Shared posts

25 Sep 14:11

قلب‌های اسمارتیزی

by withlili77@yahoo.com (لی لی)

خوشمزه

سایه جونم تولدت مبارک هوراهوراهورا

25 Sep 14:11

عظمت خود را دریابید

by withlili77@yahoo.com (لی لی)

 

وقتی در قبال ناروایی‌هایی که در حقتان انجام‌شده، ناراحت و پریشان می‌شوید و کینه به دل می‌گیرید خود را در واقع آلت دست دیگران قرار داده و در نتیجه قربانی رفتار آنها شده‌اید. در این حالت، آنها صاحب اختیار احساسات شما هستند و به میل و اختیار خود شما را به سوی ناراحتی و خشم می‌کشانند. نفرت از آنجا سرچشمه می‌گیرد که انسان خود را با عباراتی نظیر:

- او چه حقی داشت با من چنین رفتاری کند.

- حالا جواب رفتارش را نشانش می‌دهم.

خود را مجاب می‌کند که حقوقش پایمال شده و انتظار دارد اطرافیان هم حق را به جانب او بدهند.

محق بودن چیزی را تغییر نمی‌دهد و آب رفته نیز به جوی باز نمی‌گردد. پس خصومت و دشمنی و کینه را از قلبتان بیرون کنید و از واکنش‌های مسموم کننده آنها خلاصی یابید. نیازی نیست طلب بخشایش کنید، لازم نیست کسی از گذشت شما مطلع شود. آنچه اهمیت دارد پاک کردن ذهن از این آلودگی‌ها است. بخشودن بزرگ‌ترین مولد انرژی جهان است.

25 Sep 14:10

فاصله بین دو لحظه

by mayfamily

سلام

دو شب پیش وقتی غرق خواب بودم پسرک اومد بالای سرم و آهسته گفت مامان! مامان! من دستشویی دارم!

بین هوشیاری و خواب دست و پا می زدم. گفتم خوب چی کار باید بکنم؟! گفت باهام بیا! با چشم هایی نیمه باز که به زور باز می شد دنبالش راه افتادم و چراغ را براش روشن کردم. همون طور که داشت دستشوییش را می کرد من سرم را به دیوار راهرو تکیه داده بودم و چرت می زدم. تو دلم گفتم آخ خدا! کی دیگه این بیدار شدن های گاه و بیگاه شبانه تموم میشه؟! کی یاد می گیره بدون حضور من شب ها خودش بره دستشویی؟!

یک دفعه ذهنم لبریز شد از یک خاطره.

یک دختر کوچولوی ترسیده را دیدم که کنار در اتاق مادر و پدرش ساکت و بی صدا ایستاده بود. تنش از ترسی بچه گانه می ترسید و مظلومانه زل زده بود به تختخواب دونفره پدر و مادرش که به نظرش شکوهمندترین نقطه امن دنیا بود. نهایت آرزوش این بود بتونه گاهی شب ها جایی در این کاخ پرعظمت پیدا کنه. مادرش را دید که گیج خواب، بی حوصله زیر لب غرید باز دیگه چی شده؟! و بغضی که گلویی را فشرد و صدایی که در نهایت احتیاط به زور از حنجره خارج شد. خواب بد دیدم. می تونم بیام پیش شما بخوابم؟!

یک دفعه چشم هام باز شد و همون دختر بچه لرزان را دیدم که در این لحظه سر به دیوار گذاشته و زیر لب غرغر می کنه که چرا از خواب بیدارش کردند. دختربچه ای که این قدر بزرگ شده که تختخواب دونفره ای که روزی منتهای آرزوش بود، نه تنها دیگه قلعه ای مستحکم و دست نیافتنی نبود، بلکه مدام از کوچکیش می ناله! دختربچه ای که دیگه تاریکی سحرآمیز شب ها اون را نمی ترسونه و روی دیوارها سایه لرزان شبح های مزاحم را نمی بینه. دختربچه ای که الان بدجوری گرفتار روزمرگی ها شده.

فاصله بین این دو لحظه به همین کوتاهی و سرعت تجربه یادآوری این خاطره گذشت. واقعا به همین سرعت. این قدر که یک لحظه گذر زمان را فراموش کردم و نمی دونستم من کدومم؟! اون دختر بچه لرزان یا زنی که خواب آلود سر به دیوار گذاشته.

در اون لحظه، در یک نیمه شب تاریک انتهای تابستان به خودم نهیب زدم به همین سرعت هم روزی می رسه که پسرکت به آرومی نیاد بالای سرت و با صدایی که به زور شنیده میشه، ترسیده و خجالت زده نگه مامان من دستشویی دارم! یا کابوس دیدم. میشه بیام پیش شما؟!

روزی می رسه که اون هم میره تو تخت دونفره اش و وقتی فرزندش آروم میاد بالای سرش فراموش می کنه روزی خودش هم بی سر و صدا و با دلهره خواب مادرش را برهم زده.

به همین سرعت می گذره. به اندازه تجربه همین لحظه.

و شاید اگه از مادر اون دختر لرزان بپرسی بهت میگه سریع تر از این هم می گذره.

وقتی پسرک از دستشویی بیرون اومد شرمنده، با صدایی که به زور شنیده می شد گفت ببخشید بیدارت کردم مامان!

بوسیدمش و همین طور که دستم را دور شونه اش می انداختم و به سمت تختش می بردم بهش گفتم اصلا اشکالی نداره. من تا هر وقت که تو بخواهی، هرکجا که بخواهی باهات میام.

پسرک اون شب متعجب ولی با آرامشی همراه با یک عالمه بوسه به خواب رفت.

و من هم رفتم تا در تخت دونفره کوچکمان بخوابم و خواب دختری را ببینم که روزی منتهای آرزوش لحظه ای خوابیدن در تخت دونفره مادر و پدرش بود.

 

پیوست: تابستان 92 هم تمام شد. انگار همین دیروز بود که شروع شد. سال 92 را میگم. به همین سرعت نصف راه را طی کردیم. راستش نمی تونم بگم از رسیدن پاییز کلی ذوق کردم یا عاشق بوی ماه مدرسه و این صوبتام. بی پرده میگم به طور کاملا واضح و آشکار و تبعیض آمیزی من نیمه اول سال را به نیمه دوم ترجیح می دهم. من عاشق نور و گرما و روشنیم!!!

25 Sep 14:01

Game Theory

by Sara n
به خاطر چیزی از دست مرد عصبانی شده بودم- یک چیز ساده ای مثل این که فلان وقتی که من فکر می کردم قرار بوده زنگ بزند، نزده و چیزهایی از این دست-  واقعیت این است که این چیزها اصلن برایم مهم نیست، مخصوصن این که این منم که همیشه همه چیز را لحظه ی آخر کنسل می کنم و به قرارهای پایبند نیستم. اما هر از چندگاهی به یک بهانه ی ساده به  شوخی (شوخی اش توی ذهن خودم است) دعوا راه می اندازم که بعدن توی نقش خودم گیر می کنم و جدی می شود. تا یکی - دو روز حاضر نبودم حرف بزنم یا توضیح بدهم. او هم که دچار دردی است که احتمالن همه ی نوردیک ها هستند- جان به لب شان می رسد تا حرف بزنند- بالاخره بعد از سه روز زبانش باز شد که حرفهای عمیق تر بزند و گفت بیا بنشینم تو به من بگو چرا از دست من ناراحتی. بهش می گویم حرف زدن فایده ای ندارد  چون تو می گویی از قصد نبوده، می گویی قصدت این نبوده که این کار را کنی و من را ناراحت کنی. حرف زدن برای تصحیح رفتار وقتی تاثیر دارد که که تو intentional انجامش داده باشی. چون وقتی خودآگاه بوده باشد می توانی خودآگاهانه تصحیح اش کنی؛ اما وقتی هیچ منظوری نداشته ای و اتفاقی نتیجه ی کارت این شده، دوباره اتفاق خواهد افتاد. گیج شده و نمی داند چه جوابی بدهد، می گوید حرفت منطقی به نظر می رسد اما در واقع منطقی نیست و من نمی دانم کجایش ایراد دارد. this is not fair که توهر از چندگاهی یک بار این کار را با من می کنی . این عادلانه نیست که هر بار از دست من ناراحتی فقط در صورتی حاضر باشی با من حرف بزنی و برای من توضیح بدهی که من قبول کنم که من عمدن این کار را کرده ام. این هیچ وقت واقعیت نخواهد داشت، من هیچ وقت intentionally تو را اذیت نخواهم کرد.

گیجی و استیصالش  را درک می کنم اما ته دلم از این  کار را لذت می برم. از بازی لذت می برم و در بازی های انسانی هم متاسفانه همیشه یک طرف بیشتر از آن یکی اذیت می شود و من حاضر نیستم طرفی باشم که اذیت می شود. بعد هم مشکل صرفن خود بازی نیست، مشکل این است که مثل بازی اتواستاپ کوندرا توی جو بازی گیر می کنم و مثلن حاضر نیستم طرف را تا روزها ببینم با این که دلم تنگش می شود و می دانم وقت مان محدود است و او هم این قدر مستاصل است و نمی داند باید من را چطوری پای میز مذاکره* برگرداند. 

ماهها پیش، اوایل رابطه ازم پرسید به نظرت توی کدام نقشت بدترین آدم و توی کدام بهترین آدم هستی. گفتم فکر می کنم در نقش دختر برای پدر و مادرم بهترین نقشم را بازی می کنم و در نقش پارتنر بدترین آدم طیف شخصیتیم هستم. خیلی وقت ها ضربه ی روانی که به آدمی که باهاش بوده ام می زنم تا ماهها بعد از تمام شدن رابطه باهاش می ماند. به این عیبم آگاهم اما یادم نمی آید تلاش جدی برای تغییرش کرده باشم. نه این که مثال بالا از این کارهای ترسناک باشد، اما تخم مرغ دزد شتر دزد می شود.


* گفتم مذاکره یادم آمد با رییس بزرگ سر چیزی مذاکره می کردم یهویی گفت: did you ever intern with Iran's nuclear negotiators? you are a tough negotiator
نمی دانستم تصویر بیرونی از مذاکرات هسته ای ایران این است که ما مذاکره کنندگان سرسختی داریم. 
25 Sep 13:58

commitment

by Sara n
 رییسم صدایم کرد که حرف بزنیم در مورد کار.  گفت قبل از اینکه پروپوزال مالی و تکنیکال این پروژه را بفرستیم تو باید به من قول بدهی که سه سال دیگر می مانی تا این پروژه جدید تمام شود. گفت که  در مود خودش  سازمان تصمیم می گیرد چون نه سال است افغانستان است. اما باید یکی از ما بماند تا مطمئن شویم این پروژه -  ساخت و راه اندازی یک مرکز فرهنگی- همان طور که ما می خواهیم اجرا شود. پروژه ای که برای  آماده کردنش هفته ها و حتی ماهها فکر و کار کرده ایم و در یک و نیم سال گذشته این همه خودمان را به خاطرش به در و دیوار زده ایم تا همه را قانع کنیم و برایش پول پیدا کنیم و ثابت کنیم ارزش چنین پروژه ای در دراز مدت بیشتر از غذا دادن به مردم و جاده ساختن است. 

من از رییسم حتی هیجان زده ترم، ترسیده هم هستم. همه اش فکر می کنم نه تنها سه سال که بیشتر هم باید باشیم، چه کار کنیم اگر یکی جای ما آمد و عین خیال ش نبود و نتوانست پایایی مرکز فرهنگی مان را تضمین کند. که پنج سال دیگر بیایم افغانستان  و ببینم شیشه پنجره هایش شکسته اند و همه جا را خاک گرفته و درها قفلند و معلوم است سالهاست رها شده. مثل سینما آریوب کابل مثل این همه مدرسه خاک گرفته و قفل شده وشیشه شکسته  و رها شده و  که این مدت در افغانستان دیده ام.

گفتم اما من از تعهد می ترسم. ممکن است پنج سال دیگر هم اینجا بمانم اما دلم نمی خواهد به خودم یا کس دیگری قول بدهم. گفتم تعهد ذهنم را فلج می کند، فکر می کنم زندانی ام، غمگینم می کند، گفتم من اگر امروز یک قرارداد سه سال امضا کنم و قول بدهم که بمانم از فردا آدم دیگری هستم. کم انرژی، بریده، خسته، هیچ چیزی هیجان زده ام نمی کند.

***
از آوریل 2010 تا الان یعنی نزدیک به سه و نیم سال، این اولین باری است که کسی را به طور رسمی دوست پسرم معرفی می کنم. توی این مدت   با هر کسی که بودم از هفته های اول می دانستم به چه دلیل باهاش به هم می زنم، همان جریان بلینک و طبقه بندی کردن.  آدمها شفاف اند، ذهن شان را می خوانم. ویژگی های از نظر خودم غیر قابل تحمل مردی که باهاش هستم را در یکی دو هفته ی اول پیدا می کنم و  تصمیمم را می گیرم. حالا ممکن است برای راحتی خودم و به خاطر شرایط سه ماه یا شش ماه یا نه ماه باه بمانم اما به هر حال ته رابطه را به وضوح می بینم، نزدیک است. و برای همین سعی می کنم روابط م باهاشان را در فضای اجتماعی محدود کنم که وقتی به هم زدیم آدم های کمی می پرسند: ئه چی شد؟ معمولن هرکسی را به یک گروه از اطرافیانم معرفی می کردم، برای مثال در افغانستان به همکارانم یا به اکیپ فرانسوی ها، یا به سازمان مللی ها، یا به دوستان صلیب سرخی یا به اکیپ ایرانی ها یا به نوردیک ها یا به اتحادیه ای اروپایی ها یا به ایتالیایی ها، این طوری وقتی تمام می کنی فقط یکی از این اکیپ ها خبردار می شود و ازت می پرسد "چطور شد راستی؟". اما حالا با کسی هستم که نمی دانم چرا باهاش به هم خواهم زد واین نشانه ی خوبی است. ترسی هم ندارم که به همه ی گروه های دوستان م معرفی ش کنم.

حالا مرد می خواهد برود واشنگتن. یعنی نمی داند می خواهد برود یا نه. یک پیشنهاد کاری دارد از بانک جهانی و کار را خیلی دوست دارد، واشنگتن را هم دوست دارد. اما به من می گوید می خواهد در کابل بماند به خاطر من. می گوید I don't want to freak you out ولی یک هفته وقت گرفته ام که فکر کنم و تنها معیارم برای تصمیم گیری تو هستی. می گوید I don't want to freak you out but I was going to tell you I want to stay with you and if you can't do that with my going to the DC then I'll stay here
هر وقت در مورد آینده حرف می زند جمله اش همین طوری شروع می شود  I don't want to freak you out برای اینکه می داند من چقدر از تصمیم گیری برای آینده و تعهد می ترسم. حالا پیشنهادهای او این است: یک. او برای من کابل بماند - با این که می دانم زندگی در کابل برایش خیلی سخت است - دو. برود دی سی و ما با هم بمانیم. اما پیشنهاد غمگنانه من این است که: It's over. چون وقتی یکی برای تو کابل بماند یعنی تعهد می خواهد. و وقتی یکی منتظر تو در دی سی بماند هم یعنی تعهد می خواهد. اگر هر دو تا توی یک شهر زندگی کنید  و مستقل از یکدیگر الزام آن چنانی نمی خواهد، اگر هم تعهد اتفاق بیافتد ذره ذره است و آدم ترسش را حس نمی کند.

***
آخر هفته رییسم باهام حرف زد دوباره. گفت که باید قبول کنم که سه سال بمانم. برایش توضیح دادم که کلن نمی توانم تن به دهم به تعهد . بهم گفت الان در مرحله ای ازندگی ات هستی که اگرتعهد را یاد نگیری و بهش تن دهی بعدن اگر بخواهی هم نمی توانی. تعهد یک چیزی است که آدم با تن دادن بهش یادش می گیرد و از یک وقتی به بعد خیلی دیر می شود برای یاد گرفتنش. 

25 Sep 13:51

اندر حکایت ته تنگ سوزن!

by ajvaj

یکم:

همکاری داریم بسی مودب اما اسلوموشن به نام شاشا خان جان. یعنی این وقتی می خواد یه موضوعی رو توضیح بده و یا حرفی بزنه اینقدر طول و تفضیل می ده و حاشیه می ره و موقع تلفظ کلمات حرفاشو می کشه که من یکی تمام کف پام مورمور می شه. دلم می خواد یه دکمه ای چیزی داشته باشه که فشارش بدم و بزنه رو دور تند. تازه اون لحظه ست که گمون کنم عین یه آدم عادی حرف می زنه!

چند روز پیش رفته بودم تو اتاقش. سه تا از همکارا نشسته بودن و در مورد ازدواج یکی از همکارامون که 37 سال سنشه و هنوز مجرده صحبت می کردن. شاشاخان جان رو به من کرد و گفت: عروس مار؛ تو واسه این یه همسر مناسب سراغ نداری؟

گفتم چی؟ همسر مناسب؟ مگه دلم فحش و نفرین می خواد؟ این بابا اینقدر که خسیسه ماشینشو نمی یاره اداره که مبادا چشم بخوره! این چندین سالی که استخدام شدیم همین یه دست پیرهن تنشه! تازه به قد و بالاش نگاه کنید! اسکلت پیش این کپله بس که نخوردگی داره! (تازه می خواستم بگم : "چیزی نمی خوره که نره دستشویی تحویل بده انرژیش مصرف شه!" حیای ذاتیم مانع شد.) مگه مردم دخترشونو از سر راه آوردن که بدن به این؟ تازه با این همه تفاسیر بدپسنده هست. یه تک فرزند دختر فوق العاده زیبا و تحصیلکرده پولدار فنچ سن و سال می خواد!

شاشا خان جان گفت: آره بابا! ما دختر زیاد بهش پیشنهاد کردیم اما پسند نمی کنه دیگه! ( همه صحبتهای شاشا رو شما با حالت اسلوموشن بخونید. )

بعد یه ژست شاعرانه گرفت با تفضیل خوند :

(اولین کلمه مصرع اول شعرش رو یادم نیست، نمی دونم دقیقن چی گفت؟!! پارچه، نخ، کاموا؟؟

حالا شمار فکر کنید پارچه)

پااااررررچه بسیااااررررر است و کووووووووووووووون ...

به کلمه "کوووووووووووون" که رسید چشمام شد چهارتا، خدایا این چی داره می گه؟

ادامه داد: سووووزن تنگ

نرووووووووود مییییییییییخ آآآآآآآهنین در سنگ!

یه ابرو بالا و یه ابرو پایین زل زدم تو دهنش! رنگم شده بود عین لبو گل قرمزی! ای بابا! اقلن تهی بگو! نشیمن گاهی بگو! باسنی بگو! زیری بگو! نه گذاشتی و نه ورداشتی با این همه ادب و متانت چسبیدی کوووووووون سوزن رو؟ اونم از نوع تنگش؟ اونم با این شرح و تفضیل و چهچهه؟ اونم رو دور آهسته؟

نمی شد که چیزی نگم. واسه همینم نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم: مطمئنی که شعرش تا این حد بی تربیتی بود آقای شاشا؟

یهویی بیچاره انگاری متوجه شد چی گفته! در حالیکه دو تا همکار دیگه م هر و هر به این ضایع شدنش می خندیدن ، تند و تند گفت : منظورم همون ته سوزنه! سوراخ تهش!

خب خدا رو شکر که شفاف سازی کرد. من گمون می کردم در مورد اثنی عشر سوزن داره صحبت می کنه!

تندی از اتاقشون زدم بیرون و اومدم تو اتاق خودمو و یه سرچی نمودم و دو بیت صحیح شعری که خونده بود اینه:

آهنی را که موریانه بخورد

نتوان برد ازو به صیقل زنگ

با سیه دل چه سود گفتن وعظ

نرود میخ آهنین در سنگ.

احتمالن کووووووون سوزن رو به خاطر تنگی زیاد از این ابیات حذف به قرینه نمودند چون من بسی دنبالش گردیدم و پیداش نکردم!

حالا تصمیمی دارم که نمی دونم به مرحله اجراش بذارم یا نه؟

می خوام جهت جلوگیری از انحطاط و دستبرد در اشعار نفیس فارسی و ضایع نمودن هر چی آدم بی تربیتی سراست ... این دو بیتی رو درشت پرینت کنم و روزی که نیست بچسبونم دیوار پشت صندلی شاشا. خوب بید؟؟!!

 

بعدن رو در ادامه مطلب بخونید :)

25 Sep 13:43

خاطرات (از نظر خودم) جالب (107)

by ربولی حسن کور

سلام

این هم دومین و آخرین بخش از خاطرات دانش آموزان بدو ورود به دبستان امسال:

۱. گوشیو که گذاشتم روی سینه بچه گفت: اگه قلبم داره تند می زنه مال اینه که هرروز از صبح تا شب توی کوچه ام!

۲. (۱۴+) فشار بچه رو که گرفتم گفت: عمو میشه یه بار دیگه هم بکنی خیلی حال داد!

۳. بچه مثل بچه آدم (!) نشسته بود روی صندلی و داشتم فشارسنجو میبستم دور بازوش که مادرش بهش گفت: حالا بادش میکنه تا اون عدد قرمزه. بچه یکدفعه پرید بالا و گفت: نهههههه نمیخوامممم بازش کننننن و چنان داد و فریادی به پا کرد که نگو. با هزار فلاکت آرومش کردیم و فشارشو گرفتم. وقتی از اتاق می رفتند بیرون مادرش گفت: فکر کنم به خاطر حرف من بود که این حرکتهارو می کرد آره؟!

۴. معاینه بچه که تموم شد پدرش گفت: ببخشید ما همه جا رو رفتیم جای دیگه ای هم هست که بریم؟!

۵. به مرده گفتم: بچه تون سابقه هیچ بیماری نداره؟ گفت: این بچه اون قدر مریض نمی شه که ما حتی براش دفترچه هم نگرفتیم!

۶. پرونده بهداشتی بچه رو از پدرش گرفتم و باز کردم. همه اش سفید بود. گفتم: اینجا اتاق آخره. چرا اول اومدین اینجا؟ گفت: گفتیم اول بیائیم خدمت شما که بزرگ اینجا هستین!

۷. خانمه با بچه اش وارد اتاق من شدند که بچه با دیدن من فرار کرد و گفت: من نمیام پیش دکتر. الان آمپول میزنه! مادرش گفت: بیا این که دکتر نیست. اگه دکتر بود که در اتاقشو می بست!

۸. (۱۴+) خانمه گفت: دیروز بچه مو بردم واکسنشو بزنه مرده هی فشار می داد توی دهنش و مالشش می داد روی لبهاش اشکالی نداره؟ گفتم: چیو؟؟ گفت: همون ظرف پلاستیکیو که قطره فلج توشه!

۹. به خانمه گفتم: ساکن کجا هستین؟ گفت: وا ما که یه بار چند ماه پیش توی درمونگاه .... اومدیم پیشتون که!

۱۰. وسط دیدن بچه ها برام یه استکان چائی و یه بیسکوئیت (از همون بیسکوئیت ها که به بچه ها می دادن) برام آوردند و گذاشتند روی میز. معاینه بچه که تموم شد مثل خان دستشو دراز کرد و بیسکوئیت منو برداشت و از در رفت بیرون!

۱۱. معاینه بچه که تموم شد مادرش گفت: مشکلی که نداشت؟ گفتم: ظاهرا توی بینائی سنجی خوب جواب نداده. از بچه اش پرسید: اونجا خوب جواب ندادی؟ جواب نده تا تو هم عینکی بشی بدبخت بشی!

پ.ن۱: از پزشک طرحی هنوز خبری نیست و حتی کامنتهارو تائید نکرده. امیدوارم با خبرهای خوش برگرده.

پ.ن۲: هفته پیش رفتم سراغ گرفتن پروانه مطب که گفتند: مسئولش این هفته مرخصیه و هفته بعد میاد. نامه بردم برای گرفتن عدم سوء پیشینه که گفتند: مسئولش همون آقائیه که این هفته مرخصیه! یه نامه از شبکه بردم که توی ساعات غیر اداری بهم احتیاج ندارن و خواستم تائیدش کنن که گفتند: تائید این نامه هم کار همون آقاست که این هفته مرخصیه!! خدا عاقبتمونو به خیر کنه.

پ.ن۳: سایت www.weblogestan.ir  رو پیدا کردم که ظاهرا یه چیزی شبیه گودره (البته فقط درمورد بولد شدن وبلاگ های آپ شده). اما من که نتونستم توش عضو بشم. شما میتونین؟!

پ.ن۴: یکی از پرسنل شبکه باهام تماس گرفت و گفت: یه خانم دکتر مجرد خوب سراغ دارین برای امر خیر؟ گفتم: دکتر ... که تازه اومده طرح ظاهرا دختر خوبیه. گفت: نه یکیو میخوام که سنش بالاتر باشه. گفتم: حالا شاه داماد هم پزشکند؟ گفت: نه دکترا هم نداره اما چون زن همه برادرهاش پزشکند میخواد جلو اونها کم نیاره!

خلاصه اگه دوست دارین و واجد شرائط هستین بسم الله!

25 Sep 13:30

گربه سیاه، گربه سفید

by meandherself
چند هفته‌ی پیش لپ‌تاپ خراب شد. همین‌طوری یکهو صفحه‌اش سیاه شد و بعد دیگر هیچی. شب میم آمده بود و قرار بود عکس گربه‌‌ی سفیدی را توی لپ‌تاپ نشانش دهم که پاهایش را با تفنگ ساچمه‌ای زده بودند و قرار بود پول جمع کنیم برای عمل. نشد عکس را نشانش دهم ولی پول جمع شد و گربه‌ی سفید عمل شد و پاهایش حالا دارند بهتر می‌شوند. اولش فکر کردم که خب یک‌ چیزیش شده، لپ‌تاپ را می‌گویم و بعد خودش حتما درست می‌شود. خسته بودم از مجازی‌جات خزعبل و آدم‌های ملّون، چند روزی سراغش نرفتم به خیالم که می‌خواهد استراحت کند یا می‌خواهد استراحت کنم. بعد دیدم که نه مثل این‌که نمی‌خواهد خودش درست شود. از چند نفر پرسیدم و هر کاری می‌شد کردم که بشود بروم توش و چیزهام را بردارم. چیزی هم که نبود. فقط داستان‌ها، داستان‌ها. هر کاری کردم نشد، داشتم کم‌کم دلشوره می‌گرفتم. توی خانه راه می‌رفتم و به بهار می‌گفتم: "بهار داستانا، اون داستان آخری!؟" بهار هم همه‌اش می‌گفت: "بابا درست می‌شه، کی گفته قراره داستانا بپره؟!"

روز چهارم که از خانه زدم بیرون دیدم یک گربه‌ی سیاه زیر چرخ‌های ماشین من مُرده. یک بچه‌گربه‌ی چهار پنج ماهه، سیاه با چشم‌های سبز. نشستم وسط کوچه و سیر نگاهش کردم. فکر کردم شاید من زده‌ام و خودم نفهمیده‌ام. دیدم شاگرد بقالی دارد نگاهم می‌کند. رفتم و پرسیدم: "آقا این گربه از کی اینجاس؟" گفت: "از امروز صبح." مطمئن شدم که من نزده‌ام چون چند روز بود که اصلا ماشین را جا‌به‌جا نکرده بودم. هر کاری کردم کسی پیدا نشد بیاید کمک کند خاکش کنیم. کلاس داشتم و دیرم شده بود. گرم بود و نفسم داشت بند می‌آمد و فکرم درست کار نمی‌کرد و قلبم تند می‌کوبید. شاگرد بقالی گفت: "بندازش تو سطل." گفتم: "گناه داره." گفت: "این که دیگه مُرده!" مُرده بود. با دهان باز و چشم‌های باز و یک مگس داشت می‌رفت توی تخم چشم‌هاش و می‌آمد بیرون و بدنش خشک شده بود. برش داشتم گذاشتم‌اش توی یک کارتن و گذاشتم‌اش توی سطل. توی ماشین که نشستم دیدم دست‌هام دارند می‌لرزند.

عصر توی کلینیک دامپزشکی بودم و گربه‌ی سفید داشت جراحی می‌شد. الف یک گربه‌ی سیاه و سفید پیدا کرده بود که با ماشین تصادف کرده بود و پاهاش حس نداشتند. عکسبرداری که شد معلوم شد ستون فقراتش شکسته و برای همیشه فلج شده. دکتر گفت: "راحتش کنید، این خوب نمی‌شه و چون حیوون آرومی نیست کسی هم نمی‌تونه ازش مراقبت کنه." الف داشت گریه می‌کرد و رد ریمل افتاده بود روی صورتش. گربه‌ی سیاه و سفید را که بی‌هوش بود بغل کرده بود و داشت دست می‌کشید به پاهاش و زل زده بود به دیوار رو‌به‌رو. من رفتم توی اتاق که اشک‌هام دوباره شروع نکنند به پایین آمدن که اگر می‌آمدند بعدش سردرد بود و بی‌خوابی. الف آستین مانتویم را کشید و همان‌طور با صورتی که خیس بود و روی گونه‌هاش سیاه شده بود گفت: "آرزو، من نمی‌‌تونم." بعد با بغض در کلینیک را نشان داد، که می‌خواهد برود و با اشاره سر گفت: "تو می‌مونی بالای سرش؟!" گفتم: "می‌مونم، تو برو" قلبم داشت پاره‌پاره می‌شد. می‌دانستم که چه‌طور این کار را می‌کنند. اول یک آمپول خواب‌آور تزریق می‌کنند و بعد دارویی که قلب را از تپش. از تپش. از تپش...
بالای سرش بودم، خواب بود و سینه‌ی سیاه و سفیدش بالا و پایین می‌رفت و من داشتم صورتش را نوازش می‌کردم. آمپول را تزریق کردند. وقتی سرنگ خالی شد دیدم سینه‌اش ایستاد. بی‌حرکت. چند ثانیه قبل داشت روی میز معاینه نفس می‌کشید و حالا دیگر نفس نمی‌کشید. نفس نکشید. بدن‌اش را گذاشتند توی یک کیسه ی زرد و دادند دستم. گفتم: "من با این چی‌کار کنم؟! یکی بیاد کمک خاکش کنیم." گفتند: "ببر بندازش توی سطل." با همان کیسه‌ی زرد گذاشتم‌اش توی سطل. توی ماشین که نشستم دیدم دست‌هام دارند می‌لرزند.

شب ف زنگ زد که یکی از دوستانش می‌تواند لپ‌تاپ را درست کند. آمد و محبت کرد و لپ‌تاب را برد و گفت دوستش گفته شاید اطلاعاتت بپرد. لپ‌تاپ را که برد نشستم و گریه کردم. برای داستان‌ها، برای گربه‌ها، برای چیزهایی که نمی‌شد دیگر نوشت. یعنی من نمی‌توانستم. این آخری را می‌گویم، همین داستان آخری، که همه‌اش از بهار بود و بیمارستان و مریضی و آن شب‌هایی که پوست کندم، که پوست کندیم. دیدم شاید همین‌جا همه‌اش تمام شود و برود. نوشتن. نوشتن برای من تمام شود و شاید دیگر نتوانم بنویسم، یعنی آن داستان را دیگر نتوانم بنویسم. می‌دانستم دیگر نمی‌توانم. یعنی آن‌جوری که بود نمی‌شد. گفتم اگر قرار است این‌طوری تمام شود بگذار بشود. نشسته بودم منتظرِ ضربه‌ی آخر که بکوباند توی صورتم. بعد دیدم که نه، به همین سادگی‌ها نیست. دیدم که من دهقانم و نوشتن کدخدای من است. اوست که می‌گوید کجا را شخم بزنم، کی بذر بپاشم، کی بچینم و بردارم و دسته کنم و بگذارم کنار. دیدم که فقط کدخداست که می‌داند آب از کدام باریکه راه باز می‌کند توی زمین خشک. مشتم را باز کردم و دیدم فقط همین یکی مانده. دیدم که تنها چیزی که به حالم فرق می‌کند نوشتن است. اینکه بتوانم بنویسم. و نوشتم. و می‌نویسم. همه‌اش را. حتی اگر تمام پوستم زخم شود و مثل کاغذ ور بیاید. دیدم که همیشه بلند شده‌ام و بلند می‌شوم و صورتم را باز هم همان‌طور سخت می‌گیرم جلوی مشت‌هاش که بکوباند و او هم اول قصه‌شناس دنیاست و می‌کوباند که همیشه کوبانده بی‌‌هیچ رحم و مروت.

 

25 Sep 10:11

دستان ما

by withlili77@yahoo.com (لی لی)

اولش این بوده ...

 

بعدش این شده  ...

 

منبع عکس: .http://makelifeeasier.pl

25 Sep 09:47

دوست داشتن

by pettra
یک دوست داشتن هایی هم هست
که از دور است و در سکوت
که دلت برایش از دور ضعف می رود
که وقتی هواسش نیست چشمانت را می بندی
و در دل
دعایش می کنی
و با یک بوسه به سویش روانه می کنی
که وقتی بی هوا نگاهش با نگاهت
یکی می شود
انگار کسی به یک باره
نفس کشیدن را ممنوع می کند
یک دوست داشتن هایی هست
که به یک باره
بی مقدمه
پا در کفشِ دلت می کند
و جا خوش می کند
و از دستِ تو کاری بر نمی آید
جز از دور دوستش داشتن
یک دوست داشتن هایی هست
ساکت است
آرام است
خوب است
گم است

نسیم شهریاری
25 Sep 09:47

Sending help

25 Sep 09:46

Who is in the water, unable to breathe!

25 Sep 09:43

Boys never actually grow up

25 Sep 06:56

Celebrity quotes

25 Sep 06:45

How my parents drive

25 Sep 06:45

گناه

by نیما

چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ، تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس.

"فدریکو گارسیا لورکا"

25 Sep 06:44

کتاب دختران رابعه

by نورجهان اکبر

شام همه بخیر،

این هم پی دی اف کتاب دختران رابعه. این کتاب مجموعه ای از نوشته های زنان افغانستان در مورد مشکلات و وضعیت زنان و زنانه گی در افغانستان است. اگر به مشکلی برخوردید، برایم پیام بدهید.
روی لینک «رایت کلیک» کنید و گزینۀ «save link as» را انتخاب کنید.

Dokhtaran-e-Rabea

تشکر!


دسته‌بندی شده در: یادداشت ها
25 Sep 06:43

تو بگو دوستم داری

by نیما

تو بگو دوستم داری
من ثابت می کنم ،
انسان جانوری پرنده است!

 

"حسن خرمی"


برگرفته از وبلاگ:

http://pettra.blogfa.com/

25 Sep 06:35

کتاب‌گردی بی‌کتاب

by withlili77@yahoo.com (لی لی)

 

با آرزو مشغول اس‌ام‌اس بازی هستیم، برام می نویسه دوست جان خیلی وقته کتاب‌گردی نکردیما؟! ابرو یه قرار بزاریم؟ مژه سریع جواب می‌دم بهله! بهله! قرار می‌زاریم برای سه شنبه عصر و قبلش هم می دونیم چون قرار گزاشتیم که تا کتاب نخونده داریم کتاب جدید نخریم، کمی نگرانم. نگران نکنه زیر قول و قرارم بزنم. نکنه توی نشر چشمه و ثالث نتونم بر نفسم غلبه کنم؟ نگران قرارمون در خیابان مقدس کریم خان نزدیکای نشر چشمه. از نشر یساولی شروع می‌کنیم، پاهام یه ذره سست شده، به آرزو می گم لدفن فقط اجازه بده حداکثر دو تا کتاب بخریم! میگه باوشه! و ادامه می‌دیم به کتاب‌گردی! دونه دونه کتابفروشی‌ها رو می‌گردیم و با هیجان چاپ های جدید رو ورق می‌زنیم. هر وقت دستم می‌ره جلو تا کتابی رو بردارم به هم نگاه می کنیم و بلند بلند می‌خندیم. نه! ما این کارو نمی‌کنیم! قول قوله! حرف مرد یکیه! چشمک حتی از نشر چشمه؟ حتی از نشر چشمه! انتشارات آخر مثل دفعه قبل " نشر ثالث"! هوراااا کافه کتاب ِ ثالث و چای گل‌سرخ و بهار نارنج! هورا مهسا جونم، خانم مداد عزیزم با آرزو جاتونو خیلی خالی کردیم! خیال باطل جای همگی دوستان خالی ِ خالی! لبخند

 

مکان عکس: نشر چشمه

گزارش تصویری در ادامه مطلب : مژه

 

گوشه ویترین نشر‌ِ چشمه قلب

 

حس شاد و کودکانه این پوسترو خیلی دوست داشتم.لبخند ( اون پایینی سمت راست امیر‌علی ِ بغل )

تشریف‌فرمایی من و آرزو در نشر ثالث مژه

 

پوستر عشقولی ما با اون شاخه نباتش قلب

24 Sep 16:56

شروع پاییز و کتابخونی

by (صنم)

سلام شروع پاییز مبااااااارک مژه

خب من پاییزیم  پاییز رو دوس دارم با همه فین فین هاش!!

 

ساعت هم که عوض شد  چند روزی طول میکشه تنظیم شیم و جا بیفته

خب! کتاب  جانِ شیفته را خوندم خیلی طولانی بود باااااباااا

نزدیک 900صفحه بود دوجلد یه جا!

ولی مث این بود که یه آدم پرحررررررف بخواد با طول و تفصیل حسسسسابی یه بخشی از زندگی یه آدم رو تعریف کنه

بعد هر آدمی که سر راهشه رو هم کااااامل ازش حرف بزنه و از سیاست روز هم بگه و.....

واسه همین خوندن پاراگرافهای زیادیش به سبک تندتند برگزار شد!

باباگوریو از بالزاک رو گرفتم با چندتا کتابای مرادی کرمانی عزیز

امیدوارم سه تفنگدار رو هم کتابخونه داشته باشهخیال باطل

فعلا ترمز کتاب خوندنم بریده تا باد چنین بادا نیشخند

 

 

زن عمو وسطی به مامان بابا  میگه بچه های بالا!! قهقهه

به داداش  میگفت  اگه بخوای فلان کار رو بکنی باید اول رضایت بچه های بالا رو بگیریخنده

+ این سیصدمین یادداشت این دفتره!خیال باطل

 

24 Sep 16:54

237 - فریدون مشیری

by kafiketabp


  1. من دلم می‌خواهد
    خانه‌ای داشته باشم پر دوست،
    کنج هر دیوارش
    دوست‌هایم بنشینند آرام
    گل بگو گل بشنو…؛
    هر کسی می‌خواهد
    وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
    یک سبد بوی گل سرخ
    به من هدیه کند.
    شرط وارد گشتن
    شست و شوی دل‌هاست
    شرط آن داشتن
    یک دل بی رنگ و ریاست…
    بر درش برگ گلی می‌کوبم
    روی آن با قلم سبز بهار
    می‌نویسم ای یار
    خانه‌ی ما اینجاست
    تا که سهراب نپرسد دیگر
    ” خانه دوست کجاست؟"
     

    فریدون مشیری 

24 Sep 15:52

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1709.aspx

by negahivayadi

اگر مي‌خواهي ترکم کني
لبخند را فراموش نکن
کلاه مي‌تواند از يادت رود
دستکش ، دفترچه‌ي تلفنت
هر آن چيزي که بايد دنبالش برگردي
و در ناگهان برگشت گريانم مي‌بيني
و ترکم نمي‌کني

اگر مي‌خواهي بماني
لبخندت را فراموش نکن
حق داري زادروزم را از ياد ببري
و مکان اولين بوسه‌مان
و دليل اولين دعواي‌مان
اما اگر مي‌خواهي بماني
آه نکش
لبخند بزن
بمان

هالينا پوشوياتووسکا

24 Sep 15:52

واژه‌هایت‌ در قلب‌ من‌

by نیما

واژه‌هایت‌ در قلب‌ من‌
دایره‌های‌ سطح‌ آب‌ را مانندند!

بوسه‌ات‌ بر لبانم‌،
به‌ پرنده‌یی‌ در باد می‌ماند!

چشمان‌ سیاهم‌ بر روشنای‌ اندامت‌،
فوّاره‌های‌ جوشان‌ در دل‌ شب‌ را یادآورند!

"فدریکو گارسیا لورکا"


از کتاب: جهان در بوسه های ما زاده می شود /

دفتر ششم: فدریکو گارسیا لورکا / ترجمه: یغما گلرویی

24 Sep 15:41

Evolution of bald

24 Sep 15:41

Grumpy eggs

24 Sep 13:03

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1713.aspx

by negahivayadi

این منصفانه نیست
من پیر شده باشم
و تو در خیالم
درست مثل روزی که ترکم کردی
زیبا و جوان
همین شده که هیچ‏ کس
باور نمی کند
معشوق من بوده باشی

کامران رسول زاده

21 Sep 09:02

مبارزه با نفس اماره

by 1002shab

بابا می گه نیم وجبی می رفته، جلوی بوته گوجه گیلاسی که مامانش کاشته بوده می گفته:

نکن ام! نکن ام!

20 Sep 18:33

صمیمیت چیست؟

by anaarian
صمیمیت یعنی توانایی ایجاد رابطه ای عمیق و ایجاد هم دلی با دیگران به خصوص جنس مخالف.

صمیمیت سطوح مختلفی دارد:

1- صمیمیت فیزیکی و جسمانی

2-صمیمیت عاطفی و هیجانی

3- صمیمیت عقلانی و فکری

بنابراین رابطه ی صمیمانه فقط در شکل فیزیکی و جسمانی و یا فکری و عقلانی و نیز عاطفی و هیجانی خلاصه نمی شود. برای داشتن رابطه ای صمیمانه و پایدار نیاز است که هر سه این ابعاد ارضا شود و گرنه رابطه از هم فرو می پاشد.

صمیمیت جسمی و فیزیکی

صمیمیت جسمی و فیزیکی ساده است و با دست دادن و بوسیدن گونه ها شروع می شود و میتواند جلوتر برود.بیشتر مواقع صمیمیت فیزیکی خیلی سریع در رابطه ایجاد شده و پیشرفت می نماید و افراد به غلط آن را نشانه ی عمق رابطه قلمداد می کنند در صورتی که اگر در یک رابطه ابعاد دیگری وجود نداشته باشد رابطه ی جنسی و فیزیکی به تنهایی نمیتواند برای مدت طولانی باقی بماند.

خیلی از ازدواج ها نیز به همین دلیل از هم می پاشد چرا که پس از مدتی افراد از برقراری ابعاد دیگر صمیمیت ناتوان بوده و نمیتوانند هم فکری و صمیمیت عقلانی و عاطفی را پایه پای صمیمیت جسمی به پیش ببرند.

در نتیجه به تدریج در رابطه ی فیزیکی نیز سردی به وجود می آید و دوباره این تمایل در افراد متاهل ایجاد می شود که به دنبال رابطه ی جدید باشند. آن ها مجدداً صمیمیت فیزیکی را به عنوان عشق قلمداد می کنند و تصمیم به از هم پاشی زندگی زناشویی می گیرند و دوباره اشتباه خود را تکرار می کنند.چرا که باز ناتوان از ایجاد ابعاد دیگر رابطه هستند و پس از مدتی این سردی در رابطه ی جدید نیز حاکم می شود.

صمیمیت عاطفی و هیجانی

صمیمیت عاطفی و هیجانی مشکل تر از صمیمیت جسمی است . صمیمیت عاطفی سریع ایجاد نمی شود و روند کندتری دارد. حتی در بهترین رابطه با بهترین فرد نیز پیدایش این صمیمیت زمان می برد.

برای ایجاد صمیمیت عاطفی به هر حال ما باید تا حدی خود را افشا کنیم و از خود بگوییم بدون این که در دیگران یا در خودمان احساس بدی را به وجود بیاوریم.

ایجاد رابطه ی عاطفی و هیجانی هنری است که نیاز به یادگیری دارد و یکی از مهارت های مهم در ایجاد صمیمیت عاطفی مهارت شناساندن خود به دیگران از طریق خود افشاگری و صحبت کردن از خود به شکل مناسب است.

هر موقعی که شما احساس کردید میخواهید صمیمیت عاطفی ایجاد کنید و به فردی نزدیک شوید باید تا حدودی خود را آشکار و افشا نمایید.

صمیمیت فکری و عقلانی

صمیمیت فکری مانند صمیمیت عاطفی به زمان بیشتری نیاز دارد.صمیمیت فکری  به وسیله ی مکالمه و حرف زدن و رد و بدل کردن عقاید و افکار ما  در مورد مسائل مختلف ایجاد می شود.

کسانی که از نظر طرز فکر و نوع نگرش و به قولی جهان بینی به هم نزدیک هستند ممکن است اولین صمیمیتی که در آن ها شکل میگیرد صمیمیت عقلانی باشد.

                                                   برگرفته از کتاب صمیمیت نوشته ی دکتر مریم کوزه گران

20 Sep 07:36

خاله بمیره برات

by 1002shab

پای تلفن به بابا می گه: بابا بوزرگ بیا بریم بازی.

بعد هم دونه دونه اسباب بازی هاش رو میاره دم تلفن.

18 Sep 10:20

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1703.aspx

by negahivayadi

جادوی صدا

تو را نخستین بار
از رادیوی دو موجِ آیوا شنیدم
در پادگانِ شفیع خانی اندیمشک
که آمدی و همه ی موجها را به هم ریختی
ازآن روز
رادیو به لکنتی ابدی افتاد
و من ، سرگشته ی صدای تو
تا قله های برفیِ دربندیخان
پل زدم
تا از بی سیم ها
اسم رمزِ تو را بشنوم

نمی دانم
شاید تقدیر برآن بود
تا دوباره صدایت لابلای موجها گم شود
ومن به دریا بزنم
شاید مخترعانِ جهان
دنبالِ کشف صدای تو بودند
که صداسنج را ساختند
شاید ارشمیدس
فرمول صدای تو را کشف کرد و گفت
یافتم ، یافتم
شاید مارکنی هم
دنبال تکثیر صدای تو بود
تا آن را از رادیوهای جهان بشنود

تو حریمِ خصوصی همه ی شاعرانی
که قطارِ زمان را گوش می خوابانند
و فریفته ی توازن صدا می شوند

همه ی موجها را می گردم
همه ی فرکانس ها را ، همه ی ایستگاهها را
پس صدای تو روی کدام موج
روی کدام دقیقه
روی کدام درجه پخش می شود ؟
خسته نمی شوم زیرا که جستجوی من
به سلولهای صدای تو خواهد رسید

می خواهم ایستگاهِ رادیویی خصوصی برپا کنم
و تمام شبانه روز از تو بگویم
رادیویی که برنامه هایش کلمات تو
موسیقی آن ، زنگ صدای تو
و افکت آن ، صدای نفس هایت باشد

یدالله گودرزی