هفته ي قبل يه روز صبح ، مهردخت لباس مدرسه پوشيده بود كه ناگهان ، علامت ميتي كومان رو از جيبش درآورد و گرفت جلوي صورت من .
علامت ميتي كومون بين من و مهردخت عبارت است از : دعوت نامه اي چيزي ، از مدرسه براي تشكيل جلسه در همون روز ، كه مهردخت خانوم نشون بنده ميده....
البته يه فرقي با اون علامت اصل كاري داره ، اونم اينه كه ، موقع گرفتن جلوي صورت من ، مثل تو كارتون نميگه : "اين علامت مخصوص حاكم بزرگ است "
بلكه ميگه : مامان توروخدا ببخش ، دفعه ي آخرمه ، يادم رفت زودتر نشونت بدم . امروز جلسه داريم !!!!!
خدا رو صد هزارمرتبه شكر ، تو همه ي اين سالها كه من كارمندم ، شرايطم رو درك كردند و با وجود هر اخلاق بدي كه داشتند ، سر مرخصي رفتن ، هيچ كس اذيتم نكرده .
البته منم سوء استفاده نكردم ، همين الان كه خدمت شما دارم مينويسم ساعت ۲و ۱۰ دقيقه ي بامداد خوابيدم و ۵ صبح بيدار شدم ، چون مهردخت امروز همايش علمي فرهنگي داشتند و بايد كنفرانس ميداد ، بايد خانواده ها ، بچه ها رو راس ساعت شش و نيم صبح دم در مركز همايش مي رسوندند .
من امكان نداره بخاطر خستگي و اين چيزا از زير كار دربرم يا بدون اطلاع مرخصي برم ، كلا"تو اداره هم اهل پيش اين و اون نشستن و مهمون دعوت كردن و با تلفن گپ زدن نيستم ..
آره مي گفتم ... خلاصه مهردخت خانوم دعوت نامه رو نشونم داد و ديدم خوشبختانه جلسه ساعت هشت تا نه و نيمه و ميتونم تا ده برسم اداره ، زنگ زدم به مديرم، جريان رو گفتم و گفت : مشكلي نيست كارت رو انجام بده .
**********************
جلسه درمورد امتحانات ميان ترم بچه ها بود كه از سيزده اسفند يعني فردا شروع ميشه و تا بيست و هفتم ادامه داره ..
فرداش هم كارنامه و تكاليف نوروزي داده ميشه كه نمرات كارنامه از ۱۵ نمره ست و ۵ نمره هم تكاليف دارند كه صبح روز شانزدهم فروردين قبل از ساعت ۸ صبح بايد تكاليف تحويل مدرسه بشه و بلافاصله بچه ها ميشينند سر جلسه ي امتحان جامع كه از همون مباحثيه كه قبل از عيد ، امتحان دارند به علاوه ي تكاليف نوروزي، يعني اگر كسي بده تكليف ها رو يكي ديگه انجام بده ، سر امتحان جامع دستش رو ميشه.
در پايان فروردين هم دوباره كارنامه ميدن . بعد از ۸ صبح هم ديگه تكاليف هيچ ارزشي ندارند و بهانه هايي از قبيل يادم رفت و جاموند والان با آژانس فرستادند و اينا هيچ تاثيري در قلب سخت اولياء دبيرستان نداره و انگار اون پنج نمره بي پنج نمره حتي براي شما شاگرد اول ها .
خلاصه اتمام حجت ها شد و مدير رفت سر يه بحث جالب كه اصلا" منظورم از نوشتن پست امروز همينه .
تا اينجا هرچي نوشتم دليلش آشنايي شما با روش دبيرستان مهردخت و احيانا" تصميمتون براي ثبت نام يا عدم ثبت نام، تو چنين مدارسيه .
من كه خيلي راضيم و ميدونم اگر كسي انتظار داره كه به اميد خدا ، همون سال اول يه رشته ي خوب قبول بشه كافيه با اين مدرسه پيش بره و دختر منظمي باشه .
و اما اصل قضيه :
اولياء مدرسه، تو دي ماه بود اعلام كردند كه براياردوي سه روزه ي شيراز در اول بهمن ، به وسيله ي قطار ، و اقامت تو هتل پنج ستاره ، ثبت نام مي كنند . هزينه ش هم ششصد هزارتومنه .
هيچكدوم از هم كلاسي هاي مهردخت ازاين اردو استقبال نكردند . فقط مهردخت بود كه اعلام آمادگي كرد (البته با كلي دنگ و فنگ ، چون ميگفت بدون تو نميتونم برم .. منم ميگفتم بايد با خودت حلش كني، اين بهانه ي خوبيه تا يكمي از وابستگي غير منطقي من و تو كم بشه)
مهردخت هم شرط گذاشت كه حداقل يك نفر از كلاس خودمون بايد باشه تا من برم .
خودمم فكر كردم كه حالا چرا هتل پنج ستاره ؟ و يعني چي بچه ها با قطار برن و براي سه روز ششصد هزارتومن پول بديم و تا بره بياد حتما به هشتصد مي رسه !!!
آخر سر هم كسي از كلاس مهردخت نرفت و اونم گفت :منم نمي رم و خودمم خيلي اصرار نكردم .
********************
تو جلسه خانوم مديرشون گفت : ما اين اردو رو كه برگزار كرديم يه سري جواب قبلش پس داديم يه سري هم بعدش ..
هنوز هماين بازخواست ها ادامه داره، من لازم دونستم يه نكاتي رو براتون توضيح بدم .
همونطور كه ميدونيد من ۲۵ ساله كه مديريت ميكنم و تو اين سالها انواع اردوها رو امتحان كردم ، اغلب شما فكر ميكنيد كه چرا بايد هتل پنج ستاره باشه ؟؟
جوابش اينه كه ما داريم با تعدادي دختر خانوم دبيرستاني مي ريم مسافرت ، تو هر مجموعه اي كه مي شنوند چهار تا دختر دارند وارد ميشند همه ي ادما با فرهنگ هاي مختلف توجهشون به دخترها معطوف ميشه .
من نميتونم اين بچه ها رو بردارم جايي ببرم كه ارزون قيمته و 4 تا جوون هم يه ساك گرفتند دستشون و اومدن تفريح ، و وقتي ميخوان بيشتر تفريح كنند، بگن: بريم دوتا حرف به اين دخترها بزنيم بيشتر خوش ميگذره .
البته كه تو هتل هاي گرون قيمت هم از اين آدما پيدا ميشه ولي مطمئن باشيد حراست يه هتل با كيفيت ، خيلي اصولي تر و درست تر از جاهاي ديگه ست .
حالا غير از اين مسائل ، موضوع سلامت و ايمني بچه ها هم هست .
يه داستاني براتون تعريف ميكنم تا ببينيد من چه تجربه هايي دارم .
چند سال قبل قرار شد اردوي سه روزه ي شمال بذاريم . من برآورد قيمت كردم حدود دويست هزارتومن . بچه ها گفتند :خانوم خانواده هاي ما خيلي برامون هزينه ميكنند ما دلمون ميخواد اردومون كم هزينه باشه ، گفتم: يعني چقدر؟
گفتند : زير صد تومن . ..
همون موقع هم يه پدر بسيار متمول داشتيم كه گفت : من فلان شهرك در اطراف رويان، ويلا دارم ...بچه ها رو ببريد ويلاي من .
ما هم خوشحال و خندان يه اتوبوس خوب در اختيار گرفتيم و گفتيم اونجا هم تو ويلا ، خودتون آشپزي كنيد كه بيشتر خوش بگذره فقط نفري هشتاد تومن براي اتوبوس گرفتيم .
همين كه بچه ها راه افتادند برف شروع شد . وقتي به ويلا رسيدند و شب اول تموم شد . تو شهرك كه كوچه پس كوچه بود ، برفا يخ زد و اتوبوس زير برف گير افتاد و آب و برق و گاز هم زمان قطع شد .
يادمه كه موبايل نماينده مون خانوم خير خواه تا روز بعدش هم شارژ داشت، ولي بعد از اون شارژ تلفنش تموم شد و دسترسي ما هم قطع شد .
تا اون موقع خبر ميداد كه بچه ها يخ زدند و هيچ سوختي نداريم و غذا ها تموم شده و دقيقا شرايط يه طوري شد كه انگار داريم فيلم سينمايي نگاه ميكنيم .
نماينده ميگفت : با قابلمه برف مياريم و روي تنها هيزم هاي باقي مونده، آب ميكنيم تا بچه ها آب جوش و قند بخورند .
پدر اون دختر خانوم هم گفت : در كمدا رو باز كنيد هرچي پتوهست برداريد ..آدرس دوتا ويلا اين ور و اونور هم داد كه بريد درها رو بشكنيد براي خودتون آذوقه و پتو برداريد .
متاسفانه نوه ي سرايدار شهرك هم ،تو يه روستا تصادف و فوت كرده بوده و با عجله ول كرده بود و رفته بود .
مي گفت انقدر من به فرماندار و كله گنده هاي ديگه زنگ زدم و كمك مي خواستم ، هر كسي هم مي گفت اون شهرك تو حوزه ي استحفاظي من نيست ف مال فلانيه ...
ميخواستم شبونه برم سمت اونجا كه شوهرم نذاشت ، گفت بذار فردا صبح ..
۵ صبح فردا، با شوهرم و اون پدر بنده خدا كه ويلاها رو داده بود ، راه افتاديم تو جاده ، هيچ خبري از برف و بوران نبود خيلي راحت رفتيم و رسيديم ولي چون شهرك خصوصي بود و جزو شهر محسوب نميشد اين اتفاق ها دست به دست هم داده بودند و فاجعه درست شده بود .
مجبور شديم يه لودر اجاره كنيم و ببريم اونجا ، از دم شهرك برفا رو كنده تا در ويلاها ..
اتوبوس رو هم از برف درآورديم ..بعد با يه عده دختر بچه ي زرد و زار و يخ زده مواجه شديم ، همه رو برديم رستوارن يك ميليون و هفتصد هزارتومن غذا گرفتيم . وبرگشتيم تهران ..
بچه ها تو تاريكي زده بودند دكورهاي كريستال ويلاها شكونده بودند و خيلي خرابكاري هاي ديگه ..
هم ويلاهاي اون پدر خسارت خورد كه بزرگي كرد و اصلا" نذاشت حرفشو بزنيم... هم چند سال از عمر من و پدر و مادراي بچه ها از ترسمون ، كم شد ...همه ي اينا فقط به اين خاطر اتفاق افتاد كه من اشتباه كردم و حرف بچه هايي كه بي تجربه بودند رو قبول كردم .
اگر همون اول يه هتل مطمئن لب جاده گرفته بودم كه به شهر دسترسي داشت ، هيچوقت اين اتفاقا نمي افتاد... اصلا" برفي نبود كه بخواد مصيبت درست كنه .
بنابراين تو اين تصميم گيري ها به ما اعتماد كنيد و با سوالا و يا شك هاي بي مورد ما رو خسته و ناراحت نكنيد .. مسئوليت ما به اندازه ي كافي سنگين هست .
*******************
با شنيدن ايمن حرفا ، خدا رو شكر كردم كه درمورد زياد بودن هزينه ي اردو هيچ صحبتي نكردم و هر فكري هم كه داشتم تو دلم نگه داشتم ..

واقعا" تدارك ديدن كارهاي اينچنيني زحمت و مسئوليت زيادي داره كه گاهي بابدبيني و ايراد گرفتن ، خستگي رو به تنشون ميذاريم و انرژي لازمي كه در جهت خدمات به بچه هامون بايد خرج بشه رو هدر ميديم .
مخصوصا" اين پست رو نوشتم تا هم از همه ي كساني كه تو كادر آموزشي و فرهنگي زحمت مي كشند قدرداني كرده باشم، هم يادآوري كنم كه براي مسافرت هاي نوروزي نقشه هاي خطرناك و غير قابل پيش بيني نكشيد .
چند روز پيش مينا پيشنهاد داد كه پاشيم با ماشينامون بريم شهر هاي مرزي تركيه ، هم كم هزينه ست هم خوش ميگذره ..
يكمي قلقلكم شد و نزديك بود برم براي گرفتن گواهي نامه ي بين المللي اقدام كنم ولي شنيدن اين موضوع باعث شد به خودم بيام و فكر كنم كه مهربانو خانوم ميخواي چيكار كني؟؟ با ماشينت بري يه جاي ناشناخته ؟ مرز ؟ سرمااااو خيلي اتفاق هاي ديگه كه خداي نكرده ممكنه اتفاقات جبران ناپذيري بيفته ؟؟
بنابراين به مينا گفتم كه صلاح نيست و دلايلم رو آوردم و اونم قبول كرد .
براي عيد برنامه ي خاصي داريد؟؟ يا اينكه مي مونيد تهران و از خلوتي و سكوت قشنگش لذت مي بريد؟
***************
گل های زیبا رو با مهردخت جان براتون گذاشتیم تا بردارید و خستگی روزهای پایان سال رو با محبتی که در اون ها پراکندیم به در کنید