Shared posts

20 Mar 08:39

قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو

by kafiketab


  1. از همه غم انگیز تر زمانی می باشد ،
    کسی که دوستش داری
    ﻫﯿﭻ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﺮﺍی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻧمی کند !

    قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو

22 Feb 17:08

آشنایی اینترنتی و پلیس

by آزاده سپهری

به نظرم خیلی خوب میشد اگر در کشورهایی که دستگاه پلیس شان سالم است، افرادی که در اینترنت با هم آشنا شده اند و میخواهند همدیگر را ملاقات کنند، سریعا بعد از ملاقات، قبل از اینکه با هم به جایی بروند، می توانستند به نزدیک ترین پاسگاه پلیس مراجعه کنند و در آنجا مشخصات شان ثبت شود و همچنین اینکه کجا می خواهند با هم بروند، مثلا به فلان رستوران، دیسکو، هتل و یا خانه. فکر کنم اینطوری جلوی بسیاری از جنایاتی که از طریق آشنایی های اینترنتی رخ می دهد، گرفته شود.

.


21 Feb 21:16

پروانه ها در واقع فقط کرمهایی هستند با بالهای رنگی

by سیب به دست

 چهارده پونزده ساله بودم که اون خوابها شروع شد؛ مردی می اومد توی تختم، کنارم می نشست و دستم رو می گرفت، من نمی شناختمش. فقط دستهاش رو می دیدم. مرد سر نداشت، یا زاویه ی دید من توی خواب جوری بود که سرش رو نمی دیدم، برای همین نمی دونستم که یک نفر بود که هرشب به خوابم می اومد یا مردهای متفاوتی بودن. به هرحال من توی خواب واقعا اون مرد بدون سر رو دوست داشتم. از ته دلم؛ با همه ی وجودم می خواستمش. حاضر بودم همه ی زندگیم رو بدم و بقیه ی عمرم رو توی بغلش بمونم؛ براش زندگی کنم، براش بمیرم. بعد دلم شروع می کرد پر از پروانه شدن؛ پروانه های رنگی ای که توی شکمم بال هاشون رو باز می کردن و می بستن و می پریدن این ور اون ور و خودشون رو می کوبیدن به دیواره ی دلم؛  تا جایی که سبک می شدم و می رفتم بالا و بالا و میخوردم به سقف و از خواب می پریدم. اون خوابها خیلی خوب بود، خیلی. دلم میخواست همونجا توی خواب؛ توی همون حس بمونم و هیچ وقت بیدار نشم. گاهی حتی سعی می کردم دوباره بخوابم شاید ادامه ی خوابم رو ببینم. من یک رومانتیک احمقم. هیچ وقت هیچ حسی به اندازه ی عشق من رو مجذوب خودش نکرده. قسمت خنده داره ش اینه که هیچ وقت عاشق نبودم و نزدیک ترین چیزی که به عشق توی زندگیم تجربه کردم رابطه ام با سگم بوده که واقعا موجود دلنشین و بی آزار و لیس زننده ای بود.

به هرحال، اون روزها مطمئن بودم که یک روزی این حس رو -عشق رو میگم-  واقعی ش رو؛ با یک مرد واقعی تجربه خواهم کرد. ولی رسما به عن خوردم. یعنی پیش بینی هام به گه نشست. گاه گاهی البته تک و توک پروانه ای بال بال زده؛ بعد بالش سوخته توی گذر زمان؛ توی حسرت فهم درست؛ توی گیجی و سردرگمی و کج فهمی. پروانه ها موجودات لطیفی هستن و طاقت رابطه های سخت با آدمهای سخت رو ندارن. گاهی هم خودم با امشی پروانه ها رو تار و مار کردم چون به نظرم وقتش نبوده؛ چون همیشه کارهای مهم تری بوده یا اون آدمی که طرفم بوده آدم مناسبی نبوده و عقل من هیچ وقت اجازه نداده که عاشق یک آدم نامناسب بشم -این البته منافاتی با گاییدن آدمهای نامناسب نداره، فقط نباید عاشقشون بشم- به هرحال آدمهای نامناسب هم گاهی توی دلم پروانه ها رو غلغلک دادن. مثل آ. که زن داشت و خدا می دونه که  چند تا پروانه توی دل من روشن کرد و من دونه دونه با امشی کشتمشون. یا مثل اچ که هنوز هم هست و ما با هم زیاد میخندیم و زیاد حرف می زنیم و زیاد از مصاحبت هم لذت می بریم؛ ولی من نمی تونم عاشقش باشم.

گاهی هم برعکس بوده و اون طرف پروانه های من رو با توری گرفته و بعد با سنجاق کوبیده روی یک تخته ی سفید توی تابلوی افتخاراتش. مثل «ام» که استادیار دانشگاهمون بود و من  سه سال گذشته از ته دلم خواستمش، همه چیزش رو. تک تک خطوط صورتش، پیچ و تاب موههای جوگندمی ش، عضلات ساق پا و بازوهاش رو که انگار مجسمه سازی عاشق از دل مرمر تراشیده بود، نگاهش رو و حتی بی تفاوتی ش رو. «ام» که توی راهرو قدم می زد پروانه ها توی شکمم شروع می کردن بالشون رو باز کردن. اما «ام» از عشق می ترسید. زخمی بود؛ عشق نمی خواست یا شایدم عشق من رو نمیخواست. می اومد جلو و عقب می کشید و فرار می کرد. من نگاهش می کردم. وقتی یک نفر از عشق می ترسه چی کارش میشه کرد؟ هرکاری ش کنی فقط اوضاع بدتر میشه، هرچی سفت تر بگیری ش زودتر از دستت لیز میخوره و میره. بعضی آدمها هم انقدر زمخت و بی حوصله بودن که حتی نگاهشون می تونست پروانه ها رو توی دل آدم قتل عام کنه. آدمهایی که نه پروانه ها رو می فهمیدن و نه وقتی برای درک ظرافت نقش روی بالهاشون داشتن. آدمهایی مثل اصغر؛ آدمهایی مثل ویلی؛ مثل تقریبا همه ی مردهایی که شناختم و پروانه کش های حرفه ای بودن. مثل لیون پروفشنال با این فرق که اون آدمها رو می کشت.

اینجوریهاست که کم کم پروانه ها فراموش شدن، یاد گرفتن که دیگه بیخودی بال بال نزنن، کرخت شدن، گاهی این روزها فکر می کنم اصلا شاید مرده باشن. شایدم اصلا پروانه ها توهم ذهن چهارده ساله ی من بودن. من دیگه خوابهای پروانه ای نمی بینم اما اون مردها؛ اون مردهای بدون سر از توی خوابهای پراکنده م تعبیر شدن و هجوم اوردن توی زندگی واقعیم؛ موجودات نر بدون هویتی که اومدن توی تختخوابم، دستم رو گرفتن، بوییدن، بوسیدن، حرف زدن؛ خندیدن، سیگار روشن کردن؛ یک جرعه شراب نوشیدن؛ توی گوشم حرفهای عاشقانه زدن و آخرشم رفتن و جاشون رو به یکی دیگه دادن. هیچ کدوم از این مردها سر ندارن؛ از هرکدومشون فقط یک تیکه توی ذهنم مونده؛ مثل تیکه ای از یک پازل هزار قطعه، یک برش مقطعی، یک نقاشی آبستره.  بیشتر وقتها حتی نمی دونم که اون تصویر معلق متعلق به کدوم یکی از اون مردهاست. گاهی یاد یک جمله می افتم، مدتی تلاش می کنم که یادم بیاد کی این رو گفته ولی اسمهای بیشترشون خیلی وقته از یادم رفته. انگار سر مردهای زندگیم قطع شده و از هرکدوم فقط یک دست باقی مونده؛ دستی که معلوم نیست مال کیه و حتی مهم نیست مال کیه. دستی که نوازش می کنه؛ لمس می کنه؛ توی موههام چنگ می زنه؛ برجستگی های تنم رو با ولع توی خودش میگیره، انگشتش رو توی فرو رفتگی های تاریک و مرطوبش فرو می کنه؛ بالاتر میاد کتفم رو فشار میده؛ گاهی حتی گردنم رو؛ گاهی حتی روی دهنم رو؛ انگار میخواد خفه ام کنه، بعد دونه دونه پروانه ها رو می گیره توی مشتش… و اونها رو له می کنه.


دسته‌بندی شده در: ویولتا
21 Feb 18:09

شصت ودو

by (heti)
21 Feb 18:07

خوبه که تو افق محو نشد با این سوال ته تغاری اش

by giso shirazi
یه بار هم تو بچه گی که دچار بهت فلسفی شده بودم از بابام پرسیدم :شما چرا خودکشی نمی کنی؟

21 Feb 18:06

نخندید سوالم جدیه

by giso shirazi

واقعا فرهنگستان لغت به "ویرگول" میگه "درنگ انداز"
یا واسشون جوک ساختن
18 Feb 11:15

زیبایی‌های متروک!

by فرانک مجیدی

فرانک مجیدی: یک‌دفعه چشم روی هم می‌گذاری و همه‌چیز عوض شده. کاغذ عکس‌های کودکی زرد شده‌اند و بچه‌ها بزرگ‌سال‌ند. خانه‌ی نوسازی که برادر دوساله‌ات به نرده‌ی ایوانش تکیه داده، دیگر تازه نمی‌نماید و نهال‌های باغچه، درخت شده‌اند. زمان، بر همه‌چیز سپری شده، شاید بچه‌ها و خانه‌های عکس‌های قدیمی بخشی سرنوشت‌ساز در تاریخ نشده‌اند، اما برای کسانی‌که آن افراد را می‌شناسند، خاطرات و داستان‌هایی را زنده می‌کند و آن‌وقت آن لبخند بزرگ روی چهره‌ی بیننده و آن خیره ماندن به جایی نامعلوم، دیگر بی‌معنی نیست. معنی‌ش داستان‌هایی است که خودش از آن آگاه است. از بسیار گذشته، وقتی کسی دیگر بود!

این پست، تصاویری از مکان‌هایی اسرارآمیز را نشان می‌دهد که کاملاً به حال خود رها شده‌اند. چه داستان‌ها و نجواها که در میان تَرَک‌ها و گرد و خاک‌های این مکان‌ها پنهان است. از مردمانی که روزی در آن زندگی کرده‌اند، شاد شده‌اند و وحشت کردند. از منظری، می‌توان به این تصاویر این‌گونه نگریست که پس از رها شدن توسط انسان‌ها، این اماکن به آرامی به دامن مادر طبیعت بازمی‌گردند و جزئی از آن می‌شوند.

برج خنک‌کننده I.M. در بلژیک. (پیپا کیلی‌نووا) تصویر دوم به‌‌شدت مرا به یاد لوکیشن فیلمبرداری سکانس زیبای زندان در «خیزش شوالیه تاریکی» انداخت.

2-17-2014 12-11-01 AM

2-17-2014 12-12-42 AM

کُلمانسکُپ، نامیبیا. (کریس گری) در اوایل قرن گذشته، آلمانی‌ها متوجه شدند که این مکان سرشار از معادن الماس است. این معادن، زاییده‌های گرانقیمت خود را در اختیار جویندگان گذاشت تا آن‌که پس از تمام شدن ذخایرش، مردم شهر ترکش کردند و آن را به بیابان سپردند.

2-17-2014 12-13-41 AM

جنگل ۱۰۲ ساله‌ی شناور، استرالیا (بروس هود) روزگاری کشتی بخار بزرگی بود تا کارایی‌اش را از دست داد و شناور ماند. حالا نوبت استفاده‌ی طبیعت از آن بود!

2-17-2014 12-14-54 AM

سازه‌های جنگی دریایی، انگلستان. روزگاری سربازان جنگ جهانی دوم در این سازه‌ها از پیشروی نیروهای آلمانی جلوگیری می‌کردند.

2-17-2014 12-15-44 AM

آخرین خانه بر جزیره‌ی هلند در آمریکا. این جزیره کم‌کم زیر آب رفت و این خانه، تنها بنای برجای‌مانده پیش از زیر آب رفتن کامل جزیره در سال ۲۰۱۰ بود. نمای این خانه، شبیه به خانه‌ی «عمه جوزفین» در فیلم «مجموعه وقایع دردنام لمونی اسنیکت» نیست؟!

2-17-2014 12-16-48 AM

پریپیات، اوکراین (بری منگهام). ساکنین این شهر، کارگرانی بودند که در نزدیکی چرنوبیل زندگی می‌کردند. پس از فاجعه در سال ۱۹۸۶، این شهر رادیواکتیو شده، تنها با تورهایی محافظت‌شده قابل بازدید است.

2-17-2014 12-17-42 AM

2-17-2014 12-18-45 AM

خانه‌‌ی گروه کمونیستی بلغارستان (دیمیتار کیلکوف). درست مانند بشقاب‌پرنده عظیمی که در حال فرود است! این بنا از سال ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۱ مورد استفاده‌ی کمونیست‌های بلغار بود.

2-17-2014 12-19-37 AM

شهربازی نارا، ژاپن. این پارک، الهام‌گرفته از دیزنی‌لند بود و از سال ۱۹۶۱ تا ۲۰۰۶ فعالیت داشت.

2-17-2014 12-20-27 AM

جزیره‌ای غیرعادی در جنوب‌غربی فلوریدای آمریکا. این بناها، خانه‌های تابستانی یک تولیدکننده‌ی ثروتمند نفت به نام باب لی بودکه در سال ۱۹۸۱ در تنگه‌ی رومانو ساخته شد.

2-17-2014 12-26-03 AM

کارخانه‌ای متروک در ایتالیا (دیل تنیسن). نفوذ تدریجی رطوبت به ساختمان، باعث شد که در سال ۱۸۶۶ به حال خود رها شود.

2-17-2014 12-26-50 AM

ایستگاه مرکزی میشیگان در دیترویت آمریکا (کریس لوک‌هارت). این بنا در سال ۱۹۱۳ ساخته‌شد اما اشتباهاتی در طراحی، باعث شد تا در سال ۱۹۸۸ فاقد استفاده بماند. از این لوکیشن در فیلم «۸ مایل» امینم استفاده شده‌است.

2-17-2014 12-27-36 AM

2-17-2014 12-28-22 AM

قایق غرق‌شده درقطب جنوب. نام این کشتی غرق‌شده، «مار سِم فیم» است، متعلق به برزیل که گروهی را برای ساخت فیلمی مستند به آن مکان کشانده‌بود، اما بادهای نیرومند منجر شدند که در نزدیکی غار آردلی غرق شود.

2-17-2014 12-29-09 AM

بدفورد اورفیوم، آمریکا (فرانْک گریس). این ساختمان تئاتر در یال ۱۹۱۲ در ماساچوست بنا شد و در سال ۱۹۵۹ تعطیل گردید.

2-17-2014 12-30-07 AM

ایستگاه قطار متروک در آبخازیای گرجستان (ایلیا وارلاموف). این مکان در طی جنگ‌های منطقه در سال ۱۹۹ و ۱۹۹۳ متروک شد.

2-17-2014 12-31-13 AM

خانه‌های چوبی متروک در روسیه (اندرو کازمن). مانند داستان فیلم «روستا» با بازی برایس دالاس هاوارد و ژوکین فونیکس، این خانه‌های زیبا در اعماق جنگل‌های روسیه یافت شدند تا حداقل امکان ارتباط را با اجتماع داشته‌باشند.

2-17-2014 12-31-59 AM

2-17-2014 12-32-50 AM

شهر زیر آب شیچنگ در چین. این شهر، ۱۳۴۱ ساله است. این شهر در استان ژِجیانگ چین قرار دارد و ئر سال ۱۹۵۹ به دلیل طغیان رودخانه‌ی خین‌آن غرق شد.

2-17-2014 12-33-33 AM

ایستگاه قطار زیرزمینی متروک در آمریکا (ژان پل پالِسکاندولو). این مکان با تورهایی خاص قابل بازدید است و در سال ۱۹۴۵ به دلایل امنیتی تعطیل شد.

2-17-2014 12-35-22 AM

هتل سالتوی کلمبیا. این هتل در نزدیکی دره‌های تکوئندما در سال ۹۲۸ تأسیس شد تا توریست‌ها از دیدن آبشاری ۱۵۷ متری لذت ببرند. در دهه‌ی ۹۰ با از رونق افتادن جذب توریست، این مکان تعطیل شد، اما در سال ۲۰۱۲ تبدیل به موزه گردید

2-17-2014 12-38-46 AM

تونل زیرزمینی قطار در کیِف اوکراین

2-17-2014 12-39-39 AM

تونل آبی در بالاکلاوای اوکراین (تامس آلبوث). این مکان در اوکراین، از اماکن فوق‌امنیتی محسوب می‌شد که گفته می‌شد بخاطر تجهیزات زیرزمین احتمالاً سلاح های هسته‌ای در آن نگهداری می‌شود. امروز، این مکان موزه‌ای است که بازدیدیش برای عموم آزاد است.

2-17-2014 12-40-47 AM

بیمارستان نظامی در بیلیتز آلمان. این بیمارستان در قرن ۱۹ میلادی ساخته شد و یک‌بار،«آدولف هیتلر» که پایش در نبرد سُم در ۱۹۱۶ زحمی شده‌بود، در آن درمان شد.

2-17-2014 12-43-48 AM

2-17-2014 12-44-27 AM

جزیره‌ی هاشیمای ژاپن. این جزیره از اواخر قرن ۱۹ تا اواخر قرن بیستم زنده و پویا بود و به‌منظور استخراج معدن زیردریایی زغال‌سنگ ساخته شده‌بود، اما ژاپن استفاده از نفت را به زغالسنگ ترجیح داد و داستان، قابل حدس است!

2-17-2014 12-45-12 AM

2-17-2014 12-47-15 AM

سان‌ژی در تایوان. این ویلاها، برای تعطیلات نیروهای آمریکایی ساخته شده‌بودند، اما به دلیل نرخ بالای تصادفات اتومبیل در منطقه، تعطیل شد و در سال ۲۰۱۰ این خانه‌ها ویران گردیدند.

2-17-2014 12-46-35 AM

کلیسای متروک در برف، کانادا (کوین مک‌الهِران).

2-17-2014 12-47-56 AM

منبع



فید یک پزشک محل مناسبی برای تبلیغات شما: محل تبلیغات متنی و بنری شما

برای سفارش تبلیغ تماس بگیرید

17 Feb 13:29

عکس های رنگی : ۱۰ ایده استفاده دوباره از روزنامه قدیمی

by نگار یعقوبی

روزنامه شاید جزو ارزون ترین موادی باشه که برای انجام دادن یک کار هنری میشه تهیه کرد. با استفاده از روزنامه های باطله میتونید به هر چیز قدیمی که توی خونه تون هست یک ظاهر جدیدی بدین. در ادامه این مطلب چند ایده برای درست کردن کاردستی های خلاقانه با استفاده از روزنامه میبینیم.

 

ایده ۱: میز و کشوها با روزنامه ظاهر قشنگ و کلاسیک تری میگیرن.

1f6b8d123bedf2767d0b644a7ad93f8640793bee7d1258732b50bf91246f28acae6d1a7d2b7cff68fdedbbf9fcceb404tumblr_m8mxzmM0xU1qf0bl4o1_1280

 

 

ایده ۲: گلدونهای روزنامه ای

75d5b88184ec8128e99ad40b627d5c7c773c87c623fbc514a28e6d901cc49662148184de9bdd3e8b49048cdd9c760a73b80040b0ed764668696da5d0307f940bd4d03546d5389cc57e73d65ea589d15e

 

 

ایده ۳: پرده های روزنامه ای

db10111448a1bf75a95a9240e7f2e15e58b93a36ff85e5cd493b394472e33fa7228773a687f1879c3baf6887e829864eb3c5cf3407f61353516f7f3a9903113a

 

 

ایده ۴: رومیزی روزنامه ای

7f4c358161dc90d4860e7a34932c51423848a9a3bb80f141c0937a8fe699f9c0

 

 

ایده ۵: جاشمعی روزنامه ای

562ac81dc889cfabca5d7686cbd0d71b57454c17c607f2b0cfbe72f50f38f4487effb3bff4901e30aa13f4f08cca6a22

 

ایده ۶: تابلوهای روزنامه ای

9560e731deb42cec6b2c6d88a2169ff5  book-page-covered-framesda01b0272535452c58aeb41df3f31c5c4cedb2e125a7bb390f28d77e43ff07ff16f137676800d8e64bab7095fe0b791d58a1101cefdd29ae7afea063e579a094

 

 

ایده ۷:  کادوپیچ روزنامه ای

542b674bd65ca9ddae8913438ba058646958b199038e512d0412e42d1634ce99bec84173a438b87eb0101fd51d5ca6111baf79c78dbdfd42904c8b26f6df256f6be3872af5d17c74fb07ffba69501227 

 

 

ایده ۸: چراغ خواب روزنامه ای

a944ae01d7b651e967bf87334d03fb6521099fac36765185cb9157c271c2a138

 

 

ایده ۹: نشان لای کتاب

a6c5a90658fe05396a8e058472acfd857667100898f866e281d5967e400c1bc1

 

 

ایده ۱۰: گلهای روزنامه ای

f854223854d9ac11f5a41bf67c92ac0a

 

The post عکس های رنگی : ۱۰ ایده استفاده دوباره از روزنامه قدیمی appeared first on رنگی رنگی.

17 Feb 13:15

Ceiling art in the smoking room

17 Feb 13:14

When You Understand That, The World Opens Up For You....

17 Feb 13:13

ناموس

by نورجهان اکبر

جامعه ای که در آن به جای نام زن از کلمات «سیاسر،» «ضعیفه،» «مال،» «کوچ» و «ناموس» استفاده می کند هر روزه به ما گوشزد می کند که ما مال خود ما، انسانی برای خود ما، هویتی مستقل نیستیم بلکه متعلق به شوهر، پدر و برادر ایم. علاوه بر آن، روزانه به ما می گویند که ما باید احترام شویم چون زن، مادر یا خواهر مردی هستیم. زن فقط خواهر، مادر و همسر نیست. زنان حتی اگر مادر نباشند هم قابل احترامند و انسان اند. انسانیت زن متکی به مادر بودن و مادر شدن او نیست، بلکه او به عنوان یک انسان مستقل باید شناخته شود و مورد احترام قرار گیرد. زن برای خود هویت مستقل و انسانی دارد که وابسته به همبستری، شیر دادن به و یا مواظبت از یک مرد نیست. 
دلسرد کننده است که باید در قرن بیست و یکم در مورد این موضوع نوشت. چرا زنان ناموس کسی نیستند؟ وقتی از کلمۀ ناموس استفاده می کنیم، منظور ما این است که این زن خواهر، همسر و یا مادر کسی است و او برای موجودیت متکی به یک مرد است. این جملات به این معنا اند که ما به شخصیت زن به عنوان یک انسان مستقل، انسانیت او و هویت او احترام نداریم بلکه فقط به دلیل روابطش به یک مرد او را انسان می پذیریم. یعنی زن بودن او برای انسان بودنش کافی نیست، او باید خواهر، زن و یا مادر یک مرد باشد که انسان شمرده شود. این طرز فکر غیرانسانیست. وقتی می گوییم زنی ناموس کسی است، انسانیت و استقلال فردی او را زیر پا می گذاریم و بالای او مُهر ملکیت یک مرد را می زنیم. به همین دلیل است که هیچ گاهی کسی نمی گوید که یک مرد ناموس کسیست چون در این جامعه مرد به خاطر این که مرد است و انسان است پذیرفته می شود، نه به خاطر پیوندش به یک زن. حقیقت این که کلمۀ ناموس را فقط در رابطه به زنان استفاده می کنیم نشانه ای از این است که به زنان به عنوان انسان های برابر نه، بلکه به عنوان وسیله ها و اموال مردان و مرتبط به مردان می نگریم. زن ناموسی کسی نیست. زن کسی است. 
مردم اکثرا می گویند که زنان بعد از ازدواج مال شوهران شان می شوند. ازدواج باید راهی برای همراهی، همدلی و حمایت از همدگر باشد نه حس مالکیت بر یک دیگر. هیچ انسانی به انسان دیگری تعلق ندارد. اگر «ناموس» خواندن زنان از روی محبت باشد، خوب است این محبت را دوطرفه بسازیم و مردان را نیز چنین خطاب کنیم. اما حقیقت این است که «ناموس» برچسپِ ملکیت است، نه محبت و ما، زنان، مال کسی نیستم. هر کس حق دارد مسیر زندگیش را خودش تعیین کند. خصوصا در افغانستانی که اکثریت ازدواج ها بر زنان تحمیل می شوند، گفتن اینکه زن مال شوهرش است نقض هویت او به عنوان یک انسان و حقوق او به عنوان یک زن است. چوکی، میز، زمین، و دیگر اشیا مال اند. زن انسان است- نه جنس- که ملکیت او را گاهی شوهر و گاهی برادر و پدر داشته باشد. زمان آن فرارسیده که به زن به عنوان یک انسان نگریست نه به عنوان جنس، ناموس، سیاه سر، ضعیفه، ناقص و یا جنس دوم. همه انسانیم و تعصب در عصر آگاهی نشانه ای از عقب ماندگیست.

زن ناموس كسى نيست. زن مال كسى نيست. زن انسان هست.


دسته‌بندی شده در: یادداشت ها
17 Feb 13:11

f*ck your feelings

17 Feb 13:10

What a gem

17 Feb 12:50

اولین آشنایی پسران ایرانی با سکسوالیته

آموزش جنسی در ایران به صورت رسمی و اصولی هرگز وجود نداشته و آشنایی پسران جوان و نوجوان با سکس و مسائل مربوط به آن، عمدتا به مدرسه، جمع‌های دوستانه، عکس و فیلم و در موارد کمتری به منابعی در فضای وب محدود می‌شود. پسرها دوران بلوغ و آشنایی با مسائل جنسی را در جامعه‌ای چون ایران در سنین و شکل‌های متفاوتی طی می‌کنند. برخی در جمع و برخی در خفا؛ برخی در صحبت با همکلاسی‌ها و دوستان و بعضی به تنهایی به کنجکاوی‌های خود پاسخ می‌دهند. کسانی هم با دیدن فیلم و عکس یا خواندن کتاب‌های معدود به وادی سکسوالیته پا می‌نهند. امکان پژوهش رسمی و معتبر در باره آموزش مسائل جنسی به نوجوانان اعم از دختر یا پسر در ایران وجود ندارد. آماری در دست نیست که خانواده‌ها یا مدارس چه نقشی در آشنایی یا آموزش این حوزه دارند. با این همه می‌توان گفت که بیشتر دانسته‌ها و تجارب جوانان و نوجوانان، خودجوش، غریزی و به دور از آموزش‌های رسمی هستند. پای صحبت پنج جوان با میانگین سنی ۲۳ سال نشسته‌ایم تا از حال و هوای نوجوانی و چگونگی آشنایی خود با مسائل جنسی بگویند. پاسخ‌های آنها تقریبا یکسان است: اینترنت، جمع دوستان، عکس و فیلم پورنو، رساله‌های عملیه و گاه کتاب‌های تخصصی پزشکی... خانواده در این آشنایی جایی ندارد. آموزش ناقص در فضای وب امیر ۲۲ سال دارد و فرزند خانواده‌ای مرفه است. او در سال دوم یا سوم راهنمایی از طریق بحث‌های پراکنده در میان دوستان و بعد در سال‌های دبیرستان، از طریق اینترنت با سکس آشنا شده است. می‌گوید که هرچند گاهی سایت‌های علمی را می‌دید اما رجوع به سایت‌های پورنو در سن دبیرستان رایج بود. امیر صحبت کردن از سکس در میان دوستان در نوجوانی را طبیعی می‌داند اما به یاد دارد که بعضی‌ها در جمع، تمایل جنسی را انکار می‌کردند. خود او کنجکاوی و میل زیادی در این خصوص داشته که آن را ناشی از تابو بودن موضوع می‌داند. امیر هیچوقت با بزرگ‌ترها و خانواده در این باره حرف نزده است. او کنجکاوی نوجوانی درباره سکس را نوعی "عصیان" می‌داند و می‌گوید: «شما موقع عصیان، به نکات علمی‌اش کاری ندارید، فقط سیب را گاز می‌زنید.» پس از مدتی موضوع سکس برای امیر از حالت تابو و عصیان خارج شد و آن زمانی بود که حس کرد به اطلاعات اصولی و آموزش نیاز دارد: «خیلی دنبال منابع راحت و صددرصد مطمئن گشتم و بالاخره اطلاعات مورد نیازم را فقط از اینترنت گرفتم.» امیر بعدها متوجه شد که این اطلاعات ناقص و گاه حتی غلط بودند. اطلاعات ناقصی که می‌توانستند گمراه‌کننده باشند یا حتی ضربه‌ای بیشتر از ناآگاهی بزنند: «وقتی شما آموزش درست ببینید، تمام اطلاعات مهم و ضروری، در قالب یک پکیج در اختیار شما قرار می‌گیرد و چیزی از قلم نمی‌افتد. ولی وقتی خودتان موضوعی را "سرچ" می‌کنید، مطمئناً خیلی از اطلاعات مهم را از قلم می‌اندازید.» امیرهمچنین به خاطر دارد که معلم دینی دوران راهنمایی‌اش، برای ترساندن دانش‌آموزان از خودارضایی، تعداد زیادی از بیماری‌های جنسی را به عادت خودارضایی نسبت می‌داد. فیلم پورنو و اینترنت اولین آشنایی مهرداد با سکس، با ورود ماهواره به خانه‌ همراه شد. او در آن زمان سیزده چهارده ساله و در مقطع راهنمایی بود: «می‌فهمیدم در بعضی فیلم‌ها اتفاقاتی می‌افتد، اما دقیقاً نمی‌دانستم چیست. در همان دوران راهنمایی بود که اولین فیلم پورن به دستم رسید و با همه‌چیز آشنا شدم.» مهرداد بین آشنایی با سکس و غریزه جنسی‌ تفاوت می‌گذارد و می‌گوید: «در سن بلوغ درک می‌کردم که یک سری شرایط در حال تغییر است، ولی این باعث نمی‌شد که دنبالش باشم، اما به هرحال کنجکاو هم بودم. بیشتر کنجکاوی در مورد پرسیدن از این و آن در کلاس‌های دینی خلاصه می‌شد. به‌خصوص سؤال مشترک همه ما این بود که آیا خودارضایی گناه است یا خیر.» مهرداد ۲۴ سال دارد و او هم هیچوقت از بزرگ‌ترها یا اهل خانواده چیزی در این مورد نپرسیده است. کنجکاوی‌های او با فیلم‌های پورنویی ارضا شده که بین دوستانش دست به دست می‌چرخید: «در دوران راهنمایی، آشنایی با سکس در حد دست‌به‌دست کردن همین فیلم‌های پورنو بود. اما در دوران دبیرستان بود که در مورد جنس مخالف و سکس صحبت می‌کردیم. ما تازه با مقوله دوست‌دختر آشنا شده بودیم و کنجکاوی ما در حال تکامل به حالت عملی بود!» مهرداد به یاد می‌آورد که در دوران دبیرستان اگر کسی با دختری دوست می‌شد و با او رابطه‌ جنسی پیدا می‌کرد (که البته به ندرت پیش می‌آمد)، آن را برای جمع تعریف می‌کرد: «داشتن سکس در جمع دوستان دوران دبیرستان ما، موفقیت محسوب می‌شد.» مهرداد بعد از آشنا شدن با سکس و رابطه جنسی، فقط یک بار به سراغ اینترنت رفته است: «تا سال سوم دبیرستان اصلاً به موضوع فکر نمی‌کردم. ولی در آن سال با دختری آشنا شدم و کم‌کم درگیر موضوع شدم. آن زمان فقط یک بار در مورد روش‌های افزایش زمان رابطه در اینترنت تحقیق کردم.» او در مورد اولین تجربه در ۱۷ سالگی می‌گوید: «فکر می‌کردم در حال کشف رمز و راز هستی هستم.» مهرداد به یاد ندارد که چه‌طور با مسائلی مثل ایدز و کاندوم آشنا شده است. اولین رابطه‌اش کاملا اتفاقی بوده و نیازی به آموزش احساس نکرده چرا که همه‌چیز تقریبا رو به راه بوده است. رساله‌ عملیه و کتاب‌ پزشکی مصطفی در ۱۶ سالگی، در کلاس مبانی کامپیوتر، با دوستانش فیلم پورنو دیده و با موضوع سکس آشنا شده است. او اینک ۲۵ ساله است و از دوران دبستان، با دوستان هم‌سن‌وسال یا بزرگ‌تر، در مورد رابطه جنسی حرف می‌زده اما اطلاعات چندانی نداشته و حتی دلیل سکس را نمی‌دانست. مصطفی که به طور غریزی چیزهایی در مورد مسائل جنسی می‌دانست، پنهانی به کتاب‌های خواهرش سرک می‌کشید که دانشجوی پزشکی بود. او در این کتاب‌ها دنبال آناتومی اندام جنسی مرد و زن می‌گشت. دوستان او در دوران راهنمایی و دبیرستان، اطلاعات‌شان را از سایت‌ها، فیلم‌ها و داستان‌های پورنو می‌گرفتند. مصطفی کسی را می‌شناخت که برای ارضای کنجکاوی، به «رساله عملیه» رجوع می‌کرد. هادی زودتر از اکثر هم‌نسلان خود و در ۹ سالگی از طریق یکی از دوستانش با سکس آشنا شده است: «حقیقتش آن زمان خیلی باورم نشد. اما بعد از طریق تبادل اطلاعات با دیگر دوستانم، کم‌کم موضوع دستم آمد.» وقتی هادی در سال دوم راهنمایی و به طور اتفاقی، فیلم پورنویی را دید که مال برادر بزرگترش بود، تعجب کرد. او می‌گوید حرف‌های دوستانه در مورد مسائل جنسی در دوران دبستان کم بود، اما در دوران راهنمایی زیاد شد و شرایط طوری بود که «هرکسی اطلاعات بیشتری داشت، انگار کارش درست‌تر بود.» هادی می‌گوید هم‌ سن ‌وسال‌های ما اطلاعات‌شان یا از فیلم‌های پورنو بود یا از دوستان بزرگ‌تر. دانسته‌های هادی از دنیای سکس، به یک "دی‌وی‌دی" آموزشی در دوران دبیرستان و چند مطلب در فضای وب محدود می‌شود. او ۲۵ سال دارد و هرگز با بزرگ‌ترها و خانواده در این زمینه صحبتی نکرده است. ترس از حاملگی شریک جنسی سهیل از ده یازده سالگی و با تماشای کانال‌های ماهواره، نکاتی را در مورد مسائل جنسی یاد گرفته است: «در آن سن چیزهایی قلقلکم می‌داد که مثلاً کانال‌های قفل ماهواره را تماشا کنم.» سهیل هم مثل بقیه از ردوبدل شدن فیلم‌های پورنو، رد و بدل کردن اطلاعات و گاه‌ حتی خاطره‌‌ها و تجربه‌های جنسی در دوران راهنمایی حرف می‌زند. او اولین بار در هفده سالگی به شکلی جدی رابطه جنسی داشته و می‌گوید: «هنوز که هنوز است احساس می‌کنم چیزهایی وجود دارد که من نمی‌دانم و در ناخودآگاه خودم از ناآگاهی احتمالی‌ام می‌ترسم. سهیل، ترس مداوم و بی‌جا از باردار کردن شریک جنسی و انتظارات بی‌جا و تخیلات ناشی از فیلم‌های پورنو را از جمله آسیب‌های ناآگاهی در عرصه سکس می‌داند. سهیل اینک ۲۵ سال دارد و در آمریکا مشعول تحصیل است. به عقیده او، جامعه ایران نصفه نیمه مدرن شده و تا زمانی که تابوی جنسی در آن باشد، آموزش رسمی مسائل جنسی ممکن نیست. *نویسنده این گزارش، امید رضایی، روزنامه‌نگار، نویسنده میهمان دویچه وله است.
17 Feb 12:45

فرار!

by نیما

برای فرار از دوست داشتن ِ کسی
به تا دیر وقت
کار و...
کار و
کار
پناه می برند آدم ها گاهی
...

تکلیف من چیست؟
که فرار از من فرار می کند
وقتی

"تو را دوست داشتن"
شغل من است!

 

"مهدیه لطیفی"

دی ماه 1392

17 Feb 12:45

پنجره ی خوابت را باز بگذار

by نیما

پنجره ی خوابت را باز بگذار عشق من!

امشب هم می آیم.

پیرهن نارنجی تنت کن 

چکمه قهوه ای بپوش

موهات را بریز دور شانه ات 

و راه بیفت

امشب می خواهم در بارسلونا قدم بزنیم 

یا در فلورانس

شاید بخواهی کنار برج ایفل 

یا شهری دیگر

هر جا تو خواستی 
هر جا که شد 
با سرنوشت نمی توان در افتاد 
پنجره ی خوابت را باز بگذار... 

" عباس معروفی "

17 Feb 12:17

به جای شعر

by نیما

شاید الان کنار تو بودم
اگر به جای این‌همه شعر
از کلمات طنابی بافته بودم...

 

"مریم ملک دار"

17 Feb 12:16

Average Sized Woman With Average Sized Mannequin....

17 Feb 12:04

That's a horrible movie

17 Feb 06:07

برابر

by نورجهان اکبر

همه می گویند «زن از جایگاهی ویژه برخوردار است.» نیازی نیست که زن از جایگاهی ویژه برخوردار باشد. کافیست او از جایگاه یک انسان برخودار باشد و با او رفتاری احترام آمیز و انسانی صورت گیرد. ما زنان نمی خواهیم مانند الهه ها ما را تقدیس کنند و برای ما شعر بنویسند، اما از استقلال ما جلوگیری نمایند. ما نمی خواهیم ما را «فرشته» خطاب کنند، اما زمانی که بخواهیم برای زندگی خود تصمیم بگیریم، ما را «فاحشه» بخوانند. زنان انسان اند. ما می خواهیم به عنوان انسان های مستقل و متکی به خود عرض وجود نماییم و پذیرفته شویم. نه فاحشه، نه فرشته، فقط انسان. نه کمتر، نه بیشتر، برابر.


دسته‌بندی شده در: یادداشت ها
17 Feb 06:04

"Male privilege is “I have a boyfriend” being the only thing that can actually stop someone from..."

firehose shared this story from Apparently Fish Need Bicycles..

“Male privilege is “I have a boyfriend” being the only thing that can actually stop someone from hitting on you because they respect another man more than they respect your rejection/lack of interest.”

- The Sociological Cinema (via ugh)
16 Feb 17:18

مواظب آلزایمرهای احتمالی باشید

by lili91
ما اصولا تب داریم

یک عکس مذهبی پخش می شود و همه مردم شروع میکنند به شعار دادن

فردایش همه سرکار هستند

روز عاشورا میرسد و همه ماشینهایشان را می نویسند

و بعد عاشورا همان آش و همان کاسه

مدرسه ای در شین آباد آتش میگیرد

تب احساس فراگیر می شود/فردایش همه فراموشکار می شوند

یک روز زلزله جان هزاران را میگیرد

تب همدردی شروع می شود/فردایش همه فراموش میکنند

معلمی سرش را برای نوید دادن به کودکی می تراشد

تب کچل بودن فراگیر می شود

فردایش همان هیچ قبل می شوند

پنج سرباز لب مرز گروگان گرفته می شوند

تب شطرنج و مهره همه را میگیرد

چیزی به فردا نمانده

مواظب آلزایمر احتمالی باشید



16 Feb 17:13

تابستان ۲۰۱۴ احتمالا "داغ‌ترین تابستان تاریخ" خواهد بود

دانشمندان آلمانی پیش‌بینی کرده‌اند که به احتمال ۷۵ درصد تابستان سال ۲۰۱۴ داغ‌‌ترین تابستان تاریخ از زمان آغاز ثبت دمای هوا خواهد بود. بر اساس پیش‌بینی‌های آنها در نیمه دوم امسال پدیده "ال نینو" رخ خواهد داد. شاید این روزها که بسیاری سردترین زمستان ۱۰۰ سال اخیر را تجربه می‌کنند، باور این نکته دشوار باشد که تابستان پیش‌رو به احتمال ۷۵ درصد داغ‌ترین تابستان تاریخ از زمان ثبت دمای هوا خواهد بود. الگوی آب و هوای جهانی در حال حاضر شبیه به الگوی پدیده ال نینو است. ال نینو، یکی از مشهورترین چرخه‌های آب و هوایی است و زمانی رخ می‌دهد که سطح آب اقیانوس آرام در بخش استوایی به طرزی غیرمعمول گرم شده و منجر به وزش باد از غرب به شرق و بروز تغییرات غیرعادی آب و هوای مناطق شرقی و غربی استوای اقیانوس آرام می‌شود. ال نینو واژه‌ای اسپانیایی و به معنای "پسربچه" یا "مسیح نوزاد" است. این پدیده نخستین بار از سوی ماهیگیران آمریکایی که متوجه گرمای غیرمعمول اقیانوس در زمان کریسمس شده بودند، به نام ال‌نینو خوانده شد. در پژوهشی که در نشریه "PNAS" به چاپ رسیده، دانشمندان دانشگاه گیسن آلمان، ادعا کرده‌اند که قادر به پیش‌بینی پدیده ال نینو، یکسال پیش از وقوع آن هستند. تا کنون پیش‌بینی‌های دانشمندان بر اساس نقشه‌برداری درجه حرارت آب در شرق اقیانوس آرام صورت می‌گرفت. آنها با استفاده از این روش تنها می‌توانستند شش ماه زودتر الگوهای آب و هوا را پیش‌بینی کنند، زیرا این روش تحت تأثیر وزش باد در سراسر استوا قرار می‌گرفت. اما حالا به گفته دانشمندان آلمانی، آنها موفق شده‌اند با استفاده از روشی جدید که بر بررسی ارتباط بین درجه حرارت در حوزه ال نینو با دیگر نقاط اقیانوس آرام استوار است، وقوع ال نینو را یک سال زودتر پیش‌بینی کنند. به گزارش روزنامه "ایندیپندنت" محققان دانشگاه گیسن اعلام کرده‌اند که آنها با استفاده از این روش تازه، عدم رخداد پدیده ال نینو در دو سال گذشته را پیش‌بینی کرده بودند، که این پیش‌بینی نیز درست از آب درآمده است. آنها در عین حال احتمال داده‌اند که این پدیده در سال ۲۰۱۴ روی دهد. محققان آلمانی اظهار امیدواری کرده‌اند که با دانستن احتمال وقوع ال نینو از یکسال پیش‌، کشورها بتوانند خود را در مقابل تغییرات وسیع آب و هوایی که ال نینو به همراه می‌آورد، بهتر آماده کنند. انتقاد از روش‌تازه با این حال روش دانشمندان آلمانی انتقادهایی را در میان کارشناسان برانگیخته است. تیم بارنت، از مؤسسه اقیانوس شناسی "اسکریپس" واقع در کالیفرنیا، در گفتگو با نشریه "LiveScience" این روش را کهنه خوانده و گفته است: «تکنیکی که پژوهشگران استفاده کرده‌اند به من این احساس را می‌دهد که انگار به دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی برگشته‌ام.» اندرو واتکینز، کارشناس پیش‌بینی هوا از اداره هواشناسی استرالیا نیز این روش جدید را رد کرده و می‌گوید: «ریسک وقوع ال نینو در نیمه دوم سال ۲۰۱۴ افزایش یافته اما قطعا نمی‌توان در حال حاضر با قطعیت تمام وقوع آن تضمین کرد.»
16 Feb 16:59

Trust issues

16 Feb 14:45

سقوط

by Madian Vahshi
دُرسا اولین کسی بود که اسم ولنتیان را ازش شنیدم. آن سالها هنوز زیاد حرف ولنتاین توی ایران زده نمی شد. یادم است درسا برای دوست پسرش یک کارت پستال موزیکال گرفته بود که دو تا قلب قرمز هم وسطش بود و رویش نوشته بود آی لاو یو . پرسیدم «این کارت واسه چیه؟» و او گفت « میخام بدم به تنها عشق زندگیم.»  و من حسرت خوردم که چرا هیچ عشقی در زندگی ام ندارم. اما این تنها عشق زندگی، مدت زیادی تنها عشق زندگی درسا نماند، درست تا وقتی که درسا پایش به دانشگاه باز شد و با علی آقای مهندس آشنا شد. بعد از آن ، تنها عشق زندگی اش تبدیل شد به کسی که سطح تحصیلاتش پایین است ، کسی که او را نمی فهمد ، و کسی که یک نسخه پیچ ساده در یک داروخانه است. درسا جای تنها عشق زندگی اش را بخاطر همین چیزها با علی عوض کرد، و من دیگر ندیدمش . فقط چهار سال بعدش درست زمانی که لیسانسش را گرفته بود و توی پارس آنلاین مشغول بکار شده بود ، برگشت سراغ همان اولین عشقش و خواست که او را ببخشد و باز هم با هم باشند ، گفته بود که علی آنقدر کارهای وحشتناکی در حقش کرده که دیگر نمی تواند به این زندگی ادامه دهد. بهرحال برای برگشتن دیگر دیر شده بود و آقای اولین عشق، دیگر ازدواج کرده بود، و حاضر نشد دل همسرش را بخاطر درسا (با وجود اینکه هنوز دوستش داشت) بشکند. بعد از این اتفاق، درسا رفت بالای یکی از برجهای کامرانیه و خودش را از طبقه هفدهم پرت کرد پایین.
من هیچوقت نفهمیدم که آن کارهای وحشتناکی که علی در حق درسا کرده بود چه بود که درسا تصمیم گرفت برود بالای آن برج ، به آن پایین نگاه کند ، و بدون اینکه بترسد خودش را بیندازد پایین، ولی می دانم که برای کسی که عشق را تجربه کرده باشد، زندگی بدون عشق مثل سقوط است. عشق یک حس غریبی است که برعکس آنچه ما فکر می کنیم ربطی به تحصیلات ، شغل و وضعیت مالی آدمها ندارد. 
دیشب یک فیلم قدیمی  به اسم سلینا را که قبلن دیده بودم از آرشیو فیلمهایم درآوردم و با دخترم نگاه کردیم. سلینا عاشق گیتاریستش می شود ، با او مخفیانه ازدواج می کند، و حتی وقتی خیلی پولدار و معروف می شود ، بازهم گیتاریستش تنها عشقش می ماند. بازهم تنها مرد زندگی اش است. و وقتی همه دنیا عاشق سلینا هستند و ثروتش از پارو بالا می رود، باز هم سلینا فقط گیتاریستش را می پرستد. بعد پیش خودم فکر کردم چند درصد از ما آدمها جنبه پیشرفتن و نگه داشتنٍ  احساسات قدیمی مان را داریم؟ چند درصد ما جوگیر نمی شویم و دنبال کیس بهتر نمی گردیم؟ چند درصدمان وقتی آپشن هایمان افزایش یافت به همان کسی که دوستش داریم قناعت می کنیم؟ ما آدمها عشق را نفهمیده ایم. ما آدمها عشق را یک جایی در همان دهه پنجاه گم کرده ایم و دیگر پیدایش نکردیم. حالا دیگر راه برگشتن به دهه پنجاه را هم نداریم . ما نه راه پیش داریم نه راه پس.  شاید ماهم تنها کاری که برای خودمان باید بکنیم این است که برویم بالای یک بلندی چشممان را ببندیم و خودمان را پرت کنیم پایین. 
12 Feb 22:36

آداب مراجعه به پزشک

by حمید احمدی
یکی از دوستان مطلبی رو برای من فرستادن با عنوان " آداب مراجعه به پزشک ". دست مایه طنزی هست از همکاران. هرجند با همه مطالب عنوان شده موافق نیستم ولی به نظرم یک بار خوندن این طنز خالی از لطف نیست و اگه از گروه پزشک نیستین و یه بار هم به مطب یه پزشک رفته باشین شاید خاطراتی رو برای شما زنده کنه برای خوندن این متن به ادامه مطلب برین
12 Feb 22:29

Snack time in my house

12 Feb 22:29

First Post, be nice!

12 Feb 15:01

من عصبانیم و هیچ نصیحتی هم نمیخوام

by الما

اههههههه

برای چی همه به من میگن بچه، بچه؟؟؟

این دفعه میخوام بگم به من ربطی نداره

اهههههه

حالم بهم میخوره از این داستان احمقانه

که برای بچه دار شدن، سن خانم و شرایط بدنی خانم خیلی مهمه

اونوقت تصمیم گیرنده اصلی یه خانم نیست

اگه به من بود که اصلا و ابدا بچه دار نمی شدم

اینو جدی میگم

نه علاقه انچنانی دارم، نه حوصله انچنانی


فوقش بعد چند سال می رفتم و سرپرستی یه بچه رو قبول می کردم

ولی با این قوم هوچی اطراف ما که نمیشه این کارو کرد


یعنی چی ما ارزو داریم بچه شما رو ببینیم؟

ما ارزو نداریم خوشبخت شیم؟ ما ارزو نداشتیم شماها کمک ما باشین؟

ما ارزو نداشتیم و نداریم شماها باری از رو دوش ما بردارین؟ یا حداقل اینقدر به درد بخور باشین که بشه باهاتون درددل کرد؟

من ارزو نداشتم برای عروسیم خودمو و شوهرم تا خرخره نریم زیر بار قرض؟

من ارزو نداشتم برای خونه خریدنم کمک درست حسابی داشته باشم؟

من ارزو ندارم به جای بار خاطر یار شاطر داشته باشم؟


به من چه آرزوهای شما؟

کی به فکر آرزوهای من بود؟


واقعا دیگه حال و حوصله فکر کردن به بچه رو ندارم

من 32 سالمه، میدونم سنم داره زیاد میشه، به درک!!!

چی کار کنم؟ خیلی از ادم حمایت می کنین که انتظار دارین یه موجودو بیارم به این دنیا در حالی که هنوز وضعیت خودم درست و درمون نیست؟


این دفعه که یکی بهم بگه چرا بچه نمیشین، من می دونم و اون

12 Feb 14:53

Abstinence Only Education- Student Strikes Back