Shared posts

29 Oct 20:15

بخوانید و بخندید

by evadavaran
مرد صدساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد- یوناس یوناسن- فرزانه طاهری

من این کتاب را صرفا به خاطر مترجمش خریدم. لذتی که از خواندن خانم دالووی با ترجمه خانم طاهری برده ام فراموش نشدنی است. بنابراین هر کتابی که اسم این بانو روی جلدش چاپ شده باشد را چشم بسته می خرم.

اگر دنبال ادبیات "جدی" با سبک و زبان پیچیده و گیر و گورهای فلسفی هستید این کتاب را نخرید. اما اگر می خواهید صرفا از خواندن کتاب لذت ببرید، و ترکیب زیبایی از چاخان مطلق و حقایق تاریخی را ببینید، و ضمنا بخندید، این کتاب را از دست ندهید.

چنانچه از عنوان کتاب پیداست، و همان یکی دو صفحه اول می فهمید، قهرمان کتاب مرد صدساله ای است که چند دقیقه مانده به برگزاری جشن تولد صدسالگی اش با دمپایی از پنجره اتاقش در خانه سالمندان بیرون می پرد و بی هدف مشخصی راه می افتد. 

ضمن روایت ماجراهایی که پس از این اتفاق می افتد، در دوره های زمانی مشخصی از زندگی این پیرمرد استثنایی هم سر در میاوریم. به قول نامجو در تجربه این کتاب روایت قرن بیستم است، روایتی از آدم های سرشناس و تاثیرگذار این قرن، و رویارویی قهرمان با هریک از آنها، و اتفاقاتی که همان اندازه که چاخان و غیر محتمل هستند می توانند اتفاق هم افتاده باشند.

زنگ تفریح عالی ای است و خلاقیت نویسنده در بافتن آسمان و ریسمان شگفت آور است. ضمنا کتاب نمونه ایجاز است. هر چاخانی که بافته و هر اتفاق به ظاهر بی اهمیتی که در کتاب افتاده را نویسنده در جای دیگری به موقع استفاده کرده است.

 

02 Sep 17:37

یک مصاحبه متفاوت

by پروانه

هفته ی پیش با گوگل مصاحبه کردم

همین گوگل گوگولی خودمان

از آنجا که در رزومه مختصری در سایت های کاریابی گذاشته ام از همان طریق در خیل شرکت کنندگان در آزمون مورد نظر قرار گرفتم

بین 785 نفر از 195 کشور که در یک روز در این آزمون شرکت کرده بودند و جدای از هر چیز دیگری مبنی بر پذیرش و یا عدم آن آزمون بسیار جذاب و جالب و البته منحصر به فرد بود

آزمون با اسکایپ و به صورت ودیویی برگزار شد و سه مرحله داشت

مرحله ی اول طراحی لوگوی گوگل با سه موضوع بود: فوتبال، کودک، دریا

و کلا پنج دقیقه زمان داشتم تا سه تا آرم طراحی کنم.از آنجا که طراحی های سابق لوگوی گوگل خیلی زیاد به چشمم آمده بود و کلی دوستش داشتم و به طرح هایش فکر کرده این مرحله را به راحتی در زمان مورد نظر طی کردم و سه تا لوگو اتود زدم و تصویرش را در دوربین اسکایپ جند ثانیه نمایش دادم

سوالات بعدی درباره رنگ ها و نماد ها و امتیازات مثبت و منفی لوگوهای پیشین بود! درباره اینکه در کمد لباست چه رنگ هایی وجود دارد و چه رنگ هایی را با هم م پوشی و چرا؟!

سوال آخر که گویا سوال مهم ترین بود و جواب آن را بنیان گذار و یکی از مدیران گوگل خودش شخصا می خواند این بود که اگر بخواهید بهشتی برای هشت بیلیون نفر طراحی کنید چه طور آن را می سازی؟ و من بهشتی ایده آل و رنگارنگ در تصوراتم برایشان ساختم که پروانه های رنگی داشت و آسمانی با رنگین کمان و  . . .

خلاصه پنج روز موعود سپری شد و دیروز جواب آزمون آمد

از بین آن تعداد شرکت کننده من بین ده نفر اول برگزیده شدم

اما . . .

اما فقط نفر اول بود که به استخدام گوگل در می آمد!

و آقای سرگئی برین بنیان گذار گوگل به صورت افتخاری برای ده نفر اولا شخصا نامه نوشته بود:


Dear Parvane , From old time , Iranian showed their talent and god's gifted intell to us , I want to appreciate for

 interesting to work with us, I saw your 3 google painted in black pencil and also our special question' answer about heaven.You have an amazing power of imagination and this is not what everybody has.so keep going on and we

wishe best for you.Sergey Brin 7 August 2014.California.



نمی توانم بگویم اول نشدن برایم مهم نبود و یا کل ماجرای مصاحبه را فراموش کنم و ساده از کنارش بگذرم و مثل هر مصاحبه ی دیگری فراموشش کنم

این جذاب ترین و شیرین ترین مصاحبه ای بود که در تمام طول مدت کاریم داشته ام و اگر یکبار حس کرده باشم که چقدر همه چیز مدربانه و محترمانه انجام شده است و چقدر ارزشمند و قابل احترام هستم همیجا بود


مصاحبه با اتود سه طرح در مدت زمانی محدود آغاز شد

در این آزمون سرعت عمل و ایده پردازی و خلاقیت هر کسی مورد سنجش قرار میگیرد و محدودیت زمان نقش بزرگی دارد!

آزمون دوم درباره رنگ بود! رنگ به عنوان جذاب ترین و برجسته ترین نیروی دست گرافیست که چطور مورد استفاده قرار میگیرد و چرا؟

مرحله ی سوم هم تخیلات و نیروی تجسم هر کسی را به بوته ی آزمایش می کشاند و ساختار ارایه شده و جزییات آن نشان از نیروی تخیل و تصویر پردازی ذهنی هر کسی

حال اینکه وقتی این مصاحبه را با مصاحبه هایی تا به حالا انجام داده ام مقایسه میکنم که طرف رزومه ی کارهای چاپی ات را می گذارد جلوی رویش و ورق می زند و انبوه کار های چاپ شده ای که هر کدام برای یک شرکت است تماشا می کند و بس و هیچ آزمون دیگری برای نقب ادراک متقاضی وجود ندارد متوجه ی شدت تفاوت ها می شوم!



البته من با این ورق زدن رزومه هم اینقدر مخالف نیستم هر چه باشد طرف می فهمد سطح کار آدم چطوری است اما چیزی که مرا به نوشتن این پست واداشته چیز دیگری است

هر کاری، هر طرحی، هر مجموعه ی هدفمندی اعم از یک لاک ناخن گرفته تا ماشین های غول آسای حمل بار و غیره که کارایی مطلوب دارد دو بخش دارد

شکل  و شعور 

وقتی کسی رزومه ی شما را ورق میزند شکل شما را تماشا می کند 

اما وقتی کسی تصورات و خیالات و فوه ی تجسم را به چالش میکشد شعور شما را تماشا میکند

اتفاقی که خیلی وقت ها می افتد

در واقع یکسره همین ماجراست و ما در شکل مانده ایم و نقبی به شعور نمی زنیم! مثل یک بیماری واگیردار می ماند که ریشه ی خیلی از افعال آزاردهنده فقدان این مهره ی گمشده این شعور نازنین است و بس

ما خیلی کارها را از این ور و آنور یادمیگریم. اما این یادگیری بدون شعور است و و از آن نعمت، آفت می سازیم!

این بازی خیلییییییی طولانی است و خیلی جا دارد که بنویسیش و هی تحلیلش کنی و کل زندگیت را سرش بگذاری تا این قطعه ی گمشده سر جای خودش بازگردد . . .




پ.ن:

یکی دونفر برام نوشتند که ادبیات این نامه اشتباه گرامری داره و یقین دنستن که یا من یه احمقم یا یه سری احمق سرکارم گذاشتن . . .
خواستم بگم اینجا روزانه هامو می نویسم  و نه برای فخر و نه برای اثبات خودم! نه هیچ چیز دیگه! وقتی من این ماجرا رو نوشتم یعنی تو این موقعیت بودم و هیچ دلیی هم وجود نداره که بخوام اثباتش کنم و براش سند و مدرک بیارم و طوری بنویسم که خواننده با مدرک و مستدل مثل یه دعوی حقوقی ادعای منو ثابت شده ببینه و باور کنه و همه ی شرایط و وجنات و شبهات رو سنجیدم و شکی توش ندیدم که واقعا دارم با قسمت فارسی گوگل مصاحبه میکنم اما امان و صد فغان از دست جماعتی که وقتی هنوز تو ریز ماجرا قرار نگرفتن حکم صادر میکنن!

من درباره ادبیات ساده ی نامه هم هیچ توضیحی ندارم! به من چه که این آدم این طوری نامه نوشته وقتی حتا تردیدی ندارم که اونو نامه صحت و سقم داره؟

مخصوصا که از چند نفر که سواد ادبیات انگلیسی شون خیلی بیشتر از من بود پرسیدم و همگی گفتن که ادبیات ساده و صمیمی ای به کار برده شده

01 Sep 10:47

حسن

by عاقد

پنجاه سال از عمر “حسن” گذشته بود و او چیزی نشنیده بود و کلامی سخن نگفته بود.

حسن که با چهره ای آفتاب سوخته ، قدی بلند و هیکلی تنومند اهل استان لرستان بود و تا این زمان ازدواج نکرده بود ، حالا درکنار دختر عموی ۵۵ ساله اش نشسته بود تا زندگی شان را به هم پیوند دهند.

دختر عموی حسن ۵ سال بود که از شوهرش جداشده بود و حالا دیگر هم زن حسن می شد و هم از این مرد تنها مراقبت می کرد .

آنها شرطی را موقع ازدواج ثبت کردند که حسن سه دانگ از سهم ارث  منزل پدری اش را به نام دخترعمو انتقال دهد.

برای توافق و تفهیم این مطلب به حسن وقت زیادی صرف کردم و او با وساطت و ترجمه برادرش شرط را پذیرفت.

تجربه یک عاقد : چرا باید فردی با یک نقص مادرزادی عمری از زندگی مشترک  بی بهره ماند ؟

01 Sep 09:22

طاعون

by evadavaran
آلبرکامو- رضا سید حسینی

آلبر کامو- ترجمه رضا سیدحسینی

تنها کتابی است که از کامو خوانده ام، و تمام کردنش هم صرفا به خاطر تعهدم به گروه کتابخوانی بود. از همان خطوط اول، جایی که کامو شهر اران را توصیف می کند، می فهمم که این کتاب، کتاب من نیست:

همشهری های ما ... طبعا ذوق خوشی های ساده را هم دارند؛ زن و سینما و آب تنی در دریا را دوست دارند.

مشخص است که این کتابی است با محوریت مرد به عنوان موجود انسانی دارای هویت و زن به عنوان یکی از چند دلخوشی ساده او، چیزی در ردیف سینما و آب تنی در دریا. انتظار این که من کتابی با چنین دیدگاه مرد محوری را دوست داشته باشم انتظاری بیهوده است. هرچه جلوتر می روم، نفرتم از نویسنده و کتابش دقیقا به همین دلیل بیشتر می شود؛ این کتابی است که حتی یک کاراکتر زن ندارد، از این گذشته هیچ یک از زن های انگشت شماری که به آنها اشاره شده اسم ندارند: زن دکتر ریو، مادر دکتر ریو، زن پیرمرد آسمی، و زن قاضی. همین. کشیش شهر، پدر پانلو، وقتی از مرگ یک کودک متاثر می شود، موعظه اش را اختصاصا برای مردان ایراد می کند، گویا زن ها فقط لیاقت درک رویه سنتی و احساسی مذهب را دارند و اگر حرف تازه ای قرار است گفته شود فقط مردها می توانند شنونده اش باشند. حتی قربانیان تاثیر گذار طاعون هم مذکرند.

از این نکته ی برای من کلیدی که بگذرم، طاعون رمانی فاقد کمترین چسب و گرماست. صرف نظر از دیدگاه های فلسفی دو نویسنده، کتاب کوری ساراماگو که آدم های یک شهر را در معرض شرایطی مشابه آدم های طاعون قرار می دهد، حرفش را خیلی بهتر گفته است. وقتی کوری را می خواندم به معنی واقعی کلمه نفسم بند می آمد و استیصال مردم آن شهر خیالی را حس می کردم، اما طاعون مثل موعظه های مجالس ترحیم یکنواخت و خسته کننده و کشدار و بیروح است.

ترجمه کتاب هم برخلاف انتظاری که از نام مترجم در ذهن ایجاد می شود خوب نیست. من فرانسه بلد نیستم و آقای سیدحسینی ظاهرا کتاب را از فرانسه ترجمه کرده، اما هر مقایسه ای که بین متن فارسی و ترجمه انگلیسی کتاب انجام دادم به ضرر متن فارسی بود. انگار آقای سیدحسینی نارساترین معادل کلمات را انتخاب کرده باشد. به رسم بسیاری مترجمین ایرانی دیگر که اخیرا کارشان را با متن اصلی مقایسه کرده ام از ساده کردن متن هم دریغ نکرده است.

به عنوان مثال در صفحه 74 می نویسد:

آتن طاعون زده که پرندگانش مهاجرت کرده بودند.

متن انگلیسی این است:

Athens, a charnel-house reeking to heaven and deserted even by birds

که مثلا می شود:

آتن، مرده خانه ای که بوی گندش به آسمان می رفت و حتی پرنده ها ترکش کرده بودند

یا چندخط پایین تر که درباره طاعون قسطنطنیه حرف می زند و از بیمارستان نام می برد، در متن انگلیسی Lazar-house به کار رفته که به معنی جذام خانه است و فلاکت طاعون زدگان را بهتر مجسم می کند. از این نمونه ها زیاد دیدم.

دیروز دوستی می گفت که بیگانه بهتر از طاعون است، اما اگر کامو در بیگانه هم مثل طاعون مردمحور باشد من عطای کتابش را به لقایش می بخشم. 

28 Aug 07:46

همه‌ی جهان

by نیما
و من

همه‌ی جهان را
در پیراهنِ گرم تو
خلاصه می‌کنم !

"احمد شاملو"

28 Aug 07:45

چرا تو؟

by نیما
چرا تو؟

چرا تنها تو

از میان تمام زنان

هندسه زندگی مرا عوض می کنی

ضرباهنگ آن را دگرگون می کنی

پابرهنه و بی خبر

وارد دنیای روزانه ام می شوی

و در پشت سر خود می بندی،

و من اعتراضی نمی کنم؟

چرا تنها و تنها

تو را دوست دارم،

تو را می گزینم،

و می گذارم تو مرا

دور انگشت خود بپیچی

ترانه خوان

با سیگاری بر لب،

و من اعتراضی نمی کنم؟

 

چرا؟

چرا تمامی دوران ها را در هم می ریزی

تمامی قرن ها را از حرکت باز می داری

تمامی زنان قبیله را

یک یک

در درون من می کشی،

ومن اعتراضی نمی کنم؟

 

چرا؟

از میان همه ی زنان

در دستان تو می نهم

کلید شهرهایم را

که دروازه شان را

هرگز بر روی هیچ خودکامه ای نگشودند

و بیرق سفیدشان را

در برابر زنی نیافراشتند

و از سربازانم می خواهم

با سرودی از تو استقبال کنند،

دستمال تکان دهند

و تاج های پیروزی بلند کنند

و در میان نوای موسیقی و آوای زنگ ها

در مقابل شهروندانم

تو را شاهزاده ی تا آخر عمر بنامم؟

 

"نزار قبانی"

28 Aug 07:44

هیچ وقت...

by نیما
هیچ وقت

یکی را با همه ی ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ!
ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ
ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺪﺍﺭﯼ...

"هاروکی موراکامی"

28 Aug 07:44

به من حق بده ...

by نیما
به من حق بده به رویم نیاورم که چقدر دوستت دارم!

من همیشه هرچه را دوست داشته ام از دست داده ام
به من حق بده از روزهایی که نباشی بترسم
روزهایی که نیستی نابودم می کند

و جای خالی ات حتی با صدای هق هق هایم پر نمی شود
من می ترسم از نبودنت ..
از نحسی سرنوشتم که تو را از من بگیرد ..

این نامه را درست زمانی می خوانی که مرده ام
درست زمانی که ترسم از جوهر خودکارم ریخته است
و می توانم عاشقانه بنویسم :
تمام این سال ها دیوانه وار عاشقت بودم !

 

"منیره حسینی"

25 Aug 21:03

فرشته کوچولوی من

by 1002shab
 

نیم وجبی می خواد بره پیش مامانش طبقه بالا، روش رو به من می کنه و می گه: دارم میرم بالا اما نزدیکت ام نترسی ها!

23 Aug 21:48

اولین زن زندگی

by zarrinbanoo
آدم هیچوقت نمیتونه مطمئن باشه اولین زن زندگی شوهرشه.

اما مطمئنه که اولین زن تو زندگی پسرشه.امیدوارم خدا بههمه زنا یه پسر بده تا برق عشق واقعی رو تو چشماش ببینن.

هر چند این عشق هم نپاید.

23 Aug 21:47

یه سوال

by zarrinbanoo
تموم کسایی که مشتری رسانه م*لی هستن و فقط بچههای غز*ه رو میبینن شده به بچه های عر*اق هم فکر کنن؟

نه!آخه اون بیچاره ها که کلی دوربین دور و برشون نریخته که ازشون فیلم بگیره.اون بیچاره ها حتی نمیتونن بچه هاشون رو راحت خاک کنن.

اما تو فلس*طین کشته هاشون رو میپیچن تو کفنی که آرم دا*عش داره و رو دست میبرن و ما هی براشون اشک میریزیم.

آدما همه برابرن .بچه ها همه بچه ان.بچه های ای*زدی که از تشنگی مردن.بچه های مو*صل که زنده به گور شدن.فقط اونا انواع موبایل ها تو دستشون نیست که فیلم بگیرن و به دنیا مخابره کنن.

 

14 Aug 21:22

تقدیم به بانوی شعر این خانه- به بهانه ی زنده بودن سیمین بهبهانی

by سیب به دست

یک:

چند وقت پیش که مصاحبه ی شبکه ی بی بی سی فارسی با سیمین بهبهانی رو دیدم با خودم عهد کردم هرجور شده یک چیزی در موردش بنویسم. یک چیزی در مورد آدمهایی از نسل سیمین؛ از جنس سیمین. آدمهای بزرگی که موندند و کتک خوردند و باز هم موندند و نبریدند از خاکی که عاشقانه  دوستش داشتند. آدمهایی که شهامت رو نه در فرار و نه در مرگ، که در حضورشون تعریف کردن، آدمهایی که شاید دیگه هیچ وقت تکرار نشن.

دو:

نوشتن مطلب به تاخیر افتاد تا امروز- خوب روزمرگی و گرفتاری آدم رو با خودش می برد، تا امروز که ناگهان چند خط توی فیس بوک یک دوست که شایعه ی فوت خانم بهبهانی رو به اشتراک گذاشته بود مثل پتک توی سرم کوبید. با کف دست توی سرم زدم و با خودم گفتم » خاک بر سرت؛ انقدر ننوشتی که طرف مرد.» متنفرم از این عادت متداول شرقی، از ندیدن زنده ها و گرامی داشت مرده ها. به خودم گفتم: باز هم زمان گذشت و تو عقب موندی، گور بابات!

سه:

از وقتی رسیدم خونه مثل دیوانه ها سایت ها را گشتم و به نظر می رسه که همه ش شایعه بوده: اما مایه ی نقد بقا را که ضمان خواهد شد؟ برای همین چیزی که ماهها بود می خواستم بنویسم رو همین الان می نویسم. شده حتی اگر سرسری می نویسم که آدمهایی مثل سیمین بهبهانی را باید قدر دونست. آدمهایی عجیب از نسلی عجیب و تکرار نشدنی. از نسلی در حال انقراض که هرچی بود، شجاع بود و صادق و عاشق. نسلی که با همه ی اشتباهاتش هیچ وقت نخواست که از ریشه هاش بِبُره چون متعلق به عصر دیجیتال و زوال اخلاق و نسبیت ارزشها نبود: از گوشت و پوست و استخوان بود و برای همین هم با همه ی وجودش موند و جنگید.

سیمین بهبهانی هم یکی از همون هاست. توی روز گرامیداشت روز زن سال هشتاد و سه توی پارک لاله، خودم شاهد باتون خوردنش بودم. باتونهایی که گویی به پیکره ی نه فقط زن ایرانی که شعر و شعور کوبیده می شد و جالب این بود که سیمین با پیکر نحیفش، بی پروا، بدون ترس، چنان با شهامت در برابر ضربه ها ایستاد که من از خودم خجالت کشیدم. سیمین بهبهانی توی  هر گردهمایی سخنش را، حرفش را، شعرش را، اعتراضش را از وسط ریشه هایش فریاد زده، از وسط جایی که به دنیا اومده. خطرش را، باتونش را، تحقیرش را هم به جان خریده. یک موی گندیده ی سیمین بهبهانی به صد تای من می ارزد. تعارف که نداریم. .

چهار:

الان خوشحالم و هیچکی نمی دونه که چقدر خوشحالم. مثل دروازه بانی که توی اخرین ثانیه توپ رو به بیرون پرت می کنه. خوشحالم که این نوشته نه در یادبود که در گرامی داشت این بانو نوشته شد. نه که کسی در حد و اندازه های سیمین محتاج کلمه های من باشد، این منم که نیازمندم که به موقع برسم. سالها پیش زنی را می شناختم که در حد خودش کمتر از سیمین نبود. او هم می خواست بماند و توی خاک خودش به جاودانگی بپیوندد، او هم درد تازیانه و زندان و حبس کشیده بود. این زن خاله ی من بود. متعلق به همان نسل سیمین. وقتی به تبعید فرستادندش همه ی وجودش شکست. منِ خاک بر سر هیچ وقت فرصت نکردم که زنگی بزنم و صدایش را بشنوم، چند ماه بعد توی غربت و تبعید از دنیا رفت. من هنوز شماره تلفنش را توی فهرست نگه داشتم. شماره هنوز اونجاست اما این شماره دیگه مرا به هیچ انسانی وصل نخواهد کرد. آدم باید حواسش باشه، خاصه برای گفتن خوبی ها، برای تقدیر ها، برای بوسه ها و گرامی داشت ها، سگ مصب است روزگار، خیلی زود دیر می شود.


دسته‌بندی شده در: لولیتا

14 Aug 20:24

تو مملکت خودمون هم از این رئیس ها هست؟!؟

by maghazedarydarfarang
دیروز رئیسم سر موردیکه مقصر نبودم باهام تقریبا تند برخورد کرد. امروز صدام کرد یه "نه چندان گوشه" طوریکه هر کسی میتونست بشنوه و کلی ازم عذرخواهی کرد.

چنان تو کف بودم که در جواب ازش بابت عذرخواهیش فقط تشکر میکردم 

 

تازه یه ساعت هم زودتر فرستادتم خونه

13 Aug 20:10

Harold Edgerton would be proud

13 Aug 20:10

یه قطره اشک واسه آبی که بی‌خودی فاضلاب شد

by editor

درسته که بیشتر نقشه کره زمین آبی رنگه و معنی‌اش اینه که اونجاها پر آبه، ولی این آب قابل نوشیدن و استفاده روی زمین نیست. منابع آب شیرین دنیا خیلی خیلی محدوده و قدرت آدما برای تصفیه آب کمه. در نتیجه آدمای خیلی زیادی تو دنیا هستن که مثل ما چندتا شیر آب تو خونه‌شون ندارن که تا باز کردن شُر و شُر ازش آب بیاد. هر لیتر آبی که ما بی‌توجه به این محدودیت‌ها هدر می‌دیم، آرزوی میلیون‌ها بچه و آدم بزرگیه که همه زندگی‌شون رو درگیر پیدا کردن آب هستن.

ایران چند ساله که درگیر مساله خشکسالی و کمبود آبه. پس مساله تشنگی دیگه مساله آدمای دوری مثل بچه‌های آفریقایی نیست. خیلی از شهرها و روستاهای کشور ما درگیر مساله آب آشامیدنی هستن. مایی که انقدر خوشبختیم که از روز تولد تا امروز هیچ وقت چند روز بدون آب نموندیم و هر وقت اراده کردیم تونستیم از آب سالم و تمیز استفاده کنیم، مسئولیت خیلی سنگینی داریم. هر قطره صرفه‌جویی ما مهمه و هیچوقت نباید فکر کنیم با صرفه‌جویی ما چیزی درست نمی‌شه. وقتی پای صرفه‌جویی و مصرف درست وسط میاد، هر یه قطره هم اهمیت داره.

کمکی که می‌تونید به وجدان خودتون، هزاران کودک و میلیون‌ها گیاه و جانور بکنید، کم کردن زمان حموم کردن و بستن به موقع شیر آبه. واقعا این کمترین و ساده‌ترین کار جان هزاران موجود زنده رو نجات می‌ده. عادت‌های غلط مصرف آب، مثل اینکه یک ربع، نیم ساعت دوش آب رو باز بذارید، خیانت بزرگی در حق طبیعت و چیزایی که در اختیار داریم. اگه یه لحظه به این فکر کنیم که هر لیر آبی که بی‌دلیل هدر می‌دیم به ارزش هر قطره اشکیه که به خاطر تشنگی ریخته می‌شه، حتما تو عادت‌های مصرف‌مون تجدیدنظر می‌کنیم.

آب بزرگترین گنج زمینه. زندگی همه ما به آب وصله و مقاومت در برابر نیاز دیگران به آب نوشیدنی و هدر دادن اون فقط و فقط از یه خودخواهی ندانسته ناشی می‌شه. نذارید مسئولیت لبای تشنه و ریشه‌های خشک روی شونه‌تون سنگینی کنه. یه دوش کوتاه با کمترین میزان آب، حداقل کاریه که می‌شه انجام داد.

The post یه قطره اشک واسه آبی که بی‌خودی فاضلاب شد appeared first on رنگی رنگی.

13 Aug 20:08

Zelda Williams tweeted this about her father...

13 Aug 20:08

For all the wannabes

13 Aug 20:07

معیارهای والا

by پرنده ی گولو

در راستای تکریم طرح قهوه ای کنکور، برای انتخاب رشته خواهرک ازش پرسیدم : عزیزم تو به چه رشته ای علاقه مند هستی؟ و منتظر بودم یک جواب تخیلی مثل بازیگری سریال یا زبان و ادبیات کره ای بشنوم که گفت: مهندسی صنایع!


 یک لحظه حس کردم خواهرکم بزرگ شده و چقدر انتخاب عاقلانه ای و به به و چه چه که ادامه داد :آخه شاهرخ استخری هم مهندسی صنایع خونده!!!

13 Aug 20:06

ممنوع الابراز شدم

by آیدا-پیاده

اکتبر می‌شه یازده سال که اومدم. از سال اول مادرم مدام بی‌تابی کرده تا همین چند وقت قبل. گاهی کمتر و بیشتر شده دفعات ابراز دلتنگیش ولی جنس بی‌تابیش از دوری من هیچوقت عوض نشده. اصل حرفش این بود که “زندگی جریان داره ولی هیچی دیگه مزه نمی‌ده بی‌تو” گاهی لوسش کردم، گاهی پابه‌پاش دلتنگی کردم، گاهی منطقی بودم باهاش و گاهی هم دیوانه‌ام کرده این دلتنگی مدام. پرخاش کردم که دیگه‌ اجازه نداره به من حس گناه بده بابت دلتنگیش. حق نداره از دلتنگیش حرف بزنه. چندوقت حرفی نزده. حس کردم که ریخته تو خودش. دیدم که بیمارستان رفته و فشارش رفته بالا. نپرسیدم چرا جاش گفتم مراعات نمی‌کنید، پرهیز نمی‌کنید و ورزش نمی‌کنید. آروم گفته نه باور کن عصبیه، از دلتنگی تو فشارم می‌ره بالا و من با صدای رسا و منطقی یک آدم مچگیر گفتم مامان خواهش می‌کنم از من سواستفاده احساسی نکنید، شما نصف خانواده‌تون مشکل فشار خون دارند، اونا همه دلتنگ من‌اند لابد. فشار خون و قند پرهیز می‌خواد که شما نمی‌کنید. گاهی انقدر دلتنگیش و این جمله بی‌تو هیچی مزه قبل رو نمی‌ده خسته‌ام کرده که یک مدت کمین کردم برای لحظات جزئی خوشیش. تا رفته مهمونی، عروسی یا پیک نیک، روز بعدش به محض اینکه در جواب سوال “خوش گذشت؟” من جواب داده “آره خیلی خوب بود” هفت تیر کشیدم که “پس ببینید، اینجوری‌ها هم که می‌گید جام خالی نیست. عروسی هم می‌روید، مهمونی، سفر …خوش هم می‌گذره. لطفا دیگه …” لابد شرمنده شده اونطرف خط از لحظات خوشی که داشته، از اون دوساعتی رو که روی مبل هال زل نزده به تلویزیون یا روی صندلی آشپزخونه زل نزده به پنجره رو به کوچه و بخار سمار. مادرم هیچوقت جوابم را نداده و من، ملکه کلمات و منطق، همیشه فکر کردم سکوت کرده چون من صددرصد درست می‌گم و من پیروز میدانم.

شاید باید یک شبی مثل الان اشک جمع می‌شد تو چشمام که بفهمم چه حالی داشته. باید خودم می‌شدم مادرم که بفهمم منظور از عروسی رفتن با دلتنگی چیست. من حواسم نبود که آدمهای عزیزی که بعد مرگ و مهاجرت و زندان رفتن و روابط عاشقانه دورادور و … جا می‌گذاریم جنس زندگیشون عوض می‌شه، جنس لذت بردنشون. عروسی می‌رن ولی لابد مدام فکر می‌کنن کاش آیداشون صندلی کناری نشسته بود یا داشت می‌رقصید یا وقتی لباس می‌پوشید به جای پدرم که به همه لباسهای عالم میگه “برازنده” دختر عزیزش می‌گفت خوب شدی ولی گردنبند نمی‌خواد این پیرهن. امروز فهمیدم که تا برامون پیش نیاید نمی‌دونیم که دلتنگ مثل جنازه دراز نمی‌کشه روی مبل تا دلتنگی با مرگش تموم بشه، دلتنگها هم یکروزهایی لابد بلند می‌شوند از روی مبل‌هاشون که دشکش گود رفته و زیباترین شالشون رو سر می‌کنند و پیاده از سر ویلا تا تهش رو در عصر پاییزی راه می‌روند، چیزی می‌خرند ولی مدام فکر می‌کنند اگر آیدا بود همین راه رو برمی‌گشتیم بالا و قهوه می‌خوردیم باهم روبروی کلیسا. خودم بارها گفتم ولی یادم می‌ره که آدم دلتنگ آدم مرده نیست، آدم قطع عضو شده است. همه کاری می‌کنه ولی خب جای خالی اون عضو، اون پا، اون دست یا اون چشم همیشه باهاش می‌آد. مادرم خیلی وقته نمی‌گه دلش برام تنگ شده، اونقدر که گاهی فکر کردم شاید بودن آیدین رو تمام و کمال جایگزین نبودن من کرده ولی امروز که خودم متهم شدم به جرمی که مادرم را باهاش محکوم کرده بودم فهمیدم نه. دلتنگی اونجاست، پشت اون بغضی که در خداحافظی‌های بی‌مقدمه‌اش قایم کرده، ازش حرف نمی‌زنه چون من ممنوع الابرازش کردم. من ازش خواستم که نگه دلتنگه، نگه بی‌همصحبت شده، نگه نمی‌دونه جمعه عصرهاش را چیکار کنه، نگه هربار که میره خونه عموهام و دخترعموهام بلند بلند می‌خندن حس می‌کنه کاش جمع کنه بره خونه چون دیدن رابطه مادران و دختران حسودش می‌کنه، دلتنگش می‌کنه و …. من مچش را گرفتم، زندگی کردنش را به رخش کشیدم، بهش گفتم خیلی هم دلتنگ نیست و خیلی هم زندگی بی‌من بی‌مزه نیست چون داره نفس می‌کشه، مهمانی می‌ره، پرده‌ها رو عوض می‌کنه و بجای من با ثریا می‌ره بازار، پس انقدر تکرارش نکنه. قبول دارم که من خودم همین کار رو کردم، نه؟ من دیوانه‌ت کردم با ابراز دلتنگی مدام و خب حق داره هرکسی که کم می‌آره از شنیدن زجر کشیدن آدمی که دوره و خب لابد کاری‌ هم نمی‌شه برای دوریش کرد. مدام می‌گرده دنبال نشانه‌های لذت که بگه ببین زجر نمی‌کشی، ببین خوبی، ببین غیرمعاشرتی نشدی، ببین می‌خندی، ببین خوشبختی. مگر من خودم با مادرم نکردم؟ حق با من و “…” است. دلتنگی احتمالا به هرشکلی و اندازه‌ای که هست باید خفه شه، نباید با صدای بلند ابراز بشه. دلتنگی احتمالا همون صلیبی است که هرکدام از ما مجبوریم تنهایی حملش کنیم .

مادرم یکروز ساکت شد و دیگه نگفت دلش تنگ شده برام، نگفت هیچ لذتی دیگه شکل قبل نیست. من هم فردا شاید بهش زنگ بزنم بگم مامان تو که وبلاگ نداری، توییتر نداری، خواهر نداری، اعتقاد مذهبی نداری و خب من هم ازت خواستم از ابرازدلتنگیت برای آزار من استفاده نکنی، حست رو توصیف نکنی، جلوی من بغض نکنی و…پس الان چیکار می‌کنی؟ قرص می‌خوری بابتش؟ اسم قرصت چیه؟ خودکار دستمه، بگو می‌نویسم.

13 Aug 20:02

در گذار زنانگی شعر

by تحریریه درنگ

 

با یاد استاد زنده‌نام دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی، تمام مقاله را به دوست عزیزم وحید جان ملک سعیدی پیشکش می‌کنم…

 

par

در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی، تبریز دخترکی را به چشم دید از جنس ستارگان آسمان ادب و همانند نامش رخشنده. البته – بعدها- به پروین شهره گشت و قدوم مبارکش نقطه‌ی عطفی بود بر تارک شعر و ادب ایران- خاصه عهد مشروطه- که آمدنش و شاعر شدنش تاثیری ژرف نه بر زنان که مردان شاعر پس از خود نیز داشته است.

رخشنده اعتصامی متولد تبریز است از مادری آذربایجانی به نام اختر فتوحی تبریزی (درگذشت ۱۳۵۲) فرزند میرزا عبدالحسین ملقب به مُقدّم العِداله و پدری صاحب نام و صاحب سبک به نام یوسف اعتصام‌الملک آشتیانی فرزند میرزا ابراهیم آشتیانی. زنده‌نام اعتصام‌الملک خود مردی فاضل و نویسنده‌ای چیره‌دست بود. براستی شاید بتوان وی را در زمره‌ی پیشقدمان راستین تجدد ادبی ایران نامید. آثار او- خصوصاً آنچه تحت عنوان ترجمه‌های اعتصام‌الملک از نویسندگان غرب- به دست‌مان رسیده نشان از ذهن پویا، روح آزادی خواه و بینش عمیق او از شعر و نوشته جات غربی دارد. اعتصام‌الملک که در سال ۱۳۱۸، کتاب تربیت نسوان را که ترجمه‌ای است از «تحریرالمراة» قاسم امین مصری منتشر کرد شخصاً به اهمیت پرورش بانوان پی برده بود. پر واضح است مترجم کتابی که در آن از اهم تربیت و نیاز آموزش بانوان سخن به میان آمده، هیچ‌گاه نمی‌توانسته دخترک خود را چون مردمان بی‌خبر و بعضاً متعصب عصر خود به مطبخ فرستد و یا وی را مجاب به خانه‌نشینی کند که صرفاً گلدوزی و قلاب‌بافی و خیاطی بیاموزد تا به وقت مقرر، در منزل شوهر خود مضاف بر تمام این‌ها بچه داری کرده و عمر خویش را به آشپزی و خانه داری گذراند. اعتصام‌الملک می‌نوشت و روح نوشتن را در پروین دمیده بود. جلسات گوناگون ادبی و محافلی از این دست، فرصتی بود مغتنم تا پدر، دختر خردسال خود را به این سوی و آن سوی کشاند و شهر الفبای شعر را از کودکی در وجودش به ودیعه گذارد.

زوال قاجار و زمزمه‌ی مشروطه، پیامدش بی‌شک بر شعر و نثر آن روزگاران نیز سایه افکند. اعتصام‌الملک که از مشروطه‌خواهان بود، مدیریت روزنامه‌ی وزین «بهار» را به عهده گرفت که نقش زیادی در تحول شعر و نثر فارسی بعد از خود داشت. اساساً اگر مراحل آشنایی ایرانیان با شعر فرنگی را مرهون و مدیون ترجمه و نشر اشعار فرنگی در مجلات ادبی روزگاران متمادی از سال‌های آغازین مشروطه تا دوره‌های معاصر بدانیم، باید و شاید مجلات را به چند دوره‌ی مهم تاریخی طبقه‌بندی کنیم تا که با اهمیت کار هرکدام بیشتر آشنا شویم. مجلات دوره‌ی اول که تاریخ شکل‌گیری‌شان شاید از عصر استقرار مشروطیت باشد تا آغاز سلطنت رضاشاه شامل مجموعه‌ای نفیس از ژورنال‌های ادبی‌اند که هرکدام در ترجمه و نشر آثار غربیان بسیار کوشا بودند. مجلاتی نظیر: بهارِ اعتصام الملک، دانشکده (بهار)، وفا (نظام وفا)، دبستان (سید حسن مشکان)، قدس (حسین قدس)، نوبهار هفتگی (به مدیریت بهار)، خورشید ایران و فرهنگ رشت و علم و هنر و معارف و مجلة الادب و اقبال…

مجله‌ی بهار که اعتصام‌الملک آشتیانی جلد اول آن را از ۱۰ ربیع الثانی ۱۳۲۸ ه ق تا ۲۵ ذی‌القعده ۱۳۲۹ ه ق منتشر و آن را در تهران، مرداد ۱۳۲۱، مجددا چاپ کرد (چاپ دوم)، فی المثل در شماره‌ی شعبان- رمضان همین سال «قطرات سه گانه» اثر تریلو ترجمه شده، که منشا الهام یکی از شاهکارهای پروین اعتصامی است[۱]. شعر «نغمه‌ی پیراهن» که در آن زنی با سوزن و نخ مجادله می‌کند (و ظاهراً منشا شعر معروف پروین، «با دوک خویش پیرزنی وقت کار گفت» می‌تواند باشد) نیز در همین مجله ترجمه گردیده اما نوشته نشده است که شعر از کیست[۲]. «بهارِ» اعتصام الملک نه تنها زندگی بخش شعر دوره‌ی خویش بود، بل تاثیری شگرف بر پروین شاعر نیز داشت. بطبع، ترجمه‌های شعرای فرنگ روح تازه‌ای به ادبیات ما دمید و باعث پدید آمدن شاهکارهای بسیاری در این دوره و پس از آن گردید. پروین که نخستین شعر‌هایش به همت پدر در همین مجله منتشر می‌گشت، دیری نپایید که نه به جهت نام و منزلت پدر که به لطف طبع وقاد و استعداد بی‌نظیر شعری خویش شهره‌ی خاص و عام شد. میرزاده‌ی عشقی، شاعر پیشاهنگ عصر، تقریظی در باب شماره‌ی ۱۲ مجله‌ی بهار نوشته و تاکید کرده که: «مجله‌ی بهار به قدری معروف است که محتاج تقریظ نیست… مشترکین قرن بیستم را به قرائت آن اکیدا توصیه می‌نماییم خاصه ادبیات پروین که از همه جهت شایسته‌ی تحسین است»[3]. در این تاریخ پروین دختری ۱۶ ساله بوده.[۴]

پروین اما از هشت سالگی شعر گفتن را آغازید و از محضر پدر استاد خود بهره‌ها برد تا آنجا که ادبیات فارسی وعرب را نزد وی فرا گرفت و در سایه‌ی اساتیدی نظیر علی اکبر دهخدا و مرحوم بهار به تقویت و پرورش معلومات و روحیات شعری خویش مبادرت ورزید. مدرسه‌ی آمریکایی (ایران کلیسا به سرپرستی میس شولر) گزینه‌ی بعدی پروین جهت افزایش معلومات و فراگیری علوم پایه بود و تا زمان فارغ‌التحصیلی‌اش مستمر به درس و مطالعه سرگرم شد. سرانجام در تیرماه سال ۱۳۰۳ خورشیدی برابر با ۱۹۲۴ میلادی دوره‌ی مدرسه‌ی دخترانه آمریکایی را به پایان رسانید و از تحصیل فارغ گشت. در جشن فارغ‌التحصیلی‌اش خطابه‌ای با عنوان «زن و تاریخ» را قرائت نمود و راسخ و شکیبا از ستمی که در طی قرون و اعصار، در شرق و غرب به زنان رفته شکوه‌ها کرد و تصریح نمود که:

«سرانجام زن پس از قرن‌ها درماندگی، حق فکری و ادبی خود را به دست آورد و به مرکز حقیقی خود نزدیک شد… در این عصر، مفهوم عالی «زن» و «مادر» معلوم شد و معنی روح‌بخش این دو کلمه که موسس بقا و ارتقاء انسان است، پدیدار گشت. اینکه بیان کردیم راجع به اروپا بود. آنجا که مدنیت و صنعت، رایت فیروزی افراشته و اصلاح حقیقی بر اساس فهم و درک تکیه کرده… آن‌جا که دختران و پسران، بی‌تفاوت جنسیت، از تربیت‌های بدنی و عقلی و ادبی بهره‌مند می‌شوند… آری آن‌چه گفتیم در این مملکت‌های خوشبخت وقوع یافت. عالم نسوان نیز در اثر همت و اقدام، به مدارج ترقی صعود نمود. اما در مشرق که مطلع شرایع و مصدر مدنیت علام بود… کار بر این نهج نمی‌گذشت. اخیراٌ کاروان نیکبختی از این منزل کوچ کرد و معمار تمدن از عمارت این مرز و بوم، روی برتافت…. درطی این ایام، روزگار زنان مشرق زمین، همه‌جا تاریک و اندوه‌ خیز، همه‌جا آکنده به رنج و مشقت، همه‌جا پر از اسارت و مذلت بود… مدت‌هاست که آسایی از خواب گران یأس و حرمان برخاسته می‌خواهد، آب رفته را به جوی بازآرد. اگرچه برای معالجه‌ی این مرض اجتماعی بسیار سخن‌ها گفته و کتاب‌ها نوشته‌اند، اما داروی بیماری مزمن شرق، منحصر به تربیت و تعلیم است. تربیت و تعلیم حقیقی که شامل زن و مرد باشد و تمام طبقات را از خوان گسترده‌ی معرفت مستفید نماید.

ایران، وطن عزیز ما که مفاخر و مآثر عظیمه‌ی آن زینت‌افزای تاریخ جهان است، ایران که تمدن قدیمی‌اش اروپای امروز را رهین منت و مدیون نعمت خویش دارد، ایران با عظمت و قوتی که قرن‌ها بر اقطار و ابحار عالم حکمروا بود، از مصائب و شداید شرق، سهم وافر برده، اکنون به دنبال گم‌شده‌ی خود می‌دود و به دیدار شاهد‌ نیکبختی می‌شتابد… امیدواریم به همت دانشمندان و متفکرین، روح فضیلت در ملت ایجاد شود و با تربیت نسوان اصلاحات مهمه‌ی اجتماعی در ایران فراهم گردد. در این صورت، بنای تربیت حقیقی استوار خواهد شد و فرشته‌ی اقبال در فضای مملکت سیروس و داریوش، بال‌گشایی خواهد کرد.»

پروین اعتصامی در همین جلسه، شعر «نهال آرزو» را که برای جشن فارغ‌التحصیلی کلاس خود سروده بود، خواند. شعری در آن فریاد برآورده‌: «از چه نسوان از حقوق خویشتن بی‌بهره‌اند»:

 

ای نهـــــــــال آرزو، خـــــوش ‌زی کـــــه بار آورده‌‌ای
غنچــــــه بی‌باد صبا، گــــــل بی‌بهــــــــار آورده‌‌ای
 

‌ باغبــــــانان تــــــو را امسال، سال خــــــرمی ‌ست
زین همــــایون میوه، کز هــــــــر شاخسار آورده‌ای
 

شـــاخ و برگت نیکنـــامی، بیخ و بارت سعی و علم
 این هنـــــــر‌ها، جملـــــــه از آمــــــــــوزگار آورده‌‌ای
 

خــــرم آن کـــــو وقت حاصل ارمغانی از تـــــو بــرد
برگ دولت، زاد هستی تــــــــوش کــــــــار آورده‌‌ای
 ***

 همتی‌ای خواهـــران، تا فــــرصت کوشـیـدن است
 غنچه‌ای زین شاخه، ما را زیب دست و دامن است
 

 پستی نسوان ایــــران، جمـــــله از بی‌دانشی ‌ست
مــــــرد یا زن، بــرتـــــــری و رتبت از دانستن است

 زین چـراغ معرفت کامــــروز اندر دست مـــــــاست
شاهـــــراه سعی اقلیـــــم سعادت، روشن است
 

 بـــــه کـه هـــــــر دختــــــــر بداند قدر علم آموختن
تا نگوید کس پســر هوشیار‌ و دختـــــر کودن است
 ***

 زن ز تحصیل هنـــــــــر شد شهره در هـر کشوری
بــــرنکرد از ما کسی زین خوابِ بیـــــــداری سری
 

 از چــــه نسوان از حقوق خویشتن بی‌ بهـــــــره‌اند
نام این قـــوم از چـــه، دور افتاده از هــــر دفتـــری
 

 دامـــن مــــــادر، نخست آموزگـــــار کــــودک است
طفـــــل دانشور، کجــــــا پـــرورده نادان مــــــادری[۵]
 

با چنین درمــــــاندگی، از مـــــاه و پروین بگـــذریم
 گــــر که مــــا را باشد از فضل و ادب بال و پــــری[۶]
 

100-19

 ناگفته نماند که سرودن شعر «نهال آرزو» در آن سال‌ها، آن‌چنان با جوّ حاکم بر جامعه‌ی ایران ناسازگار بوده که «اعتصام‌الملک»، در سال ۱۳۱۴ از آوردن این شعر در چاپ اول دیوان «پروین» خودداری کرد.

از دیگر اتفاقات قابل تعمق و تامل زندگی پروین، ازدواج وی است در ۱۹ تیرماه ۱۳۱۳ با پسرعموی پدرش «سرگرد فضل‌الله همایون فال» که رئیس شهربانی کرمانشاه بود و یکی از مردان قدر قدرت آن دیار. و این درست زمانی است که پروین شاعر، ۲۸ سال سن داشت و آرزوهای بسیاری در سر. این ازدواج اما کوتاه مدتی دوام یافت و شاعر جوان عطای زندگی با سرگردی ارتشی را به لقایش بخشید و پس از چندی زندگی زناشویی، به خانه‌ی پدری در تهران رجعت کرد و سپس با گذشتن از کابین خود، در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۳۱۴ رسما از شوهرش طلاق گرفت. پروین در خلال یکی از نامه‌هایی که به دوست نزدیکش «سرور مه‌کامه محصص لاهیجانی» (نامه‌ی ۳۱) در ۲۳ مرداد ۱۳۱۴ یعنی تنها ۱۲ روز پس از متارکه نگاریده، از گرفتاری‌های غیر مترقبه‌ی پس از ازدواج سخن رانده و دلیل طلاق را افیونی بودن شوهر دانسته است:

«… باری عزیزم، یک ماه پس از عزیمت بنده به کرمانشاه معلوم شد که شخصی که با او می‌بایست تمام عمر زندگی کنم مبتلا به افیون بوده‌ است و چون از طفولیت در اطراف بوده، هیچیک از افراد خانواده‌ی ما از ابتلای او به تریاک اطلاعی نداشته… و چون می‌دانم که گرفتار به این بدبختی را دیگر راه نجاتی نیست، پس از این پیش‌آمد، دلتنگ و منفجر شدم و مصمم شدم که خود را به هر زحمت و قیمتی که باشد از این دام بلا مستخلص گردانم…»[7]

در ادامه‌ی نامه می‌خوانیم که پروین درست یک ماه پس از ازدواج به بهانه‌ی دیدار اخوی خود از خانه‌ی شوهر بیرون می‌آید و موضوع را با پدر و مادر به شور می‌گذارد و می‌نویسد که:

 «… به این جهت یک ماه بعد از ازدواج در تحت عنوان دیدن اخوی [منظور ابوالقاسم اعتصامی کارمند وزارت امور خارجه، باید بگویم که پروین تک دختر خانواده بود و چهار برادر داشت] که تازه از روسیه آمده بودند به تهران آمدم و مسأله را به حضرت خداوندگاری آقا و حضرت علیه خانم جان گفتم و تقاضا کردم که مرا از این زندگانی که آن را ابدأ دوست نمی‌دارم، خلاصی بخشند… اجمالأ عرض می‌کنم که مدت چند ماه، بنده در تهران ماندم و پس از زحمات زیاد بالاخره موفق شدیم که این کار را به قیمت زیادی خاتمه دهیم. چون می‌دانم که سرکار علیه همیشه نسبت به زندگی من علاقه‌مند می‌باشید، به این جهت باعث تصدیع می‌شوم و مثل کسی که با خواهر مهربانی حرف بزند، این حرف‌ها را به سرکار می‌نویسم…»[8]

ابوالفتح اعتصامی برادر دیگر پروین ماجرای ازدواج و طلاقش را این گونه شرح می‌دهد:

 «پروین در ۱۹ تیر ۱۳۱۳ با پسر عموی خود ازدواج و چهار ماه پس از عقد مزاوجت به کرمانشاه به خانه‌ی شوهر رفت. این ازدواج متناسب نبود، لذا بعد از دو ماه و نیم اقامت در خانه‌ی شوی به منزل پدر برگشت و در ۱۱ مرداد ۱۳۱۴ با گذشتن از کابین، تفریق نمود. این پیشامد را با متانت و خونسردی شگفت‌آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن ماجرا سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود.»[9]

هنجارشکن آزاده‌ای که ننگ زندگی با شوهر افیونی خود را نپذیرفت و با طلاقش و صدالبته طلاق فوری و زودهنگامش به عنوان نماینده‌ی راستین زنی با کمالات و دخترخانواده‌ای سر‌شناس، خود را از سایر دختران هم عصر متمایز ساخت. البته هنجارشکنی پروین اگرچه رهایی بخش زندگی وی شد ولی تا سال‌ها شایعاتی را برایش به همراه آورد.

ابوالفتح اعتصامی درجوابیه‌ی مقاله‌ی «پرویز نقیبی» در مجله‌ی «روشنفکر» درباره‌ی شوهر «پروین»، جواب داده‌ است که او را «نباید عامی و بی‌سواد خواند. از افسران شهربانی و هنگام وصلت با «پروین»، رئیس شهربانی کرمانشاه بود… اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاد «پروین» مغایرت داشت. «پروین» از خانه‌‌ای که هرگز مشروب و تریاک بدان راه‌ نیافته بود، پس از ازدواج، ناگهان به خانه‌ای وارد شد که یک‌دم از مشروب و دود و دم تریاک خالی نبود… او هرگز خشونتی نسبت به «پروین» روا نداشت. دعوی اینکه «پروین» در خانه ‌ی او حق نداشت شعر بخواند و مانند یک بندی اسیر می‌بایست در مطبخ به ‌سر برد، ادعایی است باطل و مضحک…»[10]

با نگاهی دقیق به نوشته‌ی پروین و برادرش در خصوص شوهر پروین دو اختلاف به چشم می‌آید، نخست اینکه پروین نگاشته است: «یک ماه بعد از ازدواج» خانه ‌ی شوهر را ترک کردم ولی برادر از اقامت دو ماه و نیمه‌ ی خواهر در خانه‌ی شوهر یاد کرده‌. «پروین» تنها به افیونی بودن شوهر اشاره کرده‌ و برادر، خانه‌ ی شوهر «پروین» را خانه‌ای وصف می‌کند که «دمی از مشروب و دود و دم خالی» نبوده است‌.

از این نیز اگر بگذریم باید به شایعه‌ی مهمی اشاره کنم که پس از مرگ پروین زبان به زبان گشت و گویا سخن از ماجرای عشقی‌ای بوده که پروین را گرفتار و مجاب به طلاق از شوهر خود کرده. «پرویز نقیبی» در مقاله‌ی خود به این موضوع پرداخت و ابوالفتح اعتصامی به وی این گونه جواب داده که:

 «… در بحث از «پروین»، به میان کشیدن پای عشق (آن هم به مفهوم مبتذل کنونی آن) بی‌انصافی صرف و دلیل روشن بر کمال بی‌اطلاعی از زندگی و افکار و اندیشه‌های «پروین» است. راجع به آخرین روزهای «پروین» و درگذشت او و دعوی «خواندن اشعار عاشقانه و بردن نام‌های نا‌شناس در مواقع بیخودی» از حیث بی‌اساس بودن واقعأ حیرت‌آور است… اساسأ در مدت بیماری [پروین] جز مادر و من و «طبیب» کسی بر بالین «پروین» نبود که چیزی شنیده باشد و اکنون در مقام نقل قول برآید.»[11]

مهکامه محصص نیز در پاسخ خبرنگار مجله‌ «تلاش» که از وی پرسیده «آیا شما معتقدید که قلب «پروین» هرگز به خاطر کسی نتپیده؟» گفته‌ است: «… من با اطمینان خاطر و اعتماد کامل می‌گویم که در زندگی «پروین» ماجرای عشقی وجود نداشته ‌است…»[12]

هرچند پروین یادگاری بود ذی قیمت که در عصر معاصر بر ادبیات فارسی آفتابیدن گرفت، اما بی‌شک رندانگی‌اش را باید در حافظ جست‌و‌جو کرد و شناخت و تأثیر پروین از او را مدعی این سخن دانست گویی که تاثیرش از حافظ کمتر از تأثیرپذیری پروین از سعدی بوده. پروین آزاده که تاب تحمل هیچ تعلقی را نداشت؛ رندانه حتی از دریافت مدال درجه ۳ لیاقت که وزارت فرهنگ وقت در سال ۱۳۱۵ به وی اهدا کرده بود سرباز زد و هرگز آن نشان را استعمال نکرد. ابوالفتح اعتصامی سی سال بعد با عنوان این مطلب که: «پروین با این پیام که شایسته‌تر از من بسیارند، نشان را پس فرستاد!»، پیش گام جریان خاصی با محوریت نام و شهرت پروین شد به گونه‌ای که این اظهارات صریح وی از زبان پروین موجب شادمانی یا انتقاد طیف‌ها و گروه‌های خاص فکری-سیاسی گردید. مخالفان رضا شاه به نوعی با درج و نقل این قبیل سخنان، پروین را شاعر سیاسی قلمداد کردند و هریک جهت استفاده ابزاری به شرح و بسط اشعار او اقدام ورزیدند. به عنوان نمونه بخشی از مقاله‌ی جناب دکتر جلال متینی آورده خواهد شد که در آنجا پژوهشگر گرانمایه از جامعه‌ی سوسیالیست ایرانی در اروپا نام برده که در سال ۱۳۵۰ نوشته‌اند:

آقای ابوالفتح اعتصامی (برادرش) در باره‌ی او می‌گوید: «در ۱۳۰۴، پیشنهاد ورود به دربار را رد کرد. در ۱۳۱۵ وزارت فرهنگ پس از انتشار اولین طبع دیوان «پروین» و غوغایی که این دیوان برپا کرد، یک نشان درجه‌ی سه علمی برای او فرستاد. این نشان هرگز مورد توجه شاعر قرار نگرفت و یک‌بار هم آن را بر سینه‌ی پر معرفت خود نیاویخت.

«زمان پروین، زمان دلهره و بهت است. عصری‌ست که خودکامگی، دروغ زنی، هوچی‌گری و جهل جای همه چیز را در ایران گرفته‌است…»

«با مسخره‌بازی مجلس موسسان همه چیز تغییر شکل و ماهیت می‌دهد… دیکتاتوری با تمام مظاهرش برسرمردم بینوا و بهت ‌زده، سایه‌ای هولناک افکنده ‌است. دستگاه پلیسی، جایگاه رفیع مشروطه را غصب کرده‌… صاحبان عقیده‌ی برابری و برادری را در سرداب‌ها جای می‌دهند، محاکمات دستوری و شرم ‌آور یکی جانشین دیگری می‌شود… در همه جا سنگ‌ها را بسته و سگ‌ها را گشوده ‌اند… پروین در این زمان و مکان دست به سلاح صوفیان می‌زند… و اما سلاح صوفی که با پر عشق به خدا رسیدن است، برّایی خود ر ادر عصر پروین از دست داده. بشر زمان او روی دروازه‌ی جنگ دوم جهانی و مصیبت اتم هیروشیماست… و از پروین متصوف شاعرٍ «ای رنجبر» روز را در ایران بیرون می‌آورد… دیو استبداد با‌‌ همان سیاه ‌دلی و تباه ‌خواهی بر سرزمین ایرانشهر فرمانرواست. اهورامزدا به طلسم خواب ‌آور اهریمن گرفتار است…»

«پروین ما مبتلای درد اسلاف خود است. در قفس تنگ روز و روزگار… با دندان و ناخن میله‌های قفس را سوهان می‌زند.»

«پروین انسانی رحیم و طاغی‌ست. در مقابل مقرراتی که به اسم دین و قانون بر آدم تحمیل شده‌ است، طغیان می‌کند…». «زور و ظلمی که هوای تنفس را سنگین و مسموم ساخته ‌است، از لابه لای گفتارش بیرون می‌ریزد.»

حشمت موید در مقاله‌ی «جایگاه پروین اعتصامی در شعر فارسی» خود نیز آورده:

«چنان‌ که می‌دانیم، وی دعوت دربار را برای معلمی ملکه‌ی پهلوی نپذیرفت و این صداقت بسیار کمیاب اخلاقی را داشت که هرگز فریفته‌ ی جاذبه ‌ی مقام‌های پُر‌سود ومجللی که به آسانی بدان دسترسی داشت، نگشت». «وی نه تنها دعوت دربار را برای معلمی ملکه‌ی دربار پهلوی نپذیرفت و همچنین از قبول نشان درجه‌ی سوم افتخار وزارت معارف امتناع ورزید که این هردو را ممکن است ناشی از مخالفت وی با رژیم حکومت زور شمرد». «وی از نابسامانیهای سیاسی و مصائب اجتماعی ایران دقیقاً آگاه بوده و با شهامتی بیش از هر شاعر دیگر زمان خود از فساد دستگاه زورمندان و جور و آز پادشاه انتقاد کرده‌است…»

حشمت موید البته ضمن بیان این مطالب تصریح می‌کند که:

«… نباید همه‌ی اشعاری را که پروین در شکایت از بیداد پادشاهان گفته ‌است معطوف به رضا شاه دانست. از جمله همین شعر «اشک یتیم» در صفر ۱۳۴۰ هجری قمری برابر با اکتبر ۱۹۲۱میلادی. یعنی فقط چند ماهی پس از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹/ فوریه ۱۹۲۱ و پنج سال پیش از جلوس رضا شاه بر تخت سلطنت، سروده شده ‌است».[13]

عدم پذیرش مدال درجه ۳ لیاقت در سال ۱۳۱۵ و پیش‌تر از آن نپذیرفتن پیشنهاد ورود به دربار در سال ۱۳۰۴ [اگر البته اصل ماجرا آن گونه باشد که ابوالفتح اعتصامی نقل کرده و پس از او نیز دیگران به کرات از رد پیشنهاد دربار خبر می‌دهند] و هم چنین اظهار نظرهای مختلفی که ناخودآگاه مخاطب را به سمت و سویی می‌کشاند تا پروین را مبارزی سیاسی قلمداد کند، همه و همه ما را بدان جایی رهنمون است که پروین را مخالف و دشمن سرسخت دستگاه پهلوی بدانیم، حال اگر لختی به شرایط بیندیشیم و فرضا بپذیریم که دربار مایل بوده تا پروینی که در آن اوان (۱۳۰۴) تازه هیجده- نوزده سالی بیش نداشته تنها با در دست داشتن دیپلم دبیرستان برای معلمی و ندیمگی ملکه و ولیعهد ایران راهی دربار شود؛ لفظ «ورود به دربار» برای بیان مقصود گویا نیست چه که بهتر بود گفته می‌شد که به وی پیشنهادی دادند و او نپذیرفت.

دکتر جلال متینی در مقاله‌ی «چند کلمه درباره‌ی پروین اعتصامی» که در سال ۱۳۸۶ نگاشته، اصل موضوع را به کل مورد تردید قرار داده و نوشته:

«… از سوی دیگر اگر چنان دعوتی نیز از وی شده باشد و با توصیفی که از رضا شاه و قدرت و استبدادش می‌کنند، آیا به سادگی می‌توان پذیرفت که «پروین اعتصامی» به آزادی، شانه‌های خود را بالا انداخته‌ باشد که: «نه، به چنان درباری قدم نمی‌گذارم». آیا ممکن است دربار آن‌ چنانی، این نافرمانی را اهانت تلقی نکرده و به روی خود نیاورده باشد؟»

دکتر متینی در ادامه این مقاله ارزشمند از وینست شی‌آن[۱۴] آمریکایی نام برده که گویا متولد ۱۸۹۹ بوده و تا ۱۹۶۹ نیز عمر کرده. کوتاه سخن آنکه ایشان به تاریخ ۲۵ آوریل ۱۹۲۶ راهی ایران شده تا در مراسم تاجگذاری رضا شاه حضور یابد، اما شرف حضور نیافت زیرا که ده روز دیر‌تر به ایران رسید. وی به مدت دو ماه در کشورمان اقامت گزید و با تنی چند از سر‌شناسان دیدار و معاشرت نمود که حاصل این مشاهدات و خاطرات دوماهه درکتاب  The New Persia آمده است. این نویسنده‌ی آمریکایی در ماه می‌۱۹۲۶ از طریق زنی به نام «شهربانو» که گویا فارغ التحصیل مدرسه‌ی آمریکایی بوده، با پروین دیدار داشته است. «شی‌آن» در بخشی از گزارش دیدار خود با پروین نوشته:

«نظر من برای اولین بار به خاطر استنکاف او از تدریس زبان و ادبیات به ملکه، به «پروین» جلب شد. دلیری و سرسختی چنین طرز برخوردی، دل مرا از تحسین نسبت به او آکنده کرد. مخالفت با دستور صریح رضاشاه، علی‌رغم آشنایی با زودخشمی و خشونت او، شگفتی و تحسین مرا برانگیخت. پروین خانم در مورد تصمیمش در واردشدن به دربار از پشتیبانی کامل خانواده‌‌اش برخوردار بود و از آن گذشته عقاید و سنن اشرافی رایج، بر این تصمیم صحه می‌گذاشت. «رضا»، که عادت به تحمل مخالفت حتی از جانب اشرافی‌‌ترین افراد مملکت را هم ندارد، مجبور شد که تسلیم این دخترک جدی و عینکی بشود. مجبور کردن «پروین» به قبول فرامین شاهانه، برای شاه خطرناک بود و «پروین» خانم آن‌قدر تیز‌هوش بود که این را بداند.

نقشه ‌ی رضا این بود که «پروین» را به نوعی شاعر دربار، معلم ملکه و شاید حتی معلم ولیعهد، تبدیل کند. برای برانگیختن او به قبول این منصب، اعلیحضرت به او پیغام می‌دهد که او این اجازه را خواهد داشت که گهگاه برای شاهنشاه هم بعد از شام، تاریخ قرائت کند. آپارتمانی در قصر سلطنتی، حقوقی فراوان و شانس اینکه بر ملکه‌ ی جوان و خانواده‌ی سلطنتی اعمال نفوذ کند، مزایایی بود که این پیشنهاد برای او دربرداشت. «پروین» سه بار، هر بار با قاطعیتی بیشتر، این پیشنهاد را رد کرد. او با سرسختی آرام و محکمی به من گفت: من هرگز نمی‌توانم که به آن کاخ وارد شوم.»[15]

اما دلیل پرداختن حقیر به این موضوع و پافشاری‌ام بر ارائه‌ی تصویری گویا- که ممکن است بعض دوستان را خسته و بی‌حوصله کرده باشد و بعض دیگر را مأیوس از ارائه‌ی فرعیاتی که شاید هیچ ضرورتی به بیان و تفصیل ندارند- تنها تلاشی کوچک در جهت فهم واقع بینانه‌تر از شخصیت، زندگی و روحیات یک شاعر است. شاعری که البته زن است! و گرچه چندین و چند سال از وفاتش می‌گذرد کماکان زنده است و دیوان شعرش یکی از پر تیراژ‌ترین دیوان‌ها. شاعری که نه شعر نو سرود و نه بنیان گذار سبک خاص شعری‌ای بود. نه مانیفستی نوشت و نه انتظار داشت بزرگداشتی برایش بگیرنند و حتی از این فرا‌تر همایش‌ها و جشنواره‌هایی را به یادش و به نامش در فرداهای پس از مرگش برگزار کنند. ساده زیست و ساده شعر سرود تا به ماندگاری رسید و به قول سایه‌ی شعر فارسی- هوشنگ ابتهاج:

«اعجوبه‌ای بود اصلا ولی حیف اولا بی‌موقع مرد و ثانیا مرگش مصادف شد با غوغای شعر نو که بیچاره پروین اصلا درک نشد تو اون غوغا. اما با این حال هنوز هم دیوان پروین یکی از پرتیراژ‌ترین کتابهای شهره. خیلی شاعر قوی‌ای بود. قطعه هاش جزو بهترین قطعه‌های زبان فارسیه… اون مثنوی «مادر موسی» شاهکاره. انگار مولاناست که با زبان سعدی و حافظ داره شعر می‌گه. اوج زبان واقعا. یا اون قطعه‌ی «مست و هوشیار» شاهکاره. ..حتی شعرهای نرم‌تر و سبک‌تر پروین هم خیلی جالبه:

ای گربه ترا چه شد که ناگاه رفتی و نیامدی دگر بار»[16]

 پس بجاست با دیدی وسیع‌تر به شعرش و زندگی‌اش نظر فکنیم تا شاید درکی بهتر از او بدست گیریم. اما گذری زنیم به بحث اصلی، آنجا که ابوالفتح اعتصامی در طبع سوم دیوان پروین عبارت «پیشنهاد ورود به دربار به او شد و او نپذیرفت» را آورده و این عبارت کم یا بیش توسط دیگران نیز نقل ونوشته شده است و اگر با دقتی بیشتر به تحقیق پیرامون ماجرا پردازیم خواهیم یافت که این عبارت تقریبا ترجمه‌ی لفظ به لفظ عبارتی از «شی آن» است در کتاب فوق الذکر خودش که در آن به انگلیسی چنین شرح واقعه کرده:

Parvin Khanum had been supported by her whole family in her resolution not to enter the palace.

I could never enter that palace.[17]

آیا ابوالفتح اعتصامی و دیگران تحت تأثیر مستقیم یا غیر مستقیم این جهانگرد کم و بیش عبارت وی را تکرار و تفصیل نکرده‌اند؟

دکتر متینی در مقاله‌ی خود پرسش‌هایی را طرح می‌کند که نوشته‌ی بحث برانگیز «شی آن» به آن‌ها دامن زده است. پرسش اول اینکه او چگونه پی برده بود که «پروین» در رد پیشنهاد رضاشاه، از پشتیبانی کامل خانواده‌اش برخوردار بوده‌؟ چگونه ممکن است رضا شاه به یک دختر هیجده، نوزده ساله که تازه دوره‌ی دبیرستان را تمام کرده، پیشنهاد کند «تدریس زبان و ادبیات فارسی» ملکه را به عهده بگیرد؟ آن هم در روزگاری که زنان ایران در حجاب بودند، چگونه شاه ایران به دختری نوجوان چنین پیغامهایی فرستاده؟[۱۸]

و چندین وچند پرسش بی‌پاسخ دیگر که تماما در رد نظر شی آن و امثال او [که با نوشته‌های خود، پروین را شاعر سیاسی قلمداد کرده‌اند] طرح شده تا خواننده این سطور خود در صحت و سقم کل ماجرا قضاوت کند. اساسا واقعیت محض آن است که پروین نه فقط مبارزی سیاسی نبوده، بلکه در موضوع کسب «حقوق نسوان» نیز که بدان سخت علاقمند بوده ‌است، به «مبارزه» اعتقادی نداشته. خطابه‌ی «زن و تاریخ» و قصیده‌ی  «گنج عفت» او، شاهد صادق این مدعاست. زیرا وی در آن خطابه و در آن شعر تنها از تیره‌روزی و پریشان‌حالی و بی‌دانشی زنان شکوه‌ها کرده، بی‌آن‌که برای نجات زنان هموطنش راهی پیشنهاد کرده باشد. گویی او آرزومند بوده ‌است که روزی دستی از غیب بیرون بیاید و تربیت و تعلیم حقیقی را، به تساوی، شامل حال زنان و مردان کند «تا نگوید کس، پسر، هشیار و دختر، کودن است». و اضافه کنم که اگر در پاره‌ای دیگر از اشعارش شعارگونه و با ایهام و اشاره، گرچه انتقادی از نظام حاکمه کرده است اما شعرش فریاد آزادی نیست بلکه فقط رویایش را تصویر کرده:

شعار من، ز بس آزادگی و نیکدلی           بقدر خلق فزودن، ز خویش کاستن است[۱۹]

مقایسه شود با این شعر که پروین با نگاهی انتقادی و زبانی پر ایهام از شرایط جامعه‌اش با ما سخن می‌گوید:

گرگ، نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب
بره، دور از رمه و عزم چرائی دارد [۲۰]
 

 

سیاسی قلمداد نکردن پروین، شرط اول نقد هوشمندانه‌ی  اوست. حالیا نباید و نشاید که هرگز پروین را شاعری بی‌تعهد و بی‌تفاوت از جامعه به حساب آوریم و شعرش را اندوگرایانه و صرفا موعظه وار تلقی کنیم؛ زیرا که او در‌‌ همان عمر کوتاه کم نصیبش، راه سعادت و ترقی جامعه‌مان را در علم اندوزی و آشنایی با مفاهیم عمیق علمی و نظری می‌دانست و شرط پیشرفت را در مشارکت و وحدت کل به شمار می‌آورد. و خود پیشگام دیگر زنان عصر حتی پس از فارغ التحصیلی‌اش هرگز علم اندوزی را‌‌ رها نکرد بلکه مدام در کار علم بود و تحقیق و تفحص. لذا پس از طلاق، با آنکه بسیار آزرده‌خاطر و پریشان‌دل بود اما به سال‌های ۱۳۱۵ تا ۱۳۱۶ در زمان ریاست دکتر عیسی صدیق بر دانشسرای عالی، بدان جا رفت و این بار در نقش مدیر کتابخانه‌ی  آن دانشسرا و نه زن سرگردی افیونی مشغول به کار گشت و فعالیت اجتماعی خود را رسما آغاز نمود. اما از آنجا که این چرخ کج بنیاد روزگار میانه‌ی  خوبی با نیکان خود ندارد، پروین را در غم و اندوهی بس جانکاه‌تر از طلاقش قرار داد و پدر ادیب و مرد فرزانه‌ای چون یوسف اعتصام‌الملک آشتیانی را در یکی از روزهای سال ۱۳۱۶ به خود بلعید و پروین را با دنیایی از رنج به کار خود‌‌ رها کرد تا هرگز کسی دیگر لبخندی بر چهره‌ی  افسرده و خسته‌اش نبیند.

مرحوم اعتصام‌الملک آشتیانی در دی ماه ۱۳۱۶ و وقتی ۶۳ سال داشت چشم بر گیتی بر بست و دختر را در آتش حسرتی جانسوز غوطه ور ساخت. سوگنامه‌ی  معروف پروین که در تعزیت پدر سروده شده، نشان از حال افسرده‌ی اوست، گویی که روح بلندنظر پروین هرگز اجازه‌ی شکایت از روزگار را به وی نداد اما این رویداد در انزوای او نقشی به سزا داشت. پس لازم است به احترام پروین و ادبیات فارسی که چنین نازنین مردی را از دست داد، دگر بار سوگنامه‌ی پروین را بخوانیم تا شاید به درد غم تنهایی او بیشتر پی ببریم:

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه ‌ای بود که شد باعث ویرانی من
 

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد، ‌ای یوسف کنعانی من
 

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت،‌ ای مه زندانی من
 

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من
 

آنکه در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش می‌خورد غم بی‌سر و سامانی من
 

بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
 

رفتی و روز مرا تیره‌تر از شب کردی
بی‌تو در ظلمتم،‌ای دیده‌ی نورانی من
 

بی‌تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
 

صفحه‌ی روی ز انظار، نهان می‌دارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

دهر، بسیار چو من سربه‌گریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
 

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من
 

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس، ‌ای مرغ گلستانی من
 

من که قدر گهر پاک تو می‌دانستم
ز چه مفقود شدی،‌ ای گهر کانی من
 

من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل می‌دادم
آب و رنگت چه شد،‌ ای لاله‌ی نعمانی من
 

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
 

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!
 

 

سرنوشت پروین اما این گونه رقم خورد تا زجر و رنج زندگی بلایای خودش را بر سرش هوار کند. ازدواج با مردی افیونی، رد مدال لیاقت دربار، سرودن اشعاری موشح علیه شخص رضاشاه و مرگ پدر، تمام و تمام انزوا و محدودیتش را دو چندان نمود تا آنکه غول زشت خوی زندگی سرانجام او را به زانو درآورد و تسلیم امیال خویش کرد. درست در سوم فروردین ۱۳۲۰ پروین بی‌هیچ سابقه‌ی بیماری‌ای مریض گشت و حصبه گرفت. پس از چندی حال وی رو به بهبودی نهاد تا آنکه به ناگه در شب ۱۵ فروردین ۱۳۲۰ برابر با ۴ آوریل ۱۹۴۱ به هنگامی که ۳۵ ساله بود به اغما رفت و در آغوش مادرش جان داد. هرچند که انگار از قبل مرگ را پیش بینی کرده بود چه که پیشاپیش قطعه‌ای برای سنگ مزارش سروده و تنها وصیتش نیز آرمیدن در جوار پدر بزرگوارش بود واقع در حرم حضرت معصومه.

هم اینک این قطعه بر سنگ مزارش حک شده است:

اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
 

گر چه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
 

صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
 

دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی‌دوست دلی غمگین است
 

خاک در دیده بسی جانفرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
 

بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است
 

هر که باشی و زهر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
 

آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است
 

اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است
 

زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
 

خرم آن کس که در این محنت‌گاه
خاطری را سبب تسکین است
 

 

 


[1] ر.ک. شعر «گوهر اشک» با مطلع: آن نشنیدید که یک قطره اشک صبحدم از چشم یتیمی چکید…

[۲]  نقل به مضمون از کتاب «با چراغ و آینه» نوشته‌ی دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی صص ۱۴۹-۱۵۰

[۳] روزنامه‌ی قرن بیستم، شماره‌ی هشتم، دوره‌ی دوم، سال دوم (دوشنبه ۲ رجب المرجب ۱۳۴۱/ فوریه‌ی ۱۹۱۳، ص اول)

[۴] برگرفته از «کتاب با چراغ و آینه» ص ۴۵۹

[۵] مقایسه کنید با شعر دیگر پروین:

اگر افلاطن و سقراط بوده‌اند بزرگ
به گاهواره مادر بسی خفت سپس
در آن سرایی که زن نیست، انس و شفقت نیست
به هیچ مبحث و دیپاچه‌ای قضا ننوشت
زن از نخست بوده رکن خانه هستی
 

 

 

 

 

 

 

بزرگ بوده پرستار خردی ایشان
به مکتب حکمت حکیم شد لقمان
در آن وجود که دل مرد، مرده است روان
رای مرد کمال و برای زن نقصان
که ساخت خانه بی‌پای بست و بی‌بنیان
 

[6]  شعر نهال آرزوی

[۷] نامه‌ی شماره‌ی ۳۱ پروین به «سرور مه کامه محصص لاهیجانی»، برگرفته از مقاله‌ی دکتر جلال متینی

[۸] همان

[۹] همان

[۱۰] همان

[۱۱] همان

[۱۲] همان

[۱۳] جایگاه پروین اعتصامی در شعر فارسی نوشته‌ی حشمت موید

[۱۴] Vincent Sheean

[15]همان

[۱۶] برگرفته از کتاب پیر پرنیان اندیش، ج ۲/ ص ۸۷۹

[۱۷] برگرفته از مقاله‌ی دکتر متینی

[۱۸] همان                                 

[19] شعر «نشان آزادگی»

[20] شعر «نکته‌ای چند»

 

13 Aug 19:39

نظامی کردن زنان: مبارزه علیه خشونت داعش یا تشدید آن؟

by admin

مدرسه فمینیستی: آتش خشونت های اخیر در منطقه ی خاورمیانه که با جنگ و بمباران دوباره ی غزه و همچنین قدرت گرفتن نیروهای رادیکال تحت عنوان داعش گسترده شد، گمانه ها و ترس های بسیاری را در مورد سرنوشت مردم خاورمیانه به وجود آورده است. حضور سایه شوم جنگ در این منطقه و انتشار عکس ها و تصاویر کشتارهای دسته جمعی داعش در عراق، بار دیگر منطقه ی ما را با بحران جنگ و خونریزی و نسل کشی مواجه کرده است. در این میان اعمال خشونت های خونبار از سوی نیروهای موسوم به داعش، بیشترین تاثیر را بر زندگی زنان در کشورهای اسلامی در منطقه خاورمیانه گذاشته است. از زمان قدرت گرفتن این گروه، به تناوب مسئله ی خشونت علیه زنان مطرح شده است. این خشونت ها تنها به کشتار و یا قتل عام افراد که نوع حاد از اعمال خشونت است، محدود نیست بلکه قدرت گرفتن داعش در منطقه انواع دیگری از خشونت علیه زنان از جمله به بردگی گرفتن زنان، فروش آنان، تجاوز جنسی و یا حتی شایعه ی ناقص سازی اندام تناسلی زنان را نیز در پی داشته است. به نظر می رسد که پیامدهای گسترده این خشونت ها اگرچه تنها در یک محدوده ی خاص جغرافیایی (عراق) اتفاق افتاده است، اما تاثیر خود را بر کل منطقه گذاشته و با تشویق و تقویت نیروهای رادیکال جزم اندیش و اعمال قوانین رادیکال تر علیه زنان در دیگر کشورها، احتمالا پیامدهای آن هر روز برای زنان شدت و گستردگی بیشتری می یابد.

از سوی دیگر تبلیغ این نیروهای افراطی برای جذب زنان به منظور «جهاد نکاح»، نوع دیگری از الگوهای اعمال خشونت علیه زنان را در منطقه گسترش می دهد که به خودی خود تنها به یک محدوده ی جغرافیایی خاص محدود نشده بلکه با گسترش دامنه ی تبلیغات، به کشورهای دیگر نیز تسری یافته و توانسته برخی از زنان مسلمان را برای پیوستن به این گروه رادیکال، ترغیب نماید.

با این که میزان خشونت اعمال شده توسط نیروهای داعش در انبوه تصاویری که هر روز مخابره می شود، تنها محدود به نشان دادن سرهای بریده و قتل عام مردان است، اما در پشت این تصاویر دهشت بار کشتار جمعی انسانها، گروه های بسیاری از زنان وجود دارند که ناخواسته قربانی انواع و اقسام خشونت ها می شوند، در واقع ممکن است سر بریده این زنان در تصاویر دیده نشود اما این زنان هستند که به کرات مورد تجاوزهای وحشیانه، ازدواج های جباری، قرار گرفتن در گورهای دسته جمعی، و قربانی انواع دیگری از خشونت ها می گردند و به نوعی آرام و گاه بدون خونریزی، زنده به گور می شوند. از این رو توسعه و گسترش نیروهای داعش تحت عنوان حکومت اسلامی و تاثیر آن بر سرنوشت کل زنان در منطقه خاورمیانه را نباید نادیده گرفت.

در میان عکس ها و خبرهای منتشر شده از خشونت داعش علیه زنان، و به خصوص تصویرهایی که زنان را قربانیان اجباری این خشونت ها نشان می دهد، تصاویری از زنان پیش مرگه ی کُرد نیز منتشر شده است که خود را برای نبرد با نیروهای داعش آماده می کنند. بازتاب این تصویر ها در فضای رسانه ای زیاد بوده و با واکنش های متفاوتی روبه رو شده است. تمرکز خبرگزاری ها بر انتشار زنان نظامی کُرد، به نوعی حاکی از شکستن کلیشه های جنسیتی از نقش زنان در جنگ هاست. شاید به همین دلیل است که تاکید بر حضور زنان در نیروهای نظامی در برابر تصویر آمرانه و فتواهای مختلف نیروهای اسلامی داعش قرار می گیرد و کلیشه ی زنان مبارز را بار دیگر واسازی می کند.

تصویرهای منتشر شده از زنان کُرد و حضور آنان در عملیات نظامی به صورت برابر و همدوش مردان، در مقابل تصویرهای زنان به صورت قربانی جنگ می ایستد و نوعی الگوی مقاومتی را در برابر این الگوها ارائه می کند. زنان در لباس نظامی که در عکس ها به تصویر کشیده شده اند در عین برخوردار بودن از ویژگی های زنانه و یا صورت زنانه اما در حال حمل سلاح و یا دفاع از سرزمین خود هستند، همین تصویر در مقابل فتواهای اخیر داعش برای مثله کردن آلت تناسلی زنان و یا ازدواج های اجباری قرار می گیرد و در نتیجه تصویر متفاوت تری از زنان همیشه قربانی را نشان می دهد. گرچه که به نظر می رسد تمرکز بیش از حد رسانه ها برای بازتاب این تصویرها هم بی ربط با قدرت گرفتن نیروهای رادیکال اسلامی داعش نیست، چرا که از یک سو زنان قربانی خشونت های وحشیانه در جنگ می شوند، اما در سوی دیگر، همین زنان هستند که سلاح به دست به صورت برابر با مردان به مبارزه با تجاوز داعش می روند. اما سوال اساسی که خود را از لابه لای این تصاویر به رخ می کشد این است که آیا نظامی کردن زنان و مشارکت آنها در جنگ می تواند از اعمال خشونت بیشتر علیه آنان بکاهد؟

با این که بسیاری از این زنان نیز همانند مردان به جنگ با نیروهای افراطی داعش می پردازند اما در عین حال سلاح به دست گرفتن و فرستادن آنان به جنگ نیز نوع دیگری از خشونت علیه زنان را تداعی می کند و آنان را بیشتر در معرض خشونت های اعمال شده از سوی نیروهای افراطی قرار می دهد. مشخص نیست که نیروهای افراطی اگر هر کدام از این زنان پیشمرگه را به اسارت بگیرند آیا با آنان رفتاری مشابه با مردان جنگجو خواهند داشت؟

به هر میزان هم که این تصویرها با یکدیگر در تضاد باشند اما سرنوشت بسیاری از زنان در خاورمیانه با همین خشونت ها در حال تغییر است. در این میان آن چیزی که مهم می نماید تمرکز بر نقش زنان در پیشبرد الگوها و رفتارهای صلح طلبانه و مقابله سازمان یافته با جنگ و خشونت است. اگرچه تمرکز بر زنان به عنوان قربانیان صرف، عملا تصویری منفعلانه از زنان را بازنمایی می کند و آنان را در نقش قربانی و منفعل نگه می دارد، اما در عین حال سلاح به دست گرفتن زنان هم در این جنگ ها چیزی از اعمال گسترده خشونت ها کم نمی کند و فقط می تواند به عنوان عاملی بازدارنده عمل کند. در عین حال می تواند به نوعی نقشی کمکی و برابر در جنگی مسلحانه و خونین را برای میلیونها مردم منطقه و جهان، بازنمایی کند. به هرحال آن چیزی که اهمیت دارد، فاصله گرفتن از خشونت های کنونی و تلاش زنان در کشورهای دیگر منطقه برای عدم ورود عقاید و باورهای نیروهای رادیکال چون داعش و تاثیر آن بر زندگی دیگر زنان است.

صرف نظامیزه کردن نیروهای زنان در برابر نیروهای داعش، هر چند می تواند به عنوان نیرویی بازدارنده عمل کند اما موثر و کافی نیست و چیزی از اعمال خشونت علیه زنان در منطقه نمی کاهد، اما به نظر می رسد آن چیزی که در این میان نقش کلیدی دارد، شرکت و طرح ریزی گسترده ی زنان برای بالا بردن کیفیت آموزش زنان در منطقه و به خصوص زنان مسلمان است، به طوری که الگوها و تبلیغات نیروهای رادیکال بر این زنان نتواند موثر واقع شود و الگوهای اقتدارگرا و خشونت گستر نتواند در میان زنان و جوامع اسلامی تقویت و بازتولید شود و به عنوان ارزش، باور و محرک های خاص برای تقویت و پیشبرد گفتمان مدنی در جوامع مسلمان هدف اصلی قرار بگیرد تا زنان بتوانند مشابه برخی دیگر از کشورها، نقش بنیادینی در پیشبرد حرکت های مدنی داشته باشند.

در پایان می توان گفت سرنوشت بسیاری از زنان در خاورمیانه دچار چالش جدی شده است و از این رو پیش از قدرت گیری فزاینده تر الگوهای افراطی در منطقه خاورمیانه، باید جریان های فمینیستی و نیروهای صلح طلب، بتوانند به واسازی و اصلاح و پی ریزی الگوها و برنامه ریزی های گسترده ای دست بزنند تا از این طریق بتوانند این الگوهای افراطی را از درون جامعه زنان پس بزنند تا چنین الگوهای افراطی نتوانند از میان زنان یارگیری کند.

13 Aug 19:32

Phun with Fotoshop

13 Aug 19:29

Any volunteers?

13 Aug 19:28

R.I.P. Robin Williams. One of my biggest heroes. He will be remembered.

13 Aug 19:23

تقویم رنگی رنگی : ایده های اجرایی برای ۲۳ مرداد

by editor

اینجا قراره مناسبت های تقویم رنگی رنگی رو یک روز جلوتر بهتون یادآوری کنیم تا بتونید خودتون رو براش آماده کنید، و برای اجرای ایده هایی که اینجا بهتون پیشنهاد میدیم برنامه ریزی کنید. شما هم میتونید پیشنهادات خودتون رو که مربوط به مناسبت فردا هستند، در قسمت نظرات این صفحه به نمایش بذارین. مناسبت فردا: روز هدیه بی مناسبت دادن!

23

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی حرفه ای ( با امکان تاریخ میلادی و قمری و امکان یاد داشت نویسی و مدل های مختلف ویجت ساعت و تقویم)

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی ( نسخه رایگان)

توضیحات بیشتر در مورد اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی

 

The post تقویم رنگی رنگی : ایده های اجرایی برای ۲۳ مرداد appeared first on رنگی رنگی.

12 Aug 18:36

برای مرگ رابین ویلیامز: آن انجمن دیگر ناخدا ندارد!

by فرانک مجیدی

فرانک مجیدی: جسیکا ۱۳ سالش بود. پزشکان به والدینش گفته‌بودند امیدی به ماندن دخترشان نیست. دخترک یک تومور بدخیم در سرش داشت. والدین جسیکا آرزوی دخترشان را با یک بنیاد خیریه که تلاش می‌کند آرزوی مخاطبینش را برآورده کند، در میان گذاشتند. جسیکا مشتاق دیدار یک هنرپیشه بود، اما آن‌قدر نحیف و رنجور شده‌بود که نمی‌توانست سوار هواپیمایی به مقصد لوکیشن تازه‌ترین فیلم او شود. تازه، قیمت سرسام‌آور پرواز تحت مراقبت ویژه، بیش از عهده‌ی مالی پدر جسیکا بود. وقتی آن بنیاد آرزوی جسیکا را با هنرپیشه مطرح کرد، هنرپیشه به خرج شخصی به شهر جسیکا پرواز کرد. فقط یک شرط داشت. دیدار او و دخترک رسانه‌ای نشود. جسیکا در اثر پیشرفت بیماری، دچار اختلال در حافظه شده‌بود، اما وقتی هنرپیشه شروع کرد به بازی بخش‌هایی از محبوب‌ترین کارش برای دخترک، جسیکا بلافاصله خندید و او را شناخت. والدین جسیکا به‌یاد می‌آورند که او آن روز چقدر شاد بود و هنرپیشه تا توانست او را خنداند. از آن داستان، ۱۰ سال می‌گذرد. جسیکا کمی پس از آن روز شاد، در اثر پیشرفت بیماری جان سپرد. کاراکتر محبوب جسیکا «خانم دابت‌فایر» بود و هنرپیشه‌ی مهربان، «رابین ویلیامز».

8-12-2014 10-24-47 PM

رابین مک‌لارین ویلیامز در ۲۱ جولای سال ۱۹۵۱ در شیکاگو به دنیا آمد. او از نوادگان سناتور «آنسلم مک‌لارین» بود. وقتی کودک بود، بسیار چاق بود و بچه‌ها دوست نداشتند با او بازی کنند. استعداد ویلیامز در تقلید صداهای مختلف، از همان زمان بروز کرد و برای سرگرم کردن خود، شخصیت‌های خیالی می‌ساخت و با صداهای مختلف به‌جایشان حرف می‌زد. پیش از آن‌که به تحصیل در رشته‌ی تئاتر زیر نظر «جان هاوس‌من» بپردازد، کمی در رشته‌ی علوم سیاسی هم تحصیل کرده‌بود. آن جا با «کریستوفر ریو» آشنا شد و برای همیشه دوستان خوبی با هم ماندند. یک هفته بعد از آن‌که ریو آن فاجعه برای ریو اتفاق افتاد و برای همیشه سوپرمن را افلیج کرد، ویلیامز به دیدار دوستش رفت. سر تا پای ریو در پانسمان و گچ بود و حتی ماسکی روی صورتش نصب کرده‌بودند. ویلیامز برای شاد کردن دوستش شروع کرد به تقلید از دکترها و حتی خیلی جدی معاینه‌اش کرد. تنها وقتی که ریو ماسک را برداشت، فهمید دوستش تمام مدت داشته نقش بازی می‌کرده. این اولین‌بار بود که ریو پس از تصادفش خندید. از دهه‌ی هفتاد، ویلیامز وارد دنیای سینما و اجرای کمدی استندآپ شد و اغلب نقش‌های کمدی را بر عهده می‌گرفت. نقش مردهایی که همسر و پدر خانواده‌ای بودند یا دچار فقدان خودآگاهی شده‌اند. کارهای ویلیامز ان‌قدر بین مخاطبان محبوب شد که در Walk of Fame هالیوود در سال ۱۹۹۰ یک ستاره به او اختصاص یافت. او در مجموع ۴ بار نامزد اسکار شد: در سال ۱۹۸۸ برای «صبح بخیر، ویتنام»، در سال ۱۹۹۰ برای «انجمن شعرای مرده»، در سال ۱۹۹۲ برای The Fisher King و ۱۹۹۸ برای «ویل هانتینگ نابغه». برای نامزدی آخرش، بالاخره اسکار گرفت. او به دوبلور آلمانی فیلمش نامه‌ای نوشت و مدلی کوچک از مجسمه‌ی اسکار برایش فرستاد. به او نوشته بود «متشکرم که مرا در آلمان معروف کرده‌ای.»

8-12-2014 10-29-08 PM

چیزی که مخاطبان و طرفداران ویلیامز از او می‌دیدند، خنده‌هایی شاد و نگاهی مهربان بود، اما هیچ‌یک از ما نمی دانستیم که او مدت‌های طولانی بود که از افسردگی حاد رنج می‌برد. کمدین، به‌هر حال بازیگر بود و بلد بود نقش یک مرد شاد را چطور قانع‌کننده ایفا کند. کسی نمی‌داند در قلب و ذهن انسان‌ها چه می‌گذرد، مگر آن‌که اراده کنیم که حس‌مان را به اشتراک بگذاریم. کمتر کسی می‌تواند ببیند که در پسِ یک لبخند شیرین، ممکن است قلبی شکسته قرار داشته‌باشد. ما معمولاً دیدن ظاهر آسان‌تر را انتخاب می‌کنیم. آن‌چه که دیگران از ویلیام به یاد دارند، محبت‌ها و مهربانی‌هایش و لحظات شادی است که به آنان و عزیزان‌شان هدیه داده. داستان مهربانی‌های ویلیامز تنها به آن چه در ابتدای این مطلب آمده، ختم نمی‌شود. فرزند «جان کمپبل»، مربی کشتی ویلیامز در سال‌های دبیرستان، می‌گوید که او در جایی گفته که تا حدودی برای ایفای نقش پروفسور کیتینگ در «انجمن شعرای مرده» از شخصیت لیبرال و ایده‌آل‌گرای پدر او الهام گرفته بوده. بعد از آن، ویلیامز به ملاقات معلم سابق خود رفت. در آن زمان، آقای کمپبل از کار خود اخراج شده‌بود و به اعتیاد پناه برده‌بود. ویلیامز قضاوتی روی آن چه بر آقای کمپبل گذشته‌بود، انجام نداد. اما برایش بلیط یک نمایش کمدی خرید و برخوردی دوستانه با او داشت. این ملاقات، به روشنی در ذهن جان کمپبل باقی ماند. هرچند، در آن زمان خود ویلیامز هم معتاد به کوکائین بود و این را به دلیل سرخوردگی از چیزی نمی‌دانست. او اعتقاد بود که این مسیری بود که می‌بایست طی می‌کرد. در سال ۲۰۰۶ او اقدام به ترک اعتیاد کرد. یادم هست که مدت‌ها قبل در مجله «دنیای تصویر» خوانده بودم که او در مصاحبه‌ای گفته‌بود دلیل ترک اعتیادش، مرگ دهشتناک یکی از نزدیک‌ترین دوستانش بود. اما تنها مشکل او، اعتیاد نبود. او در نهایت نتوانست از پس افسردگی حاد برآید و تسلیم آن شد. درست در شب پیش از مرگ ویلیامز، شبکه سوم بی‌بی‌سی قسمتی از Family Guy را پخش کرده‌بود که «پیتر گریفین» در آن آرزو کرده بود مردم همه تبدیل به رابین ویلیامز شوند.

8-12-2014 10-25-23 PM

ویلیامز از طرفداران پر و پا قرص کاراکتر «زلدا» در بازی «افسانه‌ی زلدا» بود. برای همین این نام را روی دختر ۲۵ ساله‌اش گذاشت. دختر ویلیامز نیز به بازیگری اشتغال دارد و شباهت چهره‌‌اش با پدر انکارناشدنی است. او در اینستاگرام، بخشی از متن معروف «شازده کوچولو» شاهکار اگزوپری را به اشتراک گذاشته‌است:

«تو… فقط تو باید جوری صاحب همه‌ی ستاره‌ها بشه، که هیچکس نتونسته تصاحب‌شون کنه! توی یکی از اون ستاره‌ها، من زندگی می‌کنم. توی یکی از اونا من می خندم. مثل این می‌شه که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندن. وقتی شب‌ها به آسمون نگاه کنی، تو، فقط تو، ستاره‌هایی داری که می‌تونن بخندن!» دوستت دارم. دلتنگت خواهم شد. همیشه به آن بالا نگاه می‌کنم. Z.»

8-12-2014 10-28-31 PM

فکر می‌کنم حالا هم زیباتر آن است که رابین ویلیامز را نه برای شکست‌های زندگی شخصی‌ش، بلکه برای یادگارانی به یاد بیاوریم که ما را به خنده واداشت و اشک را به چشمان ما آورد. او دکتر پچ آدامز مهربان بود که با شخصیت کمیک‌ش به بیماران خردسال روحیه‌ی مبارزه برای بهبودی می‌داد، او ناخدای انجمن پرشور شعرای مرده بود، خانم دابت‌فایر دوست‌داشتنی بود. پیتر پن قهرمان بود، در هیئن مکسول بدجنس در August Rush رفت و کاراکتر فاگین بدجنس را زنده کرد، رئیس‌جمهور اشتباهی «مرد سال» شد، مرد ۲۰۰ ساله‌‌ای شد که همچون پینوکیو که ارزو داشت عروسک چوبی نباشد، می‌خواست مردی واقعی شود، قاتل دختری نوجوان در «بی‌خوابی» گشت… او همه‌ی این‌ها بود. باشکوه‌تر از آن چه شاید خودِ رابین ویلیامز واقعی بود. من تمام این رابین ویلیامزها را در جای عزیزی از ذهنم زنده نگاه می‌دارم. با پوستی سرخ و سفید، بینی دراز، چشمان ریز آبی مهربان و لب‌های نازکی که هر آن شیرین‌ترین لبخند دنیا می‌توانست بر آن نقش ببندد، هرچند که قلبش شکسته‌باشد…

منابع: + و + و +



فید یک پزشک محل مناسبی برای تبلیغات شما: محل تبلیغات متنی و بنری شما

برای سفارش تبلیغ تماس بگیرید

12 Aug 09:51

خاطره ای که تا به حال برای کسی تعریف نکرده ام

by anaarian
دومین آپارتمانی که اجاره کردیم یک آپارتمان هفتاد متری بود حوالی خیابان پیروزی.طبقه ی سوم بود و آسانسور هم نداشت.حساسیتی روی انتخاب خانه نداشتم و  همسرم بدون حضور من خانه را پسندیده بود.

روز اسباب کشی اولین باری بود که آپارتمان را می دیدم. یک اتاق خواب نه چندان کوچک، هال و پذیرایی و آشپرخانه ی اوپن، مثل اکثر آپارتمانهای یک خوابه ی  دیگر.

 کارگرها که وسایل را گذاشتند و تسویه حساب کردند همسرم رفت تا به بعضی کارهایش برسد. من هم مشغول چیدن آشپزخانه شدم.حس کردم که هوا خیلی گرفته و خفه کننده است برای همین پنجره ها را باز کردم...

از روی برچسب هایی که بر روی کارتن ها زده بودم ظروف را جدا میکردم و سر جای خودشان می گذاشتم.اردیبهشت ماه بود و هوا چندان گرم نبود با وجود این احساس خفگی می کردم.به کنار پنجره ی اتاق خواب  که بزرگتر بود رفتم تا نفسی تازه کنم. ناگهان اندوه عجیبی وجودم را فرا گرفت.به نظرم رسید که بودنم در این دنیا هیچ دلیلی ندارد. در عرض یک ثانیه و بدون دلیل خاصی غم و افسردگی شدیدی را احساس کردم.دعواهای والدینم، مرگ پدرم و مشکلات خانوادگی  مثل یک فیلم از جلوی چشمم عبور می کردند.خودم را تصور کردم که از پنجره به پایین پریده ام و کف حیاط افتاده ام.... وضعیت بسیار بدی را تجربه می کردم که  صدای زنگ موبایل مرا از آن وضعیت خارج کرد، مادرم بود و میخواست بداند خانه ی جدید چطور است. کمی صحبت کردم و دوباره مشغول چیدن وسایل آشپزخانه شدم...

یک ساعتی کار کردم. ظروف چینی، کریستالها، پارچ و لیوان و قابلمه ها را سر جای خودش گذاشتم.یکی از کشوها را انتخاب کردم تا  قاشق و چنگال و چاقوها را در آن قرار دهم... کارتن محتوی آنها را که باز کردم چشمم به یک چاقوی تیز و بزرگ افتاد که برای خورد کردن گوشت استفاده می کردم...ناگهان کف حمام افتاده بودم و از رگ دستم خون جاری بود... بخار آب گرم فضای حمام را پر کرده بود...سعی کردم نفس بکشم که به سرفه افتادم... بالاخره چشمهایم را باز کردم و دیدم که چاقو به دست روی سرامیک های کف آشپزخانه افتاده ام! چه اتفاقی داشت می افتاد؟! به خاطر گرما و خستگی بود؟ نکند  دارم دیوانه میشوم؟! دست و و صورتم را شستم. یخچال را به برق زدم و یک پارچ آب داخلش گذاشتم تا خنک شود.یکی دو ساعت بعد همسرم هم برگشت و بالاخره خانه را نسبتاً مرتب کردیم...

شب همین که سرم را روی بالش گذاشتم به خواب رفتم ولی  خوب نخوابیدم. یادم نیست چه خوابهایی می دیدم ولی مدام به خودم می گفتم اینها همه دروغ است.. دروغ است..صبح با خستگی بیدار شدم و کتری را روی گاز گذاشتم. میخواستم صبحانه را آماده کنم ولی دستم به کار نمی رفت.این احساس غم و افسردگی تمام روز ادامه داشت و باعث شد نتوانم به کارهایم برسم...

شب از این پهلو به آن پهلو می شدم و به صدای نفسهای همسرم گوش می دادم که کم کم به خواب رفتم .. خیلی زود کسی یا چیزی بیدارم کرد...اتاق از ابرهای نورانی ضعیفی پوشیده شده بود.جریانات احساسی خاصی را شدیدا احساس می کردم.احساسی مشابه غم و افسردگی داشتم...به طرف پنجره نگاه کردم به نظرم رسید که هیکل کم نور زنی را می بینم که از پنجره بیرون را نگاه میکند. موهایش تا روی شانه اش ریخته بود و با دست راستش که لاغر و استخوانی بود پرده را کنار زده بود.صدای نفس کشیدن تندی را می شنیدم اما هنوز هم نمیدانم صدای نفسهای زن بود یا همسرم یا شاید هم خودم؟!..به تندی و با ترس از جایم بلند شدم و همسرم را صدا زدم.داد می کشیدم: چراغ.. چراغ!....

 همسرم خوابالود چراغ را روشن کرد...  زن دیگر پشت پنجره نبود.جرات نداشتم یا خجالت می کشیدم بگویم چه دیده ام بنابراین توضیح دادم که خواب بدی دیده ام که یادم نیست.پریز برق جای بدی تعبیه شده بود یا ما تختخواب را جای نامناسبی گذاشته بودیم و روشن کردن چراغ خواب کار سختی بود. اما  با اصرار زیاد به سختی همان نصفه شب تخت را جابجا کردیم و چراغ خواب را روشن کردم.آن شب تا صبح خوابم نبرد. دقیقا یادم نیست به چه فکر میکردم ولی سایه ی رنج و اندوه بر افکارم را به یاد دارم...

صبح به شدت آشفته و پریشان بودم. با وجودیکه نور روز همه جا را روشن کرده بود اما ترس و واهمه داشتم. دلم نمیخواست تنها در خانه بمانم.ولی سعی کردم بر خودم مسلط باشم و به کارهایم رسیدگی کنم.خلاصه صبح را به تلفن زدن به دوستان و کارهای خانه گذراندم. ساعت حدود دو بعداز ظهر بود که غذایی را از یخچال بیرون آوردم تا برای ناهار گرم کنم. فندک گاز کار نمی کرد.کبریت را برداشتم و ناگهان  در میان شعله های آتش دست و پا می زدم! وضعیت عجیبی بود.از طرفی دوست داشتم نجات پیدا کنم و از طرفی دلم میخواست بمیرم.نمی دانم چقدر طول کشید.. برای خاموش کردن آتش خودم را روی زمین غلتاندم که سرم به مبل خورد و چشمهایم را باز کردم. آتشی در کار نبود... قوطی کبریت کف آشپزخانه افتاده بود و من وسط هال کنار مبل خوابیده بودم!

 اصلا به یاد نداشتم چطور از آشپزخانه بیرون آمده ام. به شدت احساس خستگی و کوفتگی می کردم. هر طور بود از جایم بلند شدم و  خودم را روی تختخواب انداختم. فقط دلم میخواست بخوابم. نمیدانم خواب یا بیدار بودم ..نور خورشید از میان پرده ی حریر اتاق خواب به درون می تابید و  در میان نور  زنی را می دیدم که پشت به من کنار پنجره ایستاده است... احساسی غریب و غیر واقعی نسبت به تصویر زن داشتم...به نظرم رسید آنچه می بینم یک زن واقعی نیست بلکه نقش یا سایه ای از یک زن است که شاید در این اتاق زندگی می کرده و از این پنجره بیرون را نگاه کرده است... اما به طرز عجیبی از وجود حیات در وجود این تصویر آگاه بودم.درست مثل اینکه به یک انسان زنده در حال نگاه کردن باشم...

در یک لحظه تصویر زن را از دست دادم و دوباره جو غم و افسردگی شدیدی را احساس کردم.دیگر نمی ترسیدم بلکه به شدت اندوهگین و خسته بودم. احساسی مثل میل به رفتن در من به وجود آمده بود. باید از این جهان  می رفتم.  بالاخره گیج و منگ از آپارتمان بیرون آمدم. در را که پشت سرم بستم تازه متوجه شدم که نه لباس مناسب پوشیده ام و نه کلید برداشته ام! روی پله ها نشستم. کم کم حس کردم حالم بهتر است و هوشیاری ام را به دست آورده ام. فکر کردم از تلفن همسایه استفاده کنم و به همسرم اطلاع بدهم تا کلید را بیاورد.کمی جملات را در ذهنم تمرین کردم و زنگ آپارتمان کناری را زدم. خانمی در را باز کرد از دیدن من با لباس خانه تعجب کرد. سلام کردم و توضیح دادم: (من همسایه ی جدید هستم داشتم در را دستمال می کشیدم که بسته شد و من بیرون ماندم. ممکنه از تلفنتان استفاده کنم؟)

زن مرا به داخل دعوت کرد... به شوهرم تلفن زدم و همین را توضیح دادم و قبل از اینکه ابراز تعجب یا عصبانیتش را بشنوم خداحافظی کردم. خواستم از خانه بیرون بیایم و روی پله ها منتظر همسرم  بنشینم که با اصرار زن روی مبل نشستم. برایم چای آورد:(چقدر خوب که شما به اینجا آمدید.هر وقت به در بسته نگاه می کردم غصه ام می گرفت.مستاجر قبلی اسمش نرگس بود. زیاد با ما رفت و آمد نداشت ولی  بالاخره همسایه بودیم چشممان توی چشم هم باز میشد، هنوز  نمیدانم چی شد ؟ چرا خودکشی کرد؟ ولی..

07 Aug 21:48

نشرم. خجالت نکش.

by نورجهان اکبر

Naomi Wolf«بشرم، دختر هستی. این کار برای دختران شرم است. خجالت بکش. بر مرد هیچ چیزی عیب نیست، لیکن تو خو زن هستی.» اکثریت ما زنان با این جملات بزرگ شدیم و این خجالت و شرمی که از زن بودن عاید ما شده از اعتماد به نفس ما کاسته و ما را بی جرات ساخته است. به همین دلیل زنان آموخته اند که به دستاورد های خویش افتخار نکنند، خود را دوست نداشته باشند، همه چیز زنانه را بپوشانند و حتی خودشان کلمۀ «مردانه» را تعریف و کلمات «زنچو» و «زنانه» را دشنام بپندارند. به عنوان زنان، یکی از مهمترین خدماتی که می توانیم به خود و زنان دیگر کنیم این است که به خود و دستاورد های خود ببالیم و از زن بودن نشرمیم.


دسته‌بندی شده در: یادداشت ها

07 Aug 21:43

وحشت تا پشت پنجره هایمان

by admin

مدرسه فمینیستی: من مونا هستم. بعدازظهر داغ یکی از روزهای اوایل ماه آگوست است و گوشی ام را روبه رویم گذاشته ام و دارم از خودم فیلم می گیرم. ماههاست درگیرم و کسی را ندارم برایش درددل کنم. در جایی خوانده بودم وقتی کسی نیست، برای خودت درددل کن. این شیوه را هم از یک کشتیران یاد گرفته ام که روزها در کشتی می نشست و در تنهایی به گوشی اش پناه می برد و از خودش فیلم می گرفت و حرف می زد.

ماهها پیش روزی پسرم، مایکل پشت میز آشپزخانه نشسته بود و نقاشی می کرد. خیلی اتفاقی چشمم به تصویری که می کشید افتاد. پسر گرد و قلنبه ای را کشیده بود که دور تا دورش اسلحه های رنگارنگ بود. مایکل هشت سال بیشتر ندارد و با من و پدرش زندگی می کند. ما خانواده فقیری هستیم و در محله ای دور از شهر زندگی می کنیم. من هرگز اسلحه ندیده ام و نمی دانم چطور از آن استفاده می کنند. حتی نمی دانستم اسلحه های رنگارنگ هم وجود دارد.

نقاشی مایکل تکانم داد. ترس به دلم افتاده بود. نمی خواستم او متوجه حالم بشود. پرسیدم «این چیه؟» همانطور که سرش پایین بود گفت «برای تولد وَهَب کشیدم.» وهب نامی میان دوستانش نمی شناختم. برای همین فکر کردم باید شاگرد جدیدی در کلاسشان باشد. محله ما پُر از خارجی هایی هست که از همۀ دنیا به اینجا آمده اند. همه مثل هم هستیم یک عده فقیر و زحمتکش که اصلاً فرقی نمی کند کی از کدام کشور آمده.

دوباره به نقاشی مایکل نگاه کردم «چرا برای تولد این و...و...وَهب اسلحه می کشی!» مایکل خیلی خونسرد گفت «برای اینکه از کشور فلسطین می آید.»

شنیدن "کشور فلسطین" با طنین صدای مایکل در گوشم پیچید، با این حال پرسیدم «کجا؟ کشور فلسطین، فلسطینی ها که هنوز کشوری به این اسم ندارند؟» معلوم بود مایکل از حرفهای من حوصله اش سر رفته. روی صندلی جا به جا شد و رو کرد به من «غزه. هیچ وقت نشنیدی؟ خانوم معلم گفت اسرائیلی ها دیگه نمی خوان فلسطینی ها توی غزه باشند. می گن برن یک جای دیگه. مثلاً بیان ... اینجا.»

گفتگوی ما ناتمام ماند. تمام بعدازظهر به غزه و اسرائیل و وهب فکر می کردم. چه بد که من حوادث دنیا را آنطور که هست، دنبال نمی کنم!

مایکل پشت در بود و دستش را از روی زنگ برنمی داشت. در را که باز کردم پسر مو سیاه کوچک تپلی همراه او بود که درجا حدس زدم باید وَهب باشد. یک لحظه بعد انگار غیب شده بودند. برای هر دوشان لقمه درست کردم و داد زدم بیایند بخورند. صورت و رنگ چشمهای وهب به دلم نشسته بود. از گرد و قلنبه بودنش هم خوشم می آمد. حرف که می زد انگار روی حرف سین زبانش می گرفت و مکث می کرد. پرسیدم جشن تولدش چطور بود. مایکل پرید وسط. چنان «مامی!» گفت که جرئت نکردم ادامه بدهم.

فقط پرسیدم خانه شان کجاست و پدر و مادرش چه کار می کنند. یکی دو روز بعد وقتی وهب با مایکل دوباره پیش ما آمد، درجا کیک درست کردم و رفتم پیش مادرش که در خیابان خلوتی پشت خانۀ ما زندگی می کردند. در را اَلوان، مادر وهب برایم باز کرد. تا گفتم مادر مایکل هستم و آمده ام تولد وهب را تبریک بگویم، شنیده و نشنیده دستم را گرفت و کشید تو. توی راهرو بغلم کرد و حسابی به سینه اش فشار داد. انگار نه انگار من را نمی شناخت. خودم که داشتم از خجالت و کمرویی آب می شدم و می رفتم توی زمین. الوان با روسری که پشت سرش گره زده و دنبالۀ آن روی سینه اش آویزان بود، زن مهربان با ابهتی به نطرم آمد. هیکل قرص و محکمی داشت و طوری راه می رفت انگاری دارد می رقصد. دستهایش توی هوا می چرخید و پشت سر هم به من خوشآمد می گفت «خوش آمدی. وَالله خوش آمدی!»

زبان ما را با لهجۀ غلیظ عربی اش یاد گرفته بود. گفت هشت نُه سال پیش که وهب را حامله بوده از غزه فرار کرده اند و آمده اند کشور ما. هم مهاجرت کرده هم دوتا بچۀ دیگری زایده. زبان بیگانه ای یاد گرفته و روزها توی کودکستانی نظافت می کرد و کمک آشپز شده. یکباره از دهانم پرید و پرسیدم چرا مهاجرت کرده اند.
- «وَالله عذاب می کشیدیم. حتی آب تمیز خوردن نداشتیم. نه می گذاشتند کشاورزی کنیم نه می گذاشتند ماهیگیری کنیم. مردها همه بیکار بودند و شرمنده زن و بچه ها. جنگ، تفنگ، اسلحه و کشتار. شوهر بیکار. چیزهای خوبی هم بود. کنار هم بودیم. برای سرزمینمان مبارزه می کردیم.»

الوان همسایه و دوست من شد. سرش خیلی شلوغ بود. با انجمن صلح هم کار می کرد. اینطور که می گفت فلسطینی و اسرائیلی و مردم کشورهای دیگر همه با هم داشتند برای صلح در خاورمیانه مبارزه می کردند. به من گفت منهم بروم عضو بشوم. راستش ترسیدم بگویم باشد. همین چند وقت پیش که اسرائیلی ها تظاهرات مردم را در کرانه باختری به خاک و خون کشیدند، انجمن الوان توی شهر تظاهرات راه انداخت. همین طوری گفتم کار دارم نمی توانم بیایم. الوان به من خیره شد و گفت «وَالله هیچی مهمتر از حمایت از آدمهای مصیبت زده نیست! ما بی پناهیم. ما آواره ایم. توی کشور خودمان هم آواره ایم. ما با تو فرق داریم که رنگ جنگ ندیده ای. بیا بگو صلح حق است.»

نرفتم. تمام بعدازظهر هم با خودم کلنجار می رفتم که چرا نرفتم. راستش برایم جا نمی افتاد که من از اینجا برای قطع کشتارها در آن طرف دنیا می توانستم کاری بکنم. الوان عکسهای تظاهرات را نشانم داد. چه شجاعتی! سر صف ایستاده بود و پلاکارد دستش گرفته بود. از سازمان ملل می خواست کمک کند تا حقوق شهروندان فلسطینی به رسمیت شناخته شود. من تا قبل از اینکه با الوان دوست بشوم واقعاً نمی دانستم آنطرف دنیا چه خبر است. این همه کشت و کشتار پنهانی و آشکار انجام می شود یا اینکه دولت اسرائیل حتی به یهودیهایی که طرفدار صلح با فلسطینی ها هستند، رحم نمی کند. همه اش فکر می کردم اسرائیل هم مثل اینجاست. فقیر و ثروتمند پای صندوق می رود و رأی می دهد. من اصلاً نمی دانستم یک عده ای متعصب، دولت اسرائیل را تحریک و تشویق می کنند که به طرف مردم بی دفاع اسلحه بکشد یا اینکه وقتی این طوری فلسطینی ها را می کشد، بقیه دنیا سکوت می کند و به روی خودش نمی آورد که کشتار بی رحمانه ای شده و هر وقت که حمله شده غیر نظامی ها قربانی شده اند.

الوان به من گفت که اسرائیل یکی از پر قدرت ترین ارتشهای دنیا را درست کرده و هر بار با فلسطینی ها گلاویز می شود از بکار بردن خروارها سلاح هیچ ابایی ندارد. الوان یکبار هم به سینه اش کوبید و گفت «دنیا همۀ اینها را می داند و جیک نمی زند.»

هنوز باورم نشده بود اگر من جیک بزنم این جیک زدن به درد کسی می خورد یا نه. توی دلم می گفتم من با الوان دوست هستم و وهب را هم دوست دارم و پسرم مایکل شب و روز با وهب می گذراند، شاید از دست من فقط همین برمی آمد. الوان فکر مرا خوانده و گاهی هوار می زند و می گوید «این آتشی که به پا شده دیر یا زود پایش به اینجا هم می رسد. شماها صلح و زندگی بی جنگ را تجربه کردید. پس بیاید بیرون و داد بکشید و بگویید صلح را فقط برای خودتان نمی خواهید. برای جایی که جنگ هست و صد تا صد تا آدم را با هم می کشند، هم صلح می خواهید.» هر بار سکوت می کردم. مگر می توانستم چیزی بگویم؟

قبل از اینکه مدرسه ها تعطیل شوند، خانم معلمِ مایکل خبر داد که می خواست با من صحبت کند. تا نشستم شروع کرد که بله ما در کشور آزادی زندگی می کنیم و آنها در مدرسه بچه ها را با حقایقی که در دنیا می گذرد آشنا می کنند. همۀ این روضه های تکراری برای این بود که ماجرایی را برایم تعریف کند. چند روز پیش خانم معلم روی تابلو نوشته «درس امروز: آینده چیست و کجاست؟ فکر کنید بزرگ شده اید، چه تصویری از بزرگسالی خود دارید، فکر می کنید کجا هستید و چکار می کنید؟»

وهب گفته «من که در غزه هستم و دارم برای سرزمینم می جنگم.» پشت سر او مایکل هم گفته «منهم می روم.» خانم معلم پرسیده «کجا؟» مایکل گفته «هرجا وهب برود.» خانم معلم گفته «تو سرزمین داری. وهب می رود که برای حقوق فلسطینی ها مبارزه کند. فکر نمی کنم او بخواهد با کسی بجنگد.» مایکل گفته «ما هر روز جنگ بازی می کنیم. همیشه هم یکی از ما می برد.» خانم معلم گفته «یعنی اسرائیل فلسطین بازی می کنید و هر روز یکی برنده می شود. درست فهمیدم؟»

یکی از بچه های کلاس گفته «بزرگترها بازی نمی کنند. واقعی جنگ می کنند.» خانم معلم دوباره از مایکل می پرسد «در بازی شما بعضی وقتها اسرائیل می برد بعضی وقتها فلسطینی ها.» مایکل با قاطعیت سرش را تکان داده و گفته «بله.» خانم معلم ظاهراً ول کن نبوده و همچنان از مایکل می پرسد «در بازی شما حالا کدامتان اسرائیل و کدامتان فلسطینی است؟»

مایکل به خانم معلم خندیده و گفته «خُب معلومه من اسرائیلم و وهب غزه.» کلاس بهم می ریزد و خانم معلم سروته بحث آینده چیست و کجاست را بهم آورده و خودش و بچه ها را از "درگیر شدن با موضوعی غیرواقعی" نجات داده بود. داشت من را سؤال پیچ می کرد و می خواست نظر من را بداند. چپ و راست می گفت «ما داریم در یک جامعۀ مدرن و با دوستی با کشورها زندگی می کنیم. بچه های ما نباید به جنگ با اسرائیل فکر کنند. باید به شما هشدار بدهم این افکاری که مایکل برای خاورمیانه دارد، نگران کننده است.»

از ترس و نگرانی و خجالت داشتم می مُردم. مانده بودم چه بگویم. یک دفعه زبانم باز شد و گفتم «اگر نظر من را می خواهید، بهتره بدانید الوان مادر وهب از من و شما صلح طلب تر است. او برای صلحی که می خواهد می رود توی خیابان پلاکارد دستش می گیرد کاری که من شجاعتش را ندارم. تا وقتی آنها هستند، جای نگرانی برای بچه های ما بی معنی یست.»

خانم معلم سری تکان داد و جلسه تمام شد. توی راه به پسرم مایکل که در بازیهایش اسرائیل می شود، فکر می کردم. لاغر و کشیده و بلوند است و در اینجا متولد شده.

در چند هفتۀ گذشته باز هم جنگ شده. الوان شب و روز ندارد. چند بار که او را دیدم از خشم و غصۀ از دست دادن فامیل و دوستانش می لرزید. اما باز هم پلاکاردش که روی آن صلح نوشته را بر می دارد و با بچه های انجمن می رود وسط میدان شهر، ساعتها می ایستد و با چشمهای غمزده اش پلاکارد را بالای سر می گیرد.

یکی از همسایه ها کنار در ایستاده و گلهایش را آب می داد. تا من را دید سر درددلش باز شد. برای حوادثی که دنیا را برداشته بود دلش می سوخت. چقدر خوشحال بود ما از جنگ بسیار دوریم. توی دلم گفتم «بازی جنگ وسط حیاط خانۀ من دارد نعره می زند!» آخر سر شیر آب را قطع کرد تا صدایش بهتر به گوشم برسد، گفت «خدا را شکر ما در امنیت زندگی می کنیم حتی اگر وحشت جنگهای بشری تا پشت پنجرۀ خانه هایمان آمده باشد.»

حرفی نزدم. راهم را کشیدم و به طرف خانه ام رفتم. برای مایکل شام دلخواهش را پختم و خودم را برای یک دور مفصل نصیحت آماده کردم. واقعاً نمی دانستم مایکل چقدر از این مسائل سر در می آورد. توی این چند هفته اخیر بازیهایش با وهب خیلی خشن شده. مثل روز روشن داشتیم می دیدیم بچه هایمان گیج و سردرگم شده اند.

اخبار ساعت شش را گوش کردم. فریاد سازمان ملل بلند شده و صحبت از جنایت جنگی می کردند. مایکل و وهب جایی گم و گور شده بودند. صدای داد و هوارشان به گوشم رسید. تا برسم دیدم مایکل دارد وهب را لِه و لورده می کند. رسماً او را زیر کتک گرفته و به سر و کله اش می کوبد. سر مایکل داد کشیدم. وسط بازیشان رو کرد به من گفت «مامی چرا اینقدر داد می زنی! داریم بازی می کنیم. من دارم از خودم دفاع می کنم. باید بزنم، بکشم تا دیگه نیاد سراغ من.»

وهب، بچۀ طفل معصوم را از چنگال پسرم بیرون کشیدم. مایکل را پرت کردم گوشۀ اتاق. رفتم جلو و شانه هایش را گرفتم و تکان دادم «عزیزم، یک کوچولو فکر کن. آخه مثلاً توی جنگ دو طرف باید برابر باشند. یعنی دو طرف به اندازۀ همدیگر قوی و پر قدرت باشند. تو با این لنگ های دراز و ضربه های مُشت هات داری وهب را از بین می بری. اینکه دیگه جنگ نمی شه. تو فقط داری این طفلک را می کشی!»

مایکل خونسرد نگاهم کرد «خُب غزه هم همین طوره. ما داریم مثل غزه راست راستکی بازی می کنیم.»

وهب هم از جا بلند شد و تکانی به خودش داد. یک قدم جلو آمد مثل پهلوانهای شکست خورده گفت «با همین دستهام کله اش را می کنم. خانه های ما را خراب کرده. گلوله باران شدیم. حالشو می گیرم.»

برگشتم رو به مایکل و با صدایی که از عصبانیت می لرزید، گفتم «مامی جان، من از این بازی خوشم نمی یاد. دوست ندارم همدیگر را اذیت کنید.»

از پس آنها بر نیامدم. فکر کردم بهتره ول کنم و بروم. داشتم فکر می کردم درهای زمین و آسمان و دریا به روی غزه بسته شده، کشتار هر روزه، تخریب خانه ها، ممکن است وهب همۀ اینها را بداند؟ من حتی از تصورش هم مغزم از کار می افتد. فکر اینکه خانه ام را روی سرم بمباران کنند، شوهرم بیکار شود، محاصره مان کنند، آب و برق را برویمان قطع کنند، فاجعه است. واقعاً فاجعه است.

هوش و حواسم پیش پسرها بود. از توی آشپزخانه داد زدم «حالا چرا صلح بازی نمی کنید؟»

صدای مایکل می آمد که علناً به من می گفت «مزاحم نشو!» روی تکه مقوایی نوشتم «زندگی و صلح برای همه. سرزمینی برای همدیگر.» مقوا را به مایکل دادم. نگاهی به آن انداخت و قبل از اینکه وهب ببیند چه نوشته بودم، آنرا به گوشه ای پرت کرد.

شاید از دست مزاحمتهای من، فرار کردند و خودشان را به حیاط رساندند. از پنجره نگاهشان می کردم. دلم شور می زد. کدام مادری فرزندش را در قالب اسرائیل بدجنس و خبیث شده می خواهد. همسایه مان راست می گفت وحشت تا زیر پنجره هایمان هم آمده.

جنگ شدت گرفته بود. وهب پشت بوته ها قایم شده و مایکل با همۀ اسباب بازیهایش اسلحه ساخته و هی آنها را به طرف وهب پرت می کرد. وهب پشت بوته گیر افتاده بود. هر چه این ور آن ور را نگاه کردم او را ندیدم. زیر رگبار اسباب بازیهای مایکل که به وسط بوته ها پرتاب می شد، اثری از غزه نبود. طاقت نیاوردم و پنجره را باز کردم و داد کشیدم «بسه. بسه! آخر نگاه کنید ببینید دارید چکار می کنید؟ شورش را درآوردید. این که دیگه بازی نیست. مایکل این دیگه دفاع نیست. این بی رحمیِ.»
- «مامی یک عالمه اسلحه جدید درست کردم. دارم امتحان می کنم.»

پنجره را به هم کوبیدم و ولشان کردم. صدای در را که شنیدم، فهمیدم وهب برگشته خانه شان. به شکل کودکانه ای خوشحال شدم که مایکل به او آسیب نرسانده بود.

وقتی با ولع سرش را توی بشقاب کرده و غذا را می بلعید، بی مقدمه شروع کردم «چرا وقتی بازی می کنید همیشه تو اسرائیل می شوی و وهب غزه؟ آدمهایی هم هستند که هیچ جنگی را با غزه نمی خواهند. چرا تو هیچ وقت مثل آنها نمی شوی و آن طوری بازی نمی کنی؟»

مایکل سرش را از توی بشقاب غذا بلند کرد و حیرت زده نگاهم می کرد «با حالِ. داریم بازی می کنیم.»
- «نه اصلاً هم با حال نیست. تو همه اش داری غزه را می کشی، اذیت می کنی. راستش من دلم برای وهب می سوزد. مگر تو دوستش نداری؟ مگر بهترین دوست تو نیست؟ می دانی پدربزرگش ماهیگیره و سربازهای اسرائیلی اجازه نمی دهند برود وسط دریا و ماهی بگیرد. می دانی این پیرمرد چقدر فقیر و بدبخت شده؟»

مایکل لقمه ای توی دهانش و با همان دهان پر گفت «خانوم معلم اینها رو نگفت.»

حسابی حرصم را درآورد. از دست خانم معلم و مایکل داشتم می ترکیدم «مامان وهب برای من تعریف کرد. خودش به من گفت. می دانی پدربزرگ وهب سرزمین ندارد؟»
- «نداشته باشه! من چه می دانم سرزمین چیه.»
- «سرزمین این چیزیِ که من و تو داریم. خانه، آب آشامیدنی، برق. من و بابا می رویم کار می کنیم. تلویزیون نگاه می کنیم. ترا می بریم گردش. اگر پول داشته باشیم برات اسباب بازی می خریم. می رویم سینما. موسیقی گوش می کنیم. یعنی یک جایی هست که ما آرامش داریم حتی اگر فقیر باشیم. نمی ترسیم شب توی خواب موشک باران بشویم. کسی نمی آید از صد کلیومتر آن طرف تر خانه مان را خراب کند. ما داریم زندگی می کنیم.»
- «وهب هم دارد زندگی می کند.»
- «مامانش خوشحال نیست. پدرش خوشحال نیست. آنها مجبور شدند بیایند اینجا. دوست داشتند توی غزه بمانند. اسرائیل دوستشان ندارد. نمی گذارد آرامش داشته باشند.»

مایکل هنوز من را با تعجب نگاه می کرد. حسم می گفت داشت به دقت به من گوش می کرد. «من که اسرائیل می شم، می گذارم وهب هر چیز دلش خواست داشته باشه.»

کلافه ام کرده. اصلاً نمی فهمید که من دلم نمی خواست حتی در بازی اسرائیل بشود و اسلحه دستش بگیرد و وهب را اذیت کند.
- «مردم توی اسرائیل دوست ندارند به مردم غزه آسیب برسانند. می فهمی؟ فقط این آدمهای نظامی هستند که فرمان رئیس ارتش را گوش می کنند و مردم غزه را می کشند، نمی گذارند بابابزرگ وهب ماهیگیری کند، کارخانۀ برق را از کار می اندازند، درختهای زیتون را می شکنند، یک جاهایی که نباید می آیند و خانه درست می کنند. تو حاضری اینطوری زندگی کنی؟ می دانی مامان وهب چی می گه؟»
- «چی می گه؟»
- «می گه برای همۀ این دردها یک راه حل هست. می گه باید صلح کنیم تا بشود مشکلات را حل کرد.»

مایکل خاموش و ساکت من را نگاه می کرد و من خودم هم زیر لب داشتم چیزی که به او گفته بودم تکرار می کردم.

فردا می روم سراغ الوان و می گویم من را هم با خودش ببرد. الوان می گوید زندگی و مبارزه برای صلح هیچ وقت تمامی ندارد.

07 Aug 16:57

ندا خانم شاید بهتر باشد بدانید

by zitana

 و  آن دست‌کش سفید چرک‌مرده‌ی کُرک گرفته مال من بود ندا خانم. همان دست‌کشی که با نوک انگشت‌هایت جلوی صورتت نگه داشته بودی و با قیافه‌ی درهم می‌پرسیدی: این دست‌کش کیه!

آن روز خبری از خوبی و خوشی نبود. ندا خانم من آن دست‌کش را، -مفتضحانه- لبه‌ی کابینت آبدار‌خانه جا گذاشته بودم. دست‌کش سفیدی که دوست دست‌هایم بود اما جلوی خوشگلی تو واقعن کم آورده بود و توی دست‌های ظریف تو، کهنه‌تر و چرک‌مرده‌تر به نظر می‌رسید. ندا خانم آن روز که دست‌کش را وسط دفتر دوست‌پسر وکیلت به همه نشان دادی و با حالت مشمئزکننده گفتی: این مال کیه... دوستی من باهاش برای همیشه تمام شد. آن‌قدر آن دست‌کش نخی سفید، افتضاح و آبروبر بود که نمی‌شد وسط آن دفتر شیک، مسئولیتش را قبول کنم. من تنها یک منشی از یک خانواده‌ی متوسط بودم که آمده بودم برای دوست پسر وکیل تو برگه‌های دفاعیه تایپ کنم و دست‌کش بی‌دفاعم را ول کنم به امان خدا.

تو چشم‌هایت را چپ کردی و گفتی: مال کیه و من و دست‌کشم نتوانستیم پشت و پناه هم باشیم. نتوانستم سینه‌ام را بدهم جلو  و بگویم مال من است؛ مال من! آن دست‌کش چرک‌مرده، کیف و کفش و دست‌کش چرم قابل دفاع آرمنی تو نبود که. تنها یک دست‌کش ساده‌ی نخی. که هیچی جز یک تکه پارچه‌ی چرک‌مرده نبود! که اگر کاری به کارش نداشتند به زندگی‌اش می‌رسید و هر روز دست به دست صاحبش از پایین شهر تا مرکز شهر را می‌آمد و آن‌قدر ساده و چرک‌مرده بود که هیچ‌کس جز صاحبش حق نداشت از وجودش باخبر شود. مثل زشتی‌ای که برای همیشه یک گوشه‌ی کیفت قایم می‌کنی. مثل یک بیماری، یک راز مگو، یک اتفاق ناخوشایند که برای همیشه حواست هست اتفاقی از جایی بیرون نزند.

ندا خانم شما خانه‌تان قیطریه بود و تا چند ماه بعد وکیل می‌شدی و توی ماهواره وقت پخش شدن کلیپ‌ ساسی مانکن، مسخره‌اش می‌کردی و خبر نداشتی چیزهای زشتی در دنیا وجود دارند که ما به‌هرحال مجبوریم باهاشان بمانیم. مادرم دست‌کشم را می‌شت و توی نرم‌کننده می‌انداخت اما تو آن را با حالت بدی گرفته بودی جلوی صورتت و لابد فکر می‌کردی چرک‌مرده بودن گناه نابخشودنی‌ای‌ست که ارتباط مستقیمی با کثیفی دارد. گفتن تمام این‌ها بیهوده بود. حتا نمی‌توانستم اسم نرم‌کننده‌ی سافتلن را بیاورم. تو باور نمی‌کردی ندا خانم... باور نمی‌کردی. همان‌طور که آدم بودن ساسی مانکن را.

نگفتم آن دست‌کش مال من است. بابت خجالت از داشتنش، بین زمین و هوا بی‌صاحب ماند. تو دانستی قضیه از کجا آب می‌خورد. دست‌کش را انداختی روی میز من و رفتی توی اتاق دوست‌پسرت و در را بستی و ماجرای دست‌کش سفید را برای ابد فراموش کردی؛ اما این داستان پایان غم‌انگیزی داشت. چند لحظه بعد صدای قه‌قهه‌هایتان آمد بیرون. دست‌کش من اما نمی‌خندید. روی میز ولو شده بود. ناک اوت... هم من و هم او. ..

 مچاله‌اش کردم و انداختمش ته کیفم. حتا برای یک‌بار دیگر هم نخواستم توی دستم بنشیند. آن روز قبل از سوار شدن به مترو انداختمش دور. سطل آشغال دفتر جای مناسبی نبود. دورترین جای ممکن... جایی که دست ندا خانم دیگر بهش نمی‌رسید....

آه... شاید این رازهای مگوی خجالت‌آور را باید برای ابد در سینه دفن کرد. شاید باید این یادداشت را طور دیگری شروع کنم و دیگر هیچ‌وقت به فکر دوست دست‌هایم که اندختم دور، نیفتم. شاید باید آن خاطره را فراموش کنم و از نو بنویسم:

یکی بود. یکی نبود.یک ندا خانمی بود که خیلی زیبا بود. او با گوش‌هایی خالی از تتلو و ساسی مانکن، در بغل دوست‌پسرش در دفتر وکالتی در مرکز شهر، به خوبی و خوشی زندگی می‌کرد...

 اوه؛ به خوبی و خوشی! این ترکیب، چه‌قدر به این یادداشت می‌آید.