Shared posts

07 Feb 20:09

هنگام کوچ است از جهان

by KHERS
hsalehi2002

علایقش را هم در فیسبوک عنوان کرده بود: میکی‌ماوس و کیت‌کت. درخواست دوستی‌اش را قبول نکردم. وانمود کردم که نابینا هستم.

جمعه
شوهرعمه‌ام آنژیوگرافی کرده. بعد از سه روز بستری در بیمارستان حالا مرخص شده بود. بعد از ظهر با پدرم رفتیم خانه‌شان برای عیادت. حالش خوب بود. رگهای قلبش گرفته بودند و حالا توی یکی از رگها فنر انداخته بودند تا باز شود. با این روش می‌تواند چند سال دیگر هم زندگی کند، چند سال دیگر هم غذاهای چرب و چیلی بخورد تا دوباره جدار داخلی رگهای قلبش کبره ببندند و باز دوباره احتمالاً می‌رود بیمارستان و یک فنر دیگر می‌اندازد و خوب می‌شود. عمه‌ام و شوهرعمه‌ام دوتایی با همدیگر زندگی می‌کنند. مجتبی پسرشان اروپا پناهنده شده. خیلی سال پیش. مشکل خاصی هم نداشت اما از ایران بدش می‌آمد. مثل من. من هم دوست دارم از ایران فرار کنم و دوست دارم در آن یکی دنیا پناهنده شوم. مجتبی سالها در اردوگاه پناهجویان در حومه‌ی یکی از پایتختهای اروپایی زندگی کرد. ازش خبری نداشتم تا دوران فیسبوک شد و یک روز دیدم تقاضای دوستی در فیسبوک داده. تقریباً ۱۰ سال پیش بود. قبل از قبول کردن تقاضایش صفحه‌اش را وارسی کردم. چیز خاصی نداشت. عکسی داشت که در آن کچل بود و پشت سرش سبز بود. اروپای سبز. فکر کنم در پس‌زمینه‌ی عکس یک توری مرغی که بالایش سیم خاردار کشیده بودند هم معلوم بود. فکر کردم لابد مرز پناهگاهشان است و از آن نمی‌توانند خارج شوند. کچل بودنش هم چیز جدیدی نبود، یعنی بخاطر مصائب پناهندگی نبود، از وقتی یادم می‌آید مجتبی کچل بود. علایقش را هم در فیسبوک عنوان کرده بود: میکی‌ماوس و کیت‌کت. درخواست دوستی‌اش را قبول نکردم. وانمود کردم که نابینا هستم. نمی‌دانم مردم چی فکر می کنند وقتی خودم را می‌زنم به کوری. هنوز که هنوز است عکسش و علاقمندی‌هایش را یادم است. شده بود اسباب خنده‌ام: پناهنده‌ای کچل که پشت به سیم خاردارهای پناهگاهشان عکس گرفته و علایقش هم میکی ماوس و کیت‌کت هستند. اما الآن بنظرم چندان خنده‌دار نیست. یعنی زندگی مجتبی بد هم نیست. حداقل گمانم از زندگی من خیلی بهتر باشد. تا جایی که می‌دانم مجتبی بالاخره شهروندی‌اش را گرفت. الآن لابد توی اینستاگرامش خبری از عکس سیم خاردار نیست. یحتمل عکسش عوض شده، نشسته توی رستورانی و لیوانی شراب جلویش است. مجتبی بالاخره به جایی که می‌خواست رسید. من هنوز نرسیده‌ام و دیگر دست از تلاش برای رسیدن هم کشیده‌ام. فقط منتظر اتفاق غیرمترقبه‌ای هستم که مرا به آنجایی که دوست دارم ببرد. آن روز جمعه، من آمده بودم عیادت پدر مجتبی، شوهرعمه‌ام، جناب سرهنگ، با آن شکم گنده‌اش که انگار زنده بود، مستقل از خود جناب سرهنگ زنده بود و نفس می‌کشید. مردد بودم کدامیک از میوه‌های مقابلم را بخورم. نظرم به خرمالو بود. اما
اما ترس برم داشته بود که نکند خرمالویش از این خیلی نرمها باشد و با خوردنش دست و بالم کثیف شود، دستمال هم دور و برم نبود. گزینه‌ی دیگر موز بود. درشت. زرد. رسیده و مرغوب و البته اینقدرگنده بود که بدون شک هورمونی بود. فکر کردم به پدرم پیشنهاد بدهم که موز را با هم نصف کنیم. جفتمان کنار هم روی یک مبل دو نفره نشسته بودیم و فکر کنم پدرم کمی عصبی بود چون با ضربات منظم و متناوبی به بغل مبل می‌زد. انگار می‌خواست ضرب بگیرد ولی این خوشبینانه‌اش بود. دستش را کمی می‌آورد بالا و بعد ولی می‌کرد و بوم می‌خورد به بغل مبل. شوهرعمه‌ام هم زیرچشمی به حرکت عجیب دست پدرم نگاه می‌کرد و بنظر می‌رسد نگران اسکلت مبلش است. حق داشت. مبلهایشان را پیارسال از فروشگاه ارتش خریده بودند و فقط بعد از چند ماه فنر یکی‌شان کمانه کرده بوده، کی باورش می‌شد، مبل نو، مال فروشگاه ارتش، در کمتر از چند ماه زرتشان قمسور شده بود و اینها را دفعه‌ی قبل که رفته بودیم دیدن‌شان می‌گفتند، با ناراحتی و من هم با ناراحتی سر تکان می‌دادم که یعنی اجناس بد شده‌اند، همه چی زپرتی شده و همه‌ی کاسبها که تا چند سال پیش حبیب‌الله بودند حالا از دم شده‌اند دزد و رباخوار و زناکار. اما پدرم که ماجرای مبل و فنر معیوبش یادش نبود و فکر کنم برای همین داشت به آن شکل عجیب با مبل شوهرعمه‌ام ضرب می‌زد. شرایط بدی بود. خواستم تذکر ریزی به پدرم بدهم اما اینقدر همه نزدیک به هم نشسته بودیم که قطعاً هر چیزی که می‌گفتم را همه می‌شنیدند. فکر کردم با این وضعیت تعارف کردن نصف موزم به پدرم اشتباه است. لابد بعد دستهایش کثیف می‌شود و می‌خواهد بمالد به مبلهای شوهرعمه‌ام. در نهایت خرمالو خوردم. چون خیلی وقت هم بود که خرمالو نخورده بودم. چرا؟ چون خرمالوهایمان را از مادربزرگمان می‌گیریم، مال حیاطشان است و من مدتهاست که مادربزرگم را ندیده‌ام و برنامه هم ندارم که ببینم. چون مغموم است که دخترش مرده و من هم حوصله‌ی دیدن آدمهای مغموم را ندارم علی‌الخصوص اگر دلیل غم‌شان مرگ مادر من باشد. انگار ناخودآگاه به یک نظریه رسیده‌ام: سوگواری فقط در تنهایی مجاز است. خودم هم همین کار را می‌کنم. کار سختی هم نیست. نکته‌ی دیگرش این است که گویا مادربزرگم مرا که می‌بیند یاد مادرم می‌افتد. بخاطر ریختمان. بخاطر موهایمان. بخاطر چشمهایمان. و کلاً بخاطر موضوعی که بطور کلی می‌شود به آن گفت وراثت. با این پیش‌زمینه یک خرمالو برداشتم. بشدت رسیده بود و کافی بود در محلهای مناسبی ناخن زیر پوستش بیندازی و قلفتی پوستش کنده می‌شد. من هم همین کار را کردم و اتفاقاً ترسم هم بی‌جهت بود: خیلی مرتب و مجلسی خرمالویم را خوردم و تازه عمه‌ام هم حین خوردنش یک بسته دستمال کاغذی گذاشت جلویم، یعنی نگران نباش، با خیال راحت صورتت را توی میوه‌ی رسیده فرو کن و برای لحظاتی به مجتبی، به پناهگاه، به اینکه چرا شوهرعمه‌ات در بیمارستان نمرده، به اینکه چرا پدرت به مبل مشت می‌زند، به اینکه چرا دیگر نمی‌توانی بعضی آدمها را ببینی، و به اینکه چرا نمی‌خواهی بعضی آدمها را ببینی فکر نکن.

دوشنبه
کلاس ورزش خیلی کمکم کرده. سه روز در هفته، روزهای زوج می‌روم. مربی‌ام را دوست دارم و همکلاسی‌هایم هم قابل تحملند. روزهایی بوده که سینه‌خیز خودم را به کلاس ورزشم رسانده‌ام، چون می‌دانستم که بعد از یک ساعت بپر بپر و عرق ریختن حالم خوب می‌شود. ماجرا علمی‌ست. آنهایی که به علم علاقمندند اسامی‌اش را هم بلدند؛ هورمونهایی با ورزش کردن در بدن انسان ترشح می‌شوند و دانشمندان نشان داده‌اند که باعث شادابی می‌شوند. گمانم اسمش دوپامین باشد. تجربه‌ی من هم همین بوده. حتی بارها به این فکر کرده‌ام که ورزشم را بیشتر هم بکنم. این وسط به ورزشهای رزمی هم علاقمند شده‌ام. به بوکس. به لگد زدن. به فریاد کشیدن. به جیغ زدن. شاید یک فانتزی باشد اما به کتک خوردن هم زیاد فکر می‌کنم. به درگیری خیابانی. به اینکه مثلاً توی پیاده‌رو به گله‌ای از همین اوباش بوگندو تنه بزنم، یا آنها تنه بزنند، جرقه‌اش مهم نیست، بعد گلاویز شویم و بعد من ول کنم. بی‌حرکت. بایستم تا کتک بخورم. قضیه ربطی به تعالیم مسیح ندارد. درست حلاجی‌اش نکرده‌ام اما فکر می‌کنم اگر سفت و حسابی کتک بخورم، مشت و لگد و پارگی لب و اینها، بعدش آدم بهتر و تمییزتری می‌شوم مضاف بر اینکه خود فرایند کتک خوردن هم برایم جذاب است. اما همه‌ی اینها در حد فکر باقی مانده، هنوز نه ورزشم را زیاد کرده‌ام و نه کلاس رزمی رفته‌ام.
باشگاه‌مان دستگاه پیشرفته‌ای آورده که با آن علاوه بر وزن، تمامی مختصات بدنت را هم اندازه می‌گیرد و گزارش می‌دهد. درصد چربی، درصد عضله، تناسب کون و کمر و خیلی اعداد و ارقام دیگر که من ازشان سر در نمی‌آورم. من هم رفتم روی دستگاه. گزارشم را دادم به مربی تا برایم تفسیر کند. بزنم به تخته همه چیزم عادی بود. همکلاسی‌های دیگرم هم تفسیر گزارشم را می‌شنیدند و هی بهم می‌گفتند خوش بحالت که چاق نیستی و من هم بشدت نگران بودم که الآن چشم می‌خورم و بعد هم که طبق معمول صحبت کشید به اضافه وزن، مشکلی که خیلی‌هایشان را اذیت می‌کند و بحث ادامه پیدا کرد و مربی‌مان گفت همه چی ژنتیکیه، می‌گفت نطفه که بسته می‌شه کل خصائل و امراض آدمیزاد همونجا شکل گرفته و بعد ادامه داد مثلاً دیدید توی یه خانواده‌هایی همه‌شون با حمله‌ی قلبی می‌میرن؟ و اینجا بود که من با شعف می‌خواستم دستم را بگیرم بالا و داد بزنم من! من! ما همه‌مون با سکته مردیم و منم مطمئنم با سکته ی قلبی می‌میرم. جلوی خودم را گرفتم. چون گفتم که، امورات شخصی‌ام مال تنهایی خودمند و نه مال دیگران. اما خب طبق معمول داشتم توی ذهنم سکته‌ایهای خانواده را فهرست می‌کردم؛ سردمدارشان پدربزرگم است، پدرِ مادرم که در ۴۲ سالگی تالاپی افتاد و مرد.
ورزشم را بهتر از معمول انجام دادم اما نمی‌دانم چرا دوپامین یا هر کوفت دیگری است خوب ترشح نشد و از در باشگاه که آمدم بیرون عین روز برایم روشن بود که شب کثافتی پیش رویم است و با این پیش‌زمینه بی‌دلیل نیست که شب زل زده بودم به کوههای شمال تهران، مشخصاً به جایی که فکر می‌کردم کلکچال است، به برج سنگی توی ایستگاه آخر فکر می‌کردم و به پدربزرگم که اسمش روی یکی از سنگها حک شده و علی‌رغم اینکه اینهمه ورزشکار بوده و کوهنورد بود و باستانی کار می‌کرده باز هم سکته کرده و مرده. بعد به مادرم فکر کردم و بعد به خودم فکر کردم و دلم خواست بروم سر خاک اما خب شب بود و شبها بهشت زهرا تعطیل است. روزها هم ترافیک است. دلم خواست که کاشکی قبرش پهلوی تخت من بود اما وقتی غلت می‌زدم متاسفانه فقط موکت کف اتاق را می‌دیدم. البته واقعیت این است که مدتهاست من این ماجرا را هضم کرده‌ام و آنطور پرزور اذیتم نمی‌کند اما این هم شده عاملی که می‌نشیند روی بقیه‌ی عواملی که زندگی‌ام را نکبتی کرده‌اند و بنظر هم می‌رسد راه فراری نیست. من هم اولین و آخرین نفری نیستم که با این چیزها سر و کله می‌زنم و گاهی هم البته به این فکر می‌کنم که بعضی‌ها همان وقتی که نطفه‌شان بسته می‌شود بخاطر ماجرای وراثت معلوم است که زندگی‌شان نکبتی خواهد بود، چون نکبت هم یک خصیصه است، مثل رنگ پوست، جعد مو، قد، ژنهای سرطانی و غیره و خب نکند که من هم یکی از آنها، یکی از آن نکبتی‌ها باشم؟ به اینجا که رسیدم دوباره غلتیدم و سعی کردم به کوههای شمال تهران نگاه کنم.


29 Dec 09:02

Wish you were here

by کاوه لاجوردی
hsalehi2002

یه زمانی بین دو شغل اینو زمزمه می کردم
Did you exchange a walk-on part in the war for a lead rôle in a cage?


این را از هر آهنگِ دیگرِ پینک‌فلوید دوست‌تر می‌دارم. یا بهتر بگویم: این را از هر آهنگِ کلام‌دارِ دیگری از این گروه دوست‌تر می‌دارم. سنّ‌ام که کمتر بود، دوست‌اش می‌داشتم از جمله به سببِ کرشمه‌های صوتیِ پینک‌فلوید از قبیلِ صدای رادیو و باد؛ حالا دوست‌اش دارم بر رغمِ اینها. (صداخوانیِ گیلمور را هنوز هم بسیار دوست می‌دارم.) و آگاهی‌ام از کم‌سوادبودن‌ام، حتی همراه با این ملاحظه که لابد ده‌ها شرح و تفسیر بر متن‌اش نوشته‌اند، لازم نیست مانع شود که احساس و نظرم را بنویسم. 


So:
So you think you can tell
Heaven from hell,
Blue skies from pain.
Can you tell a green field from a cold, steel rail?
A smile from a veil?
Do you think you can tell?

Did they get you to trade
Your heroes for ghosts?
Hot ashes for trees?
Hot air for a cool breeze?
Cold comfort for change?
Did you exchange a walk-on part in the war for a lead rôle in a cage?

How I wish, how I wish you were here...
We're just two lost souls swimming in a fish bowl, year after 
                                                                                                              [year,
Running over the same old ground—what have we found?:
Same old fears. 
Wish you were here...

بنا بر مشهور، آهنگ ناظر است به قطعِ تقریباً قطعیِ پیوندِ یکی از اعضای مؤسسِ گروه—سید بَرِت—با جهانِ واقع.

اولین چیزی که توجهِ مرا جلب می‌کند این است که دست‌کم یک جفت از چیزهایی که بندِ اول می‌گوید مخاطب نمی‌تواند از هم تمییزشان دهد اصلاً از یک مقوله نیستند:‌ اینکه بگوییم که بینِ بهشت و دوزخ نمی‌تواند فرق بگذارد چندان نامنتظَر نیست؛ اما اینکه بینِ آسمان‌های آبی و درد فرقی نمی‌تواند بگذارد غریب است: اینها از جنسِ واحدی نیستند. اینکه من صدای معشوق را با صدای حاکمِ ظالم، یا با صدای آبشار، خلط کنم درک‌شدنی است؛ اما اینکه صدا را با رنگ اشتباه بگیرم غریب است. و شاید دارد شدّتِ تلاشیِ ذهنِ سید را نشان می‌‌دهد. شاید اثرِ اسید؟

و نکته دیگر در بندِ دوم است و ترتیبِ ذکرِ چیزهایی که مخاطب را مجبور کرده‌اند با هم معاوضه‌شان کنند. قهرمانان‌اش را با ارواح، که می‌فهمیم: چیزهایی ارزشمند را داده (قهرمانان‌اش را) و چیزهایی موهوم را در عوض گرفته (ارواح را). اما سطرِ بعدی گیج‌مان می‌کند: با همان ترتیبی که در سطرِ قبل دیده بودیم (اول قهرمانان، بعد ارواح)،‌ حالا به‌نظر می‌رسد که می‌شنویم که خاکسترِ داغ داده و درخت گرفته:‌ به‌نظر می‌رسد که این بار آنچه داده بهتر از چیزی بوده که گرفته. ایضاً در سطرِ بعد:‌ هوای داغ داده (احتمالاً چیزی نامطبوع) و نسیمِ خنک گرفته. و cold comfort یعنی تسکین و تسلّای ناکافی یا، به تعبیرِ فرهنگِ هزاره، دل‌خوش‌کُنَک؛ این احتمالاً چیزی است فروتر از تغییر (change). دارم ابرازِ شگفتی می‌کنم از اینکه اگر قالبْ این است که مجبورت کردند که الف را با ب معاوضه کنی، در اولین نمونه از این قالب که ذکرش آمده، الف از ب بهتر است، و در دو نمونه‌ی بعدی ب است که از الف بهتر است. و در آخرین سطرِ بندِ دوم اصلاً معلوم نیست که کدام از کدام بهتر است: کسی که نقشِ سیاهی‌لشکر را داده و نقشِ اصلی‌ای در قفس را گرفته (یا برعکس؟)، آیا سود کرده یا زیان؟ بحثی با دوست‌ام اینا راسیتسان مرا به این نتیجه رسانده است که این مغشوش‌بودنِ ارزشِ نسبیِ داده‌ها و گرفته‌ها، و خودِ اینکه معلوم نیست داده چیست و ستانده چه، بخشی از فضاسازی است که وضعیتِ ذهنیِ سید را نشان‌مان می‌دهد. 

و اینکه کاش اینجا بودی. برداشتِ من این است که تعبیراتِ بندِ آخرْ کاملاً متداول و دم‌دستی است. اینکه شنیدن‌شان تکان‌مان می‌دهد حاصلِ زمینه‌ی درخشانی است که برایمان چیده شده است. (از جهتی—ولی نه از همه‌ی جهات—مرا به یادِ سروده‌ی محمدتقی بهار می‌اندازد، با ملودیِ مرتضی نی‌داوود و مخصوصاً با صدای محمدرضا شجریان: چه چیزی عادی‌تر و دم‌دست‌تر از اینکه کسی بگوید جانبِ عاشق نگه ای تازه‌گل از این بیشتر کن؟ اما فضای ساخته‌شده‌ی سطر‌های قبل کارِ خودش را می‌‌کند...)

[نقطه‌گذاریِ متنِ انگلیسی از من است. نحوه‌ی شکستنِ سطرها مطمئن نیستم که روالِ مرسومِ‌ نوشتنِ‌ شعرِ انگلیسی و یا شیوه‌ی مختارِ سرایندگان را نقض نکرده باشد.]
24 Oct 14:21

چایی داغه، دایی چاقه

by Yassman
hsalehi2002

حاضرم تو زندگیم هیچی نشم ولی تو الودگی و ترافیک نمونم.

این بار بیشتر از جیره هرباره ام موندم تهران. فک کردم برنگردم که تو جاده نمونم. این هفته رو استراحت بدم. ذهنم خسته از اتوبوس سواری پی در پی بود. دو روز موندم دانشگاه، از ساعت پنج چشام به آب افتادن. پشه ها رفتن ولی دوده مث پتو کشیده شده رو سر شهر. نابود و خوردوخاکشیرم رسید شادمان، خونه عمه.

·       

 

تقاطع مطهری و میرزا میرسم تا تاکسی بگیرم برم شهر کتاب. بالاخره داروخونه نسبتا خلوتی رو پیدا میکنم و میرم توش یه پرگننسی تست و پنجاه تا پد الکلی میگیرم. نمیدونم تست رو چرا میگیرم. میدونم چی کار و کی بکنی منجر به حاملگی میشه، من کاری که بایدو تو زمانی که باید نکردم و میدونم اینو. اما به هر حال محظ احتیاط چک میکنم. شامپومم تموم شده که دختر روپوش سفیدی میاد و بهم پیشنهاد کمک میده. میگم نمیخوام و هداندشولدرز نعنایی میخوام. میپرسه سرم شوره داره که میگم نه نداره و فقط خنکی بوی نعنا رو دوس دارم. با نگاهی تاسفبار بهم میگه اگه سرم شوره نداره نباید هداندشولدر بزنم و سر به زودی موهاش میریزه و تاس میشه اگه همین روندو ادامه بدم. یه داو با بوی نارگیل میذاره تو نایلون و هل میده سمتم.

سوار تاکسی میشم و میگم سر معلم. گوشیمو با پد الکی پاک میکنم. ذهنم یه دیقه وای نمیسته. دائما در حرکته. بی قرار. توام با عذاب وجدان. ماشین بوی بنزین میده. بوی بنزین سردردم میکنه. دوده سردردم میکنه. سینوس ها بزرگ و متورم میشن.پسر دستشو هل میده رو رون دختر و مرد یه بند سرفه و عطسه میکنه و من ذهنم یه دیقه وای نمیسته. تا میخوام به نوشتن فک کنم یاد مقاله ام با کیهان میفتم. تا میخوام مقالمو با کیهان شروع کنم یاد دفترچه حسابم میفتم و قرارم که دیروز باید بش میرسیدم. مسیرهای طولانی. خونه ای که تمیز نیس. دنج نیس. از خودم نیس.

من ادم ماجراجویی نیستم. درواقع هستم ولی کیفیت همیشه برام مهم بوده. برام آسایش حتی مهم تر از آرامش بوده. ممکن بوده پاشیده باشم، رو زمین ریخته باشم ولی بازم ترجیحم این بوده که جایی باشم که تمیزه و امکانات اولیه زندگی با کیفیت مطلوب محیا است. نور تازه باشه و به کفایت پهن شه رو تخت و دیوار.

آدمش نیستم کوله بزنم به پشتم  روزها تو چرک و کثافت پیاده روی کنم. آدمش نیستم تو لیوان لَبپَر آب بخورم. اینا پیرم میکنه.

ذهنم وا نمیسه. هی تکرار میکنه. همش احساس میکنم عقب موندم. از ددلاین مقاله عقب موندم. از نوشتن عقب موندم. از ورزش کردن عقب موندم. وسط یه کار به یه کار دیگه فک میکنم و هیچ جوری نمیتونم فکوس کنم.

·       

 

دیروز شقایق بم زنگ زد. شقایق رو دورادور میشناسمش و غیر تنها باری که اتفاقی تو کافه نزدیک دیدمش، از وقتی اومدم تهران ندیدمش هیچ وخ. بم گف میای دفتر مجله برا یه کاری ؟ گفتم میام. رفتم سمت هفت تیر. راس پنج رسیدم به دفتر. من و شقایق از نزدیک مَچ نمیشیم و چیزی برا گفتن نداریم، که اگه جز این بود لابد تا الان دری برا معاشرت پیدا میکردیم که خب نکردیم. سردبیر اومد. بهمون گف تیم نمایشگاهی میخواد. خیلی درک نمیکردم کارکردش چیه. تیم نمایشگاهی ینی چی؟

 انگار به صورت حرفه ای قرار بود بریم نمایشگاها و پرزنتشون کنیم. کار من نبود. من 21 سال درس نخونده بودم که به مردم لبخند بزنم و مجله ای که حتی خودم ننوشتمش و اعتقادی بش ندارمو پرزنت کنم. اساسا من پرزنت کر خوبی نیستم.  روبرو شدن با این همه آدم کار من  نبود. من در نقطه صفر ورود به دنیای فرهنگ و ادب نایستاده بودم که بتونم برم و مجله ای که مال خودم نیس رو پرزنت کنم.

بقیه اما انگار هیجان زده بودن. سردبیر بیشتر از همه حالمو گرف. خوب صوبت نمیکرد. لحن مناسبی نداش. مناسب نبودن لحنش تو صوبت راجع به" بَخت ما  که بسته میشد" با همکاری درین شرکت شروع شد و با اشاره به قیمت مانتو شقایق به اوج خودش رسید. این جمله شوخیی نداش. متوجهم که برخوردای اولیه سخته ولی مرزی بین صمیمیت و رعایت ادب هس که نباید رد شه. سردبیر آسمون رو به ریسمون میدوخت و از این میگف که پنج نفر قبلا باهاشون کار کرده که پول پنج تا مجله رو گذاشتن تو جیب و به هر حال این نمیتونه دوربین نصب کنه! فک نمیکردم خواسته شدم برای کاری در فضای فرهنگیی که سطح خواستشون ازم این باشه که سی و پنج هزار تومن رو یواشکی برندارم.

حالم گرفته شد.

·         
 ذهنم مرتب وای نمیستاد. نمیفهمیدم دارم بهانه میگرم یا واقعا چیزی کجه. چیزی میلنگه. از خودم عصبانی بودم. که باز پاشدم رفتم یه جا و راضی نیستم. میتونم دلایلمو بشمرم و بگم چرا راضی نیستم. ولی نیستم. مساله ام بیشتر اینه که همه غیر من راضی ان. راضی ان تو ترافیک بمونن ولی تهران زندگی کنن. راضی ان برن پشت پرده یه نشریه، پلاستیک وا کنن ولی آویزون تخمای فرهنگ و هنر بشن. راضی ان کوله سنگین پشتشون بزنن ولی ازین کلاس برن اون کلاس. راضی ان تو کافه بارستا واستن ولی تو جامعه باشن.  

کوله سنگین منو خسته میکنه. حاضرم تو زندگیم هیچی نشم ولی تو الودگی و ترافیک نمونم. حاضرم کلا تو هیچ عرصه ای وجود نداشته باشم ولی پشت غرفه هیچ نمایشگاهی وای نستم ولبخند نزنم. حاضرم خونه بی کیفیت زندگی نکنم ولی تو تهران نمونم.

من کلا با چیزایی که حال میکنم لازم نیس خیلی فاخر باشن، فقط خودنما نباشن. اینکه از چیزی که همه حال کردن حال نکنم، خوشالم نمیکنه. بهم حس عذاب وجدان میده.

اینکه فروشنده اصغر به نظرم خودنمایانه بود و با چپوندن همه عناصر هنری کاری کرده بود که حتما جایزه بگیره حال خودمو میگیره. به خودم میگم بابا تو که از منتقد کَن بیشتر بارت نیس خفه شو.  وقتی نظرمو راجع به فروشنده میپرسن میگم، اوووم عالی بود. چون خیلی زشته که وقتی همه به نظرشون فیلم خوب بوده من بگم به نظرم اونجا که شاگردِ پدرمرده، پورن از تو گوشیش ریخ بیرون به نظرم توهین آمیز بود. اشاره به گاو شدن باسمه ای بود. زورچپون بود. نه که گه بخورم بگم بد بوده ها. ولی خب به نظر باید دوباره برن و به چارشمبه سوریش جایزه بدن. یا به شهر زیباش. اونجا که هه چی انقد رو هم تلانبار نشده بود.

اینکه به نظرم تابلوی جدید کافه آقای دولت که زده چایی داغه، دایی چاقه؛ نه تنها هنری نیس که کاملا توهین آمیزه به نظر خودمم قشنگ نیس. به نظرم تایپوگرافی کردن همچین چیزی مث ارجاع دادن به شعر عمو سبزی فروشه. "عمو سبزی فروش بله... سبزیت گل داره... بله. درد دل داره..بله..." بعد زن دست سفید و تپلی رو میندازه بیرون و از عمو سبزی فروش میپرسه " این دس کجه؟... کی میگه کجه..." و این فورپلی اروتیک ادامه پیدا میکنه.

وقتی که از دفتر نشریه اومدم بیرون آشکارا خودمو نیش میزدم. گفتم بیا... تمام عمرت میخواستی دفتر مجله ای بری و الان از نزدیک توشی و باز به نظرت مسخره اس.

مساله ام اینه که خودمو سرکوفت میزنم... که میخوای به کجا برسی؟ دقیقا چی میخوای؟ دردت چیه؟ کجا باشی، گوشه کدوم میزو بگیری به نظرت سخیف و مسخره جلوه نمیکنه؟

مساله این نیس که من عمدتا تاراضی ام . اتفاقا همیشه راضیو شادم. مساله اینه که عمدتا با نگاه تحقیر امیزی به وقایع جاری نگا میکنم. این تحقیر محدوده واضحی نداره. همه چیز تا حد خوبی به نظر مسخره اس حتی ممکنه این موضوع مسخره، زندگی عشقی خودم باشه.

تا جایی که به من مربوطه طرف میتونه پورن استار باشه و پاشم میبوسم اگه راضی باشه و با نوعی ادبیات سخیف کادوپیچ شده خودش رو ارائه نکنه. خودم، اما نمیدونم میخوام چی کار کنم. کیهان یبار میگف هرکسی اون کاری رو میکنه که ولش کنن میره انجام میده. منو ول کنن کتاب میخونم. یا مینویسم. تنها ساعتهایی که آسایش دارم وقتیه که سر کلاس باشم و استاد چیز جالبی راجع به تنش های آبی بگه و ازون آسوده تر وقتی که بنویسم. مساله اینکه که نمیتونم بین این دو تعادلی برقرار کنم و زمان رو تقسیم کنم.

و دورنمایی ندارم. میدونم که همه ندارن. تا حدی قبول کردم که روزمرگی رو زندگی کردن خودش هنری میخواد که اگه ادم بلد باشه تو رده پیامبران اولوالعزم قرار میگیره ولی بعضی روزا واقعا نمیدونم رویام چیه.

حتی نمیدونم برا وان سطح از آسایشی که مد نظرمه باید چقد پول و در امد داشته باشم.

پارسال ایده داشتن آشپزخونه ای پر نور با سه تا بچه بود. با مُردن دکتر، این رویا هم مرد. الان فقط میخوام خودم باشم و کاری کنم. کار خوب و آسایش داشته باشم و منسجم باشم.

میدونم کجا اسایش دارم.

مثلا وقتی که بعد مدت ها رفتم شهر کتاب مرکزی که مشخصا انتلکت ترین نقطه شهر نیس، ولی میتونی رو متکاها ولو شی و کتاب بخونی و بعد نشاط و صدف اومدن و قهوه خوردیم و سه ساعت چرت گفتیم آروم بودم. میدونستم تو اون لحظه خوشالم. میدونستم تو کافه آقای دولت خوشال نیستم. میدونم وقتی ولم میکنن به سر خودم و تنها نشستم رو مبل سبز نشر هنوز و نور افتاده رو زمین من خوشالم. میدونم فقط اینکه بدونم حاجی هس خوشالم میکنه. بانجی جامپینگ دوس ندارم. حتی زیادی و دائم نزدیک بودنم از قوه تنم خارجه. ولی آسوده ام تو اون لحظات. آسودگی رو تشخیص میدم. صداها بم دروغ نمیگن. مساله اینه که نمیدونم میخوام دقیقا کجا باشم و ازون بدتر نمیودنم اون جایی که میخوام باشم از چه مسیری میگذره.

دوس دارم ذهنم آروم بگیره تا بتونم فک کنم و بنویسم. مینویسم، تا بتونم آروم بگیرم و فک کنم. می نویسم که تمرکز کنم و چیزایی برام شفاف شه.


برا شما متاسفم اگه کلام بی انسجام منو دارین می خونین. چون برا خودم یه مفهومی داره این کلمه ها . 

12 Oct 06:40

دو نفره

by KHERS
hsalehi2002

شاید هم این حرف ساده‌انگارانه باشد. مهاجر بالاخره دنبال موضوعی‌ست تا از دستش فرار کند و خب روایت فعلی ما هم این است که ما از دست مادرمان فرار کردیم.

از وقتی برادرم رفته من و پدرم مانده‌ایم. گربه هم هست اما خب گربه که آدم نیست. یک دغدغه‌ی تقریباً دائمی درم شکل گرفته که پدرم را تنها نگذارم. پدرم مسن است و اتفاقات اخیر، یعنی از دست دادن همسرش برایش یک جورهایی مصادف شده با بازنشستگی‌اش. هنوز خوشبحتانه کار می‌کند و رانندگی می‌کند اما بعید نیست که در آینده‌ی نزدیک بی‌خیالش بشود. خود من اینقدر احمق بودم که تا ۲-۳ سال پیش تشویقش می‌کردم که بازنشست شود و به «زندگی و واقعی» و استراحت بپردازد. اما وقتی ۶۰ سال است که یک نفس کار کرده‌ای زندگی واقعی‌ات چیزی نیست جز همان شغلت. قبولش سخت است، قبول اینکه آدم خودش را در حرفه‌اش خلاصه کند اما این اتفاق می‌افتد. اصلاً آدمها با عنوان شغلی‌شان خودشان را معرفی می‌کنند. حتی وقتی بازنشسته می‌شوند هنوز آن عنوان را یدک می‌کشند؛ بازنشسته‌ی ارتشند یا بانک یا شهربانی یا یک قبرستان دیگر.

پدرم یک مرد قدیمی‌ست. دوست و رفیق ندارد. با فامیل‌های خودش هم ارتباطی معنادار ندارد. تحصیلکرده و دانشگاهی‌ست و با خواهر و برادرهای امی‌اش حرفی برای گفتن ندارد. کل زندگی‌اش بوده کار و خانواده‌اش. بیشتر هم کار. یاد این که می‌افتم، همین که شغل و کارش دغدغه‌ی اصلی پدرم بود دو تا فحش هم بهش می‌دهم و جای مادرم نک و نال می‌کنم: این مرد که بالا سر زن و بچه‌ش نبود، همه‌ش کار و ماموریت به این ده‌کوره و اون شهرستان. دلم برای مادرم می‌سوزد که چطور این لشکر بچه را دست تنها بزرگ کرد، کنارش کار هم کرد و این مرد هم که دنبال ماجراجویی‌های خودش بود. البته این سالهای آخر، آن هم به واسطه‌ی سنش بیشتر از قبل خانه بود ولی خب اگر جانش را داشت مطمئنم ترجیح می‌داد برود سر کار. توی خانه کلافه می‌شود. تلویزیون نگاه می‌کند. قدیم‌ترها مطالعه می‌کرد. حتی سالهای دوری را یادم است که کتاب هم می‌خواند. اما الآن اگر خانه باشد بی‌بروبرگرد پای ماهواره است.

خلاصه‌اش این است که پدرم بدون اخطار قبلی جفت ستونهای زندگی‌اش به لرزه‌ی جدی افتاده‌اند. این مودبانه‌اش است. واقعیتش این است که ستون خانواده‌اش را که از دست داده؛ این ساختار فعلی، زندگی با پسر بزرگش و گربه‌ای پشمالو در حالی که زنش مرده و بقیه‌ی بچه‌هایش خارجند اسمش خانواده نیست. باهوش‌تر از این است که نفهمد حضور من هم کمی جنبه‌ی کار خیریه دارد. آن یکی ستون، منظورم شغلش است، آن یکی هم بالاخره تمام می‌شود. تا الآنش هم خوش‌شانس بوده. کم سن و سال‌تر از او زیر بار این ترافیک کثافت تهران هلاک می‌شوند. خودش هم چارستون بدنش درد می‌کند. لنگ می‌زند. کمرش درد می‌کند، دیسک قدیمی‌اش بدقلقی می‌کند. اما هنوز رانندگی می‌کند. هفته‌ای یکی-دو جلسه می‌رود فیزیوتراپی و جدیداً هم یک جایی پیدا کرده که مشت و مال ژاپنی می‌دهند و به نظر می‌رسد که جواب می‌دهد چون کمتر از قبل شَل می‌زند. اما خب با طبیعت و با شهر وحشی تهران که نمی‌شود مبارزه کرد.

گاهی به سرم می‌زند اینجا را اجاره بدهیم یا بفروشیم و برویم مرکز شهر نزدیک محل کارش یک آپارتمان اجاره کنیم. گاهی فکر می‌کنم برایش یک راننده بگیرم. اینها گزینه‌هایی هستند برای تسهیل شرایط. اما من خودم آدم منفعلی هستم و درنهایت همه‌ی اینها در حد گزینه باقی می‌مانند. همین هم می‌ترساندم، همین که چند سال بعد به خودم بگویم اگر می‌رفتین کریم‌خان زندگی می‌کردین همه چیز خیلی راحتتر می‌شد. اما از آن طرف می‌گویم من که نمی‌توانم همه‌ی زندگیم را بچینم برای تطویل عمر پدرم. اینها یعنی فکر و خیال. فکر و خیال هم ربطی به عمل ندارد، یعنی پس از چند هفته فکر و خیال آدم تکان نمی‌خورد، بلکه چند هفته یا چند ماه دیگر هم به فکر و خیال ادامه می‌دهد. فکر و خیال ابزار انفعال است.

وقت گذراندن با پدرم هم سخت است. نهایتاً همت کنم و نیم ساعت باهاش تلویزیون تماشا کنم. اخبار را که می‌بینیم ازش در مورد دخالتهای ایران و سپاه در شلوغی‌های خاورمیانه می‌پرسم تا سر ذوق بیاید و چیزی بگوید. اما بیشتر از این چندان ارتباطی نداریم. در مورد غذا هم حرف می‌زنیم. می‌پرسد ترشی این مرغ با چیست؟ می‌گویم با سرکه‌ی طبیعی. تعجب می‌کند چون از سرکه متنفر است و بعد من کلی از بوعلی در مورد خواص سرکه برایش نقل قول می‌کنم. وقتی خودش اولویه درست می‌کند من ازش سوال می‌کنم: مرغها رو چقدر پختی؟ سینه‌س؟ یا رون هم هست؟ بارها توضیح داده که اولویه‌ی صحیح هم گوشت سفید دارد و هم گوشت قهوه‌ای و بعد توضیح می‌دهد که منظورش از گوشت قهوه‌ای ران و کتف و بال و اینهاست. اولویه ویار جدیدش است. هفته‌ای چند بار اولویه درست می‌کند. خوردنش سخت است. بی‌مزه است. با گوشتکوب برقی کهنه‌مان اولویه را چرخ می‌کند. خمیر بدرنگی حاصل می‌شود که انگار قبلاً یک بار جویده شده. اما اصرار هم دارد که بخوریم و در موردش حرف بزنیم. فکر می‌کردم بعد از خالی شدن خانه و ماندن خودمان دو تا بساط آشپزی جمع شود. به من باشد که اینقدر آشپزی نمی‌کنم. اگر سر ذوق باشم چرا اما برای رفع جوع انتخابهای ساده‌تری مثل نان و پنیر و حلوارده هم هست. این غذاها با روحیات این روزهایم هم بیشتر جور در می‌آیند؛ نمی‌توانم تمام زندگیم به غذا فکر کنم. اما بعد از ماندن خودمان دو تا هم مناسک آشپزی ادامه یافت. پدرم کماکان صبحها چیزی بار می‌گذارد و بعد می‌رود. دوست دارد قبل از اینکه برود سر کار، من بیدار شوم و بهم توضیح دهد نهار چی بار گذاشته و بعد توضیحات تکمیلی را بدهد: اینکه خورشت آبدار است برای اینکه نسوزد و نمک هم خیلی کم زده. برای خودش هم باید روی کتری غذا را گرم نگه دارم تا عصر که می‌رسد بخورد. غذای سرد و مانده نمی‌خورد چون خیال می‌کند معده‌اش به هم می‌ریزد. نزدیک یک قرن است که اینطوری زندگی کرده و ما اطرافیانش هم یاد گرفته‌ایم که این مقررات سفت و سخت و مسخره را بپذیریم. خودش هم این مقررات را خیلی جدی گرفته؛ خاطره‌ی غم‌انگیزی دارم از هفته‌ای اول بعد از مرگ مادرم، دور و برمان پر از آدم بود، پدرم گریه می‌کرد و می‌گفت این زن توی این ۴۰ سال یه بار غذای سرد و مونده بهم نداد، اوهو اوهو اوهو. چی می‌گفتم؟ شانه‌هایش را تکان می‌دادم و می‌گفتم پیرمرد، آخرش همین؟ اون مُرد و تو هنوز گیر اون معده‌ی صاب‌مرده‌ت هستی؟

چند هفته پیش فامیل میلیاردر و کم‌فرهنگ مادرم در رستورانی مهمانی خداحافظی‌اش را گرفته بود. داشت می‌رفت کانادا. من نمی‌خواستم بروم مهمانی. چون کلاس ورزش داشتم و علاوه بر این از بیشتر مردم بدم می‌آید. پدرم با لحن نازی که تازگی‌ها یاد گرفته پرسید نمی‌شه یه جلسه ورزش رو نری؟ لبخند زدم و گفتم چرا می‌شه. چی می‌گفتم؟ خیلی از پرسش‌ها هستند که جواب ندارند. پرسیده نمی‌شوند تا بهشان فکر کنی. جواب مشخص است. ما اولین مهمانها بودیم. نان داغ و کره محلی و ماست خوردیم. پدرم با انگشتش ماست بورانی را نشان داد و برایش از آن سر میز ماست بورانی آوردم. انگار توجهات این مدلی را دوست دارد؛ اینکه کسی پیشکار یا ندیمش باشد. بعد کبابها را آوردند. شیشلیک. سیخ‌های دراز و نسبتاً پهن. تکه‌های راسته‌ی گوشت که ماهرانه برش خورده‌اند و استخوانی بهش وصل است که حکم دسته‌اش را پیدا کرده. انگار آشپزشان موقع کباب کردن روی گوشتها را با قلم‌مو کره می‌مالد. سالن رستوران پر بود از آدم. خارجی و چینی هم زیاد بود. یکی می‌گفت تهران پر از چینی شده و گویا چینی‌ها شیشلیک هم خیلی دوست دارند. پدرم یک لقمه چلوکباب خورد. بعد دیدم صورتش را گرفته توی دستش. گفتم نکند هول برش داشته و کباب را جوری گاز زده که یک تکه استخوان رفته لای دندانش. سرم را بردم دم گوشش و پرسیدم چی شده؟ گفت هیچی. بعد صندلی‌اش را کشید عقب. من یک کم غذا خوردم. دوباره برگشتم سمتش، پرسیدم می‌خوای بریم دم در یه سیگار بکشی؟ گفت نه هیچی نیست. بعدش هم که معلوم است چی شد. زد زیر گریه. آبروریزی. چه می‌دانم. شاید هم نه. اگر آبرو با این چیزها بریزد که مال من و ما خیلی وقت است ریخته، بخار شده، ابر شده، باران شده، باریده پای درختهای کج و کوله‌ی تهران و رفته توی دل خاک. دیدم داستانش ادامه دارد. صورتش را گرفته توی دستانش. بعد هم بلند شد از میزبان خداحافظی کرد و رفت. توی دلم می‌گویم آخه مرد، تو که وضعت اینه چه اصراریه که حالا بیای کباب پارتی؟ ورِ بدبینم هم می‌گفت که پیرمرد دلش توجه می‌خواد، دنبال اینه که نمایش بده به همه، ببینین من چه عزادارم، ببینین من چه ناراحتم. وسط این ماجرا، وسط سالنی که سنگهای سفیدِ در و دیوارش بوی کباب به خوردشان رفته و بیخ تا بیخش آدم نشسته من چه کار باید می‌کردم؟ کنارم یک صندلی خالی بود و نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم صندلی خالی و بشقاب چلوکباب دست نخورده‌ای که یک قاشق و چنگال کجکی کنارش افتاده‌اند خیلی ناجور توی چشم می‌زند. میزبان کماکان با سیخ‌های دراز دور میز راه می‌رفت و نمی‌شد که نخوری. من هم خوردم. خوردن راحت‌ترین راه بود که نشان بدهی همه چیز عادی‌ست. نمی‌دانم چرا، اما دوست داشتم وانمود کنم که همه چیز عادیست. اما خب همه می‌دانند که هیچ چیزی عادی نیست. از ریخت پک و پاره‌ی من بگیر تا تی‌شرت سیاهم که با اصراری مثال‌زدنی به پوشیدنش ادامه می‌دهم. ۲-۳ دقیقه بعد خودم هم پاشدم، خداحافظی کردم و رفتم بیرون. دم در پدرم منتظر بود. ازم معذرت‌خواهی کرد. بهش می‌گویم چرا آخه، من خودم هم غذام تموم شده بود. ناراحتی‌اش از این بود که نگذاشته من شامم را کامل بخورم.

اما عادی بودن، این موضوع قلق دارد و من قلقش را بلدم. شما به من نگاه می‌کنید و یک آدم موجه می‌بینید. من هم واقعاً یک آدم موجه و عادی هستم که کار می‌کند و ورزش می‌کند و معاشرت می‌کند. ولی حفظ این حال انگار یک تلاش دائمی می‌خواهد و خب بعضی روزها البته سخت است یا بهتر است بگویم اصلاً شدنی نیست. مثلاً همین امروز. صبح ساعت نه و نیم بیدار شدم و تندی آمدم توی هال. پدرم هم تازه آمده بود. صبحش رفته بود بیرون. می‌گوید می‌رود شاه‌عبدالعظیم اما این اسم رمزش است برای بهشت زهرا. نمی‌دانم چرا. اصراری هم ندارد که بهشت زهرا رفتنش را پنهان کند اما ماجرا را چسبانده به شاه‌عبدالعظیم و البته مدعی است به «سید الکریم» ارادت قلبی دارد. البته من اینها را می‌شنوم و می‌گذرم، سکوت می‌کنم، چون می‌دانم همه‌ی این حرفها تتمه‌ی تسلط فکری مادرم است. همین ماجرای ایمان و اینها. البته مادرم باهوش‌تر از آن بود که در مذهب قشری و طواف و حج و امامزاده گیر کند. آن دورانش را هم داشت و به طبعش دهان ماها را هم آسفالت کرد و همه‌مان دم‌مان را گذاشتیم روی کول‌مان و از دستش فرار کردیم، مهاجرت کردیم. شاید هم این حرف ساده‌انگارانه باشد. مهاجر بالاخره دنبال موضوعی‌ست تا از دستش فرار کند و خب روایت فعلی ما هم این است که ما از دست مادرمان فرار کردیم. دلیلش که فرقی زیادی هم نمی‌کند. اما قطعاً دوران متاخر ایمان مادرم چیز بسیار لطیف‌تر و شاعرانه‌تری بود. برای ما که بچه‌هایش بودیم هم ایمان دوره‌ی متاخرش اصلاً مثل سابق اذیت‌مان نمی‌کرد. آدم دیگری شده بود و انگار یک جورهایی فهمیده بود چقدر آزار و اذیتمان کرده. تازگی‌ها لای کتابهایش یک وصیت‌نامه‌ی پاره پوره‌ای ازش پیدا کردم و خب محتویاتش که مهم نیست اما آخرش یک جمله‌ای داشت، که آن هم اصلاً مهم نیست و کلیشه‌ای و بی‌معنی‌ست اما خب برای من نه، چون با خواندنش فقط دنبال یک چیز تیز بودم که توی قلبم فرو کنم؛ جمله هم این بود: «مرا ببخشید بعلت کاستی‌هایم». دو خط قبلش هم خواهر و برادر کوچکم را به خدا سپرده و بعد از پدرشان و برادر بزرگشان، یعنی من، تقاضا کرده که تمام هم و غم‌شان را صرف آنها کنند. اما من برای هیچ کسی هیچ کاری نمی‌کنم. من صرفاً توی این خانه قدم می‌زنم، لای گلدانهای نیمه گندیده و پنجره‌های خاک گرفته. کل وصیت‌نامه را هم با مداد پشت کاغذ باطله نوشته و لای مثنوی‌اش گذاشته بود. تاریخ: اسفند هشتاد و هشت. بهرحال، این آدم آن آدم سابق نبود، همانی که دنیا برایش مهم نبود و می‌خواست بچه‌ها و شوهر را ول کند و برود عارف شود. انگار پس از این تغییر مسلکش خوی مادرانگی‌اش دوباره بیدار شده بود و هر کاری می‌کرد که بچه‌هایش را داشته باشد. حالا که آن کاغذ پاره را پیدا کرده‌ام برای این روایتم از تغییر و تحولات مادرم تاریخ هم پیدا کرده‌ام: می‌شود گفت دوره‌ی متاخرش از ۸۸ شروع شد.

پدرم صرفاً نسخه‌ای قراضه از ایمان مادرم را برای خودش ضبط کرده و البته نمی‌شود به رویش آورد. برای کفترهای پشت پنجره نان خشک می‌ریزد و مدام نگران است برنج زیادی بار نگذاریم تا اسراف نشود و از این حرفها. دلش را ندارم که بهش یادآوری کنم زور نزند و ادا در نیاورد اما گاهی که امانم را می‌بُرد دوست دارم انگشتم قلمی ‌می‌بود و به سمتش نشانه می‌گرفتم و می‌گفتم تو مثل اون نمی‌شی، زور نزن. حالا بهرحال، صبح که پدرم از شاه‌عبدالعظیم برگشت من هم به دو از تخت آمدم بیرون و خودی نشان دادم. چرا؟ چون گویا روز قبلش به زعم او زیادی خوابیدم و با لحن نگرانی ازم پرسیده بود چرا اینقدر دیر پاشدی؟ و خب هر خری می‌فهمد که نگرانی‌اش یک معنی بیشتر نداشت: پسرم، تو معتادی؟ نه؟ عصر هم که آمد خانه باز هم خواب بودم. حالا خواب طولانی هم نبود، برای یک ربع این پلک‌های وامانده را روی هم گذاشتم، یک چرت کوچولو، منتها از شانس بدم پدرم همان موقع از راه رسید. پسرش صبح که تا لنگ ظهر خواب است و عصر هم خواب است، اگر معتاد نیست پس چیست؟

با این پس‌زمینه امروز صبح تا صدای کلیدش را شنیدم از تخت پریدم بیرون. بعد گفت دارد می‌رود چالوس و همین جا بود که من کمی حالم بد شد. دوست نداشتم تنها برود. می‌فهمیدم که ترسیده توی این تعطیلات محرم جلوی تلویزیون کپک بزند و دارد می‌رود. از آن طرف مطلقاً توانایی‌اش را نداشتم که همراهی‌اش کنم. فقط افسوس خوردم و بهش گفتم کاشکی زودتر می‌گفتی منم باهات می‌اومدم، ولی خب خیلی کار دارم. گفت آره حدس زدم کار داری و البته معلوم بود که باور ندارد. بعد فکر کردم حالا که دارد می‌رود پس کمی دور و برش بپلکم. توی آشپزخانه با هم کار کردیم. او تق و توق می‌کرد و جوجه سیخ می‌زد، من سالاد درست کردم و برنج را بار گذاشتم و خب از آن روزهای بغض‌آلود بود، از آنهایی که آدم هی از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. بیرون چیزی برای تماشا نیست، منتها نمی‌شود داخل خانه را نگاه، چون اشیا جان گرفته بودند. زعفران آسیاب کردم با قند. همان آسیاب مولینکس که بدنه‌اش نارنجی‌ست هم جان گرفته بود. این را هم خودم سالها قبل از جمهوری برای مادرم خریده بودم و نمی‌دانم چطور توی خانه‌ای که همه چیزش کبره بسته این یکی نونوار مانده. تا همین اواخر هر وقت آسیاب مولینکس را در می‌آورد اشاره می‌کرد به اینکه پسرش فقط جنس خوب می‌خرد. من چی؟ خوشحال می‌شدم، فکر نمی‌کردم که دو سال بعد همین مکالمات بی‌ارزش مادر و فرزند و پز دادنهای حال بهم زن می‌شوند اسباب خاطره و غصه. با فین فین از پدرم پرسیدم چند تا قند بریزم قاطی زعفرونا؟ گفت دو تا. مکالمات‌مان اینطوری شده‌اند، هم حرفی نداریم و در عین حال دو تا آدمی که با هم زندگی می‌کنند بایستی با هم حرف هم بزنند.

بهش گفتم حالا بی‌خیال جوجه کباب بشود، ذغال و منقل دردسر است، من مرغها را توی تابه سرخ می‌کنم. گفت که کاری ندارد، سرش گرم می‌شود. این کُنه مطلب است. همه می‌دانند که کل زندگی تلاش برای فرار از حوصله‌سررفتگی‌ست اما خب نباید این را به زبان آورد. گفتنش بد است. آدم باید فکر کند و باور کند واقعاً علاقه‌ی قلبی به جوجه و منقل و اینها دارد، نه اینکه صرفاً دارد خالی‌ها و پوچی‌های زندگی‌اش را پر می‌کند. اما پدرم بی‌ملاحظه‌ست و چیزی را که نباید می‌گفت گفت. بالاخره ساعت ۱۲ شد. بهم گفته بود صبحانه نخورم و یک‌راست نهار بخورم، تا بتوانیم با هم بخوریم و بعد او برود شمال. میل به غذا نداشتم. اما چاره‌ای نبود. دو سیخ جوجه درست کرده بود و مقابل هم نشسته بودیم و نمی‌شد با غذایم بازی بازی کنم چون داشت دستها و حرکات قاشق و چنگال و آرواره‌هایم را رصد می‌کرد. حتی استخوانهای جوجه‌ها را هم بازرسی می‌کرد چون وسطش پرسید اونا خام بودن که نخوردی؟ و بعد با چنگالش به دو تا تکه استخوانی که گوشه بشقابم رانده بودم اشاره کرد. گفتم نه، خیلی عالی مغزپخت شدن. دروغ می‌گفتم. وسط‌شان صورتی بود و مزه‌ی گند مرغ خام می‌دادند. یکی از استخوانها را برداشتم دوباره به نیش کشیدم منتها علاوه بر اینکه خام بودند، کلاً از «پاک» کردن کامل استخوانهای مرغ با دندان بدم می‌آید. خوشبختانه آخر غذایم بود و پا شدم و ته بشقابم را توی سطل خالی کردم. بعد بردم و رساندمش ترمینال غرب. از آنجا هم رفتم سر خاک، با سرعت ۴۰ کیلومتر در ساعت، چون راندن سریعتر از این به هیچ وجه برایم ممکن نبود.

قلق عادی بودن را بلدم اما گاهی اینطوری به نظر می‌رسد که انگار دارم روی یک لبه راه می‌روم. تعادل ناپایدار: اگر اندکی به چپ یا راست منحرف شوم می‌افتم پایین. توانایی‌اش را دارم که نیفتم، قلق‌اش را بلدم، این را هم خودم می‌دانم و هم دور و بری‌هایم، امتحانم را پس داده‌ام، اما مشکلم این است که تا کی؟ تا کی باید زور بزنم و روی این لبه راه بروم و هی حواسم را جمع کنم که نیفتم، هی از فنون و مهارتهای بقا استفاده کنم؟ این خسته‌کننده است. صرف اینکه بقا را بلد باشی آن را به کاری خواستنی و لذت‌بخش تبدیل نمی‌کند.


07 Oct 20:47

تأملی در رنج معنوی / بررسی مواجهه قدیس آسیزی و سورن کرکگور در مسأله ی رنج

by fazel.ghasemfam@gmail.com (سعید هوشیار)
hsalehi2002

"ابراهیم و اسحاق سه روز در سکوت به سوی موریا راه پیمودند،این امتحان پر عذاب را شتابی نبود.در دل ابراهیم چه می گذشت؟" کرکگور می پرسید:این داستان چه تعدادی را بیخواب کرده است؟

سعید هوشیار*: "خدا یک آتش سوزست. او می سوزد و ما هم با او می سوزیم". این تصویری است که فرانسوا (فرانچسکوی آسیزیایی) در قرن یازدهم پس از میلاد نسبت به خدا داشته است. او مشهورترین قدیس ایتالیایی و مؤسس فرقه فرانچسکوییان بود. بنا به تصویری که او از زندگی اش ارائه می دهد، تمام زندگی اش در درد و رنج مطلق سپری شده بود. درد و رنجی که نه تنها او آنرا امری نکوهیده غیر اخلاقی و غیر انسانی نمی دانسته که آن را گوهر دین داری حقیقی و یگانه راه رسیدن به خدا می پنداشته است.

05 Oct 17:21

اهمیت حفظ آثار تاریخی

by KHERS
hsalehi2002

توی رویا آمده‌ام برای انتخابم مهر تایید مادرم را بگیرم. او هم تایید نمی‌کند. حق هم دارد.

به سنی رسیده‌ام که نوشتن در وبلاگ، یعنی این مدلی که من می‌نوشتم سخت شده. اینکه از زندگی شخصی‌ام بنویسم اذیتم می‌کند. فکر کنم محافظه‌کار شده‌ام. حتی نوشتن در مورد مرگ مادرم هم تصمیم سختی بود. یا شاید بهتر است بگویم تصمیم مهمی بود. اهمیتش هم به این خاطر نبود که چیزی شخصی را می‌نویسم، فکر کنم اهمیتش بیشتر این بود که حال خودم قبل و بعد از نوشتنش عوض شد. حالم بهتر یا بدتر نشد. بیشتر بحث این است که موضوعی، هر موضوعی، تا وقتی درون ذهن آدم باشد یک چیز است، یک چیزی که شاید کمی گنگ باشد و بعد تلاش برای بیانش، برای استفاده از کلمات و توصیفش باعث می‌شود آن موضوع کمی عوض بشود، تبدیل به چیز دیگری بشود. بیانش لزوماً هم کار ساده‌ای نیست. آدم فکر می‌کند خیلی موضوعات را می‌داند، اما وقتی می‌خواهد در موردشان حرف بزند وا می‌ماند. چون کلماتش را ندارد. پیدا کردن کلمات برای بیانش همان فرایندی است که باعث فهم و هضمش هم می‌شود. تا قبل از آن موضوع آنجاست، ابری بی‌شکل در ذهن آدم، چیزی غیر قابل بیان. با بیان شدنش انگار تازه شکل می‌گیرد و بوجود هم می‌آید.
درمان محافظه‌کاری چیست؟ شاید باید با خودم تکرار کنم که کسی دیگر وبلاگ نمی‌خواند. شاید هم خاطره‌نویسی درمانش باشد. شاید تاسیس یک وبلاگ دیگر. ولی این یکی گزینه‌ی مردودی‌ست. از آن طرف فکر می‌کنم محافظه‌کاری شاید فقط بهانه است. ایراد اصلی این است که از زندگیم راضی نیستم. از اینجایی که هستم. از نقشی که دارم. از سنم که اینقدر زیاد است. از اینکه با این سن زیاد هیچ گهی نخوردم. شاید ۴۰ سالم که بشود این بیقراری فروکش کند. آدم وقتی ۴۰ سالش بشود احتمالاً با تقریب خوبی می‌فهمد همین است که است. مسیرش مشخص است. آینده‌اش مشخص است. البته الآن هم مشخص است. منتها آدم به امید زنده است. من دوست ندارم که فکر کنم تا ابد مجبورم با پیرمرد زندگی کنم. با پیرمرد و گربه. تنها. بدون بچه. این زندگی مورد علاقه‌ام نیست ولی کاری برای عوض کردنش هم نمی‌توانم بکنم. مدام به مرگ پیرمرد هم فکر می‌کنم. چیزی که واضح است این است که من توانایی تحمل یک مراسم خاکسپاری دیگر را ندارم. خاکسپاری زیادی شدید است. آدم را نابود می‌کند. البته دقیقاً به همین منظور طراحی شده. سنت در طول سالها آن را اینطوری ساخته. بهش فکر شده، به جزئیاتش فکر شده. قدما و علما به این نتیجه رسیده‌اند که اینطوری بهتر است. فرد عزادار در مراسم خاکسپاری و عزاداری با چنان موج سهمگینی مواجه می‌شود که تنها هدفش -ناخودآگاه- می‌شود بقای خودش. این چیز بدی نیست، چون در غیر این صورت غم و غصه آدم را نابود می‌کرد. همینطوری هم فکر و خیال کم اذیت نمی‌کند اما اگر مراسم خاکسپاری و عزاداری کمی کمرنگ‌تر از ماجرای فعلی می‌بود آن وقت فکر خیال حسابی مجال جولان داشتند. زیر بار و شدت این مناسک فعلی آدم نفسش می‌برد. اینها را گفتم که یعنی این آیین عزاداری را قبول دارم، کارکرد مثبت و درمانی‌اش را می‌فهمم اما خب این را هم می‌دانم که توانایی یکی دیگرش را ندارم. در عین حال می‌دانم که باید آمادگی‌اش را داشته باشم، آمادگی بعدی را داشته باشم. این چیزی‌ست که به آن فکر می‌کنم. حتی برای همین می‌روم ورزش. برای اینکه قوی شوم. برای اینکه قلبم قوی شود. عضلاتم قوی شوند. مفاصلم قرص و محکم شوند. چون لازم است. من همانی هستم که مانده اینجا. توی این سگدونی. منظورم ایران است. بقیه رفته‌اند. من همانی هستم که باید مرگ بعدی را به اطلاع بقیه برسانم. من و پیرمرد با هم زندگی می‌کنیم اما در واقع انگار من و یک بمب ساعتی با همدیگر زندگی می‌کنیم. هر لحظه ممکن است بترکد. قسمت ناراحت کننده‌اش این است که گاهی حتی انتظارش را می‌کشم. می‌گویم تمام شود برود پی کارش. نمی‌توانم تا ته عمرم از شدت ترس، فلج بیفتم گوشه‌ای و انتظار بکشم. بالاخره اتفاق خواهد افتاد، این را طبیعت می‌گوید، این را شناسنامه‌ها می‌گویند، و خب چه بهتر که غیرمترقبه نباشد. شاید اینها افکار آدم خوبی نباشند. خودم هم ادعایی ندارم که آدم خوبی هستم. (حتی دیگر این روزها وقوف کامل دارم که بدمردم.) می‌دانم چندین نفر هم هستند که به خونم تشنه‌اند. اما در کل اینقدر هم موجود شریری نیستم. از من بدتر هم زیاد است. پس اگر آنقدرها هم آدم بدی نباشم واقعاً سهمم نباید این باشد. منظورم مرگهای غیرمترقبه است. خب، ماجرا می‌تواند جوری پیش برود که این دومی آرام و حساب شده و از روی برنامه باشد. اینجوری برای همه بهتر است.
موضوع دیگر این است که پدرم پیر است. پیر شده. تحمل پیرها سخت است. گاهی فکر می‌کنم پاشم بروم خانه‌ای برای خودم بگیرم. زندگی خودم را داشته باشم. من و گربه. بعد هفته‌ای یک بار به پدرم سر بزنم. بعد می‌بینم نمی‌شود. شاید هم بشود اما من دلش را ندارم. من هیچ وقت نتوانستم از والدینم عبور کنم. برایم زیادی گنده بودند و هستند. چه مرده چه زنده زیادی گنده‌اند. حتی همانی که مرده هم از عالم رویا انگولک‌هایش را می‌کند. مشکلات همان قدیمی‌ها هستند. هنوز که هنوز است خواب می‌بینم که دست زنی را گرفته‌ام و برده‌ام پیش مادرم. دارم معرفی‌اش می‌کنم؛ جوری که نشان دهم عجب زن با صفت و باکمالاتی‌ست. توی رویا آمده‌ام برای انتخابم مهر تایید مادرم را بگیرم. او هم تایید نمی‌کند. حق هم دارد. تاریخ نشان داده که حق داشته. با توجه به اینکه الآن یک مرد میانسال عزب و گربه‌باز و بیکار هستم واضح است که انتخاب‌هایم در زندگی و کلیت زندگی‌ام اشتباه بوده و عدم تایید مادرم چندان هم بیراه نیست. اما بهرحال، چرا من، منی که سن خر پیره هستم، مادرم هم که مرده، اما هنوز توی خواب لنگ این هستم که تایید این زن را داشته باشم؟ چون از اینها عبور نکرده‌ام. از مادرم و از پدرم. تا وقتی هم که عبور نکرده باشم فقط عدد سنم زیاد می‌شود اما سکناتم با نوجوانان فرق ندارد. اینها را هم بعنوان غر غر نمی‌گویم، بیشتر بحث این است که هی توی سایت دیوار دنبال خرید یا اجاره‌ی خانه نباشم. خانه‌ی من مشخص است که کجاست: همان جای همیشگی، با دیوارهای دودگرفته‌ی همیشگی‌اش، با گربه که صبحها زیر آفتاب خودش را لیس می‌زند، با صدای بلند تلویزیون، با پدرم که شلوار کوتاه پایش کرده و تبدیل به بخشی از مبل جلوی تلویزیون شده. حتی دیگر فکر بازسازی اینجا هم نیستم. چند وقت پیش می‌خواستم کاشی‌های دستشویی را عوض کنم. خانه را رنگ بزنم و حتی بحث رنگ که شد یکی از فامیلها گفت بابا رنگ چیه، کاغذ دیواری کنین و این را که گفت با هیجان تاییدش کردم، آره آره کاغذ دیواری، روی کاغذها هم طرحهای شاخه‌های خمیده گیاهان داشته باشد، برویم سهروردی، رنگهای ملایم و شیک انتخاب کنیم، کرم، صورتی چرک، استخوانی، پوست‌پیازی، خلاصه برنامه داشتم اما بعد دیدم سخت است. پولش زیاد می‌شود. و بعد، انگار، نمی‌دانم چطور بگویم ولی انگار کلش اداست. انگار دارم ادا در می‌آورم که وای مردم ببینید چه پوست‌اندازی موفقیت‌آمیزی داشتم، در حالی که خودم می‌دانم هیچ پوست‌اندازیی نداشته‌ام، محبوس در همان پوست سابقم و دوست دارم در همان پوست سابقم بپوسم. خلاصه اینکه ماجرای بازسازی منتفی شد. نگاه فعلی: حفظ آثار تاریخی. این خانه و اتاقهایش بخشی از تاریخ محقر وجود من هستند. هر گونه انگولکی در سازمان و ساختمان اینجا جنایت است. این به معنی این نیست که زندگی توی این مخروبه راحت است، نه، اصلاً نیست، اما راحتی در حال حاضر اولویت سوم یا شاید هم چهارمم باشد. با همین نگاه، حفظ این وبلاگ هم یکی دیگر از اهدافم است. منفعتی ندارد. انگیزه‌ای هم برای نوشتن درش ندارم. ایده‌ای از اینکه خوانده می‌شود یا نه هم ندارم. اما این هم بخشی از تاریخم است. باید با هر بدبختیی شده نگهش دارم. با روزمره‌نویسی، همان کاری که دوستش دارم، با شرح جزییات بی‌ارزش از سفر به بقالی و بازار، چه می‌دانم، از همین کارها.
مسیر مقابل، مثل همیشه، روشن است (زیادی روشن، آنقدر روشن که چشم را می‌زند و آدم دلش می‌خواهد چشمهایش را در بیاورد تا کلاً راحت شود).


21 Jun 19:12

اولین روز تابستان

by bahare
hsalehi2002

اصولا من کسی یا چیزی را جدی می‌گیرم خیلی در موردش کامنت می‌دهم، در نظر خودم برای بهتر شدن اما حواسم نیست که این حجم از کامنت انتقادی چقدر می‌تواند به طرف مقابل انرژی منفی دهد

امروز اولین روز تابستان است، صبح رفتم دانشگاه با یکی از اساتید راجع به برنامه‌های گروه مدرسی حرف بزنم، استاد خواب ماند و من هم برگشتم خانه؛ می‌توانستم بمانم و کار کنم، برگه‌ها را تصحیح کنم یا داوری‌‌های به تاخیر افتاده‌ی مقاله‌ها را انجام دهم یا از همه مهم‌تر مقاله‌های تلنبار شده‌ی خودم را تمام کنم اما به رها فکر کردم و برگشتم خانه، فکر کردم اولین روز تابستان می‌تواند در خانه بگذرد، با رها، با شستن ظرف‌های مهمانی و غذا پختن و…دیدم اولین روز تابستان می‌تواند مثل یک روز تعطیل بگذرد.

از صبح می‌خواهم بنویسم، راجع به برنامه‌هایم نه فقط برای تابستان، برای این یک سال پیش رو، برای فاصله میان سی و چهار و سی و پنج سالگی، ده روز پیش تولدم بود، حالا همه‌مان اگر ذوقی هم برای تولد گرفتن داریم به خاطر رهاست، هی فکر می‌کنیم لابد رها هم مثل بچگی‌های خودمان ذوق کیک و بادکنک دارد، ندارد البته، هنوز ندارد، با این‌حال ما تولد می‌گیریم با همه‌ی مخلفات تزیین و کیک و دورهمی، یک بار با خانواده، یک بار سورپرایزی و با یک هفته تاخیر در جمع بچه‌های گروه تجربه روش، از این گروه‌مان هم باید بنویسم، از گروه مدرسی هم، از تجربه‌ام از دانشگاه و دانشجوها، از خیلی چیزها که این دو سه سال اخیر مشغول‌شان هستم و این‌جا ازشان کمتر گفته‌ام، یکی از برنامه‌هایم برای تابستان و سال پیش رو همین است، بیشتر نوشتن، اینجا یا در یکی از این شبکه‌های اجتماعی فرقی نمی‌کند، مهم نوشتن است، اسم اینجا را هم باید عوض کنم، سروشکل‌اش را هم، کلا باید یک تکانی به حضور مجازی‌ام بدهم، این اولین چیزی است که دلم می‌خواهد وقتی سال دیگر شمع سی و پنج سالگی را فوت می‌کنم، سروسامان گرفته باشد، آن‌جوری شده باشد که دلم می‌خواهد.

برنامه‌ام برای بیشتر نوشتن محدود به اینجا نیست، می‌خواهم مقاله هم بنویسم، هفت هشت تایی مقاله هست که نسخه اولیه‌شان را نوشته‌ام اما ننشسته‌ام سرشان تمام‌شان کنم، ایده‌ام این است که یک روزها و ساعت‌های مشخصی در هفته فقط مخصوص مقاله نوشتن باشد، مثلا یک‌شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها روزی ۳ یا ۴ ساعت، قابل جایجایی هم نباشد، از این شیوه جواب گرفته‌ام، یعنی هرکاری که هی عقب می‌افتد و انجام نمی‌شود با این شیوه پیش می‌رود معمولا، با این‌که مکان و زمان و ساعت مشخصی برای انجامش تدارک ببینم، تخمینم این است که با این شیوه بتوانم هر دو هفته یک مقاله را تمام کنم و بخش اصلی کار را در تابستان انجام دهم، حالا ببینم چقدر می‌توانم به این قول و قرارم با خودم پایبند باشم. عجالتا امروز اولین سه‌شنبه‌ی تابستان است و هنوز وقت موردنظر را نگذاشته‌ام، شاید چون رمضان است و امروز هم که قرار است مثل یک روز تعطیل باشد مثلا:)

یک چیز دیگری که این یک سال دنبالش هستم یک‌جور تغییر شخصیتی است کم‌وبیش، دلم می‌خواهد تعداد کامنت‌های مثبتم را به اطرافیانم بیشتر کنم، نقاط قوت‌شان را تحسین کنم، از خوبی‌های‌شان تشکر کنم، اصولا من کسی یا چیزی را جدی می‌گیرم خیلی در موردش کامنت می‌دهم، در نظر خودم برای بهتر شدن اما حواسم نیست که این حجم از کامنت انتقادی چقدر می‌تواند به طرف مقابل انرژی منفی دهد، این است که دلم می‌خواهد نقاط و نکات مثبت دیگران را پررنگ کنم بلکه فقط کمی هم که شده آدم بهتری شوم.

به بچه‌ی دوم هم فکر می‌کنم، به این‌که مثل بار قبل همه‌چیز را بسپارم به دست طبیعت و تصادف و قضا و قدر…بسپارم به خدا.

03 Jun 21:51

عشق گاهی کم می‌آورد

by (مُحسنِ آزرم)

امّا همه‌ی عشق‌ها یک‌طرفه نیستند و همه‌ی عاشقان سرنوشتِ وِرترِ جوان نصیب‌شان نمی‌شود و همیشه قرار نیست زندگی در نرسیدن خلاصه شود. سلین و جسیِ سه‌گانه‌ی ریچارد لینک‌لیتر ظاهراً عاشقانی خوش‌بخت‌ترند اگر واقعاً عشق کسی را خوش‌بخت کند و تماشای پیش از نیمه‌شب تماشاگرش را به این نتیجه می‌رساند که اگر زندگی به امر روزمرّه بدل شود چیزی به‌نام عشق کم‌رنگ می‌شود، یا دست‌کم تغییر شکل می‌دهد، یا ماهیّتش تغییر می‌کند و چیز دیگری می‌شود که لزوماً همان چیز آشنای قبل نیست.

حالا با بودن نینا و الایی که انگار نشانه‌ی ثبات این زندگی‌اند چیزی به‌نام عشق تغییر شکل داده و در زندگی حل شده. جزئی از زندگی که نمی‌شود از چیزهای دیگر جدایش کرد. هست و هر بار به‌شکلی آشکار می‌شود و اگر نباشد که درگیری‌ها معنایی ندارند. زندگی هم البته بدون درگیری ممکن نیست. فراز و فرود همیشه هست و زندگی بسته به همین فراز و فرودهاست و دعواهای زن و شوهری انگار همیشه بخش جداناشدنی زندگی‌ست. مهم نیست که زندگی را با عشق شروع کرده‌اند یا نه. مهم این است که شناخت هرچه بیش‌تر می‌شود انگار تفاوت‌ها هم بیش‌تر به چشم می‌آید.

حرف همیشه حرف می‌آورد و در فاصله‌ی کلماتی که به زبان می‌آیند کلمات دیگری شکل می‌گیرد. تفاهم اوّلیه جایش را به سوءتفاهم می‌دهد و هر کلمه انگار معنای دیگری می‌گیرد. لحن کلمه‌ای که مرد به زبان آورده زن را عصبی می‌کند و نوع گفتن زن است که مرد را به گفتنِ چیزی دیگر وامی‌دارد.

به‌یاد بیاوریم که رفته‌اند پیاده‌روی. سلین و جسی. شهر همیشه آدمی را به پیاده‌روی وامی‌دارد. به رفتن. سقف که نباشد آزادی هست و آزادی در پیاده‌روی است. در پیاده‌روی است که حرف‌ها شکل می‌گیرند. کلمات بی‌نظم و ترتیب به زبان می‌آیند. آن ول‌گردی و حرفِ مفت زدنی که جسی مدت‌ها در آرزویش بوده در این پیاده‌روی‌ست که سر بلند می‌کند و البته طوفانی به راه می‌اندازد که به اندازه‌‌ی عمری حرف‌ زدن مسئولیت به بار می‌آورد. نتیجه‌ یک دعوای تمام‌عیار است. به یاد آوردن هزار نکته‌ی ریز و درشت که گفتن از هزار چیز که زندگی را کاملاً زیر سئوال می‌بَرَد.

همیشه ـــ انگار ـــ در زندگی لحظه‌هایی پیدا می‌شوند که حسّ ویران‌گری را در وجود آدمی زنده می‌کنند. می‌دانی که نامش ویران‌گری‌ست. می‌دانی که داری دست به نابودی این پیوند می‌زنی. امّا گاهی ـــ انگار ـــ چاره‌ای جز این نیست. چیزهایی هست که باید گفته شود. موفّقیتِ جسی در این سال‌ها و ناکامی‌های سلین در رسیدن به آرزوهایش همه بخشی از زندگی‌ست. بخش مهمی از این زندگی.

سلین همه‌ی آرزوها را کنار گذاشته تا این زندگی شکل بگیرد. جسی هم چیزهایی را کنار گذاشته. مهم‌تر از همه شاید همسر و فرزند را. یک زندگی را فدا کرده تا زندگی دیگری را بسازد. با یکی که ـــ انگار ـــ شکل دیگری از زیستن را بلد است. پیاده‌روی را بلد است. حرف زدن را بلد است. سر کشیدن به کافه‌ها و فروشگاه‌های موسیقی‌فروشی را بلد است.

امّا بلد بودن این چیزها انگار همیشه دوای درد یک زندگی نیست. زندگی از جای دیگری ضربه می‌خورد. ظریف‌تر از این‌ چیزهاست. تُردتر و برق نگاه بی‌وقتی یا لبخندی یا اصلاً نبود هر احساسی در لحظه‌ای به‌خصوص تلنگری می‌شود که این زندگی را از پا می‌اندازد. با این‌همه آن‌جا زندگی از پا نمی‌افتد. ضربه می‌خورد و تازه معلوم می‌شود که عشق هر قدر هم پایدار و استوار باشد جواب‌گوی زندگی نیست و عشق گاهی کم می‌آورد و ـــ انگار ـــ زندگی فقط عشق نیست و ـــ انگار ـــ عشق جواب هر چیزی در زندگی نیست و زندگی به چیزهای دیگری هم نیاز دارد؛ چیزهایی که آدم‌ها ـــ انگار ـــ گاهی از یاد می‌برند تا آسوده‌تر زندگی کنند.

بی‌اعتنایی به همین چیزهاست که سلینِ پیش از نیمه‌شب را عصبی می‌کند. زنی خسته و درهم‌شکسسته که از کوره درمی‌رود. داد می‌زند. بهانه می‌گیرد و در جست‌وجوی چیزی‌ست برای انفجار بزرگ. برای اعتراض به چیزی که هست. برای گفتن چیزی که گفتنش را مدّت‌ها به تعویق انداخته. امّا جسی نقطه‌ی مقابل اوست در این بخش داستان. می‌گوید، امّا اندک. دفاع می‌کند از خودش. طعنه می‌زند. همه‌چیز را می‌اندازد گردن خود سلین. انگار خودش هیچ نکرده. انگار بی‌گناه بوده از اوّل. و چه باید کرد در نهایت وقتی همه‌چیز این‌طور پیش می‌رود؟ 

16 Apr 18:22

همان بهترش هفت سال در میان، تهران

by دانشمند
hsalehi2002

تهران از دید ناظر بیرونی

مردم دست نزدند برای خلبان. این مد ور افتاده. لابد دوره ی مهرآباد بوده و ما نشسته بودیم در امام. چارقدها از توی بقچه ها آمد بیرون. چادرچاغچورها رفت سرها. به خط شدیم. بیست و چهار ساعت بود که توی راه بودیم. آخر خط بود دیگه. هری پایین.

آقای چک پاسپورت زیاد ور نرفت با صادره از واشنگتن. عادت کرده اند لابد به این برنامه. نه چیزی پرسید، نه حرفی زد. مهر زد، سر داد پاسپورت را جلو. نه حراست را صدا کرد، نه از سپاه یا اطلاعات آمدند سوال کنند که چرا وبلاگ نوشتی دختر بد. هیچی مثل ماهی رد شدم از مرز.

امیر میگفت اون پشت شیشه، اوناها، بابات اونجاست. چشمم نمیدید. برای کسانی که نمیدیدم دست شلی تکون دادم. چون امیر داشت دست تکون میداد. پایین پله ها اما مادرم وایستاده بود. آمده بود داخل قسمت بار. معلوم نیست چطور، با چه ترفندی. مادرم باید جلوی خط باشد. باید سوای بقیه ی مادرها باشد. پنداری بیشتر مادر است. بقیه ی مسافرها انگار بچه ی کسی نیستند. من فقط بچه ی مادرم هستم.

 

تهران عوض شده، حداقل از هفت سال پیشی که من رفته بودم. یک قشر جدید آدمیزاد گویا از نژاد آریایی برخواسته اند که به پلنگ معروف شده اند. میگویند همه شان شبیه هم هستند. لبهای پروتزی و گونه های قلمبی و باسنها و ممه های سیلیکونی، دماغهای عملی، آرایشهای مرد افکن و لباسهای گل پلنگی. ما که ندیدیم، میگفتند برای عید میروند دوبای. چون شمال از مد افتاده. بابت همین تهران عیدها یک خلوتی خوبی دارد. بزرگراه جلال و زیرگذر گمنام و پل کردستان را ندیده بودم. اصلا به جا نمیاوردم آنجا را اگر شهروند و میدان تره بار نبودند سر جایشان. بزرگراه ها خوشگل و سبز و پر از مجسمه بودند. صحبت قالیباف همه جا بود. که رسیده بود به تهران و به خصوص قبل از انتخابات همه ی زورش را زده بود که ملت را تحت تاثیر قرار بدهد. ورداشته بود که دریاچه ی مصنوعی زده بود غرب تهران، ته بزرگراه همت. دور دریاچه دستکم هشت کیلومتر بود، خط دوچرخه و قایق و مرغ دریایی. خدا به سر شاهد. این فقط یک قلم از عجایب جدید تهران بود. دستش درد نکند والله.

 

رانندگی ها همان خر تو خر سابق بود. حمال و دکتر و راننده آژانس و همسایه و فامیل، همه مثل هم میراندند. با یک حرص ویژه، برای پس گرفتن همه ی حقوق پایمال شده شان از ماشین روبه رو یا عابر پیاده در سر دوراهی. آدمهای محترم و دوست داشتنی بیرون ماشین، پشت رل که مینشستند، میشدند قاطی بقیه در شیر تو شیر مخصوصی که معلوم نبود چطور بدون تصادف دائمی میرسند به مقصدشان. توی یک خیابان یک طرفه، یک خانواده ی پنج نفره، طول خیابان را جلوی ماشین ها قدم میزدند، یک موتور عرض خیابان را میرفت، یکی آن گوشه، روی گاری اش چاغاله بادام میفروخت، یابویی هم سعی داشت خیابان یک طرفه ای که دو طرفش پارک شده را، ورود ممنوع بیاید از روبه رو. همه هم به یک صورت مماس میلی متری رد میشدند و کسی حتی تعجب نمیکرد از سیرکی که در جریان بود. این مماس گذشتن های میلی متری در سرعتهای بالا و اتوبان هم با یک حالت معجزه واری، در حد معراج موفقیت آمیز و کاملا عادی میگذشت.

من بیست و چهار ساعت اول توی تهران متوجه عادی بودن جریان نبودم. بعد از اینکه قدری جیغ زدم و به مادرم نحوه ی صحیح رانندگی را گوشزد کردم، عادت کردم. همچنان دستگیره و در دیوار ماشین را میچسبیدم، اما صدایم را بریدم. گه گاه وقتی پیاده بودم و سعی داشتم از روی خط عابر یا چراغ سبز عابر رد بشوم و ماشینها چنان میامدند بزنند به من که انگار در بازی کامپیوتری ذهنی شان ده امتیاز دارد کشتن من، با داد خفیفی میگفتم یابو. اما، مجموعا وقار خودم را حفظ کردم تا بالاخره یک شب توی ماشین مادرم پدرم بودم، و سر چهارراه مادرم ترمز زد که ماشین دست راستی چهارراه رد بشود برود، حمالی پشت سرمان دستش را گذاشت روی بوق. من آنجا بود که منفجر شدم، در حالی که دنبال دستگیره میگشتم که شیشه را بدهم پاییم، هوار زدم، عوضی مادرج..ده. مادر و پدر و شوهرم با سکوت شدیدی فحش خواهر مادر بنده را گوش کردند. ماشین پشتی که رد شدم دیدم عوضی مادرج..ده با زن لعبتی اش و دختر بچه ای صندلی پشت نشسته اند. حمال هستند، یابو هستند، اما فرقی با ما ندارند. همه حمالیم در رانندگی. همه.

 

سریالها را دنبال نمیکردم. نمیدانم از چه کانالی پخش میشدند. اما ساعت شیش که میشد اعضای خانه انگار طاعون آمده باشد، صحنه را خالی میکردند توی اتاقشان برای صرف سریال. صدایش میامد، اراجیف، با دوبله های تصنعی، که میشد عق زد مفصل روی در و دیوار تلویزیونش. موضوع شان همه حول عشق و ناکامی و خیانت و معلوم نبودن پدر بچه ی خانوم خوشلگه ی ماجرا دور میزد. اما پدر مادرم میخکوب سریالها بودند. پدرم چنان درمانده ی سریالها بود که ما و مهمانها را میگذاشت، میرفت در اتاق سریال میدید. حتی یکبار تعارف زد خب بیاید تو اتاق خواب ما بشینید ما داریم سریال میبینیم. هر چی میگیم، پدر جان، قربونت برم، مهمان داریم. کجا، بمان پیش مهمانهات؟ خیر. اصلا به خرج قربان نمیرفت.

یک طورهایی احساس میکنم فرهنگ مردم را این سریال ها دارند دیکته میکنند. مردم یک طوری حرف میزدند. با یک ادا و تصنع ویژه ای که دوبله های احمقانه ی سریالها ترویج میکنند. یکی میگفت انگار در لحن مردم یک لاس همیشگی موج میزند. من به نظرم لاس نمیامد آن چندان، اما یک طورهایی واژه ها و جمله ها و لحن ها، لمپن و دون شده بود. احساس میکردم همه، همه بلا استثنا، به درجاتی لات شده اند.

 

سرگرمی قشر بازنشسته تلگرام بود. (من والله، با افسردگی تمام باید بگویم با قشر غیر بازنشسته در ایران برخورد نداشتم). سرعت اینترنت مخابرات که داغون بود. این ویدئو ها و عکسهای لاینقطع در تلگرام هم آن آب باریکه ی اینترنت خانه ها را نفله میکرد. در هر خانه ی دونفره ی حامل دو بازنشسته ی بیکار، دست کم سه لپتاپ، دو تبلت، پنج دستگاه گوشی موبایل آخرین مدل سامسونگ و اپل وجود داشت. یک فیلم تلگرام روی تمامی این گیرنده ها دانلود، دیده و سپس فوروارد میشد. پدرم قهرمان فوروارد کیلویی بود. یعنی کاری نداشت، کاری نداشت، یکهو میامد در گروه تلگرام خانوادگی هفتاد و دو تا ویدئو فوروارد میکرد، نفس اینترنت همه را میگرفت، میکرد تو قوطی. گروه تلگرام هر فامیلی هم تعدادی زن چادرچغچوری ِ پاچه گیر دارد، که نقش داروغه را بازی میکنند و دائما تذکر میدهند عکسها و ویدئوهای خانوادگی بگذارید، این حرامی ها چیه، این جوکهای زشت پایین تنه ای چیه. اینها همانها هستند که چهل تا کانال جوک تماما پایین تنه ای عضو هستند، اما در چشم فامیل، وظیفه ی گشت ارشاد تلگرام خانوادگی را بر عهده گرفته اند.

صبح ها که اعضای گروه خانوادگی تلگرام بیدار میشوند، نفری یک دسته گل رز سرخ و صبح به خیر به هم میفرستند. رسم است هر شصت تا عضو گروه، به هر شصت تا عضو گروه گل میدهند. اگر تولد کسی باشد، حتما عکس کیک ضمیمه میشود. قربون هم میروند. شمع میفرستند. پیغام میاید که بیا شمعهاتو فوت کن. اون میگه مرسی عزیزم، مهری جون، قمر جون، دکتر فلانی جون، لطف دارید. تولد مجازی برگزار میکنند. بعد یهو پدرم میاید، پنجاه عکس دافی ِ مدل مایو و لباس زیر میفرستد آن وسط، و بساط مهری خانوم و منیر خانوم آلوده به این کثافتها میشود.

 

قیمت ها گران بود. رستورانها به دلار حساب میکردند. یک قهوه در رئیس از آمریکای شمالی گرونتر می افتاد. دمنوش بازی هم مد شده بود و خلاصه گل گاو زبان را میکردند در پاچه ی ملت، لیوانی چهارده هزار تومن. لباس و دک و پز مثلا مارک دار خیلی گران بود. نمیدونم هم اصل بودند یا تقلبی، اما کفش نایکی دو برابر قیمت مغازه ی توپاچه کن سر رابسون در ونکوور بود. یک مرکز خریدهای مکش مرگ منی هم ساخته بودند که محل توپاچه کنی بود. در همین پالادیوم، ما یک فرش چهار زر ابریشم قم در مغازه ی ارمی پسند کردیم، آقاش فرمود بیست و پنج تومن. ما لب گزیده درخواست دادیم آیا ممکن است به جاش یک عکس یادگاری با فرش مذکور بگیریم که گفتند خیر. خلاصه نمیدونم مردم، ولیکن، از کجا میارند خرج میکنند. احساس میکردم در دست عده ای یک خروار پول بی حساب مفت ریخته و مانده اند چطوری خرج اش کنند. باقی را نمیتوانم تصور کنم که حقوق شان برج به برج میرود برای اجاره و هزینه های زندگی و باید با این مد دمنوش هفت دلاری کنار بیایند.

 

باری. تهران جای باحالی شده. البته با همه ی این توصیفات، همین رویه ی هفت سال یکبار دیدنش مرا احتمالا کفایت.

15 Apr 07:43

اندر نبودِ فهم: موردِ اخیرِ نشریه‌ی مطالعاتِ بدیویی

by کاوه لاجوردی

ماجرای بیست‌ سال پیشِ الن سوکال را خیلی از ما هنوز یادمان نرفته. سوکال در دانشگاهِ نیویورک (NYU) استادِ فیزیک بود و مقاله‌ای فرستاد برای نشریه‌ی سوشال تِکست، و مقاله در ۱۹۹۶ منتشر شد. مقاله را سوکال پُر کرده بود از لاطائلاتی که کمترین آشنایی با موضوع فوراً خواننده را متوجه می‌کرد که مقاله جدی نیست. (یک مدعای مقاله این بود که گرانشِ کوانتمیْ یک برساخته‌ی زبانی است؛‌ عنوانِ بخشی از مقاله "هرمنوتیکِ‌ نسبیتِ عامِ کلاسیک" است؛ و در بحثی در فمینیسم، نویسنده صحبت می‌کند از ریاضی‌دانانی که رضایت داده‌اند به قالبِ هژمونیکِ نظریه‌ی مجموعه‌ها، که، با بازتاباندنِ ریشه‌های لیبرالیِ قرنِ نوردهمی‌اش، یک اصل‌موضوعِ برابری دارد. پیشنهاد می‌کنم به مقاله نگاهی کنید اگر در دوره‌ی کارشناسیْ درسی در ریاضیات یا در فیزیک گذرانده‌اید.)

روزِ انتشار، سوکال در جای دیگری نوشته‌‌ای منتشر کرد که توضیح می‌داد که قصدش از نوشتن و فرستادنِ مقاله این بوده است که ببیند آیا نشریه‌ای پیشرو در مطالعاتِ فرهنگی مقاله‌ای پر از ترّهاتی با ظاهرِ ریاضی و فیزیکی را منتشر می‌کند اگر که اولاً خوب به‌نظر برسد و ثانیاً با ایدئولوژیِ گردانندگانِ نشریه موافق باشد. مدتی بعد سوکال و ژان بریکمون کتابی منتشر کردند با عنوانِ اراجیفِ مُدِ روز، که از جمله می‌پرداخت به بدفهمی‌های لکان و بودریار و دلوز از معنای فنّیِ مفاهیمِ علمی. ماجرا بسیار پرسروصدا بود؛ بعضی مطالبِ مربوط را می‌شود از طریقِ صفحه‌ی دانشگاهیِ سوکال و در مدخلی از ویکیپدیا دنبال کرد.

غرض از یادآوریِ اینها این است که بگویم دیروز، به لطفِ دیلی‌نوس، فهمیدم که دو نفر در فرانسه اخیراً کارِ مشابهی کرده‌اند و از نشریه‌ای که مختصِ بحث در اندیشه‌های الن بدیو است برای مقاله‌ی عامدانه‌چرندگویانه‌ای پذیرش گرفته‌اند. گمان می‌کنم خوب است نشریاتِ ما گزارشی منتشر کنند درباره‌ی این موردِ اخیرِ دست‌انداختنِ مدعیانِ ژرف‌اندیشی.

16 Jan 04:53

http://elcafeprivada.blogspot.com/2016/01/when-things-go-wrong-i-don-want-to-hope.html

by Ayda
hsalehi2002

Cuddy on being with House (House M.D.)

When things go wrong, I don't want to hope that I'm not alone, I want to know it. With House, every time I needed him to step up. He's just never gonna be that.


11 Dec 07:54

How to polarize people

by Fareed Zakaria
hsalehi2002

فرید زکریا به عنوان یک آمریکایی مسلمان به دنیا آمده، خطر خط‌کشی پیشنهادی ترامپ رو تحلیل می‌کنه و به نوعی می‌گه در فرانسه و یوگسلاوی این روند فاجعه بار طی شد
“What, in today’s France, unites the pious Algerian retired worker, the atheist French-Mauritanian director that I am, the Fulani Sufi bank employee from Mantes-la-Jolie, the social worker from Burgundy who has converted to Islam, and the agnostic male nurse who has never set foot in his grandparents’ home in Oujda?” His answer: “We live within a society which thinks of us as Muslims.”

By Fareed Zakaria
Thursday, December 10, 2015

I think of myself first and foremost as an American. I’m proud of that identity because as an immigrant, it came to me through deep conviction and hard work, not the accident of birth. I also think of myself as a husband, father, guy from India, journalist, New Yorker and (on my good days) an intellectual. But in today’s political climate, I must embrace another identity. I am a Muslim.

I am not a practicing Muslim. The last time I was in a mosque, except as a tourist, was decades ago. My wife is Christian, and we have not raised our children as Muslims. My views on faith are complicated — somewhere between deism and agnosticism. I am completely secular in my outlook. But as I watch the way in which Republican candidates are dividing Americans, I realize that it’s important to acknowledge the religion into which I was born.

And yet, that identity doesn’t fully represent me or my views. I am appalled by Donald Trump’s bigotry and demagoguery not because I am a Muslim but because I am an American.

In his diaries from the 1930s, Victor Klemperer describes how he, a secular, thoroughly assimilated German Jew, despised Hitler. But he tried to convince people that he did so as a German; that it was his German identity that made him see Nazism as a travesty. In the end, alas, he was seen solely as a Jew.

This is the real danger of Trump’s rhetoric: It forces people who want to assimilate, who see themselves as having multiple identities, into a single box. The effects of his rhetoric have already poisoned the atmosphere. Muslim Americans are more fearful and will isolate themselves more. The broader community will know them less and trust them less. A downward spiral of segregation will set in.

The tragedy is that, unlike in Europe, Muslims in the United States are by and large well-assimilated. I remember talking to a Moroccan immigrant in Norway last year who had a brother in New York. I asked him how their experiences differed. He said, “Over here, I’ll always be a Muslim, or a Moroccan, but my brother is already an American.”

In an essay in Foreign Affairs, British writer Kenan Malik points out that in France, in the 1960s and ’70s, immigrants from North Africa were not seen as or called Muslims. They were described as North Africans or Arabs. But that changed in recent decades. He quotes a filmmaker who says, “What, in today’s France, unites the pious Algerian retired worker, the atheist French-Mauritanian director that I am, the Fulani Sufi bank employee from Mantes-la-Jolie, the social worker from Burgundy who has converted to Islam, and the agnostic male nurse who has never set foot in his grandparents’ home in Oujda?” His answer: “We live within a society which thinks of us as Muslims.”

Once you start labeling an entire people by characteristics such as race and religion, and then see the whole group as suspect, tensions will build. In a poignant article on Muslim American soldiers, The Post interviewed Marine Gunnery Sgt. Emir Hadzic, a refugee from Bosnia, who explained how the brutal civil war between religious communities began in the Balkans in the 1990s. “That’s what’s scary with [the] things that [Donald Trump is] saying,” Hadzic said. “I know how things work when you start whipping up mistrust between your neighbors and friends . . . I’ve seen them turn on each other.”

I remain an optimist. Trump has taken the country by surprise. People don’t quite know how to respond to the vague, unworkable proposals (“We have to do something!”), the phony statistics, the dark insinuations of conspiracies (“There’s something we don’t know,” he says, about President Obama) and the naked appeals to peoples’ prejudices.

But this is not the 1930s. People from all sides of the spectrum are condemning Trump — though there are several Trump-Lites among the Republican candidates. The country will not stay terrified. Even after San Bernardino, the number of Americans killed by Islamist terrorists on U.S. soil in the 14 years since 9/11 is 45 — an average of about three people a year. The number killed in gun homicides this year alone will be about 11,000.

In the end, the United States will reject this fear-mongering and demagoguery, as it has in the past. But we are going through an important test of political and moral character. I hope decades from now, people will look back and ask, “What did you do when Donald Trump proposed religious tests in America?”

© 2015, Washington Post Writers Group


04 Dec 15:25

زیر پوست دانشگاه/ آسیب­ شناسی عملکرد اساتید در زمینه­ ی پایان­نامه

by fazel.ghasemfam@gmail.com (هدایت علوی تبار)
hsalehi2002

همه‌ی روش‌های اساتید:
«بسیاری از اساتید راهنما و مشاور مایل نیستند داور، استاد سخت ‌گیری باشد زیرا در این صورت اشکال ‌های پایان ‌نامه و در نتیجه کم ‌کاری آنان برملا می ‌شود.»

هدایت علوی تبار: در فیلم «جویندگان طلا»، ساخته ‌ی چارلی چاپلین، یکی از شخصیت ‌های فیلم که گرسنه است شخصیت دیگر را به شکل مرغ می ‌بیند و می ‌خواهد آن را به چنگ آورد. بر همین قیاس می ‌توان گفت که برخی از اساتید، دانشجو را به شکل کیسه ‌ی پول می ‌بینند که باید به نحوی آن را به دست آورند. این اساتید دانشجو را شکاری در نظر می ‌گیرند که باید به دامش اندازند.

21 Nov 18:24

19- چگونه یک هیچ کاره ی خود رهبر پندار باشیم

by Yassman
hsalehi2002

بعد 7 ماه جو برای من غیر قابل تحمل شد و 500 پولی نبود که منو نگه داره و باید میشستم و متن پایان نامه امو تایپ میکردم و دیدن هر روزه آدمای احمقِ زیر متوسطِ که هر کدوم کتاب "چگونه یک رهبر واقعی بشیم" دستشون گرفتن...»


لیوان رو پر چای سبز میکنم و نعبلکی رو برمیگردونم روش و منتظر میشم تا دم بکشه. معیاری برای دم کشیدنش ندارم. انقد صب میکنم تا برگ های چای سنگین شن و برن پایین بشینن. دمر دراز کشیدم رو تختم و سعی میکنم صفحات 60 به بعد پایان نامه امو تایپ کنم. از تایپ کردن بدم میاد. از متن علمی نوشتن هم. در نهایت هیشکی اینا رو نمیخونه و هیشکی هیچ وقت نمیفهمه من چه قد زحمت برای این صفحات کشیدم و آیا اصلا زحمتی کشیدم  یا نه؟! من کار علمی میکنم. تو کار علمی هم خوبم. سر هم بندیه چون علم من در نهایت به هیچ دردی نمیخوره. پزشکی نیس که تو ببینی مریض خوب شده یا نه. سری زمانی و فرایند هیدرولوژیک و شبکه عصبی و مدل سازیه! مدل سازی چیز به درد نخوریه. چون حس آدما بهتر از شبکه عصبی پیشبینی میکنه! من با مدل سازیم اثبات کردم که تو دریاجه ارومیه تغییر اقلیمی اتفاق نیفتاده اما این اثبات، تاثیری به حال دریاچه نداره. جون چیزی که دریاچه و تمام آدمای بی شعور دور و برش هم میبینن اینه که دریاچه داره خشک میشه و رشته گه هایی که ما زدیم انقد طولانیه که دیگه اولش قابل پیدا شدن نیس! بعد یه جایی هر گه گه قبلی رو تشدید کرده . هیچ ضریب قطعی نمیشه پیدا کرد که کدوم گه تاثیر بیشتری داشته.
نعلبکی رو ورمیدارم و حس میکنم چای دم کشیده. تفاله چای سبز برخلاف چای معمولی کاملا ته نشین نمیشه. همیشه یه مقدار چوب و چیزمیز یهو میره تو دهنت. برا همین در همون حالت دمر تصمیم میگرم که چای رو بریزم تو نعلبکی بخورم که تفاله ها نرن تو دهنم. چای از زیر لیوان شره میکنه و میریزه رو ملافه و تا اعماق پشم توی  تشک نفوذ میکنه . من به کارم ادامه میدم ولی. سرمو خم میکنم که چای بخورم. موهام میریزه تو نعلبکی. موهامو درمیارم و خیسی، عینکو تر میکنه. با موهای تر شیشه عینک رو پاک میکنم و تغییری به حالت دمرم نمیدم. مامانم اگه این صحنه رو میدید منو میکشت. مصداق کامل هرج و مرجی که همیشه ازش میترسید داره تو نعلبکی چای و به حالت دمر خوابیده دخترش در مجاورت لپتاپ اتفاق میفته.
نزدیک 7 ماه تو اون شرکت رفت و آمد داشتم. میگم رفت و آمد چون هیچ وقت کاری انجام ندادم و وانمود هم نکردم انجام میدم!  من لنگ پونصد تومن پول مفت بودم و اونا لنگ مدرک کارشناسی ارشدی که به پروژه شبه کلاه برداریشون مشروعیت بده. باید اعتراف کنم که من درباره "کسکشان" اشتباه میکردم. من 120 درصد مطمئن بودم که در یه پروژه کلاه برداری کارمیکنم!کارواش متوسط با زمین مرغوبی رو متصور شین که صاحبش یهو تصمیم میگیره صد طبقه برج بسازه!  ساختن یه برج صد طبقه مث رای دادن به روحانی و امید به تغییر نیس! کسشر محظه! مث اینه که فروردین ماه شروع کنی برا کنکور بخونی و تصور کنی تک رقمی میاری! و چون هیچ کس انقد احمق نیس که انقد کسشر فک کنه من مطمئن بودم که پروژه کلاه برداریه. اعتراف میکنم که باور نمیکردم آدمایی انقد احمق باشن که یه درصد فک کنن میشه و بعد هفت ماه با گردن کج و برافروخته بگن نشد! بیاین یه 12 طبقه بسازیم! ما احمق ترین مهندسای شهر، بدون سابقه همکاری در حتی یه پروژه چار طبقه واقعی قصد داشتیم یه برج صد طبقه لوکس طراحی کنیم! زرشک!

هفت ماه تماما من فک میکردم که ما همه میدونیم که نمیشه و صرفا داریم خودمونو مشغول جلوه میدیم. بعد دیدم نه بابا یه عده جا خوردن که نشده. من آدم مهم جلوه دادن کارای بی اهمیت نیستم. معمولا فک میکنم برا همه خیلی واضحه که کار خاصی نمیکنن یا قرار نیس بکنن و واقعا برام نکته ی عجیبی بود که دیدم، واقعا، واقعاِ واقعا، کسایی هستن که فک میکنن کار مهمی میکنن. یا یه روز از فوق دیپلم دانشگاه سنقرآباد میتونن رپییس جمهور آمریکا بشن، یا دنیا رو جابه جا کنن یا خیلی موفق و مستقل شن. به نظرم رمز پیشرفتای جزئی همینه که بدونی هیچی نمیشی و خیلیم زن و مستقل وقویی نیستی. واقع بینی خیلی بهتره.

بعد 7 ماه جو برای من غیر قابل تحمل شد و 500 پولی نبود که منو نگه داره و باید میشستم و متن پایان نامه امو تایپ میکردم و دیدن هر روزه آدمای احمقِ زیر متوسطِ  که هر کدوم کتاب "چگونه یک رهبر واقعی بشیم" دستشون گرفتن، کفاره ای نبود که دلم بخواد هر روز بدم. آخرین پول کارم رو خرج رفتن به یه مسافرت سه روزه با دوس پسرم به شمال و خرید یه سوتین سرخابی و یه جفت کفش کردم. پس اندار ناچیزی نگه داشتم برای این دو ماه تا دفاع ارشد. راضی و خوشحال سه روان نویس زبرا از کسکشان کش رفتم و اومدم بیرون.
25 Sep 10:14

ترجمه شعر پری دریایی از ویلیام باتلر ییتس

by امین حسینیون
hsalehi2002

Cruel happiness

ویلیام باتلر ییتس
ویلیام باتلر ییتس شاعر ایرلندی است که در 1923 جایزه‌ی نوبل را برد و از دوستانِ ازرا پاوند هم بود. ییتس را یکی از ستون‌های ادبیات ایرلند و انگلستان در قرنِ بیستم، و از پیشگامان احیایِ ادبیاتِ ایرلند می‌دانند. برای آشنایی بیشتر با ییتس اینجا را کلیک کنید و برای خواندن چند شعرِ دیگر از او اینجا را. شعر پری دریایی احساس کهنِ عشق را به شعر می‌کشد، اما شاعر تاثیرِ عاطفیِ جدیدی در مخاطبش ایجاد می‌کند. شاید به همین سادگی بسیاری از مخاطبانش را به یاد تجربه‌ی غریقِ ناخواسته‌ی عشق بودن بیاندازد.

پری دریایی
پری دریایی پسری شناگری یافت
و برای خودش پسندید
بدنش را به بدنش چسباند
خندید؛ او را با خودش پایین کشید
در خوشبختی ظالمانه از یادش رفت
که حتی عاشقان هم غرق می‌شوند
ویلیام باتلر ییتس

Mermaid
A mermaid found a swimming lad,
Picked him for her own,
Pressed her body to his body,
Laughed; and plunging down
Forgot in cruel happiness
That even lovers drown.
William butler yeats

The post ترجمه شعر پری دریایی از ویلیام باتلر ییتس appeared first on شبگار.

18 Jul 10:40

رابطة دین و اخلاق در گفت و گویی انتقادی با دکتر ابوالقاسم فنايی - بخش اول

by fazel.ghasemfam@gmail.com (ابوالقاسم فنایی)
hsalehi2002

در تقدم اخلاق بر دین

ابوالقاسم فنایی: اگر شریعت در زمان حیات پیامبر سیال و در حال تحول بوده، و اگر خدای شارع در زمان حیات پیامبر اکرم در حکم خود نسبت به برخی موضوعات، از جمله قبله، احکام روزه یا برخی از احکام جهاد، تجدید نظر کرده، و این تجدید نظر در قرآن هم ‌آمده، در این صورت پرسش این است که چرا با رحلت پیامبر اکرم ناگهان همه احکام ثابت می‌شوند. رحلت پیامبر که تغییری در سرشت خدای شارع ایجاد نمی‌کند. خدا همان خداست. خدایی که قادر است در زمان حیات پیامبر حکمش را تغییر دهد، و حکم جدیدی را به جای حکم قبلی خود بنشاند، علی‌الاصول قادر خواهد بود که بعد از رحلت پیامبر نیز چنین کاری را بکند.

15 Jun 15:38

نظارت بر دستگاه قضا

by ع.ايمـاگر
hsalehi2002

انتشار این اخبار فقط پس از انتشار در سایتهای منتقد ممکن شد.

                                                                                                 چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۴
  
   
دیشب اتّفاقی گذرم به برنامه‌ی «امشب» افتاد. ظاهراً احمدی مقدّم به تلویزیون آمده بود تا در خلال یک برنامه‌ی نه چندان جدّی به شایعات پیرامون خود پاسخ دهد که کار بجایی بود. 
  
وی ماجرای بنیاد تعاون ناجا را اینگونه تعریف کرد که عدّه‌ای از مسئولان آن، شرکتهایی صوری را در خارج از مجموعه به نام خود ثبت کرده‌اند و بعد با پول ناجا در آن شرکتها سرمایه‌گذاری کرده و سود زیادی برده‌اند. به آنها گفته شد که از خطای آنان چشم‌پوشی می‌شود ولی در عوض باید اموال را پس دهند که آنان نمی‌پذیرند و ابتدا پیشنهاد خرید آن شرکتها را با رقمهای میلیاردی می‌دهند. در برابر اصرار احمدی مقدّم آنان تهدید می‌کنند که فیلمهایی در اختیار دارند و او را تهدید می‌کنند که آنها را منتشر می‌کنند و شایعه‌ی ورشکستگی بانک قوّامین را نیز به شکلی پخش می‌کنند که مردم پولهایشان را از آن پس بگیرند و اتّفاقی که حالا برای «میزان» افتاده آنجا هم بیفتد. احمدی مقدّم کار را به قوّه‌ی قضائیّه می‌سپارد ولی آنان با اعمال نفوذ، قاضی را منتقل می‌کنند و جلو دادرسی منصفانه را می‌گیرند. خلاصه اینکه احمدی مقدّم با رجوع به صادق لاریجانی شواهد اعمال نفوذ آنان  را به همراه یادداشت تهدید نشان می‌دهد و پرونده را به دادگاه نظامی می‌برد و باقی ماجرا. وی تلویحاً اذعان کرد که شایعات اخیر هم کار آن افراد و برای بدنام کردن وی بوده است ضمن اینکه از آنجا که آنان گفته‌اند که کارهایشان را با دستور احمدی مقدّم می‌کردند قاضی از وی پرس‌وجویی هم کرده است.
  
چند نکته:
  
۱- انتشار این اخبار فقط پس از انتشار در سایتهای منتقد ممکن شد. درست است که باید از اتّهام‌زنی پرهیز کرد امّا رسانه‌ها (خصوصاً آنجا که پای اموال عمومی در میان است) باید موارد شبهه‌ناک را هم از نظر دور ندارند و با رعایت انصاف و دقّت خبرها را رصد کنند. فکر می کنم آشکار است که اگر این اخبار منتشر نمی‌شد حالا احمدی مقدّم در تلویزیون این سخنان را نمی‌گفت.
 
۲- محسنی اژه‌ای در چند روز اخیر تا توانست اصل موضوع را منکر شد که حالا باید جواب دهد.
 
۳- احمدی مقدّم پس از آگاهی از تخلّف آن افراد به آنان گفته که در برابر پس‌دادن اموال با آنها مسامحه می‌کند. آن اموال ملک وی نیست بلکه جزو بیت‌المال است؛‌ چرا باید از پیش خود متخلّفان را ببخشد؟ اگر پافشاری این افراد بر تخلّف خود نبود، ‌مسئله در خفا حلّ‌وفصل شده بود و کار به اینجا نمی‌کشید.
 
۴- کمتر پیش آمده بود که تلویزیون رسمی از فساد دستگاه قضا چنین سخن بگویند. آن افراد -که زیردستان احمدی مقدّم بودند- توانستند مسیر پرونده را عوض کنند. در واقع آن چنان که در نوشته‌ی پیش هم گفتم آنان موفّق نشدند چون با قویتر از خود در افتاده بودند و اگر حریف آنها، افراد خارج از حوزه‌ی قدرت بودند یقیناً بر آنها غالب می‌شدند. 
 
۵- آنچه باید جداگانه بررسی شود فساد دستگاه قضاست. آن قاضی به خواست ِخود منتقل نشده بلکه مقام بالاتر او را کنار گذاشته است. آن مقام کیست، چگونه با آن افراد مرتبط بود و حالا چه جوابی برای تخلّف آشکار خود دارد؟ آیا دستگاه قضا متخلٰفان درون سیستم خود را نیز معرّفی می‌کند؟ این تخلّف از جرم بنیاد تعاون ناجا سنگین‌تر است چون فساد دستگاهی که وظیفه‌ی رسیدگی به تخلّف دیگران را دارد، فساد بسیار گسترده‌تری را دامن خواهد زد.

 
پ.ن: دادستان تهران احمد توکّلی را مجدّداً تهدید کردهو چند نمونه از کامنتهای سایت «الف» را آورده است. این کامنتها را بخوانید و با جریان اخیر تطبیق دهید. چرا باید نویسندگان این کامنتها را ملامت کرد؟
24 May 15:58

هنوزم همونيم

by sabidoou
hsalehi2002

«‌سِنت كه بالاتر مى رود حادثه ها هم بيرحم تر مى‌شوند. در كُماى اين روزهايم، هنوز هم گاهى به آشناترين سنگ دنيا فكر مى كنم. او هنوز دارد باد و باران مى خورد و من هنوز دارم زندگى نمى كنم.»

بيابان، آفتاب داغ، خاك و سنگريزه، پوتين هاى سنگين و آدمهايى كه مدام كنار گوشت از سختى روزگار مى ناليدند. با خودم قرار گذاشته بودم كه كلامى گلايه نكنم. تازه كارشناسى حقوق را تمام كرده بودم و با كلى اميد و انرژى همزمان از دو دانشگاه فرانسوى پذيرش گرفته بودم. همه چيز به خوبى پيش مى رفت كه ميان دوندگى هايم بين وزارت علوم و نظام وظيفه، يك تبصره ى تازه از راه رسيده آرام روى شانه ام زد و گفت «كجا؟ هستى حالا» و من ماندم.

درست فرداى روزى كه فهميدم نمى توانم بروم، برگه ى اعزام به خدمتم را فرستادم. پدرم راضى نبود. نه دليل كارم را مى فهميد و نه علت عجله ام را. شايد حق داشت. چون هيچوقت برايش توضيح ندادم. نه براى او و نه براى بقيه. چراكه از خودِ توضيح دهنده ام متنفرم. يك ماه و نيم بعدش هم اعزام شدم. با سرى تراشيده و لباسى گشاد. همه چيز عوض شده بود. كمى قبل براى اقامتم در ليون و آينده ى تحصيليم تدارك مى ديدم و حالا در پادگانى دور افتاده بودم در حوالى كرمانشاه.

مى گويند در لحظه ى سقوط، همه ى مسافران هواپيما به خاطر تغيير ناگهانى فشار هوا به كما مى روند و ديگر چيزى از سير حادثه نمى فهمند. من هم به كما رفته بودم. آنقدر سير حادثه ها ناگهانى بود كه بى حس شده بودم. حتى فرصتى براى ترسيدن نداشتم. نشده بود ديگر. آنجا بودم چون نتوانسته بودم جايى كه دوست داشتم باشم. ولى تا روبرو نمى شدم نمى گذشت. براى همين تصميم گرفتم غُر نزنم. تنها زمانى مى توانى گلايه كنى و غُر بزنى كه ناراحتى. ولى وقتى خيلى ناراحتى هر كارى هم كنى نمى توانى حرف بزنى. عجيب ميشوى يكهو.

بقيه هم علاف و بى كس و كار نبودند. هركدام گرفتارى هاى خودشان را داشتند. غُر مى زدند. جوك مى گفتند، مى خنديدند، آواز مى خواندند، گريه مى كردند. يعنى زندگى مى كردند فقط شرايطشان عوض شده بود. ولى من بلد نبودم. زندگى نمى كردم. هر جايى بودم زندگى آن طرفتر بود. پانصد تا بشين پاشو، سينه خيز رفتن روى آسفالت داغ، هفت ساعت پياده روى با قمقمه ى سوراخ شده، حتى خبر بسترى شدن پدرم. نه ناراحت ميشدم و نه حرفى مى زدم.

يكبار كه براى تحويل اسلحه و مهمات پشت در اسلحه خانه جمع شده بوديم، گفتند كه مسئول اسلحه خانه نيست و جانشينش هم رفته براى گرفتن امضا و مجوز لازم. گفتند همانجا روى زمين منتظر بنشينيد. همانجا نشستيم. چهارزانو. با علف ها و سنگريزه هاى روى زمين ور مى رفتم. سنگ كوچك مثلث شكلى را برداشته بودم و نگاه مى كردم. به سختى اندازه ى يك بند انگشت مى شد. نميدانم چرا ميان آن همه سنگريزه آن سنگ را برداشته بودم. حتى بعيد ميدانم انتخابش كرده باشم. فقط برداشته بودم و نگاهش مى كردم. از نزديك. انگار بار اولى بود كه به سنگى نگاه مى كردم. با دقت به تك تك جزئياتش چشم دوخته بودم. با خودم فكر مى كردم قبلاً بخشى از كدام كوه و صخره بوده؟ چرا رنگش اينطور شده؟ چند سال انتظار كشيده تا به چشم كسى بيايد؟ چقدر سرما و گرما ديده؟ زير چند برف و باران مانده؟ همينطور نگاهش مى كردم و آشنايش ميشدم. هميشه با نگاه كردن آغاز مى شود و با خوبتر نگاه كردن عمق مى گيرد. آدم و سنگ هم ندارد. خوب كه نگاهش كنى آشنايت مى شود.

سال ها از آن روزها گذشته و تاريخ سخت تكرار مى شود. ولى هر بار جدى تر از قبل. سنت كه بالاتر مى رود حادثه ها هم بيرحم تر مى شوند. در كماى اين روزهايم، هنوز هم گاهى به آشناترين سنگ دنيا فكر مى كنم. او هنوز دارد باد و باران مى خورد و من هنوز دارم زندگى نمى كنم. 

  


30 Apr 20:27

نُتِ تن

by amirhosein
hsalehi2002

چند روز پیش مقاله‌ای از یونگ می‌خواندم که توضیح می‌داد آدم‌های شهودی، مدام بدن‌شان را فراموش می‌کنند و جسم با بیماری و درد، مجبور می‌شود حضورش را به یاد آنها بیاورد.

1- تن گاهی آواز می‌خواند. این را تازه دارم یاد می‌گیرم. برای آدمی مانند من که عادت کرده به نادیدن جسمش، تجربۀ جدیدی است. همه چیز از پارسال شروع شد. در بحبوحۀ بحران، دوبار رسما جلویم ایستاد و گفت من دیگر با این شرایط نیستم. از تنم حرف می‌زنم. یک‌بارش را با تعهد از سی‌سی‌یو جستم، بار دیگر در اوایل زمستان، شبی شد که فرض کردم فردا ندارد، از بس که در تمام تنم درد بود.
2- تن گاهی آواز می‌خواند. وقت‌هایی خوشحال است و شهرام‌شب‌پره‌طور شش و هشت تحویلت می‌دهد، اوقاتی غمگین است و داریوش‌وار اگه هم‌صدام بودی برایت می‌خواند، زمان‌هایی هم اما خشمگین است و موسیقیش شبیه این کنسرت‌های هوی مثال می‌شود که آخرش گیتار را می‌شکنند. با درد سراغت می‌آید و می‌شکندت.
3- چند روز پیش مقاله‌ای از یونگ می‌خواندم که توضیح می‌داد آدم‌های شهودی، مدام بدن‌شان را فراموش می‌کنند و جسم با بیماری و درد، مجبور می‌شود حضورش را به یاد آنها بیاورد. در مورد من گمانم این کاملا مصداق دارد. تنم داشت به من می‌گفت از مسیری که در زندگی در پیش گرفتی راضی نیستم، از نادیده گرفته شدن توسط تو خشمگینم، داشت می‌گفت دیگر بس است، تاب این همه فشار و استرس را دیگر ندارم، بفهم و مرا ببین.
4- حس اولیه‌ام شبیه آدمی بود که با یک شورش روبرو شده است. تو بگو انگار کارمند ساکت و صبور شرکتی ناگهان با شات‌گان جلوی در دفتر رئیسش ظاهر شود و خشم سالیان را بر سر او فریاد کند. به قول دوست نازنینی، ناگهان انگار تو و تنت از هم جدا می‌شوید و او به جای همراه همیشگی مهربان، ناگهان دشمنی یاغی است. این را که دیدم سعی کردم کمی آسان‌تر بگیرم و ازدسترس خصومتش دور بمانم.
5- امسال اما بنا دارم با او رفاقت کنم. تنم را می‌گویم. ازش پرسیده‌ام دلش چه می‌خواهد. از من شنا خواسته و کوه، رقص و سماع. کم‌کم داریم یاد می‌گیریم که با هم حرف بزنیم. که به جای زانو درد به سراغم فرستادن، به من بگوید ببین خسته‌ام، یا کمی نوازشم کن، یا برایم وقت بگذار. دارم سعی می‌کنم صدایش را بشنوم قبل از آنکه  آوازش بدل به درد شود.
6- یک‌بار برایم گفت« تنم بابت هر رابطه به من هشدار می‌دهد. وقتی در رابطه‌ای هستم که درست نیست، صدای نارضایتی روحم را از جسمم می‌شنوم. با گرفتاری‌هایی شبیه بی‌میلی جنسی، زود انزالی یا ناتوانی. هربار که به صدای تنم اهمیت ندادم، هزینۀ گزافی در رابطه‌ای ازارنده پرداختم». 
7- به گمانم حق دارد. گرفتاری‌های تن را می‌شود مانند هم‌زمانی‌هایی دید که به ما یاداوری می‌کنند در مسیر اشتباهیم و از آن خواست حقیقی روح‌مان دور افتاده‌ایم. بعد ناگهان می‌بینی جسمت زمین‌گیرت کرده، تنت یاری نمی‌کند، به هنگام یک راه رفتن ساده، چنان مصدوم شده‌ای که یک ماه خانه نشینی. انگار صدایی در عمق روح از حلقوم تن دارد از ما می‌پرسد هی داری با زندگیت چه می‌کنی؟ هیچ حواست هست؟
8- می‌خواهم امسال با تنم آشتی کنم. یاد بگیرم که بشنومش. به صدایش و خواسته‌هایش خو بگیرم و بگذارم برایم آواز بخواند. یاد بگیرم که آوازش را دوست داشته باشم تا شامل لطف و دوستیش باشم. می‌خواهم کمکش کنم تا شاد باشد و دیده شود، تا کمکم کند سرپا باشم و در مسیر درست حرکت کنم. برای اولین بار زندگیم شاید می‌خواهم بیشتر با تنم باشم.
17 Apr 11:29

مفهوم شناسی توسعه در گفت و گو با استاد مصطفی ملکیان

by fazel.ghasemfam@gmail.com (مصطفی ملکیان)
hsalehi2002

من می‌گویم هرچیزی باید به زبان فرد ترجمه شود. شاید شما به من بگویید شما کشور مستقل می‌خواهید یا نه؟ من می‌گویم که نمی‌فهمم کشور مستقل یعنی چه؟ اصلا « کشور»را نمی‌فهمم یعنی چه؟ بگویید این کشور مستقل افرادش چه ...ویژگیهایی خواهند داشت.
اگر کشوری مستقل باشد و وضع افرادش از لحاظ جسمی، ذهنی، روانی، اخلاقی، علمی، فکری، قدرت تفکر و مناسبات اجتماعی بد باشد، من میگویم مرگ بر استقلال!

 مصطفی ملکیان: ما همیشه باید در اصلاح گری اجتماعی حالا چه اصلاح گری فرهنگی باشد، چه اقتصادی، چه سیاسی و چه هرنوع دیگری توجه کنیم که یک وقت عده ای یک سری مفهوم انتزاعی درست نکنند و سر موجودات گوشت و پوست و خون دار را زیر آب کنند و بگویند دلتان خوش باشد که دارید یک موجودی را رشدش می دهید و تقویتش می کنید. من این را نمی فهمم. مفاهیمی مثل جامعه، مثل فرهنگ، تمدن، نظام، مکتب، ایدئولوژی، دین، مذهب، کیش، آئین؛ همه اینها از این دست مفاهیم هستند. وجود ندارند، برساخته های ذهن من و شما هستند. گاهی که واقعیتی به صورت انتقادی مطرح می شود، می گویند ما یک فرهنگی داریم که آن را پس پشت گذاشته ایم. این فرهنگ را کجا می توان دید؟ چه نسبتی بین مای بیمار و اوی پاک و پاکیزه است؟

10 Apr 17:59

Khan al-Ahmar: the village holding out against Israel

by Team Observers
hsalehi2002

"The place where Israel wants us to ‘relocate’ would be like a prison for us. We’d be surrounded by Israeli settlements, a check-point and military training camps."

Israeli authorities confiscated solar panels in Khan el-Ahmar. Screen grab from a video by Israeli NGO B'Tselem.

10 Apr 17:51

Is Iran rational?

by Fareed Zakaria
hsalehi2002

از معدود تحلیل‌های غربی بدون غرض در مورد مساله هسته‌ای ایران.

By Fareed Zakaria
Thursday, April 9, 2015

At the heart of the concerns surrounding the deal with Iran is a simple question: Is Iran rational? For many critics, the answer is self-evident. The Iranians are “apocalyptic,” Israeli Prime Minister Benjamin Netanyahu has often said, warning that you can’t “bet on their rationality.” Sen. Lindsey Graham (R-S.C.) has declared, “I think they’re crazy.” Israeli Defense Minister Moshe Ya’alon restated his opinion recently that the Iranian government is a “messianic and apocalyptic regime.”

And yet, these same critics’ preferred policy is one that relies on Iran’s rationality. The alternative to the deal forged by Iran and the six great powers is not war, they insist, but rather to ratchet up pressure and demand more concessions from Tehran. So, this crazy, apocalyptic band of mullahs, when faced with a few more sanctions, will calmly calculate the costs and benefits and yield in a predictable way to more pressure. Or, as J.J. Goldberg writes in the Jewish Daily Forward, “Apparently they’re irrational enough to welcome nuclear Armageddon, but rational enough to yield to economic punishment.” (This point is also well made by Vox.com’s Max Fisher.)

In his thorough book, “Unthinkable: Iran, the Bomb, and American Strategy,” Kenneth Pollack carefully reviews decades of Iran’s foreign policy and shows that it has been not just rational but prudent, pushing forward when it sees an opportunity, backing off when it sees dangers. He quotes a former Israeli armed forces chief of staff who said: “The Iranian regime is radical, but it’s not irrational.”

Rational does not mean reasonable. It means that the regime wants to thrive and, given that goal, it calculates costs and benefits and acts accordingly. But it is worth asking a broader question as well: Is Iran being reasonable? Are Tehran’s actions an understandable response to its geopolitical situation? At a Time Warner public conversation last week, former secretary of state James Baker remarked that the key to success in negotiations is to put yourself in your adversary’s shoes and see the world from that perspective.

Look at a map of the Middle East. Shiite Iran is surrounded by hostile Sunni states. Across the Persian Gulf sits Saudi Arabia, its fanatically anti-Shiite and well-armed archenemy . (Last year, Saudi Arabia was the largest weapons importer on the planet.) In Iraq and Syria, Iran faces large Sunni insurgencies dedicated to slaughtering the Shiites. Add to this the nuclear dimension. Iran has several nuclear-armed neighbors — Pakistan, India, Russia, China and Israel.

Plus, Iran has faced active opposition from the world’s superpower for more than three decades. When Iraq attacked Iran shortly after the Islamic revolution, the United States quietly supported Saddam Hussein, even as he used chemical weapons against the Iranians.

Seymour Hersh has reported extensively for the New Yorker on the United States’ covert support for groups within Iran that seek not only to topple the regime but also to dismember the country. Some of these groups, such as the Mujahideen-e Khalq and Jundallah, are regarded as pretty nasty terrorist outfits. For a decade starting in 2001, Tehran watched as 200,000 American troops massed across its eastern and western borders in Iraq and Afghanistan. The Bush administration openly talked about the need for “regime change” in Tehran, which was branded as part of the globe’s “axis of evil.”

I am not making the case that any of these policies should have been altered — international politics is a rough business — but given these realities, is it so bizarre that Iran has behaved as it has? Or that it has sought to build a nuclear industry that could give it a pathway to a nuclear weapon? Would a secular, hyperrational country facing this same array of threats have acted differently?

In 1963, John F. Kennedy predicted that the world would see 15 to 25 new nuclear-armed states within a decade. The reason he made that statement was that back then, nuclear technology was something any country with a serious industrial and scientific base could develop. (Which is why India and Pakistan were able to go nuclear when they did.) Today this is even more true. Nuclear fission is not some cutting-edge 21st-century technology. It is now 70 years old, part of the era of black-and-white television.

Kennedy’s prediction has not proved true because the international community, led by the United States, has confronted nuclear wannabes with real costs but also benefits. (Even Moammar Gaddafi gave up his nuclear program only after years of threats when he was finally given some incentives to do so.) The Lausanne framework appears to strike that balance for Iran. There is no guarantee that its supreme leader will accept the trade-offs — as his recent tweets remind us — but the offer forces him to make a rational calculation and live with the consequences.

© 2015, Washington Post Writers Group


15 Mar 16:26

سى سالگى

by sabidoou
hsalehi2002

"فايده ى نااميدى خودشه. ينى همون نااميدى. نميشه انكار كرد كه زندگى بدون شور و اميد، زندگى قشنگى نيست. خلاصه و جان كلام اين ميشه كه به آدم نااميد خوش نميگذره. اما در اين ميون يه آرامشى هم هست كه فقط وقتى به سراغت مياد كه از همه چيز و همه كس نااميد شدى. على الخصوص از همه كس."

كه برد به نزد شاهان ز من گدا پيامى                                              كه به كوى مى فروشان دو هزار جم به جامى

چند شب ديگه تولدمه، تولد سى سالگى. هيچوقت نتونستم متقاعد بشم كه چرا تاريخ به دنيا اومدن يه آدم ميتونه مهم باشه؟ اونم يه آدمى كه نه نامى داره و نه نشونى. چه برسه  به اين كه بخواد جشن هم گرفته بشه. معمولاً حواسم به روز تولدم نيست. اما اينبار فرق ميكنه. راستش از مدت ها قبل ياد اين يكى بودم. شايد از دو سال پيش. و حالا همه اصرار دارن چيزى رو جشن بگيرن كه من با تمام وجودم دارم سعى ميكنم فراموشش كنم. خنده داره، نه؟

شده ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم                                                  كه به همت عزيزان برسم به نيك نامى

بايد قبول كرد كه سى سالگى با بقيه فرق داره. شايد به خاطر اينكه تا قبل از سى سالگى همه ى اشتباهاتت قابل گذشت و فراموشيه. ميتونى هربار كه خطايى كردى به استناد بند جوونى و خامى از خودت بگذرى و دلت رو خوش كنى كه اون اشتباه قراره بزرگترت كنه و چراغ راهت بشه. اما از سى به بعد ديگه اشتباهاتت عاقلترت نميكنن، بلكه بيشتر زخمى موندگار ميشن روى پيكره ى فرتوت خاطراتت. روزهاى بعد از سى سالگى اونقدر زياد نيست كه بتونى هر چيزى رو به فراموشى بسپرى.

تو كه كيميافروشى نظرى به قلب ما كن                                                 كه بضاعتى نداريم و فكنده ايم دامى

توى طعم گيلاس، اون مردى كه در به در دنبال كسى مى گشت تا براى خودكشى كمكش كنه، مدام با اين سئوال روبرو ميشد كه آخه براى چى؟ تو ديگه دردت چيه با اين وضعت؟ اونم خيلياشو بى جواب ميذاشت، فقط يه بار به يكيشون گفت: «ميتونم بگم، اگر بهتم بگم ميفهميش، اما نميتونى حسش كنى، پس ولش كن.» فقط يه طوطى رو تصور كن كه با پرا و منقار رنگى قشنگش توى يه قفس بزرگ و شيك ازش نگهدارى ميكنن. همه دورش ميچرخن، بهش ميرسن و با لبخند باهاش حرف ميزنن، به اميد روزى كه اونم بالاخره زبون باز كنه و حرف بزنه و حال بقيه رو بهتر كنه. حالا فكر كن چى ميشه اگر خود طوطى بدونه قرار نيست هيچوقت زبون باز كنه؟ چه حالى داره وقتى هربار صورت مهربون آدماى دور و برشو ميبينه؟  هربار كه بهش غذا ميدن؟ بهش ميخندن؟ ازش تعريف ميكنن؟

عجب از وفاى جانان كه عنايتى نفرمود                                            نه به نامه اى پيامى نه به خامه اى سلامى

تنها فايده ى نااميدى خودشه. ينى همون نااميدى. نميشه انكار كرد كه زندگى بدون شور و اميد، زندگى قشنگى نيست. خلاصه و جان كلام اين ميشه كه به آدم نااميد خوش نميگذره. اما در اين ميون يه آرامشى هم هست كه فقط وقتى به سراغت مياد كه از همه چيز و همه كس نااميد شدى. على الخصوص از همه كس. آرامش ناب ناشى از دلسردى. اينكه ميدونى خبرى نيست. اينكه ديگه دلت به هر بهونه اى نميلرزه. همه چيز يكبار فرو ريخته و زلزله ى بعدى هرچقدرم كه قوى باشه نميتونه چيز زيادى ازت بگيره. ديگه آروم ميشى و دست و پاى الكى نميزنى. فقط گاهى كه ياد روزاى قشنگت ميوفتى يا ياد حرفاى قشنگى كه شنيدى، با تعجب از خودت ميپرسى همه ش همين بود؟ و جوابشم به كوتاهى سئوالشه؛ همه ش همين بود.

به كجا برم شكايت به كه گويم اين حكايت                                            كه لبت حيات ما بود و نداشتى دوامى

چند هفته ى پيش يه فيلمى ديدم، ازين كمدى دراماى دست دوى هاليوودى. داستان در مورد مردى بود كه يه روز سرزده برميگرده خونه و متوجه ى خيانت همسر و رئيسش ميشه. زنش رو ترك ميكنه و از كارش استعفاء ميده. توى همين گير و دار پدرشم ميميره و ازونجايى كه يهودى بودن بايد طبق سنت آئينيشون، هفت روز همه ى خانواده تو خونه ى پدرى بست ميشستن و آشناها و فاميل بهشون سر ميزدن. تو يكى از همين روزاى بست نشستن تو خونه، مادر خانواده به همين مرد اول قصه ميگه امروز اين كت باباتو بپوش، خيلى بهت مياد. و همينطور كه خيلى مادرانه داشت يقه ى كتو توى تن پسرش صاف ميكرد بهش گفت چرا اين روزاى آخر به پدرت سرنزدى؟ ميترسيدى از خودت نااميدش كنى؟ پسرش گفت من خودم از خودم نااميد شدم، منو ببين؛ ديگه براى هيچى نداشتن زيادى پير شدم.          

                                       


12 Mar 09:47

مروری بر ورود فلسفه علم به ایران در گفت و گو با علی پایا

by fazel.ghasemfam@gmail.com (علی پایا)
hsalehi2002

شیمی‌دان آلمانی در قرن ۱۹ راجع به نقد فلسفه غیرتحلیلی:«من نيز بخشى از دوران تحصيل خود را در دانشگاهى سپرى كردم كه بزرگ‌ترين فيلسوف قرن، يعنى شلينگ، الهام‌بخش جوانان دانشجوی مستعدی بود که مشتاق گرته‌بردارى و بهره‌گيرى از اندیشه های او بودند. چه كسى مى‌توانست در برابر اين بيمارى مسرى، كه از كلمات و ايده‌ها سرشار بود، اما از معرفت واقعى و مطالعه جدى به كلى تهى، مقاومت ورزد؟ اين دوران دو سال از گرانبهاترين ايام عمر مرا بر باد داد.»

علی پایا: رشد علوم و فلسفه های جدید در ایران تا حد زیادی رشد گلخانه ای بوده است. یعنی ما محصول آماده را وارد کرده ایم و چند صباحی بدان دلخوش بوده ایم و بی آن که چندان کوششی جدی به خرج دهیم که با بهره گیری از ظرفیت آنچه در اختیار گرفته ایم خود تن به خطر برای مواجهه با چالش های واقعیت دهیم و کوشش کنیم از رهگذر این خطر کردن ها به راه حل هایی دست یابیم که برای مشکلاتی که ما با آنها روبرو هستیم، مناسب تر از راه حل های وارداتی است، دل خود را به این خوش کرده ایم که با تازه ترین "مد های فکری" اشنایی داریم و جدید ترین اصطلاحاتی را که غربیان برای رفع نیاز های معرفتی خود جعل کرده اند، احیانا بهتر از خود آنها تلفظ می کنیم و "توضیح" می دهیم.

28 Feb 13:44

"کِی عیبِ سرِ زلفِ بت از کاستن است؟"

by کاوه لاجوردی
hsalehi2002

کی عیب سـر زلـف بت از کاسـتن است
چه جای به رغم نشستن و خاستن است

جای طرب و نشاط و می خواستن است
کـــــه آراســتن ســرو ز پــیـراسـتن اسـت
http://delshodeganemast.blogfa.com/cat-5.aspx


بالاخره آرامشی آمد و خواب‌ام برد. بیدار که شدم این مصراع در سرم می‌چرخید. و چه مناسبِ حال بود. 

شاید بیست سال بود این شعر را نه خوانده بودم نه شنیده. انگار ناگهان عنصری پیامی فرستاده باشد (به لطفِ آقای نظامی‌عروضی).

26 Feb 20:16

سال‌های دانشجویی من» ؛ گفت‌وگو با استاد مصطفی ملکیان

by fazel.ghasemfam@gmail.com (manager)
hsalehi2002

«یادم هست در سال چهارم که اتاق یک نفره داشتم می‌رفتم یک یا دو شانه تخم‌مرغ به همراه یک سطل بزرگ ماست و بیست عدد نان و گاهی کمی گوجه‌فرنگی و خیار می‌خریدم و می‌رفتم داخل اتاقم و در را از داخل قفل می‌کردم تا دوستان فکر کنند که کسی در اتاق نیست و باورتان نمی‌شود آنجا می‌ماندم تا همه غذاها تمام شود!»

 مصطفی ملکیان: کسی که بیش از همه منش او مرا متأثر کرد دکتر «مهرداد بهار» پسر ملک‌الشعرای بهار بود. واقعیت آن است که درس‌هایی که او می‌گفت عمدتاً در مورد تاریخ ایران باستان و زبان‌ها و ادیان آن زمان بود و من تقریباً هیچ علاقه‌ای به این موضوعات نداشتم چراکه سخت شیفته فلسفه بودم اما با این حال در کلاس او به‌صورت مستمع آزاد شرکت می‌کردم فقط برای اینکه شخصیت و منش اخلاقی و روانی او مرا مجذوب می‌کرد. یعنی به ضرس قاطع می‌گویم کسی را ندیدم که این همه برای اخلاق اهمیت قائل باشد و اخلاق را در رفتارش به‌طور عینی نمایش دهد.

24 Feb 17:08

دین، هنر، و معنای زندگی

by fazel.ghasemfam@gmail.com (آرش نراقی)
hsalehi2002

برای گذشتگان سرچشمه معنابخشی بود. اما در روزگار مدرن، اقتدار تفکر دینی تاحدّ زیادی به چالش کشیده شده است، و بنابراین، بشر مدرن می کوشد سرچشمه های بدیلی برای معنابخشی به زندگی خود بیابد.

 آرش نراقی: گذشتگان ما کمتر با تجربه ای به نام «بحران معنا» روبرو بودند. شاید یکی از مهمترین دلایل آن، سیطرۀ تفکر دینی بر زندگی انسان در عصر پیشامدرن باشد. دین برای گذشتگان سرچشمه معنابخشی بود. اما در روزگار مدرن، اقتدار تفکر دینی تاحدّ زیادی به چالش کشیده شده است، و بنابراین، بشر مدرن می کوشد سرچشمه های بدیلی برای معنابخشی به زندگی خود بیابد، و مستقل از دین هستی خود و جهان پیرامون اش را معقول و معنادار کند.

20 Feb 10:06

ریشه‌های انقلاب پنجاه‌وهفت

by admin
hsalehi2002

در انقلاب‌های غربی، جامعه تقسیم می‌شد و طبقات محروم علیه طبقات ممتاز ــ که دولت نمایندۀ آنان بود ــ شورش می‌کردند. در حالی که در انقلاب‌‌ ایران کل جامعه علیه حکومت شورش کرده و هیچ طبقۀ اجتماعی یا سازمان سیاسی در برابر انقلاب نایستاده بود.

 

پاسخ به پرسش‌های «اندیشۀ پویا»

اول: شما در آثارتان با تطبیق دادن الگوهای کلاسیک غربی بر انقلاب بهمن ۵۷ و انقلاب مشروطه مخالفت کرده‌اید. با این توضیح شما فراتر از توصیف‌های طبقاتی، چه تحلیل و توضیحی دربارۀ عاملان و نیروهای اصلی انقلاب ایران در بهمن ۱۳۵۷ دارید؟

ویژگی‌های اساسی انقلاب بهمن ۵۷ با معیارهای معمول غربی، به‌خصوص انقلاب‌های فرانسه و روسیه نمی‌خواند. پس از پیروزی انقلاب، این به «معمایی» تبدیل شد و ظرف چند سال اول به سرخوردگی و سرگشتگی ناظران و مفسران غربی انجامید. انقلاب از نظر آنان و از نظر گروه فزاینده‌ای از ایرانیان متجدد که خود در آن شرکت کرده بودند «اسرارآمیز»، «غیرعادی» و «غیرقابل تصور» بود. حتا یک پژوهشگر غربی انقلاب را «منحرف» خواند چون به تأسیس یک جمهوری اسلامی منجر شده بود، و نیز به این دلیل که «بنابر توضیحات علوم اجتماعی، یا نباید ابداً اتفاقی می‌افتاد، یا نباید در آن زمان ویژه اتفاق می‌افتاد».

اما واقعیت انقلاب بهمن ۵۷ چه بود؟ از نظر انقلابیون، انقلاب شورشی گسترده برای استقلال، آزادی، حکومت اسلامی، دموکراسی و عدالت اجتماعی ــ بنا به تمایل ناظر به یکی از این آرمان‌ها ــ و علیه سرکوب، فساد، نابرابری اجتماعی و سلطۀ خارجی تلقی می‌شد. رنگ‌مایۀ ضدغربی جنبش، نتیجۀ احساسات «ضدامپریالیستی» و «ناسیونالیستی» (واژه‌هایی که به‌سادگی به جای یکدیگر به کار می‌رفتند) در شمار می‌رفت و برای توجیه آن به کودتای بیست‌وهشتم مرداد اشاره می‌شد، بی‌توجه به این‌که برخی از نیروهای داخلی ایران که در کودتا شرکت داشتند در انقلاب نیز نقش چشمگیری ایفا کردند. در نتیجه، خشم گسترده و عمیق علیه غرب و هر چیز غربی در میان اکثریت عظیم ایرانیان ــ سنتی و متجدد، مذهبی و سکولار ــ در شرایطی که همه واژۀ «غرب‌زدگی» را برای توصیف هرچه دوست نداشتند به کار می‌بردند، چیزی بیش از احساسات ناسیونالیستی و ضدامپریالیستی تلقی نمی‌شد. معنای «غرب‌زدگی» به ضدیت با غرب و همۀ ارزش‌ها و دستاوردهای آن (حتا در خود غرب) تبدیل شده بود زیرا که ملت، دولت استبدادی را مخلوق و دست‌آموز قدرت‌های غربی می‌دانست. اما اگر دولت ضمن روابط دوستانه با قدرت‌های غربی (و در آن زمان همچنین با قدرت‌های شرقی) در داخل مملکت با دست آهنین استبداد مطلق حکومت نمی‌کرد، بسیار بعید بود که احساسات ضدغربی و ضدخارجی به چنان شدتی باشد که بود.

 توضیح کامل انقلاب بنابر توضیحات علوم اجتماعی دربارۀ انقلاب ممکن نبود. به این دلیل ساده که این شیوۀ‌ توضیح بر پایۀ‌ ویژگی‌های انقلاب‌های غربی بنا شده بود که خود زادۀ جامعه، تاریخ و سنت‌های غربی بودند. (البته درک انقلاب‌های ایرانی با استفاده از ابزارها و روش‌های علوم اجتماعی که برای توضیح انقلاب‌های غربی به کار رفته‌اند ممکن است، اما توضیحاتی که بر پایۀ تاریخ غرب بیان شده باشند لاجرم به اغتشاش فکری و تناقص خواهند انجامید.) در انقلاب‌های غربی، جامعه تقسیم می‌شد و طبقات محروم علیه طبقات ممتاز ــ که دولت نمایندۀ آنان بود ــ شورش می‌کردند. در حالی که در انقلاب‌‌ ایران کل جامعه علیه حکومت شورش کرده و هیچ طبقۀ اجتماعی یا سازمان سیاسی در برابر انقلاب نایستاده بود. تنها ابزارهای حکومت از آن دفاع کرده بودند. نمونۀ ایران تضادی آشکار با نظریه‌های جهان‌شمول و اروپامحور تاریخ داشت؛ چنان که کارل پوپر می‌گوید: «چیزی به نام “تاریخ” وجود ندارد؛ آن‌چه هست مجموعه‌ای از تاریخ‌هاست».

از دیدگاه غربی مسلماً بی‌معنا بود که برخی از ثروتمندترین طبقات (عمدتاً سنتی) هزینۀ جنبش را بپردازند و آن را سازماندهی کنند، و عده‌ای معدود از دیگر ثروتمندان (عمدتاً متجدد) حداکثر بی‌طرف بمانند. به همین ترتیب بنابه‌ معیاری غربی معنا نداشت که کل دستگاه دولت (به استثنای ارتش که سرانجام عقب نشست) علاوه بر بخش خصوصی، به اعتصابی عمومی و نامحدود دست بزند، و مؤثرترین سلاح را در اختیار انقلاب بگذارد. این یک انقلاب بورژوا ـ سرمایه‌داری نبود؛ یک انقلاب لیبرال ـ دموکراتیک نبود؛ یک انقلاب سوسیالیستی نبود؛ بلکه انقلاب کل ملت بود که (هریک به شیوه‌ای) ایمان داشت که پیروزی آن به بهشت برین منجر خواهد شد.

گذشته از تفاوت‌های آشکار میان جریان‌های اسلامی و مارکسیست لنینیستی، در درون این جریان‌ها هم تفاوت‌ها و اختلافات زیادی وجود داشت. اما هدف اصلی، یعنی براندازی شاه و حکومت، همۀ گرایش‌ها را متحد کرده بود. از آن مهم‌تر، تودۀ مردم بود که طبقات متوسط جدید از نظر کیفی مهم‌ترین بخش آن را تشکیل می‌داد و به هیچ‌یک از این گرایش‌ها تعهد ایدئولوژیک نداشت. تودۀ مردم سرنگونی شاه را قاطعانه دنبال می‌کردند: «تا شاه کفن نشود/ این وطن وطن نشود». هرگونه پیشنهاد و سازش خیانت تلقی می‌شد. اگر سازشی، هرقدر مسالمت‌آمیز و دموکراتیک، به دست می‌آمد که سرنگونی سلطنت را در بر نمی‌گرفت، افسانه‌ها ساخته می‌شد که چگونه «بورژوازی لیبرال» به دستور «اربابان خارجی خود» (یعنی امریکا و انگلیس) از پشت به انقلاب خنجر زد و بهشت موعود را ناممکن ساخت.

انقلاب بهمن انقلاب ملت علیه دولت بود. عزم برکناری شاه، به هر قیمت، تنها چیزی بود که همۀ انقلابیون را به یکدیگر پیوند می‌داد. رایج‌ترین شعاری که احزاب انقلابی گوناگون و هواداران آن‌ها را، صرف‌نظر از عقیده و برنامۀ سیاسی متحد می‌کرد این بود: «بگذار این (یعنی شاه) برود، بعد هرچه می‌خواهد بشود». در سال‌های بعد بسیاری تغییر عقیده دادند، اما در آن زمان هیچ‌چیز نمی‌توانست سبب شود که از دید دیگری به اوضاع نگاه کنند. سی سال بعد، ابراهیم یزدی، یکی از دستیاران ارشد آیت‌الله خمینی که در دولت موقت پس از انقلاب وزیر خارجه شد، به صراحت گفت که نسل انقلابی او نتوانسته بود آینده را فراتر از هدف کوتاه‌مدت برکناری شاه پیش‌بینی کند.

کسانی که در جریان انقلاب در شهرهای بزرگ و کوچک سراسر ایران جان خود را از دست دادند بی‌شک نقش مهمی در آن فرایند ایفا کردند. اما اگر طبقات تجاری و مالی (که از رونق نفت بهره‌ای بزرگ برده بودند) هزینۀ مالی انقلاب را نمی‌پرداختند و ــ از آن مهم‌تر ــ اگر کارکنان شرکت ملی نفت، کارمندان دولت، قضات، وکلای دادگستری، استادان دانشگاه، روشنفکران، روزنامه‌نگاران، آموزگاران، دانشجویان و دانش‌آموزان دست به اعتصاب عمومی نزده بودند، یا اگر تودۀ مردم ــ پیر و جوان، متجدد و سنتی، مرد و زن ــ به خیابان‌ها نیامده بودند، و اگر ارتش متحد و در سرکوب جنبش مصمم می‌شد، نتیجه بسیار متفاوت می‌بود.

انقلاب‌های مشروطه و بهمن ۱۳۵۷ از خیلی جهات تفاوت‌های بزرگی داشتند، اما از منظر تحلیلی هر دو انقلاب ملت بر ضد دولت بودند و هیچ‌یک را نمی‌توان با اتکا بر سنت‌های غربی توضیح داد. بازرگانان، کسبه، پیشه‌وران، روشنفکران و توده‌های شهری در انقلاب مشروطه نقشی حیاتی داشتند. اما نقش روحانیون برجسته و مالکان و ایلخانان مقتدر نیز حیاتی بود و تصور پیروزی انقلاب بدون حمایت فعال آنان دشوار است. اگر خواسته باشیم این واقعیات را بر پایۀ سنت‌های غربی تعبیر کنیم، این بدان معناست که «کلیسا» و «طبقۀ فئودال ـ آرسیتوکراتیک» رهبری یک انقلاب «بورژوا ـ دموکراتیک» را به دست گرفته بودند!

در انقلاب مشروطه نیز نیروها و برنامه‌های سیاسی گوناگونی حضور داشتند، اما همه مصمم بودند که حکومت استبدادی (و در نهایت محمد‌علی‌شاه) را که نمایندۀ سنت‌گرایی بود سرنگون کنند، و سرانجام بیش‌تر نیروهای ضداستبدادی و تجددگرایانه از آن حمایت کردند. حیرت‌زدگی نسبت به این واقعیات را در سنت‌های غربی می‌توان در نامه‌ای یافت که والتر اسمارت دیپلمات جوان انگلیسی در تهران به ادوارد براون ایران‌شناس بنام و استادش در کمبریج نوشت: «در ایران، شاید بر اثر جبر زمان، دین خود را در کنار آزادی یافته و غالباً از خود کوتاهی نشان نداده است. به ندرت وظیفه‌ای افتخارآمیزتر یا غیرعادی‌تر از این به عهدۀ دین [اسمارت می‌نویسد: یک کلیسا!] گذاشته شده که دموکراسی را در تلاطم انقلاب رهبری کند، تا جایی که [رهبران دینی] همه وزنۀ اقتدار و اطلاعات خود را در کنار آزادی و پیشرفت قرار دادند، و بازسازی ایران را براساس آزادی مشروطه ممکن ساختند».

عکس این را می‌شد در انقلاب ۵۷ مشاهده کرد. در آبان ۱۳۵۷ مردم تهران ــ ظاهراً به دلیل این‌که سربازان حق تیر نداشتند یا بعضاً خیابان‌ها را ترک گفته بودند ــ دست به قیامی عظیم زدند و بانک‌ها، سینماها، ساختمان‌های دولتی و غیره را آتش زدند. یک خبرنگار بی‌بی‌سی که از تهران گزارش می‌داد از این‌که افرادی از هر طبقه در این قیام و آتش‌سوزی شرکت داشتند حیرت کرده بود. مثلاً در خبر تلویزیونی خود مرد نسبتاً جوانی را نشان داد با کت و شلوار گران‌بها و (چنان که خبرنگار گفت) کراوات پی‌یر‌کاردن، که در میان خیابان‌ لاستیکی را آتش زده بود و گرد آن می‌دوید و علیه شاه و به سود آیت‌الله خمینی شعار می‌داد. روشن است که این شخص نه عضو «پرولتاریا» بود، نه از «پابرهنگان» و نه از اسلام‌گرایان.

پس از انقلاب مشروطه که به بهشت موعود منجر نشد بلکه هرج‌و‌مرج بارآورد، بسیاری از نیروها ــ و خاصه نیروهای سنتی ــ طرفدار انقلاب اظهار پشیمانی کردند و همین‌گونه بود حال بسیاری از تجددخواهانی که در انقلاب شرکت کردند و نتیجه را خلاف امیدها و آرزوهاشان یافتند. اما پیش از سقوط محمدعلی‌شاه و محمدرضاشاه امکان نداشت هیچ منطق و استدلالی به تغییر نظر آنان منجر شود. از قضا این هر دو حاکم در حدود سه ماه پیش از سرنگونی رژیم‌شان صریحاً، رسماً و مؤکداً تقاضای آشتی از انقلابیان کردند اما به درخواست‌ها و وعده‌های آنان وقعی گذاشته نشد.

در هر دو انقلاب کسانی پیش‌بینی می‌کردند که پیروزی کامل انقلاب سبب خواهد شد برخی، شاید بسیاری، از انقلابیان از نتایج آن پشیمان شوند. اما کم‌تر کسی جرئت می‌کرد پا پیش بگذارد. در انقلاب مشروطه نمایندۀ این گروه شیخ فضل‌الله نوری بود، و در انقلاب ۵۷ شاپور بختیار. اما این هر دو محکوم به فنا بودند، زیرا پایگاهی اجتماعی نداشتند یا ــ به عبارت دیگر ــ از نظر انقلابیان، این‌گونه افراد، صرف‌نظر از ادعای حسن‌نیت‌شان، در عمل طرف حکومت را گرفته بودند. یکی از قوانین شورش علیه حکومت‌های استبدادی این است که هرکس چیزی کم‌تر از سرنگونی حکومت مطالبه کند خائن به حساب می‌آید. این است منطق شعار «بگذار این برود، بعد هرچه می‌خواهد بشود».

دوم: آیا چنان که برخی تاریخ‌نگاران می‌گویند می‌توان انقلاب بهمن ۵۷ را نتیجه و پاسخی به کودتای بیست‌وهشتم مرداد ۱۳۳۲ دانست؟

خیلی‌ها وقتی می‌خواستند علت وقوع انقلاب ۵۷ را بیان کنند فوراً به سراغ کودتای بیست‌وهشتم مرداد می‌رفتند، و هنوز هم بعضی می‌روند. سی سال پیش حتا یک تئوری توطئه ساخته شده بود به این شرح که با کودتای بیست‌وهشتم مرداد امریکا دست انگلیس را از ایران کوتاه کرد و در نتیجه انگلیسی‌ها انقلاب بهمن را سازمان دادند که پس از ۲۵ سال انتقام خود را از امریکا بگیرند! البته مضحک است ولی از این‌گونه حرف‌ها در جامعۀ ما زیاد شنیده می‌شود. در واقع از بیست‌وهشتم مرداد تا بیست‌ودوم بهمن هزار جور اتفاق ممکن بود بیفتد که سرنگونی رژیم سابق در بیست‌ودوم بهمن اصلاً پیش نیاید. رژیمی که بر اثر کودتا پدید آمد استبدادی نبود بلکه رژیمی شبیه دیکتاتوری‌های فرنگی بود. نظام استبدادی به‌کلی فاقد پایگاه اجتماعی است و قدرت فقط در دست یک فرد متمرکز است. حال آن‌که دیکتاتوری نوعی حکومت اقلیت است که در آن اگرچه فرد مقتدری در رأس قرار دارد ولی هیئت‌های حاکمه‌ای هم وجود دارند که کم‌وبیش در قدرت سهیم‌اند، و در نتیجه در سطح بالا و در چارچوب اقلیت حاکم، رایزنی و اختلاف‌نظر هم وجود دارد. کودتا سبب شد که رژیم، نهضت ملی و حزب توده را از صحنۀ سیاست حذف کند ولی همان رژیم بر پایه‌های هیئت حاکمۀ سیاسی و هیئت حاکمۀ مذهبی استوار بود و در نتیجه، هم در آن امکان بحث و گفت‌وگو بود و هم طبعاً تمام قدرت در دست یک فرد متمرکز نبود. این وضع تا ۱۳۳۹ بدون مشکل مهمی ادامه یافت اما در آن سال بر اثر فساد و ندانم‌کاری‌های سالیان پیشین، وضع اقتصادی کشور سخت پریشان شده بود؛ شوروی روش بسیار خصمانه‌ای را نسبت به رژیم در پیش گرفته بود؛ و دولت جان ‌اف. کندی هم نسبت به اوضاع ایران نظر مساعدی نداشت. در نتیجه رژیم با بحران مواجه شد. بنابراین بحران منتهی به انقلاب نه از سال ۱۳۳۲ بلکه از سال ۱۳۳۹ و به یک معنی چنان که توضیح داده می‌شود از سال ۱۳۴۲ آغاز شد.

بین ۱۳۳۹ و ۱۳۴۲ نیز نبرد قدرتی آغاز شد که شاه برندۀ آن بود. جبهۀ ملی دوم اگرچه پشتیبانی اجتماعی داشت ولی نه برنامه‌ای برای حکومت کردن داشت و نه اصلاً راه و رسم کار سیاسی را می‌دانست، و بیش از دو سه شعار دهان‌پرکن چیزی در چنته نداشت. وقتی که در اسفند ۱۳۳۹ و فروردین ۱۳۴۰ شاه خود را با بن‌بست روبه‌رو دید، چاره‌ای ندید جز این‌که علی امینی را که هم از او می‌ترسید و هم نفرت داشت نخست‌وزیر کند. شاه گمان می‌کرد که امینی نامزد امریکایی‌هاست و درست به همین دلیل او را نخست‌وزیر کرد؛ یعنی برای این‌که دل رئیس‌جمهور کندی را به دست آورد. هم شاه، هم جبهۀ ملی، هم حزب توده می‌پنداشتند و می‌گفتند که امینی عامل و دست‌نشاندۀ امریکاست. البته امینی که سیاست‌مدار بسیار بالیاقتی بود، در دو سه سال سفارتش در واشینگتن تأثیر مطلوبی بر محافل سیاسی آن‌جا گذاشته بود، اما تهمت سرسپردگی و دست‌نشاندگی امریکا به‌کلی بی‌پایه بود. امینی سیاست‌مداری اصلاح‌طلب بود و نه‌فقط می‌خواست با روش‌های قانونی سیستم ارباب ـ رعیتی را برهم زند، بلکه درعین‌حال طالب فضای بازتری بود که از قدرت شاه تا اندازه‌ای کاسته شود. اما شاه (در خفا) و جبهۀ ملی و حزب توده علناً او را به‌شدت می‌کوبیدند، با این‌که برای کسانی که درک سیاسی داشتند روشن بود که شکست امینی سبب تقویت تمایلات استبدادی و تمرکز تمام قدرت در دست شاه می‌شود و همین‌طور هم شد. شاه پس از سفر به امریکا و اطمینان حاصل کردن از این‌که امینی عزیز دردانۀ امریکایی‌ها نیست، امینی را که هیچ پشتیبانی سیاسی نداشت در تابستان ۱۳۴۱، عملاً از کار برکنار کرد. از این نقطه است که دورۀ دیکتاتوری به سر می‌آید و دورۀ استبداد آغاز می‌گردد. در سیستم استبدادی هیچ‌گونه شرکت در قدرت ممکن نیست، بنابراین شاه پایگاه‌های اجتماعی خود را به‌کلی حذف، و در جریان انقلاب سفید و پیامد آن در پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ استبداد تاریخی ایران را تجدید کرد.

سوم: شما در آثارتان و به‌خصوص در کتاب اقتصاد سیاسی‌ به نقش نفت در شتاب تحولات انقلاب ایران اشاره کرده‌اید. آیا می‌توان بالا رفتن درآمد نفتی و توسعۀ نامتوازن ‏بخش‌های مختلف اقتصادی را مهم‌ترین یا لااقل عامل زمینه‌ساز وقوع انقلاب ۵۷ دانست؟ و در این‌صورت آیا معتقدید که راهی برای مقابله با انقلاب در شرایط افزایش درآمدهای نفتی وجود نداشت؟

من یکی از سه اقتصاددانی هستم که ۴۵ سال پیش درآمدهای نفتی را رانت اعلام کردند، جز آن‌که آن دو تن دیگر موضوع را رها کردند ولی من پی آن را گرفتم و نتایج آن را برای قدرت دولت در کشورهای صادرکنندۀ نفت جهان سوم شرح و تحلیل کردم ــ و البته هزینه‌اش را هم تماماً پرداختم؛ تا این‌که نزدیک به سی سال بعد همه خبر شدند. نه در سال ۱۳۴۲ و نه حتا ۱۳۴۶ درآمد نفت ایران آن‌چنان نبود که استبداد نفتی را پدید آورد اگرچه به‌سرعت رشد می‌کرد. (استبداد به طریقی که در بخش دوم شرح داده شد پدید آمد یا در واقع تجدید حیات کرد.)‌ در نتیجه نه‌فقط رژیم، دیگر یک سیستم مشروطه ـ دیکتاتوری نبود، بلکه سیاست به‌کلی ملغا شده بود و وجود خارجی نداشت. به قول بهار: «به غیر از ذات اشرف لَیس فی الدار». استبداد را درآمد نفت به وجود نیاورد بلکه آن را روز‌به‌روز تقویت کرد تا «انقلاب بهای نفت» سال ۱۳۵۳، یعنی چهار برابر شدن رانت نفتی که سبب تشدید استبداد شد. این همان زمانی است که شاه در نطق معروفی سیستم تک‌‌حزبی خود را اعلام کرد و گفت که اکثریت بزرگ ملت ایران هواخواه آن‌اند؛ بعضی ممکن است بی‌طرف باشند ولی «از ما چیزی نخواهند»؛ و کسانی هم که مخالفند گذرنامه‌شان را بگیرند و از ایران بروند. تجدید حیات استبداد از سال ۴۲ به بعد و رانت نفت که آن را تقویت می‌کرد و بر اثر «انقلاب بهای نفت» آن را به اوج خود رساند، عاملان بلندمدت اصلی انقلاب بودند. اما حتا این دو عامل مهم به‌خودی‌خود سبب انقلاب ۵۷ نشدند. فی‌المثل اگر رژیم ــ در واقع شاه ــ جور دیگری با انفجار رانت نفت برخورد کرده بود، دلیل نداشت که انقلابی آن‌چنان که دیدیم در آن زمان صورت بگیرد. انقلاب‌ها مکانیکی رخ نمی‌دهند بلکه ارادۀ انسان و انسان‌ها در آن نقش مهمی ایفا می‌کند.

نحوۀ هزینه کردن رانت نفت سبب شد که نه‌فقط بر قدرت دولت بلکه بر وسعتش نیز به‌شدت افزوده شود. انواع دستگاه‌های امنیتی شدیداً توسعه یافتند و رفتارشان بیش از پیش سبب نارضایتی عموم مردم از دارا و ندار شد. دستگاه‌های دیگر دولتی نیز گسترش یافتند و روز‌به‌روز در امور جامعه بیش‌تر دخالت کردند تا آن‌جا که پای‌شان به ده نیز باز شد که «شرکت‌های زارعی» بسازند و «شرکت‌های کشت‌و‌صنعت» پدید آورند. درِ مملکت را باز کردند که از یک‌سو سرمایه‌داران خارجی به آن هجوم کنند، از سوی دیگر شمار بسیاری از مستشاران نظامی به آن بیایند و باز از سوی دیگر هیپی‌ها، با همان رنگ و روی و رخت و لباس و رفتاری که مثلاً در سان‌فرانسیسکو داشتند. همچنین رانت نفت به طور نامساوی در جامعه پراکنده می‌شد بدان‌سان که ــ اگرچه تقریباً همه تا اندازه‌ای از آن بهره‌مند شدند ــ به‌سرعت طبقات نوکیسه ایجاد شد و به این ترتیب دیگران دچار خشم و غبطه و حسادت شدند. طرفه آن‌که همان طبقات نوکیسه نیز راضی نبودند و خود را پایگاه اجتماعی رژیم تلقی نمی‌کردند. انتظارات بزرگی ایجاد شد و هرکس و هر طبقه‌ای می‌خواست همه‌چیز داشته باشد و هر چه به دست می‌آورد کم‌تر راضی می‌شد.

در چنین شرایطی استراتژی اقتصادی حکومت از بسیاری از کارهای دیگرش زیان‌بخش‌تر بود. افزایش بی‌حساب میزان مصرف و سرمایه‌گذاری سبب تورم مستمر و فزاینده‌ای شد به نحوی که فی‌المثل کسی پول داشت پنیر بخرد ولی پنیر نبود. آن‌گاه که کار تورم بالا گرفت گناهش را به گردن احتکار و گران‌فروشی انداختند و به طبقات تاجر و کاسب یورش بردند: دکان‌ها و شرکت‌ها و تجارتخانه‌هاشان را با توهین و تحقیر بستند، جواز کسب‌شان را باطل کردند و در مواردی کاسبان و تاجران را به زندان انداختند. بدین‌ترتیب نگرانی از ناامنی اجتماعی و ترس از آتیه به‌ویژه در میان صاحبان ملک و دارایی رواج یافت. رفتار دولت چنان خودسرانه شده بود که مردم ــ عموم مردم ــ می‌ترسیدند هر اتفاقی بیفتد.

در رفراندوم ۱۳۴۲ برای انقلاب سفید شش اصل را به رأی گذاشته بودند. از آن پس دولت هر کار نسبتاً مهمی که می‌خواست بکند اعلام می‌کرد فلان اصل به اصول انقلاب افزوده شده است، بدون این‌که حتا یک رأی ظاهری گرفته شود؛ و تا آن‌جا که به یاد دارم تعداد «اصول انقلاب» به هفده رسید. به عنوان یک نمونۀ مهم در مورد حس عدم تأمین اجتماعی، در سال ۱۳۵۴ شایع شد که اصل بعدی انقلاب، ملی کردن مستغلات، خاصه اماکن شهری خواهد بود. تا آن‌جا که افراد طبقۀ متوسط که مثلاً یک آپارتمان داشتند و یکی نیز برای سرمایه‌گذاری خریده بودند وحشت داشتند که دومی را دولت از آنان بگیرد و در نتیجه شب‌ها می‌رفتند و چراغ آن خانۀ دوم را روشن می‌کردند و روزها خاموش‌اش می‌کردند.

و ناگهان جیمی کارتر با شعار حقوق بشر رئیس‌جمهور امریکا شد. رژیم ایران اگرچه دست‌نشاندۀ امریکا نبود ولی خود را به آن وابسته می‌دانست و می‌خواست رضایت آن را داشته باشد. همین سبب شد که ناگهان شاه تصمیم بگیرد اندکی لای در را باز کند غافل از آن‌که سیل مدتی است پشت در ایستاده است. ولی باز هم اگر دستگاه‌های امنیتی به جان سازمان‌های اصلاح‌طلب مانند جبهۀ ملی و نهضت آزادی نمی‌افتادند و جریان‌های مسالمت‌آمیز را نمی‌کوبیدند، و اگر به دنبال آن، آن مقالۀ کذایی را علیه آیت‌الله خمینی در روزنامۀ اطلاعات منتشر نمی‌کردند، یا در مراسم چهلم‌ها کم‌تر خشونت به کار می‌بستند، یا پس از عزل جمشید آموزگار به جای جعفر شریف‌امامی که آدمی نالایق و بسیار بدنام بود، علی امینی را نخست‌وزیر می‌کردند، یا در میدان ژاله مردم را به گلوله نمی‌بستند، یا آیت‌الله خمینی را ناگزیر به سفر فرانسه نمی‌کردند؛ یا اگر شاه پیشنهاد غلامحسین صدیقی و ــ پس از او ــ تیمسار فریدون جم را می‌پذیرفت و حاضر می‌شد از فرماندهی کل ارتش دست بردارد، دلیلی نداشت که واقعۀ بهمن ۵۷ پدید آید.

هیچ انقلابی اجتناب‌ناپذیر نیست. این راه و روش و تصمیمات صاحبان قدرت است که آن را «اجتناب‌ناپذیر» می‌کند.

20 Feb 09:46

دین آینده، دین تئولوژیک نخواهد بود

by fazel.ghasemfam@gmail.com (بیژن عبدالکریمی)
hsalehi2002

از اصطلاحات فلسفی مصاحبه بگذریم، حرفای خوبی در مورد روحانیت، روشن‌فکری و جهان مدرن داره.

 بیژن عبدالکریمی:اگر در جهان شاهد بازگشت به سوی دین و معنویتی نیز باشیم، این دین و معنویت آینده از سنخ دین و نظام‌های تئولوژیک پیشین نیست. دین و معنویت آینده با دین و معنویت سنت‌گرایان و روحانیون ما بسیار فاصله خواهد داشت. دین آینده، دیگر دینی قبیله‌ای قومی، جغرافیایی و فرهنگی نخواهد بود.  دین آینده، دین تئولوژیک نخواهد بود. اساساً خود حقیقت دین نیز به معنای اعتقاد به پاره‌ای نظام‌های نهادینه شده تاریخی نیست. به اعتقاد من روزگار ما روزگار شکسته شدن بسیاری از بت‌ها و بت‌پرستی‌های گذشتگان است.

13 Feb 06:23

این یا آن، مسئله این است...

by نفس
hsalehi2002

دلم می‌خواست از اول اسم من همان می‌بود» درد مشترک:
«مي‌ديدم پدر و مادري دو اسم براي بچه انتخاب مي‌كنند به شدت مخالف مي‌كردم و ناراحت مي‌شدم.»

مامان مي‌گفت اسم مرا وسط عشق و عاشقي‌شان انتخاب كرده بودند. همان روزهاي اول با خودشان قرار گذاشته بودند كه اگر دختر شد اين بشود. و خب اولي كه پسر شده بود باز يادشان مانده بود كه دختر شد اسمش اين بشود و من به دنيا آمدم و يك ماه بعد وقتي توي صف ثبت احوال مامان منتظر ايستاده بود، گويي نوري به قلبش مي‌تابد! و نام مرا مي‌گذارد آن. مامان هيچ وقت مذهبي نبود. اما آن لحظه دلش ندا داده بود اسم مذهبي براي من بگذارد. به نيتِ فلان! ولي يادش بود كه قرار گذاشته‌اند و اين نام قشنگ‌تري است و به همين خاطر مرا در خانه اين صدا مي‌كنند و در شناسنامه آن مي‌مانم. تا راهنمايي خيلي برايم مهم نبود. نمي‌فهميدم چرا دو اسم دارم اما اسم شناسنامه‌ام كاربردي نداشت. همه به نام خانوادگي صدايم مي‌كردند. راهنمايي برايم مهم شد. اسمم را دوست نداشتم. بعدتر وقتي دانشگاه قبول شدم كسي باور نكرد چون توی روزنامه اسمِ این نبود. سر مراسمِ عقد زندايي‌ام متعجب و با لحني پر از كنايه گفت انگار اشتباهي براي عقدِ دختر ديگري آمده ايم! و من هنوز از اسم شناسنامه‌ام بيزار بودم. بعدتر وارد دنياي مجازي كه شدم ديدم چقدر از اسم من زياد است. كلي دختر بودند كه دوست شديم و اسم‌شان همان بود و هيچ زشتي در اسم‌شان نبود. دلم خواست از اول اسم من هم همان مي‌بود. عادت مي‌كردم و ديگر اين حس بيگانگي را نداشتم. من هميشه اين بودم چون اين صدايم كرده بودند. با اين بزرگ شده بودم و آن برايم غريبه بود. هروقت مي‌ديدم پدر و مادري دو اسم براي بچه انتخاب مي‌كنند به شدت مخالف مي‌كردم و ناراحت مي‌شدم. اما حالا احتمالن يك آدم باهوشي كه بين مذهب و مدرنيته گير كرده بوده است، يك راه خلاصي پيدا كرده: اسم بچه ها شده فی‌فی زهرا يا كامی حسين! فی‌فی و كامی‌اش مال وقتي است كه بايد شيك و امروزی به نظر بيايند و باقيش هم مال وقتي است كه گرفتارند و به كمك خدا احتياج دارند و بايد يك چيزی ته دلشان را گرم كند كه يك كاری برای اين خدا كرده اند... هی خدا می‌بینی؟ چه فداکاری بالاتر از این‌که اسم بچه‌ام را به خاطر تو می‌گذارم؟ حالا یک‌جور دیگر صدایش می‌کنم چه اهمیتی دارد؟ ...طفلكي بچه ها...