Shared posts

29 Aug 07:36

صدا!صدا!صدا!

by danduni91
من اگه جای زن ِ ابی بودم یه کلمه که حرف میزد, میزدم زیر گریه !
25 Aug 21:53

جاعل با ایمان

by 1002shab
 

می خوام امضای استادم رو جعل کنم*، وقتم کمه و دست هام می لرزند، به خودم که میام می بینم دارم زیر لب می گم خدایا خودت کمک کن. بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا خودت کمک کن و...

* ایران نیست و خودش گفته.

24 Jun 19:49

کتاب عزیز سینما/ مهدی مرادپور و دیگران

by زهیر قدسی
صد سال زندگی، صد سال سینما


یک روز، خیلی ساده و بدون این‌که حتی فکرش را بکنم، یکی از پیش‌کسوتان جیم را دیدم. این دوست عزیز از همان زمان که مجرد بود تا همین زمان که خدا را صد هزار مرتبه شکر ازدواج کرده، ساکت بود(خلاف دیگر همکاران محترمه و محترمه جیم!). حالا این‌جا قصد نداریم همکاران را حساس کنیم. به هر حال در آن دیدار شیرین، خیلی ساده فهمیدیم که این دوست‌مان به همراه چند دوست دیگر کتابی ساخته‌اند به نام:
**«کتاب عزیز سینما»، کتابی که به ادعای گردآورندگان، ماندگارترین دیالوگ‌های تاریخ سینمای جهان است. بی‌تعارف می‌توان ادعا کرد که انتخاب‌ها خوب و خواندنی است. و با سلیقه‌ای ستودنی تصاویر فیلم‌ها صفحه‌چینی شده و دیالوگ‌ها هم با خط تحریری زیبا و با دست نوشته شده است.

با این ترتیب، کتاب حاضر چند ویژگی دارد: اول این‌که خاطره شیرین برخی دیالوگ‌های فیلم‌هایی که دیده‌اید را زنده می‌کند. دو این‌که پنجره‌ای کوچک به سمت فیلم‌هایی که ندیده‌اید باز می‌کند تا اگر منظره‌اش را پسندید، به سویش بروید و آن را تماما تماشا کنید. می‌توانید نگاهی گذرا داشته باشید به سینمای ایران و جهان و از تصاویر انتخاب شده، که به خوبی کولاژ شده‌اند لذت ببرید.
نکته دیگری هم که برای این کتاب وجود دارد قیمت مناسب آن است. یعنی نسبت به کاغذ گلاسه و تعداد صفحات و زحمتی که برایش کشیده شده واقعا قیمت مناسبی دارد.



**پاک یادمان رفت که نویسنده‌اش را معرفی کنیم. «مهدی مرادپور» همان همکار قدیمی‌مان که هم ایده‌پرداز بوده و هم یکی از گردآورندگان دیالوگ‌ها. به اتفاق «هومن رضازاده» که هم خطاطی و جمله‌بندی کار را به عهده داشت و هم یکی از گردآورندگان بوده. و نیز دیگر دوستانی که در ویرایش عکس‌ها و صفحه‌آرایی و تولید و تدارکات، در کنار گردآوری دیالوگ‌ها حضور داشته‌اند. یعنی کتاب حاصل یک جمع دوستانه و واقعا گروهی است و این دوستی هنگام ورق زدن کتاب آشکارا احساس می‌شود؛ دوستی‌شان پایدار!

و با اجازه همگی سینما دوستان بگذارید دیالوگ فیلم «شیردل» اثر «میل گیپسون» رو انتخاب کردیم:
**بله. اگر بجنگید ممکن است کشته شوید. اگر فرار کنید زنده می‌مانید... برای مدت کوتاهی و چند سال بعد از امروز، در رخت خواب‌تان می‌میرید. حاضرید تمام روزهایی را که می‌گذرانید، از امروز تا هر وقت بمیرید را بدهید تا یک‌بار، فقط یک‌بار،  بتوانید به این‌جا برگردید و به دشمنان‌تان بگویید که ممکن است بتوانند جان‌مان را بگیرند. اما هیچ‌وقت نمی‌توانند آزادی‌مان را بگیرند.




مشخصات کتاب:
عنوان: کتاب عزیز سینما
ایده‌‌پرداز و گردآورندگان: مهدی مرادپور و دیگران
نشر: پیام طوس
قیمت: 
۲۰۰۰۰ تومان
۳۱۲صفحه

این کتاب را می‌توان از فروشگاه کتاب آفتاب واقع در: مشهد، چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی۱۴، پاساژ رحیم‌پور، انتهای پاساژ (با شماره تماس ۰۵۱.۳۲۲۲۲۲۰۴) تهیه نمود.
20 Jun 13:21

یک روز، دو اپیزود

by nikolaa

*آخرین نفری بودم که سوار تاکسی شدم. در را بستم، تا خواستم سلام کنم راننده گفت "مسافرین عزیز سلام و صبح به خیر. به ماشین من خوش اومدین" بعد از اینکه استارت زد از توی آینه دو تا دختری که کنار من نشسته بودند را نگاه کرد و گفت " شما خانم های محترم رو که میشناسم." بعد خطاب به من و زنی که جلو نشسته بود گفت" اما شما خانم های محترم. توی ماشین من از سال سی و هفت تا نود و سه گلچین آهنگ هست. اگر سلیقه هاتون رو بفرمایید آهنگی که مناسب همگی باشه رو می ذارم. اگر هم نظری ندارید می تونید با گفتن مقصد (دانشگاه، مهمونی، خرید و ...) یا گفتن ملیت (آذری، گیلکی و ...) من رو توی انتخاب آهنگ کمک کنید. قبل از اینکه خانم صندلی جلو حرفی بزند یا من بتوانم خنده ام را جمع و جور کنم دوتا دختر کناری ام آهنگ درخواستی شان را اعلام کردند و ما هم موافقت کردیم و آقای راننده که پسر جوانی هم بود همان آهنگ را گذاشت. کم پیش می آید از این راننده ها گیر آدم بیفتد. آنقدر کم که پیش خودمان می گوییم "یارو دیوونه است!" . دخترها تا مقصد با آهنگ همخوانی کردند. آقای راننده سر هر چهار راه برای ماشین های کناری دست تکان داد و سلام علیک کرد. حتی وقتی یک ماشین به طرز وحشتناکی جلویش پیچید، به جای اینکه خواهر و مادر طرف را بیاورد جلوی چشمش با لبخند گفت "چه کار می کنی مهربان؟" و بعد رفت! من تا آخر راه داشتم خنده ام را قورت می دادم. آخرش هم از اینکه سوار ماشینش شده ایم تشکر کرد و کلی آرزوی روز خوش و سلامتی و اینها! بعد از پیاده شدن، دختر ها بهم گفتند که این آقاهه همینطوری است و آنها همیشه کلی منتظر می مانند که سوار ماشین او بشوند و تا آخر روز شارژ باشند. راست می گفتند. آدم ها، حتی از نوع غریبه، گاهی چقدر راحت می توانند بقیه را شارژ کنند...

*توی مترو بودیم. انقدر سرمان از سمت فروشنده لباس های زیر گیاهی به سمت رژ مدادی و آدامس های استوایی چرخیده بود گردن درد گرفته بودیم که یکدفعه یک صدای مردانه پیچید توی واگن. همه فکر کردند یک دستفروش مرد است که طبق معمول بقیه مردها یا نقشه تهران می فروشد یا باتری یا کفی کفش. اما این یکی فرق داشت. پسر جوانی بود که انگار استثنایی ذهنی بود.از همین هایی که قیافه شان یک مدل خاصی است. هیچ چیز برای فروش نداشت. ناله از بیماری و زندان و بی کسی هم نمی کرد. پول گزاف برای ناهارش هم نمی خواست. آمده بود و می گفت که اگر ته کیف هایتان پنجاه تومنی یا صد تومنی دارید بدهید به من. اما یک جور بامزه ای می گفت که مردم خنده شان می گرفت. قیافه اش هم بامزه بود. بعد همینطور که رسید ته واگن یک پسر جوان استثنایی دیگر را دید که کنار مادرش نشسته بود. از همان هایی که شبیه خودش بودند. بعد کلی ذوق کرد و رفت با پسره دست داد و احوال پرسی و این ها. دو تایی داشتند می خندیدند .انگار که صد سال بود همدیگر را می شناختند.یکدفعه همان پسر اولیه رو کرد به جمعیت و گفت " یکی بگه امروز چند شنبه است" و وقتی فهمید سه شنبه است گفت" اصلا به افتخار این دوست جدیدی که پیدا کردم، امروز نه، فردا هم نه، دو روز دیگه هم نه، چهار روز دیگه همه دعوتید خونه من. غذا هم کباب و جوجه است. ماست و سالاد هم میدیم." مردم می خندیدند. پسر استثنایی دومیه می خندید. خودش هم می خندید. هر چند توی دست هایش فقط یک دویست تومانی و دو تا صدی پاره بود...

 

20 Jun 07:47

رسالت و تقدیر آدم ها

by shazdehkocholoo@ymail.com (شازده)

بعضی از آدم ها در تمام زندگیشون هر چیزی رو بخوان راحت و یک جا بدست میارن، بعضی ها هم به قول فریبا وفی در کتاب رازی در کوچه ها (( ذره ذره چیزی شدن قسمت آنهاست)).

من یکی از اونها هستم. ذره ذره تبدیل به چیزی میشم که می خوامش.

17 Jun 14:32

هر کاراکتری ، روزی به پایان می رسد

by دیادیا بوریا

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم (حس نوشت)
 

Aug 21, 2011
by verach
تو را دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران 
و برای خاطر عطر گرم نان
برای خاطر برفی که آب می شود،
برای خاطر نخستین گل ها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس
اندک می بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم
برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها
که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
(پل الوار)- ترجمه زنده یاد شاملو

از کلاس خصوصی اومدیم بیرون ،تازه گواهی نامه گرفتی و اومدی دنبال داداشت که رفیق صمیمی منه،بی تکلف میشینیم تو ماشین ،نیمرخت تو اینه پیداست و نمی تونم ازش دل بکنم ،متوجه شدی لبخند میزنی و همینطور که مست نگاهتم دست دراز می کنی و شکلات تعارف می کنی و شیرینی شکلات رو تا مغز و استخوانم حس می کنم و اون نیمرخ تو اینه  و تصویری که تو ذهنم حک میشه.... 

نمی دونستم اخرین سالی هست که پیش ما هستی ،درد هم داشتی صدا میزنی بیا چایی بخور، میام پایین ،رو مبل کنار شومینه نشستی ،همون جای همیشگی و داری شجریان گوش می دی، لباس ابی رو تن کردی، همونی که با هم خریده بودیم،چشماتو بستی و داری موسیقی گوش می دی و من جرعه جرعه چای می نوشم و از نگاه کردنت سیر نمی شم و تصویرش تو ذهنم حک میشه... 

می خوام بیام اکراین،خیلی اتفاقی همه کارها درست میشه ،اصلا انتظارش رو هم نداشتیم وقتی با همه استرس و ترس از برادر های ا..ر..ز.شی نشسته بودیم تو پیتزا برج ،از طرف شرکت به من زنگ بزنن که اخر هفته اعزامی و تو غذا برات کوفت میشه،موقع خداحافظی نمی تونیم تو صورت هم نگاه کنیم،دو ضربه اروم به شونه ام میزنی و میگی خداحافظ و تصویرش تو ذهنم حک میشه... 

از ماشین پیاده میشی اونم با قهر، از دستت عصبانی ام میگی نگه دار منم میزنم رو ترمز ،در و با غیظ می بندی و خلاف مسیر من دور میشی ، از اینه نگاه می کنم ، باد لباس بلندت رو تکون می ده ،می دونم مغرور تر از اونی که گریه کنی و با اونکه سرت رو بالا گرفتی ولی حس می کنم شونه هات دارن به من فحش می دن ،خیابون با اون دو ردیف درخت های سبزش تو رو به اغوش می کشه و تصویرش تو ذهنم حک میشه.... 

تو یه شب گرم ماه می ،بعد سه ساعت حرف زدن تو رختخواب از خواب بلند میشی و خیلی سعی می کنی بیدارم نکنی اروم خودتو می کشونی به میز توالت بغل تخت تا از پارچ ابی که برات گذاشتم اب بنوشی و من دزدکی نگاهت می کنم موهای بلوند صاف که رو شونه هات ریخته و تمام اون قوس کمر رو تو ذهنم حک می کنم... 

از رستوران اومدیم بیرون ، پسرک دست هاش تو دست هاته یه نمه خم شدی تا اون از پله ها بیاد پایین ،افتاب رو صورتته ،موهات از هر وقتی بیشتر طلایی ِ، نگاهتون می کنم و تصویرش تو ذهنم حک میشه....

بعضی وقتها می خوام خفه اش کنم ،نیستش کنم ،نابودش کنم ، این دلُ می گم با همه او تصویراش ،لامصب اروم نمی گیره ،ادم بشو هم نیست فقط می تونه کاری کنه که روزها درگیرش باشی مثل اون موقعی که تصویر حک می کنه تو قلبت و یا شاید جایی اون ته ته های وجودت اونوقته حس می کنی تو خلا هستی و یا شاید وزن نداری و روحت پرواز می کنه میره اون دور دورا.... 

هیچی قشنگ تر از بارون ماه اکتبر نیست، بارون،  باد و موهای بلند قهوه ای تو ... .دیر شده ، تو ترافیک گیر کردیم تا سر فلکه بارشوگووکا راهی نیست ولی تو عجله داری من هم ، سیگارت رو با پک های عمیق تموم می کنی و منتظر می مونی که ناصر عبدللهی اهنگش تموم بشه ، کیف می کنم با اونکه روسی ، این اهنگ رو با تمام وجود درک می کنی، اهنگ تموم میشه ، ماشین ها لاگ پشتی حرکت می کنن ، سرت رو می ذاری رو شونه ام ، بوی موهات مستم می کنه و دوباره ترافیک .تا به خودم بیام یه بوسه رو گونه ام گذاشتی و به سرعت برق از ماشین می زنی بیرون وناصر عبدللهی بلند می خونه بهت نگفتم تا حالا اینکه چقدر دوست دارم ....بارون باد موهای بلند قهوه ای و پالتوی بلند سیاهت  که در سیل جمعیت گم میشن....

 لباس دکولته قرمز بیشتر از هر وقت دیگه بهت میاد ، اونم وقتی بهت گفتم که موها تو مصری کوتاه کنی و دکتولته اجپشن رد بپوشی....از سر شب به شکل موذیانه ای باهات نرقصیدم ، می دونستم وقتش نیست  ، تو شلوغی موزیک تند این روزی ها به طرف دی جی میرم وهمراه  فلاش یه 50 دلاری بهش میدم و اون چشمک می زنه و تو اوج اهنگ و رقص ، عمر دیاب عاشقانه ترین اهنگ عمرش رو می خونه و چشمهای خاکستریت رو می بینم که انتظار رو هجی می کنن و من دستت رو میگیرم و به ارامی می رقصیم ، چسبیدی به من و اروم  تو گوشم هجی می کنی خیلی بدی ، طاقت این همه انتظار رو نداشتم ،از  صدای نفست تمام تنم مور مور میشه ، بوسه ای به سپیدی گردنت میدم و همراه با عمر دیاب میگم امشب  نمی دانم برای عطر تنت  سجده کنم یا زیبایی چون ماهت.....

از پله های فرودگاه امام پایین میام ، ذهنم درگیر سئوال و جواب مامور کنترل پاسپورت هست ، با دسته گل بزرگی گوشه سالن چسبیده به شیشه ها ایسادی...باید حدسش رو می زدم که همیشه متخصص سورپرایز کردن هستی.....بعد این همه سال  اولین مجازی هستی که واقعی میشی ، همیشه اولین ها تو ذهن می مونن... نگاهت مهربون تر از هر نگاه دیگرییست ولی من نگران غم اون نگاهم.....

هنوز درگیر اون سه روز و سه شب رویایی بودم ، سرمایی که بی نهایت دوست داشتنی بود چون بیشتر وقتمون رو کنار شومینه می گذروندیم و تو خرامان خرامان تو بغلم می اومدی و من اونقدر می بوسیدمت که می گفتی لب هام درد گرفت و من خودخواهانه باز می بوسیدمت ...درگیر تمام تصاویر اون ویلا بودم و تو دنبال صندلی ات تو اتوبوس بودی ماشین داشت حرکت می کرد که دوباره اومدی بیرون و انگار زمان ایستاده باشه انگار نه انگار که تو ایرانیم، تو ترمینال رشت  .میای بغلم و گونه های همدیگر رو می بوسیم و تندی میری تو ماشین که به ارامی از جلوی چشمهام محو میشه و من زیر لب می خونم : ای ساربان اهسته رو ، کارام جانم می رود.....


پی نوشت: این پست رو همونطور که می بیند تقریبا سه سال پیش نوشتم به جزچهار پاراگراف اخر که امروز اضافه کردم و اینا قشنگ ترین تصاویری هست که از تمامی زن های تاثیرگذار در زندگیم داشتم ....
پی نوشت 2: همونطور که قبلا گفتم ف بعد ف......یل...تر شدن بلاگفا هیچوقت نتونستم ارتباط خوبی با این وبلاگ برقرار کنم  و اینکه حس می کنم باز دچار خودسانسوری شدم ....برای همین امروز تصمیم گرفتم که به کاراکتر پرسیسکی وراچ خسته نباشید بگم و برای همیشه با این پست ازش خداحافظی کنم.....
پی نوشت 3: من نمی تونم نوشتن حتی همین گهگداری نوشتن رو ول کنم برای همین همونطور که قبلا گفتم در یه وبلاگ جدید با اسم ناشناس دیگه ای خواهم نوشت و اگر نوشته هام خوب باشن ، خواننده هام منو پیدا می کنن . نظرات این پست رو. باز می ذارم و با عرض شرمندگی بهشون جواب نمیدم .....
پی نوشت 4: خواهشا ادرس وب جدیدم رو از من نخواین ....شرمنده....برای خودم جالبه که چه کسی اولین بار منو پیدا می کنه....
پی نوشت 5- دیادیا بوریا: تو این مدت ده ساله ازبودنم دوستای خیلی خوبی پیدا کردم طوریکه بعضی هاشون قاطی زندگیم افکارم و حتی پست هام شدن به خیلی از مخاطبام اخت پیدا کردبا اونکه هیچوقت هم در دنیای واقعی ندیدمشون... بعضی هاشون  همین الانم تقریبا هر روز باهاشون تلفنی صحبت می کنم و از اعضای خانواده به من نزدیک تر شدن . .خیلی ها رو در اخرین سفرم به ایران دیدم که ممنون محبتشون هستم .امیدوارم از دستم دلگیر نشین و به بزرگی خودتون ببخشید.....به امید دیدار....



16 Jun 12:35

هفت :1357

by (منیرو)

کورش پسر مغرور و قد بلند وخوشتیپ محلمون بود .گاهی که با خواهر اولیم حرف می زدیم من توی ذهنم راجع بهش خیالبافی می کردم ودست برقضا همیشه در بدترین حالات من رو دیده بود .

مهمان داشتیم ومادرم یک کیلویی میوه خریده بود وتوی سبد لباسیش قایم کرده بود  .هرجا قایم می کرد من پیداش می کردم .یک سیب بزرگ زرد برداشتم از سبد وهمون جور نشسته زیر لباسم قایم کردمو دویدم پشت خونه ی ننه زهرا اینا .تند تند شروع کردم به خوردنش که کورش سر رسید .خوش تیپ ومغرور بهم نگاه کرد منم با دهن پر از سیب و چشای گرد شده و شلوار چین دار معروفم ایستاده بودم ومنگ نگاهش کردم .گفت :علی بابا* سیب دزدیدی داری می خوریش ؟وقاه قاه خندید .

ماما خسته از بازار با ساک پر برگشت .پارچه خریده بود فکر کنم یه هفت هشت متری بود .برای من وخواهرم پیرهنو شلوار دوخت ازهمون برای خواهر دومیم که نوزاد بود چندتا شلوار دوخت .دوتا دستگیره هم دوخت .با یه روبالشی .وقتی خیاطی می کرد داستان زندگیشو هم می گفت :به جاهای غمگینش  رسیده بود گفت :بابات ادم نیست والا پارچه هست هنوز که براش یه شورت بدوزم .همه با هم ست شده بودیم .بعدم منو نشوند کنار باغچه پیش گلهای شاه پسند وجعفری موهامو کوتاه کرد گفت وقتی شونه نمی کنی موهاتو بلند موندنش فایده نداره .بعد نگام کرد گفت همو خودشونی شبیه عمه سومیت شدی .اونم همش موهاش بوکسیو گوگوشی کوتاه می کرد .

منو انداخت تو حمامو لباس نوهای دوخته رو گذاشت روی تخت .رفتم توی حمام و.تا جون در بدن داشتم با سفیداب صورتمو شستم که ایشالله سفید بشم .و مخفیانه از صابونFa بابا هم زدم .چون ما بچه ها اجازه نداشتیم به صابون بابا دست بزنیم واز صابون گلنار استفاده می کردیم .شامپوکاری کردم ودیگه با جیغ وداد ماما اومدم بیرون  .با اعتماد به نفس توی بخار* لباس نوهامو پوشیدم ورفتم دم در ایستادم تا کورش بیاد رد بشه .

مریم وجهانگیر وخواهراولیم مرده بودند از خنده به چیزی که من نمی دونستم اون چیه ؟کوروش اومد رد شد حتی نگاهمم نکرد که متوجه شدم در خونه که باز بوده بزخونه ننه زهرا اینا اومده وپایین لباسم رو خورده ومن متوجه نشدم .قشنگ جای دندونهاش روی پیرهنم یادمه هنوز .

پرواضحه که ماما پایینشو چید وتبدیل به بلوزش کرد .ولی من نمی پوشیدمش فکر می کردم بوی بزمی ده .

علی بابا :به من میگفت علی بابا چون من فرقم رو کج می گرفتم ومثه خواهرم فرق وسط باز نمی کردم .بعد موهام میریخت تو صورتمو ویه چشمم دیده نمیشد .مثه سردار آزمون

بخار:خونه های مناطق نفتی که انگلیسی ها ساختن جایی داشت به اسم بخار .همون اشپزخونه .که گوشه یک اتاقک مستطیلی بزرگ با اجر می ساختن توش یه سنگهای مخصوص انگلیسی بود وگاز وروی اون اشپزی می کردند .بهش می گفتیم گیس (gays)بعد دودکش هم داشت .همیشه هم روشن بود .تو بعضی جاها این بخارها عمومی بود .یعنی تو هر محله یکی برای همه بود که همه زنها می رفتند اونجا واشپزی می کردند وحرف می زدند ولی ما توی خونه د اشتیم .

12 Jun 13:55

آقای ف چه چیز را می خواست تغییر دهد؟!

by خانم اردیبهشتی

سلام

آقای ف 28 ساله بود که برای اولین بار حس خوشایند تعلق را تجربه کرد. حس تعلق خاطر. تا قبلش یک مرد سربه زیر و مقرراتی و متفکر بود که کاری به کسی نداشت. بی صدا و بی دردسر بود. هر روز سر ساعت به سرکار می آمد و کارهاش را بر اساس قوانین و ضوابط خاص خودش به سرانجام می رسوند. در رابطه برقرار کردن با همکاران هم قوانینی این چنینی داشت. مثلا این که هرگز از زندگی خصوصیت به همکارت نگو! یا زیاد با همکارت گرم نگیر و صمیمی نشو.

در دوران دانشگاه هم همین گونه بود. زیاد وارد جمع صمیمانه همکلاسی هاش نمی شد و با کسی گرم نمی گرفت. یک جورایی وجود نامرئی داشت برای دیگران. البته خودش هم از این سبک زندگی تقریبا راضی بود.

میگم تقریبا چون دوست داشت که شور و هیجان و صمیمیتی را در زندگی تجربه کنه ولی راستش بیشتر از این اشتیاق از زخمی که ممکن بود این روابط صمیمانه بهش بزنند می ترسید. برای همین همیشه عطاش را به لقاش می بخشید و بی خیال برقراری هر گونه رابطه ای می شد که توش از مرزهای رسمیت باید رد می شد.

تا این که...

نوشین به بخشی که اون کار می کرد، منتقل شد. نوشین 24 ساله و سرزنده و شاد بود. همیشه می خندید و شوخی می کرد. تعداد تماس هایی که با دوست هاش در یک روز داشت از تعداد کل شماره های ذخیره شده در گوشی آقای ف بیشتر بود. نوشین بی غل و غش و دوست داشتنی بود. بی نهایت برون گرا. اهل تفریح و زندگی در زمان حال. آقای ف با حسرت می دید انرژی نوشین نهایتی نداره. سر کار پر جنب و جوش بود و داوطلبانه به دیگران کمک می کرد و بعد از کار با دوست هاش یا خانواده اش به گردش و خرید و سینما و ... می رفت. صبح های جمعه هم با یک گروه مخصوص از دوستان کوهنوردی می رفت.

همه توی اون قسمت عاشق نوشین بودند. عاشق انرژی و خنده هاش ولی جنس علاقه آقای ف فرق می کرد.

خلاصه می کنم. آقای ف چون این بار ترسش برای از دست دادن نوشین به ترسش از نه شنیدن و زخم خوردن می چربید از نوشین خواستگاری کرد و بعد از طی کردن یک سری ماجرا و مراسم های خواستگاری و نامزدی و بعله برون و عقدکنون و ... به زیر یک سقف رفتند.

ماه های اول بی نظیر بود. آقای ف روی ابرها سیر می کرد. اون همه شادی و انرژی و خنده های بی غل و غش فقط و فقط مال خودش بود. نوشین رنگ و نور زندگیش شده بود. به او حس زندگی و نشاط می داد. نوشین همه زندگیش بود.

تا این که کم کم متوجه شد نوشین فقط و فقط مال او نبود. نوشین دوست داشت هنوز با گروه قدیمیش صبح های جمعه به کوهنوردی بره در حالی که آقای ف دوست داشت صبح جمعه بعد از خوردن یک صبحانه مفصل جلوی تلویزیون لم بده و یا این که روزنامه و مجله محبوبش را ورق بزنه. نوشین دوست داشت هر روز ساعاتی را با دوستانش تلفنی یا اس ام اسی صحبت بکنه ولی آقای ف نمی تونست این علاقه نوشین را تحمل کنه. اوایل به سختی تحمل می کرد، بعدها سعی می کرد با لبخند بگه «نوشین جان فکر نمی کنی دوست هات یا شوهرهاشون کار داشته باشند؟!» بعد کم کم شروع کرد به ارائه پیشنهادهای جایگزین و وقتی اثر نکرد حسابی کلافه شد.

نوشین دوست داشت شب های جمعه یا مهمونی خونه دوست هاشون برند یا اون ها مهمونشون باشند و این برخلاف ضوابط و قوانین نامرئی زندگی آقای ف بود. آقای ف یک شب آروم در کنار نوشین یا دوستان معدود و اندک شمارش که اهل مطالعه و صحبت های سیاسی بودند را ترجیح می داد.

کم کم روزی رسید که آقای ف با این که نوشین را بسیار دوست می داشت این همه برونگرایی و رفت و آمد با دوستان پر شر و شور نوشین که باب میل آقای ف نبودند خسته اش کرد. شروع کرد به تغییر دادن نوشین. سعی کرد محیط کار، ارتباطش با دوستان و رفت و آمدهاش را به مدل های گوناگون تحت کنترل بگیره و سعی کنه جایگزین هایی براش پیدا کنه. نوشین را مجبور کرد با دوست ها و افرادی که مورد پسند خودش بود و با روحیه خودش می ساخت رفت و آمد کنه و متوجه نمی شد جمع ساکت و کسل کننده این افراد نوشین را افسرده می کنه.

آقای ف فراموش کرده بود با پکیج کاملی به اسم نوشین ازدواج کرده بود. آدم ها، پازل نیستند که اگه با قسمتی از طرحش حال نکردی و خوشت نیومد اون قسمت بخصوص را با حفظ بقیه قسمت ها، بریزی دور و طرح جدیدی جایگزینش کنی.

آقای ف فراموش کرد نوشین همین بود. از اول. اون نمی تونست و نباید عقاید خودش را به نوشین تحمیل می کرد اگر از اول نوشین را چنین که بود پسنیده بود و ازش خوشش اومده بود.

آقای ف باید یاد می گرفت که نه حق تغییر نوشین را داره و نه اجازه اش را. آقای ف فقط خودش را می تونست تغییر بده. آقای ف می تونست از احساساتش و خواسته هاش بگه. آقای ف می تونست از نوشین بخواهد شرایط اون را هم در نظر بگیره ولی حق نداشت نوشین را چنان تغییر بده که باب میل خودشه.

پیشنهادی که به آقای ف می شد داد چیه؟! این که بپذیره در دنیا فقط راه و روش اون در زندگی، ضوابط نامرئی اون، طرز فکرش و شیوه زیستنش تنها شیوه صحیح و درست نیست. باید به نوشین اجازه می داد زمان هایی خودش باشه و سعی می کرد تا جایی که می تونست خودش را با نوشین تطیبق می کرد و اگه نمی تونست اجازه می داد اون خودش به تنهایی درچنین جمع هایی حضور پیدا کنه.

ولی آقای ف اجازه داشت و حق داشت احساسات خودش را بیان کنه و از نوشین بخواهد به خواسته های اون هم احترام بگذاره و کمی میزان و شرایط رفت و آمدهاش را تعدیل کنه تا با نظام اون هم هماهنگ باشه.

نوشین می تونست به شرایط آقای ف نزدیک تر بشه ولی نه این که دقیق اونی بشه آقای ف می خواست.

اگه آقای ف و امثال آقای ف به جای تغییر و تحمیل شرایط زندگی خودشون، به دنبال پذیرش طرف مقابل و راه حلی باشند که راهی میانه مسیر هر دو باشه و شرایطی باشه مورد توافق هر دو خیلی از دلسردی ها و دلخوری ها توی زندگی ایجاد نمیشه.

همون طور الان نوشین بارها به دوست هاش میگه یکی از بزرگترین اشتباه های زندگیم ازدواج با آقای ف بود...

 

پیوست 1: آهنگ انتخابی این هفته من: باران تویی از گروه چارتار

پیوست 2: کرم های کوچولوم پیله تنیدند! الان هفت پیله سفید کوچولو داریم که با مهارتی بی نظیر تنیده شده اند. با دیدن تلاشی که برای پیدا کردن جای مناسب می کردند، برگ هایی که با رشته های نازک ابریشم به هم وصل کردند که سرپناهی برای پیله هاشون باشه و تلاش بی وقفه و خستگی ناپذیرشون بیشتر و بیشتر به قدرت بی نظیر خلقت پی بردم. همه چیز دقیق و سر جای خودش و بسیار بی نظیر و بی همتا.

10 Jun 08:29

۵۸ .

by girl-is

10 Jun 08:29

۵۹ .

by girl-is

01 Jun 19:02

۱۰۱۸. توهمات قهوه‌ای

by کدئین کدی
طوری می‌گفت «شماها قهوه‌خور نیستین» که انگار قورت‌دادن مایعات جزء هنرهای دراماتیک است
01 Jun 18:55

Eleven - When I love, I commit

by noreply@blogger.com (Yassman)
Ayda shared this story from This Is It:
خواهر میگه که خاک بر سرت که 4 هزارتا فیلم روشنفکری دیدی و اون وخ یه زن با ته لهجه ی اسپانیایی باید یه همچین چیز دم دستی بگه تا تو متحول بشی؟

آدریانا لیما زن زندگیه. دو سه روز پیش برا بار اول دیدمش. قبل از این برام فقط یه اسم از یه آدم معروف بود. آدمایی که میدونم معروفن اما دلیل معروف بودنشون دقیقا برام معلوم نیس؛ معمولا این جور مواقع تصور اولم پورن استاره. البته امروزه پورن استارا مث پاملا اندرسون واضح نیس حیطه کاریشون. پورن استار بودن یه ویژگی اخلاقیه که مرزهای واضحی نداره. مثلا عکسای هَف-نود گرفتن برا تلیغ شامپو تقریبا کار یه پورن استاره. یا بازیگری که بدون داشتن فیلم شاخصی به بازیگری معروفه و پستان های برجسته و غیرقابل انکاری داره هم نوعی پورن استاره تو دید من. البته من پورن استار ها رو دوس دارم. چیزی برای ارائه دارن که ما در خفا همه حسرت داشتنشون رو میکشیم. پستان هایی خوش فرم، باسن هایی بالاو رون هایی که وسطشون به هم ساییده نشه و نگاهی یخ و سکسی که به هر چیزی بیفنه اون چیز پودر میشه! تعیین کننده سبک زندگی ما پورن استار ها هستن، لباس هایی که میخوایم بپوشیم ولی هیچ وخ تنمون نمیرن. موهای لختی که میخوایم داشته باشیم. رژهایی که میخوایم بزنیم. زنی که شاید دوس داریم باشیم ولی چون داریم تو شرکت های عمرانی کار میکنیم تا برابریمونو با مردا نشون بدیم بهمون اجازه ی بودنشو نمیدن. اگر مونیکا بلوچی در لفافه و با ژست روشنفکری ارائه دهنده ی سکس و تصویر از زن جذاب و شهوانی بود، پورن استار امروزی خودشو تو روشنفکری دلمه نکرده! ایرینا شیک انقد پیرن رو پایین میکشه که اون خط شهوانی باسن دیده شه و از راه فروش همین خط باسن ارتزاق میکنه.
آدریانا لیما زن زندگیه. دو سه روز پیش که برای بار اول یه ویکتوریاز سیکرت شو دیدم، شناختمش. چهره اش شاخص تر از بقیه بود و حتی با نشناختنش جدا از پرفرنس های سکسی، جذبت میکرد. هیکلش هیکل زنی که آنروکسیا نرووزا داشته باشه نبود. هر پاشو که زمین میکوبید خاک اعتماد به نفس از رو زمین بلند میشد. حاضر بودم نصف روحم رو بفروشم که اون اعتماد به نفس مال من باشه. و آخ که چه چیزی سکسی تر از اعمتماد به نفسه برا یه زن؟ هیچی. هیچی. زن با اعتماد به نفس تو رو مجاب میکنه. زمین میزنه.  به اطاعت و تحسین وا میداره. انگار که محتاج تعریف کسی نیس که از منیت خودش مطمئن باشه. فیله ی شکمیش برجسته تر از اون بود که حاصل تحمل بی غذایی باشه.
تو همون شو که باهاش مصاحبه میکردن میگفتن تو یه جزیره اگه گیر بیفتی چی میبری با خودت؟ در حالی که ابله های دیگه وای فای و گوشی و سورف برد میخواستن آدریانا یه چاقو خواس! برای همراه بردن خانواده و بچه هاشو خواس!!!! این پروردگار زیبایی دو تا بچه هم داره. وسط برنامه یک اسپشیال یه دیقه ای بود از ورزش کردن آدریانا. نرم شنا میرف رو زمین . مث یه ورزشکار حرفه ای طناب میزد! و ضربه هاش تو بوکس مطمئن و با تمرکز بود. نه. این شیوه ی کسی که ورزش کردن  کار دست دهم اوغات فراغتش باشه نبود. زندگی کسی بود که ورزش برنامه ی زندگیشه و با تمرکز و مداوم ورزش میکنه. این زن صرفا لخت نمیشه بپره رو سن! برا اون سی ثانیه راه رفتن رو سن ماه ها و ماه ها بدن میسازه و اون اعتماد به نفسی که تو نگاهش هس زایده ی یه چیز فیک نیس. زاییده ی سال ها کارو تلاشه. با اون لهجه ی داغون گف : When I love, I commit!
خدای من! فک کن که یادش داده باشن! فک کن از رو کاغذ میخونه!  هیکل این زن نشون دهنده ی کامل کامیتمنتشه. خواهر میگه که خاک بر سرت که 4 هزارتا فیلم روشنفکری دیدی و اون وخ یه زن با ته لهجه ی اسپانیایی باید یه همچین چیز دم دستی بگه تا تو متحول بشی؟ صلیبی که این زن قبل رو سن رفتن میکشه هزار برابر قوی تر از منه وقتی میخوام چادر سرم کننم برم حرم امام رضا. اون کثافت جنده میدونه از زندگی چی میخواد و میدونه کی و کجا باید خدایی که باورش داره شاهدش باشه.
دقیقا! باید این زن اینو بگه تا من تکون بخورم! زنی که تمام تمرکزش رو افتادگی پستان هاشه باید اینو بگه تا من یادم بیاد که کامتیتمنت یه مفهوم انتزاعی نیس. که وقتی چیزی رو میخوای باید قواعدش رو بپزیری و روش تمرکز کنی. نه که دائما ازین شاخه به اون شاخه بپری و تا کار سخ شد ول کنی بری. که اعتماد به نفست له کنه. که وقتی پسر کونی همکارت که تمام کارای حین تحصیلشو تو کردی لب به تحقیر معدل و شیوه ی تحصیل و کارت وا کرد، جا به جا نشی. جوری که انتهای باسنت له کنه! که قیافه بدون قدرت هیچی نیس.
انقد درگیرش بودم که رفتم کلی بیوگرافی ازش خوندم. تا 28 سالگی ویرجین بوده و تا قبل ازدواج سکس نداشته! آمریکای جنوبی و بکارت؟ میگه اعتقاد داشته سکس مال بعد ازدواجه. من پرده ی تو رو خودم متری میخرم! عکسای بچگیشو دیدم، یکم این ور اون ور تر از کودکان سرراهی  آفریقا بود قیافه اش. و الان وقتی راه میره من میخوام بمیرم از هیجان!

تو جنده میدونی چی میخوای آدریانا! کنار غزاله غضنفری و بیانسه و جین وبستر عکست باید به دیوار اتاقم باشه!
01 Jun 18:43

مشقت های مامان شدن و حکمت های نهفته در گریه شیرخواران!

by Saba Saad


فرسوده بودم.
زایمان سختی رو پشت سر گذاشته بودم اون هم بعد از یه حاملگی نسبتا سخت همراه با حساسیت های شدید به طعم و بو و انواع غذاها. فکر می کردم بعد از زایمان همه چیز بهتر می شه . اما نشده بود. به ضعف و دردهای بدنی، افسردگی پس از زایمان هم اضافه شده بود.  همه چیز به گریه ام می انداخت . حتی عبور یک مورچه و تصور له شدنش.
هیچ خبری از اون عکس های شاد و شیک روی پوسترهای تبلیغاتی یا تو فیلم های هالیودی که زوج های جوان و خوش تیپ رو همراه با نوزادی در آغوش و در حال خندیدن و کیف کردن از زندگی با یک کودک نشون می دادن، نبود.

همسرم در حال گذران پایان نامه اش بود و باید روی درسش متمرکز می موند. نمی تونستم ازش انتظار داشته باشم در بچه داری خیلی کمکم کنه.  خسته و کلافه از یک روز فشرده از درس خوندن و کار کردن به خونه بر می گشت و با زنی خسته تر و فرسوده تر از خودش رو به رو می شد که تمام روزش صرف شیر دادن، تمیز کردن و آروم کردن بچه شده بود. ما بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز به حضور هم داشتیم اما نوزادمون گریه می کرد. هیچ شربت گرمیچل خارجی یا نسخه عتیقه داخلی هم روش کارگر نبود. او گریه می کرد و ما نمی دونستیم باید چه کار کنیم. همه توجه و انرژی ما صرف نوزادمون می شد. نوزادی که  عملا فرصتی برای پدر و مادرش نذاشته بود.

ما گیج و کلافه بودیم!
تا مدتها محروم از هم.
قسمت عجیب اینجا بود که در طول شب گریه های پسرمون شدت می گرفت. با احساسی از درماندگی و کلافگی برامون سئوال بود چرا شب ها گریه های او شدت می گیره؟
خیلی زود در رابطه با  دیگر والدین متوجه شدیم این فقط منحصر به نوزاد ما نیست. اغلب شیرخوارها گریه هاشون در شب شدت می گیره.
یادم هست دوستی به نقل از مادربزگش علت بی تابی های نوزادها رو در طول شب اینطور توضیح داده بود:
بچه ها گریه می کنن چون نمی خوان پدر و مادرشون براشون یه رقیب بیارن!
اون موقع این توضیح به نظرم بیشتر شبیه یه توصیه مادربزرگانه همراه با طنز بود.

 اما اخیرا مقاله ای خوندم که چکیده یک مطالعه در دانشگاه هاروارد بود و در آن دقیقا همون حرف مادربزرگ به عنوان یکی از دلایل شدت گرفتن گریه های شیرخواران عنوان شده.
محققین این تحقیق، گریه شیرخواران در طول شب رو در واقع به عنوان یک استراتژی مطرح کردن که نوزاد به کار می گیره تا همه ی توجه والدینش رو به خودش جلب کنه و مانع از رابطه جنسی آنها و در نتیجه خطر درست شدن یه رقیب برای خودش بشه. پروفسور هیگ، یکی از محققین این مطالعه، خستگی مادر رو به عنوان بخشی از همین استراتژی شیرخوار برای مراقبت از سلامت مادرش تفسیر می کنه. به این ترتیب که شیرخوار با خسته کردن مادرش عملا باعث کاهش امکان باروری مادر و در نتیجه خطر زایمان های پی در پی در او می شه. ضمن اینکه شیرخوار با گریه های بیشتر عملا مادر رو وادار به شیردهی بیشتر و در نتیجه طولانی تر شدن دوران شیردهی و عقب افتادن دوران قاعدگی ِ مادرش می شه که باز هم به معنی کاهش خطر باروری مجدده. چیزی که هم برای بقای نوزاد و هم برای سلامت مادر مهمه.


لینک مقاله

  http://www.slate.fr/life/86001/bebe-pleurs-nuit-sexe-parents
29 May 19:21

نان اووون سالها!

by حسین

نان آن سالها یا نان سال های جوانی یا هر عنوان دیگری که در ترجمه فارسی برای این کتاب در نظر گرفته شده است چند چیز را در ذهن من تداعی می کند که البته هاینریش بل آخرین آنهاست و "صف" در ردیف اول!

پررنگ ترین خاطره در این زمینه مربوط به زمانی است که کودکی ده ساله بودم اما نه تو جنگلهای گیلان بلکه یک زمستان سرد در همین تهران.

مامان گفت: عصری عموت اینا میان...

جمله دردناکی بود! زن عمو نان خراسانی یا همان نان مشهدی را بسیار دوست می داشت. یکی از مناسک مرتبط با تشریف فرمایی خانواده عمو, تهیه نان مشهدی بود و این مهم البته به دوش نان آور خانه بود, یعنی من!

بابا می گفت: هفت سال اول دوران پادشاهی است, هفت سال دوم دوران بردگی است...

نانوایی مشهدی دورترین نانوایی به خانه ما بود و نیم ساعتی باید پیاده می رفتم آن هم چه مسیری؛ گردنه برف گیر, پرتگاه عمیق, غار اژدها و...می گفتند از هر سه بچه ای که به اون مسیر پا بگذارد یکی کتک می خورد چون برای کوتاه کردن مسیر مجبور بودیم از دیوار یک باغ بالا برویم و میان بر بزنیم. مشکل فقط مسیر طولانی و ادیسه وار این نانوایی نبود بلکه سرعت بسیار پایین صف آن بود که عذاب آور بود...کاسب های محل و همسایه هایی که حق آب و گل داشتند هم در کند کردن سرعت صف سنگ تمام می گذاشتند. آن روز هوا بسیار سرد بود. پاهام از نوک انگشتان شروع کرده بود به بی حس شدن و فرشته نگهبانم مدام توی گوشم می گفت عزیزدلم تو نباید بخوابی!

زن عمو گفت: ای وای نون بخوریم یا خجالت...

من که پاهام تا زانو بی حس شده بود و آب از همه سوراخهای صورتم جاری شده بود به یکباره طاغی شدم و گفتم نان را بخورید و خجالت را بکشید!!

اما خب این خودمم که هنوزم با شنیدن اسم نان مشهدی و یادآوری این خاطره خجالت می کشم بقیه که فقط مزه نان یادشان می آید.

***

واقعن به من ظلم شده...کودکی من سرشار از صف نان است اما مادرم پس از کل کل بسیار تازه رضایت داد (آن هم به نظرم زبانی و نه از ته دل!) که بعله آن ایام چند باری من هم نان خریده ام!!!! و در عین حال تاکید می کند که داداش بزرگترم این وظیفه را بسیار انجام داده است...یاللعجب! شش سالم بود یعنی در عنفوان دوره پادشاهی که همین داداش من را با راه و چاه خرید نان آشنا کرد. آن هم با پس گردنی! خداییش به من ظلم شده.

***

عکسی که در ادامه مطلب گذاشته ام برایم جالب بود...شاید برای شما هم جالب باشد.


 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
28 May 05:41

سلیمه

by Madian Vahshi
سلیمه یک بیوه افغانی بود  که اکثر مردا و پسرای ایرانی این دور و بر ترتیبشو داده بودن. هرکی یه جوری در موردش حرف میزد. یکی می گفت جنده اس، یکی میگفت عشق کیره، بعضیا هم که آدمای مدرن تری بودن میگفتن خیلی حشریه. مردا هم میگفتن مثل مرغ کُرچ می مونه. دستتو بذاری روش، لنگاشو هوا می کنه. لازم نیست نازشو بکشی. کنجکاو شده بودم ببینم چجوریه. تا اینکه یه روز توی یک مهمونی دیدمش و با کمال تعجب هیچ نشونه ای از تمایل جنسی بالا توی چشماش ، نگاهش، قیافه اش، و حتی حرکاتش ندیدم. برعکس چشماش بی اعتماد بنفس و غمگین بود. به زنای دیگه با حسرت نگاه می کرد. ساکت بود. خیلی آداب معاشرتش قوی نبود. هر کی راس می کرد می بردش تو توالت. کل پکیجی که می دیدم اصلن با تعاریفی که ازش شنیده بودم جور در نمیومد. بعدن فهمیدم توی افغانستان از یازده سالگی توی کوچه پس کوچه ها مورد تجاوز قرار می گرفت. انقدر هر کس و ناکسی واسه خالی کردن آب کمرش تحقیرش کرده بود  که دیگه اعتماد بنفس و جرات نه گفتن رو از دست داده بود. شایدم  سعی می کرد حالا که سوراخش هدف حضرت آقا شده ، حداقل سعی کنه حالشو ببره ، یا وانمود کنه که حال می کنه که بهتر به اون مرد حال داده باشه. رنج عمیقی در زندگی کسایی هست که حال دادن میشه وظیفه شون. حالا اون فرد می خواد شوهر آدم باشه، میخاد جانی دپ باشه ، یا هر کس دیگه.
26 May 18:37

بجز ابراز تاسف برای نمایندگان رای دهنده,حرف دیگه ای نمی مونه!!

by thebluecherry
با قانونی شدن ازدواج با فرزند خوانده احتمالا این مکالمات به گوش برسه:!!!


-میخوام ازدواج کنم;یه زن خوب سراغ نداری؟!

-خوب چرا مادرتو نمیگیری؟!!

###

-از بچگی بزرگش کردم,واسش پدری کردم,حالا میخوام باهاش ازدواج کنم!!

###

-حالا خواستگارت کی هست؟!

-پدرمه!!

###

-بابا...به مامان بگو اونم ظرف بشوره دیگه!!نمیشه که همش من بشورم!!

هوو_ش شدم!!آدم که نکشتم!!!

###

-حالا خواستگارت کیه؟

-از بچگی میشناسمش!توی بغل اون بزرگ شدم;بابامه!!!

###

عروس خانم;وکیلم شمارو به عقد و نکاح پدرتون دربیارم؟!!

-با اجازه خودشون,بعله!!

###

-زن:عزیزم,یادته بچه بودی میبردمت حموم,میشستمت؟!

-مرد:اون وقتا مامانم بودی!!اگه راست میگی الان بیا بریم حموووم!!!

24 May 18:41

با بوسه، زیبایی، رقص و زندگی

by سیب به دست

هفته ی گذشته چند خبر همزمان در فضای مجازی سر و صدای زیادی کرد. از خبر اول که ماجرای جار و جنجال بر سر بوسه ی لیلا حاتمی از گونه ی ژیل ژآکوب هشتاد و چهار ساله در جشنواره ی کن بود بگذریم و برویم سر خبر دستگیری جوانانی که بر پشت بام های منازلشان در پاسخ به فراخوان فارل ویلیام رقصیده بودند. این خبر از چند وجه قابل بررسی است اما پیش از هر تحلیلی به یک سوال ساده و در عین حال اساسی باید پاسخ داد:  چه چیزی در حرکت ساده ی سرخوشانه ی این چند جوان حکومت را این چنین بر آشفته کرده است؟

پاسخ این است : خیلی چیزها!

شادی: بنا بر آمار ایران از نظر رتبه ی شادی در بین 157 کشور در مقام 114 قرار می گیرد. علی رغم ادعاهای ظاهری حکومت برای تلاش در جهت افزودن شادی در عمل هیچ اقدامی برای بهبود این وضعیت (حتی در سطح ظاهری) از طرف هیچ سازمان و نهادی صورت نگرفته. حکومت با هرگونه جشن و پایکوبی مردم (اعم از چهارشنبه سوری؛ سیزده به در، شادی پس از مسابقه فوتبال، و ..) به شدت برخورد می کند. سراسر سال به عزاداری و سوگواری می گذرد و حتی اعیاد مذهبی هم رنگ و بوی ناله و سینه زنی و زجه دارد طوری که تشخیص شادی یا سوگواری جمعیت در مراسم مذهبی تقریبا غیر ممکن است. حکومت در طول این سی و چند سال به وضوح نشان داده که به هیچ کدام از نمادهای شادی و سبکبالی روی خوشی نشان نمی دهد؛ پوشیدن رنگ های شاد در مدرسه، سطح خیابان و ادارات دولتی ممنوع است، استفاده از موسیقی شاد غنا محسوب می شود و در صدا و سیما قدغن است، تعداد برنامه های کمدی در برابر سریالهای اشک آور ناچیز است. بوضوح گیرنده های حکومت نسبت به مظاهر شادی (خنده، رنگ، حرکت) واکنش نشان می دهد و نیروهای قهریه اش (به طور مثال گشت ارشاد) در برابر شهروندی که به طور ساده در حال خندیدن است واکنش بیشتری نشان می دهد تا شهروندی که شئونات را رعایت نکرده باشد. گویا نفس حالت شاد بودن مغایر با ارزشهای اسلامی است و شادی جرم محسوب می شود.

رقص، حرکت، زن، مرد، عشق: رقص بدون شک یکی از خطوط قرمز جمهوری اسلامی است. نفرت حکومت از رقص به حدی است که حتی اسم آن را به «حرکات موزون» تغییر داده اند تا بار معنایی کمتری داشته باشد. این قضیه علی الخصوص در مورد زنان با شدت و حدت بیشتری حاکم است و اگر گاهی مواردی چون رقص اکبر عبدی در بفرمایید شام ایرانی از دست در می رود و بر صفحه ی خفقان سیمای جمهوری اسلامی می نشیند چنین سهوی برای هیچ زنی حتی متصور هم نیست. حتی در گزارشی که از این جوانان منتشر شده تصویر دختر در حال رقص با دقت شطرنجی شده است. سیستم اموزش و پرورش از کودکی به دختران آموزش می دهد که دویدن ناپسند است، جست و خیز در مدرسه به شدت نهی می شود و نشستن، سکوت و درخود فرو رفتن تشویق می شود. در یک کلام تمام اموزه های حکومت در جهت تبدیل زن به شی بسته بندی شده و کهنه پیچ شده ای است که در الگوی حجاب برتر (چادر) به کمال می رسد. در ادبیات تبلیغات اسلامی هم زن گوهری است در صدف؛ یا شکلاتی است در زرورق و یا پسته است در پوسته اش. اساسا حرکت زنان امری دردسر ساز است. ورزش زنان با بی اعتنایی و کم مهری مواجه می شود و از تیم والیبال تا ثبت رکورد قهرمان شنا صابونش را به تن زنان ورزشکار می کشد. حکومت زن را دست و پا بسته و بهتر بگویم جسد می خواهد و هر نوع حرکتی را از طرف آنان تهدید تلقی می کند بدیهی است که رقص چند دختر جوان، که زیباترین و نمادین ترین شکل حرکت است دهن کجی به شعایر انقلاب شمرده می شود. آنچه این تصویر را کامل می کند رقص همزمان دخترها و پسرهاست که منافی جدایی خواهران از برادران است که در جامعه، اتوبوس، دانشگاه و همه جا تبلیغ می شود. جمهوری اسلامی نفس همراهی زن و مرد را مکروه و ناپسند می داند و حتی چهره ای که از بزرگ مردانش به نمایش می گذارد عموما تصویری مردانه بدون همسرانشان است. همراهی زن و مرد که در کامل ترین شکلش عشق -عشق زمینی- را می سازد امری پنهان و مذموم ، حکومت مردمش را عاشق نمی خواهد.

سه- حرکت جمعی: هیچ کدام از مواردی که شمرده شد به اندازه ی این مورد آخر حساسیت برانگیز نیست. با یک گشت و گذار کوتاه در یوتیوب هزاران لینک می بینید که رقص دختران ایرانی را در گوشه و کنار نشان می دهد. خیلی از این دختران حتی نیمه عریان هم هستند و یا با نامحرم می رقصند اما حکومت هیچ وقت برای شناسایی این افراد به خود زحمتی نمی دهد. نابخشودنی ترین گناه جوانان شاد تهران این است که حرکتشان برنامه ریزی شده و دست جمعی ست. جمهوری اسلامی و متولیانش، از هیچ چیز به اندازه ی حرکت های جمعی واهمه ندارند. خواه تجمع چند پیرمرد مو سفید در پارک باشد؛ خواه حلقه زدن یک گروه دوست در سینما، خواه شرکت در کلاس روانشناسی، نفس جمع شدن چند نفر دور هم با هدفی واحد برای حکومتی که از پایگاه ضعیف خود در بین مردم به خوبی آگاه است به شدت ترساننده است. برای همین هم برخلاف همه ی نقاط دیگر دنیا اعتراضات گروهی در ایران سخت تر از حرکت فردی به نتیجه می رسد. بیشتر متولیان و مقامات مسئول در ایران به خوبی آموخته اند که اگر زیر نامه ای چند امضا داشت آن را تهدید تلقی و به جای رسیدگی به درخواست، به سرکوب درخواست کنندگان بپردازند. به جرات می توان گفت که متفرق کردن گروه ها و شکستن تجمعات یکی از کلیدی ترین برنامه های دولت است و جز در راهپیمایی های حکومتی مثل بیست و دو بهمن حکومت در هیچ زمان دیگری حضور مردم را درکنار هم برنمی تابد.

در یک کلام؛ ترکیب موسیقی، رقص، عشق و همراهی، بستری برای شادی می سازد و شادی قوی ترین معجونی است که ضد ترس عمل می کند. ترساندن انسانهای خوشحال به مراتب سخت تر از ارعاب و حکومت بر مردمی غمگین است چون شادی در ذات آزاد است و آزادی شاد. داشتن مردمی تنها، افسرده و نا امید نهایت آرزوی حکومت جمهوری اسلامی است. هدفی که متاسفانه حکومت در رسیدن به آن چندان هم ناموفق نبوده است. حال در این وانفسا چند جوان بر سر بام به نام شادی می رقصند. گناه آنقدر نابخشودنی است که نیروی انتظامی را بسیج می کند تا مجرمین را ظرف دو ساعت شناسایی و در کمتر از شش ساعت دستگیر کند آن هم در سیستمی  که قاتل ندا آقا سلطان بعد از شش سال هنوز شناسایی نشده است. تنها نتیجه ی اخلاقی که از این ماجرا می توان گرفت این است که مردم ایران با شادی، رقص، رنگ و از آن مهم تر همرنگی می توانند به جنگ حکومت سیاه و غم پروری بروند که پاشنه ی آشیلش در یک کلام زندگی است. جنگی که تنها هزینه اش شاد بودن است.

می خوردن و شاد بودن آیین منست           فارغ بودن ز کفر و دین دین منست

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست                     گفتا دل خرم تو کابین منست

شاد باشید!


دسته‌بندی شده در: لولیتا
24 May 11:01

یادش بود زنش قهوه من را دوست دارد ودستورش را مو به مو می پرسید...

by lalekhanoomi
 

در نوجوانی ها وجوان تری هایم گاهی وقتها که قوم وخویشی، دوستی یا هر کسی که ساکن بلاد کفر بود وسفری می آمد ایران، بین حرف ها وتعریف هایشان همیشه صحبت از زندگی کردن پارتنر ها قبل از ازدواج بود.

همیشه کنار شگفتی یک سو نگرانه جهان سومی از وفور نعمت و زرق و برق و امکانات و احترام به آدم ها وهمه چیز بر اساس اصول و چه و چه ، یکی هم این بود که آنجا آدم ها سالیان سال با هم زندگی می کنند و بعد اگر دلشان خواست ازدواج می کند وهمیشه بعد از تمام شدن این حرف صدای خنده حضار بود و"دیگر چه فرقی می کند "ها و سر تکان دادن ها ونچ نچ کردن ها ومزه پرانی ها. 

همیشه فکر می کردم چرا چنین کاری می کنند وچرا از همان وقتی که یکدیگر را مناسب تشخیص دادند ازدواج نمی کنند؟ سالهای بعد که بزرگ شدم و ازدواج کردم و کلی تجربه ازدواج و طلاق وزندگی های خوب وبد دیدم دیگر می دانستم که چرا. می دانستم که این آدم ها سالها زندگی می کنندو زیر وبم یکدیگر را با زندگی زیر یک سقف می شناسند  ودر موقعیت های مختلف سنجیده می شوند و آنوقت با چشم باز با هم "ازدواج" می کنند وخیلی خوب می داندن که ازدواج تعهدی است برای همه عمر در غم ها وشادی ها ودیگر می دانند که می توانند در کنار جفتشان خوش وشاد باشند.بدیهی است که گاهی هم این طور نباشد ولی قاعده بر این است.

اینها را می دانستم وفهمیده بودم ولی به معنای واقعی درک نمی کردم. رویه منفی اش را زیاد دیده بودم ومی بینم. آدم هایی که سالها بعد از ازدواج تازه خودشان را می شناسند ومی فهمند ایده آلشان اساساً یک چیز دیگری بوده یا تازه می فهمند که الفبای زندگی مشترک را هم نشناخته اند ونمی دانند چه می خواهند وچه چیزهایی می توانند ارائه بدهند. 

تحمل کردن های زیاد را دیدم وخیانت های بسیاری  وظاهر سازی ها وگاهی منفجر شدن ها  وگاهی هم پذیرفتن سر نوشت محتوم را. در کمال شگفتی هم باید بنویسم که زوج هایی کمتر از انگشتان یک دست می شناسم که  به جای تحمل وخیانت وظاهر سازی و روزمرگی ، دارند تلاش می کنند تا با جفت خودشان نه فقط سازگار، که شاد باشند!برایشان دعا کنید!

راستش همه اینها را نوشتم تا ماجرایی را برایتان تعریف کنم. من و آقای همسر  چند سال پیش با زن وشوهری آشنا شدیم  که 12-10 سالی از ما بزرگتر بودند ولی تازه ازدواج کرده بودند. سالها پپیش از آن دوستی داشتند وبعد زندگی مشترک و بعد تر ازدواج. حسابی هم عاشق ومعشوق بودند. مرد پسر یک خانواده اصیل واستخواندار  و خیلی قدیمی تهران بود واز 6 سالگی فرستاده بودندش لندن درس بخواند وتحصیلات عالیه داشت و ثروت خانوادگی  ودر اواسط دهه پنجم زندگی خیلی جذاب وخوش تیپ هم بود. 

زن هم خانم چهل ساله زیبایی بود. در 17 سالگی و بعد از مرگ پدرش  ویک دعوای جانانه با مادرش از خانه زده بود بیرون کار کرده بود و روی پای خودش ایستاه بود و شرکتی ودم ودستگاهی به هم زده بود  وبعد از چند سال هم همه را رها کرده بود  واز ایران رفته بود تا به آرزوی قدیمی اش یعنی "مدل " شدن برسد که با آن اندام فوق العاده موفقیتش دور از انتظار هم نبود. 

در خارج از ایران آشنا شده بودند و دوستی داشتند و بعد هر دو برگشتند به وطن وچند سالی با هم زندگی کردند و ازدواج.

قبول دارم که عاشق هر کدام از این آدم ها شدن کار خیلی سختی نیست!

ما یک روز آفتابی توی باشگاه با آنها آشنا شدیم. زن سوار بر اسبش بود ومرد با یک دو بین حرفه ای تند وتند از او عکس می انداخت. اولین بار هم که رفتیم خانه شان  شگفت زده شده بودم از این حجم عظیم عکس های تکی زن که به دیوارها بود. خانه زیبایی داشتند و روحیه شادی. اولین بار که آمدند خانه مان اول  یک ساعتی دو نفری مثل یچه های شیطان و کنجکاو تمام سوراخ وسمبه های خانه را گشتند وبعد اعلام کرند که از این به بعد در خانه ما به رنگ لوازممان لباس خواهند پوشید وجالب اینجا که هر بار هم رعایت کردند. قصد بچه دار شدن داشتند و نقشه های دور ودراز برای زندگی.

2-3 سالی همه چیز خوب بود وگل وبلبل تا اینکه خانم خانه به یک بیماری سخت دچار شد ودر عرض مدت کوتاهی اندام هایش به صورت دوره ای از کار می افتاد ومغزش درگیر شده بود و وزنش هر روز اضافه می شد و توانایی بچه دار شدنش از دست رفت و تحت تأثیر دارو ها عصبی شد و بد خلق و یک طورهایی افتاد گوشه خانه. بیماری اش گاهی بهتر می شد. آنقدر خوب که با وجود اضافه وزنش می توانست باز هم سوارکاری کند ولی روحیه افسرده اش به جا بود. حق هم داشت طفلک. آن ادم فعال وپر انرژی کجا واین زن بیمار وناتوان کجا؟

اوایل شروع بیماری بدیهی وطبیعی بود که شوهر خودش را به آب وآتش بزند وهرچه از دستش بر می آید برای زنش بکند ولی حالا بعد از چند سال...

حالا بعد از چند سال زن بیمارتر شده وناتوان تر وعصبی تر وچاق تر وافسرده تر وشوهر مهربان تر وهول تر وحمایتگر تر. برای سالگرد ازدواجشان رفته بودیم خانه شان . شوهر با دسته ای رز سرخ آمد وکیک سفید وصورتی و یک ساعتی طول کشید تا زن سر حال بیاید وبنشیند پشت میز.

با مرد توی آشپز خانه سالاد درست می کردیم وحرف می زدیم ودرد ودل می کرد و بدون هیچ ظاهر سازی سوال می کرد که چه بکند برای همسرش تا حال روحی اش بهتر شود و جواب من را به عنوان یک زن می خواست. شب هم توی خانه اقای همسر برایم تعریف کرد که زن اشک ریخته وگفته  چرا باید این طور بشود وشوهر بیچاره ام تا کی باید با من بسازد و چقدر حمایتم می کند وکاش خوب می شدم  تا لااقل این مرد مهربان نفسی بکشد زیر بار اینهمه مشکل جسمی و روحی برای زنی که حوصله خدمتکار هم ندارد.

برای هم تعریف می کردیم وسر تکان می دادیم و این بار با همه وجود درک کردم که تعهد برای همه عمر در غم ها وشادی ها یعنی چه؟

 

 

21 May 13:23

من و انتری که لوطیش مرده بود

by حسین

روی میز کامپیوتر به همراه چند کتاب دیگر, این کتاب صادق چوبک خودنمایی می کند. با خودم فکر می کنم این عنوان و مضمونش مرا به یاد چه چیز یا چه کسی یا چه کسانی می اندازد. نمونه های مختلف سیاسی تاریخی به ذهنم می رسد که همه را کنار می گذارم. بارزترین تصویر مجاز در این زمینه (البته برای من), چهره آن سیاستمدار یا مجری صداوسیمای اسپانیا بود که خبر مرگ فرانکو را در تلویزیون اعلام کرد, با آن بغض و حزن: مردم اسپانیا فرانکو مرد.

...

دخترک تازه دیپلمش را گرفته بود که شاگرد مغازه پدرش از او خواستگاری کرد.خورشید عشق چنان آتشین بود که تا زمین دو بار دور خودش چرخید او به خانه بخت رفته بود. در واقع او جایی نرفت بلکه داماد به طبقه پایین خانه شان آمد.

پسرک گاهی به صورت تفریحی دودی می گرفت. حالا که درآمدش چند برابر شده بود مدام تفریح می کرد. بعد از یکی دو سال شد مصداق این بیت: داماد که دود می گرفتی همه عمر /  دیدی که چگونه دود داماد گرفت!

داماد را بیرون کردند و زن و دخترش هم با او رفتند. زن کار می کرد و مرد می کشید. علاوه بر حقوق زن, وسایل خانه را هم می کشید. چیزی باقی نمانده بود. طلاق دخترک را گرفتند. مرد به یکسال نکشیده به ته خط رسید.

حالا گاهی که زن را سیاهپوش می بینم این جمله از داستان به ذهنم می رسد:

مرگ لوطی به او آزادی نداده بود. فرار هم نکرده بود. تنها فشار و وزن زنجیر زیادتر شده بود. او در دایره ای چرخ می خورد که نمی دانست از کجای محیطش شروع کرده و چندبار از جایگاه شروع گذشته. همیشه سر جای خودش و در یک نقطه درجا می زد.

18 May 05:19

عجیب‌ترین مجسمه‌های عظیم الجثه جهان

1 روز،10 ساعت


عکاس فرانسوی فابريس فوييه Fabrice Fouillet در سفری به گوشه و کنار دنیا از عجیب‌ترین مجسمه‌های بزرگ عکاسی کرده و مجموعه‌ای از این مجسمه‌های عظیم الجثه و خارق العاده را جمع آوری کرده است.



18 May 05:19

از 'شمعی روشن کن' چه آموختم؟

1 روز،10 ساعت


پنج شنبه هفته ای که گذشت، شهر اسکاتسدیل آریزونا میزبان میهمان و دوست ارجمندم مازیار بهاری بود.  در سالن سینمای ۲۵۱ نفری جایی برای نشستن نمانده بود و شاید بیش از بیست نفر هم روی پله ها و در کنار راهرو ایستاده بودند که فیلم مستند مازیار به نام 'شمعی روشن کن' را ببینند و پس از آن با کارگردان حاضر در سینما در پرسش و پاسخ شرکت کنند.  چهره های تماشاچیان از خرد و کلان و پیر و جوان را گاهی گریان، گاهی غرق در ناباوری، گاهی اندوهناک، گاهی شرمگین، و گاهی نگران دیدم.  این فیلم در ...



16 May 20:25

از زبان ماهی سیاه کوچولو بشنویم

by tajavozmamnoo
من خاطره ای رو در صفحه ی کمپین مبارزه با کودک آزاری خوندم و بنظرم اومد مطلب خوبی باشه که دیگران هم بخونن. اونو عینآ براتون کپی می کنم: 

اتفاقات بسیاری در کوچه و خیابان برای فرزندانتان می افتد که آن ها واکنش های مناسبی برای چنین موقعیت هایی را نیاموخته اند. شرم و حیا یا ندادن اطلاعات جنسی متناسب با سن، کودکانتان را در موقعیت های دشوار زندگی بی دفاع می گذارد.
نمونه ی یکی از این اتفاق ها را که برای خود من، یعنی ادمینِ برگه ی کمپین مبارزه با کودک آزاری در ایران رخ داد، تعریف می کنم:

دانشجوی کارشناسی بودم و به دانشگاه می رفتم.. در مینی بوس تنها یک صندلی کنارِ مردی کهن سال خالی بود. کنار مرد نشستم اما کاملا با فاصله و رویم به سمت مخالف خیابان بود. حس میکردم که نیمرخ مرد به سوی چهره ی من است. اگر یک زن باشید دیگر یاد گرفته اید که نگاه های هرزه پیر و جوان ندارد و تنها واکنشی که میتوان نشان داد بی توجهی کامل به مرد متجاوز است.
در عین حال لرزش های دست مرد را متوجه می شدم.. فکر کردم سکته کرده است که دستانش به آن شکل واضح رعشه دارند. حواسم بود دستش به من نخورد چون نگاه سنگینش را حس میکردم اما متوجه شدم هربار که درِ ماشین باز میشود دست مرد از لرزش باز می ماند و پس از حرکت ماشین دوباره می لرزد.. این شد که یک آن نگاهم را روی دست مرد انداختم و دیدم در حال خودارضایی از روی لباس است!!! 
وحشتزده از جا پریدم.. اصلا نمی دانستم چه بگویم ! من که دانشجوی روان شناسی بودم، من که شخصیت جنگجویی داشتم و به راحتی از حق خود نمی گذشتم از روی شرم یا شک در یک آن نمی دانستم چه واکنشی نشان دهم.. مسیر منزلمان بود و با بسیاری از آن اشخاص چشم در چشم می شدم، راننده من را می شناخت.. شرم زنانه دهانم را بسته بود.. تا که زنی با یک دختر مدرسه ای وارد شد. زن به دختر گفت: 
- مامان برو اونجا بشین...
نمی توانستم سکوت کنم. سکوت من باعث میشد مرد با آن دختربچه هم همین کار را انجام دهد. بلند گفتم:
- نه خانم! نگذارید آنجا برود... این مرد بیمار جنسی هست!
و بلند توضیح دادم که مرد چه فعلی مرتکب شده بود.. زنان همگی نچ نچ کنان به سوی مرد برگشتند و همین لحظه ماشین باز نگه داشت و مرد پرید و پیاده شد...

من کم سن و سال نبودم، بی اطلاع از مسائل جنسی یا کم رو نبودم. برعکس من زن جسوری هستم اما یک آن نتوانستم واکنش مناسبی نشان دهم وای به حال کودکان مدرسه ای...
با کودکانتان سخن بگویید چرا که نمی دانید چه بیماری، در کجا، در کمین آن ها نشسته.

16 May 20:06

پدر و مادر بی صلاحیت و نادان!

by tajavozmamnoo
با تشکر از زهرای گرامی برای فرستادن این خبر
فارس گزارش می‌دهد:
کودکم را اجاره دادم!

شوهرم یکی از فرزندانم رو فروخت و دیگری را اجاره داد. با دخترم سرقفلی این چهارراه را اجاره کردیم و روزی ۱۵۰ هزار تومان گدایی می‌کنیم. خدا رو شکر درآمدمان خوب است.

خبرگزاری فارس: کودکم را اجاره دادم

  

معصومه صدایش می‌کنند و با همه بازی‌گوشی‌اش کمک خرج مادر است. یقیناً واژه تکدی‌گری را نمی‌فهمد اما از آن موقع که خود را شناخته دستش جلوی دیگران برای گرفتن  پول دراز بوده و تمام 9 سال عمرش را به آمدن برادرهایش به دنیا و در مقابل پول، رفتنشان گذشته و حالا باز هم منتظر بچه‌ای در راه هستند. 

پابرهنه در خیابان‌های شهر جولان می‌دهد. دست و صورتش را با زغال سیاه کرده. می گوید که خانه‌شان زیر گذر مولوی است و ظهرها با مادرش یک موتوری کرایه می کنند و به محل کار می روند. کباب دوست دارد و مدام جوجه و کباب می خورند. پشت چراغ قرمز ایستاده و هر ماشین که ترمز می‌کند به سمتش می‌رود و پول طلب می‌کند. 

جایگاهش دائمی است و با مادرش سرقفلی این چهارراه را اجاره کردند و مشغول کار تکدی‌گری هستند دخترک می‌گوید که پدرش در بالای شهر گدایی می کند و او و مادر ش در جنوب شهر چرا که مردم در جنوب شهر بیشتر دلشان برای بچه ها می سوزد و به آنها پول می‌ دهد. 

جلو و آمد و طلب لباس کرد . در ظل آفتاب خودش را به گریه زاری زد که از سرما می لرزد و لباسی ندارد که بر تن کند. قسم می خورد که چند شب است غذا نخورده و خیلی گرسنه است. 

کسی به حرف‌های اعتنایی نکرد و عصبانی شد. گفت خوب اگر پول نمی دهید شکلات یا هر چی تو کیفتان هست بدهید. چرا اینقدر مردم گدا شدند و پولی به ما نمی‌دهند. 

مادرش از آن سوی چهارراه آمد و دستش را دراز کرد و گفت کمک کنید در راه رضایی خدا کمک کنید . مشکل دارم. شوهر ندارم. کرایه خانه می دهم. کودکی در راه دارم. کمک کنید ذلیل و خوار نشوید. خدا کمکتان باشد و ... 

زن جوان گفت که پاتوق همیشگی‌اش این چهار راه است اول گفت که روزی 7 تا 8 هزار تومان در می آورد و کفاف زندگیش را نمی دهد. ناسزایی به دختر می دهد و می گوید این هم شده وبال گردن خیلی شیطان است و مدام در حال بازیگوشی است با خودم می آورم تا کمک حالم باشد ولی باری شده بر کارهایم. 

با عجز ناله می گوید دروغ چرا ولی بعضی روزها تا 30 و 40 هزار تومان هم در می اروم اگر این دختر دل به کار بدهد مردم به او بیشتر پول می دهند و روی هم 150 به بالا پول در می آوریم ولی این ذلیل مرده کار نمی کند و مدام در حال شرارت است. 

زن جوان ادامه می دهد بار زندگی رو دوش خودم است. شوهرم یکی از فرزندانم را 3 میلیون فروخت و یکی دیگر را هم سالانه اجاره داد. 

زن بدون اینکه احساس ناراحتی کند می گوید هر دو فرزندم پسر بودند و فرزندی هم در راه دارم که آن را شوهرم پیش پیش فروخته و با پولش خانه‌ای گرفتیم. 

دخترش می آید می گوید مامان بابا زنگ زده و گفته اوضاع اینجا پس است و بهزیستی آمده و در حال جمع آوری گدایان است. 

مادرش نفرینی حواله بهزیستی می کند و می گوید اینها هم نمی گذارند یک قران در بیاوریم. هر بار که بهزیستی می آید 2 پا داریم 2 پای دیگر قرض کرده و فرار می کنیم نه اینکه از آنها بترسیم به این دلیل که اگر ما را ببرند فقط 2 روز از کار و زندگی می افتیم. 

دخترک می گوید هر وقت گرفتار بهزیستی می‌شوم خودم را به غش می زنم و کف خیابان پهن می شوم. البته مادرم با مغازه دار آن سمت میدان هماهنگ کرده هر وقت بهزیستی می‌آید من در آنجا قایم می شوم و در را از پشت قفل می کنم. 

وی ادامه می‌دهد : سواد ندارم ولی پول دارم و وقتی بزرگ شوم یک ماشین خوشگل برای خودم می خرم. 

زن جوان می گوید که شوهرم صبح تا شب کار می کند ولی من و دخترم بعداز ظهرها کار می کنیم. ناهار و شام را در چلوکبابی آن سوی میدان می خوریم . از شغل و درآمدم راضی هستم و خدا را شکر می کنم. 

به گزارش فارس، افزایش تعداد متکدیان در خیابان‌های شهر نشانه حضور مؤثر افرادی است که به متکدیان پول می‌دهند و به همین دلیل این چرخه معیوب ادامه دارد. 

مردم انتظار دارند که پلیس و شهرداری ، متکدیان، ولگردان و معتادان را از خیابان‌های شهر جمع‌آوری کند که انتظار بیجایی هم نیست چرا که طبق قانون مجازات اسلامی، تکدی گری و ولگردی، جرم است. 

در کلان شهر تهران روز به روز تعداد متکدیان در تهران بیشتر می شود و معضلاتی را برای شهر ایجاد می‌کنند.

منبع: سایت فارس

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930201000287#sthash.GXgXz1zM.dpuf

16 May 12:15

Don't believe everything they say to you

16 May 12:15

explosion of color

16 May 12:14

i need this

16 May 12:13

۲۶ اردیبهشت – صبحت بخیر و رنگی

by مجله آنلاین رنگی رنگی

بهار رنگارنگ با کلی قشنگی و خوشحالی توی زندگیمون سرک کشیده. این روزهای فوق العاده ی سال رو از دست ندیم! روزهایی که هر روز چشم یک شکوفه ی جدید به دنیا باز میشه و بوی چمن تازه آدم رو سرمست میکنه. از هوای خوب و خنک اردیبهشت لذت ببریم و همه ی نگرانی هامون رو به دست ابر بهاری بسپاریم تا با بارونش اونها رو بشوره و پاک کنه. یادمون نره هر از گاهی توی طبیعتی که دوباره جون گرفته قدمی بزنیم، به آواز پرنده ها گوش کنیم و از زل زدن به حرکات ابرها توی آسمون آبی انرژی برای یک زندگی شاد و با آرامش رو تامین کنیم.

این هدیه امروز ماست تا تو رو برای یه روز خوب همراهی کنیم. حسی که از این تصویر گرفتی رو تا شب همراه خودت نگه دار و به اطرافیان‌ات منتقل کن. مهربونی توی این دنیا به هزار و یک شکل به آدم برمیگرده. اولینش اون حس خیلی خوب و رضایتیه که از خودت پیدا میکنی.

 

26

The post ۲۶ اردیبهشت – صبحت بخیر و رنگی appeared first on رنگی رنگی.

16 May 12:00

yet another good excuse

16 May 11:53

Urine sample

16 May 08:32

Here I come