

سایه جونم تولدت مبارک 





سایه جونم تولدت مبارک 




وقتی در قبال نارواییهایی که در حقتان انجامشده، ناراحت و پریشان میشوید و کینه به دل میگیرید خود را در واقع آلت دست دیگران قرار داده و در نتیجه قربانی رفتار آنها شدهاید. در این حالت، آنها صاحب اختیار احساسات شما هستند و به میل و اختیار خود شما را به سوی ناراحتی و خشم میکشانند. نفرت از آنجا سرچشمه میگیرد که انسان خود را با عباراتی نظیر:
- او چه حقی داشت با من چنین رفتاری کند.
- حالا جواب رفتارش را نشانش میدهم.
خود را مجاب میکند که حقوقش پایمال شده و انتظار دارد اطرافیان هم حق را به جانب او بدهند.
محق بودن چیزی را تغییر نمیدهد و آب رفته نیز به جوی باز نمیگردد. پس خصومت و دشمنی و کینه را از قلبتان بیرون کنید و از واکنشهای مسموم کننده آنها خلاصی یابید. نیازی نیست طلب بخشایش کنید، لازم نیست کسی از گذشت شما مطلع شود. آنچه اهمیت دارد پاک کردن ذهن از این آلودگیها است. بخشودن بزرگترین مولد انرژی جهان است.
سلام
دو شب پیش وقتی غرق خواب بودم پسرک اومد بالای سرم و آهسته گفت مامان! مامان! من دستشویی دارم!
بین هوشیاری و خواب دست و پا می زدم. گفتم خوب چی کار باید بکنم؟! گفت باهام بیا! با چشم هایی نیمه باز که به زور باز می شد دنبالش راه افتادم و چراغ را براش روشن کردم. همون طور که داشت دستشوییش را می کرد من سرم را به دیوار راهرو تکیه داده بودم و چرت می زدم. تو دلم گفتم آخ خدا! کی دیگه این بیدار شدن های گاه و بیگاه شبانه تموم میشه؟! کی یاد می گیره بدون حضور من شب ها خودش بره دستشویی؟!
یک دفعه ذهنم لبریز شد از یک خاطره.
یک دختر کوچولوی ترسیده را دیدم که کنار در اتاق مادر و پدرش ساکت و بی صدا ایستاده بود. تنش از ترسی بچه گانه می ترسید و مظلومانه زل زده بود به تختخواب دونفره پدر و مادرش که به نظرش شکوهمندترین نقطه امن دنیا بود. نهایت آرزوش این بود بتونه گاهی شب ها جایی در این کاخ پرعظمت پیدا کنه. مادرش را دید که گیج خواب، بی حوصله زیر لب غرید باز دیگه چی شده؟! و بغضی که گلویی را فشرد و صدایی که در نهایت احتیاط به زور از حنجره خارج شد. خواب بد دیدم. می تونم بیام پیش شما بخوابم؟!
یک دفعه چشم هام باز شد و همون دختر بچه لرزان را دیدم که در این لحظه سر به دیوار گذاشته و زیر لب غرغر می کنه که چرا از خواب بیدارش کردند. دختربچه ای که این قدر بزرگ شده که تختخواب دونفره ای که روزی منتهای آرزوش بود، نه تنها دیگه قلعه ای مستحکم و دست نیافتنی نبود، بلکه مدام از کوچکیش می ناله! دختربچه ای که دیگه تاریکی سحرآمیز شب ها اون را نمی ترسونه و روی دیوارها سایه لرزان شبح های مزاحم را نمی بینه. دختربچه ای که الان بدجوری گرفتار روزمرگی ها شده.
فاصله بین این دو لحظه به همین کوتاهی و سرعت تجربه یادآوری این خاطره گذشت. واقعا به همین سرعت. این قدر که یک لحظه گذر زمان را فراموش کردم و نمی دونستم من کدومم؟! اون دختر بچه لرزان یا زنی که خواب آلود سر به دیوار گذاشته.
در اون لحظه، در یک نیمه شب تاریک انتهای تابستان به خودم نهیب زدم به همین سرعت هم روزی می رسه که پسرکت به آرومی نیاد بالای سرت و با صدایی که به زور شنیده میشه، ترسیده و خجالت زده نگه مامان من دستشویی دارم! یا کابوس دیدم. میشه بیام پیش شما؟!
روزی می رسه که اون هم میره تو تخت دونفره اش و وقتی فرزندش آروم میاد بالای سرش فراموش می کنه روزی خودش هم بی سر و صدا و با دلهره خواب مادرش را برهم زده.
به همین سرعت می گذره. به اندازه تجربه همین لحظه.
و شاید اگه از مادر اون دختر لرزان بپرسی بهت میگه سریع تر از این هم می گذره.
وقتی پسرک از دستشویی بیرون اومد شرمنده، با صدایی که به زور شنیده می شد گفت ببخشید بیدارت کردم مامان!
بوسیدمش و همین طور که دستم را دور شونه اش می انداختم و به سمت تختش می بردم بهش گفتم اصلا اشکالی نداره. من تا هر وقت که تو بخواهی، هرکجا که بخواهی باهات میام.
پسرک اون شب متعجب ولی با آرامشی همراه با یک عالمه بوسه به خواب رفت.
و من هم رفتم تا در تخت دونفره کوچکمان بخوابم و خواب دختری را ببینم که روزی منتهای آرزوش لحظه ای خوابیدن در تخت دونفره مادر و پدرش بود.
پیوست: تابستان 92 هم تمام شد. انگار همین دیروز بود که شروع شد. سال 92 را میگم. به همین سرعت نصف راه را طی کردیم. راستش نمی تونم بگم از رسیدن پاییز کلی ذوق کردم یا عاشق بوی ماه مدرسه و این صوبتام. بی پرده میگم به طور کاملا واضح و آشکار و تبعیض آمیزی من نیمه اول سال را به نیمه دوم ترجیح می دهم. من عاشق نور و گرما و روشنیم!!!
یکم:
همکاری داریم بسی مودب اما اسلوموشن به نام شاشا خان جان. یعنی این وقتی می خواد یه موضوعی رو توضیح بده و یا حرفی بزنه اینقدر طول و تفضیل می ده و حاشیه می ره و موقع تلفظ کلمات حرفاشو می کشه که من یکی تمام کف پام مورمور می شه. دلم می خواد یه دکمه ای چیزی داشته باشه که فشارش بدم و بزنه رو دور تند. تازه اون لحظه ست که گمون کنم عین یه آدم عادی حرف می زنه!
چند روز پیش رفته بودم تو اتاقش. سه تا از همکارا نشسته بودن و در مورد ازدواج یکی از همکارامون که 37 سال سنشه و هنوز مجرده صحبت می کردن. شاشاخان جان رو به من کرد و گفت: عروس مار؛ تو واسه این یه همسر مناسب سراغ نداری؟
گفتم چی؟ همسر مناسب؟ مگه دلم فحش و نفرین می خواد؟ این بابا اینقدر که خسیسه ماشینشو نمی یاره اداره که مبادا چشم بخوره! این چندین سالی که استخدام شدیم همین یه دست پیرهن تنشه! تازه به قد و بالاش نگاه کنید! اسکلت پیش این کپله بس که نخوردگی داره! (تازه می خواستم بگم : "چیزی نمی خوره که نره دستشویی تحویل بده انرژیش مصرف شه!" حیای ذاتیم مانع شد.) مگه مردم دخترشونو از سر راه آوردن که بدن به این؟ تازه با این همه تفاسیر بدپسنده هست. یه تک فرزند دختر فوق العاده زیبا و تحصیلکرده پولدار فنچ سن و سال می خواد!
شاشا خان جان گفت: آره بابا! ما دختر زیاد بهش پیشنهاد کردیم اما پسند نمی کنه دیگه! ( همه صحبتهای شاشا رو شما با حالت اسلوموشن بخونید. )
بعد یه ژست شاعرانه گرفت با تفضیل خوند :
(اولین کلمه مصرع اول شعرش رو یادم نیست، نمی دونم دقیقن چی گفت؟!! پارچه، نخ، کاموا؟؟
حالا شمار فکر کنید پارچه)
پااااررررچه بسیااااررررر است و کووووووووووووووون ...
به کلمه "کوووووووووووون" که رسید چشمام شد چهارتا، خدایا این چی داره می گه؟
ادامه داد: سووووزن تنگ
نرووووووووود مییییییییییخ آآآآآآآهنین در سنگ!
یه ابرو بالا و یه ابرو پایین زل زدم تو دهنش! رنگم شده بود عین لبو گل قرمزی! ای بابا! اقلن تهی بگو! نشیمن گاهی بگو! باسنی بگو! زیری بگو! نه گذاشتی و نه ورداشتی با این همه ادب و متانت چسبیدی کوووووووون سوزن رو؟ اونم از نوع تنگش؟ اونم با این شرح و تفضیل و چهچهه؟ اونم رو دور آهسته؟
نمی شد که چیزی نگم. واسه همینم نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم: مطمئنی که شعرش تا این حد بی تربیتی بود آقای شاشا؟
یهویی بیچاره انگاری متوجه شد چی گفته! در حالیکه دو تا همکار دیگه م هر و هر به این ضایع شدنش می خندیدن ، تند و تند گفت : منظورم همون ته سوزنه! سوراخ تهش!
خب خدا رو شکر که شفاف سازی کرد. من گمون می کردم در مورد اثنی عشر سوزن داره صحبت می کنه!
تندی از اتاقشون زدم بیرون و اومدم تو اتاق خودمو و یه سرچی نمودم و دو بیت صحیح شعری که خونده بود اینه:
آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد ازو به صیقل زنگ
با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ.
احتمالن کووووووون سوزن رو به خاطر تنگی زیاد از این ابیات حذف به قرینه نمودند چون من بسی دنبالش گردیدم و پیداش نکردم!
حالا تصمیمی دارم که نمی دونم به مرحله اجراش بذارم یا نه؟
می خوام جهت جلوگیری از انحطاط و دستبرد در اشعار نفیس فارسی و ضایع نمودن هر چی آدم بی تربیتی سراست ... این دو بیتی رو درشت پرینت کنم و روزی که نیست بچسبونم دیوار پشت صندلی شاشا. خوب بید؟؟!!
بعدن رو در ادامه مطلب بخونید :)
سلام
این هم دومین و آخرین بخش از خاطرات دانش آموزان بدو ورود به دبستان امسال:
۱. گوشیو که گذاشتم روی سینه بچه گفت: اگه قلبم داره تند می زنه مال اینه که هرروز از صبح تا شب توی کوچه ام!
۲. (۱۴+) فشار بچه رو که گرفتم گفت: عمو میشه یه بار دیگه هم بکنی خیلی حال داد!
۳. بچه مثل بچه آدم (!) نشسته بود روی صندلی و داشتم فشارسنجو میبستم دور بازوش که مادرش بهش گفت: حالا بادش میکنه تا اون عدد قرمزه. بچه یکدفعه پرید بالا و گفت: نهههههه نمیخوامممم بازش کننننن و چنان داد و فریادی به پا کرد که نگو. با هزار فلاکت آرومش کردیم و فشارشو گرفتم. وقتی از اتاق می رفتند بیرون مادرش گفت: فکر کنم به خاطر حرف من بود که این حرکتهارو می کرد آره؟!
۴. معاینه بچه که تموم شد پدرش گفت: ببخشید ما همه جا رو رفتیم جای دیگه ای هم هست که بریم؟!
۵. به مرده گفتم: بچه تون سابقه هیچ بیماری نداره؟ گفت: این بچه اون قدر مریض نمی شه که ما حتی براش دفترچه هم نگرفتیم!
۶. پرونده بهداشتی بچه رو از پدرش گرفتم و باز کردم. همه اش سفید بود. گفتم: اینجا اتاق آخره. چرا اول اومدین اینجا؟ گفت: گفتیم اول بیائیم خدمت شما که بزرگ اینجا هستین!
۷. خانمه با بچه اش وارد اتاق من شدند که بچه با دیدن من فرار کرد و گفت: من نمیام پیش دکتر. الان آمپول میزنه! مادرش گفت: بیا این که دکتر نیست. اگه دکتر بود که در اتاقشو می بست!
۸. (۱۴+) خانمه گفت: دیروز بچه مو بردم واکسنشو بزنه مرده هی فشار می داد توی دهنش و مالشش می داد روی لبهاش اشکالی نداره؟ گفتم: چیو؟؟ گفت: همون ظرف پلاستیکیو که قطره فلج توشه!
۹. به خانمه گفتم: ساکن کجا هستین؟ گفت: وا ما که یه بار چند ماه پیش توی درمونگاه .... اومدیم پیشتون که!
۱۰. وسط دیدن بچه ها برام یه استکان چائی و یه بیسکوئیت (از همون بیسکوئیت ها که به بچه ها می دادن) برام آوردند و گذاشتند روی میز. معاینه بچه که تموم شد مثل خان دستشو دراز کرد و بیسکوئیت منو برداشت و از در رفت بیرون!
۱۱. معاینه بچه که تموم شد مادرش گفت: مشکلی که نداشت؟ گفتم: ظاهرا توی بینائی سنجی خوب جواب نداده. از بچه اش پرسید: اونجا خوب جواب ندادی؟ جواب نده تا تو هم عینکی بشی بدبخت بشی! 
پ.ن۱: از پزشک طرحی هنوز خبری نیست و حتی کامنتهارو تائید نکرده. امیدوارم با خبرهای خوش برگرده.
پ.ن۲: هفته پیش رفتم سراغ گرفتن پروانه مطب که گفتند: مسئولش این هفته مرخصیه و هفته بعد میاد. نامه بردم برای گرفتن عدم سوء پیشینه که گفتند: مسئولش همون آقائیه که این هفته مرخصیه! یه نامه از شبکه بردم که توی ساعات غیر اداری بهم احتیاج ندارن و خواستم تائیدش کنن که گفتند: تائید این نامه هم کار همون آقاست که این هفته مرخصیه!! خدا عاقبتمونو به خیر کنه.
پ.ن۳: سایت www.weblogestan.ir رو پیدا کردم که ظاهرا یه چیزی شبیه گودره (البته فقط درمورد بولد شدن وبلاگ های آپ شده). اما من که نتونستم توش عضو بشم. شما میتونین؟!
پ.ن۴: یکی از پرسنل شبکه باهام تماس گرفت و گفت: یه خانم دکتر مجرد خوب سراغ دارین برای امر خیر؟ گفتم: دکتر ... که تازه اومده طرح ظاهرا دختر خوبیه. گفت: نه یکیو میخوام که سنش بالاتر باشه. گفتم: حالا شاه داماد هم پزشکند؟ گفت: نه دکترا هم نداره اما چون زن همه برادرهاش پزشکند میخواد جلو اونها کم نیاره!
خلاصه اگه دوست دارین و واجد شرائط هستین بسم الله!
چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ، تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس.
"فدریکو
گارسیا لورکا"
شام همه بخیر،
این هم پی دی اف کتاب دختران رابعه. این کتاب مجموعه ای از نوشته های زنان افغانستان در مورد مشکلات و وضعیت زنان و زنانه گی در افغانستان است. اگر به مشکلی برخوردید، برایم پیام بدهید.
روی لینک «رایت کلیک» کنید و گزینۀ «save link as» را انتخاب کنید.
تشکر!
تو بگو دوستم داری
من
ثابت می کنم ،
انسان
جانوری پرنده است!
"حسن خرمی"
برگرفته از وبلاگ:
با آرزو مشغول اساماس بازی هستیم، برام می نویسه دوست جان خیلی وقته کتابگردی نکردیما؟!
یه قرار بزاریم؟
سریع جواب میدم بهله! بهله! قرار میزاریم برای سه شنبه عصر و قبلش هم می دونیم چون قرار گزاشتیم که تا کتاب نخونده داریم کتاب جدید نخریم، کمی نگرانم.
نکنه زیر قول و قرارم بزنم. نکنه توی نشر چشمه و ثالث نتونم بر نفسم غلبه کنم؟
قرارمون در خیابان مقدس کریم خان نزدیکای نشر چشمه. از نشر یساولی شروع میکنیم، پاهام یه ذره سست شده، به آرزو می گم لدفن فقط اجازه بده حداکثر دو تا کتاب بخریم! میگه باوشه! و ادامه میدیم به کتابگردی! دونه دونه کتابفروشیها رو میگردیم و با هیجان چاپ های جدید رو ورق میزنیم. هر وقت دستم میره جلو تا کتابی رو بردارم به هم نگاه می کنیم و بلند بلند میخندیم. نه! ما این کارو نمیکنیم! قول قوله! حرف مرد یکیه!
حتی از نشر چشمه؟ حتی از نشر چشمه! انتشارات آخر مثل دفعه قبل " نشر ثالث"! هوراااا کافه کتاب ِ ثالث و چای گلسرخ و بهار نارنج!
مهسا جونم، خانم مداد عزیزم با آرزو جاتونو خیلی خالی کردیم!
جای همگی دوستان خالی ِ خالی! 

مکان عکس: نشر چشمه
گزارش تصویری در ادامه مطلب : 

گوشه ویترین نشرِ چشمه 

حس شاد و کودکانه این پوسترو خیلی دوست داشتم.
( اون پایینی سمت راست امیرعلی ِ
)

تشریففرمایی من و آرزو در نشر ثالث 


پوستر عشقولی ما با اون شاخه نباتش 
سلام شروع پاییز مبااااااارک 
خب من پاییزیم پاییز رو دوس دارم با همه فین فین هاش!!
ساعت هم که عوض شد چند روزی طول میکشه تنظیم شیم و جا بیفته
خب! کتاب جانِ شیفته را خوندم خیلی طولانی بود باااااباااا
نزدیک 900صفحه بود دوجلد یه جا!
ولی مث این بود که یه آدم پرحررررررف بخواد با طول و تفصیل حسسسسابی یه بخشی از زندگی یه آدم رو تعریف کنه
بعد هر آدمی که سر راهشه رو هم کااااامل ازش حرف بزنه و از سیاست روز هم بگه و.....
واسه همین خوندن پاراگرافهای زیادیش به سبک تندتند برگزار شد!
باباگوریو از بالزاک رو گرفتم با چندتا کتابای مرادی کرمانی عزیز
امیدوارم سه تفنگدار رو هم کتابخونه داشته باشه
فعلا ترمز کتاب خوندنم بریده تا باد چنین بادا 
زن عمو وسطی به مامان بابا میگه بچه های بالا!! 
به داداش میگفت اگه بخوای فلان کار رو بکنی باید اول رضایت بچه های بالا رو بگیری
+ این سیصدمین یادداشت این دفتره!

اگر ميخواهي ترکم کني
لبخند را فراموش نکن
کلاه ميتواند از يادت رود
دستکش ، دفترچهي تلفنت
هر آن چيزي که بايد دنبالش برگردي
و در ناگهان برگشت گريانم ميبيني
و ترکم نميکني
اگر ميخواهي بماني
لبخندت را فراموش نکن
حق داري زادروزم را از ياد ببري
و مکان اولين بوسهمان
و دليل اولين دعوايمان
اما اگر ميخواهي بماني
آه نکش
لبخند بزن
بمان
هالينا پوشوياتووسکا
واژههایت در قلب من
دایرههای سطح آب را مانندند!
بوسهات بر لبانم،
به پرندهیی در باد میماند!
چشمان سیاهم بر روشنای اندامت،
فوّارههای جوشان در دل شب را یادآورند!
"فدریکو گارسیا لورکا"
از کتاب: جهان در بوسه های ما زاده می شود /
دفتر ششم: فدریکو گارسیا لورکا / ترجمه: یغما گلرویی

این منصفانه نیست
من پیر شده باشم
و تو در خیالم
درست مثل روزی که ترکم کردی
زیبا و جوان
همین شده که هیچ کس
باور نمی کند
معشوق من بوده باشی
کامران رسول زاده
بابا می گه نیم وجبی می رفته، جلوی بوته گوجه گیلاسی که مامانش کاشته بوده می گفته:
نکن ام! نکن ام!
صمیمیت سطوح مختلفی دارد:
1- صمیمیت فیزیکی و جسمانی
2-صمیمیت عاطفی و هیجانی
3- صمیمیت عقلانی و فکری
بنابراین رابطه ی صمیمانه فقط در شکل فیزیکی و جسمانی و یا فکری و عقلانی و نیز عاطفی و هیجانی خلاصه نمی شود. برای داشتن رابطه ای صمیمانه و پایدار نیاز است که هر سه این ابعاد ارضا شود و گرنه رابطه از هم فرو می پاشد.
صمیمیت جسمی و فیزیکی
صمیمیت جسمی و فیزیکی ساده است و با دست دادن و بوسیدن گونه ها شروع می شود و میتواند جلوتر برود.بیشتر مواقع صمیمیت فیزیکی خیلی سریع در رابطه ایجاد شده و پیشرفت می نماید و افراد به غلط آن را نشانه ی عمق رابطه قلمداد می کنند در صورتی که اگر در یک رابطه ابعاد دیگری وجود نداشته باشد رابطه ی جنسی و فیزیکی به تنهایی نمیتواند برای مدت طولانی باقی بماند.
خیلی از ازدواج ها نیز به همین دلیل از هم می پاشد چرا که پس از مدتی افراد از برقراری ابعاد دیگر صمیمیت ناتوان بوده و نمیتوانند هم فکری و صمیمیت عقلانی و عاطفی را پایه پای صمیمیت جسمی به پیش ببرند.
در نتیجه به تدریج در رابطه ی فیزیکی نیز سردی به وجود می آید و دوباره این تمایل در افراد متاهل ایجاد می شود که به دنبال رابطه ی جدید باشند. آن ها مجدداً صمیمیت فیزیکی را به عنوان عشق قلمداد می کنند و تصمیم به از هم پاشی زندگی زناشویی می گیرند و دوباره اشتباه خود را تکرار می کنند.چرا که باز ناتوان از ایجاد ابعاد دیگر رابطه هستند و پس از مدتی این سردی در رابطه ی جدید نیز حاکم می شود.
صمیمیت عاطفی و هیجانی
صمیمیت عاطفی و هیجانی مشکل تر از صمیمیت جسمی است . صمیمیت عاطفی سریع ایجاد نمی شود و روند کندتری دارد. حتی در بهترین رابطه با بهترین فرد نیز پیدایش این صمیمیت زمان می برد.
برای ایجاد صمیمیت عاطفی به هر حال ما باید تا حدی خود را افشا کنیم و از خود بگوییم بدون این که در دیگران یا در خودمان احساس بدی را به وجود بیاوریم.
ایجاد رابطه ی عاطفی و هیجانی هنری است که نیاز به یادگیری دارد و یکی از مهارت های مهم در ایجاد صمیمیت عاطفی مهارت شناساندن خود به دیگران از طریق خود افشاگری و صحبت کردن از خود به شکل مناسب است.
هر موقعی که شما احساس کردید میخواهید صمیمیت عاطفی ایجاد کنید و به فردی نزدیک شوید باید تا حدودی خود را آشکار و افشا نمایید.
صمیمیت فکری و عقلانی
صمیمیت فکری مانند صمیمیت عاطفی به زمان بیشتری نیاز دارد.صمیمیت فکری به وسیله ی مکالمه و حرف زدن و رد و بدل کردن عقاید و افکار ما در مورد مسائل مختلف ایجاد می شود.
کسانی که از نظر طرز فکر و نوع نگرش و به قولی جهان بینی به هم نزدیک هستند ممکن است اولین صمیمیتی که در آن ها شکل میگیرد صمیمیت عقلانی باشد.
برگرفته از کتاب صمیمیت نوشته ی دکتر مریم کوزه گران
پای تلفن به بابا می گه: بابا بوزرگ بیا بریم بازی.
بعد هم دونه دونه اسباب بازی هاش رو میاره دم تلفن.

جادوی صدا
تو را نخستین بار
از رادیوی دو موجِ آیوا شنیدم
در پادگانِ شفیع خانی اندیمشک
که آمدی و همه ی موجها را به هم ریختی
ازآن روز
رادیو به لکنتی ابدی افتاد
و من ، سرگشته ی صدای تو
تا قله های برفیِ دربندیخان
پل زدم
تا از بی سیم ها
اسم رمزِ تو را بشنوم
نمی دانم
شاید تقدیر برآن بود
تا دوباره صدایت لابلای موجها گم شود
ومن به دریا بزنم
شاید مخترعانِ جهان
دنبالِ کشف صدای تو بودند
که صداسنج را ساختند
شاید ارشمیدس
فرمول صدای تو را کشف کرد و گفت
یافتم ، یافتم
شاید مارکنی هم
دنبال تکثیر صدای تو بود
تا آن را از رادیوهای جهان بشنود
تو حریمِ خصوصی همه ی شاعرانی
که قطارِ زمان را گوش می خوابانند
و فریفته ی توازن صدا می شوند
همه ی موجها را می گردم
همه ی فرکانس ها را ، همه ی ایستگاهها را
پس صدای تو روی کدام موج
روی کدام دقیقه
روی کدام درجه پخش می شود ؟
خسته نمی شوم زیرا که جستجوی من
به سلولهای صدای تو خواهد رسید
می خواهم ایستگاهِ رادیویی خصوصی برپا کنم
و تمام شبانه روز از تو بگویم
رادیویی که برنامه هایش کلمات تو
موسیقی آن ، زنگ صدای تو
و افکت آن ، صدای نفس هایت باشد
یدالله گودرزی