Shared posts

15 Dec 15:50

چطور یک دختر باید زنده بماند؟

by hodhod2012
چطور یک دختر باید زنده بماند؟ نویسنده:برنادت کاستا-پراد،امانوئول ریگون تصویرگر:ژاگ ازم مترجم:محمود بهفروزی ویراستار:رامین مولایی شمارگان:2000 نسخه نوبت چاپ:نهم 1391 قیمت:5500تومان مشخصات نشر:تهران:ایران بان روان شناس یادم می آید وقتی در همین سنین بودم،چندتایی از موارد مطرح شده در این کتاب برای خودم هم سوال شده بود اما نمی توانستم آن ها را با کسی در میان بگذارم؛و حالا بعد از شانزده سال مشاوره با کودکان و نوجوانان می بینم که همه ی سوال های نقل شده در این
26 Nov 13:50

استقبال کاربران از سایت ویژه خفت گیری

16 ساعت،17 دقیقه


هندزفری توی گوشش است و آرام و بی خیال روی پل عابر پیاده قدم می‌زند، صدای آهنگ توی گوشش آنقدر زیاد است که صداهای اطراف را نمی‌شنود، روی پل یکباره یک نفر از پشت یقه تی‌شرتش را می گیرد، وقتی برمی‌گردد، تیغه چاقو را روی گردنش می‌بیند. طرف شروع  به داد و بیداد می‌کند و فحش می‌دهد، طوری‌که چند نفری که روی پل هستند فکر می‌کنند دعوای شخصی است، لا به لای داد و بیدادش می‌گوید: «گوشیتو بده» گوشی را که می‌گیرد، یک مشت تو صورتش می‌زند و با زهم با صدای بلند می‌گوید: «برو تا نزدم و چند قدمی هم دنبال او می‌دود.» موتور سواری پایین پل منتظرش ایستاده، ترک موتور می‌نشیند و فرار می‌کند. این روایت یکی از قربانیان خفت‌گیری است. کسی که ساعت حدود نه شب در یکی از مناطق پر رفت و آمد غرب تهران چنین اتفاقی را تجربه کرده است. دیگری تیزی قمه را در خیابان انقلاب روی گردنش حس می‌کند و بعد کیف و لپ تاپ و عینک دودی و مودم وایرلس و ... را تقدیم زورگیرها می‌کند. یکی دیگر در خیابان ملاصدرا سوار تاکسی می‌شود و بعد چند دقیقه دو  کارد بزرگ روی گردنش قرار می‌گیرد، دار و ندارش را می‌گیرند و خودش را پشت خرابه‌های امیرآباد از ماشین به بیرون می‌اندازند. در دو روز گذشته ده‌ها نفر تجربیات مشابهی را در سایت خفت‌گیری روایت کرده‌اند؛ تجربیاتی از خفت‌گیری با قمه و چاقو و کیف قاپی در خیابان‌های پر تردد تهران. یکی از قربانیان خفت‌گیری این سایت را راه‌اندازی کرده است. هفته گذشته یکی از دوستان پویا کندری در حساب توئیترش خبر داد که پویا گیر خفت‌گیرها افتاده و موبایل و وسایل شخصی‌اش را گرفته‌اند و حالا پویا و دوستانش این وب سایت را راه‌اندازی کرده‌اند. در قسمت معرفی سایت  نوشته شده: «ما خودمون چند دفعه تا الان در تهران جلومون رو گرفتن و از مون با چاقو و قمه خفت گیری کردن. به همین خاطر به این فکر افتادیم که وب سایت «خفت گیری» رو درست کنیم تا از همه‌ی کسایی که خفت گیری شده بخوایم تا جایی و ساعتی که ازشون در تهران خفت گیری شده رو اضافه کنن. اینجوری می تونیم محله های خطرناک شهر رو ببینیم کجاها هستن و همه ببینن که چه محله هایی در شهر مون خطرناک هستن. امیدواریم یه روزی اونقدر امنیت در شهرمون بالا بره که ما هم این وب سایت رو تعطیل کنیم.» کسانی که تجربه خفت‌گیری دارند می‌توانند با مراجعه به سایت http://kheftgiri.com/ به قسمت ثبت خفت‌گیری جدید بروند و اتفاقی را که تجربه کرده‌اند، ثبت کنند. برای ثبت این اتفاق باید به چند سوال پاسخ بدهند. اینکه خفت‌گیری با چه وسیله‌ای انجام شده، در این سایت خفت‌گیری‌ها به سه دسته‌ی خفت گیری با چاقو و قمه، خفت‌گیری بدون چاقو و قمه و کیف قاپی تقسیم شده‌اند و نکته جالب این است که تعداد روایت‌های مربوط به خفت‌گری با قمه و چاقو بیشتر از دو دسته دیگر است. محل دقیق  خفت‌گیری، تاریخ وقوع اتفاق و تعداد خفت‌گیرها هم باید در همه روایت‌ها مشخص شود و روای می‌تواند تجربه‌اش را در چند خط توضیح دهد. محل‌ خفت‌گیری با دقت روی نقشه‌ای که درسایت وجود دارد، نشان داده می‌شود.  ادمین در قسمت ثبت خفت‌گیر راوی را با وجدانش هم رو به رو کرده و نوشته است: « فقط لطفاً الکی ننویس. با وجدان خودت… هر چیزی که واقعاً اتفاق افتاده رو بگو…» ثبت خفت‌گیر جدید، تنها امکان این وب سایت نیست. در این سایت اطلاعاتی درباره وضعیت خفت‌گیری در کشورهای دیگر هم داده شده. به نوشته این سایت، ایران در میان کشورهای دیگر رتبه بیست و سوم را از لحاظ جرائم خفت‌گری و زورگیری داراست و امن‌ترین کشور خاورمیانه به حساب می‌آید. روز گذشته امکان دیگری نیز به این سایت افزوده شد و این سایت قسمتی را به خفت‌گیرها اختصاص داد. در قسمتی از این سایت نوشته شده: «اگر خدایی نکرده خفت‌گیر هستید، این‌جا کلیک کنید.» با کلیک بر روی این بخش وارد صفحه جدیدی می‌شویم که مراکز مختلفی را برای کسانی که دست به خفت‌گیری می‌زنند، معرفی می‌کند. در این بخش نوشته شده: « شاید فکر کنید که این صفحه شوخی باشه! ولی ما واقعاً فکر می کنیم اگر یک نفر هم از خفت گیرها این صفحه رو ببینه و بتونیم تاثیر بگذاریم روی زندگیش، به هدفی که داریم، می رسیم. کسانی که خفت گیری می کنن اعتیاد دارن، مشکلات خانوادگی زیادی دارن، حرفه ای بلد نیستن و بی سواد هستن معمولا. به همین خاطر براتون اول از همه دعا می کنیم که همه مشکلات تون حل شه و بعد از اون یک سری پیشنهاد خوب داریم.» پیشنهادهای این سایت در قالب چهار سر فصل ارائه شده‌اند. برای کسانی که مشکل بیکاری دارند، مراکز کاریابی معرفی شده، برای کسانی که به مواد مخدر وابستگی دارند، مرکز ترک اعتیاد، برای کسانی که حرفه خاصی بلد نیستند، مراکز آموزش فنی و حرفه‌ای و برای کسانی که درگیر مشکلات خانوادگی هستند، کلینیک‌های مددکاری معرفی شده است. در دو روز گذشته بسیاری از کاربران شبکه‌های اجتماعی از این ایده استقبال کرده‌اند و لینک این وب‌سایت را به اشتراک گذاشته‌اند، برخی انتقادهایی داشته اند و برخی پیشنهادهایی داده‌اند: یکی از کاربران نوشته پیشنهاد می‌کنم یکسری توصیه امنیتی و مراقبتی اضافه شود، مثلا بنویسید چه کار کنید که اسیر زورگیران نشوید. یکی دیگر از کاربران نوشته اینجور کارها کمک کردن خودمان به خودمان یا شهروند به شهروند است. ما تجربه خودمان را می‌گوییم هم آمار می‌گیریم و هم با زورگیری مبارزه می‌کنیم، درست مثل کاری که در دنیا برای مبارزه با رشوه خواری انجام دادند. اشاره این کاربر به تجربه جهانی سایت من رشوه دادم"  است. این سایت در واقع بخشی از یک پروژه جهانی برای مبارزه با فساد دولتی و احیای حس مسئولیت عمومی  است. در این سایت مردم داستان‌های رشوه دادن خودشان را برای دیگران بازگو می‌کنند. هند یکی از کشورهایی است که رشوه در آن یک موضوع عادی و روزمره است، با این‌حال این سایت را یک بنیاد خیریه هندی راه‌اندازی کرده و مردم تجربیاتشان را به اشتراک گذاشته‌اند. داستان‌هایی درباره میلیاردها دلار رشوه که البته حالا به منبعی مهم برای تجزیه و تحلیل رشوه‌خواری در هند تبدیل شده است. در بحبوحه  بحران اقتصادی یونان هم جوانی که تجربه تلخی از رشوه دادن داشت بخش یونان را در این سایت فعال کرد و به طور موازی کمپینی به نام من یک پاکت دادم به راه افتاد. مردم به صورت ناشناس در یک دفترچه کوچک مبلغی را که به عنوان رشوه داده بودند، می‌نوشتند، نتایج عالی بود و داده‌ها دقیقا نشان داد که کدام بخش‌ها بیشترین مشکلات را دارند. کاربران زیادی امیدوارند که این سایت هم تجربه‌ای مشابه وب‌سایت«من رشوه دادم دات کام» داشته باشد و روزی به عنوان یک منبع مهم آماری برای مطالعه میزان جرائم زورگیری و خفت‌گیری به کار رود. پویا کندری در حساب کاربری توئیترش نوشته: «در دو روز اول راه‌اندازی سایت خفت‌گیری صد تا داستان خفت‌گیری ثبت شد که در حال تحلیل آن‌ها هستیم»، داستان‌هایی از قمه و چاقو و زورگیری، درست بیخ گوش شما.  



21 Nov 22:45

آیا می‌دانستید که انداختن دست یا پا به صورت ضربدری روی هم، می‌تواند برای افزایش کارایی مغز مفید باشد؟

by علیرضا مجیدی

بله! اگر یادتان باشد پیش از این در پزشک برایتان توضیح داده بودیم که انداختن عادی و طولانی‌مدت پاها روی هم یا اصطلاحا ضربدری نشستن، می‌تواند باعث مشکلاتی برای سلامتی شود. اما مثل خیلی از چیزها، انداختن ضربدری پاها یا دست‌ها روی هم، علاوه بر جنبه‌های منفیع حاوی چیزهای مثبتی است.

ضربدری نشستن، شیوه نشستن شیکی است. خیلی از ماها در این هنگم احساس راحتی می‌کنیم و چیز دیگری که قابل توجه است، این است که تمرکزمان بیشتر می‌شود.

اما علت این تمرکز چیست؟ آیا مسئله یک مسئله روانشناسی است و ما باید توجیه‌های «فروید»ی را وارد این مسئله کنیم یا اصلا می‌توانیم توضیحی فیزیولوژیک هم داشته باشیم؟

2015-11-21_20-32-10

واقعیت این است که تن ما از مغزمان جدا نیست، بنابراین برخی از فعالیت‌ها می‌توانند کارایی مغز را افزایش دهند. من در نظر دارم، در یکی از پست‌های بعدی، سایت بسیار جالبی به شما معرفی کنم که حاوی تعدادی از تمرین‌های علمی برای افزایش کارایی مغز  از جنبه‌های مختلف است.

اما تا آن هنگام به موضوع اصلی این پست بپردازیم:

مغز ما دو نیمکره دارد. قسمت راست مغز بیشتر احساسات و خلاقیت ما را پردازش می‌کند و قسمت‌ چپ بدن با فرمان‌های عصبی آن حرکت می‌کنند و قسمت چپ مغز ما بیشر منطق‌گراست و بر جزئیات تمرکز دارد و قسمت راست بدن را عصب‌دهی می‌کند.

اما جالب است که وقتی ما دست‌ها و پاهایمان را طوری قرار می‌دهیم که دست راست از خطر میانه عبور کند و به سمت چپ نزدیک شود، یا برعکس، دو نیمکره مغز بیشتر با هم هماهنگ می‌شوند. .وقتی یک اندام ما از خط میانه عبور می‌کند، سمت دیگر مغز هم در «تنظیم» حرکت آن کمک می‌کند.

به صورت طبیعی بیشتر وقت‌ها اندام‌های فوقانی و تحتانی، فقط در سوی خودشان حرکت می‌کنند. اما در شرایط نشستن و قراگیری صربدری، شیوه متفاوت قرارگیری اندام‌ها باعث می‌شود که نورون‌ها و راه‌های عصبی فعال شوند که در شرایط طبیعی کمتر فعال هستند.

اصولا یکی از دلایل مهم گرایش ما به سمت ورزش‌هایی مانند یوگا این است که حرکات و قرارگیری‌هایی که در یوگا می‌آموزیم به طریق مشابهی باعث افزایش تمرکز و فعال‌تر شدن، مغزهای ما می‌شود. برای مثال یکی از حرکات یوگا را در اینجا ببینید:

2015-11-21_20-54-28

در این حرکت به وضوح، اندام‌ها ضربدری قرار می‌گیرند و همزمان تعادل و تمرکز و انعطاف هم باید داشته باشید.

اگر بخواهیم از اصلاح دقیق استفاده کنیم باید بگوییم که ضربدری قرار گرفتن «دو سو توانی» یا Ambidexterity ما را افزایش می‌دهد.

ما با ورزشکاران «دو سو توان» زیادی آشنا هستیم، مثلا در دنیای فوتبال، زیکو، سوکراتس، پائولو مالدینی، توتی، کریستیانو رونالدو، از پای غیرقالب هم می‌توانسته‌اند به خوبی استفاده کنند.

ما توصیه نمی‌کنیم که مدت زیادی ضربدری بنشینید، فقط در این پست می‌خواستیم علت افزایش تمرکزمان را هنگام ضربدری نشستن تا حدی توجیه کنیم. مسلما شیوه‌های و تمرین‌های بدنی و ذهنی زیادی برای افزایش توانایی‌های ذهنی وجود دارند.

به یک نکته دیگر هم توجه کنید:

انداختن پا روی پا، از نظر علم «زبان بدن» اینگونه ترجمه می‌شود که شما حالت دفاعی به خود گرفته‌اید. خانم‌ها ممکن است تصور کنند که اینگونه نشستن خیلی شیک یا محترمانه است، آقایان هم ممکن است این شیوه نشستن را به صورت عادتی یا برای راحتی یا حتی برای همین افزایش تمرکز دوست داشته باشند، اما سوی دیگر ماجرا این است که هنگام مذاکرات کاری راهبردی، اینگونه نشستن ممکن است، تعبیر به ضعف هم بشود.

2015-11-21_20-48-03

باز هم در زبان بدن، ممکن است ما ناخودآگاه هنگام مقاومت، ناسازگاری شدید و قبول نداشتن تقریبا کامل موضوع مخاطب، پا روی پا بیندازیم.

تازه انداختن پا روی پا، شیوه‌های مختلفی دارد: مچ روی زانو، مچ روی مچ، وضعیتی که ساق یک پا کاملا ساق پای دیگر را بپوشاند. بر حسب هر شیوه، تفاسیر زبان بدن متفاوتی را می‌توان برداشت کرد.

2015-11-21_20-48-19

پس می‌بینید که چقدر نشستن ضربدری حاوی نکات جالب و متناقض است!

منبع


لطفا «یک پزشک» را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیس‌بوک

نوشته آیا می‌دانستید که انداختن دست یا پا به صورت ضربدری روی هم، می‌تواند برای افزایش کارایی مغز مفید باشد؟ اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.

21 Nov 22:34

خرید و فروش نوزادان در اطراف بیمارستان‌های جنوب تهران

در اطراف برخی بیمارستان‌های جنوب تهران، نوزادان بین صد تا دویست هزار تومان خرید و فروش می‌شوند. رئیس انجمن مددکاران اجتماعی ایران گفته مسئله بغرنج این است که این نوزادان برای کارهایی مانند "تکدی‌گری" فروخته می‌شوند. خبرگزاری "ایرنا" شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۴ گزارش داده که "در اطراف برخی بیمارستان‌های جنوب تهران، نوزادان بین صد تا دویست هزار تومان خرید و فروش می‌شوند." فاطمه دانشور رئیس "کمیته اجتماعی شورای اسلامی شهر تهران" ضمن تایید این خبر گفته نوزادانی که خرید و فروش می‌شوند بیماری‌های مختلفی دارند و بیشتر از زنانی هستند که بدون ازدواج باردار می‌شوند. به گزارش خبرگزاری‌های ایران خرید و فروش نوزادان در ایران موضوع جدیدی نیست. این‌که زوج‌هایی نابارور که نتوانسته‌اند از راه قانونی سرپرستی کودکی را به دست آورند سعی می‌کنند از راه‌های غیرقانونی کودکی را از خانواده‌ای با وضع اقتصادی نامناسب بخرند موضوعی قدیمی است. موضوعی که به تازگی مورد توجه خبرگزاری‌ها و رسانه‌های ایران قرار گرفته است، خرید نوزادان برای سواستفاده از این کودکان به منظور تکدی‌گری یا خرید و فروش مواد مخدر است. رئیس "کمیته اجتماعی شورای اسلامی شهر تهران" گفته نوزادانی که در اطراف برخی بیمارستان‌های تهران خرید و فروش می‌شوند اکثرا از مادران معتاد و کارتن‌خواب متولد شده‌اند و باندهای مختلفی مانند سازمان‌دهندگان تکدی‌گری این کودکان را می‌خرند. آن‌طور که فاطمه دانشور می‌گوید این نوزادان به دلیل بیماری و عدم نگهداری صحیح عمر زیادی هم ندارند. به گفته رئیس "کمیته اجتماعی شورای اسلامی شهر تهران" مادران این کودکان اکثرا اعتیاد دوگانه دارند و برخی از آن‌ها مبتلا به HIV هستند و اغلب نوزادان متولد شده نیز مبتلا به این بیماری هستند. بیشتر بخوانید: پلیس: اطلاع نداریم به گزارش خبرگزاری "ایرنا" حسن موسوی چلک رئیس "انجمن مددکاران اجتماعی ایران" نیز گفته موضوع خرید و فروش نوزادان، موضوع زمان حاضر نیست بلکه همیشه بوده است. به گفته رئیس "انجمن مددکاران اجتماعی ایران" این مساله از آن‌جا که این کودکان برای کارهایی مانند تکدی‌گری اجاره داده شده و فروخته می‌شوند، "بغرنج و نگران کننده" است. در همین زمینه حسین ساجدی‌نیا "فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ" گفته: «اطلاعاتی درباره میزان خرید و فروش کودکان به پلیس نرسیده است.»
16 Nov 15:08

گزارش یک دختر دانشجو از قتلگاه باتاکلان در پاریس: ۲۲ میلیون لایک در فیسبوک

17 دقیقه


ایزابل بادری یک دختر دانشجوی ۲۲ ساله، یکی از ۱۵۰۰ نفری است که در شب حمله تروریستی ۱۳ نوامبر در سالن کنسرت باتاکلان در پاریس حضور داشت. او مشاهداتش از شب حمله به سالن کنسرت باتاکلان را در فیسبوک نوشته  است. در این مدت کوتاه بیش از ۲۲ میلیون نفر از سراسر جهان نوشته او را «لایک» کرده‌اند.   می‌رقصیدیم و می‌خندیدیم ایزابل بادری نوشته‌اش را با این جملات شروع می‌کند: «تو هرگز باورت نمی‌شود که ممکن است چنین حادثه‌ای برای تو هم اتفاق بیفتد. جمعه‌شبی بود در یک کنسرت راک. فضا شاد بود و ما می‌رقصیدیم و می‌خندیدیم.»  . شامگاه ۱۳ نوامبر تروریست‌های داعش زندگی اجتماعی و چندفرهنگی پاریسی‌ها را که در محلات دهم و یازدهم این شهر متمرکز است هدف عملیات تروریستی و انتحاری قرار دادند. مرکز این حملات سالن کنسرت باتاکلان در محله یازدهم پاریس بود. بیش از یکصد نفر از علاقمندان به موسیقی راک در این حمله تروریستی به قتل رسیدند. بیش از ۳۵۰ نفر هم مجروح شده‌اند. نوشته ایرابل بادری که در آفریقای جنوبی تحصیل می‌کند و در شب ترور در سالن باتاکلان حضور داشته، یکی از اندک نوشته‌های مستند از قتلگاه باتاکلان است. ایزابل می‌نویسد: «وقتی که مردان از در اصلی وارد سالن شدند و به روی جمعیت آتش گشودند، ما با ساده‌لوحی خیال کردیم این هم بخشی از نمایش است. این یک عملیات تروریستی نبود. یک قتل عام بودم. ده‌ها نفر مقابل چشمان من با گلوله به قتل رسیدند. کف سالن جوی خون به راه افتاده بود. مردان جوان جنازه دوست دخترانشان را در آغوش گرفته بودند و فریاد می‌زدند و صدای فریاد آن‌ها در سالن طنین انداخته بود. آینده این انسان‌ها تباه شده بود و قلب بستگانشان شکسته بود. در یک لحظه من که تنها بودم و بهتم برده بود، خودم را برای ساعتی به مردن زدم (...) نفسم را در سینه حبس کرده بودم و سعی می‌کردم از جایم تکان نخورم و گریه نکنم و به مردان مسلح که دوست داشتند ترس و وحشت را در چهره ما ببیند، نشان ندهم که ترسیده‌ام.»  ویدیوی یکی از شهروندان پاریسی از صحنه گریز از سالن باتاکلان همه آن شهروندان قهرمان ایزابل در این نوشته مستند وحشیگری تروریست‌های مسلح را وصف می‌کند و می‌نویسد که تمام مدت آرزو می‌کرده است که این وقایع کابوسی بیش نباشد. او نمی‌نویسد که چگونه موفق شده سالن کنسرت را ترک کند. اما در گزارشی که او از این واقعه ارائه می‌دهد، از انسان‌هایی که به یاری او شتافته‌اند، قدردانی می‌‌کند. ایزابل می‌نویسد: «به عنوان کسی که جان سالم به در برده از این شب وحشتناک، مایلم به قهرمانان آن شب هم اشاره کنم: مردی که به من احساس امنیت بخشید و با خطر انداختن جانش از سر من در برابر گلوله‌ها محافظت کرد. من از ترس می‌لرزیدم و در همان حال زن و شوهری با کلمات مهربان و دلگرم‌کننده‌شان به یادم آوردند که در جهان هنوز نیکی معنی دارد. پلیس‌هایی که جان صدها نفر را نجات دادند و انسان‌های غریبه‌ای که در خیابان به داد من رسیدند و مرا تسلی دادند، در خانه‌شان را به رویم باز کردند و دوستی که شبانه برای من لباس تهیه کرد تا مجبور نباشم با آن لباس‌های خون‌آلود به خانه برگردم.» در سطرهای پایانی این نوشته، ایزابل خاطره قربانیان این عملیات تروریستی را گرامی می‌دارد و به بازماندگان آن‌ها تسلیت می‌گوید. می‌نویسد: «در آن لحظات چهره همه کسانی را که دوستشان می‌دارم پیش چشم مجسم کردم و نجواکنان، مدام به آن‌ها می‌گفتم دوستتان دارم.» او سپس می‌نویسد: «زندگی بسیاری از انسان‌ها برای همیشه دگرگون شده و حالا وقتش رسیده که ما زندگی بهتری در پیش بگیریم» من وقتی این سطرها را خواندم داستانی از بوریس ویان، نویسنده و شاعر فرانسوی و از دوستان ژان پل سارتر را به یاد آوردم. در این داستان پای سربازی روی مین می‌رود و او در آن لحظه هیچ چاره‌ای ندارد، جز آنکه قلم و کاغذی از جیبش درآورد و روی آن بنویسد که پایش روی مین رفته است، با این امید که زمانی صدای او را کسی بشنود. کسانی که در پی مسدود کردن شبکه‌های اجتماعی و هدایت این شبکه‌ها در جهت دلخواه خود هستند، آرزویی جز این ندارند که صدای قربانیان شنیده نشود. آن‌ها جهانی را می‌پسندند که فقط صدای حاکمان و جنگ‌افروزان در آن طنین بیندازد. ایزابل بادری آرزو می‌کند که او بتواند به جای همه قربانیان زندگی کند و آرزوی آن‌ها را تحقق بدهد. نوشته او در این مدت کوتاه ۴۰۰ هزار بار دست به دست شده و به اشتراک گذاشته شده است. برای اطلاع بیشتر درباره همین موضوع: پاریس، شب بعد از ترور  



15 Nov 19:25

پادشاه سیب‌ها و پرتقال‌ها و البته دختری با ژاکت خاکستری و موهای بلند

by zitana
می‌خواهم برای تو دختر خوبی بشوم. دختر خیلی خوبی که دوستش خواهی داشت. قبل‌تر هم آدم‌های زیادی بودند که دوستم داشتند. اما همه‌شان دیر کردند. ان قدر دیر، که من از دست رفتم. اما تو فرق می‌کنی. تو ساعت مچی‌ات را پنج دقیقه جلو گذاشته‌ای. ساعت من و تو باهم یکی نیست. وقتی می‌خواهم برای همیشه تنهایت بگذارم، تو پنج دقیقه زود‌تر می‌رسی و من را به آغوش می‌کشی و می‌گویی «نمی‌گذارم بروی».
می‌خواهم توی تمام سفرهای شمال پیشم باشی. می‌خواهم توی جاده که می‌رویم، تو صاحب تمام پرتقال‌های ظرف میوه باشی، تو عاشق تمام سیب‌های زرد من بشوی. پادشاه سیب‌ها و پرتقال‌ها و البته دختری با ژاکت خاکستری و موهای بلند! می‌خواهم تو را از زندگی قبلی‌ات جدا کنم. توی زندگی قبلی‌ات تو یک دختر داری؛ شش ساله از دانمارک! تو یک زن داری؛ با قد متوسط و چشم‌های خمار! تو یک خانه داری، توی یکی از شهرهای اصلی کشوری سرد. توی زندگی قبلی‌ات تو به زبان اصلی حرف می‌زنی و من هر چه قدر هم دختر خوبی بشوم، زن دیگری را دوست داری!
می‌خواهم تو رابطه‌ها را قطع کنی. به دوست نداشتن آن زن که وقت ریزریز کردن پیازچه‌ها آواز می‌خواند عادت کنی. چیزی را که ول کرده‌ای دیگر از سر نگیری و من یک هو به خودم بیایم و تبدیل به مهتاب کتاب زن دوم شوم! یعنی کسی که تو از مادر بچه‌ات بیشتر دوستش داری!
تو دوست صمیمی من هستی! تنها دوستی که در همه‌ی دنیا دارم. تو دوستی هستی که موبایلم را که قبرستان اس‌ام اس‌های تبلیغاتی همراه اول بود، تبدیل به خانه‌ی «عزیز دلم»‌ها و «نُنُر»‌ها و «دلتنگت هستم»‌ها کردی. تو از من و تلفنم یک آدم دیگر ساختی. بهتر شدیم، با تو یک آدم جدید شدیم. بزرگ‌ترین گل‌ها را برایم خریدی. از بهترین خیابان‌ها با من گذشتی، قشنگ‌ترین جمله‌ها را توی کوچه‌ی بن بست خانه‌مان، برایم گفتی و به من گفتی؛ حمایت؛ حمایتی که هیچ کس نظیرش را ندیده.
من برای تو دختر خوبی می‌شوم. مهتاب زن دوم! فاصله‌ی بینمان یکهو کم می‌شود و من رگ‌های برجسته‌ی دستت را لمس می‌کنم. دستت توی دستم است؛‌‌ همان دستی که بار اول که دیدمت توی جیب شلوارت بود. من کتاب می‌خواندم و تو سراغم آمدی. سلام کردی و من سر تکان دادم، کتابم را بستم و توی دلم گفتم: اه، گندش بزند! دوباره یک آدم دیگر. من برای تو‌‌ همان که تو می‌خواهی می‌شوم. دختری که به هیچ کس چراغ نمی‌دهد و برای هیچ کس بوق نمی‌زند. دختر صبور مهربان که بی‌ادب نیست و مو‌هایش را رنگ نمی‌کند و‌‌ همان طور که از زمین درآمده، طبیعی می‌ماند! شبیه خود خودش؛ بی‌هیچ تغییری.
من از روی تمام نقشه‌ها دانمارک را حذف می‌کنم. به گلوی تمام اخبارگوهایی که می‌گویند: در دانمارک چنین و چنان... تیر می‌زنم. کشوری به اسم دانمارک وجود ندارد! اما کشوری به اسم من هست!‌‌ همان جایی که فاصله‌ی ما دو نفر تویش هی کمتر می‌شود و چشم‌هایت توی تاریکی برق می‌زند و می‌خندد و چیزی نمانده است که... و سرت داد می‌زنم و بهت بر می‌خورد و چیزی نمانده است که... و بدون کمربند توی جاده با سرعت دویست کیلومتر می‌رانیم و پلیس هست اما حواسش نیست و چیزی نمانده است که...
تو تا من فاصله‌ای نداری. خودت می‌گویی حتا کمتر از فاصله‌ی مادر و پدرت باهم. تو می‌گویی تمام دو صبح‌هایی که مریض می‌شوم و بالا می‌آورم بالای سرم خواهی بود. تمام گلدان‌های سیکلمه‌ای را که از محل کارم دزدیدند برایم خواهی خرید، به تمام شهرهایی که نرفته‌ام دو تایی سر خواهیم زد، بلیت خواهیم گرفت، قهوه خواهیم خورد، کسی پشت چراغ قرمز برایمان اسفند دود خواهد کرد و باهم خوش خواهیم بود! اما... هر خوشی‌ای سکته‌ای دارد. این همه جمله‌ی پشت هم می‌آیند و آخر سر، با یک اما کارشان تمام می‌شود؛ بنگ.. بنگ..
اما تو یک زندگی دیگر داری! من رن دوم هستم! عنوانی که مثل اسم شناسنامه‌ات هرچه قدر هم دادخواست بدهی نمی‌توانی عوضش کنی! قاضی سخت گیر است! من زن دوم هستم. مثل درخت که درخت است و خیابان که خیابان و شهید مطهری که خیابان تخت طاووس! من زن دوم هستم و نمی‌توانم با تخفیف گرفتن، از بزرگی همچین عنوانی کم کنم یا آن را مثل انرژی که از حالتی به حالت دیگر در می‌آید، تبدیل به چیزی دیگر، مثلن زن اول کنم. تو ساعتت جلو‌تر از همیشه است. از همه‌ی مردم دنیا پنج دقیقه جلوتری اما من همیشه دیر رسیده‌ام.‌‌ همان مسافری هستم که به پرواز پاریس دیر رسیده‌ام و هواپیمای دوست داشتنی‌ام، دلش را با کسی دیگر، کسانی دیگر پر کرده و راه افتاده و رفته.
یک شب که چشم‌هایت توی تاریکی برق می‌زد برایم این ماجرا را تا پایان تعریف کردی. تو زندگی‌ات همانی که بود، خواهد بود! اما در زندگی من توفان می‌وزد، شیشه‌ی پنجره‌ها از بس که به هم می‌خورند، می‌شکنند. من گریه می‌کنم، طولانی و بی‌وقفه. تو اما همانی که بودی خواهی بود. یک مرد در دو زندگی. که یک زندگی‌اش مهم و حیاتی است و به جایی دیگر از نقشه تعلق دارد. که فاصله‌ی من و تو باهم حتا کمتر از فاصله‌ی اینجا با دانمارک از روی نقشه است. وجب که بزنی، من به تو نزدیک ترم اما آن یکی زندگی قوی‌تر است. چون تو، توی ان یکی زندگی دختری داری که به مو‌هایش پاپیون خال دار صورتی می‌زند و خنده‌های قشنگی دارد و آدم هرچه قدر از زندگی جلو بزند و اتفاق‌هایش را پشت سرش بگذارد و نخواهد برگردد، نسبت به خنده‌ی زیبا و گریه‌های دخترانه و کفش‌های چراغ دار و ماتیک عروسکی و گل سر خال دار و جوراب شلواری پروانه‌ای حساس است! چه می‌شود کرد...
می‌خواهم برای تو دختر خوبی بشوم. به تو این را نگفته‌ام اما تو اصرار داری آدم باید راجع به توفان و آرامش قبل از توفان فکر کند. می‌گویی بنشینم و فکر کنم. حتا اگر می‌خواهم دختر خوبی بشوم و به کسی نگویم. می‌گویی هنوز که دل نبسته‌ای ریسمان را شده با چاقوی کُند، که زجرکش می‌کند و پاره می‌کند ببُر. می‌گویی تا دیر نشده جلویش را بگیر. می‌گویی دانمارک، آن کشور لعنتی حاصل از اشتباه بیست و یک سالگی، همیشه وجود داشته. حتا قبل از اینکه من باشم و تو باشی. پس حذف کردنش را فراموش کن...
می‌خواهم برای تو دختر خوبی بشوم و به کسی نگویم. می‌خواهم دل بسته‌ی تو بشوم و به کسی نگویم. می‌خواهم با تو در خیابان‌ها بچرخم و دست‌هایم را از روی پا‌هایم بردارم و توی دست‌های تو بگذارم و بدانم چیزی نمانده است که... چیزی نمانده است که... اما! اما تو عاشق نمی‌شوی. خودت این را بار‌ها گفته‌ای!
تو من را توی سربالایی‌ها پیاده می‌کنی و می‌روی. به تو فکر نمی‌کنم؛ فقط به دور شدنت خیره می‌شوم و با خودم می‌گویم توی آن همه تارریکی، چراغ‌های روشن ماشینت چه قدر می‌تواند گریه آور باشد!
14 Nov 10:04

در ستایش زنانِ واقعی!

by فرانک مجیدی

فرانک مجیدی: در ماه‌های اخیر، ویدئوهای زیادی را درباره‌ی زیبایی زنان در ۱۰۰ سال اخیر و در ۳ دقیقه، مشاهده کرده‌ایم. این ویدئوها به تغییرات نحوه‌ی آرایش مو و لباس در بازه‌های ۱۰ ساله و در سرزمین‌های مختلف می‌پردازند و در نوع خود این میزان تغییر و تحول در دیدگاه زیبایی‌شناسانه بسیار جالب است. اما ماجرا این است که این ویدئوها، فقط بخش زیبای حقیقت است، نه همه‌ی آن. خانم «کارولینا زِبرووسکا» که یک وبلاگ‌نویس لهستانی است، قویاً بر این باور است.

او می‌نویسد: «به عنوان فردی که علاقمند به تاریخچه‌ی مد و زیبایی است، برداشت نادرست برخی از این ویدئوها واقعاً برای‌م آزاردهنده است. آن‌چه که این ویدئوها نشان می‌دهند، تقریباً کلیشه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ای است که از دهه‌های گذشته در ذهن داریم.» برای همین خود او دست به کار ساخت ویدئویی جدیدش که اتفاقاً  از همه جالب‌تر است. این ویدئو بازه‌ای ۴۵ ساله از سال ۱۹۰۰ تا ۱۹۴۵ را مد نظر دارد که به زنان واقعی غربی می‌پردازد، یعنی بخش‌هایی عمده از زندگی زنان غربی که معمولاً در کلیشه‌ها هرگز به آن‌ها پرداخته نمی‌شود. ما معمولاً دوست داری زنان دهه‌های گذشته را زنانی جذابی و همیشه خوش‌لباس و مرتب به یاد بیاوریم، با زیبایی‌های طبیعی و دست‌نخورده و در عین حال حیرت‌آور، چیزی مانند یکی از بزرگ‌ترین زیبارویان تاریخ سینما، آوا گاردنر! چیزی که فراموش کرده‌ایم، تکاپو و دغدغه‌ی آنان است. دردهایی که بین تاریخچه‌ی زیبایی گم شده‌است.

بنابراین خانم زبرووسکا در ویدئوی متفاوت خود، مبحث وحشت‌ها و تنگ‌ناهای اقتصادی را هم در نظر گرفته‌است. او می‌نویسد: «اگر بخواهم صریح باشم، قرار بود این ویدئو هم یکی دیگر از آن ویددوهای «زیبایی در دهه‌های مختلف» باشد. من تعداد زیادی از آن‌ها را قبلاً دیده‌بودم، اما همه‌ی آن‌ها فقط در حال نشان دادن کلیشه‌ها در یک فرهنگ امروزی بودند. بنابراین می خواستم چیزی بسازم که از لحاظ تاریخی، دقیق‌تر باشد. هرچه که بیشتر درباره‌ی این موضوع تحقیق کردم، بیشتر اگاه شدم که عکس‌های تبلیغاتی مد که از آن صورت‌های زیبا می‌بینیم، تنها نسخه‌ای ایده‌آل از یک حقیقت است. چیزی که من ساخته‌ام، حقیقت است.»

البته ویدئوی خانم زبرووسکا تنها به زندگی یک زن سفید پوست در بازه‌ای ۴۵ ساله می‌پردازد، ولی نشان می‌دهد که گذشته به همراه خاطراتی که ما از زنان گذشته داریم، چه حقایقی را به همراه داشته که همگی تقریباً فراموش‌ش کرده‌ایم. ما مدهایی مانند گیبسن را از دهه‌ی ۱۹۰۰ به خوبی به یاد داریم، اما نمونه‌های واقعی‌تر را یا ندیده‌ایم، یا چون به قدر کافی زیبا نبوده‌اند، نخواستیم که ببینیم و در آرشیو ذهنی نگاه داریم.

11-9-2015 7-57-33 PM

اما همزمان با آن‌که تقریباً ۶۰٪ زنان جامعه می‌توانستند مانند کاراکترهای زن دوست‌داشتنی سریال «قصه‌های جزیره» لباس‌ بپوشند، ۴۰٪ جامعه‌ای مانند انگلستان این شکلی بود. زنان کارگر که مجبور به کار در کارخانه‌ها بودند.

11-9-2015 8-02-36 PM

از سال‌های ۱۹۱۰، چیزی شبیه رُز فیلم «تایتانیک» را به یاد داریم، اما همزمان با ساخت پرشکوه و غرق شدن پرسوز و گداز تایتانیک، زنانی بودند که برای گرفتن حق رأی و تصمیم‌گیری خود بر شئونات جامعه در حال جنگیدن بودند و حق رأی خود را روی سینی نقره و با احترام و بی‌خشونت نگرفتند.

11-9-2015 8-09-49 PM

11-9-2015 8-23-43 PM

سال‌های دهه‌ی بیست. زنانی با ابروهای نازک کمانی، لب‌های آرایش کرده‌ با رژلب‌های تیره به شکلی گرد و کوچک و البته شخصیت‌هایی آسیب‌پذیر. زنانی که تکیه داشتن‌شان به مردان و آرایش‌های تندشان دوست‌داشتنی به شمار می‌آمدند.

11-9-2015 8-06-48 PM

اما همزمان، از هر ۹ زن در روسیه، یکی به خدمتکاری و پرستاری بچه مشغول بود.

11-9-2015 8-26-01 PM

از دهه‌ی ۱۹۳۰ زنان زیبای سینما را به یاد داریم، اما سال ۱۹۳۳ و رکود اقتصادی شدید و زنانی که غذایی برای خوردن و وسیله‌ای برای گرم کردن خانه‌شان نداشتند، از یاد رفته‌اند

11-9-2015 8-30-04 PM

از دهه‌ی ۱۹۴۰، زنانی با موهای حلقه‌حلقه و رژلب‌های قرمز به یادمان است، زنانی که می‌خندند، چشمک می زنند و بهتر است کمی ابله باشند. معشوق‌های ضعیف نادان دوست‌داشتنی!

11-9-2015 8-32-20 PM

اما در سال ۱۹۴۵، ۲۱۰۰۰ زن پرستار نیروهای ارتش آمریکا بودند.

11-9-2015 8-33-27 PM

تضاد بین حقیقت و ایده‌آل، غیرقابل چشم‌پوشی است. چیزی که تغییرات واقعی را در جامعه ساخت، اتفاقاً آن دسته از زنانی هستند که امروز فراموش شده‌اند، چون زیبا نبودند. دنیای امروز، مدیون آن دسته‌ی فراموش‌شده است. آدم هایی که معروف نبودند و به جای خرید لباس‌های قشنگ و وسایل آرایشی، تلاش می‌کردند خانواده‌شان را سیر کنند و یا تغییری برای زنان نسل خود و فردا بسازند.

بخش بزرگی از این موضوع، می‌تواند ارتباط مستقیمی به این موضوع داشته باشد که دنیای مد و سینما، شدیداً مردانه بوده‌است. هرچند در سال‌های اخیر زنان نام‌آور و مؤلف زیادی به این دنیا وارد شده‌اند، اما هنوز از مردانه بودن این صنعت‌ها، چیزی کاسته نشده‌است. کافی است به یکی از مصاحبه‌های اخیر موفق‌ترین بازیگر دنیا (در میان زنان و مردان) اشاره کنیم: بانو مریل استریپ. او معتقد بود که پول در این صنعت در دست مردان است و با تمام دستاوردهایی که تا کنون داشته، هنوز دستمزدش از مردان نقش دوم فیلم‌های‌ش کمتر است. او اخیراً در فیلم Suffragette در نقش یکی از زنان رهبر جنبش حق رأی برای زنان در انگلستان، نقش‌آفرینی کرده‌است. من هنوز این فیلم را ندیده‌ام، اما در گوشه و کنار، نقدهای منفی عجیبی در کنار نقدهای مثبت از آن دیده‌ام. بیشتر نقدهای منفی به جنبه‌های بیش از حد زنانه و اشاره نشدن به نقش مردان در این موفقیت اشاره نموده‌اند. خب، این یعنی کلیشه‌ی همیشگی را «نباید» درباره‌ی فیلمی حتی با این مضمون هم کنار گذاشت. این کلیشه که زن همیشه باید با کمک مرد به مرحله‌ای جلوتر برسد و بی او نمی‌شود. کلیشه‌ای که در اغلب فیلم‌های تجارت سینما تکرار شده‌است. مسلم است که مردانی در این مسیر، حقیقتاً یاری‌گر بوده‌اند. ولی چه می‌شود و به کجای دنیا برمی‌خورد که یک بار هم شده، زنان هدفی برای خود تعریف کنند و با دست به زانوی خودشان به آن برسند؟ این‌که وقتی به یک زن فکر می‌کنیم، نمونه‌های فتّان و زیبای صنعت موسیقی و مد و سینما بیشتر در نظرمان می‌آیند تا زنانی مانند خانم سکینه یعقوبی یا زنانی در این لیست، شاهدی بر این است که ما هم رهروِ راهی شده‌ایم که تجارت سینما و مد و زیبایی برای‌مان تعیین کرده‌اند.

11-9-2015 9-59-29 PM

این موضوع هم فقط درباره‌ی کشورهای غربی نیست. درست همین مسائل در کشور ما هم مطرح است. ما هم تصویر ذهنی‌مان از بانوان، مثل ستاره‌های سینمای خودمان است. این به معنی آن نیست که ستاره‌ی سینما شدن، کاری سطح پایین و سخیف است. اتفاقاً کاملاً برعکس، هنری است بس ستودنی. اما در جهان ورای پرده‌ی نقره‌ای، چند نفر را می‌شناسیم که توانسته‌اند با عملکردشان تغییری واقعی بسیازند. چند نفر که معروف نیستند، اما برای بهتر شدن وضعیت خانواده و دنیای کوچک‌شان تلاش کرده‌اند، چند نفر که در برابرهمه‌ی سختی‌ها ایستاده‌اند و گلیم خود را از آب بیرون می‌کشند. بخش بزرگی از این جهان را زنان تشکیل می‌دهند. زنانی که اغلب‌شان به زیبایی و خوش‌صدایی هنرپیشه‌ها و خواننده‌ها و سلبریتی‌ها نیستند. زنانی که هر روز با تبعیض‌ها و نگاه‌ها و آزارهای کلامی و حتی خشونت روبرو می‌شوند و با این وجود، به رسیدن به روز بعد که می‌تواند بهتر باشد امیدوارند. ما این زنان را نمی‌بینیم. فراموش‌شان می‌کنیم چون ظاهر یا دستاوردی درخشان ندارند، از کنارشان عبور می‌کنیم و بی‌تفاوتیم، چنان‌که گویی اصلاً وجود ندارند. این موضوع، فقط درباره‌ی کلیپ بانوی وبلاگ‌نویس لهستانی نیست. یادآوری‌ای برای همه‌ی دنیا و ماست: بیایید لطفاً هر طور که شده، زنان واقعی را فراموش نکنیم!

11-9-2015 9-58-54 PM

منبع بخش اول پست


لطفا «یک پزشک» را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیس‌بوک

نوشته در ستایش زنانِ واقعی! اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.

07 Nov 15:19

وابستگی، اختلال تحسین شده فرهنگ ما

by خانم اردیبهشتی

سلام

بیایید زنی را تصور کنیم که محجوب، ملایم، شیرین و دوست داشتنیه. زنی که برای خوشحال کردن شما نهایت سعیش را می کنه. انگار این زن فرشته ای به دنیا اومده که در مرامش ناراحت کردن دیگران جایی نداره، حتی اگه به قیمت مشقت و خستگی چند برابر خودش باشه. اون با ملاحظه است و این تصور را در شما ایجاد می کنه که این قدر آدم به خصوصی هستید که اون حاضره برای خوشایند شما هر کاری بکنه.

به نظر می رسه نظرات شما براش بسیار مهمه. تو هر کاری نیاز داره که شما بهش این اطمینان را بدید که کارش درسته و شما برای پیشبرد کارهاش کمکش می کنید. تا جایی که انگار اگه شما نبودید اون توان انجام این کار را نداشت.

حضور و بودن شما در زندگیش این قدر مهمه که شما باید مرتب این اطمینان خاطر را بهش بدهید که در کنارش هستید تا ازش مراقبت کنید و حمایتش کنید.

در موقع بروز اختلافات به راحتی با موضع شما کنار میاد و این حس را در شما ایجاد می کنه که چه قدر کار درست و مطلع و مهم هستید.

البته گه گاه با بروز حس ترس، اشک و بیان ضعف هاش حس گناه در شما ایجاد می کنه که عجب آدم مزخرفی هستید که به فکر خلوت داشتن یا دوری کردن حتی موقت ازش هستید.

 

نظر شما در مورد این زن چیه؟ مخصوصا اگه یک مرد باشید؟ به خصوص اگه یک مرد پرورده شده در فرهنگ مردسالارانه شرقی باشید؟

این یک زن ایده آل در چنین فرهنگ هایی هست. زنی که محصول تزریق این باور در طول زندگیش بوده که زن خوب زنی سربه زیر، مطیع و ملایمه. که مخالفت نکنه. که همه زندگیش مردهای زندگیش باشند. هویتش، خواسته ها و نیازهاش را در مردان زندگیش جستجو و تعریف کنه. بهش گفتند ذات زنان اینه که مستقل نباشند. از خودشون ایده نداشته باشند و همواره مورد حمایت و مراقبت مردان باشند چون لطیف و ظریف و شکننده هستند. این زنان یاد گرفتند برای خوشایند مردان «نه» نگند و خودشون را با خواسته ها و نحوه زندگی مرد تطبیق بدهند و از خودشون ایده ای نداشته باشند. جسارت و جرات شروع و ادامه کاری را نداشته باشند مگر این که از سوی دیگران تایید و حمایت بشند.

این زنان محصول تفکرات این چنین فرهنگ هایی هستند.

اگه هنوز به نظرتون این زنان، ایده آل و بهترین هستند باید روی دیگه سکه را بهتون نشون بدهم.

این زنان این قدر از خودشون اراده و قدرت تصمیم گیری ندارند که حتی برای خرید یک لباس ساده هم باید تایید کسی را داشته باشند. اگه شما نباشید احتمالا مادر و خواهر و دخترخاله و ... جایگزین شما میشند و نقش تایید کننده و یا خط دهنده را به عهده می گیرند.

در نتیجه خیلی وقت ها متوجه میشیند نصف فامیل از این که شما ناهار چی خوردید و شام چی می خواهید بخورید و لباس تو خونه چی بپوشید و در چه ساعتی تصمیم دارید بخوابید مطلع هستند و برنامه زندگی شما را تمام و کمال می دونند.

این زنان این قدر به حضور شما وابسته هستند و ترس از دست دادن را دارند که کم کم احساس می کنید یک بندهای نامرئی به دست و پای شما بسته شده. کم کم اگه نیاز به یک خلوت داشته باشید باید این موضوع را به جون بخرید که خانم با ترس و نگرانی مدام از شما بپرسه چه اتفاقی افتاده؟ چه خطایی ازش سر زده که شما دارید ازش دوری می کنید و اگه فکر می کنید که با گفتن این که چیزی نیست و نیاز به تنهایی دارید همه چیز حل میشه اشتباه می کنید. چون با اشک و گریه و اظهار غم و ... چنان احساس گناهی در شما ایجاد می کنند که شما عطای خلوت را به لقاش می بخشید.

این زن ها برای انجام کارهای کوچک هم نیاز به کمک و حمایت شما دارند و به گونه ای به شما میگند که از عهده اش بر نمیاد برای همین مسئولیت بسیاری از کارها را به عهده شما می گذارند و اگه اوایل این موضوع براتون جذابه و حس غرور و مردانگی را در شما قلمبه می کنه، کم کم به مرحله فرسودگی می رسید و توی دلتون میگید یعنی این زن به تنهایی نمی تونه یک قالب پنیر و یک سطل ماست بخره؟!؟!؟!؟ همه کارها را من باید به عهده بگیرم؟

اوایل براتون جذابه که مدام نگران حال و احوال شماست ولی کم کم خسته و کلافه میشید از این که باید مدام بهش اطمینان خاطر بدهید که هستید که ترکش نمی کنید که زن دیگه ای را دوست ندارید که باید همیشه و همیشه گزارش زندگی را بهش بدهید.

و باید این موضوع را هم بدونید که انگیزه پشت همه این ها دوست داشتن شما نیست. ترس از تنهایی، رها شدنه و این که کسی نباشه ازش مراقبت و حمایت کنه. پس در نتیجه اگه شما نباشید سریع اولین کسی که تو زندگیش پیدا بشه را جایگزین شما می کنه.

و اگه هنوز هم بعد از این همه حرف ها به نظرتون این زن ایده آل شما برای زندگیه بد نیست یک کم هم رو خودتون کار کنید!!!!

پیوست: اگه فکر می کنید این گونه افراد مشکلی ندارند و سالم هستند سری به DSM-5 بخش اختلال شخصیت وابسته بزنید! اگرچه در فرهنگ ما زن خوب چنین زنیه ولی به طور کل در منابع علمی این یک اختلال محسوب میشه! البته باید اضافه کنم که این اختلال منحصر به زنان نمیشه ولی در فرهنگ های مردسالار شیوعش در زنان بیشتره.

07 Nov 10:58

۱۸ مکان واقعی که به کمپانی دیزنی در ساخت آثارش الهام بخشیده‌است

by فرانک مجیدی

فرانک مجیدی: مطمئناً نمی‌توان کسی را در دنیا یافت که بتواند ادعا کند هرگز آثار کمپانی دیزنی را در طول زندگی‌اش مشاهده نکرده. جهان پررنگ و لعابی که این شرکت در آثارش به بینندگان عرضه می‌نماید، تا حد زیادی از شوق و تصورات سازندگان آن نشأت گرفته‌است، اما تا حدودی در جهان واقعی هم ریشه دارد. تصاویری که در این پست با هم خواهیم دید، برخی از به‌یادماندنی‌ترین مکان‌های آثار مشهور این کمپانی و مقایسه‌ی آن با اماکن واقعی در جهان است که برای ساخت آثار، از آن‌ها الهام گرفته شده‌است، با این حال حتی وجود اماکن واقعی از این دست، چیزی از خلاقیت این کمپانی در تصویرسازی آن‌ها کم نمی‌کند.

هنرمندان این کمپانی، البته در درجه‌های متفاوتی از این مکان‌ها الهام گرفته‌اند، ارتباط برخی از این تصاویر با نمونه‌ی واقعی ممکن است اندک به نظر آید اما در بیشتر موارد این ارتباط و الهام، غیرقابل انکار است. تعداد زیادی از آثار این کمپانی از داستان‌های پریان کلاسیک الهام گرفته شده‌است و همین موضوع، الهام گرفتن از نمونه‌های قلعه‌های واقعی را بیش از پیش توجیه می‌کند.

زیبای خفته، قلعه‌ی نِئوشوانشتاین واقع در باوارایای آلمان

disney-locations-real-life-inspirations-35

disney-locations-real-life-inspirations-341

قلعه‌ی سلطنتی انیمیشن زیبای خفته، از این قلعه در آلمان الهام گرفته‌است. این قلعه در سال ۱۸۹۲ توسط لودویگ دوم در باواریا بنا گردید و ادای احترامی بود به شخصیت والای ریچارد واگنر، آهنگساز محبوب لودویگ دوم. لودویگ دوم، که برخی به او لقب «پادشاه قو» داده‌اند، فردی به‌شدت طرفدار هنر شناخته می‌شد و از دوران قدرت او قلعه‌های زیبای فراوانی در ایالت باواریا به یادگار مانده‌است.

 

دیو و دلبر- آلساس فرانسه

disney-locations-real-life-inspirations-161

disney-locations-real-life-inspirations-171

این روستای کوچک با میدان دوست‌داشتنی آن در شمال‌غربی فرانسه واقع شده و از لحاظ سیاسی هم اهمیت فراوانی داشته، بالاخص به دلیل نزدیکی به مرزهای آلمان. در این دهکده‌ی زیبا می‌توان ادغام دن هنر و فرهنگ آلمانی و فرانسوی را دید که در نام‌های اماکن و معماری محل، تأثیر فراوانی نهاده‌است.

 

Tangled- تپه سن‌میشل واقع در نورماندی فرانسه

disney-locations-real-life-inspirations-301

disney-locations-real-life-inspirations-101

محل پادشاهی کورونا در انیمیشن Tangled که به داستان راپونزل می‌پردازد، از این تپه‌ی زیبا در نورماندیِ فرانسه الهام گرفته‌است. این جزیره‌ی زیبا و منحصر به فرد در طول زمان به دلیل جزر و مد آب، از سرزمین اصلی جدا شد. این موضوع به این محل امکان داده‌بود تا به یک محل دفاعیِ ایده‌آل تبدیل گردد. امروزه، ظاهر زیبا و شگفت‌انگیز این جزیره آن را به محلی محبوب برای گردشگران تبدیل نموده‌است.

 

بالا- آبشار انجل در ونزوئلا

disney-locations-real-life-inspirations-71

disney-locations-real-life-inspirations-34

آبشار پارادایز در انیمیشن «بالا»، از این آبشار معروف در ونزوئلا الهام گرفته‌است. این آبشار که ارتفاع آن به ۹۷۹ متر می‌رسد، به عنوان مرتفع‌ترین آبشار دنیا شناخته می‌شود. این آبشار از کوهی به نام آیانته‌پوی سرازیر می‌شود که یکی از قلل رشته‌کوه‌های ته‌پوی در ونزوئلا است.

 

علاءالدین- تاج‌محل در آگرای هند

disney-locations-real-life-inspirations-141

disney-locations-real-life-inspirations-110

کاخ سلطان در انیمیشن علاء‌الدین از این محل بسیار معروف الهام گرفته است. علی‌رغم آن‌که هنوز بسیاری از مردم گمان می‌کنند این محل یک کاخ بوده، در حقیقت تاج‌محل یک آرامگاه است که شاه جهان شروع به ساختن آن در سال ۱۶۳۲ برای یادبود محبوب‌ترین همشرش، بانو «ممتاز محل» نمود. این آرامگاه سراسر از مرمرهای سفید پوشیده شده و در اطراف آن باغ‌هایی سرسبز قرار دارد.

 

The Emperor’s New Groove- ماچوپیچو در کاسکوی پرو

disney-locations-real-life-inspirations-321

disney-locations-real-life-inspirations-201

روستای پاچا در این انیمیشن از این مکان تاریخی بسیار معروف الهام گرفته‌است. گمان می‌رود که این مکان رازآلود که توسط اینکاها در ارتفاع ۲۴۳۰ متری و منطقه‌ای کوهستانی در پرو بنا شده‌است، محل استقرار پادشاه اینکا، پاچاکوتی، بوده‌است. بعد از غلبه‌ی اسپانیایی‌ها، این محل به کلی فراموش شد تا آن که در سال ۱۹۱۱ دوباره کشف گردید.

 

مولان- شهر ممنوعه واقع در پکن چین

disney-locations-real-life-inspirations-271

disney-locations-real-life-inspirations-131

خانه‌ی امپراتور در انیمیشن مولان از شهر ممنوعه الهام گرفته‌است. هرچند که امروزه درهای این محل برای بازدید عمومی گشوده شده‌است، اما در روزگاری شهر ممنوعه محل اقامت امپراتورهای سلسله‌‌های مینگ و چینگ بود. این کاخ‌ بزرگ، از آن‌جا «ممنوعه» نامیده می‌شد که محل اقامت امپراتور بود و هیچ‌کس اجازه نداشت که بی اذن و اجازه به آن داخل شود و یا از آن خارج گردد.

 

گوژپشت نوتردام- کلیسای نوتردام واقع در پاریس فرانسه

disney-locations-real-life-inspirations-261

disney-locations-real-life-inspirations-281

کاملاً بدیهی است که کلیسای این انیمیشن، از کلیسای واقعی در محل الهام گرفته‌باشد. این کلیسای بسیار زیبا و معروف، از نمونه‌های شاخص معماری گوتیک در جهان به شمار می‌رود. ساخت این کلیسا، ۲۰۰ سال به طول انجامید و جزو اولین ساختمان‌های اروپا است که برای بنا کردن‌ش از  قوس‌های اتکایی استفاده شده‌است. معماران این بنا مجبور شدند این قوس‌های اتکا را استفاده کنند، چرا که متوجه شدند که دیوارهای بالایی به دلیل وزن بالای ساختمان، دچار کمانش شده‌اند.

 

پری دریایی کوچک- شاتو دِ شیلو واقع در دریاچه‌ی جنیوا در سوییس

disney-locations-real-life-inspirations-251

disney-locations-real-life-inspirations-211

قلعه‌ی شاهزاده اریک در این انیمیشن، از محلی که گفته شد الهام گرفته است. تاریخچه‌ی این محل به امپراتوری رم باز می‌گردد و از آن برای محافظت از راهی در میان کوه‌های آلپ استفاده می‌شد. هم بنای این محل که هنوز هم در حال ساخت و مرمت است و هم بنای آن که از ابتدای ساحل دریاچه ی جنیوا شروع می‌شود، این مکان را به محلی مناسب برای الهام گرفته‌شدن در داستان‌های پریان تبدیل نموده‌است.

 

Wreck-It Ralph- ایستگاه بزرگ مرکزی واقع در نیویورک آمریکا

disney-locations-real-life-inspirations-221

disney-locations-real-life-inspirations-231

ایستگاه مرکزی بازی در این انیمیشن، ملهم از ایستگاه بزرگ مرکزی نیویورک است. این ایستگاه یک بار تخریب گردید و در سال ۱۹۱۳ به شکل امروزی ساخته‌شد. این ایستگاه منحصر به‌فرد با وجود چندین تهدید بمب‌گذاری، تا به امروز فعال مانده‌است.

 

دیو و دلبر- شاتو دِ شامبو واقع در لویی-ئِت-شه در  فرانسه

disney-locations-real-life-inspirations-151

disney-locations-real-life-inspirations-38

قلعه‌ی دیو در این انیمیشن، از محل گفته شده الهام گرفته‌است. شاه فرانسیس اول در سال ۱۵۴۷ این قلعه را به عنوان یک «لُژ شکار» بنا نمود. البته بسیاری اعتقاد دارند که این محل با سقف‌هایعجیب و دودکش‌ها و مناره‌های پرهیبت‌ش، بیشتر شبیه یک شهر کامل است تا یک کاخ.

 

یخ‌زده- کلیسای سنت اولاف واقع در بالِستراند نروژ

disney-locations-real-life-inspirations-331

disney-locations-real-life-inspirations-61

محل محراب در این انیمیشن از کلیسای سنت اولاف الهام گرفته‌است. البته این محل به عنوان یک کلیسای انگلیسی شناخته می‌شود، چرا که ساخت آن توسط «مارگارت گرین» شروع شد. مارگارت زنی انگلیسی بود که به ما مردی به نام «کنات کنیوِت»، مردی که عاشق‌ش بود، در دامنه‌ی کوه زندگی می‌کرد. علی‌رغم این‌که مارگارت با کنات زندگی می‌کرد، اما پاکدامنی خود را حفظ کرد و همراه با او شروع به ساخت این کلیسا نمود تا در آن عبادت نماید. متأسفانه پیش از تکمیل کار کلیسا، مارگارت فوت کرد.

 

شاهزاده‌خانم و قورباغه- نهرهای کوچک لوییزیانا در آمریکا

disney-locations-real-life-inspirations-81

disney-locations-real-life-inspirations-51

نهر شاهزاده‌خانم در این انیمیشن از این نهرهای باتلاقی که به آرامی حرکت می‌کنند و نماد بارز این ایالت به شمار می‌روند، الهام گرفته‌است. این نهرها محلی مناسب برای جانوران ساکن در باتلاق‌ها مانند تمساح، گربه‌ماهی و لاک‌پشت‌ها هستند و در داستان‌های بسیاری موجودات ترسناک و مرموز ساکن در باتلاق‌ها، از آن‌ها الهام گرفته‌اند.

 

شجاع- قلعه‌ی اِیلین دونان واقع در اسکاتلند

disney-locations-real-life-inspirations-111

disney-locations-real-life-inspirations-191

قلعه‌ی امپراتوری در انیمیشن شجاع، ملهم از این محل بود. هرچند که این قلعه به‌خاطر بازسازی در سال ۱۹۳۲ همچنان پابرجا ایستاده‌است، اما این جزیره دارای تاریخچه‌ای کهن است. گفته می‌شود که در این محل در قرن‌های ششم و هفتم میلادی صومعه‌ای قرار داشته و بعداً این قلعه در محل بنا گردیده تا برای محافظت قبیله‌ی مکنزی از آن استفاده شود.

 

Cars- U- Drop Inn- شَمراک در تگزاس

disney-locations-real-life-inspirations-291

disney-locations-real-life-inspirations-41

خانه‌ی رامون در انیمیشن ملهم از این محل در تگزاس است. الهام گرفتن کامل از این محل، در تصویر هم مشخص است. بعد از آن که مسیر ۶۶ از حالت مجاز برای حمل و نقل خارج شد، مهمان‌خانه هم بسته شد و رو به ویرانی رفت. امروزه این محل به عنوان یک اثر هنر معماری ملی شناخته می‌شود و البته شارژ الکتریکی وسایل نقلیه «تسلا» نیز در آن‌جا واقع شده‌است.

 

آتلانتیس: امپراتوری گم‌شده- آنگکور وات- واقع در آنگکور کامبوج

disney-locations-real-life-inspirations-91

disney-locations-real-life-inspirations-311

شهر آتلانتیس در انیمیشن گفته‌شده، از این محل الهام گرفته‌است. اگرچه آتلانتیس شهری غرق شده در ساحل یونان است که ممکن است افسانه و یا حقیقت باشد، اما محلی که برای ساخت انیمیشن آن الهام گرفته‌شده، واقعی است. ابتدا این محل یک معبد آیین هندو بود و در قرن دوازدهم، به عنوان یک معبد بودایی تغییر کاربری داد. در تمام موارد قابل قیاس، این معبد بزرگ‌ترین مکان روحانی بناشده در جهان به شمار می‌آید.

 

یخ‌زده- هتل دی‌گلاس واقع در شهر کِبِک در کانادا

disney-locations-real-life-inspirations-36

disney-locations-real-life-inspirations-181

کاخ یخیِ السا در این انیمیشن، ملهم از این هتل است. این هتل همه ساله در فصل زمستان در حومه‌ی شهر کبک ساخته می‌شود. معماریِ آن البته هر سال متفاوت از سال گذشته‌اش است اما این واقعیت شگفت‌انگیز که اجزای هتل همگی از قطعات یخ ساخته شده‌اند، آن را به محلی مناسب برای الهام‌بخش بودن در چنین انیمیشنی مبدل می‌کند.

 

سفیدبرفی- قلعه‌ی سگوویا در اسپانیا

disney-locations-real-life-inspirations-39

disney-locations-real-life-inspirations-242

قلعه‌ی ملکه در این انیمیشن، ملهم از قلعه‌ی آلکازار سگوویا در اسپانیا است. در طول چندین صد سال، از این قلعه برای اقامت پادشاهان اسپانیایی استفاده می‌شد تا آن که متأسفانه قلعه در سال ۱۸۶۲ در آتش سوخت و آسیب جدی دید. این قلعه روی صخره‌ای در محل باتلاقی بین دو رودخانه بنا گردیده‌است که ظاهری مشابه با عرشه‌ی یک کشتی دارد.

 

منبع


لطفا «یک پزشک» را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیس‌بوک

نوشته ۱۸ مکان واقعی که به کمپانی دیزنی در ساخت آثارش الهام بخشیده‌است اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.

02 Nov 14:38

یک برنامه عجیب تاریخی: زنانی که برای هیتلر، حامله می‌شدند

by علیرضا مجیدی

در طی ۱۲ سال حکومت رایش سوم، در آلمان و نروژ برنامه عجیبی اجرایی شد، این برنامه به تازگی در کتاب جالبی که ۱۰۰ رخداد جالب تاریخی ۲۰ قرن را در ۶ قاره دنیا نقل کرده، فهرست شده است.

11-1-2015 9-42-44 AM

یکی از چیزهایی جالبی که در این کتاب به آن اشاره شده است، برنامه‌‌ای موسوم به Lebensborn یا چشمه زندگی بود. این برنامه را اس اس پایه نهاده بود و سازمان ثبت‌شده‌ای به همین نام برای آن وجود داشت و هدف اصلی آن افزایش میزان تولد کودکانی با ویژگی‌های شاخص نژاد آریایی بود.

یکی از زنانی که درگیر این برنامه شد و در کتاب روی داستان زندگی او تمرکز شده است، زنی به نام هیلدگارد تروتز بود، او یک حامی وفادار و مشتاق نازی‌ها بود، تا آنجا که مدالی به پاس این تلاش‌های او به او در سال ۱۹۳۳ اهدا شده بود. او در این زمان به صور هفتگی در همایش‌های نازی‌ها شرکت می‌کرد، در سخنرانی‌ها شوق ساختن یک آلمان نوی بهتر به شرکت‌کنندگان القا می‌شد و جوانان می‌فهمیدند که چقدر برای ساختن این آینده بهتر، تلاش آنها ارزشمند خواهد بود.

تروتز به زودی چهره شاخص، سازمان محلی‌اش شد، اما قسمت زیادی از این محبوبیت او به ویژگی‌های فیزیکی او ربط داشت: موهای بلوند و چشمان آبی او شاخص نژاد آریایی شمال اروپا بود. او پاها و اندامی کشیده و لگنی پهن داشت که فرزندآوری را برایش سهل می‌کرد.

در سال ۱۹۳۶، او تنها ۱۸ سال داشت و تازه تحصیل را تمام کرده بود و در پی یافتن کاری برای آینده خود بود. در این زمان او با رهبر سازمان زنانی حامی هیتلر، گفتگویی کرد که آینده‌اش را تغییر داد. به او گفته شد که آلمان بیش از هر چیز، به افرادی به نژاد خالص نیاز دارد و برای چه او برای پیشوا، چنین فرزندانی را به ارمغان نیاورد.

ترونز در این زمان نمی‌دانست که در آن زمان، مدتی است که برنامه‌ای با حمایت دولتی به نام Lebensborn در حال اجراست. در این برنامه بدون ملاحظات معمول برای ازدواج قانونی یا شرعی، زنانی با ویژگی‌های نژادی به اصطلاح برتر آریایی انتخاب می‌شدند، با افسران اس اس همخوابه و حامله می‌شدند.

تروتز هم در همین راستا، مورد آزمایشات پزشکی قرار گرفت و مثل زنان دیگری که وارد برنامه می‌شد، پیشینه‌اش مورد بررسی قرار گرفت، مبادا که خون یهودی در رگ‌هایش جاری باشد. حالا که سربلند از آزمایشات بیرون آمده بود، می‌توانست از بین یک گروه افسران اس اس، «شریک» دلخواه خود را پیدا کند.

11-1-2015 10-01-11 AM

او را به قلعه‌ای در باوارایا بردند. در آنجا ۴۰ دختر دیگر با نام‌های ساختگی زندگی می‌کردند. شرایط زندگی در قلعه بسیار لوکس و تشریفاتی بود. اتاق‌های برای بازی و ورزش داشت و مجهز به کتابخانه و سالن موسیقی و حتی سینما بود. به گفته تروتز، تا به آن زمان غذاهایی به آن خوبی نخورده بود. هیچ نیازی به کار نبود و گروهی از خدمتکاران به آنها خدمت می‌کردند.

11-1-2015 10-17-11 AM

کل قلعه را یک پزشک بلندپایه عضو اس اس کنترل می‌کرد. او زنی را که وارد می‌شد به دقت معاینه می‌کرد، مبادا که بیماری ژنتیکی، اعتیاد به الکل یا کندذهنی داشته باشند.

به زن‌های قلعه اخطار داده شده بود که هیچ حق قانوین نسبت به کودکانی که به دنیا خواهند آورد، نخواهند داشت. کودکان به انستیتوهای پرورشی مخصوصی فرستاده می‌شدند تا در شرایطی ایده‌آل برای خدمت وفادارانه به هیتلر، پرورده شوند.

افسران بلند قد، قوی، چشم‌آبی و موبلوند، به آنجا آورده می‌شدند، تا بعد از آشنایی مختصر یک هفته‌ای در جریان تماشای فیلم، بازی و همایش‌ها، دخترها یکی از آنها را برای فرزندآوری انتخاب کنند.

یکی از اجزای اصلی برنامه Lebensborn  حفظ اسرار و شرایط محرمانه بود. بعد از اینکه دخترها، انتخابشان را می‌کردند، دقیقا ۱۰ روز بعد از گذشت آخرین عادت ماهانه‌‌شان، یعنی در زمانی که بهترین شرایط فیزیولوژیک برای لقاح و حاملگی است، یک آزمایش پزشکی دیگر انجام می‌شود و بعد اجازه نزدیکی داده می‌شد.

تروتز در آن زمان از این برنامه خوش‌اش می‌آمد، نه فقط به خاطر بی‌قیدی و لذات جسمانی همراه‌اش، بلکه برای اینکه تصور می‌کرد، چقدر در خدمات پیشوای عزیزش قرار گرفته است!

همان افسری که تروتز را در جریان چند دیدار، باردار کرد، هفته بعد برای باردار کردن دوستانش مورد استفاده قرار گرفت. ۹ ماه بعد او زایمانی، نه‌چندان آسان داشت. در آن زمان زنان «خوب» آلمانی دوست داشتند که در روندی کاملا طبیعی، زایمان کنند و تزریق مسکن به آنها، گناهی مثل پذیرفتن دموکراسی منحط غربی داشت!

او دو هفته به نوزادش شیر داد و بعد کودک از او گرفته شد. تروتز دیگر هیچگاه نه کودک‌اش را دید و نه پدر فرزندش را.

11-1-2015 10-17-26 AM

در سال‌های بعدی تروتز تلاش کرد که کودکان دیگری به دنیا آورد، او او سرانجام عاشق یکی از افسران جوان شد و با هم ازدواج کردند. البته او به شوهرش گفت که در برنامه Lebensborn  شرکت کرده و چقدر شگفت‌زده شد که شوهرش به اندازه او از این همکاری او، خشنود نیست! البته همسرش نمی‌توانست آزادانه او را سرزنش کند، آخر او وظیفه‌اش را در قبال هیتلر انجام می‌داد! تروتز هیچگاه نفهمید که چه بر سر فرزندش آمده است.

آما در آلمان بعد از جنگ و حکومت نازی‌ها، این پیشنیه خانم تروتز همچون داغ ننگی بر روی او ماند، طوری که هیچگاه نتوانست از آن رها شود.

11-1-2015 10-02-44 AM 11-1-2015 10-04-34 AM 11-1-2015 10-04-54 AM

برآورد می‌شود که در طی این برنامه عجیب، حدود ۲۰ هزار نوزاد، زاده شدند. بسیاری از آنها پس از جنگ، زمانی که نرخ موالید آلمان به شدت پایین آمده بود، به فرندخواندگی پذیرفته شدند. هنوز که هنوز است، بیشتر این افراد، بختی برای دانستن پیشینه واقعی خودشان نداشته‌اند و نمی‌دانند که در چه شرایطی نطفه‌شان نهاده شده است.

در سال ۲۰۰۶، بیش از ۳۰ نفر از افرادی که تحت همین برنامه زاده شده بودند و در آن زمان دیگر بیش از ۶۰ سال داشتند، در یکی از شهرهایی که برنامه Lebensborn  در آن اجرا می‌شد، با هم ملاقات کردند تا با گفتگو با هم از اضطراب دیرپای خود بکاهند.

اگر اهل دیدن فیلم هستید، توصیه می‌کنم فیلم جالبی را در همین مورد از تورنت دانلود کنید. این فیلم Two Lives نام دارد و محصول سال ۲۰۱۲ است. (عنوان اصلی Zwei Leben).

  11-1-2015 9-56-42 AM
زیرنویس انگلیسی فیلم را می‌توانید از اینجا دانلود کنید.

منابع: + و + و +


لطفا «یک پزشک» را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیس‌بوک

نوشته یک برنامه عجیب تاریخی: زنانی که برای هیتلر، حامله می‌شدند اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.

01 Nov 22:11

ترکم نکن!

by نیما
ترکم نکن!
بیا هر آن‌چه را می‌توانیم فراموش کنیم،
همه چیز در حال فراموش شدن است.
فراموش کنیم سوء تفاهم‌ها
و اوقاتی را که برای فهمیدنِ «چگونه»‌ها هدر دادیم
و لحظه‌هایی را که در آن‌ها
به ضربِ «چرا»ها
شادی قلبمان را کشتیم.
ترکم نکن!

من مرواریدهای بارانی را به تو هدیه می‌کنم
که از سرزمینی بی‌باران می‌آیند.
زمین را در لحظه‌ی مرگم حفر خواهم کرد
تا تنت را با نور و طلا بپوشانم.
سرزمینی خواهم ساخت که در آن
عشق پادشاه است،
عشق قانون است
و تو ملکه‌ای!
ترکم نکن!

من واژگانی درک‌ناشدنی می‌آفرینم
که تو
- تنها تو! - درکشان می‌کنی.
از عشاقی برایت خواهم گفت
که روزی از عشق گریختند
اما دوباره یکدیگر را دیدند و
قلب‌هاشان گُرگرفت.
از این پادشاه برای تو می‌گویم
که مُرد
از ندیدنت.
مُردنی نه برای فتحت
که برای یافتن تو...
ترکم نکن!

بارها فورانِ گذاره را دیده‌ایم
از آتش‌فشانی پیر
که باور داشتیم از پا درآمده است.
گاهی زمین‌های سوخته
محصول بیشتری از بهترین فصل گندم می‌دهند
و در غروب‌ها
رنگ‌های سرخ و سیاه
هرگز با هم یکی نمی‌شوند
چرا که آسمان شعله می‌کشد...
ترکم نکن!

دیگر گریه نخواهم کرد.
دیگر حرفی نخواهم زد.
همین‌جا پنهان می‌شوم
تا دزدانه تماشایت کنم
وقتی می‌رقصی
و لبخند می‌زنی
تا صدایت را بشنوم
وقتی آواز می‌خوانی
و می‌خندی...
بگذار سایه‌ی سایه‌ات شوم!
سایه‌ دستت،
سایه‌ی سگت
ولی...
ترکم نکن!
ترکم نکن!
ترکم نکن!

خواننده / آهنگساز و ترانه‌سرا : ژاک برل
برگردان و بازسرایی: یغما گلرویی
27 Oct 13:01

ولی افتاد مشکل‌ها

by آیدا-پیاده

تکنولوژی شبکه و اپلیکشن بانکها اول اومد که همه چی ساده بشه، البته فقط نیت اول نبود، همین الان هم نیتش ساده کردن زندگی ماست ولی خودش کمی خورد به پیچیدگی. نیتشون خیره، رفاه ماست و مثل همین قابلیت واریز کردن چک به حساب بانکی از طریق عکس که هدفش اینه که ما همون سه قدمی که در ماه که برای واریز کردن یک چک ممکن بود تا بانک برداریم و همان چهار کلمه حرف که ممکن بود با رودیپ پشت گیشه بزنیم، رو هم دیگه مجبور نباشیم انجام بدیم. چی قشنگتر از این از که لم بدی روی مبلت و از چک عکس بگیری و بعد اون عکس پول شه، موجودی‌ شه بره تو حسابت، ولی همین یک عکس ساده برای حداقل من در عمل آنقدرها هم ساده نبوده؛ ده بار می‌گه نشد تار بود، نور چرا کمه؟ زیرش چرا سفیده و تیره نیست؟ چیزی که زیرش گذاشتی تیره‌است ولی یک دست تیره نیست (چون چوبه لامصب، رگه داره)، کادرو بد بستی یا چک‌ گوشه نداره؟ و اینجاست که دیوانه می‌شم و گیس کشان به فراخور فصل با دمپایی یا چکمه یا سورتمه می‌دوم اون دست خیابون وچک را تحویل صندوقدار می‌دم. برای من فعلا این روش به صرفه‌تریه تا اینکه یک ساعت از یک برگه کاغذ عکس بگیرم و انقدر غرق در عکس گرفتم بشم که بخودم بیام و ببینم ناخود‌آگاه موقع عکس گرفتن از چک دارم بهش می‌گم “یک، دووو، سه”.

همین عکس از چک مطمئنم تا من پیر بشم سخت تر هم میشه چون همه چیز اولش قرار بود ساده باشه ولی بعد سخت شد مثلا اولش قرار بود وارد یک سایتی بشیم اسم شناسه و رمز بزنیم و بریم تو ببینیم موجود حسابمون چقدره. به همین سادگی. شناسه چی بود شماره کارت بانکی، رمز چی بود؟ ۱۳۵۷٫ ما خیلی راضی بودیم ولی خودشون فکر کردن صرفا دیدن موجودی کمه باید بتونیم موجودی رو جابه‌جا کنیم و کارهای بزرگ بزرگ رو هم آنلاین انجام بدیم ولی این با رمز‌های کوچک شدنی نبود. رمزهایی که سایت بانک ازمون طلب کرد هی سخت‌تر و سخت‌ترشد. حتی برای اینکه قسمتی از دزدی‌های آنلاین رو بندازه گردن ما وقتی رمزی انتخاب می‌کنیم زیرش کیفیت رمز رو از قرمز تا سبز با یک نمودار نشون می‌ده، یکجورایی نمودارش داره داد می‌زنه از ما گفتن بود، این رمز ضعیف بود و دیگه خوددانی. رمزهای قرمز فاجعه‌اند، خوراک دزدها. اسم خودت و سال تولد پدرت رو ترکیب کن بعد بذار رمز تا سریع قرمز بشه و پوزخند بزنه و بنویسه “ضعیف”. کلی حروف بزرگ و کوچیک و شعار هم اضافه کن تا بنویسه متوسط. من هیچوقت از متوسط اونورتر نرفتم. خیلی دوست داشتم یکبار از یکی که رمز قوی داشته بپرسم رمزش چی بوده ولی چون چیزی که داریم در موردش حرف می‌زنیم رمزه کسی نمی‌تونه رمز قویش رو با من تقسیم کنه چون اونوقت با اینکه رمزش قویه خودش ضعیف عملکرده و من صددرصد می‌رم همه موجودیش رو بالا می‌کشم.

امروز رمزهای خالی، حتی قوی‌هاشون که به علامت درصد و سوال و دلار مجهزند هم برای بانکها و موسسات اعتباری آب دماغ بزهم نیستند. برای اینکه مچ اون ناکس بی‌شرفی که از کامپیوتر خودش رمز متوسط شما وارد می‌کنه بگیرن یک سری سوال هم طرح کردن که اگر کامپیوتر یا مکان ورود به سایت بانک جای همیشگی شما، یعنی پشت میز دست دوم جلو کتابخونه‌تون روبروی پنجره نباشه سوال کنند و مطمئن شن این خودتون هستید. همین سوالها هم اول ساده بودن، رنگ چشم و اسم مادر، که هربار من می‌نوشتم شهین که به انگلیسی شاهین هم خونده می‌شه، فکر می‌کردم الان بانک بهم میگه این اسم مادرته؟ نه شاهین اسم مادرته؟ هیچوقت نپرسید. انقدر از خودمون اطلاعات منتشر کردیم که لابد اسم مادر و رنگ چشم رو دزدها می‌تونن حدس بزنن.کافیه دزد بره تو اکانت اینستاگرام من ببینه کی زیر همه عکسهای بچه ام نوشته قربونش قدش برم من: شاهین.سریعا دوربین میره رو لپ تاپ دزد و صدای تایپ شدن با یک فونت منسوخ در یک نرم‌افزار الکی می‌آد و یک صدای کامپیوتری که مثلا صدای افکار پلید دزد سایبریه رو تصویر می‌گه: کاربر آیدا احدیانی، چشم قهوه‌ای، اسم مادر شاهین. وا اسم مادرش شاهینه؟ بعد دزد شونه بالا میا‌ندازه و میگه به تو چه، تو برو بچاپش و می‌ره که من رو بچاپه. دقیقا برای همین بود که سوالها سخت‌تر و سخت‌تر شدن. فکر کنم اصلا یک تیم طراح سوال انتخاب شد و وضع ما شد اینی که الان هست. دیروز داشتم اکانت آنلاین حساب بانک جدیدم رو درست می‌کردم که از طنز روزگار به سیستم آنلاینشون اسم مستعار EASYACCESS  یا همچین چیزی رو دادن و بعد از اینکه از مرحله رمز شما متوسط  است (به درک) رد شدم رسیدم به صفحه سوالات. جای دوتا شش هفت تا سوال و جواب می‌خواست و بهت اجازه می‌داد که از بین یک لیست سوالهایی که دوست داری بهشون جواب بدی رو انتخاب کنی. کل سوالهای لیست یکجوری بود که انگار برای یک کاربر خوشحال طبقه متوسط به بالای آمریکای شمالی حدودا بیست و پنج ساله طراحی شده.

اسم حیوان خانگی زمان مدرسه شما

نام میانی پدربزرگ شما

بهترین دوست دبیرستان شما

خیابان محل زندگی کازین شما

در کدام رستوران نامزد شدید؟

ایزی اکسس فکر نکرده بود کاربر ایرانی که هجده سال از دیپلمش می‌گذرد کجا اسم دوست صمیمی دبیرستانش را یادش است. این لوس بازی چیه؟ کجا نامزد شدی؟ ضمنا ما نام میانی نداریم. یک اسم و فامیلی که داریم که هیچوقت نمی‌تونید درست تلفظش کنید و همین مونده یک اسم دیگه هم بذاریم وسطش. خیابان محل زندگی کازین من؟ محمد حسین نراقی آملی دوم. این رو بذارم جواب سوال؟ امکان نداره من بتونم این عبارت رو به فینگلیش دوبار حتی از رو مثل هم تایپ کنم، چطور ممکنه املاش برای دفعه بعد یادم بمونه. بعدم کازین نباتات که نیست ، مستاجره، اگر پولدار شد رفت “حکیم محمدجاجرود شیرازی همان دهستان هشتم سابق” من چیکار کنم؟غرغرکنان می‌گشتم دنبال سوال خوب که هوآن که واقعا نمی‌دونم چرا در هر حالتی یک چشمش به مونیتور من است گفت، سوال مهم نیست. همه جوابها را یک عدد بده یا یک کلمه. هوآن از کشوری آمده که ده برابر ما جمعیت دارد برای همین ده برابر ما اطلاعات دور زدن سیستمش بالاست. گفت من برای همه سوالها سال تولد برادرم را زدم، مثلا سوال نام میانی پدربزرگ را نوشتم هزارونهصد و هشتاد و سه، نام حیوان خانگی را نوشتم هزارونهصد و هشتاد و سه و … گفتم گیر نداد بهت؟ گفت هنوز سیستمشون برای یکی نبودن جوابها هوشمند نیست البته یکبار زنگ زدم بانک برای اینکه اطمینان کنن پای تلفن خودم هستم یکی از سوالها رو پرسیدند و من در جواب اسم میانی پدربزرگ گفتم هزارونهصدوهشتاد وسه. از سکوت اپراتور فهمیدم که یارو دارد فکر می‌کند این طفلکیا  در زمان کمونیست لابد انقدر رشد جمعیتشون بالا بوده که جای لابد هرکسی یک شماره داشته، بعد تکرار کرد اسم پدربزرگت بوده هزارونهصدوهشتادوسه جوهانگ؟ گفتم بله. آه کشید.

 

 

25 Oct 10:35

IMDB بیست و پنج ساله شد- اما چگونه این سایت معتبر فیلم قدمتی بیشتر از اینترنت و معمول شدن مرورگرهای اینترنتی دارد؟

by علیرضا مجیدی

بعضی از سایت‌های باسابقه ایرانی به فعالیت بیشتر از یک دهه خود می‌نازند، اما جالب است بدانید که سایت‌هایی هم وجود دارند که تاریخچه فعالیت‌شان حتی از عمر اینترنت هم بیشتر است!

یکی از این سایت‌ها IMDB است. این سایت را تقریبا همه علاقه‌مندان دنیای سینما می‌شناسند و ما به صورت استاندارد، وقتی می‌خواهیم در مورد فیلمی بنویسیم، به این سایت ارجاع می‌دهیم.
مرور سابقه سینمایی بازیگران و کارگردان‌ها و دیگر عوامل فیلم‌ها با IMDB بسیار آسان می‌شود.

چند روز پیش مصادف بود با ۲۵ مین سال شروع به کار IMDB. جالب است بدانید که IMDB از ۱۷ اکتبر سال ۱۹۹۰ کار خود را شروع کرده است.

اما چطور چنین چیزی ممکن است؟

چون در آن زمان که اصولا خبری از اینترنت و مرورگرهای اینترنتی به سبک امروزی نبود؟

پاسخ بسیار ساده است و شاید شماری از شما توانسته باشید به نوعی آن را حدس بزنید.

مؤسس IMDB -آقای کُل نیدهام- هم در مصاحبه‌ای که در سال ۲۰۱۰ انجام داده بود به این نکته اشاره کرده است.

10-23-2015 5-50-25 PM

او در واقع در این زمان اسکریپت‌هایی نوشت که به یاری آن کاربران شبکه‌های گفتگوی الکترونیک USENET می‌توانستند، در فهرست‌های ایجاد شده توسط او جستجو کنند.

آقای نیدهام پیش از این تاریخ شروع به گردآوری فهرست‌های از نام بازیگران و آثار سینمایی آنها کرده بود.

کاری که او در ۱۷ اکتبر سال ۱۹۹۰ کرد، در واقع عمومی کردن این فهرست‌ها و امکان جستجو همه در این دیتابیس‌ها بود.

در تابستان سال ۱۹۹۳، سایت IMDB جزو صد سایت نخستی بود که آنلاین شد.

مسلما سایت کنونی IMDB تفاوت بسیاری با آن دیستابیس‌های قابل جستجو پیدا کرده است، اما مسلما چنین سابقه قدمتی IMDB را بسیار متمایز از رقبای خود می‌کند.

از نقطه نظر شخصی یادم می‌آید که نخستین باری که سایت IMDB را دیدم، به  روزهای اول کاربری اینترنتی‌ام برمی‌گشت، یادم می‌آید که توصیف سایت IMDB را در مجله «وب» خوانده بودم. در آن زمان که خبری از گوگل نبود، عادت داشتم که آدرس‌های اینترنتی را از مجلات جمع‌آوری می‌کردم و در فرصت محدودی که داشتم به آنها سر می‌زدم.

IMDB چنان که افتد و دانی در ایران به صورت نیم‌سوز قابل دسترسی است و ما هنوز که هنوز است نتوانسته‌ایم برای فیلم‌های و سریال‌های ایرانی علیرغم تلاش چند سایت، دیتابیسی دقیق و فراگیر به سبک IMDB بسازیم.

منبع


لطفا «یک پزشک» را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیس‌بوک

نوشته IMDB بیست و پنج ساله شد- اما چگونه این سایت معتبر فیلم قدمتی بیشتر از اینترنت و معمول شدن مرورگرهای اینترنتی دارد؟ اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.

21 Oct 13:53

مملکت کارهای بیهوده!

by خانم اردیبهشتی

سلام

حدود یک هفته میشه که یکی از کوچه های نزدیک خانه ما را دارند تعمیر و بازسازی می کنند. علاوه بر سر و صدای زیاد و آلودگی صوتی، عبور و مرور مختل شده، هوا پر از گرد و خاک شده و  یک سری برآمدگی و فرورفتگی جدید به سطح کوچه اضافه شده!

جالب این جاست که تغییرات ایجاد شده توجیه علمی که هیچ، عقلانی هم نداره!!! مثلا با کلی سر و صدا بلوک های باغچه سر کوچه را کندند و باغچه را کوچک تر کردند و امروز که رفتم دیدم همون بلوک های تازه را باز کندند و انداختند کنار و باغچه را بزرگ تر کردند!!!!!!!!!!!!!

بعد وسط کوچه به سبک محله های قدیمی یک آبراهه داشت برای عبور آب باران! به این شکل! بعد اون را کندند و دوباره سر جاش یک آبراهه جدید ساختند به این شکل!

یعنی هوش انیشتین نمی خواهد فهمیدن این موضوع که عملا آبراهه جدید به هیچ دردی نمی خوره!!!! لبه هاش این قدر بالاتر از سطح آسفالت کوچه است که اصلا آب نمی تونه وارد این آبراهه بشه!

با توجه به این که آبراهه قبلی هیچ مشکلی نداشت، تنها دلیلی که برای این کارها به ذهن آدم می رسه وجود یک سفره و لقمه های چرب و چیلی و گنده است که نصیب پیمانکار و سازمان مربوطه میشه!!!!

اون وقت با وجود این چرخه های بیهوده انتظار چه ترقی و پیشرفتی داریم؟

19 Oct 07:33

برنده ی نوبل ادبیات 2015

by مرد مرده
ظاهرن هاروکی موراکامی قرار نیست به این زودی ها جایزه ی نوبل ادبیات را به خانه اش ببرد . اهمیتی هم ندارد چون آقای نویسنده محبوب تر از این حرف هاست که نیازی به نوبل ادبیات برای تایید کیفیت کارهایش داشته باشد . سال گذشته که پاتریک مودیانوی نچسب که نمی شود حتا یکی از کتاب هایش را تا به آخر خواند جایزه را برد و امسال هم نوبت این خانوم است که تا به حال حتا اسمش را هم نشنیده بودم . بی خیال همه ی این ها و این جایزه ی ناامید کننده ی لعنتی ... عشق است کافکا تامورا و داستان شگفت انگیز کافکا در کرانه .
19 Oct 06:22

روسپـ.یگری ممنوع؟!؟!؟!

by خانم اردیبهشتی

سلام

روزنامه گاردین در مقاله ای به توفیق چشمگیر کشور سوئد در کم کردن میزان روسپـ.یگری در سال های اخیر اشاره کرده. این کشور نسبت به کشورهای دیگر مثل فنلاند میزان قاچاق زنان و دختران و همچنین عرضه و تقاضا در این زمینه بسیار کمتری داره.

دلیلش چیه؟ یک دلیل خیلی ساده!

کشور سوئد که در برابری حقوق زن و مرد بسیار زبان زده از سال 1999 یک قانونی را تصویب کرد که بر اساس اون خرید سـ.کس شامل جریمه و مجازات میشه ولی فروش اون نه! چرا؟ چون فروشش را مصداق بارز خشونت علیه زنان می دونستند! یعنی زنی که داره این کار را می کنه دچار خشونت میشه پس نباید مجرم شناخته بشه چون خودش قربانی محسوب میشه.

به این ترتیب سوئدی ها تونستند به پایان افسانه همیشگی بودن این عرضه و تقاضا نزدیک بشند.

حالا بگذارید از یک زاویه دید دیگه به قضیه نگاه کنیم. یعنی روسپـ.یگری! از زاویه دید کشورهایی که با وجود جو دینی حاکم بر اون، این عرضه و تقاضا به شدت زیاده!!!

این گونه کشورها دیدگاهی درست برعکس سوئدی ها دارند. تو این کشورها مردان به طور فطری و از ازل یک حق ضمنی و نانوشته برای بی بند و باری، تنوع طلبی و تعدد رابطه جنـ.سی دارند. در این کشورها برعکس سوئد زنان رو.سپی به جای قربانی، مجرم هستند! اون ها هستند که با اغواگری و آراستن خود، مردان را به گناه می اندازند! در این کشورها نقش ها عوض میشه و این گونه به نظر می رسه که مردانی که خودخواسته و با پرداخت پول تن به این رابطه دادند، قربانی هستند! در نتیجه در این رابطه این زنان هستند که مجازات میشند. زنان بدکاره ای که این مردان بی گناه را به دام انداختند!!! در این جوامع این گونه زنان مجازات می شوند و باز آمارها سیر صعودی داره! در این جوامع به خاطر همین طرز نگاه و این که مردان مدام التحریک هستند و البته عواقبی هم گردنشون را نمی گیره، اگه زنی مورد آزار جنـ.سی قرار بگیره انگشت اتهام به سمت اون اشاره میره که لابد جوری رفتار کردی، جوری لباس پوشیدی که این مردان را تحریک کردی که چنین جنایتی در حقت بکنند!!!!!!!!

در این جوامع زنان به بهانه حفظ امنیت لباسشون، رفت و آمدشون، درس خوندنشون، کار کردنشون و... مدام محدود و محدودتر میشه! و جالب تر اینه که با وجود این همه محدودیت عملا چیزی هم تغییر نمی کنه!

در این جوامع خیلی راحت با گفتن همینی که هست! تقصیر خودته! خیلی چیزها لاپوشونی میشه، در خیلی از گندها گذاشته میشه و خیلی آسیب ها به جای درمان شدن خفه میشه!!!!

ولی باز هم به جای قبول واقعیت! به جای سعی در تغییر مثبت! خیلی راحت گفته میشه همینه که هست! این ها فطریه! این ها ذاتیه! کاریش نمیشه کرد! (که البته که سایر جوامع نشون می دهند که میشه ولی کو چشم حقیقت بین! )

برای همینه که این جوامع در حد همون جوامع در حال توسعه می مونند و هیچ وقت هم این حالشون محقق نمیشه و توسعه نمی کنند! جهان سومی که هنر کنه جهان چهارم نشه!

جوامعی که انگار خودخواسته چشمشون را به روی خیلی از حقایق می بندند! و چه حیفه که ما یکی از اون جوامع باشیم!

 

پیوست: یکی از مشکلات دیگه ای که تو این جوامع هست اینه که معمولا کارها اصولی و بر اساس علمش صورت نمی گیره! مثلا علم روانشناسی پیش رمال و عمه و خاله کشک و پشمه!!! یکی دیگه اش علم کسب و کاره! خیلی از مشاغل و سرمایه گذاری ها به خاطر این که اصولی و بر اساس روند علمیش پایه ریزی نشده و جلو نرفته محکوم به شکست میشه! چه خوبه که یاد بگیریم هر چیزی را بر اساس علم و از راه درستش انجام بدیم. یکی از دوستانی که علم این کار را داره و به زبان ساده و در قالب مثال و داستان راه درست کسب و کار و سرمایه گذاری را به شما نشون میده، در این وبلاگ تجربیاتش را در اختیار شما می گذاره. امیدوارم کسانی که قصد راه اندازی کسب و کار جدید را دارند از راهنمایی ها و علم ایشون نهایت استفاده را ببردند.

بعدا نوشت: بلاگ اسکای بازی در میاره و نمیشه لینک گذاشت! آدرس وبلاگ ایشون: 

http://businesscounselor.blogsky.com

16 Oct 20:13

ژوله یا مسعودی؟! حقیقتا مسئله این است؟!؟!؟!

by خانم اردیبهشتی

سلام

تازگی ها یک سرگرمی پیدا کردم! نگم سرگرمی فکر کنم اسمش درست نباشه! فکر کنم ته پست بتونیم با هم یک اسم روش بگذاریم.

به هر حال، گه گاه سری به پیج رامبد جوان تو اینستاگرام می زنم. مخصوصا تو جریان انتخاب خنداننده برتر. کامنت هایی که می گذارند برام جالبه!

بگذریم از یک عده که به قول ژوله یک فحش هایی می دهند که ما به عمرمون نشنیدیم و هشت صفحه هم ادامه داره!

چیزی که برام خیلی جالب بود و خیلی هم به چشم می خورد این حس خودمحوری و عقل کل بودن ماهاست! فکر می کنیم چیزی که ما دوست داریم و می پسندیم هم حتما باید دیگران هم دوست داشته باشند و بپسندند!!!! اگه جریان بر خلاف علاقه ما باشه حتما یک تقلبی شده و اگه هم این ادعا را نکنیم مخالف هامون را عده ای بی مغزِ بی فکرِ بی شعورِ بی کلاس می دونیم که هیچ بویی از فهم و هنر و شعور و درک نبردند و نمی دونند چه قدر به صلاحشونه که مثل ما فکر کنند و مثل ما بپسندند و مثل ما زندگی کنند!

کلا یک حس دیکتاتوری و دیدگاه یک سونگر در اکثریت ما موج می زنه! خودخواهیم بدجور! به شدت و با حدت به این باوریم تنها راه رسیدن به سعادت و خوشبختی راهی است که ما برگزیدیم و بقیه در جهل و گمراهی و بدبختی و ... هستند!

بعد وظیفه ما هم هست که تحت هر شرایطی اون ها را از این جهل خارج کنیم! حتی به قیمت تخریب شخصیتش!!!

حالا می تونه یک طرفداری ساده از ژوله یا مسعودی باشه یا مسائل مهم تری مثل دین و نوع پوشش و یا حتی ازدواج کردن یا بچه دار شدن یا نشدن!!!!

ما حق داریم نظر خودمون را محترمانه بیان کنیم ولی باید این حق را هم به دیگران بدهیم که نظر ما را قبول کنند یا رد کنند.

وقتی به این مفهوم از دموکراسی در روابط بین فردی رسیدیم می تونیم در حد وسیع تری انتظار دموکراسی داشته باشیم.

 

پیوست 1: دوستانی که اکانت اینستاگرام دارند بگند تا در خصوصی بهشون آدرس بدهم! راستش دوست دارم یک محیط خصوصی و دوستانه داشته باشم. برای همین نمی خواهم توی وبلاگ عمومی بنویسم.

پیوست 2: حالا به سوال اول پست چه جوابی بدهیم؟!

16 Oct 19:49

تقویم رنگی رنگی : ایده های اجرایی برای ۲۵ مهر

by editor

اینجا قراره مناسبت های تقویم رنگی رنگی رو یک روز جلوتر بهتون یادآوری کنیم تا بتونید خودتون رو براش آماده کنید، و برای اجرای ایده هایی که اینجا بهتون پیشنهاد میدیم برنامه ریزی کنید. شما هم میتونید پیشنهادات خودتون رو که مربوط به مناسبت فردا هستند، در قسمت نظرات این صفحه به نمایش بذارین. مناسبت فردا: روز فکر کردن به دنیایی که توش فقیر نباشه .

25

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی حرفه ای ( با امکان تاریخ میلادی و قمری و امکان یاد داشت نویسی و مدل های مختلف ویجت ساعت و تقویم)

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی ( نسخه رایگان)

توضیحات بیشتر در مورد اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی

The post تقویم رنگی رنگی : ایده های اجرایی برای ۲۵ مهر appeared first on رنگی رنگی.

12 Oct 11:11

آخه چطور يادتون رفت؟ خواهر داماد؟!!!!

by giso shirazi
يه ژانري هست تو جوكهاي وايبر و تلگرام كه خيلي باهاش مي خندم، پسر خانواده اي كه پدر و مادرش عموما بهش بي توجهي مي كنن، مثلا همه مي رن شهربازي اونو يادشون مي ره ببرن يا مثلا باباش گوشي را مي ذاره بالاي سرش بذارن ، چون امواجش برا مغز خودش ضرر داره و غيره 
ديروز فرشته يك دونه واقعيشو برام تعريف كرد و به جاي اينكه بهش دلداري بدم، دو ساعت داشتم مي خنديدم
تو شلوغ پلوغي عروسي داداشش در يه كشور ديگه، همه يادشون رفته تاريخ دقيق عروسي را بهش بگن كه زودتر بليط بخره و بره 
نتيجه اينكه يه روز صب تو فيس بوك عكس عروس و داماد را ديده
09 Oct 18:33

صبح جمعه با گوشه؛ جمعهٔ انسان‌هایی که پیچ‌های حساس کارگاه هستی‌اند

by آبراهام متوهمیان

stoker
آهنگ‌های صبح جمعه با گوشه صدوسی‌وششم تقدیم می‌شود به همه «انسان‌هایی که پیچ‌های حساس کارگاه هستی‌اند». حال و هوای این جمعه هم در «بوته‌ای از اجمال» است.
در جهنمی که ما زندگی می‌کنیم،کانال هوای پاییزی بهشت، بر اثر اشتباه یا شاید باحالی مسوول تنظیم هوای جهنم، چندروزیست که بر تن و بدن ما دوزخیان می‌وزد؛ در بهشتی که شما زندگی می‌کنید، هوا چند درجه سانتی گراد است؟
بشنوید آهنگ‌های جمعه ۱۳۶ را و به دوستان بهشتی‌تان، گوشه را معرفی کنید:

تیتر از اینجا
عکس یک از فیلم Stoker

نوشتهٔ صبح جمعه با گوشه؛ جمعهٔ انسان‌هایی که پیچ‌های حساس کارگاه هستی‌اند را در گوشه کامل‌تر بخوانید.

06 Oct 09:14

سوالات ذهنی یک مسلمان زاده!

by خانم اردیبهشتی

سلام

من از کودکی ذهنی کنجکاو و پرسشگر داشتم. همیشه دنبال چرایی اتفاقات بودم و هیچ چیزی را بدون دلیل قبول نمی کردم!

برای همین یک روزی رسید که من احساس کردم مسلمان زاده ام تا مسلمان! احساس کردم برای این که بگم واقعا من این دین را دارم باید تمام و تک تک احکامش را بفهمم و قبول داشته باشم. ولی تا اون روز بیشتر باورهای من از گذشتگانم به ارث رسیده بود و معلوم نبود چه قدرش واقعیته و چه قدرش خرافات!

برای همین شروع کردم به طرح پرسش و بعد خوندن! نمیگم خیلی وسیع بود مطالعاتم ولی هر زمان امکانش بود جستجو کردم. ولی مسئله این بود هر چه قدر بیشتر دنبال جواب سوال هام می رفتم سوالات بیشتری برام مطرح می شد و هنوز هم میشه...

با این مقدمه بریم به حدود دو هفته پیش که من جایی مهمان بودم. کلا من یک خصلتی دارم هر جا مهمونی برم سریع و ناخودآگاه به سمت کتابخونه اش جذب میشم. کنجکاو میشم ببینم میزبانم با چه روحیاتی از چه تیپ کتاب هایی بیشتر خوشش میاد. در اواسط این مهمانی هم روی میز کوچکی چشمم به یک کتاب افتاد با عنوان «حلیه المتقین» اسم کتاب را آشنا بود ولی آشناتر اسم نویسنده بود. «علامه مجلسی». کنجکاو شدم یک ورقی بزنم و بعضی جاهاش را بخونم! با هر ورق زدن سوالی به سوالاتم اضافه شد! آخر دست هم گیج و بهت زده کتاب را کنار گذاشتم.

به طور مثال نگاهی به این صفحه بیندازید:

 

 

 

من همیشه شنیده بودم اسلام دین برابری و مساواته! شنیده بودم همه در نزد خدا یکی هستیم مگر در پرهیزکاری و تقوا برتری داشته باشیم. شنیده بودم اسلام دین برتری و فخرفروشی نیست. که همه ادیان پیشین را قبول داره و به پیروانش احترام می گذاره. ولی این چگونه احترامی ست؟ مگه این خودش به گونه ای فخرفروشی نیست؟ درسته ما میگیم خود اسلام چون آخرین دین وحی شده از سمت خداست کامل ترین دینه ولی آیا این دلیلی بر برتری پیروانش بر پیروان سایر ادیانه؟ از کجا معلوم یک فرد مسیحی، یهودی یا زرتشتی که جلوی منه از نظر شخصیت و علم و حتی نیکوکاری از من نوعی سرتر نباشه؟ شاید مسن تر باشه! شاید فرهیخته تر باشه! اون وقت به صرف این که من مسلمونم باید صبر کنم اون سلام کنه بعد هم خیلی سرسری جواب بدهم علیک؟!؟!؟! این اگه فخرفروشی و غرور و تکبر نیست چه اسمی میشه براش گذاشت؟ چه جوری همه ما این گونه در محضر خدا برابر هستیم؟

این چه برابریه که بعضی ها برابرترند؟!

چه چیز را میشه باور کرد و چه چیز را نمیشه؟ حقیقت اسلام را چگونه میشه فهمید؟ حقیقت اسلام اصلا چیه؟

و سوال و سوال و سوال و...

 

پیوست: به بقیه صفحه کاری ندارم! کلا هر خطش برای من سوال بود! ولی فعلا یکی جواب این یک سوال را بده عجالتا!


بعدا نوشت 1: با توضیحی که دوستان در مورد کتاب های علامه مجلسی دادند داشت می رفت که از شدت تعجب و شگفتی من کاسته بشه و داشتم کم کم آروم می شدم تا دیشب این سخن را از یک روحانی که دانشجوی دکترای فقه و احکام هستند گویا، شنیدم:

«پیامبر اسلام (ص): اگر جایز بود دستور دهم که فردی به فرد دیگر سجده کند، به زن دستور می دادم که در برابر شوهرش سجده نماید.»

اگه بشه گفت ایشون یک فرد آگاه در مورد مسائل دینی هستند باز اون علامت سواله در مورد برابری انسان ها در پیشگاه خدا اومد وسط ذهنم و سفت و سخت نشست!

 

بعدا نوشت 2: فکر می کنم بهتر باشه کامنت های این پست بدون پاسخ باشه. این جوری حس مباحثه اش بیشتره بین دوستان.


03 Oct 13:31

داستان زندگی یک زن!

by خانم اردیبهشتی

سلام

حتما شما هم تا به حال به انواع مختلف با استدلال بعضی از طرفداران کهتر بودن زنان مواجه شده اید در این مورد که در طول تاریخ زنان نامی کمتری در عرصه های مختلف علمی و اجتماعی و فرهنگی و هنری و ... به نسبت مردان بوده اند. سپس چنین نتیجه گیری کرده اند که زنان ذاتا نسبت به مردان کمتر توانمند هستند!

این دسته از افراد خواسته و ناخواسته چشم بر موانعی که در طول تاریخ هم مسلکانشان جلوی پای زنان گذاشته اند، بسته اند!

 

بگذارید یک داستان واقعی براتون تعریف کنم. داستان بئاتریس پاتر.

دختری که از کودکی قریحه و استعداد بالایی در زمینه طراحی و همچنین شناخت گیاهان داشت. او با چنان پشتکار و علاقه ای در زمینه قارچ ها و گلسنگ ها تحقیق کرد که در سن 18 سالگی اولین مقاله علمیش را در این زمینه نوشت. اون اولین انگلیسی بود که پی به همزیستی قارچ و جلبک در گلسنگ ها برد. ولی استعداد و همچنین دستاوردهای اون با عدم استقبال سایر دانشمندان مواجه شد! حتی هنگامی که مقاله اش در انجمن طرفداران لینه در لندن خوانده شد اجازه حضور نداشت! چون زن بود! دانشمندان مرد این قدر جلوی پای این زن جوان سنگ انداختند تا مجبور شد استعداد و توانایی هاش را در عرصه دیگری پرورش بده.

این جوری شد که اکنون دنیا بئاتریس پاتر را به عنوان خالق داستان های پیتر خرگوشه می شناسند و نه زنی که در زمینه قارچ ها و گلسنگ ها و هاگ ها مقالات علمی زیادی داشت!

تعصبات دنیای مردانه جلوی پیشرفت و استعداد و توانمندی یک زن را گرفت. زنی که اگه بهش میدان می دادند احتمالا در دنیای علم گیاه شناسی چهره درخشانی می شد.

چه طور میشه که یک عده چشم می بندند بر روی تمام موانع ریز و درشتی که تعصبات فرهنگی و اجتماعی و سنتی و قانونی و ... جلوی پای زنان برای پیشرفت وجود داره و بعد ادعا می کنند زنان نسبت به مردان به طور ذاتی!!!! کمتر توانمند هستند؟!

30 Sep 08:58

زن چادري مي خواي يا مانتويي؟!

by anaarian
در چند روز اخير شاهد يك مراسم خواستگاري جالب بودم.قضيه از اين قرار بود كه يكي از اقوام تقريبا نزديكم به عنوان مسافرت به تهران آمده بود و در اين سفر توسط فاميل ديگري خواستگاري براي دخترش معرفي شده بود. از آنجا كه اين فاميل منزل من مهمان بود لذا  مراسم خواستگاري هم آنجا برگزار شد. در ادامه  توجه شما را به گفتگوي پدر عروس و خواستگار جلب مي كنم!

خواستگار: آقاي مهندس من تعريف خانواده ي شما را از فلاني زياد شنيده ام.

پدر عروس: نظر لطفشون بوده.

خواستگار: من ملاكم براي ازدواج اينه كه همسرم بايد حتما چادري باشه.

پدر عروس: من عذر خواهي ميكنم. مثل اينكه جاي مناسبي نيومديد!

خواستگار: ولي دختر شما كه چادريه!

پدر عروس: درسته ولي فكر نميكنم مناسب شما باشه

خواستگار: چطور؟!

پدر عروس: خب اگه كسي بياد خواستگاري دختر من و بگه كه من زن چادري مي خوام ميگم متاسفم و اگه هم بگه من زن مانتويي مي خوام بازم مي گم متاسفم!

خواستگار: چرا؟!

پدر عروس: براي اينكه كسي كه ملاكش براي ازدواج لباس آدما باشه سطح فكرش به خانواده ي من نميخوره!

 

همينطور كه داشتم ظروف را جابه جا مي كردم فكر كردم كه چه زماني مردم ما به اين درجه از فرهنگ  و شعور اجتماعي مي رسند كه از تعيين كردن پوشش زنان دست بردارند؟

29 Sep 11:32

لبخند بزن و برو جلو!

by خانم اردیبهشتی

سلام

جمعه هفته پیش خانوادگی رفته بودیم پارک ملت. هوا بی نظیر و پارک خلوت. من و پسرک مشغول استفاده از دستگاه های ورزشی پارک بودیم و کلی کیف می کردیم. یک گروه به دستگاه ها نزدیک شدند، یک زن مسن خندان و ریزه میزه، دو خانم میانسال و دو دختر نوجوان و یک مرد میانسال. زن مسن با چابکی که ازش انتظار نمی رفت به سمت دستگاه ها رفت و شروع کرد به استفاده ازشون. دو زن میانسال مدام بهش می گفتند که نمی تونه!

- وای این وزنه خیلی سنگینه! دستتون درد می گیره! نزنید!

- خدای ناکرده یک اتفاقی میوفته ها! نکنید!

- وای! سراغ این یکی نریدها! خیلی خطرناکه!

و...

و زن مسن بدون توجه به صحبت های اون ها با چالاکی یک یک دستگاه ها را می رفت و حتی روی نوک پا می پرید که دستش به میله بارفیکس برسه!!!!

به خودم که اومدم متوجه شدم چند دقیقه است دست از ورزش کشیدم و دارم نگاهش می کنم.

پیش خودم فکر کردم چند بار تو زندگی ما پیش اومده که دیگران مدام تو گوشمون خوندند که ما نمی تونیم فلان کار را کنیم یا از عهده کاری برنمی آییم و یا فلان کار برای ما خطرناک یا خیلی سنگینه و بهتره سراغش نریم؟

چه قدر این حرف ها روی ما تاثیر داشته؟ چه قدر تونسته ما را ناامید کنه؟

و چند تا از ما مثل این خانم خندان و با روحیه بی توجه به حرف های ناامید کننده دیگران به راهش ادامه داده و توانایی هاش را پرورش داده؟


پیوست: قهرمانی آسیا را به تیم فوتسال زنان و بعد به همه زنان ایران تبریک میگم. زنانی که الگوی زنده نه شنیدن و جلو رفتن هستند. کسانی که با وجود تمام سنگ های ریز و درشتی که جلوی پاشون انداختند، تونستند به همه نشون بدهند کی هستند و چه توانایی هایی دارند.

25 Sep 11:21

طراحی‌هایی از «جان هالکرافت» که به زیبایی مشکلات بشر دنیای معاصر را به نمایش گذاشته است

by علیرضا مجیدی

جان هالکرافت یک تصویرگر خلاق بریتانیایی است. او چندی است که با طراحی‌هایی به سبک پوسترهای دهه ۱۹۵۰ که در آنها مشکلات بشر در دنیای فعلی را به تصویر کشیده، نظرها را به خود جلب کرده است.

در این پست ۳۲ طراحی او را با هم مرور می‌کنیم، طراحی‌هایی که در نشریات معتبری مثل گاردین، تلگراف، اکانومیست، ایندیپندنت و ریدرز دایجست هم منتشر شده است.

در این طرح‌ها مشکلاتی مثل وابستگی بی حد و حصر ما به فناوری، تنزل جایگاه کاری، چاقی، سیاست و غیره، خیلی عالی تبیین شده‌اند.

من ترجیح می‌دهم، در هر مورد، خود شما با نگاه کردن به اثر، متوجه منظور شوید، بیشتر آنها بسیار گویا هستند، شاید در معدودی از آنها نیازمند چند ثانیه فکر، برای پی بردن به مقصود  مراد طراح داشته باشید، اما اگر خودتان پی به منظور ببرید، به گمانم بسیار بهتر و گواراتر برای شما باشد.

12-10-2014 9-14-04 AM

12-10-2014 9-13-50 AM

12-10-2014 9-13-39 AM

12-10-2014 9-13-26 AM

12-10-2014 9-13-15 AM

12-10-2014 9-13-05 AM

12-10-2014 9-12-55 AM

12-10-2014 9-12-44 AM

12-10-2014 9-12-36 AM

12-10-2014 9-12-26 AM

12-10-2014 9-12-17 AM

12-10-2014 9-12-06 AM

12-10-2014 9-11-56 AM

12-10-2014 9-11-46 AM

12-10-2014 9-11-35 AM

12-10-2014 9-11-14 AM

12-10-2014 9-11-05 AM

12-10-2014 9-10-50 AM

12-10-2014 9-10-40 AM

12-10-2014 9-10-30 AM

12-10-2014 9-10-20 AM

12-10-2014 9-10-11 AM

12-10-2014 9-10-01 AM

12-10-2014 9-09-52 AM

12-10-2014 9-09-44 AM

12-10-2014 9-09-32 AM

12-10-2014 9-09-19 AM

12-10-2014 9-09-02 AM

12-10-2014 9-08-53 AM

12-10-2014 9-08-44 AM

12-10-2014 9-08-30 AM

12-10-2014 9-08-18 AM


نوشته طراحی‌هایی از «جان هالکرافت» که به زیبایی مشکلات بشر دنیای معاصر را به نمایش گذاشته است اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.

25 Sep 11:11

هنگام نفس عميق عضلات شكم را شل كرده و منتظر چاقو شويد

by giso shirazi
پایان نامه یکی از دانشجوهاي موقرمز در مورد هیچکاک و نقد روانشناسی فيلمهاشه ، تو فصل  سه كه بايد روش تحليلشو توضيح بده، دانشجو راههاي كم كردن اضطراب نوشته و  عناوينش  به شرح زير هستند: 
ورزش ومصرف ویتامین سی
ورزش
ماساژ درماني
داشتن زوج دلخواه
تمرین تنفس عمیق
لبخند
خوشبو درمانی و .....

يعني
از فكر استخوانهاي هيچكاك  تو قبر بيرون نمي يام
گمونم
جا داره دانشجو را بفرستيم تو حمام هتل فيلم رواني، سراغ نورمن بيتس ببينم با اين روشها مي تونه جلوي ترس و اضطرابشو بگيره 
18 Sep 18:27

تقویم رنگی رنگی : ایده های اجرایی برای ۲۸ شهریور

by editor

اینجا قراره مناسبت های تقویم رنگی رنگی رو یک روز جلوتر بهتون یادآوری کنیم تا بتونید خودتون رو براش آماده کنید، و برای اجرای ایده هایی که اینجا بهتون پیشنهاد میدیم برنامه ریزی کنید. شما هم میتونید پیشنهادات خودتون رو که مربوط به مناسبت فردا هستند، در قسمت نظرات این صفحه به نمایش بذارین. مناسبت فردا: روز هدیه خریدن برای یه کوچیتر!

#28

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی حرفه ای ( با امکان تاریخ میلادی و قمری و امکان یاد داشت نویسی و مدل های مختلف ویجت ساعت و تقویم)

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی ( نسخه رایگان)

توضیحات بیشتر در مورد اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی

The post تقویم رنگی رنگی : ایده های اجرایی برای ۲۸ شهریور appeared first on رنگی رنگی.

18 Sep 18:24

زنان تاثیرگذار ایران: صدیقه دولت آبادی

20 ساعت،47 دقیقه


پس از شروع انتشار سلسله مطالب زنان تاثیرگذار در «ایران‌وایر»، تعدادی از خوانندگان اسامی مختلفی را پیشنهاد کردند تا لیست نهایی کامل تر شود. بعضی از دوستان هم بیوگرافی برخی شخصیت های تاریخی و معاصر را برای ما فرستادند. «ایران‎وایر» بیوگرافی های رسیده را در طول روزهای آینده منتشر خواهد کرد تا اندک اندک به لیست کامل تری برسیم. انتشار این لیست، نافی این نکته مهم نیست که همه زنان ایران زمین نقشی در فراز و فرود تاریخی این سرزمین داشته اند و این لیست شامل نشانه های فراز و فرودها است. شما نیز می توانید از طریق صفحه فیس بوک «ایران‎وایر» یا آدرس ایمیل info@iranwire.com، پیشنهادهای خود را برای ما بفرستید. ------------------- طاهره تسلیمی- شهروندخبرنگار وصیت کرده بود هیچ زنی با حجاب در مراسم تشییع و به خاک‌سپاریش شرکت نکند و جنازه‌اش از کانون زنان جایی که سال‌ها برای برابری حقوق زنان در آن جنگیده بود به سوی خانه‌ابدیش برود. این وصیت‌ها کافی بود تا بعد از 16 سال وقتی حکومت مذهبی جمهوری اسلامی به قدرت رسید روحانیان دستور خراب کردن گور صدیقه دولت‌آبادی را بدهند. زنی که همه زندگیش را وقف کرد تا بتواند حق رای و برابری را برای زنان بدست بیاورد و درست در زمانی که به مقصود خود رسید چشم از جهان فروبست. صدیقه دولت‌آبادی در سال ۱۲۶۱ خورشیدی در اصفهان به دنیا آمد. پدرش حاج میرزا هادی دولت آبادی و مادرش خاتمه بیگم  بودند. حاج میرزا هادی از روحانیان متجدد آن زمان بود که اجازه داد  دخترانش نیز تحصیل کنند و صدیقه در کنار یحیی و محمدعلی، دو برادرش که از پایه‌گذاران انجمن معارف و مشروطه خواهان بودند، ادامه داد. با وجود آزادی‌های نسبی که در خاندان دولت آبادی وجود داشت به خاطر نبود مدرسه‌ای برای دختران صدیقه مجبور شد در ۱۵ سالگی به عقد اعتضادالحکما در آید. ازدواجی که خیلی زود از هم گسست و او از آن به بعد به عنوان یکی از شناخته شده ترین فعال حقوق زنان در ایران شناخته شد. صدیقه دولت‌آبادی یکی از زنانی بود که از روزی که وارد مبارزات برابری خواهانه زنانه شد تا زمان مرگ یک لحظه دست از تلاش برنداشت. همزمان با امضای فرمان مشروطه در تهران توسط مظفرالدین شاه قاجار صدیقه دولت‌آبادی که بعد از ازدواج در تهران ساکن شده بود به همراه گروهی از زنان پیشرو انجمن مخدرات را بنیان گذاشتند. انجمنی که ریاست آن را زنی به اسم بانوآغا بیگم برعهده داشت که بسیاری او را همسر و برخی دختر حاج هادی نجم‌آبادی می‌دانند. صدیقه دولت‌آبادی سمت منشی هیات مدیره را داشت. این انجمن که در ابتدا جزو انجمن‌های سری بود نخستین انجمنی بود که و  برای کسب حقوق زنان تصویب شد. اعضای این انجمن در ابتدا در کنار مردان به پیشبرد مشروطه کمک کردند. علی‌رغم همه تلاش این انجمن قانون‌نویسان ایرانی هیچ جایی برای زنان قائل نشدند و حتی برخی از نمایندگان ملت که با حمایت زنان به مجلس آمده بودند در برابر اجازه تحصیل دختران نیز ایستادند و با آن مخالفت کردند. این‌ها دلایل خوبی بود تا انجمن‌های زنانه برای برابری زنان دست به اقدام جدی بزنند. انجمن مخدرات هم به همین دلیل تاسیس شد. ساخت مدارس دخترانه، کم کردن جهیزیه سنگین دختران و حمایت از تولیدات داخلی و کمک به بازگشایی بانک ملی از مهمترین اقدامات این انجمن بود. صدیقه دولت‌آبادی به همراه یکی دو نفر از زنان فعال در انجمن به قهوه‌خانه‌ها و جاهایی که مردان بودند، می‌رفتند و آن‌ها را از به استفاده اجناس داخلی تشویق می‌کردند.  این انجمن در آذر ۱۲۸۸ زمانی که روسیه به ایران به خاطر استخدام مستشاران مالی از جمله مورگان شوستر اولتیماتوم داده بود در یک میتینگ بزرگ که در مجلس برگزار کردند و کفن‌‍ پوش، اسلحه زیر چادرهایشان بستند و به نمایندگان ملت گفتند که اگر نمی‌توانند کشور را اداره کنند و در مقابل زور بیگانه بایستند، بروند و اداره کشور را به آن‌ها بسپارند. دولت‌آبادی در حدود سال ۱۲۹۴ به اصفهان بازگشت و درخواست انتشار روزنامه «زبان‌ زنان» را به وزارت معارف داد. او پیش از این زمان عضو انجمن آزادی زنان نیز بود که بیشتر از سایر انجمن‌ها به احقاق حقوق زنان و شکستن سنت‌های مردانه زمانه خود دست زده بود. در این انجمن تاج‌السطنه دختر ناصرالدین شاه قاجار نیز عضویت داشت. او در اصفهان به همراه بدرالدجی درخشان که از فارغ‌التحصیلان مدرسه آمریکایی تهران بود، مکتب‌خانه شرعیات را راه‌انداخت. این مدرسه که از مدارس پیشروی زمان خود بود بیشتر از سه ماه دوام نیاورد. مدرسه بعدی یعنی ام‌المدارس هم دوام نیاورد. بعد از این بود که صدیقه دولت‌آبادی به همراه تعدادی از زنان اصفهان شرکت خواتین اصفهان را تاسیس کرد. این انجمن بیشترین تلاششان در جهت آگاه سازی زنان در مورد حقوقشان بود. دولت‌آبادی قبل از پاسخ وزارت معارف روزنامه زنان را در چهار صفحه منتشر کرد. دفتر روزنامه خانه دولت‌آبادی بود. او این روزنامه را سه‌سال بعد از شکوفه مریم عمید راه انداخت.  زبان زنان نخستین ارگان زنانه‌ای بود که از حقوق زنان می‌گفت و اعلام کرد «تنها نـوشته‌های‌ دختران‌ و زنان پذیرفته می‌شود.» زبـان زنـان در آغاز مانند بیشتر مجلات اختصاصی زنان در آن‌ دوره، به‌ لزوم‌ تحصیل‌ دختران‌ و ضرورت تأسیس مدرسه‌ برای‌ آنان و مباحث مربوط به حوزه خصوصی مانند شرایط انتخاب هـمسر،روابط زن و وشـوهر، اصول خانه‌داری و ... می‌پرداخت. مناسبات مرد سالارانه‌ و روابـط سنتی‌ را در ایـن حوزه نـقد و بـررسی‌ مـی‌کرد‌ و می‌کوشید‌ طرحی‌ نو‌ برای تحول آن ارائه کـند. زبان زنان حتی فراتر از این‌ها به نقد برخی رفتارهای دولتمردان پرداخت و به قرارداد ۱۹۱۹ و نفوذ انگلیسی‌ها اعتراض کرد. این باعث شد تا برخی از تندروهای مذهبی به خانه و دفتر روزنامه زبان زنان حمله کنند و دولت‌آبادی و زنانی که در آن‌جا کار می کردند را تهدید کنند. این تهدید عاملی برای توقف آن ها نبود. سرانجام سپهدار تنکابنی نامه‌ای به نظمیه اصفهان زد و دستور توقیف مجله را صادر کرد. رییس نظمیه وقت اصفهان که این حکم را به دولت‌آبادی ابلاغ کرد به او گفت:« خانم شما صد سال زود بدنیا آمدید.» دولت‌آبادی که نامه توقیف را در کیفش می‌گذاشت به او گفت: « اشتباه می‌کنید آقا من صد سال دیر بدنیا آمدم. چون در غیر این صورت نمی‌گذاشتم امروز زنان چنین خوار و خفیف در زنجیر شما مردان اسیر باشند.» بعد از توقیف زبان زنان دولت‌آبادی به تهران بازگشت و بار دیگر فعالیت‌های اجتماعی خود را از سر گرفت. او به همراه گروهی از زنان انجمن آزمایشی زنان را بنیان گذاشت و مدرسه‌ای برای دختران بی‌بضاعت افتتاح کرد. او در سال ۱۳۰۱ راهی فرانسه شد و در یک کالج شبانه‌روزی به تحصیل مشغول شد و همزمان در روزنامه‌هایی مانند تایم مقالاتی در باره استقلال زنان نوشت. او در سال ۱۳۰۵ در کنگره بین‌المللی زنان در پاریس شرکت کرد و درباره زنان نطق مهمی را ایراد کرد. دولت‌آبادی بعد از بازگشت به ایران در کنار مبارزاتش برای کسب حقوق برابر به دفاع از کشف حجاب پرداخت.  او یکی از بنیانگذاران کانون بانوان ایران است که در سال ۱۳۱۴ راه‌اندازی شد. در سال ۱۳۳۰ که دکتر محمد مصدق لایحه انتخابات را بازبینی کرد صدیقه دولت‌آبادی نامه‌ای به او نوشت و از او خواست تا حق رای زنان را در آن لایحه بیاورند.  هرچند مصدق با تلاش فراوان نتوانست درخواست صدیقه دولت‌آبادی را پاسخ دهد اما تلاش او و همفکرانش کم نشد و  سرانجام در سال ۱۳۴۱ در اصل پنجم اصول انقلاب شاه و مردم  حق رای و انتخاب شدن به زنان داده شد. حق رایی که صدیقه دولت‌آبادی آن را ندید و نتوانست رای خود را به صندوق بیاندازد. او در سال ۱۳۴۰ در اثر بیماری درگذشت و به گفته برخی به خواسته خودش پیکرش از کانون بانوان تشییع و در زرگنده دفن شد. او وصیت کرده بود هیچ زنی با حجاب در مراسمش شرکت نکند. این دستاویزی شد برای تندروها که سال ۵۷ به گورستان بریزند و قبر او برادرش محمد علی دولت آبادی و محمود نریمان را خراب کنند. سال‌ها بعد در دوران شهرداری احمدی‌نژاد در آن‌جا پارکی ساخته شده است تا نشانی از گورها نماند. با این که گوری برای این فعال زن نمانده اما تلاش او برای برابری حقوق زنان نام او را در تاریخ زنان ایران ثبت کرده است.  



15 Sep 20:08

خدا وکیلی لاله افتخاری نماینده مردم است یا نیلوفر اردلان

15 ساعت،56 دقیقه


  نیلوفر اردلان "دختر گل" ایران نتوانست در مسابقات جام ملت های آسیا که برای نخستین بار برگزار می شود شرکت کند. شوهرش با استفاده از قانون گذرنامه که خروج زنان شوهر دار از کشور را به رضایت شوهر موکول کرده است، گذرنامه نیلوفر را از دسترس او خارج کرده و به این ترتیب نیلوفر  که به احتمال زیاد می توانست در عرصه ورزش زنان در جهان بدرخشد، و برای ایران یک موقعیت بین المللی و یک سرفرازی ملی به ارمغان بیاورد، از زورآزمائی در صحنه رقابت، محروم شد. محرومیت او را باید به فهرست بالا بلند اقدامات ضد ملی جمهوری اسلامی ایران اضافه کرد. در این رویداد نه فقط نیلوفر که روح ملی ایران جریحه دار شده است. منافع ملی خدشه دار شده است. خوشحالیم که نیلوفر در برابر این تعدی به خود و به منافع ملی ساکت ننشست و یک درد عمیق را با همگان در میان نهاد. خوشحالیم که اگر عکس آن کودک سه ساله سوری وجدان جهان را نسبت به وضعیت پناهندگان و آوارگان سوری بیدار کرد، رنج اعلام شده نیلوفر توانست، قانون 42 سال پیش ایران را به چالش بکشد. دختر گل ایران که بسیار پیشکش های مالی از سوی دیگر کشورها را با هدف اعتلای ایرن، نپذیرفته است، در برابر این ستم تاریخی، سکوت نکرد و مثل پهلوان های تاریخ ایران از بیدادی پرده برگرفت که همزمان، حقوق انسانی زنان و حقوق و غرور ملی ایرانیان را از آنها سلب می کند.   نیلوفر به گزارش "تسنیم" گفته است: "مسابقات جام ملت های آسیا برای نخستین بار برگزار می شود و من هم در اردوهای تیم ملی تمرینات خوبی را زیر نظر خانم سلیمانی انجام داده ام، اما همسرم پاسپورتم را برای حضور در این مسابقات نداد و به دلیل مخالفت همسرم برای سفر به خارج از ایران این رقابت را از دست دادم". به گزارش "گویا نیوز"، قهرمانی های پیاپی در لیگ های فوتبال و فوتسال زنان، دو دوره نایب قهرمانی مسابقات فوتبال زنان غرب آسیا و راهیابی به مرحله نیمه نهائی مسابقات انتخابی المپیک 2013 لندن از جمله دیگر افتخارات اردلان است. تیم فوتبال زنان ایران در نیمه نهائی رقابت های المپیک لندن به دلیل پوشش بازیکنان کنار گذاشته شد. شنیده ها حاکی است، بخش بزرگی از ایرانیان داخل و خارج از کشور، به این رویداد کاملا فراجنسیتی نگاه می کنند و هرچند ذات و جوهره آن اعتقاد به تبعیض جنسیتی در نهادهای تصمیم گیرنده جمهوری اسلامی است، اما این بار حقوق زن چندان با منافع ملی در آمیخته که بسیار مردان ایرانی نه تنها نسبت به قانون گذرنامه که نسبت به اقدام ضد ملی شوهر نیلوفر ، حساسیت نشان می دهند. گویی ناگهان آواری از ندانم کاری های این حکومت در رواداری تبعیض بر ضد زنان، روی سرشان رمبیده و در توجیه آن، خانم لاله افتخاری نماینده مجلس شورای اسلامی، چنان نابخردانه دلیل می آورد که به سهولت و حتا اگر قوانین انتخاباتی ایران را هم بررسی نکرده باشیم، در می یابیم که لاله افتخاری نماینده مردم نیست. حافظ منافع ملی نیست. او بر ضد منافع ملی به توجیه یک رویداد ضد ملی پرداخته و در پاسخ به شیما شهرابی روزنامه نگار، با استناد به نظرات آقای مطهری فقید گفته است: "مصلحت خانوادگی ایجاب می کند که که خارج شدن از خانه همراه با رضایت شوهر و مصلحت اندیشی باشد". وی پیرامون ضرورت حفظ کیان خانواده طوری سخنوری کرده که اساسا ربطی به رویداد اخیر ندارد. اندکی به فرمایشات زنی که مدعی است نماینده مردم است بیاندیشید. مفهوم بیانات ایشان این است که اگر یک روز دستور جلسه مجلس مثلا رسیدگی و رای دادن به موضوعی مهم و ملی مانند "توافق هسته ای" باشد، چنانچه شوهر لاله خانم اجازه ندهد که آن روز او از خانه خارج شده و برود مجلس، آن روز لاله خانم حق رای نسبت به موضوعی با اهمیت ملی را ندارد. آیا غیر از این است که در پارلمان های درست و حسابی، ممکن است یک رای، فقط یک رای، بر منافع ملی اثر بگذارد؟. نتیجه گیری خانم لاله افتخاری و دیگر بانوان برنشسته بر کرسی های نمایندگی، موجودات ناقص و فاقد اراده ای هستند که توهم نمایندگی از مردم (طیف هوادار و وفادار به نظام جمهوری اسلامی) را دارند. اجازه خروج از خانه را اگر از شوهر نگیرند نمی توانند به مجلس تشریف ببرند و از منافع همان طیف ذوب شده در ولایت دفاع کنند. چه رسد که نیازهای طیف توانمند و خاموش مخالف با وضع موجود را میزان آراء خود قرار بدهند. در مقابل ، نیلوفر اردلان را داریم که تصمیم شجاعانه ای برای رسانه ای کردن این تبعیض گرفته و با علنی ساختن مخالفت شوهرش برای شرکت در بازی هائی که به منافع ملی کشور گره خورده است، قصد دارد پیگیر موضوع بشود. وی گفته است: "من از طریق انجمن حقوق زنان پیگیر این موضوع خواهم بود. من برای تفریح خارج از ایران نمی روم. هدفم اعتلای پرچم و کشورم است. مگر بعد از نایب قهرمانی در داخل سالن گوانجو چه چیزی عاید ما شد؟ همان طور که پسرها مشکل سربازی دارند و راه حلی برایش پیدا می شود، باید کاری هم برای بانوان صورت بگیرد. مگر چه فرقی بین ماست؟ من زن و مادر هستم و از حقم در این مقوله نمی گذرم." خدا وکیلی، با وجود این همه شواهد، آیا زنانی که با تفکر نیلوفر سازگاری دارند باید در مجلس بنشینند یا زنانی از طیف لاله افتخاری؟ راه را بر طیف فکری و آزاداندیش نیلوفرها بسته اند و اراده کرده اند ملتی را در جهل مرکب مدفون کنند. لاله افتخاری سخنگوی این ملت نیست. او سخنگوی مطهری و احیانا آقازاده ایشان است. خدا وکیلی، کدامیک بر دیگری ارجح است؟ آن که از آقا و اربابی در خانه فرمان می برد و لابد آراء خود را بر پایه دستورات او تنظیم می کند، یا آن که همسری دارد که برایش محترم است، اما حقوق انسانی خود،  حق بر تجلی مهارت های خود، و دیگر زنان کشور را بی کم و کاست مطالبه می کند؟ ظرفیت بالقوه نیلوفرها ظرفیت نهفته ای است که یا از سوی حاکمان دیده نمی شود یا دیده می شود و از ترس رویاروئی با آنها، خودشان را به احکام  شرع آویزان کرده اند . مثل این است که از ترس مرگ خودکشی می کنند. خودزنی می کنند. تا کی؟



13 Sep 18:00

ايمان به خود

by giso shirazi
امروز داور جشنواره اي بودم، بخش نمايشي، در اتاقي ديگر داوران بخش موسيقي نشسته بودند، كار من تمام شده بود و به آنها پيوستم، پسري داشت درباره ابداعاتش در تنبك مي گفت، مي گفت و مي نواخت و توضيح مي داد، با اعتماد به نفس، صادقانه و موثر ، 
بعد از دختري آمد كه موزيكي با تلفيق ١٧ ساز ساخته بود و تخصصش گيتار بود ، گوشهايش را از مقنعه بيرون گذاشته بود و سازها و صدايشان را توضيح مي داد، جدي و محكم 
يكي از داورها پسر اولي را صدا زد و گفت كه با دختر بداهه بنوازند، با خجالت قبول كردند
پشت به هم نشسته بودند، به هم گوش مي دادند و مي نواختند
به سختي نگاهم را از آنها جدا كردم و ديدم كه داورها شيفته شده اند
در جادوي اين هماهنگي ناگهاني و زيبا، من والدين اين دو را تحسين مي كردم كه به اين دو آن هديه گرانبها را داده بودند