Shared posts

09 Mar 21:00

هنرمندی در پس‌زمینه!

by فرانک مجیدی

فرانک مجیدی: «لیو بولین» هنرمندی چینی است که سال‌هاست خود را در فضای اطرافش پنهان ساخته است! او از بدنش به‌عنوان یک بوم نقاشی استفاده می‌کند و خود را مانند پس‌زمینه‌ی محیط اطرافش رنگ‌آمیزی می‌کند. مثلاً این‌جا او آماده است تا به رنگ پس‌زمینه‌ی بخش سبزیجات سوپرمارکتی در پکن درآید. و دستیارانش دارند مطمئن می‌شوند که آیا او در جا و زاویه‌ی درستی نسبت به پس‌زمینه‌ی واقعی، قرار گرفته‌است؟ (عکس‌ها: رویترز و الی کلاین)

3-4-2014 11-22-45 PM

3-4-2014 11-22-31 PM

3-4-2014 11-22-21 PM

3-4-2014 11-22-13 PM

3-4-2014 11-22-01 PM

3-4-2014 11-21-48 PM

3-4-2014 11-21-39 PM

3-4-2014 11-21-30 PM

3-4-2014 11-21-10 PM

3-4-2014 11-21-01 PM

3-4-2014 11-20-51 PM

3-4-2014 11-20-34 PM

3-4-2014 11-20-22 PM

3-4-2014 11-20-12 PM

3-4-2014 11-20-03 PM

منبع



صفحه فیس‌بوک یک پزشک را ببینید:

فید یک پزشک محل مناسبی برای تبلیغات شما: محل تبلیغات متنی و بنری شما

برای سفارش تبلیغ تماس بگیرید

09 Mar 20:50

An Evil Prank Most Foul And Delightful, Muhaha!!!

09 Mar 20:48

خیانت، به روایتی دیگر!

by (ای لیا)

میگفت : همه اش تقصیر مردها هم نیست. زنها هم دریده شده اند. یکی از همین جنسان من، افتاده بود روی زندگی مردی که زن و دو پسر داشت. مرد را از خانه اش جدا کرد!

+ همیشه گفته ایم مردها ولی گاهی نقش زنها هم فراموش میشود این وسط!

09 Mar 20:47

A Lesson On Humanity, Via Preschoolers....

09 Mar 20:40

I need this

09 Mar 20:23

Milk and Cookies

09 Mar 20:21

Collection of Ads

09 Mar 20:04

فکت گرافی – ۵ چیزی که در مورد شکست باید بدونی

by نگار یعقوبی

وقتی شکست میخوریم، اغلب خودمون رو تنها میبینیم. فکر میکنیم فقط ما هستیم که توی این دنیا توی همچین شرایطی قرار گرفتیم و درست نمیدونیم باید چه حسی داشته باشیم. اما اگر میخواید یک آدم موفق باشید، اگر میخواید شکست هاتون پلی بشه برای موفقیت های آینده، بهتره خودتون رو نبازین و این ۵ مورد زیر رو به خاطر داشته باشین.

 

shekast

The post فکت گرافی – ۵ چیزی که در مورد شکست باید بدونی appeared first on رنگی رنگی.

09 Mar 19:05

مجموعه مطالب مدرسه فمینیستی به مناسبت روز جهانی زن

by admin

مدرسه فمینیستی: امسال هشتم مارس مصادف با 17 اسفند 1392، ما در مدرسه فمینیستی به سنت سال های گذشته و به مناسبت روز جهانی زن تلاش کردیم با تهیه ویژه نامه ای، همراه با خواهرمان در سراسر جهان، این روز را گرامی بداریم تا شاید صداهای پراکنده زنان در سراسر جهان، در این روز به هم پیوسته و هرچه بیشتر جامعه را به مسائل و مشکلات زنان حساس سازد. این ویژه نامه شامل مطالب زیر است:

گزارشی از برگزاری مراسم روز جهانی زن در تهران: هشت مارس خیابان هدایت به روایت تصویر

بیانیه گروه های زنان و نهادهای جامعه مدنی به مناسبت روز جهانی زن – 1392

هشتم مارس، محوری برای تحقق مطالبات و همبستگی زنان / طلعت تقی نیا

از نقش زایای مادری تا روز جهانی زن / منصوره شجاعی

نکات قابل تامل امروز و فردای ما زنان / پروین بختیارنژاد

به مناسبت هشت مارس: رزم گردآفرینان با سهرابیان / رایحه مظفریان

به مناسبت روز جهانی زن: جنبش زنان و اینترنت / مهشید شریف

سلام بر آستین های بالا زدۀ زنان در ایران / فرنگیس حبیبی

روز جهانی زن با امید به آمدن بهار و بهاره / منصوره شجاعی

زنانه نگری و روز جهانی زن / عاطفه گرگین

گرامیداشتِ روز جهانی زن و اخلاق حقوق بشر / نیما افراسیابی

شعری از روح انگیز کراچی به مناسبت روز جهانی زن

اشعاری از ماندانا زندیان به مناسبت روز جهانی زن

نفس عمیق / رویا صحرایی

ده نقل قول در گرامیداشت زنان، به مناسبت هشتم مارس / ترجمه پگاه احمدی

09 Mar 19:05

Sweet little panda kiss

09 Mar 18:51

۵۱ .

by girl-is

09 Mar 07:10

Invention of ties

08 Mar 17:49

بهاره هدایت و دغدغه‌های کوچک عاشقانه

by saghi

«من ایرانی‌ام. کشوری با تمدنی سه هزار ساله که صد سال است برای رسیدن به آزادی و دموکراسی تلاش می‌کند.»
این را بهاره هدایت می‌گوید. تنها دختری که با بالا‌ترین رای به عنوان عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت انتخاب شد.
او برای نخستین بار در تجمع اعتراضی زنان در۲۲ خرداد ۱۳۸۵ در میدان هفت تیر تهران دستگیر شد. پس از آن ۵ بار به دلیل حضور در اعتراضات دانشجویی و مدنی بازداشت شد. او در اسفند ۱۳۹۰ برندهٔ جایزهٔ ادلستام سوئد شد.
بهاره هدایت از زمان اعتراضات مردمی به نتایج انتخابات ۱۳۸۸ با حکم نه و نیم سال حبس در زندان به سر می‌برد و از ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی محروم است.
همسرش امین از بغض‌های پشت شیشه می‌گوید در ملاقات‌های غیرحضوری هفتگی. از دغدغه‌های کوچک عاشقانهٔ بهاره.
متن ذیل نیز نوشته های فعالان جنبش زنان برای بهاره هدایت است:

«ده سال یک عدد نیست، یک عمر است!
کلاژ نوشته فعالان جنبش زنان به مناسبت ۸ مارس و کمپین ده روز با بهاره هدایت

این مجموعه نوشته توسط فعالان جنش زنان، یاران بهاره هدایت، در حمایت از او و به مناسبت ۸ مارس و کمپین ده روز با بهاره هدایت نوشته شده است. به امید آزادی یار در بندمان.

برای بهاری که در راه است، بهاره هدایت
مگر چه می‌خواستی، جز اینکه با مردان سرزمینت برابر باشی؟ مگر چه می‌خواستی جز فرصتهای برابر برای زنان و دختران سرزمینت؟ مگر چه می‌خواستی جز کرامت انسانی، جز اینکه یک انسان کامل به شمار بیایی، یک انسان برابر باشی؟ مگر چه می‌خواستی جز اینکه قوانین کشورت که به اسم عزیز‌ترین و مقدس‌ترین باور‌هایت تعریف و توجیه می‌شوند، به احترامی که پدرت و همسرت برای تو قائلند پایبند باشند، توانت را به رسمیت بشناسند، حقت را رعایت کنند؟ مگر چه می‌خواستی جز خیابانهایی امن و بی‌هراس، دانشگاهی مهربان و امن، فرصتی برای یادگیری، فرصتی برای سخن گفتن، فرصتی برای تبادل نظر آزادانه؟ مگر تو، یک زن آزاده، چه می‌خواستی جز فرصتی برای آزاد اندیشیدن؟ مگر خواسته تو برای مادرانت، برای خواهرانت برای دختران این سرزمین، مردان این مرز و «کوی»، برای خودت و برای ما که همراهانت بودیم چه بود که سزاوار این همه خشونت و خشم هستی؟
کاش بودی بهاره! کاش بودی و با من به کشورهای منطقه سفر می‌کردی و به چشم خود می‌دیدی و به گوش خود می‌شنیدی که جنبش زنان ایران، زنان جوان ایران، چقدر مورد احترام مردم کشورهای همسایه هستند. کاش می‌آمدی و می‌دیدی که زنان و مردان سرزمینهایی نه چندان دور، از زندانی بودن تو و امسال تو، از به زندان افتادن بهترین جوانهای کشورمان برای ابراز خواسته‌هایی چنین ابتدایی، چه در حیرتند. کاش می‌آمدی و می‌دیدی که چگونه اسم ترا زمزمه می‌کنند آن‌ها. بهار… بهار…! بهارهایی که همه درانتظارش هستند و براِی آمدن و ماندنشان می‌کوشند. بهارهایی که حق همه انسان‌ها هستند. بهارهایی که مثل تو دیر یا زود برای همه انهایی که انتظار می‌کشند و تلاش می‌کنند از راه خواهند رسید. بهارهایی پر از برابری انسان‌ها، پر از برابری زنان و مردانی از سرزمینهایی از جنس سرزمین ما.
شاید ندانی بهار ولی آن خواسته‌هایی که زمانی در قالب کمپین و شعار و پلاکارد همراه با زنان کشورت فریاد زدی، امروز ترا فریاد می‌زنند. بهاره! بهاره! این خواسته‌ها تا ابد با نام تو گره خورده‌اند و از هر گوشه و کنار این سرزمین ترا فریاد می‌زنند.‌گاه توسط همراهانت در جنبش زنان، و‌گاه توسط دختران جوانی که امروز برای برابری کوشش می‌کنند، و‌گاه توسط زنانی در حکومت، و‌گاه توسط مردان این سرزمین، و‌گاه حتی توسط دختران‌‌ همان مردانی که ترا به ۱۰ سال زندان محکوم کرده‌اند. چه این مردان بخواهند و چه نخواهند، خواسته‌های ما، خواسته نیمی از جمیعت این کشور بزرگ، نیمی از مردم بزرگ این سرزمین، نیمی از مردم این منطقه و همه زنان این کره خاکی به حقیقت خواهند پبوست. بهاره…! بهار آزادی و برابری در انتظار است. بیا دوستم، بیا. زود بیا که با زنان سرزمینت به استقبال آن بهار بروی.
سوسن طهماسبی
__________________________________________________________________________________
من از یادت نمی‌کاهم
وقتی اعتقاد به خواسته‌هایمان در وجودمان نهادینه شود همچون بهاره هدایتمان شجاع و خستگی ناپذیر می‌شویم. هر لحظه که او را به یاد می‌آورم٬ به من درس مقاومت می‌آموزد که چگونه برای مطالبات انسانی و برابری خواهانه خود مبارزه کنیم و بر لغو تبعیض بر زنان در تمامی عر صه‌های اجتماعی پافشاری کنیم. او به من می‌آموزد هرگز فریاد اعتراض خود را قطع نکنم.
به داشتن عزیز مبارزی چون بهاره هدایت به خود می‌بالم. با حضور عزیزانی چون بهاره هدایت امیدم به جامعه‌ای عاری از هرگونه تبعیض جنسیتی٬ قومی٬ نژادی٬ و مذهبی صد چندان می‌شود.
۸ مارس روز جهانی زن مبارک باد
با امید برای رسیدن به جهانی عاری از تبعیض
فخری شادفر
________________________________________________________________________________
آخرین دیدارمون رو خوب یادمه بهاره. در واقع اگه بخوام هم نمی‌تونم فراموش کنم.
دمدمای غروب بود که نگهبان بهم گفت آماده بشم برای بازجویی. اون روز‌ها، روزهای شلوغی بود درست روزهای بعد از عاشورای ۸۸.
۲۰۹ به نظر خیلی بی‌تاب می‌یومد و به راحتی می‌تونستی از حجم سرو صدا‌ها و دیرسراغ نگرفتن‌ها، حدس بزنی که خبرای زیادی اون بیرون در جریانه.
من پشت در بهداری رو به دیوار منتظر بودم تا بیان سراغم. چشم بند داشتم و مجبور بودم فقط به کف زمین نگاه کنم اما کاملا معلوم بود راهرو خیلی شلوغه. تا فهمیدم کسی کنارم نیست چشم بندم رو زدم بالا و نگاه ریزی به اطراف انداختم، دور تا دور اطراف من رو به دیوار آدم بود.
صدای یکی رو شنیدم که به کنار دستیم گفت همین جا وایستا تا اتاق خالی پیدا کنم. خنده‌ام گرفت یک هو، تو دلم شاد شدم «خدا کنه برای منم اتاق نباشه که برم بازجویی».
صدات رو از تو بهداری شنیدم، صدات خاص بود و به هر حال تو جلسات سر بحث‌های گروهی این قدر شنیده بودم که بتونیم تشخیص بدم، ازت خوشم می‌اومد، قیافهٔ با اراده‌ای داشتی و وقتی حرف می‌زدی این اراده و استقلال بیشتر معلوم می‌شد؛ آره درسته صدای بهاره هدایت بود. داشتی برای دکتر از دردی که داشتی شکایت می‌کردی، ناراحت شدم، امیدوارم بودم مشکلت جدی نباشه، از در بهداری که اومدی بیرون خم بودی انگار واقعا دردت خیلی جدی بود. صدات کردم بهاره خوبی؟
مامور من رو کشید کنار و یک داد محکم به سرم زد و بردم یک طرف دیگه دیوار. اه لعنتی تو دلم بهش فحش دادم ولی کاری هم نمی‌تونستم بکنم.
فکر کردم دیگه نمی‌بینمت، مامور اومد سراغم و من رو برد. تا اینکه وارد ون زندان شدم و تو رو دوباره دیدم. دو تایی خوشحال بودیم از دیدن همدیگه. از بیماریت پرسیدم و گفتی که درد معده شدید داری و هنوز نتونستن تشخیص بدن علتش چیه. ببخشید وقت خیلی کم بود و خیلی جویای احوالت نشدم ولی تا تونستیم در مورد پرونده هامون و بازجویی هامون با هم حرف زدیم.
هر دومون نمی‌دونستیم کجا داریم می‌ریم تا اینکه به خودمون اومدیم و دیدیم تو دادسرای اوین هستیم. دوباره باید منتظر می‌شدیم. اینجا خوبیش این بود که نیمکت داشت و خوشبختانه مامور دوتایمون رو گذاشت یک جا باشیم. روی نیمگت نشستیم باچشم بند و چادرهای بدرنگمون.
نگهبان بهمون گفت باید سرامون پایین باشه و حرف نزنیم. ترسیده بودم. جفتمون ترسیده بودیم. اما ترس من یک جور ساکتم کرده بود، گرچه دوست داشتم با هم حرف بزنیم اما در عین حال ذهنم خیلی مشغول بود که چرا اینجام.
می‌دونی بهاره؛ حقیقت اینه که تو اون لحظات می‌دونستم اوضاعم از تو خیلی بهتره، لااقل سه سال تعزیری تو پرونده‌ام نداشتم اما با اینجال روحیه تو از من بهتر بود. همش می‌گفتی ما که کاری نکردیم اینا باید به داشتن ما افتخار کنند، این رو چندین بار تکرار کردی بهاره. یادمه، خوب یادمه.
تو رو صدا کردند، رفتی، حتی نشد با هم خداحافظی کنیم و این آخرین دیدار ما بود.
می‌دونی بهاره؛ ما باهم دوست نبودیم به اون معنی که از حال هم خبر داشته باشیم، شماره همدیگه رو داشته باشیم یا باهم بریم یک مهمونی. ما با هم همکار بودیم. هرکی زندانی شده باشه، می‌دونه دیدن دور‌ترین دوست یا همکار یا آدمی که یک جورایی به تو ربط داره، توی زندان چه احساس متناقضی می‌تونه برات بیاره. از یک طرف خوشحالی از دیدن چهره آشنا و از یک طرف هم ناراحت. صادقانه نمی‌دونم درسته که بگم که دیدار با تو برای من خوب بود، خیلی خوب. گرچه شاید زدن این حرف درست نباشه اما برای من دیدن تو در اون روز بهترین اتفاقی بود که در اون لحظه لازم داشتم، انگار احتیاج داشتم به اون حرفا. احتیاج به تکرار اینکه ما کاری نکردیم. ما کاری نکردیم، ما کاری نکردیم….
بهاره؛ من و تو هر دو می‌دونیم اون روز کجا رفتیم و چی شنیدیم. ما هر دو نیاز داشتیم که قوی و باایمان بریم تو اون اتاق. مرسی که اون جا بودی. و ببخش اگه من به اندازه تو خوب نبودم.
بهاره به اون روز که برمی گردم، به اون روز که تو رفتی با همون چادر بدرنگ و سرنوشتت هزار درجه تغییر کرد.
نمی‌دونم بی‌انصافیه، بدبیاره. چی یابد بگم؟ بهاره، من هم تو همون تجمعی که تو سه سال حکم گرفتی، بودم و اگه شانس نمی‌یاوردم شاید امروز سرنوشت طور دیگه‌ای بود.
با یکی از بچه‌ها چند روز پیش داشتم درموردت صحبت می‌کردم. گفت تو داری جای همه ما حبس می‌کشی و درست می‌گفت.
بهاره؛ از اون زمان، از اون آخرین دیدار، تو هنوز زندانی و از اون زمان من آزاد شدم؛ تو حوزه‌ای که دوست داشتم کار کردم، پول درآوردم. از ایران خارج شدم، زبان خوندم، فوق لیسانس قبول شدم و الان ترم آخرمه.
وارد جزئیات نمی‌شم بهاره. از اون روز، از اون آخرین دیدار، خیلی چیزا توی زندگیم اتفاق افتاده که می‌ون همه اون‌ها، تنها زندان سهم تو بوده.
۴ سال این طوری گذشت، تصورشم سخته که ۱۰ سال بشه. امیدوارم زود برگردی، نمی‌خوام آخرین دیدارمون بهداری و زندان و پشت در اون اتاق باشه.
بهار نزدیکه، بهاره امیدوارم این بهار برای جفتمون متفاوت باشه، کاری نمی‌تونم بکنم، اگه خواهش من تاثیری داره خواهش می‌کنم که آزادت کنند گرچه می‌دونم تو مرام تو نیست.
بهت افتخار می‌کنیم و این بهار بی‌صبرانه منتظرتیم بهاره.
آزادش کنید!
سمیه رشیدی
________________________________________________________________________________
برای بهاره که بهاری دیگر را پشت می‌له‌های زندان می‌گذراند
می‌خواهم از بهاره بنویسم. بهاره هدایت. بهاره‌ای که همچون اسمش برای دیدن و رسیدن بهار این سرزمین مدام جنگیده است، تاوان داده است، زندان رفته است و این روز‌ها نمی‌دانم براساس کدام قانون و کدام محکمه پرعدالتی به جرم آزادی خواهی به نُه سال و نیم زندان محکوم شده است.
سخت است نوشتن از کسی که می‌دانی باید نُه بهار از بهارهای جوانی‌اش را در پشت می‌له‌های زندان بگذراند. چه بهای گرانی دارد آزادی و آزادی خواهی در این سرزمین! اما باید نوشت. نوشت از بهاره‌ای که تنها دختر عضو شورای دفتر تحکیم وحدت بود. اولین دبیر کمیسیون زنان تحکیم وحدت نام گرفت. فعال دانشجویی بود. فعال حقوق زنان بود و اولین بازداشتش در تجمع بیست و دوم خرداد سال هشتاد و پنج و در اعتراض به «نقض حقوق زنان در قانون اساسی» شکل گرفت. بهاره‌ای که تهدید و بازداشت جلودارش نبود. بهاره‌ای که ایستاد و به راهش ادامه داد تا امروز که سهمش از این ایستادگی، بیش از نُه سال زندان شده است.
بهاره، امسال هم همانند چهارسال گذشته، در پشت می‌له‌های زندان آمدن بهار را جشن خواهد گرفت. دور از خانواده، دور از امین که این روز‌ها سهم عاشقی با بهارش، ملاقات از پشت شیشه‌های کثیف اتاق ملاقات‌های هفتگی است. اما مگر می‌توان بهار را به بند کشید؟ بهار خواهد آمد. بهاره‌ها دیر یا زود از پشت می‌له‌های زندان دوباره بیرون خواهند آمد. جوانه خواهند زد. سبز خواهند شد و بهار این سرزمین را رقم خواهند زد.
بنفشه جمالی
__________________________________________________________________________________
۴ سال پیش زمانی که احکام سنگین پرونده‌های وقایع بعد از انتخابات ۸۸ صادر شد، هیچ کس باور نمی‌کرد که این احکام قرار است در طولانی مدت پا برجا بماند. گویی تلاشی جمعی در کار بود تا همه به خود بقبولانیم که چنین اتفاقی، ممکن نیست و اساسا نمی‌توان این تعداد آدم را برای مدتی طولانی در حبس نگه داشت. اینکه چرا اینطور استدلال می‌کردیم و چرا تاریخ نه چندان دور گذشته را از یاد برده بودیم، هنوز برای خودم هم روشن نیست. فکر می‌کنم بیشتر تلاش می‌کردیم تا از این طریق روحیهٔ جمعی و فردیمان را حفظ کرده و امیدوار بمانیم.
از آن روز‌ها ۴ سال گذشته است و همچنان بهترین‌های ما در زندانند. بهاره هدایت یکی از آنهاست. یکی از آنهایی که بهتر از ما راه و رسم ایستادگی و مقاوت را می‌داند. بهاره صبور و مقاوم تاب می‌آورد و استوار است. زمانی که حکم ۹ سال حبس تعزیری برایش صادر شد هیچ یک از ما باور نمی‌کرد که ۴ سال بگذرد و بهاره همچنان روز‌ها و شب‌هایش را پشت می‌له‌های قلعهٔ بخیل سپری کند. اما این اتفاق افتاد، روز‌ها از پی هم آمدند و بهاره همچنان زندانی ماند. گذشت ایام انگار ما را سِر کرد. انگار یادمان رفت که یارانی از ما مدت هاست در کنارمان نیستند. انگار کم کم خو کردیم به نبودنشان و زندان شد حقیقتی که باید پذیرفت و با آن کنار آمد.
کم کم یادمان رفت که او هر روز چشمش را پشت می‌له‌ها باز می‌کند و شب‌ها پلک‌هایش، پشت می‌له‌ها بسته می‌شود. یادمان رفت که هر روز جسمش ضعیف‌تر می‌شود، هر روز، یک روز به تقویم دوری‌اش از کسانی که دوستشان دارد، افزوده می‌شود. کم کم درگیر تب و تاب وقایع جدید شدیم، برخی امیدوار شدند که شاید روزهای خوشی در راه است، آستین‌ها را بالا زدند و دست به کار مهیا کردن زمینه‌های تغییر شدند، اما روز‌ها گذشتند و هنوز تغییری نیامده است. تغییری که بهاره را دوباره به خیابان‌های این شهر و به جاهایی که به او متعلق است، بازگرداند.
بهار دیگری در راه است، اما اگر نخواهیم تنها به بهاری در کنار بهاره‌ها، «امیدوار» باشیم باید آستین‌ها را بالا زد و کاری کرد. کاری بیشتر از نوشتن این چند خط.
دلارام علی
________________________________________________________________________________
بیایید تصویر بهاره را تکثیر کنیم
می‌خواهم از تصویر بهاره بگویم؛ تصویر او در روز ۲۲ خرداد در میدان ۷ تیر که حاضر به بازداشت نیست و به زنان پلیس فشار می‌آورد. بهاره هم چنان همانند‌‌ همان تصویر است در ذهن من. آرمان او آزادی، برابری، عدالت… هرچه که باشد به راحتی دست همدلی و همراهی به گروه‌های دیگر می‌دهد. برای همین هم کم تاوان پس نداد. در‌‌ همان تصویر، جای بسیاری از فعالان زنان کم بود. درست در‌‌ همان جایی که ما یکه به دو می‌کردیم که چطور هزینه‌مان را کم و بر فایده‌مان بیافزاییم، او به راحتی آمد و ایستاد و دستگیر شد و اکنون دو سال از حبس خود را برای آن می‌گذراند. نمی‌خواهم بر آن فعالان زنی خرده بگیرم که نبودند بلکه می‌خواهم بگویم ما تصویری از نوع بهاره را کم داریم. شجاعتی که بتواند در لحظه تصمیم گیری به کمکمان آید و ما را گرفتار نکند و همدلی که ما را از کشیدن به سمت تنها این و تنها آن‌‌ رها کند و اولویت را به عمل رهایی بخش بدهد.
بهاره بی‌شک تصویر مردانه تحکیم وحدت را نیز تغییر داد. نه فقط به این خاطر که زن بود و به شورای تحکیم راه یافت بلکه به این خاطر که خواسته‌های زنان را در آنجا مطرح کرد و در گسترش آن کوشید. پیش از آن نیز مردانی هم چون عبدالله مومنی یا سعید حبیبی سعی داشتند که از خواسته‌های زنان دفاع کنند و در مقاطع حساس به یاری آمدند و از هیچ کمکی دریغ نکردند. اما فرق است میان کسی که مشروعیت کافی دارد و از خواسته دیگری می‌گوید تا کسی که مشروعیت ناکافی دارد و از خواسته جنس خود می‌گوید. شاید برای همین است که برخی از زنانی که در ادوار تحکیم هستند سعی دارند خود را از خواسته‌های زنان جدا کنند.
برایم نوشتن از بهاره سخت بود نه به دلیل اینکه سهم ما نیم بند آزادی شد و سهم او تمام زندان. به این دلیل ساده که نشد جای خالی او را پر کنیم…
جلوه جواهری
_________________________________________________________________________________
بهار که نزدیک می‌شود بهاره جانم
دلم می‌خواهد فقط از بهار بنویسم و زمستان را از یاد ببرم. دلم می‌خواهد از باهم بودن بنویسم و تنهایی-‌ها را در گوشه‌ای بگذارم و از آن‌ها بگذرم. دلم می‌خواهد گشاده دل باشم و از دل‌تنگی‌ها ننویسم. اما الان بیش از همه دلتنگم. دلتنگ برای تو! که تنها نشسته‌ای و احتمالاً داری چیزی می‌بافی. مثل آن شالی که سال گذشته برایم بافتی و بخشی از احساست را در آن گذاشتی و برایم فرستادی. اکنون هم هر وقت بیرون می‌روم این شال را به گردنم دارم. انگار تو با من هستی و این حس خوبی به من می‌دهد.
بهاره جان! این روز‌ها دائماً از خودم می‌پرسم چرا جوانی دختران و زنان جوان ما باید در گوشه حبس یا تبعید تاراج شود بی‌آنکه کسی پاسخگو باشد. فرق نمی‌کند که جرم آن‌ها چیست. مهم تلف شدن این نیروی شاداب و سرشار از زندگی است که گروهی زندگی را از آن‌ها دریغ می‌کنند.
بهاره عزیزم! می‌دانم آن روزهایی که در حبس گذراندی دیگر برنمی‌گردد. یعنی قسمتی از جوانی تو روی دیوار‌ها و می‌له‌ها می‌ماند و تاریخ می‌شود. بالأخره روزی تو هم برای همیشه از آنجا بیرون می‌ایی اما چیزهایی را در آنجا جا می‌گذاری که شاید سلامتی و بخشی از عمرت باشد. اما نکته تأسف‌بار این است آن‌ها که بیرون از آن دیوار‌ها هستند آن قدر اسیر زندگی راکد شده‌اند که دیگر برایشان هیچ‌چیزی فرق نمی‌کند.
بهاره عزیزم! دارم فکر می‌کنم دوباره بهار از راه می‌رسد و کاش هیچ یک از زنان و دختران جوان مثل تو در بند نباشند. نمی‌دانم این آرزو بزرگ است یا ما را مجبور کرده‌اند که هر آرزوی کوچکی را این قدر بزرگ و غیر محتمل بپنداریم؟ بهار که نزدیک می‌شود بهاره جان! دلهره وجودم را می‌گیرد و باز با خودم فکر می‌کنم یک بهار دیگر می‌آید و می‌رود و در این بهارهای مکرر بهاره‌های ما از دیدن بهار محروم خواهند بود. اما این بار به خودم امیدواری می‌دهم که شاید این بهار‌‌ همان بهارهای مکرر گذشته نباشد. این‌ها همه آرزوی یک دوست و مادری است که دلش برای دخترش تنگ شده است و آرزو دارد که بهاره‌ها همراه با بهار باشند!
ناهید می‌رحاج
سال ۱۳۹۲ با همه فراز و فرود‌هایش به پایان خود نزدیک می‌شود. سال‌ها را مرور می‌کنم. سال‌هایی که جوانی پرشور بهاره هدایت عزیزمان در پشت می‌له‌های زندان به حبس برده شده‌اند. نزدیک به ۵ سال از حبس بهاره عزیز می‌گذرد، به راستی جرم او چیست؟ او چه کرده است که سزاوار چنین عقوبتی گشته است؟
تلاش‌های بهاره را در ذهن مرور می‌کنم. آشنایی من با بهاره به تجمع ۲۲ خرداد ۱۳۸۵ بر می‌گردد. تجمعی که با اعتراض به قوانین تبعیض آمیز علیه زنان می‌خواست هر چه بیشتر توجه شهروندان ایران زمین را به فوری بودن ضرورت تغییر قوانینی که زندگی زنان را به بن بست رسانده بود، جلب کند. من در آن زمان تهران نبودم اما تصویر متین و آرام بهاره هنگامی که توسط ماموران امنیتی دستگیر می‌شد، مرا مدت‌ها مجذوب خود کرده بود. بهاره در آن زمان مسئول کمیسیون زنان تحکیم وحدت بود و نقش سزاواری در ترویج حقوق زنان در دانشگاه‌ها داشت. نقش او در ایجاد ارتباط میان کنشگران جنبش زنان و کنشگران جنبش دانشجویی نیز بی‌تردید بود. شاید به همین دلیل بود که حکم زندانی که بهاره برای شرکت در این تجمع گرفت از حکم بیشتر کنشگران دستگیر شده در این تجمع بیشتر بود. بهاره اکنون ۲ سال از عمرش را هم به دلیل دفاع از برابری حقوقی برای زنان کشورش در پشت می‌له‌های زندان می‌گذراند. بعد‌ها با بهاره و تلاش‌هایش در کمپین یک میلیون امضاء بیشتر آشنا شدم. تصویر جوان و شاداب بهاره برای من نوید دختران جوانی را می‌داد که حضورشان، می‌رایی مناسبات مردسالارانه و پدرسالارانه بود. بعد‌ها بیشتر با بهاره آشنا شدم، هنگامی که برای ایستادگی بر آرمان‌های آزادی خواهانه‌اش به زندان می‌رفت و سربلند از زندان بر می‌گشت. تصویر او برای من، تصویر زن آرمان خواهی است که می‌خواهد آزاد و برابر زندگی کند و آن قدر انسان‌ها را دوست دارد که آن‌ها را شایسته زندگی بهتر و آزاد‌تر می‌داند. اما این زندگی آزاد و برابر مستلزم پرداختن بهایی است. سهم بهاره از این ب‌ها، سال‌های جوانیش است که در پشت می‌له‌ها سپری می‌شود. می‌له‌هایی که گرچه بهاره را از دوستدارانش جدا ساخته است اما آرمان‌هایش برای جهانی بهتر را روشن‌تر از همیشه به چشم ما نمایان می‌کند.
ناهید کشاورز
______________________________________________________________________________
نوشتن از بهاره هدایت برای من یکی از سخت‌ترین کارهاست، شاید به خاطر بغضی که هر بار با فکر نوشتن در مورد او گلویم را می‌فشارد، بغضی که نمی‌توانم به فریاد تبدیل کنم. سال‌های زندان بر او می‌گذرد و من از ناتوانی ما برای تبدیل بغض‌هایمان به فریاد نه دلگیر که بیشتر خشمگینم. او به جرم شرکت در تجمع میدان هفت تیر باید دو سال را در زندان بگذراند در حالیکه هنوز همهٔ آن تبعیض‌ها پابرجاست. بهاره زنی بود که پایش را از گلیم زنانگی رسمی بیرون گذاشته بود، چهره‌ای که پلاکارد به دست برای شکستن سکوت دانشگاه روبروی درهای بسته روی زمین نشست، زنی که پایش را از گلیم زنانگی مطلوب حاکمیت بیرون گذاشت و وارد دنیای سیاست شد، اعتراض کرد، زن بودنش را فراموش نکرد و به تبعیضی که او را نادیده می‌گرفت، اعتراض کرد. بهاره زن اعتراض و عصیان در دورانی است که سکوت راه حل خیلی از ماست برای گذران زندگی. بهاره نماد زنانی است که فریادشان برای برابری پاسخی سنگین دارد به درازنای دو سال حبس. بهاره زندان است و در بیچارگی بی‌عملی برای او، در نبود دست‌هایی که بتواند می‌له‌های زندان او را بشکند و بیرونش بیاورد، ما می‌نویسیم: «بهاره باید آزاد باشد»
نفیسه آزاد
_______________________________________________________________________________
بهار من!
ما ایرنیان بهار را دوست می‌داریم و چه خوب رسم دوستداری بهار را بجا می‌آوریم و «امید» که هیچ بندی را یارای به بندکشیدنش نیست،‌‌ همان که هماره با بهار گره زده‌ایم و «یقین» که ختم سرنوشت زمستان را به زانو زدن در پیشگاهش سپرده‌ایم که ‌‌نهایت رسیدن‌های نفس‌های گرمی است که سردی زمستان را به درد در انتظار نشستند… اینجا بضاعت من در حد همین چند خطی است که تقدیم بهار خوبان «بهاره هدایت» می‌شود، به امید آزادیش که گمانش در این هنگامه بیش از هر زمانی نزدیک‌تر است!
بهار من!

بهار من مرا بخوان!
با هجای شیرین واژگان بارانیت
آنجا که در کوچه‌های راز آلود تنهایی
مثنوی‌های خوشبختی می‌سرایند

مرا بخوان!
با نسیم عطر آگین عشق
آنجا که فلسفه را در گوش آلاله‌های بی‌تاب معنی می‌کنند
مرا بخوان!
آنجا که در اشتیاق تند رسیدن
آرزو‌های خود را بر بال پروانه‌ها می‌نویسند
مرا بخوان!
با رنگ‌های زنده
در هم آغوشی آسمان و زمین
در ‌‌نهایت خواستن
آنجا که دخترکان بهشتی
تمنای چشمان تب آلود خود را
با سرانگشتان مستشان
برلوح گیتی می‌پاشند

من امروز خوشبختم
از درک راز آلود و همچنان مستور نفس‌های فرشته گان
که از افق برایم بوسه می‌فرستند
ومن تکرار می‌شوم.

لیلا صحت
زمستان ۹۲ نیویورک
________________________________________________________________________
فقط یکبار در هفته، ۲۰دقیقه دیدار از پشت شیشه‌های سالن ملاقات با مرد همراه زندگیت، تمام سهم تو شد از سال‌ها تلاشی که برای بهبود وضعیت زنان و دانشجویان انجام دادی. چهارسال از عمر و جوانیت که می‌توانستی هزاران برنامه برایش داشته باشی، می‌توانستی هر روزش را جور دیگری زندگی کنی، پشت می‌له‌های زندان اوین سپری شده است. می‌گویند هنوز ۶سال دیگر باقی مانده است. باورش در این روزهای نزدیک به بهار که شهر روزهای خاکستری زمستان را تاحدودی پشت سر گذاشته، سخت‌تر می‌نماید! در روزهایی که هنوز مردم اندک امیدی به بهبود شرایط دارند، نمی‌خواهم امیدم را از دست بدهم و می‌خواهم به روزهای خوبی فکر کنم که تو دیگر آنسوی دیوارهای بلند اوین نیستی. به امید آزادی‌ات.
محبوبه حسین‌زاده
_______________________________________________________________________________
بهاره تابلوی تمام عیار عشق، شجاعت، سفیر پیوند جنبش زنان با جنبش دانشجویی
از بهاره هدایت می‌توان بسیار نوشت؛ از بالا‌ترین تعداد آرای او به عنوان تنها عضو دختر در دفتر تحکیم وحدت یا حضور پر رنگش در اعتراضات دانشجویی که منجر به ۵ بار باز داشتش شد، از فعالیت پیگیر در کمپین یک میلیون امضا، یا نشست اعتراضی ۶ نفره‌شان که در عین شجاعت بسیارغریبانه بود! از کدامین باید نوشت. از تعلق جایزه ادلستام به خاطر شجاعت فوق العاده و تعهد فعالانه به عدالت، یا از عشق ازدواجش درمیان این همه شور حرکت و غوغا، از کدامین باید گفت.
از اینکه این دختر جوان در اوج جوانی و عشق و شور زندگی هیچگاه مرعوب هشدار‌ها و تهدیدهای نیروهایی امنیتی نشد و همواره انگیزه او درجهت اهداف انسان دوستانه بود و در پای آنجانانه ایستادگی کرد و زندگی، آزادی و جوانی‌اش را خالصانه در سبد اخلاص جنبش دانشجویی و آزادی عدالت خواهی گذاشت و از همه چیزگذشت. از کدامیک باید گفت. از سازمان دهی اعتراض به قوانین تبعیض امیز علیه زنان و مشارکت در تجمع اعتراضی سال ۱۳۸۵ که اولین بازداشت او رقم خورد و حکم دوسال زندان برایش صادرشد و نام بهاره هدایت را در پیوند جنبش دانشجویی وجنبش زنان برای همیشه ماندگارکرد. از کدام باید گفت.
بهاره جان هرگاه که یاد دوران طولانی زندانت می‌افتم، آشفته در مقابل از دست رفتن بهترین سالهای جوانیت شرمنده می‌شوم و متحیر که چه جرمی می‌تواند این سال‌های طولانی زندان را برای تو رقم بزند. مگر می‌شود که دانشجوی جوانی در حرکت‌های مدنی و خواسته‌های دانشجویی، چنین حکم سنگینی بگیرد. چه کسی جواب سالهای جوانی و سلامتی هدر رفته تو را خواهد داد.
و باز هم فکر می‌کنم که حتما آزادی‌ات برای خیلی‌ها هزینه بالایی داشت که تو را با بالا‌ترین حکم قضایی، این چنین در بند کردند و یا شجاعت یک زن جوان را در جامعه مردسالار نمی‌توانستند تحمل کنند. چهره زیبا با لبخند مهربانانه‌ات، با طره‌های تاب دار موهای سیاهت، تابلوی تمام عیاری ازعشق، شجاعت، سفیر پیوند میان جنبش زنان و جنبش دانشجویی است و من مادر اجتماعی تو شرمنده‌ام در مقابل صبر و پایداری‌ات و ستمی که بر تومی رود. این روز‌ها می‌گذرد و تو سرفراز به میان خانواده واجتماع برمی گردی، رو سیاهی‌اش برای در بند کننده‌ها برای همیشه خواهد ماند.
طلعت تقی نیا
_______________________________________________________________________________
برای من نوشتن درباره آدمهایی که از نزدیک نمی‌شناسم کار سختی است، آدمهایی که با آن‌ها دوستی یا رابطه‌ای شخصی نداشته‌ام. اما بعضی از این آدم‌ها تنها یک نام نیستند میان باقی نام‌ها، ارتباط شخصی لازم نیست تا آن‌ها را نزدیک به خودت بدانی. پیوندی قوی از نوع دیگری در جریان است، پیوندی از جنس تعهد و اعتقادی که آن‌ها و نامشان را در ذهنت پررنگ می‌کند و خاص. به راحتی می‌توانی با آن‌ها همراهی کنی، نزدیک شوی و دوستشان بداری. یکی از این آدم‌ها برای من زنی است که سال‌ها ایستاده و از حق خود کوتاه نیامده، زنی که سکوت نکرده و تن به اجبار نداده، زنی که نزدیگ به ۵ سالی می‌شود که زندانی است؛ بهاره هدایت را می‌گویم.
نام بهاره هدایت برای من بیش از هر چیز یادآور روزهایی است که او علاوه بر فعالیتش به عنوان تنها زن عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت، به همراه دیگر زنان دانشجو، کمیسیون زنان دفتر تحکیم را بنیان نهاد. این اقدام، صحبت از مسائل زنان به طور کلی و زنان دانشجو به طور خاص را در دانشگاه‌ها پررنگ کرد. ۹ سال و نیم حکم زندان برای یک فعال سیاسی زن و مدافع حقوق زنان به عنوان سنگین‌ترین حکم قضایی که از ابتدای تاسیس انجمن‌های اسلامی برای یکی از اعضای این تشکل‌ها صادر شده، نشان از تاب نیاوردن حضور و فعالیت زنانی چون اوست. جای تاسف است اما جای تعجب نیست که حاکمیتی که زنان را جنس دوم فرض می‌کند و هر روز با طرح و لایحه‌ای جدید سعی در خانه نشین کردن آن‌ها و تشویقشان به فرزندآوری دارد، با زنانی مانند او اینگونه برخورد کند. ۵ سال و نیم از حکم زندان بهاره هدایت باقی است و ما همچنان به آن معترضیم.
هدی امینیان
____________________________________________________________________________
بهار؛ یعنی اینکه تو می‌آیی
بهار جان، تو را خیلی از نزدیک ندیده‌ام. به خاطر دارم یک بار در جلسه‌ای حضور داشتیم که تو هم آنجا بودی. در انجمن صنفی مطبوعات، جلسه‌ای در اعتراض به دستگیری مریم و جلوه برگزار شده بود. آن روز با وجودی که حالت خوب نبود و به سختی در مراسم حاضر شده بودی، اما پشت تریبون ایستادی و با مهربانی، عشق و آرامشی که در چهره‌ات همیشگی است، گفتی: دوستانمان هر چه سریع‌تر باید آزاد شوند چون جرمی مرتکب نشده‌اند. گفتی که ما دنیایی بهتری را برای زندگی می‌خواهیم بسازیم و در راه آن سخت می‌کوشیم.
بهار جان؛ سال‌ها از آن زمان گذشته است و سالهاست که تو پشت آن می‌له‌های سرد ایستاده‌ای. تو و امین که از عاشقان این روزگار هستید، به چه جرمی باید دور از هم و پشت آهن‌های سرد کابین شماره چهل و دو به دیدار هم بنشینید. حق تو و تمام تلاشهایی که برای تغییر وضعیت زنان و دختران و رفع تبعیض انجام دادی، این برخورد بی‌رحمانه و این همه شقاوت و سنگدلی نیست. نباید عشق، جوانی و زندگی را از تو گرفت؛ تو که به شکفته شدن و نو شدن هر روزه زندگی اعتقاد داری.
مریم زندی

آه‌ای صدای زندانی
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
یادم می‌آید خبر حکم سنگین بهاره هدایت را که خواندم از ناباوری سرگیجه گرفتم. ما همدیگر را ملاقات نکرده‌ایم ولی می‌دانم که همسن هستیم. وقتی بهاره در زندان بود من پایان نامه‌ام را نوشتم. این را می‌نویسم چون موقع اتمام آن مشخصا به یاد او بودم و شدیدا آگاه از تفاوت زندگیمان در این چند سال گذشته.
زندانی بودن بهاره فقط یک مساله حقوق بشری نیست، بلکه به بند کشیدن آینده کشور ماست. اینکه بهاره و همسرش چطور این چند سال را گذراندند، ناعادلانه و بی‌رحمانه است. اما از دست دادن بهاره هدایت در این چند سال هزینه گزاف تری برای کشوری است که شدیدا نیاز به افرادی مانند او دارد. این نتیجه حماقت کسانی است که نمی‌فه‌مند فردی با درک و هوش، اعتماد به نفس و سعه صدر او باید بتواند کار کند، یاد بگیرد و به دیگران یاد بدهد. هموطنان ما از مادران و مادربزرگانی‌زاده شده‌اند که یک تکه نان را دور نمی‌انداختند، چون کفران نعمت بود. اما اکنون ما در این کشور آدم دور می‌ریزیم. می‌دانم که فعال، فرهیخته، جایزه و نابغه از در و دیوارمان می‌بارد اما کسانی مثل بهاره که توانایی، صداقت و افتادگی لازم برای جلو بردن یک جامعه را داشته باشند، انگشت شمارند. هدر دادن این سرمایه‌های انسانی در جامعه‌ای که افراد با تقلب، تظاهر و پارتی بازی پیشرفت می‌کنند عجیب نیست. ما‌‌ همان خیل عظیم بی‌تفاوتی هستیم که نمی‌دانیم بهترین حقوقدانان این مملکت باید ستون فقرات قوه قضاییه ایران را بسازند، نه اینکه دست بسته در فقر، تبعید و در زندان باشند.

آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین‌ها رفت
و سبزه‌ها به صحرا‌ها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس دیگر به خود نپذیرفت….

آدری لورد، فعال سیاهپوست آمریکایی، می‌نویسد: «ابراز خشمی که به کنش برای آفریدن آینده مورد تصورمان تبدیل شود، عملی شفاف کننده، رهایی بخش و قدرت بخش است. خشم مملو از انرژی و انباشته از اطلاعات است.» من عصبانی هستم ولی مطمئن نیستم که این خشم، شفاف کننده و رهایی بخش باشد. عصبانیت من فقط از حکومتی نیست که مسوول زندانی کردن بهاره و افراد بی‌شماری که سرمایه‌های کشور ما هستند. عصبانیت من از مردم عادی و از فعالان اجتماعی و سیاسی نیز هست. از خودم و از عصبانیت خودم هم عصبانی هستم. شاید همین بهانه خوبی برای پایان سخن باشد.
- شعر‌ها از فروغ هستند.
روجا بندری
_______________________________________________________________________________

این یکی از شعرهای مجموعهٔ «برهنگی در باد» است. تازه نیست، اما درد مشترکی توی آن است.
تقدیمش می‌کنم به بهاره هدایت؛ برای همهٔ «زن» بودنش

برهنه در باد
دویدم
زمین گرد بود
نرسیدم
غلتیدم و با باد
رقصیدم
سرگیجه را خوابیدم
خوابت را دیدم:
دستانت در خواب
مهربانند.
درد می‌کنم بیرون ِ آغوشت

ساقی لقایی»

08 Mar 17:47

Camera trick

08 Mar 17:42

Men look better with a beard.

08 Mar 17:40

نکته های مهم کارآفرینی – “بگذارید مشتری ها هدایتتون کنن!”

by نگار یعقوبی

شروع کردن یک کسب و کار مستقل میتونه خیلی هیجان انگیز و در عین حال ترسناک باشه. یکی از کارهایی که توی این دوره میتونه حالمون رو بهتر کنه و کلی امید بهمون بده، اینه که حرفهای کسانی که کارهای بزرگ انجام دادن و به موفقیت رسیدن رو گوش کنیم. اینطوری میفهمیم مشکلات و فکرهای هراسناکی که ما داریم رو اونها هم داشتن، اما تونستن با فکر و مدیریت خوبشون، از اونها گذر کنن.

ما میگردیم  و نکته های مهم کارآفرینی و نصیحت هایی که شخصیت های موفق در این عرصه توصیه کردن رو جمع آوری میکنیم، تا اگر شما هم به فکر راه انداختن یک کسب و کار مستقل هستید، چشم انداز دقیق تری نسبت به کارتون پیدا کنید.

 

 

“بگذارید مشتری ها هدایتتون کنن!”

آنوپی سینگلا اوایل که میخواست کارش رو شروع کنه، اصلا فکرش رو هم نمیکرد که بخواد بقیه ی راه رو با این جمله پیش بره. آنوپی صاحب فروشگاه Indian as Apple Pie در شیکاگو هست که در اون هر چیزی که به آشپزی هندی ربط داره و تهیه کردن اون در کشورهای مختلف سخت هست رو پیدا میکنه و در فروشگاه خودش قرار میده. او متولد هند هست و در کودکی به همراه پدر و مادرش به آمریکا مهاجرت میکنه، اما هنوز علاقه ی زیادی به فرهنگ و غذای هندی داره.

ایده از اینجا شروع شد که وقتی دوستان فیسبوکی اش درباره ی اینکه نمیتونن فلان ادویه ی هندی رو در فروشگاه ها پیدا کنند غر میزدن، آنوپا و شرکت جدیدش اون ادویه و مواد مورد نظر رو در بازار پیدا میکردن و با قیمت حراج به فروش میذاشتن.

هدف اصلی شرکت سنگلا اینه که غذای هندی رو برای همه راحت و قابل دسترس کنه. آنوپی اینطور فکر میکنه که اگر مشتری ای کالای هندی خاصی رو درخواست کنه، وظیفه ی او و شرکتش هست که کالا رو پیدا کنه و به مشتری تحویل بده. این یک نوع کسب و کار مشتری مداری است که شما میگذارید مشتری ها تعیین کنند چه کالایی برای فروش بهتر هست. ممکنه با بقیه ی روش ها فرق داشته باشه و وقت بیشتری از آدم بگیره، اما در عوض آدم مطمئن هست که داره قدم های بعدی رو با اطمینان بیشتری برمیداره.

هدف نهایی سینگلا این هست که محصولاتش در فروشگاه های سرتاسر کشور به فروش برن. تا اون موقع، آنوپی همچنان در حال تست کردن کالاهای مختلفه تا ببینه کدوم یک درخواست کننده ی بیشتری داره. اینطوری اگر یک جای کار بلنگه، مشتری ها سریع بهش اطلاع رسانی می کنند.

The post نکته های مهم کارآفرینی – “بگذارید مشتری ها هدایتتون کنن!” appeared first on رنگی رنگی.

08 Mar 17:38

How to make your fish less lonely

08 Mar 17:37

کنترل پوشش زنان در دانشگاه‌ها و مجامع عمومی

by Amir

زنان علیه زنان

این جا، مجتمع دانشگاهی ولی‌عصر است؛ یکی از ساختمان‌های واحد تهران مرکز دانشگاه آزاد اسلامی. اگر چه نزدیک به 70 درصد از صندلی‌های این دانشگاه را دختران اشغال کرده‌اند اما ورودی اصلی دانشگاه به پسرها اختصاص دارد؛  پسرهایی که می‌توانند با هر لباس و هر مدل مویی وارد دانشگاه شوند و سر کلاس بنشینند.

دخترها باید از در ورودی ویژه خانم‌ها وارد شوند؛ در کوچکی که به فاصله کمی از در اصلی قرار دارد.  این در کوچک به راهروی کوتاه و باریکی می‌رسد که با یک چادر برزنتی از حیاط دانشگاه جدا شده است. دو خانم با چادر مشکی و چهره‌های رنگ پریده در این راهرو حضور دارند.

وظیفه آن‌ها این است که اندازه مانتو، قد شلوار، گشادی مقنعه، میزان موی بیرون آمده از زیر مقنعه و مقدار آرایش روی صورت دختران را بسنجند، دستمال‌های سفید را روی صورت‌های رنگی بکشند، دانشجویانی که ناخن‌هایشان لاک دارد را به سمت میزی که اسیتون و پنبه روی آن قرار دارد، راهنمایی کنند و در صورتی که دانشجو از مانتوی کوتاه و شلوار تنگ استفاده کرده، از ورودش به دانشگاه جلوگیری کنند و کارت دانشجویی او را به حراست دانشگاه تحویل دهند.

اما ورودی اصلی را هیچ‎کس کنترل نمی‌کند. به من که رسید، مثل همیشه سر تا پایم را ورانداز کرد و دستمال سفید را داد دستم تا روی صورتم بکشم که مبادا کمی رژ لب روی لب‌هایم باقی بماند.

پوشش دختران فقط مساله حراست دانشگاه نیست، ون‌های گشت ارشاد هم که با عنوان «طرح امنیت اجتماعی» در میدان‌های شهر صف کشیده‌اند، امنیت اجتماعی شهر را بیش‌تر در نوع پوشش دختران می‌بینند. مصادیق اولیه بدحجابی که از سوی رییس پلیس امنیت اجتماعی شهر اعلام شد هم فقط در مورد پوشش دختران بود؛ مانتوهای چسبان و کوتاه، شلوارهای کوتاه، شال‌های باریک نواری شکل، پوتین‌های روی شلوار و... .

پس از مدتی، البته مصادیق بدپوششی پسران را هم  اعلام کردند اما برخورد ماموران گشت ارشاد و حراست دانشگاه‌ها بیش‌تر شامل حال دختران می‌شود.گواه این مدعا، عکس‌های منتشر شده از برخورد ماموران ارشاد است؛ تصاویری که حکایت از درگیری دو زن دارد: یکی نماینده گشت ارشاد است و دیگری که از سوی او، «بدحجاب» نامیده می‌شود. 

ماموران خانم گشت ارشاد و حراست جلوی هم‌جنسان خود می‌ایستند تا امنیت اجتماعی آن‌ها را تامین کنند. ماموران گشت ارشاد و حراست اجازه گفت‌وگو ندارند اما «اکرم» که یکی از اعضای کادر حراست دانشگاه تهران مرکز است و کارش کنترل ظاهر دانشجویان، قبول می‌کند بدون ذکر نام خانوادگی، به پرسش‌های ما پاسخ دهد.

او حدود 40 سال دارد و هنوز ازدواج نکرده است. وقتی از او می‌پرسم با چه گروهی از دختران برخورد می‌کنید؟ می‌گوید: «آن‌هایی که "تابلو" لباس می‌پوشند و دل‌شان می‌خواهد خودشان را نمایش بدهند.»

اکرم که خودش ابروهای پرپشت مشکی دارد، به «ایران وایر» می‌گوید: «مثلا بیش‌تر آن‌هایی که ابروی شیطانی درست می‌کنند، لباس‌های نامناسب هم می‌پوشند. من وقتی به صورت آن‌ها نگاه می‌اندازم، متوجه می‌شوم که حتما یک مورد حراستی هم دارند.»

او معتقد است که شلوارهای چسبان و مانتوهای کوتاه دختران سبب افزایش گناه می‌شوند. می‌گوید: «تمام مواردی که رییس اداره حراست دانشگاه برای ما مشخص کرده، باعث گناه است. همین الان با وجود این همه سخت‌گیری، دختر و پسرها گاهی چنان در حیاط دانشگاه به هم می‌چسبند که انگار... .»

حرفش را می‌خورد و یک استغفرالله می‌گوید. از او می‌پرسم تا به حال دانشجویان با شما برخورد بدی داشته‌اند؟ بی‌درنگ می‌گوید: «بد لباس می‌پوشند، زبان هم دارند و به ما که ساده هستیم، بدو بیراه می‌گویند. چند روز پیش یک نامه روی میزم گذاشته بودند که در آن  نوشته شده بود اگر بخواهم مثل تو لباس بپوشم که شوهر گیرم نمی‌آید. اما نمی‌داند با این طرز لباس‌هایش، امنیت خودش را به خطر می‌اندازد.»

«فاطمه رهبر»، نماینده مجلس شورای اسلامی هم با حرف‌های اکرم موافق است. او معتقد است که مبارزه با بدحجابی خانم‌ها، به نفع خود آن‌ها است. وقتی از او می‌پرسم چرا برای طرح امنیت اجتماعی فقط با زنان برخورد می‌شود؟ می‌گوید: «هرچه زنان پوشش بهتری داشته باشند، کم‌تر مورد آزارهای کلامی و حتی تعرض نگاهی قرار می‌گیرند.»

او در ادامه، به «ایران‌وایر» می‌گوید: «از سوی دیگر، زنان هرچه بهتر لباس بپوشند، بیش‌تر مورد توجه مردان برای ازدواج قرار می‌گیرند. مردان برای تشکیل خانواده، به دنبال زنانی که پوشش نامناسب دارند، نمی‌روند.»

البته حرف‌های فاطمه رهبر را بسیاری از دخترانی که تجربه آزارهای کلامی از سوی پسران را دارند، رد می‌شود. «الهام» یکی از همان دختران است. او به «ایران‌وایر» می‌گوید:«من چون در مخابرات کار می‌کنم، معمولا با ظاهر ساده و کاملا اداری در شهر رفت‌وآمد می‌کنم چون اگر مانتوی بلند نپوشیم یا مقنعه نگذاریم، ماموران حراست اداره تذکر می‌دهند. اما با همین پوشش هم بارها نه تنها از آزارهای کلامی رنج برده‌ام بلکه هنگام رد شدن از خیابان هم ماشین‌هایی بوده‌اند که جلوی پاهایم ایستاده‌اند و با اشاره و لبخند درخواست داده‌اند که سوار شوم.»

الهام در ادامه می‌گوید: «نشستن در تاکسی هم که خودش مصیبت است. گاهی بعضی مردها چنان خودشان را به تو می‌چسبانند که شرایط، غیرقابل تحمل می‌شود. اگر اعتراض کنی و بلند حرفی بزنی، همه به تو بد نگاه می‌کنند. اگر هم حرفی نزنی که نمی‌شود. من در این مواقع، کرایه کل مسیر را می‌دهم و پیاده می‌شوم.»

نتایج پژوهشی که به تازگی درباره امنیت اجتماعی زنان انجام شده، حرف‌های الهام را تایید می‌کنند. به گزارش پایگاه خبری «خانواده و زنان»، نتایج این پژوهش که در شهریور ماه امسال انجام شده، نشان می‌دهد پوشش زنان تاثیری در احساس امنیت اجتماعی آن‌ها ندارد.

دکتر «شیرین احمدیان»، جامعه‌شناس و استاد دانشگاه معتقد است تا زمانی که برابری میان زن و مرد در عرصه‌های مختلف اجتماعی به وجود نیاید، زنان احساس امنیت نمی‌کنند.

او به «ایران وایر» می‌گوید: «اتفاقا برای این مساله، نیازی به کنترل پوشش زنان نیست بلکه به مردان باید آموزش داده شود که پوشش و بدن هر فرد، حریم شخصی او به شمار می‌رود و نگاه بی‌مورد و حرف‌های آزار دهنده، ورود بدون اجازه به حریم شخص افراد است.»

احمدیان البته دسته‌ای از زنان را هم در به وجود آمدن این شرایط مقصر می‌داند. می‌گوید: «اصلاحات در زمینه برخورد با خانم‌ها باید از خود آن‌ها آغاز شود.»

او معتقد است:«خانم‌های جامعه ایران فقط درباره خودشان روشن‌فکرهستند اما درباره پوشش و رفتار دیگران، به شیوه سنتی قضاوت می‌کنند. ما نیاز داریم از یکدیگر حمایت کنیم. اگر انتقاد را از خودمان شروع کنیم، می‌توانیم جلوی این بی‌عدالتی‌ها را بگیریم.»

0
08 Mar 17:23

Regular and gay

08 Mar 16:17

350 - شل سیلور استاین

by kafiketabp


  1. از وقتی که عاشق شدم

    فرصت بیشتری پیدا کردم برای این که پرواز کنم

    فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم

    و این عالی است

    هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد

    تو این شانس رو به من بخشیدی

    متشکرم

  2. شل سیلور استاین

08 Mar 16:10

روز زن مبارک

by پرنده ی گولو


"Woman is the companion of man, gifted with equal mental capacity"

امروز هشتم مارچ روز جهانی ما زنهاست. این روز رو به همه تبریک میگم و به عنوان هدیه یه کتاب خوب معرفی میکنم.

 کتاب "نامزدی هدفمند" از انتشارات نسل نواندیش 

به اسم کتاب توجه نکنید. نمی دونم کدوم شیر پاک نخورده ای حس کرده این اسم برای کتاب مناسب تره! اسم اصلی کتاب اینه "آنچه یک زن هوشمند باید بداند" . متن کتاب خیلی سبکه و بصورت تک جمله نوشته شده. من توصیه میکنم بعد از خوندن متن فارسی، سعی کنید کتاب رو به زبان انگلیسی هم بخونید چون طبعاً برخی بخش ها و جمله ها از متن ترجمه حذف شده اند. ما زنهای خیلی خوشبختی هستیم که توی قرن بیستم بدنیا اومده ایم.

08 Mar 16:07

من افسار نمی اندازم!

by خانم اردیبهشتی

سلام

سرکلاس بودم. استاد داشت درباره ادراک دیداری و ... صحبت می کرد. من سرم پایین بود و داشتم توی کتاب دنبال یک مطلبی در همین رابطه می گشتم و متوجه نشدم که چی شد که رسید به مثالی درباره زنان!!!

استاد گفت: دیدید یک عده از زنان خیلی زرنگند و خوب افساره را انداختند به گردن شوهره و افسارشون را به دست گرفتند؟!

بعد رو کرد به من و گفت تو چی؟! تو پیدا کردی؟!

چنان در شوک بودم که چند ثانیه هیچی نگفتم! گفت حلقه دستته پس شوهر کردی! تونستی قلق شوهرت را پیدا کنی؟!

گفتم بله! پیداش کردم!

گفت پس افساره را انداختی؟!

- نه!

- چرا؟! حتما زمانش را بلد نبودی؟! زمانش باید مناسب باشه!

- زمانش را هم بلدم ولی نیانداختم!

 بعد مکثی کردم و ادامه دادم: چون شوهر من یک انسانه و گردن یک انسان افسار نمی اندازند!

نمی دونم حرف هام را شنید یا نه؟! به نظر نمی رسید شنیده باشه...

نشنید که گفتم برای من هدف وسیله را توجیه نمی کنه...

من هیچ وقت به شوهرم به چشم کسی که باید به گردنش افسار انداخت نگاه نکردم. من او را انسانی همسان و هم پایه خودم دیدم. انسانی که بزرگ و بالغه و باید باهاش بالغانه برخورد کنم.

نه این که بلد نباشم ولی به نظرم انسانی نیست که برای رسیدن به هدف از راه هایی برم که بهش اعتقادی ندارم.

بله! هدف برای من وسیله را توجیه نمی کنه. چیزی که برای من مهمه همون وسیله است...

هدف ممکنه برای من و یک زن دیگه خریدن یک مانتو باشه ولی اگه زن دیگه ای حاضره به خاطر خریدن مانتو جوری رفتار کنه و حرفی بزنه که بهش باور و اعتقادی نداره، من این جوری نیستم.

حاضرم به هدفم نرسم ولی به راه و روش و باور زندگیم خیانت نکنم. چون همین وسیله، همین روش و همین باور، من و شخصیت من را ساخته که باعث ایجاد تفاوت من و دیگران میشه...

نه! من هیچ گاه به این چشم به هیچ انسانی نگاه نمی کنم... برای من همه آدم ها انسانند و من باهاشون انسانی برخورد می کنم... حتی اگه خود اون ها نخواهند... حتی اگه ساده لوحانه افساره را ترجیح بدهند... من این گونه نخواهم بود... حتی اگه هیچ وقت به هدف هام نرسم...

 

پیوست: کانال نسیم دیروز داشت یک برنامه از مرکز فارس نشون می داد به عنوان شکرخند که مشاعره طنز بود. شرکت کنندگان دو دختر و پسر کوچک بودند. با اون لهجه شیرین و با لحنی جدی و بامزه چنان شعرهای طنز می خوندند که من کلی ذوق کردم و خندیدم و کیلو کیلو کله قند تو دلم آب شد! 

08 Mar 16:03

What else would you do?!

08 Mar 16:01

Penguins chasing a Butterfly

08 Mar 15:59

بی خیال بی خیال

by lili91

دلم میخواد یه مدتی همین جور بیخیـال

برای خودم زندگی کنم ،


فقـط برای خودم

حتی به خودم هم فکر نکنم !


همیـن جوری بی فکر

بدون این که منتظر چیزی باشم ،

یا منتظر کسی... !

محسن یلفانی



08 Mar 15:54

انسان عقلانی 1

by الما

یک انسان عقلانی باید:

1.در روز حداقل یک بار بگوید نمی دانم.

2.در موضوعاتی که اطلاعات کلی دارد، اظهار نظر نکند.

3.دائما در حال تغییر و بهبود باشد، به طوری که اطرافیان تغییر را حس کنند.

4.این ظرفیت را در خود ایجاد کند که واکنش به دیگران را حتی تا پنج سال به تاخیر بیاندازد.

5.آنقدر به قوای فکری و روحی خود وقت گذاشته باشد تا نیاز به تعریف و تمجید دیگران در خود را، در یک دوره پنج ساله به صفر برساند.

6.در هر نوع تصمیم گیری از خرید دمپایی تا مسائل جدی حرفه ای، راه حلهای مختلف را مکتوب کند، مطالعه کند، مشورت کند، و با دقت 90 درصدی به نتیجه برسد.


مقاله انسان عقلانی دکتر سریعالقلم رو پرینت گرفتم و زدم به پنجره

یه سریشو برای خودم هایلایت کردم

الان چند وقته

گفتم هر هفته چند تاشم برای شما بنویسم

به امید اون روزی که رفتارهامون همه عقلانی باشه...

08 Mar 15:47

دیده‌بان حقوق بشر: ایران فعالان زن زندانی را آزاد کند

دیده‏بان‏ حقوق بشر در بیانیه‌ای به مناسبت روز جهانی زن از دولت ایران خواست سه تن از فعالان زن را که به گفته این سازمان، "به‌طور غیرقانونی" و به دلیل فعالیت‏ها‏ی حقوق بشری زندانی شده‌اند فورا و بدون قیدوشرط آزاد کند. سه زن زندانی که سازمان دیده‌بان حقوق بشر خواستار آزادی فوری آنها شده، خانم‌ها مریم شفیع‏پور‏، بهاره هدایت و حکمیه شکری هستند. مریم شفیع‌پور، دانشجوی مهندسی کشاورزی و از اعضای فعال ستاد دانشجویی مهدی کروبی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ بود. او مرداد ۹۲ پس از احضار به دادسرای اوین بازداشت و زندانی شد. هفته گذشته (۱۱ اسفند ۹۲) یکی از دادگاه‏ها‏ی انقلاب مریم شفیع‏پور‏ را به اتهام "نقض امنیت ملی کشور" گناهکار دانست و او را به تحمل هفت سال زندان محکوم کرد. شفیع‏پور‏ پیش از محاکمه به مدت هفت ماه محبوس بوده که دو ماه آن را در انفرادی به سر برده است. بهاره هدایت، فعال دانشجویی، پیش از بازداشت عضو شورای مرکزی و سخنگوی دفتر تحکیم وحدت بود. وی در سال ۱۳۸۸ به ۹ سال و نیم حبس محکوم شد. اتهام‌های او "فعالیت تبلیغی علیه نظام، مصاحبه با رسانه‌های خارجی، توهین به مقام‌های جمهوری اسلامی، اخلال در نظم عمومی از طریق شرکت در تجمع‌های غیرقانونی" عنوان شده است. فعال دیگر حکیمه شکری نیز در حال سپری کردن دوران محکومیت سه ساله خود به دلیل فعالیت‌ها‏ی صلح‌جویانه در حمایت از زندانیان سیاسی و معترضانی است که در خشونت‏ها‏ی پس از انتخابات ۸۸ کشته شدند. فعالان حقوق بشر می‌گویند تنها کار حکیمه شکری رفتن به سر قبر قربانیان اعتراض‌های سال ۸۸ و ملاقات با مادران عزادار این قربانیان و دلجویی از آنها بوده است. مسئولیت اصلی با قوه قضاییه است این سه فعال از جمله ۱۴ زنی هستند که در حال حاضر در بند زنان زندان اوین محبوس‌اند. دیده‌بان حقوق بشر می‌گوید از سال ۲۰۰۴ (۱۳۸۴) و به ویژه از زمان انتخابات جنجال‏برانگیز ریاست جمهوری در ژوئن ۲۰۰۹ (۱۳۸۸)، بازداشت‏ها و اقدامات سرکوبگرانه دیگر علیه فعالان جامعه مدنی ایران، از جمله نسبت به افرادی که از حقوق دانشجویان دفاع کرده‏‏ و علیه قوانین تبعیض آمیز جنسیتی سخن گفته‏اند‏ افزایش یافته است. سارا لی ویتسون، رئیس بخش خاورمیانه و شمال آفریقا در سازمان دیده‏بان‏ حقوق بشر می‌گوید: «روز بین‏المللی‏ حقوق زنان فرصتی است تا به زنان فعالِ شجاعی که صرفاً به دلیل دفاع از حقوق دیگران و قیام صلح‌جویانه‏شان برای ایجاد تغییر و از جمله تجدیدنظر در قوانین تبعیض‏آمیز کشور، به حبس‏ها‏ی طویل‌المدت محکوم شده‏اند‏، توجه کنیم. زندانی کردن این افراد آشکارا یادآور این واقعیت است که دولت ایران کماکان به محروم ساختن مردم خود از ابتدایی‏ترین و پایه‏ای‏ترین حقوق‏شان ادامه می‏دهد». به گفته ویتسون: «قوه قضاییه ایران برای آزادی مدافعان حقوق بشر مانند شفیع‏پور‏، هدایت و شکری از زندان و تضمین آنکه ایران تعهدات حقوقی بین‏المللی‏ خود را رعایت می‏کند، بالاترین مسئولیت را بر عهده دارد. اما دولت روحانی نیز می‏تواند با پشتیبانی از آزادی این فعالان مدنی و تحت فشار قرار دادن نیروهای امنیتی و اطلاعاتی برای پایان دادن به آزار و اذیت و هدف قرار دادن فعالان، نقش مهمی را ایفا کند». سازمان دیده‏بان حقوق بشر پیش از این (اوت ۲۰۱۳) در نامه‌ای خطاب به حسن روحانی از او خواسته بود تا در جهت برابری حقوق جنسیتی در ایران گام بردارد. در نامه‌ی این سازمان حقوق بشری به حسن روحانی آمده بود، اگر چه رئیس جمهور برای ایجاد تغییرات مستقیم در قوانین تبعیض‌آمیز مانند قوانین مرتبط با ازدواج، ارث و حضانت فرزند، اختیارات محدودی دارد، با وجود این او باید تلاش‎هایی را که در جهت اصلاح یا الغاء چنین قوانینی صورت می‎گیرد، مورد حمایت و پشتیبانی قرار دهد و از گروه‏ها‏ی جامعه مدنی مانند کمپین یک میلیون امضاء حمایت کند.
08 Mar 15:15

You make your way out

08 Mar 14:57

زنان و ازدواج موقت

by Amir

قَبِلتُ؟!

رختخواب این دو زن یکی است؛ یک شب «فاطمه» سرش را بر بالش، کنارعباس می‌گذارد و شب دیگر نوبت «نرگس» است. این‌جا روستایی است در نزدیکی شهرستان «نکا». عباس تعمیرگاه دارد و ماشین‌­های در جاده­ مانده را تعمیر می­‌کند.

فاطمه پیازها را سرخ می­‌کند و نرگس بادمجان­‌ها را پوست می­‌گیرد. فاطمه بچه‌­ها را می­‌خواباند و نرگس ظرف­‌ها را می‌­شوید. اما فقط کارهای خانه نیست که آن‌ها با هم تقسیم کرده‌­اند.

 نرگس هفت هشت سالی از فاطمه کوچک‌تر است. شاید به همین دلیل است که بچه­‌ها فاطمه را «مادر» و نرگس را «مامان» صدا می­‌زنند. فرقی نمی­‌کند بچه­ مال کیست؛ این خانه، دو مادر و یک پدر دارد. پدری  که همه­ بچه‌­ها و حتی نرگس و فاطمه او را «آقا» صدا می­زنند.

«آقا» شش سال از فاطمه بزرگ‌تر است و اختلاف سن او با نرگس، به سیزده، چهارده سال می­رسد.

نرگس از اهالی روستای کناری است. پدر و مادر و برادرش را در یک تصادف از دست می‌­دهد. عباس برای کمک به خانه‌­شان می­رفته است. آن زمان، نرگس 13 ساله بوده اما عباس از شوهر خواهر نرگس اجازه می‌خواهد که برای جلوگیری از گناه، او را صیغه کند. فاطمه می­گوید: «آن­وقت­‌ها پسر بزرگم شش ساله بود و دخترم "طاهره"، سه ساله. وضع زندگی‌­مان خوب بود . کار عباس گرفته بود. من هم می­‌گفتم چه اشکالی دارد به دیگران هم کمک کند اما از مساله صیغه خبر نداشتم.»

اما یک­ روز عباس، فاطمه را صدا می­‌کند و برایش از شرع، قانون و گناه حرف می­‌زند. فاطمه می­‌گوید: «چیزی از حرف‌­هایش دستگیرم نمی‌­شد تا این­ که مستقیم گفت نرگس را صیغه کرده و قرار است از فردا او هم با ما زندگی کند.» فاطمه همان موقع قهر می­‌کند و می­رود خانه­ پدرش.

می­گوید: «دیدم پدرم هم چیزی ندارد که بگوید. خودش هم سر مادرم هوو آورده بود. اما پدرم، خانه­‌ها را جدا کرده بود. زن بابایم بچه­‌دار نشد.»  خانواده­ فاطمه او را وادار می­‌کنند که برگردد سر خانه‌­اش. فاطمه فقط 21 سالش بوده که مجبور می‌­شود همه­ زندگی‌­اش را تقسیم کند. وقتی نرگس از عباس باردار می‌­شود، فاطمه با آن­ها راهی محضر می­شود تا نام شوهرش را وارد شناسنامه زن دیگری کند.  فاطمه تنها قربانی این داستان واقعی نیست؛ نرگس هم وضعیت بهتری ندارد. می­گوید: «وقتی کسی را نداشته باشی، وقتی لنگ یک لقمه نان باشی، به خیلی کارها تن می­دهی. وقتی پدر بالای سرت نباشد و اجازه‌­ات بیفتد دست شوهر خواهر، وضع زندگی‌­ات بهتر نمی­‌شود.»

قبل از عباس، یک مرد 72 ساله از اهالی روستای خودشان، از نرگس خواستگاری می‌­کند. نرگس می‌گوید: «اگر صیغه­ "آقا" نمی­شدم، باید زن همان پیرمردی می‌­شدم که غیر از زن و بچه، عروس و داماد و نوه هم داشت. عباس گفته بود صیغه می­‌شویم که رفت و آمدش مشکل شرعی نداشته باشد. اما بعد از صیغه، خواسته‌­هایش بیش‎تر شد.»

نرگس و فاطمه هم مثل هر دختر دیگری آرزو داشته‌­اند تنها ملکه­ خانه­ خودشان باشند اما وقتی از ملکه حرف می‌­زنم، نرگس می­‌گوید: «ای بابا، ما شبیه کنیزها هم زندگی نمی­‌کنیم چه رسد به ملکه.»

عباس شام و چای را که می­‌خورد، داخل اتاق می­رود و پشت­سرش نوبت هر که باشد، خودش می­رود داخل اتاق. او اصلا فکر نمی­‌کند که زنانش از زندگی با او ناراضی باشند. می­‌گوید: من به گفته­ اسلام، عدالت را رعایت می­‌کنم؛ مثلا اگر یک بلوز برای فاطمه بخرم، حتما باید شبیه آن را برای نرگس بخرم.»

از لحاظ عاطفی چطور؟ این سوال را که می­‌پرسم، اخم می­‌کند و می­‌گوید: «رمز و راز  رختخواب و زن وشوهری را که نباید همه­‌جا گفت.»

نگاه ابزاری

«شیرین صالحی»، وکیل دادگاه خانواده است. وقتی داستان عباس و زندگی‌­اش را می­‌شنود، می­‌گوید: «این که تعریف می­کنی، یکی از بهترین نمونه‌­های چند همسری است. شاید دلیل آن، زندگی در روستا است. این  مرد به مراتب قانع‌تر از مردانی است که در پرونده‌­های من حضور دارند. در بسیاری از خانواد‌‌ه‌­های مذهبی، صیغه دست‌آویز مردان برای داشتن روابط خارج از چارچوب زناشویی است. من پرونده­ای از یک خانواده­ مذهبی دارم که زن خانه، شوهرش را با ز‌‌ن‌­های مختلف دیده و هربار اعتراض کرده، همسرش صیغه‌­نامه نشانش داده و از حکم دین صحبت کرده است. زن به خاطر  بچه‌­هایش، تا حالا زندگی کرده اما هفته پیش که به من مراجعه کرد، می‌­گفت طاقتم تمام شده و برای مشاوره طلاق آمده بود. همسرش از دسته مردهای مومن است و صیغه را امری شرعی می‌داند. او تنها یک زن را صیغه نکرده بلکه هربار سراغ یک زن می‌رود.»

حرف­های شیرین صالحی مرا به سال‌ها پیش می­برد؛ زمانی که برای تکمیل پایان‌­نامه‌­ام در کانون اصلاح و تربیت، رو­به‌روی دختری 15 ساله نشستم که به جرم فحشا، در یک خانه­ فساد دستگیر شده بود. دختر لابه‌­لای حرف­‌هایش برایم از مردی گفت که قبل از عملی کردن خواسته­‌اش، خودش صیغه شرعی خوانده و از او خواسته بود کلمه «قَبِلتُ» را بگوید تا مرتکب گناه نشود.

شیرین صالحی معتقد است که ازدواج موقت، بنیان­‌های خانواده را سست می­‌کند و اغلب زنانی که متوجه ازدواج موقت همسران خود می­‌شوند، تقاضای طلاق می­‌کنند. او به «ایران وایر» می­‌گوید: «واقعیت این است که همسر دایم اگر طلاق هم نگیرد، طلاق عاطفی حتما رخ می­دهد.»

 دکتر «مریم یوسفی»، جامعه‌­شناس و استاد دانشگاه هم حرف­‌های خانم صالحی را تایید می­کند. او معتقد است که قوانین صیغه کاملا یک طرفه و به نفع مردان است.

او به «ایران‌وایر» می­گوید: «ازدواج موقت، همان‌طور که از نامش پيدا است، موقت است ونگاه مرد به آن، يک نگاه موقتي و گذرا است. هيچ مردي غيرت و تعصبي که نسبت به ازدواج دایم خود دارد، نسبت به ازدواج موقتش ندارد چون معتقد است اين يک امر موقتي است و هر زمان بخواهد مي‌تواند برود و يک فرد ديگري را انتخاب کند.همين امر سبب مي‌شود يک مرد در سال بتواند 10 مورد ازدواج موقت داشته باشد و اين يعني نگاه ابزاري داشتن به زن.»

مرگ برای همسایه

جالب این جا است که همه­ زنان، مخالف ازدواج موقت و یا چند همسری نیستند؛ «لاله افتخاری»، نماینده مجلس شورای اسلامی درباره­ ازدواج موقت می­گوید: «از نظر شرع مقدس، ازدواج دایم به عنوان غذا است، در حالي­ که ازدواج مجدد بايد در سبد درمان بيايد. ازدواج دایم اساس زندگی در اسلام است اما ازدواج موقت هم باید سامان‌دهی داشته باشد.»

افتخاری حاضر نیست بیش‌تر از این به «ایران وایر» توضیح دهد. می‌گوید: «من توضیحات لازم در این مورد را داده‌ام.»

او بدون این ­که منتظر جمله­ بعدی باشد، با گفتن کلمه­ خداحافظ ، تلفن خود را قطع می­کند. اما «عشرت شایق»، نماینده سابق مجلس، رک و راست از ازدواج موقت دفاع می­‌کند و می­‌گوید: «اسلام، ازدواج موقت را جایز دانسته، بنابراین ما چه طور می­‌توانیم با آن مخالفت کنیم.»

وقتی از او می­پرسم اگر دامادتان دست به ازدواج موقت بزند، بازهم نظرتان همین است؟ کمی مکث می‌کند و می­‌گوید: «گردنش را می­زنم. ازدواج موقت و یا چندهمسری در اسلام درموارد خاص توصیه شده است.»

اما او هم ترجیح می­دهد مکالمه را ادامه ندهد: «بهتر است شما بقیه سوالات خود را فردا بپرسید. اجازه دهید من سایت شما را ببینم و بعد با شما گفت‌­وگو کنم.»

تلاش­‌های ما برای برقراری ارتباط با این نماینده مجلس هفتم در روزهای بعد ناکام ماند.

زنان تنها

ثبت‌­نام در سایت‌­های ویژه ازدواج موقت، کار سختی نیست. با نام مستعار یک مرد در یکی از این سایت­‌ها ثبت­‌نام می­‌کنم. میزان تحصیلات، تعداد فرزندان، شهر محل اقامت و البته قد، وزن و سن،  مشخصاتی هستند که می‌­توانید برای انتخاب همسر موقت تعیین کنید. سپس این سایت تعداد اعضایی را که با این مشخصات آن‎لاین هستند، معرفی می­کند و شما می‌توانید با واریز 20هزار تومان، به این کاربران پیام دهید.

حدود سنی 18 و 20 تا 35 سال را انتخاب کرده‌­ام. میزان تحصیلات را هم لیسانس در نظر گرفته‌­ام با قد متوسط و این که در شهر تهران ساکن باشند. پنج نفر معرفی می‌شوند که تنها یکی از آن­ها با آی دی  «ندا، 34  ساله» آن‌لاین است. این، چت چند دقیقه‌­ای من با زنی است که در سایت ازدواج موقت ثبت‌نام کرده و دنبال یک شریک جنسی می­‌گردد:

من: مردی 37 ساله‌ام که خواهان ازدواج موقت با شما هستم.

ندا: فکر می­‌کنید برای مهریه چقدر توان پرداخت داشته باشید؟

من: مگر مهریه را سایت نمی­‌گیرد.

ندا: خیر، در صورت توافق ما به ازدواج موقت، سایت 40 هزارتومان می­­‌گیرد اما مهریه چیزی است که در ازدواج موقت به خود زن پرداخت می‌­شود.

من: شما با چقدر راضی هستید؟

ندا: 100هزارتومان برای صیغه­ دو ساعته.

من: شما قبلا ازدواج کرده‌­اید؟

ندا: بله. شما هم که حتما هم زن دارید و هم بچه.

من: بله، برای شما که مهم نیست؟

ندا: من فقط دو ساعت به شما محرم هستم. چه روزی برای شما خوب است؟

من: فردا.

ندا: پس الان 40 هزارتومان به حساب سایت واریز کنید. لطفا صفحه واریز وجه را برایم بفرستید و بعد یک دفترخانه مشخص کنید و ساعت و آدرس آن را به من خبر دهید.

من: چرا صیغه می­‌کنید؟

ندا: خب، اگر صیغه نخوانیم که زنا کرده‌­ایم.

من: شما به این چیزها اعتقاد دارید؟

ندا: اگر نداشتم که به این سایت نمی­‌آمدم. شما اگر اعتقاد نداری، چرا این جایی. من باید بروم، اگر خواستید، بعد از واریز پول خبرم کنید.

یاد گفت‌­وگویی می­افتم که چند وقت پیش با مدیر یکی از سایت­‌های صیغه منتشر شد. او درباره­­ زنانی که با سایت همکاری می­‌کنند، حرف­‌های تکان دهنده‌­ای زد.  او در مورد نحوه آشنایی با چهار خانمی که با سایت کار می‌کنند و به گفته وی، «هم از لحاظ اعتقادی و هم سلامت تایید شده هستند»، به «خبرآن‌لاین» می‌گوید:«این خانم‌ها توسط دفاتر ازدواج و طلاق به ما معرفی می‌شوند. به خاطر تعداد اندک‌شان، ما با مشکلاتی روبه‌رو شده‌ایم و از دفاتر خواسته‌ایم اگر موردی سراغ دارند، به ما معرفی کنند. در سایت‌ خودمان هم اعلام کرده‌ایم که اگر زنی مطلقه است و شرایط آن را دارد، برای رضای خدا و رفع مشکل جوانان، با ما همکاری کند. به خاطر همین تعداد کم خانم‌ها و تقاضاهای بسیار، یکی از خانم‌ها تا مدت‌ها وقت ندارد و برای خانم‌های دیگر نیز باید چند روز دیگر وقت داد. این خانم­ها مشکلات مالی و نیاز جنسی دارند اما بیش‌تر به خاطر مسایل مالی با ما همکاری می‌کنند.»

0
08 Mar 14:07

فرق تصوراتمون با واقعیت

by baranbahari52
هفته ي قبل يه روز صبح ، مهردخت  لباس مدرسه پوشيده بود كه ناگهان ، علامت ميتي كومان رو از جيبش درآورد و گرفت جلوي صورت من .
 علامت ميتي كومون بين من و مهردخت عبارت است از : دعوت نامه اي چيزي ، از مدرسه  براي تشكيل جلسه در همون روز ،  كه مهردخت خانوم نشون بنده ميده....
 البته يه فرقي با اون علامت اصل كاري داره ، اونم اينه كه ، موقع گرفتن جلوي صورت من ، مثل تو كارتون نميگه : "اين علامت مخصوص حاكم بزرگ است "
 بلكه ميگه : مامان توروخدا ببخش ، دفعه ي آخرمه ، يادم رفت زودتر نشونت بدم . امروز جلسه داريم !!!!!
خدا رو صد هزارمرتبه شكر ، تو همه ي اين سالها كه من كارمندم ، شرايطم رو درك كردند و با وجود هر اخلاق بدي كه داشتند ، سر مرخصي رفتن ، هيچ كس اذيتم نكرده .
 البته منم سوء استفاده نكردم ، همين الان كه خدمت شما دارم مينويسم ساعت ۲و ۱۰ دقيقه ي بامداد خوابيدم و ۵ صبح بيدار شدم ، چون مهردخت امروز همايش علمي فرهنگي داشتند و بايد كنفرانس ميداد ، بايد خانواده ها ، بچه ها رو راس ساعت شش و نيم صبح دم در مركز همايش مي رسوندند  .
من  امكان نداره بخاطر خستگي و اين چيزا از زير كار دربرم يا بدون اطلاع مرخصي برم ، كلا"تو اداره هم اهل پيش اين و اون نشستن و مهمون دعوت كردن و با تلفن گپ زدن نيستم ..
آره مي گفتم ... خلاصه مهردخت خانوم دعوت نامه رو نشونم داد و ديدم خوشبختانه جلسه ساعت هشت تا نه و نيمه و ميتونم تا ده برسم اداره ، زنگ زدم به مديرم، جريان رو  گفتم و گفت : مشكلي نيست كارت رو انجام بده .
**********************
جلسه درمورد امتحانات ميان ترم بچه ها بود كه از سيزده اسفند يعني فردا شروع ميشه و تا بيست و هفتم ادامه داره ..
 فرداش هم كارنامه و تكاليف نوروزي داده ميشه كه نمرات كارنامه از ۱۵ نمره ست و ۵ نمره هم تكاليف دارند كه صبح روز شانزدهم فروردين قبل از ساعت ۸ صبح بايد تكاليف تحويل مدرسه بشه و بلافاصله بچه ها ميشينند سر جلسه ي امتحان جامع كه از همون مباحثيه كه قبل از عيد ، امتحان دارند به علاوه ي تكاليف نوروزي،  يعني اگر كسي بده تكليف ها رو يكي ديگه انجام بده ، سر امتحان جامع دستش رو ميشه.
 در پايان فروردين هم دوباره كارنامه ميدن . بعد از ۸ صبح هم ديگه تكاليف هيچ ارزشي ندارند و بهانه هايي از قبيل يادم رفت و جاموند والان با آژانس فرستادند و  اينا هيچ تاثيري در قلب سخت اولياء دبيرستان نداره و انگار اون پنج نمره بي پنج نمره حتي براي شما شاگرد اول ها . 
خلاصه اتمام حجت ها شد و مدير رفت سر يه بحث جالب كه اصلا" منظورم از نوشتن پست امروز همينه .
 تا اينجا هرچي نوشتم دليلش آشنايي شما با روش دبيرستان مهردخت و احيانا" تصميمتون براي ثبت نام يا عدم ثبت نام،  تو چنين مدارسيه .
من كه خيلي راضيم و ميدونم اگر كسي انتظار داره كه به اميد خدا ، همون سال اول يه رشته ي خوب قبول بشه كافيه با اين مدرسه پيش بره و دختر منظمي باشه . 
و اما اصل قضيه :
اولياء مدرسه،  تو دي ماه بود اعلام كردند كه براياردوي سه روزه ي شيراز در اول بهمن ، به وسيله ي قطار ، و اقامت تو هتل پنج ستاره ، ثبت نام مي كنند . هزينه ش هم ششصد هزارتومنه .
هيچكدوم از هم كلاسي هاي مهردخت ازاين اردو استقبال نكردند . فقط مهردخت بود كه اعلام آمادگي كرد (البته با كلي دنگ و فنگ ، چون ميگفت بدون تو نميتونم برم .. منم ميگفتم بايد با خودت حلش كني،  اين بهانه ي خوبيه تا يكمي از وابستگي غير منطقي من و تو كم بشه)
 مهردخت هم شرط گذاشت كه حداقل يك نفر از كلاس خودمون بايد باشه تا من برم .
خودمم فكر كردم كه حالا چرا هتل پنج ستاره ؟ و يعني چي بچه ها با قطار برن و براي سه روز ششصد هزارتومن پول بديم و تا بره بياد حتما به هشتصد مي رسه !!! 
آخر سر هم كسي از كلاس مهردخت نرفت و اونم گفت :منم نمي رم و خودمم خيلي اصرار نكردم .
********************
تو جلسه خانوم مديرشون گفت : ما اين اردو رو كه برگزار كرديم يه سري جواب قبلش پس داديم يه سري هم بعدش ..
 هنوز هماين بازخواست ها  ادامه داره،  من لازم دونستم يه نكاتي رو براتون توضيح بدم .
همونطور كه ميدونيد من ۲۵ ساله كه مديريت ميكنم و تو اين سالها انواع اردوها رو امتحان كردم ، اغلب شما فكر ميكنيد كه چرا بايد هتل پنج ستاره باشه ؟؟
جوابش اينه كه ما داريم با تعدادي دختر خانوم دبيرستاني مي ريم مسافرت ، تو هر مجموعه اي كه مي شنوند چهار تا دختر دارند وارد ميشند همه ي ادما با فرهنگ هاي مختلف توجهشون به دخترها معطوف ميشه .
 من نميتونم اين بچه ها رو بردارم جايي ببرم كه ارزون قيمته و 4 تا جوون هم يه ساك گرفتند دستشون و اومدن تفريح ، و وقتي ميخوان بيشتر تفريح كنند،  بگن:  بريم دوتا حرف به اين دخترها بزنيم بيشتر خوش ميگذره .
 البته كه تو هتل هاي گرون قيمت هم از اين آدما پيدا ميشه ولي مطمئن باشيد حراست يه هتل با كيفيت ، خيلي اصولي تر و درست تر از جاهاي ديگه ست .
 حالا غير از اين مسائل ، موضوع سلامت و ايمني بچه ها هم هست .
يه داستاني براتون تعريف ميكنم تا ببينيد من چه تجربه هايي دارم .
چند سال قبل قرار شد اردوي سه روزه ي شمال بذاريم . من برآورد قيمت كردم حدود دويست هزارتومن . بچه ها گفتند :خانوم خانواده هاي ما خيلي برامون هزينه ميكنند ما دلمون ميخواد اردومون كم هزينه باشه ، گفتم: يعني چقدر؟
 گفتند : زير صد تومن . ..
همون موقع هم يه پدر بسيار متمول داشتيم كه گفت : من فلان شهرك  در اطراف رويان، ويلا دارم ...بچه ها رو ببريد ويلاي من .
 ما هم خوشحال و خندان يه اتوبوس خوب در اختيار گرفتيم و گفتيم اونجا هم تو ويلا ، خودتون آشپزي كنيد كه بيشتر خوش بگذره فقط نفري هشتاد تومن براي اتوبوس گرفتيم .
 همين كه بچه ها راه افتادند برف شروع شد . وقتي به ويلا رسيدند و شب اول تموم شد . تو شهرك كه كوچه پس كوچه بود ، برفا يخ زد و اتوبوس زير برف گير افتاد و آب و برق و گاز هم زمان قطع شد .
 يادمه كه موبايل نماينده مون خانوم خير خواه تا روز بعدش هم شارژ داشت،  ولي بعد از اون شارژ تلفنش تموم شد و دسترسي ما هم قطع شد .
 تا اون موقع خبر ميداد كه بچه ها يخ زدند و هيچ سوختي نداريم و غذا ها تموم شده و دقيقا شرايط يه طوري شد كه انگار داريم فيلم سينمايي نگاه ميكنيم .
 نماينده ميگفت : با قابلمه برف مياريم و روي تنها هيزم هاي باقي مونده، آب ميكنيم تا بچه ها آب جوش و قند بخورند .
 پدر اون دختر خانوم هم گفت : در كمدا رو باز كنيد هرچي پتوهست برداريد ..آدرس دوتا ويلا اين ور و اونور هم داد كه بريد درها رو بشكنيد براي خودتون آذوقه و پتو برداريد .
متاسفانه  نوه ي سرايدار شهرك هم ،تو يه روستا  تصادف و فوت كرده بوده و با عجله ول كرده بود و رفته بود .
 مي گفت انقدر من به فرماندار و كله گنده هاي ديگه زنگ زدم و كمك مي خواستم  ، هر كسي هم مي گفت اون شهرك تو حوزه ي استحفاظي من نيست ف مال فلانيه ...
ميخواستم شبونه برم سمت اونجا كه شوهرم نذاشت ، گفت بذار فردا صبح ..
 ۵ صبح فردا،  با شوهرم و اون پدر بنده خدا كه ويلاها رو داده بود ،  راه افتاديم تو جاده ، هيچ خبري از برف و بوران نبود خيلي راحت رفتيم و رسيديم ولي چون شهرك خصوصي بود و جزو شهر محسوب نميشد اين اتفاق ها دست به دست هم داده بودند و فاجعه درست شده بود .
مجبور شديم  يه لودر اجاره كنيم و ببريم اونجا ،  از دم شهرك برفا رو كنده تا در ويلاها ..
اتوبوس رو هم از برف درآورديم ..بعد  با يه عده دختر بچه ي زرد و زار و يخ زده مواجه شديم ، همه رو برديم رستوارن يك ميليون و هفتصد هزارتومن غذا گرفتيم . وبرگشتيم تهران ..
بچه ها تو تاريكي زده بودند دكورهاي كريستال ويلاها  شكونده بودند و خيلي خرابكاري هاي ديگه ..
هم ويلاهاي اون پدر خسارت خورد كه بزرگي كرد و اصلا" نذاشت حرفشو بزنيم... هم چند سال از عمر من و پدر و مادراي بچه ها از ترسمون ، كم شد ...همه ي اينا فقط به اين خاطر اتفاق افتاد كه من اشتباه كردم و حرف بچه هايي كه بي تجربه بودند رو قبول كردم .
اگر همون اول يه هتل مطمئن لب جاده گرفته بودم كه به شهر دسترسي داشت ، هيچوقت اين اتفاقا نمي افتاد... اصلا" برفي نبود كه بخواد مصيبت درست كنه .
 بنابراين تو اين تصميم گيري ها به ما اعتماد كنيد و با سوالا و يا شك هاي بي مورد ما رو خسته و ناراحت نكنيد .. مسئوليت ما به اندازه ي كافي سنگين هست .
*******************
با شنيدن ايمن حرفا ، خدا رو شكر كردم كه درمورد زياد بودن هزينه ي اردو هيچ صحبتي نكردم و هر فكري هم كه داشتم تو دلم نگه داشتم ..
 واقعا" تدارك ديدن كارهاي اينچنيني زحمت و مسئوليت زيادي داره كه گاهي بابدبيني و ايراد گرفتن ، خستگي رو به تنشون ميذاريم و انرژي لازمي كه در جهت خدمات به بچه هامون بايد خرج بشه رو هدر ميديم .
مخصوصا" اين پست رو نوشتم تا هم از همه ي كساني كه تو كادر آموزشي و فرهنگي زحمت مي كشند قدرداني كرده باشم، هم يادآوري كنم كه براي مسافرت هاي نوروزي نقشه هاي خطرناك و غير قابل پيش بيني نكشيد .
چند روز پيش مينا پيشنهاد داد كه پاشيم با ماشينامون بريم شهر هاي مرزي تركيه ، هم كم هزينه ست هم خوش ميگذره ..
يكمي قلقلكم شد و نزديك بود برم براي گرفتن گواهي نامه ي بين المللي اقدام كنم ولي شنيدن اين موضوع باعث شد به خودم بيام و فكر كنم كه مهربانو خانوم ميخواي چيكار كني؟؟ با ماشينت بري يه جاي ناشناخته ؟ مرز ؟ سرمااااو خيلي اتفاق هاي ديگه كه خداي نكرده ممكنه اتفاقات جبران ناپذيري بيفته ؟؟
بنابراين به مينا گفتم كه صلاح نيست و دلايلم رو آوردم و اونم قبول كرد .
براي عيد برنامه ي خاصي داريد؟؟ يا اينكه مي مونيد تهران و از خلوتي و سكوت قشنگش لذت مي بريد؟ 
***************
گل های زیبا رو با مهردخت جان براتون گذاشتیم تا بردارید و خستگی روزهای پایان سال رو با محبتی که در اون ها پراکندیم به در کنید