Shared posts

14 Dec 20:31

افسانه ها

by مهربان
همیشه تا یک مسئله ای برایمان پیش نیاید و مقابل چشممان نبینیم و حسش نکنیم، به آن فکر نمی کنیم ..... حالا من چند روزیست به یک زن فکر میکنم.... به افسانه که چهار فرزند دارد، سه پسر و یک دختر.... همسرش چند سالیست فوت کرده... ما می شناختیم شان از خیلی سال پیش .... با بچه هایش همبازی بودیم و برو بیا داشتیم با هم.

تازگی ها با سرو سامان گرفتن آخرین بچه، قرار شده خانه ی به جامانده از پدر را بفروشند و هرکس سهم خودش را بردارد و به سلامت... تا اینجای کار همه چی خوب ولی قسمت تلخش مانده که آواره شدن افسانه است.... همان مادر خانواده که طبق قوانین حاکم بر ارث نه مثل پسرش دو سهم از خانه و نه مثل دخترش یک سهم بلکه به عنوان همسر متوفی فقط یک هشتم از خانه را به ارث می برد. شاید امسال بتواند با پولش یک آپارتمان نقلی توی همان محل خودشان اجاره کند .... سال بعد و بعد ترش چی؟ خدا می داند... نمی دانم گردنش جلوی کدام پسر خم خواهد شد ولی این را می دانم که افسانه سی و شش سال چراغ آن خانه را روشن نگه داشته.... شوهر داری کرده و چهار تا بچه بزرگ کرده ... بچه بزرگ کردن به سبک سی و اندی سال پیش .... که نه ماشین لباس شویی اتومات بوده و نه مای بی بی هفت لایه با پودر جاذب... فقط یک شیر آب سرد بوده کنار حیاط.... همین!

حکایت افسانه برای خیلی ها اتفاق افتاده و قرار است از این به بعد هم تکرار شود.... قانون ارث برگرفته از آیات قران است و قرار نیست به نفع و ضرر کسی تغییر کند.... البته مجلس هشتم یک بار تغییرش داد و سهم زن را زیاد کرد قبل از آن یک هشتم بود از درخت و بنا نه از زمین .... بگذریم .....

می شود مثل تبلیغ پپسی با این شعار سر کرد که live for now  و بیخیال این داستان ها شد .... یا می شود جفت پا رفت روی اعصاب شوهر که تا زنده است نیمی از خانه را به اسم همسرش بزند. قبول دارم یه کم تحقیر کننده است ولی بی شک درصد تحقیرش خیلی پایین تر از تحقیر شدن پیش پسر و عروس و داماد آن هم در حال  و روز پیری است ...



14 Dec 14:44

بهاي رهايي و شادي

by giso shirazi
تو باغ پرندگان يه خروس كاكل زري ديدم كه برخلاف بقيه پرنده ها خيلي شاد و شنگول بود اما پشت سرش تا كمر پر نداشت، به متصدي مي گم اين بيماري خاصي گرفته، مي گه نه راه فرار از زير تور سيمي را ياد گرفته
14 Dec 14:44

گفته بودم من به آينده اين مملكت اميدوارم؟ خب آدميزاده ، حرف زياد مي زنه

by giso shirazi
امروز شبنم و فاطمه  داشتن باب اسفنجي نگاه مي كردن، در آخر كارتون باب فهميد كه بهترين روز زندگيش روزي بوده كه به دوستاش كمك كرده  با وجود اينكه نتونسته طبق برنامه اش خوش بگذرونه
و من از اون دو تا پرسيدم: بهترين روز زندگي شما دو تا كيه؟
شبنم گفت :روزي كه فاطمه نباشه تا من مشقامو بنويسم
فاطمه گفت :روزي كه شبنم مريض بشه نياد خونه ما
14 Dec 14:44

ايرانيان غريب

by giso shirazi
در مترو باز شد و سيلي از دختران جوان و زيبا جيغ زنان ريختند داخل، فشار جمعيت اينقدر بود كه كمي بترسم، مدتي طول كشيد تا بفهمم ماجرا چيست، بعد از اينكه دسته جمعي شروع به خواندن ترانه كردند ، فهميدم

زن ميانسالي حيرتزده مي گفت: خارج شده اينجا؟ تو ماه صفر؟

و جملات آغاز شدند

حالا خوبه تا دو روز پيش نمي شناختنش

وا همه مي شناختن واسه ماه عسل

اخه اينا با اين قيافه عزاداران؟

چشه؟ خيلي هم خوشگليم

ملت مرده پرست، واسه اسيد سوزي چرا نيومدين؟

نمردن كه اونا،

دوسش داشتيم اينو

داغ دارمون كرد، اول عبدالهي حالا اين، واي اگه عليزاده بره

طفلك مادرش، چي مي كشه

در ايستكاهم پياده نشدم ، يعني نتوانستم كه پياده شوم و با جمع آوازخوان دختران همينطور رفتم ،صداي راننده در سالن پيچيد كه آخرين مقصد قطار ، شهرري است، جيغ دخترها در آمد، شروع كردند به فشار دادن دكمه ارتباط با راننده كه در ميان شلوغي چيزي شنيده نمي شد

هيس هيس همه با هم حرف نزنيد
همه ساكت شدند و يكي از دخترها با صداي نرم و نازك ، دكمه را دوباره فشار داد 
بله؟
ببخشيد مي شه تا بهشت زهرا بريد؟
نه!
دربست چطور؟ مي شه؟

انفجار خنده سالن را پر كرد


14 Dec 14:43

هپي اند

by giso shirazi
هم دانشگاهي  من بود ، بيست سال  پيش، دوست پسر داشت، آن موقع ها هركسي دوست پسر نداشت،  آنهم در شهرستان اما دختر چادري با وجود پدري سخت گير و خانواده اي مذهبي ، عاشق شده بود و دانشجو، پسرك هم عاشق شده بود و سرباز،
 پسر به عشق دختر ،سربازي اش را از تهران منتقل كرده بود به شهرستاني كه دختر در آن دانشجو شده بود
و حالا هر هفته دختر مرا مجبور مي كرد كه به بهانه قدم زدن از جلوي پادگان پسر رد شويم ، آن هم  زماني كه پسر دستپاچه و قرمز در كيوسك نگهباني ايستاده بود 
آن دو فقط به هم نگاه مي كردند و من دخترك هيجانزده لرزان را به خوابگاه مي رساندم و او هر شب همين ملاقات را بارها و بارها با جزييات برايم تعريف مي كرد ، انگار كه من شاهد ماجرا نبودم
آن زمان موبايل و ايميل نبود، يك تلفن در راه پله خوابگاه بود كه اگر پسري آن طرف خط بود، مسول خوابگاه به دانشگاه گزارش مي داد و كميته انظباطي
ماهها گذشت و 
يك روز كه عشاق از اين همه سكوت و نگاه دردشان  گرفته بود، قرار گذاشتند يك شب در مهمانسرا اتاق بگيرند
پسر سرباز و دختر دانشجو به تنها مهمانسراي شهر كوچك مي روند
گفته بودند كه زن و شوهرند و شناسنامه را جا گذاشته اند، مهمانسرا قبول نمي كنند و نامه اماكن تنها شرط ورود آنان است، آن دو  به اماكن مي روند، در آنجا از هم جدايشان مي كنند و بازجويي ، فورا متوجه دروغ آنان مي شوند
دختر به مدير جدي و ترسناك اماكن مي گويد كه دروغ نگفته، كه آنها در قلبشان زن و شوهرند و حتي انگشتر هديه پسر را نشان مي دهد كه به دست چپ خود كرده است
مرد از او مي پرسد كه :پسر به او دست زده؟
دختر مي گويد :بله يك بار در پارك دست يكديگر را گرفته اند
مدير مدت طولاني به هر دو نگاه مي كند و بعد اجازه نامه براي مهمانسرا را امضا مي كند

ديشب بعد از اين همه سال هنوز از به ياد آوردن آن شب زمستاني در مهمانسرا با بخاري نفتي كه بين دو تخت برايشان روشن كرده بودند، چشمانش برق مي زند
و من به عكس سربازسابق نگاه مي كنم كه عينكي شده  بود و سبيل داشت و دختر نوجواني را در آغوش گرفته كه عينا همان دختر چادري سالهاي دور است
21 Nov 10:31

مسافران قاچاق، میهمان ناخوانده‌ی کشتی‌ها

by طاها

مسافر قاچاق هم از آن دست معضلاتی است که ممکن است خیلی‌ها باور نکنند که هنوز هم در زمره‌ی مشکلات بزرگ دریانوردی تجاری باشد.

هر روز اخباری را می‌شنویم از غرق شدن مهاجرین غیرقانونی‌ای که بدون رعایت ظرفیت ایمن و مجاز شناورها، سوار بر قایق‌های کوچک، عازم سرزمینی تازه برای زندگی هستند. سوداگران در ازای دریافت پول، آن‌ها را چنین جابه‌جا می‌کنند و تازه اگر به اخلاقیات پابند باشند، به مقصد موعود می‌رسانند، و در غیر این صورت، چنان که شایع است، در همان میانه‌ی مسیر از شرشان خلاص می‌شوند.

امّا مسافر قاچاق در کشتی‌رانی تجاری، در شرایطی که بنادر معمولاً با حفاظت‌های سنگین پاسداری می‌شوند، لااقل برای من دور از ذهن است. طبیعتاً مسافران قاچاق از کشورهایی درگیر جنگ و فقر فرار می‌کنند و جالب است که دقیقاً همین بلاد هستند که بیش‌ترین محافظت فیزیکی را از بنادرشان دارند.

ده کشور محل سوار شدن مسافران قاچاق

ده کشور نخست محل سوار شدن مسافران قاچاق

باری؛ مسافر قاچاق، آن‌چنان برای دریانوردی تجاری مشکل‌آفرین است که مالکان کشتی، از بیم گرفتار شدن در دام آن، پوشش بیمه‌ای نیز خریداری می‌کنند.

امّا مگر مسافر قاچاق چه بر سر کشتی می‌آورد؟ جز این است که جایی سوار شده و جایی دیگر پیاده می‌شود؟

موضوع به این راحتی‌ها نیست.

مسافر قاچاق، دردسرهای فراوانی را همراه خود به کشتی می‌آورد. تأمین غذا و پوشاک مناسب در طول سفر بر عهده‌ی کشتی است و هر گونه بدرفتاری با او ممکن است عواقب حقوق بشری برای کارکنان و صاحبان کشتی به همراه داشته باشد. از سوی دیگر، مسافر قاچاق یک انسان ازهمه‌جا رانده است که بعید نیست از ترس جان و هراس بازگردانده شدن، دست به مقاومت زند و احتمالاً نوعی از سلاح سرد را نیز به همراه خود دارد، اگر مجهز به انواع گرم آن نباشد. ناگفته پیداست که میهمان ناخوانده را باید طوری خلع سلاح کرد و مورد نوازش قرار داد که مویی از سرش کم نشود.

تحویل دادن او نیز خود ماجرایی است. رویه‌های موجود، از کشتی‌ها می‌خواهند اگر بازگشت مسیر برایشان ممکن نیست، مسافر قاچاق خود را تا نخستین بندر میانه‌ی راه در کشتی نگاه دارند و سپس به پلیس تحویل دهند. عواطف انسانی کارکنان کشتی گاهی مانع از آن می‌شود که انسان رنج‌کشیده‌ای را به آغوش رنج‌هایش بازگردانند. از سوی دیگر، چه‌بسا کشورهای دیگر هم از پذیرش آن‌ها سر باز زنند. این امر چنان معمول است که مذاکرات برای تحویل دادن مسافران قاچاق، از همان ابتدای کشف ایشان، در چند کشور میانه‌ی راه انجام می‌شود و به همان بندر نخست بسنده نمی‌گردد. مواردی بوده که حتّی کشور متبوع مسافر قاچاق نیز حاضر به پذیرش او نشده است.

از سوی دیگر، چه‌بسا تاجران پس از بارگیری محموله‌های خود، اقدام به سم‌پاشی آن‌ها کنند (چنان‌که در مورد بارهایی مثل گندم و برنج معمول است) یا درهای انبارها را مسدود کرده و پلمپ نمایند. یا اصلاً ممکن است کشتی باری را حمل کند که استنشاق آن برای سلامتی انسان مضر باشد. این کار ساده، می‌تواند حیات مسافرین قاچاقی را که در پستوهای تاریک کشتی مأوی گزیده‌اند، به خطر اندازد و جانشان را بستاند.

مسافران قاچاق پنهان‌شده در انبار یک کشتی کوچک

مسافران قاچاق پنهان‌شده در انبار یک کشتی کوچک

از همه بدتر آن که روس‌ها و یونانی‌ها مشهورند که مسافرین قاچاق کشتی‌های خود را از ترس مشکلاتی که گریبان‌گیرشان خواهد شد، به دریا می‌ریزند و سربه‌نیست می‌کنند!

این‌جاست که بیمه‌گران مسؤولیت کشتی (انجمن‌های حمایت و غرامت = P&I) تأکید دارند که کارشان بیش از آن که جبران هزینه‌های تحمیل‌شده بابت مسافرین قاچاق باشد، کمک به کشتی در پیاده کردن آن‌هاست. این کار به‌ظاهر ساده، چنان پیچیده است که اغلب بدون اقدامات حقوقی و درگیر شدن سفارتخانه‌ی کشور صاحب پرچم کشتی، میسر نیست.

قانون چه می‌گوید؟

کنوانسیون بین‌المللی ۱۹۵۷ بروکسل درباره‌ی مسافران قاچاق، اقدامی حقوقی بود برای ضابطه‌مندسازی جهانی اصول برخورد با این معضل. امّا رعایت این کنوانسیون به دلیل عدم همراهی کشورها هیچ‌گاه اجباری نشد و بعید است که هرگز چنین شود. کشورهای دانمارک، فنلاند، ایتالیا، نروژ، پرو و سوئد تاکنون تنها دولت‌هایی بوده‌اند که این کنوانسیون را در نظام حقوقی خود به تصویب رسانده و به قانون مبدل ساخته‌اند (منبع).

با این حال، کنوانسیون بین‌المللی تسهیل ترافیک دریایی (FAL) که از طرف ۱۱۵ کشور جهان از جمله ایران به تصویب رسیده (منبع) و از سال ۱۹۶۷ (۱۳۴۵ش) اجباری است (منبع)، در فصل چهارم خود مستقیماً به موضوع مسافرین قاچاق می‌پردازد (متن کنوانسیون).

مسافر قاچاق

این مسافر قاچاق تیغه‌ی سکان کشتی را برای پنهان شدن برگزیده است

در پایان، بد نیست مضمون چند پاراگراف مهم از این کنوانسیون را مرور کنیم:

دولت‌های امضاکننده باید تأسیسات بندری خود را چنان بسازند و اداره کنند که کسی نتواند به قصد مسافرت قاچاق، خود را به باراندازها و کشتی‌ها برساند. (۴٫۳٫۱٫۱)

صاحبان کشتی‌ها باید حتّی‌الامکان راه‌های ورود مسافرین قاچاق به کشتی‌هایشان را مسدود کنند و تدابیری بیاندیشند که در صورت ورود، آنان را پیش از حرکت بیابند. (۴٫۳٫۲٫۱)

صاحبان کشتی‌ها نباید پیش از جست‌وجوی کامل کشتی برای مسافرین قاچاق، اقدام به سم‌پاشی بار و مسدودسازی انبارها نمایند. (۴٫۳٫۲٫۴)

مسافر قاچاق، جز در موارد اضطرار یا امور مربوط به اقامت خود در کشتی، نباید ملزم به کار روی کشتی شود. (۴٫۵٫۱)

اگر مسافر قاچاق هدف از سفر خود را پناهندگی در کشوری دیگر عنوان کرد، فرمانده کشتی حق افشای این راز را ندارد. (۴٫۶٫۳)

 
21 Nov 09:33

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (5)

by ربولی حسن کور

سلام 

اواسط تابستون سال پیش بود و ساعت حدود نه شب. شیفت شلوغی بود و پشت سر هم مریض میومد. درحال دیدن مریض ها بودم که یه لحظه متوجه شدم در درمونگاه باز شد و چند نفر ریختند توی درمونگاه. 

منتظر بودم که بیان توی مطب و مطمئن بودم که باز یه مریض بدحال آوردن. اما همه شون مستقیما رفتند توی تزریقات. 

اما صدای گریه شدید و قطع نشدنی که از توی اتاق تزریقات بلند شده بود باعث شد تا خودمو به اونجا برسونم تا بفهمم جریان چیه؟ 

سه چهار نفر دور خانم مسئول تزریقات حلقه زده بودند. کمی جلوتر رفتم و متوجه شدم خانم مسئول تزریقات درحال پاک کردن خون از صورت یه پسر حدودا یک سال و نیمه است. همه وقتی منو دیدند کنار رفتند و خانم مسئول تزریقات زخم بالای ابروی بچه رو نشونم داد و گفت: بخیه میخواد دیگه؟ گفتم: آره اما نخ ظریف دارین؟ گفت: آره. گفتم: خب پس مشغول بشین. 

خیالم راحت شد که مریض بدحال نیست. اما مسئله این بود که صدای گریه از اون بچه نبود. سرمو کمی به اطراف چرخوندم و منبع گریه رو پیدا کردم. یه پسر حدودا دوازده ساله گوشه اتاق تزریقات و روی زمین نشسته بود و مثل ابر بهار درحال گریه بود. متعجب بودم که اگه این پسر هم آسیب دیده چرا کسی به دادش نمی رسه؟ رفتم پیشش و گفتم: تو چت شده؟ گفت: هیچی. گفتم: پس چرا گریه می کنی؟ گفت: حالش خوب میشه؟ گفتم: آره بابا چیزی نشده که یه زخم کوچیکه. 

گفت: جواب بابامو چی بدم؟ گفتم: تو چرا باید جواب بدی؟ گفت: آخه از بغل من افتاد. گفتم: نترس چیزی نشده فقط دوسه تا بخیه میخوره. گفت: سه تاااا؟؟ وااای جواب بابامو چی بدم؟ و صدای گریه اش بلندتر از قبل بلند شد. 

بچه ظاهرا قصد آروم شدن نداشت. از اون طرف یه مریض دیگه هم اومده بود و مجبور شدم برگردم توی مطب. 

سه چهارتا مریض پشت سر هم اومدند و رفتند. درحال دیدن یه مریض دیگه بودم که در درمونگاه با شدت باز شد. یه نگاهی به در کردم. یه مرد حدودا چهل ساله و تنومند اومد توی درمونگاه و مستقیم اومد توی مطب. گفت: بچه ام کجاست؟ گفتم: بچه تون؟ همون که سرش زخمی شده بود؟ یکدفعه چهره اش رفت توی هم. گفت: سرش زخمی شده بود؟ الان کجاست؟ گفتم: توی تزریقات. مرد با عجله دوید توی تزریقات. اول صدای مرد بلند شد: بابا .... بابا .... چت شد بابا؟ 

بعد صدای یکی از افرادی که بچه رو آورده بودند درمونگاه: خدارو شکر طوری نشده. بخیه اش کردن. 

چند لحظه بعد یه صدای دیگه بلند شد: بابا .... بابا ... توروخدا .....  

صدای بعد صدای آدم نبود. صدای پرتاب شدن یه صندلی بود و بعد از اون صدای فریاد و گریه اون پسر دوازده ساله شدیدتر از قبل بلند شد. خودمو باعجله به تزریقات رسوندم. دونفر از مردهایی که بچه رو آورده بودند درمونگاه دور کمر پدر بچه رو گرفته بودند و با تمام قدرتشون اونو به سمت عقب می کشیدند. اون پسر هم درحالی که از ترس میلرزید گوشه اتاق پناه گرفته بود. گفتم: چکار می کنید آقا؟ چیزی نشده که. خدائیش از نگاهی که مرد بهم انداخت ترسیدم. مرده یه لحظه سکوت کرد و بعد درحالی که  اون دونفر داشتند اونو از درمونگاه بیرون میبردند فریاد زد: بالاخره که میای خونه ..... خدا به دادت برسه ..... میکشمت! 

و باز صدای گریه اون پسر از توی اتاق تزریقات بلند شد. 

کار بخیه و پانسمان اون پسربچه تموم شد و همراهانش برش داشتند و رفتند. اون پسر دوازده ساله هم درحالی که همچنان درحال گریه بود دنبالشون از درمونگاه خارج شد. 

تازه داشتم معنی حرفشو میفهمیدم: جواب بابامو چی بدم؟ .... 

راستی کی میگه پدر و مادرها بین بچه هاشون فرق میگذارن؟ 

پ.ن1: توی هر درمونگاه چندخانم برای تزریقات هستند که بعضی شون پرستارند بعضی ماما و حتی گاهی از رشته های دیگه مثل تکنیسین های اتاق عمل توشون پیدا میشه. برای همین نوشتم خانم مسئول تزریقات! 

پ.ن2: تا چند سال پیش اخبار سینمارو دنبال میکردم و فیلمهای مطرح هرسالو میدیدم. اما الان چند ساله که چنان درگیر زندگی شدم که سینما هم مثل خیلی دیگه از سرگرمی هام به حاشیه زندگی رونده شده. 

اما اخیرا یکی دوتا از ساخته های جدید سینمای ایرانو دیدم که خدائیش چندان خوشم نیومد. 

اول فیلم «کریستال» رو دیدم. حتی اگه بگذریم از این که داستان و پایان بندی فیلم یه تقلید ناشیانه از فیلمهای مسعود کیمیائی بود. و حتی اگه بگذریم که گریمور این فیلم ظاهرا به جز روشن کردن رنگ موی آقایون کار دیگه ای بلد نبود من هنوز نفهمیدم چطور ممکنه زنی که یک ساله از شوهرش خبر نداره تونسته هم به طور غیابی از شوهرش طلاق بگیره و هم با فرد دیگه ای ازدواج کنه؟! 

شنبه شب هم فیلم «آدمکش» رو از شبکه سه دیدم که هرچقدر فکر میکنم میبینم بازیگر نقش منفی این فیلم (حامد بهداد) اگه هیچ کاری نمی کرد خیلی راحت تر به هدفش می رسید! 

البته باید اعتراف کنم که چند دقیقه از حساس ترین بخش فیلمو به علت قطع برق ندیدم و ممکنه توی همون چند دقیقه موضوع دیگه ای رو شده باشه! 

پ.ن3: برای عسل توضیح میدم که وقتی میریم توی مغازه نباید خودش یه چیز برداره. باید هرچیزیو که پولشو دادیم برداریم. 

بعد میریم توی مغازه. خرید می کنیم و داریم میائیم بیرون. طبق معمول بین عسل و ظرف خیارشور می ایستم. بعد از پله میام پایین و دست عسلو هم میگیرم تا از پله بیاد پائین. یه لحظه احساس میکنم که دستش رفت توی یه ظرف دیگه و اومد بیرون! یه نگاه به دستش می کنم و میبینم یه تخم مرغ توی دستشه! میگم: اینو چرا برداشتی بابا؟ میگه: تو که بهش پول دادی! با هزار بدبختی تخم مرغو بدون این که بشکنه از چنگش درمیارم و سرجاش میگذارم درحالی که عسل همچنان داره میگه: تو که یه بار پول دادییییییی ......!

21 Nov 09:29

بهایی که زنان برای موفقیت می پردازند؟

by anaarian
یک زوج شاغل و دانشجو را در نظر بگیرید. هر دو ساعت هشت شب پس از یک روز پر مشغله خسته به منزل برمیگردند.مرد لباسش را عوض میکند . کنترل تلویزیون را به دست می گیرد و روی کاناپه لم میدهد.زن به سرعت به سمت آشپزخانه می رود و مشغول کار می شود.ممکن است مرد در چیدن میز یا بردن وسایل به آشپزخانه و یا حتی شستن ظروف هم گاهی کمک کند ولی مسئولیت اصلی با زن است.بله مسئولیت ! یعنی همان چیزی که درست انجام ندادنش باعث احساس گناه و سرزنش می شود.حالا بماند که در بیرون خانه هم
20 Nov 06:35

در قاب عکس استراليايی؛ چاوز هم خيلی دروغ می‌گفت

4 ساعت،48 دقیقه


يکي از کلاس‌هايی که نيمسال گذشته درس می‌دادم، که خيلی هم بابتش خوشحالم، آزمايشگاه بافت شناسی‌ برای دانشجويان پزشکی بود. البته باورتان مي‌شود يا نه، اما بچه‌های دبيرستانی ايران از جنبه تئوری همين چيزها را بهتر می‌دانند ولی البته نه آن‌ها و نه دانشجويان دانشگاه‌های ايران آنقدری که دانشجويان اينجا کار آزمايشگاهی انجام می‌دهند امکان کار کردن ندارند. بنابراين آخر داستان اين است که نتيجه کار دانشجويان اينجا بهتر از آب درمی‌آيد چون کار عملی انجام می‌دهند. خلاصه که چون هميشه بيش از 500 تا دانشجو برای اين کلاس ثبت نام مي‌کنند در نتيجه بخش آزمايشگاه کلاس را تقسيم کرده‌اند به چهار گروه بيش از صد نفری. برای من و يک نفر ديگر که هر بار عوض می‌شود سه تا کلاس‌ گذاشته‌اند. امروز ديدم يک خانم قد کوتاه سبزه‌ای آمد و گفت از امروز تا آخر نيمسال من با تو آزمايشگاه را اداره می‌کنيم. يک کمی که حرف زديم معلوم شد اصلأ پزشک است اما بعد از مدتي کار کردن در کشورش رفته بوده امريکا و يک دکترا گرفته در رشته عصب شناسی و بعد مهاجرت کرده به استراليا و دو تا دوره‌ پسادکتری هم در دانشگاه خودمان گذرانده. گفتم اهل کجايی؟ زن: ونزوئلا ... تو چی؟ من: ايران. زن: ... ايران؟ ... من: آره. فاميل دراومديم؟ زن: ها ها ها ... آره اون دو تا ازدواج کردن ما با هم فاميل شديم. من: ها ها ها ... داشت تعدادش هم زيادتر می‌شد، ممکن بود به مورالس هم برسه. زن: ها ها ها ... مگه احمدی نژاد شما نگفته بود همجنس باز نداريم؟ من: تو از کجا شنيدی؟ زن: همه ميدونن ديگه. عوضی هم که گفت مسخره‌تر شد.   من: تو خيلی وقته اومدی استراليا؟ زن: حدود پنج ساله. قبلأ امريکا بودم. من: درس می‌خوندی؟ زن: آره. اول توی ونزوئلا پزشکی خوندم و يک مدتی کار کردم بعدش رفتم امريکا برای دکترای عصب شناسی. پنج سال اونجا بودم و بعد هم اومدم استراليا. من: پس خيلی وقته ونزوئلا نبودی؟ زن: من هر سال می‌رم ونزوئلا. تازه سه هفته پيش اومدم. من: ببينم واقعأ مردم چاوز رو دوست داشتند؟ زن: خوب يک گروهی که بعد از به قدرت رسيدنش پولدار شدن دوستش داشتن ولی چون وضع مردم هر روز بدتر می‌شد و چاوز هم خيلی دروغ می‌گفت تعداد آدم‌هايی که ازش متنفر شدن خيلی بيشتر شد. من: خوب ظاهرأ يک کارهايی انجام داده بوده. مثلأ شنيدم تحصيلات رو رايگان کرده بود. زن: اين از همون دروغ‌های چاوز بود. تحصيلات در ونزوئلا از اول مجانی بود. من تمام دوران تحصيلم تا وقتی پزشک شدم مجانی درس خوندم. اين دروغ‌ها برای مردم کشورهای ديگه‌س که خبر ندارن وگرنه خود ما حرف‌های اونو باور نمی‌کرديم. نفت رو ملی کرد بعد دید امکانات استخراج نداره قرارداد‌های نفتی رو به شرکت‌های خارجی داد که نفت استخراج کنن. من: درآمد مردم چطور بود؟ زن: اگر کسی سرمايه‌ای داشت ترجيح می‌داد ببره بيرون از ونزوئلا سرمايه‌ گذاری کنه و تمام درآمد کشور از فروش نفت تأمين می‌شد. شاهکارش هم اين بود که روابط با کلمبيا رو به هم زد. من: چرا شاهکار؟ زن: برای اين که بخش عمده‌ای از مواد مورد نياز ونزوئلا مثل مواد خوراکی از کلمبيا تأمين می‌شه. ما فقط نفت داريم و برای همه چيز به ديگران وابسته‌ايم. من: خوب کلمبيا که خودش درگير چريک بازی‌ و مواد مخدره! زن: هست ولي دولتش ثبات داره در حالی که ونزوئلا ثبات نداره. خيلی از ونزوئلايی‌های سرمايه‌دار پول‌هاشون رو بردن در کلمبيا سرمايه‌ گذاری کردن. چاوز ونزوئلا رو بی ثبات کرد. من: خوب واقعأ چطور شد که چاوز انتخاب شد؟ زن: با وعده‌های دروغی که درباره ملی شدن صنايع داد و مردم فکر کردن با ملی شدن صنعت نفت درآمدشون بهتر می‌شه ولی برعکس شد چون ما فقط نفت داريم اما نيروی متخصص نداريم. کارگرهايی که برای شرکت‌های خارجی کار می‌کردن بيکار شدن و چاوز مجبور شد از شرکت‌های خارجی کمک بگيره اون‌ها هم به سختی حاضر شدن قراردادهای مشابه قبل با کارگرها ببندند چون می‌ترسيدند با يک شکايت دارايی‌هاشون رو از دست بدن. همينه که مردم فقيرتر شدند. من: ... عجب! ... خوب بريم سراغ کلاس، بعد بيشتر با هم حرف می‌زنيم بلاخره فاميل از آب دراومدیم! زن: ... ها ها ها ... بايد بپرسيم ازشون چطوری همديگر رو پيدا کردن.



20 Nov 06:28

A very deep post

20 Nov 06:26

When your best friend buys you food

20 Nov 06:24

Science stuff to mess with your mind

20 Nov 06:19

دیگه به چه امیدی؟

by 1002shab
 

+

20 Nov 06:13

I bet they have it on replay

20 Nov 06:12

سال ها دل ، طلب جام جم از ما می کرد ...

by baranbahari52

همه شون تقریبا" بیست و دو سه ساله بودن ، ده ، دوازده نفری میشدن ، هر کدوم به واسطه ی دوستی یا فامیلی با هم دوست شده بودند .

من اون دو تا خواهر و برادر(آرش و آزاده) رو می شناختم ، لیدا با خواهره دوست دوران دبیرستان بود ، سهیل و علیرضا با برادره دوست بودند .. مریم و سیما دختر خاله های ..

اصلا" نمیدونم سیما چطوری و به واسطه ی چه کسی ، تو جمعشون وارد شد . اما رو هم رفته جمع خوبی بودند .. با هم مهمونی میرفتند ، فیلمای جشنواره می دیدند ، کوه و پیک نیک و ... یکمی هم که سنشون رفت بالا مسافرت های چند روزه ...

تو این ده دوازده سال تعدادی از جمعشون جدا شدند ، مثلا رفتند خارج از ایران ..

بعضیاشون هم ازدواج کردند و همسرشون به این جمع وارد نشد .. یه عده هم جدید وارد دایره ی دوستان شدند ..

اما سیما و آرش و آزاده تو این جمع باقی موندند .. انگار آرش و سیما با هم رابطه ی خاصی پیدا کرده بودند .. به آرش میگفتند: ممکنه تو و سیما با هم ازدواج کنید؟ میگفت : نه ، چرا فکر میکنید دو نفر که با هم دوست تر از بقیه هستند ، باید ازدواج کنند؟؟

اما دوستیشون عمیق تر از این حرفا بود .. کم کم حساب مشترک باز کردند .. چند جا سرمایه گذاری کردند و سود خوبی نصیبشون شد و با هم قسمت کردند ..

آزاده دختر مدیر و با محبتی بود ، نه از اون مدیریت های تحقیر کننده ، از اون محبت های دلنشین و صادقانه داشت ..

از آزاده که میپرسیدی ، سیما چجور دختریه ؟ میگفت :مثل خودمون.

چند تا از فیلم های مهمونی مشترکشون رو  مادر آرش و آزاده دیده بود که سیماداشت سیگار می کشید ، کلا" خوشش نیامده بود ( انگار به موضوع سیگارکشیدن خیلی حساس بود)و گاهی خط و نشون می کشید که آرش حواست باشه من با عروسی که سیگاری باشه موافق میستم هااااا

پنج شش سالی از این دوستی گذشت ، یه روز آرش با وجودی که میدونست سیما هیچوقت به چشم "فقط دوست" بهش نگاه نکرده ، سیما رو ملاقات کرد و گفت : سیما جان ، چون تصمیم گرفتم با دختر خانومی ازدواج کنم ، بهتره دیگه با هم مثل سابق تماس نداشته باشیم ، به هر حال خوب نیست و ممکنه برای همسر آینده م شک و شبهه پیش بیاد .

به همین راحتی از سیما خداحافظی کرد و با دختر خانومی که آشنا شده بود و فکر میکرد این دختر میتونه شریک مناسبی برای زندگیش باشه ، نامزد کردندو اتفاقا" جشن نامزدی مفصلی هم گرفتند .

خدا میدونه سیما تو اون روزا چه بر سر احساسش اومد ..

 

چشم شما روز بد نبینه ، ارش تازه فهمید همسر آینده چقدر میتونه موجود وحشتناک و سوهان روح باشه ..

بعد سه ماه نامزدی و تحمل همه ی رفتارهای ناهنجار و خودخواهانه ی همسر آینده همه ی خانواده ی خودش و دختر خانم رو جمع کرد و گفت به این دلیل و اون دلیل و هزار دلیل دیگه ادامه ی این رابطه رو دیوانگی محض میدونم و نامزدی رو بهم میزنم .

بماند که تا چند ماه بعد ، همسر آینده ی سابق و خانواده ش التماس میکردند و قول میدادند اما آرش میگفت : من غلط کردم ...تو این سه ماه اندازه ی سه سال توهین الکی شنیدم و رفتارهای نامناسب دیدم .

مدتی بعد با سیما تماس گرفت و گفت : سیما جان ، دوست قدیمیم ، من نامزدیم بهم خورد بیا مثل سابق دوست باشیم .

باز هم یکی دو سالی به همین منوال گذشت .. هردو کارشناسی ارشد رو هم گذروندند .. کار خوب هم داشتند ..

یواش یواش آرش خاطره ی تلخ نامزدی قبلش رو فراموش کرد و دلش تشکیل زندگی خواست .. بازهم تو این مدت به موارد ازدواج فکر میکرد ولی در هیچکدوم صداقت و دوستی بی ریا یا پختگی لازم برای نشکیل زندگی رو پیدا نمی کرد ..

آخر سر ، پیش نزدیکترین کسی که فکر میکرد میتونه روش حساب کنه ، لب به اعتراف باز کرد و گفت که چقدر مشتاقه تا خانواده ی مستقلی تشکیل بده .. دیگه 32 سالگی رو داشت تموم میکرد .

خواهر بزرگ آرش به حرف هاش گوش داد .. و پرسید کسی رو درنظر داری؟

آرش اسم سیما رو آورد .. خواهر پرسید که اینهمه سال که تو سیما رو میشناختی ، پس چرا قبلا" این انتخاب رو اعلام نکردی؟

ارش دلایل خودش رو داشت ، میگفت، نمیدونم چون شاید از اول موضع من و سیما دوستی به دور از بحث ازدواج بود ، شاید توقع دیگه ای از همسر آینده م داشتم و با افکار ناپخته و غلطم فکر میکردم خوشبختی در مسائل دور از دسترس پیدا میشه.

خلاصه الان بیشتر از هر موقعی مطمئنم که سیما شریک صادق و بی ریای من میتونه باشه .

خواهر پرسید : پس چرا دست دست میکنی؟

آرش از مخالفت مادر شکایت کرد . خواهر قول داد با مادر صحبت کنه .

دلایل مادر غیر منطقی و بسیار بی اساس بود .انگار از دنده ی لج بیدار شده بود 

هر چه به زبون آورد، خودش شرمنده شد که چقدر دلیلش عامیانه و ناپسنده.

دست آخر گفت : سیما سیگار میکشه .. !!!

خواهر گفت. از چند ماه قبل به این طرف ، من بارها با جمع آرش و آزاده مهمانی و مسافرت رفتم اولا" که اصلا" سیگار کشیدن سیما به کسی مربوط نیست بجز آرش و اگر آرش قبول داره پس به من و شما اصلا" ربط نداره ..

ثانیا" سیما چندین سال قبل یه دختر بیست و دو سه ساله بوده  با رفتارهای متفاوت .. الان سنی ازشون گذشته و جهت اطلاع اصلا" سیگار نمیکشه  و اتفاقا" دختر مدیر ، خانم و باشخصیتی بنظر میرسه که خیلی هم عاشقانه آرش رو دوست داره و درجهت آرامش اون هر کاری انجام میده .

بعدشم این دوتا سی و دو سه ساله هستند ، انتخابشون رو کردند ، اگر اصالتشون باعث میشه که بخوان از طریق سنت و خانواده ازدواج کنند ، وظیفه ی خانواده صرفا" همراهی وکمکه ...

بعدشم اصلا" شما تاحالا این دختر خانم رو ملاقات کردی؟؟

چرا یه وقت نمیذاری دعوتش نمیکنی و نمیخوای خصوصی ببینی، دختر خانمی که ده ساله با پسرت صمیمی ترین و نزدیک ترین روابط عاطفی ، مالی و .. رو داره چه کسیه؟؟

اوج هنرمندی مادرانه حکم میکنه بگی :"نه؟؟"بنظر خودت ، درست میاد؟؟

خواهر بزرگ که دوست صمیمی منه ، میگفت : با این صحبت ها انگار مادرم به خودش اومد و گفت : من ارزوی خوشبختی بچه هامو دارم ، اگر واقعا پسرم تصمیمش رو گرفته ، منم حرفی ندارم ..

حرفات منطقی و حسابه و جوابی براش نیست . دوست داشتن نعمت بزرگیه ، اگر واقعا این علاقه و صداقت وجود داره چرا که نه .

خلاصه همه ی الزامات قبل از مهمانی خواستگاری و حتی بله بران انجام شد .. عروس و داماد بر سر مقدار  مهریه، توافق کردند و درواقع همه کاره خودشون بودند...

خانواده ها در فضایی صمیمی و مهربان با هم آشنا شدند و اتفاقا" همگی از این آشنایی مفتخر و شاد بودند و در پایان شب بیست و دوم آبان ماه ، آرش و سیما در میان آرزوی خیر خانواده هایشان ، پیوند نانوشته ی قلبشون رو ، رسمی و مکتوب کردند .

************

گاهی ما داشته های خوب زندگیمون رو نمیبینیم ...

برای خود من پیش آمده که برای تهیه ی لباس یا وسیله ای ، کلی مسیر اضافه رفتم تا از فلان خیابون چیزی رو تهیه کنم ، اما بعدا" متوجه شدم همین چیزی که لازم داشتم در اطراف خونه یا اداره م موجود بوده.

متاسفانه در کشور ما رسم بر اینه که آقا پسر،  تصمیم نهایی رو برای ازدواج بگیره .. آرش قصه ی ما هم ، دوست خوبی مثل سیما رو در زندگیش داشت ، ولی برای انتخاب شریک زندگیش ، دور تر ها رو نگاه میکرد .بقول معروف :

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

                                  وانچه خود داشت ، زبیگانه تمنا میکرد

 

کمی چشمامونو بشوریم ، نگاهمون رو لطیف تر و دقیق تر کنیم . با مخالفت های بی اساس ، مانع سروسامون گرفتن عزیزانمون نباشیم و دل وابسته ی عاشقی رو نشکنیم .

ببینید آرش چقدر قشنگ برای عروس صبورش زانو زده

 

 

برای خوشبختیه همه ی دختر و پسرهای گل ، دعا کنیم" که ازدواج خوب، بهترین اتفاق زندگیه ".

***********

با مهردخت عزیزم گل های آخرین روها،  از دومین ماه فصل زیبای پاییز رو براتون پیشکش آوردیم .. قابل وجود نازنینتون رو نداره

 

 

19 Nov 17:27

تقویم رنگی رنگی : ایده های اجرایی برای ۲۹ آبان

by editor

اینجا قراره مناسبت های تقویم رنگی رنگی رو یک روز جلوتر بهتون یادآوری کنیم تا بتونید خودتون رو براش آماده کنید، و برای اجرای ایده هایی که اینجا بهتون پیشنهاد میدیم برنامه ریزی کنید. شما هم میتونید پیشنهادات خودتون رو که مربوط به مناسبت فردا هستند، در قسمت نظرات این صفحه به نمایش بذارین. مناسبت فردا: روز احترام به عقاید هم !

29

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی حرفه ای ( با امکان تاریخ میلادی و قمری و امکان یاد داشت نویسی و مدل های مختلف ویجت ساعت و تقویم)

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی ( نسخه رایگان)

توضیحات بیشتر در مورد اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی

The post تقویم رنگی رنگی : ایده های اجرایی برای ۲۹ آبان appeared first on رنگی رنگی.

17 Nov 18:31

عکس های رنگی – ۶ ایده برای استفاده دوباره از جوراب ها

by editor

جوارب ها علاوه بر ماموریت اصلیشون که گرم نگه داشتن پاهاست، میتونن کلی استفاده با مزه  دیگه هم داشته باشن : مثلا بچه هارو سرگرم کنن یا تو کارای خونه بهمون کمک کنن. این مجموعه از عکس های رنگی هم قراره بهتون چند تا ایده بده که از جوراب ها استفاده های خلاقانه و متفاوت کنین.

 

ایده ۱ : از جورابهایی که هنوز قابل پوشیدن هستن، جوراب های فانتزی درست کنین.

 

2936b7896b5ae875b48ab407fba098cf (1) 6e73a8d9aadcc84d5932341151169556

 

 

ایده ۲ : با چند تا جوراب یه حلقه خوشگل برای روی در درست کنین.

 

socks3

 

 

 

ایده ۳ : با جوراب ها میتونین دستکش هم درست کنین.

 

e917c90de86c5dc2009a3badca262c36

 

ایده ۴ : این دو تا کار هم برای نگه داشتن گوشی عالین : یکی برای مواقع عادی ، یکی هم برای وقتهای پیاده روی و دویدن.

 

d2129c96a93de7e98fce269bfe8d223b 3cf5cd3ef5603c9c813a85b698b68cb8

 

 

ایده ۵ : برای تمیز کردن خونه ازشون کمک بگیرید.

 

d5cc87e8b034e5627a1d1f9f65d8eeca

 

 

ایده ۶ : عروسک های خوشگل درست کنین.

 

3723153d80a1f05bbae5faad1ca81d83 a7389e84f7f37e7c0f80e9a2f94939f5 f0382f725c9bc10a79e7ed43fbff3ffa 1d2622a0b55c2a43e7e49fe1400784e8 59b5f6ba25161e71696ec682058bd2e9

 

 

 

The post عکس های رنگی – ۶ ایده برای استفاده دوباره از جوراب ها appeared first on رنگی رنگی.

17 Nov 18:25

مرتضی پاشایی؛ خواننده‌ای که تبدیل به یک "پدیده" شد

مرگ یک خواننده پاپ ۳۰ ساله بر اثر سرطان که تنها دو سال از آغاز کار حرفه‌ای خوانندگی‌اش می‌گذشت، توانست در تهران و شهرستان‌ها صدها هزار نفر را به خیابان‌ها بکشاند. این موج از کجا آغاز شد؟ "مرتضی پاشایی" اگر تا هفته پیش تنها یک خواننده سبک پاپ موسیقی ایرانی بود، حالا به یک پدیده تبدیل شده است؛ پدیده‌ای که باید آن را از منظر جامعه‌شناسی بررسی کرد. این "پدیده" البته تنها منبعث از فردیت این خواننده نیست، بلکه نشات گرفته از پیامدهای اجتماعی‌يی است که مرگ زودرس او به وجود آورد: به خیابان ریختن صدها‌ هزار نفر در تهران و شهرستان‌‌هایی چون تبریز و اصفهان و شیراز و مشهد و حتی قم. و "پدیده" دقیقا همینجا به وجود آمد؛ آنجا که خبرنگار رویترز گفت تا به حال تهران را این‌گونه ندیده بوده و شاهدان عینی فضای تهران در روز تشییع جنازه مرتضی پاشایی را با روز ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ مقایسه کردند؛ روزی که به اذعان شهرداری تهران، بیش از سه میلیون نفر به خیابان‌های پایتخت آمده بودند. چه اتفاقی افتاد و چه نیرویی خیل عظیم مردم را به خیابان‌ها کشید، آن هم در روزهایی که یک تظاهرات چند صد نفری در اعتراض به اسیدپاشی با برخورد نیروی انتظامی روبرو می‌شود؟ حسین قاضیان، جامعه‌شناس، پاسخ چرایی به وجود آمدن این پدیده را در چند عامل می‌داند که مهمترین این عوامل به نظر او نقش پررنگ رسانه است. به اعتقاد او رسانه‌های همگانی در این رویداد نقش مرکزی داشتند، به‌ویژه پس از پخش صدای این خواننده در برنامه پربیننده "ماه عسل" که به مدت یک ماه هرشب از تلویزیون پخش می‌شد. این جامعه شناس می‌گوید: «وقتی شما در چنین برنامه​ای ظاهر می​شوید و به طور مداوم در خانواده​ها حضور پیدا می​کنید، همه در یک ساعت تقریبا معین دورهم شما را می​بینند و می​شنوند و با شما ارتباط برقرار می​کنند، این یک حالت نفوذ خارق​العاده به شخص می​دهد. برای همین هم ایشان با این‌که تنها دو سال بود در صحنه موسیقی ایران ظاهر شده و تازه آلبوم داده بود، اوج گرفت». این اوج‌گیری با مصاحبه‌ی تلویزیونی‌ای که در دوران شیمی درمانی با او شد، موج بیشتری گرفت. آقای قاضیان این رویداد را با تشکیل بهمن مقایسه می‌کند که از یک گلوله کوچک برفی شروع و به یک بهمن عظیم منتهی می‌شود. در روزهای آخر بیماری این خواننده، اعضای شبکه‌های اجتماعی وارد میدان شدند و با حضور مردم مقابل بیمارستان و آواز خواندن دسته‌جمعی، این "بهمن" روز به روز بزرگتر شد و به گفته آقای قاضیان حالت تشدیدشونده شدیدتری گرفت و باعث بروز چنین پدیده​ای شد که بسیاری را شگفت​زده کرد. آیا این حضور رنگی از اعتراض داشت؟ بسیاری از تحلیل‌گران حضور گسترده و کم‌سابقه مردم در مراسم تشییع جنازه مرتضی پاشایی را نوعی اعتراض خاموش دانستند؛ اعتراض به فضای بسته‌ای که اجازه تجمع چند نفری را هم نمی‌دهد. غیر سیاسی بودن فرد متوفی و نیز غیر سیاسی بودن هوادارن او که اکثرا جوانان طرفدار موزیک پاپ هستند، امکان این "اعتراض خاموش" را بیشتر می‌کرد. حسین قاضیان در این مورد معتقد است که در یک حرکت جمعی، مضمون درونی کمتر از شکل بیرونی اهمیت دارد، بنابراین ممکن است مضون درونی از جهات مختلفی تغذیه شود و آدم‌ها با انگیزه‌های متفاوت در این حرکت جمعی مشارکت کنند، اما نمی​​شود تنها یک مضمون مرکزی را به این حضور نسبت داد. او می‌گوید: «به​هرحال آدم​ها با انگیزه​های متفاوتی وارد این ماجرا شده و در خیابان ظاهر می​شوند. حتما برای اعتراض هم هست. به این دلیل که این نوع از مراسم آن هم در این حجم گویی از نظر آن​ها خاری​ست در چشم نظام سیاسی حاکم. بنابراین آن​ها مایلند حضور خودشان را این طوری تفسیر کنند و شاید هم اصلا به همین دلیل به آن جمع مردم بپیوندند». اما از آنجا که این نوع حضور در قالب‌های از پیش تعریف‌شده نظام حاکم نمی‌گنجد و با شعرخوانی و روشن کردن شمع و آدم‌هایی با ظاهر متفاوت همراه است، در نتیجه خود به خود مضمون اعتراضی می‌گیرد. آقای قاضیان می‌گوید: «حضور مردم در آنجا به شکلی​ست که خودشان مایلند داشته باشند و این حضور در چارچوب قالب​های تنگ و انحصاری که نظام سیاسی حاکم و ایدئولوژی​اش تجویز می​کند، نمی​گنجد. برای همین اتفاقا مضمون اعتراضی می​گیرد، بدون این‌که آن​ها لزوما بخواهند اعتراض کنند و چون مقابله هم با آن می​شود، آن وقت مضمون اعتراضی​اش قوی​تر می​شود». آیا میان نخبگان و توده شکاف ایجاد شده؟ آن توده سیل‌آسائی که با هر انگیزه‌ای در مراسم تشییع پیکر مرتضی پاشایی شرکت کرده بود، یک اصل واحد را آشکار می‌کرد و آن شکافی است که بین نخبگان و توده مردم به وجود آمده است. شگفتی از این حضور، نشناختن چهره‌ای که می‌تواند میلیون‌ها نفر را به خیابان بکشاند، غیر منتظره بودن حرکت مردم، همه و همه نشان از این دارد که نخبگان ایران از قلب جامعه دور هستند. حسین قاضیان معتقد به وجود این شکاف است و علت آن را دو تفاوت عمده یکی در مصرف فرهنگی و دیگر در مصرف رسانه‌ای‌ می‌داند. به عقیده او کالاهای فرهنگی مورد استفاده نخبگان و توده مردم بسیار با یکدیگر متفاوت است و همین تفاوت باعث آن شده که نخبگان این حس را داشته باشند که کالای فرهنگی مورد استفاده مردم الزاما پست‌تر و ناچیزتر است. آقای قاضیان تفاوت در مصرف رسانه‌ای را اینگونه توضیح می‌دهد: «خیلی از این نخبگان ممکن است اصلا به صدا و سیما توجه نکنند و بنابراین ندانند که یک آدمی در یکی دو سال اخیر در تلویزیون ظاهر شده و هر روز آهنگ​هایش خوانده شده و بعد مردم به او اقبال کرده​اند و در ماشین​ها، خانه​ها و مسافرت​هاشان گوش می​دهند و با آن حال می​کنند و با این آدم در تماس هستند. نخبگان اصلا این‌ها را نمی​بینند و نمی​شنوند. انگار در جهان آن​ها حضور ندارد. چون از آن رسانه​هایی که عمدتا این آدم​ در آن مطرح شده​ اصلا استفاده نمی​کنند». در اثر این شکاف رسانه‌ای، دو جهان این دو گروه با یکدیگر متفاوت می‌شود و جهان مردمی که صدا و سیما را می‌بینند و رسانه اصلی‌شان هست، برای گروه دیگر، جهان غریبه‌ای می‌شود. به همین دلیل نمی‌توانند اتفاقات این جهان را تجزیه و تحلیل کنند. روشنفکران بایستی نگران باشند آیا این شکاف به وجود آمده بین روشنفکران و توده مردم جای نگرانی دارد؟ حسین قاضیان می‌گوید: «ما جامعه خودمان را به دلیل همان شکاف​ها نمی​شناسیم. یعنی نحوه سلائق و گرایش​های خودمان را، ارزش​های خودمان را، مصرف خودمان را مبنای شناخت جامعه می​کنیم و این کار نادرستی​ست. برای این‌که این فقط بخشی از جامعه و بخشی از آدم​های موجود آن جامعه را توضیح می​دهد. آدم​​های متکثر و متفاوتی در این جامعه هستند که ما باید فارغ از گرایش​ها و ارزش​های شخصی خودمان و نحوه مصرف خودمان آن​ها را بشناسیم. از این بابت به نظر من روشنفکران، ناظران و تحلیل​گران باید نگران باشند». به عقیده این جامعه‌شناس، روشنفکران باید سعی کنند بدون درنظر گرفتن گرایش​ها و پسندهای خودشان جامعه را بشناسند. به عنوان مثال به صرف اینکه یک موسیقی برای آن‌ها خوشایند نیست، معنایش این نیست که دیگران هم گوش نمی​دهند. او می‌گوید: «اگر همین موسیقی را دیگران در حجم زیاد گوش بدهند، تبدیل به یک واقعیت اجتماعی می​شود و ندیدن این واقعیت اجتماعی از سوی من روشنفکر، آن را از بین نمی​برد. آن واقعیت وجود خواهد داشت و یکروزی اتفاقا مثل همین دیروز یا پریروز من را غافلگیر می​کند». و جامعه‌ای که هرروز روشنفکرانش را غافلگیر می‌کند، از دید آقای قاضیان جامعه‌ای است که نهادمندی و ساختاریابی‌اش ضعیف است. این جامعه‌شناس می‌گوید: «در جوامعی که نهادمندی ضعیف است، این رفتار فردی​ست که اهمیت پیدا می​کند، چون نهادی نیست که این رفتار فردی را کنترل و مقید و قابل پیش​بینی کند. به این ترتیب رفتار فردی که می‌تواند تبدیل به رفتار جمعی هم بشود، ممکن است کاملا غیرقابل پیش​بینی باشد. چیزی که تا دیروز اصلا ممکن بود تصور نشود، فردا اتفاق می‌افتد و این همه را غافلگیر می​کند. همان‌طور که در جنبش سبز و در انقلاب سال ۵۷ غافلگیر کرد و امروز غافلگیر می​کند و فردا بسیار چیزهای دیگر ما را غافلگیر خواهد کرد». نشانه‌های این "غافلگیری" هنوز در فضای مجازی دیده می‌شود. با گذشت بیش از ۲۴ ساعت از حضور بزرگ مردم در خیابان‌های تهران و شهرستان‌ها برای بدرقه هنرمندی که بسیاری از نخبگان جامعه حتی نامش را هم نشنیده بودند، هنوز این نخبگان از شوک بیرون نیامده‌اند. حسین باستانی تحلیل‌گر مسائل سیاسی در صفحه فیس‌بوکش می‌نویسد: «در جامعه‌ای با این همه ویژگی‌های ناشناخته، تحلیل‌گران چه موجودات بخت برگشته‌ای هستند».
17 Nov 18:14

بدجنس نیستند فقط نمیفهمند

by zarrinbanoo
با همکلاسی دوران دانشکده توی وایبر بحث میکنیم.افکارش عین شوهرم است.

میگویم تقصیر شما مردها بود که ما را کشتید.حالا ما با شما زندگی میکنیم اما عاشقتان نیستیم.

میگویم ما را ناقص العقل صدا نزنید.فکر نکنید ما فقط برای بقای نسل شماها آفریده شده ایم.ما  خودمان آدمیم.اختیار داریم.

میگویم حق ندارید به جای ما تصمیم بگیرید.جنبه داشته باشید مشورت کنیم.

میگویم و میگویم و میگویم.به جایی نمیرسم.با خودم فکر میکنم بدجنس نیستند.فقط نفهمند.

پی نوشت:همکلاسی دیگری دارم که میفهمد.مردهایی را میشناسم که میفهمند.همه مثل هم نیستند.

17 Nov 18:13

تقویم رنگی رنگی : ایده های اجرایی برای ۲۷ آبان

by editor

اینجا قراره مناسبت های تقویم رنگی رنگی رو یک روز جلوتر بهتون یادآوری کنیم تا بتونید خودتون رو براش آماده کنید، و برای اجرای ایده هایی که اینجا بهتون پیشنهاد میدیم برنامه ریزی کنید. شما هم میتونید پیشنهادات خودتون رو که مربوط به مناسبت فردا هستند، در قسمت نظرات این صفحه به نمایش بذارین. مناسبت فردا: روزپرندگان!

27 (1)

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی حرفه ای ( با امکان تاریخ میلادی و قمری و امکان یاد داشت نویسی و مدل های مختلف ویجت ساعت و تقویم)

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی ( نسخه رایگان)

توضیحات بیشتر در مورد اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی

The post تقویم رنگی رنگی : ایده های اجرایی برای ۲۷ آبان appeared first on رنگی رنگی.

17 Nov 18:03

بعد از مدتها: فلسفه!

by nava_zesh@ymail.com (نَــوازِش)

خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که زندگی متاهلی رو میشه با حل یه پازل سخت مساوی دونست. یا مثلا بالا رفتن از یک کوه بلند که تو مسیرت کلی چلنج هم داری.

یاد گرفتن مهارت های زندگی کم از قبولی تو ارشد و دکترا نیس واقعا.

کاش اول اینو به بچه هامون و به خودمون یاد میدادن. توانایی حل مساله... سیاست های زنانه... مدیریت خونه و خونواده... تحمل وجود بعضی از تفاوت ها و فرهنگ ها از یه خانواده ای که حالا شدن خانواده ی دوم خودت... یه سری مسئولیت ها و توقعاتی که تو نقش جدیدت ازت میره و خیلی کارهای ریز و درشت دیگه.

احساس میکنم این که میگن ازدواج آدمو پخته و کامل میکنه ربط عمیقی به همیناش داره! شاهکار کردم واقعا که به این نتیجه رسیدم! هه!

در کل این که، زن بودن در عین شیرینیش، میتونه یه مقوله ی رو اعصاب و افسرده کننده برای کسی باشه که هیچ تکنیکی از زندگی بلد نیست و از اون طرف هم میتونه یه حل پازل یا کوهنوردی شیرین برای کسی باشه که حداقل از یاد گرفتن زندگی کردن لذت میبره.

16 Nov 21:49

http://pink-apple.blogfa.com/post/88

by pink-apple

شده یک نفر از بالادست سرتان داد بکشد و دائم تهدید کند که خسارت را از حق الزحمه کسر میکند ؟ شده برایتان خط و نشان بکشد که اگر وضع به همین ترتیب باشد ، مجبوریم به قطع همکاری ؟ شده تا مرز اخراج پیش بروید ؟ چند هفته پیش یک نفر از بالادست سرم داد کشید و تهدیدم کرد به قطع همکاری و اخراج . من دختری بودم با چشم های گود رفته از خستگی و شانه های افتاده و اعصاب خراب که قرار بود همین چندرغاز درآمدش هم از بین برود . گفتم دارم میروم سفر . نیستم . شما را به جدتان قسم دست از سرم بردارید . دروغ گفته بودم . سفر کجا بود . چپیده بودم کنج همین اتاق . صبح به صبح میرفتم دانشگاه ، شب برمیگشتم خانه و وقتی همه می خوابیدند ، من خاطره هایم را برمیداشتم و توی تخت اشک میریختم . دلم برایت تنگ شده لعنتی...هفته هاست که دلم برایت تنگ شده و هفته هاست که دارم صبح و ظهر و شب ، با صدای بلند ، به گوش ِ دلم میخوانم که همه اش عادت بوده احمق جان . کوتاه بیا جان ِ مادرت و مگر کوتاه می آید این لامصب!به فواد گفته بودم که دلم برایش تنگ شده .کاش مرا یادش بماند . نوشته بود اگر دوستش داری برایش فراموشی آرزو کن ...

کاش همه دنیا را هم که یادت رفت ، من را هم که یادت رفت ، دوست داشتنم را فراموش نکنی . پس ِ ذهنت همیشه دخترک ترسویی باشد که روزی تو را از هر مرد دیگری بیشتر دوست داشت . گیریم که فرضا طرح ِ لبخند و انحنای انگشت ها و برق چشم ها و نام دخترک هم یادت نباشد . دوست داشتنش که یادت هست...همین ما را بس! 

15 Nov 15:43

تجربه های من

by tajavozmamnoo

 امروز تصمیم گرفتم تجربه خودم را بعنوان کسی که بارها مورد آزار قرار گرفته بنویسم. این پست و جواب نظرات آن اصلن جنبه ی تخصصی ندارد، اما حاصل خاطره های تلخی هستند که بیشتر آنها را خود تجربه کرده ام. 

در حال حاضر تقریبن پنجاه و شش سال از عمرم می گذرد اما گذشتن سن باعث نشد که من نامرئی بودن وجود پدری که هیچوقت بلد نبود حتا نام پدر را هجی کند و رفتارهای نادرست عزیز ترین فرد زندگیم، که هر کدام به نوبه ی خود زخمی بودند بر روح و روانم را از یاد ببرم. تنها کاری که موجب شد روحم را از این رطیل سیاهی که بر زندگی و ذهنم سایه انداخته بود رهایی دهم، رفتن جلساتی پیش مشاوری دلسوز و خوب بود. 

مواردی را به مختصر توضیح می دهم و اگر لازم بود و سوالی داشتید، در خدمتتان خواهم بود.

یکی از موارد آسان تنبیه دوران کودکی من برای دختران، کشیدن موهایش بود. البته آسان و بی درد برای کسی که گیس های وی را می کشید. 

همچنین نیشگون هایی که نفس کودک را در سینه حبس می کرد و شخص آزار دهنده با دیدن اشک های کودک احساس رضایت نمی کرد و دستهای کودک را که در دسترس تر از جاهای دیگر بدن او بود را به دندان می گرفت و آنقدر فک عصبانی اش را بهم می فشرد که کودک از درد کبود می شد و نفس اش می بُرید.

یادم هست مادرم بخاطر دست تنها بودن و داشتن فرزندان زیادی که داشت (ما شش خواهر و برادر بودیم) همیشه خسته بود و عصبانی. یک روز زمانی که نُه یا ده سال بیشتر نداشتم، بخاطر اینکه حاضر نشدم بازی را رها کنم و به مغازه ای در نزدیکی خانه مان بروم تا چیزی را که لازم داشت بخرم، مرا تا می توانست کتک زد و بعد که صدای گریه هایم آرام اش نکرد، روی شکمم نشست و دست هایش را روی دهانم گذاشت و با انگشت شست و اشاره راه بینی ام را بست!

به لحظه ای رسیده بودم که مرگ را جلوی چشمانم می دیدم. خواهر و برادرهایم دورمان ایستاده و خشکشان زده بود و اگر خاله ام از راه نمی رسید، شک ندارم که نسرین در سن ده سالگی مرده بود. 

یکی دیگر از مواردی که هرگز برای فرزند خودم از شش ماهگی زندگیش انجام ندادم، انتخاب کفش و لباس اش بود. کاری که هرگز ما بچه ها تا هفده ـ هجده سالگی اجازه داشتیم در آن مداخله کنیم!!! این امر اعتماد بنفس کودک را پایین می آورد و همیشه منتظر می شود تا دیگران برایش تصمیم بگیرند. به زبانی دیگر، قدرت تصمیم گیری را از او می گیریم. 

بزرگترین لطمه ی روحی را زمانی از مادرم خوردم که در سن یازده سالگی، بعد از ابیوز بوسیله ی پیرمرد همسایه، حرفم را جدی نگرفت! و خیلی راحت از ماجرا گذشت تا مبادا آبرویمان برود!!!

موضوع کودک آزاری، تازه در ایران مورد توجه قرار گرفته، چهل ـ پنجاه سال پیش که جای خود دارد. منتها زخم من از آن بود که سعی کرد بمن بگوید: اشتباه کرده ام!  

یکی از حرف هایی که بیاد هر دختر (یا پسری) می ماند، جمله هایی از قبیل:

تو دیگه دختر من نیستی!

گورتو گم کن!

کاش خدا یا منو مرگ بده یا تو رو!

تو به هیچ دردی نمی خوری!

می دانم که شما هم ممکن است تجربه های مشابهی داشته باشید یا متفاوت. مثلن این را از شنیده های دوستانم می دانم که بعضی از پدر و مادرها عادات ناپسندی دارند که بدون اینکه فکر کنند چه بر سر روحیه ی فرزنشان می آورند، آنها را اعمال می کنند. برای مثال:

وقتی فرزندشان در هر سنی برای آنها از مشکلات شخصی شان می گویند یا درد دلی می کنند، تا مدت ها از آن درد دل ها برای مسخره کردن و خالی کردن عصبانیت در مورد او استفاده می کنند!!! نمی دانند که با این کار از آنها سلب اعتماد می کنند و از آنها دور می شوند. چنین فرزندانی دنبال پناهگاه دیگری می گردند و چه بسا بخاطر دلسوز نبودن آن طرف مقابل، صدمه های جبران ناپذیری می بینند. 

خیلی از سیگار های اول با همین انتخاب نادرست و هل دادن بی جای والدین کشیده شده... و یا اعتیاد های دیگر. یا در نهایت، عصبانیت شان را به نحوی دیگر بروز می دهند که شایسته نیست و به بیراهه کشانده می شوند.

مقایسه کردن های نابخردانه کار اشتباه دیگریست که بعضی از والدین انجام می دهند. بدون آنکه فکر کنند، گنجایش و سلیقه و ذکاوت فرزندانشان، با دیگران قابل مقایسه نیست. بخصوص که شرایط رشد، توان و کارآیی، قدرت فراگیری، ذهنیت و هوش، و طریقه ی زندگی هیچکس (حتا در بزرگسالان) قابل مقایسه نیست. هر انسانی، مجموعه ای است از دانسته ها و تجربه هایش، سلیقه و خواسته هایش و همچنین شرایط خانواده، محیط و موقعیت اجتماعی که در آن رشد و نمو کرده است. 

هشیارتر عمل کنیم تا فرزندانمان را در کنار داشته باشیم. 

بجای اینکه روبروی او بایستیم، کنارش بنشینیم و به حرف هایش با احترام و اهمیت گوش کنیم. حتا اگر بدانیم آن حرف ها فقط زاده ی ذهن بچگی، خیالات دوران بلوغ و یا بی تجربه بودن اوست. با او دوست باشیم تا او را از دست ندهیم و به او بیشترین اهمیت را بدهیم تا بتوانیم مطمئن باشیم که آینده ی خوب و سالمی خواهد داشت. 

در مقابل او، با همسرمان بحث و جدال نکنیم و مراقب روح آنها باشیم.

اگر همسرمان به او ایرادی گرفت، با گفتن:  چکارش داری؟... رو به فرزند نکنیم و به او نگوییم:

نه عزیزم برو هر کاری دلت می خواد بکن!

شخصیت او را متزلزل نکنیم. با این کار او را گیج می کنیم که: بلاخره انجام این کار درست است یا نه؟!

مراقب روح آنها بیشتر از جسمشان باشیم که زخم های جسم بهبود پیدا می کنند اما زخم های روح جایشان برای سالها و گاهی همیشه می ماند. 

یادمان باشد که ما در برابر آنها مسئولیم چونکه آنها به خواست و انتخاب خودشان به این دنیا پا نگذاشته اند. 

 

شاد و سلامت باشید

همگی در پناه حق

 

برای چند روز پست جدید نمی ذارم تا دوستانه و دلسوزانه با هم بحث داشته باشیم.

بخاطر همین هم نظرات را آزاد می گذارم تا هر نظر یا تجربه ای دارید را در اختیار  دیگران قرار دهید. 

به نظرات این پست جواب خواهم داد.

 

15 Nov 15:35

بل بشو !

by saborane

بچه رو از مدرسه ارجاع دادن ، قرار بوده تست های هوش و بیش فعالی و ... ازش گرفته بشه ، بچه همکاری نکرده ، روان سنج به روان شناس کودک ارجاع می ده برای مصاحبه ی بالینی ، روانشناس کودک هم نمی تونه با کودک رابطه بگیره و قرار می شه مشاور خانواده ، مادر کودک رو ببینه .

مادر رو تنها می بینم ، فرایندی که طی کرده تا به من برسه رو برام تعریف می کنه ولی نتایج تست و مصاحبه با کودکش رو نمی دونه ، از منشی خواهش می کنم پرونده ها و نتایج رو به من بده ، همکار روان شناسم رو می بینم ، می گه از بچه چیزی حاصل نشد ، باید دارو بخوره تا آروم باشه بتونیم اطلاعات بگیریم و بررسی اش کنیم ، من به شما ارجاعش دادم ، باهاش حرف بزنید بعد با هم جلسه ای بذاریم .

حاصل جلسات با مادر و سپس پدر خانواده :

مادر هوش متوسط به پایین داره ، شوهرش پسر عموشه که یک سال بعد ازدواج به دلیل خوردن اتانول بینایی اش رو به میزان زیادی از دست داده ، با وجود کم بینایی همسرش رو قبول نداره و می گه حرف زدنش رو بلد نیست ، عقلش نمی کشه ، حرفای خنده دار می زنه ، آدم خجالت می کشه از حرف زدنش اونقدر که سوتی می ده ،  از خودش نظر نداره ، من هزاری هم حرف بزنم نمیشنوه و بها نمی ده ، حرف ، حرف مادر و برادرشه ، اونا به ما کمک مالی می کنن ، اگه مادرش اجازه بده این خانوم با من رابطه داره در غیر اینصورت سالی دو بار هم با هم نیستیم ، خدا رو شکر مادرم گوشش نمیشنوه وگرنه اگر میشنید این خانوم به مادرم چه بدوبیراه هایی می گه جنگ جهانی داشتیم ، با وجود این که دختر عموم بود زیاد ندیده بودمش ، اصلا نمی دونم چه جور شد گرفتمش ( در لفافه اشاره به دعا و جادو می کنه ) ، الان هم منو بیرون می بینن می گن تو کجا و اینا کجا ، این چی بود رفتی گرفتی ، من قبلا هم اتانول خورده بودم چرا هیچی ام نشده بود ؟ وقتی با این خانوم ازدواج کردم خوردم و کور شدم ! این خانوم عقب مونده اس ، نمی کشه من چی می گم ، نمی فهمه من چی می گم ، من دلم می خواد دختر داشته باشم ولی خانومم از مادرش اجازه نگرفته و ....

خانوم می گه ، مادرش خیلی اذیت می کنه ، از وقتی اتانول خورد و بینایی اش رو از دست داد خونه نشین شده ، کمک های مردم و خانوادم هست که ما روزگار میگذرونیم ، بچه ام از وقتی دنیا اومد تشنج گرفت ، الان شش ساله داره قرص می خوره ، می خوام قرص ها رو قطع کنم ، مامانم می گه دیگه بهش قرص نده ، پسرم فقط از برادرم حرف شنوی داره اونجا که می ریم از ترسش ساکته ، ولی خونمون و هر جای دیگه که بریم ، همه جا رو به هم می زنه و حرف منو گوش نمی ده ، تو رو خدا بگید بچه ام درست می شه ؟ تو مدرسه گفتن یه جا نمی شینه و بقیه بچه ها رو گاز می گیره ، باباش رفته مدیر و معلمش رو فحش داده و برگشته ، مدرسه می گه تا مشاوره نره نمی ذاریم برگرده به مدرسه ، دلم می خواد بچه ام نمونه باشه ، الگو شه برای بقیه ، خواهرشوهرهام ، جاری ام ، فامیل های خودمون حرف درست کنن ، مامانم می گه فردا همه می گن نتونست از پس یه بچه بربیاد ، خانوم مشاور کادوی شما پیش منه اگه بچه ام درست شه !!!!!!!! شوهرم می ره خیابون یه چیز بساط می کنه خوابش می بره ، اصلا نمی بینه که وسایلش رو مردم کش می رن ، با بچه نمی سازه .....

وقت رفتن خانوم آروم تو گوشم می گه دکتر گفته چون نابیناس حق نداره دوباره بچه دار شه .

1-      وقتی خرجمونو یکی دیگه می ده ، به خودش حق می ده زندگی مونو مدیریت کنه ، این یه قانون نانوشته اس !

2-      بچه مشکلاتی مثل صرع و بیش فعالی رو می تونه داشته باشه که مسائلی براش بوجود بیاره ، ولی مشکل اصلی محیط متشنج ، برهوت آموزش ( حتی رنگ ها رو نمیشناسه ) ، منفی و پرحاشیه است که بزرگترها ساختنش .

3-      وقتی معتقدیم افسار زندگی مون دست خودمون نیست تعمیم افراطی می دیم و حتی فکر می کنیم روابط نزدیکمونم یکی دیگه داره کنترل می کنه .

4-      هوش مولفه ی مهمی تو زندگی هست ، تفاوت هوش زن و مرد نباید بیشتر از 10-15 تا اختلاف داشته باشه .

5-      شاید اگر افراد با ، هوش پایین ،کمتر به فکر بچه دار شدن باشن ، مشکلات کمتری برای همیشه ی فرزندانشون بوجود بیارن .

6-      چرا وقتی نمی تونیم از پس مخارجمون بربیاییم به دنبال لذت داشتن فرزند دیگه ای هستیم ؟

7-      بچه ها ، آدم هایی با ابعاد کوچکترن ، عروسک نیستن ، متوجه همه چی می شن و هر چیزی روشن اثر می ذاره ، بچه ها هم انسان هستن !!!!!

8-      قطع و ادامه ی قرص خوردن رو به نظر دیگران گره نزنیم .

9-      ترسوندن بچه ها از مشکلاتشون کم نمی کنه ، فزاینده می شه .

10-  نگران حرف مردم نباشیم ، هیچ کسی تو زندگی ما نیست و رنج ما رو نمی بینه ، بهتره این انرژی رو صرف حل مسائلمون کنیم .

11-  ای مردم ! کوتاه بیایید ، این همه حرف درست نکنید ، به مشکلات آدما اضافه نشید !

12-  چشم های نگران مادر کم هوش با شوهر بی مسئولیت و فرزند مشکل دار رو درک کنیم .

13 - وقتی افراد ژن های معیوب دارن ، در ازدواج فامیلی ، ریسک ابتلا بچه ها چند برابر می شه . 

14- اگر همکاری خانواده نباشه ، بچه بیش فعال در آینده مشکلات بیشتری رو تجربه می کنه ، بعیده مادر کم هوش و پدر نابینا و ناسازگار و مادربزرگی که نگران حرف مردمه و دایی که فقط می ترسونه بتونن کمکی کنن !

15 - بچه محصول مشترک پدر و مادره ، بچه ام معنی نداره ، بچه امون خیلی بهتره .

16 - از آوای عزیزم که به مناسبت تولد وبلاگم برام بیسکویت های خوشمزه و خوشگل درست کرده بود بسیار سپاسگزارم و همین جا می گم " خیلی دوستون دارم ".

13 Nov 14:48

Brilliant evil

13 Nov 14:40

گشتی در قمارخانه‌های زیرزمینی تهران

18 ساعت،1 دقیقه


ماشین‌های مدل بالا یکی پس از دیگری سر می‌رسند و کنار یک‌دیگر پارک می‌کنند؛ بنز، بی ام و، پورشه و حتی لامبورگینی با نمره موقت. رانندگانشان اغلب مردان جوانی هستند که تنها می‌آیند، سویچ ماشین را به دست کارگر کارواش می‌سپارند و خودشان راهشان را به سمت دفتر کارواش کج می‌کنند. ساعت 12 شب است و این جا یکی از کارواش های شبانه‌روزی تهران است. هیچ‌کدام از ماشین‌ها کثیف نیستند اما کارگران کارواش به محض تحویل گرفتن ماشین‌ها، شلنگ آب را روی آن ها باز می‌کنند. مقصد، دفتر کارواش نیست. پشت دفتر کارواش ساختمانی قرار دارد که زیر زمین آن تبدیل به کازینو شده است. از طریق یکی از دوستانم که مشتری دایمی کازینو است، راهی این جا می‌شوم؛ سه میز پوکر، دو میز فوتبال دستی و یک میز بیلیارد. پسر جوانی در را باز و مشتری‌ها را به سمت میز ژتون‌دار هدایت می‌کند. دستگاه کارت‌خوانی روی میز است. پوکر بازها باید قبل از نشستن سر میز، از کارت خوان موجودی بگیرند و ژتون بخرند. «علی»، پسری که پشت میز نشسته، می‌گوید: «اوایل که کارت‌خوان را این جا نصب نکرده بودیم و کلی مشکل داشتیم. یک نفر می‌آمد، کلی می‌باخت و موجودی نداشت اما الان خیال همه راحت است.»  همه بازی‌ها شرطی است. سه میز پوکر پر است. برای بازی پوکر، هر نفر باید ۵۰ هزار تومان به عنوان ورودی بپردازد. البته برنده هم باید 10 درصد از مبلغ پولی را که برده، همان وقت به حساب صاحب کازینو بریزد. ورودی فوتبال‌دستی و بیلیارد 20 هزار تومان است و برنده لازم نیست پولی بپردازد. روی یکی از میزهای پوکر، آدم ها  به دلار شرط بسته‌اند. ژتون هایشان به دلار خریده می‌شود و برنده پول را به قیمت دلار به خانه می‌برد. دو خانم بین حاضران نشسته اند، چند نفری پشت سرشان ایستاده‌اند و بازی را با هیجان دنبال می‌کنند. «رانی» هلو یا آناناس و «هایپ» برای پذیرایی سرو می شوند که قیمت‌شان روی ورودی حساب شده است. یکی از پوکر بازها در جیب بغل کتش بطری جیبی ویسکی دارد اما مدیر کازینو وقتی بطری را می‌بیند، جلو می آید و می‌گوید: «خواهش می‌کنم این جا نخورید. اگر خیلی ضروری است، بروید بیرون. این جا مشکل ساز می‌شود.» جوان بطری را داخل جیبش می‌گذارد اما آقای مدیر حرفش را ادامه می‌دهد: «همه مثل خودتان نیستند. بعضی ها جنبه ندارند، یک پیک می‌زنند، بازی را به هم می ریزند.» آقای مدیر که حدودا 55 ساله به نظر می‌رسد. خودش با رفقایش آن طرف تر، سر یک میزگرد نشسته‌اند، سیگار می‌کشند و 21 بازی می‌کنند. از ساعت 12 تا دو نیمه شب چیزی حدود 20 میلیون تومان در این کازینوی کوچک رد و بدل می‌شود. این جا تنها کازینوی تهران نیست. کازینو دارهای دیگری هم هستند؛ مثل «مهرداد» که در پاسداران یک خانه 60 متری را به این کار اختصاص داده.  کازینوی مهرداد مخصوص پوکر است. خودش می‌گوید: «پوکر بازهای تهرون همه این جا جمع می‌شوند. این جا همه چیز اصل است و پوکربازهای حرفه‌ای فقط این جا را انتخاب می‌کنند.» مهرداد چهار میز پوکر شیک دارد. او میزها را به نجاری که حرفه‌اش ساخت میز پوکر است، سفارش داده و برای هر میز بین سه تا پنج میلیون تومان پرداخته است. روی میزها، ژتون های سرامیکی با مارک «لاس وگاس» چیده می‌شود. می‌گوید: « این  ژتون ها اصل هستند. یک ست پوکر 500 عددی سرامیک 11 گرمی با نشان لیزری لاس وگاس با کیف آلومنیومی را یک نفر از فرانسه آورده بود و من یک میلیون و 500 ازش خریدم. بنده خدا دوباره که رفت، یک ست دیگر هم سفارش دادم. هر کسی نمی‌آورد چون هشت و نیم کیلو وزن دارد اما دوستم زحمتش را کشید. دفعه دوم گران تر حساب کرد؛ یک میلیون و 700.» مهرداد برای چیدمان و دکوراسیون کازینو حسابی وقت گذاشته است. می‌گوید: «برادرزاده‌ام امریکا است. رفته بود لاس وگاس، گفتم از کازینوهای مختلف عکس گرفت و من از هر عکس یک قسمت را الگو گرفتم.» رو به روی میزهای پوکر ویترین بزرگی قرار دارد پر از انواع مشروب. از «جک دنیل» تا «اسمیرنف» و... . مشروب در این مکان رایگان سرو می‌شود. او از هر مشتری بابت هر پارت بازی، 150 هزارتومان می‌گیرد. درصد برنده‌ها هم جای خودش است. 5درصد از پول هر برنده همان شب به حساب مهرداد می رود. کازینوی مهرداد از ساعت ۸ شب باز می‌شود و تا 5 صبح کار می‌کند. اغلب مشتری‌های مهرداد مرد هستند. می‌گوید: «اما چند خانم هم این جا می آیند که پوکرباز حرفه‌ای هستند. هرشب نه، اما هفته ای یک بار حتما می آیند.» کاغذی به دیوار نصب شده که روی آن نوشته: «حرف سیاسی ممنوع.» مهرداد می‌گوید: «من سال ها است به این نتیجه رسیده‌ام که در این مملکت هر کاری می‌شود کرد، به شرط این که حرف سیاسی نزنی. وقتی آلوده به سیاست شوی، گیر می‌افتی. اما اگر یک گوشه نان و ماست خودت را بخوری، کسی با تو کار ندارد.» خیلی از پوکربازها اما سراغ کازینوهای خانگی نمی‌روند. آن ها میهمانی‌های دوره‌ای پوکر ترتیب می‌دهند؛ مثل «فرامرز» که کارخانه‌دار است و با دوستانش از صنف‌های مختلف دوره پوکر دارد؛ از دکتر و مهندس گرفته تا هنرمند و کارخانه دار. شب های جمعه روی میز ناهارخوری خانه را پر از مزه می‌کنند و میهمانی پوکر همراه با انواع غذاها و نوشیدنی ها آغاز می‌‌شود. این جا همه بازیکنان مرد هستند اما هر کس می‌تواند برای خودش یک «پشت دست» بیاورد. در اصطلاح آن ها، پشت دست به خانم هایی گفته می‌شود که پشت دست نفرات اصلی پوکر می‌نشینند و از برنده‌ها سهم می‌گیرند. فرامرز البته می‌گوید: «ما شرط  زیادی نمی‌بندیم. بیش‌تر اوقات پول را همان وقت به دخترهای جوانی که پشت دست نشسته‌اند، می‌دهیم.» با خنده  می‌گوید: «آن ها بازی نمی‌کنند اما خب برای پوکر بازها مناظر چشم نوازی هستند.» فرامرز  دنبال یک میز پوکر حسابی برای خانه‌اش می‌گردد. تلفن نجار مهرداد را قبلا گرفته‌ام. آقای نجار طرح‌های زیادی برای انتخاب می‌فرستد. بعضی میزها دو کاربرد دارند؛ هم میز ناهارخوری هستند و هم تبدیل به میز پوکر می‌شوند. قیمت ها متفاوت است؛ از دو میلیون تومان تا 20 میلیون تومان. آقای نجار با خنده می‌گوید: «اگر برای کازینو می‌خواهید، همان 20 میلیونی را سفارش دهید؛ میز هشت نفره کنده کاری شده با ابهتی است که کلی بر و بیا دارد. برای کازینو دارها هم که پولی نیست، یک شب کار کنند پولش در می آید.» می پرسم تا به حال به چند کازینو در تهران میز فروخته‌اید؟ کمی مکث می‌کند و با افتخار می‌گوید: «هر کازینویی که میز درست و حسابی دارد، از من خرید کرده است. بیش‌تر از 10 تا کازینودار در تهران از من خرید کرده‌اند.» 



12 Nov 12:23

چرا زنان به یکدیگر سخت می گیرند؟

by anaarian
حتما شما هم مثل من هر جا که بحث از وضعیت اجتماعی زنان شده شنیده اید که زنان خود بیش از مردان به یکدیگر بیشتر سخت می گیرند. حتما شما هم شاهد خشونت کلامی بین زنان در نقشهای عروس و مادر شوهر و غیره بوده اید و شاید شما هم مثل من دوست دارید بدانید دلیل این رفتار چیست؟ به راستی چرا زنان نسبت به یکدیگر حسادت می کنند؟چرا یکدیگر را با خشونت کلامی ناشی از حسادت می رنجانند؟ قبل از هر چیز باید بدانیم ریشه ی حسادت در چیست؟ از نظر علم روانشناسی ریشه ی حسادت در ترس
11 Nov 17:14

فکت گرافی – ۵ کار که افکار منفی رو از ذهنتون دور میکنه

by editor

بعضی وقتها نا خواسته ممکنه افکاری به سراغمون بیاد که میتونن به تنهایی یه روزقشنگ رو خراب کنن! برای اینکه به افکارمون این اجازه رو ندیم بهتره که چند تا تکنیک ساده ولی کاربردی یاد بگیریم که بلد باشیم تو این شرایط خودمون رو نجات بدیم.

 

afkar-manfi (1)

The post فکت گرافی – ۵ کار که افکار منفی رو از ذهنتون دور میکنه appeared first on رنگی رنگی.

09 Nov 19:21

چه مي كنيم با كودكانمان؟

by giso shirazi
دخترك هفت ساله است، دروغگو و نامهربان  و قدرت طلب و بي رحم با بچه هاي كوچكتر از خود ، امروز براي بدست آوردن امكان بازي با تبلت چندين بار مرا در آغوش كشيد و بوسيد

09 Nov 11:11

یک بحث منطقی در مسیر بازگشت با پسرک

by خانم اردیبهشتی

سلام

این چند روز تعطیلات ما هم مثل خیلی ها سفر بودیم. البته باز مهمان شهر مادری. به خاطر شلوغی راه ها تصمیم گرفتیم شنبه صبح زود راه بیفتیم. مسیر خلوت بود و هوای نسبتا سرد با آفتاب درخشان و آسمون آبی که به ندرت در شهر قابل رویته ترکیب دل انگیزی را ایجاد کرده بودند.

نزدیکی های قم بود که یک دفعه شال من از سرم افتاد و پسرک گفت وای مامان حجابت!!!

این آغاز یک گفتگوی طولانی بود بین من و پسرک که تا تهران به درازا کشید. در مورد حجاب، این که چرا بعضی ها حجاب دارند و بعضی ها نه! این که آیا این قانونه یا نه؟ این که چرا در بعضی کشورهای اسلامی حجاب الزامه در بعضی نیست! درباره اجبار و اختیار و ...

هر جا هم که مادر مثلا پایبند به اصولش به بیراهه می رفت پسرک خیلی جدی می گفت من الان دارم درباره حجاب صحبت می کنم، بگذار این موضوع را تموم کنیم و ببندیمش بعد میریم سراغ بحث های دیگه!

خلاصه در انتهای گفتگوی یک ساعته اش بحث را بست و نتیجه گیری هم کرد!

بعد از یک وقفه چند دقیقه ای گفت من نمی دونم چرا مردها همه جذب زن های خیلی خوشگل میشند و برای ازدواج دنبال زن خوشگل هستند؟

گفتم همه شون؟

گفت نه! بعضی ها دنبال خوشگلی هستند و بعضی ها دنبال مهربونی!

گفتم به نظرت کدوم بهتره؟

گفت هر دو خوبند ولی به نظرم مهربونی بهتره!

گفتم منم همین نظر را دارم چون مهربونی می مونه ولی خوشگلی وقتی پیر بشی از بین میره.

بعد اضافه کردم که به هر صورت آدم وقتی ازدواج می کنه باید از قیافه فرد مقابلش خوشش بیاد و دوستش داشته باشه و براش جذابیت داشته باشه. مثلا مثل بابا که برای من جذابیت داشت. (این جا بود که آقای اردیبهشتی به خاطر یک نگاه عاشقانه طولانی داشت می زد به باجه عوارضی!) و همین طور من براش جذاب بودم در حالی که هر دوی ما آدم های خیلی خوشگلی نیستیم!

گفت آره! ولی فکر کنم خوشگلی برای همه فرق داره. ممکنه یکی برای یکی خوشگل باشه برای یکی دیگه نه!

بعد سکوت کرد و به فکر فرو رفت.

وقتی دیگه وارد شهر شده بودیم بهش گفتم پسرکم من خیلی خوشحالم که تو چنین پسرک فهمیده و منطقی هستی که برای فهمیدن و نظر دادن یک بحث منطقی و اصولی را با دیگران انجام میدی. واقعا بهت افتخار می کنم...

 

آره بهش افتخار می کنم! چون اگرچه ممکنه بعدها افکار و باورهاش خیلی شبیه من نباشه ولی حداقل این میراث را از من به یادگار داره که هیچ وقت در باورهاش مقلد صرف و بی چون و چرای دیگران  نباشه و با تفکر و تعقل باورهاش را انتخاب کنه.

 

پیوست1: یکی از جملات بسیار فلسفی و سنگینی که پسرک در طول سفر به طور ناگهانی گفت این بود "تو خونه ای که بزرگترها کوچک میشند، کوچکترها هیچ وقت بزرگ نمیشند" یعنی این قدر سنگین بود که من و پدرش کلی تامل کردیم تا منظورش را فهمیدیم!