Shared posts

10 Jan 09:47

How Poor Are They That Have Not Patience

by حسین وی

البته که شما یادتان نمى‌آید. نمک، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمک‌سنگ مى‌خواباندیم تا کم‌کم شورى بگیرد. غذا را چند ساعتى روى شعله‌ى ملایم چراغ خوراک‌پزى مى‌نشاندیم تا جا بیفتد. یخ‌کرده و تکیده کنار علاءالدین و والور مى‌نشستیم تا جان‌مان آرام گرم شود. عکسِ یادگارىِ توى دوربین را هفته‌اى، ماهى به انتظار مى‌نشستیم تا فیلم به آخر برسد و ظاهر شود. آهنگِ تازه‌ى آوازه‌خوان را صبر مى‌کردیم تا از آب بگذرد و کاست شود و در پخشِ صوت بخواند. قلک داشتیم؛ با سکه‌ها حرف مى‌زدیم تا حسابِ اندوخته دست‌مان بیاید. حلیم را باید «حلیم» مى‌بودیم تا جمعه‌ى زمستانى فرا رسد و در کام نشیند. هر روز سر مى‌زدیم به پست‌خانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر که برسد. گوش مى‌خواباندیم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نیمه‌شبى، بامدادى، گاهى، بى‌گاهى؛ گاهى به انتظار، هفته‌اى، ماهى.

لکلّ شئ ساعه. هر اتفاق را وقتِ معلومى بود. «انتظار» معنا داشت. دقایق «سرشار» بود. هر چیز یک صبورى مى‌خواست تا پیش بیاید. زمانش برسد. جا بیفتد. قوام بیاید: غذا، خرید، تفریح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق.

بله. شما که یادتان نمى‌آید. حتى خودم هم دیگر یادم نمى‌آید.
باید براى گذشته پیامکى بفرستیم.
.

* عنوان، جمله‌اى از شکسپیر است. البته گمانم مراد دیگرى از آن داشته باشد.

*  این، نوشته اى در ستایشِ نوستالژى نیست.

 

31 May 12:53

ارتفاع پست

by zitana

سؤال:

آیا آن‌هایی که می‌دانند با آن‌هایی که نمی‌دانند برابرند؟

پاسخ:

بله خدای بزرگ. من دوست‌های زیادی دارم که از این زندگی چیز زیادی نمی‌دانند. دوست‌هایی که تا چند سال پیش باهم برابر بودیم. پشت یک نیمکت می‌نشستیم و درس می‌خواندیم. پشت یک نیمکت فهمیدیم خازن‌ها را موازی بستن یعنی چه. پشت یک نیمکت به قانون کیرشُهُف ریزریز خندیدیم و بعدن در سهم بردن از نمره‌های بالا و تک و زنگ تفریح و توپ والیبال زنگ ورزش و چکمه‌ی لاستیکی و شربت سیاه‌سرفه باهم برابر شدیم. آه... ای خدای بزرگ، من دوست‌های زیادی داشتم که چون می‌دانستم و نمی‌دانستند نوشتن انشاهای فله‌ای‌شان به عهده‌ی من بود. دوست‌هایی که خنده‌های ارتودنسی‌شان بامزه‌شان می‌کرد. من هم روی لپم چال داشتم. خنده‌ی من هم بامزه بود و با هم برابر بودیم و در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردیم.

اما خدای بزرگ... خدای بزرگ بی‌همتا... خدای لم‌یلد و لم یولد، زمانه همیشه همین‌طور نمی‌ماند. من و دوست‌های گَرنت به پا، همگی باهم بزرگ شدیم. همگی عوض شدیم، جواب سؤال‌ها عوض شد، دیگر مثل قدیم اصل  برابری و  برادری مطرح نبود. کسانی بر کسانی برتر شناخته شدند و بعد، دست‌های هم را به سرعت ول کردن دست‌های یک جذامی، ول کردیم. موهایمان رفت زیر رنگ، روی چشم‌هایمان لنز گذاشتیم و یاد گرفتیم روی لبمان رژلب بمالیم. خدای بزرگ، جواب سؤال‌ها عوض شد و آن‌هایی که نمی‌دانستند، ماشین خارجی خریدند، دلار خریدند و هی تعداد خانه‌هایشان زیاد شد. ما ماشین ایرانی کارکرده خریدیم. ما به سفرهای دسته دوم رفتیم و لباس‌های مارک‌دارمان را از حراج‌های هفتاد درصدی که ته مانده‌ی نخواستنی آن‌ها بود انتخاب کردیم. خدای بزرگ، آن‌ها نمی‌دانستند و دلار گران شد، قیمت ماشین‌های خارجی‌شان چاهار برابر شد و ما اندر خم یک کوچه مشغول اسباب‌کشی و دربه‌دری بودیم. آن‌ها هیچ‌چیز نمی‌دانستند اما من به چشم‌های خودم دیدم دربان رستوران، برایشان تا کمر خم شد و پارک‌بان خیابان، جای پارک ما را به آن‌ها و ماشین‌های گرانشان داد و دکتر مغز و  اعصاب،آن‌ها را بی‌نوبت دید و با اعصاب ما بازی‌های بدی کرد. ما با سینه‌های کوچک، لب‌های کوچک، اعتبارهای کوچک و دماغ‌های بزرگ، پشت درها ماندیم. آن‌ها از تمام غیرقابل عبورها رد شدند، آن‌ها همه‌ی غیرممکن‌ها را ممکن کردند و با این‌که نمی‌دانستند به ما که می‌دانستیم پوزخند زدند و برایمان که در ارتفاع پست ایستاده بودیم، با خساست، دست‌های کوچک تکان دادند. آن‌ها نمی‌دانستند ولی با این‌حال پول داشتند. ماها می‌دانستیم اما پول نداشتیم. آن‌ها استخدام را استختام نوشتند و در بهترین پست‌ها استخدام شدند. ما تمام کتاب‌ها را خوانده بودیم و از خودمان هم حتا غلط می‌گرفتیم اما استخدام نشدیم و کارمان شد شب زنده‌داری و  روز بعد، با جان کندن بیداری. آخر سر آن‌ها خوش‌هیکل‌ترین‌ و جداب‌ترین و زیباترین داف‌های ایرانی شدند و ما دخترهای فِلَت معمولی به درد‌نخور.

خدای بزرگ؛ آن‌هایی که نمی‌دانند آن بالا ایستاده‌اند و  صعود غیرممکن ما به ارتفاع‌ها را سنگ می‌زنند. خدای خوب، خدای منطقی و مهربان، خدای هم ماها و هم آن‌ها؛  نمی‌دانند و بر نوک قله‌های عزت و اعتبار و آبرو ایستاده‌اند. ما پرچم‌هایمان به گِل نشسته است و هنوز بلند نشده از پا افتاده‌ایم.

ماهایی که می‌دانیم، چون همیشه می‌دانیم و خوب می‌دانیم و از همه بهتر می‌دانیم باید بیاییم و اعتراف کنیم آن‌هایی که نمی‌دانند با ماها که می‌دانیم برابر نیستند. در واقع از ما بهتر و برترند؛ قاعده به همین سادگی و خنده‌داری‌ست؛ آن‌ها دلار دارند و می‌برند. ماها  نداریم و می‌بازیم.


ارتفاع پست، نام فیلمی از ابراهیم حاتمی‌کیاست


23 Apr 12:18

'Animal Architecture,' an awesome new photo book about the structures critters create

by Xeni Jardin

'Animal Architecture," by Ingo Arndt and Jürgen Tautz, with a foreword by Jim Brandenburg, is a beautiful new science/photography book exploring the mystery of nature through the "complex and elegant structures that animals create both for shelter and for capturing prey."

Arndt is a world-renowned nature photographer based in Germany, whose work you may have seen in National Geographic, GEO and BBC Wildlife.

Above, a grey bowerbird's bower in Australia's Northern Territory. "The grey bowerbird goes to extreme lengths to build a love nest from interwoven sticks and then covers the floor with decorative objects. The more artful the arbor, the greater the chance a male has of attracting a mate."

"Arndt’s photographs display wonders such as the colourful mating arenas of bowerbirds in West Papua and the fantastic nests created by ants in Africa," says publisher Abrams and Chronicle.

"Studio photographs supplement the images from Arndt’s journey and offer close-up views of the nests, mounds and webs constructed by the animals. Features both breathtaking photography and scientific insight into animal behavior."

I spotted the book via a Guardian photo gallery, which you should check out here.

I have ordered myself a copy on Amazon!

More photos below, all by Ingo Arndt.








23 Apr 11:17

مشکل خاصی نیست

by مدیر سایت

مشکل خاصی نیست

منصور ضابطیان

«فرودگاه لعنتی… چرا این‌قدر بزرگه؟ آخه یه مملکت یازده‌هزار کیلومتری چرا باید فرودگاهی به این بزرگی داشته باشه؟»

این تنها چیزی است که در لحظه‌های دلهره‌آور جاماندن از پرواز، در فرودگاه دوحه‌ی قطر به ذهنم می‌رسد، پروازم به نایروبی پایتخت کنیا با «قطرایرویز» و از طریق دوحه است و حالا تقریبا می‌توانم بگویم به دردسر افتاده‌ام.

قرار بود ساعت ۶:۰۵ صبح از تهران پرواز کنم و بعد از حدود دوساعت یعنی ساعت ۶:۳۰ به وقت محلی به دوحه برسم. آن‌جا هم یک‌ساعت وقت داشتم تا خودم را به بخش ترانزیت برسانم و مراحل قانونی پرواز ساعت ۷:۳۰ به نایروبی را انجام دهم. یک‌ساعت، فرصت نسبتا مناسبی است، به شرطی که…

به شرطی که پرواز راس ساعت از تهران انجام شود که نمی‌شود، هواپیما آن‌قدر تاخیر دارد که در تمام مدت پرواز، قلب من در دهانم است که مبادا از پرواز بعدی جا بمانم. ساعت ۷:۰۵ به فرودگاه دوحه می‌رسم، فقط بیست و پنج دقیقه وقت دارم. باید بدوم و از همه جلو بزنم، به شرطی که …

به شرطی که این اتوبوس لعنتی به بخش ترانزیت برسد. همین لحظه‌هاست که مدام با خود فکر می‌کنم چرا کشور به این کوچکی باید فرودگاهی به این بزرگی داشته باشد؛ امتیازی که باید در منطقه مال ما باشد و نیست که حالا بماند…

اتوبوس ساعت ۷:۲۰ مرا در بخش ترانزیت پیاده می‌کند. در صف، بلیتم را بالا می‌گیرم و از همه جلو می‌زنم. کسی چیزی نمی‌گوید یا اگر هم می‌گوید من نمی‌شنوم، اگر هم بشنوم در این لحظه اصلا برایم مهم نیست؛ مهم این است که به پرواز برسم. باید به گیت شماره‌ی نُه بروم. ۷:۲۵ در گیت شماره‌ی نه هستم. منتظر من‌اند. همه‌ی مسافران در هواپیما نشسته‌اند و تنها من باقی مانده‌ام؛ از دور کارت پروازی که در تهران گرفته‌ام را به مامور قطر ایرویز نشان می‌دهم. با لهجه می‌پرسد: «منصور؟» می‌گویم: «یِس»، می‌گوید: «عجله کن!» یک اتوبوس خالی منتظرم ایستاده. ۷:۳۰ روی صندلی شماره‌ی ۱۷-‌E ایرباس نشسته‌ام و نفس راحتی می‌کشم. کمربندم را که می‌بندم، هواپیما راه می‌افتد.

دارم از خوش‌شانسی خودم لذت می‌برم و در رویاهایم به تصور جاماندن از پروازم می‌خندم. می‌شود این دل‌خوشی را تا پایان پرواز پنج ساعته به نایروبی ادامه داد، به شرطی که یک‌دفعه یک فکر آزاردهنده به ذهن آدم نیاید. نیم‌ساعتی نگذشته که چیزی ذهنم را مشغول می‌کند؛ از خودم می‌پرسم: «خب آدم خوش‌شانس، تو دویدی و از همه جلو زدی، یه اتوبوس آماده هم منتظرت بود و درست لحظه‌ی آخر اومدی و نشستی روی صندلیت… اما بارت چی شد؟ چمدونی که در تهران تحویل دادی و قاعدتا باید توی دوحه از اون هواپیما به این هواپیما منتقل می‌شد، چی؟ اون هم تونسته خودش رو برسونه؟»
 

متن کامل این روایت را می‌توانید در شماره‌ی چهل‌ودوم، اسفند۹۲ و فروردین۹۳ بخوانید.

23 Apr 08:15

حکایات «سعدی» با صدای «خسرو شکیبایی»

by راوی

چهل حکایت از گلستان سعدی
به روایت و  صدای خسرو شکیبایی
موسیقی: کارن همایونفر ـ آرش بادپا

 

Play Pause
Stop
Next»
«Prev
HIDE PLAYLIST

* * *
صفحه‌ی همین مطلب در وب‌سایت قبلی

22 Apr 16:22

روزت مبارک دوست صبور و بخشنده‌ی من

by sisteric

happy-earth-day

 

می‌خواستم امروز از طرف تمام اون‌هایی که باهات نامهربون بود‌ن، به جای درخت‌هایی که قطع کردن کارخونه و ویلا و جاده کاشتن،  زباله‌هاشون رو تفکیک نکردن، شیشه ماشین رو پایین کشیدن و آشغالشون رو پرت کردن تا به خیالشون یه وجب ماشینشون تمیز بمونه، به بچه‌هاشون یاد ندادن که درخت‌ها و گیاه‌ها جان‌دار هستن و نباید که بهشون آسیب رسوند ، ازت معذرت بخوام.

امیدوارم ما رو ببخشی و از دیدن و لمس زیبایی‌هاییت محروممون نکنی.

The post روزت مبارک دوست صبور و بخشنده‌ی من appeared first on Sisteric & Mr.67.

22 Apr 12:41

http://feedproxy.google.com/~r/alibozorgian/~3/OpHzdGsRGhc/blog-post_22.html

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
وقتی این‌ها و هر چه مانند این گفته‌ها را می‌خوانم به یاد سعید الصحاف می‌افتم.
یادتان هست؟ هر روز می‌آمد و از مقاومت ارتش صدام حسین می‌گفت. و اوج‌اش آن روز بود که روی پشت‌بامی، جلوی دوربین ایستاده بود و گزارش می‌داد. صدایش گرفته بود و می‌گفت در بغداد خبری نیست. پشت‌سرش امّا سیاهه‌ی تانک‌ها و سربازان آمریکایی را با آن کوله‌پشتی‌های بزرگ‌شان می‌دیدیم که پیش می‌آمدند.
جورج اورول وقتی دید یکی از دوستان استالین او و هم‌رزمانش در جنگ داخلی اسپانیا را خائن خوانده، نوشت: «برای اولین‌بار بود که می‌دیدم کار و حرفه‌ی یک فرد این است که دروغ بگوید.»
22 Apr 05:36

۱۰۱۵. تأملاتی دربارهٔ آپدیت

by کدئین کدی
وقتی برنامه‌ای آپدیت می‌شود و فهرست تغییرات و اصلاحاتش را می‌خوانی، نمی‌دانی معنی‌اش این است که نسخهٔ جدید خیلی پیشرفت کرده یا نسخهٔ قبلی خیلی آشغال بوده
21 Apr 10:48

پیراهن پلید مرا باز شسته است…. بیچاره مادرم.

by امین حسینیون
Peyman

پیراهن پلید مرا باز شسته است….

madar

پیراهن پلید مرا باز شسته است…. بیچاره مادرم.

همین که لازم است روزی در تقویم به نام روز مادر داشته باشیم، گویای همه چیز است. مادر هم پدیده­ای است مانند محیط زیست، درختکاری، و پرستاری، یک روز در سال برایمان مهم می­شود، چون ژست خوبی است. یک سری بسته­های کلامیِ آماده برای روز مادر داریم، مثل تمامِ بسته­های کلامیِ دیگر، بیرون می آوریم، باز می­کنیم، آخر شب می­بندیم و می­گذاریم گوشه­ی ذهنمان تا سالِ دیگر.

راننده­ تاکسی برچسبی به داشبوردش چسبانده بود:«حتما کمربند خود را ببندید، حتی برای چند لحظه.» میانسال، با سیبیلی بر فراز لبخندی و شانه­هایی پهن که به موی جوگندمی­اش می­آمد. یادداشت روی داشبورد را مدیون مادرش می­دانست، زنی که در جوانی، پنجاه و چند سالگی رفته بود، چون به قول او شیره­ی جانش را گذاشته بود. گفت:«ما پنج تا پسر بودیم، شما میدونی پنج تا پسر تو چهارراه مولوی بزرگ کردن یعنی چی؟ خدا رو شکر یه نفرمون هم معتاد نشد، من یادمه بچه که بودم تازه هرویین باب شده بود، همه خدا رو شکر از آب و گل در اومدن. اینطوری بهت بگم جوون، ما همه چیزمون تو کوچه بود. از مدرسه که می رسیدیم خونه، کیف و کتاب و می ذاشتیم زمین، می رفتیم تو کوچه. ولی تو همون کوچه م سایه ش بالا سرمون بود. ما رو با چنگ و دندون کشید بالا. بابامون که حواسش به ما نبود.»

در جمعی در مورد داستان سخن می­راندم و گفتم اگر می­خواهی داستانت مخاطب داشته باشد قصه­ی پسر ایرانی را تعریف کن که به خاطرِ حرف مادرش شهری را به هم می­ریزد. کسی پرسید چرا؟ گفتم مردهای ایرانی همه پسرهای مادرشان هستند. ناگهان جمعِ پسرانه ساکت شد. اگر کسی زندگی کرده باشد، اقلا یک بار به جایی رسیده است که هیچکس حتی خودش، چشم دیدنش را نداشته باشند. مادر در آن لحظه هم نگاهت می­کند. دستت را هم می­گیرد. بلندت هم می­کند.

«مادر مرد… از بس که جان ندارد.» مرثیه­ی حاتمی یادتان هست؟ الان همه جای اینترنت پر شده است از نامه­های خیلی پراحساس و اشک که اگر دوران قاجار بود روی کاغذهای معطر نوشته می­شدند، و الان مزین می شوند به عکس­های سانتیمانتال. کلیشه­ها انقدر زیادند که نیازی به فکر نیست. مادر، قلب، کلمه­ای که مقدس است، اولین عشقم مادر، سلطان غم مادر، و … . از میان این همه کلیشه و حرف­های قشنگ قشنگ، این همه نامه­هایی که روی بازوها، پشت کامیون­ها روی دیوارهای فیسبوک نوشته شده اند، پیدا کردن حرف تازه اگر محال نباشد اقلا خیلی سخت است. حرف تازه برای مادری که حتی قلبِ بیرون از سینه­اش برای زخمِ فرزندش می­تپد.

تیتر این یادداشت مرثیه ای است که شهریار برای مادرش گفته است و کاملش را اینجا می­توانید بخوانید. شعر انگار نسخه­ای دیگر از مادرِ علی حاتمی است. شاید این شعر از کلیشه­ها دور باشد، برای من که هست. صمیمیتی در شعرش هست و سادگی کلامی که شامل لفاظی­های رایج نمی­شود. من نتوانستم از دایره­ی کلمات خارج شوم، شاید شهریار توانسته باشد.

The post پیراهن پلید مرا باز شسته است…. بیچاره مادرم. appeared first on شبگار.

21 Apr 10:43

چهره­ بندی­ های بی نظیر پرواز سارها

by مدیر

26
25
24
23
22
21
20
19
18
17
16
15
14
13
12
11
10
9
8
7
6
5
4
3
2
1

چهره­ بندی­ های بی نظیر پرواز سارها

مجموعه­ زمزمه اثر ریچارد بارنز(Richard Barnes) ، بیشتر شبیه آثار هنری انتزاعی است تا عکاسی از طبیعت. اما  بیشتر دقت کنید، و می بینید که آن شکال تیره و عجیب در واقع  گله های در هم فشرده­ سار هستند، در چهره­ بندی ­های منحصر به فردی که پروازها سارها را خاص می کنم.

دانشمندان هنوز نمی دانند چرا سارها این اشکال باشکوه را می سازند، اگرچه پیشگری از حمله  مهاجمین اصلی ترین نظریه در این زمینه است، یا اینکه چطور هر ساری ی تواند کاملا هماهنگ با هزاران سار دیگر بچرخد، اما با کمک تحلیل تصویر بسیار پیشرفته و مدل­های محاسباتی، کم کم درک می کنند که سارها چطور می توانند این رفتار گروهی پیچیده را اجرا کنند. تا به حال به این نتیجه رسیده اند که این الگوهای پروازی با معادلاتی که از ترکیب فیزیک و بیولوژی ساخته می شوند بهتر از هرچیز دیگری قابل توجیه است، در سال 2010 مجله­ غریب نوشت:

تحلیل ریاضی از پویایی گله ها نشان می دهد که چطور حرکت هر سال متاثر از حرکت تمام سارهای دیگر است، و برعکس. مهم نیست یک گله چقدر بزرگ است، یا دو پرنده در دو سمت مخالف گله باشند. انگار هر سار مفرد به همان شبکه متصل است…
بارنز که این پرواز را در حومه­ی رم ثبت کرده است، در نمایشگاه اخیرش کاری به علم این پروازها ندارد، به جای مباحث علمی متمرکز است روی زیبایی غریب و نفس گیرشان. گله های سار در فضا شناورند، و غوطه وری آنها ضمن آشنایی زدایی از زندگی جانوران، نمایانگر پیوند هنر و طبیعت هم هست. این عکس ها الان در نیویورک، گالری فولی در حال نمایش هستند.

منبع

The post چهره­ بندی­ های بی نظیر پرواز سارها appeared first on شبگار.

21 Apr 08:32

از عمقِ عمقِ دلم

by golparia
هفت ساله بودم که آن تصمیم بزرگ را گرفتم. آن روزها من اصلا کلمه ی «تصمیم» را نمی شناختم، چون تا حرف دال بیشتر نخوانده بودم.

فردا شکل امروز نیست/ نادر ابراهیمی

21 Apr 08:31

زندگی

by golparia
برای زنده ماندن، دو خورشید لازم است: یکی در قلب، دیگری در آسمان.

فردا شکل امروز نیست/ نادر ابراهیمی

21 Apr 08:29

52

by misspar3oos

دلم میخواهد بروم یک جایی که فقط گله های اسب وحشی دارد. بعد بدوم بدوم بدوم، و همینجور با دستهای باز از یک جای خیلی بلندی بپرم پایین. و بوم. با اینکه خیلی شبیه به خودکشیست، اما هیچ نیتی ناشی از تمایل به مردن درم نیست. فقط یک چیزی گیر کرده توی قفسه سینه ام که تمام نمیشود. هر چه میروم توی زمین چمن و میدوم فایده ندارد. هر چه دراز میکشم و خیره میشوم به ستاره ها و میخواهم خودم را، و مشکلاتم را، در برابر کل کائنات کوچک فرض کنم نمیتوانم. تئوری کیری بی نتیجه ایست. تمام خوابگاه روی قلبم سنگینی میکند. تمام شهر. میدانم اگر فردا بروم ترمینال، و بروم خانه، باز هم همین حال را خواهم داشت. یک چیزی باید تغییر کند که نمیدانم چیست. احساس میکنم کله ام را مثل بز انداخته ام پایین، و دارم توی راهی قدم میزنم که هر لحظه ممکن است بخورد به یک بن بست، و تنها چاره اش برگشتن به اندازه تمام این سالهاست. نا ندارم. کم آوردم. حالا که چند روزیست هیچکس توی اتاق نیست میتوانم راحت دراز بکشم اینجا، و بنویسم کم آوردم، و بشکل احمقانه ای اشک بریزم. دلم میخواهد سرم را بگذارم روی پای یک موجود زنده، فقط یک موجود زنده، و انقدر خودم را جمع کنم و زار بزنم که خوابم ببرد. و انقدر بخوابم که دنیا تمام شود. از مبارز درونم متنفرم. از تلاش متنفرم. از این همه دویدن برای اثبات اینکه وجود دارم. حق زندگی دارم. میتوانم. برای اینکه چنگ بزنم و زندگیم را از دهان این و آن بکشم بیرون. برای اینکه یک لحظه به خودم ثابت کنم که رو به راهم. موفقم. امیدوارم. زنده ام. گه به این زندگی که انقدر باید برای هر چیزش جنگید. گه به آدمهای بدی که گه میزنند به همه چیز. گه به آدمهای خوبی که برای داشتنشان باید ذره ذره آب شد. گه به همه چیز. گه.

21 Apr 05:48

.

by آلوچه خانوم

انگاری قابی نیست که کسی نبسته باشد، جمله‌‌ای نیست که کسی ننوشته باشد، روایتی نمانده که راوی تردستی کند، چیزی را که نمی‌دانستی،  مثل کشفی که زمان را به قبل و بعد از خودش تقسیم می‌کند،  بنشاند وسطِ خیال‌ت!  انگار که حنا دیگر رنگ نداشته باشد.  مثلِ یک‌جور ته کشیدن. 
بعد این‌طور می‌شود که آدمیزاد ، برای حرف تکراری‌ا‌ش پیِ  شنونده‌ی نو می‌گردد. 
[Valid Atom 1.0]
20 Apr 16:30

سطحی

by sisteric

دوس داشتم الان به جای این که تو یه وجب جا بشینم و زل بزنم به صفحه‌ی کامپیوتر هی استرس کارهای تل‌انبار شده رو بخورم ، تو دشت‌های سرسبز اردبیل بودم. زیر آفتاب درخشانش نون محلی با پنیر بز و خیار می‌خوردم. زنبورهای تپل و طلایی رو می‌دیدم، ابرهای پنبه‌ای رو می‌دیدم و بوی گل‌ها رو نفس می‌کشیدم.

حس پرنده‌ای رو دارم که کردنش تو قفس :/

 

The post سطحی appeared first on Sisteric & Mr.67.

20 Apr 16:23

روزایی که به سر نمی رسند

by golparia

وقتی تمام روزهای هفته، برنامه ی کارهای نکرده و نیمه تمامت توی دفترچه ی "باید بکنم"ها بدون تغییر تکرار می شود، هفته ی بعد هیچ وقت سر نمی رسد.


20 Apr 16:22

گروه درمانی

by golparia

اُه، لابد فکر می‌کنی هیچ کس مشکلاتی مثل تو نداره. دقیقا به همین دلیل کار گروهی خیلی خوبه. تو می‌فهمی که تنها نیستی. آدم‌های زیادی هستند که احساساتی مشابه تو دارند. شماها در احساسات هم شریک می‌شید. با این کار به درمان یک نفر دیگه کمک می‌کنی. شاید شنیدن حرف‌های بقیه کمک بکنه تا زخم‌های درونت ذوب بشه و از بین بره.

رقص روی لبه، هان نولان، ترجمه کیوان عبیدی آشتیانی، نشر دیبایه
20 Apr 16:21

یا زیر سماور را روشن کن

by golparia

گوش دادن به صدای گنجشک ها در اولین لحظاتِ روشنیِ روز، تضمین یک روزِ آبی با اشعه های طلایی خورشید است.

20 Apr 16:20

منِ بهار

by golparia

تاریخ عکاسی: فروردین 93

20 Apr 16:18

پشت پنجره‌ها

by زاناکس

19 Apr 17:59

دو بسته تنباکوی تازه جفتِ مفاتیج‌الجنان‌ش بودشهرستان که بودیم خانه‌ی مادربزرگ، خ...

by Javaneh Mohseni (noreply@blogger.com)
Ayda shared this story from تقعر.

دو بسته تنباکوی تازه جفتِ مفاتیج‌الجنان‌ش بود

شهرستان که بودیم خانه‌ی مادربزرگ، خودش از هر دو روز یک روزش را عصرها روضه بود. تا ظهر خانه را سروسامان می‌داد و غذا می‌پخت، نهار را که به اهل خانه می‌داد، سریع خودش را تروتمیز می‌کرد و چادرش را سر می‌کرد و راه می‌افتاد. گاهی از ظهر تا غروب دو سه تا روضه می‌رفت. بین‌شان می‌آمد خانه یک چایی و استراحت بین دو نیمه، و راهی بعدی می‌شد.

روضه‌های شهرستان را اگر دیده باشید همان دورهمی خودمان است. اول یک چای و شربت و خرمایی‌ست و چاق سلامتی و احوالپرسی، بعد از نیم‌ساعت‌ی که گپ زدند، آنجا که ما دم شب ابی می‌گذاریم و هرکدام لیوان به دست با بغض‌مان می‌رویم گوشه‌ای کز می‌کنیم، آنها یکی‌ یا قرآن یا از آن روضه‌های پرسوز می‌خواند و بقیه هرکدام با خودشان خلوت می‌کنند و چادرشان را روی سرشان می‌کشند و کمی هم گریه می‌کنند، کمی بغضِ جای خالی آدم رفته را خالی می‌کنند، کمی بغض کرایه خانه‌ی عقب افتاده را، کمی هم بغضِ شوهر و بچه‌ی نااهل را. خوب که خالی شدند، چادرها را پس می‌زنند و سینی چای تازه دور می‌گردد و با حلوا و میوه دهان‌شان را تازه می‌کنند. بعد اگر پیرزنان روستایی و شهرستانی را دیده باشید می‌دانید که اکثرشان قلیان‌کشانِ قهاری هستند. اینجا که می‌رسد چند قلیان برای مجلس چاق می‌شود و دور می‌گردد و هرکدام دم‌ی می‌زنند و یک نمه های می‌شوند و خلاصه نیم ساعت آخر مجلس فقط صدای خنده‌ست که در خانه می‌پیچد و پیرزن‌هایی که چادرشان را جلوی صورت می‌کشند، ولی این بار برای پنهان کردن خنده‌ها.   
این زن‌ها که یک عمر گذرانده‌اند و به قدرِ هزار عمر دیده‌اند، می‌دانند که همه‌ی این‌ها کنار هم خود زندگی‌ست.

راست‌ش را بخواهید من تمام این سوگواری‌ها و نوشته‌های مرگ مارکز و از آن‌طرف واکنش‌های آن دسته‌ی دیگر که با خلاقیت و طنز گروه اول را دست می‌اندازند، و دسته سوم که دو گروه اول را هجو می‌کنند را می‌خوانم و کیف هم می‌کنم. چون به چشم من هرکدام‌شان گوشه‌ای از زندگی‌ست. از من می‌شنوید شما هم بخوانید و به وقت‌ش بغض کنید و به وقت‌ش قاه‌قاه بخندید. خیلی هم جدی نگیرید. آن پیرمرد هم باور کنید الان سرش شلوغ‌تز از این‌هاست. سرش هم که خلوت شود، گیلاس پریخ‌ش را در دست‌ش می‌چرخاند، نگاه‌ی به ما می‌کند، کمی به ریش‌ِ این بحث‌هایمان می‌خندد چیزکی هم می‌نویسد.

بنده‌ی آنم که نه خودش را خیلی جدی می‌گرفت، نه کار دنیا و کسان‌ش را.
19 Apr 11:51

Fridays with Dreams

by sisteric

می‌دونی روزهایی که سرخوشانه با یه مشت بادوم و گردو که ته جیبمون می‌ریختیم و یه بطر آب راهی سفرهای نزدیک می‌شدیم و کشف‌های کوچیک می‌کردیم، وقت‌هایی که تو بساطمون حتا کبریت و دستمال کاغذی هم پیدا نمی‌شد، آهنگ‌های قدیمی رو با صدای نخراشیده‌مون غلط غولوط می‌خوندیم و وسطش به سرفه می‌افتادیم، شب‌هایی که با تن‌های خاکی و موهایی که بوی دود می‌داد به خونه برمی‌گشتیم و از خستگی پاهامون رو حس نمی‌کردیم، اون‌روزها رو من مثل گنج تو هزارتوی حافظه‌م نگه داشتم. هیچ عکسی از اون روزها ندارم. هیچ شاهدی نیست که بعدها منو به یادشون بندازه. برای همینه که هرشب قبل خواب مرورشون می‌کنم. تک تک جزئیات رو به یادم میارم و سعی می‌کنم چیزی از قلم نیفته. از فراموشی می‌ترسم. از این که زمان کم‌رنگشون کنه و یه روز ببینم که جز طرحی کلی از اتفاقات بی‌ربط چیز دیگه‌ای به خاطر ندارم. می‌ترسم از روزی که شک کنم به این که شاید همه‌ش خواب بوده باشه …

The post Fridays with Dreams appeared first on Sisteric & Mr.67.

19 Apr 08:05

چرا؟!

by ادمین
19 Apr 05:09

تا گور؟

by havijebanafsh
Peyman

اصن خوب نیست ولی به نظر میاد تا گور! :-(

آدمی تا کی حسرت کتاب های نخوانده و دانش نداشته را می خورد؟

17 Apr 15:50

laekoa: ☮nature, vintage, hippie blog☮ following back similar



laekoa:

☮nature, vintage, hippie blog☮ following back similar
17 Apr 15:47

Photo



15 Apr 17:47

بهش گفته بودن که همه جا هس!

by sisteric

دست کوچولوشو مشت کرد و پرسید : ینی خدا الان تو مشتمه؟

The post بهش گفته بودن که همه جا هس! appeared first on Sisteric & Mr.67.

15 Apr 05:52

SHAKEDOWN

by sisteric

کوچه‌های بن‌بست همیشه حوصله‌مو سر می‌برن. ولی الان که ته یه کوچه‌ی بن‌بست تو یه خونه‌‌ی غریبه نشستم همه چی یه جور دیگه‌س. سکوت اونقدر سنگینه که انگار هیچ صدایی قدرت شکستنش رو نداره. ماکارونی سرد با نوشابه‌ی بدون گاز می‌خورم و پامو که از گوشه‌ی مبل آویزونه رو هوا تاب می‌دم. آفتاب به طرز کور کننده‌ای رو سرامیکای خونه می‌درخشه.  سعی می‌کنم بهش نگاه نکنم. به جوونی‌های مادرم فکر می‌کنم.به خنده‌های جوونش به چشم‌ها و موهاش که رنگ شب بودن. کاش فروشی بود کاش می‌تونستم عمر رفته‌ی مادرم رو بخرم. به هر قیمتی که باشه. یا حس‌های عاشقانه‌ی پدرم رو. همون حسی که مجبورش کرده بود چندین ایالت رو دنبال دختر دلخواهش بره و آخرسر بشنوه که نه! آرزو می‌کنم کاش به جای ماکارونی، زندگی زیر دندون‌هام بود. تا می‌جوییدمش. تکه تکه‌ش می‌کردم و قورتش می‌دادم این حجم پر از درد و غصه رو…

The post SHAKEDOWN appeared first on Sisteric & Mr.67.

15 Apr 05:50

۱۰۱۴. لباس زمین

by کدئین کدی
من از لباس متنفرم. از لباس‌خریدن بیزارم. متنفرم از اینکه هرروز فکرم را صرف این کنم که چه لباسی به چه لباسی می‌آید. به نظرم بالاخره زمانی می‌رسد که طراحی لباس و فشن از بین برود و همهٔ ما یک‌جور لباس بپوشیم؛ چراکه هر بار فیلمی می‌بینم که در آن آدم‌هایی از آینده یا موجوداتی پیشرفته از سیاره‌ای دیگر به ملاقات ما می‌آیند، همه‌شان یک‌جور لباس پوشیده‌اند. انگاری که سرانجام تصمیم گرفته‌اند لباسشان چه باشد. ما هم باید برای سیارهٔ خودمان یک دست لباس طراحی کنیم: «لباس زمین»! هر مملکتی پیشنهادی بدهد و برای انتخاب لباس نهایی رأی‌گیری کنیم.

جری ساینفلد
15 Apr 05:49

http://feedproxy.google.com/~r/alibozorgian/~3/tPP_iZ4zJsU/blog-post_14.html

by noreply@blogger.com (علی بزرگیان)
۱
.

۲
آن ورودی، آن پیچ ستاری به حکیم را عبور کردیم. به نرمی، در حالی‌که کمربند ایمنی‌مان را بسته بودیم. شب‌ها، ماه‌ها و فصل‌ها را گذراندیم؛ در تنهایی. اشک‌ها ریختیم. زن جوانی برای‌مان لالایی می‌خواند و ما هم‌چنان راندیم و از اتوبان‌ها و جاده‌ها و پل‌ها و تونل‌ها گذشتیم. گذشته را به سیخ زدیم و روی منقل گذاشتیم. با خشم، با غم، با شادی و... آن را به نیشِ دندان کشیدیم.

۳
سال‌ها پیش در دوران بیکاری، وقتی مجله و روزنامه توقیف شده بود، خیلی بی‌پول شده بودم؛ دوستی زنگ زد و گفت از فلان‌بخش صداوسیما سفارش گرفته‌ایم که اذان و مناجات‌ها را به شکل جدیدی تهیه کنیم. گفت اگر می‌توانی بیا و ترجمه‌ی متفاوتی از برخی از مناجات‌ها بکن. پشت تلفن چند فحش به او دادم و پیشنهادش را رد کردم. فردایش چند دقیقه‌ای زودتر در دفترش حاضر شده بودم؛ فشار زندگی. چندروز پیش دیدم تلویزیون همان مناجات‌ها را پخش می‌کند. نشستم و تا آخرش، آن‌جا که تصویر به سیاهی فید و بعد آگهی بازرگانی پخش می‌شود، دیدم.

۴
جمله‌های قبل از اما، جمله‌های بی‌ارزشی هستند.

۵
هر آن‌چه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود. دسته‌دسته روزنامه و مجلاتی را که در آن‌ها مطلبی نوشته بودم بغل می‌کردم. تا زیر چانه‌ام می‌آمدند. با دمپایی، خرچ‌خرچ می‌بُردم و توی سطل سرِ کوچه می‌انداختم. هر بار توی بغلم، تیتر گزارش و یادداشتی بیرون می‌ماند، لگوی مجله‌ای دیده می‌شد. بعضی‌شان چپ بودند، بعدها راست شدند. بعضی‌شان دیگر وجود خارجی ندارند. دفتر بعضی‌شان الآن دیگر کوبیده شده. هر بار در مسیر منتهی به سطل آشغال، یاد خاطره‌ای می‌افتادم. دسته‌ی آخر را که انداختم، روی پنجه، دولّا شدم و توی سطل را دیدم. سطل پُر از روزنامه و مجله شده بود. چند ثانیه‌ای همان‌حالت داخل سطل را دیدم. باران تندی می‌آمد. قطره‌های باران به کاغذها می‌خوردند و صدای خوشایندی از آن داخل درمی‌آمد. خیابان خلوت بود. فکر می‌کنم در آن زمان، آن سطلِ آشغال خوش‌بوترین سطل آشغالِ تهران شده بود. بوی کاغذ باران‌خورده. خرچ‌خرچ برگشتم خانه.

۶
این‌جا عکس‌هایی را می‌بینیم از لحظه‌ی خداحافظی سربازان امریکایی با زن و معشوقه‌های‌شان در سال ۱۹۴۳ در ایستگاه راه‌آهن نیویورک. در عکس هفدهم، سرباز بچه‌ی نوزادش را بغل کرده است. این آخرین‌باری ست که سرباز بچه‌اش را می‌بیند. او ترسیده است. زن اما می‌خندد. در عکس بیست‌ویکم سرباز، معشوقه‌اش را می‌بوسد در حالی که زن به جای دیگری خیره شده. این سرباز زنده از جنگ برمی‌گردد، در حالی که معشوقه‌اش به او خیانت کرده. درست خلاف این، عکس دیگری را می‌بینیم که سرباز درِ گوش همراهش چیزهایی نجوا می‌کند. این سرباز هم به خانه‌اش برنخواهد گشت اما زن به او پایبند می‌ماند و با یاد او تا آخر عمر زندگی می‌کند. در عکس دیگری زن به سختی می‌گرید، سرباز سعی در آرام کردن او دارد. در عکس دیگری سرباز را زن محجبه‌اش آرام می‌کند. ساک‌های سربازان یا بر دوش‌شان هست یا کنار پای‌شان، روی زمین. صدای سوت قطار از عکس‌ها به گوش می‌رسد.