-
از همه غم انگیز تر زمانی می باشد ،
کسی که دوستش داری
ﻫﯿﭻ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﺮﺍی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻧمی کند !
قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو
parisa.hashemy
Shared posts
قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو
آشنایی اینترنتی و پلیس
به نظرم خیلی خوب میشد اگر در کشورهایی که دستگاه پلیس شان سالم است، افرادی که در اینترنت با هم آشنا شده اند و میخواهند همدیگر را ملاقات کنند، سریعا بعد از ملاقات، قبل از اینکه با هم به جایی بروند، می توانستند به نزدیک ترین پاسگاه پلیس مراجعه کنند و در آنجا مشخصات شان ثبت شود و همچنین اینکه کجا می خواهند با هم بروند، مثلا به فلان رستوران، دیسکو، هتل و یا خانه. فکر کنم اینطوری جلوی بسیاری از جنایاتی که از طریق آشنایی های اینترنتی رخ می دهد، گرفته شود.
.
پروانه ها در واقع فقط کرمهایی هستند با بالهای رنگی
چهارده پونزده ساله بودم که اون خوابها شروع شد؛ مردی می اومد توی تختم، کنارم می نشست و دستم رو می گرفت، من نمی شناختمش. فقط دستهاش رو می دیدم. مرد سر نداشت، یا زاویه ی دید من توی خواب جوری بود که سرش رو نمی دیدم، برای همین نمی دونستم که یک نفر بود که هرشب به خوابم می اومد یا مردهای متفاوتی بودن. به هرحال من توی خواب واقعا اون مرد بدون سر رو دوست داشتم. از ته دلم؛ با همه ی وجودم می خواستمش. حاضر بودم همه ی زندگیم رو بدم و بقیه ی عمرم رو توی بغلش بمونم؛ براش زندگی کنم، براش بمیرم. بعد دلم شروع می کرد پر از پروانه شدن؛ پروانه های رنگی ای که توی شکمم بال هاشون رو باز می کردن و می بستن و می پریدن این ور اون ور و خودشون رو می کوبیدن به دیواره ی دلم؛ تا جایی که سبک می شدم و می رفتم بالا و بالا و میخوردم به سقف و از خواب می پریدم. اون خوابها خیلی خوب بود، خیلی. دلم میخواست همونجا توی خواب؛ توی همون حس بمونم و هیچ وقت بیدار نشم. گاهی حتی سعی می کردم دوباره بخوابم شاید ادامه ی خوابم رو ببینم. من یک رومانتیک احمقم. هیچ وقت هیچ حسی به اندازه ی عشق من رو مجذوب خودش نکرده. قسمت خنده داره ش اینه که هیچ وقت عاشق نبودم و نزدیک ترین چیزی که به عشق توی زندگیم تجربه کردم رابطه ام با سگم بوده که واقعا موجود دلنشین و بی آزار و لیس زننده ای بود.
به هرحال، اون روزها مطمئن بودم که یک روزی این حس رو -عشق رو میگم- واقعی ش رو؛ با یک مرد واقعی تجربه خواهم کرد. ولی رسما به عن خوردم. یعنی پیش بینی هام به گه نشست. گاه گاهی البته تک و توک پروانه ای بال بال زده؛ بعد بالش سوخته توی گذر زمان؛ توی حسرت فهم درست؛ توی گیجی و سردرگمی و کج فهمی. پروانه ها موجودات لطیفی هستن و طاقت رابطه های سخت با آدمهای سخت رو ندارن. گاهی هم خودم با امشی پروانه ها رو تار و مار کردم چون به نظرم وقتش نبوده؛ چون همیشه کارهای مهم تری بوده یا اون آدمی که طرفم بوده آدم مناسبی نبوده و عقل من هیچ وقت اجازه نداده که عاشق یک آدم نامناسب بشم -این البته منافاتی با گاییدن آدمهای نامناسب نداره، فقط نباید عاشقشون بشم- به هرحال آدمهای نامناسب هم گاهی توی دلم پروانه ها رو غلغلک دادن. مثل آ. که زن داشت و خدا می دونه که چند تا پروانه توی دل من روشن کرد و من دونه دونه با امشی کشتمشون. یا مثل اچ که هنوز هم هست و ما با هم زیاد میخندیم و زیاد حرف می زنیم و زیاد از مصاحبت هم لذت می بریم؛ ولی من نمی تونم عاشقش باشم.
گاهی هم برعکس بوده و اون طرف پروانه های من رو با توری گرفته و بعد با سنجاق کوبیده روی یک تخته ی سفید توی تابلوی افتخاراتش. مثل «ام» که استادیار دانشگاهمون بود و من سه سال گذشته از ته دلم خواستمش، همه چیزش رو. تک تک خطوط صورتش، پیچ و تاب موههای جوگندمی ش، عضلات ساق پا و بازوهاش رو که انگار مجسمه سازی عاشق از دل مرمر تراشیده بود، نگاهش رو و حتی بی تفاوتی ش رو. «ام» که توی راهرو قدم می زد پروانه ها توی شکمم شروع می کردن بالشون رو باز کردن. اما «ام» از عشق می ترسید. زخمی بود؛ عشق نمی خواست یا شایدم عشق من رو نمیخواست. می اومد جلو و عقب می کشید و فرار می کرد. من نگاهش می کردم. وقتی یک نفر از عشق می ترسه چی کارش میشه کرد؟ هرکاری ش کنی فقط اوضاع بدتر میشه، هرچی سفت تر بگیری ش زودتر از دستت لیز میخوره و میره. بعضی آدمها هم انقدر زمخت و بی حوصله بودن که حتی نگاهشون می تونست پروانه ها رو توی دل آدم قتل عام کنه. آدمهایی که نه پروانه ها رو می فهمیدن و نه وقتی برای درک ظرافت نقش روی بالهاشون داشتن. آدمهایی مثل اصغر؛ آدمهایی مثل ویلی؛ مثل تقریبا همه ی مردهایی که شناختم و پروانه کش های حرفه ای بودن. مثل لیون پروفشنال با این فرق که اون آدمها رو می کشت.
اینجوریهاست که کم کم پروانه ها فراموش شدن، یاد گرفتن که دیگه بیخودی بال بال نزنن، کرخت شدن، گاهی این روزها فکر می کنم اصلا شاید مرده باشن. شایدم اصلا پروانه ها توهم ذهن چهارده ساله ی من بودن. من دیگه خوابهای پروانه ای نمی بینم اما اون مردها؛ اون مردهای بدون سر از توی خوابهای پراکنده م تعبیر شدن و هجوم اوردن توی زندگی واقعیم؛ موجودات نر بدون هویتی که اومدن توی تختخوابم، دستم رو گرفتن، بوییدن، بوسیدن، حرف زدن؛ خندیدن، سیگار روشن کردن؛ یک جرعه شراب نوشیدن؛ توی گوشم حرفهای عاشقانه زدن و آخرشم رفتن و جاشون رو به یکی دیگه دادن. هیچ کدوم از این مردها سر ندارن؛ از هرکدومشون فقط یک تیکه توی ذهنم مونده؛ مثل تیکه ای از یک پازل هزار قطعه، یک برش مقطعی، یک نقاشی آبستره. بیشتر وقتها حتی نمی دونم که اون تصویر معلق متعلق به کدوم یکی از اون مردهاست. گاهی یاد یک جمله می افتم، مدتی تلاش می کنم که یادم بیاد کی این رو گفته ولی اسمهای بیشترشون خیلی وقته از یادم رفته. انگار سر مردهای زندگیم قطع شده و از هرکدوم فقط یک دست باقی مونده؛ دستی که معلوم نیست مال کیه و حتی مهم نیست مال کیه. دستی که نوازش می کنه؛ لمس می کنه؛ توی موههام چنگ می زنه؛ برجستگی های تنم رو با ولع توی خودش میگیره، انگشتش رو توی فرو رفتگی های تاریک و مرطوبش فرو می کنه؛ بالاتر میاد کتفم رو فشار میده؛ گاهی حتی گردنم رو؛ گاهی حتی روی دهنم رو؛ انگار میخواد خفه ام کنه، بعد دونه دونه پروانه ها رو می گیره توی مشتش… و اونها رو له می کنه.
دستهبندی شده در: ویولتا
خوبه که تو افق محو نشد با این سوال ته تغاری اش
نخندید سوالم جدیه
یا واسشون جوک ساختن
زیباییهای متروک!
فرانک مجیدی: یکدفعه چشم روی هم میگذاری و همهچیز عوض شده. کاغذ عکسهای کودکی زرد شدهاند و بچهها بزرگسالند. خانهی نوسازی که برادر دوسالهات به نردهی ایوانش تکیه داده، دیگر تازه نمینماید و نهالهای باغچه، درخت شدهاند. زمان، بر همهچیز سپری شده، شاید بچهها و خانههای عکسهای قدیمی بخشی سرنوشتساز در تاریخ نشدهاند، اما برای کسانیکه آن افراد را میشناسند، خاطرات و داستانهایی را زنده میکند و آنوقت آن لبخند بزرگ روی چهرهی بیننده و آن خیره ماندن به جایی نامعلوم، دیگر بیمعنی نیست. معنیش داستانهایی است که خودش از آن آگاه است. از بسیار گذشته، وقتی کسی دیگر بود!
این پست، تصاویری از مکانهایی اسرارآمیز را نشان میدهد که کاملاً به حال خود رها شدهاند. چه داستانها و نجواها که در میان تَرَکها و گرد و خاکهای این مکانها پنهان است. از مردمانی که روزی در آن زندگی کردهاند، شاد شدهاند و وحشت کردند. از منظری، میتوان به این تصاویر اینگونه نگریست که پس از رها شدن توسط انسانها، این اماکن به آرامی به دامن مادر طبیعت بازمیگردند و جزئی از آن میشوند.
برج خنککننده I.M. در بلژیک. (پیپا کیلینووا) تصویر دوم بهشدت مرا به یاد لوکیشن فیلمبرداری سکانس زیبای زندان در «خیزش شوالیه تاریکی» انداخت.


کُلمانسکُپ، نامیبیا. (کریس گری) در اوایل قرن گذشته، آلمانیها متوجه شدند که این مکان سرشار از معادن الماس است. این معادن، زاییدههای گرانقیمت خود را در اختیار جویندگان گذاشت تا آنکه پس از تمام شدن ذخایرش، مردم شهر ترکش کردند و آن را به بیابان سپردند.

جنگل ۱۰۲ سالهی شناور، استرالیا (بروس هود) روزگاری کشتی بخار بزرگی بود تا کاراییاش را از دست داد و شناور ماند. حالا نوبت استفادهی طبیعت از آن بود!

سازههای جنگی دریایی، انگلستان. روزگاری سربازان جنگ جهانی دوم در این سازهها از پیشروی نیروهای آلمانی جلوگیری میکردند.

آخرین خانه بر جزیرهی هلند در آمریکا. این جزیره کمکم زیر آب رفت و این خانه، تنها بنای برجایمانده پیش از زیر آب رفتن کامل جزیره در سال ۲۰۱۰ بود. نمای این خانه، شبیه به خانهی «عمه جوزفین» در فیلم «مجموعه وقایع دردنام لمونی اسنیکت» نیست؟!

پریپیات، اوکراین (بری منگهام). ساکنین این شهر، کارگرانی بودند که در نزدیکی چرنوبیل زندگی میکردند. پس از فاجعه در سال ۱۹۸۶، این شهر رادیواکتیو شده، تنها با تورهایی محافظتشده قابل بازدید است.


خانهی گروه کمونیستی بلغارستان (دیمیتار کیلکوف). درست مانند بشقابپرنده عظیمی که در حال فرود است! این بنا از سال ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۱ مورد استفادهی کمونیستهای بلغار بود.

شهربازی نارا، ژاپن. این پارک، الهامگرفته از دیزنیلند بود و از سال ۱۹۶۱ تا ۲۰۰۶ فعالیت داشت.

جزیرهای غیرعادی در جنوبغربی فلوریدای آمریکا. این بناها، خانههای تابستانی یک تولیدکنندهی ثروتمند نفت به نام باب لی بودکه در سال ۱۹۸۱ در تنگهی رومانو ساخته شد.

کارخانهای متروک در ایتالیا (دیل تنیسن). نفوذ تدریجی رطوبت به ساختمان، باعث شد که در سال ۱۸۶۶ به حال خود رها شود.

ایستگاه مرکزی میشیگان در دیترویت آمریکا (کریس لوکهارت). این بنا در سال ۱۹۱۳ ساختهشد اما اشتباهاتی در طراحی، باعث شد تا در سال ۱۹۸۸ فاقد استفاده بماند. از این لوکیشن در فیلم «۸ مایل» امینم استفاده شدهاست.


قایق غرقشده درقطب جنوب. نام این کشتی غرقشده، «مار سِم فیم» است، متعلق به برزیل که گروهی را برای ساخت فیلمی مستند به آن مکان کشاندهبود، اما بادهای نیرومند منجر شدند که در نزدیکی غار آردلی غرق شود.

بدفورد اورفیوم، آمریکا (فرانْک گریس). این ساختمان تئاتر در یال ۱۹۱۲ در ماساچوست بنا شد و در سال ۱۹۵۹ تعطیل گردید.

ایستگاه قطار متروک در آبخازیای گرجستان (ایلیا وارلاموف). این مکان در طی جنگهای منطقه در سال ۱۹۹ و ۱۹۹۳ متروک شد.

خانههای چوبی متروک در روسیه (اندرو کازمن). مانند داستان فیلم «روستا» با بازی برایس دالاس هاوارد و ژوکین فونیکس، این خانههای زیبا در اعماق جنگلهای روسیه یافت شدند تا حداقل امکان ارتباط را با اجتماع داشتهباشند.


شهر زیر آب شیچنگ در چین. این شهر، ۱۳۴۱ ساله است. این شهر در استان ژِجیانگ چین قرار دارد و ئر سال ۱۹۵۹ به دلیل طغیان رودخانهی خینآن غرق شد.

ایستگاه قطار زیرزمینی متروک در آمریکا (ژان پل پالِسکاندولو). این مکان با تورهایی خاص قابل بازدید است و در سال ۱۹۴۵ به دلایل امنیتی تعطیل شد.

هتل سالتوی کلمبیا. این هتل در نزدیکی درههای تکوئندما در سال ۹۲۸ تأسیس شد تا توریستها از دیدن آبشاری ۱۵۷ متری لذت ببرند. در دههی ۹۰ با از رونق افتادن جذب توریست، این مکان تعطیل شد، اما در سال ۲۰۱۲ تبدیل به موزه گردید

تونل زیرزمینی قطار در کیِف اوکراین

تونل آبی در بالاکلاوای اوکراین (تامس آلبوث). این مکان در اوکراین، از اماکن فوقامنیتی محسوب میشد که گفته میشد بخاطر تجهیزات زیرزمین احتمالاً سلاح های هستهای در آن نگهداری میشود. امروز، این مکان موزهای است که بازدیدیش برای عموم آزاد است.

بیمارستان نظامی در بیلیتز آلمان. این بیمارستان در قرن ۱۹ میلادی ساخته شد و یکبار،«آدولف هیتلر» که پایش در نبرد سُم در ۱۹۱۶ زحمی شدهبود، در آن درمان شد.


جزیرهی هاشیمای ژاپن. این جزیره از اواخر قرن ۱۹ تا اواخر قرن بیستم زنده و پویا بود و بهمنظور استخراج معدن زیردریایی زغالسنگ ساخته شدهبود، اما ژاپن استفاده از نفت را به زغالسنگ ترجیح داد و داستان، قابل حدس است!


سانژی در تایوان. این ویلاها، برای تعطیلات نیروهای آمریکایی ساخته شدهبودند، اما به دلیل نرخ بالای تصادفات اتومبیل در منطقه، تعطیل شد و در سال ۲۰۱۰ این خانهها ویران گردیدند.

کلیسای متروک در برف، کانادا (کوین مکالهِران).

فید یک پزشک محل مناسبی برای تبلیغات شما: محل تبلیغات متنی و بنری شما
عکس های رنگی : ۱۰ ایده استفاده دوباره از روزنامه قدیمی
روزنامه شاید جزو ارزون ترین موادی باشه که برای انجام دادن یک کار هنری میشه تهیه کرد. با استفاده از روزنامه های باطله میتونید به هر چیز قدیمی که توی خونه تون هست یک ظاهر جدیدی بدین. در ادامه این مطلب چند ایده برای درست کردن کاردستی های خلاقانه با استفاده از روزنامه میبینیم.
ایده ۱: میز و کشوها با روزنامه ظاهر قشنگ و کلاسیک تری میگیرن.




ایده ۲: گلدونهای روزنامه ای





ایده ۳: پرده های روزنامه ای




ایده ۴: رومیزی روزنامه ای


ایده ۵: جاشمعی روزنامه ای



ایده ۶: تابلوهای روزنامه ای





ایده ۷: کادوپیچ روزنامه ای




ایده ۸: چراغ خواب روزنامه ای


ایده ۹: نشان لای کتاب


ایده ۱۰: گلهای روزنامه ای

The post عکس های رنگی : ۱۰ ایده استفاده دوباره از روزنامه قدیمی appeared first on رنگی رنگی.
ناموس
جامعه ای که در آن به جای نام زن از کلمات «سیاسر،» «ضعیفه،» «مال،» «کوچ» و «ناموس» استفاده می کند هر روزه به ما گوشزد می کند که ما مال خود ما، انسانی برای خود ما، هویتی مستقل نیستیم بلکه متعلق به شوهر، پدر و برادر ایم. علاوه بر آن، روزانه به ما می گویند که ما باید احترام شویم چون زن، مادر یا خواهر مردی هستیم. زن فقط خواهر، مادر و همسر نیست. زنان حتی اگر مادر نباشند هم قابل احترامند و انسان اند. انسانیت زن متکی به مادر بودن و مادر شدن او نیست، بلکه او به عنوان یک انسان مستقل باید شناخته شود و مورد احترام قرار گیرد. زن برای خود هویت مستقل و انسانی دارد که وابسته به همبستری، شیر دادن به و یا مواظبت از یک مرد نیست.
دلسرد کننده است که باید در قرن بیست و یکم در مورد این موضوع نوشت. چرا زنان ناموس کسی نیستند؟ وقتی از کلمۀ ناموس استفاده می کنیم، منظور ما این است که این زن خواهر، همسر و یا مادر کسی است و او برای موجودیت متکی به یک مرد است. این جملات به این معنا اند که ما به شخصیت زن به عنوان یک انسان مستقل، انسانیت او و هویت او احترام نداریم بلکه فقط به دلیل روابطش به یک مرد او را انسان می پذیریم. یعنی زن بودن او برای انسان بودنش کافی نیست، او باید خواهر، زن و یا مادر یک مرد باشد که انسان شمرده شود. این طرز فکر غیرانسانیست. وقتی می گوییم زنی ناموس کسی است، انسانیت و استقلال فردی او را زیر پا می گذاریم و بالای او مُهر ملکیت یک مرد را می زنیم. به همین دلیل است که هیچ گاهی کسی نمی گوید که یک مرد ناموس کسیست چون در این جامعه مرد به خاطر این که مرد است و انسان است پذیرفته می شود، نه به خاطر پیوندش به یک زن. حقیقت این که کلمۀ ناموس را فقط در رابطه به زنان استفاده می کنیم نشانه ای از این است که به زنان به عنوان انسان های برابر نه، بلکه به عنوان وسیله ها و اموال مردان و مرتبط به مردان می نگریم. زن ناموسی کسی نیست. زن کسی است.
مردم اکثرا می گویند که زنان بعد از ازدواج مال شوهران شان می شوند. ازدواج باید راهی برای همراهی، همدلی و حمایت از همدگر باشد نه حس مالکیت بر یک دیگر. هیچ انسانی به انسان دیگری تعلق ندارد. اگر «ناموس» خواندن زنان از روی محبت باشد، خوب است این محبت را دوطرفه بسازیم و مردان را نیز چنین خطاب کنیم. اما حقیقت این است که «ناموس» برچسپِ ملکیت است، نه محبت و ما، زنان، مال کسی نیستم. هر کس حق دارد مسیر زندگیش را خودش تعیین کند. خصوصا در افغانستانی که اکثریت ازدواج ها بر زنان تحمیل می شوند، گفتن اینکه زن مال شوهرش است نقض هویت او به عنوان یک انسان و حقوق او به عنوان یک زن است. چوکی، میز، زمین، و دیگر اشیا مال اند. زن انسان است- نه جنس- که ملکیت او را گاهی شوهر و گاهی برادر و پدر داشته باشد. زمان آن فرارسیده که به زن به عنوان یک انسان نگریست نه به عنوان جنس، ناموس، سیاه سر، ضعیفه، ناقص و یا جنس دوم. همه انسانیم و تعصب در عصر آگاهی نشانه ای از عقب ماندگیست.
زن ناموس كسى نيست. زن مال كسى نيست. زن انسان هست.
دستهبندی شده در: یادداشت ها
اولین آشنایی پسران ایرانی با سکسوالیته
فرار!
برای فرار از
دوست داشتن ِ کسی
به تا دیر
وقت
کار و...
کار و
کار
پناه می برند
آدم ها گاهی
...
تکلیف من
چیست؟
که فرار از
من فرار می کند
وقتی
"تو را
دوست داشتن"
شغل من است!
"مهدیه لطیفی"
دی ماه 1392
پنجره ی خوابت را باز بگذار
پنجره ی خوابت را باز بگذار عشق من!
امشب هم می آیم.
پیرهن نارنجی تنت کن
چکمه قهوه ای بپوش
موهات را بریز دور شانه ات
و راه بیفت
امشب می خواهم در بارسلونا قدم بزنیم
یا در فلورانس
شاید بخواهی کنار برج ایفل
یا شهری دیگر
هر جا تو
خواستی
هر جا که شد
با سرنوشت
نمی توان در افتاد
پنجره ی
خوابت را باز بگذار...
" عباس
معروفی "
به جای شعر
شاید الان
کنار تو بودم
اگر به جای
اینهمه شعر
از کلمات
طنابی بافته بودم...
"مریم ملک دار"
برابر
همه می گویند «زن از جایگاهی ویژه برخوردار است.» نیازی نیست که زن از جایگاهی ویژه برخوردار باشد. کافیست او از جایگاه یک انسان برخودار باشد و با او رفتاری احترام آمیز و انسانی صورت گیرد. ما زنان نمی خواهیم مانند الهه ها ما را تقدیس کنند و برای ما شعر بنویسند، اما از استقلال ما جلوگیری نمایند. ما نمی خواهیم ما را «فرشته» خطاب کنند، اما زمانی که بخواهیم برای زندگی خود تصمیم بگیریم، ما را «فاحشه» بخوانند. زنان انسان اند. ما می خواهیم به عنوان انسان های مستقل و متکی به خود عرض وجود نماییم و پذیرفته شویم. نه فاحشه، نه فرشته، فقط انسان. نه کمتر، نه بیشتر، برابر.
دستهبندی شده در: یادداشت ها
"Male privilege is “I have a boyfriend” being the only thing that can actually stop someone from..."
|
firehose
shared this story
from |
“Male privilege is “I have a boyfriend” being the only thing that can actually stop someone from hitting on you because they respect another man more than they respect your rejection/lack of interest.”
- The Sociological Cinema (via ugh)
مواظب آلزایمرهای احتمالی باشید
یک عکس مذهبی پخش می شود و همه مردم شروع میکنند به شعار دادن
فردایش همه سرکار هستند
روز عاشورا میرسد و همه ماشینهایشان
را می نویسند
و بعد عاشورا همان آش و همان کاسه
مدرسه ای در شین آباد آتش میگیرد
تب احساس فراگیر می شود/فردایش همه فراموشکار می شوند
یک روز زلزله جان هزاران را میگیرد
تب همدردی شروع می شود/فردایش همه فراموش میکنند
معلمی سرش را برای نوید دادن به کودکی می تراشد
تب کچل بودن فراگیر می شود
فردایش همان هیچ قبل می شوند
پنج سرباز لب مرز گروگان گرفته می شوند
تب شطرنج و مهره همه را میگیرد
چیزی به فردا نمانده
مواظب آلزایمر احتمالی باشید
تابستان ۲۰۱۴ احتمالا "داغترین تابستان تاریخ" خواهد بود
سقوط
آداب مراجعه به پزشک
من عصبانیم و هیچ نصیحتی هم نمیخوام
اههههههه
برای چی همه به من میگن بچه، بچه؟؟؟
این دفعه میخوام بگم به من ربطی نداره
اهههههه
حالم بهم میخوره از این داستان احمقانه
که برای بچه دار شدن، سن خانم و شرایط بدنی خانم خیلی مهمه
اونوقت تصمیم گیرنده اصلی یه خانم نیست
اگه به من بود که اصلا و ابدا بچه دار نمی شدم
اینو جدی میگم
نه علاقه انچنانی دارم، نه حوصله انچنانی
فوقش بعد چند سال می رفتم و سرپرستی یه بچه رو قبول می کردم
ولی با این قوم هوچی اطراف ما که نمیشه این کارو کرد
یعنی چی ما ارزو داریم بچه شما رو ببینیم؟
ما ارزو نداریم خوشبخت شیم؟ ما ارزو نداشتیم شماها کمک ما باشین؟
ما ارزو نداشتیم و نداریم شماها باری از رو دوش ما بردارین؟ یا حداقل اینقدر به درد بخور باشین که بشه باهاتون درددل کرد؟
من ارزو نداشتم برای عروسیم خودمو و شوهرم تا خرخره نریم زیر بار قرض؟
من ارزو نداشتم برای خونه خریدنم کمک درست حسابی داشته باشم؟
من ارزو ندارم به جای بار خاطر یار شاطر داشته باشم؟
به من چه آرزوهای شما؟
کی به فکر آرزوهای من بود؟
واقعا دیگه حال و حوصله فکر کردن به بچه رو ندارم
من 32 سالمه، میدونم سنم داره زیاد میشه، به درک!!!
چی کار کنم؟ خیلی از ادم حمایت می کنین که انتظار دارین یه موجودو بیارم به این دنیا در حالی که هنوز وضعیت خودم درست و درمون نیست؟
این دفعه که یکی بهم بگه چرا بچه نمیشین، من می دونم و اون




