هفته ی گذشته بخشی از مصاحبه ی نوشتاری که با دویچه وله داشتیم اینجا منتشر شد و تعداد زیادی بازدید کننده ی کنجکاو جدید را به سیب کده کشاند و هیت وبلاگ را به بالای ده هزار رساند. ضمن تشکر از خانم خلعتبری متن کامل مصاحبه رو اینجا برای دوستانی که ممکنه علاقمند به خوندن باشن منتشر می کنم.
این وبلاگ در چه زمان تاسیس شده و نویسندگان تا چه حد تجربه نوشتن داشتهاند؟
همین چند روز پیش، یعنی دقیقا دوازدهم ژانویه از طرف وردپرس ای میلی دریافت کردیم که چهارسالگی وبلاگ را تبریک گفته بود. البته پیش از اون هم برای چند ماه در بلاگفا می نوشتیم که بطور ناگهانی وبلاگ مسدود شد و به ناچار کوچ کردیم به وردپرس. هیچ کدوم از نویسندگان این وبلاگ من جمله خود من اساسا نویسنده نیستیم و هیچ ادعایی هم در این زمینه نداریم.
موضوعها را چگونه انتخاب میکنید؟ «تجربه روزانه» است؟ یا موضوع از دل بحثها برمیآید یا کتابی که میخوانید؟
فکر کنم همه ی اینها باشد. بیشتر نوشته های لولیتا واکنش آنی است به اخبار سیاسی یا اجتماعی روز. خود من از اتفاقات روزمره و تجربه های شخصی م می نویسم چون برخلاف نظر دوستان انقدرها هم خلاق نیستم. آراد که تازگی به جمع ما پیوسته داستان کوتاه می نویسد. به هرحال همه ی ما متاثر از محیط و تجربه هستیم.
خود شما و بسیاری از مطالبی که از خواننده های وبلاگتون منتشر می کنید به ارتباط جنسی و به قول معروف تجربه های سکس خودت تو و یا بقیه افراد اشاره ای دارند – ممکن هست این تجربه خوب و یا خیلی باشد- می خوام بدونم چطور به این تصمیم رسیدی که این مطالب را در مورد تجربه های شخصی خودت و یا کاربرهاتون منتشر کنید؟
وبلاگ نسوان مطلقه – و ادامه اش سیب و سرگشتگی – از دید گردانندگانش؛ صرفا برای طرح مسایل جنسی ساخته نشد و هدف اولیه اش مطرح کردن مسایلی بود که ما بعنوان نویسندگان وبلاگ با آنها دست به گریبان بودیم و طیف وسیعی از موضوعات مختلف من جمله مسایل اجتماعی، حقوق زنان و مشکلات مهاجران رو در بر می گرفت. این که این بخش از وبلاگ ما بیشتر مورد توجه قرار گرفته به نظرم به این واقعیت بر می گردد که نوشتن در مورد احساسات و تجربیات جنسی زنان در ادبیات ما سابقه ی چندانی ندارد. جامعه، تاریخ و ادبیات ما از کنار زنان در سکوت عبور کرده، اگر هم چیزی درمورد زن و زنانگی و سکسوالیته نوشته شده بیشتر به قلم مردها و از یک زاویه ی دید مردانه روایت شده که الزاما مطابق با واقعیت نیست. این وبلاگ فرصت مناسبی بود که سوی دیگر این داستان ها از زبان یک زن هم شنیده شود. ما در جامعه ای در حال گذار زندگی می کنیم. تعاریف سنتی گذشته در مورد زنها؛ نیازها و خواسته ها و رفتار جنسی و روابط بین دو جنس نیاز به بازبینی اساسی دارد. سعی کردیم که بخشی از واقعیت های امروز جامعه را بازتاب بدیم و برای این کار از تجربیات بسیار شخصی خودمون شروع کردیم.
با توجه به اینکه طرح مسائل این چنینی در جامعه ایران به نوعی تابو محسوب میشده و میشه، این شجاعت از کجا به دست اومد که این کار رو بکنید؟
نطفه ی این وبلاگ در یک شب گرم تابستانی در تهران؛ بین چند دوست صمیمی که همگی هم مطلقه بودیم بسته شد. آن شب؛ بیان تجربه هایی که بسیار صمیمی بود و هرگز هم جایی با صدای بلند گفته نشده بود ما را به این نتیجه رساند که شاید این تجربیات آن قدرها هم شخصی نباشد و مطرح کردنش در قالب یک وبلاگ فرصتی را برای گفتگو در مورد این «رازهای مگو» فراهم کند. چون این تصمیم به صورت جمعی گرفته شد؛ تک تک ما شهامتی را پیدا کردیم که اگر به تنهایی؛ سالهای سال هم طول می کشید حداقل در شخص من به وجود نمی اومد. همون قدر که ترس را می توان توی ادمها تزریق کرد؛ شهامت را هم می شود تمرین کرد. با خودمان فکر کردیم که شاید بتونیم این تجربه را در عالم مجاز هم بازسازی کنیم و به خیلی های دیگر که تجربه های مشابهی دارند نشون بدیم که تنها نیستند و برای یک بار هم که شده به جای ترس، شهامت را تبلیغ کنیم. ضمن اینکه همینجا باید بگم که نوشتن با نام مستعار، آن هم در فضای مجازی، چندان هم نیاز به شجاعت نداشت، یا حداقل در ابتدا این طور به نظر می رسید!
فکر می کنی که اگر با اسم اصلی خودت بنویسی بتونه برات مشکل ساز بشه؟ از ابتدا با این ایده که قصد داری در مورد این مسائل بنویسی، اسم مستعار رو انتخاب کردی؟
انتخاب اسم مستعار چند دلیل داشت و فقط یکی ش این بود. البته مسلما با توجه به نگاه بسته ای که جامعه به زن و خصوصا زنهایی که در قالب سنتی پذیرفته شده ی جامعه نمی گنجند دارد؛ مطرح شدن اسم شخص من فقط دست و پای ما را می بست. از دید هنری هم که نگاه کنیم، خیلی از نویسندگان و وبلاگ نویسها از اسامی قلمی استفاده می کنند. ویولتا نام زنی است سرکش و عصیانگر که در کتاب «بارون درخت نشین» ایتالو کالوینو تصویر شده: زنی که در یک کلام نه روی زمین بند می شود و نه روی درخت! این شخصیت هم گویای وجهی از تجربیات مطرح شده ی من در وبلاگ است و هم می تواند هر زن دیگری باشد. این را هم اضافه کنم که همه ی نویسندگان وبلاگ اسامی فارسی هم دارند و مثلا اسم فارسی من اختر است که با اصغر (شخصیت شوهر سابقم) هم قافیه هم می شد. منتها بدلایلی که من هم نمی دونم در طول زمان اسامی سنتی ایرانی ما عملا فراموش شد.
بازخوردی که پس از منتشر شدن این دسته از مطالب از مخاطب می گیری چی هست؟ مثبت و منفی
شخصا از تهدید به قتل تا مقایسه شدن با میلان کوندرا را تجربه کردم! از پیشنهاد کمک های مالی به دلار تا پیشنهاد دوستی و ازدواج داشتیم. بعضی ها هم که ما را با مشاور مسایل خانواده و یا سکسولوژیست اشتباه می گیرند و در مورد مسایل خصوصی شان راهنمایی و مشاوره می خواهند. در مجموع چیزی که ته تغار می ماند ترکیبی است از بازخوردهای مثبت و منفی. البته من به شخصه به بازخورد مثبت و منفی اعتقادی ندارم؛ به این مفهوم که اگر مخاطب من را تایید کرد بازخورد برای من مثبت باشد و اگر فحش داد منفی. به نظرم همین قدر که مخاطب آن قدر درگیر متن شده که لحظه ای می ایستد و کلیک می کند و نظرش را می نویسد و درگیر بحث ها می شود؛ به هدفم رسیدم و برای من بازخوردی مثبت محسوب می شود.
تا به حال پیش اومده که فکر کنی که چه بهتر بود که اصلا در مورد این تجربیات نمی نوشتی؟
هرگز.
هدف تو به طور مشخص از شکستن این تابوها و مطرح کردن مسائل این چنینی که تا حد زیادی بسیاری معتقدند در مورد محدوده بسیار شخصی افراد هست، چی بوده و هست؟
اول باید روشن کنم که هدف من شکستن تابو ها نبوده! من مصلح اجتماعی یا مبارز در راه ازادی جنسی زنان یا حتی فمینیست نیستم. من فقط می نویسم برای اینکه نوشتن به من کمک می کند که چیزهایی که تجربه می کنم را هضم کنم. من فقط چیزهایی که تجربه کرده ام را روایت می کنم؛ همین.
اینکه این نوشته ها به قول تو در «محدوده بسیار شخصی افراد» قرار می گیرد برای من قابل درک نیست. هیچ نوشته ای بعد از منتشر شدن شخصی نیست. شما روز نوشت های زیادی را می بینید که نویسنده اش در مورد سوپ جویی که برای ناهار پخته نوشته و پوست کندن هویج ها و رنده کردنش را هم با جزییات شرح داده. اگر از من بپرسید این دست نوشته ها بیشتر در محدوده ی شخصی قرار می گیرد؛ چون واقعا به من مربوط نیست که کسی که نمی شناسم توی سوپ جو هویج رنده شده می ریزد یا نه.
برعکس؛ مطرح کردن مسایلی که به هر نحوی انسان، روابط و احساساتش را منعکس کند در واقع خیلی هم عمومی است! برای اینکه انسان با همه ی وضعیت وجودی اش موضوعی عمومی است و این شامل خصوصی ترین لحظات انسان ها هم می شود. من فرق زیادی بین به اشتراک گذاشتن تجربه ی رنده کردن هویج و تجربه ی همخوابی با یک مرد نمی بینم. هر دوی این تجربیات می تواند بی نهایت شخصی و بی نهایت عمومی باشد. بقول کارل راجرز » آن چیزی که از همه شخصی تر است؛ از همه عمومی تر است.» این دیگر هنر نویسنده است که تا چه حد می تواند خواننده را با آن تجربه همراه کند و چیزی بسیار شخصی را تبدیل به درد مشترکی کند که باید فریاد کرد والبته این حتی در مورد پوست کندن از هویج هم صادق است.
همان قدر که شاید نوشتن در مورد این دست از مطالب برایت شاید راحت باشد، حرف زدن در این مورد هم ساده هست؟ برای مثال حرف زدن در مورد این مسائل با یک مشاور – دوست- و یا حتی افرادی که به خوبی نمی شناسی اما در جمعی هست که موضوع پیش می آید؟
راستش در گذشته ی نه چندان دور برای من حتی فکر کردن به این مسایل هم ناراحت کننده بود چه رسد به مطرح کردنش. من آدم بسیار خاموش و ترسیده ای بودم و بخاطرش هم در دراز مدت تاوان زیادی دادم. برای همین هم مخاطبانی که من را درک نمی کنند یا به شدت از طرح این مسایل ازرده می شوند را درک می کنم. جامعه ی ما جامعه ی بسیار بسته ای است که به دلایل متعدد فرهنگی، سنتی و مذهبی هرگز اجازه ی طرح این مسایل را – مخصوصا به زنان- نداده. حاصل اینهمه سکوت و سرکوب مسئله ای به این اهمیت به جز افتادن از آن طرف بام چه می تواند باشد؟ بدیهی است که شما هر قدر یک توپ را با شدت و فشار بیشتری در آب فشار دهید وقتی رها شد با شدت بیشتر به سمت مخالفش پرتاب می شود.
به هرحال در پاسخ شما باید بگم که این روزها من همین قدر که در نوشتن بی پروا هستم در جمع هم هستم و به همین راحتی که می نویسم حرف می زنم. البته مرز ظریف بین راحتی و وقاحت را رعایت می کنم، سعی می کنم این مرز را در نوشتن هم مراعات کنم و در دام هرزه نویسی نیافتم. بطور کلی فکر کنم آدم راحتی هستم، من هیچ فضیلت و اخلاقی در چشم فرو بستن و دندان گزیدن در خصوص مسایل جنسی نمی بینم. آمیختن غرایز جنسی با پنهان کاری به احساس گناه و عقده های روانی ختم می شود و در نهایت سلامت روانی جامعه را به خطر می اندازد. مسایل جنسی هم بخشی از واقعیت وجودی آدم بودن است و اتفاقا بخش بسیار تعیین کننده ای هم هست. هرچند باز هم تاکید می کنم که مسائل جنسی دغدغه ی اصلی زندگی من نیست. نصف بیشتر زندگی من در محیط های دانشگاهی و پروژه های تخصصی علمی و خواندن و نوشتن و مطالعه می گذرد. همین طور که نصف بیشتر نوشته های من در وبلاگ در مورد دلتنگی های شخصی، سختی های مهاجرت و زندگی در غربت، روابط آدمها و حتی نقد کتاب و موسیقی و فیلم بوده. بقیه ی نویسندگان وبلاگ هم به طور خاص در مورد مسایل اجتماعی، اعتقادی و حتی سیاسی نوشته اند. بسیاری از نوشته های وبلاگ ما بدلیل پرداختن به مسایل حقوق زنان و تبعیض جنسیتی؛ جریان اصلاح طلبی، و جنبش سبز در فضای مجازی مطرح و حتی به نام خانمها شیرین عبادی و نسرین ستوده دست به دست شده. راستش، این برچسب » وبلاگی که در مورد موارد آنچنانی می نویسد» را چندان منصفانه نمی بینم. باور بفرمایید ما به خیلی موضوعات دیگر- البته به جز پوست کندن هویج- هم پرداخته ایم. به هرحال از فرصتی که در اختیار من گذاشتی که از طرف خودم و سایر قلم به دستان در مورد «موارد آنچنانی» توضیح بدم متشکرم.
دستهبندی شده در:
لولیتا,
ویولتا