Shared posts

04 Nov 21:25

سیزده سوءتفاهم درباره‌ی کشتی و کشتیرانی

by طاها

دریانوردی، از آن دست مشاغلی نیست که همه با آن آشنا باشند. اندک بودن مرزهای آبی کشور وسیع ایران نیز مزید بر علت شده و این‌گونه است که آگاهی عمومی چندانی از کشتی و کشتیرانی وجود ندارد.

اغلب ما تصوراتی غیرواقعی از شغل دریانوردی داریم که در قالب یک طرح، بخشی از آن‌ها را به تصویر کشیده‌ام (نگاه کنید به شغل دریانوردی از نگاه دیگران).

آن‌چه در ادامه می‌خوانید، گزیده‌ای است از مهم‌ترین تصورات اشتباهی که درباره‌ی شغل دریانوردی و شرایط کار روی کشتی و واقعیت‌های آن رواج دارد.

این فهرست، بدون یاری دوستانم در شبکه‌های اجتماعی تکمیل نمی‌شد که از یکایک آن‌ها سپاسگزارم.

کشتی‌ها نه در اسکله لنگر می‌اندازند و نه در دریا

لنگر کشتی وسیله‌ای است که در کنار وظیفه‌ی اصلی خود، یعنی قطع اینترنت کشور ایران، برای ثابت نگاه داشتن موقعیت کشتی در آب به کار می‌رود. کشتی‌ها در اسکله و حین بارگیری با طناب یا زنجیر به اسکله بسته می‌شوند، و لنگرها بالا هستند. در میانه‌ی دریا هم اساساً نیازی به لنگر نیست و اگر هم آب چنان آرام باشد که کشتی هوس ایستادن کند، لزومی به انداختن لنگر نیست.

پس کشتی کجا لنگر می‌اندازد؟ در لنگرگاه!

لنگرگاه‌ها، بخش‌هایی نسبتاً کم‌عمق هستند در اطراف بنادر که کشتی‌ها می‌توانند در آن‌ها توقف کنند و به انتظار خالی شدن اسکله یا تصویب برنامه‌ی سفر خود بنشینند یا سوخت و خواربار مورد نیاز خود را خریداری نمایند. لنگرگاه می‌تواند طبیعی باشد یا به صورت مصنوعی ایجاد شود. در هر حال، اگرچه لنگرگاه در میانه‌ی آب قرار دارد، ولی اهل فن به آن «دریا» نمی‌گویند.

لنگر بالا است و کشتی با طناب به اسکله بسته شده.

لنگر بالا است و کشتی با طناب به اسکله بسته شده.

زنجیر متصل به یک لنگر، مهم‌تر از خود آن است

چگونه است که لنگر، یک کشتی عظیم را در جایی ثابت نگاه می‌دارد، امّا با یک موتور نسبتاً کوچک بالا کشیده می‌شود؟ واقعیت آن است که قلاب سر لنگر اهمیت چندانی ندارد و این زنجیر بلند و سنگین آن است که سکون کشتی را تضمین می‌کند. طول زنجیر یک کشتی ممکن است به دویست یا سیصد متر برسد، امّا این بدان معنا نیست که می‌تواند در آب‌های عمیق دویست یا سیصد متری لنگر بیاندازد.

فرآیند کار بدین نحو است لنگر را آهسته به کف دریا می‌برند و سپس زنجیر آن را رها می‌کنند تا پایین رود. بعد از آن کشتی آن‌قدر به عقب می‌رود تا مطمئن شوند تمام زنجیر، در بستر دریا آرمیده است. به این ترتیب، موتور مربوط به بالا کشیدن لنگر لازم نیست تمام آن را یکجا و یکباره بالا بکشد و در عوض وزن آن را آرام‌آرام و به‌تدریج تحمل می‌کند و با وجود جثه‌ی کوچکش از پس کار برمی‌آید.

دریانوردان دائماً غذاهای دریایی نمی‌خورند

حتّی کوچک‌ترین کشتی‌ها نیز به آشپزخانه‌ای مجهز هستند که امکان طبخ انواع و اقسام غذاها در آن مهیا است. مواد غذایی مرسوم نیز برای نیاز یک سفر دو تا سه ماهه را می‌توان در یخچال‌ها نگهداری کرد و بنابراین نیازی به سخت‌گیری در انتخاب نوع غذا نیست. غذاهای دریایی نظیر ماهی و میگو نیز در کنار گوشت و برنج و تخم‌مرغ و نان و پنیر و لبنیات و غیره، از بنادر خریداری شده و در یخچال‌ها نگهداری می‌شوند. بنابراین دریانوردان لزومی ندارد کلاه مکزیکی به سر کنند و کنار عرشه ماهی بگیرند تا غذایی برای خوردن داشته باشند.

دریانوردان هم دریازده می‌شوند

همه‌ی ما کسانی را می‌شناسیم که در سفرهای جاده‌ای داخل ماشین راحت نیستند و هر بار با دل‌پیچه و حالت تهوع دست به گریبانند. آیا این افراد به مرور زمان بهبود می‌یابند؟

دریازدگی عارضه‌ای است که از تناقض سیگنال‌های دریافتی واقع در گوش میانی و عضلات و مفاصل بدن، با آن‌چه که از طریق چشم مخابره می‌شود، به وجود می‌آید. به عبارت دیگر، در حالی که چشم انسان حرکتی را مشاهده نمی‌کند، مایع میانی داخل گوش به حکم قانون جاذبه جابه‌جا می‌شود و این تناقض، سبب بروز اختلال‌هایی همچون سردرد و سرگیجه و حالت تهوع در بدن می‌شوند.

دریانوردان می‌آموزند تا با دریازدگی سر کنند، امّا نمی‌آموزند که دریازده نشوند.

کشتی‌های تجاری اسلحه حمل نمی‌کنند

طبق قوانین بین‌المللی، کشتی‌های تجاری حق حمل هیچ‌گونه سلاح گرمی، حتّی برای دفاع از خود را ندارند. شاید بتوان اسلحه‌ی پرتاب منور را تنها سلاح گرم موجود روی کشتی نامید.

جالب است بدانید همین همراه نداشتن سلاح گرم، کشتی‌های تجاری را به طعمه‌ی خوبی برای دزدان دریایی مبدل ساخته، تا جایی که کشتی‌ها اجازه یافته‌اند استثنائاً در آب‌های پرخطر باب‌المندب و خلیج عدن، نیروی نظامی مسلح به کشتی سوار کنند و در پایان فوراً از کشتی پیاده نمایند. برای اطلاعات بیشتر، نگاهی به اینفوگرافی منتشرشده در همین وبلاگ با عنوان مقابله با دزدی دریایی در کشتی‌های تجاری بیاندازید.

اینفوگرافی: مقابله با دزدی دریایی

اینفوگرافی: مقابله با دزدی دریایی

از هوای تازه چندان هم خبری نیست

بدیهی است هوا در میانه‌ی دریا عاری از دود و دم شهری است. امّا در مورد کشتی‌ها این فقط ظاهر امر است. پرسنل یک کشتی حمل مواد شیمیایی، دائماً در معرض استنشاق بخارهای متصاعدشده از این مواد هستند. در کشتی‌های نفت‌کش، همیشه بوی نفت به مشام می‌رسد. محموله‌های فله‌ای برنج و غلات را پس از بارگیری سم‌پاشی می‌کنند که این سم همیشه خطراتی را برای پرسنل کشتی به همراه دارد، تا جایی که معمولاً بسته‌های کمک‌های اولیه‌ی مخصوصی نیز همراه سم‌ها به کشتی تحویل می‌دهند. اگرچه امروزه استفاده از آزبست (Asbestos) ممنوع شده، کشتی‌های قدیمی هنوز در تردد هستند. مواد شیمیایی تمیزکننده و رنگ‌ها و ضدزنگ‌های خاص مورد استفاده در کشتی را نیز به فهرست فوق اضافه کنید و بپذیرید که از هوای تازه چندان هم خبری نیست.

بار این کشتی گوگرد بود. ماسک و عینک تنها برای جلوی دوربین کنار رفته است

بار این کشتی گوگرد بود. ماسک و عینک تنها برای جلوی دوربین کنار رفته است

همه‌ی دریانوردان را «ملوان» نمی‌نامند

همان‌طور که در سازمان شما عده‌ای مدیر، عده‌ای کارشناس و عده‌ای کارمند هستند، در کشتی نیز گروه‌های شغلی متفاوتی وجود دارند. ملوان‌ها، دریانوردانی هستند که بدون تحصیلات دانشگاهی وارد این شغل شده‌اند و انجام خدمات، تمیزکاری، یا تعمیرات جزئی را بر عهده دارند و زیر نظر افسران و مهندسان کشتی که پس از کسب مدارک حرفه‌ای و تحصیلات دانشگاهی وارد این حرفه شده‌اند، فعالیت می‌کنند.

همه کاپیتان نمی‌شوند

در کشتی‌ها هم مانند هر سازمان دیگر، اشخاص مختلف با تحصیلات و تخصص‌های مختلف مشغول به کارند، که اصطلاحاً به دو دسته‌ی عمده‌ی افسران عرشه (Deck Officers) و مهندسان (Engineer Officers) تقسیم می‌شوند. ناوبری (هدایت کشتی در آب) و عملیات مرتبط با تخلیه و بارگیری کشتی بر عهده‌ی افسران عرشه است و مهندسان بر کارکرد ماشین‌آلات و تجهیزات مکانیکی و الکترونیکی آن نظارت دارند. هر دسته در گروه خود پیشرفت می‌کنند و عناوینی می‌گیرند. «کاپیتان»، بالاترین عنوان شغلی برای افسران عرشه است، که همتای «سرمهندس» (Chief Engineer) در میان مهندسان است.

هشتصد نفر در یک کشتی کار نمی‌کنند

بزرگ‌ترین کشتی‌های تجاری، با چیزی حدود پانزده تا بیست نفر به سفر می‌روند که از نظر قوانین بین‌المللی، همراه داشتن تقریباً نیمی از این تعداد الزامی است.

باربیکیو در کشتی

باربیکیو در کشتی

پزشک کشتی نداریم

در یک کشتی تجاری، کسی با عنوان پزشک مشغول به کار نیست. حتّی در سفرهای بلندمدت نیز پزشک با کشتی همراه نمی‌شود. همه‌ی کارکنان کشتی اصول ابتدایی کمک‌های اولیه را می‌آموزند و برخی نیز دوره‌های آموزش‌های لازم برای تزریق آمپول و سرم را پشت سر می‌گذارند. امّا اگر مشکلی جدی برای کسی پیش آید و تماس تلفنی با پزشکان شرکت گره از مشکل نگشاید، کشتی چاره‌ای جز تغییر اضطراری مسیر و پیاده کردن شخص بیمار یا حادثه‌دیده ندارد.

اتاقی با نام Hospital در کشتی تعبیه شده که تنها کارآیی آن قرنطینه کردن شخص بیمار و امکان نصب آسان سرم و مسائلی از این دست است. از بیمارستان و پزشک و پرستار خبری نیست.

اتاقی که آن را بیمارستان می‌خوانند

اتاقی که آن را بیمارستان می‌خوانند

ریختن زباله در دریا ممنوع است

قوانین بسیار سختگیرانه‌ای برای ریختن زباله در دریا وجود دارد. دریانوردان موظفند زباله‌های خود را در بسته‌بندی‌های منظم تفکیک‌شده نگهداری کرده و در محلی از کشتی قرار دهند و در بنادر تحویل دهند و رسید دریافت نمایند. عدم انجام این کار، جریمه‌های سنگین در بر دارد و این جریمه‌ها، فقط شامل حال شرکت مالک کشتی نیست و ممکن است در قالب جرائم مدنی، گریبان شخص فرمانده کشتی یا اشخاص خاطی را نیز بگیرد.

از اینترنت خبری نیست

تبادل انواع اطلاعات تلفنی و اینترنتی روی کشتی، از طریق ماهواره صورت می‌گیرد که هزینه‌ی آن کم نیست. بیشتر کشتی‌ها سرویسی را برای برخورداری از خدمات ایمیل (و نه حتی مرور وب) خریداری می‌کنند که آن را معمولاً در اختیار پرسنل قرار نمی‌دهند.

البته با پیشرفت روزافزونی که در عرصه‌ی تبادل اطلاعات شاهد آن هستیم، دیر نیست روزی که ناچار شوم این بند از نوشتار خود را خط بزنم.

آنتن‌های ماهواره‌ی روی کشتی

آنتن‌های ماهواره‌ی روی کشتی

دریانوردان لزوماً همجنس‌گرا نیستند

دریانوردی در تمام جهان شغلی مردانه است و بقای این وضعیت در کشورهای اسلامی با الزامات قانونی پی‌گیری گردیده و برای سال‌های آینده نیز تضمین می‌شود. این‌گونه است که پرسنل کشتی برای مدت‌های طولانی از معاشرت با جنس مخالف محرومند. امّا این‌ها دلیل نمی‌شود به همجنس‌گرایی رو بیاورند و می‌توان مطمئن بود اگر همجنس‌گرا باشند، به دلیل شغل خاصشان نیست.

لنگرگاه سنگاپور

لنگرگاه سنگاپور

عکس‌ها همه از دوربین خودم بیرون آمده‌اند. استفاده‌ی بی‌اجازه از آن‌ها در سایت‌ها و وبلاگ‌های دیگر، دور از شأن انسانی است.

29 Oct 19:41

تنها به جرم زن بودن!

by خانم اردیبهشتی

سلام

دانشگاه قبلی که بودم خیلی با اسید سر و کار داشتیم. اسیدهای غلیظی که توی شیشه های 5 لیتری تیره مرک (Merck) نگه داری می شد. وقتی درش را باز می کردیم بخارش می زد بیرون و بینی و چشم را می سوزوند. یک بار موقع ریختن اسید توی بشر به خاطر سنگینی شیشه دستم لغزید و یک کم اسید ریخت روی سنگ میز آزمایشگاه که از سنگ های ضد اسید هم بود مثلا. سنگ شروع به حل شدن و غلغل کرد. می جوشید و ازش حباب می زد بیرون. ایستاده بودم و نگاه می کردم به اثری که اسید روی سنگ گذاشته بود. قسمتی از سطح صیقلی سنگ خورده شده بود و سطح دیگه ناهموار و تکه تکه شده بود.

تو دوره کارشناسی ارشد یک بار دستگاه خودساخته یکی از دانشجویان منفجر شد و محتویاتش که حاوی اسید رقیق شده بود به همه جا پخش شد. قسمتیش ریخت روی دست و صورت یکی از بچه ها که سریع بردنش درمانگاه... تا آخرین روزی که توی اون آزمایشگاه کار کردم جای سوختگی قهوه ای این محلول روی دیوار و جداره مانیتور قابل رویت بود.

 

همه ما درباره اسیدپاشی و بلاهایی که سر آن زنان و دختران بی گناه اومده شنیدیم و خوندیم. کلی اخبار ضد و نقیض. کلی شایعه. درباره تعداد و مکان و شهرها و نحوه اتفاقش! کلی پیام و صحبت و راهکار و ... در کنارش حتی ساختن جوک و تلخند و ... و حتی حرکات زشت و شنیعی مانند ریختن آب توسط موتورسواران بر روی دخترانی که پیاده می رفتند و خندیدن به ترس و وحشت اون ها و...

همه و همه این ها چه درست و چه غلط یک نتیجه داشته. افزایش ترس و وحشت و ناامنی در زنان و گوشه نشینی اجباری آنان...

چیزی که قابل توجه هست و در زیر پوسته عناوینی مانند ا.مر به معر.وف یا رانندگی زنان یا اهل اصفهان بودن یا گروهی یا منفرد بودن یا مسائل سی.یا.سی یا روانی بودن مجرم و... پنهان میشه فرهنگی است که همیشه و از گذشته ها، خشونت علیه زنان در آن امری فراگیر بوده و هست.

جامعه ای مردسالارانه که حاصلش حس ترس و ناامنی و درد و رنج و گوشه گیری برای زنانی است که تنها به جرم زن بودند متحمل این سختی ها شده اند...

یک زمان خفاش شبی زن ها را می دزد و می کشد... یک زمانی با چماق و به زور از سر زنان حجاب برمی دارند... یک زمان با زور و ایجاد ترس و رعب به سر زنان چادر می کنند... یک زمان در میان اشک و درد و غم کودکی را از آغوش زنی می گیرند... یک زمانی زنی را به بیابانی می برند و دسته جمعی بهش تجا.وز می کنند و بعد سرش را می برند... یک زمانی زنی را در حد مرگ کتک می زنند و از خانه می اندازندش بیرون... یک زمان پدری دخترش را به خاطر بی آبرویی می کشد... یک زمانی زنی از فشار ظلم و استیصال خودسوزی می کند ... یک زمانی به خاطر عدم امنیت خانه از خانه فرار می کنند... یک زمانی از برادر، پدر، شوهر، فرزند کتک می خورند... یک زمانی... یک زمانی...

امروز داستان این زنان مورد ستم قرار گرفته از فرهنگ ریشه دوانده مردسالار که در ناخودآگاه زنان را معلول و مقصر خیلی از اتفاقات می دادند مورد توجه قرار گرفته است. ولی زود به دست فراموشی سپرده خواهند شد و باقی عمر در رنج و سختی و تنهایی به دنبال پاسخ به بزرگترین پرسش زندگی خود خواهند بود: چرا من؟! به کدامین گناه؟!

این روزها به دست فراموشی سپرده خواهد شد... بدون پیدا کردن مجرمان اصلی که باعث ایجاد چنین تفکر و فرهنگی می شوند... این روزها خواهد گذشت ولی تا وقتی این دیدگاه نسبت به زنان تغییر نکند روزی، جایی، شاید همین فردا، به گونه ای دیگر، باز زنی قربانی خواهد شد تنها به جرم زن بودن!

 

پیوست: چند روزه که با خودم درگیرم. که این پست را بنویسم و یا نه؟! که دچار بدفهمی نشم! که بهم خیلی انگ ها زده نشه! ولی ... ولی حتی اگه یک نفر هم متوجه حرف من بشه... که بفهمه تا وقتی این دیدگاه نسبت به زن هست، موجودی در درجه دوم، مقصر انحراف و گناه مرد، مستحق تنبیه و مجازات از طرف مردان همه چیز دان و ... این خشونت ها وجود خواهد داشت. حالا یک بار با اسید، یک بار با خفه شدن، یک بار با چوب و چماق و ...

به جای راه حل لحظه ای دنبال ریشه کن کردن این باورها و فرهنگ غلط باشیم.


بعدا نوشت: این پست می تونه جوابی باشه برای دوستانی که فکر می کنند صحبت در مورد حقوق زنان و تلاش برای اون بی فایده است. دوستان عزیز هر تغییری به مرور جواب خواهد داد اگه ما خسته نشیم.

28 Oct 06:40

مثل یک بانو

by Madian Vahshi
آقای الف وقتی با خاله سارا ازدواج کرد خاله رو بانو صدا می کرد. این اولین باری بود که توی فامیل ما یک نفر زنش رو بانو صدا می کرد. یا بهتره بگم اولین باری بود یک نفر تو فامیل ما زنش رو اینقدر با احترام صدا می کرد. من اون موقع کلاس پنجم بودم. چیز زیادی هم از زندگی سابق آقای الف نمی دونستم. اما از نظر من همینکه آقای الف خاله سارا رو بانو صدا می کنه یعنی خیلی دوستش داره و براش احترام قائله. اینم یادم رفت بگم آقای الف خیلی وسواسی بود. بانو واسه آقای الف خونه رو برق مینداخت. آشپزی می کرد. وقتی غذا رو می کشید چهارچشمی غذا رو چک می کرد که مبادا تار مو تو غذا باشه و آقای الف قهر کنه و از سر میز بلند شه.  و اگر قرار بود مهمونی یا خرید برن راس ساعتی که آقای الف می گفت جلوی در آماده وایساده بود. توی مهمونی ها هم هر وقت آقای الف  خسته می شد یک کلمه می گفت : بانو! و بانو دوزاریش میفتاد که سه دقیقه وقت داره تا از همه خداحافظی کنه و جلوی در وایسه.  آقای الف هر شب میفتاد روی بانو و بانو رو با اون سینه های درشت و سفیدش و تا خایه میگائید و از اونجایی که خاله سارا حالا بانو شده بود براش افت داشت بیفته روی آقای الف و خودشو ارضا کنه. دلش به همین خوش بود که آقای الف جز اون هیچ زن دیگه ای رو نمی خواد.
من بزرگ شدم و بانو پیر شد. یک بانوی پیر و خسته. دیگه برق انداختن خونه و چهارچشمی پاییدن تار مو توی غذا عادتش شده بود. یادمه یک بار که اومده بودن خونه من، وقتی داشتم غذا رو می کشیدم، بانو دوید تو آشپزخونه و عینکشو زد و شروع کرد به وارسی غذا که مبادا تار مو توش باشه. ازش پرسیدم بانو، تو این همه سالی که با آقای الف زندگی می کنی، چند بار توی غذات مو بوده؟ جواب داد : یک بار. گفتم آقای الف چیکار کرد؟ گفت قهر کرد یک روز لب به غذا نزد. گفتم : یک عمر خودتو آزار میدی که اون راضی باشه؟ اینقدر عاشقشی؟ آهی کشید و گفت من فقط می خواستم همونجوری باشم که اون توقع داشت: مثل یک بانو. 
سر میز شام به آقای الف با شوخی گفتم : شانسم نداشتیم کسی ما رو بانو صدا کنه. از بچگی حسرتش به دلمون موند. آقای الف صداشو صاف کرد و گفت: تو هیچوقت مثل یک بانو نبودی. با مردا خیلی مردونه برخورد می کنی. حالت زنونه نداری. مردا باهات راحتن . به خودشون اجازه می دن جلوت آروغ بزنن و بگوزن و برای زدن مخ بانوها باهات نقشه بکشن. از همین الان بهت میگم تا آخر عمرت امکان نداره مردی پیدا بشه تورو بانو صدا کنه. 
راست هم میگفت. هیچوقت هیچکس منو بانو صدا نکرد . با من مثل یک بانو هم رفتار نکرد. من بال زدم و پرواز کردم و دویدم ، سیگار کشیدم و مست کردم و بلند بلند خندیدم و رقصیدم و هر مردی رو که دلم خواست گاییدم.مثل بانو نشدم. خسته نشدم.آه نکشیدم.  پیر نشدم. 
27 Oct 22:11

My future tombstone

27 Oct 22:10

It applies to men too

27 Oct 22:05

برای آن ها که فکر می کنند حتما باید مادر باشی تا بفهمی

19 ساعت،10 دقیقه


شادی بیضایی قبول دارم که مادر یا پدر شدن اتفاق خیلی بزرگ و تجربه‌‌ای منحصربه‌فرد در زندگی هر آدمی است. قبول دارم که یک جور دوباره متولد شدن است و تپیدنِ قلب در بدنی دیگر و از این حرف‌ها. می‌دانم خیلی خوب است و شیرین. اما این حرف که خیلی هم این طرف و آن‌طرف، به خصوص برای خلع سلاح کردنِ طرف موقعِ آوردنِ استدلال‌های معمولاً مسخره می‌شنوم، حرصم را در می‌آورد که «باید مادر باشی تا بفهمی!» چرا آدم باید مادر باشد تا چیزی را درباره‌ بچه‌ها بفهمد؟ به نظرم حامله شدن، فرورفتن «بِیبی‌چک» در ادرار و پیدا شدن دو خط آبی روی نوار سفید، جنبیدنِ ماهی کوچک توی شکم موقعِ خواب، عُق زدن، دردِ زایمان و پاره و دوخته شدن هیچ‌کدام معجزه‌ای در قلب آدم به وجود نمی‌‌آورد. دستِ کم، در من که به وجود نیاورد. حتی یادم هست که اولین روزهای زندگی پسرم، بالای سرش که بوی شیر و شامپو بچه می‌داد، می‌نشستم و با احساس گناه، توی دلم فکر می‌کردم: «یعنی می‌شه من این بچه را مادرانه دوست داشته باشم؟»  هنوز حس خودم را نمی‌فهمیدم؛ دست‌پاچه بودم و نمی‌توانستم به عشق مادری فکر کنم. دلم درد می‌کرد، یبوست و خون‌ریزی داشتم و شب‌ها بد می‌خوابیدم و روزها درمانده بودم. عکس‌های مادر و کودک را گوگل می‌کردم و فکر می‌کردم چه‌طوری زنی که این‌طوری پاره پوره شده، می‌تواند عاشق شود؟ کم کم که از دستپاچگی در آمدم، فهمیدم که حس مادری‌ام خیلی چیز عجیب و غریبی نیست و اشتباه می‌کردم که منتظر معجزه بودم. تازه فهمیدم که برای خیلی‌ها بدون این‌که بدانم، مادر بوده‌ام و یا دست‌کم حس مادری داشته ام. به نظرم این که می گویند باید مادر باشی تا بفهمی، یک دروغ چرند، یک بزرگ‌نماییِ جعلی و یک تقدس ساختگی‌ است.  آدم لازم نیست زاییده باشد تا بفهمد که بچه را نباید زد و خواباند و با گرفتنِ بینی‌اش، غذا را فرو کرد توی حلقش. لازم نیست کسی زاییده باشد تا بفهمد که نباید بچه را با کتک از خانه بیرون کرد و به پارک فرستاد تا بشود محیط مناسبی برای مواد کشیدن فراهم کرد. برای این که بفهمیم کشته شدن بچه‌ها در جنگ دردناک است، لازم نیست کسی را زاییده باشیم. بچه‌دار شدن اگر آدم را «مادر» می‌کرد، اخبار پر نبود از ماجراهای کودک‌آزاریِ خانگی.  آدم‌های زیادی را هم می‌شناسم که بچه نزاییده‌اند اما مادر هستند چون حتماً نباید کسی مادر باشد تا روابط عاطفی و عشق بینِ انسان‌ها را درک کند. حتماً نباید کسی مادر باشد تا صلاحیت داشته باشد درباره‌ تربیت و بزرگ‌ کردنِ بچه‌ها نظر بدهد. در بحث‌ها، زیرِ لینک‌ها، پشت تلفن و پشتِ سرِ آدم‌ها از این حرفِ بی ارزش برای اثبات خودمان استفاده نکنیم. بچه‌دار شدن اتفاق بزرگ و درخشانی است در زندگی اما نه لزوماً می‌تواند ما را پدر و مادر یا آدمِ بهتر و فهمیده‌تری کند و نه اگر اتفاق نیفتد، باعث می‌شود نتوانیم احساس مادر و پدر بودن را بفهمیم یا درک کنیم. هرکدام از ما اگر به دور و برمان نگاه کنیم، مثال‌های زیادی برای پذیرفتنِ این واقعیت پیدا می‌کنیم. برای من، «آباجی» ستاره‌ روشنی که هزاران کیلومتر دورتر، هنوز زیرِ خروارها خاک با خاطره‌هایش می‌درخشد، یکی از آن‌ها است. آباجی، زن‌داییِ بابام بود. مثل بیش‌ترِ خانواده‌ پدری‌، خیلی سالِ پیش از «آران» که آن‌وقت‌ها دِهی بود دور و برِ «کاشان»، مهاجرت کرده بود به تهران و با مادر و برادرش در خانه‌ کوچک و قدیمی در خیابان آذربایجان زندگی می‌کرد. شوهرش سال‌های سال قبل مرده بود؛ وقتی خیلی جوان بود. سرطان گرفته بود. آباجی و شوهرش که داییِ بابای من بود، هیچ وقت بچه‌دار نشدند. آباجی خوشگل بود. از خیلی‌ها شنیدم جوان‌تر که بوده، خیلی خیلی هم خوشگل‌تر بوده. آدم فکر می‌کرد با این پوست خوب و کشیده، میز توالتی دارد پر از کرم‌های روز و شب و دور چشم و ضد آفتاب. ولی در واقع، آباجی اصلاً میز توالتی نداشت. یک آینه‌ ساده‌ معمولی بود روی یک میز چوبی. صورتش همیشه برق می‌زد؛ یک‌جوری که انگار الان کرم مرطوب کننده‌ «دیور» را با دقت و با نوکِ انگشت اشاره، نقطه‌نقطه زده باشد به همه جای صورتش و با حوصله آن را پخش کرده باشد همه جا تا پایین گردن. انگار پای چشمش را با محلول «لانکوم»پاک کرده باشد که این‌طور تمیز بود و مرطوب. من البته هیچ‌وقت همه‌ موهایش را جز در یک عکسِ ماتِ قدیمی ندیدم.  آباجی روسری سر می‌کرد و تنها چیزی که از موهایش می‌دانم این است که همیشه برق می‌زد، مرتب بود و فرقش باز شده از وسط. برقِ تازه و خوبی که از شامپوی سه دلاری «هد‌اند‌شولدرز»تا 28 دلاریِ «رِدکِن» هیچ‌کدام نتوانستند به موهای من ببخشند. نمی‌دانم مثلِ برادرش بهایی بود یا مثلِ مادرش، مسلمان. هیچ‌وقت درباره‌اش از کسی نپرسیدم و کسی هم برایم توضیحی نداد. اگر هم توضیح داده‌اند، یادم نمانده. خوش‌بختانه از رفتارش چیز خاصی نمی‌شد فهمید. فقط می‌شد فهمید که هرچه هست، خوب و درستش است. لباس‌های تیره می‌پوشید و خیلی تمیز بود. دست‌هایش استخوانی و پر از رگ بود؛ سفید و تمیز. ما خیلی آن‌جا می‌رفتیم؛ وقت‌ و بی‌وقت؛ با خبر و بی‌خبر. اما آباجی همیشه همان‌شکلی مرتب بود؛ مثل مادربزرگ‌ها. انگار همیشه منتظر ما باشد. انگار هیچ‌وقت نامرتب نباشد. من روزهای نامرتبی خیلی دارم. ربطی به کارمند و مادر بودنم ندارد، همیشه این‌طوری بوده ام. روزهایی که حمام نمی‌روم، شانه نمی‌زنم، ریملم‌ می ریزد پایین و زیرِ چشم‌هایم سیاه است. روی لباسم لکه‌ غذا است و به همه می‌پرم. آباجی از این روزها نداشت گویا. همیشه یک شکل بود؛ مرتب، خندان، تمیز و آماده‌ پذیرایی از ما بچه‌ها. آباجی بچه‌دار نشده بود. اما بابا تعریف می‌کند که تمامِ سال‌های بچگیِ او، در خانه‌ بزرگ و پر اتاقِ قدیمیِ «آران» که تمام خانواده را در خودش جا داده بود، وقتی مادرها قالی می‌بافتند و تمام روز مشغولِ کار بودند، آباجی وسطِ کارِ قالی‌بافی بلند می‌شده و بچه‌ها را تر و خشک می‌کرده و به آن‌ها می‌رسیده؛ با میلِ خودش، با خوش‌رویی؛ با عشق. آباجی برای بچه‌های آن خانه مادر بود. حتی نمی‌شود گفت مادرِ دوم چون اول و دومی نداریم وقتی به همان اندازه با عشق و با روی باز آن‌ها را در آغوش بگیری. بچه‌ها بزرگ شدند و هر کدام صاحب خانواده. آباجی برای بچه‌های این بچه‌ها هم  که من یکی از آن‌ها هستم، مثل مادربزرگ بود.  آباجی مهربان بود. هیچ‌وقت طلب‌کار نبود و از دست زمانه نمی‌نالید؛ از بیماری ناگهانی و مرگِ زود هنگامِ شوهر. از زاویه‌ی دیگری به زندگی نگاه می‌کرد لابد. مادر بود. می‌خندید و بوی عطر می‌داد. خانه‌ او برای همه‌ ما، خانه‌ عصرِ خوبِ پنچ‌شنبه‌ بود. برای ما که عاشق شربت گلاب بودیم با آن دانه‌های سیاه شناور و آن را به اسمِ «شربتِ لولو» می‌شناختیم.همیشه شربت می‌‌آورد؛ با یخ و قاشق بلندی که تا دلمان می‌خواهد لولوها را توی لیوان بچرخانیم و آخر سر اگر لیوان را دمر نکرده باشیم روی فرش، آن را سر بکشیم. چای‌خور هم اگر نبودیم، در خانه‌ آباجی، چای خوردن‌مان رد خور نداشت چون چای را می‌ریختیم توی نعلبکی‌های قرمز خروسی و با تهِ استکان قند را که خیس خورده بود، له می‌کردیم و دراز می‌کشیدیم به هورت کشیدن. خانه آباجی سبزی‌خوردن داشت و کرسی. زمستان‌ها با مادربزرگم می‌رفتیم آن‌جا و آن‌ها که از قدیم ها می‌گفتند، من مشق می‌نوشتم و انار دان کرده می‌خوردم. آباجی بافتنی می‌بافت، تند تند چای می‌آورد و پرتقال‌ها را نیمه پوست می‌گرفت که ما حتما بخوریم. آباجی چهار سال پیش رفت. من آن موقع این‌جا بودم؛ این سر دنیا. ساعتِ خاک‌سپاری‌اش گریه نکردم، فقط رفتم لبِ رودخانه‌ سر کوچه. تنها. نشستم روی نیمکت. صورتش را تصور کردم. گونه‌ براقش و گودیِ بالای چشمش را. تصور کردم که خوابیده جایی بین خاک و بچه‌هایش که پخش شده‌اند در همه‌ دنیا، بچه‌هایی که آن‌ها را نزاییده اما به آن‌ها عشق ورزیده، بچه‌هایی که بالای سرش بودند یا نبودند، هر کدام به روش و اعتقاد خودشان سوگوار بودند. دلم می‌خواست گریه کنم اما نکردم. فقط سعی کردم دست‌هایش را تجسم کنم؛ ناخن‌هایش را؛ مهربانی‌اش را. آن شب توی نعلبکی خروسی‌ که در آخرین سفرم به ایران به من هدیه داد، چای خوردم. چای که پایین رفت، بغضم ترکید. خیلی گریه کردم. مثلِ بچه‌ای که مادربزرگش را خاک کرده باشند. مثلِ آدمی که خاطره‌هایش را برده باشند. می‌دانم که می‌دانست چه‌قدر جایش خالی است. می‌دانم که می‌فهمید چه‌قدر از رفتنش غمگینم. می‌دانست، می‌فهمید. بی‌انصافی‌ است اگر فکر کنیم برای درکِ این چیزها باید حتماً باید یکی از ما را زاییده بود…



27 Oct 21:53

تولید سلول‌های بنیادین کشنده سرطان در آزمایشگاه

دانشمندان موفق به تولید سلول‌های بنیادین شده‌اند که می‌توانند بدون آسیب زدن به سلول‌های سالم، سلول‌های سرطانی را هدف قرار دهند و بکشند. این روش با موفقیت روی موش‌ها آزمایش شده و قرار است به زودی روی انسان‌ آزمایش شود. یک تیم تحقیقاتی به سرپرستی دکتر خالد شاه، مدیر مرکز درمان مولکولی مغز و اعصاب در بیمارستان عمومی ماساچوست و دانشکده پزشکی هاروارد، موفق به تولید سلول‌های بنیادینی شده‌اند که قادرند سلول‌های سرطانی را بدون آسیب زدن به سلول‌های دیگر بکشند. سموم کشنده‌ی سرطان در گذشته با موفقیت روی بیماران مبتلا به سرطان خون آزمایش شدند، اما به گفته محققان این داروها روی تومورها به ویژه در ناحیه مغز اثر نداشته‌اند زیرا دسترسی به تومورهای سرطانی در بدن اغلب دشوار است و این سموم نیز دوام نسبتا کوتاهی دارند. آزمایش‌های اولیه روی موش‌ها در چارچوب این تحقیق علمی موفقیت‌آمیز بوده‌اند و طبق گزارش این تیم، سلول‌‌های بنیادی تولیدشده توانسته‌اند سلول‌های سرطانی و تومورها را از میان ببرند. این سلول‌ها با پیدا کردن تومورها و سلول‌های سرطانی در بدن، مواد سمی تولید و ترشح می‌کنند که منجر به کشتن تومورها می‌شوند. این روش بیش از همه برای درمان تومورهای مغزی کارآمد است، زیرا جراحی با ریسک و خطر بالا همراه است و از سوی دیگر داروهای موجود، اغلب قادر نیستند خود را به نواحی آسیب‌دیده‌ی مغز برسانند. در مقابل این سلول‌های بنیادین با یافتن تومور در مغز، آن را مورد هدف قرار داده، از بین می‌برند. قرار است که به زودی آزمایش این شیوه جدید روی انسان‌ها آغاز شود. گروه تحقیقاتی نامبرده امیدوار است که این روش در عرض ۵ سال آینده برای معالجات سرطان قابل‌استفاده باشد.
27 Oct 21:49

One of my favourite responses to the events in Ottawa

27 Oct 21:48

Love it back.

27 Oct 21:17

How to freak people out in public

27 Oct 19:01

طالع رنگی هفته – ۵ تا ۱۱ آبان

by مجله آنلاین رنگی رنگی


فروردین
کارهای کوچیکتری هست که باعث می شه فکرت از کارهای بزرگ منحرف بشه. از این جریان استقبال هم می کنی چون زندگی رو راحتتر می کنه. با چیزهای بزرگ طرف شو چون قدرت پیروزی رو داری. در این هفته یک جریان مالی به سمت تو راه می افته و خوبه کاری کنی که ادامه دار بشه. در صورتی که با کسی احساس نزدیکی احساسی کردی و این حس بیشتر از دو روز ادامه داشت بدون که اون آدم می تونه شریک خوبی برات باشه به شرطی که قبل از پایان پاییز یک لینک قوی شما رو به هم وصل کنه.

اردیبهشت
مرزهای بین رویا و واقعیت مبهم می شن یعنی نمی تونی تشخیص بدی که چیزی واقعی است یا تصورات خودت. این مساله در این هفته دردسرخواد شد چون ممکنه از کسی ناراضی باشی ولی به خاطر کاری که واقعا انجام نداده. انتظار مردم هم از تو بالارفته و بهتره چند وقتی زمان کمتری برای دیگران بذاری و به خودت بیشتر برسی. مسائل عاشقانه اما رو به بهبود هستن و کارها هر روز بهتر خواهد شد. بخصوص روز یکشنبه بعدی دریافت یک خبر می تونه تاثیر طولانی مدت و جالبی روی زندگی عاطفی ات بذاره.

خرداد
داشتن فکرهای خوب یک چیزه، اجرا کردنشون یک چیز دیگه. در این هفته ایده جالب و هیجان انگیزی داره توی ذهنت می چرخه که چون بهش عمل نمی کنی کلا غیرمفید واقع می شه. اگر می خوای این شرایط رو تغییر بدی، بدون اینکه نگران اشتباه باشی، عمل کن. در صورتی که کسی رو از دفتر، دانشگاه یا چنین چیزی دوست داری ولی در رابطه نیستین، بهتره این هفته پیش نری چون شرایطتش مهیا نیست و اگر هم پیشنهادی گرفتی، جواب دادن رو حداقل یک هفته عقب بنداز. مواظب سلامتی ات باش چون مشکلات کوچیک سلامتی دیده می شن.

تیر
دروغی باعث ناراحتی عمیق می شه. این دروغ «تقصیر» هیچ کس نیست بلکه آروم آروم پیش اومده و الان هم پذیرفتنش از طرف آدم ها و بیخیال شدن نسبت به بهش بهترین روش است – به شرطی که افرادی که از دروغ سود می کردن، معذرت خواهی کنن. بودن زحل، مساله ای مربوط به پول رو مطرح می کنه و اگر پول لازم داری سعی کن از آدم ها قرض بگیری ولی به سپرده هات دست نزنی. فضا برای احساسی روحانی فراهم است و خوبه در این هفته با تمرکز، دعا یا هر چیزی که ترجیحش می دی، کم به روح ات برسی. دنبال عشق نباش چون این هفته جاش نیست.

مرداد
در این هفته تلاشت برای باز کردن یک راز تا حد قابل قبولی موفق می شه. گوشه هایی از یک مساله اگر تاریک مونده، بهتره که تاریک بمونه چون باز شدنشون فقط رنج افراد رو بیشتر می کنه. در این هفته تمرکزت رو فقط روی یک هدف بذار و جوابی اگر قراره بده، بهتره یا «نه» باشه یا تا هفته بعد عقب بیافته. چیزی که در قلب داری رو بگو بدون اینکه نگران عواقبش باشی. به ظاهرت دقت کن چون نیازمند یک تغیره! این هفته برای متولد مرداد هفته خوبی است چون توش می تونه جواب سوالی که خیلی وقت بود منتظرش بود رو بگیره – البته به شرطی که سوال درست رو پرسیده باشه.

شهریور
در صورتی که احساساتت رو مستقیم، بدون نگرانی و جدی مطرح کنی می تونه تاثیری بزرگ در زندگی آینده ات بازی کنه. از این هفته برای به اشتراک گذاشتن چیزی با یک نفر استفاده کن. اگر واضح تر بگم کسی هست که دوست داری چیزی رو با تو شریک بشه ولی تو مقاومت کرده ای یا اصلا متوجه نشده ای! به سمتش برو و کمی بازتر باش. وقتی حرف های جذابی توی گوشت زمزمه می شه خودت رو رها کن و از هفته لذت ببر. کسی مثل تو مهارت های خوبی داره که هنوز ازشون استفاده نکرده و اگر حوصله ات سر رفت بد نیست سری به چیزهایی بزنی که چند وقت پیش سعی کرده بودی یادشون بگیری ولی ادامه ندادی. این هفته و هفته بعد برای تو فرصتی عالیه برای شکوفا کردن استعدادها.

مهر
تو فرصتی خوب داری برای اظهار مسائلی عاطفی. این هفته زحل سنگین توی خونه عواطف (دوم) است و اگر چیزی رو بگی، حتما به درستی شنیده می شه. دقت کن که آدم ها خیلی وقت چیزهایی رو شروع می کنن ولی تمومش نمی کنن. در این هفته بد نیست اگر سراغ اون چیزی بری که مدتی پیش سعی کردی شروع کنی ولی بدون تمرین کافی، حوصله ات سر رفت و کنارش گذاشتی. خودت رو موظف کن که دو یا سه جلسه در این هفته تمرینش کنی و می بینی که باعث خوشحالی می شه. یک قول قدیمی رو دوشت سنگینی می کنه و خوبه نسبت بهش جدی باشی، انجامش بدی و تمومش کنی. هفته خوبی برای متولد مهر است، خودت رو دوست داشته باش!

آبان
مدیریت کردن درخواست هایی که دیگران ازت دارن کار راحتی نیست و اگر واقعا قراره از عهده همه‌شون بربیای، باید اول همه رو روی کاغذ بنویسی بعد اونهایی که واقعا دوست نداری رو خط بزنی و بقیه رو به ترتیب انجام بدی. حواست باشه که منابع آدم محدود هستن و زمان گذاشتن برای همه چیز، عملی نیست. چیزهای غیرمهم رو کنار بذار تا کارهای مهم بهتر انجام بشن و از خودت راضی تر باشی. اگر در مورد عشق سوالی مشخص داره، جوابش مثبت است. اتفاقی که در جریانه به نفع تو تموم می شه. در صورتی که با کسی در رابطه عاطفی هستی، با هم خوش باشین چون زندگی زیباست. اگر اینطور نیست، اون رابطه، به نفعت نیست.

آذر
گوش دادن! این هفته نه فقط آدم ها که چیزها می خوان با تو حرف بزنن و خوبه که خیلی دقیق و خوب بهشون گوش بدی. در این هفته اگر اطلاعاتی بهت رسید، بدون که مخلوط به کمی اشتباه هم هست ولی چیزی که لازمه رو به راحتی می تونی ازشون برداشت کنی. به اطرافت دقت کن تا اطلاعات باعث بهتر شدن شرایطتت بشن. گاهی برای ساختن، باید کمی هم خراب کرد – نترس! برای متولد آذر این هفته هفته پر ماجرایی پیش بینی می شه و باید براش آماده باشی. اگر کم میوه می خوری حتما به رژیم غذایی ات اضافه اش و ورزش کن تا بدن سالمت بتونه به کمک روحیه‌ات بیاد و از این هفته و هفته بعد، برنده بیرون بیای. با یک فامیل مشورت کن و به حرفش اعتماد کن.

دی
معمولا تو هستی که بقیه رو از شرایط سخت نجات می دی ولی الان برای بیرون اومدن از وضعی که توشی نیاز به یک هل داری! اگر لازمه آدم های مختلف رو ببین و کشف کن که کدوم بهتر می تونن ماشینی که استارت لازم داره رو هل بدن. به آدم ها فرصت بده فکرهاشون رو بگن و انتخاب کن که کدوم برات جالبتره. اصلا مجبور نیستی در شرایطی که نمی خوای باشی پس اگر لازم می بینی تغییر ایجاد کن. در صورتی که در رابطه با کسی هستی سعی کن ازش برای پیشرفت انرژی بگیری و اگر تنهایی با کسی باش که بتونه بهت قدرت بده. حداقل در این دو هفته قرار نیست تو انرژی بخش بقیه باشی. به یک دوست خیلی خوب و قدیمی سر بزن که خیلی وقته ندیدیش و ازش چیز جالبی در می یاد.

بهمن
چشم‌هات رو کاملا باز نگه دار چون اتفاقات پر از درس در راهه. پا در راهی گذاشتی که برات عجیبه اما نگران نباش چون اتفاقات در طولانی مدت به نفع تو تموم می شن. راز پیروزی داشتن قلب صاف و اعتماد به نفس است. برای قلب صاف در این هفته باید کمی تمرکز کنی – یوگا، دعا، پیاده روی یا هر چیزی که کمکت می کنه و برای رسیدن به اعتماد به نفس دو دقیقه نگاه کردن در آینه کافیه. اگر تو اعتماد به نفس نداشته باشی کی داشته باشه؟ به موفقیت هات فکر کن. سر زدن به یک دوست قدیمی بسیار مهم است و راه جدیدی برات باز می کنه. اگر از چیزی ناراحت شدی حتما موضوع رو با دیگران مطرح کن چون یک نفر که دوست نداره تو ناراحت باشی، ازت دفاع خواهد کرد. در این هفته در دادن جواب «بله» کمی احتیاط کن و اگر مجبور شدی، یک شرط خروجی بذار که بتونی بگی به اون دلیل ترجیح دادی معامله رو به هم بزنی.

اسفند
چیزی که فکر می کنه باید گفته بشه رو بگو حتی اگر نگران اینی که بقیه چه فکری در موردت می کنن. حالا که خورشید سرطان درست بالای سرت است، ممکنه احساس انرژی خیلی زیادی بکنی و لازمه بدونی که این مساله حداکثر همین هفته رو دوام می یاره. کار خیلی طولانی مدتی رو شروع نکن چون سطح انرژی پایین خواهد اومد و کار ناتموم. اگر قراره چیزی رو شروع کنی، طوری برنامه بریز که قدم اولش در همین هفته تموم بشه. یکشنبه بعدی امکان تجربه کردن یک حس بسیار عمیق عاطفی هست. اگر با کسی هستی، اون روز حتما ببیننش و اگر با کسی نیستی و می خوای باشی، در اطراف کسی باش که دوستش داری تا معجزه بتونه اتفاق بیافته.

The post طالع رنگی هفته – ۵ تا ۱۱ آبان appeared first on رنگی رنگی.

27 Oct 19:00

تقویم رنگی رنگی : ایده های اجرایی برای ۶ آبان

by editor

اینجا قراره مناسبت های تقویم رنگی رنگی رو یک روز جلوتر بهتون یادآوری کنیم تا بتونید خودتون رو براش آماده کنید، و برای اجرای ایده هایی که اینجا بهتون پیشنهاد میدیم برنامه ریزی کنید. شما هم میتونید پیشنهادات خودتون رو که مربوط به مناسبت فردا هستند، در قسمت نظرات این صفحه به نمایش بذارین. مناسبت فردا: روزسقف بالا ی سر!

6

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی حرفه ای ( با امکان تاریخ میلادی و قمری و امکان یاد داشت نویسی و مدل های مختلف ویجت ساعت و تقویم)

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی ( نسخه رایگان)

توضیحات بیشتر در مورد اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی

The post تقویم رنگی رنگی : ایده های اجرایی برای ۶ آبان appeared first on رنگی رنگی.

27 Oct 07:41

"پیوند های اشتباهی "

by baranbahari52

یه همکار داشتیم تو قسمت اداری مون ، مرد موقر و کم حاشیه ای بود .. شش ، هفت ماه قبل بازنشسته شد .. کمی قبل از بازنشستگی شایع شد که یکی از دخترانی که یکسال و نیمه تو یه قسمت دیگه همکارمون شده عروس آقای سرمد شده .

خواستگاری و نامزدی و هفته ی قبل هم عروسیشون بود .. متاسفانه تو این چند ماه ، بارها از همکارای نزدیکش شنیدم که مژده یه چشمش خونه یه چشمش اشک .

پسر آقای سرمد به شدت بد بینه و هر بار سر اینکه اون چرا خندید ، تو چرا نگاه کردی ، کی با تو حرف میزنه ، کی بهت چیزی تعارف کرد ، دعوای سختی راه میندازه ..

مژده  هم ، همه رو قسم و آیه میداد که کسی نفهمه و به کسی نگید ..

دیروز تو ناهارخوری اونایی که عروسیش رفته بودن عکساشو نشون میدادن و آه میکشیدن که خدا کنه خوشبخت بشه !!!!

عکس داماد رو دیدم ، خدایی اصلا" حسی که بهش داشتم به چیزایی که ازش شنیده بودم ربط نداشت ولی بینهایت از صورتش انرژی نفی می بارید ..

یکی داشت رد میشد دید داریم عکس نگاه میکنیم اومد گفت : به منم نشون بدید ..

صاحب گوشی عکسی که داماد با برادرش انداخته بود رو نشون داد ، خانومه گفت: واااع ! این کیه ؟ چه نسبتی با تو داره ؟

صاحب گوشی گفت: همکار شوهرمه .

خانومه هم صاف گفت : واه واه چه داماد نچسبی .. میترسیدم آشنات باشه هیچی نگفتم .. !!! صاحب گوشی گفت: خوش تیپه که . خانومه گفت: آره ولی چشماش یه جوریه انگار مریضه ، سادیسم داره ، جنسش خرابه .

صاحب گوشی زد عکس بعدی داماد همراه مژده اومد . خانومه شناختش و گفت : خاک بر سرم این مژده ست اونم پسر سرمده .

همه تایید کردن ، خانومه گفت : توروخدا بهش چیزی نگید ها .. من اصلا ازش خوشم نیومد ولی به مژده چیزی نگید یه وقت آبروم میره ...

خلاصه ، از دوستاش پرسیدم شرایط خانوادگی مژده چطور بود ؟

گفتند : متوسط خوب .. یه خواهر و برادر بودن فقط .. مادر و پدرش هم با کارای پسر سرمد به شدت با ازدواج مژده مخالف بودن ولی مژده اصرار کرد ..گفتم : مگه مژه بیست و پنج ، شش سال بیشتر داره ؟ گفتن: بیست و پنج . گفتم: مگه موضوع خواستگاری نبوده؟؟

گفتن : چرا ، سرمد از قبل از یکسال پیش که بازنشسته بشه ، به خیلی از دخترای اداره برای پسرش پیشنهاد ازدواج داده بود .

گفتم: عجیبه ، این نه عاشق پسره شده ، نه خانواده ش راضی بودن ، اینهمه هم اذیتش کرده آخه چرا همچین کاری کرد؟؟

همگی سکوت کردند .. یکی گفت : مهربانو من برای مهمونی جهیزیه ش رفته بودم .. انقدر مفصل بود که به به چه چه همه دراومده بود .

من با چشمانی گرد شده و هاج و واج بقیه غذامو خوردم ..

 

نمیدونم تو دل مژده چی می گذشته ، چه اتفاق ناگوار و مهمی ممکنه باعث شده باشه مژده تن به این ازدواجی که از بهارش معلومه ، همه ی روزهای آینده ش زمستونه ، داده .

 

همه ناباورانه دعا میکنند که مژده خوشبخت بشه و این علامت سوال های گنده بالای سر من چرخ می زنند .!!!

****

اومدم سرجام نشسته م و دارم پرونده هامو ورق میزنم .. حواسم رو باید به این مورد شادرخ بدم .. سفرش به پایان رسیده ولی هنوز قرار داد کرایه حمل رو برام نفرستادند ..

میدونم که از این سفرهای پیچیده و بودار میشه .

صدای فین و فین کسی رو درکنارم میشنوم ، سرم رو برمی گردونم ، همکار بیست و چهارساله ای که دوماه و نیمه استخدام شده و از همون لحظه ی اول نسبت به من خیلی محبت داره و میگه انگار خواهر بزرگم هستی ، ایستاده .

 

-: چی شده دختر جان؟ چرا گریه میکنی؟؟

-: همه چی تموم شد .

(یا امام رضا پدرش مریض بود)

-:چی تموم شد ؟ درست بگو ببینم .

_: نامزدیمو بهم زدم . " زد زیر گریه"

-: یا خداااا ، بهتر ، خدا رو شکر مریم جان .. تو برو سمت دستشویی ، تا منم بیام .. اینجا گریه نکن ، هزارتا حرف عجیب  غریب درمیاد .

این مریم دختر ساده و خوش قلبیه ، از همون روز اول که اومد بهمون گفت نامزد داره . وقتی یکی دونفر ازدواج کردن و پرسیدم عروسی تو نردیکه؟ آه کشید و گفت: خیلی مشکل داریم .

علتش رو پرسیدم ، گفت: پدرهامون با هم دوست بودند و ما همدیگه رو میشناختیم .. از وقتی نامزد شدیم از این رو به اون رو شدند .

من کارشناسی ارشد دارم ، اون کارشناسه .. الان ارشد قبول شده ، میگم بریم ثبت نام ؟میگه دوست ندارم به تو مربوط نیست دخالت نکن ..

مامانش منو کشیده کنار میگه باید جشن عقد مفصل بگیرید ، جهیزیه هم کمتر از پنجاه تومن نباید باشه . ما اگه تونستیم عروسی میگیریم ، مهریه هم دوتا دیگه عروس دارم چهارده تا سکه مهرشونه ، تو هم همونقدر باید مهرداشته باشی . میگم شب نامزدی جور دیگه ای توافق شده ..

میگه الان اگه میخوای زن پسرم بشی باید خودت بری پدرو مادرت رو قانع کنی پای مارو هم وسط نکشی . همینی که هست !!!!

پسرش هم که نامزد من باشه میگه بزرگترا خیر ما رو میخوان من رو حرف مادرم حرف نمیزنم .

همون موقع گفتم : دیوانه ای مررررریم؟؟ واقعا" میخوای با این ماجراها بری ازدواج کنی خودت رو بدبخت کنی؟؟

گفت: توکل به خدا ببینم زمان چکار میکنه .

گفتم: توکل به خدا ولی عقلت رو بکار بنداز دختر .

خلاصه یه دوهفته ای پاپی نشدم ، امروز اومده میگه بهم خورد .

کلی باهم صحبت کردیم ، بهش گفتم: مریم جان وقتی قاطعان بهم نزدی و گفتی ببینم زمان چه میکنه خیلی ناراحت و نگرانت شدم.. الان هم خدا بهت رحم کرد خوب کاری کردی بهم زدی فقط دیوانه نشی اگه اومد گفت اشتباه کردم ، راضی بشی ها ..

این رفتارها در آدم ریشه داره و با یه روز دو روز گذشتن کسی متحول نمیشه .. بیکاری دختر ، بیست و چهارسالته ، کارمند اداره ای ، خانواده ی خوب و زحمت کشی داری .. مگه به زندگی بدهکاری میخوای خودت رو بیچاره کنی ؟!!!

زندگی مشترک کلی پیچ و خم داره که زن و شوهر باید مثل کوه و عاشقانه پشت هم بایستند ..

این چه مردیه که درمقابل زورگویی مادرش نسبت به تو هیچ وجه حمایتگری و عدالتی نداره . واقعا فکر می کردی میشد رو این ادم حساب کنی؟؟ برو ببین چه کار خوبی کردی که از شر چنین ازدواج اشتباه و بدفرجامی رها شدی .. برو دختر جون برو بذار منم به امورات خودم مشغول باشم ..

امسال سال نود و سه ست ، و تقویم برگهای آبان ماه رو نشون میده .. کی باور میکنه من نوزده آبان سال هفتاد و سه با چه شور و عشقی زندگی مشترکم رو شروع کردم؟؟ بیست سال پیش بوده ... انگار همین دیروز بود و ...

خدا روشکر ، ثمره ی شیرینش مهردخته ولی تاوان سنگینی بابت انتخابم دادم .

**********

گل های زیبای دوین ماه پاییز از طرف من و مهردخت تقدیم وجود عزیزتون .

راستی شما در اطرافتون کسانی رو دارید که مشغول بیچاره کردن خودشون باشند؟؟

 

26 Oct 20:22

صیاد مهربان، باران باران

by zitana
به دام تو افتادن

هم خوب است و هم نیست

مثلِ افتادن به دام باران است و

                               -چتری که همراهم نیست

26 Oct 20:21

فکت گرافی – در این ۵ مکان کتاب خوندن خوش میگذرد

by editor

کتاب خوندن از اون کاراییه که همیشه کلی حس خوب به آدمها میده. یه جور حس عالی که آدم از هیچ کار دیگه ای نمیگیره. حالا تصور کنید که توی یه محیط خیلی مناسب این کار رو انجام بدید :) اینها پیشنهاد های ماست برای انتخاب یه جای مناسب واسه کتاب خوندن. با توجه به امکاناتی که در دسترستون هست یکی از این جاها رو انتخاب کنید و خوندن کتاب بعدی رو هر چه سریعتر شروع کنید.

 

8

The post فکت گرافی – در این ۵ مکان کتاب خوندن خوش میگذرد appeared first on رنگی رنگی.

26 Oct 20:20

جنگ علیه سرطان با رب گوجه

by مجله آنلاین رنگی رنگی

سرطان یکی از بدترین مشکلات دور و زمونه ما شده. با اینکه راه درمان خیلی از سرطان ها هنوز پیدا نشده، اما راهکارهای زیادی برای جلوگیری ازشون وجود داره. یه ماده مقوی که از سرطان جلوگیری میکنه، اسمش لیکوپن هست. لیکوپن همون ماده ای هست که به میوه ها و سبزیجات رنگهای متنوعی می بخشه. این ماده مقوی از تخریب سلول ها و تضعیف سیستم بدن جلوگیری میکنه.

این ماده مقوی از همه بیشتر توی گوجه پیدا میشه، و چیزی حدود ۸۰% لیکوپن موجود در رژیم غذایی مون از طریق گوجه به دست میاد. موضوع وقتی جالب میشه که میفهمیم گوجه ای که پخته شده باشه، لیکوپن بیشتری به بدن میرسونه تا گوجه خام. برای همینه که رب گوجه خیلی بیشتر در پیشگیری از سرطان تاثیر داره.

تا الان تحقیقات نشون داده بیماری های زیادی مثل سرطان ریه، پروستات، و شکم توسط لیکوپن درمان میشن. برای درمان سرطان لوزالمعده، سرطان سینه و… هم با مصرف بیشتر لیکوپن میتونه کاهش پیدا کنه.

تغذیه سالم روی کیفیت زندگی و حتی روحیه مون خیلی تاثیر میذاره. وقتی میشه از مواد خوراکی و طبیعی برای پیشگیری از بیماری ها استفاده کرد، چرا کار رو به درمان های شیمیایی و مضر بکشونیم؟ تا میتونید به رژیم غذاییتون گوجه و فرآورده های گوجه ای اضافه کنید. مثلا گوجه های کبابی شده رو توی ساندویچ ها استفاده کنید. به غذاهای مختلف رب گوجه اضافه کنید تا هم سالم تر باشن، هم خوشمزه تر!

منبع

اویلا لایف

The post جنگ علیه سرطان با رب گوجه appeared first on رنگی رنگی.

26 Oct 20:19

باله؛ نخستین هنر قربانی انقلاب • گفت‌وگو با هایده چنگیزیان

هایده چنگیزیان، بالرین‌ پرآوازه ایران از نخستین کسانی است که با اجرای داستانی از شاهنامه (بیژن و منیژه)، باله فرنگی را در شکل ایرانی آن عرضه کرد. چهل سالی از ساخت این آهنگ و صحنه‌ای شدن آن می گذرد. هایده چنگیزیان را پس از سال ها بی‌خبری، در شهر لیسبون پرتقال یافتیم و با او به گفت و گو نشستیم. از آغاز کار او تا پایان ممنوعیت باله در ایران. آن‌چه می‌خوانید حاصل این گفت و گوست. دویچه وله: خانم چنگیزیان، شما که خودتان از بالرین‌های برجسته‌ی ایرانی هستید، به نظرتان، به اندازه‌ی کافی در آن زمان برای شناخت این هنر به مردم کار شده بود یا باله فقط یک هنر لوکس بود؟ هایده چنگیزیان: داشتند باله را وسعت می‌دادند که فقط و فقط در تهران خلاصه نشود و بتواند به اغلب شهرهای دیگر برود. ما خودمان در سازمان باله‌ی ملی ایران، مرتب تور داشتیم؛ به بندرعباس، آبادان، اهواز، تبریز، شیراز و… می‌رفتیم و سعی می‌کردیم بیشتر در محیط‌های دانشگاهی این برنامه‌ها اجرا شود. در قسمتی از این برنامه‌ها هم کار روزانه‌ی خودمان را نشان می‌دادیم. کسانی که به باله آشنایی دارند، می‌دانند که ما باید اول از همه بدن خودمان را بسازیم، بدن ما ساز ماست. همان‌طوری که پیانو، ساز یک پیانیست است و یا ویولون، ساز یک ویولونیست. ما باید مرتب با آن کار کنیم و تمرین‌های مشخصی هست که باید هر روز انجام بدهیم تا از لحاظ تکنیک در سطحی که بتوانیم برنامه‌های‌مان را اجرا کنیم، باقی بمانیم. به خاطر همین، معمولاً ما روزها باید یک ساعت و نیم تمرین‌های بدنی انجام بدهیم که حدود ۴۵ دقیقه‌ی آن کنار چوب‌هایی است که به آن "بار" می‌گویند و ۴۵ دقیقه‌ی بعدش در وسط صحنه و بدون کمک بار است. در آن زمان، ما مقداری از این تمرینات را با بارهایی که قابل حرکت و آوردن به روی صحنه بودند، در برنامه‌های‌مان اجرا می‌کردیم که تماشاچیان بتوانند بفهمند که چقدر شما باید کار کنید تا یک بالرین بشوید و متأسفانه هم باید توضیح می‌دادیم که عمر یک بالرین از لحاظ کاری و شغلی عمر خیلی کوتاهی‌ست. اپرا هم به هرحال یک هنر فرنگی بود که به ایران آمد. ولی مثل این‌که برای شناساندن اپرا به مردم، بیشتر کار شد. ما بیشتر شاهد برنامه‌های اپرایی در تالار رودکی و جاهای دیگر بودیم تا باله. همین‌طور است؟ نه، من فکر می‌کنم به همان اندازه که اپرا در تالار رودکی اجرا می‌شد، باله هم اجرا می‌شد. از همه مهم‌تر این بود که تلویزیون ملی ایران مقداری فیلم‌های خیلی خوب باله از همه‌جای‌دنیا، از روسیه، اروپا و امریکا وارد کرده بود و در شبکه‌ی دو به ریاست زنده‌یاد ایرج گرگین، این برنامه‌ها مرتب از تلویزیون پخش می‌شد. می‌دانید که تلویزیون یک وسعت سراسری داشت و در همه‌ی شهرها و روستاها پخش می‌شد. حتی آقای گرگین از من خواستند که گوینده‌ی این برنامه باشم و نکته‌های مهم در باله‌ها را توضیح بدهم. بعد هم زنده‌یاد خانم منیر وکیلی مقابل تالار رودکی اداره‌ای را تأسیس کردند که این اداره تلویزیون ایران و تالار رودکی را به هم‌دیگر ملحق می‌کرد و برنامه‌ها در تالار رودکی ضبط می‌شدند و در تلویزیون نشان داده می‌شدند. از جمله، مثلاً برای شب اول افتتاح تلویزیون رنگی ایران، باله‌ی "بیژن و منیژه" که من در آن می‌رقصیدم و رُل منیژه را داشتم، از تالار رودکی پخش شد و واقعاً کاری حرفه‌ای بود. یادم هست که برای بیژن و منیژه، حدود سه روز، ما از صبح تا دیروقت شب وقت صرف کردیم تا بتوانیم این فیلم را برای شب اول تلویزیون رنگی ایران حاضر کنیم. خود شما چگونه به باله روی آوردید؟ این به زمان‌هایخیلی قدیم و کودکی من برمی‌گردد. ما یکی از معدود کسانی بودیم که در خانه‌مان رادیو داشتیم و می‌گفتند با هر موسیقی‌ای که از رادیو پخش می‌شد، من به نوعی داشتم تکان می‌خوردم و می‌رقصیدم، اما چه می‌رقصیدم را دیگر خدا می‌داند! ولی از سوی دیگر هم خیلی بچه‌ی ضعیفی بودم و تمام بیماری‌های بچه‌ها مانند آبله‌مرغان، سرخک، مخملک و... را یکی بعد از دیگری می‌گرفتم. دکترها گفته بودند که باید ورزش کند و بدنش را قوی کند. تا این که یک شب ما به عروسی‌ای دعوت داشتیم. در این عروسی یک آقای ارمنی به اسم یپرم‌خان با دایره زنگی برنامه ‌اجرا می‌کرد. من آن‌قدر با موسیقی چرخیدم که دامنم خورد به گلدان روی میز عروس و گلدان پرت شد روی دامن و لباس عروس. خلاصه داستان فجیعی بود. ولی در عین حال، یپرم خان آمدند پیش پدرم و به پدرم گفتند که این دختر خیلی استعداد دارد، بگذارید به کلاس مادام یلنا برود. آن‌ها هم دیدند که من علاقه دارم، به اضافه‌ی این‌که خودش نوعی ورزش است و می‌تواند بدن‌ام را قوی کند. این است که فوری راه افتادند به طرف خیابان نادری، نبش کوچه‌ی نوبهار و آن‌جا مرا اسم‌نویسی کردند. اما آن‌ها نمی‌دانستند که آن‌جا می‌شود خانه‌ی دوم من. یعنی من واقعاً دلم نمی‌خواست آن‌جا را ترک کنم. تمام مدت، حتی اگر کلاس هم نداشتم، به کلاس‌های دیگر می‌رفتم. بعدها هم که به مدرسه رفتم، حتی کارهای مدرسه مثل مشق نوشتن، حساب و هندسه و... را در همان استودیوی مادام یلنا روی زمین چمباتمه می‌زدم و انجام می‌دادم. یعنی آن‌جا واقعاً شده بود خانه‌ی دوم من. چند سال پیش مادام یلنا بودید؟ تا ۱۶ سالگی پیش مادام یلنا بودم. مرحله بعدی کار در کجا بود؟ در آن زمان چند کلاس خصوصی بودند که یکی از آن‌ها کلاس مادام کُرنلی بود، کلاسی را هم استاد سرکیس جانبازیان اداره می‌کرد و همین‌طور کلاس مادام یلنا. ما هم یا در تالار فرهنگ برنامه اجرا می‌کردیم و یا در کنسرت‌های خود انجمن ارامنه حاضر بودیم و در باشگاه آرارات برنامه داشتیم. یا حتی بعداً مد شده بود که روزنامه‌ها و مجله‌ها برنامه می‌گذاشتند. مثلاً سینما دنیا را اجاره می‌کردند، در آن‌جا برنامه‌ی هنری برگزار می‌کردند و از خواننده‌ها و هنرمندان مختلف دعوت می‌کردند. مثلاً من آقای ویگن را اولین بار در چنین برنامه‌هایی دیدم. این مجلات برای برنامه‌های هنری‌شان از ما هم خواهش می‌کردند که چند قطعه باله را در آن‌جا اجرا کنیم. در این میان تازه تلویزیون ثابت هم افتتاح شد و ما گاهی در این تلویزیون برنامه اجرا می‌کردیم و همان‌طور که می‌دانید برنامه‌ها زنده پخش می‌شد. یعنی اگر اتفاقی می‌افتاد و خراب‌کاری‌ای هم می‌شد، نشان داده می‌شد. حالا اتفاقی هم افتاد؟ نه واقعاً! برای این‌که تا جایی که یادم هست، رقص‌ها آن‌قدر رقص‌های سختی نبودند. ما باله‌ی دریاچه‌ی قو یا زیبای خفته و... را که اجرا نمی‌کردیم، بلکه رقص‌های کوتاه را اجرا می‌کردیم و بچه‌ها هم همه به اندازه‌ی کافی برای این رقص‌های کوتاه تمرین داشتند و خوشبختانه هیچ اتفاق آن‌چنانی نیافتاد. ولی یک بار یکی از دوستان من که در باله‌ی آقای احمد‌زاده می‌رقصید، مرا برای تماشای تمرین نهایی دعوت کرده بود. یادم هست که یکی از بالرین‌ها روی صحنه‌ی تالار رودکی زمین خورد. آقای احمد‌زاده آن‌قدر با او دعوا کرد که به گریه افتاد و گفت: تقصیر من نیست، بالاخره اتفاق است، می‌افتد! آقای احمدزاده جواب داد که چنین اتفاقی هرگز نباید بیافتد. نه، نمی‌توان گفت، این اتفاق هیچ‌وقت نباید بیافتد. برای من هم اتفاق افتاده است. من در سانتاباربارا می‌رقصیدم و رل پرنده‌ی آبی را داشتم، در یک لحظه‌ نوک پنجه‌ام به یکی از چسب‌هایی که روی زمین زده بودند، گیر کرد و من خوردم زمین. هیچ‌کس هم با من دعوا نکرد (کف‌هایی مخصوص باله وجود دارد که آن را روی صحنه پهن می‌‌کنند. این کف تکه‌های مختلف دارد که آن‌ها را به وسیله‌ی نوار چسب خیلی کلفت به هم‌دیگر وصل می‌کنند). این اتفاقی است که خیلی خیلی امکان دارد بیافتد و شما جلوی اتفاق را هیچ‌وقت نمی‌توانید بگیرید. شما یکی از پرکارترین بالرین‌های ایران بودید. اما تا جایی که می‌دانم، سال‌‌هاست که روی صحنه ظاهر نشده‌اید. چقدر در این سال‌ها، نبودن روی صحنه برای‌تان سخت بوده؟ دست روی دلم نگذارید، زندگی من بود و باله! من خیلی چیزها را به خاطر باله قربانی کردم و نبودش خیلی خیلی برایم سخت است. اما بالرین‌ها اصولاً زندگی حرفه‌ای کوتاهی دارند. چون همان‌طور که قبلاً گفتم، باله به بدن ربط دارد و بدن در یک سیر طبیعی، به تدریج سال‌مند می‌شود، استخوان‌ها شروع می‌کنند به درد گرفتن و دیگر شما آن انعطاف لازم کمر و پشت را ندارید. یعنی باید یک زمانی خیلی آگاهانه، آن را کنار بگذارید. زندگی حرفه‌ای یک بالرین معمولاً چند سال طول می‌کشد؟ زمان من باز بهتر بود، اما امروز یک بالرین حدود ۱۸ سالگی، بعد از این که یک دوره‌ی ۸-۹ ساله‌ی خیلی سخت را گذرانده، در یک کمپانی پذیرفته می‌شود. تمرینات باله به شدت روی بدن اثر می‌گذارد و ثابت شده که این تمرینات از تمرینانی که یک فوتبالیست برای بازی فوتبال انجام می‌دهد، خیلی سخت‌تر است. با این تفاوت که شما در زمین فوتبال می‌توانید خستگی‌، عصبانیت و یا خوشحالی‌تان را نشان بدهید که گلی زده می‌شود یا برعکس. ولی یک بالرین وظیفه‌اش این است که با تمام این سختی‌ها، روی صحنه نشان بدهد که چقدر دارد لذت می‌برد، پرواز می‌کند و عین خیالش هم نیست. این تفاوت بزرگ بین فوتبال و باله است. عمر بالرین‌ها در روزگار ما چقدر است؟ شنیده‌ام که امروزه متأسفانه اکثر بالرین‌ها هم مانند فوتبالیست‌ها، در همان سنین ۳۴-۳۵ سالگی به فکر کنار گذاشتن کارشان می‌افتند. یعنی ما ۸-۹ سال به کنسرواتوار می‌رویم و آن همه تمرینات سخت را انجام می‌دهیم، بدن‌مان را می‌پردازیم و اگر خیلی شانس بیاوریم ۱۷-۱۸ سال دوره‌ی حرفه‌ای‌گری خواهیم داشت. زمان من، این دوره کمی طولانی‌تر بود. ولی قبل از من، مثلاً خانم اولانووا (یکی از بزرگ‌ترین بالرین‌های روسی) تا ۵۴ سالگی هم به روی صحنه رفت. این‌که آیا کار درستی بود یا نه را، من نمی‌توانم تشخیص بدهم، ولی قبلاً بالرین‌ها این امکان را داشتند که طولانی‌تر روی صحنه بمانند. به خصوص بالرین‌هایی که شهرتی در دنیا کسب کرده بودند، به ویژه در ممالکی مانند شوروی سابق، برای‌شان خیلی مهم بود که بگویند ما قدر هنرمندمان را می‌دانیم و آنان را نگه می‌داریم.ولی الان خیلی دوره‌ی کوتاهی شده و متأسفانه کاری هم نمی‌توان کرد. برای این‌که رقابت خیلی شدید است، همین‌طور بالرین‌های جدید دارند به بازار می‌آیند و می‌خواهند جا باز کنند و متأسفانه بالرین‌های کمی قدیمی‌تر اجباراً کنار می‌روند. در حالی که آن‌ها هستند که تجربه پیدا کرده‌اند و می‌دانند روی صحنه چه‌کار باید کرد. اما آن‌ها را رد می‌کنند و جا را به بالرین‌های جوان‌تر می‌دهند. ولی در مورد من، من از زمان بچگی‌ام با خودم عهد کرده بودم که اگر روزی بالرین حرفه‌ای بشوم، زمانی که به قله‌ی کوه رسیدم و دیدم دیگر دارم سرازیر می‌شوم، خودم باله را کنار بگذارم. این اتفاق افتاد؟ من هنوز به آن سن نرسیده بودم، به خاطر انقلاب چند سالی زودتر این اتفاق افتاد. البته فوراً بعد از انقلاب، باله را کنار نگذاشتم. بلکه دوباره به آلمان برگشتم و مدتی با گروه باله‌ی نورنبرگ کار می‌کردم. بعد از آن به خاطر مسائل خانوادگی ما مجبور شدیم به امریکا برویم -که من اصلاً دلم نمی‌خواست بروم و بیشتر حال و هوای اروپا را دارم تا امریکا. یازده ماه بعد از ورودم به امریکا، اولین کنسرتم را روی صحنه بردم که خیلی کار سختی بود. اکثر رقصنده‌ها را نیز از میان خارجی‌ها انتخاب کرده بودم و هیچ ایرانی‌ای در میان آنان نبود. من این کنسرت را در لوس‌آنجلس به یاد تالار رودکی روی صحنه بردم. کنسرت موفق هم شد؟ اتفاقاً منتقد خیلی معروف لوس‌آنجلس تایمز به دیدن برنامه آمده بود. قبل از برنامه، به من گفتند که او در سالن است و من به همین دلیل خیلی مضطرب بودم. به خاطر این‌که هفته‌ی قبل خیلی بد از لوس‌آنجلس بالت نوشته بود. من عجیب غریب می‌ترسیدم که او حالا با برنامه‌ی من چه خواهد کرد. اما صبح روز بعد که نقد او در روزنامه‌چاپ شد، دیدم بسیار از برنامه‌ی من تعریف کرده و در آخر نوشته بود: به امید این‌که این بالرین ایرانی بتواند باله‌ی لوس‌آنجلس را تغییر بدهد که البته خیلی وظیفه‌ی بزرگی بود و من نمی‌توانستم از عهده‌ی آن بربیایم. به خاطر این‌که لوس‌آنجلس اصولاً شهر هالیوود است و شهر هنرهای روی صحنه‌ای و کمی کلاسیک‌تر نیست و تا به حال با وجودی که این شهر بعد از نیویورک دومین شهر بزرگ امریکاست، نتوانسته‌اند یک گروه باله‌ی درست و حسابی به وجود بیاورند. در امریکا همه چیز روی پول‌های خصوصی می‌چرخد و مرتب باید از طریق تلویزیون‌های عمومی و انجمن‌های خیریه یا موزه‌های مختلف از مردم گدایی کنند که بتوانند یک کمپانی باله را نگه دارند. یادم می‌آید که در آغاز انقلاب، یکی از ترانه‌سرایان خیلی معروف می‌گفت که ترانه را اعدام کردند. آیا برای باله هم همین اتفاق، پس از انقلاب اسلامی افتاد؟ هنر باله هم اعدام شد؟ خیلی بدتر! ترانه، حال به هر نوع و شکلی، هنوز باقی مانده است. اما باله کاملاً از صحنه رفت. در میان کارهای هنری، باله بزرگ‌ترین قربانی انقلاب بود. هیچ هنر دیگری به اندازه‌ی باله صدمه ندید. باله را توی ظرف آشغالدانی انداختند و رفتگر محله آمد آن را برد. باله بعد از انقلاب کاملاً از بین رفت. امروز هیچ نشانه‌ای از آن به چشم نمی‌خورد که حتی زمانی باله بتواند دوباره در ایران پا بگیرد. این خبر از بین رفتن باله را چگونه به شما دادند؟ من حدود یک سال قبل از انقلاب از تالار رودکی جدا شدم. در مقاله‌ای با نام "ما در باله‌ی قرن نودزهمی گرفتار شده‌ایم" که در آیندگان چاپ شد، نظرم را در این زمینه نوشته بودم. من صحیح نمی‌دانستم، آن‌طور که آقای احمدزاده و همسرشان برنامه‌های باله‌ی تالار رودکی را اداره می‌کردند، ما تکرار مکررات بکنیم و باله‌های کلاسیکی مانند "زیبای خفته"، "دریاچه‌ی قو"، "فندق‌شکن" و... را هر ساله تکرار کنیم. من دنبال این بودم که ما باید شخصیت فرهنگی خودمان را در کارمان نشان بدهیم. در آن زمان هنوز فرهنگ‌سرای نیاوران افتتاح نشده بود و من با این پروژه، به پیشنهاد دوست خیلی خوبم، آقای آیدین آغداشلو، به فرهنگ‌سرا رفتم و گفتم شما که قرار است گروه تئاتر و موسیقی و کتاب‌خانه و... داشته باشید، چرا یک گروه رقص نداشته باشید؟ پیشنهاد شما مورد قبول آقای آغداشلو قرار گرفت؟ از من خواستند پیشنهادم را بنویسم. پیشنهاداتم را نوشتم که مثل پیانو یا ویولن که سازهای خارجی هستند و تُن آن را عوض می‌کنند که بتوانند با آن موسیقی ایرانی بزنند، ما باید از باله هم همین استفاده را بکنیم. باید تُن آن را عوض کنیم و شخصیت فرهنگی ایرانی به آن بدهیم. ما ادبیات خیلی غنی‌ای داریم و چرا باید برویم باله‌ی "رومئؤ و ژولیت" را برقصیم؛ آن هم دست دهمش را! (حال اگر دست اول بود اشکالی نداشت) در صورتی که ما داستان "لیلی و مجنون" و یا "هفت‌پیکر" نظامی را داریم. ما از اسطوره‌های ایرانی می‌توانیم در باله استفاده کنیم که یک نمونه‌ی کوچک آن همان "بیژن و منیژه" بود یا از تصوف ایرانی می‌توانیم استفاده کنیم. کلی داستان‌های صوفیانه داریم که به درد باله می‌خورد و ما می‌توانیم آن‌ها را اجرا کنیم. پیشنهاد من مورد قبول فرهنگ‌سرای نیاوران که وابسته به بنیاد شهبانو بود، قرار گرفت. این پروژه به اجرا هم رسید؟ در آن‌جا وقتی پروژه‌ی من را خواندند، خیلی خوش‌شان آمد. من گفتم که ما در عرض دو سال یا کم‌تر از دوسال با برنامه‌هایی که درست می‌کنیم، می‌توانیم به تورهای خارج از ایران برویم. برای این‌که همیشه قالی، پسته و یا خاویار ایران معروف بوده، بنابراین انتظار ندارند که یک گروه باله، آن هم بر اساس فرهنگ ایرانی، بتواند در خارج از ایران برنامه بگذارد و به همین دلیل در همه جا استقبال خواهد شد. به هرحال این پروژه قبول شد. چندتا از رقصنده‌های تالار رودکی هم به من پیوستند. چون رقصنده‌ی کافی نداشتیم، به خارج از ایران رفتم و در لندن و نیویورک امتحان گذاشتم و با چندین رقصنده قرارداد بستم که به ایران بیایند. اما شما گویا خودتان هم هنرکده‌ای داشتید؟ در همان زمان، هنرکده‌ی باله‌ی خودم را افتتاح کردم که آن را نیز در سفر به لندن به آکادمی باله‌ی سلطنتی انگلستان وابسته کردم. به خاطر این‌که بچه‌هایی که در آن سنین کم باید باله را شروع کنند، نمی‌توانند در یک مملکت خارجی در شبانه‌روزی زندگی کنند و خانواده‌های ایرانی اصلاً موافق چنین کاری نیستند، که به عقیده من هم حق دارند، بنابراین باید بتوانند در ایران، در هنرکده‌ی من که به باله‌ی سلطنتی انگلستان وابسته بود، این تمرینات را ببینند. هر سال معلم از انگلیس بیاید، از آن‌ها امتحان بگیرد و اگر یک دوره‌ی یک ساله را به خوبی گذراندند، همان دیپلمی را بگیرند که در باله‌ی سلطنتی انگلستان می‌گرفتند. این برای من خوراکی بود که بعد از هفت یا هشت سال می‌توانستم کمپانی باله‌ی نیاوران را با شاگردهای خودم کاملاً یک‌دست ایرانی بکنم . رقصنده‌ها آمدند، ما تمرینات را هم شروع کردیم. حتی مقداری از لباس‌ها نیز برای شب اول دوخته شد که رؤیای من بود و هر شب به خواب می‌دیدم که پرده بسته شد، مردم دارند دست می‌زنند. یعنی اولین شب برنامه را من همین‌طور در خیال خودم روی صحنه می‌دیدم که متأسفانه پیش نیامد؛ انقلاب شد. همان آغاز انقلاب خبر ممنوعیت باله را به شما دادند؟ نه، فوری به من نگفتند که رقص مُرد. افرادی که روز اول آمدند فرهنگ‌سرای نیاوران را اشغال کردند، بیشتر از گروه‌های معتدل بودند و گفتند که ما گروه تئاتر و موسیقی را نگه می‌داریم، اما گروه باله را منحل می‌کنیم ولی شما به عنوان رئیس بمانید. من هم گفتم چه فایده‌ای دارد؟ شما یک کاپیتان را نگه می‌دارید، بدون این که کشتی‌ای باشد. به این ترتیب، من سه ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم و از مملکت خارج شدم. برای این‌که واقعاً برای من خیلی ضربه‌ی شدیدی بود. من تمام عشق‌ام را گذاشته بودم روی این کمپانی که به وسیله‌ی رقص، رسانه‌ای که من با آن آشنا بودم، بتوانم فرهنگ ایران را به خصوص به خارج ببرم و بعد هم در کنارش مدرسه‌ام را به باله‌ی سلطنتی انگلستان وابسته کرده بودم. با شاگردهایتان چه کردید؟ شاگردها شروع کردند به کم شدن. پدرومادرها می‌ترسیدند و می‌گفتند اسم مدرسه را عوض کن و مثلاً بگذار مدرسه‌ی ژیمناستیک که من گفتم نه، حاضر نیستم این کار را بکنم. من عمری برای کاری که کردم احترام قائل بوده‌ام و به آن مفتخرم. اسم آن را عوض نمی‌کنم. مثل این‌که الان کمی‌حرکت می‌کنند و اسم آن را "حرکات موزون" می‌گذارند که من اسم‌شان را گذاشته‌ام "حرکات ناموزون". فوری نگفتند، ولی خُب یواش‌یواش پیش آمد. خانم چنگیزیان، شما خودتان یکی از بهترین سُولیست‌های باله‌ی ایران بودید. غیر از شما کسان دیگری هم بوده‌اند مثل هایده احمدزاده. با همه‌ی این‌ها باز هم مسئولین سازمان باله، از رقصندگان خارجی به ایران دعوت می‌کردند؟ چرا؟ آیا این کار واقعاً لازم بود؟ این کارادامه داشت تا قبل از این که من به ایران بروم. من دو سال در اتحاد جماهیر شوروی در مدرسه‌ی لنین‌گراد که الان سن‌پترزبورگ هست و بهترین مدرسه‌ی باله‌ی دنیاست، تحصیل کردم. البته ابتدا به آلمان رفتم و در کنسرواتور شهر کلن بودم و همان موقع می‌خواستند من را وارد کمپانی باله‌ی کلن بکنند. اما در همان زمان من با اجازه‌ی دولت ایران و ساواک، این امکان را پیدا کردم که به "پشت پرده‌ی آهنین" بروم و در آن‌جا تحصیل باله‌ام را ادامه بدهم. به همین دلیل که من با ۱۷-۱۸ سال سن، قبول نکردم وارد باله‌ی کلن بشوم و زندگی حرفه‌ای‌ام را فوراً شروع کنم. به این ترتیب، به لنین‌گراد رفتم و دو سال در آن‌جا تحصیل کردم. به اضافه‌ی این‌که پانتومیم رُل‌های مهم را یاد گرفتم، و نیز دوره‌ی معلمی باله را هم گذراندم. آیا در "بلشویک ‌تئاتر" هم برنامه‌ای اجرا کردید؟ در باشویک تئاتر برنامه اجرا نکردم، اما به آن‌جا رفتم. به خاطر این‌که برای من این افتخار را پیش آورده بودند که به پشت صحنه بروم و شخصاً با خانم گالینا اولانووا یا خانم مایا پلیستسکایا آشنا بشوم که بزرگ‌ترین بالرین‌های روسی بودند. البته مدرسه‌ی باله‌ی لنین‌گراد بهترین مدرسه‌ی باله‌ی روسیه هم هست. یعنی خود گالینا اولانووا از مدرسه‌ی لنین‌گراد فارغ‌التحصیل شده بود. ما فقط در روزهای کریسمس که اجرای باله‌ی فندق‌شکن متداول بود، این باله و همین‌طور جشن‌های آخر سال‌مان را در سالن باله‌ی کیف اجرا می‌کردیم. وگرنه در داخل مدرسه‌ی خودمان، یک صحنه‌ی خیلی خوب داشتیم و کنسرت‌ها روی آن صحنه‌ی داخل مدرسه اجرا می‌شد. من هم‌کلاسی میشا مرشنیکف بودم که فکر می‌کنم احتیاجی به معرفی نداشته باشد. او هم‌کلاس من بود، منتها کلاس‌های دخترها و پسرها از هم جدا بودند. فقط زمانی که رقص دو نفره کار می‌کردیم، آن موقع با هم‌دیگر تمرین می‌کردیم و یا وقتی رقص‌های لهستانی، چکسلواکی، مجار، روسی و... را یاد می‌گرفتیم، با هم بودیم. کلاس‌های پانتومیم‌مان هم با هم بود. پس از بازگشت از لنین‌گراد به کجا رفتید؟ من بعد از دو سال تحصیل در لنین‌گراد، با باله‌ی فرانکفورت قرارداد بستم و هفت سال در فرانکفورت می‌رقصیدم. در عرض این هفت سال سه بار از من دعوت کردند که به ایران بروم. در آن زمان سازمان ملی باله‌ی ایران و بعد هم تالار رودکی به وجود آمده بود. من به عنوان رقصنده‌ی میهمان به ایران رفتم. در این مدت از طرف وزارت فرهنگ و هنر با من تماس گرفته شد که چرا به ایران برنمی‌گردم. گفتند که ما الان کمپانی باله داریم، اما سولیست اول نداریم و مجبوریم همیشه از خارج وارد کنیم و یک کمپانی باله که سولیست اولش ایرانی نباشد و فقط رقصنده‌ی مهمان باشد، معنی ندارد. من بعد از سه بار رفت و برگشت به ایران و اجرای برنامه، تصمیم گرفتم به ایران برگردم و دعوت را قبول کردم. حتی وسط سال هنری باله‌ی فرانکفورت بود، مدیر هم عوض شده بود و من قرار بود با آقای جان نویمایر که الان ۴۰ سال است مدیریت باله‌ی هامبورگ را دارد، به هامبورگ بروم. اما گفتم متأسفم، می‌خواهم به مملکت‌ام برگردم و صبر کردم تا رُل‌های من را رقصنده‌های دیگر یاد بگیرند و بعد از آن راهی ایران شدم. از زمانی که من به ایران برگشتم، تعداد رقصنده‌ی خارجی‌ای که وارد می‌کردند، خیلی کم‌تر شد. یعنی بر اساس نیاز بود که رقصنده‌ی خارجی وارد می‌کردند؟ دقیقاً. ما رقصنده‌ای را که بتواند نقش اول باله‌هایی مانند ژیزل، کوپلیا، دختر خودسر و... را اجرا کند، نداشتیم. شنیده‌ام که می‌گویند باله‌ی "فواره‌ی باغچه‌سرا" روادید عبور بالرین‌هاست. شما خودتان از این مرحله گذشته‌اید. چرا رقصیدن در این اثر و بازی در نقش ماریا، این‌قدر مشکل است؟ راستش را بگویم، قبول ندارم. به خاطر این‌که این باله، در حقیقت، فقط و فقط در شوروی اجرا می‌شود. وقتی یک باله فقط در شوروی اجرا می‌شود و هنوز به دنیای غرب نیامده، پس خیلی از رقصنده‌های غربی آن را اجرا نکرده‌اند که بتوانند روادیدی از طریق آن داشته باشند. ولی مثل این‌که شما این باله را در ایران اجرا کرده‌اید. درست است؟ بله، من وقتی به ایران برگشتم یک سری کارها را انجام دادم و رؤسای سازمان باله هم کم‌کم پذیرفتند. قبلاً همیشه با خانمی در انگلیس کار می‌کردند، همیشه ایشان چندتا رقصنده به ایران می‌فرستاد و خودش هم به عنوان طراح می‌‌آمد و طراحی می‌کرد. خیلی هم به او خوش می‌گذشت و بعد برمی‌گشت تا برنامه‌ی بعد. از آن‌جایی که به سیستم باله‌ی روسی که به آن "سیستم والانووا" می‌گویند، خیلی حساسیت داشتم، پایم را توی یک کفش کردم که ما باید معلم از روسیه بیاوریم و به این ترتیب از بلشویک تئاتر برای کمپانی باله‌ی ایران معلم آوردند که خیلی هم معلمین خوبی بودند. به خاطر این مسئله، کم‌کم، چون این‌ها پای‌شان به ایران باز شده بود، شروع کردند از باله‌های روسی استفاده کردند، به اضافه‌ی بالرین‌های روسی و باله‌هایی که اصلاً در هیچ‌جای دیگر دنیا نمی‌شناسند، مثل "فواره‌های باغچه‌سرا" که البته از نظر ادبی یکی از شاهکارهای الکساندر پوشکین است. داستان آن فوق‌العاده است. اشاره کردید به نقش‌هایی از شاهنامه یا اسطورها و یا تصوف ایران. خود شما، وقتی باله‌ی "بیژن و منیژه" را کار می‌کردید، برایتان مطبوع‌تر بود یا این که برای‌تان تفاوتی نمی‌کرد که باله‌ی فندق‌شکن باشد یا بیژن و منیژه؟ فرق می‌کرد، در اصل این دوتا تفاوت خیلی بزرگی دارند. باله‌ی فندق‌شکن دویست سال پیش برای فلان بالرین فرانسوی یا روسی نوشته و طراحی شده است. همین‌طور دریاچه‌ی قو، زیبای خفته و... یعنی من باید کارهایی را که برای یک نفر دیگر ساخته شده، کپی کنم. ولی در باله‌ی بیژن و منیژه، هرچه ساخته شده بود، برای من ساخته شده بود، برای الگوی من، تکنیک من و شخصیت من ساخته شده بود. خود شما هم خلاقیتی در آفرینش این اثر داشتید یا این‌که باید آن‌چه را که به شما گفته می‌شد، اجرا می‌کردید؟ آن‌چه را که به من گفته می‌شد، اجرا می‌کردم. ولی از آن‌جایی که دوتا معلم روسی داشتیم که خیلی در خلق این اثر به خانم هایده احمدزاده کمک کردند، آن‌ها تکنیک من را مثل یک موم در دست‌شان می‌شناختند و سعی می‌کردند کارهایی را به من واگذار کنند که بهترین کار من را نشان بدهد. تفاوت باله‌ای که برای شما ساخته شود با باله‌ای که برای یک نفر دیگر ساخته شود، در این‌جاست. مثلاً خانم بالرین بسیار معروفی به نام مارسیا هایده در اشتوتگارت بودند و آقای جان کِرِنکو باله‌‌هایی را درست ‌کرد مخصوص ایشان. تکنیک آن‌چنانی هم نداشت، ولی به قدری این باله‌ها قشنگ هستند که هیچ‌کس دیگری بعد از مارسیا به آن خوبی نتوانست اجرایشان کند، مثل "رام کردن زن سرکش" از شکسپیر. برای این‌که این باله واقعاً برای آن آدم ساخته شده بود. امیدی هم به بازگشت هنر باله به ایران دارید؟ نه، ندارم. من حدود هشت سال است که به ایران برگشته‌ام و الان بین ایران و لیسبون زندگی می‌کنم. ولی این‌طور که می‌بینم، هیچ امیدی در این باره وجود ندارد. مگر این‌که معجزه‌ی عجیب و غریبی اتفاق بیافتد. من بعد از انقلاب با یکی از کارگردان‌های خیلی معروف سینما صحبت کردم. او به من گفت که ما در سینما فوری دست به کار شدیم که آن بلایی که سر باله آمد، سر سینمای ایران نیاید و به همین خاطر، رضایت دادیم مقداری فیلم‌ها را مطابق میل جمهوری اسلامی بسازیم و این اتفاق در مورد باله نمی‌توانست بیافتد. حتی وقتی کمپانی من را مرخص کردند و من التماس می‌کردم که این کار را نکنید، بگذارید چیزی باقی بماند، آن‌ها به من گفتند که باله یک چیز لوکس است. ما فعلاً انقلاب کرده‌ایم و به دردمان نمی‌خورد، ولی دوباره به آن برمی‌گردیم. آیا شما پیشنهادی هم برای قانع کردن مسئولان به آن‌ها دادید؟ از من پرسیدند که پیشنهادم چیست. آن موقع، من همین‌طوری از دهنم پرید، گفتم: "شازده کوچولو"، گفتند که نه، نه، اسم شازده اصلاً نباید در آن باشد. گفتم حالا می‌توانیم اسم آن را امیر کوچولو بگذاریم. آن اوایل، این‌ها آدم‌های معتدلی بودند که این بلا را سر باله آوردند. الان که دیگر، وقتی قرار نیست حتی ساز در تلویزیون نشان داده شود، چگونه می‌توانیم امیدی در این زمینه داشته باشیم. لااقل به عمر من قد نمی‌دهد.
26 Oct 14:44

519

by 17-5
هیچ موقع توی شوخی های زن و شوهری نپرین ... چون اونا دارن باهم عشق میکنن 

از ما گفتن بود !

اون دوتا عاشق همدیگه هستن اونوقت شما ضایع میشید ...

25 Oct 22:16

سیب زمینی شیرین

by anaarian
در سواحل ژاپن،دانشمندان دسته ای از میمون ها را در جزایر جداگانه به مدت ۳۰ سال مورد مطالعه قرار دادند. آنان سیب زمینی های شیرین را در ساحل می ریختند تا آنها بخورند. وقتی میمون ها از درخت ها پایین می آمدند تا سیب زمینی ها را بخورند در معرض دید قرار می گرفتند.

روزی میمون ۱۸ ماهه ای به نام ایمو شروع به شستن سیب زمینی های شیرین خود در دریا کرد و سپس آنها را خورد. سیب زمینی بدون سنگریزه و شن طعم بهتری پیدا میکند و  در اثر آب دریا شور و خوشمزه تر می شود.ایمو به همبازی ها و مادرش نشان داد که آنها هم همین کار را بکنند.به تدریج میمون های بیشتری شروع به شستن سیب زمینی های شیرین خود کردند و دیگر آنها را با سنگریزه و شن نمی خوردند. تا اینکه یک روز دانشمندان مشاهده کردند که تمام میمون های آن جزیره سیب زمینی های شیرین خود را می شویند!

این واقعه از نظر دانشمندان  مهم بود اما جذاب تر اینکه خود به خود رفتار میمون های جزایر دیگر هم که با میمون های این جزیره ارتباط مستقیم نداشتند تغییر پیدا کرد و همه ی آنها سیب زمینی های شیرین خود را می شستند!!

دانشمندان نام این تجربه را نظریه ی یکصدمین میمون نامیدند!

یکصدمین میمون ، میمون گمنام فرضی است که باعث می شد تعداد میمون هایی که رفتار جدید را از خود نشان  می دادند به حدی برسد که آن تغییر فرهنگ محسوب شود.

مثلا فرض کنید شما برای صلح روی زمین تلاش کنید. این رفتار را به دوستان نزدیک و خانواده تان هم بیاموزید . آنها نیز به افراد دیگری بیاموزند. بالاخره در روزی مبارک کسی معادل یکصدمین میمون گمنام می شود !آن وقت خود به خود  و به طور ناخواسته مردان و زنانی که نیازی نمی بینند برای صلح تلاش کنند و به این کار ایمان هم ندارند به این سمت کشیده  می شوند!

این نظریه ی بسیار مهمی است به آن فکر کنید تا در پست بعدی در مورد ارزشهای زنانه و تغییر جهان گفتگو کنیم.

 

25 Oct 22:15

فرهنگ چگونه به وجود می آید؟

by anaarian
دختر خانمی را می شناختم که فعال حقوق زنان بود.یکروز که به دیدنش رفتم او را غمگین و ناراحت دیدم دلیل را پرسیدم .گفت:من چطور میتوانم در کارم موفق باشم وقتی حتی نمیتوانم حق خودم را از پدر و برادرم بگیرم؟ و بعد در مورد رفتارهای زن ستیزانه ی پدر و برادرانش و وضعیت بدی که در خانه با آن روبرو بود برایم توضیح داد.

آنروز به جز گوش کردن پاسخی برای درددلهایش نداشتم اما حالا فهمیده ام که اگر آن دختر همچنان به روشن کردن دیگران ادامه بدهد بالاخره روزی  تعداد  افرادی که با افکار جدید زندگی میکنند به اندازه ای خواهد شد که رفتار جدید فرهنگ محسوب شود.در آن روز مبارک ،پدر و برادر این دختر و سایر مردان و زنانی که تمایل و انگیزه ای برای تغییر ندارند ناخودآگاه تغییر خواهند کرد.

این است نتیجه ی پژوهش سیب زمینی شیرین که بعدها در غالب نظریه ی ریخت شناسی بارها آزمایش شده است. وقتی تعداد افراد با رفتار جدید به حد کافی افزایش یابد ناخود آگاه مردم در سایر جاهای جهان که هیچ اطلاعی  هم از موضوع ندارند دست به رفتار جدید خواهند زد.

بنابراین تغییر رفتار یک نفر هم  بسیار مهم است چه بسا که او همان فردی باشد که تعداد را به حدی برساند که رفتار جدید، فرهنگ محسوب شده و در همه جای جهان  مرسوم گردد.

25 Oct 22:07

دوست داشتم ( یادآوری های ساده)

by (لی‌لی کتابدار)
25 Oct 21:56

دو کشته و چهار زخمی در تیراندازی در یک دبیرستان آمریکا

دانش‌آموزی در یکی از دبیرستان‌های ایالت واشنگتن آمریکا با شلیک به سوی همکلاسی‌های خود دست‌کم یک دانش‌آموز را کشت و چهار نفر دیگر را زخمی کرد. در این حادثه دانش‌آموز مهاجم به زندگی خود نیز پایان داد. بنابر اظهارات پلیس، تیراندازی مرگبار روز جمعه (۲۴ اکتبر/ ۲ آبان) در دبیرستانی در شهر "ماریس‌وایل" واقع در ۵۵ کیلومتری شمال شهر سیاتل رخ داده است. محل حادثه سالن غذاخوری دبیرستان بوده است. یکی از دانش‌آموزان این دبیرستان به نام "جردن" که شاهد حادثه بود به شبکه خبری سی‌ان‌ان گفت: «ابتدا من یک صدای شلیک شنیدم، سپس چهار یا پنج شلیک دیگر. دانش‌آموزان شروع کردند به داد زدن و انداختن خود به روی زمین و عده‌ای نیز فرار کردند.» یک دانش‌آموز دیگر به شبکه تلویزیونی KING گفت: «مهاجم تیراندازی ابتدا کاملا آرام در سالن غذاخوری به همراه دیگران نشسته بود، سپس به طور ناگهانی اقدام به تیراندازی کرد». این دانش‌آموز افزود:«من شاهد بودم که چگونه سه دانش‌آموز در اطراف یک میز جمع بودند، سپس پیکرهای آنها به زمین افتاد». بنابر اطلاعات پلیس فدرال آمریکا در این حادثه، تیرانداز مهاجم و یک دانش‌آموز کشته و چهار نفر نیز به شدت زخمی شده‌اند. وضعیت سه تن از زخمی‌ها وخیم اعلام شده است. رسانه‌های محلی و همکلاسی‌های دانش‌آموز مهاجم او را "جیلن ف." معرفی کرده‌اند. بنا به این گزارش‌ها، همکلاسی‌های جیلن، او را فردی "خوب"، "محبوب" و "ورزشکار خوب" توصیف کرده‌اند. پلیس هنوز درباره هویت مهاجم و جزئیات حادثه اطلاعات رسمی منتشر نکرده، اما تایید کرده که سلاحی که مهاجم از آن استفاده کرده، به‌طور قانونی خریداری شده است. یکی از همکلاسی‌های دانش‌آموز مهاجم به روزنامه "سیاتل تایمز" گفت، یک دلیل احتمالی برای اقدام "جیلن" می‌تواند شیفتگی بی‌پاسخ مانده او به یک دختر دانش‌آموز باشد که مایل به دوستی با "جیلن" نبود. این دختر دانش‌آموز نیز هدف تیراندازی مهاجم قرار گرفته است. گفته می‌شود که فرد مهاجم پیش از اقدام به تیراندازی در غذاخوری دبیرستان، "اظهارات مشکوکی" در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرده بود که احتمالا به قصد او بعدی او مربوط می‌شده است. مهاجم هم‌چنین این اواخر عکسی را در اینترنت منتشر کرده بود که درآن او با یک سلاح شکاری دیده می‌شود. زیر عکس او از این اسلحه به "بهترین هدیه همه زمان‌ها" یاد کرده بود. تیراندازی‌های مرگبار در مدارس آمریکا یکی از حوادث مکرر و از نگرانی‌های مردم این کشور است. آخرین حادثه از این دست که پرتلفات‌ترین نیز بود در دسامبر ۲۰۱۲ در ایالت کانتیکت واقع در شمال شرق این کشور رخ داد و جان ۲۰ دانش‌آموز را گرفت. یکی از علت‌های عمده این حوادث ناگوار، وجود انبوه سلاح در دست مردم آمریکا ذکر می‌شود. پس از هر حادثه‌ی مرگباری، سیاستمداران و چهر‌های بانفوذ این کشور خواهان کنترل بیشتر سلاح‌های گرم می‌شوند، اما با گذشت زمان این درخواست‌ها و اعتراض‌ها به فراموشی سپرده می‌شود. بنا به پژوهشی که از سوی دانشگاه سیدنی صورت گرفته است در آمریکا حدود ۲۷۰ میلیون قبضه اسلحه در اختیار شهروندان قرار دارد. سالانه در آمریکا بطور متوسط ۹۱۶۴ نفر بر اثر استفاده از سلاح گرم کشته می‌شوند.
25 Oct 21:51

باله؛ نخستین هنر قربانی انقلاب- گفت‌وگو با هایده چنگیزیان

هایده چنگیزیان، بالرین‌ پرآوازه ایران از نخستین کسانی است که با اجرای داستانی از شاهنامه (بیژن و منیژه)، باله فرنگی را در شکل ایرانی آن عرضه کرد. چهل سالی از ساخت این آهنگ و صحنه‌ای شدن آن می گذرد. هایده چنگیزیان را پس از سال ها بی‌خبری، در شهر لیسبون پرتقال یافتیم و با او به گفت و گو نشستیم. از آغاز کار او تا پایان ممنوعیت باله در ایران. آن‌چه می‌خوانید حاصل این گفت و گوست. دویچه وله: خانم چنگیزیان، شما که خودتان از بالرین‌های برجسته‌ی ایرانی هستید، به نظرتان، به اندازه‌ی کافی در آن زمان برای شناخت این هنر به مردم کار شده بود یا باله فقط یک هنر لوکس بود؟ هایده چنگیزیان: داشتند باله را وسعت می‌دادند که فقط و فقط در تهران خلاصه نشود و بتواند به اغلب شهرهای دیگر برود. ما خودمان در سازمان باله‌ی ملی ایران، مرتب تور داشتیم؛ به بندرعباس، آبادان، اهواز، تبریز، شیراز و… می‌رفتیم و سعی می‌کردیم بیشتر در محیط‌های دانشگاهی این برنامه‌ها اجرا شود. در قسمتی از این برنامه‌ها هم کار روزانه‌ی خودمان را نشان می‌دادیم. کسانی که به باله آشنایی دارند، می‌دانند که ما باید اول از همه بدن خودمان را بسازیم، بدن ما ساز ماست. همان‌طوری که پیانو، ساز یک پیانیست است و یا ویولون، ساز یک ویولونیست. ما باید مرتب با آن کار کنیم و تمرین‌های مشخصی هست که باید هر روز انجام بدهیم تا از لحاظ تکنیک در سطحی که بتوانیم برنامه‌های‌مان را اجرا کنیم، باقی بمانیم. به خاطر همین، معمولاً ما روزها باید یک ساعت و نیم تمرین‌های بدنی انجام بدهیم که حدود ۴۵ دقیقه‌ی آن کنار چوب‌هایی است که به آن "بار" می‌گویند و ۴۵ دقیقه‌ی بعدش در وسط صحنه و بدون کمک بار است. در آن زمان، ما مقداری از این تمرینات را با بارهایی که قابل حرکت و آوردن به روی صحنه بودند، در برنامه‌های‌مان اجرا می‌کردیم که تماشاچیان بتوانند بفهمند که چقدر شما باید کار کنید تا یک بالرین بشوید و متأسفانه هم باید توضیح می‌دادیم که عمر یک بالرین از لحاظ کاری و شغلی عمر خیلی کوتاهی‌ست. اپرا هم به هرحال یک هنر فرنگی بود که به ایران آمد. ولی مثل این‌که برای شناساندن اپرا به مردم، بیشتر کار شد. ما بیشتر شاهد برنامه‌های اپرایی در تالار رودکی و جاهای دیگر بودیم تا باله. همین‌طور است؟ نه، من فکر می‌کنم به همان اندازه که اپرا در تالار رودکی اجرا می‌شد، باله هم اجرا می‌شد. از همه مهم‌تر این بود که تلویزیون ملی ایران مقداری فیلم‌های خیلی خوب باله از همه‌جای‌دنیا، از روسیه، اروپا و امریکا وارد کرده بود و در شبکه‌ی دو به ریاست زنده‌یاد ایرج گرگین، این برنامه‌ها مرتب از تلویزیون پخش می‌شد. می‌دانید که تلویزیون یک وسعت سراسری داشت و در همه‌ی شهرها و روستاها پخش می‌شد. حتی آقای گرگین از من خواستند که گوینده‌ی این برنامه باشم و نکته‌های مهم در باله‌ها را توضیح بدهم. بعد هم زنده‌یاد خانم منیر وکیلی مقابل تالار رودکی اداره‌ای را تأسیس کردند که این اداره تلویزیون ایران و تالار رودکی را به هم‌دیگر ملحق می‌کرد و برنامه‌ها در تالار رودکی ضبط می‌شدند و در تلویزیون نشان داده می‌شدند. از جمله، مثلاً برای شب اول افتتاح تلویزیون رنگی ایران، باله‌ی "بیژن و منیژه" که من در آن می‌رقصیدم و رُل منیژه را داشتم، از تالار رودکی پخش شد و واقعاً کاری حرفه‌ای بود. یادم هست که برای بیژن و منیژه، حدود سه روز، ما از صبح تا دیروقت شب وقت صرف کردیم تا بتوانیم این فیلم را برای شب اول تلویزیون رنگی ایران حاضر کنیم. خود شما چگونه به باله روی آوردید؟ این به زمان‌هایخیلی قدیم و کودکی من برمی‌گردد. ما یکی از معدود کسانی بودیم که در خانه‌مان رادیو داشتیم و می‌گفتند با هر موسیقی‌ای که از رادیو پخش می‌شد، من به نوعی داشتم تکان می‌خوردم و می‌رقصیدم، اما چه می‌رقصیدم را دیگر خدا می‌داند! ولی از سوی دیگر هم خیلی بچه‌ی ضعیفی بودم و تمام بیماری‌های بچه‌ها مانند آبله‌مرغان، سرخک، مخملک و... را یکی بعد از دیگری می‌گرفتم. دکترها گفته بودند که باید ورزش کند و بدنش را قوی کند. تا این که یک شب ما به عروسی‌ای دعوت داشتیم. در این عروسی یک آقای ارمنی به اسم یپرم‌خان با دایره زنگی برنامه ‌اجرا می‌کرد. من آن‌قدر با موسیقی چرخیدم که دامنم خورد به گلدان روی میز عروس و گلدان پرت شد روی دامن و لباس عروس. خلاصه داستان فجیعی بود. ولی در عین حال، یپرم خان آمدند پیش پدرم و به پدرم گفتند که این دختر خیلی استعداد دارد، بگذارید به کلاس مادام یلنا برود. آن‌ها هم دیدند که من علاقه دارم، به اضافه‌ی این‌که خودش نوعی ورزش است و می‌تواند بدن‌ام را قوی کند. این است که فوری راه افتادند به طرف خیابان نادری، نبش کوچه‌ی نوبهار و آن‌جا مرا اسم‌نویسی کردند. اما آن‌ها نمی‌دانستند که آن‌جا می‌شود خانه‌ی دوم من. یعنی من واقعاً دلم نمی‌خواست آن‌جا را ترک کنم. تمام مدت، حتی اگر کلاس هم نداشتم، به کلاس‌های دیگر می‌رفتم. بعدها هم که به مدرسه رفتم، حتی کارهای مدرسه مثل مشق نوشتن، حساب و هندسه و... را در همان استودیوی مادام یلنا روی زمین چمباتمه می‌زدم و انجام می‌دادم. یعنی آن‌جا واقعاً شده بود خانه‌ی دوم من. چند سال پیش مادام یلنا بودید؟ تا ۱۶ سالگی پیش مادام یلنا بودم. مرحله بعدی کار در کجا بود؟ در آن زمان چند کلاس خصوصی بودند که یکی از آن‌ها کلاس مادام کُرنلی بود، کلاسی را هم استاد سرکیس جانبازیان اداره می‌کرد و همین‌طور کلاس مادام یلنا. ما هم یا در تالار فرهنگ برنامه اجرا می‌کردیم و یا در کنسرت‌های خود انجمن ارامنه حاضر بودیم و در باشگاه آرارات برنامه داشتیم. یا حتی بعداً مد شده بود که روزنامه‌ها و مجله‌ها برنامه می‌گذاشتند. مثلاً سینما دنیا را اجاره می‌کردند، در آن‌جا برنامه‌ی هنری برگزار می‌کردند و از خواننده‌ها و هنرمندان مختلف دعوت می‌کردند. مثلاً من آقای ویگن را اولین بار در چنین برنامه‌هایی دیدم. این مجلات برای برنامه‌های هنری‌شان از ما هم خواهش می‌کردند که چند قطعه باله را در آن‌جا اجرا کنیم. در این میان تازه تلویزیون ثابت هم افتتاح شد و ما گاهی در این تلویزیون برنامه اجرا می‌کردیم و همان‌طور که می‌دانید برنامه‌ها زنده پخش می‌شد. یعنی اگر اتفاقی می‌افتاد و خراب‌کاری‌ای هم می‌شد، نشان داده می‌شد. حالا اتفاقی هم افتاد؟ نه واقعاً! برای این‌که تا جایی که یادم هست، رقص‌ها آن‌قدر رقص‌های سختی نبودند. ما باله‌ی دریاچه‌ی قو یا زیبای خفته و... را که اجرا نمی‌کردیم، بلکه رقص‌های کوتاه را اجرا می‌کردیم و بچه‌ها هم همه به اندازه‌ی کافی برای این رقص‌های کوتاه تمرین داشتند و خوشبختانه هیچ اتفاق آن‌چنانی نیافتاد. ولی یک بار یکی از دوستان من که در باله‌ی آقای احمد‌زاده می‌رقصید، مرا برای تماشای تمرین نهایی دعوت کرده بود. یادم هست که یکی از بالرین‌ها روی صحنه‌ی تالار رودکی زمین خورد. آقای احمد‌زاده آن‌قدر با او دعوا کرد که به گریه افتاد و گفت: تقصیر من نیست، بالاخره اتفاق است، می‌افتد! آقای احمدزاده جواب داد که چنین اتفاقی هرگز نباید بیافتد. نه، نمی‌توان گفت، این اتفاق هیچ‌وقت نباید بیافتد. برای من هم اتفاق افتاده است. من در سانتاباربارا می‌رقصیدم و رل پرنده‌ی آبی را داشتم، در یک لحظه‌ نوک پنجه‌ام به یکی از چسب‌هایی که روی زمین زده بودند، گیر کرد و من خوردم زمین. هیچ‌کس هم با من دعوا نکرد (کف‌هایی مخصوص باله وجود دارد که آن را روی صحنه پهن می‌‌کنند. این کف تکه‌های مختلف دارد که آن‌ها را به وسیله‌ی نوار چسب خیلی کلفت به هم‌دیگر وصل می‌کنند). این اتفاقی است که خیلی خیلی امکان دارد بیافتد و شما جلوی اتفاق را هیچ‌وقت نمی‌توانید بگیرید. شما یکی از پرکارترین بالرین‌های ایران بودید. اما تا جایی که می‌دانم، سال‌‌هاست که روی صحنه ظاهر نشده‌اید. چقدر در این سال‌ها، نبودن روی صحنه برای‌تان سخت بوده؟ دست روی دلم نگذارید، زندگی من بود و باله! من خیلی چیزها را به خاطر باله قربانی کردم و نبودش خیلی خیلی برایم سخت است. اما بالرین‌ها اصولاً زندگی حرفه‌ای کوتاهی دارند. چون همان‌طور که قبلاً گفتم، باله به بدن ربط دارد و بدن در یک سیر طبیعی، به تدریج سال‌مند می‌شود، استخوان‌ها شروع می‌کنند به درد گرفتن و دیگر شما آن انعطاف لازم کمر و پشت را ندارید. یعنی باید یک زمانی خیلی آگاهانه، آن را کنار بگذارید. زندگی حرفه‌ای یک بالرین معمولاً چند سال طول می‌کشد؟ زمان من باز بهتر بود، اما امروز یک بالرین حدود ۱۸ سالگی، بعد از این که یک دوره‌ی ۸-۹ ساله‌ی خیلی سخت را گذرانده، در یک کمپانی پذیرفته می‌شود. تمرینات باله به شدت روی بدن اثر می‌گذارد و ثابت شده که این تمرینات از تمرینانی که یک فوتبالیست برای بازی فوتبال انجام می‌دهد، خیلی سخت‌تر است. با این تفاوت که شما در زمین فوتبال می‌توانید خستگی‌، عصبانیت و یا خوشحالی‌تان را نشان بدهید که گلی زده می‌شود یا برعکس. ولی یک بالرین وظیفه‌اش این است که با تمام این سختی‌ها، روی صحنه نشان بدهد که چقدر دارد لذت می‌برد، پرواز می‌کند و عین خیالش هم نیست. این تفاوت بزرگ بین فوتبال و باله است. عمر بالرین‌ها در روزگار ما چقدر است؟ شنیده‌ام که امروزه متأسفانه اکثر بالرین‌ها هم مانند فوتبالیست‌ها، در همان سنین ۳۴-۳۵ سالگی به فکر کنار گذاشتن کارشان می‌افتند. یعنی ما ۸-۹ سال به کنسرواتوار می‌رویم و آن همه تمرینات سخت را انجام می‌دهیم، بدن‌مان را می‌پردازیم و اگر خیلی شانس بیاوریم ۱۷-۱۸ سال دوره‌ی حرفه‌ای‌گری خواهیم داشت. زمان من، این دوره کمی طولانی‌تر بود. ولی قبل از من، مثلاً خانم اولانووا (یکی از بزرگ‌ترین بالرین‌های روسی) تا ۵۴ سالگی هم به روی صحنه رفت. این‌که آیا کار درستی بود یا نه را، من نمی‌توانم تشخیص بدهم، ولی قبلاً بالرین‌ها این امکان را داشتند که طولانی‌تر روی صحنه بمانند. به خصوص بالرین‌هایی که شهرتی در دنیا کسب کرده بودند، به ویژه در ممالکی مانند شوروی سابق، برای‌شان خیلی مهم بود که بگویند ما قدر هنرمندمان را می‌دانیم و آنان را نگه می‌داریم.ولی الان خیلی دوره‌ی کوتاهی شده و متأسفانه کاری هم نمی‌توان کرد. برای این‌که رقابت خیلی شدید است، همین‌طور بالرین‌های جدید دارند به بازار می‌آیند و می‌خواهند جا باز کنند و متأسفانه بالرین‌های کمی قدیمی‌تر اجباراً کنار می‌روند. در حالی که آن‌ها هستند که تجربه پیدا کرده‌اند و می‌دانند روی صحنه چه‌کار باید کرد. اما آن‌ها را رد می‌کنند و جا را به بالرین‌های جوان‌تر می‌دهند. ولی در مورد من، من از زمان بچگی‌ام با خودم عهد کرده بودم که اگر روزی بالرین حرفه‌ای بشوم، زمانی که به قله‌ی کوه رسیدم و دیدم دیگر دارم سرازیر می‌شوم، خودم باله را کنار بگذارم. این اتفاق افتاد؟ من هنوز به آن سن نرسیده بودم، به خاطر انقلاب چند سالی زودتر این اتفاق افتاد. البته فوراً بعد از انقلاب، باله را کنار نگذاشتم. بلکه دوباره به آلمان برگشتم و مدتی با گروه باله‌ی نورنبرگ کار می‌کردم. بعد از آن به خاطر مسائل خانوادگی ما مجبور شدیم به امریکا برویم -که من اصلاً دلم نمی‌خواست بروم و بیشتر حال و هوای اروپا را دارم تا امریکا. یازده ماه بعد از ورودم به امریکا، اولین کنسرتم را روی صحنه بردم که خیلی کار سختی بود. اکثر رقصنده‌ها را نیز از میان خارجی‌ها انتخاب کرده بودم و هیچ ایرانی‌ای در میان آنان نبود. من این کنسرت را در لوس‌آنجلس به یاد تالار رودکی روی صحنه بردم. کنسرت موفق هم شد؟ اتفاقاً منتقد خیلی معروف لوس‌آنجلس تایمز به دیدن برنامه آمده بود. قبل از برنامه، به من گفتند که او در سالن است و من به همین دلیل خیلی مضطرب بودم. به خاطر این‌که هفته‌ی قبل خیلی بد از لوس‌آنجلس بالت نوشته بود. من عجیب غریب می‌ترسیدم که او حالا با برنامه‌ی من چه خواهد کرد. اما صبح روز بعد که نقد او در روزنامه‌چاپ شد، دیدم بسیار از برنامه‌ی من تعریف کرده و در آخر نوشته بود: به امید این‌که این بالرین ایرانی بتواند باله‌ی لوس‌آنجلس را تغییر بدهد که البته خیلی وظیفه‌ی بزرگی بود و من نمی‌توانستم از عهده‌ی آن بربیایم. به خاطر این‌که لوس‌آنجلس اصولاً شهر هالیوود است و شهر هنرهای روی صحنه‌ای و کمی کلاسیک‌تر نیست و تا به حال با وجودی که این شهر بعد از نیویورک دومین شهر بزرگ امریکاست، نتوانسته‌اند یک گروه باله‌ی درست و حسابی به وجود بیاورند. در امریکا همه چیز روی پول‌های خصوصی می‌چرخد و مرتب باید از طریق تلویزیون‌های عمومی و انجمن‌های خیریه یا موزه‌های مختلف از مردم گدایی کنند که بتوانند یک کمپانی باله را نگه دارند. یادم می‌آید که در آغاز انقلاب، یکی از ترانه‌سرایان خیلی معروف می‌گفت که ترانه را اعدام کردند. آیا برای باله هم همین اتفاق، پس از انقلاب اسلامی افتاد؟ هنر باله هم اعدام شد؟ خیلی بدتر! ترانه، حال به هر نوع و شکلی، هنوز باقی مانده است. اما باله کاملاً از صحنه رفت. در میان کارهای هنری، باله بزرگ‌ترین قربانی انقلاب بود. هیچ هنر دیگری به اندازه‌ی باله صدمه ندید. باله را توی ظرف آشغالدانی انداختند و رفتگر محله آمد آن را برد. باله بعد از انقلاب کاملاً از بین رفت. امروز هیچ نشانه‌ای از آن به چشم نمی‌خورد که حتی زمانی باله بتواند دوباره در ایران پا بگیرد. این خبر از بین رفتن باله را چگونه به شما دادند؟ من حدود یک سال قبل از انقلاب از تالار رودکی جدا شدم. در مقاله‌ای با نام "ما در باله‌ی قرن نودزهمی گرفتار شده‌ایم" که در آیندگان چاپ شد، نظرم را در این زمینه نوشته بودم. من صحیح نمی‌دانستم، آن‌طور که آقای احمدزاده و همسرشان برنامه‌های باله‌ی تالار رودکی را اداره می‌کردند، ما تکرار مکررات بکنیم و باله‌های کلاسیکی مانند "زیبای خفته"، "دریاچه‌ی قو"، "فندق‌شکن" و... را هر ساله تکرار کنیم. من دنبال این بودم که ما باید شخصیت فرهنگی خودمان را در کارمان نشان بدهیم. در آن زمان هنوز فرهنگ‌سرای نیاوران افتتاح نشده بود و من با این پروژه، به پیشنهاد دوست خیلی خوبم، آقای آیدین آغداشلو، به فرهنگ‌سرا رفتم و گفتم شما که قرار است گروه تئاتر و موسیقی و کتاب‌خانه و... داشته باشید، چرا یک گروه رقص نداشته باشید؟ پیشنهاد شما مورد قبول آقای آغداشلو قرار گرفت؟ از من خواستند پیشنهادم را بنویسم. پیشنهاداتم را نوشتم که مثل پیانو یا ویولن که سازهای خارجی هستند و تُن آن را عوض می‌کنند که بتوانند با آن موسیقی ایرانی بزنند، ما باید از باله هم همین استفاده را بکنیم. باید تُن آن را عوض کنیم و شخصیت فرهنگی ایرانی به آن بدهیم. ما ادبیات خیلی غنی‌ای داریم و چرا باید برویم باله‌ی "رومئؤ و ژولیت" را برقصیم؛ آن هم دست دهمش را! (حال اگر دست اول بود اشکالی نداشت) در صورتی که ما داستان "لیلی و مجنون" و یا "هفت‌پیکر" نظامی را داریم. ما از اسطوره‌های ایرانی می‌توانیم در باله استفاده کنیم که یک نمونه‌ی کوچک آن همان "بیژن و منیژه" بود یا از تصوف ایرانی می‌توانیم استفاده کنیم. کلی داستان‌های صوفیانه داریم که به درد باله می‌خورد و ما می‌توانیم آن‌ها را اجرا کنیم. پیشنهاد من مورد قبول فرهنگ‌سرای نیاوران که وابسته به بنیاد شهبانو بود، قرار گرفت. این پروژه به اجرا هم رسید؟ در آن‌جا وقتی پروژه‌ی من را خواندند، خیلی خوش‌شان آمد. من گفتم که ما در عرض دو سال یا کم‌تر از دوسال با برنامه‌هایی که درست می‌کنیم، می‌توانیم به تورهای خارج از ایران برویم. برای این‌که همیشه قالی، پسته و یا خاویار ایران معروف بوده، بنابراین انتظار ندارند که یک گروه باله، آن هم بر اساس فرهنگ ایرانی، بتواند در خارج از ایران برنامه بگذارد و به همین دلیل در همه جا استقبال خواهد شد. به هرحال این پروژه قبول شد. چندتا از رقصنده‌های تالار رودکی هم به من پیوستند. چون رقصنده‌ی کافی نداشتیم، به خارج از ایران رفتم و در لندن و نیویورک امتحان گذاشتم و با چندین رقصنده قرارداد بستم که به ایران بیایند. اما شما گویا خودتان هم هنرکده‌ای داشتید؟ در همان زمان، هنرکده‌ی باله‌ی خودم را افتتاح کردم که آن را نیز در سفر به لندن به آکادمی باله‌ی سلطنتی انگلستان وابسته کردم. به خاطر این‌که بچه‌هایی که در آن سنین کم باید باله را شروع کنند، نمی‌توانند در یک مملکت خارجی در شبانه‌روزی زندگی کنند و خانواده‌های ایرانی اصلاً موافق چنین کاری نیستند، که به عقیده من هم حق دارند، بنابراین باید بتوانند در ایران، در هنرکده‌ی من که به باله‌ی سلطنتی انگلستان وابسته بود، این تمرینات را ببینند. هر سال معلم از انگلیس بیاید، از آن‌ها امتحان بگیرد و اگر یک دوره‌ی یک ساله را به خوبی گذراندند، همان دیپلمی را بگیرند که در باله‌ی سلطنتی انگلستان می‌گرفتند. این برای من خوراکی بود که بعد از هفت یا هشت سال می‌توانستم کمپانی باله‌ی نیاوران را با شاگردهای خودم کاملاً یک‌دست ایرانی بکنم . رقصنده‌ها آمدند، ما تمرینات را هم شروع کردیم. حتی مقداری از لباس‌ها نیز برای شب اول دوخته شد که رؤیای من بود و هر شب به خواب می‌دیدم که پرده بسته شد، مردم دارند دست می‌زنند. یعنی اولین شب برنامه را من همین‌طور در خیال خودم روی صحنه می‌دیدم که متأسفانه پیش نیامد؛ انقلاب شد. همان آغاز انقلاب خبر ممنوعیت باله را به شما دادند؟ نه، فوری به من نگفتند که رقص مُرد. افرادی که روز اول آمدند فرهنگ‌سرای نیاوران را اشغال کردند، بیشتر از گروه‌های معتدل بودند و گفتند که ما گروه تئاتر و موسیقی را نگه می‌داریم، اما گروه باله را منحل می‌کنیم ولی شما به عنوان رئیس بمانید. من هم گفتم چه فایده‌ای دارد؟ شما یک کاپیتان را نگه می‌دارید، بدون این که کشتی‌ای باشد. به این ترتیب، من سه ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم و از مملکت خارج شدم. برای این‌که واقعاً برای من خیلی ضربه‌ی شدیدی بود. من تمام عشق‌ام را گذاشته بودم روی این کمپانی که به وسیله‌ی رقص، رسانه‌ای که من با آن آشنا بودم، بتوانم فرهنگ ایران را به خصوص به خارج ببرم و بعد هم در کنارش مدرسه‌ام را به باله‌ی سلطنتی انگلستان وابسته کرده بودم. با شاگردهایتان چه کردید؟ شاگردها شروع کردند به کم شدن. پدرومادرها می‌ترسیدند و می‌گفتند اسم مدرسه را عوض کن و مثلاً بگذار مدرسه‌ی ژیمناستیک که من گفتم نه، حاضر نیستم این کار را بکنم. من عمری برای کاری که کردم احترام قائل بوده‌ام و به آن مفتخرم. اسم آن را عوض نمی‌کنم. مثل این‌که الان کمی‌حرکت می‌کنند و اسم آن را "حرکات موزون" می‌گذارند که من اسم‌شان را گذاشته‌ام "حرکات ناموزون". فوری نگفتند، ولی خُب یواش‌یواش پیش آمد. خانم چنگیزیان، شما خودتان یکی از بهترین سُولیست‌های باله‌ی ایران بودید. غیر از شما کسان دیگری هم بوده‌اند مثل هایده احمدزاده. با همه‌ی این‌ها باز هم مسئولین سازمان باله، از رقصندگان خارجی به ایران دعوت می‌کردند؟ چرا؟ آیا این کار واقعاً لازم بود؟ این کارادامه داشت تا قبل از این که من به ایران بروم. من دو سال در اتحاد جماهیر شوروی در مدرسه‌ی لنین‌گراد که الان سن‌پترزبورگ هست و بهترین مدرسه‌ی باله‌ی دنیاست، تحصیل کردم. البته ابتدا به آلمان رفتم و در کنسرواتور شهر کلن بودم و همان موقع می‌خواستند من را وارد کمپانی باله‌ی کلن بکنند. اما در همان زمان من با اجازه‌ی دولت ایران و ساواک، این امکان را پیدا کردم که به "پشت پرده‌ی آهنین" بروم و در آن‌جا تحصیل باله‌ام را ادامه بدهم. به همین دلیل که من با ۱۷-۱۸ سال سن، قبول نکردم وارد باله‌ی کلن بشوم و زندگی حرفه‌ای‌ام را فوراً شروع کنم. به این ترتیب، به لنین‌گراد رفتم و دو سال در آن‌جا تحصیل کردم. به اضافه‌ی این‌که پانتومیم رُل‌های مهم را یاد گرفتم، و نیز دوره‌ی معلمی باله را هم گذراندم. آیا در "بلشویک ‌تئاتر" هم برنامه‌ای اجرا کردید؟ در باشویک تئاتر برنامه اجرا نکردم، اما به آن‌جا رفتم. به خاطر این‌که برای من این افتخار را پیش آورده بودند که به پشت صحنه بروم و شخصاً با خانم گالینا اولانووا یا خانم مایا پلیستسکایا آشنا بشوم که بزرگ‌ترین بالرین‌های روسی بودند. البته مدرسه‌ی باله‌ی لنین‌گراد بهترین مدرسه‌ی باله‌ی روسیه هم هست. یعنی خود گالینا اولانووا از مدرسه‌ی لنین‌گراد فارغ‌التحصیل شده بود. ما فقط در روزهای کریسمس که اجرای باله‌ی فندق‌شکن متداول بود، این باله و همین‌طور جشن‌های آخر سال‌مان را در سالن باله‌ی کیف اجرا می‌کردیم. وگرنه در داخل مدرسه‌ی خودمان، یک صحنه‌ی خیلی خوب داشتیم و کنسرت‌ها روی آن صحنه‌ی داخل مدرسه اجرا می‌شد. من هم‌کلاسی میشا مرشنیکف بودم که فکر می‌کنم احتیاجی به معرفی نداشته باشد. او هم‌کلاس من بود، منتها کلاس‌های دخترها و پسرها از هم جدا بودند. فقط زمانی که رقص دو نفره کار می‌کردیم، آن موقع با هم‌دیگر تمرین می‌کردیم و یا وقتی رقص‌های لهستانی، چکسلواکی، مجار، روسی و... را یاد می‌گرفتیم، با هم بودیم. کلاس‌های پانتومیم‌مان هم با هم بود. پس از بازگشت از لنین‌گراد به کجا رفتید؟ من بعد از دو سال تحصیل در لنین‌گراد، با باله‌ی فرانکفورت قرارداد بستم و هفت سال در فرانکفورت می‌رقصیدم. در عرض این هفت سال سه بار از من دعوت کردند که به ایران بروم. در آن زمان سازمان ملی باله‌ی ایران و بعد هم تالار رودکی به وجود آمده بود. من به عنوان رقصنده‌ی میهمان به ایران رفتم. در این مدت از طرف وزارت فرهنگ و هنر با من تماس گرفته شد که چرا به ایران برنمی‌گردم. گفتند که ما الان کمپانی باله داریم، اما سولیست اول نداریم و مجبوریم همیشه از خارج وارد کنیم و یک کمپانی باله که سولیست اولش ایرانی نباشد و فقط رقصنده‌ی مهمان باشد، معنی ندارد. من بعد از سه بار رفت و برگشت به ایران و اجرای برنامه، تصمیم گرفتم به ایران برگردم و دعوت را قبول کردم. حتی وسط سال هنری باله‌ی فرانکفورت بود، مدیر هم عوض شده بود و من قرار بود با آقای جان نویمایر که الان ۴۰ سال است مدیریت باله‌ی هامبورگ را دارد، به هامبورگ بروم. اما گفتم متأسفم، می‌خواهم به مملکت‌ام برگردم و صبر کردم تا رُل‌های من را رقصنده‌های دیگر یاد بگیرند و بعد از آن راهی ایران شدم. از زمانی که من به ایران برگشتم، تعداد رقصنده‌ی خارجی‌ای که وارد می‌کردند، خیلی کم‌تر شد. یعنی بر اساس نیاز بود که رقصنده‌ی خارجی وارد می‌کردند؟ دقیقاً. ما رقصنده‌ای را که بتواند نقش اول باله‌هایی مانند ژیزل، کوپلیا، دختر خودسر و... را اجرا کند، نداشتیم. شنیده‌ام که می‌گویند باله‌ی "فواره‌ی باغچه‌سرا" روادید عبور بالرین‌هاست. شما خودتان از این مرحله گذشته‌اید. چرا رقصیدن در این اثر و بازی در نقش ماریا، این‌قدر مشکل است؟ راستش را بگویم، قبول ندارم. به خاطر این‌که این باله، در حقیقت، فقط و فقط در شوروی اجرا می‌شود. وقتی یک باله فقط در شوروی اجرا می‌شود و هنوز به دنیای غرب نیامده، پس خیلی از رقصنده‌های غربی آن را اجرا نکرده‌اند که بتوانند روادیدی از طریق آن داشته باشند. ولی مثل این‌که شما این باله را در ایران اجرا کرده‌اید. درست است؟ بله، من وقتی به ایران برگشتم یک سری کارها را انجام دادم و رؤسای سازمان باله هم کم‌کم پذیرفتند. قبلاً همیشه با خانمی در انگلیس کار می‌کردند، همیشه ایشان چندتا رقصنده به ایران می‌فرستاد و خودش هم به عنوان طراح می‌‌آمد و طراحی می‌کرد. خیلی هم به او خوش می‌گذشت و بعد برمی‌گشت تا برنامه‌ی بعد. از آن‌جایی که به سیستم باله‌ی روسی که به آن "سیستم والانووا" می‌گویند، خیلی حساسیت داشتم، پایم را توی یک کفش کردم که ما باید معلم از روسیه بیاوریم و به این ترتیب از بلشویک تئاتر برای کمپانی باله‌ی ایران معلم آوردند که خیلی هم معلمین خوبی بودند. به خاطر این مسئله، کم‌کم، چون این‌ها پای‌شان به ایران باز شده بود، شروع کردند از باله‌های روسی استفاده کردند، به اضافه‌ی بالرین‌های روسی و باله‌هایی که اصلاً در هیچ‌جای دیگر دنیا نمی‌شناسند، مثل "فواره‌های باغچه‌سرا" که البته از نظر ادبی یکی از شاهکارهای الکساندر پوشکین است. داستان آن فوق‌العاده است. اشاره کردید به نقش‌هایی از شاهنامه یا اسطورها و یا تصوف ایران. خود شما، وقتی باله‌ی "بیژن و منیژه" را کار می‌کردید، برایتان مطبوع‌تر بود یا این که برای‌تان تفاوتی نمی‌کرد که باله‌ی فندق‌شکن باشد یا بیژن و منیژه؟ فرق می‌کرد، در اصل این دوتا تفاوت خیلی بزرگی دارند. باله‌ی فندق‌شکن دویست سال پیش برای فلان بالرین فرانسوی یا روسی نوشته و طراحی شده است. همین‌طور دریاچه‌ی قو، زیبای خفته و... یعنی من باید کارهایی را که برای یک نفر دیگر ساخته شده، کپی کنم. ولی در باله‌ی بیژن و منیژه، هرچه ساخته شده بود، برای من ساخته شده بود، برای الگوی من، تکنیک من و شخصیت من ساخته شده بود. خود شما هم خلاقیتی در آفرینش این اثر داشتید یا این‌که باید آن‌چه را که به شما گفته می‌شد، اجرا می‌کردید؟ آن‌چه را که به من گفته می‌شد، اجرا می‌کردم. ولی از آن‌جایی که دوتا معلم روسی داشتیم که خیلی در خلق این اثر به خانم هایده احمدزاده کمک کردند، آن‌ها تکنیک من را مثل یک موم در دست‌شان می‌شناختند و سعی می‌کردند کارهایی را به من واگذار کنند که بهترین کار من را نشان بدهد. تفاوت باله‌ای که برای شما ساخته شود با باله‌ای که برای یک نفر دیگر ساخته شود، در این‌جاست. مثلاً خانم بالرین بسیار معروفی به نام مارسیا هایده در اشتوتگارت بودند و آقای جان کِرِنکو باله‌‌هایی را درست ‌کرد مخصوص ایشان. تکنیک آن‌چنانی هم نداشت، ولی به قدری این باله‌ها قشنگ هستند که هیچ‌کس دیگری بعد از مارسیا به آن خوبی نتوانست اجرایشان کند، مثل "رام کردن زن سرکش" از شکسپیر. برای این‌که این باله واقعاً برای آن آدم ساخته شده بود. امیدی هم به بازگشت هنر باله به ایران دارید؟ نه، ندارم. من حدود هشت سال است که به ایران برگشته‌ام و الان بین ایران و لیسبون زندگی می‌کنم. ولی این‌طور که می‌بینم، هیچ امیدی در این باره وجود ندارد. مگر این‌که معجزه‌ی عجیب و غریبی اتفاق بیافتد. من بعد از انقلاب با یکی از کارگردان‌های خیلی معروف سینما صحبت کردم. او به من گفت که ما در سینما فوری دست به کار شدیم که آن بلایی که سر باله آمد، سر سینمای ایران نیاید و به همین خاطر، رضایت دادیم مقداری فیلم‌ها را مطابق میل جمهوری اسلامی بسازیم و این اتفاق در مورد باله نمی‌توانست بیافتد. حتی وقتی کمپانی من را مرخص کردند و من التماس می‌کردم که این کار را نکنید، بگذارید چیزی باقی بماند، آن‌ها به من گفتند که باله یک چیز لوکس است. ما فعلاً انقلاب کرده‌ایم و به دردمان نمی‌خورد، ولی دوباره به آن برمی‌گردیم. آیا شما پیشنهادی هم برای قانع کردن مسئولان به آن‌ها دادید؟ از من پرسیدند که پیشنهادم چیست. آن موقع، من همین‌طوری از دهنم پرید، گفتم: "شازده کوچولو"، گفتند که نه، نه، اسم شازده اصلاً نباید در آن باشد. گفتم حالا می‌توانیم اسم آن را امیر کوچولو بگذاریم. آن اوایل، این‌ها آدم‌های معتدلی بودند که این بلا را سر باله آوردند. الان که دیگر، وقتی قرار نیست حتی ساز در تلویزیون نشان داده شود، چگونه می‌توانیم امیدی در این زمینه داشته باشیم. لااقل به عمر من قد نمی‌دهد.
25 Oct 21:38

مدیر ۵۷ ساله رکورد پرش آزاد را شکست

مدیر بلندپایه گوگل در خفا و سکوت و آرامش رکورد فلیکس باوم‌گارتنر، ورزشکار اتریشی را شکست. او در خدمت پروژه‌ای علمی به زمین پرید و با این پرش از "تاریکی فضا" و دیدن "لایه‌های اتمسفر" لذت برد. دیرزمانی از هنگامی که فلیکس باوم‌گارتنر(Felix Baumgartner)، چترباز اتریشی با سقوط آزاد رکورد مرتفع‌ترین پرش دنیا را شکست نمی‌گذرد. در آن زمان، یعنی ۱۴ اکتبر سال ۲۰۱۲ وقتی از باوم‌گارتنر پرسیدند، چقدر تا زمانی که رکورد او شکسته شود طول خواهد کشید جواب داد: «خیلی زیاد.» اما پیش‌بینی او به واقعیت نپیوست. تنها دو سال از آن موقع گذشت و رکورد فلیکس باوم‌گارتنر شکسته شد. آلن یوستس (Alan Eustace) آمریکایی، مدیر ارشد گوگل روز جمعه (۲۴ اکتبر/ ۲ آبان) با سقوط آزاد از ارتفاع حدود ۴۱ هزار متری پرید و با سرعتی بیش از سرعت صوت دیوار صوتی را شکست. این خبر را شرکت "پاراگون اسپیس" اعلام کرده است. زمانی که فلیکس باوم‌گارتنر در اکتبر ۲۰۱۲ از ارتفاع حدود ۳۹ هزار متری به زمین می‌پرید حضور پررنگ رسانه‌ها او را همراهی می‌کرد. اما شکست رکورد او با حضور رسانه‌ها همراه نبود. پرش رکوردشکن آلن یوستس قسمتی از پروژه‌تحقیقاتی شرکت "پاراگون اسپیس" به حساب می‌آید که تجسس انسان در استراتوسفر (دومین لایه اتمسفر) را ممکن می‌سازد. به گزارش روزنامه آمریکایی "نیویورک تایمز"، آلن یوستس می‌گوید: «بی‌نهایت زیبا بود. انسان می‌توانست تاریکی فضا و لایه‌های اتمسفر را ببیند.» آلن یوستس که شغل اصلی‌اش مدیریت گوگل است در شهر روزول (Roswell) در ایالت نیومکزیکوی آمریکا با بالن هلیومی به بالاترین کناره استراتوسفر (دومین لایه جو) رفت. او در آنجا لباسی با طراحی ویژه برای این پرش را پوشید و به سوی زمین پرید. طبق گزارش‌ها، یوستس بعد از دو ساعت و نیم صعود نیم ساعت را در استراتوسفر گذراند. سقوط آزاد او به سوی زمین قبل از آنکه چتر خود را باز کند ۵ دقیقه به طول انجامید. در کل، عملیات صعود و سقوط او حدود ۴ ساعت طول کشید.
23 Oct 20:42

http://friida.blogsky.com/1393/07/30/post-698/درهای-بسته-مانتوهای-باز-

by Frida
مجبور می شوم برای این که خواب ماندن ام را جبران کنم و به میتینگ برسم، پیاده روی را بی خیال شوم و مسیر کوتاهی را سوار تاکسی شوم. دست بلند می کنم و تاکسی ای می ایستد و به محض این که می نشینم صندلی عقب، راننده از توی آیینه نگاه ام می کند و می پرسد:"خانوم ببخشید می پرسم...جسارتا این مانتوهای شماها چرا دکمه نداره دیگه؟...ما هر چی دختر می بینیم بی دکمه است!". همان طور که کیف پول ام را بیرون می آورم لبخند می زنم و عبارتی می پرد توی سرم و زیر لب می گویم " جامعه ی بسته...جامه های باز!" و مشعوف می شوم از کلمه بازی ِ اول صبح ام!...نگاه اش توی آیینه طوری ست که می فهمم خوشحال نیست از زمزمه ی من. دست ام را دراز می کنم سمت اش که کرایه را بدهم که زمزمه می کند:" همین کارا رو می کنید روتون اسید می پاشن...حقتونه!"...صورت ام می سوزد یک دفعه. آتش می گیرد سرتا پای ام انگار. چشم های ام سیاهی می روند و نفس ام به شماره می افتد.پول را پرت می کنم روی صندلی جلو و در ماشین ِ‌در حال حرکت را باز می کنم و داد می زنم :"پیاده می شم". دستپاچه می شود که "خانوم چرا همچین می کنی؟ ینی می گم خو درست لباس بپوشین....کسی هم کاری تون نداره!"...در ماشین را کامل باز می کنم و دوباره داد می زنم که "گفتم پیاده می شم..." می زند کنار. می لرزم و با رعشه پیاده می شوم. در ماشین را همان طور"باز" رها می کنم و جشم های ام را روی هم فشار می دهم و  رد اشک های ام آتش می گیرد روی پوست ام....

22 Oct 21:17

تجمع زنان در برابر مجلس در اعتراض به اسیدپاشی در اصفهان

by admin

مدرسه فمینیستی: تجمع اعتراضی توسط جنبش زنان در همبستگی با تجمع مردم اصفهان در اعتراض به اسیدپاشی ها امروز مقابل مجلس شورای اسلامی برگزار شد. گروه های مختلف زنان از جمله کانون شهروندی زنان، زنان اصلاح طلب، کانون زنان ایرانی و نیز تشکل‌های دیگر در حوزه زنان در این تجمع حضور حضور داشتند. هدف از این تجمع ابراز همبستگی با زنان قربانی اسیدپاشی در اصفهان و اعتراض به قوانین زن ستیز و ناامنی های موجود علیه زنان بود.

به گزارش کانون شهروندی زنان، این تجمع با حضور حدود 200 تن از فعالان جنبش زنان از ساعت 11 آغاز و تا ساعت 12 و نیم ادامه داشت. در این تجمع شعارهایی همچون: «اسیدپاشی جنایت، قانونگذار حمایت»، «ما زنیم انسانیم، شهروند این دیاریم، اما حقی نداریم»، «آمرین جنایت، افشا باید گردند»، «قوانین ضد زن ملغا باید گردد»، «آلیا، آلیا / خجالت، خجالت»، «مجلس، دولت، حمایت، حمایت» از سوی حاضران سرداده شد.

روی پلاکاردهایی که در این تجمع در دست زنان قرار داشت جملاتی مانند «قتل های زنجیره‌ای = اسیدپاشی زنجیره‌ای»، «طرح صیانت از حریم حجاب و عفاف، تبعیض آشکار علیه زنان است»، «طرح حمایت از آمران به معروف و ناهیان از منکر را از دستور کار مجلس خارج کنید»، «سخنان ضد زن، بسترسازی خشونت علیه زنان»، «داعش آنی می کشد، اسیدپاش زجرکش می کند»، «قوانین ضدزن، بسترسازی خشونت عریان علیه زنان»، «شهر امن حق من است»، «امنیت زنان را تامین کنید»، «زنان جامعه ما نگران و دلواپس هستند» و... به چشم می خورد.

در این تجمع فعالان جنبش زنان از جمله نرگس محمدی، نسرین ستوده، نوشین احمدی خراسانی، مهدیه گلرو، صبا شعردوست، ژیلا شریعت پناهی، عالیه مطلب زاده، ترانه بنی یعقوب، فریده غائب، آمنه رضایی، فرخنده احتسابیان، پروین ضرابی، فخری شادفر و... برخی از خانواده های زندانیان سیاسی از جمله معصومه دهقان، زهرا رحیمی و... حضور داشتند.

همچنین در این تجمع ۳ زن از جمله معصومه عطایی و رعنا که در گذشته مورد اسیدپاشی قرار گرفته بودند نیز حضور داشتند. یکی از از آنان که از طرف شوهرش مورد اسید پاشی قرار گرفته بود در مورد علت حضورش در این تجمع گفت: هربار که اسیدپاشی رخ می‌دهد حادثه‌ای که برای من رخ داده دوباره تداعی می‌شود و همواره و هر روز ترس از عدم امنیت ما زنان بیشتر می‌شود.

22 Oct 10:53

اسید و نداشته‌ها

8 ساعت،43 دقیقه


آدمیزاد است و عادت‌هایش... نشنیده‌اید که می‌گویند ساکنینِ دریا پس از مدتی صدای دریا را نمی‌شنوند چون عادت می‌کنند؟ خودِ من روزهای اول که آمده بودم مالزی اصلاً طاقت گرما را نداشتم و به زور از خانه بیرون می‌رفتم | الان هم گرما را احساس می‌کنم | ولی خب نه به نسبت گذشته | چون عادت کرده‌ام. عادت کرده‌ام | چون گرما را داشتم | ولی با نبودنِ سرما کنار نیامدم | چون سرما را نداشتم... اصلاً همین حکایتِ خیلی از روابطِ انسانی | ابتدا طرفین عاشقِ هم هستند | دائم زل می‌زنند و همدیگر را نگاه می‌کنند | با یک به و به و چه چه دل‌شان می‌ریزد | اما فقط کافی‌ست خیال‌شان از داشتنِ هم راحت شود | آن‌جاست که بی‌مسئولیتی‌ها شروع می‌شود | آن‌جاست که آدم‌ها دلیلِ کنار هم بودن‌شان به جای اینکه علاقه باشد | عادت است.   ولی یک‌وقت‌هایی | آدم به یک‌سری جدایی‌ها عادت نمی‌کند | مرورِ زمان هم مسئله را برای‌اش عادی نمی‌کند | چون یک اتفاقِ بزرگ تبدیل به "نداشته‌اش" شده است | و مشکل اینجاست که آدمیزاد به نداشته‌هایش عادت نمی‌کند | آدمیزاد فقط به داشته‌هایش عادت می‌کند.   بدترین اتفاق این است که آدم در شرایطی قرار بگیرد که نداشته‌هایش داشته‌هایش بشوند. آدمی که در جنگ یک پایش را از دست می‌دهد | هیچ‌وقت به زندگی با یک‌پا عادت نمی‌کند | فقط می‌سازد | ولی عادت نمی‌کند. آدمی که عزیزش را از دست می‌دهد | هیچ‌وقت به نبودنِ عزیز عادت نمی‌کند | بلکه فقط روی جاهای خالی پارچه می‌اندازد...   حال حساب‌اش را بکنید که آدمی بدونِ هیچ گناهی | یک‌روزِ عادی در خیابان | صورت‌اش را از دست می‌دهد و برای همیشه نبودنِ صورت‌ِ زیبای قبلی‌اش به علاوه‌ی یک علامت سوالِ بزرگ در ذهن‌اش باقی می‌ماند. اینجا همه‌مان قربانی هستیم | چه فردِ بیماری که اسید پاشیده | چه قربانیِ اسید پاشی | و چه منی که کیلومترها آن‌طرف‌تر این خبر را می‌خوانم... اینجا همه‌ی ما قربانی سیستمی هستیم که ما را به داشتنِ نداشته‌ها عادت داده‌است و روز به روز به تعدادِ این نداشته‌ها می‌افزاید.



21 Oct 19:59

۲۹ مهر – وبگردی رنگی

by editor

چطور روز شاد و پر انرژی داشته باشیم؟

اگه صبح ها دوست دارید یه راه جذاب برای فرار از یه روز کسالت بار پیدا کنید، این مطلب خوب از سایت زیباد رو از دست ندین.

(سایت رو اینجا ببینید)

 

قشنگترین جنگل های دنیا

جنگل ها نماد برجسته ی طبیعت هستن، و با این حال به رنگ ها و شکل های مختلف در سرتاسر دنیا وجود دارن. یه مجموعه عکس از جنگل های حیرت انگیز ببینید.

(سایت رو اینجا ببینید)

 

ایده کارت تبریک هدیه

آویزون کردن یه کارت دست ساز خوشگل که روش یه پغام قشنگ نوشته شده، در کنار یه کادوی خوب میتونه خیلی به چشم بیاد. این ایده ها رو در این رابطه ببینید.

(سایت رو اینجا ببینید)

 

بازی بچه ها با گربه ها

بیشتر از ۲۰ تا عکس دلگرم کننده از بازی بچه ها با گربه ها ببینید.

(سایت رو اینجا ببینید)

 

unnamed

 

The post ۲۹ مهر – وبگردی رنگی appeared first on رنگی رنگی.

21 Oct 12:23

اسیدپاشی در اصفهان، اخبار متناقض و نگرانی های گسترده

17 ساعت،43 دقیقه


سهیلا به سختی حرف می‌زند. انگار دهانش کامل باز نمی‌شود و کلمات را بریده بریده ادا می‌کند. او یکی از قربانیان اسید پاشی شهر اصفهان است که بیشترین آسیب را دیده است. یک چشمش را به طور کامل از دست داده و چشم دیگرش اگر جراحی موفقی داشته باشد، بیست درصد می‌بیند، می‌گوید: «الان فقط به چشمانم فکر می‌کنم. هیچ چیزی دیگر جای چشمانم را نمی‌گیرد.» سهیلا روز حادثه از استخر برمی گشته، دوستانش را پیاده می‌کند و مشغول رانندگی بوده که صدای موتور را از پشت سرش می‌شنود. طولی نمی‌کشد که تمام صورتش می‌سوزد: «این‌قدر سوزش زیاد بود که سریع از ماشین پیاده شدم. ناله می‌کردم و لباس‌هایم را در میاوردم. مردم جمع شدند اما هیچ کس نمی‌دانست چه  کار کند. فقط همه می گفتند لباس‌ها را تنت کن. چرا لخت می‌شوی. تنت بیرون است. برخی از افراد هم لباس را دوباره می‌انداختند روی تنم و بدنم بیشتر می‌سوخت.» سهیلا  اصلا فردی را که اسید روی تنش پاشیده ندیده و نمی‌داند انگیزه‌اش چه بوده: «سه هفته است که دو سوال ذهنم را آزار می‌دهد. چرا من؟ چه کسی دلش می‌خواسته مرا به این روز بیاندازد؟» مرتضی میرباقری، قائم مقام وزیر کشور روز گذشته خبر داد موضوع اسیدپاشی های اخیر در اصفهان توسط وزیر کشور و استاندار اصفهان بررسی شده و در حال حاضر سه تا چهار نفر از مظنونان این حادثه دستگیر شده اند. به گزارش مهر او گفت: « اسیدپاشی‌های اصفهان زنجیره‌ای نیست. به‌هیچ‌وجه نگرانی در سطح استان اصفهان نسبت به اسیدپاشی وجود ندارد.» دو ساعت بعد از انتشار این خبر، محسنی اژه‌ای معاون اول قوه قضائیه در یک نشست خبری، گفت: «هنوز فرد یا افرادی دستگیر نشده‌اند، البته امیدوارم عامل یا عاملان این جنایت (اسیدپاشی) سریع‌تر دستگیر و پرونده آن‌ها تکمیل شود.» انتشار اخبار اسید پاشی‌های اصفهان همزمان با تصویب طرح حایت از آمران معروف و ناهیان منکر در مجلس شورا و اعلام انصار حزب الله برای از سرگیری فعالیت‌های خیابانی، باعث شد گمانه‌هایی درباره اسید پاشی‌های زنجیره‌ای از سوی گروه های تندرو  برای مقابله با بدحجابی مطرح شود. مشاهدات و شنیده‌های مردم اصفهان نیز روی این موضوع صحه گذاشت. موضوعی که مسئولان در چند روز اخیر تمام تلاش‌شان را برای انکار آن به کار گرفته‌اند. با این حال، احمد سالک  یکی از نمایندگان اصفهان در مجلس ایران در گفت‌وگو با «ایران وایر» می‌گوید: «این اسید پاشی‌ها هیچ ربطی به حجاب افراد نداشته و حتی یکی از افرادی که مورد حمله قرار گرفتهف حجاب کامل چادر داشته است. این شایعات را غرب نشینان مزدور برای تضعیف نظام درست می‌کنند.» او  هم حرف قائم مقام وزیر کشور را تائید می‌کند: «بررسی‌ها نشان داده که این اسیدپاشی‌ها زنجیره‌ای نبوده و شما هم اصلا اسم زنجیره‌ای را نیاورید. چون این کلمه باعث به هم خوردن آرامش روانی مردم اصفهان می‌شود.» اما مردم اصفهان زنجیره‌ای نبودن این اتفاق را چندان باور ندارند. احمد به ایران وایر می‌گوید: «حرف پلیس اصلا منطقی نیست. چطور می‌توان گفت یک باره چند نفر دیوانه در شهر راه افتاده‌اند در یک فاصله زمانی سطل اسید به دست گرفته‌اند؟» هنوز شمار قربانیان اسید پاشی به طور دقیق مشخص نیست. اخبار غیر رسمی به بیش از ده قربانی اشاره می‌کند اما فرمانده نیروی انتظامی استان اصفهان  شب گذشته در یک برنامه تلویزیونی شمار قربانیان را چهار مورد ذکر کرد. بسیاری از کاربران اصفهانی فیس بوک از احساس وحشت و ناامنی در شهر نوشته‌اند. سحر یکی از آنهاست: «حالم طوری است که با شنیدن صدای موتور سیکلت پا به فرار می‌گذارم.» محمود نیز یکی از اهالی اصفهان است. او در صفحه فیس بوکش نوشته: «هر بار که خواهرم پایش را از خانه بیرون می‌گذارد دلم می‌لرزد تا او به خانه برسد.» اهالی اصفهان برعکس مسئولان هنوز هم اسید پاشی‌ها را بی ارتباط با مسئله حجاب نمی‌دانند. زهرا یکی از کاربران اصفهانی فیس بوک از دریافت یک اس ام اس وایبری با شماره ناشناس خبر داده که در آن نوشته در صورت عدم رعایت حجاب انتظار شدیدترین برخوردها را داشته باشید. علی یکی دیگر از اهالی اصفهان پیشتر به ایران وایر گفته بود: «به طور غیر رسمی مثلا در نماز جماعت‌ها، اعیاد و سخنرانی‌ها  اعلام شده بود حجاب را رعایت کنید تا عده‌ای از شما ناراحت نشوند.» با این همه احمد سالک معتقد است که بی بی سی فارسی میان حجاب و اسید پاشی ارتباط به وجود آورده: « سرچشمه این موضوع بی بی سی فارسی بود. بعد هم صدای آمریکا و رسانه‌های دیگر به این موضوع پرداختند.» این در حالی است که اولین بار این خبر توسط خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منتشر شد. حرف های احمد سالک درست شبیه مقاله روزنامه تندروی کیهان درباره این موضوع است. سهیلا هنوز از دستگیری متهمان خبر ندارد. او به «ایران وایر» می‌گوید: «هنوز به ما چیزی نگفته‌اند.» آقایی گوشی را از او می‌گیرد. خودش را یکی از اقوام  سهیلا معرفی می‌کند و می‌گوید: «خانم من برای پیگیری این موضوع با نیروی انتظامی اصفهان تماس گرفتم اما گفتند این ها شایعه است و هنوز کسی دستگیر نشده است. گفتم: اما قائم مقام وزیر کشور این خبر را داده. آنها توضیح بیشتری ندادند. فقط گفتند شایعه است. کسی دستگیر نشده.» 



21 Oct 12:15

بجنگ ! غر نزن

by editor

زندگی پر از چیزاییه که ما دوست‌شون نداریم. تا آخر عمر هر کدوم میلیون‌ها اتفاق رو تجربه می‌کنیم که فقط بعضیاشون خوشایند ما بودن. بعضی از این اتفاق‌های ناخوشایند واقعا بزرگ هستن و ممکنه تا سال‌ها یادمون بمونن و بعضی‌ها در حد چند ساعت و چند دقیقه درگیرمون می‌کنن. اما با همین مشکلاته که یاد می‌گیریم تبدیل به آدمای مستقل و بهتری بشیم. ما یاد می‌‌گیریم بجنگیم و شرایط رو برای خودمون و دیگران بهتر کنیم، یاد می‌گیریم قدم‌های موثری برای حل مسائل پیدا کنیم. یا موفق می‌شیم، یا شکست می‌خوریم، اما به هر حال کاری رو که فکر می‌کردیم درسته انجام دادیم. همین تلاش حساب ما رو از یه عده دیگه جدا می‌کنه. عده‌ای که راحت‌ترین و البته رو اعصاب‌ترین مواجهه رو با مشکلات دارن، یعنی غُر زدن.

غر زدن یه جور ابراز ناراحتیه و می‌تونه تو یکی دو جمله خلاصه شه. بیشتر از اون دیگه انقدر کار بیهوده‌ای به حساب میاد که اصل مشکل هم به کل فراموش می‌شه. جز غر زدن یه راه دیگه هم واسه اونایی که نمی‌خوان تو تغییر شرایط مسئولیتی قبول کنن، مخالفت با ایده‌های دیگران و انتقاد به اوناست.

یه آدم رنگی وقتی به مشکل می‌خوره به مغزش بیشتر از زبونش اجازه کار می‌ده. یه آدم رنگی وقتی ایراد کار رو دید اونو به زبون میاره، برای حلش مشورت می‌گیره و راه‌حل می‌ده. یه آدم رنگی برای اینکه تبدیل به یه آدم غرغرو نشه، نسبت به مشکلاتش حساسیت داره و بهشون فکر می‌کنه. اون می‌دونه برای یه سری از مشکلات کاری نمی‌شه کرد، جز مدارا. از کنار بعضیاشون باید گذشت و بعضیا رو که می‌شه باید به هر سختی که هست، حل کرد. پس اگه آدم رنگی ما از یه روز ابری و دلگیر ناراحته، غُرش رو سر بقیه نمی‌زنه. زود تشخصی می‌ده که نه از دست اون و نه از دست بقیه کاری برنمیاد و خورشید هم که صدای اونو نمی‌شنوه خودش رو از پشت ابرا بیرون بندازه.

از مشکلات نترسید. وقتی به زبون بیاریدشون که همه یا بخشی از مسئولیت حلش رو به عهده می‌گیرید. با مشکلات بجنگید و اونا رو از پا درآرید. غر زدن و انتقاد بی‌جا فقط اطرافیان‌تون رو از پا در میاره.

خواهش رنگی رنگی از آدمهای رنگی : این مطلب رو تا هر چقدر میتونید به اشتراک بگذارید. شاید که یک قدم در کمتر کردن موج منفی و غر زدن ها برداریم :)

 

The post بجنگ ! غر نزن appeared first on رنگی رنگی.