Shared posts

30 Apr 09:29

حالا هی یاد قیافه خشمگینش اش می افتم، هی خنده ام می گیره

by giso shirazi
دارم برای بیتا ماجرای لاغری دانشجو به خاطر طلاق را تعریف می کنم، وسط حرف من با عصبانیت می گه : اینا چرا  لاغر می شن؟ من خودم امسال سه تا شکست عشقی خوردم ، هر کدوم دو کیلو به بالا و پایین و شکمم اضافه کردن!
24 Apr 06:35

463. بله برونه، گل می تکونه،دسته به دسته، دونه به دونه شادوماد

by گلابتون بانو

بوی عروسی پیچیده تو خانواده! عید مبعث بله برون داداش وسطیه اس و حالا همه به تکاپو افتادن. کلی شورو مشورت تو تلگرام و پای تلفن و ایده های جور واجور که کیک رو از کجا بگیریم و گل از کجا تزئینات چه جوری باشه و ... مامان جان هم بنده و خاله و زن داداش بزرگه رو فردا جهت انجام  تزیینات و جینگول کاری های مرسوم به خونه شون  فراخوندن و فرمودن همسایه ها یاری کنین تا من عروس داری کنم!!!

 عروس فامیله، از اون فامیلایی که اگر چه نسبتش زیاد نزدیک نیست اما روابطمون نزدیک بوده و اصلا از گزینه های پیشنهادی خودم بوده از اول! و این خیلی آرامش بخشه که  کاملا با مدل و تیپ و فرهنگ خانواده مقابل آشنا باشی، هرچند که وصلت با فامیل سیاست های خاص خودشون رو هم می طلبه اما در کل مزایاش از وصلت با غریبه بهتر به نظر میاد که البته امیدوارم بر همین نظر بمونم!

امروزرفتم قواره چادر رنگیم رو که چند ماه قبل خریده بودم و بعد هم هی تنبلی کرده بودم تو دوختنش، درآوردم. از اول هم انگار دلم می خواست برای بله برون بدوزمش و بالاخره امروز دوخته شد، هر چند به دردسر بسیار!  موقع برش و طی یه حرکت بی سابقه که مثلا خواستم شکل پایین چادر بهتر دربیاد، خیلی شیک خراب  بریدمش! بعد مجبور شدم کلی تکه پارچه ها رو این طرف اون طرف کنم تا جبران کمبود پایینش بشه و یه تکه بیراه بهش بیاندازم. حالا خوبه طرح چادر خیلی شلوغه و این شیرین کاریم رو نشون نمی ده! بعد هم دوختش ماجرایی بود با چرخ خیاطی ای که بازی درآورد و حداقل ده بار نخ پاره کرد! بالاخره بعد سه ساعت کلنجار رفتن با پارچه و قیچی و سوزن و نخ و چرخ خیاطی، چادر دوخته شد و یه بار سنگین از روی دوش من برداشته! حالا بماند که چند بار سرم کردمش و جلوی آینه چرخ زدم و با روسری مورد نظرم امتحانش کردم تا مطمئن بشم برازنده خواهر داماد هست! خوبه من عروس نیستم! والا!!!

21 Apr 14:33

His breakup made him change his life 

16 Apr 13:45

یک آشنایی مختصر

by پروانه


یک جایی  وسط روزهایی که دنبال خانه می گشتم (هنوز هم دارم می گردم البته)  بنگاهی خانه ای را نشانمان داد که از بس عادی بود عاشقش شدم.ماجرا از این قرار بود که کارشناسان بنگاهی آنقدر خانه های عجیب غریب با ایراد های فاحش و قیمت های خارج از تصور نشانم داده بودند که وقتی دیدم این خانه طبقه ی اول است و قیمتش هم منطقی طور است  و پارکینگ و انباری هم هم دارد، در جا عاشقش شدم.

برای بازدید  یکی از ملک های غرب تقریبا یک ساعت در ترافیک کوروش ماندیم و بعدش برای پارک در خیابان و رویت ملک مجبور شدیم ده دقیقه دم پارکینگ پارک کنیم و بعدش هم  یک خانومی آمد دعوایمان کرد و قصه درست شد  و خود ملک هم به نظرم نیامد

خانه های بعدی هم البته مورد های بسیاری داشتند مثلا یک جا را دیدیم که بعدش تو سایت همان خانه را با 15 ملیون تفاوت قیمت گذاشته بود

یا خانه هایی که بازسازی می شوند و کف را لمینت می کنند و کاغذ دیواری می کشند و بعدش هم جای قناری به فروش می رسند

یا خانه های پرواحدی که دیوارش آنقدر نازک است که میشود صدای سنگ پا کشیدن همسایه زیر دوش را بشنوی!

خلاصه بعد از این جستجوها و عاشقیت به خانه ی خیابان پنج تن،  یکی از دوستان که دستی بر آتش داشت و کارشناس ملک بود آمد خانه را دید و نظر کارشناسی داد که چشم بازار را کور کرده ام با این انتخابم! خانه تاریک بود و نور نداشت، پشتش اتوبان بود و سر و صدای زیادی تولید می شد از این رهگذز، کنارش مغازه بود و   . . . خلاصه بعد از دیدن وقایع مورد ذکر دیدم آنقدر خانه ی عجیب غریب دیده ام که که وقتی یک خانه ی معمولی می بینی فکر میکنی خیلی می تواند خوب باشد!


آدم ها هم همین طورند. وقتی چند تا آدم عجیب غریب به پستت می خورد که آنقدر فرق دارند که هیچ حرف و فضای مشترکی بینتان نیست وقتی به کسی می رسی که فاصله ی کیلومتر ها جایش را با متر عوض می کند ذوق می کنی! 

خواستم بنویسم آدم های سیاره های دیگر را پاک کنید از زندگیتان! ادم های الکی ای که نه دوست هستند و نه غریبه! متعاقبا می شود بر کیفیت دوستی های واقعیتان افزوده خواهد شد . . .

07 Apr 13:40

تضاد دنياها

by giso shirazi
بعد از اينكه همسايه اون مجمعه را آورد كه عكسش را در اينستاگرام گذاشتم، حالا دغدغه ام اين بود كه داخل او همه ظرف چي بذارم  وقتي مي خوام پسشون بدم، در بين انواع پيشنهادات دوستان،  يكي خيلي منو خندوند
: يك قطعه شعر از گارسيا لوركا بنويس رو كاغذ بذار تو قابلمه! 
02 Apr 05:59

والا

by giso shirazi
در حين بازي دوقلوها با يكديگر، جينگول يكيشون درد مي گيره، حالا فرياد زنان  و شاكي اصرار داره كه جينگولش شكسته و بايد گچ بگيرن( احتمالا به دليل گچ گرفتگي دست مادرك) 
حالا از اون اصرار و از بقيه انكار كه نه بابا سالمه نشكسته، اونم گريه كه : نه  ديگه تكون نمي خوره و شكسته
سرانجام وقتي  كه  داداشش اين سوالو مطرح مي كنه كه : حالا اگه گچش بگيرن 
تو چطوري جيش مي كني؟ 
سر در گريبان تعمق فرو برده و بي خيال ماجرا مي شه
25 Mar 21:43

ديوار خودش را به خواب زد

by giso shirazi
مادرك بهتر است و اين دست شكستگي تنها حسني كه داشت اينكه   جن از تنش رفت بيرون 😉
دوقلوها هم رفتند و سكوت به خانه بازگشته و بابايي  از فقدان هم بازي هايش غمگين است
شب آخر من بچه ها را از توانايي جادويي خودم در صحبت با اشيا حيرتزده كردم و آنان چنان به من معتقد شده بودند كه تمامي سوالات فلسفي خود را از طريق من از ديوار و ميز و پتو مي پرسيدند. سوالاتي عميقي چون : ديوار چرا تو ديوار هستي و چرا خربزه نيستي؟ 
20 Mar 12:41

آخه پدر من، سريال آنلاين نگاه مي كردي؟ خب مي گفتي تلويزيون برات روشن كنم

by giso shirazi
آن زمان كه گوشي هوشمند براي بابايتان خريديد و  آموزشش داديد، بايد فكر اينجايش را مي كرديد كه در مدت سه روز، حجم اينترنت يكساله شما تمام شود
06 Mar 12:33

در حافظه‌ فیل‌م، از یاد نخواهی رفت

by آیدا-پیاده

پاول آستر از مرگ دوست نوجوانیش در برابر چشمانش بر اثر رعد و برق گفت. تصویری با گذشت پنجاه و شش سال و خدا می‌داند چندبار بازگو کردن و چندین بار نوشتن هنوز تازگی و دردش را از پشت کلماتش و غمی که موقع روایتش می‌گفت حس می‌کردی. فراموشش نکرده بود ولی معلوم هم نبود یک عمر زندگی با تصویر خشک شدن یک دوست در برابر چشمانت در یک دشت وسیع برایش خوب بوده یا بد؟

فراموش کردن خودخواسته باید هنری باشد که هر کسی از آن بهره‌مند نیست. همیشه فضیلت را در به یادآوردن برایم تعریف کرده‌اند. آدمهایی که شماره یادشان می‌ماند، تاریخ تولد، لطف دیگران، جزییات کتاب، نام بازیگران فیلم، آدرس، نام آدمها، قرارها، چیزهایی که تعریف کرده‌اند، آنچه شنیده‌اند و … من هیچکدام را یادم نمی‌ماند. اگر قرار به طبقه بندی باشد حافظه نامرتبی دارم، چیزهایی عجیبی یادم می‌ماند که کوچکترین کاربری ندارند و حتی بعضی وقتها شک دارم که این خاطره متعلق به خود من است یا یکی تعریف کرده و من انقدر در فضایش فرورفته ام که امروز حس می‌کنم خاطره من است. گاهی کتابی را که خوانده‌ام فکر می‌کنم فیلمش را دیده‌ام، پنجاه درصد فیلم‌های که دیده‌ام را وقتی از من بپرسند دیده‌ای می‌گویم نه، وقتی شروع به تعریف می‌کنند یادم می‌آید دیده‌ام، همان وقت هم پایان فیلم درست یادم نیست برای همین می‌توانم سه برابر بیشتر از آدمهای معمولی از یک فیلم لذت ببرم چون سه بار فیلم را می‌بینم و هربار از پایانش میخکوب می‌شوم.
بیشتر آدمها را محال است در چند ثانیه -دقیقه، ساعت، روز- به خاطر بیاورم، قرارهایم را اصلا، چند روز است دارم فکر می‌کنم چند پیش یکی برایم تعریف کرد که دایی‌اش کارگردان یک تئاتر معروفی است و من چقدر برای دایی و تئاتر دایی ابراز ارادت کردم ولی الان نه اسم “یکی” یادم است، نه اسم تئاتر، نه اسم دایی که خب مهم هم نیست ولی چی مهم است؟ کلا بخاطر آوردن چه چیزی دقیقا مهم است و چه چیزی نیست؟ نفرت یادم نمی‌ماند و این خوب است. مادرم گاهی مجبور می‌شود برود سررسید یک سالی را بیاورد فلان تاریخش را باز کند و برایم بخواند “امروز فلانی دخترم را خیلی چزاند و این غمگینم می‌کند” و سعی کند به آتش نفرتم فوت کند شاید شعله بکشد ولی معمولا یادم نمی‌آید و او سرخورده می‌شود که یک گوسفند بی‌رگ زاییده. بیشتر چرندیات خنده‌دار یادم می‌ماند ، خاطراتی از آدمهای غریبه در سطح شهر و جز این چرندیاتی که در مغزم ثبت می‌شود چیز دیگری درست یادم نمی‌ماند و از همه بدتر چیزهایی که برای آدمها تعریف کرده‌ام را. آدمها معمولا باور نمی‌کنند که خود”م یادم نیست و خب حق دارند من هم دیگر اصرار نمی‌کنم و گاهی الکل و گاهی خودم را سرزنش می‌کنم ولی واقعا مشکل این بخاطر نیاوردن نیست. امروز می‌دانم که من آدمی با حافظه ماهی هستم ولی مشکل این است که همین ماهی قادر نیست چیزهایی را که دوست دارد یا لازم است فراموش کند را از خاطر ببرد. آدمی که کودکی فرزندش را مثل یک غبار محو به خاطر می‌آورد و گاهی از این بی‌رحمی حافظه اش گریه‌اش می‌گیرد آنوقت جزییاتی عجیب با بو و رنگ و دما و لحن در حافظه‌اش حک شده است، چیزهایی که باید پاک بشنود ولی لامصبها نمی‌شوند. نمی‌شوند.

میان برنامه: سالها پیش در یک از سفرهایم به ایران در یک شب خلوت وسط هفته با خانواده به رستورانی رفتیم که جوجه کباب بخوریم. ناگهان در باز شد کریس د برگ و خواننده گروه آریان و چندنفر دیگر از در آمدند تو. به سنت همیشه جوری رفتار کردم که انگار من عادت دارم هرشب هرجا جوجه کباب می‌خورم یک کریس د برگ از در بیاید تو. خاله‌ام ولی حرف گوش نمی‌کرد اصرار داشت که همه کارهای زشتی که ندیدبدیدها (آدمهای درست، طبیعی و معمولی ) با کریس د برگ در جوجه‌کبابی انجام می‌دهند را انجام بدهد. مثلا استفاده از من در نقش مترجم که برو بهش بگو خاله‌ام عاشق آهنگهاته، برو بهش بگو یک دهن برامون بخونه، ببین خودشون دوربین دارن یک عکس از من و آقای برگ بگیرین (زمان این اتفاق قبل از جهانی شدن موبایلهای دوربین دار بود). در هرحال انقدر خاله‌ام شلوغش کرد که من مجبور شدم یک کم انگلیسی مجیز آقای برگ را بگویم و برایش توضیح بدهم آن زنی که مثل بچه‌های پنج ساله با همه وجودش دارد با ایشان بای بای می‌کند خاله عزیز من است و عاشق ترانه “بانویی در جامه سرخ”. باقی جزییات یادم نیست ولی همین‌جا خاطره‌ام کات می‌شود و در تصویر بعد جوجه کبابها هنوز در بشقابند ولی آقای کریس در برگ در پشت پیانو سیاه وسط رستوران نشسته و آهنگ محبوب خاله من و باقی را می‌نوازند و خاله من دارد انگشترهایش را در می‌آورد که دو انگشتی از آن سوتهای استادیومیش بزند. این خاطره را حتما بعد از برگشتن از ایران برای کسی یا کسانی تعریف کردم ولی راستش همان وقت هم انقدر به نظرم همه‌چیز سورئال بود که وسطهایش شک کردم نکند رویا و واقعتیم باز درهم شده است تا همین چند ماه پیش که متوجه شدم خواننده گروه آریان در توییتر است. از او پرسیدم که آیا از خاطره من صحت دارد؟ عکس برایم فرستاد که نشان می‌داد هیچ‌جای خاطره‌ام را خواب ندیده‌ام. از آن روز انگار یک خاطره نو ته کمدم پیدا کرده باشم هر مجلسی دعوت می‌شوم اولین سکوت جمع را مصادره می‌کنم و صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم “راستش جوجه‌کبابم اون جوجه کبابی که من موقع اجرای زنده کریس د برگ خوردم، تعریف کردم براتون؟”

دلم می‌خواست همانقدر که چیزهایی به این سرعت از خاطرم محو می‌شوند بدون آنکه حتی بتوانم تشخیص بدهم خواب بوده‌اند یا واقعیت می‌توانستم روی چیزهایی تمرکز کنم و آهسته آهسته فراموششان کنم و یک روز صبح بیدار بشوم و با لحن کسی که زبان مادریش را هم فراموش کرده فکر کنم “آه خدای من چه خواب خوبی دیدم “.
نمی‌شود. کسی یاد کسی نداده است چگونه باید فراموش کرد. برای تمرین به خاطر آوردن گردو می‌خوریم، جدول حل می‌کنیم، خاطره می‌نویسیم ولی برای فراموش کردن چه باید کرد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

“آه خدای من ” فکر نکنم این چیزی بود که می‌خواستم بنویسم، احتمالا فراموش کردم چه می‌خواستم بنویسم.

04 Mar 16:18

این خط، این هم نشون

by nikolaa

بدترین جمله‌ای که می‌توانم در روابطم با افراد مختلف بگویم، این است: «ببین! دیگه حتی برام مهم نیست سیگار می‌کشی یا نه!» می‌خواهد فامیل باشد، دوست باشد، معشوق باشد یا هر چیز دیگر! کسی که برایم مهم نباشد سیگار می‌کشد یا نه، یعنی هیچ‌چیزش – تاکید می‌کنم هیچ‌چیزِ هیچ‌چیزِ هیچ‌چیزش- برایم مهم نیست. چنین مخاطبی بعد از شنیدن جمله‌ی بالا می‌تواند یک بیل برداشته و باقی عمر خویش را به کندن گور رابطه‌مان مشغول شود!

04 Mar 11:45

از زاویه‌ی پشت‌بام اداره

by nikolaa

از تمام دنیای کارمندی، دلم برای یک چیز تنگ می‌شود و آن هم پشت‌بام‌ رفتن‌های عصرانه است. خیلی روزها با بچه‌ها می‌رفتیم بالا. یک‌سری سیگار می‌کشیدند، یک سری چایی می‌خوردند و من هم لبه‌ی سکو می‌نشستم و پاهایم را تکان‌تکان می‌دادم و به صاحب‌خانه‌ی طبقه‌ی پنجم ساختمان روبه‌رویی فکر می‌کردم که یک کتابخانه داشت به بزرگیِ تمام خانه‌ی ما...!

15 Feb 11:42

He's fabulous af

15 Feb 11:41

Upvote from me!

14 Feb 17:51

Simply beautiful

14 Feb 17:02

How to get all the girls?

28 Jan 12:58

Because Supernatural

22 Jan 23:49

It's already getting better

12 Jan 13:13

تصور قيافه ذوق زده بابايي با خودتون ديگه...

by giso shirazi
دوقلوها  دور روز پشت سر هم تو مدرسه  حالشون بد شده، چون محل كار مادر و پدرشون دور بوده و هر بار بابايي رفته دنبالشون 
انتظار مي رفته كه جناب سرهنگ از اين بابت غر بزند اما مشاهده شده كه محبت بين آنها و بابايي بيشتر شده
كاشف به عمل اومده و معلوم شده وقتي بابايي رفته دم كلاس ، معلمش گفته شما جناب سرهنگي؟ گفته بعله، معلمه گفته : خيلي دوست داشتم ببينمتون، اين دو تا هميشه دارن در مورد شما حرف مي زنن!قهرمان زندگيشون هستيد.
12 Jan 13:12

شانس اوردن والدين اينجا ايران است

by giso shirazi
در مدرسه به دوقلوها  ١١٠ و موارد استفاده را آموزش دادند
وسط دعواي والدين  با يكي ، ديگري رفته زنگ زده ١١٠ گفته : ما در اينجا مورد آزار و اذيت قرار مي گيريم
... 
كه مادرشون رسيده به تلفن

07 Jan 02:27

ايرانيان غريب

by giso shirazi
در ادامه ديدن اگهي هاي فروش خانه، يك اگهي بود كه مرد جوان صاحبخانه در تمامي بخشهاي خانه با ژست و لباسهاي پلوخوري ايستاده بود
،
،
،
فقط نفهميدم اونم  براي فروش بود يا جزو امكانات خونه حساب مي شد
03 Jan 12:39

اندر تفاوت احوالات آقايون و خانمها

by giso shirazi
صابخونه ام خونه را گذاشته واسه فروش و مشتري ها به جاي خونه منو مي پسندند
خانمها با تعريف از سليقه و هنر من در تزيين خانه مقدمه چيني مي كنند، آقايون كاملا متفاوت در سكوت و با جديت شماره تلفن مي دن!
13 Dec 22:18

من دی ماه رفتم سربازی. یادمه همون ماه اوّل آموز...

by Alborz
من دی ماه رفتم سربازی. یادمه همون ماه اوّل آموزشی یه شب تو میدون صبحگاه نگهبان بودم. ساعت طرفای 12 شب بود. برف سنگین و سوز نامردی هم میومد. مام نه لباسمون ضد آب بود نه پانچویی چیزی داشتیم که جلو خیس شدنمونو بگیره. واقعاً سگ لرز میزدم تو اون برف و سرما. نمیدونم شب جمعه ای بود اون شب یا شب تعطیلی ای بود خلاصه. من کنار میدون صبحگاه تنها زیر برف خیس خیس و یخ زده وایساده بودم و داشتم فکر میکردم الان بیرون این دیوارا آدما دارن زندگی میکنن. مهمونی رفتن. مهمون دارن. دارن تلویزیون میبینن. شام میخورن یا شامشونو خوردن میخوان برن بخوابن و من تو این گهدونی دارم نگهبانی میدم. دارم مث سگ میلرزم. خوابم میاد. خسته ام. هیشکی منو انگار یادش نیس. هیچ کاریم از دستم برنمیاد.

اون لحظه اگه کسی میگفت من میتونم تو رو - فقط شخص تو رو - از این تو دربیارم، ازش نمیپرسیدم پس اینهمه آدم دیگه ای که این تو مثل منن چی؟ نمیپرسیدم پس تکلیف قانون کثافتی که دو سال عمر من و هزار هزار جوون مثل منو این شکلی به گای سگ میده چی؟ نمیگفتم به جای اینکه منو از این تو دربیاری برو دم مجلس تحصن کن و خواهان لغو خدمت سربازی اجباری شو. تو "اون لحظه" من همچین چیزی نمیپرسیدم. الانم باشم تو اون موقعیت همچون چیزی نمیخوام. اون لحظه "من" سردم بود. "من" خیس بودم. "من" خوابم میومد و با "من" مث یه حیوون کثیف برخورد میشد.

*
خیلی وقتا پیش میاد که میبینم دارن برا نجات یه جوون که ناخواسته تو یه لحظه زده یه نفرو کشته، پول جمع میکنن. خیلیا بحث میکنن که این کار اصلاً درسته یا نه؟ خیلیا میگن - و درست هم میگن - که این کار نه تنها در مبارزه با مجازات اعدام کمکی نمیکنه، بلکه باعث شده علاوه بر دیه و فلان، کاسبی ای هم راه بیفته که خونواده ی مقتول چندین برابر مبلغ دیه رو برا رضایت دادن درخواست میکنن. خیلیا میگن - و شاید درست هم بگن - که پول جمع کردن برا دیه، عملاً تأیید کردن قصاصه. به نوعی تقویت کردنِ همون چیزیه که داریم باهاش مبارزه میکنیم. برا همینم با کمک جمع کردن برا نجات اون آدم از اعدام مخالفن.

ببین اون آدم "الان" به این کمک احتیاج داره. اون آدم قراره یکی دو روز دیگه بمیره. میفهمی؟ قراره بمیره. تموم شه. من به این تموم شدنه فکر میکنم و پشمام میریزه. دیگه اینکه ده سال دیگه مبارزه ی من با اعدام به نتیجه برسه یا نه، برا "این آدم" فرقی نمیکنه. همون طور که من وقتی کنار میدون صبحگاه زیر برف مث سگ میلرزیدم برام مهم نبود که آیا ده سال بیست سال دیگه خدمت سربازی اجباری ملغی میشه یا نه. اون لحظه "من" داشتم میلرزیدم و اگه کسی میتونست از اون وضع درم بیاره، برام یه دنیا می‌ارزید. تازه من اون موقع میدونستم نهایتش دو سال دیگه باس وایسم و بعد میام بیرون. اونی که مردن یا زنده بودنش به همین پنجاه تومن صد تومن کمکهای ما بنده چی؟ شاید تلاش شما برا مبارزه با مجازات اعدام براش خیلی هم باارزش باشه، ولی نه وقتی دیگه کشتنش. مثل این میمونه که بگی به جای اینکه به این مصدوم که افتاده تو جوب و پاش شکسته مسکّن بدین، همون پولو بذارین واسه نرده کشیدن لب اون جوب که دیگه هیشکی نیفته توش. باشه. پول جمع کنین نرده بکشین پل بسازین ولی مسکّن این بدبختم بدین. اینا منافاتی با هم ندارن. 

من میگم مبارزه با مجازات اعدام از بهترین فعالیتهاییه که میشه واسه کمک به انسانی تر شدن زندگی آدما کرد. ولی کنارش آدمی رو که نشسته و منتظر طناب داره، یادمون نره.
30 Nov 12:41

Dropping Kisses

by mmot
دیروز معشوقم که عاشقشم ولی اون عاشق من نیست، اومده بود دم درب منزل، میگفت بیا پایین میخوام ماچت کنم
میگفتم نه دیگه، بیا بالا، قشنگ، سر فرصت، چار تا شمع روشن کنیم، یه موزیکی بذاریم، عور طور بشیم، دون دون پُنیم، کلی عِش کنیم، ذوق‌ذوق و بودبود کنیم، مال‌مال و توش‌توش کنیم، غرقِ در مکان ولیم، پشمِ در زمان بشیم، وعشی بشیم، هشتی بشیم، هفتی بشیم، کشک همدیگه رو بسّابیم، قدر همدیگه رو بمّالیم، تهدیگ همدیگه رو بِت راشیم، دو روح شیم در یه بدن، یک او شیم در تو منم.
میگفت نه، نه، نه! یه دقه بیا یه ماچ میکنم میرم، عجله دارم، جایی کار دارم
میگفتم، آخه این چه وعضیه که تو همش داری، عجله داری، کار داری، ماچ داری، برنامه داری، هدف داری، آینده داری، اصن تو از بس دارنده‌ای، من برازندت نیستم، من هیچی ندارم.
میگفت عوضش تو منو داری! بیا یه ماچ بده ببینم
میگفتم راست میگی،ولی در و همسایه چی میگن؟
میگفت درا که حرف نمیزنن، همسایه ها هم میگن آفّرین! بدو بیا ماچم داره میریزه!
منم رفتم پایین بالاخره، اونم تا منو دید، پرید محکم ماچم کرد و گفت: عاشقتم.
من که همونو غش کردم، همسایه‌ها هم هیچّی نگفتن.
ولی همۀ درای خونه و کوچمون و دنیا باز شدن و باهم گفتن:
آفّرین!
24 Nov 12:43

گزارش يك روز عجيب

by giso shirazi
صبح براي اولين بار برف در شمال را ديدم
در راه دانشكده فهميدم كلاسها تعطيلند
رفتم چند كار اداري را انجام دادم
از شب قبل مي دانستم عنكبوتي در گوش دارم ، با روغن زيتون كشته بودمش 
حالا در زير برف به دنبال دكتر و درمانگاهي كه جسد را خارج كند
سرانجام اورژانس بيمارستان با خونين كردن گوشم و درد شديد ، عنكبوت بخت برگشته و له شده را در آوردند
بساط جوجه خريدم و برگشتم خانه كه از منظره برفي لذت ببرم كه ديدم گاز قطع شده
تمام لباسهاي گرم موحود را پوشيدم و سه چهار ساعتي منتظر تعميركار بودم
در اين فاصله هواي خانه سرد و سردتر مي شود
زغال آتش كردم و بساط جوجه راه انداختم و به قول شما تهديد را به فرصت تبديل كرده و در گرماي زغال ناهار دلپذيري با سير ترشي و زيتون پرورده خوردم
كارمند پشت تلفن اداره گاز هم نگران يخ زدگي من هي تماس مي كرفت كه مامورين آمدند؟
حالا اين وسط آب هم قطع شد
همسايه مهربان آمد و روي لوله ها اب داغ ريخت و دبه اي هم آب برايم آورد
همسرش مرا متوجه كرد كه مي توانم اسپيليت روشن كنم، كه البته به ذهن اسمارت گيس طلا نرسيده بود!
حالا اسپليت روشن نمي شود ، چرا؟ نمي دانم 
مي خندم از وضعيت ايجاد شده و شيريني ناپلئوني خوشمزه اي را زير خروارها پتو و لباس مي خورم
در همان زير وب گردي مي كنم و قطره در گوش مي چكانم  تا سرانجام مامورين مي آيند و گرما به خانه باز مي گردد
حالا مي توانم به لوله كش زنگ بزنم و در تاريكي شب بياييد و پمپ را راه بيندازد
حالا گرم و آبدار ؛) در خانه نشسته ام و به اين مي انديشيم كه چقدر راحت مي توان به بدويت رسيد
ما واقعا براي پايان جهان آمادگي نداريم، چقدر مي شود بدون اين قبضهاي آب و برق و گازي كه پرداخت مي كنيم زندگي كنيم؟
چقدر بايد آماده باشيم براي نداشتن اينها؟
چهارسال ديگر كه آب در ايران رو به پايان مي رود، چقدر آمادگي داريم براي تحملش؟
19 Nov 11:14

Disney Magic

12 Nov 19:00

گفتم برات سبزی خشک هام پروانه گذاشته اند.

by آیدا-پیاده

گفتم برات که خواب مادربزرگم رو دیدم؟ همون شب بعد کنسرت که اومدم خونه. سرم پر بود از فکرها, از نفرتها, عشقها, شرمندگی, پشیمانی و گذشته و آینده و تنها چیزی که در سرم نبود امید بود. تصاویر تو کله ام چه شکلی بود؟ شکل صحنه ای که از نیکلاس جار میدیدم, مردی زیبا در هاله ای از غبار و نورآبی بین دود و صدا. بین هزار آدم بودم ولی انگار تنهای تنها. جای کنسرت کجا بود؟ دنفورت هال, محله یونانی ها. مستی هم به دادم نمی رسید, سرخوشم نمی کرد, برعکس بدتر و بدترم می کرد. آخرش وقتی بلیت بخش امانت کت رو پیدا نمی کردم و یارو حاضر نبود بین هزاران هزار کت سیاه رنگ بگرده ببینه کدومش مال منه از غم نشستم رو زمین, گم شدن بلیت کت چیه که آدم بخاطرش زانوش خم بشه؟ شایدم مست بودم و غم رو بهانه کردم. بهانه اش کردم برای نشستن چون دلم میخواست بشینم. الان یادم نمی آد چطور ولی آخر داستان کتم پیدا شد ولی خودم پیدا نشدم. گم و گم تر شدم اونقدر که وقتی که بعد اون شب طولانی رفتم لنزهام رو دربیارم که بخوابم فکر کردم خب حالا گریه کنم. نپرس چرا. چراش رو نمی دونم, چرا نداره, گریه کردم. ایلیا هم نبود و به خودم حق گریه با صدای بلند رو دادم. خونه صدای ترسناکی می داد, من و یخچال و سکوت نیمه شب با هم گریه می کردیم. من قبل یخچال و سکوت نیمه شب خوابیدم.

همون شب خواب دیدم مادربزرگم, مادر مادرم اومده خونه من با خاله ام. همون خاله ای که ده سال قبل از بدنیا اومدن من سوخته بود و مرده بود. هفده ساله بود وقتی آتش گرفت, شعله ور می دویده و می سوخته روی پشت بام. چقدر مرگش غمگین بود. غمش سالها بود, تا من بدنیا بیام هم بود, بعدش هم بود, تا مادربزرگم بمیره هم بود. مادربزرگم تا سالها زیرپوش دخترش رو نگاه داشته بود. هیچکدام از ما شبیه اش نشدیم, من شبیه اون خاله ام شدم که صدای خوبی داشت, البته من صدای خوبی ندارم, دخترخاله ام شبیه عمه اش شد, اون یکی دخترخاله ام شبیه مادرش بلندبالا و خیلی قشنگ ولی هیچکدوم شبیه مهین نشدیم. جز آیدین که اگر چتریهاش رو پس می زدی زیر موهای قهوه ای خودش یک ردیف موهای بور و قشنگ میدیدی, انگار زیر موهاش هایلایت باشه. اون زیر موهاش شبیه مهین بود و مادربزرگم بغض میکرد هربار موهای آیدین رو میزد عقب. حالا هردو در آشپزخانه من بودند. مادربزرگم شکل سالهای قبل از بیماریش بود, قدبلند و درشت اندام با موهای یکدست سفید و کوتاه و خوش حالت. زیباترین موی سفید دنیا رو داشت. واقعا مشابه اش رو تا امروز ندیدم. لباس کرم رنگ جلو دکمه دار قشنگی پوشیده بود با کفشهای بنددار ساده و کرم رنگی که همیشه می گفت هرکسی میرود اروپا یک جفت برایش بیاورد. رفته بود روی چهارپایه ایلیا و طبقه های بالای کابینت رو تمیز می کرد. خاله ام پشت میز نشسته بود و عجیب بود که با اینکه هفده ساله مرده بود سنش بالا رفته بود و الان زن قشنگ پنجاه شصت ساله ای شده بود؛ کمی شکل مادرم, کمی شکل ژیلا, کمی شکل شهلا. عینک قشنگی به چشم داشت و موهاش کوتاه و قهوه ای بود و حرف نمی زد. ساکت ساکت بود. مادربزرگم ولی حرف می زد, بدون وقفه و ترکی. دعوام می کرد که چقدر شلخته ام که طبقه های بالای کابینتم رو گند برداشته و عین خیالم نیست. باورت می شه جمله به جمله اش رو یادمه. ترکی و قشنگ با همان صدای بم و محکمش که وقتی با هم تنها بودیم ترانه های ترکی می خوند. شیشه های نخود و لوبیا رو در می آورد و تمیز می کرد. من و مهین هرکدام روی یک صندلی میز آشپزخانه نشسته بودیم و کمکش نمی کردیم. قابلمه بزرگی روی گاز بود, گفت برام خورشت درست کرده. گفت به خودم نمی رسم و حواسش هست روزهایی که بچه ام پیشم نیست هیچی نمی خورم. نگرانم بود, ته دعواش پر بود از نگرانی. بغض کرده بودم, دلم میخواست از خونه من بروند و تنهام بگذارند. گفتم امروز کار دارم و کاش یکروزی بیایید که ایلیا هم باشه. گفت الان اومدیم که تو تنهایی. باورت میشه یادمه که سرم تو موبایلم بودو رفته بودم توییتر. تایملاین توییتر رو میرفتم پایین, چیزی نبود فقط میخواستم نگاهش نکنم. گفت اون “اُلموش” رو بگذار کنار. منتظر چی هستی؟ خبر, نامه؟ به موبایلم می گفت الموش. گفت هیچی نمی آد پاشو دوتا سیب زمینی پوست بکن. گفتم من ناهار نمیخورم. تنها باشم معمولا نونی چیزی میخورم. کارش رو ول کرد, شروع کرد دعوام کردن, اینبار خیلی دقیقتر یادمه چه گفت, کلمه به کلمه یادمه. گفت حیفم,حیفم .. حیفم. هزاربار گفت و با جزییات از آدمهایی حرف زد که فکر میکردم نمیشناسه چون وقتی اومدن اون مرده بوده و از پدربزرگم. از آقاخان و انتظاری که براش کشیده و گفت یادته با زنش خوش بود و حتی نیومد من رو ببینه؟ یادم بود. گفت کسی نمی آد, منتظر نباش, امیدوار نباش. برات نوشتم که انقدر مکالمه واضح بود و انقدر جزییاتش یادم مونده که می ترسم. چرا باید داد می زد سرم که آخرش مرگه, زندگی کن, مثل من نباش این درست نیست, مثل آقاخان باش. معلوم بود هنوز پدربزرگم رو دوست داره ولی به اینکه اون تونسته بگذاره و بره و پشتش رو هم نگاه نکنه حسادت می کنه. تو می دونی چرا باید دوتا مرده بیان دیدن آدم و بگن آخرش مرگه؟ وقتی اونا بگن دیگه نمیشه باهاشون بحث هم کرد, قبول کن وضعیت سختی بود.
مهین با دو انگشت از زیر عینک اشکهاش رو پاک میکرد. حرف نمی زد و گریه اش بی صدا بود. مادربزرگم دوباره با تحکم تایید کرد که حیفی, حیف, قدر خودت رو بدون. خاله مهین با سر تایید کرد. می خواستم بهش بگم حیف تو بودی که انقدر قشنگ و جوان مردی ولی چیزی نگفتم. در آخرین عکسهایی که از مهین هست بچه یکی از بچه های فامیل رو بغل کرده, دختر خیلی قشنگیه, کمی روشنتر از مادرم. موهاش رو بالا جمع کرده, یک جایی مثل پیکنیکه یا شاید در راه سفری زدن کنار چای بخورند. مادرم دست انداخته گردنش و هر دو می خندن, یکسال کمتر باهم فاصله سنی داشتن. مادرم بعد مرگ مهین تنهاترین آدم دنیا شد, دوتا خواهر دیگه داشت ولی اون دوتا کوچکتر بودن و همسن هم و خب سخته هم اتاقی آدم, خواهر آدم, نزدیکترین دوستت یکروز بسوزه و بمیره. اونشب هرسه تا خیلی گریه کردیم, در آشپزخانه من و برای تنهایی هرکدوم. تنهایی مهین در قبر, تنهایی مصی بعد از رفتن آقاخان, تنهایی من و ..
برات نوشتم که یکجایی از خواب فکر کردم مامان مصی از پله ها پایین می آد و بغلم میکنه ولی نکرد. توی خواب یادم بود که هردو سالهاست که مرده اند و می دونستم مادربزرگم تاکید داشت بغل کردن مرده در خواب تعبیر خوبی نداره. برای همین بغلم نکرد نه؟ همدیگر رو نگاه میکردیم و میدونست چقدر دلم میخواد بغلم کنه مثل همه بچه گی و نوجوانیم که مواظبم بود. نگاهم کرد ولی از پله های چهارپایه پایین نیومد. یکی از پروانه های ظرفهای سبزی خشک عتیقه من دورمون می پرید و من در نیمه شب آشپزخانه خودم در خونه ای که فقط صدای بخچال سکوتش رو می شکست دیگه تنها نبودم. صبح که بیدار شدم حس می کردم خونه بوی شال ترکمن قشنگش رو میده.برات نوشتم که امروز میخوام کابینتهای بالای رو از پروانه ها تمیز کنم و خونه و بک گراند موبایل و میل باکس و زندگی رو اگر زورم برسه, از امید و انتظار.

09 Nov 19:13

Free wifi

08 Oct 13:13

They must be proud of her

08 Oct 13:09

Why am I even allowed to talk?

08 Oct 08:38

اداب سفر ٢

by giso shirazi
-وقتی گروهی با هم حرکت می کنید، آرام صحبت کنبد و پیاده رو را بند نیاورید. رها شدن از کنترل های محل زندگی جذاب است اما رهایی از قوانین شهری ممکن نیست، متمدن باقی بمانید
- اخه تو ایران که هر جنسی، مدل و مارکی از اشربه الکی پیدا می شود ،چه اصراری است به خرخوری در سفر؟ بعد مناظر خودش هوش از سر می برد ،مواد کمکی لازم نیست که! چندش نشوید
- سنجاق قفلی و نخ سوزن حیاتی هستند، فراموش نشود،بارها آبرو را حفظ کرده اند
- چای کیسه ای و نبات مرهمی است بر بسیاری از دردها نبات از این چوب دارها و لیوانی سبک و شخصی هم که باید باشد
- اگر مثل من عاشق تماشای مردمید، تماس چشمی طولانی بر قرار نکنید و یا عینک افتابی بزتید، خدای مردانی که شنا نمی کنند و نگاه می کنند،ضایع ترین مردان روی زمینند
- با شلوارک و صندل جوراب نپوشید
- کلاه لبه دار باشد، تا شدنش راحت باشد، قابل شستشو و قابل چپاندن در همه جا
- کیف کمری خوراک دزد هاست، کوله کوچکی که برعکس روی سینه بیفتد مناسبتر است
- چانه نزنید مگر در کشوری که جزو فرهنگشان است، از مردم محلی خرید کنید به صنعت توریسم کمک کتید جای دوری نمی رورد
-شلوارها و جلیقه های زیپ دار جای بهتری برای نگهداری پول هستند تا کیف ها
- از اتوبوس و مترو نترسید با نقشه و شماره به راحتی قابل استفاده اند
- زیاد به موزه و اثار باستانی گیر ندهید، مردم و کافه ها و بازارهای محلی و قدم زدن در محلات قدیمی ،کاملا بی هدف، خودش یک هدف از سفر باشد
- عادتهای غذایی را بی خیال شوید، یک عمر احتیاط کردید، یک چندروزی رها کنید خود را در طمع های جدید و غذاهای نا اشنا با قیافه های بد ریخت،خاطراتی خواهد شد به یاد ماندنی، نهایتش یک گلاب بروتون اسهال نصیبتان می شود که قرصش را دارید