- دوست داشتم بهش بیست بدم، حتی صد یا هزار. ولی متاسفانه امتیازها از دهه.
[عدم آشنایی کافی با ریاضیات و مفهوم درصد]
دستهبندی شده در: فرهنگ و هنر
- دوست داشتم بهش بیست بدم، حتی صد یا هزار. ولی متاسفانه امتیازها از دهه.
[عدم آشنایی کافی با ریاضیات و مفهوم درصد]
یک ربع مانده به چهار صبح مثل خوره این صدای ابی افتاده بود به جانمان که میخواند: شبه از نیاز من پُر، شبه خالی از تن تو… گشتیم داخل امپی۴ پلیرمان دیدیم این یکی پیدا نمیشود. گفتیم خیلی خُب پینک فلوید گوش میدهیم و متوجه شدیم که آنرا هم به کل پاک کردهایم و اثری از آن نیست، این شد که شجریان گوش کردیم. حالا اینکه این سه تا چه ربطی به هم داشتند بر احدی از بندگان خدا معلوم نگشت و این از کرامات ما بود.
بله، آدمی موجود عجیبیست، نمیشود پیشبینیاش کرد. دانشمندان میگویند آدمهای بالغ امروزی تکاملیافتهی بچههاییند که در حین گریه کردنشان میخندند و تو فکر میکنی اینها یک تختهشان کم است حال آنکه کم ندارند و کلن همینطور هستند. امروز عاشقند، فردا فارغ. اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را که خب فبها، اما اگر نشد آدم که قحط نیست. بعد اینها در زندگیشان کارهایی میکنند که حرص بقیه را درمیآورند و آن شخص بختبرگشتهای که میخواهد با اینان ارتباط برقرار کند نمیداند چه گِلی باید به سرش بگیرد. اگر بگوید بهبه چه خوبه اینها که تو پوشیدهای میگوید اصلن هم اینطور نیست، نمیخواستم تو ذوق خواهرم بزنم اینها را پوشیدم. یک ماه بعد همین آدم از اینکه آن پیرهنش خراب شده و اینکه چقدر آنرا دوست داشته میگوید و الخ.
عزیزان من، از این پیر فرزانه اگر میشنوید کمی ثبات شخصیت داشته باشید، یادتان باشد قبلترها چه گفتهاید. حرفها اگرچه باد هوا هستند و هوا را درختان تصفیه میکنند اما آثار ماندگاری بر ذهن دیگران خواهند گذاشت. کاری نکنید که اطرافیان شما بروند توی وبلاگشان از این اخلاقیات گندتان بنویسند. برادران و خواهران من اوصیکم به تقوی الله.
کوروش خزلی در مزرعهاش در گیلان از حیوانات بیمار نگهداری میکند و پس از درمان آنها را به طبیعت باز میگرداند. آقای خزلی دکترای فلسفه و حقوق دارد و پس از ۱۰ سال زندگی و تحصیل در اروپا به ایران بازگشت و در اداره محیط زیست مشغول به کار شده است. دوستدار حیوانات و محیط زیست است، بد رفتاری با حیوانات او را آزرده می کند؛ به همین دلیل از مزرعهاش را برای نگهداری و مراقبت از حیوانات بیپناه استفاده می کند و تا کنون دهها حیوان مصدوم اهلی و وحشی همچون جغد، شغال، گربه، غاز، سگ، عقاب و… را بعد از مراقبت و مداوا به طبیعت بازگردانده است.
مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان» گیلان پناهگاه امنی برای حیوانات است.
به چشم های سگ خوب دقت کنید.. حس قدر شناسی و محبت را می توان در چشمان این سگ به خوبی دید…
محتوای مشابه
(۲۴)خوشم نیامد
(۰)نوشته مزرعه حیوانات آقای خزلی در «کوچصفهان» اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-110.biz 20 پدیدار شد.
محتوای مشابه
(۲۱)خوشم نیامد
(۰)نوشته عبور سنگ خیلی بزرگ از کنار یک ویلا ! اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-110.biz 20 پدیدار شد.
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ۸۰۰ ﮔﺮﻡ ﭘﻨﯿﺮ” ﮐﺎﺭﮔﺮﺩﺍﻥ : ﺣﺴﻦ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺗﻬﯿﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ: ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﻧﻌﻤﺖﺯﺍﺩﻩ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ : ؟ ﮊﺍﻧﺮ : ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺻﻠﯽ: ﺣﺴﻦ / ﻋﺰﺕ / ﻣﺮﺩﻡ / ﺩﻭﻟﺖ ﺗﺪﺑﯿﺮ ﻭ ﺍﻣﯿﺪ ﺳﺎﯾﺮ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﺍﻥ : ۳۰ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﻟﺸﮑﺮ ===== ﮐﺎﻧﺪﯾﺪ ﺳﯿﻤﺮﻍ ﺑﻠﻮﺭﯾﻦ ﺍﺯ ﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ ﻓﺠﺮ
محتوای مشابه
(۳۵)خوشم نیامد
(۱)نوشته ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ۸۰۰ ﮔﺮﻡ ﭘﻨﯿﺮ اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-110.biz 20 پدیدار شد.
صد بار به مامان گفته ام که اگر مرا به جای مدرسه و کلاس زبان می گذاشت دوره خیاطی تا الان یک چیزی شده بودم برای خودم. از همان اول هم که دنیا آمدم عشقم بازی کردن با پارچه و میل بافتنی بود.قشنگ یادم هست که وقتی خیلی کوچک بودم و می رفتیم خانه خاله اینها، کلی خدا خدا می کردم که خاله از توی کشو سومی سمت چپ ، سطل زرد رنگش که پر از دوک های نخ بود را دربیاورد و مثلا جوراب پسرخاله ایم را بدوزد.بعد من بنشینم کنارش و زل بزنم به نخ های رنگی. بنشینم و توی دل کوچکم با خودم بگویم " چرا ما انقدر پولدار نیستیم که این همه نخ داشته باشیم؟".
بزرگ تر که شدم تفریحم این بود که با پارچه کهنه های مامان پیژامه های رنگی کوچک بدوزم. یا تاپ های آستین حلقه ای. ولی همه این کارها را باید در حضور مامان انجام می دادم. مامان می ترسید مثل خاله که وقت بچگی سوزن رفته بود توی چشمش یکهو شیطان بزند زیر دستم و سوزن بی هوا برود توی چشمم.
توی درس حرفه و فن مخصوصا بخش دوزندگی و بافندگی همیشه بهترین بودم. یک دفتر پارچه ای درست کرده بودم که هر مدل دوخت را توی آن می چسباندم. خودم برای خودم مقنعه می دوختم. شال می بافتم. شکافتگی آستینم را درست می کردم و همه این ها را به درس هایم تر جیح می دادم.
هنوز هم همان طورم. بعضی وقت ها می رسد که نه حال دارم چیزی بخوانم نه چیزی بنویسم. این جور وقت ها فقط باید یک چیز بگیرم دستم و بدوزم. یا یک کلاف را سر بیندازم و انقدر ببافم که حالم خوب بشود.که آرام بشوم. که فکر های مزخرف مثل موریانه هجوم نیاورند به مغزم.
حالا سالها از روزی که سوزن رفته توی چشم خاله و خاله دنیا را با یک چشم می بیند می گذرد. سالها از روزی که من سوزن دست گرفته ام هم می گذرد. حتی سالها از روزی که مامان دلنگرانی هایش برای چشم های من شروع شد می گذرد. نه خاله خیاط شد نه من. ولی هنوز هم هر دوتایمان با همین سوزن کاری هاست که حالمان خوب می شود.
این کیف را امروز دوختم. اعصابم از دستت خرد بود و نمیخواستم هی فکرهای بیخود بکنم و هی اشک هایم بیاید پایین و مجبور بشوم عینک طبی ام را بزنم و سر خودم را شیره بمالم که اشک هایم از زیر عینک دیده نمی شود.کاش می شد به مامان هم این را ثابت کرد که ضرر سوزن برای چشم هایم کمتر از اشک هایی است که بخاطر بی محبتی های این و آن باید بریزم. امروز توی همان نیم ساعتی که اعصابم از دستت خرد بود این را دوختم. که مداد سیاه و رژم را بگذارم داخلش و بعد این را بیندازم توی کوله ام. که مثلا اسمش را هم بگذارم کیف لوازم آرایش...

سعید راد: من خواهش میکنم از همه بزرگان، از همه سیاسون و… این بخشندگی و مهربونی براشون باشه که من به عنوان یک بازیگر جرأت پیدا بکنم که بگم یادی داشته باشیم از بزرگان بازیگریمون آقای فردین [انفجار سالن و فریاد سعید راد برای شنیده شدن صدا در میان تشویق حاضران:] آقای بهروز وثوقی …(تشویق شدیدتر حضار)
پخش زنده از سیمادانلود
(۴۵)خوشم نیامد
(۷)نوشته تقدیر سعید راد از فردین و بهروز وثوقی در مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم فجر اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-110.biz 20 پدیدار شد.
زندگی دو روایت دارد٬ اگر نه بیشتر. یکی آنی است که برای دیگران میگویی. آنی که امن است٬ مطابق عرف است٬ فراز و فرودش همان است که آن دیگری٬ آن شنونده را مقبول میافتد که این یک اوج است٬ آن یک حضیض. هر آغازی میشود صعود و هر پایانی هبوط. روایت دیگر٬ روایتی است که برای خود میگویی. خارج از اینکه چه قرار است فتح خیبر باشد و چه نباشد. آن شق القمر که از دید دیگری معراج توست را آسوده میگذاری در پستو و آن به خود آمدن روی دریاچه و زیر باران را میگذاری بین آنچه که از تو٬ هر چه هستی را ساخته. این یکی روایت سهلتری است٬ روایتی شایسته گفته شدن و شنیده شدن. روایتی که درش یک پیادهروی پاییزه میشود روز جاودانگیت.
“پاهای بسته با پرواز نمیسازد، که بال ها را هم میشکند! بیشک مطالعات وسیع ما، غذای خوبی است، اما ما به مسائل دیگری نیاز داشتهایم که از آنها سطحی گذشتهایم و در نتیجه با این که خیلی پر زدهایم، اوجی نگرفتهایم.”
خیلی زشت است که آدم صبح روز تولدش چشمش را باز کند، و ببیند که چقدر همه چیز خالیست. خانه خالی، کوچه خالی، خوابگاه خالی، یخچال خالی، دیری دی دی دی، شهر خالی، باغچه خالی، ساغر و پیمانه خالی، دیری دی دی دی. اصلا میدانید، همینکه چشمم را باز کرده و به زیر تخت بالایی سلامی دوباره کردم یکهو یک حس پوچی برم مستولی شد. همینجور خیره به شبکه فلزی زیر تخت رفتم توی فکر و درحالیکه به تمام چیزهای پوچ و غمگین دنیا بصورت کامپکت فکر میکردم خوابم برد. بعد بیدار شدم بقیه فکرم را کردم. بعد خوابم برد. بعد بیدار شدم بقیه فکرم را کردم. همینجووووور تا ساعت 9. یک وضع هپروت تخمی ای بود. در این حین به این نتیجه رسیدم که شاید اصلا دختر حشری کننده ای نیستم. شرمنده. اگر زیر 18 سال هستید همین الان وبلاگ را ترک کنید. اگر بالای 18 سال هستید هم همین الان وبلاگ را ترک کنید به نظرم. بعد تخمسگ قضیه این بود که مثل انسانهای خنگ نفهم خالی اس ام اس زدم به تو و عین همین جمله را گفتم! یا زینب کبری! یا حضرت آدم! محض رضای خدا یک نفر نیست که بیاید این گوشی تلفن را از دست من بگیرد؟! محض رضای خدا یک نفر هست؟ گزینه الف و ب؟ چرا انسان باید انقدر بنشیند و بخوابد و فکر کند؟ چرا بیرون برف میاید؟ چرا من هیچ انگیزه ای برای اینکه بروم توی حیاط خوابگاه و بگویم اوه اوه اوه چه برفی ی ی ی ی ندارم؟ دارم؟ گزینه الف و ب؟ بعد به این فکر کردم که اصلا بلند شوم بروم خانه، و مامان هی بیاید بگوید تولدت مبارک، و هی غذای خوشمزه بپزد، و من بگویم مرسی مرسی که به دنیا آمدم، و یک مقدار حواسم با چیزهای نرمال زندگی پرت شود، و فردا پس فردا برگردم تهران. اما متوجه شدم که پتویم به حالت مگه کسخلی تو این سرما نگاهم میکند. من هم گفتم خداییشها! بعد هی بغلش کردم و هی گرمتر و خوشبختتر شدیم در کنار هم. سپس جواب اس ام اسم آمد. واقعا چرا جواب همچین سوالی را میدهی؟ و جواب یک سوالهای اساسی تری را نمیدهی؟ تو را چه میشود؟ دیگر در این زمینه مغزم بصورت استندبای درآمده. با تمام وجود دعا میکردم که این اس ام اسم در بین راه بخورد به یک دیواری درختی سد آبی تریلی ای و منهدم بشود و نرسد به تو که 1ماه است رفته ای در شهرهای دورافتاده غرب و هنوز نیامدی. چقدر در این روز شکوهمند ازت متنفرم. از مسافرت متنفرم. از برف هم همینطور. ازینکه همه فقط از من خوششان میاید، و فقط تحسینم میکنند، و فقط واو چه باحال هستم هم متنفرم. ازینکه حشریتان نمیکنم هم متنفرم. ازینکه انقد تحریک کردن نرها به چیزهای احمقانه وابسته است هم متنفرم. آخیشششش که چقدر متنفرم. خداییش این چه دنیای احمقانه ایست که مردها قدرت روبرو شدن با یک دختر مستقل باحال الاهی قربانش بروند همه دنیا را ندارند، اما میتوانند در یک چشم به هم زدن همه دخترهای شل و ول و وووییی ووووییی کائنات را شکار کنند؟ یک مقدار قوی باشید و لقمه های بزرگتر از دهانتان بردارید. یک مقدار بروید روی قله کوه و از آن بالا هی به من نگاه کنید و هی بگویید هه هه چقدر لیتل پور بیبی. اصلا من چه دارم میگویم؟ مگر شما قرار نبود این وبلاگ را ترک کنید؟ این چه روز تولد افسرده برفی ای است که من دراز کشیدم روی تخت و زندگیم را موشکافی میکنم؟ چرا دامن چین چین قرمز و تاپ سفید تنم نیست و در حال رقصیدن برای همه عاشقانم نیستم؟ چرا انقدر از خیابان صدای آمبولانس میآید؟ چرا بانک پاسارگاد همین الان به من تولدم را تبریک گفت؟ این چه دنیای مصنوعی ایست که در آن بانکها به یاد آدمها هستند؟ وات د فاک؟ (در حال به سوی کوهها دویدن).
شما را به جان هر کس دوست دارید قسم که روراست باشید. با خودتان روراست باشید لااقل. شما که قبل از هر کاری قصدتان معلوم است، شما که برای غذا خوردن به رستوران می روید نه برای تلویزیون دیدن، شما که حتی قبل از دستشویی رفتن می دانید هدفتان شستن صورتتان است یا خالی کردن مثانه تان ،بیایید و کمی روراست تر با روابط دو نفره تان رفتار کنید. باور کنید آدم خسته می شود از این سوشیال فرند(!) ها، برادر ها، دوست های عادی و رفیق هایی که بعد از چند وقت گندشان در می آید و کم کم می رسند به "عزیزم و قربونت بشم ". بیایید روراست باشید و اگر قصدتان رابطه عاطفی است از اولش بگویید اگر هم نیست از اولش بگویید (و بعد هم گند نزنید به گفته تان!) . بیایید نه شما الکی عاشق ما بشوید و نه ما الکی عاشق شما. خب؟!
سلام
دوستانی که میخوان یه حرکت در راستای حفظ محیط زیست انجام بدن، فرصت زیر مهیاست!
فک میکنم که شما هم مدتیه (حدوداً دو سال) که مثل من نیاز چندانی به نسخه کاغذی قبض تلفن همراهتون ندارین؛ شرکت همراه اول این امکان رو فراهم کرده که بگین نمیخواد براتون قبض کاغذی و پستی فرستاده بشه و به نوع پیامکی یا در نهایت اینترنتی اون بسنده میکنین
برای این کار فقط لازمه که به لینک زیر رفته و بعد از وارد کردن شماره تلفن و کدپستی، مشاهده صورتحساب رو تأیید کنین؛ و بعد از اون در صفحه صورتحساب، “دریافت قبض پستی” رو غیرفعال کنین … ضمناً از شما به دلیل همراهی در حفظ محیط زیست، سپاسگزاری هم میشه!
صورتحساب پایان دوره و میان دوره
سبز باشیم
محتوای مشابه
(۱۸)خوشم نیامد
(۲)نوشته یک حرکت در راستای حفظ محیط زیست زیست محیط اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-110.biz 20 پدیدار شد.
الهام، سیمین، زهرا، مهزاد، ستایش و بیتا، ۶ دانشجوی رشته گرافیک، پایان نامه دانشگاهی خود را خلاقانه با نقاشی روی دیوار یک باشگاه ورزشی در تهران انجام دادند.
محتوای مشابه
(۲۰)خوشم نیامد
(۰)نوشته خلق پایان نامه دختـرانه بر دل دیـوار در تهـران اولین بار در محفل دوستان امید-omid20-110.biz 20 پدیدار شد.
دستیار دندانپزشک اون لوله مکنده را گذاشت کنار لبم و پرسید این مستند رازبقا که پخش میشه خون و خونریزی زیاد داره، میخواهی عوضش کنم؟ خصلت مشترک دکترها و آرایشگرها اینه که همیشه وقتی میدونند عاجزی از جواب مفصل دادن ازت سوال میکنند. گفتم: هزا هِمونه. هوبه. نشد که بگم : نگاه کردن زندگی مشقت بار حیوانات در قطب شمال همیشه به من این حس رو میده که از تو خرترو بدبختتر هم هست. ببین خرسهای قطبی شش ماه زمستون سخت دارند شش ماه زمستون معمولی و خب تو چه خوشبختری. کلا دیدن مستند موقعیت بدتر ازتو اونهم با این کیفیت خوب که بیبی سی درست کرده در آستانه فصل سرد تورنتو خیلی میچسبد. ولی خب نگفتم چون خانم با آینه و سیخ آمده بود در دهنم.
فیلم خیلی مفصل بود ولی یک قسمتش درمورد یک خرس قطبی نر بود که خیلی گشت تو اون برهوت سفید یک خرس قطبی سفید ماده پیدا کرد. اولش یک کم لاس خرسی زدند. لاس خرسها اینجوریست که هل میدهند هم دیگر رو. بعد همه جای خرس ماده را بو کرد و بعد راه افتاد دنبال خرس ماده. زیرنویس نوشت :«خرس نر چندبار جفتگیری میکند تا از بارداری خرس ماده مطمئن شود و به همین علت مدتی را با ماده سرمی کند». چند فراز از مقدمات جفتگیری خرسها را نشان داد. چه مقدماتی، مگر خرس ماده میگذاشت، مدام ناز، مدام ادا. دقیقا مصداق همون استعنا زنان که کتاب دینی دبیرستانمون زیرنویس کرده بود و ما نوجوان عدم استغنا تا زیر گوشان بالازده به استغنا خودمان میخندیدیم، نگو خرسها را میگفته نه مارو. صحنه جفت گیریهای متعدد را ولی نشون ندادند.توقع هم نداشتم، بیبیسی به «کیروش»میگه «کی روش ؟» پس لابد ضوابطشون اجازه نمیداده جفت گیری خرسها را نشون بدهند. این را باید حتما به پدرم هم بگویم که مدام رازبقا نگاه میکرد و میگفت «این ظالما به جفتگیری کفتار هم رحم نکردن. اونم بریدن از فیلم. حالا انگار ما انقدر وا موندیم که با جفتگیری کفتار هم حالی به حالی بشیم » از اینا منظورش اونها بودند. همونها که انقدر به رسانهشون شک داست که معتقد بود درجه هوا را هم غلط اعلام میکنند.
حالا شما هم حالی به حالی نشوید. جفتگیری کردن در قطب بدبختیهای خودش را دارد. یک سری خرس نر ول بودند در سطح قطب که بیجفت مانده بودند. احتمالا پسرزایی در قطب هم مثل ایران و چین بیشتر از دخترزایی است (لینک اداره آمار). این نرهای بیجفت مدام میآمد سرماده ، خرس نر را میزدند. خیلی همه چیز روراست بود. خرسهای نر خرس ماده را میخواستند و تعارف هم نداشتند. ضمنا درعالم خرسها هیچوقت نر به ماده نمیگوید تو رفتارت جوری بود که این نرها را کشیدی اینجاَ، یا یقه را ببند. خرس نر با باقی نرها گلاویز میشد و تمام این مدت خرس ماده آنور مشغول ول چرخیدن بود. اگر ندیدهاید بگویم که دعوا خرسها مثل دعوای گوزنها درحد مچ انداختن نیست. جرمیدادند همدیگر را. یعنی در حد مرگ میزدند هم را. با اینکه ویوین قبلش گفته بود خونریزی دارد من عمرا فکر نمیکردم انقدر خونریزی داشته باشد. خرس نری که دوستِنر خرس ماده بود بعد از هر نبرد میشد خونین و مالین. متاسفانه چون خرسهای قطبی سفیدند خیلی خونیشدنشان به چشم میآید. یعنی اگر گیریزلی بود اینجور دل من بدرد نمیآمد. خرس نر سه تا خرس نر مهاجم را شکست داد. خرس ماده هم که نگاه میکرد ببیند کی قویتر است برود با همان. خوشبحالش چقدر معیارهایش محدود است بعد من میگم ساعد و صدا و جعد خفیف و تحصیلات و کتابخوانی و ذوق هنری و بیــــــــــــپ و بیـــــــپ و بیــــــــــپ معیارم است میگویند «خیلی ساده گیر هستی». خانم کلا معایرشون زور بود. جنگها تمام شد و بعد کارگردان چند صجنه از طوفان برف قطبی نشان داد و تاکید کرد که این همچین طوفانی هم نیست چون الان بهار است . من ذوق کردم که بدبختها ما خیلی وضعمون بهتره. هم نرهامون شعور دارند، هم مادههامون هم سوز و برفمون کمتره. کلی حس کردم چه خوب که خرس نیستم و اشرف مخلوقاتم. درصحنه بعد خرس نر و ماده دوشادوش هم وارد کادر شدند. انگار که ننه بابای یک پاندا ترکیبی باشند. خرس ماده سفید سفید و قلمبه. خرس نر انقدر خون رویش خشک شده بود تا دم ماتحتش سیاه بود. لنگ هم میزد. گوشش هم به نظرم یک کم شل شده بود. خرس نر داغون بود. زیرنویس نوشت «حالا نر میتواند با خیال راحت برود چون خرس ماده هشت ماه دیگر بچههای نر موفق را خواهد زایید». نرموفق؟ یارو ذوالجناح بود.ماموریت انجام شد، ماده رفت که بزاید و بزرگ کند و سرماهی با باقی مادهها گلاویز شود و نرهم رفت تا بهار بعد زخمها و تخمهایش را بلیسد و آماده بشود برای رشته جفت گیرهای بعدی.
ماده که داشت دور میشد حتی برنگشت نرخونین را نگاه کند.نرهم برنگشت مادهای را که برایش این همه کتک خورده بود را نگاه کند. حتی یک لیس خداحافظی هم نزدند. داشتند دوشادوش هم راه میرفتند یکهو نر رفت چپ و ماده مستقیم. یک فیلم بردار دوید دنبال اون و یکی دوید دنبال این. کارگردان انقدر کات نداد تا ماده سفید و نر دلمه بسته شدند دوتا نقطه در افق قطبی. ولی من اگر جای گوینده مستند بودم، برای متنبه کردن امثال من که فکر میکنند از خرسها خوشبخترند روی صحنه آخر مینوشتم :«درست است که خرسهای قطبی در سرمای منفی ۷۰ درجه زندگی میکنند. درست است که همه عمرشان درگیر یخ و آب و سرما هستند. درست است که با بدبختی غذا پیدا میکنند ولی برخلاف انسانها خرسهای قطبی عاشق نمیشوند و ببین چه راحت میروند دنبال کارشان. بیینده عزیز جوزده قبول بفرمایید که کماکان خرسهای قطبی از شما خوشبخترند»
پینوشت:در مکالمات علمی برای زندگی خرسها اصلا به این نوشته استناد نکنید. من مستند را نصفه و یک چشم بسته، دهن باز نگاه کردهام. اگر جایی را درمورد زندگی خرسهای قطبی اشتباه نوشتهام معذرت میخواهم.
تقریبا ده ساله بودم. پسردایی های مادرم که از نوجوانی رفته بودند آمریکا و جوانترین شان شاید ده سال از من بزرگتر بود آمده بودند به زادگاه من و می خواستند دبستانی که پدرشون اونجا درس خونده بود را ببینند. من هم باهاشون رفته بودم. پیراهن قرمز کوتاهی تنم بود و با حواس پرتی داشتم تابلوی سال تاسیس دبیرستان پسرانه حکمت را می خوندم و جوی آب را ندیدم. پام رفت تو جوی خشک و دیواره سیمانی آن زخم سطحی بسیار بزرگی روی رانم به جا گذاشت. زخمی که تمام روز سوخت و درد کرد و البته جز مالیدن مرکورکرم روی آن کار دیگری هم برایش نکردیم. کار دیگری نبود که بکنیم. یک خراش سطحی بود.
عصر همه قرار بود بریم باغ یکی از آشنایان پولدار در رستم آباد. استخر بزرگی داشت که آب چاه عمیق باغ به اون می ریخت و بعد وارد جویی می شد و درختان پسته را سیراب می کرد. با وجود این که کارِ کشیدن آب را پمپ برقی انجام می داد مجموعه چاه عمیق و پمپ و استخر و تشکیلات اون (که در خیلی از املاک بزرگ شهر مادری هست) به "تلمبه" معروف بود و کاری که ما کردیم معروف بود به "رفتن سر تلمبه". همه لباس شنا پوشیدند و تن به آب زدند و طبعا من حاضر نبودم کنار بشینم و تماشا کنم. من هم رفتم توی آب. با ترس و لرز پای زخمی ام را وارد آب کردم و معجزه! آب ولرم و شور استخر فوری درد و سوزش پامو خوب کرد. باورکردنی نیست ولی حقیقت داره! همون روز شنیدم که مادرم و خاله بزرگم، که طفلکی ها مجاز نبودند در حضور مردان غریبه شنا کنند، با هم درباره من حرف می زدند و خاله بزرگم گفت که "از اولش هم خانم بود. حتی وقتی دوسالش بود و به من گفت خاله پیر بشی یه چاقو بده من سیبمو پوست بکنم".
قندی که اون روز توی دلم آب شد در وصف نگنجد. شاید معجزه آب شور و شنیدن این مکالمه دلیل این باشه که پس از چهل و اندی سال هنوز اون روز را به یاد میارم.
چند سال بعدش که رفتم دبیرستان دانشگاه پهلوی یک روز که بچه ها کلاس رو روی سرشون گذاشته بودن و من ساکت نشسته بودم معلم کرمانشاهی زبان انگلیسی به کله خودش اشاره کرد و چیزی به این مضمون گفت که در مورد تو همه خبرها اینجاست و تو یک خانم واقعی هستی. نتیجه خانم واقعی بودنم تنهایی در مدرسه بود.
هفته پیش در یک جمع زنانه حاضر شدم که جز یک نفر هیچ کدام را قبلا ندیده بودم. اما مدتی بود که در فضای مجازی با نوشته هاشون و مشغولیت های ذهنیشون آشنا بودم. جوان ترین فرد حاضر شاید بیست سال از من جوان تر بود و مسن ترین حدود پنج سال. حدود دو ساعت اونجا نشستم و تقریبا هیچ نگفتم و کمترین ارتباطی با آدم ها برقرار نکردم. اون ها هم وقتی حرف می زدند منو کاملا نادیده می گرفتند. نمی دونستم با خودم و حضور زیادی ام چه کنم. الکی لبخند می زدم که خیال نکنن من خودم را گرفته ام (این فکری است که خیلی ها در برخورد اول درباره من می کنند. خجالتی بودن و ناتوانی در ارتباط گیری را سردی و تفرعن تلقی می کنند). اولین مهمون که خداحافظی کرد و رفت فرصت را مناسب دیدم و چند دقیقه بعد خداحافظی کردم. برخلاف مهمون اول که رفتنش با اعتراض روبرو شد کسی به رفتن من اعتراض نکرد. فقط من نبودم که از نبودنم در اون جمع خوشحال و راحت می شدم.
هفته پیش تازه حس کردم که مادرم در سال های آخر عمرش در مهمانی های تولد بچه های من چی می کشید. چطور خودش را به قول انگلیسی زبان ها the odd one out حس می کرد. چطور فکر می کرد که حرف جالبی برای گفتن نداره و حتما چطور آرزو می کرد شام یا نهار زودتر سرو بشه و مهمونی زودتر به آخر برسه. و چطور حاضر بود تمام وقتش را در آشپزخونه و پای اجاق بگذرونه اما در جمع نباشه. همون کاری که من در مهمونی هفته پیش انجام دادم. داوطلب شدم برای همه قهوه ترک درست کنم و به این ترتیب ده دقیقه نبودنم در جمع توجیه پیدا کرد. و البته جایزه ام را هم گرفتم. بعدا دیدم که یکی از دوستان در وصف من نوشته "یک خانم واقعی".
ارزش گذاری خانواده و محیط کودکی من به رفتار "خانمانه" ام با دوستی هایی که بعدها برقرار کردم تقویت شد. قدیمی ترین جمعی که من هر چندماه یک بار درش حاضر میشم جمع زنانه ای است مرکب از آدم هایی کم و بیش هم سن من که در تحولات سال 57 و سالهای اولیه پس از آن به جریان های فکری کم و بیش مشابهی تعلق داشته اند، همه شاغل بوده اند و تک و توک حتی چندسالی آب خنک خورده اند. این جمع تقریبا ربع قرن پیش تشکیل شده و هر چند به تدریج آدم هایی بهش اضافه یا ازش کم شده اند هسته اصلی اش ثابت مونده. بیست و پنج سال هر سال چندین مهمونی نهار برگزار شده. بعضی از ما خارج از این مهمونی با هم معاشرت کرده ایم، کوه رفته ایم و همسرانمان را با هم آشنا کرده ایم، اما در مورد خصوصی ترین بخش های زندگیمون هرگز با هم حرف نزده ایم. به تدریج یاد گرفته ایم که در ارتباط با هم خوددار و کم گو باشیم و در جمع مون از مسائل روز حرف بزنیم یا از بچه هامون. یادگرفته ایم که درددل نکنیم. توی اون جمع فقط یک آدم شاد و شنگول هست که گاهی جوک های بی تربیتی تعریف می کنه و گرچه بچه ها رو می خندونه اما معذبشون هم می کنه.
اگر از دوسالگی تا پنجاه و چهار سالگی صفتی که مردم در توصیف کسی به کار می برند "خانم" باشه اون آدم باید جدا احساس نگرانی کنه. باید بفهمه که چیزی در روانش درست کار نمی کنه. هیچوقت درست کار نکرده. باید بفهمه بخش بزرگی از انرژی حیاتی اش هرگز به جریان نیفتاده. هیچوقت واقعا بچه، نوجوان و جوان نبوده.
خانم واقعی بودن به این مفهوم فضیلت نیست، لعنته.
نمایش که تمام شد و تشویقها به پایان رسید، از صندلی چوبی سخت و خشکی که رویش نشسته بودم برخاستم. نگاهی به اطراف انداختم و چند قدمی جابجا شدم. از بازیگرها و کارگردان تشکر کردم، با چند نفری هم خوش و بش کوتاهی داشتم. خیلیها آشنا بودند. اما گاهی آدم به دنبال چیزی بیش از یک چهرهی آشنا میگردد؛ یک لبخند مهربانتر، نگاه کنجکاوی که دنبالت کند، اهمیت بدهد. دوست داری فکر کنی که بودنت برای یک نفر مهم است. هیچکس اما نیست. برای لحظهای حس سنگین بیاهمیتی و عدم تعلق در میان همهمهی جمع، تمام وجود آدم را در بر میگیرد. هستی و در عین حال نیستی. آنوقت مثل وقتهایی که در یک روز گرم، ناگهان میلرزی، انگار که سردت شده باشد ولی واقعا نشده، لرز و سرمایی که نقطهی آغازش را نمیدانی، ناگهان ریشه میزند و رشد میکند و پوستت را میشکافد و به همهی فضا رنگ میپاشد. همهجا یخ میزند. حس میکنی اگر چند لحظه بیشتر بمانی، سرما تو را خواهد کشت. راه نفست بند میآید. سرت را به زیر میاندازی و به دنبال جای پا میگردی تا قدمهایت را پشت سر هم برداری به سمت در خروج. کسی تو را نمیبیند، بودن یا نبودنت را نمیفهمد. برای این که خودت را کمی آرام کنی، به خودت میگویی بودن یا نبودن کسی در اینجا برای تو مهم نیست. صبحها که از خانه میزنی بیرون، تصمیم میگیری یک روز دیگر وانمود کنی که دیگران برایت مهماند. در صورتی که میدانی مهم نیستند. پس دلیلی نمیماند تو برای کسی مهم باشی. و به این فکر میکنی که دیگران این بار را چهطور به دوش میکشند.