دوباره گرماي تابستون اومد و تن منو تنبل تر كرد و به كرختي واداشت...
كلا گرما گريزم. با اينكه خودم متولد تابستونم اما نمي تونم اينهمه گرما رو يكجا تحمل كنم. به همين دليل هم آستانه تحملم در اواخر بهار و كل تابستون به حدي مي رسه كه معمولا بايد براي مقابله با مسائل يا مشكلات دوروبرم يه بطري آب خنك تو يقه ام خالي كنم تا يه وقت با كسي دست به يقه نشم.
همه اينها رو بذاريد كنار اين موضوع كه معمولا تابستونا خونواده ما درگير مشكلاتي مي شن كه خواه نا خواه رو اعصاب همه تاثير مي ذاره و تحمل اين روزهاي گرم رو سخت تر مي كنه.
مثلا تصادف پدرم؛ عمل چشم مادرم؛ فوت مادربزرگنم؛ تصادف آبجي بزرگه؛ و هزار مورد ديگه از جمله اتفاقاتي بوده كه تو تابستوناي پيش برامون اتفاق افتاده. البته اينم مي دونم كه اتفاقات رو نمي شه به روزها يا ماه هاي خاصي ربط داد اما خوب اين خاه موردهايي بوده كه براي ما اتفاق افتاده ديگه...
امسال هم چند روز پيش خواهر بزرگترم يه عمل سخت رو در بيمارستان انجام داد كه تازه مرخص شده و به جمع خونوادش پيوسته. فردا هم خواهر زاده ام كه 13 سالشه يه عمل خيلي خيلي سخت داره كه تو يه پست مفصل دربارش توضيح ميدم..(الان واقعا صحبت كردن درباره مشكل نازنين برام سخته)
به هرحال امروز روزيه كه نازنين در بيمارستان بستري مي شه و فردا عملش مي كنن. مامانشم كه يه افسردگي مزمن گرفته كه اصلا نميشه دورشو خالي كرد و بايد همش دوروبرش باشيم.
منظورم از گفتن اين مشكلات اصلا اين نبود كه ناراحتت كنم رفيق... اصلا دلم نمي خواد كه اينجا محلي باشه براي گفتن دردهاي دلم... دلم نمي خواد بياي و اين صفحه رو باز كني و همش غرغرهاي مريم رو بشنوي كه بعد از مدت ها مياد و تنها چيزي كه مي نويسه اينه كه كه اي داد و اي بيداد...
اما خوب مشكلات هم بخش بزرگي از زندگي ما آدمهاست. يه بخشي كه گاهي ادم رو به اوج استيصال مي رسونه و گاهي باعث مي شه كه تو روزهاي خوش بدونيم كه همش زندگي يه جور نمي مونه و بايد شاكر تك تك روزهاي خوب خداوند باشيم.
...
خدارو شكر چشمام بهتره . هم عفونتش خوب شده و هم ديدم اصلاح شده. گاهي هم كه تاري خفيف ديد دارم به گفته دكترم طبيعيه و تا 6 ماه اصلاح كامل چشمام طول مي كشه.
يكي ديگه از دلخوشياي اين روزهامونم كه بردهاي پي در پي تيم واليباله كه باعث مي شه صبحهاي زود پاشيم و بشينيم پاي بازي و كلي تاخير بخوريم و البته كلي كيف كنيم... خدا اين روزهاي خوشو ازمون نگيره رفيق...
ديگه جونم برات بگه كه ريشه موهام دراومده. دلم يه مدل خوشگل هم واسه كوتاه كردنش ميخواد. دفعه پيش موهام قرمز مسي بود كه همه مي گفتن كلي بهم مياد. الانم بهم گفته مي شه كه همون رنگو دوباره روش تكرار كنم اما مي ترسم بعدش ديگه نتونم رنگ روشن رو موهام بذارم.
آيا كسي نظر خاصي داره براي رنگ موهاي من و تغيير در روحيه اينجانب.؟؟؟؟
پي نوشت 1- مي دونم پستم خيلي پرت و پلا بود.شرمنده. ذهنم حسابي درگيره اين روزها. سعي مي كنم به زودي بيام و يه پست درست و حسابي بنويسم.
پي نوشت 2- من هميشه محتاج دعات هستم رفيق من... اينبار براي نازنين دعا كن... واقعا محتاجيم به دعاي خوبت...
پي نوشت 3- "گذشته" رو ديدم... اگه كسي رفت ببينه حتما با تامل اين فيلمو نگاه كنه... با تامل...
اينم واسه تغيير فضا...
به آتش نگاهش
اعتماد نکن !
لمس نکن !
به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند،
به سرزمینی بی رنگ !
بی بو و ساکت
آری،
بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو !
اگر خواستار جاودانگی عشقی