Shared posts

11 Jul 08:22

پناهجویان در استراليا؛ پول بگير و برگرد خانه‌ات

5 ساعت،55 دقیقه


اس-156 نام يک پناهجوی ايرانی‌ست که گفته می‌شود از اعضای جمعيت دراويش گنابادی‌ست. قایقی که او بر آن سوار بود سال گذشته و از بد حادثه در بدترين زمان ممکن به جزيره کريسمس استراليا رسيد. وضعيت اين پناهجوی ايرانی در يک هفته گذشته در خط اول خبرهای استرالیا بوده است.   قايق او روز 23 جولای سال 2013 به جزيره کريسمس رسید اما دولت استراليا ده روز بعد يعنی در روز دوم آگوست او و ساير سرنشینان قایق را به اردوگاه جزیره مانوس در شمال کشور پاپوآ گينه نو منتقل کرد. در زمانی که اس-156 به جزيره مانوس ...



07 Jul 11:33

فرارى هاى هميشه شاد

by sabidoou
hsalehi2002

فصل مشترك همه ى آدم هاى موفق، ابن الوقت بودنشونه.

امروز دوباره به اين فكر مى كردم كه فصل مشترك همه ى آدم هاى موفق، ابن الوقت بودنشونه. اين كه همه شون بنده ى حال و الانند. فارغ از گذشته اى كه آزارشون بده و راحت از آينده اى كه دل نگرانشون كنه. به معناى واقعى اهل حال اند. اينجور آدمها معمولا زياد حرف ميزنند، پايه ى هر جور برنامه و فعاليتى هستند و به هر اتفاق ساده اى ميخندند. فرار مى كنند، از هر حرفى كه بوى غم بده، از هر شعرى كه ناله كنه و از هر آهنگى كه فراموش كردنى ها رو به يادشون بياره.
اون سر طيف امثال من هستند، كه هرجا ميرن كوله بار گذشته شون روى دوششونه، كه در خوش ترين لحظه هاى حال و اكنون هم مشغول به خاطر سپردنند براى لحظه هاى خلوت آينده. زياد اهل تجربه هاى جديد نيستند چراكه هر تجربه وزنه ى ديگريه به روى وزن سنگين خاطره ى تجربه هاى قبلى. آدمهايى كه هميشه يا شعرى رو زمزمه مى كنند يا بيتى رو گوشه ى دفترشون مى نويسند.
از طنزهاى تلخ روزگار اين بوده كه اين دو سر طيف دور، همواره جذب همديگه شدند. اونها اسير آرامش و احساس اينها و اينها اسير شور زندگى و انرژى اونها.
اما مشكل هميشه زمانى سر باز ميكنه كه دلى ميگيره. برخلاف ابن الوقت ها كه ساده فراموش مى كنند و ميگذرند، اهل خاطره خيلى اهل بخشيدن و گذشت نيستند، نه اين كه نخوان، نميتونند. اهل خاطره هيچوقت بياد نميارن چون كه هرگز از ياد نبردند.
دروغ چرا؟ من خودم اگر ميتونستم و بلد بودم آرزو داشتم اهل حال باشم. كيه كه بدش بياد از قيد و بند فكرهاى بى حاصل رها بشه و از لحظاتش لذت ببره. يكبار يه ابن الوقتى بهم گفت شايد اونقدر گذشته ى سختى نداشتى كه مجبور بشى ولش كنى و خودتو به فراموشى بزنى. شايد راست مى گفت. شايد از تلخى بيش از حد ديروزشونه كه به امروز و اكنون پناهنده شدند.
امروز دوباره به اين فكر مى كردم كه ابن الوقت ها خوبند، پر از خنده و لذت و شب نشينى. موفقند و راحت در زندگى پيشرفت مى كنند، شايد چون هيچ چيز نميتونه مانع از سرزندگى و تجربه كردنشون بشه. ممكنه زمانهايى مثل هر آدم ديگه اى گوشه اى بنشينند و زانوهاشون رو بغل كنند، اما زياد طول نميكشه. دوباره اس ام اسى براشون مياد و برنامه ى ديگه اى رو با جمع ديگه اى هماهنگ ميكنند و از خونه بيرون ميزنند. اما اين فرارى هاى هميشه شاد براى خودشون بيشتر مفيدند تا اهالى اون سر طيف. راحت فراموش كردن همونقدر كه براى ابن الوقت ها نقطه ى قوت و قدرته براى اهل خاطره چيزى جز كابوس و شكنجه نيست. اما هميشه مزه ى تلخ فراموش شدن سهم اونهاييه كه فراموش نمى كنند.

20140704-163940-59980830.jpg


14 Jun 14:35

lمسابقه بر سر چه چیزی به جای فوتبال، جام جهانی را به ایران می برد؟

by حجت قندی
hsalehi2002

ایران با بالاترین نرخ زن ازدواج کرده در سن 45 تا 49 سال، جام ازدواج را به خانه می برد.

فرض کنید که کشورهای حاضر در جام جهانی، بر سر چیز دیگری غیر از فوتبال رقابت می کردند. سوال این است که مسابقه بر سر چه چیزی جام جهانی را به ایران می برد؟ توجه کنید که مسابقه بین همین کشورهای برگزار کننده فوتبال برقرار است.

ایران جام جهانی را در رشته های زیر به خانه می برد:

یک: تورم. با تورم  35.2 درصد جام را به خانه می برد. غنا با ایران به فینال راه خواهند یافت.

 دو: نرخ مرگ و میر در تصادفات جاده ای با نرخ 34.1 مرگ به ازای هر 100.000 نفر جمعیت. نیجریه با ایران در فینال خواهد بود. انگلستان جام کمترین میزان مرگ در اثر تصادف با نرخ 3.7 را با خود به خانه می برد. در این جام سوئیس به فینال می رود.

سه: درصد مسلمانان با 99 درصد جمعیت مسلمان. پرتغال با 92 درصد جمعیت کاتولیک جام کاتولیک و غنا با 60 درصد جمعیت پروتستان، جام درصد پروتستان را به خانه می برند.

چهار: ایران با بالاترین نرخ زن ازدواج کرده در سن 45 تا 49 سال، جام ازدواج را به خانه می برد. این نرخ برای ایران 87.4 درصد است. انگلستان جام کمترین نرخ را با خود به خانه می برد. این نرخ برای انگلستان 44.6 است.

پنج: در خوردن میوه ایران به فینال می رود ولی جام را به غنا می بازد. (با توجه به این همه تبلیغ برای خوردن میوه در غرب، این یکی برای من تعجب دارد که کشورهای توسعه یافته کمتر میوه می خورند.) در خوردن سبزی، ایران به یک هشتم نهایی می رسد. 

شش: در خوردن آجیل (از نوع مغزه) ایران جام را به خانه می برد. سرانه مصرف مغزه ایرانیها 92 کالری در روز است. سوئیس با ایران به فینال می رود.

کشورهای دیگر جامهای زیر را به خانه خواهند برد:

امریکا: جمعیت، بیشترین سرانه استارباکس، بیشترین سرانه فرودگاه، بیشترین سرانه مک دونالد،  بالاترین سرانه تولید ناخالص داخلی با 53000 دلار، بیشترین سرانه اتومبیل با 786 اتومبیل به ازای هر هزار نفر، چاقترین با شاخص بی ام آی که مساوی 27.8 است، بیشترین جمعیت چاق با 33 درصد اوبیس، بیشترین سرانه انتشار گاز دی اکسید کربن با 18 تن در سال، و سرانه مصرف شکر

برزیل: بیشترین جام جهانی

ژآپن: درصد کشور که جنگل است، پائینترین نرخ قتل با 0.3 نفر به ازای هر 100.000 نفر، لاغرترین با شاخص بی ام آی که مساوی 21.9 است، امید به زندگی با 84.5 سال، سرانه مصرف ماهی

هلند: بیشترین درصد سطح آب در داخل کشور، بالاترین سرانه استفاده از اینترنت، سرانه مصرف شیر

کستاریکا: بیشترین میزان بارندگی بر حسب میلی متر در سال (2900)، بالاترین نرخ مشارکت زنان در دولت

نیجریه: بیشترین درصد سطح زمین کشاورزی با 84 درصد، بیشترین رشد جمعیت با 2.8 درصد

بلژیک: بیشترین درصد جمعیت شهری با 98 درصد

کره جنوبی: بیشترین تراکم جمعیت با 487 نفر بر کیلومتر مربع، سرانه مصرف سبزی

استرالیا: کمترین تراکم جمعیت با 2.9 نفر بر کیلومتر مربع

ایتالیا: کمترین رشد جمعیت با منهای 2 درصد

هندوراس: بالاترین نرخ قتل با 90 قتل به ازای هر 100.000 نفر جمعیت

بوسنی و هرزه گوین: بالاترین نرخ بیکاری 44 درصد

سوئیس: پائینترین نرخ بیکاری با 2.9 درصد، بالاترین سرانه دریافت جایزه نوبل، سرانه مدال المپیک با 40 مدال به ازای هر میلیون نفر جمعیت،

ساحل عاج: کمترین سرانه تولید داخلی با 1800 دلار در سال

غنا: بالاترین درصد هزینه برای آموزش عمومی با 8 درصد تولید داخلی، گرمترین کشور با دمای متوسط 27 درجه

الجزایر: بالاترین درصد تولید ناخالص داخلی که خرج نظامی می شود 

روسیه: بیشترین موبایل با 1.84 موبایل به ازای هر نفر، نوشیدن الکل، سردترین کشور با دمای متوسط منهای یک درجه

فرانسه: بیشترین توریست بین المللی با 83 میلیون نفر، بیشترین نامزد جایزه بخش خارجی اسکار

یونان: میزان سیگار کشیدن

آرژانتین: سرانه مصرف گوشت

کامرون: سرانه مصرف حبوبات

منبع: وال استریت
 

11 Jun 17:46

نقشِ آریایی‌بودن در فوتبال

by کاوه لاجوردی
hsalehi2002

در باب آریایی بودن و افتخار به هم‌وطن‌بودن با شخصیتی افسانه‌ای


تصویرهایی که در این ویدئو هست به نظرِ من بد و نابجا است و با بدسلیقگی ساخته شده است. این بچه‌ها در کجاهای ایران دارند فوتبال بازی می‌کنند؟ (برجِ میلاد را هم چند ثانیه‌ای می‌بینیم؛ در بعضی صحنه‌ها، ساختمان‌ها و طبیعت مرا یادِ شمالِ آفریقا و صحراهای امریکا می‌اندازد). آیا قرار است باور/تصور کنیم که داریم تصاویری از بچه‌های ساکنِ ایران می‌بینیم؟ آیا بچه‌های ایرانی نوعاً فقیرند و روی ماسه فوتبال بازی می‌کنند و بعضاً کفش هم ندارند، اما در عین حال توپِ خیلی خوب و دروازه‌ی بزرگِ توردار دارند و دریبلِ زیدانی می‌زنند؟

و اما متنی که آرش می‌خوانَد به نظرِ من خیلی بد است. 

 نسلِ من نسلِ آریا.

آیا منظورِ گوینده این است که ایرانیان—که چندده‌میلیون نفرند—از نژادِ دست‌نخورده‌ی آریایی‌اند؟‌ همگی؟ بچه‌های این کلیپ، و آندو و اشکان و سیدجلال و احسان و گوچی و آرش لباف و این وبلاگ‌نویس همگی آریایی هستیم؟ یا شاید آنانی که واقعاً (و به معنایی که بر من روشن نیست) آریایی‌اند برتری‌ای بر دیگران دارند؟ آریایی‌بودنْ افتخار است؟ تفاخر به آریایی‌بودن برای من یادآورِ نژادپرستیِ متعفنی است.


کورشِ کبیر سلطانه
آرشِ کمانگیر اهلِ ایرانه

 "سلطان"خواندنِ کورشِ هخامنشی به نظرم بامزه است، و این سؤال هم هم‌چنان برای من مطرح است که، با فرضِ اینکه کورشْ عادل و خردمند و قوی بوده،‌ موضوع دقیقاً چه ربطی به ما دارد. احتمالاً اگر افتخارِ فوتبالی‌ای داشتیم که در سطحِ جهانی مطرح می‌بود لازم نمی‌شد که در کلیپی فوتبالی به آریایی‌بودمان (؟) بنازیم: گل‌ها و جام‌هایمان را نشان می‌دادیم. به هر حال، شاید جالب‌تر از همه‌ی اینها: متن‌نویسِ ترانه در بیانِ اینکه ما بسیار قدرتمند و پرافتخار و نژاده و خون‌گرم و خاکی می‌باشیم، این را ذکر می‌کند که آرشِ کمانگیر هم ایرانی است—افتخار به هم‌وطن‌بودن با شخصیتی افسانه‌ای هم حکایتی است.

07 Jun 09:42

نپوتیزم در دانشگاه امام صادق

by نيما نامداري
hsalehi2002

عجب خرتوخریه این مملکت به خدا

یکی از بزرگ‌ترین ایرادات نظام جمهوری اسلامی خویشاوند سالاری نهادینه شده (systematic nepotism) در‌آن است. یکی از پیشتازان این موضوع آیت‌الله محمدرضا مهدوی کنی است.
نام آیت‌الله مهدوی کنی به دانشگاه امام صادق گره خورده‌است. دانشگاه امام صادق در اصل قرار بود رویای دانشگاه اسلامی را محقق کند. در ابتدای انقلاب بیش و پیش از هر کس آیت‌الله منتظری به دنبال این ایده بود. به سعی او در نخستین گام زمین و ساختمان مرکز مطالعات مدیریت که قبل از انقلاب با سرمایه‌گذاری برخی سرمایه‌داران معروف از جمله لاجوردی‌ها ایجاد شده بود مصادره و به این دانشگاه اسلامی اختصاص یافت. مرکز مطالعات مدیریت با همکاری دانشگاه هاروارد دوره‌های آموزش مدیریت برگزار می‌کرد و تنها چیزی که از آن مرکز هنوز باقی مانده نام «پل مدیریت» است که هنوز هم به آن منطقه اطلاق می‌شود.
پس از برکناری مهدوی کنی از وزارت کشور، آیت‌الله منتظری او را به عنوان نماینده خود مسئول ره‌اندازی دانشگاه امام صادق می‌کند. از آن زمان این دانشگاه به مهم‌ترین محل استقرار آیت‌الله بدل شده و مهم‌ترین کادرهای جمهوری اسلامی از این دانشگاه بیرون آمده‌اند. دانشگاهی که کاملا مستقل بوده و وزارت علوم هیچ گونه نظارتی بر آن ندارد. این دانشگاه مالک شرکتی است به نام جامعه الصادق که دارای زیرمجموعه‌هایی نظیر کارخانه‌های پوشاک جامعه و داروسازی حیان و مجتمع میلاد نور در شهرک غرب و همین‌طور مرکز خرید نوساز و بزرگی در تقاطع ولی‌عصر و طالقانی به نام نور است (یک بار هم باید درباره رانت‌های این شرکت چیزی بنویسم).
اما خویشاوندسالاری! خود آیت‌لله که رئیس مادام‌العمر دانشگاه هستند حتی محل زندگی او هم در محوطه دانشگاه است. همسر او خانم قدسی سرخه‌ای هم از بدو تاسیس واحد خواهران دانشگاه رئیس مادام‌العمر این واحد شده‌اند. برادر بزرگ‌تر هم یعنی محمدباقر باقری کنی قائم مقام رئيس دانشگاه‌‌هستند. همین برادر قائم مقام دو پسر دارد. یکی علي باقري (فارع‌التحصيل و استاد اقتصاد دانشگاه امام صادق) كه معاون سعيد جليلي (فارع‌التحصيل و استاد علوم سياسي دانشگاه امام صادق) در شوراي عالي امنيت ملي بود و تا یک سال پیش نامش به دليل مذاكرات هسته‌اي زياد شنيده مي‌شد. پسر دیگر هم مصباح‌الهدی باقري كني (فارع‌التحصيل و استاد مدیریت دانشگاه امام صادق) كه داماد رهبر ايران و همسر خانم هدی خامنه‌ای است او هم چند سالی مدیر طرح و برنامه دانشگاه و رئيس دانشکده مديريت آن بوده‌است.
آیت‌الله سه فرزند دارند. دختر بزرگ‌شان صدیقه مهدوی کنی (فارع‌التحصيل و استاد علوم قرآنی دانشگاه امام صادق) قائم‌مقام مادر در واحد خواهران هستند. همسر این خانم آقای ابراهیم انصاریان تنها عضو خانواده است که در دانشگاه امام صادق سمت مهمی ندارد در عوض مسئول دفتر آیت‌الله در مجلس خبرگان هستند. این زوج دو فرزند دارند زهیر انصاریان (فارع‌التحصيل و استاد فلسفه دانشگاه امام صادق) که مدتها مدیر اداره گزینش دانشجویان بود و ضحی انصاریان (فارع‌التحصيل دانشگاه امام صادق) که در واحد خواهران دانشگاه امام صادق شاغل است.
دختر کوچک آیت‌الله هم مهدیه مهدوی کنی است (فارع‌التحصيل و استاد تاریخ اسلام دانشگاه امام صادق) که هم اکنون مدیر گزینش واحد خواهران و نیز مدیر مدارس دخترانه غیرانتفاعی وابسته به دانشگاه است. همسرش حجت‌الاسلام سیدمصطفی میرلوحی هم عضو هئیت علمی و مدیر کل روابط عمومی و امور بین‌الملل دانشگاه امام صادق است. این زوج سه فرزند دارند. فرزند اول سیدمحمدحسین میرلوحی که فعلا دانشجوی دانشگاه امام صادق و ضمنا داماد حجت‌الاسلام پناهیان (واعظ مورد علاقه مصباح یزدی و جبهه پایداری) است. دو فرزند دیگر هنوز مدرسه می‌روند.
آیت الله یک فرزند پسر هم دارند به نام محمد سعید مهدوی کنی (فارع‌التحصيل و استاد ارتباطات دانشگاه امام صادق) که ریاست هسته گزینش دانشگاه را برعهده دارد ولی عملا مدیریت اجرایی دانشگاه برعهده او است. همسر او هم در همین دانشگاه کار می‌کند. این زوج سه فرزند دارند که آنها هم هنوز به سن دانشگاه نرسیده‌اند که وارد دانشگاه خانوادگی شوند.
می‌بینید که همه اعضای خانواده از این دانشگاه مدرک گرفته‌اند، آنجا استاد شده‌اند و همان‌جا مدیریت کرده‌اند. این گونه است که مهم‌ترین کانون کادرسازی جمهوری اسلامی که مالک موسسات معظم اقتصادی است به محفلی خانوادگی بدل شده‌است. اهمیت آنچه در دانشگاه امام صادق رخ داده فراتر از موضوع نپوتیزم است اما باز کردن آن و تحلیل تبعات سیاسی این وضعیت، نیازمند فرصت و جراتی است که من فعلا ندارم.

23 May 12:34

أحسن القَصص: وقتی دروغ می‌گویند و وقتی راست می‌گویند

by کاوه لاجوردی
hsalehi2002

وقتی که دروغ می‌گویند، جمله‌ای شرطی اظهار می‌کنند: حرف‌مان را باور نخواهی کرد حتی اگر راستگو باشیم؛ وقتی که راست‌ می‌گویند، جمله‌شان مشروط نیست: و ما راستگو هستیم.


دو بار پیش آمده که پدر رضایت داده پسری را ببرند، و برده‌اند و باز نیاورده‌اند. بارِ اول مقصر بوده‌اند، بارِ دوم نه. 


گریان آمده‌اند و می‌گویند که یوسف را با متاع‌شان گذاشته بوده‌اند و رفته‌ بوده‌اند برای مسابقه، و گرگْ یوسف را خورده [یا شاید: دریده] است. در پایانِ آیه می‌شنویم که به پدر می‌گویند وَ مَا أَنتَ بِمُؤْمِنٍ لِّنَا وَ لَوْ كُنَّا صَادِقِينَ: و تو باورمان نمی‌داری، اگرچه راستگو باشیم (۱۷). پیراهنِ به‌خون‌آلوده‌ی یوسف را چونان شاهد می‌آورند: وَ جَآؤُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ (۱۸). پدر باور نمی‌کند و می‌گوید که نفس‌شان کار را برایشان آراسته است (۱۸). 

در نگاهِ اول شاید "کَذِب" که در جمله آمده زاید بنماید: نه آیا ما خوانندگان می‌دانیم که یوسف را نکشته‌اند؟ آیا در نبودِ این صفت این‌طور گمان می‌کردیم که آن‌قدر از هوشِ پدر می‌ترسیده‌اند که پیراهن را واقعاً به خونِ یوسف (و نه خونی دروغین) آغشته‌اند؟ شاید به‌نظر بیاید که ذکرِ این صفت خلافِ ایجازِ جاری در سوره است. من، بی آنکه کتابی در لغتِ عرب سراغ داشته باشم که نظرم را تأیید کند، حدس می‌زنم که کَذِب به معنای آشکارا دروغین هم باشد.*  تصور می‌کنم که در اینجا مراد این است که خونْ آشکارا دروغین است—آشکارا، در نظرِ یعقوب. با پیشتر‌رفتن در داستان می‌فهمیم که ترفندِ برادران به طرزِ رقّت‌آوری ناکارآمد بوده است: پدری که خواسته‌اند با خونِ دروغین بفریبندش همان است که کاروان از مصر که حرکت می‌کند بوی پیراهنِ درراه را باز می‌شناسد (۹۴)؛ برای چنین کسی می‌توان خونِ مثلاً کبوتر را خونِ پسر جا زد؟ دوست دارم فکر کنم که شاید یکی از چیزهایی که یعقوب می‌گوید که نفس‌شان برایشان آراسته خودِ این حیله‌ی به‌خون‌آلودنِ پیراهن باشد. گاهی حیله‌ای می‌اندیشیم و کارآمد می‌انگاریم‌اش، و سخت ناکارآمد است.


مصر، سال‌ها بعد. برادران شواهدِ محکمی دارند که برادرِ یوسف دزدی کرده. حرف‌شان درباره‌ی یوسفِ کودک در حضورِ یوسفِ صاحب‌مقام (۷۷) به نظرم از سرِ‌ این است که درمانده‌اند و شرمنده‌اند و سعی می‌کنند از متهم فاصله بگیرند—نه عجب که او دزدی کرده: برادرش هم دزدی کرده بود. برادران تقاضا می‌کنند که یکی از برادران را به‌جای آن که به دزدی متهم است نگه دارند. جوابِ رد می‌شنوند. [به داستانِ اتهامِ سرقتِ جام و این گفت‌وگوی خاص باید جداگانه بپردازیم.]

آن‌طور که من می‌فهمم، در ۸۳-۸۰ ابهامی هست (و من این ابهام را بسیار دوست دارم) در اینکه تا کجا داریم مشورتِ برادران را می‌شنویم و از کجا با گروهی از برادران در حضورِ یعقوب هستیم. در یکی از خوانش‌های ممکن، داستان‌گویی مثلِ وقتی است که در فیلمی هنوز داریم صدای صحنه‌ی قبلی را می‌‌شنویم و چیزی که می‌بینیم مالِ صحنه‌ی بعدی است [...]؛ به هر حال، به پدر پیشنهاد می‌کنند—یا قرار است پیشنهاد کنند—که درستیِ گزارش‌شان را با مصریان و کاروانیان بررسد. و بعد می‌گویند که وَ إِنَّا لَصَادِقُونَ: ما راست‌گوییم (۸۲).


وقتی چیزی می‌گوییم و مخاطب‌مان صراحتاً تشکیک می‌کند در راستگویی‌مان و می‌خواهیم خودمان را تبرئه کنیم، یک نشانه‌ی راست‌گویی‌مان این است که شاهدِ‌ مستقلی معرفی کنیم (به پدر می‌گوییم که خودش از مردمانِ شهری که آنجا بوده‌ایم یا از کاروانیانی که با ما آمده‌اند ماجرا را بپرسد)، و یک نشانه‌ی راستگو نبودن‌مان این است که شاهدی معرفی کنیم که مستقل نیست (پیراهنی که  آورده‌ایم). اما نکته‌ای که در گزارشِ حرف‌های برادران هست فقط این نیست. وقتی که دروغ می‌گویند، جمله‌ای شرطی اظهار می‌کنند: حرف‌مان را باور نخواهی کرد حتی اگر راستگو باشیم؛ وقتی که راست‌ می‌گویند، جمله‌شان مشروط نیست: و ما راستگو هستیم.  

---
* دو دوستِ عربی‌دان‌ام لطفاً گشتند و در لغت‌نامه‌ها چنین معنایی پیدا نکردند. ترجمه‌های فارسی‌ای که نگاه کرده‌ام (عبدالمحمد آیتی، ابوالقاسم پاینده، کاظم پورجوادی، بهاءالدین خرمشاهی، محمدمهدی فولادوند، و یک ترجمه‌ی فارسیِ قرنِ چهارم که مهدی محقق با عنوانِ قرآن عظیم منتشر کرده است) هیچ‌کدام متن را طوری که من پیش می‌نهم ترجمه نکرده‌اند. اما  المیزان (ترجمه‌ی فارسیِ سیدمحمدباقر موسوی‌همدانی، جلدِ ۲۱، کانون انتشارات محمدی، ۱۳۴۹، ص. ۱۶۴): "کذب بصدای بالای کاف و صدای زیر ذال، مصدر است، و در اینجا بجای اسم فاعل بکار رفته تا مبالغه را برساند، در نتیجه معنا چنین میشود «بخونی کاذب که کذبش آشکار بود»." 


14 May 17:12

1393 _ 1387 = 6

by Nazanin

دلم بدجوری گرفته

اونقدر که چند ساعت پیش یهو خاطره بالا آوردم. رفتم به  اون لحظه‌ٔ داغونی که یه روز ظهر،  برای اولین بار بعد از یه سال و اندی غیبت نابهنگام و (به زعم خودم) جانگداز، بالاخره کامپیوترو روشن کردم  وصل شدم به اینترنت

و دیدم که “یار غارم”  توی اون پونصد و چهل‌ و هفت روز، حتی در حد یک نقطه هم سراغی ازم نگرفته

۰اون لحظه یخ زد، سال‌ها گذشت و بغضم امشب ترکید

.هیشکی خسته نباشه، آمین


10 May 09:43

Terrible Day

by sara
hsalehi2002

همون خانوم هاویشام خودمون.

“The broken heart. You think you will die, but you just keep living, day after day after terrible day.”

-Miss Havisham, Great Expectations by Charles Dickens

09 May 12:23

"accidentally"

08 May 13:10

In Canada

06 May 18:02

53

by misspar3oos

این تمایل همه به خارج رفتن من را کشته. مثل دماغهای عمل کرده و موهای رنگ کرده و ساپورت پوشیدن و چکمه به پا کردن همه. این همه من را کشته. مقدار زیادی همه میبینم که در یک شرایط نامتعادل روحی و جسمی زندگی میکنند و همه با هم میروند اینور، همه با هم میروند آنور. همه با هم میروند دانشگاه. همه در آزمون دکتری شرکت میکنند. همه میروند کلاس زبان. همه مشروب میخورند. همه علف میکشند. همه مقاله میدهند. همه توی همایشها شرکت میکنند. همه میروند نمایشگاه کتاب. همه با گوشیهای موبایلشان از همه چیز عکس میگیرند. همه گوشی تاچ میخرند. هیچ دسته بندی ای در جامعه وجود ندارد. هیچ معیاری برای هیچ چیز باقی نگذاشته اند. هیچ گروه بندی نمیبینی که بگویی اُکی، من متعلق یه این گروه هستم. گروه ایکس. ما اعضای گروه ایکس هستیم. ما نوکیاهای 1110 داریم. ما مقاله نمیدهیم. ما آش رشته دوس داریم. ما کتونی پا میکنیم. ما موهایمان مشکی و به هم ریخته است. دماغمان گوشتیست. در آزمون دکتری شرکت نمیکنیم. بیکاریم. به نمایشگاه کتاب نمیرویم. با گوشیمان عکس نمیگیریم. خیلی حرف نمیزنیم. صدایمان یواش است. از خارج رفتن میترسیم. با گروه اف و بی و جی دوست هستیم. از اچ ها متنفریم. بد نیستیم. خوب نیستیم. همینی هستیم که میبینید. مثل بقیه گروهها. آنها هم همین هستند که میبینید. فقط با هم تفاوت داریم. تفاوت. تفاوت. تفاوت.

28 Apr 17:42

ترتیبِ ذکرِ بی‌تأملِ دلیل‌ها خبر می‌دهد از سرِّ ضمیر

by کاوه لاجوردی

این را دوست‌ام جِرِمی برایم تعریف کرد.

گفت که یک روز طاقت نیاورده و به دوست‌دخترش شِری گفته دیگر نمی‌خواهد وانمود کند که ورا حالِ پریشانی نیست؛ مطلب این است که رفتار‌های اخیرِ شری—و از جمله‌ رفتارهای زبانی‌اش—این تصور را در جرمی ایجاد کرده که کسی به شری پیشنهادِ ازدواج داده و این پیشنهاد فکرِ شری را شدیداً مشغول کرده است. دوست‌دختر تأیید کرد که پیشنهاد شده بوده است. و پیشنهاد این بوده است که شری با آقای پیشنهاد‌دهنده برود و در اتریش زندگی کند.

و چه شده که پیشنهاد را قبول نکرده است؟ "خب، یکی اینکه او [پیشنهاددهنده] کسی نبود که من بخواهم با او زندگی کنم. و در اینجا هم برای دانشگاه‌ام زیاد وقت گذاشته‌ام و حیف است رها کنم." جرمی گفت که در این لحظه دوست‌دخترش به او (که ظاهراْ حیرت/خشم در صورت‌اش معلوم شده بوده) گفته "خب معلوم است که البته تو هم هستی و تویی که من دوستت دارم و این مهم‌ترین دلیل بوده."


27 Apr 11:55

دنبالش کردم و خوردم زمین

by مرضیه رسولی
hsalehi2002

قطع که کردم دیدم برام اسمس اومده. خداوندا. اسمس از بانک پاسارگاد که می‌گفت بیست تومن از حسابم برداشتم. گفتم آقا ایناها، این اسمسش. تقریبن داد زدم، جوری که آب دهنم پرید بیرون.

دونفر جلوی من وایساده بودن که از عابربانک پول بگیرن و منم داشتم با خودم حساب می‌کردم برای خریدن گوجه و خیار و کاهو و سیب زمینی و پیاز و بادمجون و پرتقال چقدر پول لازم دارم. تصمیم گرفتم بیست تومن از سی‌وشیش تومنی که تو حسابم بودو بردارم. شونزده تومن باقیمانده رو هم باید جوری خرج کنم که تا هفته‌ی بعد که پول دستم میاد به چه‌کنم چه‌کنم نیفتم. (اسم این وضعیت اگه چه‌کنم چه‌کنم نیست چیه؟) اتفاقن اصلن سختم نمی‌شه، یه کارت مترو دارم که فعلن اعتبار خوبی داره و با همونم می‌تونم سوار اتوبوس بشم و این هفته بیرون چیز نمی‌خورم و غذا از خونه می‌برم. شونزده تومنو می‌ذارم برای خرید نون صبح و شیر و تخم مرغ و چیزای ضروری مثل ژلوفن. الانم که دارم میرم تره‌بار خرید کنم و سیب زمینی‌ای که تو مغازه می‌دن چارهزارتومن، اونجا بخرم دو و هفتصد. با کمتر از اینم خودمو رسوندم به خشکی، زمانی که بلیت اتوبوس بیست تومن بود با خرج کردن روزی دویست تومن نزدیک یه ماه دووم آوردم.


نفر اول پول گرفت رفت و نفر دوم خیلی لفتش داد و این کارتو درآورد و اون کارتو کرد تو دستگاه و هی نچ‌نچ کرد و بدون اینکه پولی بگیره اومد کنار. من بدون معطلی بیست تومنو گرفتم. ازم پرسید رسید می‌خوای؟ گفتم نه. لبه‌ی مانتومو دادم بالا و یه ده تومنی و دوتا پنج تومنی نو رو تا کردم گذاشتم تو جیب شلوارم. با خودم کیف برنداشته بودم که بار اضافی نباشه و بتونم کیسه‌های خریدو راحت‌تر تا خونه بیارم. از خیابون رد شدم که برم اون‌طرف سوار ماشین شم. وایسادم منتظر ماشین که دیدم همون‌جایی که ازش رد شده‌م، سه تا مرد؛ یه موتوری و دوتا پیاده دارن از رو زمین پول جمع می‌کنن. دست موتوریه یه ده تومنی بود و یکی دیگه‌شون داشت سعی می‌کرد خودشو به دوتا اسکناس پنج هزار تومنی که تو باد اینور اونور می‌رفتن برسونه. تا صحنه رو دیدم دودستی بر سرکوفتم و با سرعت هرچه تمام‌تر راه اومده رو برگشتم و خودمو به واقعه رسوندم و گفتم آقا اینا پول منه از جیبم افتاده. موتوریه مرد میانسالی بود با موهای جوگندمی‌ و ته ریش و دندونای خیلی بزرگ که نکرده بود از موتور پیاده شه، دوتا پیاده‌ها هم لباس کار یه‌سره‌ی سرمه‌ای پوشیده بودن، می‌خورد برقکار باشن. اونی که پنج هزار تومنیا رو از گزند باد نجات داده بود گفت این آقا می‌گه پول مال اونه. مطمئن بود که داره با یه دزد حرف می‌زنه. گفتم  نه مال منه، همین الان از عابربانک گرفتم. موتوریه گفت مال من بوده خانوم، از کیفم افتاده، شما از کجا سر و کله‌ت پیدا شد؟ گفتم من همین الان رد شدم از خیابون، پولو گذاشتم تو جیب شلوارم ولی مثل‌اینکه افتاده. مطمئن بودم که دارم با یه دزد حرف می‌زنم. گفت اشتباه می‌کنی، اینا دوتا هم شاهد. منم که بی‌شاهدترین آدم روی زمین، هیچ‌کس نبود دستشو بگیرم بیارم برام شهادت بده که رفتنمو به عابربانک دیده، افتادن پولا رو دیده، رد شدنم از خیابونو دیده. برقکار دومیه گفت رسید عابربانکو داری؟ جیبای شلوارمو گشتم و یادم افتاد که رسید نگرفتم. حالم داشت بد می‌شد. نازک شده بودم. اگه وقت دیگه‌ای بود شاید با این ماجرا تفریح می‌کردم ولی حالا واقعه به خشک‌ترین شکل ممکن سررسیده بود و منم حال شوخی باهاش نداشتم. گفتم نه. گفت مگه نمی‌گی همین الان از عابربانک گرفتی؟ عابربانک رسید می‌ده دیگه. گفتم رسید نگرفتم. کاش به جای جواب پس دادن می‌تونستم با زانو بزنم به تخماش. وایساده بود اونجا و ادای هیات منصفه درمیاورد و خدا شده بود و به خاطر چندرغاز دادگاه خیابونی تشکیل داده بود.


خودمم نمی‌فهمیدم چرا احساس تحقیر می‌کردم. چون پای پول وسط بود؟ اگه عینکمو می‌نداختم زمین و یکی عین کفتار میومد بالاسرش وامیستاد و می‌گفت مال منه و منم می‌گفتم چی‌چی رو مال توئه، این یادگاری مادربزرگ خدابیامرزمه حقارت‌بار نبود؟ موتوریه حرفی رو زد که همه پفیوزای عالم این وقتا به کار می‌برن. گفت بحث پولش نیست. همه‌ی بحثا سر پوله، بحث پولش نیست؟ گفت من پولم افتاده زمین تا دولا شم و بردارم بدو بدو از اونور خیابون اومدی اینور صاحبش شدی. به خودم گفتم ولش کن. می‌رم ده تومن از عابربانک درمیارم و با همون خرید می‌کنم. موبایلم زنگ زد. راحله بود. گفت دوتا هم لیمو بگیر. گفتم باشه. قطع که کردم دیدم برام اسمس اومده. خداوندا. اسمس از بانک پاسارگاد که می‌گفت بیست تومن از حسابم برداشتم. گفتم آقا ایناها، این اسمسش. تقریبن داد زدم، جوری که آب دهنم پرید بیرون. برقکارا موبایلو گرفته بودن داشتن اسمسو می‌خوندن که موتوری گازشو گرفت رفت. خوب بود اینا هم با موبایل من دنبالش می‌دوئیدن و سه نفری ترک موتور صحنه رو ترک می‌کردن و می‌فهمیدم این یه صحنه‌سازیه برای دزدیدن نوکیای یازده دوصفر ارزشمندم. جای اینکه خوشحال شم عصبانی شدم. برقکاره که تا اون لحظه مطمئن بود من دزدم، چشاش گرد شده بود، دستشو مشت کرد به حالت میکروفون چسبوند به لبش و گفت عجب حرومزاده‌ای بود. گفتم فقط اون نبود، شما هم هستی. دوتا پنج تومنی رو از دستش کشیدم بیرون. ده تومنی سوار موتور ازم دور شد و همه‌ی انرژیمو با خودش برد. برقکارا زل زده بودن بهم و تا وقتی سوار شدم وایساده بودن نگاه می‌کردن. مطمئن بودم وقتی از خرید برگردم مجسمه‌شون رو به همون حالت می‌بینم. مصداق برعکس شعر فروغ بودم. فاتح نشده بودم و از به اثبات رسوندن خود احساس شکست می‌کردم.



سر راه از جلوی مغازه‌های کاموافروشی رد شدم. دوتا میل بافتنی چوبی رو تماشا کردم و وسوسه شدم بخرم. وقت بی‌پولی همه‌ی خریدنیا ازت دلبری می‌کنن. اگه پول تو جیبم بود محال بود دودل بشم، می‌گفتم الان که نمی‌خوام چیزی ببافم، زمستون می‌یام می‌خرم، ولی در اون لحظه داشتم حسرت می‌کشیدم. 

25 Mar 21:11

مامانی

hsalehi2002

Time heals all wounds, but maybe not all of them.

ساعت درست ده ‌دقیقه به شش عصر، دستم داشت می‌رفت سمت تلفن که از اینجا شماره خانه‌اش را بگیرم. شماره‌ای که هفده سال پیش عادت داشتم بگیرم و حتی یک رقمش را هم یادم نیست. ولی با این حال باز هم دستم داشت می‌رفت سمت تلفن. از تصور این‌که بیاید بنشیند کنار گوشی، روی فرش کاشان، گوشه اتاقش و گوشی را بردارد و ناشیانه، طوری که انگار با صدای خودش هم غریبه است بگوید الو...مامانی تویی؟ دلم هنوز بعد از این همه سال می‌لرزد. برای من او هیچ وقت نمرد. نمی‌میرد. حتی توی خواب‌هایم هم هر چقدر تلاش می‌کنم خاکش کنم بی‌فایده است. گاهی فکر می‌کنم باید بروم پیش جن‌گیر و از شر این حمله‌های آنی که هفده سال است ولم نکرده خلاص شوم. یا بروم پیش روانپزشک بهش بگویم دستم به دامنت، کاری بکن بعد از هفده سال باور کنم مرده. شاید دلم نمی‌خواهم باور کنم که نمی‌روم پی‌اش را بگیرم. اگر می‌خواستم حتما تا الان موضوع را حل کرده بودم و الان ساعت ده دقیقه به شش عصر پشت میز کارم در دانشکده به این نتیجه نمی‌رسیدم که گوشی را بردارم و تلفن کنم به شماره‌ای که حتی یک رقمش را هم یادم نیست و صدایش را بشنوم و باورم شود کل این هفده سال را خواب دیده‌ام و او هنوز زنده است.

آن سال، تازه سیم تلفن کشیده بودند خانه‌شان. شاید قبل مرگش چیزی حدود شش ماه تلفن داشت و گوشی را هم همیشه خودش برمی‌داشت. لابد اگر الان زنده بود، دیگر از موجودات صدادار پشت تلفن نمی‌ترسید. لابد عادت می‌کرد به این نوع از رابطه و فقط منتظر صدای زنگ در نبود. لابد هر از چند گاهی گوشی را بر می‌داشت و شماره‌ام را می‌گرفت.از همان تلفن انگشتی آلبالویی. اگر امسال بود، ۷۴ ساله می‌شد. هفده سال گذشته و برای من هنوز همین دیروز است. چهاردهم اسفند ۱۳۷۶. او پنجاه و هفت سال داشت. من سیزده سال و انگار زمان برای باور مرگش همان‌جا یخ زده و جلوتر نرفته است.