Shared posts

19 Sep 15:06

ه"وار"..آ"وار"

by Frida

برای شان یک صندلی از اتاق ام می برم که بنشینند. حدس می زنم که پسر و پدر باشند و از ساک و اسباب و وسیله های شان هم معلوم است که از شهرستان آمده اند. می گویم لطفا منتظر بمانید تا خانم فلانی بیاید. 

 دل توی دل ام نیست که بپرسم برای چه آمده اند اما آن قدر مستاصل و درمانده و بیچاره اند که می ترسم بپرسم و سفره ی دل شان را باز کنند و بعد از منی که هیچ کاره ام درخواستی کنند و من بگویم نمی دانم یا نمی توانم و بعد همین بدو ورود ناامیدی سایه بیندازد روی دل شان...(اووووووف، که آدمیزاد چه قدر باید و نباید،چه قدر بگویم و نگویم ، چه قدر بکنم و نکنم دارد توی این نیم سانت عمرش) 

برمی گردم توی اتاق ام و می نشینم پشت کامپیوتر. توی سالن درست روبروی من نشسته اند و هر چند ثانیه یک بار که نگاه شان می کنم  چشم در چشم می شوم با آنی که فکر می کنم پدر است. آزی می آید و پسر شروع می کند به حرف زدن،به حرف زدن...به حرف زدن.آنی که پسر است شمرده شمرده حرف می زند و آنی که پدر است ملتمسانه گاهی به آزی و گاهی به من نگاه می کند و چشم های من هی پر و خالی می شوند. قلب من هربار از شنیدن ِ‌"جانباز عصبی" بیست ریشتر می لرزد ، نفس ام هربار مردد می ماند بین آمدن و نیامدن وقتی پسر می گوید:"حقوق ماهیانه ی پدرم بابت جانبازی صد هزار تومن است". می گویند که پرونده شان را جا به جا نمی کنند و اگر ما یک نامه بدهیم شاید فلان شود و من هر لحظه انگار الان است که قلب ام بایستد و پخش زمین شوم. می گوید وضعیت روانی ِ آنی که پدر است آن قدر بد است که مادرش طلاق گرفته و هیچ فامیل و همسایه ای برای شان نمانده و هیچ جای این مملکت خراب شده برای آنی که پدر است کار نیست. من دل ام می خواهد کر و کور بودم و آن قدر چشم در چشم نمی شدم با آنی که پدر بود. دل ام می خواهد حافظه ام را از دست می دادم که حرف ها و نگاه های شان مثل یک رد پا نمی ماند روی آسفالت ِ نرم ِ ذهن ِ به فاک رفته ام! هر جوری که فکرش را می کنم می بینم این درد شبیه هیچ درد از دردهای عالم نیست. این شبیه این که فلج به دنیا بیایی یا بیماری اعصاب داشته باشی نیست. این شبیه این که بی پول و مفلس باشی نیست. این آن کابوسی ست که یک روزی با هزارتا امید بروی و برای کشورت بجنگی و بعد برگردی و بی پول و روانی بیندازن ات یک گوشه ی مملکت و برای تشکر ماهی صد هزار تومن پرت کنند جلوی ات. این آن دردی ست که به خاطرش از شهرت راه بیفتی و بیایی و به یک سازمان ِ خارجی! التماس کنی که کاری کنند که هموطن های خودت کمک ات کنند. 

یا می شوی آن ، یا می شوی اینی که دیروز نینو عکس اش را برایم از فیلد فرستاد که  همین دیروز  پیدای اش کرده اند، که بعد از سی سال...از زیر خاک پیدای ات می کنند و هیییییییییچ کس نمی داند که کیستی و چیستی و خانواده ات کجای این دنیا هنوز  چشم به راهت هستند.

 

 

نصیب ِ اینان، این پدر و پسر ها، ماهیانه صد هزار تومان می شود و عاید ِ سر ِ ما باتوم ِ‌این که "شهید و جانباز نداده ایم که دخترها با لگینگز بیایند بیرون!" و به همه ی این کصصثثافت کاری ها می گویند:"جنگ"!  

 

  

 

18 Sep 11:14

خودت رو از برق بکش!

by withlili77@yahoo.com (لی لی)

 

من نزد مادرم نشستم و تمام مشکلاتم را توضیح دادم. انتظار داشتم به من دلداری دهد و بگوید همه چیز درست خواهد شد. او اجازه داد که تمام ماجرای غم انگیزم را تعریف کنم و بدون اینکه حرفی بزند به صحبت هایم گوش داد. من به شدت به پاسخ نیاز داشتم. التماس کردم: چه کار می توانم انجام دهم؟

 این حرفی بود که مادرم در جواب من زد: " برای ده مشکل زندگی که برای ما پیش می آید، هیچ کاری نمی توان انجام داد."

این آن چیزی نبود که می خواستم بشنوم. من به دنبال راه حلی برای مشکلاتم بودم و خیال می کردم با سهیم شدن آن با مادرم، غم و اندوهم کمتر می شود. فریاد زدم: پس تمام آن مشکلات هیچ راه حلی ندارد و مایوس کننده است؟ آیا ما به زندگی مملو از غم و آشفتگی و سردرگمی محکوم هستیم؟

مادرم به آرامی پاسخ داد: برای ده مشکل زندگی، یعنی مشکلات خانوادگی، مشکلات کاری و نگرانی های مالی، یافتن راه مسیرتان در زندگی، من راه حلی ندارم. اما تو یک مشکل یازدهم داری که در آن مورد می توانم کمکت کنم.

پرسیدم مشکل یازدهم چیست و او چگونه می تواند به بهبود وضعیت من کمک کند.

این حرفی است که مادرم زد: مشکل یازدهم دیدگاه تو در این زمینه است که نباید آن ده مشکل را داشته باشی. تو همیشه در زندگی با مشکلاتی مواجه خواهی شد و زندگی بدون مشکل، میسر نیست. اگر غیر از این فکر کنی همیشه خواهی خواست از زندگی بگریزی.

عنوان کتاب: با یک نفس عمیق خودت را از برق بکش

نویسنده: باربارا برک

مترجم: عطیه رفیعی

ناشر: دُرسا

سال نشر: چاپ اول 1391

شمارگان: 1700 نسخه

شماره صفحه: 128 ص.

موضوع: موفقیت در کسب و کار/ موفقیت/ شادی

قیمت: 45000 ریال

18 Sep 11:10

برم جهنم یا بهشت حالا؟

by giso shirazi
برای گرفتن مجوز فیلمبرداری با معرفینامه رفتیم قبرستان .
متصدی بعد از مطالعه نامه سر بلند کرده و با جدیت تمام فرمودند :
باید یک رضایت نامه  از متوفی  بیاورید
18 Sep 11:08

موهبت زن بودن

by mayfamily

سلام

چند وقت پیش با آنا داشتیم درباره بچه دختر و پسر و ... صحبت می کردیم. یک دفعه آنا بی مقدمه گفت می دونی چیه؟!؟! تو خیلی روی مسائل جنسیتی حساسی! انگار نقطه حساس روح تو این موضوعه! هر وقت درباره این مسائل حرف می زنیم یا چیزی می شنویم و ... تو یک باره گارد می گیری و شروع می کنی به دفاع کردن.

خوب طبیعیه من یک سری دفاعیات از خودم ارائه دادم.

بعد آنا یکی از اون بیانات فیلسوفانه و روشنگرانه اش را گفت.

گفت می دونی چیه؟! من حس می کنم تو هیچ وقت از موهبت زن بودن بهره مند نشدی. هیچ وقت برای زن بودن امتیاز یا حقی کسب نکردی. محدودیت های زن بودن را تحمل کردی ولی از اون طرف زن بودن برای تو فایده ای نداشته. اگه موهبت زن بودن را چشیده بودی و کسب می کردی این قدر روی این مسائل حساس نبودی.

راستش به جرات می تونم بگم کل روز  را تا فرداش که تلفنی باهاش صحبت کردم روی این یک پاراگراف فکر کردم تا جرات کنم بهش بگم آره تو راست میگی.

زن بودن برای من اگه نگم موهبتی نداشته حداقل در مقابل محدودیت هایی که برای روح جستجوگر من اعمال کرده، کمتر امتیازی نصیبم کرده.

چه از طرف پدر، مادر، همسر، اطرافیان نزدیک و یا حتی اساتید دانشگاهم!!!!

در مقابل این که والدینم به من اجازه نمی دادند با دوستانم به گردش یا سفر بریم. برادرم از دوران راهنمایی چنین حقی داشت و در مقابل من امتیازی نداشتم که اون ازش محروم باشه.

کسی به خاطر زن بودنم به من لطف یا محبت بیشتری نکرد. امتیازی نداد. یا از کاری معاف نکرد.

در مقابل این که از من می خواستند مطیع و حرف گوش کن باشم ولی می خواستند سرسخت و قوی هم باشم. این ها در تضاد بود.

 

من همیشه سرسخت بودم. لجوجانه به خواسته هام رسیدم. سختی های زیادی را تحمل کردم که از سطح زندگی زنان فامیل ما فراتر بوده. یک تنه با خیلی چیزها مبارزه کردم. وقتی در تنگنا قرار گرفتم دنبال راه حل خلاقانه ای گشتم تا ازش خلاص بشم. این من بودم که برای زندگی خودم و شاید قسمت اعظمی از زندگی خانوادگیمون تصمیم گرفتم و برنامه ریزی کردم. فکر کردم و فکر کردم و همه جوانب را سنجیدم و اقدام کردم. عقب نکشیدم و ناله و نفرین نکردم. خنثی نبودم و...

ولی حتی این زن سرسخت هم گاهی دلش می خواهد یکی ازش حمایت کنه. گاهی دلش می خواهد یکی بهش بگه بسه دیگه. خسته شدی. تو بشین و خیالت راحت باشه. من همه کارها را روبه راه می کنم. بگه تو فکرش را نکن من همه چیز را درست می کنم.

گاهی این زن سرسخت هم دلش می خواهد موهبتی از زن بودن نصیبش بشه. یکی باشه که برای اون بجنگه. یکی باشه که نازی را بکشه که هیچ وقت مجال بروزش نبوده.

گاهی این زن سرسخت منطقی دلش می خواهد بشه همه احساس و جاری بشه. دلش می خواهد یکی باشه که سنگ هایی که مانع جاری شدنشه را از سر راه برداره.

گاهی این زن سرسخت دلش خیلی چیزها را می خواهد که نداشته و حالا هم نمی دونه چه طور می تونه داشته باشه...

 

 

پیوست: استاد راهنمام در حالی که به اون یکی شاگردش که یک پسر مجرد بود اجازه می داد هر وقت دلش می خواهد بیاد و بره و چند روز تو هفته هم اصلا نیاد. من را مجبور می کرد همه روزهای کاری زودتر از همه بیام دانشگاه و دیرتر از همه برم به جرم این که یک زن متاهل بودم که یک بچه شیرخوار داشت!!!!

18 Sep 11:05

انجماد دیجیتالی

by ourfancy
خیره می شویم به هم

آنقدر که هردو

غم هایمان را فراموش می کنیم

من و عکست!

18 Sep 11:00

خواهرم به روح اعتقاد داری؟!

by 1002shab

خواهر عزیزم، قربونت برم من، اون موبایل لعنتیت رو قفل کن، هی فرت فرت دستت می خوره و زنگ می زنی به من، بعد قطعش می کنی یا من برش می دارم و هی آمبیانس محیط رو می شنوم. نمی گی یکی این سر دنیا هی از دیدن شماره ات ذوق می کنه بعد می خوره تو حالش؟!

حالا از جریان اون شبی که نصفه شبی آقای خونه رو زهره ترک کردی نمی گم، یه امروز رو به قفل کردن موبایلت ایمان بیار تا این خواهری ما سر جاش بمونه!

* در طول زمان نوشته شدن این پست، سه بار دیگه دستش خورد و تلفن مون زنگ خورد!

18 Sep 10:34

275

by red-lip
یادم هست وقتی اولین بار یکی از معلمها اولین سیلیه دوران مدرسه را خواباند زیر گوشم به هیچ کسی نگفتم..حتی بابا...2 سال بعدش وقتی طعم دومی را هم چشیدم باز هم نگفتم...هروقت هم با کله روی زمین می افتادم سریع این ور و آن ور را نگاه میکردم مبادا کسی دیده باشد،راهم را می گرفتم می رفتم...نمی گفتم چون می ترسیدم..که شاید تنبیه سخت تری انتظارم را بکشد....بزرگتر که شدم این عادت از سرم افتاد....دستم که می سوخت به مامان نشان میدادم میگفتم ببین سوخت؟مامان میگفت بی عرضه...تنبیهی نبود....زمین که می خوردم پایم که خونی میشد به بابا می گفتم ببین چطوری خونی شد؟بابا سرش را تکان میداد و می گفت دست و پاچلفتی...تنبیهی در کار نبود...بعد اولین بار که با پسری دوست شدم تا اتفاقی می افتاد زنگ می زدم..به هدی...به روجا..و بعد یکساعت هور هور اشک می ریختم و می خواستم مسئله ی بمب اتم را انگار حل کنم....بعد که تلفن تمام میشد آرام بودم....و من همینطور هر روز هرچیزی که بر من میگذشت هی با آب و تاب تعریف میکردم...حرف می زدم..گاهی زر می زد..اصلا هم مهم نبود که شنیده شوم..دیده شوم....تعریف می کردم..که امروز خندیدم...که امروز اشک ریختم...که امروز نعره زدم...که امروز محکم زدم تخت سینه ی دوست پسرم...بعد وقتی رابطه به هم می خورد آن وقت لباس سیاه در می آوردم به همه نشان می دادم که بیایید با هم عذا داری کنیم...اما در زندگی یک اتفاق می شود یک نقطه ی تاریخی...میشود یک مبدا زمانی....هر چیزی را با آن می سنجی..قبل از آشنایی با او..بعد از آشنایی با او....سه سال بعد از آن ماجرا...6 سال قبل از آن ما جرا...در آن نقطه بزرگ میشوی..در آن نقطه عوض می شوی...در آن نقطه خودت را می گذاری پایین..یک خود دیگر می شوی....و هر روز..هر ماه..هر سال از آن خود دورتر می شوی...اما خودت را فراموش نمی کنی..دلتنگش می شوی....من هم یکی از همین نقطه ها داشتم...سکوتی که در آن نقطه نصیبم شد از ترس نبود...دیگر تنبیهی در کار نبود....خودم برای خودم کلی تنبیه بودم...فقط انگار حس میکردم دیگر حرف بی فایدست..که انگار دیگر حرف درمان نیست...که دیگر حرف هم چاره ساز نیست..که حرف سبک نمی کند و هی همه چیز را سنگین می کند....حالا اگر مثل ان سالها دستم بسوزد انگشتم را سریع می گذارم در دهانم..می مکم..بعد می گذارمش روی یخ....حالا اگر بیفتم زمین خاک را می تکانم پاچه ی شلوارم را می آرم پایین تا دیده نشود...که اگر یکی قلبم را بشکند میگویم خوب...نه روجا می فهمد نه هدی...خودم به داد خودم می رسم..که گر بابا و مامان دعوا کنند پنجره ها را می بندم که مبادا صدا بروود بیرون..که دیگر حتی دلسوزی هم حالم را به هم می زند...این کار را نه تنها من..که شما هم...حالا خوب می دانید..خوب بلدید چطور ماست مالی کنید وضاع را...این کارها را یاد میگیرم..فقط زمانش دیر یا زود دارد..اسم این نقطه را گذاشتم...بزرگ شدن....یکی در 20 سالگی بزرگ می شود...یکی در 40 سالگی....و کاش این نقطه اینقدر زود سراغ آدم نیاید...که این جا گذاشتن خوذمان رها کردن خودمان در این نقطه ها...خوب نیست....اصلا...خوب نیست
18 Sep 10:24

نام تو ...

by نیما

هر بار

من

تو را

برای شعر

برنمی گزینم،

شعر

مرا

برای تو

برگزیده است.

در هشیاری به سراغت نمی آیم؛

هر بار

از سوزش انگشتانم درمی یابم

که باز

نام تو را می نوشته ام...

 

"حسین منزوی"

18 Sep 10:23

یه قلب کوچیک

by withlili77@yahoo.com (لی لی)

ابله

 

18 Sep 10:21

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1700.aspx

by negahivayadi

تو با باقی زنها فرق می کنی
نگاهت ارزان نیست
لبخندت رویای تمامی مردان است و اما
هیچکس تاب خریدنش را ندارد
تو به هیچ مردی حتی اجازه نمی دهی
رویای لمس دستانت را در سر بپروراند
دایره ی انگشت نگاری بر سَردرِ مرزهایت
حق ورود را از هر کسی گرفته است
هیچ ویزایی برای ورود به مرزهای تو کارگر نیست
فرق تو با باقی زنها کم نیست
از تو زیباتر کم نیستند
اما از تو سخت تر هیچکس
من
دل به آسان نبودن و دست نیافتی بودنت باخته ام

مصطفی زاهدی

18 Sep 10:20

http://negahivayadi.blogfa.com/post-1702.aspx

by negahivayadi

بعضي انسان ها
به عده ي ديگر از انسان ها
انسان هاي ديگري را يادآور مي شوند

آنها که به ياد آورده اند ، غمگين اند
آنها که يادآور شده اند ، بي خبر

آنهايي هم که در ياد آمده اند
به احتمال زياد در شهري دور
هيچ چيز را به ياد نمي آورند

ياشار کمال
ترجمه‌ : سيامک تقي زاده

17 Sep 14:10

آنچه در کارخانه سوسیس و کالباس دیدم

by farvartish

سوسیس و کالباس از عجیب‌ترین و رمزآلودترین صنایع ایران است که شایعات بزرگی آن را محاصره کرده. چند ماه قبل فرصتی پیش آمد تا این ابهامات را برای خودم روشن کنم، اما اکنون می‌خواهم آن را برای شما هم بازگو کنم.

تماشای ویدئوی «سوسیس و کالباس زیرزمینی» که ماه آخر سال 91 آن را ساختم، حال خیلی‌ها را خراب کرد و باعث شد تا دیگر به این محصولات پروتئینی لب هم نزنند. پیش از آن که توضیح دهم بعد از انتشار این ویدئو شاهد چه ماجراهایی بودم، باید چند نکته را بگویم:

در این سال‌ها بزرگ‌ترین هدفی که همیشه آن را دنبال کردم، زندگی در شهر و جامعه‌ای بود که همه در آن امنیت داشته باشند و شاد و سلامت کنار یکدیگر زندگی کنند، نه این که از هم طلبکار باشند و همیشه به دنبال دارو یا آدرس مطب پزشک باشند.

از سال 81 با جدیت به دنبال توقف خط تولید پراید بودم، اما موفق نشدم، چون هم این موضوع سیاسی است و هم این که خیلی از مردم عاشق آن هستند. وقتی هم برای افزایش آگاهی عمومی برای مقابله با شیوع بیماری کشنده آنفولانزای خوکی (H1N1) با لباس ضدآلودگی در شهر با شهروندان و کودکان صحبت می‌کردم، وزارت بهداشت من را یک بیمار روانی نامید که باید به تیمارستان برود. چهار سال است که یک قلپ هم از «RANI» ننوشیدم و در طول ماه فقط به اندازه یک قاشق سوپ‌خوری سس قرمز مصرف می‌کنم.

شاید از نظر خیلی‌ها زندگی‌ام دشوار باشد، اما من سیاستمدار نیستم که همه حرف‌هایم با رفتارم متفاوت باشد. خودم هم باید به حرفی که می‌زنم، عمل کنم. مطالعات جدید نشان می‌دهد که 34.2 درصد مردم تهران از اختلالات روانی رنج می‌برند و هیچ اقدامی برای درمان آن انجام نداده‌اند. من نمی‌توانم بقیه را به داشتن مشاور روان‌شناس دعوت کنم، اما بدون خجالت می‌گویم که خودم پیش مشاور می‌روم.

ویدئوی سوسیس و کالباس زیرزمین چرا ساخته شد؟

در اسفندماه 91 سایت خبری تحلیلی عصرایران از من خواست تا یک ویدئوی کوتاه درباره سوسیس و کالباس بسازم. از آنجایی که در این سال‌ها این صنعت همواره شاهد حمله‌های کوچک و بزرگ بوده، تصمیم گرفتم از این فرصت بهره گیرم و این‌بار بخشی از داستان سوسیس و کالباس را علنی کنم که پیشتر به آن اشاره‌ای نشده بود.

چرا ویدئو ساختم؟

ما وقتی خارج از خانه پیتزا و ساندویچ می‌خوریم، نمی‌دانیم که در آشپزخانه آنجا از چه سوسیس یا کالباسی استفاده کرده‌اند. پیش خودتان محاسبه کنید یک فست‌فود بزرگ که هر روز 1000 پیتزا و 3000 ساندویچ سفارش می‌گیرد و به مشتری تحویل می‌دهد، به چه حجمی از سوسیس و کالباس نیاز دارد؟

بعضی فست‌فودها که ساندویچ هادت‌داگ را با قیمت خیلی خیلی ارزان می‌فروشند، سوسیس خود را از کجا خریداری می‌کنند؟ اصلا وقتی با اتوبوس سفر می‌کنید، آیا به فست‌فودهای استراحتگاه‌های بین راهی اعتماد دارید؟

این که یک کارخانه معتبر، محصولات گوشتی به آن ارزانی تولید کند، با عقل جور در نمی‌آید؛ اما اگر کارخانه معتبر نباشد، قضیه فرق دارد. همیشه این موضوع من را آزار می‌داد که گروهی از فست‌فودها از سوسیس و کالباس بدون نام و نشان استفاده می‌کنند اما کسی به آن اهمیتی نمی‌دهد. افراد سودجو و متقلب، در سوله‌هایی که محیط آن بیشتر برای خم کردن ورقه آهنی برای ساختن یواشکی دیش ماهواره مناسب است، سوسیس و کالباس تولید می‌کنند و بعضی فست‌فودها هم از مشتریان ثابت محصولات کثیف و کشنده آنها هستند.

من در ویدئوی «سوسیس و کالباس زیرزمینی»، می‌خواستم هشدار بدهم که به بیشتر فست‌فودها اعتمادی نیست، اما با تاکید عصرایران، بر حسب روالی که در این سال‌ها رواج داشته، باید لگدی هم به صنعت سوسیس و کالباس می‌زدم تا «مخاطبان این‌طور تصور نکنند که خوردن سوسیس و کالباس روزمینی، خوب است»!

هیچ کسی نمی‌داند که کارگاه‌های غیرمجاز تولید سوسیس و کالباس از چه فرمول و موادی استفاده می‌کنند. برای این که بتوانم به کسانی که در هر فست‌فود ارزان و متروکه و بین‌راهی با اطمینان کامل پیتزا و ساندویچ می‌خورند به درستی هشدار بدهم که این کار خطرناک است، مجبور شدم دست به اقدامی بزنم که حال خودم را هم بهم زد.

هنگام تصویربرداری این پروژه باید به بدترین شکل ممکن هر تردیدی که درباره کارگاه‌های زیرزمینی مطرح بود را نشان می‌دادم. در خانه تنها بودم و حالم هم خیلی بد بود. دوربین را دست راستم گرفتم و با دست چپم دل و روده مرغ و هر نوع آشغال گوشتی که پیدا کرده بودم را داخل چرخ‌گوشت می‌ریختم. اعتراف می‌کنم که بعد از آن خودم هم تا مدتی نتوانستم حتی به هیچ سوسیس و کالباس مطمئن و معتبری لب بزنم. اما من نمی‌خواستم سوسیس و کالباس را زیر سوال ببرم. هدفم این بود که جامعه را نسبت به کارگاه‌های زیرزمینی آگاه کنم و این اتفاق رخ داد.

ماجراهای پس از انتشار ویدئو

ویدئو در سایت عصرایران منتشر شد و بسیاری از سایت‌ها آن را بازنشر کردند. آن‌قدر حال همه بد شد که کسی متوجه نشد یکی از موزیک‌های معروف «Justin Bieber» را در متن ویدئو به کار بردم. همزمان با وحشت عمومی که ایجاد شد، صاحبان مراکز غیرقانونی تولید سوسیس و کالباس هم احساس خطر کردند و به دنبال سازنده ویدئو افتادند [جزئیات آن را به دلایل قانونی اجازه ندارم که بازگو کنم].

وقتی درگیر فرار بودم، یک شب آقایی با موبایل من تماس گرفت و گفت که از طرف یک کارخانه سوسیس و کالباس تماس می‌گیرد. او من را برای بازدید از خط تولید دعوت کرد. بی‌درنگ گفتم که فردا مناسب است و فرصت دارم. ساعت 6 صبح با اتومبیل خودش به دنبالم آمد تا با هم به کارخانه برویم.

چیزی که تا پیش از این در رسانه‌ها مطرح شده، این بوده که مصرف سوسیس و کالباس مساوی با مرگ است. همیشه متخصصان تغذیه و پزشکان در گفت‌وگو با خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها احتمالات مختلفی را مطرح می‌کنند:

«اگر فسفات زیاد باشد، بیچاره می‌شوید»، «اگر نمک زیاد باشد سرطان می‌گیرید»، «اگر سوسیس و کالباس بخورید، می‌میرید!»… اما همه آنها در مصاحبه‌هایشان همیشه ابتدای هر جمله کلمه «اگر» را به کار می‌برند، چون درباره قوانین و ضوابط صنعت سوسیس و کالباس اطلاعات کافی ندارند و بر اساس درسی که در دانشگاه خوانده‌اند، احتمالات مختلف را بیان می‌کنند.

تمام حجمه‌ها علیه صنعت سوسیس و کالباس در حالی ادامه دارد که سرانه مصرف آن در ایران بسیار بسیار کمتر از اروپاست. خیلی از آنها حتی در وعده صبحانه هم سوسیس و کالباس مصرف می‌کنند، ولی برای ما همیشه از سوسیس و کالباس یک لولوی بزرگ ساخته‌اند.

توجه ضروری! من نمی‌گویم که همه پزشکان چرت‌وپرت می‌گویند، اما گاهی آنها اظهاراتی را بیان داشته‌اند که اشتباه بوده و باعث شده به دادسرا فراخوانده شوند، اما این موضوعات در ایران رسانه‌ای نمی‌شود.

همیشه در روزنامه‌ها خوانده بودم که کارخانه‌های فسفات را با بشکه داخل خمیر سوسیس و کالباس خالی می‌کنند. اما چیزی که در کارخانه دیدم، متفاوت بود. در خط تولید، مصرف قطره به قطره فسفات را مانند فشنگ‌هایی که در یک پادگان شلیک می‌شود، در یک گزارش دقیق ثبت می‌کردند. آن روز به هر جای کارخانه که دلم می‌خواست، سرک کشیدم و شوخی شوخی هر سوالی داشتم، پرسیدم. پس از آن در روزهای بعد بارها با مسئولان انجمن فرآورده‌های گوشتی دیدار داشتم و درباره ابهامات صنعت سوسیس و کالباس از آنها پرسش کردم و به جوسازی‌های رسانه‌ها و پزشکان که بیشتر آن فقط جامعه را گمراه ساخته بود، پی بردم.

بخوریم یا نخوریم؟

ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که وقتی در سریال تلویزیونی قرار است یک اتومبیل سمند را نشان دهند، با ایران خودرو تماس می‌گیرند و می‌گویند: «پول بده!» و هنگامی که با پاسخ منفی مواجه می‌شوند، هنگام مونتاژ روی لوگوی کله اسب جلو رادیاتور سمند را شطرنجی می‌کنند تا مثلا برای کارخانه سازنده آن تبلیغ نشود.

چند سال قبل هنگام بازبینی یک میزگرد تخصصی تلویزیونی متوجه شدند که چند جعبه دستمال کاغذی «نرمه» روی میز است. با کارخانه صنایع کاغذسازی نوظهور تماس گرفتند و با پررویی تمام گفتند: «ما یه میزگرد را تصویربرداری کردیم که محصول شما رویش وبده. پول بدهید تا پخش کنیم!» آنها هم گفتند: «این مشکل خودتان است!» بنابراین 20 دقیقه از تصاویر آن میزگرد تخصصی سانسور شد تا جعبه‌های دستمال کاغذی نرمه در آن مشخص نباشد.

حذف سوسیس و کالباس از سبد خوراک، کار راحتی نیست. اما می‌توان آن را خیلی کم مصرف کرد. من خودم گاهی هوس سوسیس و کالباس را نمی‌توانم سرکوب کنم، اما در هر فست‌فودی غذا نمی‌خورم و هر محصولی را نمی‌خرم. اما اکنون لازم می‌دانم اشاره کنم کارخانه‌های تولیدکننده فرآورده‌های گوشتی که زیر نظر انجمن فرآورده‌های گوشتی فعالیت می‌کنند، هرگز با تغییر فرمولاسیون و یا انتخاب مواد اولیه نامرغوب، رتبه و اعتبار تجاری خود را در معرض خطر قرار نمی‌دهند. اما کسی از اتفاقاتی که در کارخانه‌های خارج از این دایره رخ می‌دهد، خبری ندارد.

اکنون ده‌ها کارخانه معتبر در کشور وجود دارد که محصولات متنوعی تولید می‌کنند، اما من با توجه به چیزهایی که در کارخانه «سولیکو» از نزدیک دیدم و هر از گاهی هم به آنجا سر می‌زنم، این میزان از اطمینان را پیدا کردم که خودم تنها محصولات آن را مصرف کنم و اگر هم کسی پرسید: «پس چی بخوریم؟»، همان سولیکو را که شناخته‌ام را معرفی کنم. آنها به من گفتند که بازدید مشتریان از خط تولید آزاد است و متقاضیان می‌توانند ثبت‌نام کند، برای همین هر از گاهی می‌توانم دوستان بدبین خودم را برای بازدید از خط تولید به آنجا ببرم.

کسانی که نمی‌خواهند سوسیس و کالباس بخورند، همچنان به این روند ادامه دهند. اما کسانی که نگران هستند که کدام محصول را مصرف کند، من کارخانه‌های مورد تایید انجمن فرآورده‌های گوشتی را توصیه می‌کنم، اما خودم فقط سولیکو می‌خرم و همان را به خانواده و دوستان معرفی کرده‌ام.

من این جمله‌ها که «همه کارخانه‌ها آشغال تولید می‌کنند» و «سوسیس و کالباس خوب توی ایران نداریم» را دیگر نمی‌پذیرم، چون خیلی از ابهامات برایم روشن شده اما این وظیفه من نیست که همه آنها را بیان کنم. بهتر است تا کارخانه‌های تولیدکننده یا خود انجمن فرآورده‌های گوشتی درباره این موضوعات با مردم صحبت کنند.

17 Sep 14:02

پنجاه طیف تیره تر

by thegooloobird

کتاب پنجاه طیف تیره تر رو از اینجا بخونید

p.s: This book is intended for mature audiences.

17 Sep 14:02

پنجاه طیف آزاد

by thegooloobird

کتاب پنجاه طیف آزاد رو از اینجا بخونید

p.s: This book is intended for mature audiences.

17 Sep 14:02

سفر مرا به کجا می‌برد؟

by withlili77@yahoo.com (لی لی)

حتی با وجود موسیقی تند ِ هندی و صدای بازی بچه ها توی اتوبوس می دیدم داره کتاب می خونه. خانمش هم یه تسبیح دستش بود و آروم آروم ذکر می گفت. منم چون کنار شیشه اتوبوس ننشسته بودم  و نمی تونستم مناظر بیرون رو ببینم موسیقی گوش می کردم و هر از چندگاه یه نگاهی به همسفرام می انداختم. ابرو

فکر کنم شما هم این عادتو دارین که وقتی میبینین یکی داره یه کتابی می خونه ناخودآگاه توجهتون جلب میشه که ببینین عنوان کتاب چیه و چی داره می خونه؟! یواشکی از گوشه چشم به دستش نگاه کردم. نمی تونستم ببینم چی داره می خونه؟! سوال از فضولی داشتم می مردم و از اونجایی که این خانوم و آقا از همون روز اول سفر محبوب همه شده بودن، بیشتر کنجکاو بودم بدونم با این آرامش توی صورتش توی این همه هیاهو چی داره می خونه. متفکر دلمو زدم به دریا و پرسیدم ببخشید آقای ص چی دارین می خونین؟ ماشالله توی این شلوغی هم دارین ادامه می دین! مژه ازم پرسید شما اهل کتاب خوندنین؟! گفتم کم و بیش. اما چون کتابدار هستم بنابر شغلم با کتاب سرو کار دارم و همیشه از مراجعین کتابخونه می پرسم چیا می خونن و چطوره؟! کتابو بست و جلدشو به سمت من گرفت و تونستم عنوانشو ببینم: گفتگو با خدا ! شاید اگه این کتاب دست آقای صاد نبود و یه آدم دیگه می خوندش برام اینقدر جالب نمی شد. اما به حدی ایشون و خانمشون با شخصیت و دوست داشتنی و متفاوت بودن که با خودم گفتم حالا بهترین فرصته که سر حرفو باز کنم و در مورد کتابایی که می خونن صحبت کنم و بعدش کمی از خودشون بپرسم، شاید سردبیارم چطور این همه خوبن؟  متفکر به من گفت اولین روزی که برگشتی تهران اولین کاری که می کنی تهیه این کتابه و خوندنش با دل و روحت! پرسیدم چرا؟ چطور؟ چی نوشته توش؟  برام تعریف کرد که خودش خیلی آدم مذهبی و معتقدی نبوده و فقط به صرف اینکه توی یه خانواده مذهبی به دنیا اومده بوده یه سری چیزها رو رعایت می کرده. اما خانومش – زهرا خانم عزیز- خیلی مذهبی و مومنه و این تفاوت خیلی مهمی که با هم داشتن مخصوصا برای اونها و بچه هاشون که توی آمریکا زندگی می کردن ایجاد مشکل و اختلاف می کرد. گفت این چندمین باره که این کتابو دارم می خونم و همین کتاب منو واقعا به خدا و معنویت نزدیک کرد و باعث شد دنیای همسرم رو بیشتر و بهتر درک کنم و اختلافاتمون خدارو شکر حل شدن. بهش گفتم فکر کنم این کتابو توی کتابخونه محل کارم داریم، چشم! حتما وقتی برگشتم می خونمش! مژه و ازش تشکر کردم و موضوع صحبتمون به زندگی شون توی آمریکا تغییر پیدا کرد.

سفرمون یک هفته بعد تموم شد و وقتی برگشتم محل کارم دنبال کتاب گشتم و متوجه شدم نداریمش و  یه بار هم از کتابفروشی نزدیک خونه سراغشو گرفتم و گفتن که ندارنش! افسوس اینم مثل خیلی چیزای دیگه که یادم میره و فراموش می کنم از یادم رفت!خجالت

امسال برای تولدم یکی از دوستای خیلی عزیزم – مانیا- که می دونه من چقدر دوست دارم کتاب هدیه بگیرم منو با این کتابا غافلگیر و ذوق زده کرد. بغل همینکه کتابو توی دستم گرفتم و عنوانش رو دیدم یاد آقای صاد افتادم و اون همه سفارشی که بهم کرده بود که این کتابو حتما حتما بخونم. دو سال گذشته بود از اون روز! من این کتابو کاملا فراموش کرده بودم اما خداوند مثل همیشه غفلت های منو ندیده گرفت و خودش این کتابو برام فرستاد. با هر صفحه ای که ازش می خونم بیشتر و بیشتر متوجه میشم چقدر نگاهم به زندگی اشتباه بوده و هی بیشتر و بیشتر از خودم شرمنده میشم. به خودم میگم دو سال پیش می تونستی زندگی و نگاه اشتباهتو به دنیا و آدمها تغییر بدی و غفلت کردی!  افسوسخجالتنگران

کتاب حجمش زیاده و از اون دسته کتابایی نیست که پشت سر هم و یک نفس بتونم بخونمش. هر صفحه اش احتیاج به فکر داره، و تامل و تعمق! اما قول می دم هر جای کتاب که برام جالب و آموزنده بود رو براتون اینجا بنویسم.

اینم اطلاعات کتاب برای دوست عزیز وبلاگیم که ازم خواسته بود در موردش بنویسم :

  

17 Sep 13:50

دسر گلابی Poached Pear

by hanichef

اینم یه دسر ساده و خوشمزه و شاید متفاوت..مناسب فصل گرما و سرما

17 Sep 06:01

فردا برای گفتن دوستت دارم دیر است

by نیما
تا شب نشده

خورشید را لای موهایت می گذارم

و عاشق می شوم

فردا برای گفتن دوستت دارم

دیر است.

 

"جلیل صفربیگی"


برگرفته از وبلاگ:

http://nazoniaz92.blogfa.com/

17 Sep 06:01

بوسه هایت ...

by نیما

بوسه‌هایت
مرگ را به تأخیر می‌اندازند.
مرا ببوس!

 

"رضا کاظمی"

16 Sep 08:52

شابلون زن

by سیب به دست

گاهی میشینم و توی فیس بوک عکس همکلاسی هام رو نگاه می کنم که اکثرا چند تا شکم زاییدن و حالا غبغب در اوردن و کنار شوهرهای چاق و کچل و بچه های قد ونیم قدشون راضی و خوشبخت به نظر می رسن. البته من وقتی متاهل بودم هم خوشبخت نبودم. اما تو زندگی چیزهای مهم تری از خوشبختی هم هست، چیزهایی مثل آرامش. مثل به ارامی پیر شدن و بدون نگرانی غبغب در اوردن.  بعد حسرت می خورم به ارامش چرب غبغبهاشون. حسرتم اصلا جنبه ی فلسفی نداره. بیشتر از جنس حسودیهای دختر ترشیده هاست. این عادت عجیبیه که ادم حسرت چیزهایی رو بخوره که هیچ وقت اونها رو نخواسته. درست مثل حسرت این که چرا هیچ وقت شابلون زن نشدم. اما جدا چرا من هیچ وقت نتونستم یک شابلون زن باشم؟  توی صفحه ی نیازمندی های همشهری همیشه به یک شابلون زن ماهر نیاز داشتن.  یه مدت که بیکار بودم و دنبال کار می گشتم زنگ زدم به چندجا که اگهی داده بودن اما وقتی گفتم که شغل قبلی م چی بوده گوشی رو قطع کردن. مردم کمی هستن که درک کنن ممکنه یه داروساز توی یک مقطع از زندگی ش واقعا بخواد شابلون زن بشه. اما این چیز محالی نیست. ادم می تونه بخواد چیزهایی باشه که هیچ وقت قبلا نخواسته و حتی براشون حسرت بخوره. من این روزها دارم حسرت زندگی هایی رو می خورم که هیچ وقت واقعا نخواستم. من به خیلی از چیزهایی که واقعا میخواستم هم نرسیدم، اما ترجیح میدم حسرت نرسیدن به چیزهایی رو بخورم که هیچ وقت نمی خواستم چون اینجوری  کمتر اذیت میشم.

 ته تهش اینه که دارم پیر میشم، دیگه طاقت چیزهای جدید، تجربه های جدید، آدمهای جدید رو ندارم. حتی دیگه طاقت عشق رو ندارم، طاقت مستی رو هم. میخوام یه زندگی خیلی اروم و سالم و معمولی داشته باشم. خواسته هام زیاد نیست. یک نفر باشه که بعضی وقتها وقتی در رو باز می کنم جلوتر از من اومده باشه و شام درست کرده باشه، بعضی وقتها هم اون بره خرید و نامه ها رو از صندوق پست بیاره بالا و وقتی شیر حموم چکه می کنه واشرش رو عوض کنه. یک نفر که توی خونه راه بره و دمپایی هاش روی زمین لخ لخ صدا بده و گاهی تلویزیون رو بزنه یک کانالی که من دوست ندارم. یه نفر که بتونم گاهی وقتی حالم خوب نیست باهاش دعوا کنم و با خیال راحت هر چی میخوام نق بزنم و عن باشم.  آدم واقعا گاهی نیاز داره که بتونه یک نفر دیگه رو رنج بده و از اون مهم تر رنج داده بشه. بیشتر از همه فکر کنم توی زندگیم  رنج ناشی از حضور یک انسان دیگه رو کم دارم. اره این چیزیه که میخوام. دیگه حتی فکر عشق و عاشقی و خوشبختی رو هم نمی کنم. نمیخوام دیگه هیچ وقت، هیچ مردی دستم رو بگیره و بهم بگه که » من می تونم زن رویاهای هر مردی باشم» و بعد از این در بره بیرون و من رو تنها بزاره. من اصلا نمیخوام رویای هر مردی باشم؛ میخوام کابوس زندگی یک مرد و فقط یک مرد باشم.  زندگی م رو درست همینجوری که هست با یکی شریک بشم، با موههای چرب و چشمهای پف دار توی خونه بگردم، با شوهرم برم از فروشگاه دستمال توالت، پنیر کم چرب و اسفناج بخرم. گاهی هم روزهای یکشنبه بریم باربکیو. یه پیرهن گشاد خالدار خیلی زشت بپوشم و سر بچه ها داد بزنم که مراقب باشن موقع تاب بازی کاسه ی کونشون نشکنه. در مورد طرز پختن پای سیب و لباس عروسی کیت میدلتون حرف بزنم ، به ارامی غبغب در بیارم، پیر بشم و بمیرم.


دسته‌بندی شده در: ویولتا
15 Sep 12:44

فقط برای امروز!

by پری


فقط برای امروز: خشمگین نباش

فقط برای امروز: نگران نباش

فقط برای امروز:  سپاس گزار باش

فقط برای امروز: درست و شرافتمندانه کار کن

فقط برای امروز: با دیگران مهربان باش و به همه چیز احترام بگذار




پنج اصل ریکی- از کتاب راه ریکی

14 Sep 20:25

تو را به سبک خودم دوست دارم

by نیما

تو را به سبک خودم دوست دارم

من دنباله‌ روی عشق دیگران نیستم

فکر میکنم کندن کوه برای ساختن تونل بهتر است

تا ابراز عشق

... من برای تو نمی میرم تا لباس عزا تنت کنم نه‌

این دوست داشتنی احمقانه‌ خواهد بود

برایت زنده‌ بمانم بهتر است

هیچکس تو را مثل من دوست ندارد

پس تو را مثل من دوست خواهم داشت

تو مجبور نیستی شعرهایم را دوست داشته‌ باشی

مجبور نیستی دعوا نکنی

مجبور نیستی همیشه‌ لبخند بزنی

مجبور نیستی که‌ خودت را مجبور کنی مرا دوست داشته‌ باشی

من دوست داشتنم را به‌ تو ثابت نمی کنم

همیشه‌ حرف هایت را نمی پذیرم

قول نمی دهم هیچوقت فراموشی نگیرم

من حتی قول نمی دهم که‌ هیچوقت روز تولدت را از یاد نبرم

و این یک فاجعه‌ ی بزرگی خواهد بود

دقیقا این فاجعه‌ است

و من تو را فجیع دوست خواهم داشت

تو مجبور نیستی باور کنی

اما باور نکردن تو از دوست داشتن من نمی کاهد

این سبک من است

و فقط من هستم که‌ میتواند اینگونه‌ تورا دوست داشته‌ باشد

من تو را به‌ سبکی خاص

به‌ سبک خودم دوست دارم..

 

"ماردین امینی"

برگرفته از وبلاگ "شهاب آسمانی"

 

14 Sep 20:24

آیا میدانستید که......؟

by (صنم)

 

کالری موجودی است بی شرف! که شبها به کمد لباس حمله کرده درز آنها را تنگ میکند!! ابله 

 

 

 

14 Sep 14:18

اصلاحیه قابلمه ای

by thegooloobird
با عرض پوزش به اطلاع خوانندگان محترم می رسانم که رتبه ی دخترخاله جان 218000 نبوده و من اشتباه خونده ام.در حقیقت رتبه ایشون 111814 در سهیمه است و تعداد کل شرکت کنندگان 218000 نفر بوده.دانشگاه قبولی اش هم آزاد نیست. دانشگاه رجاء از زیر شاخه های غیرانتفاعی دانشگاه سراسریه.من خودم به شخصه گذشته از همه ی شوخی ها برای نسل دخترخاله خوشحالم.کنکور غول زمان ما بود.الان دیگه نیست.توی هیچ مقطعی نیست.چند روز پیش یه دوست عزیزی از استرالیا بهم زنگ زده بود،وسط صحبت پرسید گولو ایران خبری شده؟گفتم چطور؟جواب داد که آخه من هر کی رو میشناسم امسال ارشد قبول شده!خب این یه حقیقته.الان دیگه در ورود به دانشگاه ها توی تمام مقاطع یه خورده گشاد شده.دیگه نمیشه از روی مدرک در مور شعور،هوش، تلاش یا هر چیز دیگه ی آدمها قضاوت کرد.به نظر من این خیلی خوبه.حالا دیگه وقتشه ما برای شناخت یه آدم بیشتر از ظواهر بگذریم.والسلام.

پ.ن: از تبریک هاتون خیلی ممنونم.

13 Sep 21:25

* ... نا-خدا-آگاه

by bitter-violet

از اینجا ... /



گاهی انقد دوسِت دارم که دلم میخواد فحشت بدم.

13 Sep 14:55

جذابیت زنانه

by سیب به دست

اگر بخوام ارتباط هام رو با مردها توی یک کلمه خلاصه کنم تنها کلمه ای که الان به ذهنم می رسه» خصمانه» است.  از بچگی با پسرهای فامیل جنگ قدرت داشتیم. من تقریبا با همه ی پسر دایی ها و پسر عمه ها سابقه ی زد و خورد های خونین دارم و کار همیشه اخرش به کتک کاری می کشید. بعد تر که بزرگ تر شدیم دیگه با مردها کتک کاری نکردم اما این خشونت توی رابطه  هیچ وقت از بین نرفت؛ حتی توی روابط عاشقانه.  شازده من رو بشکه، خیکی و خنگول صدا می زد و این به نظر من ادبیات خصمانه ای بود. خود شازده هم وقتی می دید زیاده روی کرده دستش رو مینداخت دور گردنم و می گفت » الاغ، خوب معلومه که تو خوبی وگرنه که نمی کردمت» و این مهربانانه ترین حرفی بود که می گفت به جز بعضی وقتها که توی رختخواب بهم می گفت «پیشی خوشگل خودم» ولی آدم  توی رختخواب خیلی چیزها میگه و اصولا حرفهای توی رختخواب رو نباید جدی گرفت. دوست پسر دومم از شازده هم خصمانه تر گربه رو دم حجله کشت. اولین باری که رفتم خونه ش نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت » خوب که چی؟ حالا فکر می کنی خیلی شاخی؟»  خندیدم «نیستم؟» ابروهاش رو بالا انداخت و گفت «نچ». فکر می کنم که خیلی خودش رو نگه داشت که نگه » نه؛ بابا، هیچ گهی نیستی». قسمت بد ماجرا این بود که واسه دعوا که نرفته بودیم، قرار بود عشق بازی کنیم. به نظر من که اینکه به یکی ثابت کنی که هیچ گهی نیست برای مغازله کردن روش جالبی نیست. نیم ساعت بعدش  روی شمدها ولو شده بودیم و داشتیم رو به سقف نفس نفس می زدیم، بعد که تو بازوش بودم پرسیدم چرا اونجوری باهام حرف زدی؟ گفت عزیزم، راستش اونجوری که از در اومدی و سر و وضعت و ماشینت و همه چی؛ با خودم گفتم این لابد باید خیلی به خودش مغرور باشه؛ خواستم پر رو نشی. بعدتر فهمیدم که پررو نشدن من مهم ترین و لذت بخش ترین قسمت رابطه بود چون بعدها مردهای زیادی رو دیدم که همه توی یک چیز مشترک بودن و اون این بود که به شدت مراقب بودن که من پر رو نشم. مردی رو می شناختم که خودش دیپلم ردی بود و همه ی مدت سعی  می کرد به من بقبولونه که مدرک دکترای من، کار و موفقیت های اجتماعی من کلا ازبیخ بی  ارزشه و من هیچ گهی نیستم. مرد دیگه ای رو می شناختم که خیلی با اطمینان می گفت که دست روی هر خانوم دکتر  آس  و خوشگل و ملوسی که بخواد می تونه بزاره  که تازه حتی یه بی  ام دبلیو کروک هم زیر پاش بندازه.  باید تو پرانتز بگم که  این ادم هیچ شباهتی به براد پیت نداشت و توی جیبش شپش سه قاب مینداخت.  الان که فکرش رو می کنم به نظرم میاد همه ی این مردها همه یک جورایی با هم همدست بودن و همشون یک چیزی رو خوب می دونستن و اون این بود که یک زن نباید به هیچ وجه پر رو بشه . ظاهرا من خیلی بچه پر رو بودم و نیاز داشتم که گوش مالی داده بشم و سرجام بشینم و این داستان  تا روزی که توی ایران بودم ادامه داشت.

توی این سالهایی که اینجا هستم؛ هیچ وقت، هیچ مردی بهم نگفته که من هیچ گهی نیستم. برعکس، همه سعی کردن به من بقبولونن که گهی هستم. جالبی ش  اینه که من دیگه واقعا با هیچ معیاری گهی نیستم و از اون موقع شش کیلو چاق تر و شش سال هم  پیرترم. اما این روزها مردها با من خیلی محترمانه؛ خیلی با مراعات و خیلی حمایت گرانه برخورد می کنن. من حتی می تونم حس حمایت گری مردهای غربی که بالذات اینجوری نیستن رو بیرون بیارم .اونها با حوصله به من راه و چاه نشون میدن،  اجازه نمیدن که دست توی جیبم کنم و پول رستوران رو بدم؛ کارهای سخت و سنگینی که خودم از پسش بر نمیام  رو برام با کمال میل  انجام میدن. من هیچ وقت نمی دونستم مردها انقدر موجودات نازنینی می تونن باشن. الان خیلی وقته که واقعا هیچ  مردی هیچ حرف تلخ یا حقیقت سختی رو با شدت توی صورتم نکوبیده. وقتی فکرش رو می کنم دلیل اصلی ش اینه که من الان دیگه واقعا هیچ گهی نیستم. یعنی دیگه هیچ کس رو نمی ترسونم. چجوری بگم دیگه هیچ کس نگران این نیست که من پر رو بشم. من یه زن تنهام توی یک کشور غریب که هر روز سوار اتوبوس میشه و هر جور که حسابش رو بکنی برای هیچکس، هیچ تهدیدی نیستم. حالا مردها با خیال راحت من رو زیر چتر حمایت خودشون می گیرن. وقتی دارم حرف می زنم با مهربونی بهم نگاه می کنن و ته چشمهاشون یه جور محبت رو میشه دید. بعد میان جلو و بهم میگن که » لهجه ت خیلی سکسیه».الان همه چیزهای بد من هم خوبه؛ و هرچی  بدتر باشه حتی خوب تر هم هست . من نه تنها اسم خیلی خیابونها رو نمی دونم که حتی بعضی وقتها کلمه های ساده رو هم بلد نیستم و این موقعیت اسف انگیز خیلی هم جذاب؛ زنانه و معصومانه است. می تونم بگم که من راز واقعی زنانگی رو همون جوری که فلمینگ پنیسیلین رو کشف کرد، به طور اتفاقی کشف کردم؛ ضعیف بودن، بی پناه بودن و از همه مهم تر بی زبون بودن ترکیبی است که کمتر مردی در برابرش می تونه مقاومت کنه. چند وقت پیش ویلی در برابر من زانو زد و دستم رو بوسید و گفت که خوشبخت ترین مرد دنیاست، که همیشه توی زندگیش دنبال زنی مثل من می گشته و یحتمل  اگر من رو ندیده بود تا اخر عمر تنها می موند. گفت تو نمی دونی که زنهای غربی چه پتیاره های گرگی هستن! آدم رو درسته قورت میدن! من خندیدم چون خودم هم یه روزی یکی از اون پتیاره های گرگ بودم.


دسته‌بندی شده در: ویولتا
12 Sep 07:43

... صرفاً جهت اطلاع .. ( )

by bani86

 

وقتی کسی را دوست داشته باشی . وظیفه داری نیازهاشو برطرف کنی.
حتا اگر این نیاز یک " بهانه " باشد
باید به دستش بدهی

 

 

12 Sep 07:10

Whore!! - FunSubstance.com

by FunSubstance

Submitted by FunSubstance
12 Sep 07:08

How I view different types of actors - FunSubstance.com

by FunSubstance

Submitted by FunSubstance
12 Sep 06:48

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

by نیما
در این هستی غم انگیز

وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی "دوستت دارم"

کام زندگی را تلخ می کند

وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات

زندگی را

تا مرز های دوزخ

می لغزاند!


دیگر ـ نازنین من ـ

چه جای اندوه

چه جای اگر

چه جای کاش


و من

ـ این حرف آخر نیست ـ

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

حتی اگر به رسم پرهیزکاری صوفیانه

از گفتنش امتناع کنم.

 

"مصطفی مستور"

10 Sep 18:30

http://imgfave.com/view/3959743

by dreamgirl1

Submitted by dreamgirl1