Amirhossein Zakerin
Shared posts
اخه مادرجان، خراب؟ با چي كلنگ؟ آخه چرا، فقط دليلشو به من بگو
تقویم روز آلمان: از خوانندگی اپرا تا کشف ستارهها
با تاخیر
فرزانه بار دار است، الان در ماه هشتم است و بچه پسر است و قرار است اسمش چیزی به معنی شجاع و دلیر باشد . چیزی از ریشه شرزه، شیر شرزه. یک پسر کوچولوی شجاع و نازنازی میشود. فرزانه دلش پسر می خواست و شوهرش دلش هم دختر می خواست هم پسر، حالا با پسر شدن بچه هر دو راضی هستند.
خانم همکار هم باردار است. بچه ی او هم پسر است، خانم همکار هم دلش می خواست بچه اش پسر باشد، می گفت دلم نمی خواهد در این جامعه یچه ام دختر باشد، دلم نمی خواهد دخترم را تنها بگذارم. شوهرش هم دلش می خواست بچه شان پسر باشد و نوه ی ارشد خانواده یک پسر باشد. اسمش را هم هنوز نمی دانند قرار است چی بگذارند و یکی از اسم های ایرانی قدیمی را انتخاب کرده اند. اسمی مثل کیان، کارن یا . . . خانم همکار در ماه ششم بارداری اش است و اواخر بهار جوجه اش به دنیا می آید.
بهناز هم هفته ی پیش دوقولو زایید. دو تا پسر کوچولوی ناهم سان که یکی شان دراز است لاغرو آن یکی تپل و کوتاه. می توانم حدس بزنم مادرشوهرش که یکبند سوسه می آمد و از این سر قضیه می رفت و از آن سر می آمد و حالا انگار بهناز دو تا میخ کلفت کوفته باشد بر پایه های زندگی شان و هیچ غرض ورز مریضی نمی تواند چشم بدداشته باشد به بنیان این زندگی!
مهدیه هم که از ماه پنجم بارداریش خانه نشین شده بود سه روز است زایمان کرده و بچه پسر است. اسمش هم علی ست. به خاطر آلودگی هوا جنین در موقعیتی بود که اگر مادردر معرض هوای آلوده بود ممکن بود مشکل حاد قلبی داشته باشد، این شد که مهدیه عین چهار ماه را از خانه در نیامد و بعدش هم شکر خدا بچه سالم به دنیا آمد.
نمی خواهم از نوشته ی بالا نتیجه بگیرم که تعداد پسرهای نوزاد زیاد است، می خواهم بگویم پسر دار شدن انگار خیلی بیشتر می ارزد از دختر دار شدن. این آدم ها دور و اطرافم هستند و هی می بینمشان و شده اند قسمتی از فکر و ذکرم. شاید اگر یکی از این دور و بری ها دختر تو راهی داشت راحت تر می توانستم این طوری فکر نکنم یا خودم را مجاب کنم که هنوز هم جا دارد.
عنقریب می شویم مثل چینی ها، قالبا تک فرزندی برقرار است و همه می خواهند آن تک فرزندشان پسر باشد.
پسرها زورشان بیشتر است
قوی هستند
می توانند مدافع باشند و خرج زندگی پدر مادرشان را بدهند
پسرا شیرن . . . مثه شمشیرن!؟
اما دخترا چی؟ دخترا موشن! شایدم خرگوشن! شایدم پنیر باشن که دست بزنی می میرن . . .
البته که همه چیزی که از آن می نویسم چیزی شبیه یک احساس است ، چیزی مثل لایه زیرین پیاز که هشت لا اون ته و تو ها جا خوش کرده
البته که همه ی این پدرمادر ها اگر دختر دار هم می شدن نمی رفتن بچه را از هستی ساقط کنند اما . . .
اما ته دلشان، ته ته دلشان . . . ایا دلشان نمی خواست که بچه پسر باشد؟ آیا خیالشان راحت تر نبود در دنیایی که ممکن است یک روز شاید خودشان نباشند و پشت و پناهی نیست فرزندشان مرد باشد؟ آیا معتقد نیستند که جامعه ی امروز فضایی مرد سالار است و مرد بودن دارا بودن کلی شانس است از پیش بدون هیچ پیشینیه ای؟
و حق دارند که بترسند. حق دارند
من حالم به هم می خورد از فمینیست بازی
اما برای اینکه بگویم چند چندیم رجوعتان می دهم به خودتان! به دلتان! اگر الان ، همین الان قرار بود جنسیت جنین تان معلوم شود، چقدر دلتان می خواست که دختر نباشد؟
داشتم وب گردی می کردم جایی خواندم در افغانستان برای زنان فوتبالیست لباس هایی طراحی شده که در صورت دلخواه بتوانند با همان فرم حجاب داشته باشند و در غیر ان صورت هم به صورت معمولی با شرت ورزشی و تیشرت و جوراب ساق بلند باشند. یک آقای موجه و با کمالات پایین پست کامنت گذاشته : با شرت ورزشی عکس گرفتن افتخار است؟
یکی از آشناهایمان با شوهرش دچار مشکل شده و عنقریب ممکن است جدا شوند. حالا هر کدام از طرفین از هر اتفاقی برای خراب کردن طرف مقابل استفاده می کند
ادعای زن این است که مرد بی کار است و خرجی نمی دهد و خانه نمی آید
ادعای مرد این است که زن چرا رفته مهمانی؟ کدام مهمانی؟ مهمانی تولد دختر عمویش!
و جالب اینجاست که غالب کسانی در این قصه دخیل هستند هم اگر سکوت نکنند حق را به مرد می دهند
علت مرگ
تقویم روز آلمان: زنی خودآگاه در قرون وسطی
نوش دارویی به اسم "زنانگی"
سلام
چند روز پیش در صفحه ای که موضوع مورد بحث روزش سردمزاجی جنـ.سی بود، خانمی پیام گذاشته بود که اوایل ازدواجش گرم و متمایل به رابطه بود. ولی بعدها دخالت مادرشوهر و سایرین زندگیشون را به هم می زنه و همسرش هم که دست بزن داشته بر سرکوب احساساتش دامن می زده. می گفت بارها همسرش روی تخت با بالشت خواسته خفه اش کنه و چه طور ممکنه دیگه اون تخت که محل عذابش بوده براش عاشقانه باشه؟
در جواب این پیام خانمی کامنت گذاشته بود که اگرچه قسمت هایی از کامنتش منطقی بود، مثل این که صحبت های آقا را هم باید شنید، ولی قسمتی از آن مصداق بارز کلیشه های جنسیتی غلط بود. ایشون ذکرکرده بودند " زن با زنانگیش می تونه کاری کنه که همسرش هیچ وقت به حرف مادر و ... گوش ندهد" و بعد گفته بودند که ایشون هم یک سری مشکلات داشتند که خداراشکر خواستند و حل شده!!!!
راستش باید اعتراف کنم از خوندن و شنیدن این جملات حرص می خورم!
"زنانگی زن" واقعا چه تعریفی دارد؟ این نوش دارو و حلال همه مشکلات زناشویی؟ این چه باور احمقانه ای است که زندگی فقط و فقط در دست زن است و اگه جایی به مشکل برخورد به خاطر این است که "زنانگی" زن به اندازه کافی نبوده تا کاری کند که مرد مثل موم نرم شود و دیگر "هیچ وقت" به حرف های مادرش گوش نکند؟!
این باور هیچ حق و اختیار و قالب شخصیتی برای مرد در نظر نگرفته! انگار مرد یک مایع است که زن اگر کاردان باشد بتواند این مایع را در قالب درست بریزد و "آدمش" کند!!! و اگرنه این مایع تبدیل به مرد جانی جیوه ای می شود!!!!!!
این باورها هیچ توجه نمی کنند شخصیت مرد تا سن ازدواج دیگر شکل گرفته است. و زن و زنانگیش این قدرت را ندارد که مردی که چنین خشونت فیزیکی دارد را کن فیکون کند!
اصلا این زنانگی چیست؟ چه تعریفی دارد؟ چه معیاری وجود دارد که با آن بتوان سنجید زنی "زنانگی" دارد و زنی ندارد؟
چه طور می شود که ما دست به چنین مقایسه احمقانه ای می زنیم و می گوییم من توانستم مشکلات زندگیم را حل کنم [احتمالا چون زنانگی داشتم] و تو نتوانستی مشکلات زندگیت را حل کنی [چون تو زنانگی نداری!] همه چیز در دستان توست! از من یاد بگیر و مشکلاتت را حل کن!
در زندگی زناشویی مهارت ارتباطی و خواست دو نفر شرط است. یک نفر هر کاری که کند نمی تواند زندگی ایده آلی بسازد! اگر در قایق دونفره فقط یکی پارو بزند و دیگری دست به سینه بنشیند، قایق تنها به دور خود می چرخد!!
پیوست: دوستان عزیز برای پیوست به کانال گروه درمانی این جا را کلیک کنید.
هنوز دست از شمردن بر نداشته بود
گروتسگ
ايرانيان غريب
همه چیز دیگری
سلام
چند روز پیش در گشت و گذار در اینستاگرام به یک عکس برخوردم حاوی این مطلب:
«زن زندگیست و مرد امنیت و چه خوب می شود وقتی مردی تمام مردانگیش را خرج امنیت زندگیش کند و چه زیبا می شود وقتی زنی تمام زندگیش را خرج غرور امنتیش کند!»
زیر این مطلب به ظاهر عاشقانه و در واقع ناسالم همه کلی عشق هاشون را منشن کرده بودند.
با تعجب نوشتم اصلا چرا باید یکی همه زندگی کسی باشه؟
واقعا چرا تعریف ما از عشق و رابطه محبت آمیز همه چیز کسی شدنه؟ وقتی کسی بشه همه چیز تو، هویت و آینده و همه هدف و خواسته تو، اگه روزی بره، اگه روزی نباشه یعنی همه چیزت را برده و چه سخت معامله ایست این رابطه!
همه انسان ها، چه زن و چه مرد، رابطه عاطفیشون باید فقط قسمتی از زندگیشون باشه. باید هویتی جداگانه، علایقی مستقل و اهدافی برای جلو رفتن داشته باشند. حالا هر چی که باشه؟
درد ویرانگر شکست عاطفی وقتی رخ میده که یکی بشه همه چیز ما و با رفتنش همه چیز ما را با خودش ببره...
پیوست: دوستان عزیزم یک کانال در تلگرام راه انداختم با هدف معرفی و آشنایی با روان درمانی گروهی و مزیت ها و فرآیندی که در اون اتفاق میوفته. البته در کنارش مطالب متنوع دیگری در زمینه روانشناسی و خودشناسی هم در کانال قرار می دهم. دوستانی که علاقه مند به عضویت در کانال هستند این جا را کلیک کنند.
تاثیر رد صلاحیت کاندیداها بر کار چاپخانهها

زهره خسروانی، شهروند خبرنگار از قدیم الایام چاپ انواع پوسترها، کارت های ویزیت و تقویم برای تبلیغ کاندیداهای انتخاباتی مرسوم بوده است. امسال هم با نزدیک شدن ایام انتخابات دهمین دوره مجلس شورای اسلامی، بار دیگر بازار چاپخانه ها، گرافیستها و طراحان پوستر داغ و پر رونق شده است. برای تهیه این گزارش، به چند چاپ خانه در سطح شهر تهران سر زده ام. بر اساس نرخی که از چند چاپ خانه مختلف در سطح شهر گرفته ام، به صورت متوسط، چاپ هر عدد پوستر تبلیغاتی برای انتخابات مجلس 100 تومان است. این در حالی است که در هر شهرستان و حوزه انتخابیه، بسته به تعداد جمعیت آن، حداقل 10 هزار و حداکثر 100 هزار عدد یا حتی بیش تر از این پوسترها چاپ می شوند. به این موارد باید چاپ انواع تقویم، کارت ویزیت، بنر و اقلام دیگر تبلیغاتی را اضافه کرد. قیمت ها البته بسته به چاپ خانه و شهری که قرار است در آن کارهای چاپ انجام شود، متفاوت هستند. این نرخ هایی است که یکی از چاپ خانه های تهران به من داد: 10هزارعدد کارت ویزیت 135هزار تومان؛ زمان تحویل فوری و دو روزه. 100 هزار عدد کارت ویزیت، یک میلیون و 200 هزار تومان؛ زمان تحویل فوری و یک روزه. 10 هزار عدد پوستر A3 با کاغذ تحریر 80 گرم، 550 هزارتومان؛ زمان تحویل فوری و دو روزه. تا 10هزار عدد بروشور زندگی نامه A4 با دوخط 600هزار تومان؛ زمان تحویل سه روزه. البته همان طور که پیش از این اشاره کردم، این قیمت ها متفاوت هستند. لیست برخی قیمت های دیگر را در تصویر زیر می توانید ببینید. برای چاپ بنر هم که چندین سال است استفاده از آن فراگیر شده، در ارزان ترین حالت، برای هر یک متر باید 3 هزار تومان هزینه کرد. این بنرها هم با توجه به میزان استفاده از آن ممکن است از یک هزار متر تا متراژهای بسیار بیش تر را شامل شود. تلاش برای رزرو چاپ خانه جهت چاپ اقلام تبلیغاتی کاندیداهای انتخاباتی از حدود دو تا سه ماه پیش شروع شده است. اما به دلیل معلوم نبودن نتیجه رد صلاحیت های شورای نگهبان، کم تر کاندیدایی به جز آن هایی که از تایید صلاحیت خودشان مطمئن بودند، ریسک چاپ پوستر، بروشور و کارت را پذیرفتند. مسوولان چاپ خانه ها هم می گفتند که به همین دلیل، بازار ما در این مدت متوقف مانده بود تا تکلیف این افراد مشخص شود. کاندیداها و نمایندگانشان هم به ما تاکید می کردند که لطفا نوبت مان را به کسی دیگر ندهید چون ممکن است در نهایت تایید صلاحیت بشویم. سرانجام، چند روز پیش تکلیف آخرین افراد هم مشخص شد و آن هایی که رد صلاحیت شدند، به صورت قطعی از رقابت بازماندند. طبق آمارهای اعلام شده، امسال 12 هزار و 123 نفر در سراسر کشور برای کاندیداتوری انتخابات دوره دهم مجلس شورای اسلامی ثبت نام کردند که از این تعداد، در مجموع ۶ هزار و ۳۰۰ نفر تایید صلاحیت شدند. آمار ها نشان می دهند از مجموع دوهزار و 390 داوطلب انتخابات مجلس شورای اسلامی در تهران، یک هزار و 144 نفر تایید و یک هزار و 178 نفر رد شده اند و 68 نفر هم انصراف دادهاند. بعد از مشخص شدن تکلیف نهایی افراد رد صلاحیت شده، مسوول یکی از چاپ خانه ها به من گفت در این مدت تعداد زیادی از افرادی که برای چاپ اقلام تبلیغاتی خودشان با ما صحبت کرده و نوبت گرفته بودند، به صورت قطعی رد صلاحیت شدند و به همین دلیل کارهایشان را چاپ نکردند. او هم چنین گفت: «به دلیل همین مشخص نبودن وضعیت، ما نمی توانستیم سفارش های دیگر تحویل بگیریم چون معلوم نبود مثلا فلان کاندیدا در نهایت تایید می شود یا نه. اگر تایید می شد، ما ملزم بودیم اقلام او را چاپ کنیم و اگر نمی شد هم بازار را از دست می دادیم. » از طرف دیگر، این چاپ خانه ها برای این که از آینده بازار خودشان در زمان پر کار و پر سود انتخابات مطمئن شوند، از نامزدها برای ثبت نوبت، بیعانه می گرفتند تا در صورت رد صلاحیت قطعی آن ها، حداقل بخشی از سود بازار را از دست ندهند. چاپ اقلام تبلیغاتی از این دست البته فقط بخشی از هزینه های کمپین های تبلیغاتی کاندیداها را شامل می شود؛ بخش دیگری از هزینه ها هم شامل هزینه های اجرایی، دستمزد اعضای ستاد، اجاره محل و ... هستند. طبق گزارش هایی که برخی رسانه ها منتشر کرده اند، در برخی مواقع این هزینه ها تا 30 تا 40 میلیون هم افزایش پیدا می کنند.
اقا هرچي تو اين فيلم كمدي داغونها مي بينيد بر اساس واقعيته، فقط بد ساختنش
آیا این جوک ها حقیقتا خنده دار است؟
سلام
در این دوران اشک و غم و استرس و فیلم های تراژدی 300 -400 قسمتی و کمبود برنامه های شاد و طنز، برنامه چند شـ.نبه با سیـ.نا جزو برنامه هایی هست که هر وقت زمانش را داشته باشم می بینم. رک و راستی خوشایندی داره و تیزبینی که همیشه مورد تحسین من بوده.
ولی در برنامه دو جمعه قبلی اتفاقی افتاد که جا خوردم.
در بخش نتورکیجات که جوک های بینندگان را می خونند، سینا به موضوع جوک های جنسیتی اشاره کرد و گفت که کامنت بامزه ای از یکی از بینندگان داشته که اعتراض کرده بوده به خواندن جوک های جنسیتی و بعد سینا گفت ببینید این جوکه ها!!!! با لحنی که چه قدر خنگی که متوجه نشدی این جوکه!
آقای سینا، کانال شما یک زمانی برنامه هایی برای توانمندی زنان پخش می کرد به اسم «به نام زن»، چه قدر شعارهای این برنامه ها با این گفتار شما تناقض و تعارض داره؟
پشت تمام جوک های جنسیتی و قومیتی یک باور کلیشه ای وجود داره که باعث میشه جوک با اشاره به اون و تایید اون باور خنده دار بشه.
پس اگه شما به جوکی جنسیتی و قومیتی می خندید، باور کلیشه ای که بهش اشاره می کنه را حتی نامحسوس قبول دارید. حتی اگه ادعا کنید عقاید و باورهای دیگه ای را قبول کنید.
آیا کسی به یک جوک در مورد خنگی و حماقت ابن سینا، نیوتن، نیچه و هاوکینگ می خنده؟! یا خساست جنوبی ها؟! یا راحت طلبی اصفهانی ها؟!
احتمالا کسی که این جوک ها را بشنوه چون با باورهای کلیشه ایش هماهنگی نداره فکر می کنه که احتمالا یک اشتباهی پیش اومده! چون اطلاعاتی متناقض با باورهاش بهش رسیده! برای همین براش احتمالا خنده دار نیست.
پس وقتی جوک های جنسیتی تعریف می کنید و بهش می خندید یعنی شما این باور کلیشه ای را در مورد خنگی، دست و پاچلفتگی، سطحی نگری و مادی گرایی زنان دارید!
همون طور که سعی می کنید مطالب قومیتی را در برنامه تون عنوان نکنید ازتون خواهش می کنم به احترام نیمی از جمعیت دنیا مطالب جنسیتی را هم عنوان نکنید.
اندر باب لزوم اجرای مناسک!
تازه با آقای همسر نامزد کرده بودیم و قرار بود هر وقت خانه خریدیم عروسی کنیم. از دو سال طول کشیدن ماجرا و اتفاقات آن دوره نمی نویسم که مثنوی هفتاد من است! دنبال خانه بودیم و اینجا و آنجا سر می زدیم تا یک روز پدر شوهر گرامی گفت که یکی از دوستانش قصد دارد خانه اش را بفروشد و خانه اش به درد ما می خورد . رفتیم و خانه را دیدیم. خانه ای که شد اولین خانه مشترکمان.
زن و شوهر میانسالی بودند با یک پسر و دختر و خانم خانه هم کارمند اداره ای بود و خیلی هم خوشرو بودند و خوش صحبت. خانه را دیدیم و یک چای هم کنارشان خوردیم و رفتیم خانه پدر شوهر. مادر بزرگ شوهر هم مهمانشان بود. پرسیدند خانه چطور بود و من توضیح دادم که بد نبود و حس کرده ام اگر چیدمان درستی انجام بدهم خانه خوبی از آب در می اید و این حرف ها.
مادر بزرگ آقای همسر گفت البته باید اول حسابی تمیزش کنی! حرفش به نظرم یک کمی عجیب آمد، بدیهی بود که خانه را تمیز می کردیم! مادر شوهر ادامه داد که واقعاً هم خونه فلانی تمیزکاری اساسی لازم داره! خواهرشوهر دنباله حرف را گرفت که فلانی چون کارمند است وقت نمی کند به خانه زندگی برسد که! پدر شوهر هم به عنوان حسن ختام گفت به کارمند بودنش نیست که، فلانی اصلاً تمیز و مرتب نیست!
راستش را بخواهید من در نیم ساعتی که آنجا بودم حس نکردم خانه کثیف است. خب، خانه برق نمی زد ولی در حد معقول تمیز و مرتب بود. لابد به هوای اینکه ما می رفتیم مرتبش کرده بودند ولی کثیفی خاصی هم ندیده بودم تا اینکه به یکباره آقای همسر گفت: آره بابا! همه پرده هاش هم کبره بسته بود! و به یکباره احساس حماقت و بیشعوری و حواس پرتی و بی کفایتی و ... باهم آمدند سراغم! آقای همسر به عنوان یک پسر 23 ساله در آن نیم ساعت فهمیده بود که پرده هایش کبره بسته و من بی دقت و بی حواس و بی توجه و... نفهمیده بودم!مطمئن بودم به آن درجه از عرفان نرسیده ام که ضعف های خانه دیگران به چشمم نیاید!
القصه خیلی غصه خوردم و با وجودی که همیشه به مرتبی و تمیزی معروف بودم ولی سالها بعد از آن بعد از ظهر هربار با شدت بیشتری خانه را تمیز کردم و هربار با آمدن خانواده همسر و مخصوصاً مادر بزرگ گرامی استرس گرفتم که الان همه مشکلات و زوایای پنهان خانه را هم با چشم بصیرت(!) می بیند و هربار خانه سابیدم و حرص خوردم تا کم کم متوجه شدم که در گیر "مناسک" شده ام. کم کم که فهمیدم بین همه این جماعت فقط یک بار مادر شوهر و پدر شوهر به خانه فلانی رفته اند و آن روز از قضا خانه کثیف بوده و ترکیب وضعیت خانه و کارمند بودن خانم خانه و روحیه هنری طور آقای خانه که صد البته به چشم پدر شوهر من خل و چلی محسوب می شد و... باعث شده تا این زوج را بی خیال نسبت به خانه و زندگی بدانند و بیایند خانه درباره شان حرف بزنند و بقیه از حرف های اینها قضاوت کنند و کم کم صاحب نظر هم بشوند!
در مورد اظهار فضل آقای همسر در باره "کبره پرده ها" هم متوجه شدم که این عبارت تکرار شونده ای است که خانواده و فامیلش در توصیف شلختگی و کثیفی یک خانه به کار می برند و او در حقیقت داشته قسمتی از مناسک را اجرا می کرده!
- در دور همی های شله زرد پزی بسیاری بوده ام و تقرییباً هر بار شنیده ام که شله زرد ما تک است چون در ریختن زعفران و شکر خساست نمی کنیم! این دفعه کمتر طول کشید تا متوجه شدم که جریان فقط اجرای مناسک است و کلیه زنان و مردان یک فامیل در جریان کم و زیادی زعفران و شکر شله زرد نیستند.
- صد البته این ماجرا درباره سمنو و تعداد پسته و بادام هایش هم صادق است.
- هربار کسی زایمان می کند و در روزهای نخست با آن همه درد و بدبختی نمی تواند به نوزادش شیر بدهد، می شنوم که وای وای! شیر خشک ندهی ها، بعد دیگر سینه ات را نمی گیرد و و شروع می کنند به تعریف خاطرات لااقل 2 سال کامل شیر دادن بچه هایشان و در موارد پیشرفته تر به جایی می رسد که دیگر خود بچه از شیر خوردن خجالت می کشیده!
- بین هنری ها رسم است ادعا کنند دوره ای را در یک چیزی گذرانده اند! هرچی! یا کنج عزلت گزیده اند یا عادت داشته اند پرتقال را با پوست بخورند یا مو شانه نمی کرده اند یا روزه سکوت گرفته اند یا خودشان را در خانه حبس کرده اند و فقط فیلم های گدار را دیدند یا... فقط مشکل اینجاست که طول این دوره ها بین 2 ساعت تا 24 ساعت متغیر است! یکی دیگر از مناسکشان این است که ادعا کنند کلیه شاهکارهای ادبیات جهان را خوانده اند و اگر بحث یک کمی تخصصی تر شود، اسم هاس سخت روسی که یاد آدم نمی نماند(!)و در مورد بقیه هم خدا را شکر کمپانی های ژاپنی کارتون هایش را ساخته اند و به همین دلیل خیلی ها شخصیت اصلی بی نوایان را کوزت می دانند! بامزگی جریان اینجاست که همه شان می دانند در حال اجرای یک مناسک هستند و بیچاره کسی که تازه وارد جمعشان شده و چقدر احساس نادانی و حقارت خواهد کرد!
- هرگاه در یک مهمانی چند بچه حضور داشته باشند سر میز یا سفره غذا این مناسک باید اجرا شود که مادران اول برای بچه هایشان غذا بکشند و بعد آنها را که سرگرم بازی با یکدیگر هستند صدا بزنند و بچه ها نیایند و مادر ها یک کمی با قاشق و بشقاب بروند دنبالشان و بقیه هی بگویند بیا خودت بخور، غذا از دهن افتاد تا بالاخره مادر خسته و ناامید برگردد و برای خودش غذا بکشد و در همان حال ابراز ناراحتی کند و یکی از آن طرف بگوید : بچه ها که به هم می رسن هیجان دارن دیگه و....صد البته اگر مادر اول خودش غذا بخورد و یک ساعت دیگر برود بچه ای را که احساس گرسنگی می کند و در ضمن از هیجان اولیه بازی هم افتاده، غذا بدهد، لااقل با نگاه چپ چپ بقیه مواجه خواهد شد و در خودش احساس بی کفایتی خواهد کرد!
- اگر خانمی بعد از ازدواج چاق شود همه اطرافیان خویش را ملزم می دانند که این جریان را به او یاد آور شوند و فقط در صورتی که این خانم مناسک را اجرا کند، مساله حل خواهد شد. مناسکی به این صورت که با تظاهر به بی خیالی برای خود غذا بکشد و بگوید شوهرم گفته می کشمت یک کیلو لاغر شی، تازه خوب شدی!
- اگر بچه ای بیفتد و خراش کوچکی بردارد یا قرار باشد واکسن بزند یا تب کند یا هر چیز دیگر، اگر مادر بچه از هوش رفت و پا به پای بچه گریه کرد و آب قند لازم شد که مناسک درست پیش رفته و همه به مادر و بچه می رسند و همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رود وگرنه با یک مادر سنگدل رو به رو هستیم! البته تازگی ها مشاهده شده مادرانی که فهمیده اند غش و ضعف چاره کار نیست، مناسک دیگری را اجرا می کنند و یک سخنرانی کوتاه در باره متدهای جدید فرزند پروری و لزوم مقاومت جلوی بچه درحالی که دل خودشان خون است(!) ارائه می دهند و بار تهمت را از دوش خویش بر می دارند!
- ....
عادت می کنیم؟
سلام
چند روز پیش یک لیست از مواردی که مصداق خشونت جنسی محسوب میشه را برای چند تا از گروه هایی که عضو بودم، فرستادم. طبعا مخالفت هایی هم بود ولی چیزی که برام سوال برانگیز بود واکنش اعضای یکی از گروه هایی بود که همه زن بودند و همه هم دارای تحصیلات تکمیلی.
بعضی ها گفتند که بعضی هاش اصلا خشونت نیست. آدم که نباید این قدر سوسول باشه. بعضی ها گفتند ما که اصلا ناراحت نمیشیم. عوضش برای طرف متاسف میشیم و حتی دوستی گفت آدم نمی تونه هر چی دوست داشت بپوشه و انتظار داشته باشه مردها حالشون خراب نشه!
یک تنه کلی توضیح دادم. این که دلیل نمیشه اگه تو ناراحت نشی کس دیگری ناراحت نشه. دلیل نداره همه لیست را همه ما تجربه کرده باشیم. و این که شاید حتی تو هم از چیزی که در روز روشن ناراحت نمیشی در شب تاریک ناراحت نشی. توضیح دادم این حرف درستی نیست که زنان قربانی خشونت را تازه به خاطر پوششون متهم کنیم و قربانی خودش متهم بشه و...
و باز مقاومت دیدم.
اون موقع که حس کردم زنان ما دچار خوگیری شدند. خوگیری با خشونتی که جاریه و زیرپوستی هر روز ما را تحت تاثیر قرار میده. این قدر که حتی براشون این خشونت عادی شده. این قدر که این خشونت را جزیی از طبیعت مردان می دونند.
چه میشه کرد برای این جامعه که قشر تحصیل کرده اش چنین باوری دارند؟
من دوستام برام دانلود مي كنن اما همش تو وب هست
اون يكي هم حتما محض محكم كاريه ديگه
سه شنبه ها و بنفش های لعنتی
تابستان 68 بود. تازه امتحان هایی که به خاطر فوت رهبر به تعویق افتاده بود را تمام کرده بودیم و نزدیک به چهل روز هم از مرگ دایی جوانم می گذشت.همان که یک بار حکایت همسرش را برایتان نوشتم. خانواده هنوز سیاهپوش بودند. یادم هست که مامان پیراهن بلند و خنک تابستانی سیاهی برای خودش دوخته بود و دایم می پوشید.
بعد از صبحانه یک سر رفته بودم دم خانه همسایه روبه رویی که با آناهیتا بازی کنم. دوسالی از من کوچکتر بود با صورت سفید و کک ومکی و موهای قرمز مواج. دختر خوشکلی بود. نوه همسایه مان بود. آنجا زندگی نمی کردند. بندر عباس بودند.پدرش مهندس تاسیساتی بود تحصیلکرده که چند سالی هم خارج از ایران زندگی کرده بود و حالا در شرکتی در بندر عباس کار می کرد. تابستانها آناهیتا و مادر و دو برادرش از گرمای آنجا فرار می کردند و کل سه ماه را در گیلان و خانه پدر بزرگ ها می گذراندند. برادرهایش آن وقت ها یکی هشت ساله بود و آن یکی سه ساله. دوستشان داشتیم. کتابخوان بودند مثل ما وبچه های خیلی خوبی هم بودند .ذاتمان جور بود با هم.
عمه شان گفت که خانه نیستند. همه نوه ها با عموی جوانشان رفته بود لب دریا تنی به آب بزنند. برگشتم خانه و منتظر شدم بر گردند. یکی دو ساعت بعد با صدای شیون از خانه شان مامان دوید آن طرف جاده. هول و بی روسری. 10 دقیقه بعد برگشت و روسری اش را برداشت و گفت الان خیلی شلوغ می شود و در جواب بابا گفت دو تا از بچه های ایرج غرق شده اند. کدام ها؟ آناهیتا و بهروز.
رفتیم آنجا. سه شنبه بود. یادم هست. تهمینه خانم مادرشان لباس بنفشی پوشیده بود. روزی هم که دایی رفت،سه شنبه بود. مامان بلوز و دامن بنفش پوشیده بود. منظره اش که کنار در آمبولانس شیون می کرد یادم هست. دو سال بعد هم پسر 2 ساله همان دایی رفت، باز سه شنبه بود و زندایی پیراهن بنفشی پوشیده بود. از همان وقت تا حالا حواسم هست که سه شنبه ها بنفش نپوشم. هر چند بابا چهارشنبه رفت و لباسم سبز بود و مامان دوشنبه و لباسم هنوز مشکی بود برای بابا...
یادم هست تهمینه خانم روی پله های ایوان نشسته بود و زل زده بود به روبه رو بی هیچ حسی در چهره و فقط یک بار گفت: جواب ایرج رو چی بدم؟
جواب ایرج را پدرش داد. وقتی همان شب آخر شب رسید و از دم در حیاط افتاد روی خاک. پدرش همزمان که بلندش می کرد، فریاد می زد اون داس منو بدین! می خواست پسر کوچکتر را بکشد، همان که 11 تا بچه را با هم برده بود دریا.از صبح چند بار داس را برداشته بود و یک بارش هم تهمینه خانم جلویش را گرفته بود.
خیلی خانم بود. خیلی . هنوز هم همان قدر خانم است.زیادی خانم است. حتی یک بار هم به برادر شوهر اعتراض نکرد و در جواب بقیه گفت مگر خودش می خواست که اینطور بشود؟ شاید اگر من هم بودم همین اتفاق می افتاد و بقیه با تعجب نگاهش کرده بودند و سر تکان داده بودند. کمتر از یک سال بعد هم که همان برادر شوهر خواست عروسی کند و تمام مراحل آشنایی و خواستگاری و ... هم چند ماه بعد از مرگ بچه ها اتفاق افتاده بود، اجازه داد مراسم سالگرد بچه ها را دو هفته زودتر بگیرند تا موقع عروسی هوا زیاد گرم نباشد و باز ملت سر تکان دادند و روز عروسی برادر شوهر که به احترام عروس و داماد نیم ساعتی سیاهش را در آورد و برایشان چای دو رنگ آورد، پچ پچ ها بیشتر شد که عاطفه ندارد!
تهمینه خانم حالش خراب بود خیلی خراب. حق داشت. داغ کمرشکنی بود. از روزی که خودم بچه دار شدم هفته ای نیست که یادش نیفتم. به خودش نمی رسید هفته به هفته مو شانه نمی کرد و ابرو بر نمی داشت و حواسش به لباس هایش نبود و حالا دیگر آن زن خوش تیپ و آراسته و دور از دسترس نبود که فقط سالی سه ماه بیاید دهاتشان و لباس های خوشکل بپوشد و سوغاتی های رنگارنگ بیاورد و کلاس زبان برود و... آمده بود گوشه خانه و در دسترس بود. انگار که وسط اسباب کشی آدم، غریبه ها سر برسند و تا ته زار و زندگی ات را ببینند. همان وسط که همه چیز حقیر به نظر می آید و کهنگی ها و شکستگی ها و رنگ پریدگی ها خود را به رخ می کشند.
حالا دیگر می شد برایش نظر داد. می شد آنقدر گفت و گفت تا وادارش کرد "لوله هایش" را که بسته بود باز کند و دوباره بچه دار بشود. خیلی زود. وقتی تازه یک سالی از مرگ ویران کننده فرزندانش گذشته بود. دو تا بچه پشت سر هم. یک پسر و یک دختر. از قضا دخترک هم موقرمز بود. درست مثل خواهری که هیچوقت ندید. فقط موهای این یکی صاف بود.. دوره اش کرده بودند که اسم بچه های رفته را روی تازه آمده ها بگذارد و لابد سر خوش بودند که خودشان و خدا دست به دست هم داده اند تا همه چیز جبران شود!
اینبار پدر بچه ها دخالت کرد. آقای مهندس بلند قامت و خوشرو که به اعتیاد پناه برده بود ووسط ویرانه زندگی اش، بچه دار شدن را برایش تجویز کرده بودند "تا از مردی نیفتاده". گفته بود نه! بچه اند ، شاید گاهی دعوایشان کنیم و نمی خواهم اسم آن دو تا را بیاوریم و دعوا کنیم.
ما یک سال بعد از رفتن بچه ها از گیلان رفتیم.( بعد از سالها هنوز فعل آمدن به زبانم نمی آید! ). دیدار ها و خبرها گاه به گاهی شده بود. می دانستم که تهمینه خانم به شوهرش گفته خانه ای نزدیک قبرستان برایش بسازد. می دانستم که ایرج خان بعد از سالها این در و آن در زدن بالاخره اعتیاد را کنار گذاشته و یک مغازه تأسیساتی زده. یک بار حدودهای بیست سالگی با دوستانم رفتیم شمال. خانه کودکی. جمعی دختر و پسر بودیم و حواسم بود بچه ها کاری نکنند که پچ پچ محلی ها را به دنبال داشته باشد. پمپ آب خراب بود. زنگ زدم به بابا. تلفن کرد ایرج خان آمد و درستش کرد. بچه ها هم همانجا بودند و خنده و شوخی و من یک کمی نگران شدم. یکی دو ماه بعد که بابا اینها رفته بودند آنجا برای بابا از رفتار من تعریف کرده بود و گفته بود خیلی خوشم آمد که دخترت با پسر و دختر رفتار یک سانی دارد و چه جمع سالمی بودند و از این حرف ها.
اساس شخصیتش هنوز سر جا بود. هم خودش هم همسرش. هیچوقت قاطی خاله زنکی ها نشدند ولی خاله زنکی ها خودشان را قاطی می کردند! همه سرشان را با تمام قوا کرده بودند توی زندگیشان و فتوی می دانند و نمی فهمیدند با این فتواها چه می کنند با این بیچاره ها. تهمینه خانم سالها بعد، در عزای مامان به من گفت که هیچوقت فرصت نکرد درست و حسابی برای آناهیتا و بهروز عزاداری کند و هنوز بغض روی دلش مانده. راست می گفت. معجون در هم جوشی که از مرگ بچه ها و عوض شدن شهر و بی سامانی خانه و زندگی و جراحی سخت و آمدن دو بچه پشت سر هم و سرک کشیدن های بقیه درست شده بود ، هیچوقت نگذاشت تهمینه خانم به خودش بیاید.
چند ماه پیش که دخترش را دیدم ، تعجب کردم. شبیه دختر تهمینه خانم و ایرج خان نبود.شبیه آنها بود که آنوقت ها مادر و پدرش دوست نداشتند. از این طرف و آن طرف هم زیاد شنیده ام که بچه بزرگه شان یک چیز دیگر است و چه آقایی است و...بچه بزرگه که آنوقت ها بچه کوچیکه بود!
دلم برای همه شان می سوزد. برای دو تا بچه ای که حاصل نسخه پیچیدن های بقیه اند و برای همه آدم ها و زندگی ها و موقعیت هایی که حاصل نسخه پیچیدن های خاله خانباجی ها هستند. خاله خانباجی هایی که امروزه در کسوت های مدرن تری به ملت مشاوره می دهند، درست همان وقت که ویران شده ای و مقاومتی نداری!
توقیف خانه دختر به دستور مستقیم وزیر

ملودی خاچاطوریان، شهروند خبرنگار فیلم «خانه دختر» در آستانه اکران به دستور مستقیم وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی توقیف و به کمد بایگانی سازمان سینمایی سپرده شد. فیلمی انگشت بر مشکلات و معضلات دختران جوان در جامعه گذاشته و آن را مورد هدف قرار داده است. محمد شایسته تهیهکننده این فیلم ضمن تاکید توقیف فیلم در گفتگو با خبرگزاریهای ایران گفته است با این که این فیلم از بهمن 93 تاامروز ۴ بار پروانه نمایش گرفته است، با دستور مستقیم وعلی جنتی توقیف شده و امکان اکران ندارد. به گفته علی جنتی سازندگان فیلم اصلاحات لازم را انجام ندادهاند. اما شایسته میگوید:« وقعیت این است که ما بعد از جشنواره سال گذشته در ۴ مرحله اصلاحات موردنظر را انجام دادیم.» در طول دو سالی که دولت یازدهم مستقر شده این نخستین باری است که دستور توقف یک اثر هنری با به امضای وزیر منتشر میشود. دستوری که با حرفهایی که در این مدت توسط علی جنتی و مدیران زیر دستش در این مدت زده شده در تناقض است. مسئولان فرهنگی دولت یازدهم از روزی که به بهارستان وارد شدند بر ایستادن به پای مجوزهایی که صادر کردند تاکید کردند. حرفی که با فشارهایی که از سوی تندروها و بولتنسازان بارها نقض شده است. اما در همه آن موارد هیچگاه رسما اعلام نشده بود که علی جنتی در خواست توقیف اثری را داده است که مجوز یکی از ادارات زیر مجموعه خود را داشته است. خانه دختر فیلمی است نوشته شهرام شاه حسینی براساس فیلمنامهای از پرویز شهبازی با بازی باران کوثری، پگاه آهنگرانی، رعنا آزادیور، حامد بهداد، بابک کریمی، بهناز جعفری و رویا تیموریان که سال گذشته با مجوز رسمی شورای نظارت و ارزشیابی ساخته و در سی و سومین جشنواره فیلم فجر به نمایش در آمد. ماجرای فیلم داستان دو دختر دانشجو است که برای کشف دلیل خودکشی دوستشان به زندگی او سرک میکشند و به رازهای زندگی او پی میبرند. رازهایی که برخی از مشکلات دختران در آستانه ازدواج سنتی به نمایش میگذارد و او را در مقابل خانوادهای سنتی و مردی شکاک قرار میدهد که از او برگه بکارت میخواهند. اکران این فیلم در کاخ جشنواره با حاشیههای زیادی همراه بود. اولین حاشیه با رفتار عجیب حامد بهداد در نشست خبری این فیلم آغاز شد. او که رفتار عجیبی را در این نشست نشان داد در بخشی از آن گفت:« امیدوارم امسال شاهد فیلمهای خوبی باشیم و دعا میکنم که سینمای ما از بیماری اقتصادی و سوژه نجات پیدا کند.برخلاف آن چیز که برخی عنوان میکنند که حالمان خوب است من میگویم که حالمان اصلاً خوب نیست و در برنامههای زنده ما را مجبور میکنند که بگوییم حالمان خوب است اما من به آن دسته از افرادی که حال خوب را عنوان میکنند؛ میگویم اجازه دهید فیلمهای خوب ساخته شود.» بهداد در ادامه با ذکر این دعا که خدایا به سینمای ما شفا بده از حضار در نشست خواست تا دستهای خود را بالا بیاورند و آمین بگویند. اما بعد از آن حال بد به سراغ خانه دختر آمد و نظرات و واکنشهایی به آن آغاز شد. برخی رسانهها ساخت چنین فیلمی را متهورانه دانستند و گروهی از رسانههای تندرو به آن تاختند. شبکه خبر صدا و سیما در گزارش خود درباره این فیلم با حمله به فیلم استنباط کرده بود که :«اکثر قریب به اتفاق بینندگان فیلم؛ مضمون آن را غیراخلاقی و برخلاف عرف جامعه ایرانی و اسلامی ارزیابی کردند.» خبرگزاری تندروی «جهان نیوز» در مورد این فیلم نوشت: «خانه دختر تعاریف درون خانوادگی سینمای امسال از انحطاط جامعهی ایران است: جامعهای که اگرچه مردان نوین آن همچون منصور در حال ترک و یا به گونهای دقیقتر در حال تمرین به ترک و کنترل غیرت خود هستند و در این مسیر به روش عدم سخن گفتن درباره آن و التماس به عدم شنیدن، دوران خود درمانی و کنترل این خصیصه یا رزیله ی اخلاقی توصیف شده در این گونه از آثار را سپری می نماید: دورانی سخت که همچنان به سبب حضور زنان متعصب به مثابه عام عقیده و سرزمین حاکم، از مطالبه به عنوان هنجار اجتماعی، بر بستر زن ایرانی خلاصی نیافته است. » خبرگزاری فارس نیز در گزارشی نوشت:« خانه دختر» سوژه ای تاریخ گذشته و نخنما را مطرح میکند که تنها هدفش عبور از خط قرمزها و ارایه فیلم به جشنواره های خارجی است. داستان خانهدختر اساس و پایه درستی ندارد و پیرنگی به شدت متزلزل دارد. تنها با ارایه نماهای کلیشهای لبخند ستاره به دوربین با مفهوم هشدار به نسل آینده همچنین خودکشی قصد دارد برخورد میان سنت و مدرن را با رفتار تعصبی و خشک خانواده سنتی و مذهبی به نمایش بگذارد. سوژهای نخنما که دیگر در جشنوارههای خارجی نیز خریدار ندارد.» حمله به فیلم باعث شد تا فیلم با وجود اعتراف برخی منتقدان به داشتن ویژگیهای ساختاری و فنی از داوری جشنواره کنار گذاشته شد و اکران آن را تحت تاثیر قرار داد. شهرام شاهمحمدی که از کارگردانهایی است که فاصله ساخت و اکران فیلمهایش بسیار کوتاه است با وجود تهیهکننده و پخشکننده قدرتمندی چون هدایتفیلم نتوانست این فیلم را به پرده نقرهای نزدیک کند. او در گفتگویی درباره این فیلم گفت:« انگ خوردن به فیلم با این مضمون که این فیلم مغایر با اخلاق ایرانی و اسلامی است، را رد میکنم؛ چراکه اتفاقا فیلم ما در راستای اهداف همین اخلاق است و امیدوارم دوستان به نقل قول پرویز شهبازی نویسنده فیلمنامه رجوع کنند که میگوید این فیلم به تعداد تماشاگرانش برداشتهای متعدد دارد. همین فشارها و حاشیهها باعث شد سال گذشته فیلم ما را از داوری جشنواره فجر کنار بگذارند. هرچند دوست داشتیم کارمان بهتر دیده شود، اما به احترام آرامش جشنواره از خواسته خود گذشتیم و سکوت کردیم.» سازنده «خانه دختر» از جناحهای سیاسی خواست برای تسویه حسابهای جناحیشان فیلمها را قربانی نکنند. او در این مورد گفت: «ما به هیچ وجه وارد بازیهای سیاسی نمیشویم. میدانیم کسانی که امروز وزیر و مدیر هستند، دوره فعالیتشان سر میرسد و جایشان را به مدیران تازهای میدهند، اما ما هنرمندان هستیم که میمانیم و کارمان را ادامه میدهیم، بنابراین هرگز خود را وارد بازیهای سیاسی و جناحی نمیکنیم.» در 9 ماه گذشته تهیهکننده و پخشکننده آن تلاش زیادی را برای اکران فیلم داشتند. اما هر بار که خبری از اکران فیلم منتشر میشد با حمله تندروها با عقبنشینی برای اکران مواجه میشدند. در این میان نمایندگان مجلس هم وارد گود شدند و با آن که فیلم را ندیده بودند خواستار توقیف آن شدند. یکی از این موانع تصمیم حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی و شهرداری تهران، برای اکران نکردن فیلم در سینماهای زیر مجموعهاشان بود. از آن جایی که 90 درصد سینماهای تهران و شهرستانها زیر مجموعه این دو نهاد هستند اکران فیلم در مجموعه سینماهایی رسمی تقریبا امکان پذیر نبود. سینماهای ملت، تماشا، راگا و رازی متعلق به شهرداری تهران و سینماهای پیام، بهمن، استقلال، آزادی، فردوسی، شاهد و سپیده در تهران به علاوه تعداد زیادی از سینماهای سراسر ایران، متعلق به حوزه هنری است. در سال های گذشته، با بالاگرفتن تنش بین وزارت ارشاد و حوزه هنری بر سر اکران فیلم هایی که دارای پروانه نمایش هم بوده اند، حوزه هنری، از نمایش برخی فیلم ها، از جمله فیلم «خصوصی» ساخته محمدحسین فرحبخش و «گشت ارشاد» به کارگردانی سعید سهیلی به دلیل مضامین « غیر اخلاقی» و «ضد ارزش های اسلامی» آنها مخالفت کرده است. هرچند غلامرضا فرجی(مدیر پخش و اکران حوزه هنری و سخنگوی شورای صنفی نمایش) در گفتگو با شبکه خبر صدا و سیما درباره آخرین وضعیت اکران فیلم ها، با تکذیب این موضوع گفت: «تاکنون هیچ حرفی از اکران هیچ فیلمی برای نوبت دوم اکران سال ۹۴ مطرح نشده است، فیلم خانه دختر نیز وضعیتش همین گونه است.» فرجی در پاسخ به این سوال که چرا حوزه هنری با وجود این که این فیلم پروانه نمایش دارد، آن را نمایش نمی دهد، گفت: “حوزه هنوز موضع خود را درقبال این فیلم اعلام نکرده. ابتدا باید وضعیت اکران یک فیلم در شورای صنفی نمایش مشخص شود تا بعد حوزه درباره نمایش دادن یا ندادنش تصمیم بگیرد. این مسئله هم ارتباطی با پروانه نمایش داشتن یا نداشتن یک فیلم ندارد.» خودداری حوزه هنری و شهرداری تهران البته برای اهالی سینما موضوعی غیر مترقبه نبوده است. چند سال پیش حوزه هنری 6 فیلم را در لیست سیاه خود قرار داد. مخالفت با اکران فیلم خانه پدری توسط شهرداری باعث شد تا این فیلم محاق توقیف باقی بماند. با وجود این به نظر میرسید خانه دختر با اصلاحاتی که در فیلم انجام داده است به اکران نزدیک شده است. اما با اعلام رسمی توقیف این فیلم با وجود داشتن مجوز اکران باید منتظر ماند تا دید این فیلم از کمد شورای نظارت و ارزشیابی بیرون میآید یا در همان جا خواهد ماند؟
شهرام جزایری و رضا رشیدپور، دکور بازی تازه یک مفسد

شهرام جزایری به تازگی میهمان برنامه دید در شب بود، با اجرای ضعیف رضا رشیدپور. رشیدپور اوج اشتباهش در مصاحبه را در دو دقیقه حضور ایلیا، فرزند شهرام جزایری نشان داد که سوال های بی ربط پرسید، خودش هم پشیمان شد ولی دیر شده بود. اما شهرام جزایری هم در این مصاحبه چند صورتک داشت. او نخست صورتک قربانی را به چهره زد. مقصر را هم رسانه ها اعلام کرد. مجری را مسخره می کرد که مسائل اقتصادی را نمی داند، حد و حدود مصاحبه را تعیین می کرد و می خواست همین حد و حدود را برای رسانه ها تعیین کند. جرم رسانه ها این بوده که فساد را افشا کرده اند. شهرام جزایری وقتی با عکس الیاس محمودی، قاضی و رئیس حفاظت اطلاعات قوه قضائیه دوران هاشمی شاهرودی برخورد کرد، در مقام یک قربانی برای الیاس محمودی ابراز تاسف کرد، در مقابل عکس هاشمی شاهرودی هم سکوت کرد. الیاس محمودی هم یک مفسد بود که در پرونده فساد محمدرضا رحیمی نامش به عنوان شریک شنیده شد. او البته حاشیه امنیت دارد و الان وکیل است. شهرام جزایری در جنگ مفسدان بازنده شد ولی قربانی نبود. صورتک دوم شهرام جزایری یک نابغه بود، نابغه ای که حاضر است با بیل گیتس مناظره کند و به او درس پس بدهد. یک نابغه مغرور که اصلا خودش را بیل گیتس می داند. قبلا از این هم 5 وزیر دولت را به مناظره دعوت کرده بود، در برنامه حرفش را پس گرفت و گفت جو گیر شده بود و رسانه ها به زور با او مصاحبه کردند و وزرا را به مصاحبه دعوت کرده است. صورتک سوم شهرام جزایری، یک طلبکار بود، یک کارشناس طلبکار، گویی که راه نجات ایران را می داند و تحلیل گر کلان است. عوام درباره مسائل اقتصادی چیزی نمی دانند و ابهام عوام ناشی از نادانی آنهاست. صورتک چهارم، تصویر یک خیر بود. این صورتک نبود البته. به شاهدت زندانیان او روحیه خیرخواهانه ای داشته و کمک های زیادی به دیگران کرده ولی او می خواست این وجه کارهایش، نقاب همه زندگی اش باشد، یک امر غیرممکن. صورتک پنجم اما قانون مداری بود. مدام مجری را به چالش می کشید که چرا به رای دستگاه قضایی احترام نمی گذارد. وقتی مجری به او یادآوری می کرد با رای همین دستگاه قضایی 13 سال در زندان بوده است، عصبی می شد، سرش را می خاراند و رویش را از دوربین بر می گرداند. دقیقا تصویر واقعی شهرام جزایری همین جا نشان داده می شد. او وقتی درباره رشوه ها هم حرف زده شد، همین رفتار را داشت. وقتی درباره اینکه چرا فردی با این همه قانون مداری از زندان فرار می کند نیز حرف به میان آمد، همین رفتار را داشت. شاید چون با تصویر واقعی خودش روبرو می شد، اینگونه عصبی می شد؟ مصاحبه شهرام جزایری نمونه عالی وقاحت یک مفسد اقتصادی بود. او اسناد افتخارش را در یک سیستم فاسد گرفته، در همان سیستم فاسد رشد کرده و در جنگ فاسد، بازنده شده است. چندی پیش در گوگل پلاس درباره وضعیت جامعه این روزهای ما با اشاره به مصاحبه سحر قریشی و رضا رشیدپور خواندم بعضی ها «ابتذال و بلاهت را به راحتی بیان میکنند.» جزایری نمونه دقیق این راحتی بود. شهرام جزایری قبل از برنامه درباره مجری اینطوری فکر کرده بود: «رشیدپور یک بچه پر رو است که خیلی گرد و خاک می کند و شاخ مصاحبه شونده را می شکند.» (نقل به مضمون) شهرام جزایری آمده بود شاخ رشیدپور را بشکند، حس رضایت هم داشت که او را مجبور کرده عقب نشینی کند، تنهایی توانسته رشیدپور را استرسی کند، مغرض و ناشی نشان دهد و بازی را ببرد. او تا حدودی موفق شد، حداقل موفق شد روند مصاحبه را منحرف کند، منتها این یک شگرد مفسدان اقتصادی است. روزگاری که پرونده اش رسیدگی می شد، خیلی از دفاتر شهرام جزایری می گفتند، دفترش در دوبی. مهم ترین وجه دفاتر شهرام جزایری دکوراسیون بود. او دکورباز حرفه ای بود، دکورِ خوب می تواند به راحتی ذهن مخاطب را منحرف می کند. شهرام جزایری خیلی خوب این را می داند، او دکور تازه ای چیده است: نابغه ی مظلومِ دلسوزِ خیر.
پایان داستان
مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل
مجلس خبرگان و روشهای تشخیص بی کفایتی رهبر

بعد از اعلام آیت الله آملی لاریجانی مبنی بر اینکه خبرگان حق نظارت بر رهبری را ندارند سوالی که ذهن بسیاری از آگاهان عرصه سیاست را مشغول کرده است این است که پس تکلیف اصل صد و یازدهم قانون اساسی چه میشود. مطابق این اصل " هرگاه رهبر از انجام وظایف قانونی خود ناتوان شود یا فاقد یکی از شرایط مذکور در اصول پنجم و یک صد و نهم گردد، یا معلوم شود از آغاز فاقد بعضی از شرایط بوده است ، از مقام خود برکنار خواهد شد. تشخیص این امر به عهده خبرگان مذکور در اصل یک صد و هشتم میباشد." یعنی به طور خلاصه خبرگان اگر تشخیص دهند که رهبری فاقد یکی از شروط لازم برای رهبری مثل عدالت، تقوی، آگاهی، شجاعت، مدیریت، تدبیر و مانند آن شده است میتوانند رهبر را عزل نمایند. حالا سوال اینجاست که خبرگان اگر نظارتی بر رهبری نداشته باشند چطور و از چه راههایی میتوانند تشخیص دهند که رهبر هنوز شرایط رهبری را دارد و یا ندارد. ما در این نوشته سعی خواهیم کرد که به برخی از این روشها اشاره نمائیم: روش اول: اقرار صریح مقام معظم رهبری به بی کفایتی خود. هرگاه شخص رهبری به صورت کتبی و یا شفاهی به بی کفایتی خود در امر رهبری در حضور اعضای مجلس خبرگان اقرار نماید و ثابت شود که این اقرار تحت تاثیر جنون، افسردگی، ترس، خستگی، بیماری و مانند آن نیست مجلس خبرگان میتواند اظهارات رهبر را ملاکی برای تشخیص عدم کفایت ایشان قرار داده و رهبری را از مقام خود برکنار نماید. در صورتی که سلامت جسمی و یا روانی رهبر محل تردید باشد اعتراف وی علیه خود فاقد اعتبار بوده و مجلس خبرگان حق برکناری نداشته و ایشان همچنان رهبر قانونی کشور محسوب خواهند شد. روش دوم: تشخیص عدم کفایت رهبری از طریق وحی. در این روش خبرگان با توجه به اینکه خود حق نظارت بر عملکرد مقام معظم رهبری را ندارند و به جز حضرت حق هیچ شخص و یا نهادی نیز حق نظارت بر عملکرد رهبر مسلمانان جهان را ندارد و تنها ذات اقدس الهیست که میتواند بر عملکرد رهبر نظارت داشته باشد، مجلس خبرگان تنها در صورت نزول جبرئیل و دریافت پیغام از طرف پروردگار مبنی بر بی کفایتی رهبر میتوانند خلع رهبر از مقام خود را در دستور کار قرار دهند. بدیهی ست که جبرئیل و یا هریک از ملائک مقرب درگاه الهی که حامل پیام بی کفایتی رهبر ایران از سوی خداوند باشند، باید حداقل سه معجزه در حد شکافتن دریا برای اثبات حقانیت خود به مجلس خبرگان عرضه نمایند. روش سوم: تشخیص عدم کفایت رهبری در صورت فوت و یا از کار افتادگی بر اثر بیماری. چنانچه رهبر ایران فوت نماید و یا بر اثر بیماری قادر به انجام وظایف خود در مقام رهبری نباشد مجلس خبرگان میتواند وی را فاقد صلاحیت برای رهبری تشخیص داده و وی را از رهبری خلع نمایند. باید دقت کرد که بیماری رهبر باید به حدی باشد که رهبر قادر به دیدن، شنیدن، صحبت کردن و تکان دادن اعضای بدن خود نباشد و چنانچه یکی از این موارد به قوت خویش باقی باشد مجلس خبرگان صلاحیت اظهار نظر در مورد توانایی های رهبری و برکناری ایشان را نخواهد داشت. روش چهارم: ظهور آقا امام زمان. در صورت ظهور حضرت ولی عصر (عج) مجلس خبرگان پس از تطبیق یک به یک نشانه ها و اطمینان از اصالت شخص ظهور کننده، میتواند موارد را به محضر ولی امر مسلمین جهان اطلاع داده و در صورت خود داری ایشان از تحویل حکومت به صاحب اصلی آن، رای به برکناری مقام معظم رهبری در دوران ظهور بدهد. بدیهی ست که اختیارات مجلس خبرگان در دوران حکومت آقا امام زمان کمابیش مشابه حکومت نایب بر حق ایشان بوده و ایشان میتوانند به همین شکل در دوران آن حضرت نیز به فعالیت خود با همین سطح از اختیارات ادامه دهند.
مستند آزادیهای یواشکی - قسمت دهم: او تنها نیست

به قسمت دهم این مجموعه رسیدهایم و شاید لازم باشد دوباره توضیح بدهیم که قسمتهای نُه گانهای که تاکنون مشاهده فرمودهاید، بخشی از مراحل ساخت مستند «آزادیهای یواشکی»ست که بعدا به همراه واکنشهای مثبت و منفی مخاطبان، یعنی همین شما که الان دارید این یادداشت را میخوانید، ساخته خواهد شد. صفحه آزادیهای یواشکی با همکاری مخاطبین در فیسبوک به وجود آمده است، پس این مستند هم با مشارکت بینندگان و مخاطبانش در فیسبوک شکل خواهد گرفت. و اما «چرا مسیح علینژاد؟» این سوال انتقادی را برخی به شکل کنایهآمیز و عدهای به معنای واقعی پرسیدهاند. در پاسخ باید گفت که «او تنها نیست»! بنا به همان توضیحی که در بالا آورده شد، این فقط یک شروع است، یک فراخوان برای همه کسانی که میخواهند داستان مواجهه خود با حجاب اجباری را بگویند، همانطور که مسیح علینژاد تاکنون گفته است و همینطور که در این قسمت «فاطمه شمس» میگوید. «فاطمه شمس» نویسنده، شاعر، پژوهشگر و استاد دانشگاه است. داستان زندگی او با همه تفاوتهایی که با زندگی مسیح علینژاد دارد در مسئله رهایی از حجاب اجباری به اشتراک میرسد. در سال ۱۳۸۸ ، که مسیح به اجبار تهدیدها و محدودیتهای کاری، و به قصد ادامه تحصیل به لندن میرود، فاطمه به او کمک میکند که بهتر در دنیای جدید جا بیافتد. در آن زمان آنها اعتقادی به حجاب اسلامی ندارند ولی به علت آنچه «احترام به خانواده» میپندارند، ناچارند که در انظار عمومی و یا جلوی دوربین، حداقلی از حجاب را رعایت کنند و یا به جای روسری کلاه بر سر بگذارند. ولی همین سرآغاز طعنهها و انتقادات فراوانی میشود که به ریاکاری متهماشان میکند. تا اینکه هر دو به فواصل زمانی مختلف تصمیم میگیرند که خودشان باشند و علیرغم انتظارات خانواده، به حجاب اجباری «نه» بگویند. در این قسمت «فاطمه شمس»، این شورش ِ دردسرآفرین را روایت میکند و البته اضافه میکند که در نهایت، حس دلپذیر صادق بودن با خود، ارزش همه آن تبعات شدید خانوادگی و اجتماعی را داشت. شما هم اگر تمایل دارید داستان خودتان را روایت کنید میتوانید با ما تماس بگیرید و یا فیلمهای خودتان را برایمان بفرستید. راههای ارسال و ارتباط با ما در انتهای این ویدئو آمده است. دیگر قسمت های این مستند: مستند آزادی های یواشکی؛ قسمت اول: صفحهای متولد میشود مستند آزادی های یواشکی؛ قسمت دوم : آزادیهای یواشکی پر و بال میگیرد مستند آزادی های یواشکی؛ قسمت سوم : اسید پاشی اصفهان مستند آزادی های یواشکی؛ قسمت چهارم: تهدیدها آغاز میشود مستند آزادی های یواشکی؛ قسمت پنجم: حرف رمز: پویان مستند آزادی های یواشکی؛ قسمت ششم: تهدیدها اوج میگیرد مستند آزادی های یواشکی؛ قسمت هفتم: ریشهها مستند آزادی های یواشکی؛ قسمت هشتم: ریشهها ۲ مستند آزادیهای یواشکی - قسمت نهم: جوجه اردک زشت
برای آموزش سنتی، وقت تمام است
محمدرضا از تیم تولید محتوای وبسایت فرانش
چند سال پیش زمانی که داشتم دانشگاهم را تمام میکردم و میخواستم وارد بازار کار حرفهای شوم، حیرتزده شدم. میدانستم که در دانشگاه زیاد مهارتهایی که به درد بازار بخورد را آموزش نمیدهند، ولی وقتی نگاهی به آگهیهای استخدام انداختم دیدم برای هر کاری باید مدتی وقت بگذارم و مهارتی را یاد بگیرم که در دانشگاه صحبتی از آن نبود. امروز البته در بعضی دانشگاهها کار با نرمافزارها و زبانهای حرفهای را هم یاد میدهند، ولی هنوز هم بیشتر در سطح مبتدی یا از سر رفع تکلیف است، و به درد بازار کار نمیخورد.
اما من احتیاج به مهارت واقعی داشتم که بشود با آن کار کرد، و برای رسیدن به آن دو راه بیشتر نداشتم، یا به کلاس میرفتم که چندان اعتمادی به مفید بودنش نداشتم و یا خودم به صورت خودآموز یاد میگرفتم. دستبهکار شدم، کتاب و نرمافزار را تهیه کردم و مشغول تمرین و یادگیری C# شدم. سخت بود، مراجعش گنگ بود و هر چیزی را باید آنقدر زیر و رو میکردم تا سر از طرز کارش در بیاورم.
تقریبا همان زمان بود که آموزش مجازی هم در ایران شروع شد، که این را هم محمد از بنیانگذارهای وبسایت فرانش (کائسنای سابق) تجربه کرده است. او در دوره مجازی یکی از دانشگاههای معتبر ایران مشغول به تحصیل شد، و گرچه تجربه جدیدی بود و خوبیهای خودش را داشت – مثل اتلاف وقت کمتر و منعطف بودن ساعت درس – ولی باز هم همان مشکل کیفیت آموزش و کاربردی نبودن آموختهها را داشت.
سال گذشته، محمد به همراه دو دوست دیگرش هومن و فراز تصمیم گرفتند دراینباره کاری انجام دهند و راه جدیدی در سیستم آموزش فنی و تخصصی باز کند. شیوهای که به معنای واقعی آنلاین و امروزی و باکیفیت باشد، و از چشم کاربر به یادگیری نگاه کند. آنها تصمیم گرفتند وبسایت علمی کائسنا را که محمد در دوران دانشجویی ایجاد کرده بود و به موفقیتهای زیادی هم رسیده بود، تغییر کاربری داده و آن را به محلی برای یادگیری مهارت واقعی تبدیل کنند.
و این کار را هم کردند. وبسایتی درست کردند که در آن هر کسی از هر نقطه دنیا بتواند به راحتی و با کمترین هزینه و بدون اتلاف وقت، به کمک ویدیوهای فارسی آنلاین، یادگیری آسان و باکیفیتی داشته باشد. و محیطی که در آن مدرس پاسخگوی دانشجویان است. دیگر احتیاجی به حضور در کلاس آموزشی و کتابهای سنگین و پیچیده نیست. در ویدیو میشود طرز انجام کارها را دقیقا دید و بارها هم مرور کرد. ویدیوی دورههای آموزشی را آموزشگاهها و موسسات حرفهای و حتی هر فرد حرفهای میتواند با رایانه شخصیاش ضبط کند و به رایگان یا برای فروش روی این بستره قرار دهد. خود فرانش (کائسنای سابق) هم راهنماییهایی برای ساخت ویدیوی آموزشی باکیفیت فراهم کرده است.
امروز بیشتر از یک سال از راهاندازی این بستر میگذرد و در این مدت فرانش توانسته صدها دوره در زمینههای تخصصی مختلف مثل برنامهنویسی، طراحی گرافیک، فیلم و انیمیشن، کسبوکار، وب و راهاندازی وبسایت و زمینههای دیگر از تولیدکنندگان مختلف و معتبر گردآوری کرده و در اختیار کاربرانش بگذارد.

خوشحالیم که کاربران سایت هم توانستهاند از این محتوای دیجیتال برای پیشرفت در کار و زندگیشان استفاده کنند. نازنین، یکی از کاربران فرانش، میگوید توانسته رتوش کردن با فتوشاپ را یاد بگیرد و در یک آتلیه مشغول به کار شود؛ احسان به کمک یادگیریهای وردپرس برای خودش یک وبسایت راه انداخته؛ و دوستم سیاوش که برنامهنویس است توانسته به کمک فرانش جاواسکریپت را هم به مهارتهایش اضافه کند.
و بازار کار هم این را میطلبد. اقتصاد کشور در حال باز شدن است و موجی از کسبوکارهای جدید و سرمایهگذاریهای جدید آمده و بیشتر از آن هم در راه است، و همهٔ اینها نیروی متخصص میخواهند. در شرایطی که همین امروز هم کمبود نیروی کاربلد وجود دارد، و حتی در خود فرانش هم برای یافتن نیروهای متخصص تلاش خیلی زیادی کردهایم. این فرصت ایدهآلی است که هر کسی با کسب مهارت جدید به پیشرفت کاری برسد.
تا به امروز ۹۰ درصد دورههای سایت را رایگان گذاشتهایم تا مخاطب ما بتواند با خیال راحت یادگیری آنلاین را تجربه کند و با آن آشنا شود. هدف ما این است که یادگیری واقعی را به جای آموزش ناکارآمد فعلی در ایران جا بیاندازیم و تمام تلاشمان را میکنیم تا این مسیر را هموار بسازیم. این راهی است که تازه شروع شده، اما آیندهاش روشن است.
و لطفا «یک پزشک» را در
سایر شبکههای اجتماعی هم دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیسبوک
نوشته برای آموزش سنتی، وقت تمام است اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.
چه کسی نشان معروف «صلح برای پاریس» را طراحی کرد؟
تقریبا یک ماه از حادثه تروریستی پاریس گذشته است، در این حمله که در ۲۲ آبان رخ داد، در یک رشته از حملات هماهنگشده متشکل از تیربارانهای دستهجمعی و بمبگذاریهای انتحاری در منطقههای یکم، دهم و یازدهم شهر پاریس، ۱۳۰ نفر کشته و ۳۶۸ نفر مصدوم شدند.
اما به فاصله کوتاهی از حمل، تصویری که بیش از همه، در اکانتهای کاربران در شبکههای اجتماعی پست شد و مبدل به عکس آواتار آنها شد، یک نشان به نام «صلح برای پاریس» بود.

این نشان را یک طراح و تصویرگر فرانسوی به نام ژان ژولین طراحی کرد و آنقدر محبوب شد که معروفترین مشاهیر هنر، ورزش و سیاست هم آن را در اکانتهای خود پست کردند و واقعا نمیشود برآورد که چند بار این عکس در شبکههای اجتماعی به اشتراک گذاشته شده است.

ژان ژولین ۳۲ ساله است، به گفته خودش، او تنها یک دقیقه بعد از اطلاع از حملات، بدون انجام طراحیهای اولیه، یک دفترچه را روی پاهایش گذاشت و با رنگ و قلممو، ایدهای که را که به صورت ناگهانی به ذهنش متبادر شده بود، کشید.
گویایی، بار معنایی و سادگی و مینیمال بودن این طراحی، خیلی زود باعث محبوبیتاش شد.
اما حالا که صحبت از این طراح شد، بد نیست به مجموعه دیگری از آثار او با هم نگاه کنیم که نشان میدهد، چطور فناوری وارد زندگی ما شده است و البته چگونه این ورود، در همه جنبههای زندگی ما دخول کرده است و باعث کمرنگ شدن بسیاری از روابط انسانی و بلعیده شدن بسیاری از دقایق زندگیمان شده است.

و لطفا «یک پزشک» را در
سایر شبکههای اجتماعی هم دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیسبوک
نوشته چه کسی نشان معروف «صلح برای پاریس» را طراحی کرد؟ اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.
۱۸ جاندار دورگه عجیب و غریب که آدم به سختی باورش میشود واقعا وجود دارند!
بله، این روزها با فتوشاپ میشود هر ویرایش را انجام داد و هر موجودی تخیلی را خلق کرد. اما در اینجا ما میخواهیم شما را با جانداران دورگه واقعی آشنا کنیم که با ظاهر عجیب و غریب خود، ما را واقعا متحیر میکنند و آدم به سختی میتواند باور کند که وجود خارجی دارند.
۱- لایگر: حاصل آمیزش شیر نر و ببر ماده
موجود دورگه حاصل این آمیزش، بسیار سریع رشد میکند. لایگر بزرگترین گربهسان روی زمین است. در اینجا عکس یکی از این لایگرها به نام «هرکول» را میبینید که ۴۱۰ کیلوگرم وزن دارد!

۲- تیگون: حاصل آمیزش ببر نر و شیر ماده
خب! جالب است بدانید که خود این لایگرها و تیگونها هم عقیم نیستند و میتوانند با هم آمیزش کنید. حالا تصور کنید که چه موجوداتی از آمیزش آنها میتواند تولید شود!

۳- زانکی: حاصل آمیزش گورخر و الاغ

۴- جگلیون: حاصل آمیزش جگوار نر (پلنگ خالدار) با شیر ماده
این موجود با ظاهر خوفانگیزی که دارد، بسیار نادر است. در اینجا عکسی از یکی از جگلیونها را میبینید که در یک پارک حیات وحش در اونتاریوی کاندا نگهداری میشود.

۵- گیپ: حاصل آمیزش بز و گوسفند
معمولا جنین ایجاد شده در اثر این آمیزش، در دوران حاملگی میمیرد و سقط میشود، اما به صورت نادر ممکن است زنده بماند.

۶- خرس گرولار: حاصل آمیزش خرس قطبی و خرس قهوهای
بیشتر این نوع خرس در باغوحشها هستند، اما موارد نادری از آنها در طبیعت هم مشاهده شدهاند.

۷- کایولف: حاصل آمیزش کایوت و گرگ

۸- زبرویید: حاصل آمیزش گورخر و اسبها
داروین یکی از نخستین کسانی بود که به زبروییدها اشاره کرده است، موجوداتی که به سختی رام میشوند و رفتار خشنتری نسبت به اسبها دارند.

۹- گربه ساوانا: حصال آمیزش گربه خانگی و گربه وحشی
گربه ساوانا بسیار گران است. از بازی لذت میبرد و هراسی از آب ندارد.

۱۰- ولفین: حاصل آمیزش نهنگهای قاتل کاذب نر و دلفینهای «بینیبطریای» ماده
فقط یک ولفین در باغ وحشهای آبی دنیا وجود دارد.

۱۱- بیفالو: حاصل آمیزش بوفالو گاو
به آنها کتالو هم میگویند.

۱۲- هینی: حاصل آمیزش الاغ نر و اسب ماده
اینها از قاطرها کوچکتر هستند.

۱۳- نارلوگا: حصال آمیزش نهنگ قطبی و ماهی خاویاری

۱۴- کاما: حاصل آمیزش شتر و لاما
نخستین بار این موجود در سال ۱۹۹۸، در دوبی با لقاح مصنوعی، ایجاد شد. تنها ۵ عدد از این موجودات وجود دارد.

۱۵- دزو: حاصل آمیزش گاو و گاومیش وحشی
این جاندار هم از گاوها و هم از گاومیشهای بزرگتر است. در تبت و مغولستان از آنها به خاطر گوشت و نیز شیر فراوانی که تولید میکنند، استفاده میشود.

۱۶- لئوپون: حصال آمیزش لئوپارد نر و شیر ماده

۱۷- مولارد: حاصل آمیزش مرغابی وحشی و اردک

۱۸- زوبرون: حاصل آمیزش گاو و گاومیش کوهاندار
اینها نسبت به والیدن خود قویتر هستند و نسبت به بیماریها مقاومت بیشتر دارند. گله کوچکی از آنها هماکنون در یکی از پارکهای ملی لهستان وجود دارد.

و لطفا «یک پزشک» را در
سایر شبکههای اجتماعی هم دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیسبوک
نوشته ۱۸ جاندار دورگه عجیب و غریب که آدم به سختی باورش میشود واقعا وجود دارند! اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.
اندر کرامت زن!
سلام
جایی هستم. خانمی با شور و هیجان داره در این مورد صحبت می کنه که هیچ دینی مثل اسلام و هیچ قانونی مثل قوانین اسلامی به زن کرامت نداده و مقام زن را بالا نبرده.
من به زن بغل دستش نگاه می کنم. زنی که هم زیباست و هم دوست داشتنی. هم تحصیلکرده است و هم موقعیت اجتماعی خوبی داره. و همسر این زن با وجود داشتن فرزند و یک دهه زندگی مشترک به تازگی زن دیگری را به عقد خودش درآورده. بعد هم با کمال خونسردی و وقاحت خودش و فامیلش گفتند که "مرده! از نظر شرعی و قانونی هیچ خلاف و گناهی مرتکب نشده!" به زنی نگاه می کنم که این روزها ته نگاهش همیشه غمی بارونی لونه کرده و از خودم می پرسم دقیقا کدوم قسمت از دین و شرع اسلام به زن کرامت داده و مقامش را بالا برده؟
پیوست: من آتئیست نیستم. و این که برام هضمش سخته دستورهای دینی با قدمت 1400 سال به این معنی نیست که مسیحیت یا یهودیت را بیشتر قبول دارم، که اون ها مال 2000 و 3500 سال پیش هستند. دین اسلام یک سری قوانین و شرعیات داره که پیروانش قبولش دارند فقط و فقط برای من سواله کدوم قسمت از دین اسلام به زن امروزی کرامت و هویت و ارزش والا داده؟
بعدا نوشت: متاسفانه امروز وقت ندارم جواب تک تک کامنت ها را بدهم. فقط یک چیزی به اون دوستانی که حالا چه در این پست و چه در جاهای دیگه و زمان های دیگه مدام میگند اسلام را نباید با مسلمون ها سنجید بگم! دوستی یک زمان با یک نفر دیگه داشت درباره اسلام صحبت می کرد. اون فرد هم گفت اسلام را نباید با مسلمون ها و اعمالشون سنجید! دوست منم گفت باشه می خواهی با مسیحی ها بسنجیم؟!
دوستان عزیز اگه ما اسلام را با عملکرد مردم ایران، عربستان، اردن، سوریه، عراق و ... نتونیم بسنجیم با عملکرد کی بسنجیم؟ اگه اسلام این قدر دین پیچیده و سختیه که عملکرد بهش این قدر سخته! اگه این قدر دستوراتش راه در رو و امکان سواستفاده و کلاه شرعی داره! اگه این قدر روایات و کتب و تفسیرهای مختلف میشه روش گذاشت و فرقه های مختلف داره! آخه چه جوری میشه قبول کرد چنین دینی کامل، برای همه دنیا و همه اعصاره؟
دوستانی هم که خیلی نگران بیشتر بودن نسبت تعداد زنان نسبت به مردان هستند طبق آمار مرکز آمار ایران، تولد نوزاد پسر از سال 67 بیشتر از دخترها بوده و خداراشکر بعد از اون دیگه جنگی رخ نداده! حالا تکلیف این پسرهای دم بختی که دختر مناسب ندارند برای ازدواج چیه؟ اجازه هست دوتا شوهر کنند دختران تا این پسرهای بیچاره بنده خدا عزب نمونند و نیازهای طبیعیشون برطرف بشه؟
دوستان باز ممنون میشم سری به وبلاگ آقای خلیل بزنید و اون لینکی که گذاشتند را مطالعه بفرمایید.
" پازل زندگی "
یکی دو هفته ی پیش ، با مامان و بابا دردو دل میکردیم ، گفتم : اداره رفتن من و کارمند شدنم ، مسیر زندگیم رو تغییر داد ...بعد از ماجرای جداییم، بزرگترین ضربه های روحی رو از همین محیط ، خوردم ..
اما همین اداره دونفر رو وارد زندگیم کرد که هر وقت میخوام بهش لعنت بفرستم ، اون دوتا نازنین میان جلوی چشمم و دلم نمیاد چیزی بگم .
بابا گفت: غیر از این دوتا دوست ، کسی هم تو خاطرات کارمندیت هست که ازش به خوبی یاد کنی؟
گفتم : آره .. یه آقای علیان نامی بود که همیشه تو ذهنم باقی میمونه .. هفت ساله بازنشست شده و من همیشه یه جورایی احساس دین بهش میکنم .
ذهنم کشید به همون پونزده سال قبل ....
وقتی صفر کیلومتر ، کارمند شدم و اومدم گفتم " سلاملکوم من کارمند جدید هستم" زمان بستن حساب ها بود ، سرپرستمون گفت : علیک سلام ، ما اینجا یه مژگان خانوم داشتیم که رفیق گرمابه و کلستان بودیم ، یه روز چهارشنبه اومد گفت فرداشب عروسیمه و دیگه اداره نمیام چون قراره برم فرانسه . همه مون رو شوکه کرد و رفت .
حالا ما دوهفته ست بدون ایشون سر کردیم الانم داریم حساب میبیندیم وقت نداریم بهت آموزش بدیم ...
بیا این سه تا زونکن مال تو... بشین نگاه کن ببین چکار باید بکنی . البته خیلی بی انصافیه هیچی نگم .. پس گوش کن:
تو مسئول سه تا حساب خارجی هستی دوتا حساب دلاریه ، یکی پوند . صورتحساب های بانکی رو بگیر
، سند مربوطه ش رو بزن ، به مشتریان تاییدیه وصول بده و....
سرم به دوران افتاده بود .. مهردخت یکسال و نیمش بود و من از پشت میز دانشگاه و وسط شیر دادن و پوشک عوض کردن اومده بودم کارمند این مجموعه شم .
دردسرتون ندم ، گاهی میرفتم تو دستشویی و از ناوارد بودن و حجم بالای کار گریه میکردم .
سیستم ها کامپیوتری نبود ، یکعالمه واریزی های نامشخص داشتیم . اصلا" یه اوضاع قاراش میشٍ وصف ناپذیری بود .
وقتی دیگه حسابی به کارم مسلط شده بودم ، پر ترافیک ترین حساب شرکت رو هم دادند بهم . عاشق کارم شده بودم ولی واریز به این حساب ، روزی بینهایت بود .. بی انصاف ها مشتریان داخل ایرانمون دلار رو میدادند دست پیک موتوری میگفتند برو بریز به حساب .
آقای پیک هم می رفت بانک، حواله رو بنام خودش پر میکرد . بعد من می موندم با یه صورتحساب بیست هزار دلاری بنام علی خان چشمه رودی سفلای دربند سران . 
ای داد ، ای هوار...
آخه این بابا بیست هزار دلار پول بی زبون رو از طرف کدوم شرکت برای کدوم محموله واریز کرده ؟؟
عینه یویو می پریدم قسمت آقای علیان اینا ، اونجا هم یکی از یکی لوده تر .. واقعا فکر میکردند اومدن اداره تا به یه سری کارای شخصی رسیدگی کنند و دور هم باشند ، در کنارش حقوق و مزایا هم بگیرند !!!!
اما یه آدم با وجدان بنام آقای علیان بود که با روی خوش برگه ی واریزی رو می گرفت میرفت آدرس مشتریانی که حدود کرایه شون همین بیست هزارتا بود رو در می آورد و یه سری تلفن و اجی مجی میکرد .. دست آخر مشخصات رو عینه معجزه ، مینوشت میداد دست من .
به جرات میتونم بگم تا وقتی بازنشسته شد ، یاد ندارم هیچوقت از پیشش دست خالی برگشته باشم .
اینا رو برای بابا و مامان تعریف کردم و گفتم : هر جا هست خدا پشت و پناهش باشه واقعا آدم درست و کار راه بندازی بود .
دیروز حوالی ظهر بود که خبر مثل بمب تو اداره ترکید
" آقای علیان فوت شده "
عینه همیشه .. همه هراسون شدیم و باور نکردیم .. یکی دونفر با خونه ش تماس گرفتند و خبر رو تایید کردند . همه جا صحبت از خوبی ها و خاطرات خوب علیان شد . برای اولین بار دیدم میشه از کسی که فوت شده به راحتی و بدون تملق ، خاطرات خوب شنید ..
آخه ما ایرانی ها عادت داریم تا میشنویم کسی فوت شده ، قوه ی داستان های تخیلیمون به کار میفته و کلی خاطرات خوب الکی تو ذهنمون در مورد متوفی سر هم می کنیم و تحویل بقیه میدیم ..
ولی این بار واقعا " آدم خوبی فوت شده بود .
خانواده علیان ، نمونه ی کامل یک خانواده ی خوشبخت بودند . فکر میکنم خودش دیپلمه بود ولی خانمش تو زندگی زناشوییش دیپلم گرفت و بعد هم تا کارشناسی ارشد پیش رفت و علیان از اون مردای خوب روزگار بود که مثل بچه ها از قبول شدن و درسخوندن خانومش ذوق میکرد .
خدا بهشون دوتا بچه ی خوب و سر به راه هم داده بود و از طرفی خانم علیان هم همسر نمونه ای بود و قدر زحمات همسرش رو میدونست .خلاصه اینو بگم که متاسفانه ، یا خانواده خوشبخت نداریم یا اگر داریم انقدر زود(شصت و یک سالگی) مرد نازنین خانواده مرحوم میشه.
میدونستم منزلش کرج بوده ولی وقتی برام جالب شد که دیدم در همون امامزاده ای که سیامک نازنینمون دفن شده به خاک سپرده میشه .
امروز آقای علیان عزیز رو به خاک سپردیم ، برای خانواده ش صبر آرزو میکنم و چیزی که موجب شد این پست رو بنویسم این بود که بگم:
این روزگار عجب بازی هایی با آدم داره .. دقیقا " یکسال و نیم از فوت سیامک میگذره و با اونهمه شوکی که مرگش بهمون وارد کرد همه ی همکارای اداره متوجه شدند که یه پسر خاله ی نازنین داشتم که از بینمون پر کشیده ، حتی گاهی ازم می پرسیدند که علت مرگ سیامک مشخص نشد ؟؟ (یعنی تا این حد تعریف کرده بودم ) و حالا بعد از خاکسپاری علیان جمع کثیری از همکاران اداره ی من برمزار سیامک فاتحه می خوندند .
برای خاله نوشتم ما پیش سیامک هستیم و عکس فرستادم . خاله از همه تشکر کرد و بهم گفت مطمئن باش تا زمانی که پیش سیامک برم ، مزار همکارت آقای علیان رو هم فراموش نمیکنم .
کی فکرش رو میکرد .. ما ادم هایی که به هم ربط نداشتیم بر سر راه هم قرار بگیریم .. واقعا" اتفاقات زندگی سرنوشته ؟؟ جبره یا اختیار ؟؟
بابا میگفت : چقدر خوب .. اون روز که ازت پرسیدم از کسی خاطره ی خوب داری فقط اسم علیان رو آوردی .
ای کاش از خودمون یاد و نام نیک باقی بگذاریم .. 
دوستتون دارم
کهن الگوی فا.حشه
سلام
چند ماه پیش، قبل از دفاع یکی از دوستان دانشگاه بهم گفت که یک آگاهی استخدام کاری در رشته ما را دیده و اقدام کرده. گفت شرایطش بد نیست و اگه دوست دارم منم اقدام کنم چون تعداد زیادی متقاضی می خواست.
منم فکر کردم تجربه بدی نیست. اگرچه با ایده آل ذهنی من متفاوت بود ولی پیش خودم گفتم می تونه جا برای پیشرفت در مسیرهای دیگه هم داشته باشه. مخصوصا با وعده هایی که داده بود. همکاری با اساتید بزرگ و بنام روانشناسی و روانپزشکی، بیمه، حقوق فلان و مزایای بهمان.
شروع کار به بهانه های مختلف عقب افتاد. بهانه های عجیب. بعد یواش یواش وعده هاشون عوض شد یا فراموش شد.
بعد از زمان زیادی بالاخره گفتند با اساتید بزرگ و بنام به توافق رسیدند و یک جلسه می گذارند برای آشنایی.
ولی این اساتید که هم برخلاف وعده های اولیه شون اصلا بنام نبودند و اصلا هم در حوزه روانشناسی فعال نبودند. برای رضای خدا اصلا مدرک روانشناسی هم نداشتند!!!! تحصیلات حوزوی داشتند یا دانشجوی دکترای فقه و احکام و از اون جایی که در جامعه ما دین همه حوزه ها را دربرمی گیره، کارنامه این روحانیون هم پر بود از برگزاری جلسات و کارگاه ها و حتی مشاوره های ازدواج!!! تاکیداتشون و روششون مبنی بر آیات و روایات و کتب مرجعشون کتب فقه و حقوق زن در اسلام و خانواده در اسلام و ... بود و دریغ از یک منبع درست و آکادمیک روانشناسی.
بعد از جلسه عمومی من به مدیریت این مجموعه محترمانه گفتم که درسته که جامعه ما یک جامعه مذهبیه ولی روانشناسی علمه و علم باید جدا از هرگونه سوگیری و جهت سیاسی و مذهبی باشه. درسته که روانشناس باید جو فرهنگی و مذهبی مراجع را در نظر بگیره و در قالب اون راهکار ارائه کنه ولی قرار نیست ما هم به مراجع آیه و روایت بگیم که اگه می خواست چنین چیزهایی از زبون ما بشنوه چه دلیلی داشت به روانشناس مراجعه کنه؟ می رفت مسجد و یا سراغ افراد حوزوی!
ایشون سخت برآشفت که تو کی هستی این را میگی؟ تو چند تا کتاب یا کارگاه داشتی؟ گفتم این حرف من نیست حرف فلان و بهمان استاد بزرگه که هم کتاب زیاد دارند و هم کارگاه زیاد برگزار کردند. ایشون هم فرمودند اون استاد غلط کردند! ایشون عوامل ضد دین و ضد اسلام هستند!!!!!!!!!!!!!!!! تو هیچی از دین نمی دونی! تو ضد دینی! تو ال و بل و ...
منم دیدم این جوری نمیشه. این کار با روحیه من، اصول اخلاقی و کاری و مبنا و روش و باورهای من خیلی تفاوت داره و من آدمی نیستم که برای کار کردن و پول درآوردن تن به هر چیزی بدهم. بهشون گفتم شما عصبانی هستند من بعدا برای فسخ قرارداد باهاتون صحبت می کنم. (ضمن بستن قرارداد مبلغی پول به عنوان خرید تجهیزات کار از ما گرفته بودند) ما یک گروه تلگرامی مربوط به این کار داشتیم که خبرها و پیشرفت کار را توش به اشتراک می گذاشتند. همون روز این آقای مدیر رفتند تو گروه و با لحن خشنی به همه اعضا اتمام حجت کردند که این پروژه یک پروژه مذهبی و دینی است و کشور ما اسلامی است و مبنای کار ما اسلامی است و کسی با این روش مشکل داره هری!!!!
بعد یک دفعه عده زیادی از اعضا شروع کردند به تایید و به به و چه چه! که بله شما درست میگید! چه فرمایش ارزشمندی! دین همه زندگیه! ما کشور دینی هستیم! و... و من در سکوت تماشا می کردم. برام جالب بود که واقعا دختری که عکس پروفایلش با موهای بلوند و رژ قرمزه هم حقیقتا این باور را داره؟! واقعا نظرش اینه که ما باید به جای راهکارهای علمی روانشناسی، روایات مذهبی ارائه کنیم؟
حس تنها موندن را داشتم. ولی مصمم بودم که من جزو این افراد نباشم و این کار را با همه مزایا و حقوق ادعا شده اش رها کنم!
جالبه الان حدود 2 ماهه این آقای مذهبی به عناوین مختلف از باز پرداخت پول اولیه من خودداری می کنه و از زیرش در میره!
همین رفتار و عملکرد باعث شده من از این که از این شغل بیرون اومدم و شروعش نکردم بیشتر احساس رضایت کنم. از این که به خاطر پول، سابقه و یا شغل، هر چه قدر هم خوب، اصول و عقاید و اخلاقیات خودم را زیر پا نگذاشتم خوشحالم. حس رضایت بی نظیریه.
و بعد از این که خودم را از این جو ناراحت کننده خارج کردم پیشنهاد کاری بهم شد که خودم خیلی خیلی دوستش دارم. اگرچه دیگه از اون حقوق و مزایا و ... خبری نیست ولی من دوستش دارم و حس خوبی بهم میده.
به زودی خبرش را در وبلاگ می گذارم. وقتی که کارها انجام شد و خواستیم کار را شروع کنیم.
منتظر خبرهای خوب باشید...
(کهن الگوی فا.حشه اشاره به انرژی روانی داره که در بعد منفی باعث این میشه که فرد به خاطر پول یا قدرت یا به دست آوردن موقعیت، ارزش ها و اصول اخلاقی خودش را زیر پا می گذاره و بعد مثبتش عکس اینه. (به لطف فیلتر.ینگ نتونستم لینک مناسبی برای این موضوع پیدا کنم.))
پیوست: دوستی برای پایان نامه اش نیاز به نمونه ای از دوقلوها داره. جنسیت مهم نیست. هم دوقلوهای همسان و هم غیرهمسان. از 18 -40 سال. می دونم میشه از راه های کاملا تکنولوژیک این کار را کرد و یا پرسشنامه پر کرد ولی می خواهد ارتباط مستقیم ایمیلی با دوقلوها داشته باشه. ممنون میشم اگه واجد این شرایط هستید آدرس ایمیلتون را خصوصی برام بگذارید.


