واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف میزند.
واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف میزند.
داشتم یک چیزی رو میخوندم یادم افتاد سیزدهم آبان روز خیلی مهمیست. طبعا نه به دلیل آنکه لانه جاسوسی را گرفتند. سیزده آبان مهم است چون من دهان کسی رو که گفته بود «دوستت دارم» بوییدم مبادا که مست باشد. نبود. واقعا دوستم داشت.

یعنی اضطرابی ما که سر این پروژه ی گوسفند قربونی نذر باباهه کشیدیم ، سر زایمان خواهر بزرگه نکشیدیم! این بابای ما هر سال شیش ماه قبل محرم میره یه گوسفند جوون قبراق رو نشون میکنه و میده که پروارش کنن! خبر هم دارم که هر از چند وقت یه بار هم میره مثل این مادرهایی که بعد از ده سال نازایی بچه دار شده اند قد و وزن گوسفنده رو چک میکنه مبادا بیاد زیر نمودار! اول محرم میده پشم های گوسفنده رو کوتاه کنن( ما میگیم کوتاه کردن،شما بخون اپیلاسیون و بندابرو!) صبح تاسوعا میره با هزار ادا گوسفنده رو میاره تا غروب بهش رسیدگی های تکمیلی میکنه و غروب هم که ...
امسال اما بابا کربلا بود و دروغ نگم هم اندازه خودمون سفارش گوسفنده رو هم کرده بود. یعنی همه ناخن میجویدیم که این پروژه به سلامت اجرا بشه. آقا جونم براتون بگه صبح تاسوعا من همچین ملنگ و قشنگ عثمان بیگ رو برداشتم که برم گوسفنده رو تسویه حساب کنم و بیارم . رفتم و وقتی به محل موعود که همانا گوسفند زنده فروشی جمال بود رسیدیم دیدم چهل تایی گوسفند تو محوطه است و یه موجودی مابین گاو و قوچ و کرگدن هم جدا بسته شده! هزار ماشالله هیکل کانهو تایسون،قد بمثابه ی مایکل جردن! وزن هشتاد کیلو سرراست! مخلص کلام اینکه سریع دو سه تا عکس از گوسفنده گرفتم که طبق سفارش بابا براش ایمیل کنم و بسم الله گفتیم و پروژه ی تو صندوق کردن گوسفنده شروع شد!حالا از یه طرف من دلم نمی اومد پاها و دستاشو ببندن از اون طرف هم بنده خدا اصلن تو صندوق جا نمیشد. اینجای متن باید یه ربعی تلاش های بی شائبه ی جمال و نوچه هاشو بنویسم که خب نمینویسم و یهو آخرش رو میگم که من نبوغم گرفت و گفتم آقا اصلن چه کاره؟بنشونینش رو صندلی عقب! و چنین بود که گوسفندی که اینهمه چموشی میکرد همچین مثل رضاخان اومد و بی سروصدا و آقامنش نشست رو صندلی عقب و تمام! شما بگو این گوسفند تو کل مسیر یه تکون خورد نخورد! و اینگونه بود که بنده از پروژه ی انتقال مورد مذکور از مقر جمال به منزل موفق شدم. حالا اینا رو نوشتم که شما خودت بگی اکه جای من بودی و امروز میدیدی بابات ایمیل داده که عکسها خوب نیست و باید یکی میرفت کنارش وایمیستاد که قد و هیکل گوسفنده رو بشه قیاس کرد، چطوری می زدی تو سرت؟
در ضمن الان هم داشتیم باهاش(با بابام طبعاً وگرنه گوسفنده که دیگه در دسترس نیست)صحبت میگردیم برگشته به مامانم میگه:قربونیه به نسبت گولو چطور بود!یعنی بمیرم برای خودم که بابام از من بعنوان مقیاس هیکل گوسفند استفاده میکنه!
پ.ن: پروژه ی انتقال گوسفنده از منزل به ماشین بابا و پیدا کردن دسته و قربانی کردن گوسفنده خودش یه قصه ی دیگه است که بعداً اگر اعصابم کشید مینویسم!
گفته بودم از این که بعضی چیزهایی که می خوام خیلی زود به دستم می رسه مثل همین جریان قیمه و آش رشته و عینک. اما امروز دیگه خیلی عجیب شد. تقریا عین 5 دقیقه اول فرندز، اون جایی که راس گفت دلم می خواد متاهل باشم و ریچل یه دفعه با لباس عروس وارد شد. بعد چندلر هم دستش رو دراز کرد و یه میلیون دلار خواست. حتی از اونم بهتر!
بعد کلاس زبان خیلی هانگری بودم برای همین از این کیک کوچیک های شیرین عسل خریدم، دلم شیر هم خواست اما فقط شیرکاکائو تو مغازه بود و من دوست نداشتم، دلم شیر معمولی می خواست. کیک رو خوردم و تشنمه ام شد، همون لحظه یه پراید جلو پام وایستاد، زن و مرد میانسالی توش بودن، مردئه راننده بود، فکر کردم مسافرکشه و از اون جایی که اصرار دارم سوار تاکسی بشم با سر گفتم نه!
زن ئه اما ازم پرسید: تشنه ای؟
من موندم.
باز پرسید: تشنه ای؟
بعد یه شیر کوچیک دامداران رو با نی از پنجره آورد بیرون و گرفت جلوم. اول فکر کردم نذری ئه نگاه کردم دیدم نه فقط همین ئه. شیر رو گرفتم و گفتم: مرسی. مرد ئه گازش گرفت و رفتند و من با یه بطری شیر کوچیک موندم تو خیابون.
یعنی نمی تونستم خودم رو از اون وسط جمع کنم. آره من شیر می خواستم. آره تشنه ام بود اما این جوری؟ این جوری قراربود به دستم برسه؟
بعد چرا چیزهای دیگه ای که می خوام به دستم نمی رسه؟ یعنی این نشونه است؟ یعنی دیگه همه مردم مشنگ شدن؟
چه خبره؟!
البته که من شیر رو نخوردم و آوردم تو خونه حسابی وارسیش کردم که ببینم نکنه با تزریق چیزی توش ریخته باشن. بعله که بدگمونی رو دارم.
صد البته که آقای خونه بدترئه و بعد هم کشف کرده که تاریخ انقضای شیرئه دیروز تموم شده و اون زن ئه قصدش خیر نبوده و بعد که من گفتم شاید حواسش نبوده و گرنه می داده به شوهرش! گفته که همه که مثل تو نیستن و به شوهرهاشون احترام می ذارن!
اما واقعن برام عجیب ئه. نه شیر دادن از داخل پنجره پراید به یه آدم توی شهر کار عادی ئه_ خودم تا حالا به بچه های کار از پنجره پراید خوراکی دادم اما قیافه من بیشتر شبیه بی خانمان های خارجی ئه می تونه باشه نه بچه های کار_ نه آرزوی یه چیزی رو کردن و همون لحظه داشتنش. تازه چرا پراید مگه پوروشه چشه؟ حالا چرا شیر مگه پول چشه؟
نه جدی؟ الان کسی هست که بتونه این مسئله رو برای من روشن کنه که دقیقن چه خبره؟
زن که باشی
نمی توانی انکار کنی تشنه ی بوی تن مردت هستی
همیشه و هر لحظه
دست خودت نیست
زن که باشی
آفریده می شوی برای عشق ورزیدن
برای نگاههای مهربانانه
برای بوسه های آتشین
زن که باشی
تمام تنت طعم تلخ عطر گس مرد را می طلبد
زن که باشی
سرشاری از عاشقی های ناتمام
پر شده ای از زیبایی از هر زیبایی
زن که باشی اما
دست خودت نیست
اگر مردت طعم لبهایش طعم تو را بدهد
تمام هستی مردانه اش را با تمام وجودت دوست خواهی داشت
بی آنکه ذره ای کم بگذاری.
"از دست نوشته های فروغ فرخزاد"
برگرفته از وبلاگ:
http://delneveshteh1388.blogfa.com
نگاه جنسیتی رو دوست ندارم، تفکر جنسیتی رو قبول ندارم و نمی تونم آدم هایی رو که به نظرشون خیلی بامزه میشه با این چیزها جوک درست کرد و بهشون خندید رو درک کنم؛ مثل نویسنده این پست.
جمعه دم غروب بود که المیرا قصد رفتن کرد بابای منم که حساس مخصوصا وقتی الی میخواد بره خونه خودش بابای من غصه دار میشه هر بهانه ایی بگین در میاره که الی نره اما مرغ المیرا یه پا داره صدبار هم بهش کفتیم بابا بدش میاد تو غروب جمعه میری اما بازی کار خودش رو میکنه
این بار هم داشت وسایلش رو جمع میکرد که بعد از یه هفته بره بابا هی میرفت تو اشپزخونه با یه قابلمه میامد که الی اینم ببر بابا
میرفت تو حیاط با یه سبر خرمالو میامد که الی اینم ببر
باز میگفت خب حالا نرو اخر شب برو
الی هم یک دنده که نه باید برم این بچه ها رو میخوام ببرم حموم
و باز بابا غصه میخورد که چه جوری میخواهی این سه تا وروجک رو ببری حموم بمون اینجا خود میبرمشون حموم
از هر دری که بگین وارد شد الی نره اما الی رفت
الی که رفت بابا دمق شد که اصلا بد میاد غروب جمعه این بچه میره خونش الان شام چی میخوره
که مامان گفت مگه غذا ندادی ببره غصه ات الان چیه
همین وقتا بود که ازیتا هم شروع کرد به جمع کردن وسایلش که بره همینجوری که داشت به سارا میگفت وسایلت کجاس بابا دید و ترکش الی ازیتا رو گرفت
فوری گفت الان تو چرا داری جمع میکنی ؟
ازیتا :وای خیلی زحمت دادیم دیگه بریم
بابا بیخود بیخود بشین سرجات حق نداری بری این موقع جمعه این بچه رو میخواهی کجا ببری دلش میگیره بمون فردا برو
سارا هم اصولا استاد لوس کردن خودشه فوری در اومد گفت اره من دلم میگیره بریم بمونیم
بعد از شام سحر هم پا شد بره که باز بابا غر زد کجا میربن ؟
سحر:بابا 10 روزه اینجاییم بریم دیگه
بابا :این وقت جمعه اخه وقت رفتنه
فردا صبح ازیتا دیگه وسایلش رو حمع کرد که برن
بابا :اخه این وقت صبح وقت رفتنه ؟
ما بالاخره نفهمیدیدم کی وقت رفتنه ؟
ما خود شاهدیم این گولو طفلک چندین بار در مناسبتهای مختلف ، هی با صدای بلند شکر خداوند را بجا آورده بود از باب بچه نداشتن ما و وقتی چشمان تابه تای ما را می دید که با شنیدن این سخن گهربار ، تمامی صورت گردمان می شد آن گردی بالای علامت سوال ، با لکنت می گفت بخدا پوران تو اگر بچه داشتی ، یک گ...ه تحویل جامعه می دادی .
و چون احساس می کرد من از خودم ناامید شده ام با این پیشگویی ، بلافاصله می گفت از بس که مهربونی .
ظاهراً آن به قول شما کائنات حرف ایشان را بعنوان یک صاحب نظر ، سند قرار نداده و خواسته تا خودش امتحان کند.
که خداراشکر ما سربلند از این امتحان بیرون آمده و ثابت شد نظریه گولویی گولوجان ما .
پشت میز صدارتخانه نشسته ایم و سخت مشغول کار که تلفن همراهمان زنگ خورده و آقایی از آن سوی خط با التماس و البته عصبانیتی نهان فرمودند :
خانم احمدزاده این پسر شما ما را عاصی کرده توروخدا بیایید ببریدش .
و من هم عرض کردم من احمدزاده نیستم آقا اشتباه گرفته اید .
ایشان فرمودند :خب خانم هر که هستی بیا این پسرت را ببر . شر به پا کرده اینجا .
و تازه اینجا بود که فهمیدم اینکه من احمدزاده نیستم ، مهم نیست . باید بگویم من پسر ندارم . در نتیجه با صلابت عرض کردیم آقا اشتباه گرفته اید .
توجه بفرمایید که باز هم اصل موضوع بچه نداشتن را مسکوت گذاشتیم . آقا با التماس بیشتری در صدا گفتند :
خب خانم صحرایی بیایید این پسرتان را ببرید.
در اینجا فهمیدیم که اگر دیر بجنبیم تا بیاییم و بگوییم ما سقا نیستیم ، آب را به رویمان بسته اند و یک پسر از رده ارازل و اوباش توی دامن شلواری امروزمان خواهند انداخت .
همیشه می گفتیم در این مملکت ، دختر از خانه بیرون می آییم و بیوه به خانه برمی گردیم اما این مدلش را دیگر ندیده بودیم که در چهل و سه سالگی یک پسر شرور نصیبمان می شود بدون آنکه چَک و چانه ای زده باشیم .
همین یک ساعت پیش داشتیم با شیرین جان اندر مضرات بچه دار شدن در سن و سال ما می گفتیم ها .
ببین خداوند چگونه آنچه را نمی خواهید دودستی تقدیمتان می کند.
خلاصه هرچه آقا اصرار کردند تا هی اسم و فامیل ما را عوض کنند بلکه یکی اش درست درآید و ما بشویم مادر آن بچه ، ما زیربار داشتن چنین نعمتی نرفتیم که نرفتیم .
در نهایت آقا با عصبانیت گفتند :
خانم اسمت هرچه هست بیا و ما را از دست این پسرت خلاص کن دیوانه شدیم بخدا.
و ما هم با حزن و اندوهی ساختگی فرمودیم :
آقای محترم من نه مادر هستم و نه فرزندی دارم .
آقا که دیدند ما هیچ رقمی زیربار نمی رویم ،شماره تلفن را برایمان خواندند که دیدیم بعله شماره ، شماره ماست اما ما مادر نیستیم .
آقا داشتند داد می زدند که خانم این شماره را خودتان دادید به من ....
که ما تلفن را قطع کردیم از بیم آنکه کار بیخ پیدا کرده و عصر با یک پسر شرور روانه خانه شویم و جواب همسرجان را چه بدهیم و از همه مهمتر چه جوابی خواهیم داشت برای فرزندان همسر با این برادر نوظهور و البته اوباش که روی دستشان می گذاریم .
و پیش خود افسوس خوردیم به حال آن مادری که برای رهایی از چنین فرزند گل گلابی مجبور شده تا شماره تلفنش را اشتباه دهد بلکه ساعاتی آرامش داشته باشد از این لعبت .
ما
چرا باور کنیم درهای بسته ی بین خودمان را؟
چرا
به جای گریستن به تنهایی اعتقاد نیاوریم؟
نگاه
کن
گنجشک
های مست پشت پنجره
زندگی
را با خود از این شاخه به آن شاخه می برند
تو
اما روی کاناپه بست نشسته ای
و
می گذاری کوچه هایمان به بن بست برسند
بی
خیال با کاموا های آبی ات دریا می بافی
من
آن طرف نگاهت دست و پا می زنم در خودم
عینک
آوردم
تعارف
کردم به تو
و
سعی کردم خودم را به درشت نمایی بزنم
تو
اما
همچنان
دریا می بافی
که
مرا غرق کرده باشی!
از:
مریم نظری
خلاصه داستان:دختر چهارده سالهای به نام سوزی توسط همسایهاش به قتل می رسد. او حالا از بهشت به تماشای خانوادهاش مینشیند که چطور با مسئله قتل او کنار میآیند و همچنین به قاتلش مینگرد که چه طور مدارک جرم را پنهان میکند.
یارو خوش تیپ و شیک تو درگاهی پشت میز حراست شرکت نشسته. وقتی، دارم میرم بیرون میگه:
ببخشید!
میگم: بله؟
ببخشید شما مجردین یا متاهل؟
تا پردازش کنم و ببینم چی باید جواب بدم بغل دستیش می پره جلو که برای تقسیم غذای نذری شرکت میخوایم!!!
به متاهلین چهار و مجردین دو پرس قیمه نذری تعقل میگیره

من تا امروز فکر میکردم جوک ها ریشه در زندگی روزمره مردم دارند، ولی امروز با دیدن این سایت متوجه شدم که این زندگی روزمره است که ریشه در جوک داره!!!
با تشکر از زری که لینک رو برام فرستاد