Amirhossein Zakerin
Shared posts
اداب سفو طبق قولي كه داده بودم
یه جواب
سلام
برای پست پیش (شاید الان دیگه باید بگم دو پست پیش) کامنتی اومد که دوست داشتم مثل بقیه کامنتها یه جواب مختصر و مفید بهش بدم اما یکدفعه این فکر به ذهنم رسید که ممکنه این سوال، مشغله فکری بعضی از دوستان دیگه هم باشه. پس تصمیم گرفتم یه جواب کامل تر بهش بدم. مطمئنا افراد دیگه ای هستند که میتونن از فردی مثل من که اصولا زدن حرف جدی براش راحت نیست جواب بهتری به این سوال بدن.
ضمنا با همه تلاشی که من کردم فکر می کنم بخشی از این پست یه لحن گزنده پیدا کرده به همین دلیل پیشاپیش عذرخواهی میکنم.
این کامنتی بود که برای من اومد:
نمیدونم یه پزشک عمومی چقدر درآمد داره که هی میره مسافرت خارجی و داخلی و خونه میخره و...
بعد اونوقت ما سالی یه مشهد رو هم به زور میریم
الان هشت ساله که حتی یه شمال هم نرفتیم
خونه هم اومدیم طبقه سوم یه آپارتمان 15 سال ساخت اونم بدون آسانسور
اینا رو که گفتم منظورم ناشکری نبود. خدا رو شکر از سرمونم زیاده
حتی منظورم حسادت هم نیست
فقط تعجبم از اینه که تلوزیون همش میگه حقوق پزشک ها کمه ولی ماشاالله پزشک هایی که من میشناسم همشون از ما بهتره وضع زنذگی شون
البته شوهر منم فوق لیسانس عمران داره
و کارش و درآمدش بد نیست خدارو شکر
اما به سفر خارجی فکر هم نمیتونیم بکنیم
و این هم جواب ناقص من به ایشون:
سلام
اولا ممنون به خاطر کامنتتون
ثانیا اجازه بدین این سوالو از چند نظر جواب بدم تا اگه دوستان دیگه ای هم همین سوالو دارند جوابشونو به طور ناقص از من بگیرند.
اجازه بدین این مسئله رو از چند جهت باز کنم:
۱. پزشکان در همه جای دنیا ازجمله دهک های بالای درآمدی هستند، به دلیل استرس و مسئولیت بالایی که این رشته داره. من قبول دارم که حقوق یه پزشک خانواده در حال حاضر در مقایسه با خیلی از مشاغل دیگه بالاست، اما دوستان عزیزی که به این حقوق بالا اعتراض دارند چند سال پیش کجا بودند؟ زمانی که من با ماهی صد و شصت و دو هزار تومن حقوق در روستایی بیتوته کرده بودم که حتی امواج تلویزیون عارشون می اومد به اونجا بیان، جایی که من شبها آب آشامیدنی روز بعدمو از چشمه می آوردم اون هم با آخرین سرعت تا مبادا در نبود من مریض بدحالی به درمونگاه بیاد؟
چرا وقتی اون پیرمرد بیسواد بهم گفت حقوق من که نگهبان بازنشسته در شرکت نفت بودم از تو بیشتره پس تو این همه درسو خوندی برای چی؟ صدای کسی درنیومد؟
هیچ میدونین اولین ماشین من یه پیکان دست دوم بود و اونو هم چندسال بعد از ازدواج تونستم بخرم؟
میدونین من تا پایان عمر مدیون خواهر آنی و خانواده اش هستم که بعد از خروجمون از دانشگاه ولایت مارو به خونه خودشون بردند وگرنه ناچار بودم درصد بالایی از حقوقمو بابت اجاره خونه بدم؟
اما حالا که حقوق پزشکان بالا رفته سروصدای همه در اومده؟
جالب این که ما حتی نمیتونیم روی این حقوق نسبتا بالا برنامهریزی کنیم چون حتی وارد حکم حقوقیمون هم نشده و هر سال باید برای گرفتنش قرارداد یک ساله امضا کنیم، به عبارت بهتر این حقوق هرلحظه ممکنه قطع بشه!
شاید برای شما جالب باشه که بخشی از حقوق فروردین ماه من همین امروز به حسابم واریز شد!
۲. شما میفرمایید که حقوق پزشکان زیاده، پس میشه بفرمایید چرا با وجود اینکه چند هزار پزشک عمومی بیکار داریم چندین روستا بدون پزشک خانواده مونده؟ میدونید یه پزشک خانواده چه دردسرهایی داره؟ از دیدن دهها مریض در هر روز و ثبتشون توی کارتکس و سامانه کامپیوتری تا پر کردن فرم های مراقبت از سالمندان و میانسالان و جوانان و زنان باردار و..... و البته کار و درخیلی از موارد زندگی در روستاهای دور و نزدیک و تحمل زخم زبون خانواده و دوستان و فامیل و.....
۳. فرمودید که همسرتون مهندس عمران هستند. پس لازم نیست از چگونگی درس خوندن برای کنکور و داخل دانشگاه چیزی براتون بگم. گرچه بعید میدونم همسرتون در هنگام تحصیل با حقوق ماهیانه بیست و یک هزار تومن (حقوق دوران اینترنی من) در هر ماه چندین شیفت شب گذرونده باشند و از مهمانی های خانوادگی و انواع مراسم به خاطر شیفت محروم شده باشند، به جای خوردن شیرینی عروسی فلان دوست به خاطر دیر رسوندن و مرگ مریض کتک خورده باشند و به جای علم کردن بساط کباب در دشت و دمن لوله NGT داخل بینی دختری فرو کرده باشند که به دلیل مخالفت پدرش با ازدواجش با یه پسر بیکار چند قرص رنگ و وارنگ خورده و....
هیچوقت شده توی مهمونی های خانوادگی همه همسرتونو دوره کنن و از اولین خونه ای که توش زندگی کردن تا خونه فعلیشونو با جزییات براشون بگن و ازشون نظر بخوان؟ اما من کمتر مهمونی میرم که حداقل یه نسخه توش ننویسم!
۴. من منکر زحمات همسر شما و همکاران ایشون و دیگر مشاغل داخل جامعه نیستم و معتقدم که شغل هرکسی محترمه و سختی های خاص خودشو داره اما هیچوقت برای همسر محترم شما پیش اومده که صبح که میرن سر کار عصر روز بعد برگردن خونه؟ اما برای من بارها این اتفاق رخ داده (حالا از مرکز تر
ک اعتیاد که من عصر روز بعد باید برم چون به خواست خودم بوده صرفنظر میکنم) هیچوقت شده که همسرتونو نصف شب از خواب بیدار کنند چون یه نفر فکر میکنه توی ساختمانی که داره درست میکنه آشپزخونه باید کمی بزرگتر باشه؟ اما منو بارها و بارها برای بیمارانی که اصلا اورژانسی نبوده اند از خواب بیدار کردهاند. آیا هیچوقت شده که همسرتون مجبور باشه در یک دقیقه ایراد یه نقشه ساختمونیو رفع کنه تا اون ساختمون خراب نشه؟ اما من بارها مریض اورژانسی داشتم. آیا هیچوقت پیش اومده که بچه تون (البته اگه بچه دارین) به پای همسرتون بچسبه و التماس کنه که: «بابا! تو رو به خدا نرو سر کار» اما همسرتون مجبور بشه اونو به زور پس بزنه و بره سوار ماشین بشه چون چند ساختمان بدحال منتظر ایشونند؟ اما برای همکاران من بارها این اتفاق رخ داده. خداروشکر کنین که همسرتون پزشک نیستند وگرنه ناچار بودین هفته ای یکی دو شبو تنهایی به سر ببرین، در خیلی از مراسم و مهمانی ها تنها یا فقط با فرزندانتون حاضر بشین و در بعضی شبها با این که همسرتون پزشکه فرزند مریضتونو چون همسرتون شیفته سراسیمه به یک پزشک دیگه برسونین.
من قبول دارم که حقوق خیلی پزشکان از خیلی از شغل های دیگه بالاتره اما خیلی از همکاران مطب دار من هم هستند که بخصوص از زمان شروع طرح پزشک خانواده به دلیل کم شدن تعداد مشتری ورشکست شده یا درحال ورشکستگی هستند.
من قبول دارم که حقوق پزشکان خانواده نسبت به خیلی از مشاغل دیگه بالاست اما معتقدم که این حقوق حق یه پزشک خانواده است. خیلی ها هستند که با زحمت خیلی پایین تر الان درآمدهایی دارند که مخ من و شما با شمردن تعداد صفرهاشون سوت میکشه اما هیچکس هم متعرض حقوق اونها نیست.
۵. فرمودین سالهاست که نتونستین سفر داخلی هم برین. نمیدونم شما چطور به سفر میرین یا چطور زندگی میکنین؟ اما مطمئنا با کم کردن بعضی از هزینه های اضافی میشه به سفر رفت. اگه شما یه آپارتمان دارین بدون آسانسور ما هم یه آپارتمان داریم بدون آسانسور ضمنا هر پونزده روز یک بار دارم یه قسط وام به خاطرش میدم. باورتون میشه وقتی چند ماه پیش تلویزیون خونه رو برای تعمیر بردم تعمیرکار بهم گفت: «من اگه جای شما بودم این تلویزیونو سر راه مینداختم توی سطل زباله چون روم نمیشد بیارمش تعمیر؟!»
میدونین چند ساله که آنی ازم میخواد یخچالمونو عوض کنیم اما من میگم هنوز میشه با همین یخچال ادامه داد؟
اردیبهشت ماه امسال ما به سفر شیراز رفتیم و باور کنید کل هزینه های این سفر برای خانواده چهارنفره ما کمتر از یک میلیون تومان شد. مبلغی که بعید میدونم یه مهندس عمران قادر به تامین اون نباشه.
میدونین برای همین سفر اخیر من چند ساعت توی اینترنت بودم تا یه هتل و ایرلاین با کیفیت و قیمت مناسب پیدا کنم؟
نمیدونم شما از کی خواننده این وبلاگ هستین، اگه مطالب سالهای گذشته رو نخوندین حالا میتونین این کارو بکنین تا ببینین که اولین سفر ما بعد از ازدواج به لطف قرعه کشی محل کار پدرم انجام شد و بعد از اون تا وقتی آنی باردار شد خبری از سفر نبود. اولین سفر خارجی ما در سال هشتاد و نه بود و دومیش در سال نود و چهار.
۶. در طی نوشتن این پست چند بار از نوشتنش پشیمون شدم و خواستم کلا حذفش کنم اما نهایتا دارم میگذارمش توی وبلاگ. اگه دوستانی احساس میکنن که من با این پست بهشون توهین کردم پیشاپیش صمیمانه عذرخواهی میکنم.
پ.ن۱: باور کنید حال و حوصله یه بحث و جدل دیگه رو ندارم. به کامنتهای این پست جواب نمیدم مگه این که لازم باشه. امیدوارم ناچار نشم بعضی از کامنتهای شما رو تایید نکنم.
پ.ن۲: آنیو برای کارشناسی ارشد ثبت نام کردیم و اون باید از این به بعد هفتهای دو روز و هربار حدود دویست کیلومتر رانندگی کنه
امیدوارم این دوره هم به خوبی و خوشی طی بشه.
پ.ن۳: از سر شیفت میام خونه، عسل یه ظرف شکلات خوری خالیو میاره جلو و میگه: «از این شکلات ها برام میخری؟» میگم: «این که چیزی توش نیست» آنی میگه: «دیشب که نبودی یه کم شکلات براش خریدم خوشش اومده همه رو خورده!»
😂
و رها از شرم ايراني بودن هم كارانش آب شده است
از روز اول رفتار همه بسيار برخورنده بوده و رها را تحقير و تمسخر مي كردند، سوالات ابتدايي از او مي پرسيدند و متلكهاي در باب جاي زن در اين كار نيست، رها هم طبعا همه را دايورت كرده بوده به تخمدان چپ
اما در ميان اين جماعت مردان بي ترحم، يك همكاري بوده كه از روز اول سلام مي كرده، غذايش را تعارف مي كرده، افراد را به او معرفي مي كرده و چايي مي ريخته و تنقلات مي داده و خلاصه آدم بوده
امروز مرد عكسهاي عروسي برادرش را نشان رها مي داده كه رنگ لباسها عجيب تند و شاد بوده
رها از او پرسيده كه شما كجايي هستي؟
گفته افغانستان، كابل
گوسفندان روشن بين
جايي كه ميكل آنژ و برنيني ساخته باشن، مردن داره خدايي
دلهاي پاك
بهشت چیتا؛ مرکز نگهداری سگ های بی سرپرست در ساری

ایران وایر: بهشت چیتا، نقاهتگاهی است برای سگ های بیمار و بی سرپرست در حوالی ساری و قائم شهر و سگ ها را پس از جمع آوری برای درمان به این نقاهتگاه می آورند تا درمان شوند، آنان را آموزش می دهند و برای نگهداری به شهروندان دوستدار حیوانات خانگی واگذار می کنند. به گزارش مازندنومه، نقاهتگاه چیتا برای سگهای ولگرد، رها شده و بیمار است. سگهایی که گاهی با آزار مواجه بودهاند و آسیبهایی بر بدن آنها وارد شده و در مرکز چیتا جمع و مراقبت میشوند. حسین شادمند مسئول این نقاهتگاه می گوید: «حدود 10 ماه از راهاندازی مرکز بهشت چیتا در زمینی به مساحت 2500 متر میگذرد و در این مدت 370 سگ را از سطح استان جمعآوری کردهایم و 232 سگ واگذار شده است. بر اساس علاقهای که از کودکی در من بود، وارد این عرصه شدم و هزینههای این مرکز با کمکهای مردمی تامین میشود. افرادی به صورت ماهانه به ما کمک میکنند و یا اینکه هزینه درمان یک سگ را بر عهده میگیرند. اکنون در این مرکز 138 سگ نگهداری میکنیم.» به گفته حسین شادمند، پس از انتقال سگ های بی سرپرست به این مرکز و بعد از درمان، روند تعلیم شان آغاز می شود و به عنوان سگ نگهبان و یا سگ خانگی تربیت شده و به افراد واجد شرایط واگذار می شوند. مسئول نقهتگاه چیتا می گوید: عنوان "واجد شرایط" را از این منظر به کار بردم چون بعضی از سگها را با وضعیت بسیار نامناسبی پیدا میکنیم و بعد از نگهداری در نقاهتگاه، به وضعیت مناسبی میرسند، سگها را به کسانی واگذار میکنیم که بتوانند به خوبی از این حیوانات نگهداری کنند نه اینکه چند ماه بعد از واگذاری، دوباره این حیوانات را رها شده در خیابان ببینیم. حسین شادمند هدف از راه اندازی نقاهتگاه چیتا را تغییر نگرش مردم نسبت به این حیوانات بیان می کند، حیواناتی که آزاری برای کسی ندارند اما گاهی مورد آزار قرار میگیرند. بهشت چیتا در فاصله 10 کیلومتری ساری در جاده ساری به قائم شهر قرار دارد.
http://baranbahari52.blogsky.com/1395/04/27/post-109/
اینم به افتخار نسرین جونم ، طرح و کار مهردخت .. البته چون دیگه کارش رو خونه نمیاره من به روز نمیتونم عکس بندازم ..
جیگرم خون شد براش وقتی مژه هاش رو می چسبوند چون هر کدوم از اون تارهای مژه فقط چند میلی متره و انبر کلی دستشو گاز گرفته بود وقتی کاشی ها رو برش میزد 


ما و اونا!
جمله احمقانه ای است ولی واقعیت اینجاست که وقتی چند وقت نمی نویسم، اصلا نمی دانم چه بنویسم؟ فکر می کنم همه اینطور باشند البته!
*
این روزها آنچه بیشتر از همه روی اعصاب و روانم اسکی می کند، پیام ها و حرف ها و اظهار نظرها درباره فواید علمی روزه است که از قضا همه را یا دانشمندان اروپایی و امریکایی کشف کرده اند یا شبکه ای فارسی زبان به آن پرداخته. و از آن طرف هم پیام ها و حرف ها و اظهار نظرها درباره ریشه های روزه داری که به زمان کمبود آب و غذا در ماهی خاص از سال در عربستان 15 قرن پیش اشاره دارد و اجبار طبیعی آن وقت ها که الان دیگر لزومی به آن نیست و خزعبلجاتی از این دست.
اینکه چرا غیر روزه دارها و روزه دارها دست از سر هم بر نمی دارند و نان و ماست خودشان را نمی خورند ، الله اعلم!
اینکه چرا خیلی جاها اکثریت با هر گروهی باشد، آن اقلیت بیچاره مجبور است خودش را قایم کند هم، الله اعلم!
اینکه چرا بعضی ها فراموش می کنند که روزه داری و روزه نداری دو تا برچسب گنده نیست که بچسبد روی پیشانی آدم ها و نمایانگر کلیه افکار و عقایدشان باشد هم، الله و اعلم!
ضمن اینکه ازکلمه روزه خواری خوشم نمی آید. از آن کلمه های دولتی مسخره است. انگار روزه تکلیفی است برای همه و اگر کسی نگیرد به تکلیفش عمل نکرده و بالعکس!
اون آقاهه همهاش باهامون دعوا میکرد که روسریتون نیافته

کرج-مریم گنجوی، شهروند خبرنگار «در تمام طول راه استودیو تا بیرونِ محوطه صداوسیما حرفی نزد. سکوت کرده بود. هر چه میپرسیدم هم حرفی نمیزد. یک دفعه گفتم دوست داشتی عمو… رو وقتی از نزدیک دیدی؟ یک دفعه با خشم، بغضش ترکید و گفت اصلا دیگه برنامهشو نمیبینم مامی، اون آقاهه نگذاشت برم پیش "امیرحسین". همهاش باهامون دعوا میکرد که روسریتون نیفته. عمو هم اصلا مهربون نبود و باهام دعوا کرد و گفت چرا رفتم پیش امیرحسین.» مادر «پارمیس» تجربه تلخ دخترش را از یکی از پر بینندهترین برنامههای کودک تلویزیون تعریف می کند. دختر پنجساله او از طرف داران پروپا قرص یکی از برنامههای کودک بود که با حضور بچهها در استودیو اجرا میشد. اما تجربه حضور در یک برنامه داخل صداوسیما باعث شد تا او دیگر برنامه کودک را نبیند و تا چند روز با استرس زیاد ناشی از این برنامه همراه باشد. رفتار عوامل این برنامه شاید عجیب و بسیار متحجرانه به نظر بیاید اما اگر با سیستم داخلی صداو سیمای ایران سر و کار داشته باشید، باورش میکنید. آن طور که مادر پارمیس میگفت، او این برنامه خاص را خیلی دوست داشت و از وقتی برنامه شروع میشد، پای تلویزیون مینشست و همراه مجری و بچههایی که در برنامه شرکت کرده بودند، شعر میخواند و شادی میکرد. هر بار هم بعد از تمام شدن برنامه، از پدر و مادرش میخواست که او را به این برنامه ببرند. مادر میگفت:«بالاخره با کمک مادر "آروشا"، یکی از دوستان پارمیس در مهدکودک که آشنایی در صداوسیما داشت، توانستیم اسم او، آروشا، کیمیا، امیرحسین و هیربد که با هم دوست بودند را برای یکی از برنامهها بنویسم.» قبل از برنامه آنچنان که مادر آروشا تعریف کرد، آشنای آن ها یک دستورالعمل بلند بالا برای لباس پوشیدن بچهها به آنها می دهد:«در این دستور نوشته شده بود که دخترها حتما باید دامن بلند با جوراب شلواری کلفت تیره یا شلوار و بلوز بلند بپوشند و روسری سرشان باشد. وقتی گفتم آخر این ها که سه چهار سالشان است، توضیح داد که دستورالعمل صداوسیما در این باره صریح است که حجاب برای زنان الزامی است و برای حراست سازمان اهمیت ندارد که چند سال دارند. تازه این بچهها قرار است برای برنامه تلویزیونی بیایند و اگر روسری نداشته باشند، حق ورود به جام جم را نخواهند داشت.» روز مقرر رسید و بچه ها را با لباسی که در برنامه از آنها خواسته شده بود، به صداوسیما بردند. اما مشکل این جا بود که مانتوی مادر هیربد از دید حراست صداوسیما مناسب نبود، مادر کیمیا هم مقنعه نداشت. پس حراست به آنها اجازه ورود نداد و آنها هم ترجیح دادند که بچههایشان را به این برنامه نفرستند. لاک آروشا و پارمیس هم دم در پاک شد و از آنها خواستند تا روسری را سرشان کنند. به گفته مادر پارمیس، این مشکلی بود که فقط آنها نداشتند و بیش تر بچهها و مادرانشان با آن رو به رو بودند و باعث طولانی شدن زمان انتقال بچهها به استودیو شد. اما سرانجام به استودیو رسیدند و از مادرها خواسته شد تا منتطر بمانند تا بچهها به داخل بروند. پارمیس با امیرحسین و آروشا وارد سالن شدند و از این جا به بعد داستان آن چیزی است که بچهها برای مادرها تعریف کردند. استودیو دو قسمت داشت و دخترها یک سمت و پسرها سمت دیگری باید مینشستند. پارمیس و آروشا میخواستند پیش امیرحسین که یک سال از آنها بزرگ تر بود، بنیشنند اما آقایی که مسوول نشاندن بچهها بود، با بداخلاقی به آنها گفته بود که نمیتوانند طرف پسرها بیایند. بعد هم به پارمیس گفته بود روسری خود را سرش کند؛ چیزی که بارها در طول برنامه به او بقیه دخترها گفته شده بود. آن مرد در طول برنامه پشت دوربینها بود و مدام به دخترها اشاره میکرد که روسریهایشان نیفتد یا افتاده و سرشان کند. مادر آروشا میگفت:«این بچه آن قدر گره روسری را محکم کرده بود که زیر گلویش قرمز شده بود. صد رحمت به "داعش"؛ آخر در شرع و عرف هم دختر بچه از ۹ سالگی باید حجاب سرش کند نه این که بچه سه چهار ساله را مجبور کنید که روسری سرش کند و مواظب باشد که روسری از سرش نیفتد. بعدها آن قدر مجبور است روسری سرش کند که این پنج شش سال در مقایسه با آن اهمیتی ندارد.» پارمیس به مادرش گفته بود که آنها اجازه نمیداند به پسرها نزدیک شود. او در یکی از بالاترین جاهای استودیو نشسته بود و نمیتوانست به خوبی مرکز را ببیند. وقتی عمو و بقیه شخصیتهایش آمده بودند تا برنامه شروع شود، او که از آن آقایی که مدام میگفت روسریهایتان نیفتد می ترسید، تصمیم گرفت پیش امیرحسین برود. برای همین از جایش برخاست تا پیش او برود اما یک آقایی دعوایش کرده بود که هنگام ضبط است و باید برود سر جایش بنشیند. امیرحسین هم که در طول برنامه تنها نشسته بود و چشمش به دوستانش بود که آن طرف سالن نشسته بودند، برای مادرش تعریف کرده بود که عمو همان موقع که گفتند ضبط میشه، آمد و بعدش هم زود رفت. او میگفت این عمو اصلا هم مهربون نیست و فقط توی تلویزیون بچهها را دوست دارد. با شنیدن این حرف امیر حسین، به یاد یکی از مجریهای معروفی افتادم که چند سال پیش در یکی از جشنواره ها همسفرم بود. مجری که بارها دیده بودم در مقابل دوربین آن قدر قربان و صدقه خردسالان میرفت که فکر میکردی با دیدن بچهها اشک به چشمانش بیاید، کودکان شهرستانی را که با دیدنش به وجود آمده بودند، با خشم از خود دور کرد. نه این که فکر کنید در آن لحظه بچهها بیادبی کرده یا زیادی به او نزدیک شده باشند و یا در همان روز حوصله نداشته باشد، در یک هفتهای که با این خانم همسفر بودم، تا وقتی دوربینی وجود نداشت، رفتارش با کودکانی که او را شناخته بودند همین طور بود. اما وقتی دوربین میآمد، آن خانم تبدیل به یک خاله مهربان و دوست داشتنی میشد که بچهها را بغل میکرد و میبوسید؛ رفتاری که با کمی تفاوت و شدت و حدت در یکی دو مجری و برنامهساز دیگر برنامه کودک که اتفاقا خیلی هم معروف و مورد تایید رسانه ملی ایران بودند، دیده ام. البته این گونه برخوردها در حد چند مجری و برنامهساز بود و در کنارش با مجریها و برنامهسازان بسیاری هم مواجه شده بودم که ساعتهای زیادی از وقت خودشان را برای بازی و همراهی با کودکان اختصاص میدادند. هرچند اگر حتی قبول کنیم که بیش تر مجریهای برنامههای خردسالان بچهها را دوست دارند و با عشق برای آنها برنامه درست میکنند، رفتاری که در برنامه با بچهها، به ویژه دختر بچهها میشود و از زبان پارمیس و آروشا و امیر حسین شنیدم را نمیتوان نادیده گرفت؛ رفتاری که به نبودن مربی مناسب کودک در برنامه و بیاحتیاطی در نگه داری آنها در استودیوهای صداوسیما مربوط میشود و میتواند باعث بروز حوادثی برای آنها شود. همین چند سال پیش بود که در برنامه یکی از همین مجریان شناخته شده در «خرمدره»، چند کودک جان خودشان را از دست دادند.
پوشیدن شلوار باب اسفنجی؛ شش ماه محرومیت

خبر محرومیت شش ماهه «سوشا مکانی»، دروازهبان تیم فوتبال پرسپولیس تیتر «گاردین» شد. چند ساعتی از انتشار این خبر در رسانه های داخلی و شبکه های اجتماعی طول نمیکشد که این روزنامه مینویسد: «محرومیت سوشا مکانی، بازیکن ۲۹ ساله تیم ملی ایران به خاطر پوشیدن شلوار زرق و برق دار بوده است.» پایگاه خبری «ورزش سه» نوشته است: «سوشا مکانی فصل گذشته به خاطر مشکلی که از بابت عکسهای خصوصی خود پیدا کرد، کارش به زندان کشیده شد. در ادامه فصل نیز نحوه پوشش این دروازهبان سابقاً ملیپوش و منتشر شدن عکسی از او با شلوار "باب اسفنجی" و تیشرتی با نوشتههای نامربوط، بر این حواشی افزود تا درنهایت کمیته اخلاق فدراسیون فوتبال تصمیم به محرومیت او بگیرد.» به نظر میرسد که ایران در زمینه تولید «محرومیت» خودکفا شده باشد. دیگر نیازی هم نیست منتظر واردات از آنسوی آبها باشیم. سوشا مکانی یک بار به دلیل انتشار عکسهای خصوصی خود با دختری که پارتنر او بود، به اوین رفت. این بار بهواسطه عکسی که او را با شلوار زرقوبرق دار نشان میدهد و در ایران به شلوار باب اسفنجی معروف شده است، شش ماه از فوتبال محروم میشود. این حکم شاید بتواند در کتاب «گینس» هم ثبت شود. ورزش سه از قول یکی از اعضای کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال نوشته است: «ما بارها مکانی را به کمیته اخلاق دعوت کردیم تا توضیحاتش را بشنویم اما او حاضر به حضور در فدراسیون فوتبال و توضیح در این باره نشد.» میتوان گریزی هم زد به حرفهای «مهدی مهدوی کیا» در انتقاد از کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال. او در سال ۹۰ خورشیدی گفته بود: «وقتی بازیکن هامبورگ بودم، فقط یک بار به خاطر "تکل" خشن در "بوندسلیگا" محروم شدم. محرومیت من چهار جلسه بود؛ نه نامهای به من رسید و نه به باشگاه که برای توضیحات به فدراسیون آلمان بروم. فیلم بازی را دیده بودند و حکم دادند که یا باید چهار جلسه محروم شوی یا برای دو بازی غرامت مالی پرداخت کنی. حتی به باشگاه فرصت اعتراض هم ندادند.» مهدوی کیا میگفت باشگاه مبلغ غرامت را از قرارداد او کم کرده و بهحساب فدراسیون فوتبال آلمان ریخته است. هیچ اعتراضی هم در قبال رأی صادره نکرد. اما فدراسیون فوتبال ایران ابتدا دعوت میکند، اگر طرف مقابل بیاید، با او مذاکره و گاهی مصالحه میکند و اگر نه، چنین رایی میدهد: «دروازهبان فصل گذشته تیم پرسپولیس تهران شش ماه از فعالیت در فوتبال ایران محروم شد.» پایگاه خبری ورزش سه از قول همان عضو کمیته اخلاقی فدراسیون فوتبال نوشته است: «رأی صادرشده ما ربطی به موضوع قبلی سوشا که به خاطرش به زندان هم رفت، ندارد. ما به دلیل نحوه پوشش این بازیکن ملیپوش و تأثیری که البسه شخصی او روی جامعه میگذارد، چنین تصمیمی گرفتیم.» این اولین بار نیست که کمیته اخلاق فدراسیون فوتبال و حراست وزارت ورزش و جوانان به امور شخصی بازیکنان ورود میکنند. پیش از این هم فدراسیون فوتبال ایران از «اشکان دژاگه» و «سردار آزمون» به دلیل خالکوبی دعوت کرده بود. هر دو بازیکن حاضر به پاسخ گویی به مسوولان کمیته اخلاق فدراسیون فوتبال نشدند تا «کارلوس کی روش» مجبور به تهدید رییس وقت فدراسیون فوتبال ایران شود. او به «علی کفاشیان» تذکر داده بود که در صورت هرگونه برخورد با بازیکنان ملی پوش به دلیل مسایل شخصی (خالکوبی)، از سرمربی گری تیم ملی استعفا خواهد داد. سرمربی تیم ملی پس از آن، در بازیهای ملی ایران با کراوات کنار زمین ایستاد. سایت «عصر ایران» در مورد بستن کراوات کی روش نوشت: «قانون نانوشته در مورد مردان خارجی حاضر در ورزش ایران میگوید که عموماً به آن ها توصیه میشود به خاطر رعایت کردن رسم و رسوم دولتی، از پوشیدن کراوات خودداری کنند.» این جزیی از همان پروتکلی است که «رضا حسنی خو»، رییس حراست وزارت ورزش و جوانان در مورد مربیان ملی و روسای فدراسیونهای ورزشی در آذرماه سال گذشته در موردش حرف زد. حالا مهم این است که یک بازیکن فوتبال نه به خاطر پرخاشگری یا خطایی خشن و حتی هنجارشکنی در زمین مسابقه که بهواسطه شلواری که به «باب اسفنجی» معروف شده، شش ماه محروم میشود. وقتی قرار است فدراسیون فوتبال تابعی از وزارت ورزش باشد، مهم این است که چه بازیکنی، چه شلواری به تن میکند. دیگر مهم نیست بازیکنی سال قبل در «صبا» قم ۱۵۰ میلیون تومان میگرفته و امسال با ۹۸۰ میلیون، بازیکن یکی از تیمهای وزارت ورزش شده و قرار است ۳۰ درصد از رقم قرارداد جدید به صاحبان باشگاه برسد. فعلاً باید بازیکنان را برای پوشیدن شلوار زرقوبرق دار جریمه کرد نه برای دادن پورسانتهای هنگفت. این محرومیت را میتوان با مقیاسهای جهانی دید؛ «لوییز سوارز»، بازیکن تیم ملی اروگوئه در جام جهانی ۲۰۱۴ به دلیل گاز گرفتن شانه «کیهلینی»، مدافع تیم ملی ایتالیا به ۹ جلسه محرومیت از بازیهای ملی و باشگاهی محکوم شد. بدترین، تاریخیترین و طولانیترین محرومیت فوتبال انگلستان هم به نام «اریک کانتونا» خورده است. او سال ۱۹۹۵ میلادی در جریان بازی «منچستریونایتد» و «کریستال پالاس»، از زمینبازی اخراج شد. داشت بیرون میرفت که یک تماشاگر به او لفظی نژادپرستانه نسبت داد. او با لگد به صورت بازیکن کوبید و آن تماشاگر را تا مرز جنون کتک زد. هرگز از رفتارش اظهار پشیمانی هم نکرد. هنوز هم میگوید آن بهترین رفتار تاریخ زندگیاش بوده و اگر بهعقب برگردد، باز آن «هولیگان» را بهقصد کشت کتک میزند. اتحادیه فوتبال انگلستان برایش ۹ ماه محرومیت صادر کرد؛ حکمی که بعدها مورد انتقاد رسانهها هم قرار گرفت. بلاتر بعدها گفته بود: «جای محروم کردن کانتونا، تماشاگرانتان را ادب کنید!» حالا اما از بازیکن فوتبال ایران عکسی در فضای مجازی منتشر شدهکه بدون گاز گرفتن و لگد زدن به کسی، فقط برای پوشیدن یک شلوار به رنگ زرد، شش ماه محروم از بازی در فوتبال محروم است.
جاذبه ای به نام "لو"
یک هفته از شروع کلاس ها گذشته بود که به من زنگ زدند و گفتند یک نفر جای خالی وجود دارد و می توانم اضافه شوم به کلاس. یعنی من مرده ی این حساب و کتاب این جایی ها هستم. آن سال ها که معلم بودم ، بعضی ترم ها آن قدر کلاس مان کوچک بود و شاگردها زیاد که کم مانده بود شاگردها بیایند و روی سر من بنشینند. تازه باز هم تا وسط های ترم مدیر محترم موسسه گرین لایت می داد برای ثبت نام و با خنده می گفت:"باران جان جاشون بده!". یکی نبود بگوید آخر زن حسابی، توی کیف ام جاشان بدهم یا توی کشوی ِ میزم؟
اولین روز ِ من در واقع هفته ی دوم ِ بچه های کلاس بود و همان روز هم بابت کاغذ بازی های دانشگاه کمی دیر رسیدم. bonjour و یک نگاه گذرا به همه ی شاگردها و خب تشخیص هویت دو عدد ایرانی در چشم به هم زدنی!. عجیب است که ما از بیست فرسخی هم، هم مملکتی های مان را تشخیص می دهیم نه؟...هیچ ربطی هم به سر و وضع و مدل خط چشم و هایلات و مش ِ مو ندارد. یک جور حس عجیب که مثلا توی مترو بین آن همه جمعیت، با خودت شرط می بندی که آنی که آن ته ِ گوشه ی واگن ایستاده و کله اش توی موبایل اش است مثلا، ایرانی است!. نمی دانم مردمان ِ کشورهای دیگر هم همین حس را دارند و این قدر سریع تشخیص می دهند هم را یا نه، ولی تا به حال اشتباه نکرده ام و این عجیب است.
استاد راهنمایی ام کرد که بروم و کنار ِ موسیو"شین" بنشینم!...در همان چشم به هم زدنی که من دو عدد ایرانی جان را تشخیص دادم، البته آقای موسیو شین را هم از نظر گذراندم!...اصلا عزیزم بعضی پسرها از نظر گذراندن نمی خواهند که!...ساعت رولکس میلیون میلیونی و صورت ِ استخوانی ِ مدل وار و سر و وضع فشن طوری و چهار شانه و بازوهای کمی ورآمده و عضلانی و پوست ِ برنزه شده ی براق و ته ریش ایتالیایی طور آخر از نظر گذراندن نمی خواهد که!...من ِ از خدا بی خبر ِ تازه وارد را نشاند کنار ِ "موسیو شین" و باور کنید که آه ِ برآمده از نهاد ِ همه ی دخترها و زن های کلاس را شنیدم و البته نفرین شان را!...که دخترک ِ تازه از در آمده نشست کنار ِ "جورج کلونی ترین "پسر کلاس!...دو سه روزی طول کشید تا فهمیدم کی به کی است و کی مال کدام کشور است و البته این که "اوشان" مال کجا هستند و از کجا هستند و این همه کمالات اصلا مگر می شود یک جا؟!...هر بار که قرار می شد دو به دو یا در گروه های چند نفره بحثی کنیم، همه از زنده گی و کار و بار همدیگر می پرسیدند و خب طبیعی هم بود. کم کم فهمیدم که اوشان از لبنان، عاشق و دلشیفته ی معشوق ِکانادایی ِ کنونی شان در مونترال می شوند و به ساده گی تشریف می آورند این جا و با عشق ِ جاودانه شان ازدواج می کنند و حال هم خوش و سرخوش در یک خانه ی لوکس با دو تا سگ ِ مشابه ِ خرس و شیر زنده گی می کنند!. ماشین شان هم که جلوی دانشگاه پارک می کنند یک بی ام دابلیوی ِ ناقابل است که یک بار از دهان شان پرید که معشوق شان برای تولدشان خریده است! ایشان ناخواسته سلبریتی ِ کلاس ما شده اند و من هرروز شاهد ذوب شدن ِ دختران و زنانی هستم که ایشان باهاشان معاشرت می کنند( من جمله بنده ی حقیر). چند روزی ست که چند نفری یک اکیپ بلک شیپ ساخته ایم و تا وقت گیر می آوریم می رویم یک گوشه ای و انگلیسی بلغور می کنیم و انگار خالی می شویم و بعد دوباره برمی گردیم به جو ِ فرانسه زبان! من، دخترک مکزیکی ، دخترک روس، پسرک ِ ایرانی و موسیو شین البته!...ایشان بی اندازه جنتلمن هستند و بیش از یک ربع نمی شود باهاشان معاشرت کرد چون احتمال دارد آتش بگیرد جان ِ آدم!...امروز از روی کنجکاوی (صرفن فضولی خالص) پرسیدم که عکس "لو" جان ،"لو" خانوم، معشوقه اش را دارد یا نه. بعدش به خودم لعنت فرستادم که حالا که چه مثلا؟...می خواهی بدانی ایشان این پوست مخملی و براق شان را روی تن ِ کدام زشت و بد ترکیبی می کشند مثلا؟!! یا این نگاه ِ جذاب شان مثلا کی را توی خودش غرق می کند؟...ایشان لبخندی ِ خانمان برانداز تحویل م دادند و گفتند که می توانم توی فیس بوک عکس های شان را ببینم چون موبایل اپل ِ SE شان شارژ ندارد. کلاس بلافاصله شروع شد و فرصت فضولی ازمان گرفته شد و بعدش هم هزار تا چیز دیگر پیش آمد که فراموش کردم پروژه ی دیدن ِ "عروس خانوم ِ کانادایی" ِ خوشبخت را . تا همین چند دقیقه ی پیش که ناگهان! امروز را به خاطر آوردم و فیس بوک و ...اسم ایشان و ....آه از نهاد دان ام بلند شد!...من تا اطلاع ثانوی هیچ حرفی برای گفتن ندارم. آخر مگر می شود؟!...چرا این طور می شود یعنی؟...ز چه روی واقعن؟...در شگفتم!
_________________________________
پ.ن.1. "لو"جان..."لو" خانوم....در واقع موسیو "لو" می باشد!
پ.ن.2. فانتزی های ام به گاف و ه کشیده شد و بعد هم به گاف و الف رفت!
پ.ن.3. ولله کفر ِ نعمت است!
خیلی هم جدی
آیا کمپینی با عنوان لوکوی اینستاگرام را برگردانید به حالت اولی وجود نداره من توش عضو شم؟
چگونه با استفاده از ۴ هزار پیچ، پرتره برجستهای از این هنرمند نابینا ساخته شد
گرچه جورج ورتزل، یک هنرمند نابینا، آثار زیادی با چوب به دست خود ساخته، اما تا به حال این شانس را نداشت که بتواند با دستانش پرتره برجستهای از چهره خودش را لمس کند.

به همین خاطر مجسمهساز خوشذوقی به نام اندرو مایرز به میدان آمد و توانست با ۴ هزار پیچ، یک پرتره بینظیر از او درست کند تا این هنرمند را که یک معلم خوب هم است، خوشحال کند.
برای این کار نخست از او یک عکس برداشته شد.

بعد تایپوگرافی صورت او روی چوب رسم شد.

بعد در یک کار پررنج و زمانبر، پیچها، یکی یکی روی چوب، پیچ شدند. بر اساس ارتفاع قسمتهای مختلف، چهره، پیچها باید تا عمق معنی، حفر میشدند.


بعد از این مرحله، پیچها رنگ شدند.


و بعد از دو ماه کار، پرتره برجسته هنرمند نابینا ساخته شد.
سپس آقای اندرو، ۱۳ ساعت رانندگی کرد تا به محل اقامت جورج ورتزل برسد و او را غافلگیر کند.

و لطفا «یک پزشک» را در
سایر شبکههای اجتماعی هم دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیسبوک
نوشته چگونه با استفاده از ۴ هزار پیچ، پرتره برجستهای از این هنرمند نابینا ساخته شد اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.
بیل گیتس و همسرش در تلاشی برای پایان دادن به فقر کودکان، دماغقرمز شدند! شما هم میتوانید با یک ریتوییت، به آنها بپیوندید!

اگر ما دیوار مهربانی داریم، باید بگوییم که در مقابل، فرنگیها سابقه زیادی در ترتیب دادن مهمانیهای خیریه و حرکات نمادین، برای یاری رساندن به نیازمندان دارند. اگر رمانها و فیلمها و سریالها را بررسی کنید، میبینید که در بخشهایی از آنها این سابقه فرهنگی و حرکات اجتماعی نقش بسته است.
باید اعتراف کنیم که افراد و NGOهای فرنگی، در این کارها، توانمندتر، پیگیرتر و باتجربهتر از ما هستند. پس شایسته است که ما در وبلاگستان، گاهی حرکات خوب آنها را بازتاب دهیم، چرا که دیر یا زود باعث خواهد شد که حرکات مشابهی در ایران خودمان هم شکل بگیرد.
اما در همین راستا، جالب است بدانید که ۴ روز دیگر، یعنی روز ۲۶ دی، به صورت نمادین، روز دماغقرمزهاست! در این روز شخصیتهای مشهور برای اینکه مسئله فقر کودکان در کانون توجه قرار بگیرد، به سبک دلقکهای سیرکها، بینیهای قرمز به صورت میگذارند و عکسهای خود را به اشتراک میگذارند و تلاش میکنند که برای کودکان، کمک جمعآوری کنند.

در این میان، بنیاد خیریه بیل گیتس و همسرش-ملیندا- هم به این حرکت پیوستهاند و در اکانتهای توییتری خود، تصاویر خود را با بینیهای قرمز به اشتراک گذاشتهاند.
و مهمتر از هر چیز، اعلام کردهاند، که هر ریتوییت این تصاویر با هشتگ #RedNose4Kids مساوی خواهد بود یا هدیه کردن ۱۰ دلار از سوی آنها به کودکان.

از سخاوتمندی بیلگیتس کمال استفاده را بکنید، و با یک ریتوییت، ۱۰ دلار به کودکان نیازمند دنیا کمک کنید، ۱۰ دلاری که میتواند:
- وعدههای غذایی برای کودکان فراهم آورد.
- تبدیل به دارو و کمک پزشکی برای آنها شود.
- آنها را از خیابانخوابی نجات بدهد.
- عینکی شود بر چشمهای آنها.
- یا مبدل به کتاب و مواد فرهنگی لازم، برای دانشافزایی و مبارزه با جهالت- این سرمنشأ بدبختیهای عالم- شود.
و لطفا «یک پزشک» را در
سایر شبکههای اجتماعی هم دنبال کنید:
- اکانت جدید اینستاگرام یک پزشک
- گوگل پلاس
- توییتر
- فیسبوک
نوشته بیل گیتس و همسرش در تلاشی برای پایان دادن به فقر کودکان، دماغقرمز شدند! شما هم میتوانید با یک ریتوییت، به آنها بپیوندید! اولین بار در یک پزشک پدیدار شد.
دردسرهای نقل قول از بیبیسی فارسی

22 آبان 84، ساعت 10 صبح تلفنم زنگ خورد. حسین سماوات بود، مدیر اجرایی روزنامه، گفت از استانداری یزد زنگ زدهاند، از ارشاد یزد زنگ زده اند، یکی هم زنگ زده روزنامه فحش داده. خواب و بیدار بودم. روزنامه ما در یک چاپخانه درب و داغان چاپ میشد. دستگاه تا زنی نداشت. 2000 نسخه که چاپ میشد، ساعت 5 صبح می رفتم چاپخانه، خودم به همراه یکی از دوستانم و گاهی آقای سماوات، روزنامه را دستی تا میزدیم که ساعت 7 صبح برای توزیع و پست آماده باشد. استانداری گفته بود که باید روزنامه را جمع کنید، گفتم نمیشود. آقای سماوات هم نمیگفت دقیقا درباره چه مطلبی است، فقط دنبال این بود که روزنامه را جمع کند. ساعتی بعد یک نفر از ارشاد زنگ زد، گفت: "تو سردبیر خاتم یزدی هستی؟" گفتم بله، گفت چرا روزنامه را جمع نکردی؟ گفتم چرا باید این کار را بکنم، نامه کتبی بفرستید. گفت آبروی یزد را بردهای، گفتهای به دختر افغانستانی تجاوز کردهاند، تند و تند از سوابق دارالعباده بودن و آبرودار بودن مردم یزد سخن میگفت و اینکه من همه را بر باد دادهام. ماجرا برایم روشن شد. ما به نقل از سایت بیبیسی فارسی تیتر زده بودیم "سرنوشت تلخ دختر افغان ساکن یزد" و ماجرای تجاوز خانوادگی به او را شرح داده بودیم. نقل قول از بیبیسی فارسی مشکل اول بود، نوشتن داستان تجاوز هم گره دوم. ساعت 2 رفتم اداره ارشاد، توپشان خیلی پر بود. حداقل جریمهمان را تعطیلی موقت روزنامه میدانستند. مدیرکل ارشاد از جمله بازماندگان دولت خاتمی بود، معاون فرهنگیاش هم آدم اهل تساهل و تعاملی بود. میگفت خودتان تعطیل کنید فعلا که سر و صدا بخوابد. مدیرمسئول روزنامه در دسترس نبود، به بدبختی پیداش کردم، مشورت کردم و جوابمان منفی بود. معاون فرهنگی اداره ارشاد گفت دیگر خودتان میدانید، طرف حسابتان قوه قضائیه است. عصر از استاناداری زنگ زدند، این بار دفتر مدیرکل سیاسی امنیتی استانداری یزد. آنها هم درخواست مشابهای داشتند، میگفتند که علما ناراحت هستند و گفتهاند انتشار این مطالب باعث شده آبروی یزد برود. زیر بار نرفتیم و گفتیم تنها به یک توضیح کوتاه اکتفا میکنیم. توضیح را منتشر کردیم ولی بیفایده بود. سه روز بعد نامهای به امضای یک استاد دانشگاه نزدیک به استاندار یزد منتشر شد. ناماش محمدرضا شایق بود. تاثیرش بر استاندار یزد مثل تاثیری بود که مشایی بر احمدی نژاد داشت. نامه را رونوشت زده بود به دفتر رهبری و رئیس قوه قضائیه. نوشته بود "صدای استعماری بیبیسی (BBC) از حلقوم دشمنان این ملت بر میآید" و بازنشر آن توسط روزنامه خاتم یزد، نشر اکاذیب و کمک با تحقق اهداف دشمن، آن هم با استفاده از اموال بیت المال محسوب میشود. انتشار خبر را مصداق اشاعه فحشا دانسته بود و گفته بود مجازاتاش 80 ضربه شلاق است و اضافه کرده بود «میتوان میزان قبح اقدام روز نامه مذکور را که بارزترین نوع اشاعه فحشاء است فهمید و به اعتقاد اینجانب این روز نامه با یک حرکت؛ چند عنوان جرم را مرتکب شده که مدعی العموم قوای قضائی مسئول است آن را پیگیری و قانون را اجرا کند... بیتردید افراد دخیل در نشر این مطلب از حدود و مبانی دین آگاهی نداشته یا پایبند نبوده و صلاحیت نگارندهگی و نشر در جامعه اسلامی را ندارند.» انتشار نامه کار خودش را کرد، تنها شکایت قضایی نبود، موجی از فشارها شروع شد. یک نامه دستنویس هم امت حزبالله تنظیم کرده بودند و گفته بودند این روزنامه، ارگان حزب مشارکت است و اداره کل ارشاد یزد سهمیه کاغذ غیرقانونی و زیادی به آن داده است، تا چنین مزخرفاتی چاپ کند. یک نفر هم نامه دیگری برایمان فرستاده بود که در بخشی از آن آمده بود با توجه به: "اقدام ناپسند و کورکورانه روزنامه خاتم در انعکاس این خزعبلات و اراجیف دشمن غدار ایران اسلامی و همنوائی با تراوشات اسلام ستیزانه اعداءالله" نباید گذاشت "قلم بهدستان مزدور و منحرفان فکری با نفوذ در پیکره امت و با سؤءاستفاده از فضای باز سیاسی و اجتماعی جامعه که مرهون خون مقدس اسلاف عاشورائیان است در رسیدن به نیات پلید خویش و تخدیش حیثیت دارالعباده کمترین توفبقی بیابند و با انتشار اکاذیب تراوش نموده از نیرو های خود فروخته و مغضوب امت اسلام بعنوان شارژرهای دشمن غدار عمل نمایند. اینان همان قلم بهدستان مزدور و منحرفان فکریاند؛ که از این معبر سعی در پیاده نمودن آموزههای بیارزش صاحبان مکاتب غربی و ایسمهای شیطانی آنان دارند و لذا برای صاف نمودن جاده برای اربابان جیرهخوار خود آمادهاند تا موانع موجود در جهت تحقق جامعه مهدوی و شیعی را با ترفند های مختلف و متعدد چون انتشار اینگونه اراجیف ولو با عناوین اطلاعرسانی و غیره از میان بردارند و بیشک امتی راستقامت چون امت صدیق و مؤمن دارالعباده یزد در صدر لیست سیاه آنان قرار دارند و لذا شاید برای آگاهان از نیات پلید این عناصر خفاش صفت اینگونه اقدامات عجیب و به دور از انتظار نباشد و آن را شأنیت استکبار جهانی و همنوایان آنان قلمداد نمایند لاکن از طرفی نیز نباید به راحتی از کنار اینگونه قلمفرسائیها که با تجری هر چه تمامتر به ساحت مقدس این مردم عزیز مطالب سراسر کذب و مشحون از افتراء نسبت میدهند ، گذشت ... فرزندان راستین و صدیق یزد در فرصتی مناسب دهان یاوه گویان داخلی و خارجی را برای همیشه خواهند بست.» می دانستیم مطلب سرنوشت دختر افغانستانی را بهانه کردهاند ولی کاری از دستمان بر نمیآید. بنده خدا معاون فرهنگی ارشاد هم گیر افتاده بود و مرتب مجبور بود درباره روزنامه ما توضیح بدهد. مساله دیگر به وضعیت کاری من باز میگشت. من رئیس دفتر استاندار سابق یزد بودم. صبح می رفتم سرکار و عصر میرفتم دفتر روزنامه. فشارها زیاد شده بود و بخشی از اتهامها و مسائل روزنامه مستقیم به استاندار سابق یزد باز می گشت. او مجبور شده بود که چند بار برود نزد حجت الاسلام صدوقی، امام جمعه یزد و توضیح بدهد. در نهایت قرار شد برای رفع چنین مشکلاتی من از دفتر او به روزنامه بروم و دیگر مسئولیت رسمی نداشته باشم. ترک اجباری دفتر یک ضربه مهم مالی محسوب میشد ولی چاره ای نداشتم، برای حفظ روزنامه باید تن به این کار میدادم. در روزنامه اما تاکتیک مدیرمسئول ساده بود. میگفت مدتی از زیباییها، خوبیها و سوابق مذهبی مردم یزد بنویسیم که اعتماد جلب کنیم. قرار شد یک مدتی گزیدههایی از وصیتنامه شهدا چاپ کنیم. اعتقاد داشت که اینها کار را حل می کنند، من قبول نداشتم. مدتی بعد مدیرمسئول روزنامه رفت روابط عمومی سپاه. این طرف، آن طرف میرفت که این موارد را نشان دهد و توضیح بدهد، شاید جو آرام شود. مسئول روابط عمومی سپاه خیلی راحت به او گفته بود اینها برای فاطی تنبان نمی شود، ما شما را میشناسیم. باید میرفتیم دادگاه. اداره ارشاد یزد گفت ما شکایت نکردهایم، دادگستری استان یزد خودش اقدام کرده است. تا بهمن 84 درگیر ماجرا بودیم. مدیرمسئول بارها رفت توضیح داد. مهمترین بخش ماجرا این بود که ما چه ارتباطی با بیبیسی فارسی داریم؟ رابطه ما با حزب مشارکت چیست؟ آخر کار هم یک سوال درباره مطلب میپرسیدند. تا اوایل اسفند 84، فشارها ادامه داشت. آن موقع وبلاگنویسی هم می کردم. 11 اسفند 84 در خبرها به انتشار تقویمی سکسی در قم برخورد کردم. اداره کل فرهنگ و ارشاد استان قم یک تقویم منتشر کرده بود که ذیل هر صفحه یک توصیه جنسی اسلامی منتشر شده بود. مثلا نوشته بود زن باکرهای را بخواهید که فرزندان بسیار بیاورد و سرینش بزرگ باشد، برای اینکه فرزند چشم چپ نشود به هنگام بعد از ظهر جماع نکنید، هر کس کدو را با عدس بخورد وقتی که خدا یادش آید دلش نازک گردد و جماع او بیشتر می شود. به زنهای حامله کندر بخورانید زیرا اگر فرزندش دختر باشد، صورتاش خوب، اطراف راناش بزرگ و نزد همسرش سعادتمند است. خیلی کوتاه در وبلاگام به این تقویم اشاره کردم و گفتم این خزعبلات را در تقویم رسمی اداره کل فرهنگ و ارشاد استان قم منتشر کرده اند، آن هم با حمایت دولت ولی ما در یک روزنامه خصوصی، مطلبی درباره تجاوز گروهی به یک دختر منتشر کردیم، سه ماه است در حال رفت و آمد به دادگاه هستیم. ماجرای تازهای شروع شد. قصه به استفاده از کلمه "خزعبلات" باز میگشت. همان روز از دفتر مدیرکل ارشاد یزد زنگ زدند که این چه مزخرفاتی است نوشتهای، روایت امام صادق را گفتهای خزعبل. واقعا نمیدانستم امام صادق این حرفها را زده باشد ولی آنها کتاب و سند داشتند. دوباره احضار شدم، اول رفتم حراست ارشاد یزد و بعد رفتم استانداری. روزنامه ما به دلیل مشکلات مالی در حال تعطیل شدن بود، درخواست کمک کرده بودیم از ارشاد یزد و استانداری. هر دو به صراحت گفتند با این گندهایی که زدهای، انتظار هیچ کمکی نداشته باش. توصیه هم کردند که بهتر است قبل از هر کاری، استفعا بدهم که تبعات این توهینها دامن روزنامه را نگیرد. یک ماه بعد، یعنی فروردین 85 روزنامه تعطیل شد، با کلی خسارت مالی و حسرت. حجتالاسلام عجمین، مدیرکل جدید ارشاد یزد که از اسفند 84 به یزد آمده بود، قبلا در دفتر مصباح یزدی کار میکرد، فکر میکنم در بخش مالی. خیلی تندخو بود، چیزی بود شبیه حجت الاسلام پناهیان، با لبخند، متعصبانه ترین حرفها را نثار مخاطباش میکرد. عاشق سینه چاک مصباح یزدی بود و آمده بود ته مانده باند مشارکت و دوم خردادی را پاک کند. بعد از تعطیلی روزنامه رفتم ملاقاتاش. گفت متاسف است و درباره برخی مطالب ما هم چیزهایی شنیده، روزنامه را هم دیده و فکر میکند که این توان را میشود در خدمت به جبهه انقلاب به کار گرفت. پیشنهادش هم ساده بود، ما از باند مشارکت خارج شویم، وارد باند مصباح شویم، او هم تمام قد پشت ما میایستد تا جبهه انقلاب در استان یزد یک روزنامه خوب داشته باشد. خیلی به حرف های او فکر نکردم، آن روزها درگیر برگزاری اولین جشنواره وبلاگنویسی استانی هم بودم. کلی تلاش کرده بودم که حمایت شرکت پیشگامان کویر یزد را به عنوان اسپانسر برنامه جذب کنم. اداره ارشاد یزد پیگیر بود که چرا این شرکت از کار من حمایت میکند. اداره اطلاعات استان یزد هم فشار میآورد. نامه هم نوشته بودند به مدیرعامل شرکت. مطلب وبلاگ من هم بهانه را مضاعف کرده بود. در کش و قوس جشنواره متوجه شدم که این بار اداره اطلاعات استان یزد، شاکی اصلی است. چند مطلب از وبلاگ من انتخاب کرده بودند که مهمترین شان همین مطلب مرتبط با تقویمی درباره سکس بود. جرم هم روشن بود، توهین به ائمه. جرم طوری بود که برخی حامیان سابق هم چیزی برای گفتن نداشتند، شهر مذهبی بود و من یک رفتار خلاف مذهب مرتکب شده بودم. حداقل یک سال درگیر این ماجرا بودم. بارها احضار شدم و توضیح دادم. در نهایت وثیقه 50 میلیون تومانی صادر شد و پس از تودیع وثیقه چند بار رفتم دادگستری. در دادگاه قاضی انبوهی از روایتهای امام صادق و سایر ائمه درباره مسائل جنسی را نشانام داد و گفت یعنی همه اینها خزعبل هستند؟ چاره ای جز تایید نداشتم. در نهایت به خاطر همین پست وبلاگی من را به 91 روز حبس محکوم کرد. قاضی را میشناختم. با وساطت یکی از مدیران شورای حل اختلاف به دیدارش رفتم. گفت خیلی حکم سبکی داده است: "درباره مطالب روزنامه خاتم یزد و از جمله مطلب مربوط به دختر افغانستانی هم اسمات مطرح بوده ولی فعلا این را رسیدگی کردیم، چون آنجا مدیرمسئول مسئولیت مطالب را قبول کرده است." از سرنوشت آن پرونده پرسیدم، گفت فعلا باید بیاید و بروید تا ببینم تصمیم چیست. دست به دامن حجتالاسلام یحیی زاده، نماینده وقت میبد در مجلس شدم. رابطه خوبی با روزنامه ما داشت، در جشنواره وبلاگنویسی هم سخنرانی کرده بود، ماجرا را توضیح دادم برایش ولی وقتی اسم امام صادق آمد وسط، گفت توصیه خاصی در این زمینه نمیتوانم بکنم. اعتراض کردم به حکم صادره، علاوه بر این مطلب، به خاطر توهین به رئیسجمهور در یک مطلب وبلاگی دیگر، به شلاق محکوم شده بودم که دادگاه به سبب موقعیت مطبوعاتی آن را به جریمه نقدی تبدیل کرده بود. دوستام در شورای حل اختلاف باز کمک کرد، در دادگاه تجدیدنظر یک مسئول قضایی پیدا کردم که با حال و روز جامعه آشنایی داشت. میگفت خبرهایی خیلی بدتری از آنچه شما درباره دختر افغانستانی نوشته بودید، رخ داده است. مقداری هم من را نصیحت کرد که دست از نوشتن بردارم و یا حداقل از یزد بروم. جلسه دوم که رفتم، پیشنهادش جدیتر بود، گفت بهترین کار این است که از یزد بروی، فعلا به حکم اعتراض کن، منتها برو یک شهر دیگر زندگی کن. روزنامه هم که تعطیل شده، بعد از مدتی من این حکم را تغییر می دهم و به جزای نقدی تبدیلش می کنم. پیشنهاد عجیبی نبود، من هم قصد رفتن از یزد داشتم و این اتفاق تسریعاش کرد. رفتم شیراز، چند ماه بعد برگشتم یزد و رفتم دادگاه تجدیدنظر. ماجرای زندگی در شیراز را برای او توضیح دادم و گفتم قصد دارم بروم جزیره کیش کار کنم. خوشحال شد، گفت برو آنجا موقعیتت را تثبیت کن، بعد من را هم دعوت کن یک که به جزیره کیش بیایم. گفت من رایزنی می کنم که حکم را تغییر بدهند و چنین هم شد، 91 روز حبس به کمتر از 90 روز تغییر یافت و بعد تبدیلاش کردم به 450 هزار تومان جزای نقدی. روز آخری که میخواستم کارهای اداری را انجام بدهم، رفتم خداحافظی کنم. در گفتوگوها خیلی ناامیدانه درباره وضعیت جامعه حرف میزد، میگفت چند وقت پیش در حال پیگیری امور قضایی بوده، متوجه یک پرونده و کشمکش محرمانه می شود. خلاصه اش این بوده که پزشک مخصوص هاشمی شاهرودی، رئیس سابق قوه قضائیه که به زمین خواری علاقه خاصی داشته، در ادامه فتوحاتش زمینی را تصرف کرده بود که متعلق به حجتالاسلام صدوقی، امام جمعه وقت یزد بوده است. جنگ شدید بوده، زمین میلیاردها تومان ارزش داشته است. دفتر رئیس قوه قضائیه به رئیس سازمان ثبت استان یزد دستور میداده که زمین را به نام پزشک شاهرودی ثبت کنند و امام جمعه یزد، رئیس سازمان ثبت استان را تهدید میکرد که پدرت را در می آورم. نتیجه نبرد را نمیدانست ولی میگفت ما همه دختر افغانستانی هستیم، داستان تجاوز خیلی عمیقتر از این حرفهاست، برو کیش و خوش باش.
درد اون جاست که قربانی بیشتر گناه کاره تا مجرم!
سلام
خبر ضرب و شتم دانش آموز اهل شوش توسط معلمش را شنیده اید؟ وزارت آموزش و پرورش اعلام کرده است که هم با معلم و هم با فردی که فیلم را گرفته برخورد خواهد کرد!!!!!
یاد چند سال پیش افتادم. سوار تاکسی بودم وقتی پیاده شدم در ماشین کمی محکم بسته شد. راننده شروع کرد به دادن فحش های جنـ.سی که واقعا زشت و زننده بود. شماره پلاک ماشین را یادداشت کردم. زنگ زدم تاکسیرانی و گفتم چه اتفاقی افتاده و راننده چه برخوردی داشته. مسئول پشت خط با پوزخند گفت اگه شکایت دارم باید برم فلان جا و اظهارنامه پر کنم و بعد برم بهمان جا و شاهد ببرم و ... خلاصه یک هفت خوانی بود که در آخر اگه همت داشتی و می تونستی برای n نفر توضیح بدی و شاهد بیاری که این آقا چه فحش ها و نسبت های زشت و زننده ای بهت زدند تازه راننده را یک جریمه کوچک می کردند.
احساس کردم این مراحل یک مجازات برای منه که جرات کردم اعتراض کنم در برابر هتاکی و بی احترامی. در برابر رفتار ناشایست.
حالا هم جناب وزیر عزیز ما، بر اساس همین نظام واقعا شایسته که معمولا قربانی بیشتر مجازات میشه تا مجرم، مخصوصا اگه جرات کرده باشه و گوشه ای از زشتی های جامعه اسلا.می ما را رو کرده باشه، فرموده اند باید با اون دانش آموز شجاع که جسارت به خرج داده و این رفتار زشت را به همگان معرفی کرده، برخورد بشه!
کاملا قابل حدس است که احتمالا مجازاتی که در انتظار اون معلمه به مراتب کمتر از اون دانش آموزه! چرا که در کشور ما مجازات کسانی که جرات کردند زشتی ها را نشان همگان بدهند، بیشتر از کسانی است که اون عمل زشت را انجام داده اند.
این یک جریان بیمار و ناکارآمده! جریانی که مظلوم را تشویق می کنه به سکوت از ترس مجازات و درد بیشتر و همین جریان باعث میشه خطاکار حریص تر و وقیح تر بشه به خطا و ظلمی که می کنه.
به دلیل همین جریان ناسالمه که در کشور ما حتی مجازات اعدام هم باعث کاهش تجاوزش، زورگیری یا ایجاد ناامنی نشده! چون این نظام به جای حمایت از قربانی ماجرا، در اولین اقدام اون را مجازات، محکوم و طرد می کنه.
آقای وزیر آموزش و پرورش، شما الگوی بسیار نامناسبی برای سیستم آموزشی کشور ما هستید. وقتی از همون مراحل ابتدایی به کودکان ما یاد می دهید در مقابل ظلم و ناحقی باید سکوت کنند و نه اعتراض.
پیوست: مدت هاست که کسانی که مهاجرت می کنند را سرزنش نمی کنم. دیگه معتقد نیستم که به ماندن و ساختن. عجب ویرانه ای شده است ایران کهن و خسته ما.
نتايج بي جنبگي
آن وقت ادعای برابری، برادری و عدالت هم می کنیم!
سلام
خبر جدید در مورد انتصاب شهردار جدید لندن را شنیده اید؟
با شنیدن این خبر، این که یک مرد مسلمان پاکستانی شهردار یکی از مهم ترین و بزرگترین شهرهای دنیا شده، دقیقا درک کردم که چرا مهاجران سوری و افغانستانی با تحمل رنج و مشقت تا اروپا میرند ولی حاضر نیستند به یکی از کشورهای مسلمان اطرافشان مثل ایران، ترکیه، عربستان و... پناه ببرند!
ش مثل شهرزاد! ز مثل زن!
سلام
احتمالا شما هم جزو بینندگان سریال شهرزاد باشید یا حداقل اسم این سریال به گوشتون خورده باشه و با شخصیت هاش آشنا باشید.
ما هم به تشویق و ترغیب دوستان این سریال را دیدیم و به نظرم بهترین قسمتش تا به الان قسمت 27 و بهترین سکانسش، لحظه ای بود که شهرزاد برخلاف متهم کردنش به مادر نبودن و سنگدلی، خواست دنبال زندگی بره که خودش انتخاب کرده و دوست داره.
دیدن و شنیدن این دیالوگ ها و این سکانس ها در فیلمی ایرانی، واقعا جای شگفتی و تحسین داره.
ولی نمی خواهم این پست در مورد این سریال یا این سکانس صحبت کنم! می خواهم در مورد کامنت ها و نظرات مردم در مورد این سکانس و شخصیت های درگیر در آن بنویسم.
برام خوندن این کامنت ها خیلی جالب بود! از چند نظر!
اول این که خیلی از افراد شخصیت های داستانی را با شخصیت های واقعی بازیگران قاطی کردند. مثلا چون از خود شهاب حسینی خوششون میاد، سرسختانه از شخصیت قباد دفاع می کنند!!! یعنی هنوز به اون درجه پختگی احساسی نرسیدند که تفاوت بگذارند بین علاقه به بازیگر و شخصیت داستانی!
دوم این که خیلی ها از شهرزاد بد گفتند! اون را بی حیا و وقیح و ... دونستند که به خاطر بچه اش سکوت و صبر نکرد که روزی روزگاری شرایط جور بشه و قباد شاید بیاد و باز باهاش ازدواج کنه و همین زندگی نصف و نیمه را حفظ کنه و اصلا هم توجه نکنه به بلایی که سرش آورده و آوردند. خیلی جالبه که اکثر کسانی که این عقیده دارند، زن هستند!
سوم این که عده ای هستند که اعتقاد دارند احساس قباد به شهرزاد عشقه! این یعنی فاجعه! یعنی عده زیادی از جامعه بزرگسال کشور ما هنوز درک درستی از مفهوم عشق ندارند و وابستگی معتادگونه قباد را عشق می دونند! شهرزاد یک مخدر بود برای قباد که فراموش کنه تحقیرها، توهین ها و بی عرضگی خودش را! و اعتیاد به معنای عشق و علاقه سالم نیست.
چهارم این که بسیاری هم عقیده دارند قباد گناه داره! تحقیر شده و تنهاست و کسی را نداره و قربانی شده و به همین دلیل ها شهرزاد باید به اون توجه کنه و پیش اون برگرده. این هم عقیده دردناک دیگری در مورد نقش زنانه که به عنوان یک پرستار، موجودی از خود گذشته تصور میشه که باید صبوری کنه و تمام عیوب مرد را تحمل کنه تا درد مرد کمتر بشه و حالش خوب بشه و مهم نیست این وسط خودش چه قدر درد می کشه و زخم می خوره!
خوندن این کامنت ها اگرچه که گاهی خنده داره ولی بیشتر دردناکه! دردناکه دیدن این عقاید در بین قشری که ادعای به روز بودن دارند، موهاشون را بلوند می کنند، دماغشون را عمل می کنند، جسورانه لباس های کوتاه و تنگ و ... می پوشند، تند تند پارتنر عوض می کنند، ادعای آزادی روابط را دارند ولی هنوز ته ته قلبشون بر این باور دارند که زن موجودیه که حق انتخاب نداره! باید بگذاره مردان زندگیش براش تصمیم بگیرند و اگه روزی مادر شد باید بقیه عمرش بسوزه و بسازه و دم نزنه! حتی اگه این بقیه عمر را اصلا زندگی نکنه!
باید تشکر کرد از سازندگان این فیلم که در فضای فکری حاکم بر کشور ما که زن را موجودی درجه دوم و سوم می دونه، شخصیتی مثل شهرزاد خلق می کنه که چنان قوی و مصممه که تحت تاثیر حرف دیگران قرار نمی گیره و می خواهد زندگیش را خودش انتخاب کنه و بسازه!
