parisa.hashemy
Shared posts
"شناسایی محدودیت ها" دردناک است و شادی آور
خاطرات (از نظر خودم) جالب (108)
سلام
۱. (۱۳+) به خانمه گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: پ.س...م ورم کرده و از سینه ام خلط میاد. بعد هم فورا آستینشو زد بالا و منتظر موند!
۲. خانمه گفت: مدتیه که کمرم درد می کنه. رفتم پیش متخصص برام سی تی اسکن نوشت ولی دستگاهش خراب بود. اومدم اینجا تا وقتی دستگاهش خرابه اقلا برام یه نوار قلب بنویسی!
۳. پیرمرده گفت: چند روز پیش هم اومدم اینجا اما داروئی که برام نوشتند هیچ توفیقی نداشت!
۴. خانمه گفت: حالا با این داروها خوب می شم؟ یعنی احتیاجی نیست که برم پیش دکتر خصوصی؟!
۵. به خانمه گفتم: ممکنه استخونتون شکسته باشه. باید عکس بگیرین. گفت: برای گرفتن عکس باید ناشتا باشم؟!
۶. به پسره گفتم: آمپول می زنین؟ پدرش گفت: این هم قرص می خوره هم آمپول می زنه. همه کاره است!
۷. نسخه خانمه رو که روی سرنسخه نوشتم گفت: ببخشید میشه توی دفترچه بنویسینش؟ گفتم: چرا از اول نگفتین که دفترچه دارین؟ گفت: خب آخه ما اولین باره که میائیم اینجا!
۸. (۳۱+) توی یه مرکز روستائی داشتم با مسئول داروخونه صحبت می کردم که یکدفعه شروع کرد به خندیدن. گفتم: چیه؟ گفت: یادم افتاد به پیرزنه که دو روز پیش اومد و ک.ا.ن.د.و.م گرفت و دیروز اومده بود و می گفت: نمی شه اینهارو عوض کنین؟ برای شوهرم کوچیکه!!
۹. داشتم برای خانمه نسخه می نوشتم که گفت: راستی من شربت نمی خورما غیر از آدمیزادم!
۱۰. خانمه گفت: من هرماه می رفتم اصفهان برام داروهامو تجدید میکردن امروز رفتیم دیدیم دکترمون فوت کرده حالا شما نسخه مو تجدید می کنین؟ دفترچه رو ازش گرفتم و دیدم مهر یکی از پزشکان مشهور اصفهان پای نسخه است. گفتم: واقعا دکتر .... فوت کردن؟ گفت: بله مثل اینکه صبح از خونه شون اومدن بیرون و یکدفعه سکته کردن و افتادن زمین و دور از جونشون مردن!
۱۱. به خانمه گفتم: حامله نیستین؟ شوهرش گفت: مطمئنم که حامله نیست اما ممکنه حامله باشه؟!
۱۲. یه دختر بچه با مادرش اومدند توی مطب. مریض قبلی که داشت بیرون می رفت به بچه گفت: وااای موهاتو میدی به من؟ و رفت بیرون. بچه به مادرش گفت: وای چقدر بعضی از مردم حسودند!
پ.ن۱: به سلامتی و دل خوش دانشکده دندون پزشکی ولایت هم افتتاح شد.
پ.ن۲: طبق کامنت خصوصی پزشک طرحی خوشبختانه همه سرنشینان ماشینی که درمورد تصادفشون این پستو گذاشته بودند زنده مونده اند و درحال بهبودند.
پ.ن۳: بالاخره تونستم توی سایت وبلاگستان ثبت نام کنم. از این به بعد باز هم لینک هام به ترتیب آپ شدن خواهند بود.
پ.ن۴: دیشب بالاخره از شر اون یکی دندون عقل که نیاز به کشیدن داشت راحت شدم!
پ.ن۵: آنی از بیرون میاد و میگه: یه اعلامیه روی دیوار بود به نام (خیلی فکر کردم اسمشو چی بنویسم تا بالاخره دیدم اسم خودمو بنویسم بهتره اما این توضیحو میدم که فامیلش مشابه مدیر مدرسه عماد بود) ربولی حسن کور.
میگم: یعنی مدیر مدرسه عماد بود؟ عماد میگه: نه بابا مدیر ما که اسمش آقای حسن کوره نه ربولی حسن کور!
عشق نهان
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا
اشارات نظر نامه رسان من توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم
گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا
چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه
جا زمزمه عشق نهان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت
و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا
نامه عشق است نشان من و توست
سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه
از این آتش روشن که به جان من و توست
"هوشنگ ابتهاج"
---------------------------------------------------------------
دانلود ترانه "عشق نهان" با صدای شکیلا
منبع وبلاگ: شب شعر
تو، تمام آن چیزی هستی که من به خواب دیده بودم
بعد
از انتظار طولانی آسمان و تنگدستی زمین و سالهای ترس
برای ملامت
سقف های کوتاه و دلجویی چلچله های فروردین
به ملاقات تو
آمدم!
تا نامم را،
دلم را و واژگانم را به تو بسپارم...!
عرق پیشانیام
را بگیر
می خواهم دو
زانو در برابرت بنشینم
و تا حریر
پیراهنت را شاپرکها بیرون می آورند
دستی به
گیسوانت فرو برم
میان خنده
های تو ،
قرص ماه و کودکان بذر و بالهای شانه به سر آواز
می خوانند
تو، تمام آن چیزی هستی که من
به خواب دیده بودم
تو، دانه ی
خورشیدی ، مهربانی انگور
و من ، بی
آنکه ناخنهایم را به گاوآهن ببندم زمستان را سرافکنده خواهم کرد
تو صدایم
می کنی و پیراهنم پر می شود از بهــار...
من که همه
عمر، آسمان را به تردید نگریسته بودم
حالا می خواهم
چایم را در کهکشان شیری بنوشم
حبه ی قندی
تعارفم کن
این اتفاق
عجیب که در جان من افتاده است
خواب باغ را
در تاریکی ام سبز می کند...
"شاعر: ناشناس"
برگرفته از وبلاگ:
----------------------------------------------------
پی نوشت (9 مهر 1392):
بین تمام شعرهایی که اخیرا خواندم و پست کردم (نمی تونم بگم از کی اما حداقل چند روز اخیر) از هیچ شعری به اندازه این شعر لذت نبردم و به دلم ننشست. دست مریزاد به شاعر خوش ذوقش.
آن گاه که در گذشتم
جانانم
آن گاه که در
گذشتم ، از من شمش طلا مساز
تا در خزانه
ی بانک ها که همچون گورستان است
احساس وحشت
نکنم
و نیز از من
مترسکی برای پرندگان در مزرعه تعبیه مکن
تا یخ بندان
مرا منجمد نکند
و جغدها مرا
دشمن نپندارند
شاعر من
آن گاه که در
گذشتم ، از من مرکب بساز
و با من سطر
به سطر آفرینش هایت را بنویس
تا طعم
جاودانگی را در درون حروفت دریابم
و این بار از
نو
تا ابد زنده
بمانم.
"غاده السمان"
مرا ببخش اگر دوستت دارم
این ابرها را
من در قاب پنچره نگذاشته ام
که بردارم.
اگر آفتاب نمی تابد
تقصیر من نیست
با این همه شرمنده توام
خانه ام
در مرز خواب و بیداری ست
زیر پلک کابوس ها
مرا ببخش اگر دوستت دارم
و کاری از دستم بر نمی آید.
"رسول یونان"
برگرفته از وبلاگ:
http://baharaneman.mihanblog.com
پیش از مهاجرت به اینها هم فکر کنید
این روزها خیلی از دوستانم که همین پنج سال پیش حتی فکر مهاجرت به ذهنشان خطور نکرده بود سراغم می آیند و از من راه و چاه می پرسند و معلوم است که بطور جدی به مهاجرت فکر می کنند. با خودم فکر کردم که این جمع بندی شاید به کار کسانی که این روزها درگیر قضیه ی مهاجرت هستند کمکی کند. هرچند اصولا معتقدم که راهکار دادن در این زمینه انقدرها هم به کار نمیاید و خیلی چیزها هست که واقعا باید شخصا تجربه کنید و در ضمن از مورد به موردی قابل تعمیم نیست چون ادمها متفاوت هستند. این متن خلاصه ای ازنکاتی است که به نظرم کمتر به آن پرداخته شده است. به یاد داشته باشید که مهاجرت تصمیم بزرگی است و زندگی شما را برای همیشه تغییر خواهد داد. برای شما در هر تصمیمی که بگیرید آرزوی بهترین ها را داریم.
It is all about Balance
یکم: کفه ی ترازو
چیزهایی که شما بعد از مهاجرت به دست می اورید (آزادی، رفاه، امنیت ..) همانقدر مهم است که چیزهایی که پشت سر می گذارید ( خانواده، دوست، خاک آشنا، شغل، ..) . بطور ساده هر قدر چیزهایی که شما پشت سر می گذارید کمتر باشد و دست آوردهای شما آن طرف ناچیزتر، کفه ی شما در دیگر سو سنگین تر خواهد بود و شما مهاجر موفق تری خواهید بود. بطور مثال اگر در ایران توی کارتان ناموفقید؛ حق شما خورده می شود، خانواده ای دارید که بارشان را باید بکشید، مهاجرت برای شما گزینه ی خوبی است. چون از شر چیزهایی که دوست ندارید خلاص می شود و این طرف هرچه که درانتظارتان باشد از انچه که تجربه می کنید بهتر خواهد بود. اما برعکس اگر شغلی دارید که به شما هویت می دهد، مورد احترام هستید، خانواده و حلقه ی دوستانی دارید که با انها خوشید و تنهایی هایتان را پر می کنید بیشتر به تصمیمتان فکر کنید چون خیلی از اینها رابه اسانی برای همیشه از دست می دهید. به یاد داشته باشید که ذهن آدمی ذهنی مقایسه گر است. شما ممکن است زیرک باشید و از دام مقایسه خودتان با دیگران در بروید اما از دام مقایسه امروز با گذشته ی خود به سختی می توان در آمد.
You can not teach an old dog new tricks
دوم: سگ پیر
سن عامل بسیار بسیار مهمی است. بخشی از اهمیتش به قانون اول بر می گردد. بدیهی است که هرچه شما جوان تر باشید چیزهای کمتری را پشت سر خواهید گذاشت چون توی ایران ریشه نکرده اید و دست اوردهای زیادی ندارید که گذشتن از آن شما را غمگین کند. اما بخش دوم به خود خاصیت سن برمی گردد. با هر روز بالا رفتن سن توانایی شما برای اموزش و تطبیق پایین تر می اید و این در پروسه ی مهاجرت طبعات دردناکی خواهد داشت. شما اسامی ، کلمات، زبان ، قوانین جدید را به سادگی یاد نمی گیرید. هر چیزی را باید هزار بار بیشتر و با تلاش توی مغزتان فرو کنید. در ضمن ریسک پذیری ، اعتماد به نفس و شهامت هم معمولا چیزهایی هستند که با بالا رفتن سن سیر نزولی می گیرد. اهمیت سن به حدی است که توی وبسایت رسمی مهاجرت به استرالیا هیچ فرد بالای 42 سال تحت هیچ شرایطی واجد شرایط مهاجرت نخواهد بود. من شخصا مهاجرت کردن را برای هیچ کس که بالای سی سال باشد توصیه نمی کنم.
If you want to go fast go alone, if you want to go far go together
سوم: تند بروید تنها بروید، دور بروید با هم
من شخصا همیشه با کله خری ذاتی خودم فکر می کردم که تنها سفر کردن اسان تر است. اما واقعیت این است که خصوصا در سالهای اول که اوضاع سخت تر می گذرد داشتن یک رفیق، یک همراه، یک همسفر (و هرچه بیشتر بهتر) به نحو عجیبی به شما قدرت می دهد. دوستانی را می شناسم که سالهای اول مهاجرت ناچار به کارهای خیلی پست تن داده اند اما از آن روزها به عنوان بهترین روزهای زندگی یاد می کنند. دلیلش به طور ساده این بوده که این دو دوست از دبیرستان با هم بوده اند و با هم از ایران خارج شده اند. آنها تعریف می کنند که بعد از کار با هم ابجو می خوردیم و به مشکلاتمان می خندیدیم. توجه بفرمایید که اگر هم تنها باشید بعد از یک روز سخت می توانید ابجو بخورید اما کسی نیست که باهاش بخندید و در نتیجه بعد از خوردن ابجو بیشتر احتمال دارد که به حال خودتان گریه کنید. داشتن همراه مهم است اما نکته ی ظریف این است که دو همراه باید دقیقا به یک اندازه تصمیم به مهاجرت داشته باشند. هیچ وقت کسی را به زور تشویق به همراهی با خود نکنید. مهاجرت راه دشواری است و انکه نمی خواسته وسط راه می برد و نه تنها یاری نمی شود که باری می شود که باید روی دوشتان بکشید و یا رهایش کنید که در هردو حالت فقط ادامه مسیر را دشوارتر خواهد کرد
The limits of my language means the limits of my world
چهارم : هیچ کس زبانش خوب نیست
واقعیت این است که اگر شما زبان را از 5-10 سالگی توی کشور دیگری یاد نگرفته اید زبان شما خوب نیست. نمره ی ایلتس یا تافل هم فقط حداقل توانایی های شما را در زبان انگلیسی نمایش می دهد و ربط چندانی به محاوره ی روزمره ندارد. زبان دریچه ی ارتباط شماست با دنیا. طبیعی ست که وقتی نتوانید خود را خوب بیان کنید میزان هوش و دانش و بقیه ی مهارت های شما هم به سادگی زیر سوال می رود. شما با زبان نه چندان خوب با لهجه ای غریب در محیطی رها خواهید شد که حتی یک کودک هشت ساله از شما به نحو موثرتری با محیط ارتباط برقرار می کند. هر کشوری برای خودش در این زمینه شرایط خاصی دارد. من از اروپا چیز زیادی نمی دانم. اما مثلا در انگلیس درست حرف زدن بسیار مهم است و تاکید روی گرامر درست بسیار. در استرالیا و نیوزیلند شما انواع ادمها را با لهجه های مختلفی خواهید دید که وقتی دهانشان را باز می کنند و به انگلیسی حرف می زنند حتی یک کلمه اش را به دلیل لهجه ی مخصوص انها در ابتدا نخواهید فهمید. این که شما بطور مداوم در ارتباط و فهم دیگران دچار اشکال می شوید بر روی توانایی شما برای یافتن کار، دوست یابی و حتی خرید یک بستنی هم تاثیر خواهد گذاشت. اگر برای شما درست حرف زدن؛ ارتباط انسانی، پذیرفته شدن در یک جمع به عنوان یک انسان فصیح و بلیغ مهم است به این قضیه فکر کنید.
Money is the barometer of a society’s virtue
پنجم: پول
این که با چه میزانی از سرمایه از ایران خارج می شوید تیغ دو لبه است. اگر با پول کمی که برای چند ماه زندگی کفاف می دهد خارج شوید احتمال موفقیت شما بالاتر از کسی است که با سرمایه ای بین 50 تا 500 هزار دلار خارج شده چون فشاری که به شما خواهد امد شما رو توی جامعه ذوب می کند و باعث می شود که از ترس بجهید بالا و برای خودتان کاری دست و پا کنید. بدترین حالت نصفه نیمه است که نه انقدر در اضطرارید که کف زمین بشورید و نه انقدر پول دارید که نگران کار و در امد نباشید. اگر سرمایه ای که خارج می کنید بالای یک- دو میلیون دلاراست، شما اساسا آدم موفقی هستید و احتمالا هرجا بروید ادم موفقی خواهید بود و پیشنهاد می کنم وقت تان را با خواندن این نوشته هدر ندهید.
Attachment is one of the most important needs of your soul
ششم: مرز
بسیار شنیده ایم که گفته اند «هرکجا باشم باشم، آسمان، فکر، زمین مال من است». واقعیت این است که زندگی شعر نیست. دنیا مرزهایی دارد و شما یک ایرانی هستید. هیچ کشور دیگری سرزمین شما و خاک شما نیست و نخواهد بود. شما می توانید در هر کشوری که بخواهید اقامت کنید، درست مثل هتلی که برای اقامت انتخاب کرده اید این هتل می تواند بسیار شیک، مرفه و اصلا هفت ستاره باشد. اما در هتل احساس خانه را نخواهید داشت. شما متعلق به خاک خودتان هستید و انجا را با همه ی بدیها، خوبی هایش می شناسید، با جرایم و جنایات وخرافاتش آشنا هستید. این ور آب شما روی زمان و مکان و فرهنگ سوار نیستید. در دراز مدت حسی شبیه عدم تعلق روی شما سوار می شود. البته عدم تعلق و چون سرو ازاد بودن خیلی هم خوب است ولی واقعیت این است که روح ادمی برای لذت بردن ازچیزها نیاز به احساس تعلق دارد. بدون حس تعلق از زیبایی، نظم و آزادی اطرافتان بهره ی چندانی نمی برید چون اینها «مال» شما نیست. تصاویر از برابر شما می گذرد، شما می بینید اما عمق حس جاری در محیط در روح تان نفوذ نمی کند و در یک کلام » حال نمی دهد». این که می بینید کسی در بهترین ساحل دنیا با بیکینی نشسته و مارگاریتا میخورد و هوس ساندویچ فری کثافته یا اتوبوس های شهر ری را می کند ادا نیست. این واقعیت مضحک روح ادم است .
There is no U-turn on this road
هفتم: باز آمدنی نیست، چو رفتی رفتی
وقتی از ایران خارج می شدم با خودم گفتم می روم؛ می بینم، می سنجم. اگر شد می مانم و اگر نه بر می گردم. فکر می کنم خیلی ها هم با همین فکر از ایران بیرون رفته اند. در واقع این فکر کمک می کند که از شدت حجم واقعه ی پیش رو بکاهید و به شکل یک تجربه ی برگشت پذیر بهش نگاه کنید چون مغز ادم از چیزهای برگشت پذیر کمتر می ترسد. واقعیت این است که مهاجرت ( از نوع ایرانی آن) پروسه ی بی بازگشتی ست. ایرانی های زیادی به کار سیاه و حتی شستن زمین هم رضایت می دهند تا برنگردند. واقعیت این است که وقتی به راه رفتن توی محیط ازاد عادت کردید برایتان زندگی در شهری که هرکه از راه رسید بتواند جلویتان را بگیرد و ارشاد کلامی تان کند سخت می شود. وقتی به قطارهای خالی که سر ساعت می رسد؛ به نظم؛ به قانون به هوای پاک و بدون پارازیت، به اینترنت پر سرعت بدون فیلتر؛ به رانندگی خوب؛ غذای خوب، شراب خوب و لباسهای رنگی خوب عادت کردید دیگر نمی توانید روال سایق را قبول کنید. دوستان زیادی داشتم که بعد از ده سال به ایران برگشته اند و بیشتر از چند هفته دوام نیاورده اند. آنهایی هم که ماندگار شده اند برای همیشه مثل کبوتر دو برجه بین این و آن معلقند. پیش از این که مهاجرت کنید به این فکر کنید که این تصمیم برای همیشه زندگی شما را تغییر خواهد داد.
دستهبندی شده در: لولیتا
![]()
عظمت خود را دریابید

آیا می دانید که تفکر ما بر مبنای تصاویری شکل می گیرند که در ذهن مجسم می کنیم و کلمات در آن نقشی ندارند؟ برای مثال وقتی می گویم گل سرخ حروف گ-ل-س-ر-خ به ذهن شما نمی آید، بلکه تصویری از گل سرخ در ذهن شما ایجاد می شود. بزرگترین خدمتی که روانشناسان در قرن کنونی به بشریت کرده اند، کشف این حقیقت است که تصویر ذهنی همانند یک تجربه به مغز سپرده می شود. وقتی شما تصویری را در ذهن مجسم می کنید ضمیر باطن حصول آن را قطعی تلقی می کند و با آن مانند تجربه ای مواجه می شود که پیشاپیش انجام پذیرفته است. موفقیت، سلامتی و در مجموع همه توانایی های شما به این امر بستگی دارد که چگونه خود را در ذهنیت خود ببینید. بسیاری از افراد به خاطر شرایط نامساعد تربیتی، تصویری ضعیف و ناتوان از خود در ذهن دارند. گفتن عباراتی مانند:
من عصبی هستم
کمرو و خجالتی هستم
ریاضیاتم خوب نیست
آشپزی خوب نمی دانم
اصولا دست و پاچلفتی هستم و ... همگی نمایانگر آن است که شخص دایره فعالیت خود را در ذهنش محدود ترسیم کرده است. فراموش نکنید که شما مسئول باورها و معتقدات خود هستید بنابراین اگر به ناصواب بودن سخنانی که بزرگترها در دوران طفولیت به شما گفته اند یقین دارید مجبور نیستید همچنان آنها را بپذیرید. باورها و آموخته های نادرست را از ذهن خود بیرون کنید تا ذهنتان برای پذیرفتن واقعیتهای تازه آماده شود.
منظور من از تاثیر ذهنی بر رفتار این نیست که صرفا تصاویر دلخواه خود را در ذهن ترسیم کنید، زندگیتان دگرگون می شود بلکه بر این باورم که برای هرگونه تغییری نخست باید از تصاویر ذهنی شروع کنید.
من می گم نگران آی کیو اینا هستم ..هی شما بگو طبیعیه
http://negahivayadi.blogfa.com/post-1715.aspx

از حرفهایی که پشت سر من و تو
زده می شود
ناراحت نمی شوم
بلکه برعکس
تمام پنجره های خانه ام را
به روی این شایعه ها
باز می کنم
روی دستم برایشان
دانه ی گندم می ریزم
اجازه می دهم
روی دامنم بازی کنند
زیرا شایعه های عاشقی در کشورم
مثل گنجشگها زیباست
و من از کشتن گنجشکان بیزارم
سعاد الصباح
http://negahivayadi.blogfa.com/post-1719.aspx

همين جا بمان عشقم
همين گونه که هستي
بمان
و تنها
به من نگاه کن
نگاه کردن
عشق است
برهنه ام
برهنه ام تا براي تو راه باشم
اين گونه برهنه و تن به تن
بگذار نفس هايم
روي تن ات
سير کند
چشم هايت
سينه هاي برهنه ات
لب هايت
همين گونه بيا
و در بسترم، کنارم بخواب
و ببوس مرا
بي وفقه
باز هم بلند بلند ببوس مرا
آري
عشق
همين سفرهاي طولاني را
مي طلبد
هر لحظه سوي خود
بِکش مرا
بِکش تا بدانم
سهم توام
تا بداني سهم مني
اين گونه محکم ، اين گونه گرم
سمت خود بِکش مرا
ايلهان برک
ترجمه : سيامک تقي زاده
http://negahivayadi.blogfa.com/post-1721.aspx
تو را بسيار دوست دارم
و مي دانم که شيوه عشق من
کهنه شده است
شريان هاي قلبم
کهنه شده است
آمدن نامه بر من به پيش تو
و بردن گل هاي زيبا به خانه ات
همه آيين هايي کهنه شده است
تو را بسيار دوست دارم
و روياي من اين است که مرا
در پيراهني نو مبهوت کني
و با عطري تازه ، ديدگاهي تازه
و روياي من اين است
که باراني از شط بلند پرسش ها
بر من بباري
و چون خوشه گندم از پارچه ناز بالش بشکفي
تو را بسيار دوست دارم
و مي دانم که نمي داني
و مسئله اين است
نزار قباني
هنوز
ﻣﻦ ﻫﻨوز
ﮔﺎﻫﯽ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ
ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ناظم حکمت
ملکان عذاب/ خسروی

ملکان عذاب
ابوتراب خسروی
انتشارات ثالث
شمس با حوریه دوست دوران نوجوانی تماس گرفته تا وصیت پدر را انجام داده و مدارکی را به دست حوریه برساند . حالا داستان کتاب بیشتر بر می گرده به داستان زندگی زکریا که پدر شمس هست . مردی که توی طایفه های فارس به دنیا می یاد و مادرش از طریق ازدواج با خان های مختلف خیلی پولدار شده بوده هر چند پدر اصلی وی سردسته تعدادی صوفی در خانقاهی بوده که روشی خاص داشتند و زکریا را هم درگیر این مسئله می کنند .
کتاب نسبتا خوبیه خوب یک جاهاییش اون قدر برام جذابیت نداشت بیشتر اوایلش که توی طایفه های فارس می گذشت را دوست داشتم اما در مجموع خوب بود بقیه اش را هم می ذارم پای بی حوصلگی این روزها . حتی حس جمله انتخاب کردن هم ندارم . البته بهترم اما هنوز نه اونقدر که بخوام عین قبل با ذوق و شوق سراغ کتاب برم . در هر صورت شاید زیاد کتاب را دوست نداشته باشید اما فکر نکنم بدتون هم بیاد .
