیم.

  خود شما و بسیاری از مطالبی که از خواننده های وبلاگتون منتشر می کنید به ارتباط جنسی و به قول معروف تجربه های سکس خودت تو و یا بقیه افراد اشاره ای دارند – ممکن هست این تجربه خوب و یا خیلی باشد- می خوام بدونم چطور به این تصمیم رسیدی که این مطالب را در مورد تجربه های شخصی خودت و یا کاربرهاتون منتشر کنید؟

وبلاگ نسوان مطلقه – و ادامه اش سیب و سرگشتگی – از دید گردانندگانش؛ صرفا برای طرح مسایل جنسی ساخته نشد و هدف اولیه اش مطرح کردن مسایلی بود که ما بعنوان نویسندگان وبلاگ با آنها دست به گریبان بودیم و طیف وسیعی از موضوعات مختلف من جمله مسایل اجتماعی، حقوق زنان و مشکلات مهاجران رو در بر می گرفت. این که این بخش از وبلاگ ما بیشتر مورد توجه قرار گرفته به نظرم به این واقعیت  بر می گردد که نوشتن در مورد احساسات و تجربیات جنسی زنان در ادبیات ما سابقه ی چندانی ندارد. جامعه، تاریخ و ادبیات  ما  از کنار زنان در سکوت عبور کرده، اگر هم چیزی درمورد زن و زنانگی و سکسوالیته  نوشته شده بیشتر به قلم مردها و از یک زاویه ی دید مردانه روایت شده  که الزاما مطابق با واقعیت نیست. این وبلاگ فرصت مناسبی بود که سوی دیگر این  داستان ها از زبان یک زن هم شنیده شود. ما در جامعه ای در حال گذار زندگی می کنیم. تعاریف سنتی گذشته در مورد زنها؛ نیازها و خواسته ها و رفتار جنسی و روابط بین دو جنس نیاز به بازبینی اساسی دارد. سعی کردیم که بخشی از واقعیت های امروز جامعه را بازتاب بدیم و برای این کار از تجربیات بسیار شخصی خودمون شروع کردیم.

 با توجه به اینکه طرح مسائل این چنینی در جامعه ایران به نوعی تابو محسوب میشده و میشه، این شجاعت از کجا به دست اومد که این کار رو بکنید؟

 نطفه ی این وبلاگ در یک شب گرم تابستانی در تهران؛ بین چند دوست صمیمی که همگی هم مطلقه بودیم بسته شد. آن شب؛ بیان تجربه هایی که بسیار صمیمی بود و هرگز هم جایی با صدای بلند گفته نشده بود ما را به این نتیجه رساند که شاید این تجربیات آن قدرها هم شخصی نباشد و مطرح کردنش در قالب یک وبلاگ فرصتی را برای گفتگو در مورد این «رازهای مگو» فراهم کند. چون این تصمیم به صورت جمعی گرفته شد؛ تک تک ما شهامتی را پیدا کردیم که اگر به تنهایی؛ سالهای سال هم طول می کشید حداقل در شخص من به وجود نمی اومد. همون قدر که ترس را می توان توی ادمها تزریق کرد؛ شهامت را هم می شود تمرین کرد. با خودمان فکر کردیم که شاید بتونیم این تجربه را در عالم مجاز هم بازسازی کنیم و به خیلی های دیگر که تجربه های مشابهی دارند نشون بدیم که تنها نیستند و برای یک بار هم که شده به جای ترس، شهامت را تبلیغ کنیم. ضمن اینکه همینجا باید بگم که نوشتن با نام مستعار، آن هم در فضای مجازی، چندان هم نیاز به شجاعت نداشت، یا حداقل در ابتدا این طور به نظر می رسید!

 فکر می کنی که اگر با اسم اصلی خودت بنویسی بتونه برات مشکل ساز بشه؟ از ابتدا با این ایده که قصد داری در مورد این مسائل بنویسی، اسم مستعار رو انتخاب کردی؟

انتخاب اسم مستعار چند دلیل داشت و فقط یکی ش این بود. البته مسلما با توجه به نگاه بسته ای که جامعه به زن و خصوصا زنهایی که در قالب سنتی پذیرفته شده ی جامعه نمی گنجند دارد؛ مطرح شدن اسم شخص من فقط دست و پای ما را می بست.  از دید هنری هم که نگاه کنیم، خیلی از نویسندگان و وبلاگ نویسها از اسامی قلمی استفاده می کنند. ویولتا نام زنی است سرکش و عصیانگر که در کتاب «بارون درخت نشین» ایتالو کالوینو تصویر شده: زنی که در یک کلام نه روی زمین بند می شود و نه روی درخت! این شخصیت هم گویای وجهی از تجربیات مطرح شده ی من در وبلاگ است و هم می تواند هر زن دیگری باشد. این را هم اضافه کنم که همه ی نویسندگان وبلاگ اسامی فارسی هم دارند و مثلا اسم فارسی من اختر است که  با اصغر (شخصیت شوهر سابقم) هم قافیه هم می شد. منتها بدلایلی که من هم نمی دونم در طول زمان اسامی سنتی ایرانی ما عملا فراموش شد.

 بازخوردی که پس از منتشر شدن این دسته از مطالب از مخاطب می گیری چی هست؟ مثبت و منفی

شخصا از تهدید به قتل تا مقایسه شدن با میلان کوندرا را تجربه کردم! از پیشنهاد کمک های مالی به دلار تا پیشنهاد دوستی و ازدواج داشتیم. بعضی ها هم که ما را با مشاور مسایل خانواده و یا سکسولوژیست اشتباه می گیرند و در مورد مسایل خصوصی شان راهنمایی و مشاوره می خواهند. در مجموع  چیزی که ته تغار می ماند ترکیبی است از بازخوردهای مثبت و منفی. البته من به شخصه به بازخورد مثبت و منفی اعتقادی ندارم؛ به این مفهوم که اگر مخاطب من را تایید کرد بازخورد برای من مثبت باشد و اگر فحش داد منفی. به نظرم همین قدر که مخاطب آن قدر درگیر متن شده که لحظه ای می ایستد و کلیک می کند و نظرش را می نویسد و درگیر بحث ها می شود؛ به هدفم رسیدم و برای من بازخوردی مثبت محسوب می شود.

 تا به حال پیش اومده که فکر کنی که چه بهتر بود که اصلا در مورد این تجربیات نمی نوشتی؟

هرگز.

 هدف تو به طور مشخص از شکستن این تابوها و مطرح کردن مسائل این چنینی که تا حد زیادی بسیاری معتقدند در مورد محدوده بسیار شخصی افراد هست، چی بوده و هست؟

اول باید روشن کنم که هدف من شکستن تابو ها نبوده! من مصلح اجتماعی یا مبارز در راه ازادی جنسی زنان یا حتی فمینیست نیستم. من فقط می نویسم برای اینکه نوشتن به من کمک می کند که چیزهایی که تجربه می کنم را هضم کنم. من فقط چیزهایی که تجربه کرده ام را روایت می کنم؛ همین.

اینکه این نوشته ها به قول تو در «محدوده بسیار شخصی افراد» قرار می گیرد برای من قابل درک نیست. هیچ نوشته ای بعد از منتشر شدن شخصی نیست. شما روز نوشت های زیادی را می بینید که نویسنده اش در مورد سوپ جویی که برای ناهار پخته نوشته و پوست کندن هویج ها و رنده کردنش را هم با جزییات شرح داده. اگر از من بپرسید این دست نوشته ها بیشتر در محدوده ی شخصی قرار می گیرد؛ چون واقعا به من مربوط نیست که کسی که نمی شناسم توی سوپ جو هویج رنده شده می ریزد یا نه.

برعکس؛ مطرح کردن مسایلی که به هر نحوی  انسان، روابط و احساساتش را منعکس کند در واقع خیلی هم عمومی است! برای اینکه انسان با همه ی وضعیت وجودی اش موضوعی عمومی است و این شامل خصوصی ترین لحظات انسان ها هم می شود. من فرق زیادی بین به اشتراک گذاشتن تجربه ی رنده کردن هویج و تجربه ی همخوابی با یک مرد نمی بینم. هر دوی این تجربیات می تواند بی نهایت شخصی و بی نهایت عمومی باشد. بقول کارل راجرز » آن چیزی که از همه شخصی تر است؛ از همه عمومی تر است.» این دیگر هنر نویسنده است که تا چه حد می تواند خواننده را با آن تجربه همراه کند و چیزی بسیار شخصی را تبدیل به درد مشترکی کند که باید فریاد کرد والبته این حتی در مورد پوست کندن از هویج هم صادق است.

همان قدر که شاید نوشتن در مورد این دست از مطالب برایت شاید راحت باشد، حرف زدن در این مورد هم ساده هست؟ برای مثال حرف زدن در مورد این مسائل با یک مشاور – دوست- و یا حتی افرادی که به خوبی نمی شناسی اما در جمعی هست که موضوع پیش می آید؟

راستش در گذشته ی نه چندان دور برای من حتی فکر کردن به این مسایل هم ناراحت کننده بود چه رسد به مطرح کردنش. من آدم بسیار خاموش و ترسیده ای بودم و بخاطرش هم در دراز مدت تاوان زیادی دادم. برای همین هم مخاطبانی که من را درک نمی کنند یا به شدت از طرح این مسایل ازرده می شوند را درک می کنم. جامعه ی ما جامعه ی بسیار بسته ای است که به دلایل متعدد فرهنگی، سنتی و مذهبی هرگز اجازه ی طرح این مسایل را – مخصوصا به زنان- نداده. حاصل اینهمه سکوت و سرکوب مسئله ای به این اهمیت به جز افتادن از آن طرف بام چه می تواند باشد؟ بدیهی است که شما هر قدر یک توپ را با شدت و فشار بیشتری در آب فشار دهید وقتی رها شد با شدت بیشتر به سمت مخالفش پرتاب می شود.

به هرحال در پاسخ شما باید بگم که این روزها من همین قدر که در نوشتن بی پروا هستم در جمع هم هستم و به همین راحتی که می نویسم حرف می زنم.  البته مرز ظریف بین راحتی و وقاحت را رعایت می کنم، سعی می کنم این مرز را در نوشتن هم مراعات کنم و در دام هرزه نویسی نیافتم. بطور کلی فکر کنم آدم راحتی هستم، من هیچ فضیلت و اخلاقی در چشم فرو بستن و دندان گزیدن در خصوص مسایل جنسی نمی بینم. آمیختن غرایز جنسی با پنهان کاری به  احساس گناه و عقده های روانی ختم می شود و در نهایت سلامت روانی جامعه را به خطر می اندازد. مسایل جنسی هم بخشی از واقعیت وجودی آدم بودن است و اتفاقا بخش بسیار تعیین کننده ای هم هست. هرچند باز هم تاکید می کنم که مسائل جنسی دغدغه ی اصلی زندگی من نیست. نصف بیشتر زندگی من در محیط های دانشگاهی و پروژه های تخصصی علمی و خواندن و نوشتن و مطالعه می گذرد. همین طور که نصف بیشتر نوشته های من در وبلاگ در مورد دلتنگی های شخصی، سختی های مهاجرت و زندگی در غربت، روابط آدمها و حتی نقد کتاب و موسیقی و فیلم بوده. بقیه ی نویسندگان وبلاگ هم به طور خاص در مورد مسایل اجتماعی، اعتقادی و حتی سیاسی نوشته اند. بسیاری از نوشته های وبلاگ ما بدلیل پرداختن به مسایل حقوق زنان و تبعیض جنسیتی؛ جریان اصلاح طلبی، و جنبش سبز  در فضای مجازی مطرح و حتی به نام خانمها شیرین عبادی و نسرین ستوده دست به دست شده. راستش، این برچسب » وبلاگی که در مورد موارد آنچنانی می نویسد» را چندان منصفانه نمی بینم. باور بفرمایید ما به خیلی موضوعات دیگر- البته به جز پوست کندن هویج- هم پرداخته ایم. به هرحال از فرصتی که در اختیار من گذاشتی که از طرف خودم و سایر قلم به دستان در مورد «موارد آنچنانی» توضیح بدم متشکرم.


دسته‌بندی شده در: لولیتا, ویولتا
21 Feb 20:38

On the boat – destination Australia

by سیب به دست

از وقتی از سینما بیرون اومده بودم داشت دنبالم می اومد. یاد همه ی مزاحمت های خیابانی توی ایران افتاده بودم و بی اختیار، کلافه و عصبی قدمهام رو تند کردم. مدتها بود که کسی دنبالم نیفتاده بود. تو دلم به خودم فحش دادم که به سرم زده بود برم فستیوال فیلم های ایرانی. قدمهاش رو تند کرده بود و پشت سرم می اومد جوری که صدای تند تند نفس هاش رو می شنیدم. داشتم به کوچه ای که ماشین رو توش پارک کرده بودم نزدیک می شدم. کوچه تاریک بود و نمیخواستم ریسک کنم. برگشتم و دیدم که هنوزم هست. یک لحظه قدمهام رو شل کردم که رد شه، اما اونم آهسته کرد و درست رو به روم وایساد. کاپشن براق چرم مصنوعی تنش بود که برای نوامبر خیلی زیادی گرم بود و موههای سیاهش فرهای ریزی داشت که ادم رو بی اختیار یاد گوسفند مینداخت. بالاخره دهانش رو باز کرد» سلام؛ شما ایرانی هستی؟»  سرم رو تکون دادم. گفت : » ببخشینا؛ من قصد مزاحمت ندارم.» مدتها بود این جمله رو نشنیده بودم، جمله ی خیلی ساده ای که همه ی مزاحم ها باهاش شروع می کردن. با لحن اخمویی پرسیدم » امرتون رو بفرمایید». گفت » اینجا که نمیشه؛ چطوری بگم؛ میخواسم بازم ببینمت؛ واس دوستی؛ البت اگه بشه ..»

حرف زدنش با همه ی ایرانی هایی که اینجا دیده بودم فرق داشت. ایرانی های استرالیا بیشترشون آدمهای تحصیل کرده از طبقه ی متوسط رو به بالا هستن که با ویزای دانشجویی یا مهارتی وارد این خاک شدن. این یکی ولی دقیقا انگار از توی ناف میدون خراسون سبز شده بود. حالا داشت از تو زیپ طلایی کتش یک بسته سیگار بیرون می اورد و سرش رو با یک جور حجب و حیای بچه های جنوب شهری پایین انداخته بود.

 » ببخشید می تونم بپرسم شغلتون چیه؟» سوال بدون اختیار از دهنم پریده بود. شغلش به من ربطی نداشت فقط می خواستم بدونم چطوری سر از ملبورن در اورده.

 دو تا تقه زد ته پاکت و سرش رو بلند کرد و گفت » تو سلاخ خونه کار می کنم.»

 جدی می گفت و حتی جا برای شوخی نبود. لبخندی که روی لبم نشسته بود به سرعت محو شد. ادامه داد » ایران که بودم تو کار آهن بودم.»

«با کشتی اومدین؟»

«آره؛ با قایق. تو چی؟ تو شغلت چیه؟ «

گفتنش به یک سلاخ چه فایده ای می تونست داشته باشه؟ چیزی نگفتم.

 چشمک زد:»آهااان؛ تو هم از سنتر لینک حقوق میگیری» و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم ادامه داد: حالا میخوای تا صبح وسط خیابون سیم جیممون کنی؟ بریم یه جا بشینیم؟ و با دست به یک کافه که کنار خیابون صندلی گذاشته بود اشاره کرد.

 داستان آدمهایی که زندگی شون رو گرفته بودن کف دستشون و از اقیانوس رد شده بودن رو فقط توی اخبار شنیده بودم.همیشه دوست داشتم یکی شون رو از نزدیک بشناسم. رفتیم و روی یکی از صندلی های دور تر از جمعیت نشستیم. پرسیدم چند وقته که اینجاست و چند وقت توی دیتنشن سنتر بوده؛ خیلی به سرعت و با بی علاقگی جواب داد. معلوم بود هیچ علاقه ای به این بحث نداره. علاقه ی اصلی ش خیره شدن به پاهای من بود که دیگه داشت کلافه م می کرد. چند قلپ که ابجو زد روش باز تر هم شد.

 «خوب؛ خانومی؛ چطوری بگم یعنی؛ من اینجا تنهام. تنهایی هم.. ملتفتی که… سخته…»

 پریدم وسط حرفش «می تونم بپرسم شما برای چی اومدین؟  تحت تعقیب بودین؟ کار سیاسی کردین؟ «

 کف پشت لبش رو با پشت استین  پاک کرد» نه بابا؛ سیاسی کیلو چنده؟ دلت خوشه…»

 » پس دروغ گفتین؟»

 شونه ش رو بالا انداخت «همه دروغ میگن، همه کسایی که با قایق میان؛ هیشکی سیاسی نیس..»

» فکر نمی کنین دروغ گفتن شما باعث میشه اونهایی که واقعا دلیل موجهی برای اومدن دارن تاوان پس بدن؟

 با بی تفاوتی گفت » کسی که دلیل درست داره؛ میره اروپا، اینجا نمیاد..»

 «خوب شما برای چی میاین؟ برای چی جونتون رو گرفتین کف دستتون؟»

معلوم بود که  دارم حوصله ش رو سر می برم؛ با بی حوصلگی گفت » از چند نفر شنیده بودم که اینجا شبیه بهشت می مونه؛ اومدم ببینم چجوریاس»

 لحنش انقدر خالی از شعور و پیچیدگی های انسانی بود که راه رو روی هرنوع هم دردی؛ هر نوع حس دراماتیک؛ هرنوع گوز ناله ی فلسفی می بست.

» حالا بود؟ «

 «هان؟»

» میگم حالا شبیه بهشت بود اینجا؟»

 » نه بابا؛ فک کنم ترکیه بهتر باشه؛ یا دوبی؛ اینجا خیلی دوره»

بهت زده به چشمهای ساده و موههای گز خورده ش زل زده بودم. کاش می تونستم بهش بگم که همه ی ما تاوان کاری که اون می کرد رو باید پس می دادیم؛ که ادمهایی مثل اون که براشون کویت و دوبی و اینجا فرقی نمی کرد باعث شده بودن که توی همین چند سال اخیر کلی از آبرویی که ایرانی ها با تلاش و تخصص برای اعتبار کشورشون ساخته بودن از بین بره و نام ایران به رتبه ای زیر افغانستان و عراق سقوط کنه و هروقت دهان باز می کنیم نژادپرست ها با تمسخر نگاهمون کنن که شماها همونهایی هستین که با کشتی اومدین؟ کاش می شد می فهمید که کار آدمهایی مثل اون که حتی اسم کروبی و میرحسین رو از احمدی نژاد تشخیص نمی دادن باعث شده بودن که پناهجویان واقعی توی صف های طویل بمونن و به ناحق برن زیر برچسب » مهاجرهای اقتصادی». اما واقعا چی باید بهش می گفتم؟چند دقیقه پیش، براش حس دلسوزی داشتم؛ اما ظاهرا اون حالش خیلی بهتر از من بود. با بی خیالی داشت دور لبش رو می لیسید و با هیزی ساق پام رو دید می زد و اصلا توی باغ نبود. کاش باهاش هم کلام نمی شدم. حداقل اون نگاه انسانی که با هربار شنیدن خبر غرق شدن کشتی ها نزدیک کریسمس ایلند اشک به چشمهام می نشوند جاش رو به تصویر یک مشت گوسفند که توی وانت به سمت سلاخ خونه می رفتن نمی داد.


دسته‌بندی شده در: میهمان هفته
21 Feb 20:33

http://jourab.blogfa.com/post-456.aspx

by jourab
حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش 


در لشکر دشمن پسری داشته باشد ....

21 Feb 20:30

معجزه ی بند انگشتی

by mohre

* با اینکه کلی سرچ در مورد بارداری داشتم و احساس میکردم همه چی رو میدونم اما واقعیت بارداری با اون چیزی که به صورت تئوری خونده بودم خیلی تفاوت داشت....مثلا میدونستم 3-4 ماه اول خانوم های باردار ممکنه دچار تهوع بشند.... قبل بارداری با خودم فکر میکردم خب آدم از تهوع که نمیمیره!! بعد بارداری فهمیدم درسته آدم از تهوع نمیمیره اما گاهی پیش میاد که از شدت تهوع آرزوی مرگ میکنی....این تازه یه مورد از تفاوت های سرچ هام بود با واقعیت و خیلی چیزهای دیگه هم بود....خلاصه اینکه این ها رو نوشتم که بگم بین بخش تئوری و دلخواه آدم تا  بخش عملی و واقعیت کلی فرق وجود داره....و حالا وقتی سرچ هام به موضوعات بعد از بارداری رسیده با خودم فکر میکنم چرا اولین هفته های به دنیا امدن نی نی سخت ترین دورانه؟؟ چرا نوزادی که بیشتر شبانه روز رو خوابه اینقدر رسیدگی میخواد و چرا مامان ها اغلبشون از بی خوابی رنج میبرند یا خسته میشند؟؟ یا روال زندگیشون بهم میریزه؟؟ دیروز داشتم با خودم فکر میکردم یعنی یه جورایی داشتم با واشر اتمام حجت میکردم....داشتم میگفتم که من دوست دارم فیلم ببینم....دوست دارم شاداب باشم....دوست دارم برم توی آشپزخونه معجزه کنم....دوست دارم شب ها تو زود بخوابی تا من از زندگی خودم و پیچ نمونم....بهش گفتم من باید گاهی بیام پای وبلاگم...چیزی بنویسم...عکسی آپلود کنم....بهش گفتم صبح ها سعی کن خیلی زود بیدار نشی....حالا که من حداقل 6 ماه مرخصی دارم سعی کن تا ساعت 9 بخوابی....که قبل بیدار شدنت من حداقل یه ساعت برای خودم داشته باشم...بهش گفتم وقتی میزارمت زمین دوست ندارم گریه کنی....خلاصه کلی خواسته داشتم ازش.....وقتی حرف هام تموم شد احساس کردم واشر داره توی شیکمم لبخند میزنه .....حتما همین طوری میشه که تو میخوای!! فقط یه تفاوت های  خیلی خیلی خیلی!! کوچیکی وجود داره....مثه اون چیزی که قبل بارداری خوندی و اون چیزی که حین بارداری اتفاق افتاد....و حالا تصمیم گرفتم همه ی سعیمو بکنم واشر رو با روال زندگی خودمون عادت بدم  نه اینکه خودمون رو تغییر بدم.....در همین راستا این روزها گاهی میشینم فکر میکنم و بعد دعا میکنم مثه دوران بارداری شگفت زده نشم!

** از وقتی که حالم بهتره شده من و پیچ بعد از ظهر ها که از سر کار میایم بعد کمی استراحت میریم بیرون و مغازه های سیسمونی رو تماشا میکنیم و گاهی هم یه چیز کوچیکی میخریم و هر دفعه کلی شگفت زده میشیم که برای دوتا تیکه لباس به این کوچیکی باید اینقدر پول بدیم؟؟ و از هفته اول بهمن مامان و بابا هم باهامون میان و شروع کردیم به خرید وسایل واشر....هیچ وقت فکر نمیکردم خرید برای یه کوچولوی بند انگشتی اینقدر شیرین باشه.....اغلب وسایل بزرگ و مهم رو خریدیم و یه سری وسایل کوچیک مونده که اون ها رو هم ایشالله تا قبل عید میخریم....هفته پیش اتاق کوچیکه رو خالی کردیم و کمد لباس ها و یه سری وسایل دیگه رو بردیم توی اتاق خودمون و عملا یه اتاق برای ورود واشر خالی شد و دیروز هم سرویس چوب رو آوردند و نصب کردند...ولی هنوز چیزی رو نچیدیم داخل اتاق.

*** چند هفته پیش رفتم کلاس خانوووم های شیکم گنده یه جورایی مبانی بارداری بود! بد نبود به نظرم...البته با وجود اینترنت دیگه این مدل کلاس ها زیاد جذاب نیستند....و اغلب چیزهایی رو میگفتند که هممون توی اینترنت خوندیم....دوره بعدی کلاس ها تکنیک تنفس و کاهش درد در زایمان طبیعی بود .... که البته دکترم گفت اول آزمایش دیابت بارداری رو بده بعد توی این کلاس ثبت نام کن...(چون میدونید دیگه در صورت داشتن دیابت بارداری امکان زایمان طبیعی وجود نداره...و رفتن به این کلاس ها یه کاره بیهوده است) خلاصه آزمایشم رو دادم و خدا شکر مشکلی نبود و این هفته اولین جلسه ی تکنیک های تنفس و روش های کاهش درد و یوگا بارداری رو رفتم!!! فوق العاده بود واقعا...من که خیلی راضی بودم و 4 ساعت و نیم سر کلاس بودیم و یک ساعت و نیم آخر  یوگا بارداری کار کردیم...من توی سه ماهه ی سوم خیلی کمردرد میشدم....مربیمون یه سری حرکت برای کاهش کمر درد بهمون داد...وسط حرکت ها من بلند شدم و نشستم و گفتم نمیتونم انجام بدم کمرم خیلی درد میگیره....مربیمون گفت ادامه بده این حرکت برای کاهش کمر درده...خلاصه انجام دادم و به صورت معجزه آسایی کمرم نرم شد و دردش خوب شد...میدونی جالبی این بود که یه عده با شیکم های گنده با دغدغه ها و استرس های یکسان کنار هم جمع شده بودند.....یعنی احساس میکردی تنها نیستی و بقیه هم مثه خودت گاهی میترسند و استرس میگیرند و در عین حال دوست دارند طبیعی زایمان کنند...

**** به لطف گلخونه ها اغلب میوه ها توی تموم فصل ها وجود داره....در همین راستا تا چشمم به این ها افتاد عاشقشون شدم....با اینکه میوه های گلخونه ای طعم میوه های واقعی رو ندارند اما بازم خوب بود و همشونو به عشق تابستون یه نفس خوردم و با این فکر که دفعه ی بعد که توت فرنگی میخورم واشر بغلمه به لطف خدای مهربون.

***** پارسال نیمه ی دی یه پست گذاشتم که باورتون میشه تا عید دو ماه و نیم مونده؟؟ و کلی تعجب کرده بودم که واااای عجب زود گذشت!! اما الان میتونم پست بزارم که باورتون میشه هنووووووز حدود یه ماه تا عید مونده؟!؟!؟ چرا اینقدر عید به نظرم دور میاد!! باز خدا رو شکر من نصف ساعت روزمو سرکارم و اونجا سرگرمم وگرنه تا عید هزار سال طول میکشید...از روزی که حالم خوب شده شروع کردم به کتاب خوندن...دوباره با عشق توی لونه دراز میکشم و کتاب میخونم و خوراکی های خوشمزه میخورم....چند روز پیش با واشر یه کتاب از فریبا کلهر رو خوندیم.....( گفته بودم که قبلا هم 3 تا کتاب ازش خونده بودم....آغاز یک زن....شوهر دوست داشتنی من...پایان یک مرد) و حالا هم "عاشقانه"...جالب بود ولی خب مثه کتاب چه کسی باور میکند این احساس رو در من زنده نکرد که ای کااااااش نویسنده ی این کتاب من می بودم! ولی برای شروع و برگشتن به روزهای اوج کتاب خونی خوب بود و واشر هم کمال همکاری رو کرد.

****** تولد امسالم با همه ی تولد های عمرم تفاوت داشت....عکس های تولد امسالم مثه هیچ سالی نبود....امسال وجود من خونه ی یه کوچولوی بند انگشتی بود...امسال توی وجود من یه معجزه داشت رشد میکرد......قطعا امسال رو هیچ وقت فراموش نمیکنم...این (سالاد ماکارونی و کیک مرغ) و این (پیراشکی و کالباس) شام و کیک تولد توی خونه ی خودمون در کنار یه سری از دوستامون....اینم کادوی  غول پیکر تولدم که تا  چشمم بهش افتاد نزدیک بود غش کنم از خوشحالی و از لحظه ی اول عاشقش شدم...اسمشو گذاشتیم جیگولی!

******* گاهی توی زندگی مشترک یه سری جمله های به ظاهر کلیشه ای رد و بدل میشه....ولی تو اصلا احساس کلیشه ای بودن بهت دست نمیده...وقتی برق توی چشمای طرف مقابل رو میبینی....وقتی میبینی با چشماش داره فریاد میزنه که باور کن از ته ته قلبم این جمله امده دیگه اون جمله کلیشه ای نیست....چند شب پیش با پیچ حرف میزدیم از این در و اون در...بحث به یه موضوعی رسید...داشتم در مورد این حرف میزدم که از این به بعد وجود واشره باعث میشه ما کنار هم باشیم.....یه دفعه پیچ گفت مهره ربطی به بودن یا نبودن واشر نداره.. زندگی بدون تو اصلا برام قابل تصور نیست...چند لحظه هنگ موندم و فقط نگاش میکردم یهو عشق توی چشمام حلقه زد...

******** چند روز پیش یه ساق شلواری رنگی رنگی خوشگل و شاداب برای خودم انتخاب کردم و پیچ برام خرید....برای یه هفته بعد از به دنیا امدن واشر! به خودم قول دادم اون زمان این ساق اندازم باشه و بتونم بپوشمش! اینجا نوشتم تا یادم بمونه چه قولی به خودم دادم....بایــــد یه هفته بعد از به دنیا امدن واشر لاغر شده باشمممم.

21 Feb 18:07

خو آدمیزاده؛ می ترسه ،می فهمید؟

by giso shirazi
خب من هیچ مشکلی با  کسی که به خاطر زیبایی هر بلایی سرخودش می یاره ، ندارم
فقط به یک شرط:
که زیباتر بشه 
21 Feb 18:06

عاشق شده بود به گمانم

by giso shirazi
در میان انبوه مرغان مهاجری  سپیدی که دایره وار  بر روی دریاچه می چرخیدند, کلاغ سیاهی خستگی ناپذیر بال به بالشان پرواز می کرد
21 Feb 17:45

ریش قرمز

by عاقد

داماد با ریش قرمز به دنبال  پرسشن من که چرا بند الف رو امضا نکردین ، صورتش را جلو آورد و به آرامی گفت : این مورد رو من و عروس باهم توافق کردیم. گفتم : اشکالی نداره ولی لطف کنید بگید پدر عروس و عروس بیان تا بند رو براشون توضیح بدم اگر اونها هم موافق باشند ما ثبتش می کنیم.

داماد صورتش را جلوتر آورد و گفت : من و عروس توافق کردیم دیگه لازم نیست چیزی بگین. گفتم : من وظیفه دارم براشون توضیح بدم.

از او اصرار و از من توضیح که : حتما باید پدر عروس و عروس بیان.

رفت پدر عروس را آورد: برای پیرمرد که توضیح دادم ، چیز زیادی متوجه نشد.. رفت دخترش را آورد.. فایده ای نداشت.. عروس آمد و مشغول خواندن بند مربوطه شد : دیدم که چیز زیادی ازش نخواهد فهمید در آن فشار و اضطراب. خودم برایش توضیح دادم. با تعجب گفت : معنیش این میشه ؟ گفتم : بله.. عروس  گویا تازه متوجه شده بود بی درنگ بند را امضا کرد. به داماد نگاهی انداختم .. او هم به من نگاهی کرد حاوی این معنی که : می خواهم سر به تنت نباشد. حتی بعد از عقد بدون خداحافظی از من رفت !

معنی بند الف اما چیست : هرگاه طلاق به درخواست مرد باشد و زن از وظایف تخطی نکرده باشد نصف دارایی زندگی مشترکشان به عروس داده می شود.

تجربه یک عاقد : آیا اداماد می خواست از جهل خانواده عروس استفاده کند و از زیر این بند قانون در برود ؟

21 Feb 16:54

آلت مدار

by Madian Vahshi
مایو اش را از تنش درآورد و گفت بیا لخت شیم بریم تو آب. لخت لخت ! یه پک به سیگارم زدم و گفتم تو برو ! پرید توی آب و شروع کرد با همون اندام سفید و سینه های درشتش توی آب غلطیدن ، و این تنها باری بود که از دیدن اندام یه زن ، خودم را خیس کردم.
زن و مردش مهم نیست، مهم این است که بعضی از خصلتهای فیزیکی قابلیت تحریک کردنِ آدم را دارند و بعضی نه! با علیرضا توی یک توالت آشنا شدم. توالتِ بار. راه افتاده بود دنبالم که شماره اش را بدهد. نگاهی به سرتاپایش کردم و از آنجایی که خیلی وقتها دلم نمی آمد دست رد به سینه پسرهای خوش هیکل و خوش تیپ بزنم ، دعوتش را برای مشروب بعدی رد نکردم. من معمولن عاشقِ لمسِ بدنِ مردها هستم.  مخصوصن کسی که بار اول است می بینمش. دستم که به بدنشان می خورد، هیجان زده می شوم . شاید همین هیجان است که باعث میشد هی آدم عوض کنم. همینکه رفتم جلوی در سیگار بکشم ، دنبالم آمد و دستش را انداخت دور کمرم . من را به خودش چسباند و شروع کرد به لب گرفتن. طپش قلبم رفت بالا. دستم را با هیجان بردم توی موهای بلندش. بعد گردنش. از روی ستون مهره هایش دستم را لغزاندم بردم پایین تا روی کمرش . صورتش را برده بود توی گردنم و مثل یک کیسِرِ عالی که کار خودش را بلد است  داشت زیر گوشم را با لبهایش می مالید.  دلم می خواست دستش را بگیرم ببرم توی یکی از اتاقهای هتل روبرو و تا صبح بگایمش . کمربندش را باز کردم و دستم را کردم توی شلوارش و هی دنبالِ آلتش گشتم. آنقدر کوچک بود که برای چند لحظه احساس کردم یک   پیرزن عجوزه ام که دارم پسربچه پنج ساله ای را خِفت می کنم. انگار یک سطل آب ریختند روی همه هیجانم. و به سرعت حشرم خوابید. دستم را کشیدم بیرون و سعی کردم جوری که بهش برنخورد جمع و جورش کنم. برگشتیم سر میز. دلم نمی خواست ناراحت شود ولی  این یک واقعیت است. بعضی چیزها قابلیتِ تحریک کردنِ آدم را دارد، و بعضی چیزها خواباندن. سعی کردم دوتا شات اضافه تر از ظرفیتم هم بزنم که باز حشرم برگردد. احساس حماقت می کردم. احساس می کردم یک عمله تمام عیارم که با فیزیک آدمها حشرم بالا پایین می رود، ولی وقتی که خوابید، خوابیده است. کیفم را برداشتم و با حماقت خاصی که هیچوقت یادم نمی رود گفتم : دوستم قراره بیاد خونه ام. باید برم. خوشال شدم از آشناییت. 
رفتم خانه ، همانطور که سوتینم را در می آوردم که بروم توی تخت، به خودم نگاه کردم و گفتم. کسی چه می داند، شاید اگر او هم هیکل لاغر و سینه های کوچک من را می دید، فلنگ را می بست ! پتو را کشیدم روی سرم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم.

19 Feb 18:57

Funny quotes

19 Feb 18:55

(بدون عنوان)

by rehsanh@yahoo.com (ehsan arman)

از پیکان 57 که یک پسر بچه 5 ساله کنار راننده ش نشسته و داره نگاه می کنه نباید سبقت بگیری؛ ماشین بابای اون از همه ماشین های دنیا تندتر می ره...

19 Feb 18:54

از محافظه‌کاری‌ها

by خانم كنار كارما

یک. میم به‌زودی عروس می‌شود. میم صمیمی‌ترین دوست دختر فعلی من است. صمیمی‌ترین دوست‌ دختر یعنی کسی که مثلا من کلید خانه‌اش را دارم یا او تاپ قرمزم را پوشیده و با آن خوابیده؛ کسی که من در یخچال‌اش را که باز می‌کنم اجازه نمی‌گیرم (من از مادرم هم برای باز کردن در یخچال و کابینت اجازه می‌گیرم) یا او با خیال راحت این حق را دارد که در نبود من فلان سی‌دی را بردارد و گوش بدهد و بعدا برگرداند. میم به‌زودی با دوست‌پسرش٬ ب که دوسال از او بزرگ‌تر است و قبلا همکار بودیم٬ ازدواج می‌کند. من و ب خاطرات خوبی از هم نداریم.

دو. صمیمی‌ترین دوست دختر قبلی من الهام بود. صبح تا شب. گرمابه و گلستان. از سوم دبستان تا سال دوم دانشگاه. سال دوم دانشگاه با احسان آشنا شد. احسان درصدر خوش‌تیپ‌های دانشگاه بود. الهام در آسمان‌ها بود. من خیلی خوشحال بودم ولی در زمین بودم. نامزد شدند. زد و یک‌‌شب زمستانی خیلی عجیب‌و‌غریب در خانه‌‌ی دوستی فهمیدم که احسان بدجوری گرفتار است؛ اعتیاد شدید. شدید یعنی خیلی وضع‌خراب وگرنه که ماها هم که دور هم جمع می‌شدیم مریم باکره نبودیم. الهام شدت‌اش را نمی‌دانست. یک‌ماه قبل از ازدواج‌ا‌ش از من پرسید که نظرم راجع به احسان چیست. خب من آن‌موقع‌ها نمی‌دانستم که وقتی کسی نظر آدم را می‌خواهد٬ یعنی نظر آدم را نمی‌خواهد بلکه تایید نظر خودش را می‌خواهد. نظرم را گفتم. از فردای آن روز من «آدم بده»‌ی قصه شدم. دوستی‌مان کم‌رنگ شد. آن‌قدر که به مراسم ازدواج هم دعوت نشدم. دوسال بعد الهام از احسان جدا شد. علت جدایی هم که واضح است. الهام معذرت خواست. برگشت. من هم برگشتم. هنوز دوستیم. دوست گرمابه و گلستان اما نه. دوستِ صحبت از آلودگی هوا٬ رنگ‌مو٬ نرخ تورم. یک‌چیزی بین‌مان دیگر نیست.

سه. یک‌ماه قبل میم نظرم را راجع به ب پرسید. درلحظه جواب دادم که «هی ایز گریت». میم خوشحال شد. ب هم که این را از من شنیده خوشحال است. من نمی‌دانم خوشحالم یا نه. میم می‌خواهد که من حتما در مراسم باشم. من ازدواج به سبک آن‌ها را فقط توی فیلم‌ها دیده‌ام. گفتم بروند بپرسند که مشکلی نباشد که مسلمان به مراسم خطبه کلیسا بیاید. میم گفت که ب گفته این حرف‌ها مال سال 1940 است و واضح است که هیچ مشکلی نیست. امروز طرح لباس‌اش را برایم ایمیل کرد. لباس مطابق سلیقه من نیست. عروسی من هم البته نیست. پس سلیقه‌ی ‌من مهم نیست. میم زیر ایمیل اضافه کرده که نظر من خیلی مهم است. به گرمابه‌ها و گلستان‌ها فکر می‌کنم٬ به کلیدهای خانه‌ها٬ به یخچال‌ها و تاپ‌های قرمز و زیر نوشته‌ام اضافه می‌کنم که «دتز گریت».

ما تاییدکنندگان همیشه‌ی تاریخ از روز اول محافظه‌کار مادرزاد نبودیم؛ برداشتند دست انداختند گردن‌مان و گفتند نظرت را بگو. فکر کردیم خب جواب سوال را بدهیم. گفتیم و از بهشت رانده شدیم. بعدترها که بزرگ شدیم٬ سرفرصت وقتی آتش‌ها خوابید و دودها پاک شد٬ تازه دوزاری‌مان افتاد که چرا محافظه‌کاران همیشه محبوب‌تراند٬ چرا اینقدر لایک می‌گیرند و روی دوش‌ها حمل می‌شوند. خام بودیم٬ جوانی کردیم٬ بیایید شطرنجی‌مان کنید.
19 Feb 10:16

تعفن

by Madian Vahshi
آرش پسر خوش تیپی بود تنها ایرادش این بود که بخاطر اینکه پایش مشکل مادرزادی داشت، خیلی بد راه می رفت. موقع راه رفتن پایش را میچرخاند، و این همیشه عذابش می داد. همیشه از راه رفتن خودش ناراحت بود تا اینکه یک روز تصمیم گرفت پایش را قطع کند و جایش یک پای مصنوعی بگذارد. می خواست خوب راه برود و پزشک ها به او گفته بودند تنها راه اینکه بتواند خوب راه برود همین است.  خیلی سخت است وقتی پای آدم به بدن آدم چسبیده و دارد زندگی اش را می کند، آدم تصمیم بگیرد قطعش کند بیاندازتش دور و جایش یک مصنوعی اش را بگذارد. شبهای آخر تمام بدنش از شدت استرس می لرزید. اینکه دارد دستی دستی پایش را قطع می کند بخاطر خوب راه رفتن. تمام مراحل کار درست مثل ترک کردن یک اعتیاد بیست ساله دردناک و پر از ترس است. تا اینکه بالاخره روز وداع رسید. آرش با اینکه تمام وجودش بخاطر ترس از پشیمانی می لرزید، رفت خوابید زیر تیغ عمل و پایش را از زانو به پایین قطع کرد. تا مدتها به زانویی که به آن هیچ ساق پایی وصل نبود نگاه می کرد و گریه می کرد. قیافه اش برایش نامانوس بود. بسیار نامانوس تر از آن مچ پای چپ و چوله و استخوانی ای که قبل از آن داشت. اما مشکل آن بود که آرش به آن قیافه عادت کرده بود و هر عادتی هرچقدر هم مزخرف، زمان می برد تا از یاد آدم برود. بهرحال آرش بعد از مدتی توانست روی پایش بایستد و راه برود. خیلی خوب و محکم گام بردارد و از راه رفتن جدیدش لذت ببرد. 
آدمها گاهی متوجه بوی تعفنی که در آن زندگی می کنند نمی شوند. چون به آن عادت می کنند. به تحقیر شدن، به عدم احترام به شخصیت و آزادی هایشان، به در قفس زندگی کردن. متوجه نمی شوند. حاضرند آزادی ها و حقوق شان را یکی یکی بذل و بخشش کنند و کَکَشان هم نگزد ، چون برایشان پا ، پا است. حتی اگر فلج باشد،  بهتر از یک پای مصنوعی است. حاضرند از خیر راه رفتن بگذرند ولی از پایشان نه. آدم ها از ترس بیرون زدن از تعفنی که در آن هستند، حاضرند تمام عمرشان را با تلخی و مشقت زندگی کنند. تمام عمرشان تحقیر شوند. شوهرشان مدام دوست دختر عوض کند ، ولی باشد. همینکه این شوهر چپ و چوله سایه اش بالای سرشان باشد کافیست، حتی اگر یک شب در میان لا لنگ فاطی خانومِ سرکوچه مشغول گاییدن باشد. حتی اگر برایشان تصمیم بگیرد، حتی اگر تمام حقوق انسانیشان را زیر پا بگذارد. 
آدم ها از خیر آن نمی گذرند چون هنوز پا داشتن از خوب راه رفتن برایشان مهم تر است، و شوهر داشتن از درست و مثل آدم زندگی کردن!

18 Feb 14:59

If you girls ever feels lazy

18 Feb 14:34

دوست داشتم ...

by (لی‌لی کتابدار)

 

منبع عکس:

http://thesweetescape.ca/

و

اینجا هم آرزو منو غافلگیر کرده چشمک داشتم با تلفن صحبت می کردم و ایشون فرمودن دوست جان لدفن این کتابو یه لحظه نگه دار و بعدش ... کلیک هیپنوتیزم

و بخونید:

http://www.first30days.com/ariane/principles

18 Feb 14:24

کتابِ......

by (صنم)

خوندن کتاب هیچکس کامل نیست  تموم شد  خیلی خوب بود

باعث شد بفهمم درسته که بد ازم انتقاد میکنه  اما من هم مث یه دشمن رفتار کردم و همین کار رو کردم

مامان رو میگم

 

تو کتاب از قول مارک تواین نوشته شده: انسان آرامش نخواهد داشت مگر آنکه خودش را قبول داشته باشد

عجب حرفی!  خیلی فهمیده بوده این آدم!

 

و جایی از کتاب نویسنده گفته:

گه گاه از چشم آنهایی که به شما اهمیت میدهند و دوستتان دارند به خود "نگاه کنید"   بدون شک درخواهید یافت که نظر بسیار خوبی نسبت به شما دارند. نظری که به حق سزاوار آن هستید

 

 

18 Feb 14:23

Cool idea for next Halloween

18 Feb 14:23

Fruitgasm

18 Feb 14:17

Ipaid

18 Feb 11:04

Women belong in the kitchen

18 Feb 10:58

یه گل و تا دلت بخواد پوچ!

by nabat
یه کمی طولانی ولی مهمه!!

این اتفاقی که برام افتاد خیلی فکرمو درگیر کرده. دوست دارم براتون تعریف کنم تا بدونم در شرایط مشابه شماها چیکار می کنید و البته که مطمئن هستم چنین شرایطی برای شما پیش نیومده و نخواهد اومد.

با وجود مرخصی آخر وقت و گذشتن از دو تا چراق قرمز، یکی دو دقیقه دیرتر به دفتر مشاوره می رسم. آقای باشخصیت و آقای دکتر  در موقعیت دو تا زاویه ی یه مثلث متساوی الاضلاع نشستن و منتظرن. با خنده وارد می شم و یه کمی لحنمو کودکانه می کنم- برای اقرار به کوتاهی در تنظیم وقت- و می گم ببخشید! و در مکان زاویه سوم همون مثلث می شینم و به دکتر نگاه می کنم که با یه کت و شلوار طوسی نشسته و می گه: نانازی آماده ای؟!! سرمو به نشونه تائید،تکون می دم و دکتر ادامه می ده: خب تعریف کنید. درس هاتونو تمرین کردید؟!! این هفته چه اتفاقاتی افتاد؟ طبق معمول من شروع می کنم به گزارش وقایع و آنچه گذشت. به دکتر می گم: شما فرمودید ما یه کمی ارتباط داشته باشیم تا بتونیم تغییر رفتارهامونو بسنجیم و ببینیم آیا لازمه به این شیوه ادامه بدیم؟ و من فکر می کنم بعد از چهارجلسه ما باید به حداقل به یه ارتباط معمولی و نه خیلی خوب می رسیدیم، ولی متاسفانه اینطور نشد. و شروع کردم به تعریف اتفاقی که دو سه روز پیش برامون افتاد:

من برای انجام یه پروژه ای نیاز به یه گوشی معمولی داشتم که اونو به یکی از کارکنان بدم تا بتونم در جریان امور قرار بگیرم. زمان انجام پروژه هم دو هفته بود. از اونجایی که هنوز وسایلم خونه خودم قرار داره، ناچار شدم از آقای با شخصیت بخوام گوشی قبلیم که توی یکی از کیف هام بود رو بهم برسونه، آقای با شخصیت گفت اون گوشی خیلی هم معمولی نیست و خودش یه گوشی معمولی تر داره و اونو بهم می رسونه. دو روز گذشت و پروژه هم شروع شد و از آقای با شخصیت خبری نشد. ناچار دو شب بعد بهش زنگ زدم و گفتم:ممکنه گوشی  خودمو بهم برسونی و ایشون فرمودن که مشکل خودمه و خودم باید حلش کنم و به اون ربطی نداره... !! خلاصه بهش گفتم: باید زودتر اینو می گفتی و دو روز رو هدر نمی دادی و گفتم با پسرخالم میام خونه و گوشی قدیمیمو بر میدارم و گوشی شما رو هم نمی خوام. بعدش با ا*میر هماهنگ کردم که با هم بریم و من تنها نرم خونه. یه ربع بعد که من توی راه خونه بودم، پسرخالم زنگ زد و گفت: نانازی تو گوشیتو می خوای؟! گفتم آره!! گفت خب من یه گوشی معمولی دارم می دم بهت چه اصراریه بریم اونجا؟!! نمی خواد بریم و تو هم نمیتونی بری و نباید بری. فهمیدم که آقای با شخصیت باهاش تماس گرفته و گفته که نیاد. بهش گفتم موضوع اصلن گوشی نیست. اینجوری پیش بره فردا اختیار هیچی از وسایلمو توی خونه ندارم. به پسرخالم گفتم باشه نمی رم خونه و برمیگردم خونه مادرم.

از اون طرف پیامک خرسی رسید که نیا خونه چون من رفتم دوش بگیرم و ... دیدم بهترین فرصته. خب اون که میره دوش بگیره و منم تند میرم از توی کمدم گوشیمو برمیدارم و برمیگردم. خیلی سرخوش و خوش خیال،ماشینو پارک کردم و رفتم بالا. قفل پایین رو باز کردم دیدم ای بابا بالارو هم قفل کرده. یهو با خودم فکر کردم چه دلیلی داره وقتی میره دوش بگیره در خونه رو قفل کنه ولی چون همیشه کارای غیر عادی انجام میداد زیاد توجه نکردم ولی وقتی اومدم قفل بالارو باز کنم دیدم بازم قفل عوض شده. هوا خیلی سرد بود و همه ی ده دقیقه تلاش من برای بازکردن در بی نتیجه بود. روی راه پله نشستم و با خودم حساب کردم دیگه باید از حموم اومده باشه بیرون و ناچار زنگ در رو زدم ولی هیچ خبری نشد. احساس خیلی بدی داشتم و از اینکه در خونه ی خودم روی خودم قفل شده عذاب می کشیدم.که یهو دیدم آقای با شخصیت داره پله ها رو میاد بالا. تپش قلبم بیشتر شد و می دونستم که یه چالش گریزناپذیری در انتظارمه. همینجور که جلوی در ایستاده بودم آقای باشخصیت روی پاگرد آخر ایستاد و با یه لحن خیلی آروم و وحشتناک گفت: نانازی اومدی؟!! گفته بودم  که نیا! پرسیدم: چرا قفل عوض شده؟!! گوشیشو از توی جیبش در اورد و شروع کرد به فیلمبرداری و خیلی آروم و ترسناک گفت:  نانازی چرا قفل در رو عوض کردی؟!!  گفتم: ببین اصلن بازی خوبی نیست درو بازکن! دوباره در همون حالت فیلمبرداری گفت: خب قفل درو عوض کردی و منم کلیدشو ندارم. حالا چرا قفل رو عوض کردی؟!! گریه ام گرفته بود و سعی می کردم خودمو کنترل کنم همونطور دستمو نشون دادم و گفتم: تو توی دست من آچار و پیچ گوشتی می بینی؟!! من چطور می تونم قفل این درو عوض کنم. خیلی ملایم و آروم گفت: خب نانازی چرا پیاده اومدی؟!! این وقت شب خطرناکه! گفتم : ببین من خوشم نمیاد از این بازی، خواهش می کنم فیلم نگیر از بدبختی من! یهو به ذهنم رسید خب خرسی که بیرون بود و یه سوئیچ یدک هم داره پس می تونه ماشین منو جابجا کرده باشه و همه اینا قسمت هایی از یه نقشه ی مسخره باشه. با همون گریه فوری رفتم پایین و دیدم بله! ماشینم سر جاش نیست. خرسی همونطور مشغول فیلمبرداری از من بود. بهش گفتم: ببین من از این آرتیست بازی ها خوشم نمیاد. من از آدمای سیاس متنفرم. من نمی تونم این وضعیت رو تحمل کنم خواهش می کنم تمومش کن. خیلی راحت و آروم گفت: بازی چیه؟!! ماشینت کجاست؟!!  بعد آروم زیر گوشم گفت: اگه پشت گوشتو دیدی ماشینو هم دیدی!! گفتم: اینطوره دیگه؟!! باشه!! گوشیمو در آوردم که زنگ بزنم به 110 که با یه حرکت سریع گوشی رو از دستم گرفت و گفت: حالا برو!! نمی تونم حالمو توصیف کنم فقط گفتم: خیلی ازت بدم میاد. با این قانون جنگلی که بین من و تو وجود داره من باهات به نتیجه نمی رسم و راهمو گرفتم که برم خونه مادرم. فکر کنم ساعت ده و نیم شب بود. یهو دستمو از پشت گرفت و گفت کجا؟!! و کشید سمت در. و زنگ طبقه دوم رو زد و آقا و خانوم همسایه جلوی چشم های گرد شده ی من اومدن پایین. اصلن فکر نمی کردم با این کارهایی که انجام داد ،بخواد نمایش راه بندازه. وقتی اونا اومدن همونطور با گریه گفتم: آخه اینا کار یه آدم عادیه؟!! برام نقشه بکشه، توی کوچه کشیک بده، وقتی اومدم بالا و دارم خیلی بی نتیجه با قفل در ور می رم با سوئیچ یدک ماشینمو جابجا کنه و بیاد خیلی ریلکس منو زجر بده!! من اصلن این آرتیست بازی رو نمی فهمم. آقا همسایه می خندید و می گفت خب شاید خواسته شوخی کنه!! چرا نمی شینید حرف بزنید مشکلتون رو حل کنید؟! و ...

هر چند که اون شب من ماشینمو گرفتم و برگشتم خونه مادرم ولی واقعن برام عجیبه که بعد از این همه مدت نه تنها چیزی درست نشده ،کار به اینجور کارای بچگانه و آزاردهنده رسیده. آقای دکتر بعد از شنیدن صحبت های من رو به آقای با شخصیت کرد و گفت: نظرت راجع به این کارت چیه؟!! آقای با شخصیت دستشو گذاشت روی زانوش و خودشو جابجا کرد روی صندلی و لم داد به پشتی صندلی و در کمال ناباوری من و آقای دکتر گفت: درست ترین کاری که باید انجام میدادم رو انجام دادم و هیچوقت بیشتر از اون شب، توی این شش سال احساس خوبی نداشتم!! دکتر گفت: یعنی همه این نمایش واقعی بود و تو هم انکار نمی کنی و می گی لذت بردی از این کار؟!! آقای با شخصیت یه لبخند از روی رضایت کشید روی لبش و گفت: بله دقیقن!! و دکتر یه کمی ناراحت شد ،رو به من کرد و گفت: خب تو چرا امروز اومدی و اینجا نشستی؟!!  و دوباره صورتشو برگردوند سمت آقای با شخصیت و یه کمی تند گفت: اصلن کارتو نمی فهمم ، ظاهرن خیلی کار داری و این یه رابطه برد - برد نیست.اگه هر دختری بود امروز نمیومد جلسه مشاوره و میزاشت و میرفت. تعجب می کنم از نانازی!! فکر می کنم خیلی داره تلاش می کنه که زندگیشو حفظ کنه ولی چیزی که من می بینم ... حرفشو قطع کرد و برگه ها رو گذاشت روی میز و دستشو گرفت بالا!!

پ.ن: وکیلم اومده محل کارم و نشسته روبروم و میگه: از چی میترسی؟!! میگم: از چیزی که نتونم پیش بینی کنم اینکه چی می شه و من بعدش باید چیکار کنم؟!! بعد ازش می پرسم: توی دادگاه قاضی واقعن چکش داره و میزنه روی میز و جلسه رسمی می شه؟!! میخنده می گه: آره تازه قاضی موهای فرفری بلوند هم داره مثل کارتون الیور و ... !!

پ.ن1: طبق معمول هر شب ،توی هال کنار کاناپه بابا دارم دراز و نشست می رم و بابا میشماره: یک، دو، سه و... نوزده، نمره نانازی، بیست و یک ، بیست و دو و  ... !

پ.ن2: نظراتتون برام مهمه.

18 Feb 10:05

با تشکر از یک خواننده ی وبلاگ

by tajavozmamnoo

تآییدی بر این خبر حتا از طرف ارسال کننده ی دلسوز نشده اما ترجیح می دهم آن را پست کنم تا اگر این خبر درست باشد، بعدها موجب پشیمانی نشود. حتا در یک مورد!


با سلام . 
لازم دانستم موضوعی را که دیروز مطلع شدم را اطلاع رسانی کنم .
در منطقه غرب تهران محدوده بلوار فردوس غرب عده ای پسر بچه ( 17-18 ساله ) در محل پرسه می زنند و پسر بچه های کوچکتر را با بهانه اینکه سیگار مجانی یا قلیون مجانی مهمان من بیا بریم توی پارک می برند و بعد از آزار و اذیت های جنسی و با کشیدن چاقو بر تن بچه های بیگناه، آنها را رها می کنند و علامت چاقو هم می زنند که:

هیچوقت این موضوع یادت نره دوم اینکه این نشون من بود

وقتی دیروز این مطلبو شنیدم بقدری حالم بد شد و ترسیده بودم که همون لحظه گفتم حتمن فردا این مطلب را در این وبلاگ مطرح کنم تا اطلاع رسانی بشود که شاید کمکی شود .
مکررن از این وبلاگ خوب شما تشکر میکنم . موفق باشید.

18 Feb 10:04

Apparently this is what it would look like if you cried in space.

18 Feb 08:06

سپندارمزدگان، روز عشق ایرانی

by نیما

 جشن «سپندارمزدگان» یا «اسفندگان» (اسپندگان)، بعنوان روز زن و زمین در ایران باستان نام داشته و روز گرامیداشت زنان بوده است. در ادبیان کهن فارسی این آیین را «مردگیران» یا «مزدگیران» نیز گفته اند که در این روز، زنان از دست مردان هدیه می گرفتند.

 

سپندارمزدگان، 29 بهمن یا 5 اسفند؟

روز پنجم هر ماه و ماه دوازدهم هر سال «اسفند» یا اسپند یا «سپندارمزد» یا «اسپندارمزد» نام دارد. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده‌است که ایرانیان باستان روز پنجم اسفند (اسپند) را روز بزرگداشت زن و زمین می‌دانستند. اگرچه منابع کهن از جمله ابوریحان این جشن را در روز پنجم اسفند (اسپند) ذکر کرده‌اند. با توجه به تغییر ساختار تقویم ایرانی در زمان خیام که پس از ابوریحان می‌زیست، و سی و یک روزه شدن شش ماه نخست سال در گاهشماری ایرانی که به تقویم جلالی مشهور است، تاریخ ذکر شده به روز رسانی شده و در نتیجه 29 بهمن، به نام اسپندارمزدگان نام گذاری شده است.

با این حال بین مردم و حتی ادیبان این مرز و بوم که از تاریخ و گاهشمار ایرانی مطلعند، در تاریخ دقیق این روز و این جشن باستانی هنوز اختلاف نظر وجود دارد. برخی آنرا 29 بهمن و برخی دیگر 5 اسفند می دانند.

 

سپندارمزدگان یا ولنتاین؟

چند سالی است که ایده جشن سپندارمزدگان یا اسفندگان به جای ولنتاین در رسانه های غیر رسمی و سایتهای اینترنتی مطرح شده که تا حدودی هم جواب داده و در چند سال اخیر شاهد کمرنگ‌ شدن ولنتاین و به طبع آن پررنگ تر شدن سپندارمزدگان به عنوان روز عشق ایرانی بوده ایم که قطعا جایگزین بهتر و پسندیده تری برای این روز می باشد.

تنها نکته منفی آن این است که مردم ما هنوز به یک نتیجه قطعی و واحد برای این روز نرسیده اند. برخی 29 بهمن و برخی دیگر 5 اسفند را بنام روز عشق ایرانی شناخته و معرفی میکنند و این اختلاف نظر متاسفانه به اصل موضوع خدشه وارد کرده و قطعا نفوذ پذیری آن را در بین مردم کم خواهد کرد.

امید که این مشکل هم به همت بزرگان و ادیبان این مرز و بوم حل شده و مردم هم به نوبه خود برای گسترش روز افزون این مناسبت باستانی همت گمارند.

 

ولنتاین

واژه ولنتاین (Valentine) از نام کشیشی به نام والنتینتوس گرفته شده که در زمان کلودیوس امپراتور روم می زیسته است. در آن زمان به فرمان امپراطور ازدواج برای سربازان رومی قدغن بود. والنتینتوس اقدام به عقد سربازان رومی با دختران محبوبشان می‌نمود. سرانجام این کشیش به زندان افتاده در زندان عاشق دختر زندانبان گردیده و با قلبی عاشق به جرم جاری کردن عقد عشاق به جوخه اعدام سپرده می‌شود.

غربی‌ها سالروز مرگ وی را که سه قرن پس از میلاد مسیح به وقوع پیوسته گرامی می دارند و این روز را به نام ولنتاین یا روز عشق نامگذاری نموده اند.

***

در پایان، به شخصه نظر و پیشنهاد آقای فریدون جنیدی را بسیار می پسندم که:

29 بهمن تا 5 اسفند را هفته عشق و مهرورزی بنامیم.

 (لینک مطلب در ذیل) 


نیما، 29 بهمن 1392

منابع: سایت ویکی پدیا و سایر منابع در اینترنت



+ «سپندارمزدگان» روز بزرگداشت زن و زمین و «روز عشق ایرانی» بر همه عاشقان مبارک باد.

------------------------------------------------------------


در این باره بیشتر بخوانید:

سخنی درباره زمان جشن اسفندگان، به قلم استاد رضا مرادی غیاث آبادی - اینجا

29 بهمن تا 5 اسفند را هفته عشق و مهرورزی بنامیم، به قلم فریدون جنیدی - اینجا
-------------------------------------------------------------------------

++ دانلود تقویم جلالی 1393 (به روز آوری: 5 دی 1392)
منبع و سازنده: www.radcom.ir

18 Feb 08:04

Geometric Sand Castles by Calvin Seibert.

17 Feb 13:04

ولن تاین یا سپندارمذگان و یا هر کوفت دیگری!

by (ای لیا)

برای ابراز عشق دنبال بهانه نباشیم، ولن تاین یا سپندارمذگان و یا هر کوفت دیگری! اینها بهانه است. میشود همین مثلن یک صبح که بیدار می شوید از خواب با همان چهره های قشنگ خواب زده و چشمهای پف کرده همدیگر را در آغوش بگیرید و ببوسید و هدیه را هم از زیر تخت بیرون بکشید و ...
حتمن که نباید بروید رستوران بهمان و یا فلان کار خفن را انجام دهید! 
برای ابراز عشق دنبال بهانه نباشید، نباشیم!

+ از میان همینطوری های روزانه

17 Feb 13:03

I'm positive the kid will grow up to be a scientist

17 Feb 13:02

Too dirty

17 Feb 12:05

The menu