Shared posts

26 Mar 17:03

10 اشتباه پرطرفدار در زبان فارسی

by farvartish

Farvartish

این که یک روز بتوانیم عبارت‌های بیگانه را از زبان فارسی اخراج کنیم، یک رویای دست نیافتنی است، چون ما فارسی را هم درست صحبت نمی‌کنیم و صحیح نمی‌نویسم.

اما پیش از آن که به دنبال ریشه عبارت‌ها باشید، سعی کنید تا مرتکب هیچ‌یک از این 10 اشتباه پرطرفدار و محبوب نشوید:

1- وقتی کسی را برای نخستین‌بار دیده‌اید، نباید بگویید:

«از آشنایی با شما، خوشبخت شدم!»

باید بگویید: «از آشنایی با شما، خوش‌وقت هستم!»

معنای «خوشبختی» با «خوش‌وقت بودن» فرق دارد، مگر این که ملاقات با آن شخص چنان زندگی شما را متحول کرده باشد که احساس خوشبختی کنید. انتخاب با خودتان است.

2- در دستور زبان فارسی، چیزی به اسم «می‌باشد» وجود ندارد. اگر در گذشته از آن استفاده می‌شد، دلیل بر صحیح بودنش نیست.

آن را هرگز در جمله‌هایتان به کار نبرید.

3- وقتی منظورتان اتومبیل «BMW» است، یا باید به زبان آلمانی بگویید «ب‌ام‌و» یا به زبان آمریکایی «بی‌ام‌دبلیو» بنویسید. اتومبیلی به اسم «بی‌ام‌و» که ما ایرانی‌ها می‌گوییم و همه‌جا می‌نویسیم، در دنیا وجود ندارد.

4- چیزی که در آگهی‌ها و کاتالوگ‌ها از آن به عنوان «درب» نام می‌برید، «در» است. «تحویل درب منزل» و «نصب درب و پنجره» اشتباه است. چرا فکر می‌کنید استفاده از «درب» در متنی نوشتید، آن را باکلاس و رسمی می‌کند؟

5- وقتی خدمات یک شرکت یا هر چیزی را فهرست می‌کنید، لازم نیست در انتهای هر مورد نقطه بگذارید.

نقطه به معنای پایان یک جمله است. وقتی شما جمله ننوشتید و فقط چند کلمه است، نقطه نگذارید. چیزی که در ادامه می‌خوانید، نمونه این اشتباه است.

انواع خدمات موبایل را از ما بخواهید:

تعمیرات.

لوازم جانبی.

ریست کردن گوشی.

نصب وایبر.

وقتی شما جمله ننوشتید، نیازی نیست بعد از هر مورد از هر مورد فهرست، نقطه بگذارید.

6- اگر می‌خواهید از فرهنگستان زبان و ادب فارسی پیروی کنید و فقط عبارت‌های مورد تایید آنها را به کار ببرید، هنگام نام بردن از اصطلاحات تخصصی کامپیوتری و نرم‌افزاری، نام اصلی و انگلیسی آن را نیز حداقل یک‌بار بنویسید تا مخاطب گیج نشود. وقتی شما از «نمایه» در فیس‌بوک صحبت می‌کنید، کاربری که زبان فارسی را برای اداره صفحه خود انتخاب نکرده، نمی‌فهمد از چه چیزی صحبت می‌کنید و «نمایه»، چیست.

7- استرالیا را «Australia» می‌نویسند و اتریش را «Austria» می‌نامند. این دو کشور با یکدیگر تفاوت دارند. مراقب باشید که مانند مترجمان برخی سایت‌ها و خبرگزاری‌ها، آنها را اشتباه نگیرید.

8- «سلاح» و «اسلحه» با یکدیگر فرق دارند:

1- پلیس از گروگان‌گیر خواست تا «سلاح» خود را روی زمین بگذارد.

2- اسلحه شکارچیان متخلف، توقیف شد.

در واقع، «اسلحه»، جمع «سلاح» است و چیزی به اسم «اسلحه‌ها» معنایی ندارد.

9- «چپ کردن» و «واژگون شدن» مترادف نیستند.

وقتی یک اتومبیل در تصادف از پهلو با زمین برخورد می‌کند، آن را «چپ کردن» می‌نامند و زمانی که سقف نیز با زمین برخورد کند یا اتومبیل کامل روی هوا بچرخد و سر و ته شود، «واژگون» شده است.

10- عبارت «کاندید»، در زبان فرانسوی به معنی ساده‌دل و معصوم است. وقتی کسی قصد دارد تا در انتخابات مجلس شرکت کند، او را «کاندیدا» به معنای داوطلب یا نامزد می‌نامند. البته در این که نمایندگان محترم مجلس کاندید هستند، شکی نیست؛ اما در هر حال وقتی هنوز به بهارستان راه نیافته‌اند و به چاپ پوستر و سخنرانی تبلیغاتی مشغولند، «کاندیدا» محسوب می‌شوند.

فراموش نکنید:

استفاده از مترجم گوگل «Google Translate» خیانت به مخاطب است. اگر خودتان را مترجم می‌نامید، هرگز سراغ آن نروید. خودتان می‌دانید که از چی صحبت می‌کنیم.

20 Mar 08:39

کاش می‌دونستم اسمش چی بود

by مانی ب.
یادم نیست در چه برنامه‌ رادیویی یا تلوزیونی،  و در بحث و تبادل نظر درباره چه موضوع مشخصی بودند که یکی از آن‌ها که اگر اشتباه نکنم اقتصاددان بود  چیزیگفت که در ذهن من مانده است و مکررا به خاطرم می‌آید.
می‌گفت، از آدم بی‌پولی طلب دارید، چرا از او نمی‌خواهید اگر قصه می‌داند، برای ادای قرض خود یک سال عصرهای جمعه به خانه شما بیاید و برای بچه‌های شما قصه بگوید؟
16 Mar 19:04

داروی درد؟!

by tajavozmamnoo

ماه هاست دارم با خودم کلنجار میرم که داستان زندگیمو براتون بنویسم یا نه؟

نه تمام زندگیمو، یه قسمتشو که روی تمام زندگیم سایه انداخته و نمیذاره به بقیه ی داشته ها یا نداشته های دیگه ام فکر کنم.

دختری هستم که با مادر مریضم زندگی می کردم و یکی از دردهاش درد میگرن بود. تمام درداشو خوب تحمل می کرد بجز این یکی. هر وقت میگرن از راه می رسید، تا سه روز مهمون خونه ی ما بود. مادرم از درد زجر می کشید من از اینکه نمی تونم کاری براش بکنم و از درد او رنج می کشیدم. حالت تهوع هاش قطع نمی شد و بوی هر چیزی حتا غذا، به استفراغ وامیداشتش. اون سه روز باید غذای سرد می خوردیم. نون و ماست. نون و پنیر... هر غذایی که بو نداشت...

وقتی میگرن می اومد سراغش، سه روز باید همه جای خونه رو تاریک می کردم. صدا های اطراف رو تا اونجایی که می شد کم کنم. از تلویزیون و رادیو تو این سه روز هیچ خبری نبود و تلفن رو باید از پریز می کشیدم بیرون که کسی زنگ نزنه. گاهی رادیو رو با گوشی گوش می دادم وگرنه سرمو با بافتنی گرم می کردم. 

چند سال پیش بطور ناگهانی داروی میگرن کمیاب شد. باید نسخه رو می بردم داروخونه و با التماس چند تا دونه می خریدم و مثل کیمیا می آوردم خونه تا مادرم واسه یه روز کمتر درد بکشه. ولی گاهی همونم نمی شد. داروخونه چیا می گفتن مریض میگرنی زیاده و دارو کم. بعضی مریض ها که آشنا داشتن وضع بهتری داشتن.

یکی از اون آشناها، شوهر عمه ی پولدار من بود که تو شهر کوچک ما خیلی نامی بود ولی تا اونزمان نمی دونستم آدم پستیه.

یه روز اومد و وقتی دید تو چه وضعیتی هستیم و بجای حرف زدن، باهاش پچ پچ می کنم، گفت: من الآن میرم ببینم چکار می تونم بکنم و زودی بر می گردم. رفت و با یه بسته ی پر قرص میگرن برگشت! همونی که با التماس دو سه تا دونه شو می خریدم!!!

ولی بعد از اون بار، تا به تمام بالا تنه ی من دست نمی زد، قرص رو بهم نمی داد. 

در تمام مدت اشک می ریختم ولی او نمی دید. نمی خواست ببینه. چشاشو می بست و کارشو می کرد. 

دو سال این کارش طول کشید، گاهی بهم پول می داد و می گفت برو برای خودت یه چیزی بخر ولی به کسی نگو من باهاتم؟!!! 

ازش نفرت داشتم. از دیدنش چندشم می شد ولی اگه تن به خواسته اش نمی دادم، باید مدام شاهد ناله دادن های مادرم می بودم. 

او مُرد. مادرم هم... اما حالا من موندم و یه خاطره که هر روز داره درون من زندگی می کنه، خوره وار...


15 Mar 19:43

هلن چدیک٬ هنرمندی فمینیست

by birthday

«هلن چدیک»، هنرمندِ معناگرای بریتانیایی در ۱۵ مارچ ۱۹۹۶، هنگامی‌ که تنها ۴۲ سال داشت چشم از جهان فرو بست.

او بیش‌تر به عنوان هنرمندی فمینیست مطرح بود و در اکثر کارهایش نقشی‌ از زنان در اجتماع مشاهده می‌شود. دیگر کار‌های هلن عموما نشانی‌ از احساس وی به بدن خود و پارتنر‌هایش داشت. او در کار‌هایش گاهی از مواد طبیعی مانند گوشت، گًل و شکلات استفاده می‌کرد.

طرح‌های هلن چدیک بیش‌تر به کنکاشی بین بدن و ذهن هنرمند می‌پرداخت؛ ذهنی‌ که در پی‌ درکِ ظاهر بدن خود نبود و آن‌ را عاملی متفاوت از ذهن می‌دانست. پس از پرداختن به کارهایی در مورد بدن و ظاهرش، هلن به کار بر روی طرح‌هایی‌ از اجزای داخلی‌ بدن پرداخت که همواره در جامعه به صورت تابویی مطرح بوده است.

او سرانجام در سال ۱۹۹۶ بر اثر بیماری قلبی در گذشت.

 

15 Mar 19:42

Invisible car

15 Mar 19:42

نوازنده‌های خیابانی؛ رونق صدای ساز در کوچه و خیابان

by citizen

زهره کشاورز / شهروند خبرنگار

چندین سال است موسیقی های خیابانی در پیاده روهای شهر تهران رواج پیدا کرده است. هر کس هر سازی که بلد است را می آورد یک گوشه پیاده رو می نشیند و برای عابرانی که این سو و آن سوی شهر می روند موسیقی می نوازد. تعداد این نوازنده های خیابانی در اسفند ماه و روزهای منتهی به پایان سال همیشه بیشتر می شود. به شکلی که حالا می توان آنها را یکی از نشانه های نزدیک شدن بهار و نوروز دانست.

در این روزها به هر گوشه ای از شهر که سر بزنی تعدادی از آنها را می بینی که با سازشان در حال نواختن هستند، برخی یک جانشین هستند و برخی دیگر با ساز و آوازشان در کوچه ها و خیابان ها و محله ها می چرخند تا همه جا را از صدای سازشان پر کنند. ( صدای سازم همه جا پر شده – هر کی شنیده از خودش بیخوده ... محسن چاووشی در فیلم سنتوری)

نوازنده های خیابانی از پدیده های تقریبأ جدید خیابان های پایتخت ایران هستند، تا اوایل دهه هشتاد و قبل از آن خبری از آنها در پیاده روها و خیابانهای شهر نبود، اما رفته رفته در طول این سالها بر تعداد آنها افزوده شده است.  مردم هم با پولهایی که به آنها کمک می کنند باعث رونق کسب و کارشان شده اند.

در دست نوازنده های خیابانی بیشتر سازها را می تواند دید، بسیاری از نسل جوان این نوازنده ها گیتار، سنتور، ویولون آکاردئون و سه تار می نوازند، گروهی دیگر هم از شهرستان ها به تهران می آیند تا با سازهای محلی خود گوش پایتخت و پایتخت نشینانان را از موسیقی لبریز کنند. در دست این گروه از نوازنده های خیابانی هم سازهایی مانند، سُرنا، کرنا، نقاره و دُهُل، نی، قیچک، دف و تنبک را می توان دید.

علاوه بر این در برخی از نقاط شهر تهران به ویژه مناطق شمالی شهر می توان نوازندگانی حرفه ای و مسلط با سازهایی تخصصی مانند تروپمت، گیتار الکترونیک، ساکسیفون، فلوت و ... را دید که با هنر دستان خود برای اهالی شهر موسیقی گوش نوازی را ارائه می دهند.

برخی از این نوازنده ها علاوه بر نواختن در کنار ساز زدن آواز هم می خوانند برخی اما تنها به همین نواختن ساز اکتفا می کنند. نکته جالب توجه دیگر درباره این نوازنده های خیابانی تک نفره بودن و دو یا چند نفره بودن آنها است. به عنوان مثال برخی که به صورت تک نفره کار می کنند اغلب سازهای مانند گیتار، سه تار، ویولون و سنتور در دست دارند، گروه های دو یه چند نفره هم بسته به نوع موسیقی سازهای مختلفی را با هم تلفیق کرده و می نوازند.

از طرفی آن دسته که گیتار و سه تار می نوازند به دلیل ویژگی های سازهای خود جزو کسانی هستند که در گوشه ای می نشینند و می نوازند، اما گروهی که سازشان قابل حمل است مانند آکاردئون و ویولون و ساز و نقاره های محلی با چرخیدن در خیابان ها و کوچه های شهر هنر خود را عرضه می کنند.

فرهنگ پرداخت پول به این نوازنده های خیابانی نیز از همان ابتدای آغاز به کارشان بین مردم شهر به نسبت جا افتاده است. اما هنوز برخی از شهروندان این افراد را به چشم گدا نگاه می کنند، به گفته یکی از نوازنده های خیابانی که ویولون می نوازد همین مساله یکی از آزاردهنده ترین بخشهای این کار است.

او که از اهالی شهر گرگان است و از اول اسفند برای کسب درآمد از راه موسیقی به تهران آمده است در این رابطه می گوید: نگاه بیشتر مردم به کار ما خوب است و ما را تشویق می کنند، هر کس هم به اندازه توان مالی اش به ما پول می دهد، اما برخی هم طوری با ما رفتار می کنند و به ما واکنش نشان می دهند که انگار ما گدا هستیم.

یکی دیگر از این نوازنده های خیابانی که همراه با دوست دیگرش در پیاده رویی در شهرک غرب گیتار می نوازد نیز در باره کارشان می گوید: در بین نوازنده های خیابانی برخی از بچه ها واقعأ حرفه ای هستند و موسیقی را خوب می شناسند، ما هم دانشجوی موسیقی هستیم و می خواهیم در آینده یک گروه موسیقی تشکیل دهیم، فعلأ هم تصمیم گرفته ایم از راه هنر خود کسب درآمد کنیم و تنها راهی که در این شرایط وجود دارد نواختن موسیقی در خیابان است. البته و خوشبختانه در حد خرج و مخارج روزانه خود پول در می آوریم و راضی هستیم.

15 Mar 18:57

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1944.aspx

by negahivayadi

راه گريزي نبود
عشق آمد و جانِ مرا
در خود گرفت و خلاص
من در تو
همچون جزيره‌اي خواهم زيست

شيرکو بيکَس

15 Mar 18:57

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1945.aspx

by negahivayadi

غرور را دوست دارم
گاهی غرور آخرین تکیه گاه است
وقتی همه چیزت را باخته ای
غرور همچون نقابیست که به پشتوانه اش می توانی
تصویر درهم ِ ویرانیت را پنهان کنی

تو هیچ چیز از من نمی دانی
نمی دانی چه قدر سخت است
در برابر آن همه زیبایی تو
سیل نگاهم را
پشت سد غرورم مهار کنم و
نقش کسی را بازی کنم که برایش
بود و نبود تو
خالی از اهمیت است
تو
بهتر از هر منتقدی می توانی تشخیص دهی
که بازیگر خوبی هستم یا نه ؟

مصطفی زاهدی

15 Mar 18:56

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1946.aspx

by negahivayadi

زناني مثل من
نمي‌دانند چگونه ادا كنند
كلام مانده در گلو را
كه خاري است
مي‌ بلعند

زناني مثل من
چيزي نمي‌دانند جز بغض فرومانده
گريه ناممكن
ناگهان مي‌تركد
سيل مي‌شود
مثل شرياني شكافته

زناني مثل من
مشت مي‌خورند
و جرئت نمي‌كنند بزنند
از خشم به خود مي‌پيچند
مهارش مي‌كنند

زناني مثل من
مثل شيران قفس
روياي آزادي
در سر دارند
 
مرام المصري شاعر سوري
مترجم : حسين منصوري

15 Mar 18:55

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1948.aspx

by negahivayadi

همه دانستند من عاشق تو هستم
من اين رسوايي را دوست دارم
و برايش شهادتين مي خوانم
خودم را با اشك ، غسل مي دهم
زره اي از گيسوانت به تن مي كنم
و مي ميرم
من اين مرگ را دوست دارم

مجدي معروف شاعر فلسطینی
ترجمه : بابك شاکر

15 Mar 18:55

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1949.aspx

by negahivayadi

چون سيب رسيده اي
رها شده در رويا
با رود مي روم
کاش
شاخه اي که از آب مي گيرم
دست تو باشد

شمس لنگرودي

15 Mar 18:55

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1950.aspx

by negahivayadi

مرا که متولد کرد ؟
مادرم
زنهاي همسايه
خداي احد و واحد
نه نمي دانم مرا که متولد کرد

تنها وقتي به دنيا آمدم
که چشمهاي سياه تو را
گيسوان پريشان تو را
و لبهاي خندانت را ديدم
من را تو به دنيا آوردي

نزار قباني
مترجم : بابک شاکر

14 Mar 21:06

Romance

14 Mar 21:02

یک شب با یک کارتن خواب در شب برفی تهران

by citizen

حسین رضوانی، شهروند خبرنگار

بر اساس اعلام مسئولان شهری در پایتخت ایران بین 10 تا 12 هزار بی خانمان زندگی می کنند. به دلیل استفاده این بی خانمان‌ها از مقوا و کارتن‌ برای ایجاد سرپناه و زیرانداز، آنها به کارتن خواب مشهور شده‌اند. گفته می شود بیشتر از 80 درصد این افراد به مواد مخدر معتاد هستند.

هر ساله در ایران با شروع فصل زمستان و بروز شب‌های سرد تعدادی از کارتن خواب‌ها به دلیل سرمازدگی جان خود را از دست می دهند. در یک دوره سرمای شدید در زمستان سال 1388 مرگ  22 نفر از کارتن خوابها در شهر تهران به ثبت رسید، در زمستان سال 1389 نیز فوت 9 نفر کارتن خواب در تهران اعلام شد. این آمار را رسانه‌های رسمی به نقل از مقامات سازمان پزشکی قانونی اعلام کرده اند.

اولین بار که اخبار مرگ و میر کارتن خوابها در تهران در رسانه ها منتشر شد و جنجال رسانه ای زیادی در پی داشت، سال 1382 بود، در آن سال تعداد زیادی از این افراد در شبهای سرد تهران از بین رفتند، از آن زمان تاکنون نهادهای مختلفی در شهر تهران از جمله سازمان بهزیستی و شهرداری اقدام به ایجاد سرپناه هایی برای نگهداری افراد بی خانمان در شبهای سرد زمستان کرده اند، این سرپناه ها به اسم گرمخانه شناخته می شوند.

هم اکنون تعداد 17 گرمخانه وابسته به شهرداری در شهر تهران فعالیت می کنند و ظرفیت پذیرش آنها در حدود 2 هزار نفر است، علاوه بر این تعدادی از تشکلهای مردمی و غیر دولتی خیریه نیز در شبهایی که هوای تهران سرد می شود اقدام به جمع اوری کارتن خوابها از سطح شهر می کند. در این گرمخانه ها جای خواب با پتو و تشک و غذای گرم به افراد بی خانمان داده می شود.

افراد بی خانمان یا به وسیله گشتهای ویژه شهرداری و سازمان بهزیستی و یا با معرفی حضوری خود و دیگران به گرمخانه ها برده می شوند. با این حال همه افراد کارتن خواب در شبهای سرد زمستانی تهران به گرمخانه ها مراجعه نمی کنند و در زیر پلها و یا ساختمان های مخروبه شب و روز خود می گذرانند.

محمد یکی از این کارتن خوابهای تهران است که تنها 26 سال دارد و حالا 4 ماه است که کارتن خواب شده. زمستان امسال اولین تجربه کارتن خوابی او در خیابانهای تهران بود. نکته آنکه بر اساس اعلام سازمان هواشناسی بهمن ماه امسال هوای سرد در پایتخت رکورد 7 درجه زیر صفر را بر جا گذاشت که سردترين شب و روز سال 1392 بود. با این حال او توانست این شب و روزهای سرد را در زیر یکی از پلهای تهران به سلامت بگذراند.

محمد به هروئین معتاد است و تنها تا دوره دبستان درس خوانده، او می گوید از 10  سال پیش شروع به کشیدن سیگار کرده است و حالا چند سالی می شود که به مواد مخدر هم اعتیاد پیدا کرده، به تعبیر خودش :« تا حالا همه زده ام.»

او دلیل کارتن خوابی خودش را اختلاف با خانواده و بی حوصلگی برای جر و بحث با آنها اعلام می کند و می گوید :« خانواده ام حتی با سیگار کشیدن من هم مشکل داشتند و آن را نمی پذیرفتند چه برسد به اینکه بخواهند ببینند من مواد هم می زنم، به همین خاطر کارتن خواب شده ام.»

او در شبهای سرد تهران شیوه خاصی برای گرم کردن خود دارد، وسایل مورد نیازش یک ظرف آلومینیومی یکبار مصرف و مقدار زیادی مواد و کیسه های پلاستیکی است که از سطلهای زباله سطح شهر جمع می کند. او با آتش زدن پلاستیک ها و ذوب کردن آن در داخل ظرف آلومینیومی یک آتش دائمی اما کوچک، بدبو و دودزا برای خودش درست می کند و با گرفتن دستهایش اطراف آن گرما را جذب می کند.

محمد می گوید کارتن خوابهای زیادی را اعم از زن و مرد در تهران می شناسد، که در زیر پلها و یا حاشیه اتوبان ها و پارک ها زندگی می کنند.

به گفته این کارتن خواب، بی خانمان های تهران شامل چند دسته می شوند، یک دسته افرادی که به دلیل اعتیاد شدید به این وضع گرفتار شده اند چون هر چه داشته اند را در راه مصرف مواد هزینه کردند و حالا چیزی ندارند و چاره ای جز خیابان خوابی ندارند.

گروهی دیگر بچه ها و جوانهایی هستند که از شهرستان ها یا برای کار و یا برای فرار از دست خانواده به تهران آمدند اما به دلیل بی کسی و پیدا نکردن کار کارتن خواب شده اند. به گفته او دسته دیگر هم کسانی هستند که در همین تهران به دنیا آمده اند اما از ابتدا بی کس و کار بودند و نمی دانند پدر و مادرشان چه کسانی هستند، به گفته محمد آنها هر دوره ای یک جا زندگی می کنند، کل زندگیشان یا در مراکز کودکان بی سرپرست و یا در خیابان ها یا در زندان ها گذشته است.

با وجود گران بودن زندگی در شهر تهران کسانی مثل محمد خرج چندانی ندارند، اما با این حال آنها هم برای تهیه مواد مخدر، سیگار و دیگر نیازهای خود ناچار به کسب درامد هستند. برخی از کارتن خوابها گدایی یا دزدی می کنند اما محمد می گوید با جمع آوری ضایعات پلاستیکی و آلومینیومی از سطلهای زباله شهر و فروش آنها برای خود کسب درآمد می کند.

نوع سیگاری که این کارتن خواب مصرف می کند از مارک KENT است و هر بسته آن در تهران 4 هزار تومان قیمت دارد، خودش در این باره می گوید:«هیچ کارتن خوابی این سیگار را نمی کشد چون خیلی گران است ولی من نمی توانم غیر این چیزی بکشم.»

محمد تمایلی به مراجعه به گرمخانه های شهرداری ندارد خودش می گوید:«چون گیر می دهند و آدم را تحقیر می کنند بعد ادامه می دهد اگر قرار بود از سرما بمیرم تا حالا مرده بودم. وقتی در شبهای سرد و برفی نمردم یعنی باز هم زنده می مانم.»

این کارتن خواب از اعضای خانواده و برادرانش می گوید که در تهران زندگی می کنند و تا کنون چندین بار برای بازگرداندن او به خانواده تلاش کرده اند اما با این حال خودش حاضر به بازگشت نشده است، او می گوید:« با این که دوست دارم زمانی مواد مخدر را ترک کنم، اما با خودم می گویم گیرم که ترک هم بکنم، بعد از آن چه؟ از کجا می توانم شغلی برای خودم پیدا کنم؟»

14 Mar 20:34

حکمت عصر جمعه

by 1002shab

و خداوند در روز هفتم غروب جمعه رو آفرید تا بندگانش قدر دیگر غروب ها را بدانند.

14 Mar 20:27

Texts from Dog

14 Mar 20:23

Did You See The Size Of Her Engagement Rock?

14 Mar 20:09

عکس‌هایی جالب‌توجه که با میکروسکوپ الکترونی ثبت شده‌اند!

by فرانک مجیدی

فرانک مجیدی: ذرات گرد و غبار: گرد و خاک همه‌جا هستند و خلاصی از آن‌ها ممکن نیست، اما خب، باید پذیرفت که این انگل‌ها هم همراهش هستند که با چشم غیرمسلح قابل رؤیت نیستند.

مایت‌ها یا هیره‌ها: مایت‌ها موجوداتی میکروسکوپی هستند که به گروه کنه ها تعلق دارند و در فضای داخلی اماکنی که رطوبت بالایی دارند، زندگی می‌کنند .

مایت‌ها برای سلامتی انسان مضر هستند و اغلب باعث واکنش های آلرژیک مثل آسم می‌شوند . مایت‌ها از مواد آلی موجود در گرد و خاک خانه تغذیه می‌کنند که قسمت اعظم این مواد آلی شامل سلول‌های مرده پوست بدن انسان ، قارچ‌ها وذرات ریز مواد غذایی پخش شده در سطح خانه است.

3-4-2014 11-05-38 PM

تخم گونه‌ای از حشره: بد نیست بعضی وقت‌ها این حشرات را نگه داریم تا دانشمندان با گرفتن عکس‌هایی به این شکل، سرگرم شوند. بالاخره آن‌ها هم حق دارند فقط به فکر نجات دنیا نباشند!

3-4-2014 11-06-08 PM

لاروهای Zebrafish

3-4-2014 11-06-42 PM

زبان مگس میوه

3-4-2014 11-07-10 PM

Toxicara canis: این‌ها کرم‌های روده‌ی سگ هستند و اگر سگی دارید و دست‌تان را قبل از غذا نشویید، می‌تواند به بدن شما هم منتقل گردد. این کرم‌ها در محیط آبی هم زندگی می‌کنند.

3-4-2014 11-07-34 PM

پای مارمولک

3-4-2014 11-10-52 PM

دانه‌های برف: البته این تصاویر رنگ‌آمیزی شده اند.

3-4-2014 11-11-11 PM

پایانه‌های عصبی: شاید همین تصاویر رنگ‌آمیزی شده قانعتان کند که چرا این ساختار ظریف، پس لز آسیب تقریباً عیرقابل ترمیم است.

3-4-2014 11-11-41 PM

گرده‌ها

3-4-2014 11-12-06 PM

موجودات سوزنی درون دریا: این موجودات قدیمی‌ترین موجودات دارای عصب هستند. تاریخچه‌ی آن‌ها به دومیلیون سال قبل می‌رسد.

3-4-2014 11-12-35 PM

منبع



صفحه فیس‌بوک یک پزشک را ببینید:

فید یک پزشک محل مناسبی برای تبلیغات شما: محل تبلیغات متنی و بنری شما

برای سفارش تبلیغ تماس بگیرید

14 Mar 20:07

ژورنال‌های تقلبی

by mrezaalam@gmail.com (محمدرضا اعلم)
دیروز از خبری مطلع شدم که باعث شد بسیار متاثر شوم. صبح دیروز یکی از اساتید یکی از بهترین دانشگاه‌های ایران - که من آشنایی شخصی قبلی با ایشان نداشتم-  ایمیل زده بودند که :
 
"مقاله شما رو توی ژورنال پنسی دیدم و برای مشکلم به شما ایمیل زدم من برای ژورنال پنسی  http://www.penseejournal.com مقاله فرستادم و 450 دلار هم برای انتشار مقاله پول فرستادم ولی ژوورنال برام ایمیل می زنه که شما پرداختی انجام ندادید . درحالی که من هم نسخه نهایی مقاله رو و هم رسید پرداخت رو براشون به همون شیوه که در ایمیلشون اشاره کرده بودند ارسال کردم و ایمیل تاییدیه دریافت برام اومد که تا ۳ روز دیگه جواب می دیم ولی بعد از دو روز ایمیل اومده که شما پرداختی نداشتید و از این تیپ حرفها ..... حالا سوال من اینه که آقای دکتر من باید چه کنم ؟ ایمیل هم نمی شه بهشون زد چون میگه از تو سایت برسید و سوالات رو بپرسید و تو سایت دو بار سوال می پرسم ولی هیچ پاسخی نمی اد دکتر لطفا بنده رو راهنمایی کنید"
 
خیلی واضح بود که من مقاله‌ای توی این ژورنال نداشتم و وب‌سایت مجله هم اصلا باز نمی‌شد. رد و بدل شدن چند ای‌میل مشخص کرد که حداکثر شباهت اسمی یا قاطی شدن اسم و فامیل نویسندگان یک مقاله دیگر (که اصلا وجود خارجی ندارد) باعث چنین سوء تفاهمی شده. از همه مهمتر اینکه وب‌سایت این مجله از آمریکا قابل دسترس نبود و هیچ‌کدام از لینک‌هایش را نمی‌توانستم باز بکنم. این شد که مشکوک شدم. جستجوی بیشتر نشان دادن که مجله‌ای فرانسوی با نام La Pensée وجود دارد که مجله معتبری است 
 
http://www.scimagojr.com/journalsearch.php?q=5200152201&tip=sid
 
ولی هنوز اینکه وب‌سایت penseejournal.com  باز نمی‌شد کمی مشکوک بود. خلاصه کلام اینکه با جستجوی باز هم بیشتر و بعد ازیکی دو ساعت کاملا متقاعد شدم که این وب‌سایت متعلق به یک مجله‌ی واقعی نیست و کوچک‌ترین ارتباطی هم به مجله فرانسوی La Pensée ندارد. این مجله تقلبی صرفا برای کلاه‌برداری از محققان ابداع شده است. ظاهراً این سایت کلاه‌بردار به اساتید دانشگاه و دانشجویان با ایمیل office@penseejournal.com ای‌میل میزند و از آن ها می‌خواهد  مقالاتشان را برای بررسی بفرستند. فرستنده ایمیل ادعا میکند که در وب‌سایت‌های Scopus  و ISI فهرست شده و دارای ضریب تاثیر 0.063 است. از نویسندگانی که مقاله فرستاده اند بعد از دریافت پذیرش خواسته می‌شود که هزینه چاپ را بپردازند که 300 دلار یا در مورد این دوست 450 دلار بوده. بعد از آن هم مجله تقلبی یا می‌گوید که مقاله آنلاین است ولی مشکلی پیش آمده که مقاله قابل دیدن نیست یا اینکه بر سر اینکه هزینه چاپ دریافت شده یا نه نویسنده را به مدت طولانی معطل میکند.

به نظرم توجه به این نکته خیلی مهم است که با پیشرفت تکنولوژی روش‌های تقلب نه تنها در نوشتن مقالات بلکه در راه سوء استفاده از محققین ومولفین هم پیشرفته تر شده‌اند. این موضوع به خصوص برای مولفین و محققین ایرانی که با نرخ برابری بالا باید برای مقالاتشان هزینه کنند و امکان پیگیری کمتری دارند ممکن است مایه دردسر و زحمت شود. لطفا در این مورد به همکاران و دوستان اطلاع رسانی کنید.


پانوشت:
وب‌سایت‌های زیر لیست تعدادی ژورنال تقلبی را فهرست کرده‌اند. نویسنده از صحت و سقم جزییات مطالب این وب‌سایت‌ها اطمینان ندارد. ولی بررسی مجدد ژورنال‌های مشکوک توصیه می‌شود.

http://pap.blog.ir/
 
14 Mar 20:06

09/18/13 PHD comic: 'Should you ask a question during Seminar?'

Piled Higher & Deeper by Jorge Cham
www.phdcomics.com
Click on the title below to read the comic
title: "Should you ask a question during Seminar?" - originally published 9/18/2013

For the latest news in PHD Comics, CLICK HERE!

14 Mar 09:59

holy sh*t

14 Mar 09:58

"You look so cute in this dress !"

13 Mar 22:09

... آمدن ت

by bani86


آمدنَ ت
مگر چیزی‌ ست
جز ضرب ِ عدد ِ صفر
در جمع ِ فاصله‎ی آغوش‎هامان ؟
یا خلق ِ ردِّ پای رویاهای برهنه‎ای/ در ساحل آب؟

و یا تجدید ِ خاطره‎ای مه‌آلود
از انگشت ِ اشاره‎ی زنی
به ماهگیرانی دور؟
ــ وقتی که
موُر موُر ِ نوک زدن‌های کبوترانه‎ی لبان ِ مردی
به برهنگی‌ ماسه‎های روی تنَ ش می‌چسبید ــ

ریما !
اصلاً ..
همین یکبار را هم / نیا ..
اگر قرار نیست که آمدنَ ت
شعری باشد/ نو
که من
آن همه خاطره را
پیش از این هم در شعرهایم یاد کرده‌ام

 

 

 

13 Mar 22:08

Lonely shark

13 Mar 21:59

And this is the human brain...

13 Mar 20:07

مردانگی به مثابه یک توهم جمعی

by admin

مدرسه فمینیستی: مطلب حاضر، ترجمه فصلی دیگر از کتاب «ترک خوردگی در زره»*، نوشته مایکل کافمن است که توسط نریمان رحیمی به فارسی برگردانده شده:

ساعت هشت و پنجاه و هفت دقیقه صبح همسرم، ماورین، فرزندمان را به دنیا آورد. بچه مشتاق پا گذاشتن به دنیا بود و همراه با سری کوچک دست کوچکش را هم بالا گرفته بود. لحظه ای بعد بچه ای سالم و زیبا جلوی چشمانم بود: یک پسر. پرستار با خنده گفت: "چه مرد کوچولوی قوی ای!". از میان اشک هایی که در چشمانم جمع شده بود با تعجب به پرستار نگاه کردم. هنوز چند لحظه بیشتر نگذشته بود که سرخط دستورالعملی که بچه باید با آن بزرگ شود، داشت خوانده می شد. اگر نوزاد ما دختر بود آن پرستار چه می گفت؟ آیا می گفت: "چه کوچولوی قشنگی!"؟ احساس کردم که پرستار دارد از حالا لباس فوتبال پسرم را هم اندازه می گیرد. من بازی فوتبال را دوست دارم ولی چه کسی می تواند بگوید که پسر من در آینده "خاله بازی" را بر فوتبال ترجیح نخواهد داد؟ این نوزاد هنوز حتی اسم هم نداشت ولی از حالا او را قوی و مردانه می خواندند.

هر کدام از ما که پا به دنیا می گذاریم بالاخره کسی پیدا می شود که این جمله اول را به زبان بیاورد. برای تقریبا نیمی از ما انسان ها این جمله این است: "این یک پسر است". این جمله حتما مشاهده خیلی ساده ای به نظر می آید چون نوزاد پسر علاوه بر انگشت و گوش، یک آلت تناسلی مردانه هم دارد. ولی این مشاهده چیزی فراتر از موضوعی در حوزه آناتومی بدن است. این مشاهده یک نوع اعلام رسمی سرنوشت ما هم هست. بیولوژی، به خودی خود این سرنوشت را رقم نمی زند بلکه همه آن پیش فرض های اجتماعی وابسته به بیولوژی ما هستند که سرنوشت ما را از پیش تعیین می کنند. تمام آن ویژگی های عاطفی و امکانات اجتماعی که به مردان تعلق می گیرد با مال زنان فرق دارد.

با اینکه این موضوع را از نظر تئوریک می دانستم اما مشاهده این که دارد درست جلوی چشم ام اتفاق می افتد مرا به تعجب وامی داشت. درست مثل این بود که پرستار یک مُهر بزرگ را بردارد و روی پیشانی تر و تازه بچه ما حک کند: "مرد". با واژه هایی که برای توصیف نوزاد به کار برده می شد آینده او هم جلوی رویش گذاشته می شد، درست به روشنی همان مُهر حک شده روی پیشانی. احساس کردم که چیزی از فرزندم دزدیده می شود. احساس می کردم که معصومیت او فقط لحظه ای دوام آورده، درست پیش از همین لحظه که خط زندگی اش تعیین شود. او از همین حالا پا به قایقی که "مرد" می نامندش، گذاشته است. در پای بادبان های این قایق و در طول همه ماجراهای زندگی آینده این نوزاد مسیر سفر، طبیعی و ناگزیر جلوه می کند. اما فراموش می کنیم که این قایق ساخته دست بشر است. "مردانگی" تنها یک ایده و نظر است. ایده ای که هر اجتماعی آن را با راه و روش خاص خودش می آفریند. قایق، تصویری است از تصورات جمعی ما، شبحی است از یک کشتی بزرگ با قدرتی عظیم بر روی روح و روان و عمل ما.

اشتباه گرفتن جنس (سکس) با جنیست

مسئله وجود آن کشتی خیالی زیاد هم روشن و بدیهی نیست. یک دلیل اش این است که ما جنس (سکس) را با جنسیت اشتباه می گیریم. واژه جنسیت بیشتر به کار برده می شود گویی همان معنی جنس را دارد ولی در واقع جنس و جنسیت دارای معنای واحدی نیستند. جنسیت، درک ما از رفتار و اندیشه و کردار مناسب و درخور برای مردان و زنان است، یعنی ایده ها و نظرات ماست درباره مردانگی و زنانگی. هم چنانکه یکی از دوستانم می گوید مردانگی عبارت است از هرآنچه تو انجام می دهی.

به مانند یک تحقیق علمی معتبر، عصر یک روز وسط هفته در مرکز شهر به نظرخواهی از مردم رهگذر پرداختم. می خواستم ببینم آیا مردم می توانند در مورد جنس صحبت کنند بدون اینکه آن را با جنسیت در هم بیامیزند. پرسش من از رهگذران این بود: "چه چیزی برای مردانگی و زنانگی، طبیعی تلقی می شود؟" یک دختر جوان با خنده پاسخ داد: "اینکه مردها پشمالو هستند".

مردی که با یک جعبه ساز رد می شد در جوابم گفت: "زن ها صدای بالاتری دارند. هیچوقت صدای بم شیپورهای بزرگ را ندارند".

چند نفر، هم زن و هم مرد، گفتند: "مردها منطقی تر هستند. زن ها بیشتر احساسی اند".

مرد و زنی با لباس مرتب همزمان جواب دادند: "زن ها کمتر از مردها پرخاشگرند. زن ها والدین بهتری هستند".

به نظر می رسید نظرخواهی ام بی فایده باشد. همه جور جوابی شنیدم، از مقایسه عضلات مرد و زن و نوع لباس پوشیدن تا این که چه کسی بهتر می تواند از بچه ها پرستاری کند. به نظر می رسید همه درباره تفاوت میان ویژگی های طبیعی و بیولوژیک ما و برساخته شدن جنسیت سر در گم هستند.

با این وجود، نظرخواهی من شاید زیاد هم بی فایده نبود چرا که خود این سردرگمی را نشان می داد. این سردرگمی یکی از عوامل کلیدی است که "مردانگی" را می آفریند و یا نظرگاه های امروزین ما را درباره آن طبیعی جلوه می دهد.

مفهوم "جنس" (سکس) ارجاع دارد به مجموعه ای کوچک - حتی اگر این مجموعه کوچک خیلی مهم جلوه کند - از تفاوت های فیزیکی میان مردان و زنان. از سوی دیگر جنسیت که نظرگاه های ما را در مورد مردانگی و زنانگی تشکیل می دهد، محدوده بزرگی از عملکردها، خصوصیات، شکل های رفتاری و طرز فکر مردان و زنان را تعیین می کند. جنسیت به ما دیکته می کند که چه پوششی داشته باشیم، چطور بنشینیم، موی کدام قسمت از بدن مان را بتراشیم و کدام قسمت از بدن مان را در معرض دید قرار بدهیم، چه نوع جواهر یا لوازم آرایشی و چگونه به کار ببریم، چگونه بخندیم، از نظر جنسی به طرف کدام جنس جذب شویم، چگونه و در کجا گریه کنیم، چطور سیگارمان را در دست بگیریم، چه نوع مشاغلی برای ما مناسب هستند و حتی اینکه کدام جنس، مرد یا زن، هنگام عبور از در مقدم‌ هستند.

علاوه بر همه اینها وقتی که دقیق تر نگاه می کنیم متوجه می شویم که بیشتر چیزهایی را که فکر می کنیم از اساس در زنان و مردان متفاوت اند، تنها یک سری تفاوت های میانگین هستند. بگذارید برای مثال تفاوت های جسمی را در نظر بگیریم. بسیاری از به اصطلاح خصوصیات جنسی مثل بلندی قد، مقدار موی بدن، درصد عضلات یا چربی بدن نمی توانند نشانه هایی برای کشیدن یک خط مرز مطلق بین مردان و زنان تلقی شوند. در هر گروه نژادی، قد مردان به طور میانگین از زنان بلندتر است ولی این به معنی آن نیست که قد همه مردان از قد همه زنان در آن گروه نژادی بلندتر است. علاوه بر این، قد زنان اروپای شمالی و بسیاری از نقاط آفریقا از قد مردان آسیایی بلندتر است. میزان موی بدن برخی زنان منطقه مدیترانه از موی برخی مردان اسکاندیناوی بیشتر است.

ظواهر سطحی به کنار، درباره شیمی بدن مردان و زنان چه می توان گفت؟ حتی هورمون های مردانه و زنانه که بسیاری از خصوصیات رفتاری را به آنها نسبت می دهند نمی توانند دلیلی برای کشیدن یک خط و مرز محکم بین دو جنس باشند. غدد فوق کلیوی در زنان مقداری هورمون مردانه "تستوسترون" می سازند و در مردان مقداری هورمون زنانه "استروژن". در واقع مقدار زیادی از هورمون تستوسترون از هورمون پیش از حاملگی پروژسترون تولید می شود. معمولا مقدار هورمون های جنسی موجب تفاوت های میان دو جنس هنگام بلوغ جنسی، خصوصیات ثانوی و نوع عملکرد باروری در آنها می شود. اما میزان هورمون ها در افراد مختلف، متفاوت است و آنگونه که بسیاری از ما تصور می کنیم حد و مرز مطلقی در این زمینه وجود ندارد. حتی خصوصیات اولیه جنسی یعنی همان خصوصیاتی که قرار است مرز اساسی میان دو جنس را تعیین کنند تشابهاتی را میان مرد و زن نشان می دهند. جنین انسان روند تحول را با "زنانگی" آغاز می کند. آنگاه سه ماه پس از شروع بارداری کروموزوم مردانه (Y) رشد برخی خصوصیات جسمی را که موجب تفاوت میان مرد و زن می شوند آغاز می کند. به یاد می آورم که پدرم در یک کنفرانس پزشکی نظرش را اینطور بیان کرد: "من عادت داشتم اینطور فکر کنم که همه مردان با هم برادرند ولی امروز یاد گرفته ام که بگویم همه مردان در واقع با هم خواهر هستند".

از نظر بیولوژیک و خصوصیات شیمیایی، دو جنس بسیار بیشتر از آنچه تصور می شود دارای نقاط اشتراک هستند. اما پس چرا ما اینقدر با هم متفاوت به نظر می آییم؟ من فکر می کنم دلیل اصلی این است که ما یاد گرفته ایم که مردان و زنان را به این اندازه متفاوت ببینیم. دوست خانمی برایم خاطره ای را تعریف می کرد از روزی که بچه به بغل در یک ایستگاه به انتظار اتوبوس ایستاده بود. آن روز دختر بچه دوست من شلوار جین و ژاکت اسپرت به تن داشت. یک مسافر آشنا بچه را بغل کرده و همینطور که با او بازی می کرد گفته بود: "چه پهلوون کوچولویی! اسم این پسرک چیه؟" دوست من جواب داده بود: "اسم این دختربچه سارا است". با این حرف حالت مرد آشنا به کلی تغییر کرده و شروع کرده بود به نوازش بچه و غلغلک دادن گونه هایش و در همان حال می گفته: "چه کوچولوی خوشگلی!". در عرض یک لحظه کوتاه مرد آشنا به شکلی متفاوت به سارا نگاه می کرد. او نمی توانست به طور همزمان سارا را هم در لباس اسپرت ببیند و هم او را قشنگ و جذاب تصور کند با اینکه سارا واقعا اسپرتی و قشنگ شده بود.

برای نمونه، در یک آزمایش تجربی تعداد زیادی بچه های کوچک پسر و دختر را در معرض نگاه چند مشاهده کننده گذاشتند تا آنها میزان فعال بودن و پرخاشجویی بچه ها را ثبت کنند. بیشتر مشاهده کنندگان اینطور ثبت کرده بودند که پسربچه ها فعال تر و پرخاشجوتر هستند و دختربچه ها آرامتر. این آزمایش چند بار با مشاهده کنندگان جدید و بچه های جدید تکرار شد و هر بار نتیجه یکی بود. اما پیچیدگی این آزمایش اینجا بود که "پسربچه ها" و "دختربچه ها" آنهایی نبودند که ظاهرشان نشان می داد. بچه ها را به طور تصادفی از میان گروهی بچه جدا کرده بودند و به طور تصادفی به آنها لباس پسرانه و دخترانه پوشانده بودند. پیش فرض همه مشاهده کنندگان برای پسر و دختر بودن، لباس تن بچه ها بود و اینکه آنها باید به عنوان پسر یا دختر چه رفتاری داشته باشند. مشاهده کنندگان توجه زیادی به رفتاری که آن بچه ها در عمل واقعا داشتند نکرده بودند.

این آزمایش نشان می دهد که ما با یک عینک جنسیتی به دنیا نگاه می کنیم و تفاوت هایی را مشاهده می کنیم که در واقعیت وجود ندارند اما انتظار داریم که وجود داشته باشند. انتظار داریم که این تفاوت ها در خصوصیات بیولوژیکی، رفتاری و عاطفی و احساسی موجود باشند. به مردمانی که دور و اطراف تان می شناسید فکر کنید. آیا اینطور نیست که هر ویژگی شخصی و عاطفی را که برای مردان در نظر می گیرید، بتوانید همان ویژگی را در بعضی از زنان هم پیدا کنید و یا برعکس؟ من، هم زنان قوی و سریع در اطرافم می شناسم و هم مردان ضعیف، هم مردانی که گریه می کنند و هم زنانی که مانند یخ سرد هستند، هم مردانی آرام و هم زنانی خشن. بر این باورم که اگر بدون این پیش فرض ها نگاه کنیم آنگاه هر کلیشه ای که در تصور ما وجود دارد – و ما از این دست تصورات زیاد داریم- خیلی زود شکسته می شود.

بدین ترتیب جنسیت مسئله خطرناکی است چرا که تشابهات میان مردان و زنان را مبهم جلوه می دهد و در همان حال تفاوت های فردی را می پوشاند و موجب می شود اینطور فکر کنیم که تصور ما از مردانگی و زنانگی، تصوری که با آن بزرگ شده ایم، در واقع ذات و گوهر جنسی ما را نمایندگی می کند. جنسیت و نه جنس (سکس) در مرکز و هسته کلیشه های ما درباره نقش های جنسی قرار دارد.

بدیهی است که کلیشه های مردانگی با کلیشه های زنانگی در پیوند هستند. مردانگی در بسیاری موارد با این موضوع که چه چیزی زنانه نیست تعریف می شود. این جنسیت است که به ما اجازه می دهد به صورت منظم و پیوسته فرض کنیم که مرد و زن دو نیمه کاملا جدا از هم اند مانند "یین" و "یانگ" که دو نیروی مقابل هم و در عین حال پیوسته به هم در فلسفه چینی هستند.

این دوگانه پنداری اینقدر فراگیر و عمومی است که حتی موضوعاتی هم که کوچکترین ارتباطی با موضوع مرد و زن ندارند با همان دوگانه گی جنسیتی تعریف می شوند. برای مثال در الکترونیک، دوشاخه و پریز برق با عنوان نرینه و مادینه خوانده می شوند. برای کسی که با رشته برق و الکترونیک سر و کار دارد این واژه ها و تشبیهات در حرفه‌اش به او کمک می کنند. من خودم هم از این واژه ها استفاده می کنم ولی هیچ شکی در تصویر جنسی (سکشوال) آنها وجود ندارد، این موضوع که قطعه ای که مردانه است و فعال، کاری را نسبت به قطعه ای که زنانه است و غیرفعال و در انتظار، انجام می دهد.

البته این هم نابخردانه است که امکان نقش هورمون ها و تاثیرات جنسی بیولوژیک را روی رفتار مردانه و زنانه کاملاً نادیده بگیریم. بگذارید فقط این را تکرار کنم که این تاثیرات تنها در سطح میانگین، میان افراد وجود دارند. این موضوع که ما توجه زیادی به تفاوت های جنسی نشان می دهیم به خاطر مهم بودن مسئله جنسیت برای خود ماست و نه به خاطر خط و مرزهای جداکننده بیولوژیک میان همه مردان و همه زنان.

شناخت ما روی این مسئله هنوز در سایه پیشداوری ها و پیشفرض های جنسیتی باقی مانده است. تا آن هنگام که ما در جهانی برابر و آزاد از تفاوت های تحمیل شده جنسیتی زندگی نکنیم، هرگز به درستی نخواهیم دانست که کدام شکل های رفتاری، اگر چنین شکل‌های رفتاری واقعا وجود داشته باشند، به طور ذاتی میان مرد و زن متفاوت اند.

حتی آزمایش ساده ای مانند آن گروه بچه ها و مشاهده کنندگان که ذکر شد هم می تواند ما را به سوی شناخت رازی بزرگ هدایت کند و آن این که مردانگی یک واقعیت بیولوژیک بی زمان و همیشگی نیست. با وجود تفاوت های بیولوژیک میان مردان و زنان، مردانگی چیزی نیست که نیمی از بشریت با آن متولد شده باشد. مردانگی نه در ژن های ما بلکه در تصورات ماست که وجود دارد.

انگشت گذاشتن روی این موضوع که مردانگی دقیقا چیست کار ساده ای نیست. با وجود اینکه مردانگی نسخه ایده آل مرد بودن است، اما تعریف واحدی برای بیان این که واقعا چه چیزی هست وجود ندارد. ایده ها و نظرگاه ها در مورد مردانگی، از یک اجتماع به اجتماع دیگر، از یک دوره زمانی تا دوره دیگر و از یک خرده فرهنگ تا خرده فرهنگ دیگر تغییر می کنند. "مردانگی" های متفاوتی وجود دارند، با تعاریفی متفاوت که مختص گروه های متفاوت مردان است.

یک کارگر ساختمانی با دستان پر از خالکوبی اش به من می گوید: "مردانگی یعنی با وقار بودن، آرام بودن و خشمگین نشدن". یک پدر میانسال از بازی با پسرش تنفسی می گیرد و همانطور که لبه کلاهش را صاف می کند پس از لحظه ای فکر کردن می گوید: "مردانگی یعنی اینکه تو مسئولیت داری، لوازم زندگی را فراهم می آوری و از خانواده ات مراقبت می کنی و چیزهایی مثل این". یک وکیل کمپانی برای یک مصاحبه خیلی کوتاه در میان جلسه هایش صاف و مرتب با لباس شیک و گرانقیمت روی صندلی می نشیند. حتی یک تکه کاغذ هم روی میزش نیست. در حالیکه انگشتان دستهایش را به شکل برجی به هم تکیه داده می گوید: "مردانگی؟ مردانگی یعنی محکم و مقاوم بودن. یعنی کسی نتواند مرا فریب بدهد و سرم کلاه بگذارد".

همه مردان چنین تصویری از محکم و مقاوم بودن ندارند. مرد دیگری با عینک ته استکانی نگاهی به کتاب های مذهبی که دورش چیده شده می اندازد و می گوید: "مرد بودن؟ مردن بودن یعنی اینکه مورد اعتماد خدا قرار بگیری تا رازهای الهی را درک کنی". نفر بعدی یک پیشخدمت رستوران است که پس از یک شب طولانی کار، با سیگار و گیلاسی شراب روی صندلی می نشیند: "من یک مرد هستم. نمی توانم بگویم مردانگی چه چیزی هست یا چه چیزی نیست. مردانگی مثل من است. یک مرد". و خط پایان مکالمه های مرا شاید یک پسر نوجوان ترسیم می کند. او در حالیکه این پا و آن پا می کند بالاخره می گوید: "مردانگی یعنی این که تو دختر نیستی".

هر نسل، هر طبقه اجتماعی و هر گروه قومی طرح و شکل متفاوتی برای تعریف مردانگی عرضه می کند. شما مرد هستید اگر آرام و منطقی باشید. شما مرد هستید اگر محکم باشید و این محکم بودن را نشان بدهید. شما مرد هستید اگر بتوانید از خانواده تان مراقبت کنید. شما مرد هستید اگر نگذارید زن و بچه های تان شما را اسیر خودشان کنند. شما مرد هستید اگر در کوره آهنگری سخت کار کنید. شما مرد هستید اگر مردان دیگر در اتومبیل تان را برایتان باز کنند و نشان بدهند که شما چقدر آدم قدرتمندی هستید. شما مرد هستید اگر پشمالو باشید. شما مرد هستید اگر صورت تان محکم و مصمم و صاف و تراشیده باشد.

می بینیم که تصورات تغییر می کنند. برای نمونه به مورد مُد مردانه فکر کنید. برای مدت طولانی در قرن بیستم مردان زیادی در کشورهای غربی نبودند که گوشواره به گوش خودشان آویزان می کردند. سپس بعضی مردان همجنسگرا شروع به استفاده از گوشواره کردند. حالا همه، از کشتی گیران تا ستاره های موسیقی راک گوشواره های کوچکی در گوش دارند. همین روزها پسر نوجوانی به من می گفت: "بله! من گوشواره در گوش دارم ولی اشتباه نکن. من آدم قلدر و لاتی نیستم". در کشورهای جنوب آسیا مردان به طور معمول دامن بلند به تن می کنند. در کشورهای آفریقایی لباس های آزاد می پوشند و در اسکاتلند دامن مردانه. همه این مردان بدون توجه به لباسی که بر تن دارند احساسی کاملا مردانه دارند، اما ممکن است شما یا من فقط با شلوار جین و پیراهن مردانه راحت باشیم.

هر گروه قومی یا اجتماعی تعریف خودش را از مردانگی می سازد، حتی اگر درون همان گروه، مردان بسیاری باشند که با آن تعریف، مطابقت کامل نداشته باشند. در میان طبقه کارگر آمریکای شمالی، یکی از استانداردهای مردانگی داشتن بدن قوی، مهارت در کارهای یدی و توانایی مراقبت از خانواده است. اما در میان طبقه متوسط تعریف مردانگی قدری متفاوت است. محکم و استوار بودن هنوز یک حسن و امتیاز است، همانگونه که حمایت از خانواده یک حسن است ولی با این حال برای استواری روحی و زبانی بیشتر از قوای جسمانی ارزش گذاشته می شود.

تعاریف گوناگون از مردانگی نشان می دهند که چگونه ایده ها و نظرگاه های ما در این مورد با شرایط زندگی ما پیوند دارند. برای مثال، شکل های خاصی از مردانگی می توانند برای آن گروه اجتماعی که دستش از قدرت کوتاه است و مورد تبعیض قرار می گیرد، سمبل مقاومت و مبارزه تلقی شود. مردان شهری سیاه پوست ممکن است با رفتار "با حال" بودن، بخواهند میزان کنترل، محکم بودن و استقلال خودشان را نشان بدهند. با این نوع "با حال" بودن، یک مرد سیاه پوست می تواند مردانگی خودش را اثبات کند و آنطور که ریچارد میجر می نویسد بگوید:" ای مرد سفید! اینجا دیگر قلمرو من است. اینجا تو به پای من نمی رسی".

از سوی دیگر ایده آل مردان یهودی در شهرک های کوچک و گتوهای یهودی نشین اروپای شرقی، جدایی آنها از محیط خارج بود. برای آنها که در محیط اجتماع بیگانه و غیرخودی تلقی می شدند و فاقد قدرت اقتصادی بودند، مردانگی به معنی تحصیلکرده بودن و معلم و سرمشق بودن برای فرزندان شان بود.

بسیاری از مردان همجنسگرا از سال های هفتاد میلادی، یک نوع ظاهر فوق مردانه، قوی و ورزشکار بودن، شسته رفته و خوش تیپ بودن را ترویج کرده اند و همین به آنها امکان داده تا در اجتماعی که در آن مورد آزار و تبعیض قرار می گیرند هویتی با غرور و سرفراز برای خودشان خلق کنند.

با همین چند مثال کوتاه می توان لیست طولانی ایده آل های مردانگی و چگونگی تغییر و تحول آنها را مشاهده کرد. یکی از فراگیرترین تحولاتی که در سال های هشتاد میلادی به وقوع پیوست ارزیابی تازه ای از مسئله پدر بودن بود. نسخه جدیدی از مردانگی پیش چشم ما شکل می گرفت: مردی محکم و استوار و موفق در زندگی که در عین حال پدر و پرستاری فعال برای بچه ها بود. آگهی های تجارتی ورزشی این روزها مردان ورزشکار را در حالی که فرزندشان را در آغوش دارند نشان می دهند و یا مردان میانسالی را که پدران شان را با مَحبت در آغوش کشیده اند. فیلم ها و طنزهای تلویزیونی پر شده اند از نمایش هایی که در آنها پدران تازه کار از نوزادان و بچه های شان مراقبت و پرستاری می کنند.

*

با وجود این که هیچ مجموعه واحدی از خصوصیات وجود ندارد که تعریفی از مردانگی به دست بدهد، ولی با این حال چند ویژگی وجود دارد که فراگیر و سرسخت جلوه می نمایند. در چشم بسیاری از مردان و زنان، مردانگی به معنی در دست داشتن کنترل است، به معنی کنترل کامل روی خود و روی دنیای اطراف و به معنی داشتن مسئولیت. چنین نظرگاه هایی در همین رفتارهای روزمره ما نیز آشکار هستند: مانند دستور سفارش غذا در رستوران توسط مرد، راه دادن به زن هنگام عبور و یا در دست گرفتن دستگاه کنترل تلویزیون. اما برخی اوقات کنترل روی مسائل عمیق تر و جدی تر اِعمال می شوند، مانند این موضوع که بیشتر رهبران سیاسی، اقتصادی و مذهبی هنوز مرد هستند.

برای برخی مردان، کنترل از طریق زور بی رحمانه اعمال می شود، از طریق قدرت مشت های شان. مردی به من می گفت: "وقتی که بچه بودم یاد گرفتم که اگر در دعوا اولین نفر نباشم که می زنم، طرف مقابل خواهد بود که مرا خواهد زد". برای بیشتر مردان، حداقل در سال های بزرگسالی، نشان دادن مردانگی شان هیچ ارتباطی با دعوا و زد و خورد ندارد. کنترل اعمال شده توسط مردانگی می تواند از راه رفاه مالی و پرستیژ اجتماعی و یا پیشگیری و سبقت جویی از دیگران صورت بگیرد. یک دکتر موفق در پاسخ این سوال که آیا از کارت راضی هستی می گوید: "از کارم راضی هستم؟ معلوم است که راضی هستم. کار من کار مهمی است و این احساس را به من می دهد که من آدم مهمی هستم".

تصورات ما از مردانگی انعطاف پذیر و تغییریابنده اند، ولی آنچنان در زندگی ما حضور مداوم دارند که گویی یک واقعیت طبیعی هستند. با این حال، اینطور نیست که مرد شدن تنها وابسته به داشتن آلت تناسلی مردانه باشد. برعکس، مرد شدن یک موقعیت ذهنی و مسئله چگونگی رفتارهای ماست. دست یافتن به این موقعیت ذهنی، فعالیتی مهم در دوران کودکی و بعد به صورت حرفه ای در سنین بزرگسالی است. این مبارزه ای است که هیچگاه پایان نمی پذیرد و روند له شدن خود ما در زیر فشار مردانگیست.

می توان سخت و محکم بود یا نرم و آرام. بیشتر ما ترکیبی از هر دو هستیم. ولی هر ایده و نظرگاهی در مورد مردانگی داشته باشیم آن ایده ها و نظرگاه ها ترکیبی می سازند که مانند نقاب و پوسته ای برای حفاظت ما در برابر ترس از مرد نبودن عمل می کنند. پوسته ای برای حفاظت ما در برابر آسیبی که از تعریف قدیمی مردانگی، یعنی کسب قدرت، حاصل آمده است. این تعریف، هسته مرکزی پروژه و طرح "مرد شدن" است. با این کسب قدرت، ظرفیت کنترل کردن فراهم می آید: شاید کنترل خودمان، شاید کنترل دیگران و شاید کنترل اجتماع و محیطی که در آن زندگی می کنیم.

چه از طریق روابط شخصی و چه از طریق سیاست، دین، علم یا اقتصاد، میل به قدرت و اعمال کنترل، هسته مرکزی بیشتر مفاهیمی است که از مردانگی در ذهن داریم. اعمال قدرت می تواند هوشمندانه و با در نظر گرفتن حساسیت ها اعمال شود و یا با زور و بی خردی. ما در سنین کودکی در حیاط مدرسه دعوا می کنیم، بزرگتر که می شویم برای دستیابی به شغل های بهتر و با اعتبارتر رقابت می کنیم، در بازی بر سر قدرت اقتصادی یا سیاسی شرکت می کنیم، به طور حرفه ای و جدی به کارهایی مانند ورزش، خرید اتومبیل های پر زرق و برق، به موسیقی و یا حتی کارهای آکادمیک می پردازیم. بسیاری از ما در روابط خود با مردان دیگر و با زنان می کوشیم به نوعی اقتدار و اعمال کنترل خودمان را تثبیت کنیم حتی اگر همیشه در جایگاه فرادست قرار نداشته باشیم. اصرار بر اعمال قدرت، نقاب و زره حفاظتی ماست. اصرار بر اعمال قدرت در ضمن پنجره ای است به سوی کسب آن ذهنیتی که گوشه ای از بار مسئولیت و سخاوت مردانگی را عرضه می دارد.

این اصرار به اعمال قدرت به تنهایی درون هر مرد جا خوش نکرده است. در طول پنج یا ده هزار سال گذشته، مردان در سراسر جهان، جوامع پدرسالار را بر پایه اعمال کنترل مرد بر کودکان، بر همسر و بر دارایی ها سازمان داده اند. در واقع واژه "پدرسالاری" به معنی "قانون پدر" است. بیشتر ادیان، بازتاب دهنده تصویر اقتدار مردانه هستند. هنگامی که اولین دولت ها شکل گرفتند، گروه های بزرگی از مردان به چالش گروه های دیگر بر سر کنترل املاک و ثروت پرداختند. پدرسالاری امروزین در سراسر دنیا به شبکه در هم پیچیده ای از نهادها، ساختارها و روابط اجتماعی، اقتصادی، مذهبی و سیاسی تبدیل شده که اعمال کنترل توسط مردان را از نسلی به نسل دیگر انتقال می دهد. کنترل مردان نه تنها بر روی زنان و کودکان بلکه همچنین بر روی دیگر مردان بر پایه تقسیمات طبقاتی، نژادی، ملی، مذهبی، گرایش جنسی، سِنی و توانایی های جسمی و فکری اعمال می شود.

پدرسالاری امروزین سایه خود را در همه جا گسترده است، از پارلمان و مجلس و اتحادیه صنفی و اتاق مدیریت شرکت گرفته تا تیم ورزشی و کلیسا و خانواده و انجمن محلی، و حتی در کافه سر خیابان.

شکنندگی مردانگی

حال ما چگونه می توانیم تعریفی از مردانگی به دست بدهیم هنگامی که این مفهوم فرهنگی اینقدر زود تغییر می کند و چنان شکل های متفاوتی به خود می گیرد که هر مردی به سختی می تواند به آن دست یابد؟ جای تعجب ندارد که مردان بسیاری سردرگم یا خشمگین می شوند. ما تلاش کرده ایم زندگی مان را بر پایه یک توهم بنا کنیم.

در مواجهه با بحران مردانگی در دوره ای که فمینیسم پا به عرصه اجتماعی گذاشت، برخی مردان بر آن شدند تا راه های دستیابی به "هسته مردانگی" را بیابند و در واقع "مردانگی ناب" را کشف کنند. این مسئله به روشنی در نوشته های "رابرت بلی" و نویسندگانی مانند او که تلاش می کنند دلیل این جستجوگری را نشان دهند، پیداست. با این حال با اینکه این جستجو احساس خوبی را در عده ای بر می انگیزد اما به دنبال یک تعریف ناب از مردانگی بودن در واقع به دنبال سراب رفتن است. چیزی به نام مردانگی جاودان و همیشگی، ناب یا هر چیز مشابه دیگری وجود ندارد. ما ایده آل هایی داریم و این ایده آل ها را درون خودمان تجربه می کنیم ولی آنها در نهایت چیزی جز وهم و خیال نیستند. مردانگی یک توهم جمعی است. درست مانند این است که میلیون ها نفر همگی دارویی مشابه مصرف کنند که به آنها کمک می کند تا واقعیتی را به تصور درآورند که به نظر می رسد همه جا هست ولی در واقع هیچ جا وجود ندارد. ما مردان در یک سرگردانی ناامیدکننده به سر می بریم. تمام تلاش ما این است که یک مرد واقعی باشیم، اما مردانگی به آن صورتی که فهمیده ایم در نقطه ای غیرقابل دسترس قرار دارد. غیر قابل دسترس چرا که آن مردانگی اصولا به آن صورتی که ما می اندیشیم، به صورت واقعیتی بیولوژیک، وجود خارجی ندارد. آن چیزی که اینقدر برایش ارزش قائل شده ایم قابل دسترسی نیست، به خاطر اینکه در نهایت، تنها یک خیال و وهم است. در بسیاری جوامع، ترس و بیقراری از پیر شدن به خاطر این شک و تردید آزاردهنده است که تمام عمر صرف دویدن به دنبال یک شبح و توهم شده است.

این گریزپایی و دست نیافتنی بودن مردانگی به معنای آن است که هیچ مردی نمی تواند کاملا و برای همیشه مطمئن باشد که به درجه مردانگی کامل رسیده است. بسیاری مردان این دست نیافتنی بودن را احساس می کنند و این موضوع یکی از دلایل جنبش های برابری طلبانه مردان و محبوبیت روزافزون کتاب هایی ست که قصدشان کمک به دادن تعریفی تازه از مردانگی است. اما تلاش برای دادن تعریف تازه ای از مردانگی هنوز می تواند موجب بی توجهی به نکته مرکزی و با اهمیت مسئله شود. برای همین بگذارید این را به طور روشن تکرار کنم که از نظر بیولوژیک، مرد بودن مسئله ساده ای است. نیمی از جمعیت انسانی بدون هیچگونه تلاشی از این خصوصیت بیولوژیک برخوردار است. اما مردانه بودن و دستیابی کامل به آن تصویری که اجتماع از مردانگی ترسیم کرده تقریبا ناممکن است. به این ترتیب آیا جای تعجب دارد که تعداد بسیاری از مردان در مورد میزان مردانگی شان تردید دارند؟ به برخی انگیزش ها که حالا شاید کلیشه شده باشند اما هنوز عمل می کنند و زندگی ما را تحت تاثیر خود قرار می دهند فکر کنید: چرا مردان و به ویژه نوجوانان نگران بزرگی آلت تناسلی شان هستند؟ چرا از نداشتن عضلات بزرگ و درهم پیچیده ناراضی اند؟ و یا چرا در مورد اینکه چه کسانی را می توانند از دور خارج کنند فکر می کنند؟ چرا برخی مردان برای نشان دادن مردانگی شان نزاع می کنند یا به جبهه های جنگ کشیده می شوند؟ چرا برخی مردان همسران شان را به باد کتک می گیرند تا ثابت کنند چه کسی رئیس خانه است؟ چرا ما به کسی که قلدر و نترس است می گوییم "آدم خایه داری" است؟ چرا واژه های "ملوس" و "دختر" نهایت توهین به سربازان در پادگان هاست؟ چرا برخی مردان اگر نتوانند عمل جنسی انجام بدهند یا اگر نابارور باشند احساس اخته بودن می کنند؟ چرا گریه مرد، مسئله ای غیر مردانه تلقی می شود؟

در فرهنگ مدرن غربی که ایده ها و نظرگاه های مردانگی اینقدر سیال و دست نیافتنی اند مشکل عظیمی برای مردان بوجود می آید. در گذشته، جوامع از نظر ایده ها و نظرگاه های مردانگی همگونی و تشابه بیشتری داشتند. پیش از این، یک قبیله جدامانده و منزوی از جهان و یا شهری کوچک و از نظر قومی همگون، به اندازه ما دچار این تحولات بسیار سریع اجتماعی نبودند و تصورات مربوط به مردانگی به صورت غیرقابل پرسشی دوام می آوردند. مردان و زنان کمابیش سپهر و فضاهای خاص خودشان را داشتند و عمده ی قدرت در دست مردان بود. وقتی که پسران شروغ به پا گذاشتن به دنیای مردان می کردند، وارد دنیایی سرشار از اطمینان می شدند. اطمینانی بر پایه قدرت بی چون و چرا و ایده و نظرگاهی بی منازع در مورد مردانگی.

در همان حال که به هزاره جدید پا گذاشته ایم هیچکدام از مواردی که در بالا ذکر شد دیگر با آن قطعیت گذشته وجود ندارند. به چالش کشیده شدن قدرت مردان توسط زنان ادامه خواهد یافت و در همان حال یک طرح و الگوی واحد از مردانگی به مجموعه ای مدام در حال تغییر و تحول از تعاریف و تصورها تبدیل خواهد شد. ساده بودن نظام باورهای مذهبی و اخلاقی احتمالا نخواهد توانست شامل این واقعیت های پیچیده و مدام در حال تغییر شود.

بر خلاف برخی از نظریه پردازان، نمی خواهم این ادعا را مطرح کنم که ما در داد و ستد نظرگاه های پیچیده مان بالاخره به دیدگاهی واحد خواهیم رسید. برداشتن چنین گامی، نه ممکن است و نه مطلوب. اگر تنها یک چیز باشد که ما بتوانیم از سردرگمی و هراس امروز خودمان بیاموزیم آن است که باید از این تصور که جنسیت – مردانگی یا زنانگی – به صورتی طبیعی و بی زمان و مطلق در ذات انسان ها وجود دارد، عبور کنیم. چنین مطلق و ذاتی بودنی وجود ندارد. پس بگذارید تا عینک جنسیتی خودمان را به کناری بگذاریم و به فراسوی توهمات مان نظر بیافکنیم. هنگامی که به دنیای واقعی مردان نگاه کنیم، دنیایی بیکران و سرشار از غنا و گونه گونی مشاهده می کنیم. هیچکدام از ما به طور کامل و منظم در قالب کلیشه ها نمی گنجیم. توهم جمعی ما قادر نیست فردیت هایمان را به حساب بیاورد. ما باید با تمام این توهمات مردانگی مبارزه کنیم، چه این توهم، کارگری قهرمان و قوی باشد، چه یک دانش آموخته مستقل که به هیچ چیز و هیچ کس نیازی ندارد و چه یک مرد وحشی و جنگجو.

بگذارید با خشنودی اقرار کنیم که ما مجموعه ای از تضادها و تناقض ها هستیم. چقدر رهایی بخش است این فریاد که انتظارات جامعه، چه در گذشته و چه در حال، با زندگی بیشتر ما مردان هماهنگی و همخوانی ندارد.

برای مثال آن پلیس خشن را در نظر بگیرید که شنیدیم کارش را رها کرد و به معلمی مدرسه روی آورد و با این کارش که اعتراضی به دنیای آشفته و پر از زد و خورد امروز بود موجب تعجب دوستان و همکاران سابقش شد. یا آن مدیر موفق شرکت که کار وقت گیرش را رها کرد تا وقت بیشتری برای مراقبت از کودکانش داشته باشد. و یا دوست من فیلیپ که قبل از این پسری قلدرمآب بود و رکورد او این بود که چند بار بوسیله مدیر مدرسه تنبیه شده است. فیلیپ ارزش های مردانگی را که در شهرستان محل تولدش مطرح بودند به کناری گذاشت و هنگام تحصیل در دبیرستان روشی را در پیش گرفت که در آن نیروی بدنی و قلدری جایی نداشت. او برداشت و تشخیص خودش را از مردانگی در پیش گرفت، برداشتی مبتنی بر استعدادها و دستآوردهای فکری. مسئله به این سادگی نیست که یک پسر شهرستانی بالاخره توانسته به موفقیتی دست یابد. این مورد مانند همه موارد موفقیت مردان، نشان می دهد که همه آنها لزوما مطابق یک الگوی از پیش نوشته شده حرکت نمی کنند. از این یا آن طریق، همه ما در برابر محدود شدن ظرفیت های انسانی مان مقاومت به خرج می دهیم. نظام جنسیتی کنونی ابدا با شخصیت، نیازها و تجربیات واقعی و پیچیده ما همخوانی ندارد.

نمونه دیگر داستان شاه باشگاه بدن سازی است. داستان واقعی مردی که می خواهد با روش انتقام گیری، مردیت خودش را مطابق یکی از کلیشه های مردانگی به اثبات برساند. داستان را از دوستم چارلی کلینر شنیده ام. چارلی یکی از همکارانم است که به گروه های مردان، راهنمایی و مشاوره می دهد. یک روز که چارلی از استخر شنای موسسه مشاوره اش به طرف سالن تعویض لباس می رفت در باشگاه بدن سازی آنجا مردان ورزشکار را دید که دور تابلوی اعلانات جمع شده بودند و با طنز و شوخی و با صدای بلند درباره پوستر آگهی جلسه مشاوره چارلی حرف می زدند. وقتی که چارلی از کنار تابلو می گذشت مردها ساکت شدند. او به سرعت گذشت و به قسمت دوش ها رفت. مشغول دوش گرفتن بود که مرد آهنین باشگاه وارد شد. اگر به باشگاه بدن سازی رفته باشید می دانید که هرکدام از این باشگاه ها یک به اصطلاح مرد آهنین دارند که معمولا قلدرترین و قوی ترین ورزشکار آنجاست. مرد آهنین به طرف یکی از دوش ها رفت و مشغول دوش گرفتن شد. موقع دوش گرفتن چشمش به چارلی افتاد و از او پرسید: "عکس تو اونجا روی پوستر بود؟" چارلی به تایید سر تکان داد. مرد آهنین مستقیم در چشمان چارلی نگاه کرد و با انگشت به او اشاره کرد و گفت: "می دونی چیه؟ من مردی ام که زندگی خیلی سختی داشته".

مرد آهنین همانطور که مشغول دوش گرفتن بودند درباره زندگی خودش حرف می زد. درباره بزرگ شدن در یک محله فقیر و پرخطر و اینکه خیلی زود فهمیده بود که برای دوام آوردن و زنده ماندن باید قوی تر و قلدرتر از بقیه باشد. یک پوستر آگهی تمام آن چیزی بود که به او این احساس امنیت را می داد که درباره مسائلی حرف بزند که تا آن موقع به هیچ مردی نگفته بود. همان پوستر آگهی که می گفت چارلی مردی است که آمده تا به حرف های این مردان گوش بدهد. مردی است که درک می کند آنها چه می گویند. همین احساس امنیت موجب بیرون ریختن تمام واقعیت پیچیده زندگی مرد آهنین باشگاه بود. او در ظاهر یک شکل کلیشه ای پهلوانی و قلدری داشت ولی در باطن و هویت درونی خودش بینهایت دل نازک تر و لطیف تر بود.

در همه ما مردان بخش هایی از این مرد آهنین وجود دارد، اینطور نیست؟ منظورم این نیست که حجم عضلات ما به بزرگی عضلات اوست یا نه و یا اینکه همه ما با تمام توان در پی دستیابی به شکلی از قدرت هستیم. بلکه منظورم این است که هیچکدام از ما نمی توانیم به آن مردانگی ایده آل برسیم. هیچکدام از ما نمی توانیم همیشه مرد رویاهای مان باشیم. فقط یک مشکل یا بحران کوچک لازم است تا آن حباب رویایی از هم بپاشد.

من نسبت به آنچه ما مردان به زور می خواهیم به آن برسیم احساس خشم و خالی بودن می کنم، نسبت به آنچه که این همه فشار برای رسیدن به آن روی ما هست. این احساس خالی بودن و ناتوانی مانند صدایی زشت و ناهنجار است که از درون ما را با لحنی طعنه آمیز سرزنش می کند: "تو مانند دیگر مردان و به اندازه آنها، مرد نیستی". اما شاید این صدا موهبتی هم باشد. شاید این صدا به ما می گوید: "اصلا لازم نیست تو دارای همه آن ایده آل ها باشی". به نظر من ناتوانی ما در رسیدن به ایده آل مردانگی، انسانیت ما را حفظ می کند. نبرد میان نیازها و ظرفیت های فردی از یک سو و مطالبه و انتظارات برای دنبال کردن یک الگوی مردانه منشاء بزرگترین تناقض مردانگی است: شکننده بودن این مردانگی.

مرد بودن، دنیای عجیب و غریبی است از قدرت و رنج.

پانوشت ها:

*- Cracking the Armour: Power, Pain and the Lives of Men, Michael Kaufman, 2002.

- برخی از مقالات دیگری را که در رابطه با مردانگی، مترجم متن حاضر، نریمان رحیمی، به فارسی برگردانده است در لینک های زیر می توانید دنبال کنید:

http://www.feministschool.com/spip.php?article7458

http://www.feministschool.com/spip.php?article6954

http://www.feministschool.com/spip.php?article7094

http://www.feministschool.com/spip.php?article7000

http://www.feministschool.com/spip.php?article7083

http://www.feministschool.com/spip.php?article6733

11 Mar 20:48

فیل‌ها باهوش‌تر از آن هستند که شما فکر می‌کنید

هوش فیل‌ها افزار اصلی آنها برای حفاظت از خود به شمار می‌رود. نتایج یک تحقیق نشان می‌دهد که فیل‌ها می‌توانند از طریق شنیدن صدای انسان، جنسیت، سن و زبان او را شناسایی کنند و به این ترتیب خود را از خطر برهانند. شناسایی دقیق دشمن مزیت بزرگی است که فیل‌ها از آن بهره برده‌اند. این حیوانات عظیم‌الجثه در کنیا اغلب با اعضای قبیله ماسایی روبرو می‌شوند که این دیدار چندان دلچسب نیست. ماسایی‌ها با زور و خشونت فیل‌ها را از اقامتگاهشان یا مناطقی که آب در آنها پیدا می‌شود، بیرون می‌کنند. نتایج یک تحقیق تازه نشان می‌دهد که فیل‌‌ها می‌توانند از طریق صدای یک انسان، سن، جنسیت و زبان یا به عبارتی قبیله وی را شناسایی کنند و از این راه خود را از خطر برهانند. کارن مک‌کام و گرام شانون، پژوهشگران دانشگاه ساسکس در فاصله مارس ۲۰۱۰ تا دسامبر ۲۰۱۱ نوارهای صوتی را برای ۴۷ گله فیل در پارک ملی آمبوسلی در کنیا پخش کردند. این نوارها دارای محتوایی یکسان بودند و تنها یک جمله در آن تکرار می‌شد: «نگاه کن، نگاه کن، از آن طرف یک دسته فیل می‌آید.» کسانی که این جملات را تکرار می‌کردند، مرد و زن و در سنین مختلف بودند و به قبیله ماسایی تعلق داشتند‌، یا به زبان بومی کامبا سخن می‌گفتند. این پژوهشگران در مقاله‌ای که در مجله "Proceedings of the National Academy of Science" به چاپ رسیده‌، نوشته‌اند که واکنش فیل‌ها به این جملات کاملا واضح بوده است: فیل‌ها به محض شنیدن صدای مردی که به زبان ماسایی سخن می‌گفته، مضطرب شده، عقب‌نشینی کرده و به دنبال سرپناه گشته‌اند. آنها همزمان تلاش می‌کرده‌اند با استفاده از حس شنوایی و بویایی خود به طور دقیق‌تر خطر را شناسایی کنند. در مقابل، وقتی صدای مردی را که به زبان کامبا سخن می‌گفته، ‌شنیده‌اند حالتی آرام داشته‌اند زیرا به طور معمول فیل‌ها با افرادی که به زبان کامبا حرف می‌زنند، هیچ تجربه ناجوری نداشتند. ماسایی‌ها، همزمان ناجی و دشمن این آزمایش علاوه بر اثبات قوه تشخیص زبانی فیل‌ها، همچنین نشان داده که این حیوانات غول‌پیکر می‌توانند تفاوت سن و جنسیت میان افراد یک قبیله انسانی را تشخیص دهند. فیل‌ها هنگام شنیدن صدای زنانه که به زبان ماسایی‌ها سخن می‌گفته، حالتی آرام داشته‌اند. پژوهشگران یادشده می‌نویسند که ارزیابی خطر انسان‌ها برای حیوانات کاری دشوار است زیرا افراد مختلف خطراتی مختلف را نیز به همراه دارند. در این مقاله آمده است: «اگر یک گله بتواند تنها از طریق صدا و زبان، جنسیت، سن و اهلیت یک انسان را تشخیص دهد، مزیت پراهمیتی به شمار می‌رود؛ به ویژه اگر انسان‌ها خارج از دید حیوان باشند.» این پژوهشگران چنین حدس می‌زنند که فیل‌های نوجوان به تدریج دسته‌بندی درست صداها را یاد می‌گیرند. پیش از این نیز در سال ۲۰۰۷ یک تحقیق در پارک ملی آمبوسلی نشان داده بود که فیل‌های کنیایی مردان ماسایی را به عنوان یک تهدید می‌شناسند. بر اساس آن تحقیق، فیل‌ها مردان ماسایی را به واسطه لباس سنتی قرمز رنگ‌ و نیز بوی بدن‌شان شناسایی می‌کنند. در حال حاضر نزدیک به ۱۵۰۰ فیل در سنین مختلف در پارک ملی آمبوسلی زندگی می‌کنند. فیل‌های ماده و نوجوان میان ۵۸ گله مختلف پخش شده‌اند. یک دلیل مهم که موجب شده جمعیت فیل‌ها در این منطقه از نسبت سالمی برخوردار باشند، به خاطر وجود اقوام ماسایی است، ‌زیرا آنها در سرزمین‌های خود به هیچ شکارچی دیگری اجازه حضور نمی‌دهند.
11 Mar 20:43

ایرانیان خیلی خیلی غریب

by giso shirazi
یکی از همکلاسی  های  سابق موقرمز؛ در دوران دانشجویی، برای یک پروژه عکاسی از تمامی بچه های دانشکده و کارمندان و ...عکاسی کرده است 
حالا بعد از بیست سال هر از گاهی عکس یکی از آن همه را که  حالا به رحمت خدا رفته پیدا می کند و آن را با یک جمله رمانتیک در  فیس بوک هوا می کند
آقا ملت همیشه در صحنه هم کلی "ای وای و ای حسرتا "و "یه روز ما با فلانی رفته بودیم "" آخ من خبر نداشتم "" یکی تعریف کنه ماجرا چی بوده " و  عکاس سابق هم در نقش صاحب عزا  به تمامی کامنت ها جواب می دهد و همینجور لایک است که به پایش ریخته می شود
و من همیشه ایشان را تخیل می کنم که به آلبوم بقیه عکسهایش نگاه می کند و شادمان و بی صبرانه منتظر که چه مرگهایی در انتظار است و چه لایک های پشت سر آن روان 
11 Mar 09:02

قدم اول و دیگر هیچ ...

by Madian Vahshi
برعکس زندایی زینت که آمار تمام تبریکهای مناسبتهای مختلفش را داشت و گاهی آنها را با پتک می کوبید توی سرِ بیکس و کارهایی مثل شمسی خانوم، من همیشه از تبریک و حتی تسلیت گفتن بدم می آمد.
داستان از آنجا شروع می شود که در هشتم مارچ ۱۹۰۷ یک سری کارگران زن کارخانه نساجی در نیویورک بخاطر پایین بودن حقوقشان دست به تظاهرات میزنند و پلیس به آنها حمله می کند و تعدادی از آنها زخمی می شوند. اما این اتفاق به همینجا ختم نمی شود. زنهای دیگر در امریکا هم شروع به احقاق حقوق از دست رفته شان می کنند و زنها دست از سر کچل دولت و پارلمان برنمیدارند تا اینکه بالاخره در سال ۱۹۰۸ حق رای کسب می کنند. یعنی درست صد و شش سال پیش. این روز را هم بخاطر گامهای موفق آغازینی که نتیجه اش حقوق برابر زن و مرد در امریکا شده است گرامی میدارند. اما من باید دقیقن به چه کسی تبریک بگویم؟ به زنانی که از سال ۱۹۶۲ در ایران حق رای را گرفته اند زده اند به دیوار و دارند لحظه لحظه سالهای زندگی شان را مثل یک طفیلی در سرزمین خودشان زندگی می کنند؟ 
وقتی مشاوران مصدق اعلام کردند که در قانون اساسی همه شهروندان برابرند و درخواست حق رای برای زنان ایرانی کردند، اول از همه رگ غیرت آیت الله کاشانی باد می کند. همین طلاب برای مخالفت می ریزند در خیابان حتی یکی دو نفری هم در راه حمایت از عدم اعطای حق رای به زنها شهید می شوند. 
وقتی که نهایتن در سال ۱۹۶۲ حق رای به زنها در ایران اعطا شد، حقی که زنها بخاطرش حتی از مطبخ پایشان را بیرون نگذاشتند و همانطور در اندرونی ماندند تا مردها با هم به تفاهم برسند، جناب روح الله خمینی مثل اسفند روی آتش شروع کردند به تحریک علمای حوزه و زرت و زرت برای محمد رضا شاه تلگراف فرستادند که از خشم خدا بترسد و از این گوه های زیادی نخورد. بماند که در آستانه انقلاب برای کسب مشتری بیشتر خشم خدا هم فروکشید و جناب روح الله خمینی خودشان خدا را راضی نمودند و خدا هم با ایشان کنار آمدند و قبول کردند که زنها هم حق رای داشته باشند. 
البته حق رای به درد لای جرز هم نمی خورد برای جامعه ای که زنهایش  به همان قناعت کنند و بی خیال بقیه حقوقشان بشوند. تمام این صغرا کبراها این بود که بگویم من بخاطر امتحاناتم نبود که به هیچ کس روز زن را تبریک نگفتم. بخاطر این بود که از کارهای کلیشه ای ای که مفهومش را از دست داده و تبدیل به یک سنت شده است حالم بهم می خورد. 

09 Mar 21:33

مکزیکیها

by niloofar_h_b@yahoo.com (نیلوفر )

شش ماه گذشته درگیر یک پروژه سنگین بودم که کارفرمایش شرکت نفت مکزیک بود. زندگی بیش از چهارسال در جنوب کالیفرنیا و نزدیک مرز مکزیک به من یاد داده که با چه طور آدمهایی طرفم. مثل همه جهان سومی های دنیا هستند. گرچه مهربان و شادند ولی کلا چیزهایی مثل برنامه ریزی و وقت و کلا منطق زیاد راهی در تصمیم گیریهایشان ندارد. مکزیکی های ساکن اینجا بیشتر طبقه کارگر هستند. گرچه تک و توک تحصیل کرده توی نسلهای جدیدشان پیدا می شود ولی کلا روش زندگیشان زیاد توش آینده نگری و تحصیل ندارد...

این اولین بار بود اما که با مهندسان و برنامه ریزان دولتیشان طرف می شدم. از همان اولین جلسه نمی توانستم شباهت بی اندازه جلسه ها را با جلسه های دولتی ایران پنهان کنم. 

آدمهای دولتی تقریبا همه جای دنیا یک سری خصوصیتهای خاص دارند. کمی از زیر کار در رو هستند و در کنار این که زیاد تکنیکال نیستند همیشه ژست بالا به پایین می گیرند. ولی جهان سومی ها خیلی بیشتر شبیه همند. تقریبا همه جلسات ما به جای مکزیک در شرکت ما برگزار شد. بدون این که نیاز باشد گروههای 20 تا 30 نفری از مکزیک برای جلسه ها به اینجا می آمدند و بعد از اینکه اول جلسه خودی نشان دادند بیشترشان برای کل هفته غیب می شدند. رئیس ها با همسرانشان می آمدند و مدام آدرس مراکز خرید - دیزنی لند و یونیورسال استودیو را می پرسیدند. بیشترشان حتی یک کلمه هم انگلیسی بلد نبودند. وقتی قرار بود تصمیم های مهم فنی بگیرند بیشتر به ایگوی شخصیان فکر می کردند و به اینکه این تصمیم چه منفعت شحصی مالی یا اداری برایشان دارد تا اینکه به مسائل ملی و حتی اقتصادی و فنی طرح نگاه کنند.

حتی آنهایی که به نظر منطقی تر هم می آمدند و مسائل فنی را جدی می گرفتند و بلد بودند هیچ وقت به مسائل اقتصادیش نگاه نمی کردند . مخصوصا مسائل اقتصادی بلد مدت طرح ... که اصلا آیا این طرحها وقتی به بهره برداری برسند سوددهی دارند؟

تجربه کار کردن با شرکتهای نفتی آمریکایی دقیقا برعکس است. آنها که تصمیم گیرنده اند بسیار با سواد و با دقت هستند و دقیقا می دانند در این طرح به دنبال چه می گردند. حاشیه نمی روند و وقت را تلف چیزها و حرفهای بیهوده نمی کنند. آدمهای از زیر کار دررو همه جا هستند ولی در شرکتهای آمریکایی این جور آدمها هیچ وقت تصمیم گیرنده نیستند.

کار کردن با مکزیکیها تجربه سختی بود. یک جورهایی می توانم تصور کنم برای همه آن شرکتهای اروپایی که آن سالها در ایران با شرکت ما کار می کردند چقدر سخت بوده با کارفرمای ایرانی سر و کله زدن. شرکتهای اینجا همه خصوصیند و به منافع شرکت و سود بالا فکر می کنند. این اصلا با چهارچوب شرکت های دولتی که حقوق کارمندانش ربطی به کار شرکت ندارد اصلا نمی خورد.

بهترین مهندس شرکت نفت مکزیک یک خانم 55 ساله ونزوئلایی بود . تنها کسی بود که تنها برای کار آمده بود و خوب حالیش بود موضوع از چه قرار است. بسیار سربه زیر و دوست داشتنی بود. گمانم بهترین خاطره من از این پروژه بود.

هفته دیگر برای آخرین بار گروه 20 نفریشان به جنوب کالیفرنیا می آیند. از مدیر پروژه پرسیدم چرا بیست نفر ؟ چرا اینجا می آیند؟ کل کاری که مانده با یک تلفن کنفرانس 10 دقیقه ای تمام میشود. مدیر پروژه لبخند زد ....