Shared posts

25 Aug 10:45

دوست دل‌شکسته ما

by Dancing Women

«خشونت علیه مردان»

بعد از ظهر

او تنها فرزند خانواده بود. جنگ ایران و عراق که شروع شد والدینش از ترس خدمت سربازی و کشته شدنش او را با مکافات و مشکلات زیاد به غربتستان فرستادند. به قول خودش تا به غربت و دور از مهر پدر و مادری و زبان جدید و غیره عادت کند، پدرش درآمد. دلش خوش بود که با دختری ایرانی ازدواج می‌کند و محیط خانه‌اش رنگ و بوی وطن می‌گیرد. با همین هدف نیز خانواده‌اش را مامور پیدا کردن همسر دلخواهش کرد. قرار گذاشته شد و خانواده‌ها همدیگر را در ترکیه ملاقات کرده و دختر و پسر به توافق رسیدند. سرانجام عروس خانم آمد و دوست ما داماد شد.

یکی دو ماه اول همه چیز آرام به نظر می‌رسید. اما با گذشت زمان چهره مرد جوان را آشفته و نگران می‌دیدیم. می‌گفت: «هنوز از گرد راه نرسیده ایراد می‌گیرد که درآمد من کافی نیست، که این آپارتمان شبیه لانه مرغ است، اینها مبل نیستند که، نیمکت مدرسه،اند و مبل‌های خانه باباش چرم خالص بودند… خسته‌ام کرده است . تا پیشنهاد می‌کنم که اگر دوست ندارد می‌توانیم جدا شویم. مسئله مهریه را پیش می‌کشد که بسیار است و توان پرداختش را ندارم. خلاصه که زندگی‌ام جهنم شده است.»

دلداری‌اش دادیم. گفتیم: «غم غربت سبب این حرفها و رفتارش می‌شود. صبر کن به این اوضاع عادت می‌کند. یک بار بفرست به ایران برود و برگردد حالش بهتر می‌شود.» بیچاره قانع شد. دو سه سالی سکوت پیشه کرد. زنش زبان یاد گرفت و کاری برای خود دست و پا کرد. دوستمان با حالی پریشان پیشمان آمد و خبر داد که زنش شب‌ها بدون اطلاع و اجازه او با دوستانش قرار گذاشته و از خانه بیرون می رود. در جواب «کجا بودی» می‌گوید ما اینیم خوشت نمی‌آید؟ به سلامت. آخرین باری که به ایران رفته علیه او شکایت کرده و مهریه‌اش را به اجرا گذاشته است.

سرانجام این زوج به طلاق کشید. زن جوان در جواب نکوهش ما گفت که عاشق چشم و ابروی این پسر نبود. با او ازدواج کرد که به اروپا بیاید. حالا هم خیلی خوب می تواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد و احتیاجی به آقا بالاسر ندارد. دوستمان را می‌گویید؟ خدا می‌داند چه رنجی کشید. غرورش شکست. اعتماد خود را نسبت به دختران و زنان ایرانی از دست داد. او که تلاش می‌کرد مشکل خدمت سربازی‌اش را حل کند و گذرنامه ایرانی بگیرد و با پس‌اندازش در وطن خود خانه بخرد، منصرف شد.

این نوع رفتار ستم به روح و روان مردی بود که می‌خواست زندگی‌اش را با وجود زنی ایرانی گرم کند.


25 Aug 10:44

پیش‌فرض: آزارگر

by Dancing Women

«خشونت علیه مردان»

عصر

مرد سوار تاکسی می‌شود و پشت می‌نشیند. زنِ کناری، خودش را تا حد امکان به طرف دیگر می‌چسباند؛ اما به همین هم راضی نمی‌شود؛ کیف بزرگش را بین خودش و مرد می‌گذارد و خودش را جمع‌تر می‌کند. مرد آشکارا معذب است. از سر و قیافه و وضعِ ظاهرش برنمی‌آید که مزاحمتی ایجاد کند. به نظر یک‌طورهایی شرمزده می‌آید. رویش را می‌کند به پنجره و جمع و جورتر می‌نشیند. اما حالت صورتش را از یاد نمی‌برم مخلوطی از شرم و درد و حس درک.

این اتفاقی است که این روزها در تاکسی‌ها زیاد می‌افتد. زن‌هایی که خودشان را جمع می‌کنند یا کیف‌هایشان را حائل بین خودشان و مرد کنار دستی می‌کنند. حق دارند و ندارند.

آنقدر همه‌ی ما زن ها از کنار دستی‌های مزاحم‌مان در تاکسی بی‌اخلاقی دیده‌ایم که حق داریم برای حفاظت از خودمان هر کسی را دشمن ببینیم و در عین حال آنقدر این قانون «تر و خشک را با هم نسوزاندن» واضح است که حق نداریم همه مردان را به چشم مزاحم ببنیم؛ همان طور که خودمان دوست نداریم به صرف نوع پوشش یا آرایش‌مان در دسته‌بندی‌های خاصی جای بگیریم. این روزها این به نظر من یک نمونه خیلی جالب از خشونت علیه مردان است.

من اصولا پیرو اصل » تر و خشک را با هم نسوزاندن » هستم. توی تاکسی نشسته‌ام. از دانشگاه برمی‌گردم. پسر کنار دستی خودش را به من می‌مالد. کلافه می‌شوم. خجالت می‌کشم. ناراحت می‌شوم. عصبی می‌شوم. خودم را جمع می‌کنم و به دوستم می‌چسبم و در گوشش می‌گویم: «انگار این آقاهه راحت نیست.»

دوستم می‌خواهد چیزی به او بگوید. اخلاقش را می‌شناسم. می‌دانم تا دعوایی به پا نشود ول‌کن معامله نخواهد بود. این است که دستش را می‌گیرم و در اولین فرصت پیاده می‌شوم و از پنجره به پسر می‌گویم خیلی بی‌فرهنگی. پسر می‌گوید:» نه اینکه خیلی بدت اومد.»

چند روز بعدتر باز توی تاکسی همان مسیر هستم. مرد کناری‌ام عاقله‌مردِ سن و سال‌داری است. چند دقیقه بعد از نشستن چرتش می‌برد. سرش به پنجره می‌خورد و بیدار می‌شود. دوباره چرت می‌زند. این بار سرش آرام به من تکیه می‌کند. من بی‌حرکت می‌نشینم. می‌ترسم بیدار شود، می‌ترسم تمام این‌ها فیلمش باشد که بخواهد مرا دستمالی کند و بعد بگوید اگر خودت خوشت نمی‌آمد سرم را کنار می‌زدی؛ از طرفی می‌ترسم تکان بخورم و بیدار شود و شرمزده شود از اینکه از خستگی توی ماشین خوابش برده و مزاحمت برای من ایجاد کرده. با این حال تکان نمی‌خورم. مرد از ترمز ناگهانی بیدار می‌شود و شرمنده به من می‌گوید: «ببخشید تو رو خدا! خوابم برده بود.» و تا آخر مسیر به زور خودش را بیدار نگه می‌دارد.

مردان و زنان در موارد بسیاری از خشونت‌ها،  قربانیان مشترکند. هر دو جنس آزار جنسی می‌بینند (زنان بیشتر) هر دو تحت آزار روحی و روانی قرار می‌گیرند. هر دو حتی تحت خشونت خانگی قرار می‌گیرند (بالطبع زنان بیشتر)، اما این خشونت، یک موردِ منحصر به فرد است که جراحت روحی‌اش برای مردان بی‌منظوری که ناگهان می‌بینند به چشم یک آزارگر جنسی دیده می‌شوند، عمیق است.

این بار، این ما هستیم که می‌توانیم روی مردان همیشه سلطه‌گر اطرافمان خشونت اعمال کنیم. اما نه! لذتی ندارد.


25 Aug 10:10

مرد که گریه نمی‌کنه!

by Dancing Women

«خشونت علیه مردان»

مهمان هفته: پرویز فرقانی

گوش وجدان عام اجتماع معمولاً برای شنیدن خشونت علیه اقلیت‌ها حساس‌تر است. اما خشونت علیه اعضای اکثریت بیشتر وقت‌ها ناشنیده و نادیده می‌ماند. ممکن است این حرف در ابتدا متناقض‌نما (پارادوکسیکال) به نظر برسد، اما حقیقت دارد. اگر در تقسیم‌بندی جنسیتی به استناد جامعه مردسالار، زنان را اقلیت و مردان را اکثریت به شمار آوریم آنگاه می‌توان گفت که خشونت علیه مردان در جامعه گوش حساسی برای شنیدن ندارد و در بیشتر موارد خشونت علیه مردان – که کم هم نیست – اصلاً به چشم نمی‌آید. همین نصیحت یا دلداری «مرد گه گریه نمی‌کنه» را شاید بتوان از اولین جلوه‌های خشونت علیه مردان به شمار آورد که شاید در ایران هر مردی در سال‌های کودکی خود وقتی که از درد فیزیکی یا روانی به گریه افتاده باشد آن را بارها و بارها شنیده است.

در نوشته ها و درددل‌های خانم‌ها بارها – به درستی – می‌شنویم که نگاه هیز، زبان و گفتار کنایه‌آمیز، متلک و اطوارهای مردان را نسبت به خودشان خشونت می‌دانند. در مورد مردان اما کمتر از مردی می‌شنویم که این گونه رفتار را نسبت به خود خشونت بداند و این در حالی‌ست که بیشتر در دوران کودکی و کمتر در دوران بلوغ و نوجوانی و بزرگسالی معمولاً این پسرها هستند که در خانه، در مدرسه و در کوچه از سوی اعضای خانواده، آموزگاران و بزرگ‌ترها نه تنها مورد آزار و خشونت کلامی بلکه آزار فیزیکی و حتی جنسی قرار می‌گیرند و آنقدر این امر برایشان عادی تلقی می‌شود که از درد و رنج آن با هیچ‌کس سخنی نمی‌گویند.

به این چند خط از روزنامه فرهیختگان روز نوزدهم نوامبر امسال توجه کنید: «در دیدگاه عامه جامعه، از مردان به‌عنوان جنس قوی‌تر یاد می‌شود، اما واقعیت این است که این گروه در معرض آسیب‌های جدی قرار دارند که می‌تواند آنها را بیشتر از زنان در خطر نابودی قرار دهد. این واقعیت که مردان به دلایل مختلف بیشتر در معرض خطرهای جسمی و حتی مرگ هستند موضوعی نیست که تنها محدود به مرزهای ایران باشد.»

(به نوشته این مقاله) «روز نوزدهم نوامبر، روز جهانی مرد است؛ روزی که هدف از نام‌گذاری آن در سال ۱۹۹۹، تمرکز بر سلامت مردها و پسرها، بهبود روابط، برجسته کردن نقش مثبت مرد در جامعه و… بوده است. این در حالی است که یکی از مهم‌ترین مشکلات جامعه مردان، موضوع سلامت آنهاست. بر اساس آمار ثبت احوال ایران، در سال ۱۳۹۵، ۵۱ درصد از تولدها از آن پسران بوده و در همین سال ۵۶ درصد از مرگ‌ و میرها نیز سهم مردان بوده است که حکایت از تلفات بیشتر مردان در طول سال دارد.»

فرهیختگان نوشته: «براساس آمار منتشر شده از سوی وزارت بهداشت، مردان در مقایسه با زنان در حوادث ترافیکی سه تا پنج برابر، در اعتیاد ۱۰ برابر و در سقوط سه برابر بیشتر از زنان در معرض آسیب قرار دارند. در کنار این آمار، شیوع سرطان مثانه در مردان پنج برابر و سرطان‌های ریه و معده سه برابر زنان است. این موضوع در کنار حوادث ناشی از قتل و خشونت و همچنین بیماری‌های قلبی، آسم و سوختگی، اسکیزوفرنی و…، مردها را برخلاف تصورات رایج بسیار شکننده‌تر از زنان می‌کند و شاخص‌های امید به زندگی را در مردان کمتر از زنان کرده است.»

 همان طور که گفته شد این موضوع اختصاصی به ایران ندارد. چند سال پیش در مجله تایم مقاله‌ای طولانی خواندم به قلم خانم «رزالین وایزمن» که دو پسر دارد و بیش از بیست سال است که در دنیای دختران تین‌ایجر و شکنندگی دنیای آنها و آسیب‌های روحی و روانی دخترها مطالعه و پژوهش کرده و دو کتاب هم در این زمینه نوشته است. چکیده این مقاله این بود که: گرچه سال‌هاست که پدر و مادرها نگران فرهنگ خشونت و آسیب‌پذیری دخترانشان هستند و تمام توجه خود را برای جلوگیری از این آسیب‌پذیری متوجه دخترانشان می‌کنند (در آمریکا) اما اغلب این پسرها هستند که فاقد مهارت‌های کافی برای تطبیق با شرایطند و عقب می‌مانند. همه فکر می‌کنند که پسرها مهاجمان فرصت‌طلبی هستند که دنبال کامجویی آسان می‌روند و این دخترانند که آسیب می‌بینند اما باید این باور عمومی را زیر سوال برد.

دخترها برون گراتر هستند و می‌توانند با والدین و دوستانشان درددل کنند اما پسرها در بیشتر موارد حتی نمی‌دانند چگونه مشکلات خود را مطرح کنند. گرچه بیشتر پسران وقت بسیاری را به اندیشیدن درمورد کامجویی جنسی می‌گذرانند اما دخترها نیز همینطورند و جالب‌تر این که پسرهای تین‌ایجر هم درست مثل دخترها و به همان آسانی عاشق می‌شوند و دلشان به همان نازکی‌ست و زود می‌شکند. آمار خودکشی (در آمریکا) در میان گروه سنی ده تا بیست و چهار سال نشان می‌دهد که ۸۱٪  از آن‌ها پسر هستند و فقط ۱۹٪ دختر.

مردسالاری سنتی و ناپسند قرون و اعصار و تلاش برای از میان بردن آن جای خود، اما زیاده‌روی یک‌سویه و ندیدن روی دیگر سکه هم می‌تواند به همان میزان آسیب‌رسان باشد.


25 Aug 10:02

خشونت

by Dancing Women

«خشونت علیه مردان»

از میان نامه‌های رسیده: آبی

اولین تصویر ذهنی همه‌مون از خشونت بدون شک رفتار و برخورد فیزیکی می‌تونه باشه،به همین دلیل هم شنیدن موضوع (خشونت علیه مردان) به نوعی با گوش و ذهن همه‌مون ناآشناست. اما تا اونجا که ذهنم یاری میداد خود منم خاطره‌ای از سیخ داغ و شلاق نداشتم. ولی شنیدن یه جمله و زخمی که بر روح و روان من گذاشت، از هر برخورد فیزیکی خشونت‌بارتر بود.

تابستان ١٣٧٣ بود که دیدمش و متاسفانه تو نوزده سالگی عاشقش شدم. ده سال عاشقانه دوسش داشتم و همه تلاشم رو کردم تا بالاخره به خواسته‌ام رسیدم. تابستان ١٣٨٣ ازدواج کردیم.

«یا علی گفتیم و عشق آغاز شد» این جمله‌ایه که کارت دعوت عروسیمون رو با اون آغاز کردیم به این امید که زندگیمون رو هم با عشق ادامه بدیم. روزها و ماه‌ها گذشت. ولی بعد از یکی دو سال اون عشق تبدیل شد به یه عشق یک‌طرفه و روز به روز این یک‌طرفه بودن بیشتر و بیشتر احساس می‌شد.

شش سال از ازدواجمون گذشته بود و همیشه با حسرت پدرشدن بقیه دوستانم رو نگاه می‌کردم. هر بار یه بهونه واسه فرار از این قضیه داشت. اعتراف می‌کنم حرف‌ها و طعنه‌های اطرافیان ،حساسیت و خواستن من رو چند برابر کرده بود. حس می‌کردم یه جورایی شخصیت و مردانگیم زیرسوال رفته، تا اینکه بالاخره یه شب حرف آخر رو رک بهم زد. در حضور خواهرش «التماسش» کردم که اجازه بده من هم به آرزوم برسم و طعم پدر شدن رو تجربه کنم. در جوابم خیلی خونسرد گفت «من که بچه نمی‌خوام، ولی اگه تو دوس داری می‌تونی از پرورشگاه بیاری. ثواب هم میکنی!»

چندماه بعد هم یه روز صبح که از خونه زدم بیرون و همه چیز عادی بود ظهر که برگشتم با عجیب‌ترین صحنه عمرم مواجه شدم: خونه‌ای کاملا خالی! قسم میخورم ذره‌ای اغراق نمی‌کنم. طوری خونه رو خالی کرده بود که انگار می‌خواهی خونه رو تحویل صاحبخونه بدی. فقط یه گوشه اتاق لباس‌هام رو برام گذاشته بود. هنوز برام معماست که چطور در مدت شش ساعت موفق به جمع کردن اون همه وسیله و مبلمان شده! جالبه که همزمان با ترک خونه و بردن وسایل با یه آقا همخونه شد و جالب‌تر اینکه توی کوچه مادرم هم خونه گرفت.

در طول اون هفت سال زندگی مشترک همه ظلم‌هایی که بهم کرده بود: تظاهر به دوس داشتن، دروغ، تهمت، مظلوم‌نمایی، بازی با آبرو، خیانت، بردن کل وسایل و خالی کردن خونه و انواع رفتارها رو دیدم ولی تحمل کردم و واگذار کردم به خدای خودم و گذشت زمان، از همه چیز گذشتم غیر از همون رفتار برنامه‌ریزی شده و هدف‌داری که باعث شد حس پدر شدن تا الان برای من مثل یه آرزو باقی بمونه. این رو بی‌رحمانه‌ترین خشونت علیه خودم می‌دونم و هرگز نمی‌بخشم.

زمستان ١٣٩١… علی ضربه رو از دوست خورد. از پشت خورد. علی مرد. عشق هم مرد…

پاییز ١٣٩٥، زندگی ادامه دارد…

.

پی‌نوشت:
ما حدود ده ماه بعد از طلاق محضری کماکان با هم زندگی می‌کردیم… من به امید یه روزنه امید و بازگشت به روزهای خوب، اون منتظر برقرار شدن حقوق پدر مرحومش و استقلال مالی

پی‌نوشت بعدی:
حدود پانزده سال از آخرین مطلبی که در وبلاگم نوشتم گذشته… فکر نمی‌کردم باز هم بنویسم، اون هم این مدلی!

این دل‌نوشته رو بذارید به حساب بخشی از یه درددل…


25 Aug 09:56

مرگ بوی ریحان نمی‌دهد

by Dancing Women

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

پیش از ظهر

در مراسم خاکسپاری پدرم، منِ سی و سه ساله، خواهرِ سی و یک ساله‌ و برادر بیست و نه ساله‌ام نالان و سرگردان بودیم. ما هر سه ازدواج کرده‌ایم و زندگی خوبی داریم. اغلب افراد وقتی می‌خواهند در مورد مادرم صحبت کنند می‌گویند: «خوبه مری بچه کوچیک نداره.» انگار مرگ والدین فقط برای بچه‌های کوچک سخت است.

آن روزها فکر می‌کردم پدرم زود فوت کرد بعد از گذر آن روزها فکر می‌کنم هر وقت پدرم فوت می‌کرد زود بود. بعد از آن رنجی که در روز خاکسپاری بر من رفت، وقتی یاد خواهرم می‌افتم که مرگ پدر را انکار می‌کرد و با من دعوا می‌کرد که چرا اجازه دادی پدر را دفن کنند، راستش دیگر نمی‌خواهم بچه دار شوم. چرا؟ چون دلم نمی‌خواهد انسانِ دیگری زمانی که من مردم، این رنج را تجربه کند. شاید بگویید که این سرنوشت محتوم بشر است، همواره زن‌ها زاییده‌اند و مادر شده‌اند و مرده‌اند و بچه‌های‌شان غصه خورده‌اند و رنج کشیده‌اند و باز بچه‌دار شده‌اند و مرده‌اند و … حق با شماست اما من نمی‌توانم همین موضوع بدیهی را برای خودم توضیح دهم.

اگر بگویید خاک سرد است، بعد از مدتی فرزندت یادش می‌رود و زندگی را از سر می‌گیرد من خودم را نشانتان می‌دهم که زندگی را از سر گرفته‌ام، حتی شاید کار بیشتری انجام می‌دهم، پول بیشتری در می‌آورم، می‌خندم، می‌رقصم، اما زمان‌هایی هم هست که ضجه می‌زنم، زمان‌هایی هم هست که دلم می‌خواهد همه چیز تمام شود، زمان‌هایی هم هست که وقتی فردی شبیه پدرم را می‌بینم بغض می‌کنم، زمان‌هایی هم هست که بی دلیل اشک می‌ریزم، زمان‌هایی هم هست که دندان به دندان می‌سایم تا اشک‌هایم نریزند. انگار تکه ای از بدنم را کنده باشند و بگویند برو زندگی کن.

من زندگی می‌کنم اما یک چشمه‌ی جوشان اشک و یک غم غمناک ضمیمه‌ی زندگی‌ام شده است.


25 Aug 09:35

من گرگ خیالبافی هستم*

by Dancing Women

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

مهمان هفته: علی تجدد

١- خواب می‌بینم که نیستم. مرده‌ام. دخترم پیرشده. روی صندلی چرخ‌دار نشسته، تنها و بدون همدم. با صورتی چروکیده و گیس‌های بلند سفیدش که پشت سرش جمع کرده.
از شدت گریه از خواب می‌پرم و گریه را در بیداری ادامه می‌دهم. گریه را به بغض تقلیل و در روزهای بعد در گلو مخفی می‌کنم.

٢- شهرزاد میشه همیشه پیشم بمونی؟

٣- می‌دانم نباید بترسم. دنیا خیلی بی‌شرافت است. آدمیزاد را می‌برد توی ترس‌هایش. نشسته منتظر ببیند تو از چه می‌ترسی تا همان را به سرت بیاورد. اما فکر همه شب و روزم همین شده. چه بر سر شهرزاد می‌آید اگر من نباشم؟ اگر من بمیرم حتما می‌گذارندش معلولین. آرزوی هر باره‌ام را تکرار می‌کنم: یک روز بعد از او بمیرم…

٤- به مهرنوش تلفن می‌زنم. از ترس‌هایم می‌گویم. از اینکه حالامی‌فهمم چرا زن همسایه طبقه پایین وقتی من در نوجوانی یواشکی از سوراخ لوله‌ی گاز نگاهش می‌کردم، ناگهان دخترش را در آغوش گرفت و گریه کرد.
مهرنوش دستم را از دورهای دور می‌گیرد و می‌گوید: من قول می‌دم اگر زودتر از من مردی از شهرزاد مراقبت کنم.

٥- شب آدمیزاد دل نازک‌تر می‌شود. هرچیزی بغض آدم را می‌ترکاند. حتی آهنگی از یک خواننده شاد لس‌آنجلسی که از رادیو فردا پخش می‌شود. شب می‌روم کنار دخترک. دست روی صورتش در خواب می‌کشم. آرام می‌بویمش و یواش می‌گویم: شهرزاد، میشه همیشه پیشم بمونی؟

٦- بابا… بابا… پشت دوچرخمو بگیر بابا… نیوفتم…

٧- کیک تولدم را فوت می‌کنم. عکس می‌گیرند. فشفشه روشن می‌کنند. کلاه قیفی روی سرم می‌گذارند. جیغ و خنده و صدای همسرم: یک آرزو بکن…
می‌خندم، می‌گویم: همون همیشگی…

*عنوان از الیاس علوی


25 Aug 09:34

حالا وقتش نیست

by Dancing Women

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

از میان نامه‌های رسیده: مهشا

چقدر جالبه موضوع این بار وبلاگ. شاید به خاطر این که من دو هفته‌ است مادر شدم و شاید به خاطر این که یک ساعت بعد از اینکه صورتش رو گذاشتن رو صورتم، من این سوال رو از خودم پرسیدم.

وقتی که تو ریکاوری گفتن خونریزی زیاده و داروی انعقاد دادن، و من بهش حساسیت نشون دادم، تشنج کردم و دچار حمله‌ی آسمی شدم، وسط اون شلوغی‌ها و جملات بی‌معنی دکترهای بالای سرم، تنها چیزی که می‌دیدم کوچولوم بود تو بغل همسرم که با چشمای گرد دم در اتاق ایستاده بودن و این جمله که سعی می‌کردم با تمام نیرو به تک‌تک اعضای بدنم حالی کنم: «نه. الان وقتش نیست.»


24 Aug 16:49

می‌تونم یه سوال ازت بپرسم؟

by Dancing Women

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

نیمروز

بیشتر از بیست سال پیش، دختر «شاخ» دانشکده ما ازدواج کرد. شاید به خودی خود این جمله از پیش‌پاافتاده‌ترین جملات تاریخ معاصر باشد ولی در واقع در زمان خودش گرد و خاکی به پا کرد که تا مدت‌ها نقل محافل بود. الف دختر قد بلند و خوش‌هیکلی بود، آن هم وقتی که هنوز خوش‌هیکلی مد نبود. با مهارت تمام ضمن رعایت همه مقررات سفت و سخت پوشش و آرایش، خیلی خاص و خوش‌تیپ می‌گشت. در اوج خفقان حاکم بر روابط پسر دختری در دانشگاه، بدون جلب توجه با همه پسرهای هم‌ورودی روابط دوستانه داشت و چندین بار حین سوار شدن به ماشین آنها یا سوار کردن آنها به ماشین خودش در مسیر دانشگاه دیده شده بود.

بعد از اینکه برای فارغ‌التحصیلی یک مهمانی مجلل گرفت و پسر و دخترهای دانشکده‌های دیگر را هم دعوت کرد، بازار شایعات داغ شد. از لباسی که پوشیده بود و غذا و نوشیدنی و رفتار مهمان‌ها بگیر تا رقص دو نفره با فلان پسر و عکس دوتایی با پسر دیگر، همه و همه نشانگانی شد دال بر «دختر خوبی» نبودن الف. تا مدت‌ها همه سعی می‌کردند تصاویر پراکنده‌ای را که از روابط مشکوک او با چندین پسر معروف دانشگاه به طور مبهمی دیده یا شنیده بودند، به عنوان شاهد بر «خراب بودن وضع» الف نقل کنند. عدم حضور الف در دانشکده بعد از آن مهمانی کذایی هم مزید بر علت شده بود. الف بعد از شش ماه برگشت برای تحصیل در دوره فوق‌لیسانس. پسر معروف‌های دانشگاه جایشان را به پسر معروف‌های جدیدتری داده بودند و الف شروع کرد به سوار ماشین آنها شدن یا آنها را سوار ماشین خودش کردن در مسیر دانشگاه.

شایعات وقتی داغ‌تر شدند که کشف شد الف برای درس خواندن به یکی از کافه‌های مرکز خرید معروفی می‌رود، آن هم در ساعات خلوت بعد از ظهر و البته که هیچوقت هم تنها نیست. نکته عصبانی‌کننده این بود که الف به طور مشخص با کس خاصی نبود و همین او را در مظان اتهام «هرز پریدن» قرار می‌داد. وقتی پروژه‌اش را مشترک با یکی از پسرهای معروف برداشت و بعدش خبر ازدواجش پخش شد، همه کنجکاو بودند ببینند داماد کیست و البته داماد از بچه‌های دانشگاه نبود، یک مورد بسیار اکازیون بود و قرار بود برای دکترا الف را ببرد یک کشور دیگر آن ور اقیانوس‌ها. تا مدت‌ها خوراک غیبت در جمع‌های دانشگاه شده بود اینکه چگونه دختر بی‌بند و باری مثل الف با این همه حرف و حدیث پشت سرش عاقبت بخیر می‌شود و چطوری بی‌آبرویی‌هایش را از دید همسر آینده‌اش پنهان کرده.

داماد روز دفاعیه آمد و الف و همکار پسرش را تشویق کرد و در مقابل چشم‌های منتظر وقوع فاجعه جمع، به همه به اصطلاح دوست پسرهای سابق الف معرفی شد و با آنها گرم گرفت. خیلی بعدتر، کسی برای ما بازماندگان دوران ژوراسیک از قول الف نقل قول کرد که هرگز تصورش را هم نمی‌کرده که روابطش با پسرها او را در نظر بقیه هرزه نشان بدهد. او فقط سعی می‌کرده بیشتر از اینکه پسرها را بشناسد، خودش و ذائقه خودش را بشناسد و این را حق بدیهی خودش می‌دانسته، و اینکه به محض جدی شدن هر کدام از روابطش تا به جمله «می‌تونم یه سوال ازت بپرسم» می‌رسیده فورا رابطه را تمام می‌کرده. به نظرش آن سوال نقطه عطفی بوده که می‌توانسته معیار طرف مقابل باشد برای سنجیدن اصل برابری در زندگی. از اینکه تصویر بدی از خودش در ذهن‌ها باقی گذاشته چندان ناراحت نیست، با اذعان به اینکه همه این‌ها منجر شده به اینکه انتخاب درستی داشته باشد.


24 Aug 11:42

آن واپسین دیدار لعنتی

by Dancing Women

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

شبانگاه

اولین بار که او را دیدم، خنده کریه، دهان گشاد و جای خالی دندان جلویی‌اش حالم را به هم زد. بار دوم دهانش بسته بود و فقط لبخندی ناخوشایند بر لب داشت. برای این که قیافه‌اش به نظرم عادی بیاید روزها و هفته‌ها سپری شد. روزی زن جوانی که به واسطه همکاری در محل کار با هم آشنا و دوست شده بودیم گفت: «طرف از تو خوشش آمده و می‌خواهد با تو حرف بزند. این که گناه نیست. او فقط خواهان یک دوستی ساده و بی‌ریاست.» باورش کرده و به درخواست این دوستی جواب مثبت دادم. اوایل آشنایی‌مان متوجه شدم که خیلی کتابخوان است و به شکسپپیر و مولانا و … ارادت کامل دارد. بعد از مدت زمانی کوتاه احساس کردم که دارد عاشقم می‌شود. البته من نیز نسبت به او بی‌میل نبودم. در این میان گاهی وقت‌ها رفتارش مایوسم می‌کرد. گویی ناخودآگاه دارد خودش را لو می‌دهد.

به دخترعمه‌ام که دوست و هم‌سن و سال و رازدار هم بودیم گفتم: «این پسر یا بسیار صاف و ساده‌دل است یا بی‌نهایت بی‌شرم و پررو و حقه‌باز.» او که دوست پسرش را رها کرده و با پسری دیگر دوست شده بود در جوابم گفت: «حق داری، اما من آدم‌شناسم و می‌ترسم «یا» دومت درست باشد. اما بد به دلت راه نده.» دوست‌پسرم می‌خواست با من ازدواج کند و تصمیمش هم خیلی جدی بود. با پدرم ملاقات کرد و طفلک پدرم در مقابل کنجکاوی من گفت: «دخترم این پسر طبل توخالی است. چند جمله از این و آن یاد گرفته و برایت شکسپیر شده است. من بودم باورش نمی‌کردم. به نظرم بیوه‌مرد می‌رسد.» این دیدگاه پدر در مورد او لرزه بر اندامم انداخت.

قبل از این که با دوست‌پسرم حرف بزنم سراغ آن زن همکارم رفته و از او خواستم که با پسر حرف بزند و به او بگوید که بهتر است دوستیمان به ازدواج ختم نشود. گویی که دل زن با شنیدن حرف‌های من به لرزه درآمد و بر جواب مثبت من پافشاری کرد. تعجب کردم. چرا می‌بایست ازدواج من و این پسر این چنین برایش مهم باشد؟ او با پافشاری و تو بمیری و من بمیرم مرا به خانه‌اش دعوت کرد تا با هم صحبت کنیم. بالاخره قبول کرده و به خانه‌اش رفتم. آن آخرین رفتن لعنتی. زن برایم چایی آورد و درددل کرده و در آخر گفت: «دوست‌پسر تو شوهر من است. می‌خواهد طلاقم بدهد. به خاطر بچه‌هایم التماس کرده و به دست و پایش افتادم. فقط به شرطی حاضر است طلاقم ندهد که تو با او ازدواج کنی. حلالم کن. دارم مرتکب گناه می‌شوم. وقتی خودت مادر شدی حال مرا می‌فهمی. به خاطر بچه‌هایم حاضرم خودم را به آب و آتش بزنم.» گفتم: «پس من چی؟ مادرم چی؟ ایا من عزیز دل مادری نیستم؟ آیا من جگرگوشه مادرم نیستم؟ چگونه می‌توانی دل مادرم را خون کنی؟ چگونه می‌توانی کمر پدرم را بشکنی؟»

آری، آن واپسین دیدار لعنتی خانه‌خرابم کرد.


23 Aug 15:16

تمثال منهدم‌شده‌ی احترام

by Dancing Women

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

نیمه‌شب

جناب سرهنگ سه تا خانه داشت، خانه «مامان سین» شمال شرق، خانه «نون خانم» شمال غرب و خانه «میم جون» در یکی از شهرهای توریستی. ما با مامان سین نسبت فامیلی دوری داشتیم ولی بخاطر همسن بودن با نوه‌هایش، کلی با هم رفت و آمد می‌کردیم. جناب سرهنگ پسر دایی مامان سین بود و بنا به ملاحظات فامیلی از بچگی نامزد هم تلقی می‌شدند. در عنفوان جوانی و وقتی هنوز خیلی هر را از بر تشخیص نمی‌داد سین را به همسریش درآوردند و راهی دانشکده افسری کردندش. سین نوجوان سنتی و محجبه، همسری بسیار باوقار و با کمالات از آب درآمد و در همان ابتدا هم یک دختر و یک پسر به او هدیه کرد. همه چیز به نظر کامل و بی‌نقص می‌آمد الا اینکه پدر جوان الان افسری جذاب و امروزی شده بود و باید در محافل رسمی همراه همسر حضور می‌یافت. شوربختانه (واقعا مطمئن نیستم برای کدامشان)، سین تمایلی به حضور بی‌حجاب دوش به دوش همسر جوان و نظامی‌اش نداشت و اصولا برای چنین امری تربیت نشده بود. از طرفی پدر و برادران سرشناس و فوق‌سنتی‌اش اجازه حضور ناموسشان (بله، علی‌رغم همسری و داشتن دو بچه سین کماکان ناموس خانواده بود) را با «آن وضع فجیع» در آن محافل پرگناه نمی‌دادند.

افسر جوان خودش هم تمایلی به تغییر دادن سین نداشت، سین مادر بچه‌ها و ناموس دو فامیل قدیمی و سنتی بود. نون دختر خانم جوان و زیبا و امروزی کسی بود که کاملا مناسب همراهی افسر جوان بود. از خانواده‌ای بوروکرات که در دوره جدید به الاف و اولوفی رسیده بودند و وصلت با یک خانواده قدیمی بسیار برایشان «لازم» به نظر می‌رسید. افسر جوان در یکی از دورهمی‌های اداری با آنها آشنا شد و البته که به سرعت جرقه یک عشق آتشین بین او و نون زده شد. به غیر از گدازه‌های اشتیاق، هر دو طرف منافع هم را تامین می‌کردند و فقط یک «اشکال» کوچک آن وسط توی ذوق می‌زد و آن هم متاهل و پدر بودن داماد برازنده بود. خانواده افسر جوان تمایلی به پذیرفتن دختر بی‌حجاب یک خانواده تازه به دوران رسیده فکل کراواتی را نداشتند و فامیل بودن با سین هم حساسیت موضوع را بیشتر می‌کرد، نون هم علی‌رغم تمایل فراوانش به این وصلت، خیلی راضی به هوو داشتن نبود.  به نظر می‌رسید فقط نظر سین این وسط برای کسی مهم نیست. سین ساکت و آرام به وظایف مادری و همسری (که این اواخر اصلا مورد درخواست نبود) و خانمی آن خانه درندشت در مرکز شهر می‌رسید.

افسر جوان با همه هیاهو و جنجال‌ها با نون ازدواج کرد، خانه بزرگ را تبدیل به دو خانه کوچک‌تر کرد، وظایف پدری و آقایی به یکی دو بار در اواسط هفته در خانه سین و وظایف شوهری و اجتماعی به کل شب‌های هفته و بیشتر روزها در خانه نون تقسیم شد. از همان اول سین دعوت به اعلام جنگ و دشمنی را که به شدت از سوی خانواده‌اش توصیه می‌شد رد کرد و به جای آن عروس و داماد را به خانه‌اش به صرف ناهار دعوت کرد و البته که رفتار نون بسیار نامناسب بود. سین ساکت و «خانم‌وار» زندگی می‌کرد و از طرف دیگر ماه عسل به سرعت رو به پایان بود. نون حامله بود و چشم‌های افسر جوان روی زیبارویان دیگر می‌چرخید و البته که وظایف خانوادگی افسر جوان را بیشتر به سمت خانه سین می‌کشاند چون فامیل رغبتی به حضور در خانه نون نداشتند. چند ماه بعد از به دنیا آمدن دخترک نون، دعواهای افسر و نون به حدی بالا گرفت که در یک بعد از ظهر بهاری، نون رفت روی پشت بام و افسر را تهدید کرد که پایین می‌پرد و همانی شد که نباید. سین چندین ماه از نون فلج و دخترک شیرخواره در خانه خودش نگهداری کرد تا اینکه افسر جوان که حالا دیگر جناب سرهنگ شده بود از خر شیطان پایین آمد و نون در هم شکسته را بخشید و برایش پرستار گرفت. دو هوو رابطه احترام‌آمیز ولی دور از هم داشتند با اینکه دخترک نون بیشتر وقت‌ها همراه پدر یا حتی بدون او در خانه سین وقت می‌گذراند. جناب سرهنگ با «خوش شانسی» ذاتیی که داشت به محل جدید ماموریت اعزام شد که در واقع مفری بود برایش تا از انجام وظایف نادلبخواهی که در قبال دو خانواده‌اش داشت راحت شود.

دختر و پسر سین دانشجو شده بودند که خبر رسید صاحب یک برادر شده‌اند. میم جون خانم نه چندان جوانی بود که سابقه یک نامزدی بهم خورده را هم داشت و البته خودش بسیار جنم‌دار و با جربزه، بقالی بزرگی را درآن شهر توریستی نزدیک محل خدمت جناب سرهنگ اداره می‌کرد. ماجرا با سکوت احترام‌آمیز سین و بی‌تفاوتی تحقیرآمیز نون روبرو شد. جناب سرهنگ اما خوشحال و خندان با میم و پسرک زندگی می‌کرد، ماهی یک بار و همچنین برای مناسبت‌های رسمی فامیلی به خانه سین می‌رفت (هنوز آنجا اتاق و تختخوابش بطرز نمادینی وجود داشت) و سالی دو بار عید و اول مهر به نون و دخترک سر می‌زد (طبعا آنجا رختخوابی برایش نداشتند). کم‌کم پای میم و پسرک با توجه به رفتار همیشه پذیرنده و محترم سین به خانه شمال شرق باز شد و آنجا تنها جایی بود که بچه‌های متنوع جناب سرهنگ بطور یکسان محبت می‌دیدند و پذیرایی می‌شدند. میم جون با توجه به خونگرمی ذاتی‌اش راحت جایش را توی خانه مامان سین باز کرد و البته که کسی در این مواقع سراغی از نون خانم نمی‌گرفت. تمام این سال‌ها سین با لبخندی محو به وظایفش پرداخت و محترمانه به انواع بیماری‌ها از قند و گرفتگی عروق قلب تا نارسایی کلیه و عملکرد بد کبد دچار شد. همیشه بابت خانمی‌اش ستایش شد و «حفظ زندگی» اش بارها مثال زده شد. جناب سرهنگ در مهمانی سفر حج سین (که هیچ دخالت مالی و اجرایی در آن نداشت و همه مخارجش را خود سین از پس انداز خانمانه‌اش پرداخت کرده بود) با تفاخر بالای مجلس نشست و میم جون در قسمت زنانه مجلس دایره زد و رقصید.

جناب سرهنگ پز تحصیلات عالیه پسر و دختر سین را می‌داد در حالی که نمی‌دانست برای هر امتحانشان سین چقدر پا به پایشان بیداری کشیده، در مجلس خواستگاری و عروسیشان با یونیفرم و درجاتش بعنوان صاحب مجلس مورد احترام قرار می‌گرفت در حالی که برای هر ثانیه‌اش، سین خون دل‌ها خورده و نگرانی‌ها کشیده بود. مامان سین، نامی که نوه‌ها و ما می‌نامیدیمش، در هفتاد سالگی در نهایت احترام و بزرگی از دنیا رفت، در حالی که مدت‌ها بود نمی‌توانست راه برود، چشمانش تقریبا نابینا شده بودند و تعداد قرص‌هایی که می‌خورد دو رقمی بودند. جناب سرهنگ و میم جون و خانم نون با بچه‌هایشان حاضر بودند، همه از خانم بودن و محترم بودن سین حرف می‌زدند، و هیچکس حواسش به قلبی نبود که در حقیقت سال‌ها پیش از کار افتاده بود.


23 Aug 08:47

اشتباه دوم مرد

by Dancing Women

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

نویسنده مهمان: کامیار علی‌پور

یک بار به طور اتفاقی داشتم برنامه‌ای در مورد ازدواج دوم و سوم می‌دیدم، کارشناس برنامه جمله‌ای گفت قریب به این مضمون که مردها در انتخاب اولشون برای ازدواج ۵۰ درصد اشتباه می‌کنن و در انتخاب دوم ۹۰ درصد.

به طور کل آدم انتظار داره بعد از یک تجربه ناموفق، فرد انتخاب بهتر و عاقلانه‌تری داشته باشه. اما شرایط به طور معکوس پیش میره، در اینجا مرد سعی می‌کنه هر آنچه در همسر اولش نمی‌دید رو در دومی پیدا کنه. به قول معروف از اشتباه گذشته‌ش درس بگیره یا گذشته رو چراغ آینده‌ش کنه. سوال اینجاست که چی میشه که مردها به فکر ازدواج دوم می‌افتن؟ اصولا اولین بهانه‌ای که مردها در این موارد تو آستینشون دارن اینه که زنم منو درک نمی‌کنه، یا در نوع سنتیش، زنم بساز نیست. البته این مشکل اکثرا از عدم شناخت کافی قبل از ازدواج نشات می‌گیره یا به طور کلی تر ازدواج‌های از پیش تعیین‌شده. ازدواج‌هایی که به طور سنتی طرفین در مراسم خواستگاری آشنا می‌شن و چند ماهی در عقدن و بعد هم ازدواج.

همیشه با خودم می‌گفتم اگر اوضاع طوری بشه که با دوست دخترم بهم بزنم دیگه با هیچ دختری آشنا نمی‌شم، می‌شینم یه گوشه راحت ماستم رو می‌خورم و زندگیمو می‌کنم. البته الان ازدواج کردم و از عملی نکردن تصمیمم و زندگیم راضی‌ام. همین پروسه رو می‌شه تعمیم داد به ازدواج‌های بعدی افراد، طرف با خودش بعد از یک شکست می‌گه من دیگه با هیچ کس نمی‌تونم بسازم. بعد از یه مدت با یکی دیگه آشنا می‌شه و می‌گه این یکی با قبلی فرق داره، بهتر من رو درک می‌کنه، دوستم داره و بهم بها می‌ده. این یکی می‌تونه خوشبختم کنه و شب‌ها سر آروم کنارش روی بالش می‌ذارم، با همین استدلال‌ها طرف کم‌کم خودش رو قانع می‌کنه.

درآخر،‌ ازدواج اول و دوم و چندم مهم نیست، مهم اینه که فرد به این شناخت از خودش رسیده باشه که بتونه تقریبا همه چیزشو جه از نظر عاطفی و چه مالی با یک نفر دیگه تقسیم کنه،‌ بعضی در همون انتخاب اول به این مهم می رسن،‌ بعضی تا دهمی هم درکی از این موضوع ندارن.


23 Aug 08:42

نه ماه طلایی

by Dancing Women

«تجربه‌ی قدرت»

 سحرگاه

تنها زمانی که احساس قدرت کردم وقتی بود که حامله بودم. نمی‌دانم تمام زن‌ها مثل من در آن بزنگاه نه ماهه چنین بودند یا هستند یا نه. اگر بودند که هیچ و این یعنی خاصیت تمام زنان باردار  است و مشخصه‌ی بارداری حتماً. ولی اگر نیست و نبوده‌اند، باید من دلیلش را جستجو کنم.

در واقع من فکر می‌کنم من یا شاید زنان اندکی در این دوران احساس قدرت می‌کردیم، اینکه نطفه‌ای در درونت رشد می‌کند و تو احساس قدرت می‌کنی، این قدرت از آن تو نیست، از آن همان نطفه‌ی درون توست. یعنی می‌گویم قدرت از آن همان نطفه‌ی کوچک است، و لااقل برای من که چنین بوده، وگرنه من با آن حال بی‌حال و زار، گوشه‌ای افتان و خیزان فقط خودم را به دست‌شویی می‌رساندم تا هرچه خورده و نخورده بودم را بالا بیاورم. با این حال قدرت داشتم. راستش تنها وقتی در زندگی که آنقدر خودم را قدرتمند می‌دیدم، همان زمان بود. همان نه ماه طلایی، همان نه ماه درخشان، همان نه ماه به یاد ماندنی من.

دیگر هیچ‌گاه چنین فرصتی را تجربه نکردم. چنین با سرِ بالا راه رفتن. چنین با قدرت حرف زدن. چنین کلمات را محکم ادا کردن. چنین محکم و با اطمینان پا برزمین گذاشتن. دیگر هیچ وقت برایم تکرار نشد و بعد از زایمان باز همان آدم سابق شدم. و جالب بود که نه ماه تمام، حالم بد بود و تهوع و ویار و فشار خون بالا و سنگینی و سردرد و هزار دلیل برای مچاله شدن داشتم. اما پر قدرت بودم. با اعتماد به نفس کامل بودم.

حالتی که روزهای عادی هیچ وقت چنین نبوده و نیست، هیچ وقت چنین نبوده و نیست. یعنی روزهایی که حالم خوب است اما پایم روی زمین محکم نیست. روزهایی که حالم خوب است اما سرم بالا نیست. روزهایی که هزار دلیل برای قدرت دارم، اما موضع‌ام ضعف کامل است، بی ردی از قدرت.

بعدها هر که فرزندم را دید گفت که چقدر قدرتمند است، چقدر با اعتماد به نفس است. و من یاد آن نه ماهی می‌کردم که از وجود او و با او این قدرت را تجربه کرده بودم. پس سرم را تکان می‌دادم و می‌گفتم: بله، شدیداً.


23 Aug 08:33

یک الف بچه!

by Dancing Women

«تجربه‌ی قدرت»

 پیش از ظهر

رییسی داشتم که خیلی گول هیکلش را خورده بود. برای بالادستی‌ها بله قربانش به راه بود و وقتی وارد اتاق ما می‌شد انگاری همان دم در تاج زرینی سرش می‌گذاشتند که این شما و این برده‌های شما. ما هم البته عین خیالمان نبود. انتظار داشت وارد اتاق که می‌شود نفس نکشیم و ترس وجودمان را به لرزه بیاندازد. ولی در واقع وقتی وارد می‌شد فرقی به حال ما نداشت، یا مشغول خنده بودیم یا سرمان به کار گرم بود، برایش تره هم خرد نمی‌کردیم.

سر یکی از پروژه‌ها کارش زیاد شد و مجبور شد بخشی را به من بسپارد. فکر می‌کرد کار گِل به من سپرده ولی به مرور زمان مسئولیت من تبدیل شد به گلوگاه پروژه تا حدی که حتی با مرخصی‌ام موافقت نمی‌شد، اضافه کاری اجباری که سر شاخش بود. به همین دلیل جایگزینی من با فرد دیگری در این مرحله ممکن نبود. همین هم رییسم را می‌سوزاند، کشته مرده پول اضافه کاری بود. من هم بیکار ننشسته و جای خودم را تثبیت کرده بودم. در عرض دو ماه چنان همه چارچوب‌های قبل را بهم ریختم و بنیان خویش افکندم که وقتی رییس خواست کار را پس بگیرد که بگوید کار را که کرد آنکه تمام کرد. چونان خر در گل گیر نمود و بنای عرعر گذاشت. اولش خواستم برایش توضیح بدهم و عین یک کارمند خوب کارم را تحویل دهم. ولی خودش راه نیامد و بدقلقی کرد. اشتباه از خودش بود که یک روز وسط سردرگمی‌اش از توضیحات من، برآشفته شد و گفت: «دختر استخدام نکردم که برای من دم دربیاورد، دختر استخدام کردم که هرطور دلم خواست تربیتش کنم که مطابق میل من کار کند، حالا تو یه الف بچه برای من دم درآورده‌ای؟»

از لحن و کلامش شگفت‌زده نبودم چون حرف زدن بلد نبود و در عمل مشخص بود که به‌خاطر مرد بودنش احساس رجحان می‌کند. با این وجود از جسارتش برای به زبان آوردن این کلام حسابی آتشی شدم ولی بروز ندادم. پرسیدم ادامه بدهم یا نه؟ که جواب نداد و سرش را کرد توی مانیتور خودش. من بعد از چند دقیقه از اتاق خارج شدم و سرزده رفتم اتاق بالادستی‌اش که باید برای دیدارشان وقت قبلی می‌گرفتیم. رییس والا که برافروختگی‌ام را دید، اجازه شرفیابی داد. رفتم جریان را گفتم و اضافه کردم یا شما وادار به عذرخواهی می‌کنیدش یا من خودم دست بکار می‌شوم. می‌‌دانستم حداکثر تا آخر این پروژه وقت دارم که یا حقم را بگیرم یا بدون حقم اخراج شوم. هرچه رییس من را آرامتر می‌کرد، من برافروخته‌تر خواسته‌ام را تکرار می‌کردم. در آخر گفت که نمی‌شود کسی را وادار به عذرخواهی کرد و او از جانب رییسم از من عذر می‌خواهد.

از آنجا که پیشتر چندباری دم خودش را چیده بودم و لاس زدن‌هایش را کور کرده بودم، خوب می‌دانست که من کوتاه نمی‌آیم. از اتاقش که بیرون آمدم به میز خودم برنگشتم، رفتم و با دیگر همکاران مشغول صحبت شدم. فکر کرد که دارم قضیه را برایشان بازگو می‌کنم. در حالیکه من فقط می‌خواستم کمی گپ بزنم تا آرام شوم و قصدم این بود که با ترک پروژه انتقام بگیرم و از آن طریق کار را به بالاترها بکشانم. هول شد و از اتاقش بیرون پرید، صدایم کرد و آرام در گوشم گفت: «با کسی صحبت نکن تا ببینم چه باید کرد». به اتاقش برگشت و چند دقیقه نگذشت که مردک را در راه اتاق رییس والا دیدم، که از غیظ قدم بر زمین می‌کوبید. خیلی طول کشید، هم دیگران کار داشتند هم خودم، برگشتم سرمیزم.

گمانم یک ساعتی گذشت که دو رییس وارد اتاق شدند، دم در تعارف تکه پاره کردند و رییس کوچک بلاخره جلوتر وارد شد و با عصبانیت بدون اینکه به من نگاه کند گفت: «من از حرفم منظوری نداشتم ولی شما هم رفتارتان خیلی درست نیست، به حرف من گوش نمی‌کنی». جوابی ندادم و رو به رییس والا گفتم: «من الآن باید این را عذرخواهی تلقی کنم؟» رییس والا پا در میانی کرد و مدام خانم مهندس خانم مهندس گفت و هندوانه زیر بغلم داد و سعی می‌کرد اوضاع را ماست‌مالی کند. بلاخره بعد از کلی کش و قوس آمدن و سرخ و سیاه شدن گفت: «ببخشید خانم مهندس». خودم را از تک و تا نینداختم و گفتم: «الآن کار در مرحله‌ای نیست که بشود به کس دیگری سپرد و توضیح داد، اگر می‌خواهید خودتان از اول شروع کنید، اگر نه من باید خودم ادامه بدهم». انگار نه انگار که مردک جان کٙند و گفت ببخشید. کلامش را حتی نشنیدم.

راستش را بگویم همان موقع که هر دو ‌‌‌وارد شدند و از قیافه‌هاشان معلوم بود برای کاری آمده‌اند که خوششان نمی‌آید، من قند در دلم آب شد و احساس پیروزی کردم. ولی دلم می‌خواست حالا که می‌توانم تا تهش بروم. بشنوم و تمام همکاران دیگر در اتاق هم بشنوند، همان‌ها که جلویشان به من گفته بود یک الف بچه!

 

 

 


23 Aug 08:30

خانوم سرهنگ

by Dancing Women

«تجربه‌ی قدرت»

نیمروز

در تنها تجربه کاری‌ام که با مهاجرت پایان یافت، با مدیر شدیدا مردسالاری سر و کار داشتم که دقیقا از اولین روز استخدام اعضای تیم ما (از جمله خود من)، رویکرد زن‌ستیزانه و تفکر تحقیرآمیرش راجع زنان را علنی کرد. قدیمی­‌تر­های شرکت می­‌گفتند آقای مدیر زمانی در مجموعه‌ه­ای دیگر به عنوان زیر­دست همسرش مشغول به کار بوده و زن دائما شوهرش را تحقیر می­‌کرده و حتی هنوز هم وی را به خاطر کمتر بودن درآمدش سرزنش می­‌کند و به همین دلیل وی از خانم­ها دل خوشی ندارد. من و سایر همکاران خانم آن تیم، در طول سه سال همکاری با آن مجموعه نتوانستیم تغییر چندانی در دیدگاه وی به وجود آوریم؛ حتی با وجود مشاهده خرابکاری­‌ها، زیرآب­‌زنی­‌ها و توطئه­‌های آقایان تیم علیه خودش.

مدتی بعد از مهاجرت شنیدم که بالاخره با تلاش­‌های بی‌­دریغ و شبانه‌روزی (!) آقایان تیم، مدیر برکنار شده و یکی از آنها بر صندلی وی تکیه زده است. در چنین اتمسفری، بال و پر باز کردن و تجربه قدرت بسیار دشوار و نا­ممکن می­‌نمود. با این وجود، عاقبت هر کدام از ما خانم­‌ها مدیریت پروژه کوچکی را به دست گرفتیم. یکی از ما هم که کودک درون فعالی داشت و پر بود از ایده­­های خلاقانه و جسورانه، از سوی مدیر­عامل به سرپرستی منابع انسانی برگزیده شد. او -مدیر جدید منابع انسانی- خوب می‎‌دانست چطور در جلسه‌ه­ای مهم و در حضور مدیر­عامل و کارفرما، توجه­‌ها را به خودش جلب کند و خودی نشان دهد؛ ولی حتی برای او هم عرصه تنگ بود و همیشه می­‌گفت خانم­‌ها باید دو برابر تلاش کنند تا به اندازه آقایان دیده شوند. در مدیریت پروژه کوچکی که به من سپرده شده بود، مجبور بودم کمی جدی باشم و در عین حال گزک دست تیم کافرما -که مسئولیت آموزش آن­ها هم بر عهده ما بود- ندهم. به همین دلیل مرا پیش دیگران و دور از چشم خودم، «خانم سرهنگ» می­‌خواندند.

در زندگی شخصی هم از سنی به بعد، با وجود همه مخالفت­‌ها و موانع و جنگ و جدل­‌ها، پای دخالت خانواده را از تصمیم‌­گیری­­‌های مهم زندگی‌­ام کوتاه کردم. استقلال‌طلبی و تلاش برای حفظ حریم شخصی‌ام مرا از چشم آن­ها انداخت و آتش­‌ها به پا کرد. ماجرای ازدواجم که دیگر نور علی نور بود. با جنگ با خانواده شروع شد و با قهر به سرانجام رسید. در مورد ازدواج و حقوق قانونی‌ام، هیچ مشاور و همراهی از سوی خانواده نداشتم اما تا جایی که عقلم می­‌رسید، تمامی حقوق مدنی­‌ام که با امضای سند ازدواج از زن سلب می­‌شود، به ثبت رساندم. این موارد شاید در برخی جوامع پیش‌پا‌افتاده تلقی می­‌شوند اما در جامعه فعلی ما، یک قدم رو به جلو محسوب می‌­شود؛ یک قدم رو به برابری، رو به انسانیت، رو به قدرت و استقلال زنان.


23 Aug 08:20

طفل گریز پا

by Dancing Women

«تجربه‌ی قدرت»

شبانگاه

سن من، برای معلم دانشگاه بودن پایین است و سن دانشجویان آن دانشگاه از سن معمول دانشجویی بالاتر است. علاوه بر شکاف سنی، جنسیت هم در شغل من نکته قابل توجهی است. اوایل که معلم آن دانشگاه شده بودم، از رفتار دانشجویانم عصبانی می‌شدم، گاهی جلسه‌ی اول من را به رسمیت نمی‌شناختند و فکر می‌کردند من همکلاسی‌شان هستم و سر به سرشان می‌گذارم. اما در نهایت قدرت مطلق به واسطه‌ای تحت عنوان نمره، در دستان من بود.

یک ترم دانشجوی آقایی داشتم که سمت خوبی داشت و سنش هم بالا بود. جلسه‌ی اول، سر کلاس کلا ایستاد و هر سوالی را که می‌خواست بپرسد فریاد می‌زد. بعد کلاس هم به آموزش مراجعه کرده بود و از اینکه یک دختربچه‌ی لوس بی‌سواد معلمش شده، ابراز نارضایتی کرده و تهدید کرده بود که به واسطه‌ی سمت و قدرتش، معلم کلاس را عوض خواهد کرد. تقریبا تا اواسط ترم سر کلاس فریاد می‌زد و مخالفت خودش را با هر مساله‌ای که مربوط به زنان بود اعلام می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که هم‌کلاسی‌هایش هم به رفتارش اعتراض می‌کردند. من اما هیچ واکنشی نسبت به فریادها و اعتراضاتش نداشتم و با همان لحنی که پاسخ سوال دیگران را می‌دادم پاسخ سوالات اغلب مزخرف او را نیز می‌دادم. در واقع او را مثل کودکی می‌دیدم که اتفاقی که او دوست داشته رخ نداده و حالا کلافه است.

تقریبا از اواسط ترم فریادهایش فروکش کرد. امتحان‌شان را از سطح معمول دشوارتر گرفتم و سوال‌ها را تحلیلی طرح کردم. زمان تصحیح کردن برگه‌ها به برگه او که رسیدم، دیدم واقعا خوب نوشته است و تحلیل‌هایی بالاتر از سطح کلاس ارائه داده است. دروغ چرا، نمره‌اش را همان روز ثبت نکردم، تقریبا دو روز فکر کردم که با او، برگه و نمره‌اش چه کنم؟ در نهایت نمره برگه‌اش یعنی بیست را برایش منظور کردم.

بعد از اینکه از نمره‌اش مطلع شده بود، برایم ایمیل زد و از من تشکر کرد که با وجود تمام بی نظمی‌ها و بی ادبی‌هایش، نمره‌ی خوبی به او دادم و از من چیزهای زیادی یاد گرفته است. در ترم بعد، با من کلاس نداشت اما یکی از طرفداران پر و پا قرص من در دانشگاه شده بود. هنوز هم هر از گاهی برای من ایمیل می‌زند و در مورد مشکلاتش با من مشورت می‌کند.


23 Aug 08:13

غم مخور

by Dancing Women

«تجربه‌ی قدرت»

بامداد

داشتم فكر مى‌كردم به موضوع اين هفته‌مون كه خيلى درگيرم كرده، كنكاش توى خاطراتم از كودكى تا به حال و اينكه آيا من جايى بودم كه احساس قدرت كنم؟ از بچگى هميشه برام تصميم مى‌گرفتن، هميشه موضوعاتى كه به خودم مربوط بود رو كسى ديگه راه مى‌برد بدون اينكه من توى اين بين به چشم بيام يا نظرم رو بپرسن. غم‌انگيزه نه؟! بزرگتر كه شدم بدتر هم شد و وقتى ازدواج كردم، دور شدم از اون محيط و فكر كردم حالا خودم هستم و خودم، مى‌تونم تصميم بگيرم مى‌تونم. اما باز هم…

بچه‌هام دنياى من هستند، من مادر خوش‌اخلاقى اما نيستم و به شدت منم منم مى‌كنم. ولى گاهى كه برخلاف حرف من بچه‌ها توى مسائل مربوط به خودشون نظر ميدن انگار تلنگرى به من مى‌خوره كه بايد بيشتر بهشون بها بدم و ته دلم قند آب ميشه كه از حق خودشون دفاع مى‌كنند با تمام سختگيرى‌هاى من، و حس خوب بودن بهم دست ميده.

سال گذشته بعد از دو سال دورى از كار پيش آقايى رفتم براى مصاحبه و ايشون از من تست گرفت، استرس و البته فراموشى باعث شد رد شم و اعتماد به نفسم به شدت پايين اومد و روزها غصه مى‌خوردم تا روزى كه آقاى الف با من تماس گرفتند و گفتند كه قبولم كردند ولى بايد بيشتر تلاش كنم تا دوباره خودم رو بالا بكشم. يك سال گذشت و من هر روز سعى كردم پيشرفت كنم تا سربلند باشم تا چند هفته پيش كه آقاى الف رو جايى ديدم و بهم گفتند فردا برنامه‌اى داريم و شما لطفا توى برنامه اين قطعه رو اجرا كنيد، قبول كردم ولى با كاسه چه كنم چه كنم به خونه برگشتم. من اون قطعه رو بلد نبودم، اجرا نكرده بودم و فقط چهارده ساعت فرصت داشتم و حالا رسيدگى به بچه‌ها و كار خونه هم بود. يكى دو ساعت رو براى خودم خالى كردم و با شعار من مى‌تونم شروع كردم به تمرين. فردا صبح بعد از تموم شدن مراسم، آقاى الف من رو كشيدند كنارى و گفتند: «اجراى خيلى خوبى بود و من خيلى خوشحالم كه سال گذشته به شما اعتماد كردم، ممنونم.» اين بهترين جمله و قشنگ‌ترين حسى بود كه بهم دست داد، انگارى دنيا توى مشت من بود و من صاحب اين دنيا.


17 Jul 09:01

حسرت انجام ندادن، خيلي دردناكتر از پشيماني بابت انجام دادنه

by giso shirazi
خيلي غمگين كننده است مي دونم،ما عادت كرديم خودمون را محور عالم بدونيم اما واقعيتش اينه كه  آدمها فقط خودشون و در نهايت خانواده شون براشون مهمه و زياد ذهنشون را درگير بقيه آدمها نمي كنن
شما كافيه محل كارت را عوض كني، دانشگاهت تموم بشه، خونه رو جابجا كني تا ببيني هيجكدوم از اونايي كه نگران نظرشون بودي، واقعا بهت فكر نمي كنن
وفتي اينطوريه ،خب حيف نيست كه بخاطر اونا دست از آرزو، علائق و يا حتي مدل لباس پوشيدنت بر داري؟
دوستي دارم كه براي بدست آوردن رضايت پدرش، درسخوند، سر كا رفت و ازدواج كرد ، حالا براي رضايت همسرش  كار را رها كرد، و بچه دار شد 
و فقط من به عنوان يك دوست صميمي و قديمي مي دونم چه استعدادها كه نداشت و چه آرزوهايي
هر كار كه دلتون ميخواهيد بكنيد
16 Jul 15:36

روز نوشت

by پروانه


خیلی سال است که من می خواهم ارشد بخوانم اما تنبلانگی مجال نمی داد،شده بود ثبت نام هم کنم اما صبح روز آزمون که جمعه باشد خزیدن در رختخواب را دوست تر داشتم تا رفتن تا فولان دانشگاه و  آزمون دادن را. اما امسال آدم منظم تری شده ام به گمانم (شاید البته) و دیروز که آزمون مرحله ی دوم رشته تصویر سازی بود و باید هفت صبح بیدار می شدم موفق شدم خودم را راضی کنم و برم سر جلسه و از رختخواب که این روزها مهربان ترین مامن و آرام جانم شده دل بکنم و بروم سر جلسه!

تازه از دیشبش هم وسایلم را آماده کرده بودم خیرسرم! دو روز قبلش هم آزمون مرحله رشته نقاشی را داده بودم و پک وسایلم آماده مانده بود برای این یکی و از آنجا که خواستم سبک تر باشم همه وسایل را در کیسه گذاشتم تا هم مجبور نشوم کیفم را بسپارم امانات و هم راحت تر باشد.

خلاصه با خیال راحت که فکر همه جا را کرده ام ساعت هشت صبح سر جلسه نشستم و مشغول باز کردن و چیدن قوطی های رنک و مداد رنگی ها و قلم ماژیک ها اطرافم روی زمین بودم که یکهو دیدم قلم مو ها را در خانه جا گذاشته ام! لحظه ی بسیار دردناکی بود  کعهنو بروی پیک نیک ببینی سیخ را جا گذ اشته ای!

خوب بلافاصله با خودم گفتم عیب ندارد اصلا فکرش را نکن! مداد رنگی ها و روان نویس ها ماژیک ها که هستند! اگر چه اکرلیک و رنگ های پوشاننده حال دیگری دارد . خلاصه این در حالی بود که قبلش هم فهمیده بودم که تخته شاسی ام را هم جا گذلاشته ام! گمانم همه ای این ها برای ضدحال آزمون چهارشنبه بود که بسیار ناامید کننده بود! 

چه می دانم؟ 

خلاصه چند برگ نیازمندی همشهری به دادم رسید و وقتی که روی زمین نشستم و شروع کردم به کار کردن مشکلی وجود نداشت!

این مداد رنگی ها درست مال 12 سال پیش بودند که هر وقت چیله و سایر جوجه ها می خواستند بروند سراغش من بهانه می آوردم که نه اینها  ابزار کارم هستند! و دیروز صبح در جلسه خوشحال بودم که نگهشان داشته بودم و نگذاشتم توسط عاملین اغتشاش به پودر بدل شوند.

در ابتدا موضوع کار  به نظر دشوار می آمد اما هرچقدر که گذشت به نطرم دوست داشتنی تر شد! موضوع پیرمردی بود که در پارک با دوستانش مشغول شطرنج بود و آمده بود برود خانه دیده بود نزدیک است باران بیاید و دستش را بلند کرده بود که قطره بارانی کف دستش بیفتد که دخترک دبستانی سکه ای کف دستش انداخته بود و خطاب به معلمش داد می زد پول را دادم به اون گداهه!

پیرمرد را شبیه پدرم کشیدم ، حتا تو جیب پیراهنش یک بسته سیگار بهمن که دو سه تاییش باقی مانده گذاشتم! با موهای پرپشت و کلاهی بر سر! دقیقا شبیه خودش

ازمون تمام شد و من تا لحظه ی آخر نشستم !

خانه آمدنی فکر میکردم آدم ها وقتی می میرند هم یک جوری زنده اند! 

تو دل کسانی که دوستشان دارند! 

 

14 Jul 09:49

می‌بخشه؟!

by nikolaa

تندیس بهترین جملۀ عاشقانۀ قرن را اهدا می‌کنیم به «ببخشید دلتو شکستم». شبیه این است که یک مرغ بخرید، بکُشید، پرهایش را بکنید، تکه‌تکه‌اش کنید، توی زعفران و پیاز بخوابانید، به سیخ بکشید، روی منقل بگذارید، بعد که حسابی مغزپخت شد بگذارید لای نان و بخورید. آن‌وقت بگویید: «ببخشید خوردمت مرغ جان!»

12 Jul 06:33

بعد هم پيغام داده تو چرا رفتن را بر بودن با يك مرد ترجيح دادي😂

by giso shirazi
دختر براي اولين ناهار دعوت شده به خانه پسر
خانه بسيار كثيف بوده و خود پسر هم، مشخص است كه هيچ تلاشي  براي تميزي خود و خانه نكرده است
سپس مدت طولاني در وصف كمالات خود داد سخن داده و هيچ خبري از ناهار نبوده تا ساعت چهار
بعد پسر گفته برم ناهار بخرم
رفته بيرون برنج نپخته و خورشت كنسروي و تخم مرغ خريده
در اشپزخانه يكي از تخم مرغها شكسته گفته واي حيف  شد كه بزنم به موهام ! كه دختر نگذاشته
بعد برنج را پختند و با كنسرو خوردند و بعد از ناهار پسر در حين صحبت خوابش برده و دختر  از خانه فرار كرده است
😂 
يعني قشنگ داستان قابليت اينو داره كه يكي از قسمتهاي فرندز باشه و براي ريچل يا مونيكا رخ داده باشه
07 Jul 05:14

حالا هي بچسب به كار و پول وعشق

by giso shirazi
اينكه همه مي ميريم خيلي خوب است، يك جوري حلال همه دغدغه هاست
اوني كه اذيتت مي كنه مي  ميره
تويي كه اذيت شدي مي ميري
چيزي كه براش نگراني بي اهميت مي شه
حتي درد فراق عشقي هم كم مي شه چون جفتتون مي ميريد
بي پولي و قرض و قسط هم احمقانه مي شه چون مي ميري  و خونه و ماشينه بي فايده مي شن
البته كه بايد براي اين دو روز دنيا برنامه داشت و تلاش كرد و  اهداف و موفقيت وفلان و بيسار
اما
واقعا خيلي خوبه كه همه مي ميريم، 
براي همين فقط بايد حالشو ببريم، چون بالاخره مي ميريم
07 Jul 05:12

و مدام می خورن به انگشت کوچیکه دلمون

by giso shirazi
ميز كامپيوتري كه شده بود ميز آشپزخونه، 
يه بوفه كوچولو  كه هميشه انگشت كوچيكه بهش گير مي كرد، 
يه ميز آرايش كه پر از سوراخ سمبه هاي تزييني بود كه هميشه خاك توش مي رفت و نمي شد پاكش كرد
، يه كتابخونه بزرگ كه طبقاتش گود شده بود و رو اعصابم بود
همه را دادم يك خيريه برد
الان به جاي خاليشون نگاه مي كنم و حال خوشي دارم، 
خلوت، فضا، جايي براي نفس كشيدن و احساس خوب اينكه دست كسي رسيده كه دوستشون داره، لازمشون داره
اما بيشتر  فكر مي كنم چقدر بوفه با گوشه هاي تيز تو ذهنمون داريم كه  حوصله مون نمي شه دورشون بريزيم 
27 Jun 16:25

حالا هي نگيد تو خوش شانسي و اينا ، با ديگرون هم مهربون بودن

by giso shirazi
پروژه خريد خانه را رها كرده بودم و حالا كه ترم تموم شده يك هفته اي شروع اش كردم، و با گروهي از املاكي ها روبرو شدم كه تا به حال برخورد نداشتم 
و ديد مرا نسبت به آنان بسيار تغيير داد: 
- مرد جوان موتور سواري كه هيچكدام از خانه هايش را نپسنديدم اما مدام زنگ مي زند و براي مواردي كه خودم پيدا كردم راهنمايي ام مي كند كه اين قيمتش خوبه ، اون نه محلش خوب نيس و ...
- مرد ميانسالي كه كه تمام خانه ها را با من پياده مي آيد و خاطرات محل را مي گويد و انتظار آژانس ندارد 
- پسري با بازوهاي تاتو شده و انگشترهاي فراوان كه جلو من به هر فروشنده زنگ مي زند و روي اسپيكر مي گذارد و برايم چانه مي زند
- زن و شوهر جواني كه مدام تكرار مي كنند، پول شما كاملا مناسب است و حتما برايتان خانه پيدا مي كنيم!
البته هنوز هستند آن مدل كهن و باستاني كه خسته نمي سوند از گفتن:نداري بيشتر روش  بذاري؟ يه مورد برات دارم محشر!
كه خبر ندارن چقدر جوك براشون در توييتر ساختند و باعث لبخندم مي شوند
27 Jun 16:24

پايان عشق

by giso shirazi
يك زماني در وبلاگستان مد شده بود جملاتي كه با:  نكنيد آقا، نكنيد شروع مي شد
من تجربه ازدواج را نداشتم اما بارها شاهدش بودم  و ماجراي آشنايي است برايم 
شور و هيجان اوليه، ذوق ها  و برنامه ريزي ها ، چشمهاي براق، دستهاي در تلاطم، نگاه هاي محو
بعد به تدريج  خنده ها كم مي شود، نور چشمها خاموش مي شود و درگيري ها شروع مي شود، تفاوتها اذيت مي كنند و اضطراب 
اينجا همان لحظه است  
جان من ، اشتباه نكنيد، اينجا كه رسيديد كمك بگيريد، با هم صحبت كنيد، كوتاه بياييد، درك كنيد و بالغ بمانيد، حتي در كوران كلمات، بالغ بمانيد
مدتهاست كه ديگر هيچ نمي گويم، نگاه مي كنم تا ببينم اين دو از اين لبه نازك به سلامت عبور خواهند كرد؟
و حالا  يكي از اين داستانهاي تكراري  مي بينم  كه با اشتبا ه هاي مدام مرد و عدم تلاشش براي  كمك به زن 
چطور عشق در چشمهاي زن در حال خاموش شدن است، چطور شور و هيجانش به زندگي كم مي شود دلم براي مرد مي سوزد
دلم مي خواهد شانه اش را بگيرم و تكانش بدهم ، نكن پسر جان نكن
الگوي مرد سنتي  با دخترهاي امروزي جواب نمي دهد، نمي شود بعضي وقتها روشنفكر باشي ، وقتي كه به سودت نيست، نباشي
انتظار داري هم  كتابهاي روشنفكري بخواند و بفهمد هم از سياست سرش بشود هم انقدر زيبا  باشد كه سربلندت كند در جمع ، هم غذاهاي خوشمزه اي درست كند، هم مادر خوبي باشد و  هم همبستري آتشين مزاج
هم هيچ كمكي به او نكني و همه را وظيفه او بداني؟!
چطور انتظار داريد كه عشق زنده بماند زير اين همه فشار؟
بدتر از همه اينكه به محض اعتراض زنان، كودك  اين گونه مردان ظاهر مي شود، لج مي كنند، بدتر مي كنند، بي توجهي مي كنند، 
و اين همان لحظه ترسناك است
چند بار در مقابل اين صحنه قرار گرفتم و قلبم  فشرده شدت
درست زماني كه در پايان درگيري هاي طولاني ، مرد گمان كرده كه سرانجام حرف خود را به كرسي نشانده و پيروز مبارزه شده 
زن به سراغ من مي آيد، پشت پنجره به  كوچه نگاه مي كند و من وحشتزده جمله اي  هستم كه بزودي خواهم شنيد
جملاتي مختلفي شنيدم ولي همه مضمونش يكي است
نكنيد آقا نكنيد
زنان را نكشيد

17 Jun 07:34

سردخانه

by Dancing Women

«خشونت علیه مردان»

از میان نامه‌های رسیده: نیما

نمی‌خواهم همه اشتباه‌ها را گردن این و آن بیاندازم، ولی ازدواجم به اصرار مادرم در شرایط روحی نامناسبی بود. تازه از بخش اعصاب و روان مرخص شده بودم و روی دوز بالای دارو بودم، طوری که نباید تصمیم‌های مهم زندگی‌ام را می‌گرفتم. به قول مشاورها و روانپزشک‌هایی که بعدها نزدشان می‌رفتم، صحت عقد ما در آن شرایط روحی محل اشکال است؛ به طوری که اگر در کشورهای پیش‌‎رفته‌تر می‌بودیم، اصولا عقدمان باطل بود. به هر حال دعواهای ما از روز پنجم ازدواجمان شروع شد.

بزرگ‌‌ترین مصیبت آن موقع این بود که من نمی‌توانستم سرویس طلا برای ایشان بخرم. این‌ را موقع خواستگاری گفته بودیم ولی عروس خانم جدی نگرفته بود و از همان اول ازدواج شد بهانه دعوا و جر و بحث. از آنجا که خانواده‌ام، مقصر نداری‌ام بودند، همیشه بر سر بد و بیراه‌هایی که به ایشان می‌گفت دعوا داشتیم. اگر احیانا پدر و مادرم و یا خواهر و برادرم به خانه‌مان می‌آمدند، چنان با آن‌ها بد برخورد می‌کرد که تا چند روز بعد از رفتنشان، اوقات تلخی بین‌مان ادامه پیدا می‌کرد.

مشکلات تمامی نداشت و تازه شروع شده بود. اصرار به داشتن خانه بزرگ‌تر از حد توان یک مهندس تازه فارغ‌التحصیل و بدون پشتوانه مالی خانواده، شروع فشارها و سرکوفت‌هایش به من بود. برای تامین درخواست‌های مالی‌اش ناچار به اضافه کار تا دیروقت بودم و اگر یک شب به خاطر خستگی ساعتی زودتر می‌آمدم خانه، چنان دعوایی راه می‌افتاد که تا مدت‌ها تحمل بی‌خوابی و خستگی در محل کار را به زود آمدن و استراحت کردن ترجیح می‌دادم.

با وجود اینکه خودش مرد تازه ازدواج کرده را هفته‌ها تنها می‌گذاشت و به شهرستان می‌رفت، من حتی برای رفتن به مجلس ختم اجازه نداشتم یک ساعت از محل کارم خارج بشوم. کنترل می‌شدم، دم و دقیقه از شهرستان تماس می‌گرفت و از موقعیت من پرس و جو  می‌کرد. مدیریت مالی را در دست داشت و به من اجازه کوچکترین خرجی برای خودم نمی‌داد، حتی برای خرید کتاب و لپ‌تاپ و گوشی باید حساب پس می‌دادم و چند ساعتی جلوی بچه کوچک با هم جر و بحث می‌کردیم. به ثبات مالی هم که رسیدیم یخچال و مایکروفر و دیگر وسایل خانه هر چند سال یک بار به طور کامل عوض می‌شد و اصلا به چشم نمی‌آمد که من این‌ها را خریده‌ام. اما خودم اجازه نداشتم گوشی یا دوربینم را بعد از هشت سال عوض کنم. برای کوچکترین خرجی که برای خودم می‌کردم اینقدر دعوا و داد و بی‌داد می‌شد که به خاطر آرامش خودم و بچه‌ها هم که شده بود از خیر خرید برای خودم می‌گذشتم و حساب ریال به ریال درآمدهای ثابت و متفرقه‌ام را به او پس می‌دادم.

موفقیت‌های بزرگ کاری و افزایش سطح درآمدم به بالاتر از سطح متوسط هم نتوانست راضی‌اش کند. خانه‌ای که اجاره می‌کردیم، همیشه از نظر متراژ و محل چند مرتبه از تمام همکاران و دوستانم بالاتر بود ولی همچنان اعتراض داشت که چرا خانه نداریم. با هزار مصیبت و خون جگر خانه کوچکی در محله‌های پایین شهر خریدم و مدت‌ها نصف درآمدم را که با اضافه‌کاری تا ده – یازده شب تامین می‌شد، بابت قسطش می‌دادم؛ تا اینکه ارث خوبی بهش رسید و از من خواست با فروش خانه محقری که داشتم، خانه بزرگی در جای خوبی بخریم و از اجاره‌نشینی خلاص شویم. پول خانه من – به جز قسطی که برای وام خانه‌ جدید می‌دادم – در حد یک تا دو دانگ خانه جدید بود. ولی خودش گفت این به جای بخشی از مهریه‌ و خانه‌ای که پدرم باید به قباله‌اش می‌کرد و نکرد (چون نداشت) و خلاصه من بعد از بیست سال تلاش و کار شبانه‌روزی و تعطیل و غیر تعطیل و با شغل با درآمد خوب، شدم داماد سرخانه و بدون ملک در تهران. خانه‌ای که حاصل کار بیست ساله‌ام بود، از دیدش آنقدر ناچیز بود که ارزش به نام زدن سهمم از خانه جدید را نداشت. ناگفته نماند که عاقبت هم در ازای بالا کشیدن خانه من به عنوان مهریه، حاضر نشد صلح‌نامه را امضا کند که مهریه‌اش را گرفته و الان زده است زیر همه چیز و مهریه را جداگانه طلب می‌کند.

سوای این‌که پیش‌رفت‌های شغلی و مالی‌ام به مرور زمان هیچ‌وقت حتی برای یک بار راضی‌اش نکرد، مشکل رابطه جنسی هم روز به روز به شدت اختلافات‌مان اضافه می‌کرد. برای سال‌ها تحت سرکوفت شدید او بودم که نمی‌توانم ارگاسمش کنم. با وجود مراجعه به اورولوژیست‌ها و سکسولوژیست‌های زیاد آن‌هم به تنهایی و بدون همراهی و همکاری او و انجام انواع و اقسام آزمایش‌های بعضا دردناک، نتیجه هر بار این بود که من مشکلی ندارم، نه از نظر نعوظ و نه از نظر زود انزالی. با این وجود از انواع و اقسام داروها و درمان‌ها استفاده می‌کردم و همچنان متهم ناتوانی جنسی بودم. زندگی‌ام شده بود سراسر بدهکاری مالی و جنسی و به تبع تحمل بدترین فشارها و سرکوفت‌های رفتاری و گفتاری.

بعد از بیست سال زندگی مشترک و در واقع بیگاری برای خانم، خواستم برای دل خودم بروم دانشگاه و از آنجا که من همیشه بدهکار مالی و جنسی، حتی از داشتن یک رابطه مکانیکی جنسی و محبت صوری هم محروم بودم، دلم بعد از سال‌ها کمی لرزید و کمبود عاطفه در خانه را احساس کردم. آمدم و جلویش گریه و زاری کردم؛ التماس کردم که تو رو خدا بهم محبت الکی بکن ولی با سنگ‌دلی پسم زد. به خاطر عمل‌های پی در پی و دردهای روان‌تنی، از رابطه سکسی هم محروم بودم؛ این بود که به اولین عزیزمی که بیرون از خانه شنیدم و در واقع خواستم که بشنوم پناه بردم و تازه فهمیدم که سکس یعنی چی و آغوش یعنی چی و بوسه عاشقانه یعنی چی. فهمیدم که هیچ مشکل جنسی ندارم.

فهمیدم که مردها همسرشان را به خاطر اینکه به جای سه استکان چای که دست شوهرشان داده باشند، دو تا داده‌اند، زن خانه و زندگی نمی‌دانند. در حالی که زندگی من حکایت دیگری داشت. چایی را خودم دم می‌کردم، چون اعتقاد نداشتم وظیفه اوست. شب هم که خسته و کوفته به خانه می‌آمدم و سراغ غذا را می‌گرفتم، می‌گفت توی یخچال است و خودت توی مایکروفر گرم کن و بخور، و وقتی سراغ چیزی را در یخچال می‌گرفتم و پیدایش نمی‌کردم و او مجبور می‌شد که برای چند لحظه از پای سریال ترکی شبکه جم بلند شود، به من می‌گفت مگر کوری و این ملایم‌ترین بد و بیراهی‌ست که در این بیست سال از او شنیده‌ام.

با این وجود به اصرار بردمش پیش مشاور خانواده و تمام ماجرا را به مشاور گفتم. خانم حاضر نشد حتی به یکی از توصیه‌های مشاور گوش کند و با وجود هشدار مشاور که این‌طوری شوهرت را از دستت در می‌آورند، باز هم موقع خروج از دفتر مشاور، یک راست به بازار لوازم خانگی رفت و دومین یخچال، فریزر را خرید و از من خواست که چک‌هایش را بدهم.

به خاطر کنکور دخترم و پسر کوچکم نمی‌خواهم الان جدا شوم و حتی کسی را که بیشترین عشق را در یک سال گذشته به من داده بود را بر سر این موضوع از دست دادم… و من همچنان قربانی خشونت خانگی هستم.


12 Jun 17:46

لابد یادتونه، آخرین روزای سال ۹۴، حوالی برجام ب...

by Sir Hermes
لابد یادتونه، آخرین روزای سال ۹۴، حوالی برجام بود که آقای ممدجواد ظریف حین تور آسیایی‌ش گذارش افتاده بود به موسسه‌ی امور بین‌الملل نیوزلند. یه خبرنگاری ازش پرسیده بود آخه چتونه که درست در آستانه‌ی آغاز روابط تجاری با چندتا شرکت ژاپنی یهو آزمایش موشکی می‌کنین؟! آقای ظریف خندیده بود که اگه یه سوال رو به صدتا جور مختلف هم بپرسین بازم جوابش یکیه. بعد اومده بود شروع کنه به توضیح که یهو حرفاشو قطع کرد و از جاش بلند شد و گفت: اجازه بدین من بایستم تا منو ببینین. بعد، با شور و حرارت و احساساتی که از دیپلمات کارکشته‌ای مثل اون بعید بود تعریف کرده بود که تمام سال‌های جنگ با عراق، چطور دربه‌در موشک بودیم از این کشور به اون کشور و دست خالی مونده بودیم. گفت شما هیچ‌وقت حال اون روزای ما رو نمی‌فهمین. همینه که فکر می‌کنین واسه چندتا قرارداد تجاری، حاضریم بی‌خیال توان نظامی‌مون بشیم. ‌
آقای ظریف، آقای ممدجواد ظریف، آدم ایده‌آل منه بین سیاسیون جمهوری اسلامی. متمدن و عمل‌گرا و نتیجه‌گرا و تمیز و باسواد و باهوش و خوش‌خنده و غیرآنارشیست و غیرانقلابی و مدبر و دنیادیده و منطقی و مذاکره‌بلد و اصیل و زیرمیزنزن و غیرپوپولیست و الیت. ‌
من اگه بخوام فقط یه دلیل بیارم که چرا کماکان به آقای روحانی رای می‌دم، همین آقای ممدجوادظریف و دستاوردای تیم‌شه.
03 Jun 20:04

١٢٣

by giso shirazi
خانواده ای در همسایگی رها هستند، داغان. پدر و مادر روانی و دو بچه که در حال شکنجه شدن هستند، ناسزاهای که به یکدیگر و به بچه ها می گویند و روابط جنسی خشن و کتک کاری هایی  که همه از پشت دیوار نازک شنیده می شود و دیشب که می خواستند نیمه شب بچه را در انبار پایین مجتمع حبس کنند و بچه ضجه می زد رها زنگ زد به اورژانس اجتماعی و ماجرا را گفت و آدرس را داد
از همان پشت دیوار شنید که چقدر سریع آمدند، بچه را  از وسط نجات دادند، با مادر و پدر صحبت کردند، شماره تلفنی به بچه دادند که در صورت تکرار تنبیه به آنان اطلاع دهد و  والدین را تهدید قضائی کردند و رفتند
می دانم هنوز تا الگوی ایده آل فاصله زیادی دارد، اما همین هم پیشرفت بسیار شیرینی است
29 May 12:00

لازمه درباره صبحانه فردا صبح در باغ و استخر بعد از اون هم بگم یا کافیه؟

by giso shirazi
بعد از مدتها رفتم یه مهمونی شلوغ
من معمولا تو این مهمونی ها حوصله ام سر می ره، از سر و صدا، از موزیک بلند، از داد زدن همه و مهمتر از همه از فضای بسته و کوچک
اما این مهمونی را مطابق میل من ساخته بودند، خانه ای در یک باغ که هر وقت از شلوغی  و موزیک داخل اذیت می شدی می تونستی بیایی بیرون و روی تراس هوای خنک شبانه را تجربه کنی و با دوستانت درباره  انتخابات  و سفر و خاطرات حرف بزنی
هر وقت از کفش پاشنه بلند  پا درد می گرفتی می تونستی بری داخل باغ و روی چمنها پا برهنه قدم بزنی 
خوردنی های خوشمزه هم که به وفور
اما مهمتر از همه  دیدن آدمها ی بود  که شبم  را شیرین کردند 
مردمی که به شدت بدون قضاوت بودند و خودشان  و بدون وارسی دیگران از جشن  لذت می برند، مهمانی با بلوز و شلوار راحتی و گلدار آمده بود و خودش بود، آدمهایی که با هم و با بچه ها فوتبال دستی بازی می کردند و با آهنگ خودشان را تکان می دادند، دختری که در حیاط باغ به تنهایی برای خودش می رقصید، مهمانی که در هنگام باز کردن کادوها شوخی های بامزه ای می کرد و مدام باید جیبهایش را چک می کردند هدایا را بلند نکرده باشد، مهمانهاکه به تهیه جوجه کمک می کردند و درگیر لباس و دود و زغال نبودند
می دانم البته همه به دلیل انتخاب های خود صاحب تولد بود که دوستانی چون خودش دارد و صمیمیت و مهربانی اش منتشر است
و من مدتها بود که این همه را فراموش کرده بودم
24 May 16:52

" گل هایی که پژمردند"

by مهربانو

دهه ی سی  شمسی ، مادر شهرام از همسرش جدا شد ...


دوتا پسرش رو ازش گرفتند و فقط آخر هفته ها میتونست اونا رو ببینه . مدتی بعد با مرد خوبی ازدواج کرد و شهرام رو به دنیا آورد ولی زندگی روی خوشش رو برگردوند و شهرام فقط چهارسالش بود که پدر از دنیا رفت . 


چون مادر کارمند ارتش بود ، شهرام پسر خودساخته ای بار اومد و البته از خوش شانسی خیلی هم درس خون بود . 


داستان زندگی شهرام رو از سال پیروزی انقلاب دنبال میکنیم . 


با توجه به اینکه متولد سال سی و نه بود ، اون روزا درگیر ماجراهای انقلاب شد و به دانشجویان خط امام پیوست .


مهندسی شیمی شریف  قبول شده بود که دانشگاه ها بسته شد ، شهرام تو اون روزها با جهادسازندگی همراه بود و بیشتر وقتش رو تو روستاها و مناطق محروم می گذروند تا اینکه جنگ شد و برادر بزرگترش که در جنوب مامور بود ، همراه با همسر و دوتا بچه ش و البته خواهر زن هجده ساله ی زیباش که در شرف جدا شدن از همسرش بود به منزل خود و شهرشون برگشتند . 


شهرام و مادر در طبقه ی اول و برادر و خانواده ش در طبقه ی دوم ساکن بودند . 


طبیعی بود که شهرام با خواهر همسر برادرش که دختر دلشکسته و هم سن و سال بودند ارتباط نزدیکی پیدا کرد و مریم رو هم هر روز  برای کار و فعالیت در جهاد ، همراه می کرد. 


این ارتباط مادر رو نگران کرد که نکنه نصیب پسر نازنینش ، خواهر بیوه ی عروسش بشه و با بهانه گیری و متلک گویی جان این دو جوون رو به لبشون رسوند ، همین موضوع مریم رو برای آشتی با همسرش تشویق کرد و سر خونه زندگیش برگردوند ، متاسفانه چند سال بعد با داشتن دو فرزند از همسرش جدا شد و تنها و دل شکسته راهی دیار غربت شد . 


از اون طرف شهرام هم عزا دار رفتن عشق و ناسازگاری مادر بود و تصمیم گرفت با اولین دختری که پیش آمد ازدواج کنه . 


خانواده ی برادر دوباره برای ماموریت کاری ساکن یکی از شهرستان ها بودند که برای عقد شهرام دعوت شدند . 


عروس ، دختر عموی ندیده ی شهرام بود که باعث تعجب همه شد . 


رعنا دختر هجده ساله ای که لهجه ی آذری داشت و با لحن تند و گزنده ای صحبت می کرد و اغلب بصورت نامحسوس با مادرشوهر در حال متلک پرانی و کل کل بودند . 


کار داشت به جاهای باریک می کشید که دانشگاه ها بازشدند و شهرام و رعنا از  منزل مادر جدا شدند و خونه ی بسیار کوچکی رو اجاره کردند،بعد از مدت کوتاهی دختر اولشون زینب به دنیا اومد . 


زندگی شهرام و رعنا شده بود نقل دهن همه ی خانم های فامیل و درواقع میشه گفت شهرام شده بود سرکوفت برای مردهای فامیل ..


 چون هم درس میخوند ، هم کار می کرد و هم کارهای منزل و حتی بچه داری رو تمام و کمال انجام میداد ، شعارش هم این بود که طبق فرمایش مولا علی و منزلت زن در خانواده ،مادر  اگر بخواد درازای شیر دادن به بچه وجهی مطالبه کنه همسر باید اون وجه رو بپردازه .


متاسفانه رعنا جنبه ی این احترام و خلوص نیت شهرام رو نداشت .. و با رفتارهای عجیب و متظاهرانه باعث حیرت همه بود . 


مثلا در حضور خانم های فامیل رژلب گرون قیمتش رو به دست و پاش می مالید و درمقابل اعتراض خانم ها میگفت : چون من محجبه هستم شهرام نباید فکر کنه به لوازم آرایش نیاز ندارم ، باید برام تهیه کنه و در انتها از جمله ی بی ادبانه ی "چشمش کور زن گرفته "استفاده میکرد . 



درس شهرام تموم شد و سارا دختر دومشون هم به دنیا آمد و شهرام با یک پست دولتی خیلی بالا به یکی از شهرهای بزرگ جنوب کشور منتقل شد . 


چندین سال گذشت شهرام بخاطر زندگی در شهر دیگه و عقاید خاصش که با بقیه ی فامیل همخونی نداشت در این سالها دیده نشد ، تا اینکه برحسب اتفاق  برادر بزرگتر ماموریت های زیادی تو همون شهر نصیبش شد و همین باعث شد که گه گاهی خانواده برادر به خانواده شهرام سر بزنند و باز هم از زندگی عجیبشون تعجب کنند . 



فرض کنید شهرام با یک تیپ کاملا" مذهبی ، شهر دار اون شهر بود و همسر و دوتا دخترها با پوششی نامناسب و رفتاری بی هیچ تناسبی با موقعیت و اعتقادات شهرام زندگی میکردند و بخاطر موقعیت اون شهر مرتب با قایق های تندرو از این شهر به اون شهر می رفتند و به اندازه ی موهای سرشون خرید میکردند ..


 متاسفانه خونه روی هوا می چرخید و رعنا معمولا باخنده می گفت اگر قابلمه ی یک بار مصرف هم بود من هر روز دور مینداختم تا مجبور به شستنش نباشم .


شهرام با چیزی که در گذشته بود، خیلی  فاصله داشت ..


 تبدیل به آدم لوده ای شده بود که انگار به اطرافش توجه نداشت همیشه چند تا جوک دست اول تو دهنش بود و دیگه نمیشد خیلی جدی گرفتش . 



یادم رفت بگم که در انتهای دهه ی شصت ، یک پسر بنام صابر هم به خانواده  اضافه شده بود . 


روزگار به همین منوال میگذشت که ناگهان خبر مثل بمب تو فامیل ترکید . 


فرد ناشناسی به رعنا تلفن کرده بود و گفته بود چه نشسته ای که شهرام با منشی دفترش روی هم ریخته ند و ... 


رعنا هم به آدرس های داده شده میره و درگیری و کتک کاری مفصلی پیش میاد .


 انگار رعنا تو ماشین لوله ی جاروبرقی داشت و با همون انقدر شهرام رو میزنه که از چند جا دچار شکستگی استخوان میشه . 


همین موضوع باعث شد شهرام به منزل شکوه ، منشی دفترش که در عقد موقت خودش بود پناه ببره . شکوه هم ، هم سن و سال خودش و رعنا بود ، از همسر معتادش جدا شده  و با دختر هفت ساله ش زندگی می کرد . 


هیچکس نفهمید که رعنا اون دسته چک سفید امضاءرو از کجا آورده بود که شهرام بعد از اینهمه سال و گرفتن انواع کارشناسان خط از دادگاه نتونست ثابت کنه که امضا ها کار خودش نیست . 


رعنا و سه تا بچه به تهران اومدند و با چک هایی که هر چند وقت یکبار رو میکرد زندگی رویایی رو شروع کردند .

 این شده بود سریال فامیلی ، که رعنا اوایل دهه ی هشتاد ، صد میلیون چک میبرد می خوابوند به حساب و شهرام رو میرفتند با دستبند میبردند زندان ، مدتی بعد چک پاس میشد و شهرام با یک پست جدید و عالی دوباره برمیگشت . و دوباره بعد از مدتی همین ماجرا بود


شکوه هم  به عقد دائم شهرام دراومد و به سرعت یه پسر به دنیا آورد . زمزمه هایی شنیده شد که اون تلفن ناشناس به رعنا کارخودش بوده و توجیهش هم این بود که:


 من همسر موقت شهرام بودم ، چی از رعنای بی لیاقت کم داشتم و چرا باید زندگی مشترک پنهانی می کردم ؟ این کا رو کردم که تکلیف همه یکسره بشه .!!


رعنا از بین همه ی فامیل ، برادر بزرگتر شهرام رو رها نکرد و سعی میکرد رابطه شون رو حفظ کنه ولی متاسفانه رفتار تند و بدش کار دستش داد و رابطه ش با اون ها هم خراب شد . 


اونهمه چک هایی که شهرام پاس کرد و وجود دختر اول شکوه و در آستانه بلوغ قرار گرفتنش ، پسر دوم خودشون و گرفتاری هایی که سه تا بچه ش از رعنا ایجاد میکردند باعث شد تا اون ها هم زندگی مشترک موفقی تجربه نکنند .


متاسفانه شکوه هم رفتارو عقاید عامیانه زیاد داشت و سعی میکرد کم نیاره ، به شدت علاقمند بود که با مد و تازه های پایتخت هماهنگ باشه و بریز و بپاش ها ی عجیبی داشت . 


***********


چند روز پیش بعد ازهفت هشت سال عمو شهرام و همسرش شکوه و پسرشون رو دیدم . 


شکوه عکس دخترش رو از همسر اولش نشونم داد و گفت عقد کرده ، ماشالله خیلی خوشگل شده بود براش از صمیم قلب آرزوی خوشبختی کردم . 


بهم گفت از ساناز خبر داری؟ با تعجب پرسیدم ساناز کیه؟؟ 


گفت : دختر اول عموت اسمش رو گذاشته ،  ساناز . گفتم که نمیدونستم و خبری ندارم .


گفت : انگار رعنا با یه آدم خیلی مهم(یه چیزی تو مایه های نماینده مجلس)  آشنا شده و همسر موقت اون آقا شده . 


ساناز (زینب)باهاشون مشکل پیدا کرد و در کمال تعجب به منزل ما اومد . نزدیک دوماه هم پیش ما بود و اتفاقا خیلی بهمون خوش گذشت . 


ولی رفت و دیگه پیداش نشد ، خبر دارم که به یه شهر بزرگ کوچ کرد و تک و تنها تو یه شرکت استخدام شد و زندگیش رو شروع کرد ، بعدم با یه پسری آشنا شد (داشت عکس های پروفایل زینب رو بهم نشون میداد) 


تو عکس زینب کنار یه اقایی که خیلی باهاش تناسب نداشت ایستاده بود . 


یه مانتوی سفید و روسری تیره رو سرش بود دسته گل قرمزی دستش گرفته بود و با چشمانی غمگین به دوربین زل زده بود . 


(شکوه توضیح داد: انگار خیلی تنها و غریبه ... این عکس عروسیشه، فکر میکنم بدون هیچ تشریفاتی ازدواج کرده ) 


رفت رو عکس بعدی که یه عکس کارتونی بود که توش دختر شاد و بامزه ای با شکم قلمبه ایستاده بود و پسری بانمک تر از خودش دولا شده بود برجستگی شکمش رو می بوسید . 


اضافه کرد : فکر میکنم الان حامله ست . 


دلم فشرده شد ، رفتم به سالهای دور.. 


تقریبا" همون موقع ها که تازه از آرمین جدا شده بودم .. فکر میکنم شوهر خاله م فوت کرده بود و رعنا و بچه ها اومده بودند منزل بابا اینا که تسلیت بگن . 


رعنا همین که از سلام و علیک گذشتیم شروع کرد با همون لحن تند و تیزش شهرام و شکوه رو نفرین کرد و  مثل رگبار بدو بیراه می گفت .. 


 مهردخت هم نشسته بود شاهد و ناظر بود ، به مینا اشاره کردم مهردخت رو با زینب و سارا ببرید اتاق خودت .


 بابا با همون لحن آروم همیشگیش گفت : رعنا جان ، تو و شهرام از هم جدا شدید ولی از نظر ما چیزی عوض نشده و جایگاه تو و بچه ها همیشه برای ما ، حفظ و محترمه ...


اما خواهش میکنم وقتی پیش ما هستی از مسائل گذشته یاد نکن و حرفی نزن، البته توصیه من به تو اینه که هیچوقت حتی تو خلوت خودت هم این کار رو نکن چون بجز اینکه خودتو بچه ها  بیشتر اذیت بشین هیچ فایده ای نداره .


 من اصلا در جایی نیستم که زندگی شما رو قضاوت کنم پس واقعا شنیدن این مسائل بجز اینکه انرژی منفی محیطمون رو بیشتر کنه هیچ کاربرد دیگه ای نداره . 


حالا که تصمیم گرفتی بچه ها پیش خودت باشند همه ی تلاشت رو برای آرامششون بکن و همیشه هم روی ما همه جوره حساب باز کن ... 


اونشب رعنا دیگه حرف خاصی نزد ولی بعد از اون دیگه حاضر به رفت و آمد نشد . 


مادر بزرگمم که فوت کرد و متوجه شد چند تا فحش آبدار پیغام فرستاد و گفت : اون پیرزن بفکر منافع خودش بود وگرنه خونه ی اون یکی رفت و آمد نمی کرد!!! 


تو همین فکرها بودم که جمله ی بعدی شکوه رشته ی افکارم رو پاره کرد . 


:-حتما" نمیدونی سارا هم یه آرایشگر حرفه ای شده ؟ 


-: نه بخدا نمیدونستم ، چه جااالب ، واقعا؟؟ 


- :اره اتفاقا معروفه چطور اسمش رو نشنیدی ؟ 


- : نشنیدم دیگه ...الان که زینب حامله ست ازش خبر نداری؟ مثلا" به تلفنش زنگ نزدی؟ 


-: نه .. پدرش باید پیگیر باشه که تمایلی نشون نمیده . 


(به عمو شهرام نگاه کردم ، اونم بهم نگاه کرد .. چند ثانیه ای گذشت ، ولی روش رو به طرف دیگه کرد و با بغل دستیش مشغول صحبت شد ) انگار هیچ تمایلی برای صحبت نداشت. 


-: صابر چی شد ؟ 


صابر از همه خشمگین تر بود و هیچوقت ما رو  نبخشید .. 


چند سال قبل پسرم خیلی تلاش کرد برادرش رو ببینه ، راضی شد تا نزدیک اینجا هم اومد ولی وقتی همدیگه رو دیدند نتونست خودش رو کنترل کنه و رفتار خیلی بدی کرد متاسفانه خیلی تو ذوق بچه م خورد ولی چه میشه کرد نمیتونه دیگه . 


دخترا بهتر بودن ، برادرشون رو دوست داشتند .. راستی می خوام برای تهیه ی جهیزیه بیام تهران .. 


***********


ذهنم پرواز کرد به سمت بچگی هام . حرفای بزرگترا ، غبطه و حسرت خانم های فامیل و بازی کردن زینب و مینا و مهرداد و ... 



فکر می کردم که بعضی از آدما که راه و رسم زندگی رو بلد نیستن ، میتونند مشکلات جدی رو برای حتی  نسل های آینده رقم بزنند 


رعنا بد رفتار و تند بود .. تک دختری که بین 6-7 تا برادر قلدر بزرگ شده بود و با بددهنی و افراط می خواست بقول معروف گربه رو دم حجله بکشه و کاری کنه که شوهرش (مهندس) رو مثل موم تو دست خودش نگه داره و با دستور دادن و تحکم و تحقیر فکر میکرد میتونه افسار قدرت روبه  دست بگیره ..


 یادم میاد می رفتیم خونه شون نشسته بود رو مبل و میگفت : مهندس چایی بریز ، مهندس استکانا رو جمع کن ، مهننندس ... 


این رفتار  شهرامی که به زن با توصیه ی مولا علی نگاه میکرد ، رو تبدیل به چه کسی کرد ؟ 


و نهایتا" زن دومی که  زد زیر قول و قرارش و یادش رفت داره وارد زندگی مردی میشه که متاهله و شرایط خاص داره و نهایتا" قربانی شدن بچه ها ... 


کاش رعنا انقدر شعور داشت که بارفتار بدش حداقل باعث دوری بچه هاش از عمویی مثل بابا عباس نمیشد ... 


نمیدونم تو خلوت خودش به این جنایت ها فکر میکنه یا حتی به ذهنش هم نمیرسه که چقدر اشتباه کرده . 


لطفا" تا شعور نداریم مزدوج نشیم و حتما حتما تا شعور و حس فداکاری  نداریم بچه دار نشیم 


دوستتون دارم 





09 May 11:02

تبليغ از نوع گيس طلايي

by giso shirazi
به دانشجوها گفتم نه اتفاقا خيلي هم خوشحالم، چرا فقط هشت سال از جووني ما بسوزه پاي احمدي؟ شما هم راي نديد تا هشت سال آينده عمرتون بربادفنا بره( وحشتزده به من خيره شدند و تصميم گرفتند كه به روحاني راي دهند)