Shared posts

16 Aug 18:09

مزرعه آقای کوچک

by پدر

ما از یکسال پیش در قصه های شبانه مان با علی یک مزرعه داریم. مزرعه ای بزرگ و پر از اتفاقات جور وا جور. گاهی وقتهای میوه میچینیم و گاهی بذر می کاریم. گاهی روزها هیزم خرد میکنیم مرغ و خروس‌هایمان را در لانه جا میدهیم. علی صبح ها از لانه مرغها تخم مرغ برمیدارد و در لانه کبوترها را باز می کند. مزرعه ای که کارگاه و طویله و کتابخانه دارد…

در غم و شادی ها با حیوانات مزرعه مان همراهیم. حیواناتی که حالشان همیشه هم خوبی نیست. بعضی شبها هست که توله سگ بازیگوش ما باید فردا را پیش دکترها بماند تا قوی و نیرومند باشد؛ و پدرش برایش توضیح میدهد که چرا فردا را نمی تواند در لانه خودشان باشد. بعضی شب ها هست که صبح فردا بره کوچولو باید آمپول بزند؛ بعضی روزها کرم مادر برای کرم چولوی ابریشم توضیح میدهد که چرا باید مدتها در پیله بماند؛ درست مثل پسربچه ای که باید در روزهای سرد زمستان در پلیه خودش باشد و نمی تواند مثل بقیه بچه ها در برف بازی کند؛ چون یک کرم ابریشم فقط در پیله اش پروانه می شود. و خلاصه این قصه مزرعه ادامه دارد… تا آنکه پرهای جوجه می ریزد. و ما میدانیم که هر جوجه ای که بخواهد پرهای قشنگ زیبا داشته باشد، پرهایش می ریزد تا پرهای قشنگتری در آورد…

***

farm

حالا آنقدر با این قصه ها مانوس شده ام؛ که دلم میخواهد وقتی این دردها تمام شد؛ گوشه ای از این خاک، مزرعه ای داشته باشم و تمام قصه هایی که برای علی گفته ام را بسازم. روی یک تیرک چوبی، یک تابلوی چوبی هم بکوبم و بنویسم «مزرعه آقای کوچک». بعد در صفحه اول این سایت که سالهاست قرار است « به زودی » تکمیل شود می نویسم؛ به مزرعه آقای کوچک خوش آمدید… به کوری چشم تمام واقعیتهای نازیبا… خیالمان قشنگ است… نه؟

28 Feb 20:14

سه‌ی صبح

by تراموا

واسه اثبات هدف‌مند (هوش‌مند) نبودن آفرینش (وجود؟) همین بس که آدم شب‌ها (که قراره بخوابه) اصلا در حد و اندازه‌ی صبح‌ها (که قراره از خواب پا شه) خواب‌ش نمیاد. حالا وارد مبحث جفت‌گیری گاوها نمی‌شم دیگه.


دسته‌بندی شده در: انسان و خدا
09 Feb 13:12

گفتمان رم استفاده کرده باشیم

by nabehengam
در گفتمان مدرن جای «هرچی خدا بخواد خیره» و «قسمت بوده لابد» رو 

«بالاخره اینم یه تجربه س» و «تا اشتباه نکنی یاد نمیگیری» پر می‌کنه.

19 Jan 09:04

حجاب محدودیت نیست + سند !!!

by ادمین

مشرق نیوز با تیتر : حجاب محدودیت نیست یه عکس گذاشته که من دیگه هیچ حرفی برای گفتن ندارم.

476765 295 حجاب محدودیت نیست + سند !!!

محتوای مشابه

  1. شیراز – دیروز
  2. صحنه ای که از دست سانسورچی (شبکه ۳) مراسم قرعه کشی در رفت!
  3. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۳ دی
  4. وسوسه جنسی : حتی اینها هم حجابشان کامل نیست
  5. جدیدترین خالکوبی های خلاقانه – ۳۸ عکس
  6. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۵ دی
  7. گله ای با گوسفندان چهارشاخ در گرگان!!
  8. عکس های جالب از سراسر جهان – ۱۵ خرداد
  9. اینا دیگه عکس های لو رفته دختران ایرانی نیستند!! -۲۲ عکس
  10. در حرکتی کم سابقه تلوزیون ایران اقدام به نمایش آلات موسیقی کرد !!
  11. حرفای مردونه…
خوشم آمدup حجاب محدودیت نیست + سند !!!(۱۹)خوشم نیامدdown حجاب محدودیت نیست + سند !!!(۳)

نوشته حجاب محدودیت نیست + سند !!! اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-109.biz 20 پدیدار شد.

19 Jan 08:40

متروی تهران

by ادمین

دیروز یکی از فامیلامون از دهات اومده بود تهران گفتم ببرمش یه چرخی تو شهر بزنیم. سوار مترو که شدیم دستفروش ها شروع کردند به رژه رفتن جلومون انقدر تعدادشون زیاد بود که به قطار از جلومون رد می شدند این فامیلمون گفت : جمعه بازارتون همینجاست ؟ !!

 

خوشم آمدup متروی تهران(۳۶)خوشم نیامدdown متروی تهران(۴)

نوشته متروی تهران اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-109.biz 20 پدیدار شد.

18 Jan 20:53

یک ایده عالی برای کاشت نهال در مناطق کم آب

by ادمین

با این روش ساده حتی یک مولکول آب هم هدر نمی ره !

البته در دهات ما هنوز هم از روش کوزه ای استفاده می کنند ولی این روش خیلی ارزانتر و راحت تر است

456ص45 یک ایده عالی برای کاشت نهال در مناطق کم آب

خوشم آمدup یک ایده عالی برای کاشت نهال در مناطق کم آب(۲۰)خوشم نیامدdown یک ایده عالی برای کاشت نهال در مناطق کم آب(۲)

نوشته یک ایده عالی برای کاشت نهال در مناطق کم آب اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-109.biz 20 پدیدار شد.

18 Jan 20:51

مملکت ما مملکت تناقض است .....

by Gilehmard
......کتابفروشی درست کرده بودم بنام کتاب ایران . وقتی شروع کردم عالی بود .کتاب های افستی ؛ زیر میزی ؛ جلد سفید ؛ بی اجازه ؛ با اجازه ؛ هر جور کتابی در میآمد . مردم هم افتاده بودند به کتاب خواندن . دو سه مشتری از راههای دور - مثل شهرک غرب - ماهی یکبار می آمدند . صندوق عقب ماشین شان را پر میکردند و میرفتند تا ماه دیگر .
یک آقای دیگری بود که با شنل زرشکی میآمد کتابفروشی . با بوی ادکلن بسیار و خیلی فرنگی . این آقا از مشتریان پر و پا قرص کتاب های سیاسی بود . خیلی هم پولدار بود . 
یک روز آمد و گفت به دلیل ریخت و قیافه و شنل ام دیشب مرا گرفتند و بردند کمیته و بعد از پرس و جو ؛ مرا آزاد کردند . بچه های کمیته بچه های خوبی بودند .برای آنها می خواهم کتابخانه درست کنم .
حدود پانصد جلد کتاب مذهبی ؛ سیاسی و رمان ساده .
 ما کتابها را آوردیم با بسته بندی شیک و کلی روبان وپاپیون ؛ فرستادیم به کمیته . و بچه ها هم بمن زنگ زدند و تشکر کردند . 
مملکت ما پر است از تناقض و آدم های خوب ....

" از حرف های لیلی گلستان " 
18 Jan 20:51

چهار مغز !!

by Gilehmard
یک آقای افغان از من می پرسد : - شما چار مغز دارید ؟ 
میگویم : چهار مغز ؟ ما مغز مان کجا بود کاکو ؟! آنهم چهار تا !
می خندد و می گوید : منظورم این است که شما گردو هم می فروشید ؟؟
------
*دوستان افغان به گردو میگویند چار مغز 
18 Jan 20:06

http://feedproxy.google.com/~r/mim-alef/~3/9X8ZZ-HquG4/blog-post_30.html

by noreply@blogger.com (م .ا)
من اصولا آدمِ "عجب اشتباهی کردم" هستم.ولی از رو نمی‌روم.
18 Jan 19:58

ر ج ع ت

by باهار نارنج

برگرد به شیراز قرن هشتم
می خواهم حافظت شوم
تو یک شعر بلندی خانم
در کوتاهی جملات معاصر من حیف می شوی
18 Jan 13:12

تصاویرعجیب گوگل از انسان و طبیعت

by سام

در سال ۲۰۰۸ کمپانی گوگل یک کاروان بزرگ از ماشین های کم مصرف که بر سقف شان  یک پایه مجهز به ۹ دوربین نصب شده بودند را به دور جهان فرستاد. گوگل قصد داشت تا به طور آزمایشی بخش بزرگی از کره زمین را از زاویه سطح خیابان عکاسی کند.

Jon Rafman عکاس مونترالی به سرعت به این الهام دست یافت که می تواند از این گنجینه بزرگ تصاویر که در هر لحظه و از هر گوشه جهان ضبط می شود استفاده کند. حاصل کار وی دستچینی بود از وقایع غیر قابل پیش بینی نظیر تصویر نوزادی که در کنار فروشگاه گوچی، بی سرپرست به حال خودش رها شده تا گشت و گذار یک پلنگ در یک پارکینگ ماشین تا …

 

tumblr_l2hyi1pApL1qzun8otumblr_mvksjfJHiD1qzun8oo1_1280tumblr_mm3vdcjx2j1qzun8oo1_1280tumblr_mkpxxcVOBG1qzun8oo1_1280tumblr_lm8zakuaPc1qzun8oo1_1280tumblr_lfdqe7inIo1qzun8oo1_1280tumblr_m2y637lHOP1qzun8oo1_1280tumblr_lnvghh7fKg1qzun8oo1_1280tumblr_lc0br7y4ij1qzun8oتصاویر ی که به یکی از پربیننده ترین گزارش های مصور ۲۰۱۳ تبدیل شده است.

 

18 Jan 13:10

تلویزیون در قدیم

by امید

 

10.jpg.CROP.article920-large

TV timeline

ایده فنی تلویزیون اولین بار توسط کاشف اسکاتلندی John Logie Baird در فروشگاه سرپوشیده ایی در لندن به نمایش گذاشته شد.

در سال ۱۳۱۸ تاجگذاری جورج ششم و مسابقات تنیس ویمبلدون پخش تلویزیونی شد و در همان روز ۹ هزار تلویزیون به فروش رسید

۱۰ هزار تلویزیون به قیمت ۳۵۰ دلار که معادل ۱۰ درصد درآمد متوسط سالانه امریکا بود در سال ۱۳۲۵ به فروش رسید.

در سال ۱۳۲۹ نزدیک به ۱۰ میلیون تلویزیون در ۱۰ درصد خانه های امریکایی وجود داشت.

نخستین فرستنده تلویزیون ایران در ساعت ۵ بعد از ظهر جمعه ۱۱ مهر ماه سال ۱۳۳۷، اولین برنامه خود را پخش کرد.

Family_watching_television_1958

http://tarlton.law.utexas.edu/exhibits/mason_&_associates/documents/timeline.pdf

9900060,13029

18 Jan 07:37

http://freethinking.blogfa.com/post-162.aspx

by freethinking

چیزهایی بود که می‌‌خواستم بنویسم. گم شد در مه در همی که همه‌ی چیزهای دیگری که می‌خواستم بنویسم را هم در خود محو کرد و به هم آمیخت....

شاید این تکرار توی ذهنم بود:

Oh, my friend, we're older but no wiser
....For in our hearts, the dreams are still the same

و فکر می‌کردم که رویایی هم چندان برایم نمانده است، که اگر می‌ماند، راست می‌گوید، مثل قبل می‌بود. انگار یک روز که فهمیده‌ام این را با خودم فکر کرده‌ام که بیا... دیگر حالا که می‌دانی نمی‌توانی خودت را به ندانستن بزنی... بیا بیرون از پرده‌ی دلنشین بلاهت و دست بکش از همه‌اش...

جهان ملوًل ما را از خودمان و زندگی بیگانه می‌کند کم کم.... دقت کرده‌ای هیچ؟

گاهی باریکه‌ی نوری می‌آید از پنجره تو... از همان‌ها که ذرات خاک می‌درخشیدند درش.. و من در نورش لحظه‌ای یادم می‌آید رویاها را، و باز یادم می‌رود آنی بعد...

چه بودند؟ یادم نمی‌آید کجا دوست دارم بروم از اینجا به بعد. همیشه گاه به گاه فکر می‌کنم که شاید دلم می‌خواست نقاش شوم نهایتا... یا چیزی دیگر... طوری که مشغول هنری باشم فقط، و هیچ وقت پشیمان نشوم که رفته بودم دنبال حقیقتی یا جدیتی که می‌دانستم وجود ندارد. 

جایی اشتباه کرده‌ایم. من احساس می‌کنم یک جای راه پیچیده‌ام توی یک فرعی اشتباه بن‌بست، شاید هم خسته شده بوده‌ام و ناخودآگاهم آگاهانه کشیده‌استم به آن فرعی، و بعد به خودم قبولانده‌ام که آن راه‌های دیگر هم همه مثل همین بوده‌اند.

شاید هم همین باشد... شاید آنهایی که آن آدم در خوشی زندگی غرق شونده‌ی درونشان زنده است اسیر آن بلاهت مطلوبند... بدی‌اش این است که اگر بلاهتی باشد و ببینی‌اش، یا حتی شک کنی به بودنش، دیگر ماندن در آن ناممکن می‌شود. میوه‌ی درخت ممنوعه است... بیرون می‌افتی از بهشت و تا پایان عمر رنج بیهودگی‌ای را می‌بری که پیش از آن در بهشت هم در برت گرفته بود بی رنج....



باریکه‌ی نور باز دارد می‌تابد روی غبارها. نکند.... که یک جایی آن بیرون زندگی واقعا نشسته باشد منتظر؟


17 Jan 18:50

خدا باید به یاد کارهایی که دارند دیر می شوند باشد!

by almatavakollll


خداوند باید لطف کند ویک پول هنگفت به من بدهد برای یک سال تا یک سری کارهای عقب افتاده و برخی از آرزوهایم را سر و سامان دهم و بعد دوباره به زندگی عادی برگردم. همین جناب گوزن،یعنی چندین و چند سال است که دوست دارم یک خالکوبی داشته باشم؟ و البته فکر نکنم پول دور ریختن است،هی دوندگی کنی بعد بروی یک میلیون بدهی خالکوبی؟

خداوند باید لطف کند و مثلا یک پروژه بیندازد توی دامانم که مثلا یک ماه کار کنم و بیست تومن گیرم بیاید که بعدش به یک سری کارهای عقب مانده و دیرشده ام برسم. یادگرفتن شنا،رفتن به کلاس زبان،رفتن به کلاس خیاطی،رفتن به کلاس نقد فیلم،و کاشتن این گوزن بر روی بدنم.

اگر پولش باشد وقتش هم هست،آنوقت برای چهل تومن حق الزحمه روزهای عزیزم هدر نمی روند...

خدا باید یکبار هم که شده به این فکر کند که کارهای عقب افتاده ی زیادی دارم که به خاطرشان روزهای خالی و پول کافی ندارم و دارند زیادی دیر می شوند.

همین گوزن،همین گوزن که سالهاست آرزو دارم تا ابد برروی بدنم بنشیند البته اگر شناسنامه ام توسط خانواده باطل نشود بعدش!

خدا باید بداند یک چیزهایی دیگر زیادی دارند دیر می شوند.



15 Jan 19:28

مجرم نیستیم. بیماریم شاید

by nikolaa

یک سری افراد هستند که برگه شان را سر جلسات امتحان در همان نیم ساعت اول تحویل می دهند .آنها را چپ چپ نگاه نکنید. زیر لب فحش ندهید. با آنها بدرفتاری نکنید. چون این ها نه تنها لزوما خرخوان نیستند بلکه شاید هیچ چیز بلد نباشند، شاید سوالات برایشان زیادی غریبه باشد،شاید تقلب کردن را هم مثل آدم نتوانند انجام بدهند، و در نهایت اینکه ترجیح بدهند به جای نشستن سر جلسه امتحان به کار مهم دیگری مثل قدم زدن و فکر کردن به مراحل تولید چیپس شکولاتی بپردازند! با آنها مهربان تر باشید.آنها مجرم نیستند...

15 Jan 14:08

http://caro-diario.blogfa.com/post-280.aspx

by caro-diario
     گاهی هم این‌طور است: جهان سیب سرخ روی شاخه دور از دستی است، من سر بلند می‌کنم، نگاهش می‌کنم، لبخند می‌زنم و می‌خوابم.


     خیلی وقت‌ها در واقع.

15 Jan 14:05

خانه‌بازی

by داستان همشهری

خانه‌بازی

پترو كالينسكو، يوآنا هودویی

«خانه باید حداقل دوطبقه باشد. اگر بَرِ خیابان اصلی نسازی، اصلا کسی متوجهش نمی‌شود.» این حرف‌ها را واسی سولومه، بیست‌وسه‌ساله و اهل یکی از روستاهای شمال رومانی می‌گوید. حرف واسی خلاصه‌ی مسابقه‌ای است که در روستاهای مهاجرخیز رومانی بر سر ساختن شیک‌ترین و بزرگ‌ترین خانه جریان دارد. برخلاف شهر که حتی رقابت هم شکلی فردی و درونی دارد، در روستا تغییرات خیلی واضح و بیرونی است؛ دِه است و یک خیابان اصلی که برای رقابت اجتماعی درعمل نقش سِن را بازی می‌کند. رقابتی که فقط به نما و ظاهر خانه محدود نمی‌شود: آشپزخانه‌ها مدرن‌اند، لوازم خانگی، آخرین مدل و تلویزیون‌ها با بیشترین اینچ‌های موجود. اما واقعیت روستا با خانه‌ها هماهنگ نیست. هیچ زیرساختی وجود ندارد، خبری از شبکه‌ی فاضلاب نیست، بیشتر خیابان‌ها و کوچه‌ها هنوز خاکی هستند و مردم رخت‌هایشان را هم‌چنان در آب رودخانه می‌شویند.
 
 
اختلافی که میان زندگی نسل قدیم و جدید ساکنان این روستاها وجود دارد در نسل بعدی، یعنی بچه‌هایی که خارج از رومانی به‌دنیا می‌آیند یا بزرگ می‌شوند، شدیدتر هم می‌شود. جسیکا چیوربا که هشت‌سالش است در پاریس دنیا آمده و مدرسه رفته، بنابراین بیشتر دوستانش فرانسوی هستند و وقتی که برای تعطیلات همراه والدینش به روستای زادگاه آن‌ها برمی‌گردد خیلی زود حوصله‌اش سر می‌رود. در این هشت‌سال، جسیکا فقط یک‌هفته از مادرش دور بوده یعنی وقتی مادر آمده بود رومانی که امتحان رانندگی بدهد و آن هفته هم برای هر‌دوشان خیلی سخت گذشته. همه‌ی هفته را گریه می‌کردند و روزی پنج‌بار تلفنی باهم حرف می‌زدند. مادرش می‌گوید: «من بدون پدرومادر بزرگ شدم. وقتی آن‌ها رفتند خارج که کار کنند، من ماندم خانه که برادرهایم را نگه‌دارم. از رفتن‌شان آن‌قدر گریه نکردم که وقتی برادر بزرگ‌ترم را هم با خودشان بردند، زار زدم. شانزده‌سالم که شد رفتم پیش‌شان و از این نظر خوش‌شانس بودم. سختی‌هایش را گذرانده بودند و به‌جای خانه‌های متروک در یک آپارتمان اجاره‌ای زندگی می‌کردند. آن اول‌ها دنبال مادرم به خانه‌هایی که تمیز می‌کرد می‌رفتم که کار یاد بگیرم. خیلی سختم بود. وحشت می‌کردم وقتی پا توی سرویس بهداشتی می‌گذاشتم. حتی نمی‌دانستم شیر آب را چطور باز کنم. دست‌شویی ندیده بودم. این‌جا که بودیم حیاط پشتی حکم دست‌شویی را داشت.»
 
 
خانه‌های مجلل، ماشین‌های جدید و بقیه‌ی زرق‌و‌برق‌های این‌چنینی ظاهرا دستاویزی است برای جبران فاصله‌های طبقاتی و فرهنگی چشم‌گیری که جوان‌ها در رفت و برگشت میان پایتخت‌های مدرن اروپای غربی و زادگاه‌شان با آن مواجه‌اند. ایرینا سولومه که در فرانسه خدمت‌کار خانه است می‌گوید: «اگر فرانسوی‌ها می‌آمدند این‌جا و وضع زندگی‌مان را می‌دیدند، می‌فهمیدند که آن‌ها باید به ما خدمت کنند نه برعکس.» میهوش گئورگی، هفده‌ساله که جلوی یکی از شعبه‌های فروشگاه‌های مونوپری پاریس، روزنامه‌ی خیابانی می‌فروشد، می‌گوید: «خانه‌ی من از کلیسا هم گنده‌تر است.» واسیلی تاماس، اهل روستای سرتژ می‌گوید: «خانه‌ی من آن‌قدر بزرگ است که تریلی داخلش راحت دور می‌زند.» به نظر کوتروس «قاعده‌ی طلایی این است: هرچه درمی‌آوری را نخور. اگر امروز پنجاه یورو درآوردی، چهل‌یورو را بگذار کنار.» ولی لونات اوروس بیست‌وچهارساله نگاه دیگری به ماجرا دارد: «ما نفرین شده‌ایم که پول‌مان را در سیمان دفن کنیم.»
 


 
خانه‌بازی

دَن استفان و چهار پسرش باهم کار ساختمانی می‌کنند و الان هم مشغول ساختن این خانه هستند. اما حالا پسرها تصمیم گرفته‌اند برای کار به آلمان بروند. دن می‌گوید: «من هم خارج کار کرده‌ام. در صربستان. پسرها که چهارده ‌پانزده‌‌سال‌شان شد با خودم بردم‌شان سرِ کار. توی این هفت‌سال باهم روی صدتا خانه کار کرده‌ایم. من و پسرهایم تیم شش‌دانگی هستیم و این‌جا هم این‌قدر کار هست که تمامی ندارد.» اما یوآن، پسر بزرگِ دن، این‌طور فکر نمی‌کند. می‌گوید: «پدر حرفِ بی‌خود می‌زند. در رومانی نمی‌شود پول درآورد. من از پانزده‌سالگی دارم کار می‌کنم. دست‌هایم این‌قدر زبر و زمخت شده که دیگر به آدمیزاد نمی‌رود. این‌جا از کله‌ی سحر تا نصفه‌شب که جان بکنی روزی سیصدوسی لئی مزد می‌گیری وگرنه صدوپنجاه ‌لئی. (هر پنج‌ ‌لئی تقریبا یک یورو است) این کجا و صد، صد‌وپنجاه یورو مزدِ خارج کجا. اگر خدا بخواهد آخر پاییز می‌رویم آلمان. پدر از همه‌ی ما کارگر بهتری است ولی نمی‌توانیم ببریمش. فقط جوان می‌خواهند.»
 


 
خانه‌بازی

ماریا گرمان برای باز کردن درِ خانه‌ی نوه‌اش تقلا می‌کند. نوه‌های ماریا که در فرانسه کار می‌کنند دارند این خانه‌ی بزرگ چهارطبقه را چسبیده به خانه‌ی کوچک قدیمی و چوبی خانواده‌ی گِرمان می‌سازند. آن‌قدر چسبیده که بعضی پنجره‌های خانه‌ی جدید رخ به رخ دیوارِ خانه‌ی قدیمی است و البته موقتا بسته، انگار به ویرانی و محو قریب‌الوقوع آن چهاردیواری چوبی یقین داشته‌اند. یوآن گِرمان هشتادوچهارساله می‌گوید: «من توی همین خانه‌ی کوچک چوبی دنیا آمده‌ام. نه‌تا بچه بودیم. همه‌ی عمرم را این‌جا بوده‌ام. حالا نوه‌ام رفته فرانسه. اجازه دادم این خانه‌ی بزرگ را توی حیاطم بسازد. برای من هم خوب است. تابستان‌ها آن‌جا می‌خوابم. سیمان، خنک است.» چند روستا آن‌طرف‌تر هجا ایرنای هشتادساله هم همین وضعیت را با خانه‌ی جدید پسرش دارد. هجا می‌گوید: «من خانه عوض نمی‌کنم. توی همین خانه‌ی قدیمی می‌میرم. ما باهم می‌میریم.»
 

متن کامل این مطلب را می‌توانید در شماره‌ی چهل‌ام، دی ۱۳۹۲ بخوانید.

15 Jan 10:01

لانا 460

by najva

زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو، نه می‏توانی زخم را از قلبت وابکنی، و نه می‏توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی.
قلبت را چگونه دور می اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند.


جای خالی سلوچ/ محمود دولت آبادی

14 Jan 20:41

برنامه روی تخته وایت برد

by golparia
من برنامه های زیادی برای زندگی ام دارم

اولین اش قضاوت نکردن است.

دومین اش تمرین سکوت و کم حرفی ذهنی است.

سومین اش استفاده از وسایل نقلیه عمومی است.

چهارمین اش لبخند زدن به وقت لبخند و اخم به وقت اخم است.

پنجمین اش افزایش آب و سبزیجات در برنامه غذایی روزمره ام است.

ششمین اش رفتار قبل از حرف و فکر قبل از حرف و فکر قبل از رفتار و حرف است.

هفتمین اش نفس های عمیق است.

هشتمین اش نشنیدن است.

نهمین اش را نمی دانم.

دهمین اش را نمی دانم.

یازدهمین اش را

دوازدهمین

سیزدهم

گفتم که! نمی دانم...

14 Jan 16:52

A collection of dismantled almosts

by .
راسل جایی درباره‌ی ویتگنشتاین می‌گوید که «هر صبح کارش را امیدوار شروع می‌کند و هر شب ناامید تمامش می‌کند». وحشت‌ناک دارم می‌فهمم که از چی حرف می‌زند.

14 Jan 13:33

۹۹۸. همه اینا رو خوندی؟

by کدئین کدی
باید یک‌بار برای همیشه تکلیف آن سؤال تکراری را روشن کنیم:
«نه، هیچ‌کس همه‌ی کتاب‌های کتابخانه‌اش را نخوانده»
14 Jan 10:17

آکس به آکس

by داستان همشهری

آکس به آکس

احسان عمادی

نمی‌دانم چرا ولی هیچ‌وقت در عمرم دلم نخواسته دکتر شوم. درعوض تا یکی از بچه‌های مدرسه می‌گفت پدرش «مهندس» است، دلم غنج می‌زد. آن زمان پدرها یا مهندس‌ کشاورزی بودند، یا برق یا راه‌وساختمان. اما من در همه‌شان آدمی را می‌دیدم که کلاهی شبیه یک سبد پلاستیکی مشبک آبی‌رنگ روی سرش گذاشته و توی مزرعه می‌چرخد. بزرگ‌تر که شدم، یک شب تلویزیون «راه افتخار» داریوش فرهنگ را پخش کرد که یک‌دوجین مهندس از بیژن امکانیان گرفته تا جمشید مشایخی، باید پالایشگاهی را از حمله‌ی عراقی‌ها نجات می‌دادند. مهندس‌ها مصمم و مسلط، با کلاه ایمنی و لباس‌های زرد، بی‌سیم‌به‌دست این‌ور و آن‌ور می‌ر‌فتند و شبانه‌روز عرق می‌ریختند تا دست‌آخر از پس مسؤولیت خطیرشان برآمدند و به سهم خود نقشی به‌سزا در دفاع از کشور مقابل دشمن ایفا کردند. فکر کنم همان لحظه بود که تردید را کنار گذاشتم و عزمم را برای مهندس‌شدن جزم کردم.


از همان دبیرستان به ۳۶۰۰- Casio FX می‌گفتیم «ماشین‌حساب مهندسی». این‌طوری خیلی زود این تصور نوجوانانه در ذهنم شکل گرفت که مهندس کسی است که لگاریتم می‌گیرد، e را به توان x می‌رساند، بلد است شیبِ خط مماس را حساب کند و حتی پایش بیفتد، از محاسبه‌ی انتگرالیِ سطح زیر نمودار هم هراسی ندارد. اما در این چندساله‌ی مهندسی، لااقل در فیلدی که خودم واردش شدم یعنی پایپینگ، به چیزی بیشتر از چهار عمل اصلی و حالا گاهی به توان رساندن و جذر گرفتن احتیاجی نبوده است. دریغ از حتی یک نسبت ساده‌ی مثلثاتی. یک‌‌بار همان سال‌های اول از سر کم‌تجربگی یا ناپرهیزی، می‌خواستم برای محاسبه‌ی شیب خط لوله، فاصله‌ی عمودی سر و تهش را بر فاصله‌ی افقی‌اش تقسیم کنم و از نسبت به‌دست آمده، آرک‌تانژانت بگیرم ببینم زاویه‌اش چنددرجه می‌شود، دیدم همه چپ‌چپ نگاهم می‌کنند. بعد از مکثی طولانی، هِددیسیپلین‌مان جرات کرد و سکوت را شکست: «تو صدمتر یه‌متر اومده بالا، می‌شه یه‌درصد.» این حد از صراحت و سادگی و ایجاز برایم ضربه‌ی هولناکی بود، برای منی که در امتحان‌های دانشگاه باید سرعت و شتاب مورچه‌ای را از دید ناظر ساکن روی کره‌ی زمین روی عقربه‌ی ثانیه‌شمارِ ساعت مچی فضانوردی محاسبه می‌کردم که در سفینه‌اش با شتابی غیر از گرانش، در شعاع ثابت حول مریخ دوران می‌کرد و هم‌زمان دور خودش چرخ زورخانه‌ای می‌زد. حالا نه که بگویم در حد گوس و نیلز بوهر مطلع بودم اما لااقل ازم «انتظار می‌رفت» در جریان‌شان باشم، وگرنه که از لیسانس خبری نبود. اما حالا استانداردها و نرم‌افزارها، ریشه‌ی هر محاسبه‌ی پیچیده و تحلیل عمیق مهندسی را از بیخ زده‌ بودند، آن‌قدر که گاهی فکر می‌کردم یک کارشناس «جغرافیای هواشناسی» یا «فیزیوتراپ جانوری» که به‌قدر دوم دبیرستان از هندسه‌ی اقلیدسی بداند، می‌تواند ظرف شش‌ماه کاری را که من انجام می‌دهم یاد بگیرد. تنها نقطه‌ی امیدم این بود که لابد طرف چون «دید مهندسی» ندارد، بالاخره دیر یا زود فرق دوغ و دوشابش مشخص می‌شود. اما باز هیچ‌رقمه از سایه‌ی شوم ریشه‌ی لعنتی واژه‌ی «مهندس» خلاصی نداشتم. همان که توی شعر حافظ هم آمده است: «که طاق ابروی یار مَنَش مهندس شد». طاق ابروی یار حافظ که چیزی از کنترلرهای PD و PID و محاسبات مربوط به لایه‌ی مرزی و پدیده‌ی «باکِلینگ» نمی‌دانسته، فوقش همان «دو دوتا چهارتا»ی معروف را بلد بوده.


چند ماژیک های‌لایت در رنگ‌های مختلف، کاور شیت، زونکن، پانچ و مقادیر زیادی کاغذ، موسوم به «مدارک». ابزار کار من چندهفته، چندماه یا حتی سال اول مهندسی چیزی بیش از این‌ها نبود. همه‌چیز را باید از صفر و دقیقا از «صفر»، ‌شروع می‌کردم تا پایه‌ام قوی‌تر شود؛ مدارک واصله به/ارسالی از شرکت را خیلی دقیق سوراخ کنم، توی کاورشیت بگذارم و داخل زونکن مربوطه قرار دهم. مدرکی را که مدیر محترم برحسب نیاز ازم خواسته، از زونکن مربوطه خارج کنم و روی میزش بگذارم. نکاتی که در نامه‌های کارفرما و مشاور مهم تشخیص می‌دهم، با ماژیک، رنگی کنم و گزارشش را به مسؤول مربوطه‌اش ارائه دهم. کپی، اسکن و پرینت، دیگر وظایف خطیر من در این مرحله بودند.

روبه‌رو‌شدن با چنین فضایی برای یک مهندس تازه فارغ‌التحصیل که هیچ تصوری از محیط کارش ندارد، کم‌وبیش شبیه جوانی بود که همسر آینده‌اش را از روی عکس پروفایل انتخاب کرده و تازه توی حجله با چهره‌ی واقعی‌اش مواجه می‌شود. عجله‌ی من برای رسیدن به مراحل بالاتر و رفتن برای نجاتِ پالایشگاه از چنگال دشمن هم فایده‌ای نداشت. همه‌چیز خیلی آرام و باحوصله جلو می‌رفت. گاهی ازم خواسته می‌شد یک استاندارد هفتصدصفحه‌ای را ورق بزنم و دنبال فرمول محاسبه‌ی یک پارامتر خاص بگردم. بیشتر استانداردها به زبان انگلیسی متن‌های ثقیل و سخت‌خوانی دارند که خیلی دقیق و جزئی نوشته‌ شده‌اند. چون برای موسسه‌ی تهیه‌کننده‌اش بار حقوقی دارند و جمله‌هایشان با «…According to» و «…Although» شروع می‌شود. وقتی بالاخره بعد از گردن‌درد مختصری که حاصل فروکردن سر برای دقایق متوالی در فونت ریز و خطوط به‌هم‌چسبیده‌ی استاندارد بود، به یک فرمول ساده‌ی چهارمتغیره می‌رسیدم، حسی شبیه دیده‌بان‌های روی دکل کشتیِ کریستف‌کلمب داشتم که داد می‌زدند: «خشکی می‌بینم! خشکی می‌بینم!» اما زود معلوم می‌شد خشکی مورد نظر سرابی بیش نبوده، فقط می‌شد مقدار پارامتر اول را در جدولی که همان زیر آمده، خواند. برای پیداکردن پارامتر دوم باید سه «چَپتِر» جلوتر، پارامتر سوم دو چَپتر عقب‌تر و برای خواندن پارامتر آخر، باید سراغ یک استاندارد دیگر می‌رفتم.

تخمین قیمت برای شرکت در مناقصه‌های آینده هم ازجمله مشغولیت‌های طاقت‌فرسا و اعتماد‌به‌نفس‌افزای ابتدای کارم بود. صدوبیست شیت نقشه‌های Piping & Instrument Diagram را می‌دادند دستم، تا «کامپونِنت»های مختلفش را دستی بشمارم و در فایل اِکسل وارد کنم. دوتا مثلث متقابل‌به‌راس می‌شود Gate Valve، اگر یک دایره‌ی کوچک بین‌شان باشد می‌شود Globe Valve و اگر دایره‌هه بزرگ باشد می‌شود Ball Valve. هر انشعاب، یک Tee است و هر ذوزنقه، یک Reducer. سایز و «کلاس»‌شان را از روی شماره‌ی خط مربوطه در P&ID می‌خواندم و جنس‌شان را از روی جدول PMS پیدا می‌کردم. آن‌قدرها سخت نیست، شما هم زود یاد می‌گیرید. فقط آماده‌کردنش وقت زیادی نیاز دارد که اتفاقا خیلی هم خوب است. چون وقتی به‌تان می‌گویند: «یه کپی از این مدارک بگیر ضمیمه‌ی جواب کارفرما کنیم.» می‌توانید بگویید: «ببخشید الان کار دارم، سرم شلوغه.» اوج لذت و سرافرازی در پروسه‌ی تخمین هزینه برای مناقصه، وقتی بود که فیِ‌ قیمت هر جنس را به‌ام می‌دادند و مبلغ کل نهایی را می‌خواستند. بعدا هم کسی دوباره چک نمی‌کرد ببیند «محاسبات»ام درست بوده یا نه. این یعنی اعتماد خاصی به من شده بود و مدیر بالادستی رضایت ویژه‌ای از مهندسش داشت.


روی هارد اکسترنالم فولدری ساخته‌ام به اسم Project’s Documents، که حاصل عمر کوتاه مهندسی‌ام تقریبا به‌طور کامل در آن متمرکز شده. ‌صد صدوپنجاه‌ گیگابایت فایل اتوکَد و وُرد و اکسل و پی‌دی‌اف و JPG، از نقشه‌ها و مدارک و استانداردها و عکس‌های سایت‌های گوناگون که طی این چندسال از پروژه‌های مختلف در شرکت‌های متعدد با خون دل «جمع‌آوری» کرده‌ام و برای پروژه‌های بعدی، برحسب مورد سراغ یک یا چندتایشان می‌روم. فقط کافی است که مورد مشابه را به‌درستی شناسایی کنم. چیزی شبیه توبره‌ی امام محمد غزالی که همه‌ی علمش را در قالب جزوه‌هایی دست‌نویس در آن ریخته بود. البته غزالی وقتی فهمید راه‌زنان به راحتی می‌توانند علمش را مورد هجمه قرار دهند، در روش خود تجدیدنظر کرد اما من جز Back-Up گرفتن چاره‌ی دیگری ندارم. خیلی هم خودم مقصر نیستم. چون هیچ مدیر پروژه یا نماینده‌ی کارفرمایی، تحلیل و استدلال من در دفاع از طرح پیشنهادی- ابتکاری‌ام را که نمونه‌ی مشابه دیگری در کشور ندارد، به چیزی نمی‌خرد. درواقع ‌کسی آن‌قدر به‌ام اطمینان ندارد که کاری که تابه‌حال جایی انجام نشده را فقط به واسطه‌ی منطق و محاسبات من انجام دهد. نه من و نه هیچ‌کس دیگر. پس لازم است ثابت کنم در فلان نیروگاه یا پتروشیمی یا ایستگاه گاز، طرح مشابهی انجام گرفته تا خیال همه راحت شود و خدای‌ناکرده فرداروز اگر مساله‌ای پیش آمد، توجیهی داشته باشند. به‌این‌ترتیب هرچه آرشیوم از مدارک و نقشه‌ها غنی‌تر باشد، مهندس «حسابی‌»تری به حساب می‌آیم و دستم برای انجام مراحل کپی/پیست/ادیت بر اساس شرایط خاص پروژه، به‌قدر کفایت باز است. همین مساله باعث شده مثل رقابت تسلیحاتی در منطقه، رقابت «داکیومنتی»ِ پنهانی هم بین مهندسان در‌بگیرد. رقابتی که البته به این سادگی‌ها هم نیست؛ پورت‌های USB شرکت‌ها بسته است، هرکسی دسترسی به سی‌دی‌رایتر ندارد و ازطریق اینترنت نمی‌شود بیش از حجم معینی فایل ارسال کرد. اما خب، مهندس‌ها همیشه یا راهی خواهند یافت، یا راهی خواهند ساخت.

بازدید از سایت‌های مشابه و عکس‌گرفتن از سیستم‌های طراحی و نصب‌شده‌شان هم خوب جواب می‌دهد. سایت‌ها به این راحتی اجازه‌ی عکس‌برداری به شما نمی‌دهند ولی خب آن‌هم راه خودش را دارد. یک‌بار برای پروژه‌ای که در همدان انجام می‌دادیم، رفتیم از سایت مشابهی در شیراز بازدید کنیم. مدیر سایت کلی عزت‌واحترام‌مان کرد و گفت نماینده‌ی مخصوص خودش را همراه‌مان می‌فرستد تا همه‌ی سوراخ‌سمبه‌های سایت را «برایمان پرزنت کند». فقط ازمان خواهش کرد به‌هیچ‌وجه عکس نگیریم. گفتیم چَشم و گردش علمی‌مان شروع شد. همان اولِ کار یکی از بچه‌ها را فرستادیم یواشکی گوشه‌کنارها بچرخد و از همه‌جا عکس بگیرد. نماینده‌ی مخصوصِ مسؤول سایت هی می‌پرسید: «پس اون رفیق‌تون کو؟» چیزهایی می‌گفتیم در این مایه‌ها که «یه‌کمی مریض احواله»، یا «اوضاعش تعریفی نداره». حتی یکی از هم‌کارها گفت: «بذار به حال خودش باشه.» بازدیدمان داشت تمام می‌شد و دوست‌مان بعد از انجام موفقیت‌آمیز ماموریت به ما ملحق شده بود که مدیر سایت با آشفتگی و خشمی فروخورده به‌مان نزدیک شد. گفت: «من به شما اعتماد کردم و توقع نداشتم و خواهش می‌کنم این کار رو نکنید و…» چون خَمُشان بی‌گنه روی بر آسمان کردیم که «کشک چی؟ پشم چی؟ ما که دست از پا خطا نکردیم.» طفلک دیگر چیزی نگفت. تا عکس‌ها را ندیده بودیم، نفهمیدیم از کجا بو برده. ولی توی یکی از عکس‌ها خودش هم بود. آن تهِ کادر، از روی پلت‌فرم زل زده بود به عکاس که از روبه‌رو داشت از «اکوئیپ‌منت»ی عکس می‌گرفت. زوم کردیم که حالت چهره‌اش را دقیق‌تر ببینیم، واضح نبود. خدایی‌اش خیلی مردی کرد که آبرویمان را بیشتر از این نریخت و دنبال دوربین، نداد بازرسی‌مان کنند.


مهندس‌ها هم مثل شاغلان هر حرفه‌ی دیگر، علاقه یا حتی احتیاج به زبان خاصی دارند تا هر کس از گرد راه رسید، همان اول بسم‌الله نفهمد از چه می‌گویند و راجع به چه‌چیزی حرف می‌زنند. زبان‌شان البته برخلاف قصاب‌ها یا کله‌پاچه‌ای‌ها یا حمامی‌ها، زبان خیلی پیچیده و غریبی نیست. فقط برای تمام واژه‌هایی که معادل فارسیِ مرسوم و کاربردی دارند، اصل انگلیسی‌اش را به‌کار می‌برند. به ارتفاع می‌گویند Elevation و به مختصات Coordination. «کولینگ‌واتر» یعنی آب خنک‌کن و «سی‌واتر» یعنی آب دریا. Clearance بین خطوط لوله باید به‌قدر عرض شانه‌ی یک آدم معمولی باشد، وگرنه شما به Access Platform نیاز پیدا می‌کنید. ممکن است جاده‌ی دست‌رسی خط لوله را Cross کند ولی Control Room نباید در Hazardous Area باشد. اگر پروژه‌ای که درحال اجراست، Deviationی با اسناد اولیه‌ی مناقصه داشته باشد، می‌توان Claim کرد. وظیفه‌ی ورودی و خروجی هر پمپ، «ساکشن و دیس‌چارج» است، نه مکش و تخلیه. تحلیل تنش می‌شود «استرس آنالیز» و اگر کارتان خیلی درست باشد حتی «آنالایزِز». بقیه را نمی‌دانم ولی چشم من موقع گفتن این کلمه‌ها برق خاصی می‌زند که رگه‌هایی از همان شور‌و‌شوق کودکی و نوجوانی درش هست. اصلا این‌همه کلمه‌ی فرنگی که از اول متن تابه‌حال دیده‌اید، از همان فیلد بگیر، تا کامپوننت و اکوئیپ‌منت، از همین عادت می‌آید. یک‌بار داشتم به زنم می‌گفتم رفته بودیم سایت بازدید و جرات نکردم از «لَدِرِ ایلِوِیتِد واترتانک» بالا بروم، حرفم را قطع کرد و گفت: «منظورت من‌به‌ی آبه؟» بی‌انصاف حتی «منبع» هم نگفت. گفت «من‌به» و هیچ فکر نکرد این‌جوری از یک مهندس پایپینگ به یک لوله‌کش ساده بدلم می‌کند.
 

متن کامل این مطلب را می‌توانید در شماره‌ی چهل‌ام، دی ۱۳۹۲ بخوانید.

12 Jan 20:38

...

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
در جایی از «به یاد کاتالونیا»* جورج اورول تعریف می‌کند که در شهر کوچکی همزمان کمونیست‌ها و سربازان فرانکو به‌هم می‌رسند. هر دو گروه قسمتی از شهر را می‌گیرند. روزها می‌گذرد. کم‌کم میان این دو گروه رابطه ایجاد می‌شود. برای دادن و گرفتن برخی از چیزها جایی را مشخص می‌کنند. مکان قرار. سرِ فلان کوچه. ساردین گرفته و سیگاری داده می‌شود، مجله در ازای نان و لباس با شراب تاق زده می‌شود. رابطه‌ی انسانی حتّا در اوجِ بحران. بعد از چند ماه دوباره آتش جنگ شعله‌ور می‌شود. دو گروه به جان هم می‌افتند.
یک‌جایی، تهِ یک رابطه‌ای، که البته خودم آن زمان نمی‌دانستم به تهِ‌ش رسیده‌ام، بلکه این روزها فهمیده‌ام که آن‌روزها در تهِ‌ش بوده‌ام، همه‌اش در تلاش برای ادامه و حفظ اندک رابطه‌ام با طرفم بودم. ای‌میل می‌زدم و ماجرای بی‌مزّه‌ای را تعریف می‌کردم. چند خطّی نامه برایش می‌نوشتم. گو این که جوابی هم معمولاً نمی‌داد امّا من همچنان به کارم ادامه می‌دادم. اس ام اس می‌زدم سؤال پرتی را ازش می‌پرسیدم که هیچ ربطی به او نداشت. فلان چیز را از کجا بخرم؟ مثلاً هم‌چو چیزهایی. چرا؟ ‌به دنبال حفظ رابطه بودم. او هم همین کار را می‌کرد. البته ظریف‌تر و دقیق‌تر. طرحِ مدل دامنی که برای خودش دوخته بود را برایم ای‌میل کرده بود. به هر چیزی شبیه بود به غیر از دامن. دامن بود و چیزهای دیگر هم بود. در پینت کشیده بود. با موس کشیده بود. دستش سُر خورده بود. لرزیده بود. طرح از هر زاویه‌ای یک‌چیز بود. فلاکس چای بود، ستاره‌ی داوود می‌شد و بعد دوباره دامن بود و بعد یک‌چیز دیگر. امّا این‌ها مهم نبود، حفظ و نگهداری همان اندک رابطه برای‌مان مهم بود. رابطه‌ی انسانی حتّا در بحرانی‌ترین زمان‌ها. وقتی که اصلاً حوصله‌ی هم را نداشتیم- امّا من داشتم به والله. تا این که روزی آمد و آن پل لغزانِ چوبی درهم شکست. قطعِ ارتباط.
در جنگ جهانی اوّل در جبهه‌ی غربی، دو رسته از نیروهای آلمان و انگلیس در فاصله‌ی اندکی از هم سنگر گرفتند. ماهِ دسامبر بود و نزدیکی‌های کریسمس. انگلیسی‌ها شب‌ها آهنگ می‌نواختند و آن‌طرف، آلمانی‌ها جوابشان را می‌دادند، می‌خواندند. و شب بعد برعکس. رابطه‌ی انسانی. آلمانی‌ها بند پوتین می‌گرفتند و سیگار به انگلیسی‌ها می‌دادند. انگلیسی‌ها نخ و سوزن آن‌ور می‌فرستادند و کشِ تنبان می‌گرفتند. آب و نان و سوسیس و کالباس و اگر شرابی هم بود بین‌شان رد و بدل می‌شد. تا این که روزی از فرماندهیِ توپخانه‌ی زرهی به سربازان آلمانی خبر می‌رسد که قرار است فلان‌شب خط انگلیسی‌ها بمباران شود. آلمانی‌ها، انگلیسی‌ها را با خبر می‌کنند و آن‌ها را به سنگرهای خودشان می‌آورند. کنار هم می‌نشینند. چند شب همین وضعیت تکرار می‌شود. خبری از کشته‌شدگان سربازان انگلیسی به گوش فرماندهان آلمانی نمی‌رسد و آن‌ها مشکوک می‌شوند. سربازی را می‌فرستند تا ته‌وتوی قضیه را دربیاورد. سرباز می‌رود و می‌آید و ماجرا را برای فرماندهان تعریف می‌کند. دیگر می‌دانید چه می‌شود. اعدام فرماندهان هنگ. بله اعدام می‌شوند امّا قبل از آن محاکمه‌ی نظامی می‌شوند. و چه چیزی بدتر برای یک نظامی درجه‌دار که با لباسِ خواب در محکمه حاضر شود؟ تحقیر کردن. آن‌ها پیش از بسته شدن به تیرک چوبی، پیش از تیرباران، مُرده بودند. صفِ منظم تیراندازها که شلیک می‌کنند، آن‌ها دوباره می‌میرند. هیچی دیگر. پلِ لغزانِ چوبی شکسته می‌شود. چند روز بعد سربازان آلمانی به انگلیسی‌ها حمله می‌کنند. در سنگرهای انگلیسی، سربازان آلمانی با پوتین‌هایی که با بند انگلیسی‌ها سفت شده بود، ته‌سیگارهایی را که خودشان به آن‌ها داده بودند، له می‌کردند و پیش می‌رفتند. له می‌کردند و می‌رفتند. می‌رفتند.

* به یاد کاتالونیا، نوشته‌ی جورج اورول، ترجمه‌ی عزّت‌الله فولادوند، نشر خوارزمی، چاپ دوّم ۱۳۷۳
12 Jan 18:35

جستجوی خدا در زندان های فوق امنیتی آمریکا

by مدیر

جستجوی خدا در زندان های فوق امنیتی آمریکا

سرگی لوی(SERGE J-F. LEVY) عکاس، راهش را به شش زندان فوق امنیتی، و یک زندان فوق فوق امنیتی در آمریکا باز کرده است در جستجوی خدا، در جاهایی که به خشونت، بیماری­های روانی و نابودی و ناامیدی و اعتیاد مشهور هستند. پروژه او دو بخش بسیار دشوار دارد، اول ورود به زندان ها و قانع کردن مسوولین و دوم قانع کردن زندانیان، اما مسیر هرچه که بوده، نتیجه کار او شگفت انگیز است، و به نوعی به تغییر تصویری که از زندان­های آمریکا شاید در ذهن داشته باشیم کمک میکند. او برای کارش به کلیساها، مساجد و … در زندان­های آمریکا رفته است. امیدواریم از تماشای این عکس ها لذت ببرید.

The post جستجوی خدا در زندان های فوق امنیتی آمریکا appeared first on شبگار.

12 Jan 10:12

قُدبازی

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
سه‌بار بگو :«ای خیال برو.» اگر نرود، تو برو.
[نرفت. نرفتم.]

مقالات شمس، شمس‌الدّین محمّد تبریزی، ویرایشِ متن جعفر مدّرس صادقی، نشرِ مرکز، چاپ اوّل، ۱۳۷۳
11 Jan 17:13

manos

by noreply@blogger.com (Cotepinta)


manos, originalmente cargada por Pablo Maturana.
emocionantes imagenes desde la mirada curiosa de Pablo Maturana
10 Jan 14:07

آدم برفی که آدم نیست!

by almatavakollll

نمی دانم که چرا این خاطره از کودکی با من مانده است. شاید  برای اینکه آقای همسایه قصد داشت ما بچه ها را آدم های منطقی ای بار بیاورد. انگار دوست داشت بفهمیم عقل مهم تر از احساس است.آن موقع ها یکی دو تا نبودیم که. ده تا بچه بودیم که تابستان ها کارمان جیغ زدن توی حیاط و دویدن و سرک کشیدن به باغچه بود و زمستان ها منتظر برف نشستن.آقای همسایه نمی گذاشت بچه هایش با ما بازی کنند. از آن دست باباها بود که اختلاط پسر و دختر به نظرش حرام می آمد. هرچند ما شش ساله بودیم و بس!

آقای قدمی چهارتا بچه داشت. دو تا پسر که برای تنبیه آنها را می انداخت پشت کامیون و یک پتو پرت می کرد توی بغلشان و بچه ها تا صبح می لرزیدند و وقتی آدم می شدند حق داشتند به ساختمان برگردند.

همیشه کامیون جلوی در و توی کوچه پارک می شد و رنگ سبز چرکش هنوز یادم هست.

یکبار که برف بارید،حسابی هم بارید، شروع کردیم به ساختن آدم برفی. از هشت صبح شروع کردیم تا یازده،بزرگترین آدم برفی دنیایمان را وسط حیاط ساختیم که ناگهان با پرتاب برف از پشت بام روبرو شدیم. داشت برف های پشت بام را پارو می کرد که خدای نکرده آسفالت های آن خراب نشود و خب نمی شد برف ها را پرت کرد توی کوچه. آقای همسایه در یک لحظه ی کاملا منطقی تصمیم گرفت برف ها را پرت کند روی سر آدم برفی و برایش مهم نباشد که ما شاهد جدا شدن سر او و قل خوردنش هستیم و چیزی درونمان ریش ریش می شود.

منطقش گفته بود که باید در همان لحظه پشت بام را پارو کند . منطقش گفته بود که باید ما را هم منطقی بار بیاورد. آدم برفی که آدم نیست. می شود آن را کشت . خیلی راحت. خیلی خیلی راحت و لابد وقتی ما بزرگ می شویم یادمان می رود....


09 Jan 20:59

http://havijebanafsh.blogfa.com/post-4387.aspx

by havijebanafsh
وقتی اس ام اسی از مادرم بهم می رسد غمگین می شوم. از شکل اس ام اس دادنش حتی. چشم هایش را ریز می کند و آن دکمه ها را سخت می فشارد. اس ام اس هایش همیشه جا افتادگی دارند. چند حرف را از قلم می اندازد یا کلمه ای را به شکلی غیر معمول می نویسد. یک شکل ِ ویژه که یادآوری می کند او با زحمت این ها را نوشته. انگار از درون یک زندان در فرصتی کوتاه با هزار بدبختی فرستاده شده باشند. در اغلب موارد اس ام اس می دهد و می پرسد برای شام بازمی گردم یا نه. با کلمه های خودش، با حروفی که یادآوری می کند او مادر است نه هر کس دیگر. مادری که عمق ِ عشق به او را نمی شود سنجید. با دیدن اس ام اس هایش فقط گلویم فشرده می شود. آخ مادر! می خواستم بگویم اس ام اس هایت عاقبت دیوانه ام می کند. پدرم... او می گوید اسماعیل این کارت شارژ را وارد کن. می گویم بزن ستاره صد و چهل... و او مقاومت می کند. برایش ساده است اما نمی خواهد بازی ِ جدید را بپذیرد. اینباکسش به شکلی بی رحمانه لبریز ِ اس ام اس های ِ بی احساس ِ ایرانسل است. هیچکس به او اس ام اس نمی دهد و او نیز به کسی. ولی فقط یکبار، بله فقط یکبار به من اس ام اس داد. او همیشه بخاطر آلرژی ِ تنفسی اش آدامس میجود. می گوید گلویش را مرطوب می کند و بهتر نفس می کشد. در اس ام اس اش نوشته بود: "آدامس". همین. فقط همین یک کلمه. ننوشته بود آدامس بخر، آدامس می خواهم، نه. فقط آدامس. وقتی خواندمش توی ِ خیابان راه می رفتم. یادم می آید که ایستادم. فروریختم. یک کلمه و او چطور این را نوشته بود؟ چقدر کم، چقدر کوتاه، چقدر غریب. آدامس...عاشقانه ترین، غم انگیزترین پیام دنیا.

09 Jan 15:26

هرکسی را جهان پنهانی است

by noreply@blogger.com (S*)
با هر کسی که می میرد
اولین برف
اولین بوسه
اولین جنگش هم می میرد
مَرُدم نمی میرند
دنیا در آنها می میرد ...

(یوگنی الکساندرویچ یفتوشنکو)
07 Jan 10:59

پای یاری

by sisteric

جا داره از پاهام تشکر کنم که یاریم کردن  سه طبقه رو یه نفس بالا بیام و دوون دوون برم پشت پنجره و تو آخرین لحظه‌ها دست تکون بدم برا کسی که موقع رفتن ، مدام سر برمی‌گردوند و پنجره رو می‌پایید :]