Shared posts

08 Nov 21:02

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1763.aspx

by negahivayadi

تمامِ آن چيزي که درباره‌ي تو در سرم هست
ده‌ها کتاب مي‌شود
اما تمام چيزي که در دلم  هست
فقط دو کلمه است
دوستت دارم

ويکتور هوگو

08 Nov 20:44

Revenge bear

08 Nov 20:42

Fire exit in venice

08 Nov 20:41

Wise words from I don't know how to even pronounce it

08 Nov 20:40

Hello? Is this china? You can nuke now

08 Nov 20:38

This is a drawing

08 Nov 20:26

Leaf me B with your bad puns

08 Nov 17:48

Sufficiently evil computer prank

08 Nov 17:41

People

08 Nov 17:35

That place where you're never alone

08 Nov 16:06

الان از من تعریف کرد دیگه نه؟ درست فهمیدم؟

by giso shirazi
- مگه خونواده های شما منو می شناسن؟
- آررررررررره استاد؛ اینقدر که ما از شما تو خونه تعریف می کنیم...
- خوب حالا چیا می گید؟
- می گیم این استادمون اینقده با حاله ، اینقده باسواده ، اینقده اکتیوه ، یک ذره هم ظرافت زنانه نداره ....
- ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
08 Nov 16:06

Prison never sounded better

08 Nov 16:04

If only i were Picasso.. that'd be great

08 Nov 16:03

eve's apple

08 Nov 15:57

So I saw this on Pinterest...

08 Nov 07:45

Welcome to toronto!

08 Nov 07:43

Oh shit

07 Nov 01:38

پانزده

by (heti)

اینجا که هستم سه تا کلاس اول داره .یکی از معلما که بچه کوچیک داره وکلا حواسش به بچه ش هست که نارس به دنیا اومده واین هیچ.

ولی دوتای دیگه به معنای واقعی کلمه عاشقنننن عاشق کارشون هستن .من وقتایی که تو دفتر باشم می رم پشت در کلاسشون گوش وایمیسم تا یاد بگیرم ازشون .

اصلا قربون صدقه های الکی وظاهری ندارن .بچه ها که می یان طرفشون بغل می گیرن نازشون می کنن با لحن جدی ومهربون مادرانه باهاشون حرف می زنن .

اصلا این طور نبوده که بگن چون ما ها بهترینها ی ناحیه هستیم پس تو تقسیم بندی بهترین ها رو بدین به ما .اتفاقا دانش اموزای مشکل دار تو کلاسشون هستن .به مربی بهداشت کمک می کردم دیدم تو هر کلاس این دونفر چندین بچه بیش فعال واختلال یادگیری هست .و دوتا شون رو من خبر دارم که مشکلات حاد شخصیتی دارن که با مطالعه وتحقیق وروانشناسی روی این دوتا بچه کار میشه .

با حوصله مداد گرفتن تو دست رو به بچه ها یاد می دن .قیچی گرفتن چسب زدن بریدن همه رو با ارامش ومهربونی والبته جدیت وقاطعیت یاد بچه می دن .

بارها شد مادری با توپ پر اومده با این دوتا صحبت کنه ودعوا راه بندازه ولی بعدا با ارامش برگشته وعذرخواهی کرده .

این دوتا ادم معلمن حقیقتا معلمن .ومن ذره بین بر داشتم گذاشتم رو این دوتا حرکاتشون رفتارشون وهمه چیز رو دوست دارم ازشون یاد بگیرم .

تو ولایت خودم یه معلم بود که به قولی یکی از بهترین های پایه خودش بود وهمه سر ودست می شکستند تا بچه شون رو بزارن تو کلاس این ادم .خدا شاهده که بهترین دانش اموزا با توجه به شغل و ظاهر پدراشون و  مادرشون انتخاب می کرد بالاترین امار قبولی رو داشت وبقیه رو می فرستاد برا بقیه وحتی به بعضی بچه ها می گفت ادمخوار (اونایی که ظاهر درست وقشنگی نداشتند .)تو اداره هم همه حلوا حلواش می کردند .

ولی این دوتا معلم که همه براشون سرودست می شکنن وتو ناحیه خیلی معروفن بچه های مشکل دارو انتخاب کردن وپدر ومادرا خواستن بچه هاشون پیش اینا باشن .چون این دونفراعتقاد دارن بچه ایی که خودش اماده ست که هیچ، معلم باید به داد بچه های مشکل دار برسه وکمک کنه .

 

06 Nov 18:45

Teen dog problems

06 Nov 18:44

رزیدنت اویل(s.d.perry) ( این مجموعه به زبان اصلی است...)

by soheil abedini

سلام به همگی امروز با کتاب های رزیدنت اویل در خدمتتون هستیم که 7 جلد داره و می تونید اون ها رو از لینک های زیر دریافت کنید:


جلد صفرم:

untitled

پیکو فایل ..... مدیا فایر


جلد اول:

resident-evil-umbrella-conspiracy-book

پیکو فایل ..... مدیا فایر


جلد دوم:

063413960_residentevilcalibancove

                                                           

                 پیکو فایل ..... مدیا فایر

            

جلد سوم:

untitled

پیکو فایل ..... مدیا فایر


جلد چهارم:

n5533

پیکو فایل ..... مدیا فایر


جلد پنجم:

Nemesis_novel

پیکو فایل ..... مدیا فایر


جلد ششم:

untitled

پیکو فایل ..... مدیا فایر






06 Nov 18:40

Random Cool Facts

06 Nov 18:09

مثلاً میگفتی کلینیک ترک اعتیاد داری

by پرنده ی گولو

آقای راننده ماشینی که اسمش رو بلد نبودم(یا ریو بود یا تندر یا مگان یا یه چی تو همین مایه ها)،آخه تو که دیدی من بخیال تاکسی بودنت سوار شدم،تو که دیدی تا نشستم خودم رو مثل عن! گرفتم. تو که از ستاری تا میرداماد حرف زدی و جز و بله های کوتاه و نخیرهای محکم من حرفی ازم نشنیدی،آخه چرا چرا چرا چرا وقتی در جواب پیشنهاد آشنائی بیشترت نع به اون گندگی گفتم ییهو صداقتت گرفت و فرمودی که دوست داری پایه های رابطه رو روی راستگوئی باشه و گفتی چهارساله پاکه پاک هستی!!!د لامصب فکر نکردی ذهن این دختر بدبخت بخاطر همین صداقت تخ*می تو درگیر میشه؟ ای مصبتو شکر...



پ.ن:از پریروز همش به این فکر میکنم که چرا نذاشت دلم رو به این خوش کنم که درخواست یه آقای خوشتیپ خوش صدای مودب رو رد کرده ام نه یک معتاد اسبق محکم و بااراده ی صادق رو...


پ.ن.دو:هر کی هم میخواد بیاد بگه به آدمهایی که جربزه ترک دارند توهین کرده ام ،خب بیاد بگه.به نظر من آدمهایی که درگیر اعتیاد میشن از بدبخت ترین بی اراده های روزگارن. اعتیاد کاملا یه انتخابه و من به آدمی که توی هر مقطعی از زندگی همچین انتخابی رو کرده راحت اعتماد نمیکنم،میخواد راننده تاکسی باشه میخواد خواستگار.

06 Nov 18:08

یه پست خیلی کاربردی

by پرنده ی گولو

 لطفاً اینجا رو بخونید 

این یکی از بهترین پست هایی بود که توی چند وقت اخیر خونده ام.  خیلی از نکته هاش به درد کارمند و غیر کارمند میخوره.منم اینا رو بهش اضافه میکنم:

- از اجناس خونه عکس بگیرید و آرشیوش رو داشته باشید.به درد میخوره.

-  از کادوئی که برای کسی می برید یا براتون میارند عکس بگیرید.(مخصوصاً اگر خانواده ی همسرتون اهل غیبت و گیر باشند)

- از جواهراتتون عکس بگیرید و اسکن فاکتورها رو داشته باشید.

فعلن همین



06 Nov 18:07

از آلاسکا تا منجیل زنها همه دنبال یک چیزند

by پرنده ی گولو

و اگر فکرت به دنبال آن چیز تا محتویات شلوارت کشیده شد،شاید بهتر باشد سه بار ایکس را در آدرس بار گوگل کروم بزنی تا ببینی و بدانی که دست بالای دست چه بسیار است و خیر...که امنیت را نمی توان دانلود کرد...


عنوان از زویا پیرزاد/عادت میکنیم

04 Nov 05:05

معجزه ی زیتون! (مثل این تیترهای تبلیغاتی!)

by nava_zesh@ymail.com (نَــوازِش)

لوسیون بدنم دیگه داره تموم میشه و کرم شبم هم که خیلی وقت بود تموم شده بود... تو فکر پیدا کردن یه مارک دیگه از لوسیون بودم. که مناسب فصل سرد باشه آخه پوست خشک میشه تو هوای پاییزی و زمستونی...

تا اینکه به کشف بزرگم نائل اومدم! من مدتهاست که لوازم آرایشی خیلی کمی میخرم و بیشتر مصرفم رو لوازم بهداشتی و کرم های مراقبت پوست تشکیل میدن. دلم میخواد بدون آرایش هم وقتی از خواب بیدار میشم، از خودم و پوستم راضی باشم خب!

حالا میخوام یکی از تجربه های جدید خودم رو که بدون عوارض تاثیر خوبی هم روی زیبایی پوست داره، اینجا بنویسم شاید کسی به دردش خورد:


من به مواد طبیعی برای سلامتی خیلی اعتقاد دارم و تا اونجایی که بتونم سعی میکنم از ماسک های صنعتی استفاده نکنم.

شاید خیلی ها مثل من باشن و دلشون بخواد که بدون زحمت خیلی زیاد به یه نتیجه ی نسبتا مطلوب برسن. مثلا من یکی که واقعا حوصله ی درست کردن هر روزه ی ماسک های مخلوط میوه و ماست و فلان رو ندارم. که مثلا فلان قدر از فلان چیز و فلان قدر از فلان چیز رو له کن و بذار فلان مدت رو صورتت بمونه، تو این مدت از جات هم حرکت نکن و حرف هم نزن و اینا! البته لازم هست این کار ولی نه این که هر روز بشه ازش استفاده کرد. تازشم! همیشه همه ی موادی که برای درست کردن ماسک لازمه، تو خونه وجود نداره و باید رفت یه سری چیزهاش رو خرید.

کار هر روزه ی من تنبل، اینه که صبح که از خواب بیدار میشم، بعد شستن صورتم و خشک کردنش، با چند قطره عرق بهار (طبیعی) یا گلاب، صورتم رو دوباره میشورم و میذارم خودش خشک شه.

همه ی ما از فواید بیشمار (!) روغن های طبیعی برای پوست اطلاع داریم. من که میدونستم ولی طبق شایعه ای که شنیده بودم و میگفتن که روغن های طبیعی رو که به صورتت بزنی موی زائد رشد میکنه و اینا ترسونده بودتم و ازش استفاده نمیکردم. ولی خب دلمو زدم به دریا و دیدم که نه واقعا شایعه بوده!

(اینو تازه کشف کردم و واقعا جواب میده.) شب قبل خواب، بعد از شستن صورت یا بدن، به جای کرم شب و لوسیون، از روغن زیتون استفاده کنید. صبح که بیدار میشید از دیدن رنگ و شادابی صورتتون حیرت میکنید. حالا نه اینکه مثلا انقدر بزنید که صورتتون مثل لامپ برق بزنه از چربی زیاد! یه چند قطره کفایت میکنه. آروم ماساژ بدید تا جذب پوست بشه.

یکی از فواید روغن زیتون اینه که بعد از یه مدتی، ناحیه ی تحت مصرف رو پر میکنه. یعنی مثلا اگه دور چشمتون بزنید، بعد از مداومت تو استفاده، گودی زیر چشم یا چروک های خیلی ریز پوست از بین میره. چون روغن زیتون خاصیت گوشت زایی داره.

من فکر میکردم اگه از روغن زیتون به جای لوسیون استفاده بشه بدن بوی بد میگیره ولی متوجه شدم که اشتباه فکر میکردم. هیچ بویی نمیگیره بدن. تازه خاصیت نرم کنندگیش از لوسیون های قوی صنعتی هم بیشتره و برخلاف اونها تو درازمدت عوارض هم نداره...

خلوصه این که نمیخوام بگم هرچی من میگم درسته، مسلما خیلی هاتون هم میدونستید اینا رو، فقط خواستم تجربه م رو share کنم باهاتون تا شما هم صبح که بیدار میشید از پوست نرم و لطیف و خوشرنگتون لذت ببرید :)

31 Oct 09:31

دلتا فورس!

by lmedicine

شاید تا حالا جریان اون سرباز ژاپنی رو شنیده باشید که تا سی سال بعد جنگ جهانی دوم وسط جنگلهای اندونزی به تنهایی سر پستش بود. در نهایت یه هیات از طرف سفارت ژاپن به اونجا رفتن و بزور متقاعدش کردن که جنگ خیلی وقته تموم شد بیا برو سر خونه زندگیت. خیلیها این جریان رو به منزله ی پایبندی شدید سربازان ژاپنی به قوانین و مقررات ارتش میدونن. اما من طور دیگه ای فکر میکنم. این بابا از یه جور اختلال روانی رنج میبرده وگرنه آدم عادی دست به این اقدامات عجیب و غیرعادی نمیزنه.

این که چی باعث میشه افراد اولویت بندیهای زندگیشون تغییر میکنه و به برخی اعتقاداتشون بیش از حد بها میدن٬ یه بحث مفصله که بعدن راجع بهش صحبت میکنم. اما ما هم در مملکت خودمون گاهی شاهد چنین پدیده های غریبی هستیم. از جمله یه فرمانده نظامی دوران جنگ که سالها بعد از پایان جنگ به این نتیجه میرسه که اوضاع اونطور که باید پیش نمیره و باید کاری کرد. اعتقادات آخرالزمانی که داشت اونو متقاعد میکنه که یه گروه چریکی تشکیل بده و شروع به تعلیم اونا به سبک خودش کنه تا بدینوسیله از زمینه سازان ظهور باشه.

با تعدادی از همفکراش این گروه رو پایه ریزی میکنن و دسته جمعی به قلب یه جنگل مخوف میرن. جایی که حتا اجنه هم زندگی نمیکردن! یه کمپ میسازن و شروع به عضوگیری میکنن. طی مدت کوتاهی تعداد زیادی یار جمع میکنن. از اونجایی که این بابا استاد ورزشهای رزمی هم بوده یه سبک جدید به نام کیدو پایه گذاری و شروع به آموزش نیروهای جدید میکنه. از صبح زود تا ظهر تمرینات نظامی سخت و بعدازظهرها هم کلاسهای عقیدتی. مواد غذایی رو هم به مقدار زیاد دپو کردن تا نیاز به برقراری تماس با دنیای متمدن نباشه.

شاید فکر کنید چیزایی که میگم شبیه داستان فیلمهای هالیوودی یا بالیوودیه. اما واقعیت داره و ممکنه بعضی از شما این ماجرا و سرانجام این فرقه رو شنیده باشید. دقیقن نمیدونم چه مدت اونجا بودن و چه مهارتهایی کسب کردن. من فقط یک نفر از اعضای گروه رو ملاقات کردم و فهمیدم که تبدیل به یه چریک واقعی شده. اونم زمانی بود که بخاطر بیماری اسکیزوفرنی در بخش بستری شده بود. تا حالا سابقه ی بستری نداشت و اولین اپیزود بیماری بود. یعنی ممکنه زندگی در شرایط سخت باعث شعله ور شدن بیماری شده باشه؟ یا شایدم بمباران اعتقادی که از سوی فرماندهان ارشد گروه میشد تعادل روانی این بابا رو بهم زده باشه. فعلن اظهارنظری در این خصوص نمیکنم.

خیلی قوی هیکل بود. پیشانی برجسته و چشمهای گودرفته٬ تا روی گونه هاش ریش پرپشتی داشت. یه جورایی شبیه انسانهای نخستین شده بود. تفکراتش هم خیلی بنیادین بود. در خصوص مسائل اعتقادی با ما بحث میکرد. اما معلوم بود که سواد درست و حسابی نداره و طوطی وار یک سری مسائلی که یاد گرفته بود رو تکرار میکنه. هرجا هم کم میاورد سفسطه چینی میکرد. حالا اینا به کنار٬ اصلن دارو نمیخورد و اعتقاد داشت که نیازی به دارو نداره. خب اگر پذیرش درمان دارویی نداشت موندنش در بخش بی فایده بود. تصمیم گرفتیم فرم تزریقی رو براش شروع کنیم. چه خیال باطلی! از صدتا فحش براش بدتر بود. میگفت شما بهم میگین از حقیقت گسسته شدم٬ اول بگین حقیقت چیه بعد خودم دارو استفاده میکنم. من نمیخوام با این داروها به اون حقیقتی که شما بهش رسیدین برسم!

خب ما اصلن نمیدونستیم حقیقتی که بهش رسیدیم چیه! اما هرچی بود آش دهن سوزی نبود. پس چرا باید یکی دیگه رو مجبور کنیم که به حقیقت ما متصل بشه؟ ولی خب اگه قرار باشه هرکی به سلیقه ی خودش حقایق رو تبیین کنه ما تا حالا چند میلیارد ورژن حقیقت داشتیم. پس بذارید هر ندای حقیقت جویی رو در نطفه خفه کنیم تا حرف فقط حرف خودمون باشه و حقیقت همونی باشه که ما میگیم.

مشکل نخوردن دارو هم قابل حل بود. کد ۵۵ و بچه های گارد! همینکارو کردیم٬ کد ۵۵ اعلام کردیم و چهار نفر از پهن پیکرهای گارد پیداشون شد. یادمون رفت بهشون بگیم طرف چریکه و مراقب باشن. احتمالا وقتی کتف یکیشون در رفت و یکی دیگه در اثر ضربه به سر بیهوش شد فهمیدن که این بابا با بقیه فرق داره. دوتای دیگه هم ضربات کاری دریافت کردن اما بالاخره کار تزریق دارو به طرز فجیعی انجام شد. هزینه ش برای چریک ما هم خرد شدن استخوان بینی بود.

روبروی هم نشسته بودیم و بهم نگاه میکردیم. چشم تو چشم. بینی شکل خودشو از دست داده بود. پارگی زیر چشم و خونریزی هم داشت. اما خون دلمه بسته بود و چهره ی وحشتناکی بهش داده بود. امیدوارم زودتر خوب بشه و نیاز به دوز تزریقی بعدی نداشته باشه٬ چون در غیر این صورت گارد ما هر روز تحلیل میره و از تعدادشون کم میشه. واسه بقیه بیماران ما هم صحنه های زدوخورد بدآموزی داره.

اما در خصوص اون گروه چریکی باید بگم که سرویس های امنیتی بدقت اونارو زیر نظر داشتن. بخصوص که فرمانده اونا دیگه از افراد معاند بحساب میومد. بالاخره یه روز تصمیم میگیرن که اون گروه رو تارومار کنن. با تعداد زیادی نیرو منطقه رو به محاصره در میارن. اما جالبه که بدونید از دویست سیصد چریکی که اونجا در کمپ بودن حتا نتونستن یک نفرو دستگیر کنن. بعدن از قول یکی از نیروهای ویژه شنیدم که میگفت اعضای گروه مثل میمون از درخت بالا میرفتن و شاخه به شاخه میپریدن٬ اصلن روی زمین حرکت نمیکردن که کسی بتونه اونارو بازداشت کنه.

شاید برای نیروهای امنیتی همینکه کمپ اونارو تخریب کرد یه موفقیت باشه و اینکه تونست انسجام اونارو بهم بزنه یا اینکه بالاخره چند نفرشونو وقتی با اون سرووضع ضایع به خونه برگشتن دستگیر کرد. اما از کجا معلوم٬ شاید بقیه ی اعضا که متواری هستن جای دیگه ای دور هم جمع شدن و اینبار پنهان تر از قبل در جستجوی حقیقت باشن.

30 Oct 10:13

خونه ي روياهام

by danduni91
اينكه يادتون باشه  رو بعيد ميدونم،اما الان يه لحظه دلم چقد خواس توو اون خونه اي بودم كه سيتا وقتي از رامين قهر ميكنه ميره اونجا،يه خونه ته يه كوچه ي بن بست،پنجره هاي رو به كوچه،با همون پرده هاي از مد افتاده ي گلابي و سيب. دارِ آشپزخونه، با همون درختاي لخت شده از برگ، با همون خيابونِ خيس ِ از بارون!
30 Oct 10:10

غلطی به اسم گوشت، مرغ، شیر، شامپو، دستمال و از این چیزا

by 1002shab

والا قدیما یه چیزی به اسم خرید درمانی وجود داشت، با این فرمول که حالت خوب نیست، میری بیرون یکم خرید می کنی دلت وا میشه. به همین راحتی.

اما الان حالت خوب نیس، میری یکم خرید می کنی بعد از دیدن قیمت ها و میزان پولی که خرج کردی چنان وحشت می کنی که تا این موقع شب هی فکر می کنی این چه غلطی بود من کردم؟


پ.ن: می دونم باید خوشحال باشم که داشتم و تونستم بخرم، که خدا روزی رسونه، که نگران بودن وضع رو بدتر می کنه اما حرفم چیز دیگه ایه.

30 Oct 09:59

manly version of water hair flip.

30 Oct 09:56

This show