![]()
Shared posts
سون هدین و حمل جنازه
http://7tag.blogsky.com/1393/10/06/post-64/
حدود یک ماه پیش بود با همکارم نشسته بودیم حرف می زدیم که یک نفر آمد به سمتمان و بنا گذاشت تعریف کردن بلاهایی که در دو سه روز گذشته بر سرش آمده،که راننده ماشین سنگین است و تصادف کرده و و ماشینش پارکینگ است و هر چه داشته خرج کرده و مفلس شده و پول می خواهد که برگردد ولایتشان و قسم و آیه که پس می دهم،توی چشم هاش نگاه کردم.دم خروس هاش فراوان بود. گفتم دروغ می گی ، باز شروع کرد و روضه خواند و قصه گفت .عجیب بود یک و هشتاد قد داشت .هیکل درشت و شکم گنده ،بهش می آمد راننده باشد.اگر زور گیر بود همه هستیمان را می برد.اگر چک می زد یک هفته می خوابیدم.قسم می خورد التماس می کرد،در آوردم سی تومن بهش دادم،خواست دستم را ببوسد.گریه هم کرد.اشکش هم ریخت.به همه چیزش قسم خورد پس می دهد. با التماس شماره کارتم را گرفت .گفتم پول مهم نیست اما اگر پس بدهی به اعتماد من ارزش گذاشته ایی و همینطور خوش بین و زود باور می مانم.رفت.دوستم پرسید می ریزه پولو .گفتم نه.یک صدم درصد راست می گفت.گفت پس چرا بهش پول دادی؟گفتم اگر نمی دادم همان درصد ناچیز شب نمی گذاشت بخوابم.
طبق معمول از هپی اندینگ خبری نیست.یک ماه گذشت.خبری نیست.من تعجب نکرده ام.ترجیح می دهم خوش بین و زود باور بمانم.تجربه ی عکسش را هم داشته ام.وقتی پول را ندادم و فکر و خیال خیلی اذیتم کرد.نظر شما چیست.اینطور وقت ها چکار می کنید؟
نصیحت نکنید.
شنيدي مي گن دنيا بر سرم خراب شد؟ خراب شد
(بدون عنوان)
خیلی در روزهای خیلیابری چراغ خانهشان را روشن میکنند. اندکی هم به همان خورشید ابرآلوده قانعند؛ با اینگروه بیشتر میسازم. چراغها برای روشنکردن روز زیادی تاریکند.
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کُن

اشعار مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی)، بهویژه غزلیات او در «دیوان شمس»، از جمله سرودههایی است که بیش از هر شاعر و ترانهسرای دیگری دستمایۀ آهنگسازان و خوانندگان در حوزۀ موسیقی سنتی ایران بوده است. چه بسا از یک غزل او، چندین اجرای متفاوت را با صدای خوانندگان مختلف شنیده باشید.
غزلیات شمس، در خوانش روان و در ذات خود آهنگین است. عامۀ مردم گزیدههایی از آن را در اجرا بهشکل تصنیف و آواز در برنامههای وزینی چون «گلهای جاودان» شنیده بودند.
سال ۱۳۵۱ به ابتکار «احمدرضا احمدی» در «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان»، چند غزل برگزیدهتر با دکلمه و صدای «احمد شاملو» همراه با موسیقی «فریدون شهبازیان» ضبط و در یک صفحۀ گرامافون منتشر شد. و این اولین بار بود که «شمس مولانا» از اندرون صفحات «دیوان کبیر» بیرون آمده و در دسترس و مورد استقبال عام قرار میگرفت.
بیست و دو سالی بعد در سال ۱۳۷۳، یکبار دیگر «احمد شاملو» چند غزل دیگر از مولوی را ـ و اینبار با موسیقی «فرهاد فخرالدینی» توسط موسسۀ فرهنگی «ماهور» ـ دکلمه و به شکل سیدی منتشر کرد.
آخرین غزل سرودۀ «مولانا» (رو سر بنه به بالین) یکی از این چند غزل زیبا و شنیدنی این مجموعه بود. این غزل اما پانزده سالی پیش از آن [سال ۱۳۵۸]، با صدای «شهرام ناظری» در اجرایی زنده همراه با «گروه شمس» خوانده و بهگوش علاقمندان موسیقی و مولانا آشنا بود.
این کنسرت که سرپرستی و رهبری آن را کیخسرو پورناظری (علی ناظری آنسالها) عهدهدار بود با همان کیفیت ضبط غیر استودیویی (زنده یا سر صحنه)، به نام «صدای سخن عشق» به بازار آمد و تا امروز در موسیقی مقامی و عرفانی ایران، اثری ماندگار و خاطرهانگیز است.
آواز «رو سر بنه به بالین» اوج بلند مجموعهای بود که در این کار ارائه میشد. این آواز را «سید خلیل عالینژآد» با نوای تنبور خود همراهی میکرد و صدای «شهرام ناظری» در این اجرای زنده، خوشتر از همیشه آن کلام و نوا را بر هم مینشاند.

کلام: مولوی (برگرفته از: دیوان شمس)
دکلمه: احمد شاملو (انتشارات ماهور)
آوازخوان: شهرام ناظری (گروه شمس)
نوازندهی تنبور: سید خلیل عالینژاد
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کُن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مُبتلا کُن
ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی بُرو جفا کُن
از من گریز! تا تو هم در بلا نیفتی
بُگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کُن
ماییم و آبِ دیده در کُنجِ غم خزیده
بر آبِ دیدۀ ما صد جای آسیا کُن
خیره کُشیست، ما را، دارد دلی چو خارا
بُکشد کسش نگوید: «تدبیرِ خونبها کُن»
بر شاهِ خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کُن، وفا کُن
دردیست غیرِ مُردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کُن
در خواب، دوش، پیری در کویِ عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کُن
گر اژدهاست بر رَه، عشق است چون زُمرد
از برق این زُمرد، هین، دفعِ اژدها کُن
غزل شمارۀ ۷۴۵ از کتاب: «غزلیات شمس تبریز»، مقدمه، گزینش و تفسیر:
محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، تهران جلد دوم، صفحۀ ۱۰۲۱
* * *
افلاکی، در «مناقبالعارفین»، در باب این غزل که آخرین سرودۀ مولاناست گوید: «و گویند: حضرت سلطان ولد [در مرض فوتِ مولانا] از خدمتِ بیحد و ذلت بسیار و بیخوابی به غایت ضعیف شده بود، دایم نعرهها میزد و جامهها را پاره میکرد و نوحهها مینمود و اصلا نمیغنود. همان شب، حضرت مولانا فرمود که: «بهاءالدین! من خوشم، برو سری بنه (=استراحتی بکُن) و قدری بیاسا.» چون حضرتِ وَلد سر نهاد (=تسلیم امر شد) و روانه شد این غزل را فرمود و حضرت «چلبی حُسامالدین» مینوشت و اشکهای خونین میریخت. شعر: رو سر بنه به بالین . . . الی آخره. و غزل آخرین که فرمودند این است.»
دکتر شفیعی کدکنی، در مقدمهاش بر دیوان غزلیات شمس تبریز، همین نقل از «افلاکی» را سادهتر و با قلمی روان روایت کرده است:
«مولانا هنگام غروب آفتاب به روز یکشنبه پنجم جمادیالاخر از سال ششصد و هفتاد و دو [۲۶ آذر ماه از سال ۶۵۲ خورشیدی، برابر با ۱۷ دسامبر ۱۲۷۳ میلادی] زندگی را بدورد گفت.
در آخرین لحظههای زندگیش، پسرش بهاءالدین وَلد سخت بیتابی میکرد و از فرط بیخوابی و خستگی روزها و روزها در رنج بود. مولانا از او خواست تا اندکی بیاساید و او پس از ادای احترام روانه شد. مولانا این غزل را آغاز کرد و حُسامالدین اشک میریخت و مینوشت. رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ـ ترک من خراب شبگرد مبتلا کُن . . .»
برگرفته از مقدمۀ کتاب: «غزلیات شمس تبریز»، مقدمه، گزینش و تفسیر:
محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، تهران جلد اول، ص. ۳۴-۳۳
* * *
یک توضیح درمورد دکوراسیون داخلی خانهام
یک ساعت زندگی
روزهایی که نه دانشگاه دارم و نه کار، یک ساعت زودتر بیدار می شوم. پیاده تا انتهای بلوار می روم، به بچه های استثنایی که آن ساعت به مدرسه می روند لبخند می زنم، برای زن ها و مردهای سن داری که نتوانسته اند با تکنولوژی کنار بیایند از عابربانک پول می گیرم، به آن مردی که سالهاست سر چهارراه ایستاده و همه می گویند دیوانه است سلام می کنم، روزنامه می گیرم، خرید های مامان را انجام می دهم و می آیم خانه و پیش خودم فکر می کنم فقط همین یک ساعت را در طول هفته زندگی کرده ام...
کایوت علیه اکمی
کایوت علیه اکمی
یان فریزر/ ترجمه:احسان لطفی
دادگاه ناحیهای ایالات متحده، ناحیهی جنوب غربی، تامپی، آریزونا
پروندهی شمارهی بی۱۹۲۹۴، قاضی جوآن کویاوا
شاکی: وایل ای. کایوت/ متهم: کمپانی اکمی
اظهاریهی آقای هارولد شاف، وکیل آقای کایوت به شرح ذیل است:
بدینوسیله موکل بنده، آقای وایل ای. کایوت، ساکن ایالت آریزونا و ایالات مجاور، علیه کمپانی اکمی، تولیدکننده و عرضهکنندهی کالاهای مختلف، ثبتشده در دلاویر و فعال در تمامی ایالات، نواحی و سرحدات، اعلام شکایت مینماید و بابت جراحات بدنی، زیانهای مالی و تالمات روانی ناشی از اقدامات و/یا اهمالات فاحش کمپانی مذکور، بر طبق زیربند آ، از بند ۲۰۷۲، از فصل ۴۷ از عنوان پانزدهم قوانین ایالات متحده، معطوف به مسؤولیتهای تولیدکننده در قبال کالا، تقاضای غرامت دارد.
آقای کایوت اظهار میدارد که در هشتادوپنج مورد، کالاهایی از کمپانی اکمی (که از این پس «متهم» نامیده خواهد شد) خریداری نموده که به علت نقایص فنی یا برچسبهای هشداردهندهی نامناسب، موجب جراحات بدنی در ایشان گردیده است (رسید پستیِ کالاها بهنام آقای کایوت، با عنوان «سند الف» تقدیم دادگاه محترم شده است). این جراحات، توانایی آقای کایوت برای گذران زندگی بهعنوان یک شکارچی را موقتا مختل و محدود نمودهاند و از آنجا که آقای کایوت شغل آزاد دارد و در استخدام هیچ شرکت، ارگان و سازمانی نیست، مشمول استفاده از بیمهی حوادث کار نیز نمیشود.
آقای کایوت اظهار میدارد که در تاریخ ۱۳ دسامبر، یک دستگاه «سورتمهی موشکی اکمی» را جهت تسهیل و تسریع فرآیند تعقیب شکار، از طریق پست از متهم دریافت نموده، آن را از صندوق چوبی مخصوص حمل خارج کرده و پس از رویت سوژهی شکار در دوردست، نسبت به روشنکردنِ فتیلهی احتراق اقدام نموده است. ولی بهمحض گرفتنِ دستگیرهها، اسکیت با چنان شتاب ناگهانی و شدیدی به حرکت درآمد که موجب کشآمدنِ دستهای ایشان به میزان بیستمتر گردید. متعاقبا بقیهی بدن آقای کایوت با جهشی مهیب به جلو پرتاب شد و ضمن ایجاد فشار شدید ماهیچهای در ناحیهی پشت و گردن، پاهای ایشان را در کسری از ثانیه به طرفین سورتمه رساند. سورتمه سپس با چنان سرعتی در افق ناپدید شد که تنها ردِ باریکی از دود جت به جا گذاشت و خیلی زود موکل بنده را شانهبهشانهی شکارش قرار داد. در آن لحظه، حیوانی که ایشان در حال تعقیبش بود، ناگهان به راست پیچید. آقای کایوت شدیدا تلاش کرد همین کار را بکند اما به علت ناکارآمدی سامانهی فرمان سورتمه و نقص یا فقدان سامانهی ترمز، موفق به انجام این مهم نشد. اندکی بعد، پیشرَوی لجامگسیختهی سورتمه، موجب برخورد شدید آن به کنارهی یک صخره گردید. بدیهی است که در لحظهی برخورد، آقای کایوت نیز سورتمه را همراهی میکرد.
ادامهی این داستان را میتوانید در شمارهی پنجاهم، آذر ۹۳ ببینید.
وصف این روزهای خمودگی
من خیلی تنبلم.... من خیلی کار دارم ..... ولی انجامشان نمی دهم.... هی می گویم فردا.... فردا که شد می اندازم به پس فردا و برای خودم دلیل و برهان می آورم که اصلا امروز وقتش نبود.... امروز که نمی شه... امروز حسش نیست... تقصیر هم ندارم ها .... فکر می کنم من کم ام! کاش چند تا بودم... اون وقت میشد تمام خودم ها به همدیگه کمک کنیم بدون معذب بودن و نگرانی... مثلا کمد به هم ریخته ام را به جز خودم به هیچ کس دیگر روی نشان دادنش را هم ندارم چه برسد از کسی بخواهم برایم مرتب کند.... خوب می شد اگر چند تا دیگر از خودم داشتم...
یکی شان کارهای خانه را می کرد.... همین امشب یخچال را از برق می کشید و حسابی تمیزش می کرد. جامیوه ای را.... کشوهای فریزر را ... سبزی ها یک طرف ... لوبیا سبزها یک طرف...
اون دو سه تکه لباس هایی را گذاشته ام یک روز با آب سرد و مایع بشورم برایم می شست و اتو می کرد....
یکی از چند تا خودم را می گذاشتم مسئول ارتباطات ..... به دوستانم زنگ می زد... همون ها که چندین و چند بار تلفن کردند و حالمو پرسیدند و آخر صحبت هایشان غر زدند که : یه وقت تو یه زنگی به آدم نزنی ها.... شاید هم از من دلگیرند... به خصوص زهره.... از معدود دوستان به شدت قدیمی ام که فکر کنم از دستم ناراحت شده و خیلی وقته خبری ازش نیست.... منه مسئول ارتباطاتم را می فرستادم پیش هانیه .... تابستان عروس شد و عروسی اش نرفتم.... یک کادوی قشنگ می خرید می رفت خانه اش و ساعت ها یاد هفت سنگ های بچگی می کرد و به او می فهماند که من به یادش هستم .... ولی چه فایده! یا عیادت معصومه که چند ماهیست اوضاع سرطانش وخیم شده و شوهر گاومیش اش برده پرتش کرده خانه مادرش و گفته من دیگر پول ندارم خرجت کنم.... من ارتباطاتم خیلی کار دارد.... باید پولدار هم باشد که اقلا بتواند هم حال معصومه را بپرسد هم پول زیر بالش اش بگذارد.....
یک من هم برای علایقم لازم دارم.... خیلی حضورش واجب است چون کم کم دارند فراموشم می شوند... می خواستم صبح های زود بروم پیاده روی... می خواستم درباره ی بورس چیز یاد بگیرم و واردش شوم.... باغبونی کنم و چند تا گل توی گلدانهای سفالی بکارم و بگذارم کنار پله ها.... یک آبپاش رنگ رنگی با پلاستیک های دورریختنی درست کنم و صبح ها دست مانی را بگیرم و دوتایی به گلدان ها آب بدهیم... بیچاره من علایقم ....
همه ی این کارها را انجام می دادم اگر من چند نفر بودم..... ولی خب من تنهام..... فقط یک نفرم... یک نفری می روم زیر پتو فقط چشم هایم را می آورم بیرون و باب اسفنجی تماشا می کنم....
283
انگشتانش از سرما کبود شده بودند ولی میخواست شب دیرتر به خانه برگردد و عوضش برای کسی که آنطرف گوشیاش بود، «زانوبند جنس خوب» بخرد.
توالت عمومی.....
ازش پرسیدند :
- با این پول میخواهی چیکار کنی ؟
گفت : میخواهم هزار تا توالت عمومی در شهر های بزرگ بسازم !
پرسیدند : توالت عمومی ؟ چرا ؟
گفت : برای اینکه مردم بروند به این شانس و اقبال ما بشاشند ! آخر من در این پیرانه سری هشتاد میلیون دلار را میخواهم چیکار ؟
سرکااااار
به حرمت ِ محله های قدیمی
بیاین خوب بپوشیم و لبخند بزنیم و محکم راه بریم ، که اگه روزی اتفاقی ، یکی از بچه محل های
قدیمی سر راهمون قرار گرفت ، یا ما رو از دور دید و شناخت ... غمباد نگیره از اینکه :
عه این فلانـی ِ ! چرا موهاش اینقــدر سفید شده ؟ چرا اینقدر غمگین ِ ؟ چقدر شکســته شده ؟
یادته یه پسر بچه ی شر و شیطون بود که مدام می خندید ؟ ...
http://pink-apple.blogfa.com/post/80

آفتاب دور خانه ام می چرخد . با گلدان هایم به دنبالش از این سو به آن سوی خانه می دویم...
خداحافظ اولولون ، خداحافظ کرگدن

.
راستش اینجا را اینجوری دوست ندارم ... نیمه متروکه ، بدون تعامل ، سوت و کور و با نوشته های دست دوم و بیاتِ کپی پیست شده از فیسبوک ... درست یا غلط ، خوب یا بد سالهای زیادی از عمر من صرف وبلاگ نویسی شده و لذا کاملن حق دارم روش تعصب و غیرت و حساسیت داشته باشم ... ده دوازده سال کم نیست ، واقعن یک عمر است ... برام ارج و قُرب و شان و حرمت دارد وبلاگ ...
.
بابت تمام قد کشیدنها ، تمام چیزهایی که یادم داده و تمام دوستان نازنینی که نفس کشیدن در هوای رفاقتشان را مدیون این فضا هستم ، وبلاگ به گردن من خیلی حق دارد و خیلی مدیونش هستم ... از سالهای دور قیژ قیژ دایال آپ تا امروز که فیسبوک و اینستاگرام و وایبر و سایر نوبالغ های تازه به دوران رسیده ، خیلی زود گرد پیری بر چهرهء پدر معنوی جوانشان نشاندند ... و من دلم نمی آید این پدر معنوی جوانپیر را اینطور فرتوت و مغموم و خسته و افسرده ببینم ، دلم می سوزد ، دلم می شکند ، دلم می گیرد ...
.
دوست دارم تا همیشهء خدا آخرین تصویر ذهنیم از وبلاگ ، یک پدر جوان باشکوه و قدر قدرت باشد و بماند ... با قامت استوار ، موهای مشکی ، سینهء ستبر ، چشمان نافذ و دستان قوی و حمایتگر ... هر شروعی ناگزیر یک پایانی دارد پس چه بهتر که مثل علی کریمی و فرهاد مجیدی در ته مانده های دوران اوج خداحافظی کرد تا اینکه مثل فلان بازیکن در چل سالگی دربدر دمبال تیمهای دسته سومی و محلات دوید ! ... هرچند سخت و تلخ است ولی باید قبول کرد که ( دوره ش گذشته مربی ) اما خدا را چه دیدی شاید یک روز دوباره گرامافون و پیکان جوانان و شلوار جین دم پا گشاد مُد شد ما هم برگشتیم اینجا نوشتیم ! ...
.
دست تک تک دوستان جان و بزرگواران نازنینی که در تمام این سالها اینجا را خواندند می بوسم با بغض و لبخند و احترام قلبی عمیق ... البت آدمی به اندیشیدن و حرف زدن دربارهء اندیشیدن هاش زنده است و بدیهی ست که نوشتن برای امثال من دل مشغولی ، وسوسه و دغدغهء مقدسی ست که بعید است تا پایان عمر دست بردار باشد پس خیلی جای دوری نخواهم رفت ، همین دور و ورها و گوشه کنارها هستم : صفحهء فیسبوکم – اینستاگرام خودم – اینستاگرام عکسداستان – و هفتگ ... اما پروندهء وبلاگ نویسی کرگدن همینجا بسته میشود و خلاص.
.
در تمام این سالها اگر شما از من رنجشی داشته اید و خاطر عزیزتان را آزرده ام حلالیت نمی طلبم ولی عذرخواهی میکنم ! من هم که از شما جز خوبی و خاطره چیزی ندارم ، اگر هم دارم چون حافظه ندارم یادم نیست !
.
هنوز و همیشه دنیا دنیا دوستتان دارم
.
مواظب خودتان و دلتان باشید
.
خداحافظ
.
.
.
.
صبح ابری و بارانی سه شمبه
چهارم آذر ماه هزار و سیصد و نود و سه
.
که سفر مرهم بود و تو طبیب- یک
گذشت زمان معجزات این عکس ها رو روشن میکنه
به شدت طالب ِ اینم که ، در جمع های بالای 4 نفر ، درست زمانی که همه مشغول ِ حرف ، یا انجام
کاری هستن . دقیقاً زمانی که هیچ کسی انتظارش رو نداره ، یه نفر دوربین به دست ، بگه :
همگی اینجا رو نگاه کنین ! ... و همون لحظه همه چی ثبت بشه .
افسانه ها
تازگی ها با سرو سامان گرفتن آخرین بچه، قرار شده خانه ی به جامانده از پدر را بفروشند و هرکس سهم خودش را بردارد و به سلامت... تا اینجای کار همه چی خوب ولی قسمت تلخش مانده که آواره شدن افسانه است.... همان مادر خانواده که طبق قوانین حاکم بر ارث نه مثل پسرش دو سهم از خانه و نه مثل دخترش یک سهم بلکه به عنوان همسر متوفی فقط یک هشتم از خانه را به ارث می برد. شاید امسال بتواند با پولش یک آپارتمان نقلی توی همان محل خودشان اجاره کند .... سال بعد و بعد ترش چی؟ خدا می داند... نمی دانم گردنش جلوی کدام پسر خم خواهد شد ولی این را می دانم که افسانه سی و شش سال چراغ آن خانه را روشن نگه داشته.... شوهر داری کرده و چهار تا بچه بزرگ کرده ... بچه بزرگ کردن به سبک سی و اندی سال پیش .... که نه ماشین لباس شویی اتومات بوده و نه مای بی بی هفت لایه با پودر جاذب... فقط یک شیر آب سرد بوده کنار حیاط.... همین!
حکایت افسانه برای خیلی ها اتفاق افتاده و قرار است از این به بعد هم تکرار شود.... قانون ارث برگرفته از آیات قران است و قرار نیست به نفع و ضرر کسی تغییر کند.... البته مجلس هشتم یک بار تغییرش داد و سهم زن را زیاد کرد قبل از آن یک هشتم بود از درخت و بنا نه از زمین .... بگذریم .....
می شود مثل تبلیغ پپسی با این شعار سر کرد که live for now و بیخیال این داستان ها شد .... یا می شود جفت پا رفت روی اعصاب شوهر که تا زنده است نیمی از خانه را به اسم همسرش بزند. قبول دارم یه کم تحقیر کننده است ولی بی شک درصد تحقیرش خیلی پایین تر از تحقیر شدن پیش پسر و عروس و داماد آن هم در حال و روز پیری است ...
هفتگ سلام
هفتگ یک وبلاگ گروهیست با شش نویسنده
هر نویسنده یکی از روزهای هفته در هفتگ مطلب می نویسد
به همین سادگی ...
شنبه /ساکن طبقه همکف/ مسعود کرمی / آقا طیب
سالها قبل عصر یک روز گرم با دوست نازنینی توی پارک لاله قدم می زدیم.در سکوت و غرق تفکر.گفت لحظاتی هست در روز همین چند دقیقه مانده به گرگ و میش هوا وقتی خورشید افقی می تابد از لای برگها و نور طلایی درخشانی دارد و تماشاییست که آدم درک عمیق تری از هستی از بودن از دنیا پیدا می کند.من کیفم را از دستی به دست دیگر دادم و راهمان را رفتیم و خداحافظی کردیم.
قرار شده من از هفته ی بعد شنبه ها اینجا یادداشت بنویسم.هر شروع تازه ایی برای من تذکریست به مرگ.یادیست از مرگ.از اینکه وقت نیست.این وبلاگ هم که قصه دارد خودش .رستاخیزی، محشری است برام.و الا که من اینجا چکار می کنم بعد این همه سال.به محسن گفتم می نویسم.با خودم گفتم که شاید این فرصت تازه ایی است.لحظه ای دمی مجالی.باید قدر دان باشم.
آن روز عصر لحظه به لحظه تا غروب من آدم دیگری بودم.بزرگ شدم .قدم به قدم نگاهم به هستی به خودم به دنیا به خدا و خورشید تغییر کرد.آن دوستم را تا چند سال بعد دیدم.با هم رفاقت کردیم.دوستیمان پاک و منزه بود از حتی دوستت دارم.در سکوت و عمیق.نشد که یک روز روی نیمکتی جایی نشسته باشیم یاد آن روز کنیم ،گذاشته بودم برای روزهای عصا به دستیمان. من نفس عمیقی بکشم و بگویم براش بی هوا نبود که وقتی آن روز عصر سمت چپش قدم می زدم دست راستم را خالی کردم.
افق و نگاه روشنی نسبت به آنچه قرار است توی این وبلاگ اتفاق بیفتد ندارم جز اینکه شنبه ها نوبت من است.و نمی دانم تا شنبه می مانم یا نه.این نوشته عاشقانه نبود.بنا هم نیست .یک خورده حساب شخصی بود .گفتم تا همین شنبه ایی که می آید شاید نباشم.حرفم بماند توک زبانم.
یکشنبه /ساکن طبقه اول/ محمد حسین جعفری نژاد / مجموعه عرائض آقای بلاگر
امشب که عقربه های ساعت با هم بخوابند روی 12، می شود 31 سال و دقیق 90 روز که "محمد حسین جعفری نژاد" ام. دروغ چرا؟! آمدم اینجا، یــِکُم به طمع یکی از واحد های ساختمان، یکی از آن گل و گشادهای لوکس که اقل کم به قاعده ی بال های گشوده ی یک عقاب طلایی، خال ِ آسمون، پنجره ی رو به آفتاب داشته باشد و اندازه ی یک مشت ِ بسته حال ِ خوب که دلم را پر کند. دُیّم هم به عشق همسایه های خوب که حُسن ِ جوار عمر را زیاد می کند و شهر ِ دل را آباااااد. قرارم با شما شبهای یک شنبه، توی همین ساختمان. عزت زیاد...
دوشنبه /ساکن طبقه دوم/ مهربان / سطرهای سپید
من مهربان هستم....
اینجا یک وبلاگ گروهیست شبیه یک ساختمان شاید و من یکی از ساکنان.... یکی از نویسندگان....
از آنجا که همیشه و همه جا حقوق زنان لگدمال و نابود می شود، بنده خودم را موظف دانستم با استفاده از رانت هایی که داشتم خود را بچپانم در این وبلاگ تا لا به لای غرولند های چند مرد از روزگار، یک روز در هفته را زنانه بنویسم.... اگر یک درصد خدا به ما گفت جوون و این وبلاگ پربازدید شد اگر بانویی در این بلاگستان سوت و کور پستی نوشته بود و دوست داشت خوانده شود، من دوشنبه ها در آخر پستم معرفی اش می کنم... اگر هم بازدید نداشتیم که هیچی .... آن بانو لطف کند و ما را معرفی کند... این شکلی شاید من تنها زن این گروه نباشم...
البته گروه خوبی است.... همسایگان خوبی هستند این پنج نفر.... به خصوص اون عینکیه ساکن طبقه چهارم.... خیلی ازش خوشم اومده شاید به زودی مخش رو زدم ... ولی یکی شون به نظر از اون عیاش ها می یاد... همون میدونیه... معلومه هی می خواد توی این ساختمون پارتی بگیره و سروصدا راه بندازه... دوبار که زنگ زدم برادرا اومدن بردنش حساب کار دستش می یاد... خلاصه ایشالا می سازیم با هم....
راستی من دوشنبه ها می نویسم....
سه شنبه/ ساکن طبقه سوم/ محسن باقرلو / گاه نوشت های محسن باقرلو
کار گروهی کللن سخت است و در ایران بدلایل عدیده ای سخت تر ، اما وبلاگ نویسی کار نیست عشق است ، از عشقه می آید از پاپیتال و پیچک که سبز می پیچد بر در و دیوار روح آدم و میرود بالا و آدم را میبرد بالا ... بعضی آدمها عاشق نوشتن هستند نه برای خودشان و نه برای دیگران که برای خود خود نوشتن ، برای نفس با واژه ها نقاشی کردن و نفس کشیدن ... اینجور آدمها بیمار نوشتنند ، لاعلاج ، صعب العبور ! ... لذا هرچقدر هم که بهشان بگویی دورهء وبلاگ نویسی خیلی وخت است گذشته و الان خلق الله شیفته و فریفتهء انواع و اقسام شبکه های اجتماعی هف قلم بزک دوزک شده هستند توو گوششان نمیرود ، قبول نمیکنند بس که روح قلم به دستشان پاپیتال پیچ و عشقه آجین است بدجور ... ما شش نفر اینجور آدمهایی هستیم ! ... لذا اگر بخواهم حال و هوای « هفتگ » را تصویری برایتان تجسّم و توصیف کنم اینجور میشود که انگار یک گرامافون ، یک رادیوی قدیمی ، یک ویدئو ، یک نوار کاست ، یک واکمن و یک آتاری ، پلاکارد به دست جمع شدند کنار سی و سه پل که زاینده رود من کو و اینا ... تقریبن یک چیزی توو این مایه ها ... راستی سلام !
چهارشنبه /ساکن طبقه چهارم/ بابک اسحاقی / جوگیریات
"دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسی به پایان رسیده است"
نه من موافق نیستم .
وبلاگ نویسی شاید رونق سال های آغازینش را نداشته باشد . شاید خیلی از وبلاگ نویس های گردن کلفت از این سرزمین کوچیده باشند . شاید بازدید های وبلاگ پایین آمده باشد و مخاطب عام اینترنت حوصله نکند وبلاگ بخواند اما وبلاگ نویسی هیچ وقت تمام نمی شود . برعکس خیلی از شبکه های اجتماعی اینجا هنوز محتوا تولید می شود . وقتی دو خط کامنت می خوانی مطمئن هستی که طرف اشتباهی دستش روی دکمه لایک نرفته و سر حوصله و با عشق آمده و حرف حرف نوشته تو را خوانده است . اینجا کسی کاری ندارد تو با چه کسی ریلیشن شیپ داری . کاری ندارد تیپ و قیافه ات چطوریست . کاری ندارد چند تا فرند داری . کاری ندارد کندی کرش بازی می کنی یا نه ؟ کاری ندارد فیلم و خواننده و کتاب و ویدیوی مورد علاقه ات چیست . اینجا کسی اگر دوستت داشته باشد تو را به خاطر کلمه هایی که می آفرینی دوست دارد و بس و این ارزشمند است . الغرض آمده ایم در یک وبلاگ گروهی فقط دور هم بنویسیم . این دور هم بودن را به فال نیک می گیریم اما ما برای نوشتن آمده ایم نه فقط برای دور هم بودن .
من بابک هستم مستاجر طبقه چهارم ساختمان هفتگ . چهارشنبه ها اگر جایی کاری ندارید یک توک پا به منزل ما سر بزنید تا چند خطی در خدمت شما باشم . ارادتمندم ...
پنجشنبه /ساکن طبقه پنجم/ آرش پیرزاده / برای دخترم هانا
سلام من ارش پیرزاده هستم نویسنده وبلاگ برای دخترم هانا ...
از اینکه با 5 تا بلاگر معرف قراره بنویسم خیلی ذوق زده ام ... از دیروز همین طور یه بند دارم بهش فکر میکنم لبخند میزنم . من قرار پنج شنبه ها بنویسم ... از الان دارم زور میزنم یه مطلب خوب بنویسم .... فکر کنم بدترین مطلب عمرمم همین پنج شنبه بنویسم چون من هر وقت زور میزنم گلاب به روتون خراب میکنم .... خیل خوشحالم از اینکه قراره نوشته های من تو یه وبلاگ به احتمال زیاد پر مخاطب گذاشته بشه احتمالا خیلی هم کامنت داریم و این خیلی خوبه ... خیلی ... به نظر من نویسنده مینویسه که خونده بشه ... امیدوارم " هفتگ هر روز هفته بخونید .....و براتون جالب باشه .
زجرکش کردن گوسفند ها را تمام کنیم!
یک نفر بیاید به من بگوید کجای دینمان نوشته که برای خوب شدن مریض هایمان یا برای راه افتادن کارمان باید جلوی یک عالمه آدم مثلا عزادار، روی کمر یک گوسفند بیچاره بنشینیم و گردنش را با چاقو ببریم و بگذاریم با دست و پای بسته روی زمین جان بدهد؟!
گیاه خوار نیستیم که نیستیم! لااقل می توانیم وظیفه هر کس را بگذاریم به عهده خودش. می توانیم بگذاریم گوسفند ها را کشتارگاه ها بکشند. می توانیم گوشت بخریم و به مساجد نذری بدهیم. می توانیم نذر کنیم که به بچه های بی سواد خواندن و نوشتن یاد بدهیم. برای بچه های بی سرپرست شال ببافیم. سالمندان بی خانواده را ببریم گردش. می توانیم توی خیابان ها زباله نریزیم که کار رفتگر محلمان را راحت کنیم. می توانیم به راحت ترین روش ممکن نذر کنیم که یک ماه به آدم ها لبخند بزنیم و بگذاریم از دیدن ما حس خوبی داشته باشند. می توانیم هزار کار دیگر بکنیم ولی به اسم دین، به اسم ثواب، به اس نذر، به اسم امام حسین، با این خفت جان بقیه آفریده های خدا را نگیریم.
خواهشا یک نفر بیاید به من بگوید چرا امام حسین باید از اینکه تا یک هفته بعد از مراسمش هر سال توی تمام خیابان ها خون ریخته خوشحال شود و کارمان را راه بیندازد. واقعا چرا...؟!
شما آزادید
در جامعه، و به حکم آزادی بیان و عقیده، شما آزاد هستید و میتوانید خیلی کارها بکنید و خیلی حرفها بزنید و خیلی واکنشها نشان دهید. چرا که نه؟
شما میتوانید هر جفایی که از متولیان دین در یک برههی زمانی خاص دیدید را به کل دین و دینداران نسبت دهید.
شما میتوانید وقتی کرهی شمالی و کوبا و شوروی و رایش آلمان و آلمان شرقی و هزار ظالم غیر دینی دیگر را برایتان مثال زدند، خودتان را به آن راه بزنید، یا اصلاً خودتان را هم به آن راه نزنید و همینطور راستراست نشنیده بگیرید و باز هم همان حرف خودتان را بزنید.
شما میتوانید دم از حقوق بشر و آزادی عقاید و اینها بزنید، اما باز هم وقتی چشمتان به یک دیندار ساکت و آرام و بیآزار افتاد، از زخمزبان بینصیبش نگذارید.
شما میتوانید اگر از یک دیندار کار خوبی مشاهده کردید ساکت بمانید و بگویید وظیفهاش است و هر کسی چنین میکند و به دین ربطی ندارد، اما وقتی از همان آدم بدی دیدید، فوراً به کل دین و دیانت و دینداران تعمیم دهید.
شما میتوانید به نام نامی آزادی بیان و حتی آزادی عقیده، دختر باحجابی که از کنارتان میگذرد یا در شبکهی اجتماعی به چشمتان میآید، پیرمردی که به مسجد میرود و جوانی که روزهداری میکند را دست بیاندازید و بیازارید.
شما میتوانید از مدارا سخن بگویید و حرفهای فلسفی سطح بالایی از آن دست بزنید و از مبانی نظری آن دفاع کنید، و عین خیالتان هم نباشد که خودتان هم باید بتوانید دیگران را تحمل کنید.
شما میتوانید کسانی که به هر دینی اعتقاد دارند را با انگشت نشان دهید و بگویید که مزدور هستند و از حکومت حقوق میگیرند که بیایند آنجا.
شما میتوانید وقتی با تذکر روبهرو شدید، به صحرای کربلا بزنید و خاطره تعریف کنید که یکی دیگر یک جای دیگر احترام شما را نگاه نداشته و از دل سوختهی خود بنالید.
شما میتوانید.
شما آزادید.
پس تعارف را کنار بگذارید و کوتاهی نکنید.
خیلی حال میدهد به جان شما.
امتحانش کنید.
☒
پانویس۱: پیشتر دربارهی کتاب وجدان بیدار ـ تسامح و تعصب نوشتهام. نسخهی چاپی آن از بازار ایران جمع شده. یک باز از روی کل آن تایپ کردم تا کسی نخوانده از این دنیا نرود. به دوستان خود هم بگویید که بخوانند. (اینجاست) پانویس ۲: تصویر بالای صفحه را از اینجا برداشتهام: منبع تصویر بالای صفحه پانویس ۳: ممکن است تصور کنید من هم همهاش حرف میزنم و پایش که بیافتد با کسی تعارف ندارم. اشکالی ندارد.272
270
وظیفهی من پیچاندن نخ دور ماسوره بود. تو همانطور که آستین پفدارم را چرخ میکردی، وظیفه داشتی برایم قصه بگویی و لابهلایش حالیام کنی اوضاع همیشه مثل پارچهی پیراهنم گلگلی و خوشبخت نمیماند. وظیفهی کی بود مراقب باشد قصهات یادم نرود؟




