×You need to sign in to continue.

Shared posts

31 May 14:32

  تاریخ هنر با عشق و نکبت یکی از کارهایی که ...

by ...
 
تاریخ هنر با عشق و نکبت
یکی از کارهایی که پس از سال‌های سال تاریخ هنر خوندن توی وطن یاد نگرفته بودم و این‌جا اولین کاری بود که یاد گرفتم، توصیف/شرح اثر هنری* بود. توی تمام دانشگاه‌هایی که تاریخ هنر تدریس می‌شه توی اتریش، یه واحدی وجود داره به اسم تمرین در مقابل اصل (اثر هنری)**. در این تمرین‌ها آدم می‌ره توی موزه و جلوی یه کار می‌شینه و توصیفش می‌کنه. آدم باید فقط کار رو توصیف کنه. مهم نیست از چه سالیه یا منظور نقاش چی بوده یا چی سمبل یا تشبیهه یا چی. صرفن همون اثری که جلوته رو باید توصیف کنی. بعد هم نظر خودت رو می‌گی. اگر فکر می‌کنید کار آسونیه، امتحان کنید. یک راهش هم اینه که یکی پشت به تابلویی که تا حالا ندیده، می‌ایسته، طرف دوم کار رو توصیف می‌کنه و طرف پشت به تابلو اسکیس می‌زنه. این‌که ترکیب‌بندی، فرمت و رنگ چقدر شبیه اصل اثر بشه، درجه‌ی خوبی توصیف تو رو نشون می‌ده.
اونجا اولین باری بود که بالاخره فهمیدم چی می‌شه یه آدمایی ساعت‌ها جلوی یک اثر هنری می‌ایستن.
چند روز پیش توی موزه بلودر بالا بودم و نیم ساعتی از جلوی یک کار شیله نمی‌تونستم تکون بخورم. شیله آروم آروم تبدیل به یکی از نقاشای محبوب من شده. امروز هم‌چنان داشتم تمام روز به نقاشیه فکر می‌کردم. با خودم فکر کردم بالاخره داره تاریخ‌هنردان شدن در من به وجود میاد. متاسفانه تحقیق و پژوهش هنر خوندن توی ایران، هرگز من رو این‌جا نیاورده بود که حالا هستم که توی اوقات فراغتم به یک نقاشی فکر کنم. 
تاریخ هنر، یک درسی بود که استاد دیکته می‌گفت، ما می‌نوشتیم. حتی چهارتا اسلاید درست حسابی نبود چه برسه تمرین در مقابل اصل. من حتی موضوع اصل اثر تماشا کردن رو خوب نفهمیده بودم اون زمان. 
نمی‌دونم حالا چه‌جوره. سیزده سال پیش دانشگاه هنر، فتوکپی سانسور شده سیاه و سفید داوود میکل آنژ می‌داد دست ما که خدای نکرده ما دول داوود رو نبینیم مشکلی برای شهوتمون پیش بیاد.
هنوز گاهی عصبانی می‌شم وقتی یادم می‌افته، اسم اون کلاس تاریخ هنر بود. خیلی عصبانی‌تر می‌شم وقتی فکر می‌کنم هفت سال این‌طوری گذشت تا برسه و بیام از اول الفبای چیزی که فکر می‌کردم یاد گرفتم، رو یاد بگیرم.
توی ارشد هم دانشگاه الزهرا بودم که اون زمان زهرا رهنورد مدیرگروه پژوهش هنر بود. یه دختری بود برای پروژه، روی کاماسوترا کار می‌کرد با یک استادی که تخصصش تاریخ هنر هند بود. شما خودتون برید تصور کنید اسلایدهایی که ما از کاماسوترا دیدیم چه شکلی بود. گاهی دو تا کله بود. یکی بالای کادر. یکی سمت چپ کادر. حالا اون وسط چه اتفاقی برای تن این‌ها افتاده بود، اصلن به ما مربوط نمی‌شد. همه‌چیز در این خلاصه می‌شد. خیلی رقت‌انگیزه.
خیلی چیزهایی که یاد گرفتیم انگار طوری بود که ادای یاد گرفتن چیزی رو درمی‌آوردیم. نمی‌دونم شاید هم سن توی این مسئله تاثیر می‌گذاره. نگاه خود من هم این نبود که حالا هست. حتمن به بزرگ شدن هم مربوطه اما این‌که ما یک مقاله درست توی هفت سال ننوشتیم، نمی‌تونه تمامن، خالص، تقصیر خودمون بوده باشه. الان که به پایان‌نامه ارشد ایرانم نگاه می‌کنم، به نظرم واقعن شرم‌آوره و معتقدم فقط تقصیر من دانشجو نبوده. من برای پایان‌نامه‌م بیست گرفتم. بیست رو که خودم ندادم. 
نمی‌دونم. 
این‌که منم بشینم این‌جا بگم سیستم آموزشی غلطه هیچ کمکی نمی‌کنه اما این‌که نگم غلطه هم عصبانی‌م می‌کنه. 
من هم الان که نشستم این‌جا در خودم نمی‌بینم برگردم ایران به اصطلاح وظیفه خودم رو انجام بدم که توزیع دانش باشه مثلن. چون چنین ایده‌آلیستی نیستم. نمی‌دونم راه درست چیه. 
چیه کار درست واقعن؟
 
Bildbeschreibung *   
 Übung vor Originalen ** 

16 Oct 23:14

پیشنهاد: جای سررسید، کتاب بدهید

by آق بهمن
یکی از دوستانم که مدیر شرکتی است می‌گفت پارسال شب عید حدود ۶۰ سررسید هدیه گرفته. طبعا فوقش یکی از آن‌ها را استفاده کرده و بقیه را بین این و آن پخش کرده (که آن‌ها هم قاعدتا کلی سررسید دستشان رسیده بوده) و در نهایت بیشترشان سر از سطل اشغال درآورده‌اند.
پیشنهاد من این است (و احتمالا این کار به ذهن خیلی‌هایتان رسیده و دارید اجرایش می‌کنید) که اگر در موقعیتی هستید که در مورد هدیه نوروزی شرکت یا سازماناتان تصمیم می‌گیرید، بجای سررسید یا چیزهای رایج و بلااستفاده دیگر، کتاب هدیه بدهید که هم ماندگار است و هم امکان دارد کسی در طول سال یا سال‌های بعد لایش را باز کند و بخواند.
می‌دانم سررسید مزایایی داشته که به اصلی‌ترین هدیه شرکت‌ها تبدیل شده. مهم‌ترینش جنبه تبلیغاتی و چاپ کردن چند صفحه درباره فعالیت‌های شرکت اول سررسید است. اما اگر قرار باشد برود توی سطل آشغال همان تبلیغات را هم چه کسی قرار است ببیند؟ ضمن این‌که این را می‌دانم که خیلی از ناشرها اگر تعداد سفارشی که می‌گیرند قابل توجه باشد حاضرند تغییراتی در صفحات اول یا پشت جلد کتاب بدهند که جنبه تبلیغاتی ماجرا هم حفظ شود.  این را هم می‌دانم که سررسید هدیه به‌نسبت ارزانی است ولی خب این هم هست که ناشرها اگر خرید عمده و نقد ازشان بکنی، تخفیف‌های خوبی می‌دهند.
این پیشنهاد را در جاهای دیگری هم می‌شود عملی کرد. مثلا در مدرسه‌ها، یا در مطب پزشک‌ها و دندانپزشک‌ها (هدیه دادن یک کتاب کوچک در روزهای آخر سال به هر بیمار).
خلاصه این گزینه گوشه ذهنتان باشد. اگر هم فکر می‌کنید برای انتخاب یا تهیه کتاب کمکی از من برمی‌آید در خدمتم.
11 May 06:47

:(((((((

by (El)



Josef: I thought um, you and I, maybe we could go away somewhere. Together. One of these days. Today. Right now. Come with me

Hanna: No, I don't think that's going to be possible

Josef: Why not

Hanna: Um, because I think that if we go away to someplace together, I'm afraid that, ah, one day, maybe not today, maybe, maybe not tomorrow either, but one day suddenly, I may begin to cry and cry so very much that nothing or nobody can stop me and the tears will fill the room and I won't be able to breath and I will pull you down with me and we'll both drown

Josef: I'll learn how to swim, Hanna. I swear, I'll learn how to swim

 

The Secret Life of Words

 

02 May 10:03

فقط يادش نبود موي دوستش را كجا گذاشته!

by lalekhanoomi
 

از مدرسه آمده ويك تكه از جلوي موهايش نيست.توضيح مي دهد كه با دوستش هر كدام تكه اي  از مويشان را با قيچي كاغذ بري جدا كرده اند  و داده اند به هم تا پيمان دوستي ببندند!

30 Apr 19:41

به خود خدا!

by پروانه


1- پریشب به سبب پاره ای مسائل که در فرصت مقتضی شرحش را خواهم نوشت با کلیدی که کلید سازی از روی نسخه اصلی کلید خانه ساخته بود در را باز کردم. در واقع باز نکردم و قصد باز کردنش را داشتم، بار اولی بود که کلید را در دست می گرفتم و تا حالا استفاده اش نکرده بودم و چون قفل خانه از نسخه های خیلی ژانگولر بود بعید می دانستم در باز شود.

در نه تنها با کلید ساخته شده باز نشد که کلید در قفل گیر کرد و هر چه کردم کلید در نیامد که نیامد و یک لنگه پا نیم ساعت دم در مشغول کلنجار با کلید بودم. آخرش هم آقای همسایه را خبر کردم تا کلید را بیرون بکشد و ماجرا ختم شد.

شب بعد با علم به اینکه نسخه ی مشابه همین کلید که در دست من است در دستان خواهر به سهولت در را باز کرده ، در قفل چرخید و سه ثانیه ای در باز شد!


2- یکی از  دوستانم تعریف میکرد پدرش خواسته سوار اتوموبیلش شود و سوییچ را از جیب در آورده و به سهولت قفل ماشین را باز کرده و تا یک جایی هم رفته که فهمیده این اتوموبیل ماشین خودش نیست و پیاده میشود تا پلاک را بررسی کند و یقین حاصل میکند به سبب ظاهر بسیار شبیه دچار اشتباه شده. دوباره که می آید سوار ماشین بشود در باز نمی شود!


3- تا حالا بارها و بارها برایم اتفاق افتاده که خیلی کارها که به نظر همه نشدنی است و واژه ی غیرممکن را برایش استفاده میکنند را انجام داده ام.چون من از اول از نگاه نمی شود! نگاهش نکرده ام.



ایمان!!!

چیز بسیار عجیبی است این واژه! 

همان کلمه ای که همه جمله های قصار با این محتوا که سرنوشت ما را انتخاب هایمان مشخص می کند و نه اتفاقات و . . . و بسیاری جمله های مشابه دیگر 

ایمان به خدا

به زندگی

به بی تکرار بودنمان

امتحانش کنید


04 Apr 08:32

سه شنبه ها با موری

by (لی‌لی کتابدار)

 

 

میچ، مشکل این جاست که ما باور نداریم، همه مان کاملا شبیه یک دیگریم. سیاه و سفید، کاتولیک و پروتستان، زن و مرد. اگر واقعا هم دیگر را شبیه به هم ببینیم، شاید برای پیوستن به خانواده ی بزرگ بشری دنیا مشتاق تر شویم، و شاید همان گونه که از خودمان محافظت می کنیم، از آن هم مواظبت کنیم.

حرف ام را باور کن. وقتی داری می میری، متوجه می شوی که این حرف درست است. همه مان آغازی مشابه - تولد- و پایانی مشابه - مرگ- داریم، پس چه طور می توانیم، متفاوت باشیم؟

روی خانواده ی بشری سرمایه گذاری معنوی کن. روی مردم. جامعه ی کوچکی تشکیل بده: جامعه ای پر از آدم هایی که دوست شان داری، و آن ها هم دوست ات دارند.

اول ِ زندگی که خردسال ایم، برای حفظ بقای مان به دیگران احتیاج داریم. درست است؟ آخر ِ زندگی هم ( وقتی مثل من شدی) برای حفظ بقای مان به دیگران احتیاج داریم. درست است؟

و بقیه ی حرف اش را زمزمه وار و زیرلبی ادامه داد:

و حالا یک راز: بین این دو مرحله هم به دیگران احتیاج داریم.

 

(صفحه 212)

 

میچ، امکان ندارد، پیرها به جوان ها حسادت نکنند. مطلب این جاست که تو بپذیری، کی و چی هستی، و از چیزی که هستی، لذت ببری. الان برایت این شرایط مهیا شده که سی سالگی ات را بگذرانی. من سی سالگی ام را گذراندم، و حالا باید هفتاد و هشت سالگی ام را سپری کنم.

باید نقاط قوت واقعی و زیبای زندگی ِ الان ات را بیابی. بازگشت به گذشته فقط تو را به رقابت و مقایسه وا می دارد. و سن و سال به هیچ وجه مقوله ای رقابتی نیست.

 

( صفحه 167)

 

به آن چه که بودایی ها انجام می دهند، عمل کن. هر روز، پرنده ی کوچکی را روی شانه ات تصور کن که می پرسد: آیا امروز همان روز است؟ آیا آماده ام؟ آیا کل کارهایی را که انجام می دهم، واقعا نیاز دارم که انجام دهم؟ آیا همان انسانی هستم که می خواهم، باشم؟

 

( صفحه 120)

 

***

 

عنوان: سه شنبه ها با موری

نویسنده: میچ آلبوم

مترجم: ماندانا قهرمانلو

ناشر: نشر قطره

سال نشر: چاپ اول 1383- چاپ یازدهم 1393

شمارگان: 3000 نسخه

شماره صفحه: 264 ص.

موضوع: شوارتس، موریس / مرگ - جنبه های روانشناسی

قیمت: 140000 ریال

لینک ناشر: http://www.nashreghatreh.com/

 

01 Apr 23:04

بله با شما هستم! شما! شما اجازه شکلات خوردن نداری!

by nanehghodghod@yahoo.com (ننه قدقد)

یکی از ناتوانی های ما ایرانی ها، ناتوانی در "نه گفتن" است. اصولاً گرفتاری های زیادی در زندگیمان، درست از همین یک نقطه نشات می گیرند؛ نقطه ای که خود ریشه در ترس های نهفته دارد. یکی از این ترس ها، ترس از ناراحت کردن اطرافیان است. گاهی برای آنکه اطرافیان را به اصطلاح نیازاریم، نااگاهانه، به آنها خیانت می کنیم! چطور؟ با دروغگویی به نزدیکترین کسانمان؛ همان ها که ناراحت نشدنشان برای ما مهم است. وقتی دروغ می گوییم و آن عزیز باور می کند، تنها به این دلیل  دروغ ما را به جای حقیقت می پذیرد، زیراکه به ما اعتماد دارد و ما به این اعتماد خیانت می کنیم.

قسمت دردناک آنجاست که ما این خیانت را ندانسته در برابر یک دسته از عزیزترین کسانمان که همانا بی دفاع ترین ها در مقابل ما و بالطبع، اجتماع  هستند انجام می دهیم؛ کودکانمان و این خیانت به یک بعد ختم نمی شود.

کافی است کودک از ما شکلات بخواهد و ما بدانیم گفتن این جمله که "تو اجازه خوردن شکلات، آن هم درست پیش از صرف ناهار را نداری"، منجر به برگزاری قشقرق عظیمی خواهد شد. خصوصاً اگر در منزل دوستی مهمان باشیم، ترس از ناراحت شدن کودک، ترس از قضاوت شدن توسط اطرافیان با مشاهده کودک پرقشقرق ما و ده ها ترس دیگر ما را وا می دارد تا بگوییم: شکلات تموم شده، شکلات ندارن. دروغ رخنه می کند، ناتوانی رخنه می کند و ما ناتوانی مدیریتمان را با خیانت به اعتماد کودک به نمایش می گذاریم. گمان می کنیم از میانبر رفته ایم و خودمان را از دردسر تربیت کردن نجات داده ایم و زهی خیال باطل که در آینده باید چه بیراهه های پرخطر و بی سرانجامی تنها به ازای همین یک میانبر طی کنیم.  با همین یک حرکت، ناتوانیمان را آشکار می کنیم و کودک می داند که ما رییس برحق نیستیم و در آینده می تواند سوار بر ما - با افسار ما در دستانش - بتازد به سمت همه آن مقصدهایی که در جاده سعادت نیستند و ما می دانیم توانایی متوقف کردنش را که نداریم هیچ، مرکبش هم شده ایم و خودمان را اینطور توجیه می کنیم: میگم اما قبول نمی کنه که دندوناش پوسیده میشه یا مواد غذایی کافی به بدنش نمی رسه، پس خودم شکلات ها را براش می خرم، پس خودم موبایل براش می خرم، خودم کامپیوتر بدون پروکسی متناسب سنش می خرم می دم دستش و .... . با همین یک حرکت – گفتن شکلاتا تموم شده -  دروغ گویی را آموزش می دهیم و صدالبته ناتوانی در نه گفتن را به نسل بعد انتقال می دهیم که رفتار ما بزرگترین سرمشق رفتارآموزی کودکانمان است.  دروغگویی را آموزش می دهیم چراکه اغلب کودکان، آنقدر زرنگ هستند تا بدانند شکلات داریم و اصلاً کجا مخفی شده اند!  و میان ده دروغ ما دست کم سه تایش را پیدا می کنند و تنها یکی برای کاشتن بذر بی اعتمادی و به قتل رساندن اعتماد کافی است. حقیقت حتی در برابر این اعضای کوچولوی جامعه زیاد پشت ابر نمی ماند و ما در نگاهشان، دروغگوهای بزرگسالی خواهیم بود که هربار زورمان برسد از اعتماد کودکانه شان به والدینشان که همه دنیایشان هستند، سوء استفاده خواهیم کرد. ما به آنها نشان می دهیم که تمام دنیا غیرقابل اعتماد است.  دنیا جای ناامنی است و به هیچ کس نمی شود اعتماد کرد. آیا این بدبینی عجیب و غریب ایرانی ها و برخورد بی اعتمادشان و احساس ناامنی پایدارشان برای همه ما آشنا نیست؟ بارها دستی را که تا آرنج در عسل فرو رفته و در دهانشان گذاشته شده می گزند تنها برای تضمین اینکه سرشان کلاه نرفته چون هیچ دستی برایشان مهربان به چشم نمی رسد. تنها برای آثبات آنکه احمق نیستند و زرنگ بازی دیگران را متوجه می شوند دست عسلی را می گزند. می گزند تا خیالشان راحت باشد که کسی از اعتمادشان سوء استفاده نکرده. خاطره سوء استفاده از اعتمادشان، خاطره دردناکی است در صندوق مهر و موم شده کودکیشان که نمی خواهند باز تکرار شود. اینها صندوق کودکیشان پر است از دست های پرعسلشان که

پس بهتر است لباس جسارتمان را بپوشیم و محکم بگوییم: شما اجازه شکلات خوردن نداری!

01 Apr 22:59

آرتور شوپنهاور

by kafiketab

 

ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﺪ ﻧﻔﺮ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺭﺯﺵ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺤﺚ ﮐﻨﯽ


ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﺮﭼﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ، ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﺯﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺣﻤﻖ ﺑﺎﺷﺪ

 

آرتور شوپنهاور

 

 

01 Apr 13:49

طعم گس شراب

by gouril

آخرين باري كه جلوي جمعيت شعر خواندم ده سال پيش بود. يك فرهنگسراي خلوت و غمگين بود در گوشه‌ي خلوت و غمگيني از بزرگراه اشرفي اصفهاني. هجده سالم بود و اعتماد به نفسم اندازه‌ي چوب كبريت بود. آن همه آدم رنگوارنگ برايم عجيب و غريب بود. با اينكه هيجان‌انگيز بود ولي ترسناك هم بود. قبل از آن تنها آدم‌هايي كه مي‌شناختم خانواده‌ام بودند و هم كلاسي‌هاي دبيرستانم كه تقريبن از همه‌شان هم متنفر بودم. بعد ناگهان وارد دنياي جديدي از آدم‌ها شدم. آدم‌هايي كه به شعر علاقه داشتند و خودشان هم شعر و داستان مي‌گفتند. 
در تمام زندگي‌ام همين طور بوده است. هميشه در مدرسه، دانشگاه، محيط كار و خانواده آدم‌هايي را مي‌بينم كه از نظرشان شعر گفتن يا داستان نوشتن كار احمقانه و هرزي است. اگر بهشان بگوييد داستان مي‌نويسيد جوري نگاهتان مي‌كنند كه انگار يك ابله ديده‌اند و سعي مي‌كنند با تمسخر و خنديدن به شما مقداري ناراحتي‌هاي خودشان را فراموش كنند. حالا فكر كنيد وارد اجتماعي از آدم‌ها مي‌شويد كه نه تنها مسخره‌تان نمي‌كنند، بلكه مي‌نشينند، به شما اجازه مي‌دهند پشت بلندگو برويد و در حالي كه سكوت كرده‌اند برايشان شعر بخوانيد. اين فوق العاده نيست؟

امروز بعد از ده سال به يك گروه داستان و شعرخواني در شهر كوچكمان پيوستم. حدود بيست نفر در كافه‌ي سرزمين مقدس جمع شده بودند. همه‌شان آمريكايي بودند و يكي يكي پشت بلندگو مي‌رفتند و به زبان مادري‌شان شعرهايي كه سروده بودند را مي‌خواندند. اكثرشان دانشجوي ادبيات انگليسي دانشگاهمان بودند. من هم تنها شعري كه در عمرم به زبان انگليسي گفته‌ام را با خودم برده بودم تا برايشان بخوانم. اين بار اعتماد به نفسم از چوب كبريت هم نازكتر بود. شما فكر كنيد: يك نقاش يا عكاس يا مجسمه‌ساز وقتي به كشور ديگري مي‌رود و شروع به زندگي كردن مي‌كند بدون هيچ دغدغه‌اي راه گذشته‌اش را پي مي‌گيرد. براي اينكه نقاشي، عكس و مجسمه زبان مشترك همه‌ي آدم‌هاست. يك مخاطب سي ساله در يك شهر دور افتاده در جنوب ايلينوي به همان اندازه مي‌تواند با يك عكس ارتباط برقرار كند كه يك شهروند تهراني در موزه‌ي هنرهاي معاصر بلوار كشاورز. ولي شعر و ادبيات و وبلاگ چيز ديگري است. در اينجا ابزار شما زبان است. بعد از مهاجرت يا جابجايي يا هر اسم ديگري كه مي‌خواهيد رويش بگذاريد، ناگهان به سرزميني وارد مي‌شويد كه در آن به زبان ديگري حرف مي‌زنند. بعد تازه مي‌فهميد وقتي كه گونه‌ي ما مشغول ساختن برج بابل بوده دچار چه نفرين دردناكي شده است. 

بعد مي‌بينيد كه بايد راه جديدي را شروع كنيد. داستان نوشتن و شعر گفتن به زبان جديد. اگر سعي نكنيد علاوه بر زبان مادري‌تان، به زبان جديد هم بنويسيد يا شعر بگوييد بيشتر احساس غربت و تنهايي خواهيد كرد. چون ديگر نخواهيد توانست با آدم‌هاي جديد زندگي‌تان ارتباط برقرار كنيد و همان احساسي را خواهيد داشت كه سازندگان برج بابل به آن دچار شدند. ديگراني كه به زبان غير مادري‌تان حرف مي‌زنند تبديل به آدم فضايي مي شوند. در دنيايي خيلي دورتر از دنياي شما. 

براي همين سعي كردم كه به زبان انگليسي شعر بگويم. البته با اعتماد به نفسي نازكتر از چوب كبريت. چون فكر مي‌كردم شعر گفتن با زباني كه شايد بيشتر از ٢٠٠٠ كلمه‌اش را نمي‌دانم و آن را دست و پا شكسته حرف مي‌زنم كار بيهوده و احمقانه‌اي است. و ترسناك هم. به خصوص وقتي كه بخواهيد شعرتان را جلوي افرادي كه زبان مادري‌شان انگليسي است بخوانيد.

با اينحال با همان ٢٠٠٠ كلمه شعر گفتم. البته ايمي، دوست مو قرمز و كك مكي‌ام هم كمكم كرد. چند كلمه‌ي خوب پيشنهاد داد. تمام اعتماد به نفس زندگي‌ام را جمع كردم و رفتم جلوي شاعرها و دانشجويان ادبيات شهر كوچكمان شعرم را خواندم. بعد از شب شعر هيجان انگيزترين صحنه‌ي يك سال اخير زندگي‌ام برايم اتفاق افتاد. پنج نفر از آن آدم‌ها يكي يكي آمدند كنار ميز من، دست دادند، اسمشان را گفتند و بعد از شعرم تعريف كردند. هيجان داشت از حلقم به بيرون مي‌پاشيد. اندازه‌ي مسافرت به جامائيكا با هواپيماي شخصي برايم هيجان‌انگيز بود. كه يك سري انگليسي زبان بيايند و از اولين شعر انگليسي‌ام تعريف كنند. من را كه مي‌دانيد چقدر روياپرداز و جوگير هستم. در همان حالتي كه داشتم با آن‌ها حرف مي‌زدم خودم را تصور مي‌كردم كه دارم در نيويورك جلوي يك جمعيت هزار نفري شعر مي‌خوانم و مشهورترين شاعر آمريكا شده‌ام. قسمت هيجان انگيزتر ماجرا حرف زدن با يكي از آن‌ها به اسم كودي بود. بهم گفت شعرم او را ياد شعرهاي جيمز رايت مي‌اندازد و به من پيشنهاد كرد كه حتمن شعرهايش را بخوانم. بعد گفت خيلي‌ها فكر مي‌كنند كه شعر بايد به پيچيدگي هسته‌ي اتم باشد. و مملو از كلمات كمياب و صنايع ادبي. ولي شعر (مثل شعر من) مي‌تواند خيلي ساده باشد. مثل يك گيلاس شراب قرمز كه مي‌شود آرام آرام آن را مزه كرد و طعم گس آن را چشيد. آخر ماجرا فهميدم كودي استاد دپارتمان ادبيات دانشگاه است. فكر كنيد: داشتم روي باند فرودگاه اختصاصي‌ام در جامائيكا فرود مي‌آمدم.

حالا دغدغه‌ي جديد زندگي مرا خيلي راحت مي‌توانيد حدس بزنيد: منتشر كردن كتاب اول شعرم به زبان انگليسي.

پانوشت: اگر خواستيد به من يادآوري كنيد كه آدم جوگير و متوهمي هستم بدانيد كه خودم به اين قضيه بيشتر از هر كس ديگري آگاهي دارم.

31 Mar 10:20

به مناسبت روز جهانی زن

by nanehghodghod@yahoo.com (ننه قدقد)

 

اولین سیلی که بابتش نثارم شد، حدوداً دوازده ساله بودم. من از آن دسته دختربچه هایی بودم که بیشتر همبازی هایم پسر بودند؛ پسرها همیشه آنقدر پرجنب و جوش و پرشیطنت بودند که برای همبازی بودن برمی گزیدمشان و من رفقای یار و غاری داشتم تا دوازده سالگی که با رسیدن دوازده سالگی باید فراموششان می کردم و این برایم سیلی محکمی بود. من همه عشق های چهارده سالانه، پانزده سالانه، شانزده سالانه و بزرگتر را زیر خروارها لایه مخفی کردم و انکار کردم. من شرمنده بودم از اینکه می گفتند باید از برجستگی های روی بدنم خجالت زده باشم و من نبودم! گمان می کردم یک ویژگی بارز دارند دیگر دخترها به نام "حیا" که من نداشتم  و این نداشتن را تا همین چند سال پیش مانند یک راز خجالت آور در سینه حفظ کرده بودم. می خواستم هنوز دوچرخه سواری کنم، می خواستم هنوز بدوم و از درخت بالا بروم. اما به ظاهر حضور آن برجستگی های جدید و مانتو و روسری که به واقع به معنای اعلام حضور آن برجستگی ها بودند، بزرگترین تفریحاتم را از من گرفتند.

هر نوع ابراز کردن احساسات طبیعی، ممنوع بود، اصلاً زن بودن بعد از دوازده سالگی ممنوع بود؛ هرچند که کلمات در قالب تو مونثی گنجانده می شد، اما به واقع  هر نوع نشانه از مونث بودن مانند جلب توجه، تلاش برای زیباتر به نظر رسیدن، عشوه گری و ... باید انکار می شد و ندیده گرفته می شد. اصلاً موجود مونث خوب، موجودی بود که تا می توانست خود را نامرئی می کرد و بعد بیشترین بارها را به دوش می گرفت. با یک نگاه اجمالی، می توان این روحیه پرانکار و کم ابراز را در تمام زن های شرقی مشاهده کرد.

موجود مونث خوب، باید همه این درس ها را – همه آن درس های نامرئی را - خود به خود یاد می گرفت. تجربه کردن، همان تنها موجودیت نامرئی را که به موجود نبودن میل می کرد، به خطر می انداخت! 

سال ها طول کشید تا لابلای تمام قواعد موجود مونث خاورمیانه ای بودن، "زن بودن" را پیدا کردم. اصلاً اول مادر بودن پیدا شد، بعد زن بودن را یاد گرفتم. بعد نه تنها از زن بودنم و تواماً مادر بودنم لذت می بردم که یکی از لذت هایم خیره شدن به این تزئینات جامعه بود. زن ها تابلوهای نقاشی رنگارنگ زیبایی بودند که جامعه را به وضوح زیباتر می کردند. من و همه لباس های رنگارنگم و گوشواره های مختلف و مدل های متنوع موها و کفش هایم و البته دختر کوچولوی الوانم نیز بخشی از این زیبایی جمعی بودیم و این کم نبود.  زن ها بار بزرگی از جامعه را به دوش می کشیدند، هرچند که با قلم موی شرع یا عرف، رنگ نامرئی بر آنها می مالیدند. زن ها همچنان محور خانواده و گرداننده پشت پرده و ستون خانواده بودند، هرچند نام مدیر و رییس و سایه سر از آن مردان بود. مادران، نیاز تمام عمر فرزندانشان بودند، هرچند نامی از آنان در شناسنامه خاورمیانه ای یافت نمی شد.

زندگی زنانه  زنان نسل من،  گرچه متجددتر از زندگی زنانه مادربزرگم و مادرم به نظر می رسد اما هنوز پر است از چالش های جنسیتی. حتی نسل تحصیل کرده ما پر است از زنان برشتی که تا مدرنیته را پیدا می کنند، زن بودن را گم می کنند و وقتی زن بودن را پیدا می کنند، مدرنیته فرار می کند. هنوز زن  بودن و مادر بودن، یکی از سخت ترین کارهای عالم است. هنوز نمی شود یک مادر موفق و خوشحال و بی عذاب وجدان بود و همزمان یک پزشک یا مهندس یا وکیل بسیار موفق. هنوز هم زندگی زنانه یک وکیل موفق نمی تواند بشود زندگی مادرانه همان وکیل موفق. و اینها سرگذشت خوش شانس ترین های جامعه زنانه دنیای امروزند و دنیا هنوز پر است از زنانی که کتک می خورند، فروخته می شوند، مورد آزار روحی و جسمی قرار می گیرند تنها چون زنند.

هنوز دنیا باید بدود، باید هر هشتم مارس کنگره و کنفرانس و سمینار برگزار کند و  برای برابری جنسیتی تلاش کند تا شاید رنج های نابرابری روزی بتواند از حوادث روزمره حذف و در صفحات کتاب های تاریخی گنجانده شود. هنوز باید برای تشکر از تمام زنانی که حقوقشان نادیده انگاشته می شود اما در پیشرفت جامعه انسانی، نامرئی و بی صدا تلاش می کنند کنفرانس و سمینار برگزار شود و از آنها قدردانی شود. روز هشتم مارس بر همه شما زنان و مردانی که برای برابری، خارج و داخل منزل خود، تلاش می کنید، مبارک.  

 

 

31 Mar 10:15

http://friida.blogsky.com/1393/12/21/post-720/

by Frida

تازه چمدان های مان را گرفته بودیم و بیرون فرودگاه منتظر دیگران ایستاده بودیم که آن ها هم چمدان های شان را بگیرند و بیایند بیرون. من چشم های ام بی هدف داشت بین مردمی که اطراف مان این طرف و آن طرف می رفتند می چرخید که یک دفعه حس کردم یکی از دور با لبخند دارد به طرف ام می آید. تا به خودم آمدم رسید به من و دست اش را گذاشت جلوی دهان ام و کشان کشان من را سوار ماشینی که توی یک قدمی مان بود کرد و رفت!...یک من ِ دیگر اما انگار ماند همان جا. آقای نویسنده را می دیدم که چه طور هراسان این طرف و آن طرف می دوید. من دست اش را گرفته بودم و ترسیده بودم و نگران خودم بودم و مدام تکرار می کردم که آن مرد با من توی ماشین دارد چه می کند اما آقای نویسنده نمی شنید. فقط این طرف و آن طرف می دوید و از این پلیس و آن پلیس می پرسید که آن ماشین را دیده اند یا نه. از فرودگاه رفت بیرون و من هنوز کنارش بودم و نگران ِ خودم!...رسیدیم به یک چیزی شبیه چک پوینت و آقای نویسنده هر چه تلاش کرد با آفیسر صحبت کند نگذاشتند که رد شود. آخرش هم آفیسر برگشت و گفت که "حالا شبه دیگه...فردا صبح بیا تا برات کاری کنم.."...من دل ام هری ریخت و بغض کردم که تا صبح چه بلایی سر ِ من ِ دزدیده شده می آید که یک دفعه آقای نویسنده برگشت سمت من. من را دید یک دفعه و نگاه ام کرد و گفت:" من هر جوری شده، همین امشب...به هر قیمتی شده...پیدات می کنم"...و یک لحظه بعد انگار دوباره من را ندید و باز شروع کرد به این طرف و آن طرف دویدن...و من همان جا ایستاده بودم و اشک های سورئالی ام توی خواب می آمدند و بعدش توی بیداری...


 

31 Mar 10:11

از عجایب گوگل 2

by گلابتون بانو
جهت تلطیف فضا در این سوت و کوری نوروزانه وبلاگستان و در ادامه این پست, می ریم ببینیم که با سرچ چه چیزایی رسیدن به وبلاگ من! این گوگل هم که جواب درست و حسابی نمی ده, دیگه من وظیفه خودم دونستم ملت رو راهنمایی کنم!:



دلم بس ناجوانمردانه تنگ است: آخی طفلکی! چرا آخه؟!


خاطرات زایمان طبیعی: بنده می خواستم طبیعی زایمان کنم, اما نشد و آخرش سزارین شدم! برای همین خاطره ای در این باب ندارم که بخوام خدمتتون عرض کنم!


هیچ کس ماندنی نیست: کاملا صحیحه!


المثنی عقدنامه چه شکلیه؟: مثل عقدنامه اصلی دفترچه ای نیست. ورقه ایه!


وبلاگ های مردانه: اشتباهی تشریف آوردین. مردونه اون طرفه!


ماجراهای این روزهای من: این که وبلاگ ماناس!


این همه درس خوندم آخرش چی؟: یعنی هیچیِ هیچی؟!


آموزش ژله ببری: ژله ببری چیه دیگه؟! تا حالا نشنیده بودم!


بافتنی بافتم: آفرین! چه کار خوبی کردی!


بافتنی بانو: بنده گلابتون بانو هستم! البته بافتنی هم می بافم!


12 هفتگی سونو گفته دختره, درسته؟: 12 هفتگی که زوده برای تعیین جنسیت, اما امیدوارم درست باشه! حالا شما دختر دوست داری یا پسر؟!


پول منو بده برم: کجا؟! بودی حالا!!!


تاریخ 25 مهر تعطیل شده؟: بنده بی اطلاعم!


تستم مثبته حامله شدم: به سلامتی.مبارکه!


تو بارداری چندین بار غش کردم: این که خیلی بده! به جای سرچ کردن بلند شو برو پیش دکتر متخصص!


بافتنی مدل سوراخ سوراخ: سوراخ سوراخ دیگه چه مدلیه؟! توری منظورتونه؟!


سایت بافتنی گل بانو: حالا من چند دفعه عکس بافتنی هامو گذاشتم که دلیل نمی شه این جا سایت بافتنی بشه!


زایمان بی دردسر: انشاالله قسمتت بشه!


بیا با هم بسازیم: بسازین! سازش چیز بسیار خوبیه و لازم برای حفظ زندگی!


بی حالی در بارداری: کاملا طبیعیه!


بعد از سزارین باردارم: واقعا؟! چند وقت بعد سزارین باردار شدی اون وقت؟!


برای آرامش اعصاب کجا سفر بریم؟: هر جا که فکر می کنی می تونه حالت رو خوب کنه! با زیارت بیشتر حال می کنی یا سیاحت؟! از این مهم تر اوضاع جیبت چه طوره؟!


بانوی کدبانو: یعنی واقعا تونستم اون قدری کدبانو بشم که یه نفر با سرچ هم چین چیزی سر از وبلاگ من دربیاره؟!


مرگ را دوست دارم: خوشا به سعادتت!


موهامو با حنا هندی رنگ کنم؟: می خوای رنگ کنی رنگ کن. اما بعدش تا مدت ها رنگ نمی گیره! از ما گفتن بود!


کروکی آبشار بیشه خرم آباد: من آبشار بیشه رفتم ولی نمی تونم کروکیش رو بدم خدمتتون!


کادوی چشم روشنی به مادرشوهرم: به این می گن عروس نمونه که برای کادو دادن به مادرشوهرش سرچ می کنه!


وکالت نامه لاک گرفته شده: دادگاه قبولش نمی کنه!


مصرف چرخون در بارداری: چرخون دیگه چیه؟! من تو هیچ کدوم از بارداری هام مصرف نکردم!


ماجرای من و دوستم در آرایشگاه: چه ماجرایی؟! تعریف کن. کنجکاو شدم!


مرد اهل تنوع: خدا به دور!


کسی طبیعی دوقلو زایمان کرده؟: زمان قدیم یا تو ممالک فرنگ چرا! ولی الان و این جا یه قلو رو هم معمولا طبیعی زایمان نمی کنن چه برسه به دوقلو!!!


چگونه برای همسرم تولد بگیرم؟: خوب خیلی جورها می شه تولد بگیری. بستگی داره به جیب و حوصله ات!


گلابتون مربی آشپزی: نه بابا! من اصلا در این حد نیستم!


خاطرات خانوم وکیل آینده: این جا می تونی خاطرات خانوم وکیل گذشته رو بخونی!


کچل درس کنکور: یعنی آدم با درس خوندن واسه کنکور کچل می شه؟! نه بابا! من که نشدم!

...



28 Mar 20:08

تقديم به رضا بهرامي

by anaarian
شورش خرگوش ها

آريل دورفمان نمايشنامه نويس،شاعر و رمان نويس معروف آمريكاي لاتين رمان كودكانه اي دارد با عنوان شورش خرگوش ها:

وقتي گر گ ها سرزمين خرگوش ها را گرفتند،قبل از هر كاري رئيس گله ي گرگ ها گفت:از حالا به بعد من پادشاه هستم.بعد هم گرگ شاه گفت كه ديگر هيچ كس حق ندارد اسمي از خرگوش ها ببرد،آن ها ديگر وجود ندارند!بعد هم براي اينكه خيال خودش را راحت كند دستور داد همه ي كتاب هاي سرزمين جديدش را بياورند تا گرگ شاه اسم همه ي خرگوش ها را با مداد بزرگ سياهش خط بزند و بعد هم همه ي عكس هاي خرگوش ها را پاره كرد.آن قدر پاره كرد و سياه كرد تا مطمئن شد ديگر هيچ ردي از دشمنان كوچولويش باقي نمانده است.

 بعد از اين ماجرا  روباه پير خبر مي آورد كه پرنده ها چند تا از خرگوش ها را ديده اند.گرگ شاه كه به شدت عصباني مي شود دستور مي دهد تا ميمون عكاس عكسهاي بزرگي از او بگيرد و به همه ي جاي شهر نصب كند تا ديگر فقط تصوير گرگ شاه ديده شود...

اما اتفاق عجيبي كه مي افتد اين است كه ميمون عكاس بعد از ظاهر كردن عكسها در تاريكخانه با كمال تعجب خرگوشهاي كوچكي را مي بيند كه در پس زمينه ي هر عكس قرار دارند.در يك عكس گوشهاي يك خرگوش از پشت صندلي گرگ شاه معلوم است . در ديگري خرگوشي كنار چمن ها دراز كشيده است. در آن يكي دم خرگوشي از پشت پرده ديده مي شود. ميمون عكاس با ترس و لرز خبر را به وزير مي دهد و بعد با مشورت با او به كمك مايع مخصوص پاك كننده ، نشانه هاي خرگوشها را از عكسها پاك ميكند اما هر روز تعداد آنها بيشتر ميشود تا اينكه به زودي خرگوش ها پايه هاي تخت امپراطور گرگ را مي جوند و او را نابود ميكنند. ..

در انتهاي داستان خيابان و دشت در روشنايي خورشيد و دنيا پر از خرگوش است.

حالا اينها حكايت اين روزهاي من است. آدم وارد يك جايي مي شود و فكر ميكند كه قرار است يك عده آدم خشك مغز و دگم ببيند و بعد در كمال تعجب چشمش به يك خرگوش مي افتد. آنوقت است كه اميدوار مي شود كه هنوز روشنايي هست. ..هنوز آدمهايي هستند در اين دنيا كه ميشود به اعتبار حضورشان زندگي كرد و اميدوار بود...

26 Mar 22:23

سال ، نو شد و سه، چار شد و هفت سین چیده شد باز

by Frida

اول بگویم که عنوان ِ بالا را اصلا قصد نداشتم آن طوری دمبک وار بنویسم...اما خودش آمد و من جلوی اش را اصلا نگرفتم. 

دوم هم بگویم که اهل عکس هفت سین گذاشتن و عید مبارک و نوروز پیروز و پر پول آرزو کردن هم نیستم. نه که اهل ِ اهل اش نباشم...اما اهل ِ حوصله اش را داشتن نیستم. ولی حتمن همه تان می دانید که آرزوی ام برای تان روزهای نو است بیشتر تا "نوروز"...

برای من بهترین چیز ِ این روزها نو شدن ِ سال و دید و بازدید ِ مسخره ی عید نیست. که تهران ِ خالی و هوای مثل کریستال شهر است...که مسیر یک ساعته تا استخر را بیست دقیقه ای می رسم و توی آب هم هیچ کس نیست جز من و خودم  و بعضی وقت ها مثل دنیای بچه ها طوری توی "جو" شنا می کنم که انگار آن جا استخر ِ طبقه پایین ِ خانه مان است!...برای من بهترین ِ این روزها صبح ها خوابیدن تا هر وقت که دل ام بخواهد است تا آن قدر که غذای گربه ها تمام شود و بیایند روی تخت و یکی موهای ام را لیس بزند و آن یکی از شکم ام به عنوان سکوی پرتاب برای پریدن روی کمد استفاده کند!...برای ام عید و هفت سین و هیچ چیز معنی خاصی ندارند و خب دست خودم نیست و زور زوری نمی شود به چیزهای بی معنی معنا بدهد آدم.

ولی روزهای این روزهای ام خوش است  وقتی خبری از دردهای مرموز ِ آقای نویسنده نیست و همه جا رفتن را پایه است با من.ریسیور ِ خانه به حکمت خدا سوخته و من توفیق اجباری نصیب ام شده که از روی مبل کنده شوم و به بقیه ی دنیا بپردازم.


آمده ام سر ِ کار و تقریبن تا قسمتی دقیقن، تنها انسان ِ موجود در آفیس هستم. .  می خواهم بنشینم یک دل سیر وبلاگ چرخی کنم و بعد کتاب خوانی و بعد زبان خوانی. این روزها آن قدر رویایی ست که دل ام می خواهد یک ماه ادامه داشته باشد و اگر یک ماه بود...به همه ی آرزوهای ام می رسیدم. انسان های بیچاره ای مثل من که دو سوم روز را کار می کنند و یک سوم اش را هم توی ترافیک پرپر می کنند...می فهمند که من از چه لذت ِ عجیبی حرف می زنم حالا. لذت ِ گناه آلود ِ "لذت بردن" از زنده گی...

 

22 Mar 22:25

اسفند که عاشق شوی

by نیما

اسفند که عاشق شوی
سال را با بوسه تحویل می کنی
حتی اگر سال نو،
نیمه شب از راه برسد

شاید تلفنت
عاشقانه تر از همیشه زنگ بزند
کسی با یک سلام
قبل از سپیدهء سال بعد
دیوانه ات کند
اسفند که عاشق شوی
تمام دروغ ها را باور می کنی
و دلت غنج می زند.

می دانم که در روزهای آخر سال
دسته کلیدت را گم می کنی
گوشی ات را جا می گذاری
و احساس می کنی که کسی
با لحن عاشقانه من
صدایت می زند.

تو عاشقم بودی
در اسفندی که هرگز
از تقویمت پاک نمی شود.

"نیلوفر لاری پور "

22 Mar 22:24

http://negahivayadi.blogfa.com/post-2305.aspx

by negahivayadi

مي گردم در خاطره ها
جايي در آن ها نداري
در دايره المعارف ها جستجو مي کنم
عکسي از تو در آن ها نيست
در واژه نامه ها نگاه مي کنم
نامي از تو نيست
نگاهي به خود مي کنم
تورا مي بينم
جز من جايي برايت نمانده ، مي بيني ؟

عزيز نسين

22 Mar 22:23

http://negahivayadi.blogfa.com/post-2307.aspx

by negahivayadi

هيچ وقت عاشق زنانى نباش
كه سكوت كرده اند
زيرا كه زخم هاى شان
سر باز مى كند

حيدر اِرگولن
ترجمه : سيامک تقي زاده

21 Mar 20:49

روز جهانی خنده های تو

by نیما

من اعتراض دارم

و تا وقتی

"روز جهانی خنده های تو" را

به تقویم اضافه نکنند

من امسال را تحویل نمی دهم

عید باید روز خنده های تو باشد

و آن روز به خانه ام بیایی

و آغوشت را به من عیدی دهی

و چنان سخت در آغوشم گیری

و هوای خنده هایت برَم دارد

که جدایی در تقویم جهان بمیرد.

 

"حسنا میرصنم"

21 Mar 16:52

تو به افتادن من ...

by نیما

تـــو

به افتادن من

در خیابان خنــــدیدی و

من همه حواسم

به چشمان مردم شهـــر بود

که عاشق خنده ات نشوند...


"ناشناس"

21 Mar 16:46

خواب ِ من شبا مداد سیاه/خواب ِ تو مداد رنگی بود...

by (...الهه...)

 

این هایی که می توانند از هزار سالِ قبل تر تا هزار سال ِ بعدتر تنها و تنها از عشق بنویسند/حرف بزنند/بخوانند... این هایی که تمام حرفشان اگر توی رابطه اند از رابطه و پارتنرشان است یا اگر بیرون رابطه اند از اینکه دلشان می خواد بروند توی رابطه یا به عبارت دقیق تر مستقیمن توی پارتنرشان(!)... همین ها از خوشبخت ترین اقشار جامعه اند! همین ها که هنوز عشق به جنس مخالف مرکزیت حرف ها و دنیاهاشان است... اینهایی که مصداق بارز "گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره"اند... پرواضح است که گرسنگی اینجا استعاره از انواع مصائبی است که فقط داشتن یکی شان کافی ست که مرکزیت جهان ِآدم را تا ابد از عشق به سمت خودش تغییر دهد... که اصلن به جنگیدن هویت جدید دهن سرویس کن تر از همیشه ای ببخشد...

 

پی.اس: شاید بهتر بود عنوانش میشد: شما نجنگیدین و بردین... ما جنگیدیم و باختیم!(در مفهوم جنگ رجوع کنید به آخرین جمله...)

 

 

20 Mar 00:07

يعني من به فداي نيت خير شما

by giso shirazi
دوقلوها هربار كه به خانه مادرك مي آيند با زور و گريه و داد و بيداد مي روند، اين بار برايشان اسباب بازي خريده اند به شرط اينكه بدون دعوا برگردند به خانه خودشان آن دو شرط را پذيرفته و با اسباب بازي آمده و خوشي گذرانده و موقع رفتن عهد و پيمان به ياد آورده اند، با چشم گريان و لب آويزان براي مادر و پدر، منطقي و مظلوم و اميدوار دليل مي آورده اند كه: نمي بيني، خاله عزيزي تنهاست؟ ، ما بريم دلش تنگ مي شه، همش بايد تلويزيون نگاه كنه، حوصله اش سر مي ره
20 Mar 00:02

اولش، آخرشو مي دونسته

by giso shirazi
بچه همكارم تا سه سالگي حرف نزد، فقط مامان و بابا مي گفت، بردنش گفتار درماني گفتن مشكلي نداره خودش حرف مي ياد، چند روز پيش ناگهان سر سفره داد زده : من بدبختم، من بيچاره ام