Shared posts
کاش این ماجرا به سر بیاید
از درفتها
|
Ayda
shared this story
from |
برای پسرهای غمگینی که به غم ایمان آوردهاند
پسرهای غمگین را دوست دارم و دخترهای غمگین را دوست ندارم. دخترهای غمگین از تعداد مشاورین املاک و رانندههای تاکسی و طرفداران جاستین بیبر بیشترند. دخترهای غمگین را هرجا که سر، تکان بدهی و نگاهی به پشت سرت بیندازی میبینی.
پسرهای غمگین اما خاص و خوبند. پسرهای غمگین شبیه بهرام رادانند در فیلم علی سنتوری، شبیه همان پسریاند که اولین بار برای دیدنم آمد توی یکی از کوچههای بنبست اقدسیه و من تا قبل از آمدنش، بابت موهای بلندم که در پارک چیتگر بوی چوب سوخته گرفته بود، خجالت میکشیدم اما وقتی دیدمش نفس راحت کشیدم و با خودم گفتم: یک پسر غمگین دیگر! و میدانستم یک پسر غمگین ابدن از بوی چوب سوخته در ماشینش ناراحت نمیشود.
پسرهای غمگین را دوست دارم. تعدادشان زیاد نیست. نمیتوانی هروقت که اراده کردی یکیشان را به دست بیاوری. آنها معمولن شبیه همَند. مثل همان پسری که در هواپیما در ردیف کناریام نشسته بود. من داشتم کیف لپتاپم را با تقلا زیر صندلی جلو جا میکردم که دیدمش و با خودم گفتم آه... این پسر چهقدر غمگین است. پسری که با هیچکس، با من و نه حتا شما دوست عزیز حرفی نداشت. به روبهرو خیره شده بود و وقتی نتوانستم آب معدنیام را باز کنم، بطری را از دستم گرفت، چرخاند و بدون اینکه نگاهم کند داد دستم. پسرهایی که به دخترهای بغل دستیشان در هواپیما نگاه نمیکنند، غمگینند. و او در ساعت 12 صبح غمگینترین مسافر هواپیما بود.
پسرهای غمگین تعدادشان کم است و کم بودنشان خوب است و خوب بودنشان برای یک رابطهی معمولی کافیست. پسرهای غمگین، سروصدا راه نمیاندازند. هیاهو ندارند، حوصله ندارند آکادمی گوگوش نگاه کنند و عاشق روشنا شوند. لازم نیست برایشان سِت خز کیف و کمربند چرم مشهد بخری. لازم نیست برای اینکه دوستت بدارند، یک روز غروب در بیمارستان لاله، پروتز سینه بگذاری. دلشان به همینقدر که هستی خوش است. پسرهای غمگین وقتی صبحها توی لاحافشان غلت میزنند، برایت اساماس میفرستند: بیداری؟ و تو توی لاحافت غلت میزنی و بیداری. پسرهای غمگین، اساماس بعدی را سند نمیکنند. همینکه صبح است و تو بیداری کافیست.
پسرهای غمگین خوبند. قلبشان را میشود لمس کرد. مثلن پسر غمگین دیگری را میشناسم که در یک پاساژ در نیاوران عطر میفروشد. اسمش را گذاشته بودم آقای عطرفروش. پسر غمگینی که عطرهایش را با لبخندهای تلخ میفروخت. خوشقلب بود و دوستش داشتم. چند روز مانده به کریسمس برایش دوتا عروسک پاپانوئل خریدم و بهش دادم. الآن آن دو تا عروسک روی پیشخوان مغازهی آقای عطرفروش نشستهاند و خوب میدانند صاحبشان، غمگینترین مرد آن دور و اطراف است.
پسرهای دلشکستهای را که نامزدشان بهشان خیانت کرده بود و کادوی تولدم، لباس مارکدار نامزد قبلیشان بود، با تخفیف دوست دارم. پسرهای فقیری را که در اسکندری جنوبی باهاشان نشستم و بلند شدم و برایم نمایشنامه خواندند و من هی توی خودم گریه کردم، دوست دارم. پسرهای تنها را که آمده بودند تست تئاتر بدهند و کسی را نداشتند که کتشان را بدهند دستش برایشان نگه دارد، تا آنها تست بدهند دوست دارم. پسرهای خسته را که کارشان به جایی کشیده بود که توی صورت پدر آشغالشان کشیده بزنند دوست دارم. اما پسرهای غمگین را از همه بیشتر دوست دارم. پسرهایی که با غمشان دوستند، باهاش کنار آمدهاند. پسرهای غمگین توی هواپیما که بهم میگویند آهنگم را با صدای آهسته گوش کنم تا مبادا به گوشم آسیب برسد، پسرهای غمگین ایستاده در صف قهوهفروشی زیر پل حافظ را. پسرهای غمگینی را که از پنجرهی طبقهی پنجم، شهر را نگاه میکنند و جای فکر کردن به محبوب آزار رسانشان، سعی میکنند چهرهی دختری را که بلوز بافتنی قهوهای پوشیده بود و توی هواپیما آنها را پسر غمگین صدا زده بود، به یاد بیاورند.
روحانی رهبر خواهد شد
در یونان باستان، پیشگویی های مهم اجتماع به صورت «اوراکل» که نوعی غیبگویی بود به بعضی ها تجویز می شد. من هم در حین قدم زدن عصرانه با یک پپرمرد ۸۴ ساله ایرانی وقتی که مثل همیشه در حال صحبت در باره اوضاع ایران بودیم اوراکلی نصیبم شد.
البته همین اواخر پی بردند که منشاء غیبگویی های روحانیون معبد معروف یونانی «دلفی» و پیشگویی های شان، تحت تاثیر گازهای سمی محل بود. البته بهار قدرتمند تورونتو، درختان پوشیده شده از گل، بوی خاکِ بعد از باران و بخاراتی که در هوا پراکنده شده بود در دریافت اوراکل من بی اثر نبودند. اگر زد و این پیشگویی عملی نشد بدانید که تقصیر بهار بود.

یکباره چند ماجرای پی در پی از افزایش قدرت و ابهت روحانی خبر می دهد نظیر دفاع سرلشگر فیروزآبادی از او و اینکه هر که دولت او را اذیت کند برخورد می کنیم و بعد عزل رادان پس از انکه گفته بود گشت اخلاقی به همان شیوه قدیم اجرا خواهد شد، دادن اجازه تظاهرات به طرفداران سیاست خارجی دولت و گرفتن دله دزدهای بی حیای احمدی نژاد و…
و خوب از طرفی نیز، وقتش رسیده است که سرمایه های به سرعت و به هر شکل! جمع شده، امنیت پیدا کنند و برای حفظ آن، حقوق بشر و قانون و از همه مهمتر دمکراسی ضروری است ( همانگونه که در سایر ممالک اتفاق افتاد) و خوب از این خوان یغمایی که باید تثبیت و حفظ شود کمی هم آرامش و احترام به سفرهِ شهروندان افزوده می شود ( همانگونه که در سایر ممالک اتفاق افتاد).

و پیشگویی این بنده حقیرِ معبد دلفی:
« روحانی رهبر خواهد شد. او بهترین کاندید رهبری است برای نظام و مسیر بی دردسر حفظِ انباشت ثروتی که در این چند دهه صورت گرفته است. چاره دیگری هم نیست. مملکت ما هم اول باید ثروتمندان زیادی داشته باشد تا آنها بتوانند برای حفظ معیشت و اموال خود، مجلسی داشته باشند و احزابی که منافع شان را حفظ کند ( همانگونه که در سایر ممالک اتفاق افتاد) … متمولین ایران دیگر ضرورتی ندارد که ریسک کنند که بعد از خامنه ایی چه خواهد شد؟ خامنه ایی نیز با جلال و جبروت استعفا خواهد داد ( اتفاقی که تاکنون انجام نشده است) و روحانی جانشین رهبری ( البته نه از نوع اتوریته نوعِ ولایت فقیهی) خواهد شد آنهم با آزاد کردن میر حسین موسوی و کنترل دست راستی ها و آوردن همان بهبود ۵ درصدی و …»
البته به نظر من مهم این است که به قول اوراکل « همانگونه که در سایر ممالک اتفاق افتاد» بشود. فرقی نمی کند اسمش حزب جمهوریخواه باشد که رئیس جمهورش آقای بوش یکشنبه ها با خدا حرف می زد یا حزب دمکرات مسیحی آلمان یا حزب کارگر انگلیس که رهبرش تونی بلر بعد از استعفا، کاتولیک شود و … هر اسم و کلک و بدلی اهمیت زیادی ندارد … مهم افزوده شدن حقوق اولیه انسانی است. بعد از آن خودمان آرام و مداوم اوضاع را بهتر می کنیم.
بانوی اردیبهشت
آقای دکتر براهنی و آقای گلشیری و کوشان عزیز: رسیدگی به نوشتههای ناتمام خودم را به شما عزیزان واگذار میکنم. ساعت یک و نیم است. خسته ام. باید بروم. لطف کنید و نگذارید گم و گور شوند و در صورت امکان چاپشان کنید. نمیگویم بسوزانید. از هیچکس متنفر نیستم. برای دوست داشتن نوشتهام. نمیخواهم، تنها و خسته ام برای همین میروم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانهای تاریک. من غلام خانههای روشنم.
«غزاله علیزاده»
زنان چه میخواهند؟
مادر من از آن دسته زنان میانسالی است که نوجوانی و جوانیاش در دوران آغاز انقلاب سال پنجاه هفت و با شور و حرارت انقلابی سپری شده است. برمبنای آرمانهای انقلابی با پدرم ازدواج کرده، چهار فرزند دارد و با وجود مشکلاتِ آنها، دانشگاه را تمام کرده، سالها خانه داری کرده تا بچههایش بزرگ شوند و الان یک مجموعه کوچک را هدایت میکند. با این حال از روزهای کودکی تا به حال ندیدهام کمآورده یا ناامید شده باشد در مقابل بالا و پایین شدنهای سیاسی. این روزها به من میگوید من نمیفهمم شما دختران جوان چه میخواهید. مجردتان افسرده است و متاهلتان افسرده است و از آن بیشتر آنهایی که مادر شدهاند نالان و پریشانند… همه ناراضی، کلافه، افسرده و غرغرو…
مادر من که سهل است، حضرت فروید، که سالهاست نظریات شبه-علمیاش بر حیات زنان و مردان این کره خاکی سایه افکنده است به یکی از شاگردانش میگوید: «پرسش بزرگی که هرگز پاسخ داده نشده و من نیز با وجود سی سال مطالعاتم درباره روح زنان، قادر به پاسخ به آن نیستم، این است که یک زن چه میخواهد؟»
الف- بتی فریدان در کتاب رازوری زنانه و در بررسی نارضایتی کما بیش مشابهی در میان زنان آمریکایی در سالهای پس از جنگ جهانی دوم و ایجاد رفاه نسبی در خانوادههای طبقه متوسط مینویسد: «به نظر من مشکل اصلی امروز زنان، جنسی نیست بلکه مسئله بر سر هویت است. نوعی جلوگیری یا اجتناب از بلوغ زودرس است که با رازوری زنانه استمرار مییابد و جاودانه میشود. نظریه من این است که همانطور که فرهنگ ویکتوریایی به زنان اجازه نمیداد نیازهای اولیه جنسیشان را بپذیرند یا ارضا کنند، فرهنگ ما هم به زنان اجازه نمیدهد نیاز اولیهشان برای رشد و استفاده تمام و کمال از نیروهای بالقوهشان در مقام انسان را بپذیرند و محقق کنند و این نیاز تنها با نقش جنسی آنها تعریف نمیشود…»
ب- مصرف گرایی، سکسزدگی و بیهدفی، در عین وجود تحریمها و مشکلات معیشتی و اقتصادی، از نظر من مشخصه مشترک طبقه متوسط ما و جامعهای که فریدان از آن سخن میگوید است. باز از طرف دیگر خانه نشینی بعد از سالها رقابت جدی بر سر موقعیتهای تحصیلی و کسب تحصیلات عالی، عدم دسترسی به مشاغل درآمدزا یا دربهترین حالت اشتغال به کارهای پیش پا افتاده، شکستهای عاطفی، آمار بالای طلاق و تنهایی، زندانی شدن در خانه برای بزرگ کردن یک کودک و پاسخ دادن به نیازهای کهنه و مدرنش، نصیب دختران همنسل من بوده است. در عین حال در ایران هم بسیاری مشکل زنان را تحصیلات زیاده از حد، که آنها را تبدیل به موجوداتی پرتوقع و غرغرو کرده است میدانند. این تفکر آنقدر قوی است که حالا که تعداد قابل توجهی از صندلیهای دانشگاهها خالی است، رغبتی هم به دانشگاه نیست، حتی خود من از دختران جوانی شنیدهام که با عبرت از تجربیات ما و از ترس به خطر افتادن موقعیت ازدواج آیندهشان حاضر به ادامه تحصیل بیش از مقطع کارشناسی نیستند چرا که به نظر میرسد دانشگاه نسبتی با «زندگی واقعی» زنانه ندارد و تنها آن را تلخ و غیرقابل تحمل میکند. ادامه تحصیل، حضور در اجتماع، تجربیات متنوع و… برای زنان آرزوهایی مبهم و غیرقابل تعریف برای چیزی بیشتر از سشتوشو و نظافت و بچه آوردن و بزرگ کردن پدید میآورد حال آنکه زندگی توام با رضایت برای یک زن نسبت تام و تمامی با تدوام کودکی او دارد.
ج- «در تحصیل، در ازدواج، در مذهب و در همه چیز ناامیدی تقدیر زنان است» و با توجه به سرخوردگی دختران هم نسل من از رقابتهای تحصیلی و کاری این فرض قدیمی درستتر مینماید که به میزانی که زن کودک باقی بماند و احساساتی، وابسته و رشد نیافته باشد نقش خود در جامعه و خانواده را با رضایت بیشتری میپذیرند و حتی با لذت بیشتری به آنها خواهد پرداخت. به افسانه نظم خدادای که نظام طبیعت بر آن مبتنی است ایمان خواهند آورد و خلاهای وجودیش را با هجوم به سمت فروشگاههای بزرگ، لباسهای مارکدار، آرایشهای افراطی و ایجاد تغییر در بدنش برای تبدیل شدن به موجودی صددرصد جنسی پر خواهد کرد تا رضایت و آرامش را در اموری نه دربرابر فرهنگ و جامعه مردسالار و سرمایه داری که هم جهت با آن بجوید.
د- در نهایت اما به قول آبراهام مازلو «اگر شما به عمد بخواهید کمتر از آنچیزی باشید که ظرفیتش را دارید، هشدار میدهم که مابقی عمر خود ناشاد خواهید بود»
برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به:
بتی فریدان، رازوری زنان، ترجمه فاطمه صادقی و دیگران، انتشارات نگاه معاصر، ۱۳۹۲
ساموئل فرانکلین، روانشناسی شادکامی، ترجمه جعفر نجفی، سخن، ۱۳۸۹ (این کتابِ خوب، ترجمه خوبی ندارد)
مطالب مرتبط
دستهبندی شده در: فمینیسم/زنانه نگری
مشقت های مامان شدن و حکمت های نهفته در گریه شیرخواران!
زایمان سختی رو پشت سر گذاشته بودم اون هم بعد از یه حاملگی نسبتا سخت همراه با حساسیت های شدید به طعم و بو و انواع غذاها. فکر می کردم بعد از زایمان همه چیز بهتر می شه . اما نشده بود. به ضعف و دردهای بدنی، افسردگی پس از زایمان هم اضافه شده بود. همه چیز به گریه ام می انداخت . حتی عبور یک مورچه و تصور له شدنش.
هیچ خبری از اون عکس های شاد و شیک روی پوسترهای تبلیغاتی یا تو فیلم های هالیودی که زوج های جوان و خوش تیپ رو همراه با نوزادی در آغوش و در حال خندیدن و کیف کردن از زندگی با یک کودک نشون می دادن، نبود.
همسرم در حال گذران پایان نامه اش بود و باید روی درسش متمرکز می موند. نمی تونستم ازش انتظار داشته باشم در بچه داری خیلی کمکم کنه. خسته و کلافه از یک روز فشرده از درس خوندن و کار کردن به خونه بر می گشت و با زنی خسته تر و فرسوده تر از خودش رو به رو می شد که تمام روزش صرف شیر دادن، تمیز کردن و آروم کردن بچه شده بود. ما بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز به حضور هم داشتیم اما نوزادمون گریه می کرد. هیچ شربت گرمیچل خارجی یا نسخه عتیقه داخلی هم روش کارگر نبود. او گریه می کرد و ما نمی دونستیم باید چه کار کنیم. همه توجه و انرژی ما صرف نوزادمون می شد. نوزادی که عملا فرصتی برای پدر و مادرش نذاشته بود.
ما گیج و کلافه بودیم!
تا مدتها محروم از هم.
قسمت عجیب اینجا بود که در طول شب گریه های پسرمون شدت می گرفت. با احساسی از درماندگی و کلافگی برامون سئوال بود چرا شب ها گریه های او شدت می گیره؟
خیلی زود در رابطه با دیگر والدین متوجه شدیم این فقط منحصر به نوزاد ما نیست. اغلب شیرخوارها گریه هاشون در شب شدت می گیره.
یادم هست دوستی به نقل از مادربزگش علت بی تابی های نوزادها رو در طول شب اینطور توضیح داده بود:
بچه ها گریه می کنن چون نمی خوان پدر و مادرشون براشون یه رقیب بیارن!
اون موقع این توضیح به نظرم بیشتر شبیه یه توصیه مادربزرگانه همراه با طنز بود.
اما اخیرا مقاله ای خوندم که چکیده یک مطالعه در دانشگاه هاروارد بود و در آن دقیقا همون حرف مادربزرگ به عنوان یکی از دلایل شدت گرفتن گریه های شیرخواران عنوان شده.
محققین این تحقیق، گریه شیرخواران در طول شب رو در واقع به عنوان یک استراتژی مطرح کردن که نوزاد به کار می گیره تا همه ی توجه والدینش رو به خودش جلب کنه و مانع از رابطه جنسی آنها و در نتیجه خطر درست شدن یه رقیب برای خودش بشه. پروفسور هیگ، یکی از محققین این مطالعه، خستگی مادر رو به عنوان بخشی از همین استراتژی شیرخوار برای مراقبت از سلامت مادرش تفسیر می کنه. به این ترتیب که شیرخوار با خسته کردن مادرش عملا باعث کاهش امکان باروری مادر و در نتیجه خطر زایمان های پی در پی در او می شه. ضمن اینکه شیرخوار با گریه های بیشتر عملا مادر رو وادار به شیردهی بیشتر و در نتیجه طولانی تر شدن دوران شیردهی و عقب افتادن دوران قاعدگی ِ مادرش می شه که باز هم به معنی کاهش خطر باروری مجدده. چیزی که هم برای بقای نوزاد و هم برای سلامت مادر مهمه.
لینک مقاله
http://www.slate.fr/life/86001/bebe-pleurs-nuit-sexe-parents
علیرضا سلیمانی پهلوان و قهرمان نامدار کشورمان درگذشت
علیرضا سلیمانی پهلوان و قهرمان نامدار کشورمان که صبح امروز ۳۱ اردیبهشت دعوت حق را لبیک گفت اولین طلای کشتی ایران بعد از انقلاب را کسب کرد.
مرحوم علیرضا سلیمانی با ۶ بازوبند پهلوانی با نام پهلوان باشی در میان اهالی ورزش شناخته می شد.
علیرضا سلیمانی کربلایی (زاده ۱۵ بهمن ۱۳۳۵ – درگذشته ۳۱ اردبهشت ۱۳۹۳)[۱] کشتیگیر سابق اهل ایران بوده است.
وی در مسابقات جهانی کشتی آزاد ۱۹۸۹ در رده سنگین وزن توانست به مدال طلای این مسابقات دست یابد، از دیگر افتخار سلیمانی میتوان به مدال طلای مسابقات آسیایی ۱۹۸۶ اشاره کرد.
سلیمانی در بازیهای المپیک تابستانی ۱۹۷۶ با ۲۰ سال سن نماینده ایران در وزن ۹۷ کیلوگرم کشتی آزاد بوده است، همچنین وی در بازیهای المپیک تابستانی ۱۹۹۲ با ۳۶ سال پرچمدار ایران در این مسابقات بوده است.
همچنین وی در مسابقات کشتی جهانی ۱۹۹۳ مربی تیم ایران بوده است.
افتخارات
مدال طلا مسابقات جام مارتینتی ۱۹۸۹ در وزن ۱۳۰ کیلوگرم
مدال طلای بازیهای آسیایی ۱۹۸۶ سئول در وزن ۱۳۰ کیلوگرم
مدال برنز مسابقات قهرمانی آسیا سال ۱۹۷۹ در وزن ۱۰۰ کیلوگرم
مدال طلای قهرمانی آسیا سال ۱۹۸۱ لاهور در وزن ۱۰۰ کیلوگرم
مدال طلای قهرمانی آسیا سال ۱۹۸۳ در وزن ۱۰۰ کیلوگرم
مدال طلای قهرمانی آسیا سال ۱۹۸۷ بمبئی در وزن ۱۳۰ کیلوگرم
مدال طلای قهرمانی آسیا در سال ۱۹۸۹ توکیو در وزن ۱۳۰ کیلوگرم
مدال طلای مسابقات جهانی در سال ۱۹۸۹ سوئیس در وزن ۱۳۰ کیلوگرم
مدال طلای قهرمانی آسیا در سال ۱۹۹۱ دهلی در وزن ۱۳۰ کیلوگرم
درگذشت
علیرضا سلیمانی در صبحگاه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ در ۵۸ سالگی بر اثر سکته قلبی درگذشت
در زیر تصاویری از این قهرمان فقید و نامدار کشورمان می توانید ببینید:
مرحوم علیرضا سلیمانی با ۶ بازوبند پهلوانی در میان اهالی ورزش به نام “پهلوان باشی” شناخته می شد.
مرحوم علیرضا سلیمانی با ۶ بازوبند پهلوانی در میان اهالی ورزش به نام “پهلوان باشی” شناخته می شد.
تیم ملی کشتی آزاد جوانان ایران، سال ۱۳۵۴ نفرات ایستاده از راست: احمد فیلیپور(مربی)، اسمعیل عربیزاده، محمدحسن محبی، محمد فرهنگدوست (سرمربی)، علیرضا سلیمانی، خدابخش عفتدار و ابوالفضل حسینپور (مربی) نفرات نشسته از راست: رسول کلهر، محمد رضایی، رسول حسینی، محمد یعقوبزاده و محمد اسماعیلپور
تیم ملی کشتی آزاد، بازیهای المپیک ۱۹۷۶ مونترال کانادا نفرات ایستاده از راست: محمدعلی صنعتکاران (مربی)، منصور برزگر، محمدحسن محبی، علیرضاسلیمانی، رضا سوختهسرایی و ابراهیم جوادی نفرات نشسته از راست: محمدرضا نوایی، محسن فرهوشی، رمضان خدر، حبیب فتاحی و سبحان روحی
تیم ملی کشتی آزاد، مسابقات قهرمانی جهان سال ۱۹۷۸ مکزیک نفرات ایستاده از راست: منصور برزگر(مربی)، رضا سوختهسرایی، محمدحسین محبی، پرویز سیروسپور (مربی)، هاشم کلاهی، محمدحسن محبی و علیرضاسلیمانی نفرات نشسته از راست: حسین تورانیان، محمد بزمآور، محمد دباغی، عبدالله حاجاحمدی، محسن فرهوشی ( مربی)، محمد رضایی و حسن زارع
علیرضا سلیمانی در کنار عسگری محمدیان و مجید ترکان دو قهرمان سبک وزن ایران
علیرضا سلیمانی در کنار برادران حسن و حسین محبی قهرمانان کرمانشاهی کشتی ایران
علیرضا سلیمانی در کنار برادران حسن و حسین محبی قهرمانان کرمانشاهی کشتی ایران.
علیرضا سلیمانی در این تصویر عسگری محمدیان و مجید ترکان دو قهرمان سبک وزن را بغل کرده است.
مرحوم علیرضا سلیمانی در کنار رافا مارتینتی رئیس سابق فیلا. حسن رنگرز و رضا سوخته سرایی هم در تصویر دیده می شوند.
علیرضا سلیمانی بر سکوی قهرمانی وزن ۱۳۰ کیلوگرم مسابقات جهانی ۱۹۸۹ مارتینی سوئیس. این اولین و تنهاترین مدال طلای سنگین وزن ایران است.
تاریخی ترین مبارزه سلیمانی با بومگارتنر آمریکایی در فینال مسابقات جهانی ۱۹۸۹ مارتینی سوئیس بود.
مشت گره کرده سلیمانی پس از غلبه بر بروس بومگارتنر آمریکایی در فینال مسابقات جهانی ۱۹۸۹ مارتینی سوئیس
مرحوم علیرضا سلیمانی در کنار رضا سوخته سرایی دوقلوهای سنگین وزن کشتی ایران. این تصویر دو دوست و رقیب همیشگی است هنگامی که هر دو در بیمارستان بستری بودند.
مرحوم سلیمانی در هیئت عزاداری اباعبدالله الحسین (ع)
مرحوم علیرضا سلیمانی در کنار رضا سوخته سرایی دوست و رقیب همیشگی اش. عباس جدیدی هم در این عکس حضور دارد.
عیادت حمید سوریان از علیرضا سلیمانی
مرحوم سلیمانی روی تخت بیمارستان
Eleven - When I love, I commit
|
Ayda
shared this story
from |
|
| خواهر میگه که خاک بر سرت که 4 هزارتا فیلم روشنفکری دیدی و اون وخ یه زن با ته لهجه ی اسپانیایی باید یه همچین چیز دم دستی بگه تا تو متحول بشی؟ |
تو همون شو که باهاش مصاحبه میکردن میگفتن تو یه جزیره اگه گیر بیفتی چی میبری با خودت؟ در حالی که ابله های دیگه وای فای و گوشی و سورف برد میخواستن آدریانا یه چاقو خواس! برای همراه بردن خانواده و بچه هاشو خواس!!!! این پروردگار زیبایی دو تا بچه هم داره. وسط برنامه یک اسپشیال یه دیقه ای بود از ورزش کردن آدریانا. نرم شنا میرف رو زمین . مث یه ورزشکار حرفه ای طناب میزد! و ضربه هاش تو بوکس مطمئن و با تمرکز بود. نه. این شیوه ی کسی که ورزش کردن کار دست دهم اوغات فراغتش باشه نبود. زندگی کسی بود که ورزش برنامه ی زندگیشه و با تمرکز و مداوم ورزش میکنه. این زن صرفا لخت نمیشه بپره رو سن! برا اون سی ثانیه راه رفتن رو سن ماه ها و ماه ها بدن میسازه و اون اعتماد به نفسی که تو نگاهش هس زایده ی یه چیز فیک نیس. زاییده ی سال ها کارو تلاشه. با اون لهجه ی داغون گف : When I love, I commit!
روز شغال داریم روز دایی نداریم.
روز دایی هم باید باشد. یک روز هم باید روز دایی عبدی من باشد. داییهای مرا صفَرعبدی صدا میکنند. اسمشان پشت هم میآید ولی فرق دارند باهم. دایی صفر من بعد از نذرونیاز به دامان مادربزرگم افتاده است. ماهطلا حتی نذر کرده بوده صاحب یک پسر شود و پسرش بزرگ شود و به کوچه برود و بچهها به او فحش مادر بدهند. که اتفاقا روزی دایی صفر به خانه میآید چشم گریان و میگوید بچهها به او گفتهاند صفرصفر بیبکش خر، آی صفرصفر بیبِ ننهی صفر. مادربزرگم چکار میکند؟ هیچی بنا میکند به کِل زدن و میگوید خدایا شکرت نذرم ادا شد. دایی صفر من دوشغل دارد. رانندگی و خوانندگی. تمام عمرش راننده بوده. وقتی رانندهی مهندسین ژاپنی بوده، لنگهی خود آنها موی گرد و چتری هم گذاشته و مثل آنها آزادانه توی ماشین گوزیده، یا زمانی که رانندهی یکی از ارگانهای دولتی شد ریش هم گذاشت. خوانندگی را هم خیلی دوست داشت. زمانی به رادیو شیراز هم رفته که بخواند. فامیل شاعری(دور از جون شما) داشتهایم که او را به رادیو برده ولی تا فهمیده که باید کمی نُت بداند جا زده است و از آن به بعد فقط در پیکنیکها خوانده است. شکل و شمایلش به شجریان میبرد با همان لبهای سرپایین. میگویند این لبهای سرپایین راز صدای خوش استاد است. حتی روزی در مجلسی شنیدم مرغعشقهایی که نوک سرپایین دارند صدای خوشتری دارند. دایی صفر شعرهای خوانندهها را آنطور که میشنید مینوشت و میخواند، ما هم که دایرهی لغاتمان قد نمیداد، برایش دست میزدیم و هلهله میکردیم. زن نازیبایی داشت. هردفعه هم در خاتمهی ترانههاش میرسید به جایی که میخواند : آآآآآآی یه دختر قشنگ میخوام یه یار شوخ و شنگ میخوام. مادر من هم بغض میکرد و زیرلب میگفت آخی بدبخت. مادرم میگفت دایی صفر بیمهر است. زمانی که برادر بزرگترم دبستانی بوده نامهای به درخواست مادرم به عنوان مشق به داییصفرم مینویسد. در آخر نامه مادرم از مهرداد میخواهد که یک بیت هم از شعری که در مدرسه یاد گرفتند بنویسد. مهرداد مینویسد و نامه را میبندد و میرود. مادرم میپرسد چه نوشتی. مهرداد میگوید نوشتم تو کز محنت دیگران بیغمی نشاید که نامت نهند آدمی. همه میخندند. مادرم میگوید بچه پربیراه هم نگفته.
اصلا خواستم بگویم که یک روز باید روز دایی عبدی من باشد. تمام هنرش مِهری است که بیصدا با خودش جابجا میکند. سادگی و بچگیئی است که هنوز در دههی شصت زندگیش همراهش است. گرچه خاطرهی کودکی من برمیگردد به زمانی که با ما زندگی میکرد و صبحها بیدار میشد و به بچههای مدرسهرو ِ مادرم صبحانه میداد. آن موقع شاید همزمان پنج فرزند مادرم به مدرسه میرفتند، ولی به من نمیداد چون مدرسه نمیرفتم و بارها خیط شده بودم از رفتار پسزنندهش. اما بعدا یاد گرفتم که اولویت نقش مهمی در عدالت دارد. دایی عبدی من آدم فنی و آچاربهدستی است. الان بازنشستهی پالایشگاه نفت است. زمانی نقاش ساختمان بود و ابتکاراتش را در این زمینه تا ده پلاک همسایهی اینور و آنورمان اشاعه میداد. مثلا زمانی که یاد گرفته بود یک دستمال به رنگ متضاد آغشته کند و بغلطاند روی دیوار، دیوار بیرونی تمام همسایههای ردیف ما یکشکل شده بود. هنرش را به همسایهها هم هدیه میکرد. دایی عبدی من لکنت زبان دارد و همین به سادگی و بچهگیاش میافزاید. کلا هرچه گاف بدهد میتوانی ببخشیاش و بخندی. مثل روزی که رفته بودند برایش خواستگاری و وقتی سکوت برقرار شده پدر عروس میگوید شازده پسر چرا چیزی میل نمیکنند و دایی عبدی گفته "خودتون بخورین که بغدادتون خرابه" و وقتی با مواخذهی مادرم مواجه میشود میگوید خواستم نگویند شوخی بلد نیست. دایی عبدی آدم قدرشناسی است. یادش مانده که مادرم برایش خواهری/مادری کرده است. وقتی که مادرم مرد نصف شب از شیراز خودش را رساند و از ته جگر گریه کرد. وقتی آدم سیبیل و ابرو کلفتی که عمری تو را خندانده، اینجوری گریه میکند دلت کنده میشود.
دلم برای دایی عبدی تنگ شده ولی به جای آنکه تلفن کنم دارم اینها را اینجا مینویسم. من در ابراز محبت حقیقی الکنام. در تعارف آسانتر ابراز تصدق و دلتنگی میکنم. به قول مهران برادرم:ما خانوادگی رویمان نمیشود آدم خوبی باشیم.
۱۰۱۸. توهمات قهوهای
برای مامان نازنین زهرا
مامان نازنین زهرا، یکی از دوستان ما در این خانهی مجازی است. برای من در کامنت نوشتهی قبلی (آن پنجمین کتاب) متنی نوشت که خواندنش حالم رو خوب کرد. حال خوب در این روزگار نعمتی است که به سختی به دست میاد.
منهم مثل مامان نازنین زهرا، نمیخوام از واژهی خوانندهی خاموش استفاده کنم. اما واژهی دیگهای نیست. مدتهاست به دلیل تراکم کارها، «خوانندهی خاموش» کامنتهای سایت خودم هستم! کمتر جواب می نویسم اگر چه با جان و دل نوشتههای دوستانم رو اینجا میخوانم.
خواستم در جواب مامان نازنین زهرا، کمی حرف بزنم و بنویسم. دیدم که نازنین زهراها و مامانهای اونها کم نیستند. شاید خیلی از اونها، ساکت و آروم در میان ما زندگی میکنند. این بود که جواب اون کامنت رو اینجا مینویسم و با عذرخواهی شدید، کامنتهای این نوشته رو میبندم. چون مقاله کامنت داره اما قاعدتاً نامهای که انسان به دوستش مینویسه، کامنت و پاورقی نمیپذیره.
رادیو مذاکره: فایلهای صوتی رایگان آموزشی ارتباطات و مذاکره
مقالات تخصصی در سایت متمم: محل توسعه مهارتهای من
سایت تراست زون: فایلهای صوتی آموزشی
نوشته برای مامان نازنین زهرا اولین بار در روزنوشت های محمدرضا شعبانعلی پدیدار شد.
fly bird...fly highly high
همسکوتی…
سکوت سخت است. خیلی سخت. معمولاً نمیتوانیم سکوت طولانی را در میانهی یک گفتگو تحمل کنیم. این است که ترجیح میدهیم، اگر سکوت بر فضا حاکم شد، به هر شیوه و بهانهای، حرفی برای گفتن بیابیم.
نخستین روزهای هر رابطه را ببینید. چگونه زن و مرد، میکوشند حرف بزنند. از همه چیز بگویند. از حرفهای مشترک. از دغدغههای غیرمشترک. از هر جملهای و عبارتی که بر فضای ساکت گفتگو مسلط شود. اما، به تدریج که عمق دوستی و رابطه بیشتر میشود، نه تنها میتوان سکوت را تحمل کرد، حتی میشود آن را دوست داشت.
حالا کنار یکدیگر مینشینیم و هر از چند گاهی، چند کلامی هم حرف میزنیم. بی آنکه وظیفهای در کار باشد. دیگر اگر حرفی هم زده میشود، هدف انتقال مفهوم است، نه پر کردن خلاء وحشتناک سکوت.
و زمانی که یک رابطه، کاملاً عمیق میشود، «بودن کنار یکدیگر» است که بر «حرف زدن با یکدیگر» سایه میاندازد. دو نفر، ممکن است ساعتها کنار هم بنشینند، شاد باشند و آرام. بی آنکه کلامی با یکدیگر بگویند. هر دوستی، زمانی که به اوج میرسد، انسانها محتاج «بودن با دیگری» میشوند و نه «گفتن با دیگری».
«همکلامی»، یک نیاز اجتماعی حیاتی برای انسان است، حیاتیتر از آن اما شاید «همسکوتی» باشد. داشتن دوست یا دوستانی که، بتوانی ساعتها کنار آنها بنشینی. بودن روحی دیگر را کنار خود احساس کنی، بی آنکه نیاز داشته باشی، تفاهم سکوت را به سوء تفاهم کلام، آلوده کنی.
رادیو مذاکره: فایلهای صوتی رایگان آموزشی ارتباطات و مذاکره
مقالات تخصصی در سایت متمم: محل توسعه مهارتهای من
سایت تراست زون: فایلهای صوتی آموزشی
نوشته همسکوتی… اولین بار در روزنوشت های محمدرضا شعبانعلی پدیدار شد.
Thirteen - Slim love
|
Ayda
shared this story
from |
اسرار جعبه فلزی نیوتن
این مطلب را برای عصر ایران نوشتم:
جعبه فلزی را باز کردند. کاغذها، مانند اسناد با ارزش بانکی، یکی پس از دیگری بیرون آورده شدند. هیجان جمع را فرا گرفته بود.
دست نوشتههای نیوتن پس از ۳ قرن، در حراجی در لندن در سال ۱۹۳۶ در حال عرضه بود. نوشتههایی که قبل از آن هرگز منتشر نشده بودند.
جان کینز (که ما او را به بنیانگذاری یک مکتب اقتصادی میشناسیم) از عاشقان نیوتن بود. او خبر حراج را دیر شنید و وقتی رسید، بخشهای زیادی به فروش رفته بود.
او تعدادی از برگهها را خرید و در همانجا به تبادل و معاملهی برگهها با کلکسیونرها پرداخت. آنقدر این کار را انجام داد تا بخشی از نوشتههای نیوتن به صورت پیوسته جمعآوری شد. بخشی که از نظر بقیه بیاهمیتتر بود و حاضر شده بودند با او معامله کنند.
احتمالاً بسیاری از ما در مورد متن دست نوشتهها حدسهایی داریم: قوانین گرانش. پیشبینیهایی در مورد آینده فیزیک ، ریاضی و البته شاید هم نامههای عاشقانه… .
اما دست نوشتهها حاوی این مطالب بودند: تلاشهای گسترده نیوتن برای کیمیاگری و ایجاد طلا از سایر عناصر. او مدتها دنبال سنگ فلاسفه گشته بود. او کوشیده بود جادوی اعداد را کشف کند و با مطالعه حرکت ستارگان، آینده زندگی خود و دیگران را پیشگویی کند. قانون گرانش نیوتن، یکی از محصولات جانبی زندگی کیمیاگرانه او بوده است!
بله! واقعیت تاریخی این است که نیوتن زندگیش را برای کیمیاگری گذاشته بود و آن را بیشتر از فیزیک و ریاضی دوست داشت.
کینز بعد از مطالعه دست نوشتهها، ده سال بعد در ۱۹۴۶ آنها را به دانشگاه کمبریج (محل تحصیل نیوتن) هدیه داد تا این نوشتههای او هم، مانند فرمول گرانش، حقیقت عمیق دیگری از هستی را برای ما آشکار کند:
«دانستنها و توهمها»، «فهمیدنها و نفهمیدنها» همه بخشی از واقعیت ما هستند. اگر مهمترین قوانین حاکم بر هستی را نیز بفهمی و برای دیگران آشکار کنی، هنوز ممکن است در لایه دیگری، در تلاش برای شعبده بازی و خلق ثروت باشی! و این لایههای مختلف، از ارزش تو کم نمی کند.
نیوتن نابغهای منحصر به فرد با دغدغههایی متعالی در حد کهکشانها و عالم هستی نبود. او هم انسانی بود مثل ما. او هم گاه در تشخیص علم و شبه علم ناتوان میشد. او هم رویاهای کودکانه در سر داشت و می خواست عناصر دیگر را به طلا تبدیل کند و یک شبه ثروتمند شود.
خیلی ها درباره انتشار یادداشت های کیمیاگرانه نیوتن تردید داشتند و می ترسیدند با این کار ، از ابهت تاریخی او کاسته شود. پنداراشان چنین بود که نباید گذاشت تصویری که از نیوتن در ذهن هاست بشکند و او از برجی که برایش درست شده بود ، پایین بیاید.
در مقابل اما گفتند: قرار نیست انسان ها را تنها از یک منظر ببینیم ، اتفاقاً حالا میتوان بیشتر از قبل به او احترام گذاشت؛ چون انسانی عادی بود مثل ما، ولی با پشتکار زیاد. او زندگیش را برای کشف طلا گذاشت و حاصل تلاشش اگر چه طلا نبود، اما قانونی طلایی بود.
کینز سخنرانی خود را در انجمن سلطنتی لندن چنین به پایان برد:
از آشکار شدن این برگهها هراس نداشته باشید. ما دیر یا زود باید بیاموزیم که انسان ها را با همه «فهمیدنها» و «نفهمیدنها»یشان تحسین کنیم و نکوداشت آنان، نیازمند تحریف واقعیتشان نباشد.
مقالات تخصصی در سایت متمم: محل توسعه مهارتهای من
سایت تراست زون: فایلهای صوتی آموزشی
نوشته اسرار جعبه فلزی نیوتن اولین بار در روزنوشت های محمدرضا شعبانعلی پدیدار شد.
How Poor Are They That Have Not Patience
البته که شما یادتان نمىآید. نمک، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمکسنگ مىخواباندیم تا کمکم شورى بگیرد. غذا را چند ساعتى روى شعلهى ملایم چراغ خوراکپزى مىنشاندیم تا جا بیفتد. یخکرده و تکیده کنار علاءالدین و والور مىنشستیم تا جانمان آرام گرم شود. عکسِ یادگارىِ توى دوربین را هفتهاى، ماهى به انتظار مىنشستیم تا فیلم به آخر برسد و ظاهر شود. آهنگِ تازهى آوازهخوان را صبر مىکردیم تا از آب بگذرد و کاست شود و در پخشِ صوت بخواند. قلک داشتیم؛ با سکهها حرف مىزدیم تا حسابِ اندوخته دستمان بیاید. حلیم را باید «حلیم» مىبودیم تا جمعهى زمستانى فرا رسد و در کام نشیند. هر روز سر مىزدیم به پستخانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر که برسد. گوش مىخواباندیم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نیمهشبى، بامدادى، گاهى، بىگاهى؛ گاهى به انتظار، هفتهاى، ماهى.
لکلّ شئ ساعه. هر اتفاق را وقتِ معلومى بود. «انتظار» معنا داشت. دقایق «سرشار» بود. هر چیز یک صبورى مىخواست تا پیش بیاید. زمانش برسد. جا بیفتد. قوام بیاید: غذا، خرید، تفریح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق.
* عنوان، جملهاى از شکسپیر است. البته گمانم مراد دیگرى از آن داشته باشد.
* این، نوشته اى در ستایشِ نوستالژى نیست.
+
+
موش کوچولوی من
چیله ساعت مادرشو تو اسباب بازی هاش گم کرده حالا هرچی مامانش میگه ساعت منو چه کار کردی میگه:
گذاشتم کنار، بزرگ شدی بهت بدم
+
|
Ayda
shared this story
from |
بهشتى از جنس سراميكى كه زير پايم است.
تیشرت بنفش را پوشیده ام. با آن تمساح سبز کوچک روی سینه اش و حس گرفته ام که مثلا خیلی مردم. البته که مرد نیستم و زنم. تازه مادر هم هستم. امروز هم روز مادر است. در این آتلیه چهل نفری من تنها مادر موجودم. می شود من را گذاشت توی موزه. دور و بریها بیایند نگاهم کنند و با انگشت به هم نشانم بدهند که « اههههههههه این دختره بچه هم داره.» و تازه بچه اش نی نی کوچولو هم نیست و پسرک غرغروی تپلی است که روز مادر هم حالیش نیست. پسرک دیروز اصرار داشت که پروانه نارنجی فسقلی را که با قیچی بریده بود به عنوان کادوی روز مادر بهم قالب کند. قبول نکردم. بعد دعوا کردیم. همچین مادری هستم من. رئیس دیروز یک ایمیل کلی فرستاده بود پر از کلیشه های پر طمطراق و هندوانه های فراوانی که زیر بغلم جا نمی شد که آی مادر، آی موجود فداکار فرا زمینی که بهشت را پهن کرده اند زیر پاهای تو و از این مزخرفات. رسما حالم از خواندنش بد شد. نمی دانم کی این حرفهای دهن پرکن را جمع می کنند و به جایش یک نگاه واقعی بکنند به این موجود دو پایی که در عین مادر بودن، متاسفانه آدم هم هست و کلی نیاز طبیعی و غیر طبیعی دارد و گاهی هم پشیمان می شود از اینکه مادر شدن را انتخاب کرده.
صبح به پسر می گویم «اینقدر اذیتم نکن. امروز روز مادر است. چوب شور می شی ها.» اخمش باز نمی شود. اما توی ماشین که داریم با سرعت تمام خیابان سرازیری را پایین می آییم که برسیم به مدرسه. وقتی ویراژ می دهم که به بشکه ای که وسط خیابان سبز شده نخورم، غش غش می خندد که « واقعا رانندگیت افتضاحه!» چنین مادر و پسر مفرحی هستیم ما. روز مادر است امروز. صبحم از خیلی کله سحر شروع شده. کلاس ورزش هم رفته ام. تحویل کار هم دارم. کلاس داستان هم دارم. وسطش هم باید پسرم را از مدرسه بردارم و بعد تحویل بدهم به باباش. یک جور کولی واری با یک کوله پشتی توی ماشینم دارم زندگیم را می چرخانم. خانه نرفته ام. نمی روم هم امروز. مادری هستم گیج و منگ و شنگول. امروز شنگول. دیروز دوستم پرسید برای روز مادر چی کادو گرفتی؟ حرفی از پروانه نارنجی تقلبی نزدم. کاش پسرک یک نامه بنویسد مثلا. «ای مادر جیغ جیغویم، تو را دوست دارم.» مثلا. کاش اینقدر خلاقیت را داشته باشد. دیشب برایش قصه پنگوئن تنبلی را تعریف کردم که از بس تنبل بود و حوصله کار کردن نداشت یک جوری خودش را رساند به باغ وحش یک جای گرم که هم هیچ کاری نکند هم یکی باشد غذایش را بدهد. روز به روز دارم از قابلیتهای خودم بیشتر دچار حیرت می شوم. در ضمن دارم کار می کنم روی تصویر ذهنی. گ. م گفته چیزی را که می خواهی چهل روز تجسم کن. آخر چهل روز تجسمت تحقق پیدا می کند. ضرر که ندارد. دارم یک آیفون فایو اس طلایی ، سفید و طلایی را تجسم می کنم. دل خجسته ای دارم. روز کلیشه ای به هم ریخته تان مبارک ای مادرهایی که مثل من در دو راهی مادر بودن و زن بودن و کلا کسی بودن دست و پا می زنید. خدا قوت!
مادر یا مادرانه؟ مسئله این است…
این نوشته را به مناسب روز مادر برای عصر ایران نوشتم:
این روزها، بسیاری از ما “روز مادر” را با هدیه و تماس و دیدار، به مادران خود تبریک میگوییم.
برخی دیگر از ما مردان، برای همسران خود هدیه میبریم چرا که مادر فرزندانمان هستند.
برخی دیگر، به همسران خود توضیح میدهیم که اگر چه هنوز فرزندی نداریم، اما امروز فقط روز مادران نیست. روز زن هم هست و میکوشیم با این توضیح لبخندی بر لبانشان بنشانیم.
هدیهی زنان به دنیا، چیزی فراتر از آوردن فرزند است. چیزی فراتر از مشارکت در اقتصاد.
هدیهی آنها به دنیا، «نگرش و منش مادرانه» است.
شاید این روزها، جامعهی ما بیش از عنوان «مادر» نیازمند منش و نگرش «مادرانه» باشد.
نگرشی که «زایش» را جزء جداییناپذیر طبیعت انسانی بداند و بکوشد با رفتار و تصمیمهایش «یادگاری زنده و جاودان» از خود باقی بگذارد.
نگرشی که «محبت نامشروط» را به اطرافیان هدیه دهد. مستقل از اینکه اطرافیان با او چه کردهاند و چه خواهند کرد.
نگرشی که «آه کشیدن و گریستن در حضور دیگران» را ارزش نداند. محکم بایستد. لبخند بزند و شادیاش را با دیگران شریک شود و غمهایش را در خلوت با خود مرور کند.
نگرشی که «نخستین لقمهی روی میز» را برندارد و «آخرین لقمهی روی میز» را زمانی بردارد که از سیر شدن همهی حاضران بر سفره، مطمئن شده باشد.
نگرشی که «دستاوردهای اطرافیانش را نیز دستاوردهای خود بداند» و «از موفقیت فرزندش چنان شاد شود که گویی موفقیت خود اوست». هر چند که فرزند، کمکها و حمایتهای او را به فراموشی بسپارد.
نگرشی که بین «فرزند خود» و «فرزند دیگری» فرق نگذارد و هر جا هر کسی و هر کاری را دید، مانند فرزند خود و کار خود، مراقب آن باشد.
رویش چنین نگرشی بهشت را در زیر پای ما خواهد آفرید حتی اگر بستر رشدمان خشکترین بیابان باشد.
بیایید روز مادر را به آنها که «مادرانه» فکر میکنند و زندگی میکنند تبریک بگوییم و از زنان بخواهیم که اخلاق مادری را به همهی ما مردان و مردمان این دیار بیاموزند و مراقب باشیم که اگر روحمان هنوز پذیرش نگرش مادرانه را ندارد، در جامعه و کار و زندگی، فضایی نسازیم که تنها راه بقای زنان، فراموش کردن نگرش مادرانه باشد.
رادیو مذاکره: فایلهای صوتی رایگان آموزشی ارتباطات و مذاکرهمقالات تخصصی در سایت متمم: محل توسعه مهارتهای من
سایت تراست زون: فایلهای صوتی آموزشی
نوشته مادر یا مادرانه؟ مسئله این است… اولین بار در روزنوشت های محمدرضا شعبانعلی پدیدار شد.
746
دو بسته تنباکوی تازه جفتِ مفاتیجالجنانش بودشهرستان که بودیم خانهی مادربزرگ، خ...
|
Ayda
shared this story
from |
پنجرهها

ــ اگر صاجبخانهها میدانستند پنجرهها چه ارزشی دارند، اجارهبهاشان را چندین برابر میکردند.
دو مرغابی در مه/ حسین پناهی
روایت سیدحسن خمینی از دیدارش با مارکز
| در پی درگذشت گابریل گارسیا مارکز نویسنده مشهور آمریکای لاتین، حجتالاسلام والمسلمین سیدحسن خمینی خاطرهای از خود در ملاقات با وی منتشر کرد. در یادداشت یادگار امام که مربوط به خاطره وی از سفر به کوبا و ملاقاتش با مارکز است و متن آن در پایگاه اطلاعرسانی و خبری جماران منتشر شده، آمده است: «سالهای آغازین دهه هشتاد شمسی بود که سفری به کوبا داشتم. فیدل کاسترو قبل از آن به ایران آمده بود و یک بار در حرم امام و بار دیگر هم در جماران او را ملاقات کرده بودم و هر دو بار مرا به اصرار - البته به احترام امام - به کوبا دعوت کرده بود و گفته بود هدفش آن است که احترام خود را به امام خمینی نشان دهد. تابستان همان سال راهی کوبا شدم. شب اول سر میز شام کاسترو از علاقه من به ادبیات آگاه شد و گفت که گابریل گارسیا مارکز در کوباست، آیا مایلم که او را ببینم؟ من همان سالها با آثار او آشنا شده بودم و با کمال میل استقبال کردم. فردای آن روز، پیرمرد با تواضع کامل به اقامتگاه هیأت ما آمد. عصایی در دست داشت و به گمانم مشکل راه میرفت. درباره رئالیسم جادویی صحبت شد. احساس کرد در کلام من کنایهای است به کتاب آیات شیطانی که نویسندهاش مدعی است آن را به سبک مذکور نگاشته است. کلام را به آن حوزه کشاند و به شدت از کتاب یاد شده انتقاد کرد. گفتم اتفاقا در ایران برخی کوشیدهاند در نقد این کتاب، تکلیف آن را از رئالیسم جادویی جدا کنند. پرسید مگر این حرفها در آن سوی دنیا هم مطرح است؟ و بعد خود بلا فاصله گفت «هزار و یک شب و قالیچه پرنده» پیشتاز این سبک است. حرفهایی داشتم اما گذاشتم او سخن بگوید. مارکز کمحرف بود و به نظرم از ادبیات ما اطلاع چندانی نداشت. وی حضور گرم و مغتنمی داشت و بسیار مؤدب بود. میگفت ماههایی از سال را مهمان کاسترو است ولی به گمانم گفت که زندگیاش در مکزیک مستقر است. آخرالامر چند عکس به یادگار گرفتیم که نمیدانم کجاست. یکی از دوستان که به طور اتفاقی ترجمه فارسی کتاب «صد سال تنهایی» او را در سفر همراه داشت، از مارکز خواست تا کتابش را امضا کند. وی این کار را کرد ولی به نظرم با اکراه. شاید به این جهت که چاپ کتابش را بدون اجازه و حقالتألیف نمیپسندید. به نوعی هم که بفهمیم، پرسید مگر کتابهای من به فارسی ترجمه شده است؟ بعدها شنیدم که او داستان دیدارمان را در جایی - گویا با نشریهای فرانسویزبان - تعریف کرده است، اما هنوز آن را ندیدهام. خدایش رحمت کند. شاید فرصتی دست داد و بیشتر درباره صحبتهای آن شب نوشتم.» |























