برای خواندن محتوای کتگوری «نامه به دلآرام» و دریافت کتاب «از اقیانوسی دور» (برگزیده محتوای کتگوری مذکور) لطفا به من پیغام بدهید (moeeni.mo در جیمیل)
این محتوا به تدریج در وبلاگ «درفت» خواهد شد و در دسترس نخواهد بود.
برای خواندن محتوای کتگوری «نامه به دلآرام» و دریافت کتاب «از اقیانوسی دور» (برگزیده محتوای کتگوری مذکور) لطفا به من پیغام بدهید (moeeni.mo در جیمیل)
این محتوا به تدریج در وبلاگ «درفت» خواهد شد و در دسترس نخواهد بود.
فرانک مجیدی: وقتی چند سال باشد که مینویسی، اعتماد به نفست بیش از حد زیاد میشود. شما بخوانید غرور. دیگر مطمئن میشوی که موضوعی نیست که نتوانی برایش قدرتمندترین کلمهها را در ذهنت ردیف کنی و توصیفش کنی. فکر میکنی این کلمهها تغییری ایجاد میکند. حالا نه یک قدم، یک سانتیمتر تا بهتر شدن… خب، اشتباه میکنی. هنوز بازیهای زشتی هستند که تمام توان فصاحت ناچیز یا بلیغِ تو را در هم میشکنند.
اولین صبحی که شبکههای اجتماعی را چک کردم و تصویر بدن کوچک و سفید «آیلان کردی» را دیدم که به طفلی با آرامش خوابیده روی شنهای ساحل میمانست، خوب یادم هست. فکر میکنم تمام صبح داشتم به تصویر دستهای سفید تپل و پاهای آرامش نگاه میکردم. به کف کفشهایی که نو بودند و قرار بود روی دنیای خوشبختِ تازهی آزاد، پا بگذارند. گریهام نمیگرفت. تکان نمیخوردم. با خودم فکر کردم «این همان شوکه شدن است، همین که میگویند زبانت بند میآید.» همیشه با خودم فکر میکردم یعنی چه که زبان آدم بند بیاید؟ اقلاً داد که میشود زد! روزگار صحنهپرداز غریبی است و دقیقاً همان سئوالهایی را که با استهزا پرسیدهای، با تراژیکترین کمدی که بلد است، پاسخ میدهد. یادم هست با خودم میگفتم اینقدر این بچه قشنگ است که حتی ماهیها دلشان نیامده دندانی به تن سفیدش بزنند، بعد دلم آشوب میشد… روضه میشد… اما نمیتوانستم بنویسم. حالا هم واقعاً نمیتوانم بنویسمش. چون قبلاً هم گفتهام که امید، آخرین عنصرِ زندهی آدمی است که میمیرد، و ممکن است خودت بمیری و امیدت هنوز برقرار بماند و چشمانتظار، اما اگر قبل از تنت بمیرد دیگر آن زندگی، زندگی نمیشود. و حالا این دنیایی است که با آن مواجه هستیم. دنیایی که بدترین صحنهها را تماشا میکند و از یاد میبردشان. سیل اخبار، مانند موج دریا از پس موج بعد میآید و تو فراموش میکنی آن موج قبلی چه ردی روی ساحل انداخته بود. من نویسندهی ماهری نیستم. شاید اگر بودم، اقلاً میتوانستم بنویسم چه حسی داشتهام وقتی تصور میکنم دنیا برای آرامشِ آیلان و برادرش چقدر کوچک و پست بود. شاید دستکم اگر آدم بهتری بودم اشکم بند نمیآمد، یا زبانم…

و خب، این هنوز نمایش زشت و کریه دنیای ماست که در قرن ۲۱، بعد از قرنها خون ریختن و دو حمام عظیم خون و مرگی که در جنگهای جهانی راه افتاد، همانقدر پوچ و پست مانده. انگار هرچه که شده، درسی نداده. بهترین تکنولوژی را داریم، ولی احساساتمان الکن و عقیم است. بعد از سالها زد و خرد سیاهپوستان برای دستیابی به حقوق مدنی، ناگهان پلیسهای سفید یک نوجوان را از پای درمیآورند و دلیل زیادی هم ندارند، جر تردیدی که ممکن است پسرک سلاح داشتهباشد و خب در دنیای امروز، کمتر از این هم برای کشتن دیگری، کفایت میکند! انگار که آنهمه میراث لوترکینگ، یک داستان خیالیِ یک فیلم پرخرج علمی- تخیلی باشد و سخنرانی «من رؤیایی دارم»، ردیفی از کلمات قشنگ که معنیاش را نمیدانیم، یک موسیقی متن زیبا از هانس زیمر هم به آن الحاق شده و همهاش همین. انگار هیتلر و موسولینی و فرانکو خواب و خیال بودهاند و نسلکشی بخاطر نژاد و قومیت، یک لطیفهی سرسری در یک کمدیاستندآپ در شبکهای دستچندم.
و حالا، این نمایش ویژهی دنیای ماست که آدمهایی که نسلکشی را تجربه کردهاند، خود نسلکشی میکنند. با بلیط ویژهی کلیپ زن لهستانی که طبعاً باید یادش باشد که تاریخ چه بلایی سر کشور و مردمش آورده، و با این وجود برای مرد بچه به بغل سوریه ای پشتپا میگیرد! و سانس ویژهی نمایش «اسرائیلیها دست از کشتن برنمیدارند». این آخری، نمایش واقعاً منحصر به فردی است. یک نمایش ویژهی بدویت در قرن ۲۱٫ پسر ۱۳ سالهای روز روشن در خیابان هدف گلوله قرار میگیرد. فکرش را بکنید تیری از ناکجا میآید توی سینهی کسی که در خیابان است، چون مجرمی و جرمت این است که از آنها، با آنها، مثل آنها و برای آنها نیستی. فکرش را بکنید که خونش کف خیابان میریزد و فرد مجروح همهی نگاه و تنش التماس است که هوایی برای نفس بماند و خیل آن قومی که صلاح میدانند چون مانند آنها نیستی، کلاً روی زمین نباشی، داد میزنند: «بمیر لعنتی! بمیر!» و با شوق و ذوق با موبایل فیلم میگیرند و احتمالاً با اسم «لعنتی مرد» برای دیگر دوستانشان که این صحنه ناب را از دست داده، در شبکههای اجتماعی به اشتراک می گذارند. این هم ماجرای زندگی ۱۳ سالهی «احمد شراکه» است. خیلی نمایش خوبی است، مخصوصاً که اینقدر طبیعی از آب در آمده که احمد آخرش جدیجدی میمیرد!

شاید من به دنیای سیاست آنقدرها وارد نباشم، اما کوچکترین تفاوتی بین اساس قدرت در اسرائیل و آلمان رایش سوم نمیبینم: حکومتی بر اساس پاکسازی قومی و نفرت. با این تفاوت که آلمان رایش سوم خیلی زود در هم شکست و اسرائیل دهههاست همان روند را ادامه می دهد. اصولاً به گمانم محال است که در میان فاشیستها، یکی «فاشیست بهتری» از آب در بیاید.
واقعاً کجا قرار است تمامش کنیم و از کوری به در آییم؟ ساقهی امید مگر چقدر محکم و تناور است که تاب بیاورد و نشکند؟! شدهایم آدمهای کوکیِ جلوی پردهی نمایش که قبحِ تعفن و شقاوت در نمایش قبلی برایمان ریخته و تماشای نمایش وحشتناکتر بعدی برایمان آسانتر شده. یاد گرفتهایم عکسها را به مدد تکنولوژی در شبکههای اجتماعی به اشتراک بگذاریم و زودتر هم این کار را بکنیم، تا دوستمان آن را نگذاشته. تا در گروه نفر اول باشیم. بلد هستیم با لایک کردن، یاد و خاطرهی کودکان درگذشته د جنگهای غیرانسانی را زنده نگاه داریم. واقعاً که با یک لپتاپ و گوشی، کارِ کیمیا میکنیم! حتی اینقدر پوستمان کلفت شده که اندوهی احساس نمیکنیم. شدهایم آدمهای راضی به رضا، آدمهای همین است که هست! کاشتن دوبارهی بذر امید و تغییر در زمینی سراسر از سنگ خارا، واقعاً سخت است.
فقط بین این نگاههای ثابتم روی تصاویر دهشتناک مرگ و تعفن و جنگ، میگویم کاش نویسندهی بهتری بودم، یا دستکم آدم بهتری، شاید آنوقت میتوانستم چیزی بنویسم که کمی باعث رفتن به سمت دنیای بهتر شود. بهازای تمام عمر نوشتن، ولی فقط به قدر یک میلیمتر…
لطفا «یک پزشک» را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیسبوک
نوشته جهان ناجوانمردی که بیسخن میگذاردت اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.