Shared posts

28 Feb 17:03

سیزده درصد می‌شه صد هزار نفر؟

by تراموا

- دوست داشتم بهش بیست بدم، حتی صد یا هزار. ولی متاسفانه امتیازها از دهه.
[عدم آشنایی کافی با ریاضیات و مفهوم درصد]


دسته‌بندی شده در: فرهنگ و هنر
04 Feb 07:34

اگر شبی از شب‌ها خواب‌ت نبرد، بدان که مشکل داری

by Oghlon

یک ربع مانده به چهار صبح مثل خوره این صدای ابی افتاده بود به جان‌مان که می‌خواند: شبه از نیاز من پُر، شبه خالی از تن تو… گشتیم داخل ام‌پی۴ پلیرمان دیدیم این یکی پیدا نمی‌شود. گفتیم خیلی خُب پینک فلوید گوش می‌دهیم و متوجه شدیم که آن‌را هم به کل پاک کرده‌ایم و اثری از آن نیست، این شد که شجریان گوش کردیم. حالا این‌که این سه تا چه ربطی به هم داشتند بر احدی از بندگان خدا معلوم نگشت و این از کرامات ما بود.
بله، آدمی موجود عجیبی‌ست، نمی‌شود پیش‌بینی‌اش کرد. دانشمندان می‌گویند آدم‌های بالغ امروزی تکامل‌یافته‌ی بچه‌هایی‌ند که در حین گریه کردن‌شان می‌خندند و تو فکر می‌کنی این‌ها یک تخته‌شان کم است حال آن‌که کم ندارند و کلن همین‌طور هستند. امروز عاشق‌ند، فردا فارغ. اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را که خب فبها، اما اگر نشد آدم که قحط نیست. بعد این‌ها در زندگی‌شان کارهایی می‌کنند که حرص بقیه را درمی‌آورند و آن شخص بخت‌برگشته‌ای که می‌خواهد با اینان ارتباط برقرار کند نمی‌داند چه گِلی باید به سرش بگیرد. اگر بگوید به‌به چه خوبه این‌ها که تو پوشیده‌ای می‌گوید اصلن هم این‌طور نیست، نمی‌خواستم تو ذوق خواهرم بزنم این‌ها را پوشیدم. یک ماه بعد همین آدم از این‌که آن پیرهن‌ش خراب شده و این‌که چقدر آن‌را دوست داشته می‌گوید و الخ.
عزیزان من، از این پیر فرزانه اگر می‌شنوید کمی ثبات شخصیت داشته باشید، یادتان باشد قبل‌ترها چه گفته‌اید. حرف‌ها اگرچه باد هوا هستند و هوا را درختان تصفیه می‌کنند اما آثار ماندگاری بر ذهن دیگران خواهند گذاشت. کاری نکنید که اطرافیان شما بروند توی وبلاگ‌شان از این اخلاقیات گندتان بنویسند. برادران و خواهران من اوصیکم به تقوی ‌الله.

04 Feb 06:56

مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان»

by ادمین

کوروش خزلی در مزرعه‌اش در گیلان از حیوانات بیمار نگهداری می‌کند و پس از درمان آن‌ها را به طبیعت باز می‌گرداند. آقای خزلی دکترای فلسفه و حقوق دارد و پس از ۱۰ سال زندگی و تحصیل در اروپا به ایران بازگشت و در اداره محیط زیست مشغول به کار شده است. دوستدار حیوانات و محیط زیست است، بد رفتاری با حیوانات او را آزرده می کند؛ به همین دلیل از مزرعه‌اش را برای نگهداری و مراقبت از حیوانات بی‌پناه استفاده می کند و تا کنون ده‌ها حیوان مصدوم اهلی و وحشی همچون جغد، شغال، گربه، غاز، سگ، عقاب و… را بعد از مراقبت و مداوا به طبیعت بازگردانده است.

مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان» گیلان پناهگاه امنی برای حیوانات است.

2626662 3732518 مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان»

329512 913 مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان»

 

به چشم های سگ خوب دقت کنید.. حس قدر شناسی و محبت را می توان در چشمان این سگ به خوبی دید…

 

2626662 3732500 مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان»

2626662 3732501 مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان»

2626662 3732502 مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان»

2626662 3732502 0 مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان»

2626662 37325061 مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان»

2626662 3732512 مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان»

2626662 3732514 مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان»

2626662 3732515 مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان»

محتوای مشابه

  1. بلایی که فوران آتشفشان بر سر یک روستا در اندونزی آورد
  2. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۵ دی
  3. تیپ جدید مهناز افشار درنشست خبری فیلم سینمایی بیگانه
  4. به چشم هایتان ایمان نداشته باشید – ۱۲ بهمن
  5. زمستان زیبای ایران زمین
  6. گزارش تصویری اراک، آئین کوسه ناقالدی
  7. ۴۲ عکس جالب و خنده دار از آدم های جالب و خنده دار در وسایل نقلیه عمومی
  8. عکس های نشنال جئوگرافیک (جدید – ۳۰ دی)
  9. چند عکس از صعود ناموفق به قله دماوند.. مرداد ۹۲
  10. عکس های خنده دار و جالب فقط در ایران – دوازده بهمن
  11. فداکاری یک زن برای همسرش و…
  12. غذا دادن به روباه ها هنگام صعود زمستانی به سبلان
  13. دنیای زیبای ما – ۵۰ عکس منتخب
  14. شیراز – دیروز
  15. منتخب پست های ایران جوک در اینستاگرام – ۱۲ بهمن – قسمت دوم
  16. خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران
  17. ویلایی در آفریقای جنوبی
  18. منتخب عکاسی ماکرو – ۲۸ دی – ۵۰ عکس
  19. سربازان زن در ارتش آمریکا – ۳۶ عکس
  20. ایمنی یعنی این !! ۲۷ عکس
  21. فقط در تگزاس – ۲۱ عکس
  22. عکس های شوی تیپ ها و خالکوبی های خفن در تهران توسط نیروی انتظامی
  23. صحنه ای که از دست سانسورچی (شبکه ۳) مراسم قرعه کشی در رفت!
  24. زیباترین لحظه ها – ۱۸ عکس منتخب
  25. ایمنی یعنی این !! ۲۶ عکس
خوشم آمدup مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان»(۲۴)خوشم نیامدdown مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان»(۰)

نوشته مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان» اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-110.biz 20 پدیدار شد.

04 Feb 06:55

عبور سنگ خیلی بزرگ از کنار یک ویلا !

by ادمین

fallen rock 02 عبور سنگ خیلی بزرگ از کنار یک ویلا !

fallen rock 04 عبور سنگ خیلی بزرگ از کنار یک ویلا !

fallen rock 05 عبور سنگ خیلی بزرگ از کنار یک ویلا !

fallen rock 01 عبور سنگ خیلی بزرگ از کنار یک ویلا !

محتوای مشابه

  1. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۵ دی
  2. به چشم هایتان ایمان نداشته باشید – ۱۲ بهمن
  3. ۴۲ عکس جالب و خنده دار از آدم های جالب و خنده دار در وسایل نقلیه عمومی
  4. زمستان زیبا
  5. عکس های خنده دار و جالب فقط در ایران – دوازده بهمن
  6. سربازان زن در ارتش آمریکا – ۳۶ عکس
  7. عکس های شوی تیپ ها و خالکوبی های خفن در تهران توسط نیروی انتظامی
  8. ماجراجویی جالب یک زن و شوهر هنگام رابطه نزدیک زناشویی !
  9. فشن های خیلی خاص ! – ۲۸ عکس – ۹ بهمن
  10. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۴ دی
  11. عکس های جالب از طبیعت ایران – ۱۷ دی
  12. یک ویلای مدرن و شگفت انگیز فقط ۲۵ میلیون دلار
  13. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۳ دی
  14. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۷ بهمن
  15. فشن های خیلی خاص ! – ۳۵ عکس – ۱۲ بهمن
  16. عکس های جادادن ۴گاو در یک خودرو پروتون!
  17. عکس های منتخب جالب و خنده دار امروز – ۳۰ دی
  18. زندگی زیباست… از آن لذذذذت ببرید – چهل عکس
  19. جالبترین عکس های عروسی – ۱۰ بهمن ۹۲
  20. منتخب عکاسی ماکرو – ۲۲ دی – ۵۰ عکس
  21. خلاقیت با غذاها – ۲۸ عکس
  22. آدم برفی های خلاقانه از سراسر جهان
  23. تفریح جوانان کانادایی: بدون خطر ولی مهیج
  24. جالبترین عکس های عروسی – ۴ بهمن ۹۲
  25. اینجا ایرانه !!!
خوشم آمدup عبور سنگ خیلی بزرگ از کنار یک ویلا !(۲۱)خوشم نیامدdown عبور سنگ خیلی بزرگ از کنار یک ویلا !(۰)

نوشته عبور سنگ خیلی بزرگ از کنار یک ویلا ! اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-110.biz 20 پدیدار شد.

04 Feb 06:20

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ۸۰۰ ﮔﺮﻡ ﭘﻨﯿﺮ

by ادمین

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ۸۰۰ ﮔﺮﻡ ﭘﻨﯿﺮ” ﮐﺎﺭﮔﺮﺩﺍﻥ : ﺣﺴﻦ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺗﻬﯿﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ: ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﻧﻌﻤﺖﺯﺍﺩﻩ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ : ؟ ﮊﺍﻧﺮ : ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺻﻠﯽ: ﺣﺴﻦ / ﻋﺰﺕ / ﻣﺮﺩﻡ / ﺩﻭﻟﺖ ﺗﺪﺑﯿﺮ ﻭ ﺍﻣﯿﺪ ﺳﺎﯾﺮ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﺍﻥ : ۳۰ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﻟﺸﮑﺮ ===== ﮐﺎﻧﺪﯾﺪ ﺳﯿﻤﺮﻍ ﺑﻠﻮﺭﯾﻦ ﺍﺯ ﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ ﻓﺠﺮ4554 ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ 800 ﮔﺮﻡ ﭘﻨﯿﺮ

محتوای مشابه

  1. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۷ بهمن
  2. خوش منظره ترین حمام دنیا
  3. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۳ دی
  4. گزارش تصویری اراک، آئین کوسه ناقالدی
  5. خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران
  6. صحنه ای که از دست سانسورچی (شبکه ۳) مراسم قرعه کشی در رفت!
  7. گلچینی از بهترین عکس های جالب و خنده دار از سراسر جهان ۱۰ مهر
  8. فداکاری یک زن برای همسرش و…
  9. منتخب پست های ایران جوک در اینستاگرام – ۱۲ بهمن – قسمت دوم
  10. شیراز – دیروز
  11. ایمنی یعنی این !! ۲۶ عکس
  12. گله ای با گوسفندان چهارشاخ در گرگان!!
  13. در حرکتی کم سابقه تلوزیون ایران اقدام به نمایش آلات موسیقی کرد !!
  14. عکس یادگاری من و دوستانم با کارگران عجیب ترین معدن دنیا
  15. عکس های خنده دار و جالب فقط در ایران – دوازده بهمن
  16. به اتهام اجتماع و تبانی
  17. پیست اسکی شمشک – این روزها..
  18. نجات گربه
  19. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۵ دی
  20. تصاویر لحظه به لحظه از حمله خرس سیاه به شکارچیان
  21. عکس های بسیار جالب ایرانی
  22. جالبترین عکس های عروسی – ۱۰ بهمن ۹۲
  23. گلچین عکس های جالب و خنده دار از سراسر جهان – ۳۱ تیر ۹۲
  24. فشن های خیلی خاص ! – ۳۵ عکس – ۱۲ بهمن
خوشم آمدup ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ 800 ﮔﺮﻡ ﭘﻨﯿﺮ(۳۵)خوشم نیامدdown ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ 800 ﮔﺮﻡ ﭘﻨﯿﺮ(۱)

نوشته ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ۸۰۰ ﮔﺮﻡ ﭘﻨﯿﺮ اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-110.biz 20 پدیدار شد.

04 Feb 06:15

http://gilehmards.blogspot.com/2014/02/blog-post_3.html

by www.gilehmard.com

سبد کالای امریکایی
امروز رفته بودم بانک . دیدم در محل پارکینگ کنار بانک چهل پنجاه تن زن و مرد ( بیشتر مکزیکی ) صف بسته اند و میگویند و میخندند . چند دقیقه بعد کامیونی از راه رسید و گوشه ای توقف کرد و به توزیع سبد های کالای غذایی پرداخت . نه هیاهویی بود و نه یقه درانی و نه بکش بکش و نه بکش بکش . روی بدنه کامیون نوشته بود Food Bank
معلومم شد که هر هفته در ساعت مشخصی این کامیون میآید اینجا و مقدار زیادی مواد غذایی را بین نیازمندان - که معمولا کارگران مکزیکی هستند - توزیع میکند .
این food Bank هم هیچ ربطی به دولت و دستگاههای دولتی ندارد . عده ای داوطلب هستند که بدون مزد و منتی روز ها به سوپر مارکت ها تلفن میزنند و از آنها مواد غذایی مجانی میگیرند و همه آنها را به رایگان بین مردم تقسیم میکنند . هیچ منتی هم روی کسی نمیگذارند . پولدار ها و آنهایی هم که دست شان به دهن شان میرسد هر گز به ذهن شان هم خطور نمیکند که بیایند از این مواد غذایی رایگان بگیرند و اسمش را هم زرنگی بگذارند . شما هم اگر در امریکا هستید می توانید به این تشکیلات کمک کنید و مطمئن باشید که کمک های شما بدست نیازمندان خواهد رسید Find a Local Food Bank | Feeding America
03 Feb 21:19

حرف های نوک تیز بعضی ها !

by nikolaa

صد بار به مامان گفته ام که اگر مرا به جای مدرسه و کلاس زبان می گذاشت دوره خیاطی تا الان یک چیزی شده بودم برای خودم. از همان اول هم که دنیا آمدم عشقم بازی کردن با پارچه و میل بافتنی بود.قشنگ یادم هست که وقتی خیلی کوچک بودم و می رفتیم خانه خاله اینها، کلی خدا خدا می کردم که خاله از توی کشو سومی سمت چپ ، سطل زرد رنگش که پر از دوک های نخ بود را دربیاورد و مثلا جوراب پسرخاله ایم را بدوزد.بعد من بنشینم کنارش و زل بزنم به نخ های رنگی. بنشینم و توی دل کوچکم با خودم بگویم " چرا ما انقدر پولدار نیستیم که این همه نخ داشته باشیم؟".

بزرگ تر که شدم تفریحم این بود که با پارچه کهنه های مامان پیژامه های رنگی کوچک بدوزم. یا تاپ های آستین حلقه ای. ولی همه این کارها را باید در حضور مامان انجام می دادم. مامان می ترسید مثل خاله که وقت بچگی سوزن رفته بود توی چشمش یکهو شیطان بزند زیر دستم و سوزن بی هوا برود توی چشمم.

توی درس حرفه و فن مخصوصا بخش دوزندگی و بافندگی همیشه بهترین بودم. یک دفتر پارچه ای درست کرده بودم که هر مدل دوخت را توی آن می چسباندم. خودم برای خودم مقنعه می دوختم. شال می بافتم. شکافتگی آستینم را درست می کردم و همه این ها را به درس هایم تر جیح می دادم.

هنوز هم همان طورم. بعضی وقت ها می رسد که نه حال دارم چیزی بخوانم نه چیزی بنویسم. این جور وقت ها فقط باید یک چیز بگیرم دستم و بدوزم. یا یک کلاف را سر بیندازم و انقدر ببافم که حالم خوب بشود.که آرام بشوم. که فکر های مزخرف مثل موریانه هجوم نیاورند به مغزم.

حالا سالها از روزی که سوزن رفته توی چشم خاله و خاله دنیا را با یک چشم می بیند می گذرد. سالها از روزی که من سوزن دست گرفته ام هم می گذرد. حتی سالها از روزی که مامان دلنگرانی هایش برای چشم های من شروع شد می گذرد. نه خاله خیاط شد نه من. ولی هنوز هم هر دوتایمان با همین سوزن کاری هاست که حالمان خوب می شود.

این کیف را امروز دوختم. اعصابم از دستت خرد بود و نمیخواستم هی فکرهای بیخود بکنم و هی اشک هایم بیاید پایین و مجبور بشوم عینک طبی ام را بزنم و سر خودم را شیره بمالم که اشک هایم از زیر عینک دیده نمی شود.کاش می شد به مامان هم این را ثابت کرد که ضرر سوزن برای چشم هایم کمتر از اشک هایی است که بخاطر بی محبتی های این و آن باید بریزم. امروز توی همان نیم ساعتی که اعصابم از دستت خرد بود این را دوختم. که مداد سیاه و رژم را بگذارم داخلش و بعد این را بیندازم توی کوله ام. که مثلا اسمش را هم بگذارم کیف لوازم آرایش...

03 Feb 16:43

دستور ساخت بمب هیروشیما

by havijebanafsh
برای نابودی آدم ها، همین کافی ست که برایشان خاطره بسازید. در ذهن شان ثبت، و در روح شان ماندگار شوید. سپس درست وقتی حواس شان نیست، بی مقدمه و ناگهانی به حال خود رهایشان کنید؛ به همین سادگی!

02 Feb 18:04

mahnaz_: جهان سوم جاییه که اگردر اون به فقرا غذا بدید شما یک آدم خیر هستید اما اگر بپرسید چرا فقرا غذا ندارن؟ معاند ، عامل استکبار و براندازید

جهان سوم جاییه که اگردر اون به فقرا غذا بدید شما یک آدم خیر هستید اما اگر بپرسید چرا فقرا غذا ندارن؟ معاند ، عامل استکبار و براندازید
02 Feb 18:03

mahnaz_: بوی کباب از مصادیق نقض حقوق بشره

بوی کباب از مصادیق نقض حقوق بشره
02 Feb 17:25

تقدیر سعید راد از فردین و بهروز وثوقی در مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم فجر

by ادمین

سعید راد: من خواهش می‌کنم از همه بزرگان، از همه سیاسون و… این بخشندگی و مهربونی براشون باشه که من به عنوان یک بازیگر جرأت پیدا بکنم که بگم یادی داشته باشیم از بزرگان بازیگریمون آقای فردین [انفجار سالن و فریاد سعید راد برای شنیده شدن صدا در میان تشویق حاضران:] آقای بهروز وثوقی …(تشویق شدیدتر حضار)

پخش زنده از سیمادانلود

خوشم آمدup تقدیر سعید راد از فردین و بهروز وثوقی در مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم فجر(۴۵)خوشم نیامدdown تقدیر سعید راد از فردین و بهروز وثوقی در مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم فجر(۷)

نوشته تقدیر سعید راد از فردین و بهروز وثوقی در مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم فجر اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-110.biz 20 پدیدار شد.

02 Feb 11:47

مرد بااحساس!

دو مرد برای بازی گلف به زمین گلف منطقه خود می‌روند. درست زمانی که یکی از آن‌ها می‌خواهد به توپ ضربه بزند، متوجه می‌شود که صفی بلند از مردم عزادار همراه با یک تابوت از جاده کنار زمین گلف می‌گذرند تا به مراسم تشییع بروند. مرد دست نگه می‌دارد، کلاه گلف خود را از سر برمی‌دارد، ‌چشم‌هایش را می‌بندد و به نشانه احترام، ‌رو به عزاداران تعظیم می‌کند. دوستش می‌گوید:‌ «وای، این معنادارترین و تاثیرگذارترین حرکتی بود که تا به حال دیدم. تو چه مرد بااحساسی هستی.» مرد پاسخ می‌دهد: «بله،‌ خب به هر حال او 35 سال همسرم بود».
02 Feb 11:46

روز آرزویی

by مهدی نسرین
يك خانم سرخپوستى هست به اسم رز كه، به دنبال عارضه قلبى برای مادرم و تا پیش از درگذشتش، از طرف دولت كانادا موظف شده بود به او در كارهاى خانه كمك كند. 


رز: فیلم درباره ستاره ها می بینی؟

من: آره راجع به ستاره هایی که وقتی نورشان به ما می رسد مدت هاست که مرده اند. سال نوری می دونی چیه، رز؟

 رز: نه.

من: نور با سرعت بالایی حرکت می کند. مسافتی را که در یک سال با این سرعت طی شود می گویند سال نوری. یک سال نوری مسافت زیادیه و برخی از این ستاره ها هزاران سال نوری با ما فاصله دارند. 

رز: چه جالب. ما هم یک چیزی داریم بهش می گیم روز آرزویی. شبیه این حرفهاست. فاصله جایی که آدم باید در مدت روزهای آرزوییش  طی کند تا به آن برسد.

من:  واقعن؟ من چند روز آرزویی با اون جا فاصله دارم؟
رز: حسابش با روز سخته. تو یک هفت هشت سال آرزویی با سرزمین موعودت فاصله داری. 
02 Feb 10:18

روایت

by Mirza

زندگی دو روایت دارد٬ اگر نه بیشتر. یکی آنی است که برای دیگران می‌گویی. آنی که امن است٬ مطابق عرف است٬ فراز و فرودش‌‌ همان است که آن دیگری٬ آن شنونده را مقبول می‌افتد که این یک اوج است٬ آن یک حضیض. هر آغازی می‌شود صعود و هر پایانی هبوط. روایت دیگر٬ روایتی است که برای خود می‌گویی. خارج از اینکه چه قرار است فتح خیبر باشد و چه نباشد. آن شق القمر که از دید دیگری معراج توست را آسوده می‌گذاری در پستو و آن به خود آمدن روی دریاچه و زیر باران را می‌گذاری بین آنچه که از تو٬ هر چه هستی را ساخته. این یکی روایت سهل‌تری است٬ روایتی شایسته گفته شدن و شنیده شدن. روایتی که درش یک پیاده‌روی پاییزه می‌شود روز جاودانگیت.

02 Feb 08:26

ع.ص

by واقف

“پاهای بسته با پرواز نمی‌سازد، که بال ها را هم می‌شکند! بی‌شک مطالعات وسیع ما، غذای خوبی است، اما ما به مسائل دیگری نیاز داشته‌ایم که از آن‌ها سطحی گذشته‌ایم و در نتیجه با این که خیلی پر زده‌ایم، اوجی نگرفته‌ایم.”

02 Feb 08:14

The Letting Go

by ali karbasi


۱. چند وقت پیش خبر  آن آمده بود که آخرین سرباز ژاپنی که بعد از سه دهه از پایان جنگ جهانی دوم تسلیم شده بود، در توکیو درگذشت. سرباز بنابر قواعد ژاپنی‌ها که در زمان جنگ تسلیم نمی‌شدند، این‌قدر خودش را پنهان کرده بود که چندیدن سال بعد از پایان جنگ پیدایش کردند و آخر سر با کمک فرمانده سابق‌اش موفق شدند که به ژاپن برگردانندش. همان زمان‌ها که این خبر آمده بود دائم به همین رها کردن و ماندن فکر می‌کردم. به کودکی‌ها فکر می‌کردم که پشت در مغازه‌ها منتظر می‌شدم تا باز شوند و چیزی بخرم و همیشه هم از بخت بد از صاحب مغازه خبری نبود و من پشت در مغازه با فکر رفتن و یا ماندن کلنجار می‌رفتم. به اینکه دیگر انتظار بس است و باید رفت ولی همیشه به این امید که صاحب مغازه به زودی از راه می‌رسد ، اینکه شاید که فقط دقیقه‌ای از اینجا فاصله‌داشته باشد، شاید که بهتر باشد همین کوچک ذره امید را هم رها کنم وجود داشت!
آن سرباز ژاپنی و آن انتظارهای دوران کودکی یعنی رها نکردن. مثل رفاقت‌هایی که زمان زیادی است تمام‌شده‌اند و آدم همینطور به خیالی نشسته است که یک روز دوباره از سر گرفته می‌شود. آن آدم‌هایی که دیگر رفته‌اند، غباری بر روی تمام خاطراتشان نشسته و هیچ نشانی از وجودشان نیست ولی آدم همچنان با خودش فکر می‌کند که بالاخره یک روز می‌رسد که همه چیز مثل گذشته می‌شود. بالاخره صاحب مغازه از راه می‌رسد، بالاخره این رابطه پر از گرد و غبار سر و شکل جدید می‌گیرد، حتی شاید امپراطور ژاپن دوباره قدرت گرفت و روند جنگ معکوس شد. ولی آدم باید گاهی اوقات بگذرد، رها کند هر چقد هم که دشوار باشد، گاهی اوقات از بین بردن امید کار سختی است، درست شبیه همین چیزی که اینجا می‌خواند.


۲. دو سال در دریا ساخته بی‌نظیر بن ریورز روایت زندگی پیرمرد تنهایی به نام جیک در جنگل است. پیرمردی که تنهایی و ظاهر  ژولیده‌اش در ابتدا یادآور والدن نوشته هنری دیوید تورو است ولی هر چه که به پیش می‌رود از والدن فاصله می‌گیرد و برای خودش نمونه منحصر به فردی می‌شود. بن ریورز از آخرین بازمانده‌های نسلی است که هنوز با دوربین‌های ۱۶ میلی‌متری فیلم می‌سازند. برای همین دو سال دریا تصویری خشن و زمختی‌است از ارتباط انسان با طبیعت. عدم ضرافتی که در نهایت اثر بسیار زیبایی را افریده است.
جیک تنهاست، حرفی هم نمی‌زند و تقریبا در تمام مدت فیلم صدایی جز سوت از او به گوش نمی‌رسد. ولی با این‌حال مشخص است که سال‌ها در این جنگل‌ها زندگی کرده. برای خودش آزادانه می‌چرخد و برنامه روزانه دارد. از طرف دیگر لباس‌های نو هم دارد، حتی ماشین دارد و گاهی اوقات سرخوشانه پای پیاده و یا سوار بر ماشین به اطراف می‌رود.  اما با همه این‌حرف‌ها در حرکات روزانه جیک سرخوشی است که آنها را از تکراری بودن و معمولی بودن زندگی جدا می‌کند. ریورز در نوشته‌ی کوتاهی (+)  درباره فیلم توضیح داده که جیک تمام موقعیت را مدیون دوسالی است که در دریا گذرانده. حالا که به خشکی رسیده بعد از این همه سال در تمام آرامش و تنهایی که در طبیعت دارد، در تمام آن عصرهایی که در کنار آتش می‌گذارند، هنوز یک مجموعه عکس از گذشته با خود دارد که گاه و بی‌گاه نگاه‌‌شان می‌کند به زندگی که پشت سرگذاشته فکر می‌کند. انگار که هنوز آنجا را رها نکرده است. 


۳. ما دو دوست بوديم كه با هم غريبه شده‌ايم . امّا همين‌ طوری عالی است كه ما نمی خواهيم چيزی را از هم پنهان كنيم و قضيه را مبهم كنيم و از اين بابت از هم شرمنده باشيم. ما دوكشتی هستيم كه هركس مقصد و راه خودش را دارد؛ البته می‌توانيم از كنار هم بگذريم به هم برسيم و با هم صوری برپا كنيم، همان كاری كه بارها كرده‌ايم، و آنگاه كشتی‌های قشنگمان با چنان آرامشی در بندر پهلو بگيرند و بر كران يك آفتاب بلند، چنان كه گويی هر دو به مقصد رسيده‌اند و هر دو يك مقصد داشته‌اند. امّا از آن پس قدرت و دشواري عظيم وظيفه‌ مان ما را دوباره از هم جدا مي‌كند و روانه‌مان می‌كند به درياهای متفاوت و خطوط آفتابی مختلف و چه بسا ديگر هرگز هم ديگر را نبينيم، چه بسا همديگر را باز هم ببينيم، امّا ديگر همديگر را نشناسيم: درياها و آفتاب‌های متفاوت دگرگونمان كرده‌اند! نيچه (+
02 Feb 08:02

42

by misspar3oos

خیلی زشت است که آدم صبح روز تولدش چشمش را باز کند، و ببیند که چقدر همه چیز خالیست. خانه خالی، کوچه خالی، خوابگاه خالی، یخچال خالی، دیری دی دی دی، شهر خالی، باغچه خالی، ساغر و پیمانه خالی، دیری دی دی دی. اصلا میدانید، همینکه چشمم را باز کرده و به زیر تخت بالایی سلامی دوباره کردم یکهو یک حس پوچی برم مستولی شد. همینجور خیره به شبکه فلزی زیر تخت رفتم توی فکر و درحالیکه به تمام چیزهای پوچ و غمگین دنیا بصورت کامپکت فکر میکردم خوابم برد. بعد بیدار شدم بقیه فکرم را کردم. بعد خوابم برد. بعد بیدار شدم بقیه فکرم را کردم. همینجووووور تا ساعت 9. یک وضع هپروت تخمی ای بود. در این حین به این نتیجه رسیدم که شاید اصلا دختر حشری کننده ای نیستم. شرمنده. اگر زیر 18 سال هستید همین الان وبلاگ را ترک کنید. اگر بالای 18 سال هستید هم همین الان وبلاگ را ترک کنید به نظرم. بعد تخمسگ قضیه این بود که مثل انسانهای خنگ نفهم خالی اس ام اس زدم به تو و عین همین جمله را گفتم! یا زینب کبری! یا حضرت آدم! محض رضای خدا یک نفر نیست که بیاید این گوشی تلفن را از دست من بگیرد؟! محض رضای خدا یک نفر هست؟ گزینه الف و ب؟ چرا انسان باید انقدر بنشیند و بخوابد و فکر کند؟ چرا بیرون برف میاید؟ چرا من هیچ انگیزه ای برای اینکه بروم توی حیاط خوابگاه و بگویم اوه اوه اوه چه برفی ی ی ی ی ندارم؟ دارم؟ گزینه الف و ب؟ بعد به این فکر کردم که اصلا بلند شوم بروم خانه، و مامان هی بیاید بگوید تولدت مبارک، و هی غذای خوشمزه بپزد، و من بگویم مرسی مرسی که به دنیا آمدم، و یک مقدار حواسم با چیزهای نرمال زندگی پرت شود، و فردا پس فردا برگردم تهران. اما متوجه شدم که پتویم به حالت مگه کسخلی تو این سرما نگاهم میکند. من هم گفتم خداییشها! بعد هی بغلش کردم و هی گرمتر و خوشبختتر شدیم در کنار هم. سپس جواب اس ام اسم آمد. واقعا چرا جواب همچین سوالی را میدهی؟ و جواب یک سوالهای اساسی تری را نمیدهی؟ تو را چه میشود؟ دیگر در این زمینه مغزم بصورت استندبای درآمده. با تمام وجود دعا میکردم که این اس ام اسم در بین راه بخورد به یک دیواری درختی سد آبی تریلی ای و منهدم بشود و نرسد به تو که 1ماه است رفته ای در شهرهای دورافتاده غرب و هنوز نیامدی. چقدر در این روز شکوهمند ازت متنفرم. از مسافرت متنفرم. از برف هم همینطور. ازینکه همه فقط از من خوششان میاید، و فقط تحسینم میکنند، و فقط واو چه باحال هستم هم متنفرم. ازینکه حشریتان نمیکنم هم متنفرم. ازینکه انقد تحریک کردن نرها به چیزهای احمقانه وابسته است هم متنفرم. آخیشششش که چقدر متنفرم. خداییش این چه دنیای احمقانه ایست که مردها قدرت روبرو شدن با یک دختر مستقل باحال الاهی قربانش بروند همه دنیا را ندارند، اما میتوانند در یک چشم به هم زدن همه دخترهای شل و ول و وووییی ووووییی کائنات را شکار کنند؟ یک مقدار قوی باشید و لقمه های بزرگتر از دهانتان بردارید. یک مقدار بروید روی قله کوه و از آن بالا هی به من نگاه کنید و هی بگویید هه هه چقدر لیتل پور بیبی. اصلا من چه دارم میگویم؟ مگر شما قرار نبود این وبلاگ را ترک کنید؟ این چه روز تولد افسرده برفی ای است که من دراز کشیدم روی تخت و زندگیم را موشکافی میکنم؟ چرا دامن چین چین قرمز و تاپ سفید تنم نیست و در حال رقصیدن برای همه عاشقانم نیستم؟ چرا انقدر از خیابان صدای آمبولانس میآید؟  چرا بانک پاسارگاد همین الان به من تولدم را تبریک گفت؟ این چه دنیای مصنوعی ایست که در آن بانکها به یاد آدمها هستند؟ وات د فاک؟ (در حال به سوی کوهها دویدن).

31 Jan 09:18

http://gilehmards.blogspot.com/2014/01/gilemard-gilemard-57-seconds-ago.html

by www.gilehmard.com
  • اسمال کيجای .....**

    اسمال کيجای ؛ يکه بزن شهر بود .در واقع يکه بزن گيلان بود . همه از او می ترسيدند .
    اسم واقعی اش اسماعيل خدا ترس بود . کله نترسی داشت .

    يادم ميآيد وقتی ما پنج - شش سال مان بود و شب ها نمی خواستيم برويم بخوابيم ؛ مادر تهديدمان ميکرد و ميگفت : ميگويم اسمال کيجای بيايد و سر تان را ببرد ها !!!
    و ما از ترس اسمال کيجای می پريديم توی رختخواب و لحاف را هم روی سر مان می کشيديم مبادا که او از راه برسد و لقمه چرب مان بکند

    سالها گذشت .و ما پس از پايان درس و مشق مان در خبر گزاری پارس استخدام شديم و پس از گذراندن يک دوره شش ماهه به عنوان خبرنگار راديوی رشت به اين شهر نقل مکان کرديم .

    آنوقت ها اسمال کيجای کلی برو بيا داشت . يک عالمه لوطی و نوچه و نميدانم راننده و پارکابی و نان خور داشت که شهر رشت را زير پر و بال خودشان داشتند .

    اسمال کيجای در محله " لب آب " دفتر و دستکی روبراه کرده بود و يک خط اتوبوسرانی بين رشت و انزلی راه انداخته بود و با هفت - هشت تا اتوبوس عهد دقيانوس توی اين خط مسافر کشی ميکرد . راننده های ديگر چنان از اسمال کيجای حساب می بردند که هيچ اتوبوس ديگری جرات نميکرد توی اين خط کار بکند .

    بگمانم سال 1350 بود .آنوقت ها سر پرست روزنامه اطلاعات در گيلان - کريم بهادرانی - رفيق جان جانی من بود .
    ما چنان جيک و پيک مان با هم بود که وقتی کارم توی راديو تمام ميشد يکراست به دفتر روزنامه اطلاعات ميرفتم و کارهای آنجا را سر و سامان ميدادم . اغلب شب ها هم با کريم ميرفتيم الواتی .
    کريم ده - دوازده سالی از من بزرگتر بود .عرق خوری اش هم تماشايی بود .يک بطر ودکا را ميریخت توی يک ليوان بزرگ و يکسر بالا ميکشيد . نه مزه ای می خواست و نه نوشابه ای . روزهای تاسوعا وعاشورا هم عرق می خورد . من اما ؛ يکی دو استکان که بالا می انداختم چنان کله پا ميشدم که کريم بيچاره ميبايست خشک و ترم بکند .

    کريم راه پول در آوردن را خوب بلد بود .گاهی ده - بيست تا فرش می خريد و ميفروخت . گاهی کاميون کاميون برنج می خريد و ميفروخت . خلاصه اينکه کيفش کوک و اوضاعش هم روبراه بود . يک زن و سه چهار تا دختر خوشگل داشت . همه اش توی خانه شان جنگ و دعوا بود .

    يک روز کريم به من زنگ زد و گفت : حسن جان ! فردا صبح ميروم آستارا . ميآيی با هم برويم ؟؟
    گفتم : چرا نه ؟ هم فال است هم تماشا .هم آستارا را می بينيم هم می توانم يک گزارش راديويی از آن شهر زيبای ساحلی تهيه کنم .

    صبحش ؛ کله سحر راه افتاديم که برويم آستارا . آنوقت ها جاده رشت - آستارا خاکی بود . آدم جانش به لبش می رسيد تا به آستارا برسد . چنان خاک و خلی بر پا ميشد که نپرس .

    سوار ماشين شديم و راه افتاديم .کريم گفت : برويم پيش کبلايی صبحانه ای بخوريم و بعدش راه بيفتيم برويم آستارا .
    گفتيم: کبلايی ديگر کيست ؟؟
    گفت : کبله کيجای !
    گفتم : کبله کيجای ؟ تو مگر کبله کيجای را می شناسی ؟؟
    گفت : آره بابا ! سال هاست با هم رفيقيم !

    راه افتاديم رفتيم لب آب . محله کبله کيجای .
    کبله کيجای توی دفترش نشسته بود و چايی می خورد . تا کريم را ديد پريد بيرون و بغلش کرد و با همان لهجه داش مشدی ها در آمد که : مرد نا حسابی !چرا سراغ ما نميآيی ؟؟
    بعدش رو به کريم کرد و مرا نشان داد و گفت : آقا کی باشن ؟؟!!
    کريم گفت : آقای فلانی ؛ خبر نگار خبر گزاری پارس .
    کبله کيجای گفت : نگار پگار رو ولش کن ! پسر خوبی هست ؟؟
    کريم گفت : آقاست ! يک پارچه آقاست !!

    کبله کيجای دست مان را به گرمی فشرد و ما را به دفترش برد و تا يک شکم سير کله پاچه بما نخوراندنگذاشت از آنجا بيرون بياييم .

    بعد ها ؛ خود من هم با کبله کيجای رفيق شدم . به من ميگفت حسن سبيل !! من آنوقت ها سبيل کت و کلفتی داشتم . بگمانم ارث جناب استالين بود که به ما رسيده بود .!

    گاهگداری که گذارم به " لب آب " می افتاد سری به کبله کيجای ميزدم و يک چای ديشلمه می خوردم و ميرفتم پی کارم .

    کبله کيجای قيافه جالبی داشت . خوش تيپ بود . قد بلند . چشمان تقريبا آبی . پوست روشن . و موهای مجعد کوتاه . سبيلش هم تماشايی بود . خط باريکی بود بين لب و بينی اش .

    موهايش هميشه مرتب و روغن زده بود .لباس هايش هم مرتب و تميز و برازنده اش بود . هيچ شباهتی به لوطی هايی که در فيلم های فارسی ميديديم نداشت .

    يک موقع شايع شد که خانم گوگوش سيصد هزار تومان بدهی بالا آورده است .آنوقت ها سيصد هزار تومان خيلی پول بود . ما که خبر نگار بوديم و لولهنگ مان هم خيلی آب ميگرفت حقوق مان ماهانه چهار صد و چهل تومان بود که با اين پول کلی هم الواتی ميکرديم !!
    روزنامه ها هم کلی سر و صدا کردند که اگر گوگوش اين بدهی را ندهد مجبور است برود زندان . آنوقت ها گوگوش شاه ماهی موسيقی ايران بود . ميليونها هوا خواه و طرفدار داشت .

    يک روز ؛ اسمال کيجای به من زنگ زد و گفت : حسن سبيل ! می توانی يک نوک پا بيايی دفتر ما ؟؟
    گفتيم : آی به چشم کبلايی !!
    شال و کلاه کرديم و رفتيم دفترش لب آب .
    اسمال کيجای در آمد که : حسن سبيل ! لابد شنيده ای که خانم گوگوش سيصد هزار تومان بدهی بالا آورده ؟؟
    گفتيم : آره کبلايی ؛ شنيده ايم .
    گفت : ما حاضريم بدهی خانم گوگوش را بدهيم !!
    گفتيم : جدی ميفرماييد ؟؟ گفت : مگر شوخی هم داريم پدر سگ سگ سبيل !!
    گفتيم : خب ؛ از ما چه کاری ساخته است کبلايی ؟؟
    گفت : هيچی بابا ! توی راديو بگو که کبله کيجای می خواهد بدهی گوگوش را بدهد !

    گفتيم : کبلايی جان ! ما که توی راديو نمی توانيم از اين خبر ها پخش کنيم .اينجور خبر ها را فقط روزنامه ها و مجله های آنچنانی چاپ ميکنند . ( بيچاره نميدانست که خبر های راديو فقط منحصر به گوزيدن اسب شاه و عطسه علياحضرت و والاحضرتها و والا گهر ها و چهار نعل دويدن به سوی دروازه های تمدن بزرگ است )
    گفت : خب ؛ ميگويی چيکار کنم ؟
    گفتيم : کاری ندارد قربان تان برويم ! زنگی به کريم بزنيد بيايد اينجا و يک رپرتاژ آگهی از شما بگيرد و در مجله جوانان چاپ بکند که هزاران خريدار و خواهان دارد .

    کبله کيجای همانجا به کريم زنگ زد و قرار شد من مادر مرده گزارشی از اسمال کيجای واينکه می خواهد سيصد هزار تومان بدهی گوگوش را بدهد تهيه کنم و آقای کبله کيجای هم هزار تومان بسلفد .

    القصه . عکاس روزنامه را آورديم و از جناب کبله کيجای چند تا عکس گرفتيم و گزارش مفصل آنرا هم در مجله جوانان چاپ کرديم .

    يکماهی گذشت و روزنامه اطلاعات يک قبض هزار تومانی برای کريم فرستاد .کريم به من زنگ زد و گفت : حسن جان !اين آش را تو برای ما پخته ای . ميشود بروی سراغ کبله کيجای و اين هزار تومان مان را ازش بگيری ؟؟
    ما هم به کبله کيجای زنگ زديم و داستان را گفتيم .
    گفت : فعلا يکی دو هفته ای صبر کن ! الان توی دست و بالم پول نيست !
    دو هفته ديگر دو باره زنگ زديم .
    گفت : يکی دو هفته ای صبر کن !
    خلاصه اينکه تا بتوانيم يک چک هزار تومانی از کبله کيجای بگيريم جان مان به لب مان رسيد .
    وقتی چک هزار تومانی را ازش گرفتم ؛ خوشحال و خندان به دفتر روزنامه اطلاعات رفتم وچک را روی ميز کريم گذاشتم و گفتم : بفرما ! اين هم چک کبله کيجای !!
    کريم نگاهی به چک انداخت و هوارش در آمد که : مرد حسابی ! اينکه تاريخش برای سه ماه بعد است !!
    سه ماه بعد ؛ خواستيم چک را ببريم بانک .کبله کيجای زنگ زد که : حسن سبيل سگ پدر ! يکوقت نکند چک ما را ببری بانک ها !!!
    گفتيم : آخه کبلايی جان ! اين روزنامه اطلاعات پدر مان را در آورده .پولش را می خواهد .هی برای مان پيغام و پسغام ميفرستد . هی قبض دو قبضه سفارشی ميفرستد .ما هم دست مان تنگ است .

    گفت : حالا يکی دو هفته ای صبر کن !!
    يکی دو هفته ديگر صبر کرديم و ديديم اين چک کبله کيجای برای مان پول شدنی نيست . رفتيم يک فتوکپی از چکش گرفتيم و يک گزارش هم تهيه کرديم و تيتر زديم : مردی که می خواست سيصد هزار تومان بدهی گوگوش را بدهد ؛ چک هزار تومانی اش بر گشت خورد !!

    خواستم گزارش را به مجله جوانان بفرستم .کريم در آمد که : حسن جان ! اگر اين گزارش چاپ بشود ميانه کبلايی با ما بد جوری شکر آب خواهد شد
    گفتم : خب ! ميفرماييد چيکار کنيم ؟؟ روزنامه اطلاعات پولش را می خواهد .ما که نمی توانيم از جيب خودمان بدهيم . می توانيم ؟؟
    کريم ؛ سری خاراند و تلفن را بر داشت و به کبلايی زنگ زد . بعدش تيتری را که من برای گزارشم تهيه کرده بودم برای کبله کيجای خواند .
    وقتی صحبت هايش تمام شد رو به من کرد و گفت : حسن جان ! چک را فردا ببر بانک نقدش کن ..

    ***********************************************************************************

    **اسمال کيجای بعد از انقلاب توسط اوباشان اسلامی تير باران شد

30 Jan 20:38

http://havijebanafsh.blogfa.com/post-4452.aspx

by havijebanafsh
«گوش کن. می‌خواهم دلم را به تو بگويم. به ژنرال هوارد بگوييد دل او را می‌دانم. آن‌چه که او پيش‌تر از اين گفته بود من در دل خود دارم. من ديگر از همه چيز خسته شده‌ام. از جنگيدن خسته شده‌ام. پيرهای ما مرده‌اند. سرد است. بچه‌ها از سرما خشک می‌شوند و ما روانداز نداريم. مردم من به کوه‌ها فرار کرده‌اند. روانداز ندارند، غذا ندارند، و هيچ‌کس نمی‌داند کجا هستند. می‌خواهم دلم را به تو بگويم. می‌خواهم ميان تپه‌ها دنبال بچه‌هايم بگردم. شايد آن‌ها را در ميان کشته‌ها پيدا کنم. به من گوش بده. می‌خواهم دلم را به تو بگويم. من پير و خسته‌ام. قلبم بيمار و اندوهگين است. از جايی که آفتاب اکنون ايستاده است، ديگر نخواهم جنگيد. گوش کن. ديگر هرگز نخواهم جنگيد.» 
- رییس ژوزف، آخرین رییس قبیله نز پرسه، در وقت تسلیم به ژنرال هوارد، افسر ارتش آمریکا که بین سرخپوست‌ها به «پالتو خرسی» معروف بود، اکتبر ۱۸۸۷

وقتی «رييس ژوزف» در ۲۱ سپتامبر ۱۹۰۴ وفات يافت، پزشک بخش علت مرگ او را چنين تشخيص داد: شکسته دلی.

«فاجعه سرخپوستان آمريکا» --- دی براون، ترجمه محمد قاضی

30 Jan 20:36

78.

by rachel-in-wonderblog
کم  کم  پوستم  شبیه  فلس  می‌شود  و  من  تبدیل  می‌شوم  به  یک  ماهی  تنها .  یک  ماهی  تنها  و  خطرناک  که  دوست  ندارد  کسی  به  تنگش  نزدیک  شود .

29 Jan 20:53

که بعدا دعوایمان هم نشود

by nikolaa

شما را به جان هر کس دوست دارید قسم که روراست باشید. با خودتان روراست باشید لااقل. شما که قبل از هر کاری قصدتان معلوم است، شما که برای غذا خوردن به رستوران می روید نه برای تلویزیون دیدن، شما که حتی قبل از دستشویی رفتن می دانید هدفتان شستن صورتتان است یا خالی کردن مثانه تان ،بیایید و کمی روراست تر با روابط دو نفره تان رفتار کنید. باور کنید آدم خسته می شود از این سوشیال فرند(!) ها، برادر ها، دوست های عادی و رفیق هایی که بعد از چند وقت گندشان در می آید و کم کم می رسند به "عزیزم و قربونت بشم ". بیایید روراست باشید و اگر قصدتان رابطه عاطفی است از اولش بگویید اگر هم نیست از اولش بگویید (و بعد هم گند نزنید به گفته تان!) . بیایید نه شما الکی عاشق ما بشوید و نه ما الکی عاشق شما. خب؟!

29 Jan 13:46

.

by نویسنده

کتاب کار و فراغت ایرانیان را مشغول خواندنم. اشاره شده است که ایرانیان اصولا نه هیچ وقت آنطور که باید کار کرده اند و نه تفریح. نه کار معنای کار در جهان غرب را می دهد و نه تفریح آخر هفته. اوایل خیلی قبولش نداشتم. اما در نظام ایالات متحده مرز بسیار مشخصی بین مفاهیم کار و تفریح هست که البته از نظر من به شدت نتیجه نظام سرمایه داری است. مثال اینکه یک دانشجوی آمریکایی به هیچ وجه حاضر نمی شود حتی یک دقیقه بیشتر دقایقی که بابتشان پول می گیرد کار کند و اگر این کار را کند تا مدت ها در بوق و کرنا می کند که من فلان روز یک دقیقه بیشتر کار کردم. این در حالیست که دانشجویان طفلی بین المللی چینی و هندی و ایرانی و غیره اگر برای چهار ساعت در روز حقوق می گیرند معمولا حداقل هشت ساعت در روز مشغول کارند تازه آخرش هم کلی سرشان غر زده می شود که البته بخشیش تقصیر خودشان است. برای یک آمریکایی آخر هفته واقعا معنای متفاوتی با آنچه در ذهن ما نقش بسته است دارد.‏ چرا که کسی در آخر هفته برای کاری که می کنند پولی نمی گیرد! اجر معنویش را هم که هچ.‏ در این حد بگویم که ما در حال حاضر مشغول انجام یک پروژه مانیتورینگ زیست محیطی در گروهمان هستیم اما الن عزیز که باید برود نمونه ها را بیاورد در روزهایی با آب و هوایی مشخص، هرگز آخر هفته ها، روزهای تعطیل و حتی بین التعطیلنی مثل پنجم جولای به سراغ این امور نمی رود و هیچ کسی هم بهش اعتراضی نمی کند چون همه می فهمندش! با اینکه پروژه مانیتورینگ است و تعطیلی اصلا معنایی ندارد. حالا اگر کار دست ما باشد باز داستان متفاوت است! و اینگونه می شود که خب بالاخره دانشجو زحمت می کشد و گاهی هم باید آخر هفته ها بیاید دیگر!‏
29 Jan 13:44

دوستان وقتی مرا پیدا می کنید؛ به من خبر ندهید، برای خودتون می گم واگرنه که من زن دارم

by giso shirazi
واقعیت این است که وبلاگ نویس باید ناشناس باقی بماند. هرکدام از دوستان من که از روی نشانه ها ، مرا کشف کردند باعث ناراحتیم شدند. کمترین دلیلش این است که آن دوست از نوشته های من حذف می شود و بیشترین دلیلش که باعث خودسانسوری من می شوند.
زمانی که یکی از همکلاسهای قدیمی با خوشحالی تمام به من خبر داد که اینجا را پیدا کرده و به بقیه هم خبر داده است، من به سرعت رفتم به سراغ آرشیو و هر موضوعی که برای خاله زنک های دانشکده جذاب بود پاک کردم.
خواننده های هم که به خاطر این وبلاگ با هم آشنا شدیم همین ویژگی را دارند . مثلا همین رها (سلام عزیزم) یکی از معضلات من است
من جرات ندارم از غم و غصه هایم اینجا بنویسم اینقدر که این دختر هراسان به سراغم می آید و تمامی تلاشهای ممکن را برای نجات من از غم انجام می دهد و من هی باید قسم بخورم که بابا این پست قدیمی بود!

28 Jan 21:03

یک حرکت در راستای حفظ محیط زیست زیست محیط

by ادمین

سلام

دوستانی که میخوان یه حرکت در راستای حفظ محیط زیست انجام بدن، فرصت زیر مهیاست!

فک میکنم که شما هم مدتیه (حدوداً دو سال) که مثل من نیاز چندانی به نسخه کاغذی قبض تلفن همراهتون ندارین؛ شرکت همراه اول این امکان رو فراهم کرده که بگین نمی‏خواد براتون قبض کاغذی و پستی فرستاده بشه و به نوع پیامکی یا در نهایت اینترنتی اون بسنده می‌کنین

برای این کار فقط لازمه که به لینک زیر رفته و بعد از وارد کردن شماره تلفن و کدپستی، مشاهده صورتحساب رو تأیید کنین؛ و بعد از اون در صفحه صورتحساب، “دریافت قبض پستی” رو غیرفعال کنین … ضمناً از شما به دلیل همراهی در حفظ محیط زیست، سپاسگزاری هم میشه!‏

صورتحساب پایان دوره و میان دوره

سبز باشیم

محتوای مشابه

  1. تصاویر رشادت پرسنل پارک ملی گلستان و اداره محیط زیست استان گستان
  2. عکس های کشف و ضبط ۳ توله گرگ زنده گیری شده در سبزوار
  3. بره میش وحشی ۴ روزه پس از شکار مادرش به گله گوسفندان اهلی پناه آورد
  4. جنایت آشکار مسوولین علیه مردم
  5. پیام یکی از اعضای گروه طرفداران محیط زیست دانشگاه شریف
  6. یک خبر خوشحال کننده از بالا رفتن فرهنگ حفاظت از محیط زیست
  7. مقاله از شلاق بهتر است!
  8. نامه سرگشاده به روحانی برای نجات جانوران گوشت خوار در ایران
  9. زنگ تفریح
  10. کشف یک مارمولک کمیاب و بسیار زیبا در خراسان مرکزی + دو عکس
  11. بازتاب حرکت زیبای تیموریان در رسانه های خارجی
  12. گزارش برنامه غذا رسانی به پرندگان گرسنه تالاب میقان
  13. عاملین شلیک به پلنگ تنکابن (البرز) شناسایی و دستگیر شدند
  14. یک خبر خوب: واکنش دور از انتظار و ستودنی یک لر در مقابل پلنگ ایرانی
  15. ماجراجویی جالب یک زن و شوهر هنگام رابطه نزدیک زناشویی !
  16. عکس های جالب ارسالی از مهیار
  17. آتش سوزی گسترده در پارک ملی بمو
  18. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۵ دی
  19. آن‌ دو سرانجام به هم رسیدند
  20. تصویر تاسف بار از شکار پرندگان در مازندران
  21. تصاویر جالب از تهران قبل از انقلاب
  22. مجله میلیاردرهای آینده ایران – شماره ۳
  23. تصــــاویر متـــحرک: تمــــارض های ورزشـــی !
  24. باز هم خبر بسیار تاسف بار از حیات وحش ایران
  25. همه می ریزند! ولی ما نریزیم
خوشم آمدup یک حرکت در راستای حفظ محیط زیست زیست محیط(۱۸)خوشم نیامدdown یک حرکت در راستای حفظ محیط زیست زیست محیط(۲)

نوشته یک حرکت در راستای حفظ محیط زیست زیست محیط اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-110.biz 20 پدیدار شد.

28 Jan 21:01

خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران

by ادمین

الهام، سیمین، زهرا، مهزاد، ستایش و بیتا، ۶ دانشجوی رشته گرافیک، پایان نامه دانشگاهی خود را خلاقانه با نقاشی روی دیوار یک باشگاه ورزشی در تهران انجام دادند.

resized 336537 391 خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران

resized 336538 456 خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران

resized 336539 762 خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران

resized 336540 992 خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران

resized 336544 329 خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران

resized 336547 716 خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران

resized 336548 587 خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران

محتوای مشابه

  1. فداکاری یک زن برای همسرش و…
  2. شیراز – دیروز
  3. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۷ بهمن
  4. ایمنی یعنی این !! ۲۶ عکس
  5. صحنه ای که از دست سانسورچی (شبکه ۳) مراسم قرعه کشی در رفت!
  6. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۳ دی
  7. گله ای با گوسفندان چهارشاخ در گرگان!!
  8. نجات سگ هاسکی از دریاچه یخزده
  9. دریاچه ای در نروژ
  10. پیست اسکی شمشک – این روزها..
  11. نجات گربه
  12. بلایی که فوران آتشفشان بر سر یک روستا در اندونزی آورد
  13. گلچینی از بهترین عکس های جالب و خنده دار از سراسر جهان ۱۰ مهر
  14. منتخب عکس های خلاقانه از Chema Madoz قسمت دوم
  15. لعل لب
  16. حقایقی با بک گراندی از دخترها – قسمت دوم
  17. منتخب عکس های جالب و خنده دار – ۱۵ دی
  18. عکس های برگزیده از جشن خیابانی مردم پس از آزاد سازی برزیل
  19. درس عشق شماره ۳ * love is *
  20. عکس: حجاب دیدنی‌ این دختر خانم از کرج‎
  21. تجربه کردن تیپ های متفاوت توسط یک دختر ۱۷ ساله
  22. عکس های جادادن ۴گاو در یک خودرو پروتون!
  23. عکس های حیرت انگیز از دختر پرنده ایرانی
  24. منتخب عکس های جالب و خنده دار از سراسر جهان – ۱۷ آذر
  25. نوحه ای بسیار سوزناک از محمود کریمی با الهام از شجریان
خوشم آمدup خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران(۲۰)خوشم نیامدdown خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران(۰)

نوشته خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-110.biz 20 پدیدار شد.

28 Jan 21:00

منزل مجنون قطبی؟ اشتباه گرفتید در قطب مجنون پچنون نداریم.

by آیدا-پیاده

دستیار دندانپزشک اون لوله مکنده را گذاشت کنار لبم و ‍پرسید این مستند رازبقا که ‍ پخش می‌شه خون و خونریزی زیاد داره، می‌خواهی عوضش کنم؟ خصلت مشترک دکترها و آرایشگر‌ها اینه که همیشه وقتی می‌دونند عاجزی از جواب مفصل دادن ازت سوال می‌کنند. گفتم: هزا هِمونه. هوبه. نشد که بگم : نگاه کردن زندگی مشقت بار حیوانات در قطب شمال همیشه به من این حس رو می‌ده که از تو خرترو بدبخت‌تر هم هست. ببین خرسهای قطبی شش ماه زمستون سخت دارند شش ماه زمستون معمولی و خب تو چه خوشبختری. کلا دیدن مستند موقعیت بدتر ازتو اونهم با این کیفیت خوب که بی‌بی سی درست کرده در آستانه فصل سرد تورنتو خیلی می‌چسبد. ولی خب نگفتم چون خانم با آینه و سیخ آمده بود در دهنم.

فیلم خیلی مفصل بود ولی یک قسمتش درمورد یک خرس قطبی نر بود که خیلی گشت تو اون برهوت سفید یک خرس قطبی سفید ماده پیدا کرد. اولش یک کم لاس خرسی زدند. لاس خرسها اینجوری‌ست که هل می‌دهند هم دیگر رو. بعد همه جای خرس ماده را بو کرد و بعد راه افتاد دنبال خرس ماده. زیرنویس نوشت :«خرس نر چندبار جفتگیری می‌کند تا از بارداری خرس ماده مطمئن شود و به همین علت مدتی را با ماده سرمی کند». چند فراز از مقدمات جفتگیری خرس‌ها را نشان داد. چه مقدماتی، مگر خرس ماده می‌گذاشت، مدام ناز، مدام ادا. دقیقا مصداق همون استعنا زنان که کتاب دینی دبیرستانمون زیرنویس کرده بود و ما نوجوان  عدم استغنا تا زیر گوشان بالازده به استغنا خودمان می‌خندیدیم، نگو خرسها را می‌گفته نه مارو. صحنه جفت گیری‌های متعدد را ولی نشون ندادند.توقع هم نداشتم، بی‌بی‌سی  به «کیروش»می‌گه «کی روش ؟» پس لابد ضوابطشون اجازه نمی‌داده جفت گیری خرس‌ها را نشون بدهند. این را باید حتما به پدرم هم بگویم که مدام رازبقا نگاه می‌کرد و می‌گفت «این ظالما به جفتگیری کفتار هم رحم نکردن. اونم بریدن از فیلم. حالا انگار ما انقدر وا موندیم که  با جفتگیری کفتار هم  حالی به حالی ب‌شیم » از اینا منظورش اونها بودند. همونها که انقدر به رسانه‌شون شک داست که معتقد بود درجه هوا را هم غلط  اعلام می‌کنند.

حالا شما هم حالی به حالی نشوید. جفتگیری کردن در قطب بدبختی‌های خودش را دارد. یک سری خرس نر ول بودند در سطح قطب که بی‌جفت مانده بودند. احتمالا پسرزایی در قطب هم مثل ایران و چین بیشتر از دخترزایی است (لینک اداره آمار). این نرهای بی‌جفت مدام می‌آمد سرماده ، خرس نر را می‌زدند. خیلی همه چیز روراست بود. خرسهای نر خرس ماده را می‌خواستند و تعارف هم نداشتند. ضمنا درعالم خرسها هیچوقت نر به ماده نمی‌گوید تو رفتارت جوری بود که این نرها را کشیدی اینجاَ، یا یقه را ببند. خرس نر با باقی نرها گلاویز می‌شد و تمام این مدت خرس ماده آنور مشغول ول چرخیدن بود. اگر ندیده‌اید بگویم که دعوا خرسها مثل دعوای گوزنها درحد مچ انداختن نیست. جرمی‌دادند همدیگر را. یعنی در حد مرگ می‌زدند هم را. با اینکه ویوین قبلش گفته بود خونریزی دارد من عمرا فکر نمی‌کردم انقدر خونریزی داشته باشد. خرس نری که دوست‌ِنر خرس ماده بود بعد از هر نبرد می‌شد خونین و مالین. متاسفانه چون خرسهای قطبی سفیدند خیلی خونی‌شدنشان به چشم می‌آید. یعنی اگر گیریزلی بود اینجور دل من بدرد نمی‌آمد. خرس نر سه تا خرس نر مهاجم را شکست داد. خرس ماده هم که نگاه می‌کرد ببیند کی قویتر است برود با همان. خوشبحالش چقدر معیارهایش محدود است بعد من می‌گم ساعد و صدا و جعد خفیف و تحصیلات و کتابخوانی و ذوق هنری و بیــــــــــــپ و بیـــــــپ و بیــــــــــپ  معیارم است می‌گویند «خیلی ساده گیر هستی». خانم کلا معایرشون زور بود. جنگها تمام شد و  بعد کارگردان چند صجنه از طوفان برف قطبی نشان داد و تاکید کرد که این همچین طوفانی هم نیست چون الان بهار است . من ذوق کردم که بدبختها ما خیلی وضعمون بهتره. هم نرهامون شعور دارند، هم ماده‌هامون هم سوز و برفمون کمتره. کلی حس کردم چه خوب که خرس نیستم و اشرف مخلوقاتم. درصحنه بعد خرس نر و ماده دوشادوش هم وارد کادر شدند. انگار که ننه بابای یک ‍پاندا ترکیبی باشند. خرس ماده سفید سفید و قلمبه. خرس نر انقدر خون رویش خشک شده بود تا دم ماتحتش سیاه بود. لنگ هم می‌زد. گوشش هم به نظرم یک کم شل شده بود. خرس نر داغون بود. زیرنویس نوشت «حالا نر می‌تواند با خیال راحت برود چون خرس ماده هشت ماه دیگر بچه‌های نر موفق را خواهد زایید». نرموفق؟ یارو ذوالجناح بود.ماموریت انجام شد، ماده رفت که بزاید و بزرگ کند و سرماهی با باقی ماده‌ها گلاویز شود و نرهم رفت تا بهار بعد زخمها و تخمهایش را بلیسد و آماده بشود برای رشته جفت گیرهای بعدی.

ماده که داشت دور می‌شد حتی برنگشت نرخونین را نگاه کند.نرهم برنگشت ماده‌ای را که برایش این همه کتک خورده بود را نگاه کند. حتی یک لیس خداحافظی هم نزدند. داشتند دوشادوش هم راه می‌رفتند یکهو نر رفت چپ و ماده مستقیم. یک فیلم بردار دوید دنبال اون و یکی دوید دنبال این. کارگردان انقدر کات نداد تا ماده سفید و نر دلمه بسته شدند دوتا نقطه در افق قطبی. ولی من اگر جای گوینده مستند بودم، برای متنبه کردن امثال من که فکر می‌کنند از خرسها خوشبخترند روی صحنه آخر می‌نوشتم :«درست است که خرسهای قطبی در سرمای منفی ۷۰ درجه زندگی می‌کنند. درست است که همه عمرشان درگیر یخ و آب و سرما هستند. درست است که با بدبختی غذا پیدا می‌کنند ولی برخلاف انسانها خرس‌های قطبی عاشق نمی‌شوند و ببین چه راحت می‌روند دنبال کارشان. بیینده عزیز جوزده قبول بفرمایید که کماکان خرسهای قطبی از شما خوشبخترند»

پی‌نوشت:در مکالمات علمی برای زندگی خرسها اصلا  به این نوشته استناد نکنید. من مستند را نصفه‌ و یک چشم بسته، دهن باز نگاه کرده‌ام. اگر جایی را درمورد زندگی خرسهای قطبی اشتباه نوشته‌ام معذرت می‌خواهم.

28 Jan 20:54

خانم

by evadavaran

تقریبا ده ساله بودم. پسردایی های مادرم که از نوجوانی رفته بودند آمریکا و جوانترین شان شاید ده سال از من بزرگتر بود آمده بودند به زادگاه من و می خواستند دبستانی که پدرشون اونجا درس خونده بود را ببینند. من هم باهاشون رفته بودم. پیراهن قرمز کوتاهی تنم بود و با حواس پرتی داشتم تابلوی سال تاسیس دبیرستان پسرانه حکمت را می خوندم و جوی آب را ندیدم. پام رفت تو جوی خشک و دیواره سیمانی آن زخم سطحی بسیار بزرگی روی رانم به جا گذاشت. زخمی که تمام روز سوخت و درد کرد و البته جز مالیدن مرکورکرم روی آن کار دیگری هم برایش نکردیم. کار دیگری نبود که بکنیم. یک خراش سطحی بود.

عصر همه قرار بود بریم باغ یکی از آشنایان پولدار در رستم آباد. استخر بزرگی داشت که آب چاه عمیق باغ به اون می ریخت و بعد وارد جویی می شد و درختان پسته را سیراب می کرد. با وجود این که کارِ کشیدن آب را پمپ برقی انجام می داد مجموعه چاه عمیق و پمپ و استخر و تشکیلات اون (که در خیلی از املاک بزرگ شهر مادری هست) به "تلمبه" معروف بود و کاری که ما کردیم معروف بود به "رفتن سر تلمبه". همه لباس شنا پوشیدند و تن به آب زدند و طبعا من حاضر نبودم کنار بشینم و تماشا کنم. من هم رفتم توی آب. با ترس و لرز پای زخمی ام را وارد آب کردم و معجزه! آب ولرم و شور استخر فوری درد و سوزش پامو خوب کرد. باورکردنی نیست ولی حقیقت داره! همون روز شنیدم که مادرم و خاله بزرگم، که طفلکی ها مجاز نبودند در حضور مردان غریبه شنا کنند، با هم درباره من حرف می زدند و خاله بزرگم گفت که "از اولش هم خانم بود. حتی وقتی دوسالش بود و به من گفت خاله پیر بشی یه چاقو بده من سیبمو پوست بکنم".

قندی که اون روز توی دلم آب شد در وصف نگنجد. شاید معجزه آب شور و شنیدن این مکالمه دلیل این باشه که پس از چهل و اندی سال هنوز اون روز را به یاد میارم.

چند سال بعدش که رفتم دبیرستان دانشگاه پهلوی یک روز که بچه ها کلاس رو روی سرشون گذاشته بودن و من ساکت نشسته بودم معلم کرمانشاهی زبان انگلیسی به کله خودش اشاره کرد و چیزی به این مضمون گفت که در مورد تو همه خبرها اینجاست و تو یک خانم واقعی هستی. نتیجه خانم واقعی بودنم تنهایی در مدرسه بود.

هفته پیش در یک جمع زنانه حاضر شدم که جز یک نفر هیچ کدام را قبلا ندیده بودم. اما مدتی بود که در فضای مجازی با نوشته هاشون و مشغولیت های ذهنیشون آشنا بودم. جوان ترین فرد حاضر شاید بیست سال از من جوان تر بود و مسن ترین حدود پنج سال. حدود دو ساعت اونجا نشستم و تقریبا هیچ نگفتم و کمترین ارتباطی با آدم ها برقرار نکردم. اون ها هم وقتی حرف می زدند منو کاملا نادیده می گرفتند. نمی دونستم با خودم و حضور زیادی ام چه کنم. الکی لبخند می زدم که خیال نکنن من خودم را گرفته ام (این فکری است که خیلی ها در برخورد اول درباره من می کنند. خجالتی بودن و ناتوانی در ارتباط گیری را سردی و تفرعن تلقی می کنند). اولین مهمون که خداحافظی کرد و رفت فرصت را مناسب دیدم و چند دقیقه بعد خداحافظی کردم. برخلاف مهمون اول که رفتنش با اعتراض روبرو شد کسی به رفتن من اعتراض نکرد. فقط من نبودم که از نبودنم در اون جمع خوشحال و راحت می شدم.

هفته پیش تازه حس کردم که مادرم در سال های آخر عمرش در مهمانی های تولد بچه های من چی می کشید. چطور خودش را به قول انگلیسی زبان ها the odd one out حس می کرد. چطور فکر می کرد که حرف جالبی برای گفتن نداره و حتما چطور آرزو می کرد شام یا نهار زودتر سرو بشه و مهمونی زودتر به آخر برسه. و چطور حاضر بود تمام وقتش را در آشپزخونه و پای اجاق بگذرونه اما در جمع نباشه. همون کاری که من در مهمونی هفته پیش انجام دادم. داوطلب شدم برای همه قهوه ترک درست کنم و به این ترتیب ده دقیقه نبودنم در جمع توجیه پیدا کرد. و البته جایزه ام را هم گرفتم. بعدا دیدم که یکی از دوستان در وصف من نوشته "یک خانم واقعی".

ارزش گذاری خانواده و محیط کودکی من به رفتار "خانمانه" ام با دوستی هایی که بعدها برقرار کردم تقویت شد. قدیمی ترین جمعی که من هر چندماه یک بار درش حاضر میشم جمع زنانه ای است مرکب از آدم هایی کم و بیش هم سن من که در تحولات سال 57 و سالهای اولیه پس از آن به جریان های فکری کم و بیش مشابهی تعلق داشته اند، همه شاغل بوده اند و تک و توک حتی چندسالی آب خنک خورده اند. این جمع تقریبا ربع قرن پیش تشکیل شده و هر چند به تدریج آدم هایی بهش اضافه یا ازش کم شده اند هسته اصلی اش ثابت مونده. بیست و پنج سال هر سال چندین مهمونی نهار برگزار شده. بعضی از ما خارج از این مهمونی با هم معاشرت کرده ایم، کوه رفته ایم و همسرانمان را با هم آشنا کرده ایم، اما در مورد خصوصی ترین بخش های زندگیمون هرگز با هم حرف نزده ایم. به تدریج یاد گرفته ایم که در ارتباط با هم خوددار و کم گو باشیم و در جمع مون از مسائل روز حرف بزنیم یا از بچه هامون. یادگرفته ایم که درددل نکنیم. توی اون جمع فقط یک آدم شاد و شنگول هست که گاهی جوک های بی تربیتی تعریف می کنه و گرچه بچه ها رو می خندونه اما معذبشون هم می کنه.

اگر از دوسالگی تا پنجاه و چهار سالگی صفتی که مردم در توصیف کسی به کار می برند "خانم" باشه اون آدم باید جدا احساس نگرانی کنه. باید بفهمه که چیزی در روانش درست کار نمی کنه. هیچوقت درست کار نکرده. باید بفهمه بخش بزرگی از انرژی حیاتی اش هرگز به جریان نیفتاده. هیچوقت واقعا بچه، نوجوان و جوان نبوده.

خانم واقعی بودن به این مفهوم فضیلت نیست، لعنته.

 

 

28 Jan 13:43

horsesornothing: Under Your Spell by Grant Brodie Photography...

28 Jan 13:43

Photo



28 Jan 06:14

گسست

by تراموا

نمایش که تمام شد و تشویق‌ها به پایان رسید، از صندلی چوبی سخت و خشکی که روی‌ش نشسته بودم برخاستم. نگاهی به اطراف انداختم و چند قدمی جابجا شدم. از بازیگرها و کارگردان تشکر کردم، با چند نفری هم خوش و بش کوتاهی داشتم. خیلی‌ها آشنا بودند. اما گاهی آدم به دنبال چیزی بیش از یک چهره‌ی آشنا می‌گردد؛ یک لبخند مهربان‌تر، نگاه کنجکاوی که دنبال‌ت کند، اهمیت بدهد. دوست داری فکر کنی که بودن‌ت برای یک نفر مهم است. هیچ‌کس اما نیست. برای لحظه‌ای حس سنگین بی‌اهمیتی و عدم تعلق در میان همهمه‌ی جمع، تمام وجود آدم را در بر می‌گیرد.  هستی و در عین حال نیستی. آن‌وقت مثل وقت‌هایی که در یک روز گرم، ناگهان می‌لرزی، انگار که سردت شده باشد ولی واقعا نشده، لرز و سرمایی که نقطه‌ی آغازش را نمی‌دانی، ناگهان ریشه می‌زند و رشد می‌کند و پوست‌ت را می‌شکافد و به همه‌ی فضا رنگ می‌پاشد. همه‌جا یخ می‌زند. حس می‌کنی اگر چند لحظه بیش‌تر بمانی، سرما تو را خواهد کشت. راه نفس‌ت بند می‌آید. سرت را به زیر می‌اندازی و به دنبال جای پا می‌گردی تا قدم‌هایت را پشت سر هم برداری به سمت در خروج. کسی تو را نمی‌بیند، بودن یا نبودن‌ت را نمی‌فهمد. برای این که خودت را کمی آرام کنی، به خودت می‌گویی بودن یا نبودن کسی در این‌جا برای تو مهم نیست. صبح‌ها که از خانه می‌زنی بیرون، تصمیم می‌گیری یک روز دیگر وانمود کنی که دیگران برای‌ت مهم‌اند. در صورتی که می‌دانی مهم نیستند. پس دلیلی نمی‌ماند تو برای کسی مهم باشی. و به این فکر می‌کنی که دیگران این بار را چه‌طور به دوش می‌کشند.


دسته‌بندی شده در: هیچی