ما از یکسال پیش در قصه های شبانه مان با علی یک مزرعه داریم. مزرعه ای بزرگ و پر از اتفاقات جور وا جور. گاهی وقتهای میوه میچینیم و گاهی بذر می کاریم. گاهی روزها هیزم خرد میکنیم مرغ و خروسهایمان را در لانه جا میدهیم. علی صبح ها از لانه مرغها تخم مرغ برمیدارد و در لانه کبوترها را باز می کند. مزرعه ای که کارگاه و طویله و کتابخانه دارد…
در غم و شادی ها با حیوانات مزرعه مان همراهیم. حیواناتی که حالشان همیشه هم خوبی نیست. بعضی شبها هست که توله سگ بازیگوش ما باید فردا را پیش دکترها بماند تا قوی و نیرومند باشد؛ و پدرش برایش توضیح میدهد که چرا فردا را نمی تواند در لانه خودشان باشد. بعضی شب ها هست که صبح فردا بره کوچولو باید آمپول بزند؛ بعضی روزها کرم مادر برای کرم چولوی ابریشم توضیح میدهد که چرا باید مدتها در پیله بماند؛ درست مثل پسربچه ای که باید در روزهای سرد زمستان در پلیه خودش باشد و نمی تواند مثل بقیه بچه ها در برف بازی کند؛ چون یک کرم ابریشم فقط در پیله اش پروانه می شود. و خلاصه این قصه مزرعه ادامه دارد… تا آنکه پرهای جوجه می ریزد. و ما میدانیم که هر جوجه ای که بخواهد پرهای قشنگ زیبا داشته باشد، پرهایش می ریزد تا پرهای قشنگتری در آورد…
***

حالا آنقدر با این قصه ها مانوس شده ام؛ که دلم میخواهد وقتی این دردها تمام شد؛ گوشه ای از این خاک، مزرعه ای داشته باشم و تمام قصه هایی که برای علی گفته ام را بسازم. روی یک تیرک چوبی، یک تابلوی چوبی هم بکوبم و بنویسم «مزرعه آقای کوچک». بعد در صفحه اول این سایت که سالهاست قرار است « به زودی » تکمیل شود می نویسم؛ به مزرعه آقای کوچک خوش آمدید… به کوری چشم تمام واقعیتهای نازیبا… خیالمان قشنگ است… نه؟

(۱۹)خوشم نیامد
(۳)




























