Baharakbaran
Shared posts
24 Apr 08:57
Mr God
by havijebanafsh
از شر خوابهای طولانی بهار پناه میبرم به تو...
negar likes this
13 Jan 12:01
مهتا: مامان با من بيا برم دستشويي.
مامان: تو ديگه بزرگ شدي. تنها برو.
مهتا: آخه مي رم دستشويي دلم برات تنگ مي شه.
مهتا: ماماني من 4 سالم كه شد مي خوام دنيا را تميز كنم. خوشگل كنم. پر از ستاره كنم.
ساعت 9 صبح در حاليكه كه با انگشت برام خط و نشون مي كشي: مامان ببين! من اون مهد كودكُ داغون مي كنم. مي شكونم. نمي خوام برم.
در حال تماشاي برنامه ي علمي درباره ميمون ها هستي كه بابا از توي اتاق بيرون مي آد. با هيجان به بابا مي گي: بابا!! يه عالمه بچه ميمون و مامان ميمون و بابا ميمون!
مامان : مهتا به بابا سلام كن.
مهتا: من به سلام نياز ندارم.
مامان: مهتا وقتي يكي به آدم مي گه «شب به خير» تو بايد بگي «شب شما هم به خير».
مهتا: نخير. اگه يكي به من بگه «شب به خير». منم مي گم « شب خودمم به خير».
آدامسامو برداشتي براي خودت و داري مي بريشون. مي گي: تو اينا رو نخور. معده ات درد مي گيره.
بابا رفته يه جايي قايم شده. صداهاي ترسناك از خودش در مياره. دست به بغل مي گي: اي بابا. چه دَد (چقدر) اين منو مي ترسونه. اگه منو بترسوني جيزّه. دستگيرش كنيد!
در حال توضيح نقاشي ات به بابا: بابا اينا عروسن. يه جور نامزدن.
عاشق ِ نشستن روي طبقه ي آخر نردبون و دو ساعت پشت هم شعراي من درآري خوندن و هي سخنراني كردني: اِ گفتم نردبونو بيار! شايد گوشاتو موش خورده!
مهتا: مامان مي شه برام يه داداش بياري كه دختر باشه؟ مامان مي شه داداشام از تو دل خودم بيرون بيان؟
مهتا: مامان پس من بزرگ شدم با كي ازدواج كنم؟
مامان: با هر كه دوسِش داشتي.
مهتا: من مي خوام با بابام ازدواج كنم.
مامان: هيچكي نمي تونه با باباش ازدواج كنه. چون باباش قبلا با مامانش ازدواج كرده.
مهتا. آخه ريشاش خيلي خوشگله! (بابا كه ريش نمي ذاره!)
مهتا: مامان اگه بذاري من به موبايلت دست بزنم، مي بخشمِتا!
مهتا: مامان اگه قول بدي اگه من توي شلوارم جيش كنم عصباني نشي، بهت ستاره مي دم.
دل درد داري و يك بار هم بالا آورده اي.
مامان: فهميدم چرا حالت بد شده. چون ديشب خيلي شكلات خوردي. ببين من و بابا نخورديم حالمون خوبه.
مهتا: من خودم ديدم بابام يه دونه شكلات خورد.
مامان: حالا اون يكي خورده. تو خيلي خوردي.
مهتا: مي خواستم يكي بخورم اما دلم براي همه ي شكلاتا تنگ شد.
خاله ي مهدكودكتون رفته و جاش يكي ديگه اومده.
بابا: مهتا خاله سحر كه رفته كي جاش اومده؟
مهتا: خاله سحر نرفته! خودشو عوض كرده.
مهتا: مامان دُرسا (دختر خاله) خيلي شيطونه ها.
مامان: خودتم شيطوني.
مهتا: نخير من شيطون نيستم. من باحالم.
توي دستشويي خونه ي دوست بابا، سر و ته نشستي، بعد مي گي:
شيرشون بايد اين وري باشه.
شب توي اتاق ما خوابيدي. توي تاريكي بلند مي شي از اتاق بري بيرون. مي گي: خوابم نمياد.
همين كه از روي تخت مي آي پايين، مي گي: اوه اوه، اين جا چه دَد (چقدر) ترسودنيه!
بابا شب از من مي پرسه: مهتا امروز شربتش رو خورد؟
رو به بابا مي گي: شربتشو خورد بچه ات. گريه هم نكرد.
مامان: مهتا تا اسباب بازي هاتو جمع نكني پارك نمي ريم.
مهتا: خوب كمك كنيد يه بچه اسباب بازي هاشو جمع كنه. خوشحاله باشه مي ره پارك دوست پيدا كنه.
مارك لباست اذيتت مي كنه، مي گي: اينو بكَن. اذيتم مي كنه. يه جوري ناخوناشو فرو مي كنه.
كسي نبود تو رو بذارم پيشش، با هم رفتيم دانشگاه. سر كلاس هي بلند مي شي مي ري در رو باز مي كني و دوباره بر مي گردي. استاد مي گه: در رو ببند بيا بشين! آفرين دختر ِ خوب.
مي گي: خوب جيش دارم!
كلاس مي ره رو هوا. بعدش نمي دونم بچه هاي كلاس چطور با اين سرعت به اين شناخت جامع در مورد تو رسيدن كه ميگن: استاد الكي مي گه! مي خواد مامانشو شيش طبقه بكشونه پايين.
پام خورد بهت، نزديك بود بيفتي. مي گي: حواستو نگاه كن!
براي تولدم يه نقاشي كشيدي. مي گم زيرش رو امضا كن برام. يه چيزايي مي نويسي و مي خوني كه: مامان جون تولدت مبارك! از هديه هاي خوبَت سپاسگذارم.
داريم تلويزيون نگاه مي كنيم. يه صدايي از توي اتاق مي آد. من با تعجب ميگم: صداي چي بود؟
مي گي: مردما دارن كوه مي كارن!!!
مهتا: پي پي!
مامان: بدو دستشويي.
مهتا: نگفتم كه پي پي دارم. فقط گفتم پي پي.
شب وسط من و بابا كه از خستگي منگ خوابيم: مامان الان نمي تونم كره بخورم چون مسواك زدم، فقط مي تونم آب بخورم؟
مامان: بعله!
بابا: مقدمه رو رفت.
مهتا: من آب مي خوام بخورم.
من و بابا در حال خنديدن.
مهتا: نخندين! آب كه خندون نيست.
دستاتو شستم. بعد رفتي به جوهر دست زدي، دوباره كثيفشون كردي. اومدي مي گي:
مامان ديدي اينجاي دستمو نَشُستي!
مامان: آخه من چه گناهي كردم بچه دار شدم كه بياد منو وشگون بگيره!
مهتا: خوب دلت بچه مي خواست.
- بابا اينو من دوزيدم.
- مامانم امروز برام ژله پزيده.
- بابا بو كننده (خوشبوكننده) زديم.
- من خانم شيريني پُختنم.
- مامان پي پيم داشت مي ريزيد.
- داشتم ميشمُريدم.
- فعلا كه من گافلگيرم (غافلگيرم).
- عروسي من سه شنبه شروع مي شه.
- آلوده آوردم (بالا آوردم).
- من سه تا بچه ي دو گُلو دارم. (دوقلو)
- مامان يه خون توي چشمم مرده. (خون مردگي توي چشم)
مهتا! تو بزرگ ترين و قشنگ ترين سهم من از زندگي هستي.
by neveshte-jat
مهتا: مامان با من بيا برم دستشويي.
مامان: تو ديگه بزرگ شدي. تنها برو.
مهتا: آخه مي رم دستشويي دلم برات تنگ مي شه.
مهتا: ماماني من 4 سالم كه شد مي خوام دنيا را تميز كنم. خوشگل كنم. پر از ستاره كنم.
ساعت 9 صبح در حاليكه كه با انگشت برام خط و نشون مي كشي: مامان ببين! من اون مهد كودكُ داغون مي كنم. مي شكونم. نمي خوام برم.
در حال تماشاي برنامه ي علمي درباره ميمون ها هستي كه بابا از توي اتاق بيرون مي آد. با هيجان به بابا مي گي: بابا!! يه عالمه بچه ميمون و مامان ميمون و بابا ميمون!
مامان : مهتا به بابا سلام كن.
مهتا: من به سلام نياز ندارم.
مامان: مهتا وقتي يكي به آدم مي گه «شب به خير» تو بايد بگي «شب شما هم به خير».
مهتا: نخير. اگه يكي به من بگه «شب به خير». منم مي گم « شب خودمم به خير».
آدامسامو برداشتي براي خودت و داري مي بريشون. مي گي: تو اينا رو نخور. معده ات درد مي گيره.
بابا رفته يه جايي قايم شده. صداهاي ترسناك از خودش در مياره. دست به بغل مي گي: اي بابا. چه دَد (چقدر) اين منو مي ترسونه. اگه منو بترسوني جيزّه. دستگيرش كنيد!
در حال توضيح نقاشي ات به بابا: بابا اينا عروسن. يه جور نامزدن.
عاشق ِ نشستن روي طبقه ي آخر نردبون و دو ساعت پشت هم شعراي من درآري خوندن و هي سخنراني كردني: اِ گفتم نردبونو بيار! شايد گوشاتو موش خورده!
مهتا: مامان مي شه برام يه داداش بياري كه دختر باشه؟ مامان مي شه داداشام از تو دل خودم بيرون بيان؟
مهتا: مامان پس من بزرگ شدم با كي ازدواج كنم؟
مامان: با هر كه دوسِش داشتي.
مهتا: من مي خوام با بابام ازدواج كنم.
مامان: هيچكي نمي تونه با باباش ازدواج كنه. چون باباش قبلا با مامانش ازدواج كرده.
مهتا. آخه ريشاش خيلي خوشگله! (بابا كه ريش نمي ذاره!)
مهتا: مامان اگه بذاري من به موبايلت دست بزنم، مي بخشمِتا!
مهتا: مامان اگه قول بدي اگه من توي شلوارم جيش كنم عصباني نشي، بهت ستاره مي دم.
دل درد داري و يك بار هم بالا آورده اي.
مامان: فهميدم چرا حالت بد شده. چون ديشب خيلي شكلات خوردي. ببين من و بابا نخورديم حالمون خوبه.
مهتا: من خودم ديدم بابام يه دونه شكلات خورد.
مامان: حالا اون يكي خورده. تو خيلي خوردي.
مهتا: مي خواستم يكي بخورم اما دلم براي همه ي شكلاتا تنگ شد.
خاله ي مهدكودكتون رفته و جاش يكي ديگه اومده.
بابا: مهتا خاله سحر كه رفته كي جاش اومده؟
مهتا: خاله سحر نرفته! خودشو عوض كرده.
مهتا: مامان دُرسا (دختر خاله) خيلي شيطونه ها.
مامان: خودتم شيطوني.
مهتا: نخير من شيطون نيستم. من باحالم.
توي دستشويي خونه ي دوست بابا، سر و ته نشستي، بعد مي گي:
شيرشون بايد اين وري باشه.
شب توي اتاق ما خوابيدي. توي تاريكي بلند مي شي از اتاق بري بيرون. مي گي: خوابم نمياد.
همين كه از روي تخت مي آي پايين، مي گي: اوه اوه، اين جا چه دَد (چقدر) ترسودنيه!
بابا شب از من مي پرسه: مهتا امروز شربتش رو خورد؟
رو به بابا مي گي: شربتشو خورد بچه ات. گريه هم نكرد.
مامان: مهتا تا اسباب بازي هاتو جمع نكني پارك نمي ريم.
مهتا: خوب كمك كنيد يه بچه اسباب بازي هاشو جمع كنه. خوشحاله باشه مي ره پارك دوست پيدا كنه.
مارك لباست اذيتت مي كنه، مي گي: اينو بكَن. اذيتم مي كنه. يه جوري ناخوناشو فرو مي كنه.
كسي نبود تو رو بذارم پيشش، با هم رفتيم دانشگاه. سر كلاس هي بلند مي شي مي ري در رو باز مي كني و دوباره بر مي گردي. استاد مي گه: در رو ببند بيا بشين! آفرين دختر ِ خوب.
مي گي: خوب جيش دارم!
كلاس مي ره رو هوا. بعدش نمي دونم بچه هاي كلاس چطور با اين سرعت به اين شناخت جامع در مورد تو رسيدن كه ميگن: استاد الكي مي گه! مي خواد مامانشو شيش طبقه بكشونه پايين.
پام خورد بهت، نزديك بود بيفتي. مي گي: حواستو نگاه كن!
براي تولدم يه نقاشي كشيدي. مي گم زيرش رو امضا كن برام. يه چيزايي مي نويسي و مي خوني كه: مامان جون تولدت مبارك! از هديه هاي خوبَت سپاسگذارم.
داريم تلويزيون نگاه مي كنيم. يه صدايي از توي اتاق مي آد. من با تعجب ميگم: صداي چي بود؟
مي گي: مردما دارن كوه مي كارن!!!
مهتا: پي پي!
مامان: بدو دستشويي.
مهتا: نگفتم كه پي پي دارم. فقط گفتم پي پي.
شب وسط من و بابا كه از خستگي منگ خوابيم: مامان الان نمي تونم كره بخورم چون مسواك زدم، فقط مي تونم آب بخورم؟
مامان: بعله!
بابا: مقدمه رو رفت.
مهتا: من آب مي خوام بخورم.
من و بابا در حال خنديدن.
مهتا: نخندين! آب كه خندون نيست.
دستاتو شستم. بعد رفتي به جوهر دست زدي، دوباره كثيفشون كردي. اومدي مي گي:
مامان ديدي اينجاي دستمو نَشُستي!
مامان: آخه من چه گناهي كردم بچه دار شدم كه بياد منو وشگون بگيره!
مهتا: خوب دلت بچه مي خواست.
- بابا اينو من دوزيدم.
- مامانم امروز برام ژله پزيده.
- بابا بو كننده (خوشبوكننده) زديم.
- من خانم شيريني پُختنم.
- مامان پي پيم داشت مي ريزيد.
- داشتم ميشمُريدم.
- فعلا كه من گافلگيرم (غافلگيرم).
- عروسي من سه شنبه شروع مي شه.
- آلوده آوردم (بالا آوردم).
- من سه تا بچه ي دو گُلو دارم. (دوقلو)
- مامان يه خون توي چشمم مرده. (خون مردگي توي چشم)
26 Jun 20:42
314: پس بريم خونمون
by ريس
Baharakbaranبه خدا با این فیل شکنی که من دارم نمیشه کامنت گذاشت چرا متوجه نیستی؟ نمیتونم برات کامنت بذارم. اونجا رو هم که اعتماد نمیکنی. آخه اینم شد وضع؟
1. من دارم دربارهي ابعاد فضاهاي داخلي سالن پذيرايي و اتاق خواب و آشپزخانهمان و ابعاد و تعداد مبلمان و وسايلي كه ميتوان در آن چپاند فكر ميكنم... شوهرم به دعوتنامهي عمهاش و غذاهاي رژيمي عمهاش و بازار كار در كانادا و اينكه شش ماه ديگر كانادا خواهيم بود فكر ميكند. (حالا نه اينكه اصلاً چيزيمان حاضر باشد و يا زبانمان حتي در سطح متوسطي باشد يا آمادگياش را داشته باشيم. اين صرفاً يك مسافرت تحقيقاتي و زمينهيابي خواهد بود كه چند ميليون پولمان را به خورد گاو خواهد داد.)
من دارم به قسطها و وامها و مخارج يك زندگي دو نفره و پسانداز براي تعميرات خانه و خريد ماشين در آيندهي نه چندان نزديك فكر ميكنم... شوهرم دارد به درآمد آرايشگري و چاپ در كانادا فكر ميكند.
من توي كامپيوتر صفحات مدرج درست ميكنم و به طور حدودي دكوراسيون داخلي منزل آيندهمان را ترسيم ميكنم و جاي شير گاز و لولهي بخاري و پنجرهها و فضاهاي بلااستفاده را در نظر ميگيرم و به كمحجمي و كاربرد بيشتر و تعداد بيشتر نفرات و جنس بهتر مبل توجه دارم تا بتوانم مبل درستي براي خريد انتخاب كنم... شوهرم به زيبايي مبل و اينكه حتماً يك تخت نيمروز (شزلون؟) براي لم دادن و تماشاي تلويزيون داشته باشد و اينكه نهارخوريمان حتماً 6 نفره باشد كه وقتي دو تا دوستانش را با زنهايشان دعوت ميكند پشت ميزمان غذا بخوريم.
من دارم توي اينترنت در به در دنبال مدلهاي لوازم چوبي و پرده ميگردم... شوهرم از من ميپرسد: حالا اونجا چي بپوشيم؟
گاهي فكر ميكنم آدمها كلاً در دنياي خودشان به سر ميبرند و فقط هرازگاهي سري از پنجره بيرون ميكنند و نگاهي هم به كوچه مياندازند كه ببينند كسي رد ميشود يا نه، اگرنه هيچ ربطي به دنياي همديگر ندارند كه ندارند. زن و شوهر و دوست و خواهر و برادر و همسايه هم ندارد. ما فقط گاهي خودمان را براي چند لحظه در نقش همديگر تصور ميكنيم و براي هم دل ميسوزانيم.
2. ماكاروني ميپزم. خواهرم «ميم» زنگ ميزند ميپرسد چكار ميكردي. ميگويم ماكاروني ميپختم. ميگويد من آمدم. ميگويم بيا.
ميم با يك بسته گوشت چرخكرده و يك بسته ماكاروني ميآيد. اگر گفتيد چرا؟* (منتظر پاسخ اين سوال باشيد)
]سر سفرهي نهار بچهي چهارسالهاش ميپرسد: مامان اگه بريم خونه غذا داريم؟
ميم ميگويد: نه.
بچه ميگويد: پس خونهشون بمونيم.
ميم ميگويد: يه راه ديگه هم هست. اين قابلمه رو با غذاهاش برداريم ببريم.
بچه به من نگاه ميكند.
من ميگويم: آره خاله. ببرين.
بچه ميگويد: پس بريم خونمون
