Shared posts

04 Oct 21:24

مایک با شکوه

by anaarian
مایک باشکوه از شما انتظار دارد که مدام لوسش کنید و نیازهایش را برآورده سازید چون خاص است. با وجود این دیگر برای خودتان فرصتی باقی نمی ماند و نمی توانید با خود و نیازهای خود برسید.مایک با شکوه استاد این است که به شما بقبولاند به راستی لیاقت چنین برخوردی را دارد و شما باید به او خدمت کنید. طوری رفتار میکند انگار از شما خیلی سر است بنابراین به شما افتخار داده است که با شما ازدواج کند و برای همین تا آخر عمر باید ممنون و متشکر باشید و کنیزی اش را بکنید.مایک باشکوه مرکز دنیا است و دنیا به دور او میچرخد. یا اینکه او کاری می کند که شما باور کنید زندگی تان به دور او می چرخد. بدانید که در دنیایی بزرگ با حقوقی مساوری با او زندگی میکنید.

مایک باشکوه خیال میکند که بر همه اولویت دارد.نمی تواند به اشکالات یا اشتباهات خود بخندد و به شما نیز اجازه ی چنین کاری نمیدهد. انتقادات سازنده را نمی پذیرد و فقط انتظار دارد مدام در خدمت او باشید و خواسته هایش را برآورده کنید.مایک های باشکوه انواع و اقسام دارند و میزان شکوه و بزرگی آن ها نیز به درجات مختلفی از یکدیگر متفاوت است. بعضی از آنها آشکارا میخواهند که نیازهایشان بر آورده شود و اگر به خودتان به هر علتی توجه کنید اشکارا ابراز ناراحتی می کنند و از دست شما ناراحت می شوند مثلا دوره ای آموزش را با موفقیت به اتمام رسانده اید مایک باشکوه نه تنها از موفقیت شما خوشحال نمیشود بلکه احساس ناراحتی عصبانیت یا حسودی میکند.

مایک های باشکوهی هم هستند که در بروز احساسات منفی خود چندان مستقیم و روشن عمل نمیکنند . آنها وانمود میکنند که به شما و جزئیات داستان زندگی تان علاقمند هستند اما علاقه ی آنها بسیار سطحی و کمتز از میزانی است که انتظارش را دارید.

اگر مرد زندگی شما مثل مایک با شکوه باشد بی شک از شما انتظار دارد مشکلات عاطفی او را بر طرف سازید و خودتان هم هیچ مشکلی نداشته باشید تا وقت کافی برای سر وکله زدن با مشکلات او را داشته باشید.خدا نکند شما غمگین باشید یا سر موضوعی حالتان گرفته باشد آن وقت دنیا به آخر می رسد زیرا در این صورت کمتر به او توجه می کنید و او دیگر مرکز توجه نخواهد بود و این همان چیزی است که او از آن نفرت دارد. چنین مردی میخواهد همیشه مرکز توجه باشد و شما نباید هیچ فکر دیگری غیر از خوشحال کردن او داشته باشید.

او ادعا میکند که نباید به اندازه ی شما در رابطه تان فعال باشد چون باید انرژی اش را برای توانایی های خارق العاده اش حفظ کند و باید این عذر او را بپذیرید.

مایک باشکوه شما را قانع میکند که با برطرف کردن نیازهای او در واقع به خودتان کمک می کنید. به این ترتیب او را راضی و خوشحال نگه میدارید و از این جو مثبت انرژی مثبتی خواهید گرفت.

از کسانی حرف می زند که او را تحسین و ستایش می کنند و از شما میخواهد مثل آنها رفتار کنید.

اگر چه کمتر از شما کار کرده است مدام از کار زیاد و مسوولیت های سنگین خود شکایت دارد و ابراز خستگی میکند.

نمیتواند به خودش بخندد و دوست ندارد شما به او بخندید.

کمتر با افراد نیازمند همدردی میکند کمتر دلش برای کسی می سوزد.

از شنیدن انتقاد سازنده پرهیز میکند.

تنها اگر موضوعی سودی برای او داشته باشد به آن علاقمند می شود و بعد شما را نیز متقاعد  میکند که این قضیه برای شما هم سودمند است.

به احتمال زیاد مایک باشکوه همیشه مرکز توجه یکنفر بوده و حالا از شما میخواهد که همان کارها را برای او انجام دهید.

چه می توان کرد؟

با اشاره به این که هر دو شما استعدادهایی خاص و ویژه دارید به منحصر به فرد بودن او صحه بگذارید

وقتی به او احتیاج دارید از او بخواهید که از شما مراقبت کند درست به همان روشی که شما از او مراقبت می کنید

اگر نمیتواند به اندازه ای که شما وقت صرف او می کنید برایتان وقت بگذارد شما هم از در نظر گرفتن وقت برای او خودداری کنید.

راجع به برنامه ی خود و این که در نظر دارید زمانی را به رسیدن به خود و خواسته هایتان  اختصاص دهید صحبت کنید حتی اگر از موضوع ناراحت شود.

04 Oct 21:23

پیت منفعل

by anaarian
پیت منفعل غیر فعالانه از شما دعوت میکند او را لوس کنید.یکی از ترفندهای او بدخلقی است. ترفند دیگرش این است که حس گناه یا همدردی را در شما زنده  میکند یا با دفاع بیش از حد از خود شما را کنترل می کند. این گونه مردها انرژی تان را می ربایند. او آن قدر حالش گرفته و نارحت است که برای خوشحال کردن خودش به شما احتیاج دارد.به احتمال زیاد جذب دید مثبت شما شده است. شاید حس مادری شما را تهییج می کند اما فراموش نکنید که شما مادر او نیستید.ترفندهای او به صورت زیر است

احساسات و جو خانواده را تحت کنترل دارد

منفعلانه از شما میخواهد به جای هر دو نفرتان تصمیم گیری کنید

اگر تصمیم شما به نتیجه ای غیر دلخواه منجر شود برای پیامد بد آن سرزنشتان می کند

زیاد در مکالمات شما شرکت نمی کند یا ابراز وجود نمیکند و بعد شما را به حرف زدن زیاد متهم میکند

نقش فرد محتاج را بازی میکند و تظاهر می کند که اعتماد به نفس کافی ندارد

بدخلقی می کند و همیشه علت موجهی برای آن دارد

وقتی حالش خوب نیست کاری میکند که به شما احساس گناه دست بدهد انگار تقصیر شما بوده است

از شما میخواهد حال او را خوب کنید و او را سر حال بیاورید.

با بدبینی خود شما را به تشویق او در دیدن نکات مثبت و طرف سفید قضیه دعوت می کند.

پیت منفعل کاری میکند که شما احساس گناه کنید اشتباهات تقصیر شما بوده است چون شما تصمیم گیرنده بوده اید اما در حقیقت شما چاره ی دیگری جز تصمیم گیری نداشتید زیرا او هرگز نمی تواند هیچ مسئولیتی بپذیرد.

چه میتوان کرد؟

از انجام هر کاری برای او که خودش می تواند آن را انجام دهد خودداری کنید

پس از این که انجام کارهای معمول برای او خودداری کردید حواستان را جمع کنید و ببینید که او چگونه با القای احساس گناه به شما و تحریک حس همدردی تان کاریی میکند که فوری بخواهید به ایفای نقش قدیمی خود بپردازید.

شرایط را طوری عوض کنید که تنها موقعی چیزی به دست بیاورد که خودش تلاش کرده باشد

پس از این که خودش کارهای خودش را انجام داد ممکن است شما را برای انجام ندادن کارهای قدیمی سرزنش کند گوش ندهید و تنها او را برای کارهای خودش تحسین کنید.

25 Aug 21:34

این رو شوهر خواهرک تو وایبر برام فرستاد، حیفم اومد لذتش رو با شما شریک نشم

by 1002shab
 

ﺟﻤﻼﺗﯽ ﺍﺯ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺩﻭﺭ :

- ﻣﻦ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻨﺪﻩ ، ﯾﻪ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ

- ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺴﺶ ﻧﯿﺴﺖ ﻏﺼﻪ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﺭﺳﻤﺎ ﻏﺼﻪ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ

- ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺧﻮﺭﺩﻡ , ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ , ﺍﻣﺎ ﻧﮕﻔﺘﻢ

- ﺷﺎﻧﺲ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺁﺩﻣﻮ ﻣﯿﺰﻧﻪ؛ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﮓ ﺑﺮ

ﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻩ؛ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﮐﻼً ﮐﻠﯿﺪ ﺩﺍﺭﻩ

- ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﺪﻳﺪ ﺷﺪﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﻴﺴﺘﯽ , ﺧﺮ

ﺩﺭﻭﻧﺘﻪ

- ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺍﻟﮑﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻢ ﮐﺴﯽ ﺟﺪﯾﻢ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ

- ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺠﺮﯼ ﻣﺎ ﺑﯽ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ، ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺻﻼﺡ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﺍﺯﺵ

ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯿﻢ

- ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻨﺪ ﺁﺩﻡ ﺣﯿﻔﺶ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﻨﻪ

- ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺸﮑﻮﮐﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻬﻢ ﺧﻮﺵ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﻩ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ

- ﯾﻪ ﻋﺪﻩ ﺁﺩﻡ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﻦ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﻦ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ ﻧﻔﻬﻤﻦ

- ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ‏« ﺑﺎﺷﻪ ﻣﺮﺳﯽ ‏» ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻔﻪ ﺷﻮ

- ﻣﻦ ﻧﻈﺮﻣﻮ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ، ﺍﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﻈﺮﺵ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺨﺎﻟﻒ

ﺍﺳﺖ ، ﺧﺮ ﺍﺳﺖ ، ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺭﻓﺖ

- ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﻣﺎ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩﻭ ﺑﻌﻀﯽ

ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﮐﺴﯽ ﻣﺎﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯿﻢ ﺧﻼﺻﻪ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﻧﻔﻬﻢ ﺟﻤﻊ

ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺩﺍﺩﯾﻢ

25 Aug 21:17

شکموی خاله

by 1002shab
 

خواهرک تعریف می کنه، مامان نیم وجبی خونه نبوده، نیم وجبی از فرصت استفاده کرده و جای خوراکی رو به خواهرک نشون داده و مخش رو زده که با هم بخورند.

24 Jun 19:47

الا دختر/ امید مهدی‌نژاد

by زهیر قدسی

دو بیتی‌های طربناک عرفانی

یکی از شیرین‌ترین و جذاب‌ترین مواجهاتی که در نمایشگاه کتاب تهران داشتم، با طنزپردازی چیره‌دست بود که امسال پس از چند سال انتظار، یک‌جا چهار اثر او که در جایی(!) گیر کرده بود، روانه نمایشگاه کتاب شد. گرچه «امید مهدی‌نژاد» را برای بار چندم می‌دیدم اما باید اعتراف کنم که دیدن او با آن چهره جدی و شیرین‌پرانی‌های ناگهانی باعث شد ناگهان به یاد این بیت حضرت سعدی بیفتم که: «دلم از تو چون نرنجد که به وهم در نگنجد/که جواب تلخ گویی، تو بدین شکر دهانی!» حالا تداعی خاطر است کاریش نمی‌توان کرد، وگرنه چندان ربطی هم نداشت!


* مهدی‌نژاد امسال با چهار کتاب: «آتش‌گردان» که دومین دفتر سروده‌های جدی اوست و «وقایع اختلافیه» مجموعه طنزهای ژورنالیستی‌اش، «جغور بغور» که مجموعه شعر طنز است و «الا دختر...» که رباعی‌های طنز او خطاب به دختران جامعه است، به نمایشگاه کتاب آمد؛ و ما حیران که از این بین کدام را برگزینیم، و خدای ناکرده انتخاب ما باعث این سوء‌تفاهم نشود که این کتاب بهترین کتاب اوست... او پیش‌تر کتب‌هایی چون «یک بغل کاکتوس»، «قهوه قندپهلو»، «رجزمویه»و... به اهالی شعر و طنز تقدیم کرده بود اما در نهایت «الا دختر...» بی هیچ ترجیحی انتخاب شد، همین‌طور عشقی!



* «الا دختر...» که توسط شاعر «رباعی‌های طربناک عرفانی» معرفی شده در واقع مجموعه رباعی‌هایی است که شاعر جرات به خرج داده و با مخاطب نسوان به شوخی و ظریفه‌گویی پرداخته. و البته در مقدمه هر کدام موضوع رباعی را با طنزی مضاعف بیان نموده، مثلا جایی نوشته:
[در تقاضای آهنگ درخواستی از معشوق مطرب]
الا دختر که دست تو به سازه
هنر از پنجه‌ات در اهتزازه
بزن یک نغمه در آواز دشتی
نترس از محتسب، دشتی مجازه!
***
[در تلمیح]
الا دختر مرا بیچاره کردی
میان قبطیان آواره کردی
توکه حال زلیخا را نداری
چرا پیراهنم را پاره کردی؟!


حالا از این رباعی‌های که بگذریم، دو موضوع دیگر باقی می‌ماند. یکی هنرنمایی اضافه سید مسعود شجاعی طباطبایی –مدیر فعلی خانه کاریکاتور ایران-است که برای هر رباعی یک کاریکاتور جالب کشیده و دیگری شرح لغات و اصطلاحات دشواری است که در انتهای کتاب آمده و خود ماجرایی است و ای بسا حاشیه جذاب‌تر و خنده‌دارتر از متن باشد! به عنوان مثال:
مجاز: غیر غیرمجاز. در اصطلاح به موسیقی‌های غیردیمبلی گفته می‌شود.
محتسب: گشت ارشاد. مسئول تعزیرات حکومتی. محتسب از نیروهای فعال قدیم است که در سطح شهر تردد و به موارد خلاف شرع و قانون به صورت سرپایی رسیدگی می‌کرد.
دو پنجم: دو روی پنج. اگر چیزی را به پنج قسمت مساوی تقسیم کرده، آن‌گاه دو قسمت از پنج قسمت را انتخاب کنیم، دو پنجم آن را انتخاب کرده‌ایم. کسر دو پنجم در ریاضیات عرفانی به معنای انتخاب وحدت ثانویه از کثرات خمسه است، که شرح این معنا مجالی فراخ می‌طلبد!


مشخصات کتاب:
عنوان: الا دختر
نویسنده: امید مهدی‌نژاد
نشر:سپیده‌باوران
قیمت:  
سه هزار و نهصد و نود و نه تومان ناقابل
۱۴۲صفحه

این کتاب را می‌توان از فروشگاه کتاب آفتاب واقع در: مشهد، چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی۱۴، پاساژ رحیم‌پور، انتهای پاساژ (با شماره تماس ۰۵۱.۳۲۲۲۲۲۰۴) تهیه نمود.

20 Jun 13:19

گلشیفته بودن یا لیلا شدن؟

by سیب به دست

لیلا حاتمی را از فیلم لیلای مهرجویی تعقیب می کردم؛ بیشتر از دور اما به دلایلی از نزدیک تر. ادعا نمی کنم که رفیق گرمابه و گلستان، ولی چند بار دورادور از کنار هم رد شدیم. دختری بود بی نهایت آرام و ساده، تقریبا چیزی شبیه همان نقشش در فیلم مهرجویی. شاید هم برای همین وقتی در فیلم با دست خودش پای هوو را توی زندگیش باز می کند این قدر نقش باور پذیر در می آید. خانم حاتمی اساسا چنین موجودی است: نرم، منعطف و سازگار. با این پس زمینه ی ذهنی وقتی در پیامی -که بسیار هم خوب نوشته شده بود- تلویحا از اتفاقات حاشیه ی جشنواره کن- دیده بوسی با ژیل ژاکوب- عذر خواهی کرد نه تنها متعجب نشدم که احترامم بیشتر شد. سخت است لیلا بودن، هنرمند بودن، خودت بودن، با حجاب و در عین حال آراسته و زیبا بودن، نماینده ی کشوری مثل جمهوری اسلامی بودن و همزمان شبیه آدم حسابی ها بودن. آسان نیست از اینهمه خط قرمز رد شدن و رد نشدن؛  پاسخ تندروهای دو طرف را دادن؛ روی لبه ی تیغ ایستادن و توی آن مملکت کار کردن. به عبور از طناب باریکی می ماند بر دره ای به ژرفای حماقت بشر. لیلا حاتمی اما تصمیمش را گرفته: او می خواهد که در ایران بماند و به فعالیتش ادامه بدهد، نمی خواهد یک مبارز، یک انقلابی، یک سنت شکن، یک طغیانگر باشد. لیلا فقط میخواهد  لیلای سینمای ایران باشد.

***

دست بر قضا (غذا؟) گلشیفته را هم از دور می شناسم، از طریق خواهرش شقایق فراهانی. گلشیفته از همان زمانی که با درخت گلابی مهرجویی درخشید در یک کلام آتش پاره بود: عصیانگر، نا آرام و وحشی. برای همین هم از این که  توی چهارچوب های تنگ سینمای ایران نگنجد و عطای همه چیز را به لقایش ببخشد و جلای وطن کند متعجب نشدم. بعد تر هم که با تابو شکنی هایش به همه ی آن چارچوب های تنگ ایرانی- اسلامی پشت پا زد و  آب در لانه ی مورچه های کوتاه فکر وطنی انداخت فقط به ارادتم افزوده شد. سخت است گلشیفته بودن؛ پشت پا زدن به همه چیز آن هم در اوج. کاری که گلشیفته کرد کارستان بود. آسان نیست برای یک هنرپیشه، بازی کردن با زبانی دیگر در بستر فرهنگی ای غریبه و حرفی برای گفتن داشتن. یک مهندس همه جای دنیا یک مهندس است اما هنرمند تمام هویتش را از فرهنگش می گیرد. گل شیفته اما تصمیمش را گرفته بود، نمی خواست بماند و هنر پیشه ی مطرحی باشد، میخواست خودش باشد.

***

گلشیفته و لیلا؛ هر دو دختران زیبای سرزمین من هستند؛ یکی با ماندنش تا مقام داوری جشنواره ی کن رفته که افتخار بزرگی است (بماند که همه ی این ها در سایه ی یک اتفاق حاشیه ای به فراموشی سپرده شد که این خاصیت زیستن در سرزمین کوتوله هاست)، دیگری با عصیانش نام و تصویری جسور و متفاوت از زن ایرانی را در سینمای جهان به مخاطب نشان داده است.  من با بازی های این هردو؛ خندیدم، گریسته ام، زندگی کردم: با اِلی سیلی خوردم و روی خاک افتادم و با پررویی بلند شدم، با لیلا پیش سترونی ام به زانو در آمدم و تقدیر را پذیرفته ام. هردوی این هنرمند ها را بی نهایت دوست دارم؛ نه فقط به عنوان دو هنرپیشه که به عنوان دو زن ، دو هم وطن، دو نگاه متفاوت به دنیا. این نوشته هم راستش درمورد لیلا و گلشیفته نیست که بیشتر پاسخ به سوالی است که سالهاست ذهن من را درگیر کرده: باید رفت یا ماند؟ باید عصیان کرد یا نرمش؟ باید لیلا بود یا گلشیفته؟ شاید چند سال پیش با قطعیتی ناشی از خامی، کفه ی من به سمت گلشیفته می چرخید. این روزها اما فکر می کنم دنیا به هردوی این جور آدمها احتیاج دارد: گل شیفته ها و لیلا ها.

318803_547856801907955_192590778_n


دسته‌بندی شده در: لولیتا

20 Jun 13:17

red or blue?

by ماندالا

تو فیلما نفسشون رو حبس می کنند و از پیشونیشون عرق می چکه و چشماشون رو می بندند و سیم آبیه رو قطع می کنن… بعد هیچی نمیشه.
ما ولی هر کدوم رو تو زندگیمون انتخاب می کنیم همه چی کن فیکون میشه نمی دونم چرا.

20 Jun 13:17

شکست مثل آدامس به موی آدم می چسبد

by almatavakollll

 

شکست مثل آدامس به موی آدم می چسبد،با یخ گذاشتن و گرم کردن هم وا نمی دهد.یا باید با همان آدامس که به موهایت چسبیده بروی توی خیابان و مردم مسخره ات کنند . یا آن دسته مو را ببری!

 

 

رئال مادرید

محمد طلوعی

افق

در دست چاپ

 

20 Jun 07:57

به جاى اينكه عادت كنيم، همان چراغها را خاموش كنيم خب!

by Mrs Shin
روزهاى اول كه آمده بودم دفتر، ساختمان و من دو تا غريبه بوديم كه با احتياط زل زده بوديم به هم. ظاهرش مثل بقيه ساختمانها بود. آدمهاش هم به نظر نمى آمد از من باهوشتر يا فرزتر باشند اما درهاى اتوماتيك براى همه باز مى شدند جز من. كارتم را نمى توانستم بزنم. پشت در بزرگ بايد مى ايستادم تا يكى از راه برسد تا راه را بلد باشد. آسانسورها با من شوخى داشتند. هيچ وقت آن جايى كه بايد نمى رفتند. بعد كم كم همديگر را ياد گرفتيم. فهميدم كه بايد جلوى در سمت چپى كمى اين پا و آن پا كرد تا باز شود. براى در سمت راستى بايد دستى تكان مى دادى، گيرم نامحسوس. كارت را بايد از پايين به بالا بكشى  و لبه ى كارت را بچسبانى به سمت چپ دستگاه كارت زنى. فقط آسانسور سمت چپى تا پايينترين طبقه مى رود و فقط تلفن توى راهرو طبقه چهارم است كه هم صفر دارد و هم سه دقيقه اى نيست. حالا بعد از مدتها كه مرتب دارم مى روم دفتر و مدام توى طبقات مى چرخم مى بينم كه چه همه اين كارها را دارم ناخودآگاه انجام مى دهم. چطور از درها بيرون مى روم و مى آيم و هيچ درى با من لج نمى كند. آسانسورها تا كليدشان را بزنى پيدايشان مى شود و آدمها را وقتى پشت ميزشان پيدا نكنى مى توانى بدهى برايت پيج كنند.
ديدم رابطه ام با ساختمان شده پر از عادت. عادتهاى كوچك ساده كه زندگى را آسان مى كنند. با اين همه همين عادتها باعث مى شوند كه ديگر به هوشم اتكا نكنم. براى همين گاهى كه در راهرو خراب مى شود و كمى كندتر باز مى شود، يك قدم مانده به اينكه با سر بروم توى شيشه مكث مى كنم كه "هاى كورى مگر زن؟" يا اگر كارت زنى واقعا هم خراب باشد، من و يك عده ديگر مات و مبهوت زل مى زنيم بهش كه "كارت را بچسبان به لبه چپ، حتما مى زند مهندس!"

عادت، عادتهاى ساده ى بى خطر چشم ديگرى مى شوند. نقابى كه رابطه را تعريف مى كنند. بعد همين كه غبار عادت بنشيند روى رابطه، حواس آدم از جزئيات كوچك پرت مى شود. از اينكه هميشه هم قرار نيست درها با دست تكان دادن باز شوند. شماره تلفنهاى داخلى گاهى اشتباهى توى سايت نوشته شده اند و آن مردكى كه با ژستهاش خلقى را سركار گذاشته اصلا مهندس نيست.

ساختمان گاهى غبار عادت را مى زند كنار. تلفنها اتصالى مى كنند. سايت بالا نمى آيد. برق اضطرارى فعال نمى شود. فن كويلها به جاى باد سرد، باد گرم مى زنند. بعد تكنيسينها با آن لباسهاى كار يك سره آبى پيدايشان مى شود تا همه چيز را درست كنند. كه عادتها را ترميم كنند.
اين جور وقتها فكر مى كنم كاش رابطه ها و آدمها هم از اين تكنيسينهاى آبى پوش اخمو داشتند. كاش يكى بود كه مدام يادت بيندازد كه هيچ چيز در دنيا و آدمها و رابطه ها ثابت نيست و دنياى كوفتى فقط يك اصل ثابت تخماتيك دارد و آن هم اين است كه هيچ چيز ثابت نيست. همه چيز تغيير مى كند و آدمها، سلطان تغيير كردن هستند. آن هم در اين سن خطرناك سى و خورده اى سالگى كه يك هو مى بينى به بانجى جامپينگ علاقمند شده اى و يا شهوت عجيبى به آشپزى در درون خودت كشف مى كنى يا اينكه مى بينى كه چقدر روانت هنوز خسته و زخم خورده است كه تصاوير كوتاه گسسته مى تواند ويرانت كند. من اين جور وقتها يك كوكتل درست مى كنم و فكر مى كنم زندگىِ بد قلق دوست نداشتنى را با عادت نكردن به مبارزه بطلبم و اصلا به چى عادت كنم؟ به اينكه همه چيز در اطرافم با دور تند مى چرخد و من هر روز يك جور تازه اى ديوانه ام؟ كاش عادت نكنم، عادت نكنيم. ما كه ساختمان نيستيم و تكنيسين و سايت و ايميل داخلى نداريم كه خرابى پرينتر فلان طبقه يا دير آمدن همكار بهمان طبقه را به آدمهايمان تذكر بدهيم. نمى شود كه مدام روى پيشانى مان با نئون شب رنگِ چشمك زن بنويسيم:" خطرِ هميشگىِ بروزِ يك ديوانگىِ تازه" پس خودمان حواسمان را جمع كنيم. عادت نكنيم. چه كارى است خب؟ 
20 Jun 07:46

پایان اندوه

by shazdehkocholoo@ymail.com (شازده)

رنج را نباید امتداد داد! باید مثل یک چاقو که چیزها را می برد و از میانشان می گذرد از بعضی آدم ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی. نمی دانم چه سالی بود که من این جمله را در جایی خواندم، در دل تحسین و تاییدش کردم اما هرگز به کار نبستم. باید بعضی از آدم های زندگیمان را تمام کنیم.

من تمامش کردم!

18 Jun 18:07

من حجابم را دوست دارم؛ دقیقا به همین دلیل انتقاد دارم!

by من که می‌نویسم


کلاس ساعت سه و نیم تمام می‌شود.داریم از کلاس می آییم بیرون که شکوفه صدایم می‌زند. آدرس فرهنگستان زبان را دوباره می‌پرسد. دو سه بار آدرس را می دهم باز هم نامطمئن است که خوب فهمیده یا نه! از دانشکده که بیرون می رویم می گوید:میای با هم بریم؟ می‌گویم: خیلی خسته م.دیشب دو سه ساعت بیشتر نخوابیده م... باز هم اصرار می‌کند.قبول می‌کنم. با هم می‌رویم خوابگاهش تا لباسش را عوض کند. می گوید مانتوی سیاه دوست ندارم بخاطر اجبار دانشگاه میپوشمش. مانتوی چارخانه ی زرشکی و مشکی می‌پوشد که کوتاه است ولی نه آنقدر که "قابل گیر دادن" باشد. سر میدان ولی عصر از دور ماشین گشت ارشاد را می بینیم. می خواهیم از خیابان رد شویم که خانمی  می‌ آید جلو. کارت شناسایی می خواهد از شکوفه، که ندارد. می برد سوار ماشینش می کند و من پشت در ون می مانم. می روم سمت آقای مامور گشت ارشادی که مرد جوان حول و حوش بیست و هشت سی ساله است.می گویم: این رفیق من قرار داره با استادش اگر نرسیم به این قرار کار پایان نامه ش عقب میفته.میگوید بهتر که با این وضع لباس اصلا استادش را نبینه!! خیلی سعی میکنم کنترل کنم خودم را و محترمانه حرف بزنم.میگویم: این دیگه  به سیستم آموزشی مربوطه که بهتر ه نبینه یا باید ببینه! میگوید: خانم شما که خودتون ماشاءالله محجبه اید و چادری، نباید میذاشتید دوستتون با این سر و وضع بیاد تو خیابون! میگویم: حالا شما بذارین ما بریم میره مانتوشو عوض میکنه! میگوید:نه!باید بیاد "وزرا" اونجا مانتوشو عوض کنه.من اگه با این وضع بذارم از ماشین پیاده بشه مردم میگن ببین با همین وضع افتضاح ولش کردن رفت!!! بعد خودش ادامه می دهد: من کاری ندارم چقدر خانم ها ماشین را دور میزنن یا میرن از یه سمت دیگه میدون رد میشن که ما نبینیمشون ولی من وظیفه م اینه که هرکیو دیدم با این وضع بد !!بگیرمش و ببریم ازش تعهد بگیریم!میگویم: من که در مورد نحوه عملکرد شما حرفی نزدم!! می گوید: ولی کم کم این حرف پیش میاد.خیلی ها مثل شما این حرفو به عنوان انتقاد میگن به ما....میگویم:خوابگاهش نزدیکه اگه برم براش مانتو بیارم عوض کنه چی؟ می گوید:نع! اینجا که اتاق پرو نیست که لباس عوض کنه! می گویم:خودتون گفتین با این وضع افت داره از ون گشت ارشاد پیاده شه، خب منم میگم این وضع که تغییر کنه دیگه افتی برا شما نداره.میگه:نه خانوم با من بحث نکن!بفرمایید...اصلا خودتون برید پیش استادش کارشو انجام بدید.مگه دوستش نیستید؟؟میگویم: کار اونه من که نمی تونم توضیح بدم...میگوید: پس میریم"وزرا" یه تعهد میده میره پیش استادش!!
می روم خوابگاه برایش مانتو می آورم.به خانمی که به شکوفه گیر داده میگویم :بذارید لباسش راوعوض کنه ما بریم زودتر خانم.داره دیرمون میشه.کار ما عقب میفته.میگوید: خانوم مرکز باید اجازه بده.منتظر جواب اوناییم. وقاحتش در دروغ خیلی مسخره است. میگویم: خانم بچه گیر آوردی؟ خب شما یه کلام به مرکز میگی وضعیت ما فورس است اونا هم جوابتونو می دن.این چه حرفیه که میزنید منتظر جوابیم؟! نامه نگاری که نیست که طول بکشه!!میگوید:حرف منو میفهمی اصلا؟! تاحالا کار کردی؟تا حالا منتظر جواب بالا دستیت بودی؟ میگویم:بله خانوم میدونم چی میگید ولی جواب دادن وقتی بیسیم هست منتظر موندن نمیخواد دیگه! شما خودتو بذار جای ما.شما دانشگاه رفتی؟وقتی قرارت با استادت کنسل بشه میدونید چقدر بد میشه؟ با عصبانیت میگوید:نه ماها اصلا نه مدرسه رفتیم نه دانشگاه و نه هیچی میفهمیم خانوم! از جلوی پنجره برو کنار میخوام ببندمش!!میگویم:من که حرفی نزدم توهینی هم به شما نکردم.شما به من میگی کار کردی باید منتظر بودن رو درک کنی منم به شما همینو میگم دیگه!!یه کم موقعیت این دوست منو درک کنید.بذارید مانتوشو عوض کنه ما بریم.این جا و وزرا چه فرقی داره؟ میگوید:خانوم برو کنار از  جلوی پنجره نمیشه همینجوری ولش کنیم بره! عصبانی میشوم .میگویم:همکارتون که تو پیاده رو وایساده داره دخترا خفت میکنه شما چیو میخوای ببینی از تو ماشین دیگه؟! می روم کنار ون می ایستم! چند دقیقه که میگذرد صدایم میزند میگوید سوار شو!! سوار میشوم.در را میبندند حرکت میکنیم به سمت "وزرا". دختر دیگری که گرفته اند معلم زبان است. زنگ می زند آموزشگاه کلاسش را کنسل کند سوپر وایزر آموزشگاه میگوید:رفتی دنبال یللی تللی بچه های مردم اینجا منتظرند.دختر از کوره در میرود.با هم حرفشان میشود. گوشی را روی دختر قطع میکنند. دختر میگوید: کارم را از دست دادم! یکی از خانم های گشت ارشادی میگوید:واااا! چرا؟چی شد مگه؟ چه بی شعور! خب درک کنند گرفتار شدی دیگه!
میخواهم سرم را بکوبم به دیوار!!
داریم میرویم ماشین توقف میکند.ون دیگری هم جلوی ما توقف میکند. مامور ماشین ما به مامور ماشین دیگر میگوید:بده ش به ما! ما "مورد"هامون کمه!!! هر دو میخندند.حالم دارد بهم میخورد ازین حرفها.ازین فضا. دو نفر را همین جوری میگیرند سوار میکنند.میرسیم دم در "وزرا" که خانم مامور میگوید:یه دور بزنیم شاید"مورد" پیدا کردیم.شکوفه اعصابش بهم ریخته، از کوره در میرود.میگوید:مگه نمیخواید تعهد بگیرید چرا میچرخونیدمون دیگه؟هر غلطی میخواین بکنید زودتر که دیگه از کار و زندگی مون نیفتیم بیش ازین!!خانم گشت ارشادی سرش داد میزند:کفشتو دربیار بیا بزن تو دهنم یه دفعه! به شکوفه اشاره میکنم که سکوت کند.دم در کلانتری من را پیاده میکنند. جمعیتی جلوی در ایستاده اند.از خانواده و آشنایان کسانی که گرفته اندشان.برایشان لباس آورده اند.یکی از این ها ساعت هفت و نیم عقدش است و به جرم ساپورت  پوشیدن گرفته ندش!! وقتی می آید بیرون مثل ابر بهار گریه میکند.هی تکرار میکند" آبروم جلوی خانواده شون میره .خیلی بد شد.خیلی بد شد"

توی پیاده رو ایستاده م و داستان گرفتن دخترها را از همراهانشان میشنوم. متوجه میشوم که همه ی اصرارهای من و جواب های ماموران کاملا بیخود و از سر بی تجربگی من بخاطر مواجه نشدن با چنین موقعیت هایی بوده! انگار که این مامورها برای وقت گذرانی و تفریح وارد دیالوگ با امثال دوست من که گرفتار شان شده ند میشوند. دارم به "چادری شدن"  و سیر کلنجار رفتنهایم با خودم فکر میکنم. به "اقناع درونی" که بخاطرش چقدر تک افتادم.چقدر مقاومت کردم.قدر تمسخر شنیدم.چقدر طرد شدم و هنوز هم این ها برایم ادامه دارد.خیلی که خفیف شده باشد تبدیل شده به طعنه!! بعد فکر میکنم که چقدر چنین رفتارهایی میتواند تاثیر ایجابی داشته باشد؟! منی که خیلی از دوستان و فامیلم در زمره "کم حجاب ها" هستند، تابحال فقط انزجار و نهایتا ترس دیده ام از امثال چنین رفتارهای سلبی ای! مگر با ترس میتوان کسی را باحجاب کرد؟ مگر میشود با این روش فساد و بدحجابی را کم کرد در جامعه؟ همین بد حجابها وقتی که رفتارهای ماموران گشت ارشاد را اعم از بگو بخند ماموران زن و مرد با هم، رفتارهای توهین آمیز با هر "مورد"ی که میگیرندش، و از همه بدتر "رفتار با فرد بدحجاب به مثابه یک شکار" میبینند و هیچ اثری از حفظ کرامت انسانی که در اسلام حتی در مورد مجرمان هم توصیه شده، نمی بینند اکثرا این رفتارها را پای اسلام می نویسند و این طبیعتا منجر به موضع گیری شدید در برابر اسلام می شود.این پست را ننوشتم که سیاه نمایی کار گشت ارشادی ها را کرده باشم . راهکار موثر و جایگزینی هم در سطح کلان اجتماعی به ذهنم نمی رسد بجز رفتار ایجابی با عمل - تا آنجا که میشود همه جانبه اسلامی- توسط با حجابها.فقط نظرم این است که چنین رفتارهایی بعضا به جای نتیجه ی مثبت، گاهی راهمان را دورتر میکند فقط! کاش راه بهتری وجود داشته باشد...
18 Jun 05:42

قلب‌های این گوشه و اون گوشه

by (لی‌لی کتابدار)

12 Jun 13:41

آیا ازدواج درمان هر دردیست؟!

by خانم اردیبهشتی

سلام

مهران یک پسر آروم، مهربان و تحصیل کرده از یک خانواده پولدار و محترمه. از خودش خونه بزرگی داره، ماشین و شغل مناسب. ظاهر معقول و تیپ خوبی داره. همه معیارهای مناسب برای ازدواج را داره. تنها مشکلی که مهران داره اینه که در اثر یک حادثه در کودکی که عوارضش همه عمر باهاشه مشکل حرکتی داره ولی نه اون قدر که اونو در تحصیل و کار و زندگی روزمره ناتوان یا کم توان کنه.

3 سال پیش مهران با یک دختر زیبا و خوش خنده و شیک پوش آشنا شد و ازدواج کرد. خانواده دختر از لحاظ مالی و تحصیلی پایین تر از خانواده مهران بودند ولی مهران خود دختر را دوست داشت مخصوصا از این لحاظ که گویا با مشکل فیزیکی اون مسئله ای نداشت و پذیرفته بود و به شدت احساسات عاشقانه ای نسبت به مهران نشون می داد.

سمیرا در یک خانواده سنتی بزرگ شده بود که اگرچه از لحاظ مالی متوسط رو به بالا بودند و پدر خانواده از لحاظ امکانات برای دخترش بهترین ها را تهیه می کرد و از لحاظ لباس مارک دار و گوشی آخرین مدل و ... در مضیقه نبود ولی قوانین سفت و سختی در مورد دخترش داشت. مثلا اجازه ادامه تحصیل را به دخترش نداده بود.

برعکس مهران پسر روشنفکر و با دید بازی بود. سمیرا در خانه مهران علاوه بر رفاه و امکانات مالی که حالا بیشتر از خونه پدری هم شده بود امکان ادامه تحصیل و معاشرت های بیشتری پیدا کرده بود. مهران از پیشرفت همسرش استقبال می کرد و سعی می کرد همه جا هم پای همسرش باشه. از مسافرت های دوستانه گرفته تا جمع های دور همی برای درس خوندن و ... معمولا مهران به سمیرا نه نمی گفت. حتی اگه به خاطر شغلش میزان استراحتش به شدت محدود شده باشه...

بعد از 3 سال سمیرا به طور ناگهانی قهر کرد و از خونه مهران رفت... صحبت ها و پادرمیونی ها و جلسات مختلف مشاور و ... تا به امروز هیچ جوابی نداد...

دلایل مختلفی از هر دو طرف برای این تصمیم ناگهانی ارائه میشه ولی این که تا چه اندازه واقعیه، کسی چیزی نمی دونه...

 

******

مسعود تا سن 45 سالگی ازدواج نکرده بود. زندگیی سرشار از ماجراجویی و تفریح و کار و مهمانی های شبانه و مسافرت با رفقا داشت. به شدت برونگرا و زودجوش و خوش خنده.

مسعود به تنهایی زندگی می کرد. سال ها بود که تنها زندگی می کرد ولی همه همسایه ها به غیر از صدای خنده و گفتگوهای شبانه با دوستانش چیزی ازش ندیده بودند.

تا این که کم کم همسایه ها حس کردند سر و کله خانم جوانی به خانه مسعود باز شده و صدای خنده تنها به یک صدای بم مردونه محدود نمیشه...

بعد از حدود 6 ماه این صدای زنونه شد پای ثابت زندگی مسعود و باهاش پیمان زناشویی بست. پیمانی که مایه تعجب همه شد. آخه عروس خانم از مسعود 25 سال کوچکتر بود و آقای داماد از مادر همسرش بزرگتر. البته عروس پدر نداشت ولی بر طبق مستندات می شد گفت داماد همسن و سال پدر عروس خانم می شد.

همه با تعجب به این عهد و پیمان نگاه می کردند و منتظر یک زنگ خطر برای از هم پاشیدنش بودند. ولی ظاهر امر نشون می داد که همه چیز به خوبی پیش میره. اگه از خونه اکثر زن و شوهرهای جوون گه گاه صدای فریاد و دعوا می آمد از خونه این زوج فقط صدای خنده و مهمونی میومد که حالا منحصر به دوستان متاهل یا زوج های جوان شده بود و البته مادرخانم که می شد گفت پایه ثابت زندگی شون شده بود. همه چیز عالی بود تا این که یک روز بعد از یکی از این روزهای عالی دیگه عروس داستان ما نبود!

یعنی بی سر و صدا وسایلش را جمع کرد و یک طلاق توافقی و سریع اتفاق افتاد!

 

چرا این جوری شد؟! دلایل مختلفی می تونه داشته باشه میشه کلی حدس زد ولی یکی از حدسیاتی که میشه درباره سمیرا و یا عروس جوان زد و میشه با یک درصد از اطمینان قابل قبول مطرحش کرد، اینه...

این زنان به دنبال فرار از شرایط زندگی مجردی و پر کردن خلاها و کمبودهایی که توی زندگیشون داشتند پناه به این رابطه زناشویی بردند و نه بر اساس واقعیتی که در انتظارشونه...

سمیرا نیاز به محیط بازتری داشت. نیاز به امکان تحصیل و فرصتی برای برقراری روابط بیشتر و پیشرفت  کردن. نیاز داشتن تا از محیط سنتی و بسته خانه پدری رها بشه و چه چیزی بهتر از امکانات و فرصت هایی که در زندگی با مهران به دست می آورد؟! این زاویه دید عالی از زندگی پیش رو برای سمیرا، خیلی نکات مهم و کلیدی دیگه را تحت شعاع قرار داد. سمیرا خوب دقت نکرد که آیا می تونه با روحیات و خصوصیات اخلاقی و مخصوصا مشکلات حرکتی مهران هماهنگ باشه و در کنارش احساس خوبی را تجربه کنه؟!

بعد از گذشت زمانی که این خلا و نیاز سمیرا برطرف شد و به آرزوهای دست نیافتنیش دست یافت تازه متوجه حقیقت زندگی با مهران شد و اون وقت بود که تازه از خودش سئوال کرد آیا می تونه با مهران زندگی کنه؟!

همین موضوع برای عروس جوان هم صادقه. عروس جوان ما در کودکی پدرش را از دست داده بود. مسعود جلوه و نمادی از حمایت پدرانه ای بود که او به شدت بهش نیاز داشت و طلب می کرد و بعد از گذشت چند سالی که این نیاز تامین شد حقیقت زندگی با مردی که 25 سال از خودش بزرگتر بود رخ نمود. مشکلات ناشی از این تفاوت های سنی، توان جسمی و تعلق به نسل های مختلف...

چه خوبه همه ما قبل از ازدواج بدونیم ازدواج خوب درسته که پتانسیل کمک به تعالی ما را داره ولی قرار نیست درمان زخم های روحی و راه حل مشکلات زندگی مجرد و راه فراری از گره کورهای زندگی قبلی ما باشه...

فقط اگه همین موضوع را در نظر داشته باشیم توقعات واقع بینانه تری از زندگی مشترک داریم و البته دقت بیشتری در انتخاب هایمان خواهیم کرد...

 

پیوست 1: خواننده این آهنگ را نمی شناسم. اصلا نه ازش آهنگ دیگه ای شنیدم و نه کلیپی ازش دیدم ولی الان و در این هفته با این آهنگ حال می کنم. همین طوری!


پیوست 2: دیروز صبح با صدای خرچ خرچ مختصری از خواب بیدار شدم. یک چیزی در دلم جوشید و یک حسی بهم گفت وقتشه! و چشمم به جمال پروانه سفید ناز و باوقاری روشن شد که می دونستم نمی تونه پرواز کنه... غذا نمی خوره... مونده تا تخمگذاری کنه و بمیره... 

11 Jun 09:01

جفتمون خليم

by giso shirazi
 گيس من تو جيشم يك عالمه  خون بود رفتم سرچ كردم، سرطان مثانه بود
منم  رفتم سونوگرافي  ، نوشته بود تومور ماركرها
واه واه حالا ديگه با مارك  تومورت هم فيس مي دي، ، حالا يعني چي؟
بعله، يعني خبر مي ده يه جايي داره سرطان مي گيره
خب يعني هنوز نگرفتي، مال من با كلاستر من سرطان دارم، تو قراره داشته باشي
هنوز كه نرفتي دكتر
الان وقت دكتر دارم مي رم پوزتو مي زنم
منم دارم  مي رم سونو را نشون دكتر بدم با يه غده اندازه گلابي
پس قرار پوز زني امشب تو وايبر
هركي نياد
هركي شام نده
عمرا
......



11 Jun 09:00

!

by giso shirazi
زنگ زده بود و بپرسد چنين دستگاهي وجود دارد؟
به سختي بيادش آوردم، ده سال پيش، تصوير كامل يك زن خوشبخت از ديد همكاران بود، چون، همسرش ماشين برايش خريده بود، بچه ها را به مهد و مدرسه مي رساند، و وقتي جلوي اداره وقتي منتظر زن بود، سرش را بلند نمي كرد،
حالا زنگ زده بود بپرسد دستگاهي اختراع شده كه خاطرات قبلي را نشان بدهد؟
وضع مالي شوهرش خيلي خوب شده بود و با زن شوهرداري وارد رابطه شده بود  و حسابي خرجش مي كند  و زن و بچه ها بي توجه شده است و حالا كه دعوا بالا گرفته ،  زن را متهم كرده بود كه قبل از ازدواج با  كسي رابطه داشته و مي خواهد از طريق اين دستگاه اثباتش كند
سعي كردم بدون خنده اطمينانش دهم كه چنين دستگاهي وجود ندارد، اما او نگران بوسه اي بود كه در چهاره سالگي به پسر همسايه داده بود
گفتم كه پيش مشاور برود، گفتم كه دقت كند همسرش چيزي مصرف نمي كند
گفتم كه مرد را راضي كند اموالي را به نام بچه ها كند
و او فقط نگران بود مردي كه با زني شوهردار رابطه دارد ، به پاكدامني او شك كند


09 Jun 05:39

بازی

by Madian Vahshi
پریچهر همیچین با اشتیاق از هورنی نبودن و اهل سکس نبودن دوست پسرش صحبت می کرد که من دهانم باز مانده بود. تازه فهمیدم آدمهای عن سلیقه هم در دنیا فراوانند. آخر چطور ممکن است مردی که به سکس زیاد اهمیت نمی دهد از نظر کسی جذاب بنظر بیاید؟ البته دلیل خوشحالی پریچهر شغل دوست پسرش است. دوست پسرش راننده روسپی ها است. راس ساعت می رود از مکانشان آنها را پیک آپ می کند و می برد دم خانه آقایان سفارش دهنده پیاده می کند. پریچهر هم خوشحال است که دوست پسرش چون حشری نیست ، هوایی نمی شود در این فاصله بجای کرایه تاکسی یکی از این جنده های چیسان فیسان را بگاید. البته در کنارش به پریچهر هم چیزی نمی ماسد ولی پریچهر به همین دلخوش است. برعکس ، برای من مردی که هورنی نباشد قابل تحمل نیست. مرد باید طوری باشد که حتی وقتی در تیریپ بسر می برد بدون اینکه خودت را کوچک کنی و هی موس موسش را بکنی، شب توی رختخواب کونت را یک جوری بکنی بهش که بخورد به مامیزش ، و یکهو خودت را بکشی کنار تر و او همچین راست کند که کل تیریپش را بگا بدهد و اصلن یادش برود برای چه تیریپ شده بود و تمام مهمانی شات نزده بود که شب حواسش جمع بماند که تو را نکند. بعد همینطور که ته ریشش را به ستون فقراتت می مالد  و دستش را دور کمرت حلقه می کند، دلت قنج بزند. تا دو روز هم عزیزم و عشقم هم از دهانش نیفتد. بعله !‌مرد باید اینطوری باشد، از مردهایی که برای زن یا معشوقه شان خودشان را چس می کنند و کنترل می کنند عنم می گیرد. بنظرم علت اینکه پریچهر همیشه دارد موس موس دوست پسرش را می کند هم همین است! طرف ، سفت است ! بدجوری هم سفت است.
08 Jun 05:57

Amazing gadgets I now need

08 Jun 05:54

فکت گرافی – ۵ راهکار برای مدیریت زمان

by مجله آنلاین رنگی رنگی

برای رسیدن به آرزوها باید تلاش کرد. این تلاش، بدون برنامه ریزی نمیتونه نتیجه ی مطلوبی بده، بنابراین بهتره به فکر مدیریت کردن زمانتون باشید. فکت گرافی ای که در این مطلب میبینید ۵ راهکار برای مدیریت زمان بهتر رو بهتون یاد میده.

 

time manegment

The post فکت گرافی – ۵ راهکار برای مدیریت زمان appeared first on رنگی رنگی.

07 Jun 18:15

راهبرد دلفینی !

by saborane

راهبرد دلفینی

همه ما برای برقراری ارتباط با دیگران، روش‌های منحصر به فردی داریم. بنابراین تعداد بسیار زیادی روش ارتباطی وجود دارد.

اما چگونه می‌توانیم كلیدی پیدا كنیم كه روابط خانوادگی، عاطفی و حرفه‌ای ما را تسهیل كند؟ و چگونه می‌توانیم راه‌حلی بیابیم كه برای همه اشخاص راضی‌كننده باشد و ما را به تفاهم برساند؟

نویسندگان كتاب راهبرد دلفینی كلید این امر را تنها در همكاری و انعطاف‌پذیری می‌دانند. آنها معتقدند كه به طور كلی، انسان‌ها را همانند موجودات دریایی می‌توان به 3 طبقه تقسیم كرد: ماهی‌های كپور، كوسه‌ها و دلفین‌ها.

دسته اول: ماهی‌های كپور هستند كه همیشه ماهی‌های قربانی‌اند‌ زیرا پیوسته توسط دیگر ماهی‌ها خورده می‌شوند. در حیات اجتماعی بشر، برخی از انسان‌ها نیز چنین‌ هستند؛ یعنی برخی از انسان‌ها در زندگی خود نقش ماهی كپور را بازی می‌كنند. آنها كم و بیش و برحسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن  شخص می‌شوند و حتی ممكن است قربانی روابط غلط و تفكرات منفی خود شوند.

دسته دوم: كوسه ماهی‌ها هستند كه روش (برنده – بازنده) را به كار می‌گیرند. برای اینكه من برنده شوم‌ تو باید بازنده باشی و این كار باید بدون هیچ تمایز و تفاوتی انجام گیرد. برای كوسه‌ماهی، هر نوع ماهی، دشمن به حساب می‌آید. هر ماهی یك وعده غذایی بالقوه است. شاید ما نیز این نقش را بازی كرده باشیم ‌یا حداقل در زندگی حرفه‌ای یا شخصی خود با كوسه‌هایی برخورد كرده باشیم.

دنیای سازمان‌ها و دنیایی كه ما در آن كار می‌كنیم از دیرباز دنیای كوسه‌ها تلقی می‌شود كه گاه صحبت از كاركنانی می‌شود كه برای رسیدن به مقام‌های بالا یكدیگر را می‌درند. در دنیای پررقابت امروز، حتی سازمان‌ها گاهی اوقات به طور موذیانه به سازمان‌های دیگر حمله می‌كنند. به طور خلاصه انسان‌هایی را می‌توان یافت كه كم و بیش در حال رقابت دائمی از نوع برنده- بازنده هستند.

دسته سوم: نوع دیگری از حیوانات دریایی دلفین‌ها هستند. این پستاندار آبزی بزرگ به طور طبیعی بازیگوش و دارای روحیه همكاری است و در ارتباطات خود شیوه برنده- برنده را برگزیده است.

دلفین در دنیایی از وفور نعمت زندگی می‌كند. او هیچ كمبودی ندارد و می‌خواهد كه همه چیز را با همگان تقسیم كند. اگر یك دلفین زخمی شود، 4دلفین دیگر او را همراهی می‌كنند تا خود را به گروه برساند. داستان‌های زیادی نیز وجود دارد كه در آنها دلفین‌ها جان انسان‌ها را نجات داده‌اند. پژوهش‌های انجام شده در سان‌دیه‌گو  نشان داده‌است كه دلفین‌ها علاوه بر داشتن روحیه همكاری بسیار باهوش‌ هستند. حتی برخی از پژوهشگران آنها را باهوش‌ترین موجودات روی زمین دانسته‌اند.

تحقیق زیر روحیه همكاری و روش‌های برنده- بازنده و برنده- برنده  را به خوبی آشكار می‌سازد. در سان‌دیه‌گو  پژوهشگران 95 كوسه و 5 دلفین را به مدت یك هفته در یك استخر بزرگ رها كرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند. ابتدا كوسه‌ها به یكدیگر حمله كردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفین‌ها حمله‌ور شدند.

دلفین‌ها فقط می‌خواستند با آنها بازی كنند ولی كوسه‌ها بی‌وقفه به آنها حمله می‌كردند. سرانجام دلفین‌ها به آرامی كوسه‌ها را محاصره كرده و هنگامی كه یكی از كوسه‌ها حمله می‌كرد آنها به ستون فقرات پشت  یا دنده‌هایش می‌كوبیدند و آنها را می‌شكستند. به این ترتیب كوسه‌ها یكی بعد از دیگری كشته می‌شدند. پس از یك هفته 95 كوسه مرده و 5 دلفین زنده در حالی كه با هم زندگی می‌كردند در استخر دیده شدند.

ارتباط هدایت شده در جهت راه‌حل‌ها، تمایزهای پرباری را برای روشن كردن زندگی حرفه‌ای و ‌شخصی ارائه می‌دهد. كوسه تمایزی انجام نمی‌دهد. در دنیای او برای برنده شدن‌دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. ولی دلفین‌ها بسیار انعطاف‌پذیرند زیرا در دنیایی سرشار از تشخیص‌های پربار زندگی می‌كنند.

بیایید یكبار دیگر ماجرای استخر سان‌دیه‌گو را مرور كنیم. وقتی یك كوسه با یك دلفین روبه‌رو می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟ كوسه حمله می‌كند چون روش ارتباطی او برنده- بازنده است‌ ولی دلفین با انعطاف‌پذیری خاص خود فرار می‌كند و می‌گوید من در دنیایی سرشار از ثروت و وفور نعمت زندگی می‌كنم. در دریا برای همه به اندازه كافی غذا هست پس بیا با هم بازی و همكاری كنیم. كوسه دوباره حمله می‌كند و دلفین فرار می‌كند. كوسه توانایی درونی لازم را برای خارج شدن از تنگ‌نظری  ندارد، بنابراین مجددا حمله می‌كند.

دلفین كه می‌بیند دیگر چاره‌ای ندارد می‌گوید: من آنقدر انعطاف‌پذیری دارم كه در موقع مناسب به یك كوسه تبدیل شو‌م پس حالا آماده رویارویی باش.اگر به طور تصادفی، كوسه آنقدر هوش داشته باشد كه بفهمد حریف دلفین نمی‌شود و بخواهد در بازی و همكاری با او شركت كند، دلفین به راحتی او را می‌بخشد و طوری با او رفتار می‌كند كه انگار یك دلفین است.

تاكید كتاب راهبرد دلفینی این است كه روحیه انعطاف‌پذیری و همكاری دلفینی می‌بایستی در همه ادارات، سازمان‌ها، موسسات، مدارس، خانواده‌ها وحتی زوج‌ها تعمیم یابد‌ زیرا همه ما در سطوح مختلف دلفین‌هایی بالقوه هستیم و برای پایان دادن به مسائل ناخوشایند از انعطاف‌پذیری لازم برای تبدیل شدن به یك كوسه برخورداریم ولی این كار باعث نمی‌شود كه دوباره به روحیه دلفینی خود باز نگردیم.

منبع :

http://pulse.yahoo.com/_HMBT45SA3VQYZOWIBRLVKVJW3E/blog/articles/195638

03 Jun 16:35

تهران در شوک توفان پیش بینی نشده

توفان شدید و کم‌سابقه‌ در تهران دست‌کم ۵ نفر را کشت و عده‌ای را مجروح کرد. مسئولان هواشناسی روز گذشته هوای پایتخت را کمی ابری و در پاره‌ای نقاط با رگبار و رعد و برق و وزش باد پیش بینی کرده بودند. توفان شدیدی که منابع خبری آن را بی‌سابقه، هولناک و غافلگیرکننده توصیف کرده‌اند حدود ساعت پنج بعد از ظهر دوشنبه ۱۲ خرداد آغاز شد و نزدیک به سه ساعت ادامه داشت. سرعت این توفان در فرودگاه مهرآباد ۱۱۰ کیلومتر در ساعت ثبت شد. توده گرد و غبار برای ساعتی میدان دید را در دو فرودگاه اصلی پایتخت به حدود صفر کاهش داد و باعث تاخیر در نشستن و برخاستن ده‌ها هواپیما شد. این توفان ۵ کشته و تعدادی مجروح به جا گذاشت، زندگی در بخش‌های از تهران را مختل کرد و به قطع موقت برق بیش از ۵۰ هزار مشترک تهرانی انجامید. واحد مرکزی خبر به نقل از رئیس مرکز فرماندهی و مدیریت بحران شهر تهران شمار قربانیان را پنج نفر و تعداد مجروحان را ۴۴ نفر اعلام کرد. سقوط داربست‌ها و تابلوهای تبلیغاتی به گزارش خبرگزاری ایسنا در شماری از خیابان‌ها بر اثر سقوط تابلوهای بزرگ تبلیغاتی و داربست‌های آذین مراسم میلاد امام دوازدهم شیعیان و سالروز مرگ روح‌الله خمینی به تعدادی از خودروها خسارت وارد شده و بر حجم ترافیک سنگین خیابان‌ها افزوده است. به گفته‌ی معاون خدمات شهری شهردار تهران تا ساعت هفت بعد از ظهر ۱۳۰ مورد سقوط درخت، مصالح ساختمانی، چراغ راهنمایی و چراغ‌برق در اثر طوفان گزارش شده است. احد وظیفه، مدیر پیش‌بینی و هشدار سریع سازمان هواشناسی روز گذشته، یک‌شنبه ۱۱ خرداد در گفت و گو با ایسنا هوای تهران را "کمی ابری، بتدریج با افزایش ابر و در پاره‌ای نقاط با رگبار و رعد و برق و وزش باد" پیش‌بینی کرده بود. سایت خبرآنلاین با اشاره به این پیش‌بینی نوشت: «هواشناسی تهران از طوفان جا ماند و تنها پس از وقوع اتفاق به صورت ناگهانی سیستم‌های پیش‌بینی‌شان فعال شد و تلاش کردند تا با هشدار به شهروندان تهرانی آنها را از تکرار این طوفان در روزهای سه شنبه و چهارشنبه آگاه کند تا فردای تهرانی‎ها مثل خاطره تلخ امروزشان نباشد.» تغییر برنامه روحانی به علت توفان سازمان هواشناسی هشدار داده که تا چهارشنبه در مناطق شمال غرب، دامنه‌های البرز، دامنه‌های زاگرس، مرکز، شمال شرق و شرق کشور در بعد از ظهر و شب رگبار، رعد و برق و گاهی وزش باد شدید و در مناطق مستعد بارش تگرگ رخ خواهد داد. برای اغلب استان‌ها نیز در روزهای آینده بارندگی پیش‌بینی شده که به گفته مسئولان هواشناسی شدت بارش‌ها در روز سه‌شنبه در استان‌های آذربایجان غربی، آذربایجان شرقی، اردبیل، گیلان، مازندران، گلستان، سمنان، دامنه‌های البرز و جنوب خراسان رضوی خواهد بود. توفان شن همچنین باعث چند تصادف از جمله تصادف زنجیره‌ای یک دستگاه اتوبوس با چند خودروی شخصی در اتوبان قم ـ تهران شده که دست‌کم ده مجروح به جا گذاشت. توفان شدید و گرد و غباری که ساکنان تهران را بهت زده و غافلگیر کرد برنامه‌های رئیس دولت را نیز بر هم زد و مانع حضور او در مراسم بدرقه ملی پوشان ایران برای شرکت در بازی‌های جام جهانی برزیل شد. به گزارش خبرآنلاین حسین فریدون، برادر و دستیار ارشد رییس جمهور به نمایندگی از طرف حسن روحانی در مراسم بدرقه ملی پوشان شرکت کرد. بنابر این گزارش همزمان با ورود فریدون به این مراسم مجری برنامه اعلام کرد که رئیس جمهور به دلیل توفان بعد از ظهر در پایتخت و مشکلاتی که در شهر به وجود آمده نتوانست در این مراسم شرکت کند اما برای ملی پوشان آرزوی موفقیت کرده است.
03 Jun 16:31

ما را از توفان امروز می‌ترساندید؛ نه باد ملایم فردا و پس‌فردا

by zitana

تلویزیون گفت: انتخابات سوریه، بازگشت آوارگان

تلویزیون قارقار کرد: عودت دادن سربازهای فراری به پادگان

تلویزیون اظهار نظر کرد:اعتراضات مردم و برخورد خشونت‌بار دولت اردوغان

تلویزیون نگفت ابرهای سیاه سیاه...

تلویزیون بروز نداد: این همه باد؟ این همه توفان؟ واه واه...

تلویزیون اخطار نداد: احتمال سقوط هرچیزی، راه و بی‌راه

ما عابر پیاده‌ی عصر، بی خبر قبلی بودیم

حافظان سرود ملی بودیم

فارغ‌التحصیل شریف و مجتمع فنی و  علامه‌ی حلی بودیم

دست آن‌ها، نقشه‌های زنده‌ی هواشناسی

دست ما نتیجه‌ی بازی استقلال-فجر سپاسی

چیزی که آن‌ها می‌دیدند؛ توفانی که به سمت شهر می‌دوید

چیزی که ما می‌دیدیم؛ دختربچه‌ای که در تاکسی بهمان می‌خندید

تلویزیون نگران نشد و  نگفت: مواظب گلدان‌های شمعدانی‌مان باشیم

مواظب دیش‌های ماهواره‌مان باشیم

مواظب تکان خوردن خانه‌مان باشیم

تلویزیون نگفت: طبق خبری که همین الآن به دستمان رسید...

نگفت توفانی که به زودی خودتان قدرتش را می‌بینید...

ما در راه دادن قسط‌های عقب افتاده

ما عابرهای پیاده‌ی به تاکسی پا نداده

آدم‌های بی‌استرس ِ از صبح، بد به دل راه نداده...

تلویزیون دروغ نگفت اما همه‌ی حقیقت را نگفت

و هواشناس‌ها آسمان تهران را

پر از پرواز عصرگاهی دیش‌های ماهواره،

پر از درخت‌های پوسیده‌ی بی‌چاره،

پر از داربست‌ و میل‌گرد و آهن‌پاره

                                 پیش‌بینی نکردند

و پنج نفر، آدمِ صحیح و سالم که به خانه قول برگشت داده بودند؛

در اثر توفان بهاره، الکی الکی جان دادند

03 Jun 16:28

شهرداری تهران امنیت زنان را قربانی درآمد تبلیغات می‌کند

عدم امنیت زنان در برخی معابر شهری از جمله روی پل‌های عابر پیاده که تابلوهای تبلیغاتی بر روی آنها نصب شده‌اند، انتقاد فعالان حقوق زنان را برانگیخته است. منتقدان خواستار توجه به حقوق شهروندی زنان در مدیرت شهر‌ها هستند. فعالان حقوق زنان، شهرداری تهران را به فروش امنیت زنان متهم می‌کنند. محمد کریم آسایش، یک فعال حقوق زنان به خبرگزاری کار ایران، ایلنا گفته است: « بحث امنیت زنان در محیط‌های شهری گاهی تنها به کوچه‌های تنگ و تاریک تقلیل داده‌ می‌شود در حالی‌که نا‌امنی برای زنان در شهر به مسائلی ساختاری‌تر بر می‌گردد.» او برای نمونه به ساخت پل‌های عابر پیاده بدون توجه به امنیت این فضا برای زنان اشاره کرده است. این فعال حقوق زنان با انتقاد از ارائه مجوز نصب تابلوهای تبلیغاتی بر روی پل‌های عابر پیاده تصریح کرده است: «احاطه این پل‌ها به وسیله تابلو‌های تبلیغاتی دلیل اصلی این نا‌امنی است و شهرداری با استفاده از این تابلو در واقع امنیت زنان را به فروش می‌گذارد.» امنیت و حقوق شهروندی زنان در تهران و کلان‌شهرهای ایران از جمله موضوعاتی است که بارها ازسوی فعالان حقوق زنان مورد انتقاد قرار گرفته است. شهرداری تهران برای پاسخگوی به نیازهای زنان در برنامه‌های مدیریت شهری، دو سال پیش برای نخستین بار همایشی به نام "همایش زنان و زندگی شهری" برگزار کرد. هدف از برگزاری این همایش در پائیز سال ۱۳۹۱ افزایش کیفیت زندگی زنان در تهران و کلان‌شهرهای ایران با در نظر گرفتن فاکتورهایی از جمله "زنان، حقوق شهروندی و مدیریت شهری" ،"زنان و فضاهای عمومی شهری" یا "زنان و فرهنگ شهری" بود. بی‌توجهی به نیازهای زنان در مدیریت شهری دو سال پس از برگزاری این همایش محمد کریم آسایش، فعال حقوق زنان به خبرگزای ایلنا گفته است: «در بحث ارتباط فضای شهری و جنسیت، ابعاد مختلفی از جمله امنیت یا دسترسی به امکانات و خدمات مطرح می‌شود، اما به طور کلی در برنامه‌ریزی‌های شهری معمولاً گروه‌هایی از جامعه در حاشیه‌ قرار می‌گیرند که زنان نیز جزء این گروه‌ها هستند» او در ادامه از فروپاشی ساختارهای محلی در شهر تهران انتقاد کرده و افزوده است: «زنان یکی از قربانیان فروپاشی ساختارهای محله‌ای هستند، زیرا این ساختار دسترسی به خدمات، امکانات و محل کار را در مسافتی نزدیک به خانه و یا مهد کودک مهیا می‌سازد که با توجه به نقش مادری زنان، می‌تواند کمک بسیاری برای آن‌ها باشد..» آسایش همچنین در ادامه با اشاره به فضاهای شهری که آنها را "مکان‌های بی‌دفاع در شهر" خوانده گفته است: «این اصطلاح به فضاهایی در شهر گفته می‌شود که دور از نظارت عموم مردم هستند و به پاتوقی برای آسیب‌های اجتماعی تبدیل شده‌اند.» این فعال حقوق زنان پیشنهاد کرده است: «فضاهای بی‌دفاع می‌تواند با کمک شهرداری به فضایی مانند بازارچه‌های خود اشتغالی زنان تبدیل شود و از این راه، این فضا هم در حیطه نظارت عمومی قرار گیرد و امن شود و هم به ساختار محله و هم به اشتغال بانوان کمک کند.»
03 Jun 16:26

مسیح علی‌نژاد: از رئیس و مجری صداوسیما شکایت می‌کنم

مسیح علی‌نژاد، روزنامه‌نگار و بانی صفحه "آزادی یواشکی زنان در ایران" مورد حمله صدا و سیمای جمهوری اسلامی و یکی از مجریان تلویزیون ایران قرار گرفته است. او قصد دارد در این رابطه شکایتی را در دستگاه قضائی ایران مطرح کند. صفحه "آزادی یواشکی زنان در ایران" که حالا بیش از ۴۰۰ هزار عضو دارد، مورد خشم بسیاری از محافظه کاران در ایران قرار گرفته است. کاظم صدیقی، امام جمعه موقت تهران یکی از نخستین افرادی بود که به صورت رسمی نسبت به این صفحه واکنش نشان داده بود. او در بخشی از خطبه‌های نماز جمعه گفته بود: «گاهی در برخی از نقاط شهرها، روسری‌ها برداشته می‌شود و بی حجابی کامل دیده می‌شود. انواع بی‌حجابی از طریق ماهواره و اینترنت به خانه ها راه پیدا کرده است.» پس از واکنش امام جمعه تهران، صدا و سیمای جمهوری اسلامی نیز خشم خود را از بانی این صفحه با پخش یک گزارش دروغ ادامه داد. صدا و سیمای جمهوری اسلامی در یک گزارش تلویزیونی ادعا کرد که مسیح علی‌نژاد در لندن و در مقابل چشمان پسرش مورد تجاوز سه مرد قرار گرفته است. واکنش مسیح علی‌نژاد به گزارش صدا و سیما در واکنش به پخش این گزارش از تلویزیون ایران، مسیح علی‌نژاد نیز ویدیویی از خودش در حالی که در یکی از ایستگاه‌های لندن در حال خواندن آواز است را منتشر و اعلام کرد که این ویدیو در پاسخ به گزارش دروغین تلویزیون ایران است. مسیح علی‌نژاد در گفت و گو با دویچه‌وله در رابطه با این ویدیو می‌گوید: «من یک زن ایرانی هستم که سال‌ها در ایران نه تنها نمی‌توانستم آن طور که دلم می‌خواهد لباس بپوشم، حتی نمی‌توانستم آواز بخوانم. خیلی فکر کردم که چطور به صدا و سیما جواب بدهم. تنها چیزی که به ذهنم آمد، این بود که آزادانه در ایستگاه مترو آواز بخوانم و از این طریق بگویم که من در لندن امن هستم. سلامت هستم ولی در کشور خودم نمی‌توانم همین کار ساده را انجام دهم. چرا؟ چون شما به شعور ما، به رویاهایمان، به همه چیزمان تجاوز کردید. در صدا و سیمای ایران، گروهی از دختران و پسران جوانی که آواز خوانده‌اند را دستگیر می‌کنند و از آنها اعتراف می‌گیرند که بگویند اشتباه کرده‌اند. با خودم فکر کردم، من که بیرون از ایران هستم، با صدایی که همیشه آن را ممنوع کردید، آواز می‌خوانم که بگویم، من هم مثل بسیاری از ایرانیانی هستم که شما سانسورشان می‌کنید.» مطرح کردن اتهامی بی سابقه از سوی یکی از مجریان صدا و سیما برخورد محافظه‌کاران در ایران اما تنها به یک گزارش تلویزیونی خاتمه پیدا نکرد. چند روز پس منتشر شدن این گزارش، "وحید یامین‌پور" مجری صدا و سیمای جمهوری اسلامی در اتهامی بی‌سابقه در فیس‌بوک خود نوشت: «فرق است بین یک فاحشه و یک مرتد. مسیح علی‌نژاد حداکثر یک فاحشه است نه یک مرتد. قبل از انقلاب در شهرنو فاحشه هایی که سنین جوانی را سپری می کردند و دیگر جذابیت جنسی نداشتند به فریب دادن جوانترها و قوادی رو می‌آوردند. این کار شاید تامین نیازهای روانی و البته مالی آنها بحساب بیاید. ظاهرا علی نژاد هم در مرز میانسالی با راه انداختن کمپین بی حجابی بدنبال به اشتراک گذاشتن بدنامی‌ها و ناکامی‌های خود و به میدان آوردن جوانترهایی است که هنوز فاحشه نیستند.» منتشر شدن این مطلب از سوی وحید یامین‌پور واکنش بسیار وسیعی در شبکه‌های اجتماعی داشت و تا جایی که برخی از نیرو‌های حزب‌الله نیز از اقدام غیر اخلاقی وحید یامین‌پور که یکی از هواداران محمدتقی مصباح یزدی به شمار می‌رود، اظهار تاسف کردند. "سعید محبی"٬ رئیس سازمان بسیج حقوقدانان برای مثال در واکنش به این اتهام نوشته است: «براساس آیه‌ای از قرآن کسی که به دیگری اتهام "فحشا" می‌زند باید ادعای خود را ثابت کند در غیر این صورت باید ۸۰ ضربه شلاق بخورد.» وحید یامین پور همچنین درخواست دویچه‌وله برای مصاحبه در خصوص اتهامی که به مسیح علی‌نژاد وارد کرده است را رد کرد و تنها گفت: «ترجیح می‌دهم در فضای مجازی مانند فیس‌بوک به سوالات پاسخ دهم. خانم علی‌نژاد متنی در پاسخ به متن من نوشته‌اند که من هم در مقابل متنی می‌نویسم.» پاسخ مسیح‌علی‌نژاد به مجری صدا و سیما در بخشی از پاسخ مسیح علی‌نژاد به وحید یامین‌پور آمده است: «می‌دانم این مطلبی که می‌نویسم هرگز اجازه نشر در هیچ یک از رسانه‌های داخل ایران را نخواهد داشت پس خوب بخوانید چون صدای ما در شبکه‌های مجازی مثل فیس‌بوک، گوگل پلاس و توییتر حالا خیلی خیلی بلندتر از صدای رسانه‌های رسمی کشور به گوش دنیا رسیده است. ما سال‌هاست که در رسانه‌های کشورمان سانسور شده‌ایم و این صدایی که از صفحه آزادی‌های یواشکی بلند شده و شما را عصبانی کرده است. برای خودم هرگز ناراحت و نگران نیستم، برای دختر کوچک و نازنین چنین پدرانی نگرانم که اگر دختران‌شان بزرگ شدند و مثل پدرشان فکر نکردند و باور داشتند که می‌شود به جنس مخالف عاشق شد و با سبکی متفاوت تر از پدران‌شان زندگی کنند، آنگاه به سرنوشت "عاطفه نویدی" گرفتار شوند.عاطفه ای که در ایران مثل پدرش فکر نمی‌کرد و پدرش او را به جرم رابطه با جنس مخالف کشت. کسانی که مثل یامین پور و پدر عاطفه نویدی فکر می‌کنند خطرناک هستند و چاقوی تیزشان همیشه بر گردن دختران‌مان سنگینی می‌کند.» شکایت به دستگاه قضائی ایران مسیح علی‌نژاد به دنبال اتهاماتی که به وی وارد شده است، حالا قصد دارد به دستگاه قضائی ایران شکایت کند. از در این رابطه می‌گوید: «دنبال وکیلی هستم که در ایران از من حمایت کند تا بتوانم از این طریق شکایتم را مطرح کنم. می‌خوام از وحید یامین‌پور که در فیس‌بوک و گوگل پلاس خیلی راحت به من می‌گوید که فاحشه‌گری می‌کنم و به‌عنوان روسپی از من یاد می‌کند و همچنین صدا و سیما که می‌گوید، قرص روانگردان مصرف کردم. باید سند بیاورند و ثابت کنند که کجا قرص روانگردان مصرف کردم و براساس چه مدرکی می‌گویند سه نفر در مقابل چشمان پسرم به من تجاوز کردند. اگر به این شکایت رسیدگی شود، فکر می‌کنم حداقل امیدی در دل آن آدم‌هایی روشن می‌شود که صدا و سیما بهشان تهمت زده است اما مهم‌تر از همه این است که آقای یامین‌پور و برخی از همین خبرنگارانی که به ما تهمت و بهتان می‌زنند، کسانی هستند که همراه تیم دولت و مسئولان کشور به راحتی به کشورهای خارجی و به کنفرانس‌هایی که برای مباحث هسته‌ای تشکیل می‌شود، می‌آیند. این افراد به عنوان خبرنگار حضور پیدا می‌کنند و من اجازه ندارم به کشور خودم بروم. آنها اتهام و تهمت می‌زنند و بعد به راحتی به عنوان خبرنگار به کشورهای دیگر می‌آیند. فکر می‌کنم حداقل کاری که می‌شود کرد، این است که جلوی ورود آقای ضرغامی، وحید یامین‌پور و افراد این چنینی به کشورهای دیگر گرفته شود. چرا کشورهای غربی باید مردم ایران را تحریم کنند و این همه فشار اقتصادی و مالی روی مردم ایران باشد، ولی این آدم‌هایی را که دارند تهمت می‌زنند، تحریم نکنند؟» درحال حاضر به دنبال اتهامات بی سابقه‌ای که به مسیح علی‌نژاد وارد شده است، موج گسترده‌ای از روزنامه‌نگاران، فعالان حقوق بشر و رسانه‌ها از وی و صفحه "آزادی یواشکی زنان در ایران" حمایت کرده‌اند.
01 Jun 13:30

آیا خانواده های بد سرپرست می توانند سرپرست خود را برای گرفتن یارانه تغییر دهند؟

by KhanehAmn
  مادر خانواده در صورت در دسترس نبودن یا عدم صلاحیت سرپرست خانواده، اولویت اصلی برای قرار گرفتن در جایگاه جانشین سرپرست است و می تواند کمک ها و یارانه ها را دریافت کند. پرسش: شوهرم معتاد است و کمک های دولتی و یارانه ها را به موجب قانون به او پرداخت می کنند. اما او این مبالغ را در اختیار من نمی گذارد تا کمک هزینه بچه ها بشود. بلکه با آن مواد مخدر خریداری می کند. آیا برای این مشکل بزرگ که یک خانواده از آن رنج می برد، راه حل قانونی وجود دارد یا باید باز هم [....]
01 Jun 13:30

کمبودهای قانونی کنترل خشونت خانگی ایران در مقایسه با مالزی

by KhanehAmn
عکس: anuarsalleh   مهری ملکوتی- وکیل و پژوهشگر مالزی کشوری با جمعیت حدود ۳۰ میلیون نفراست که ۶۱/۳ % آن مسلمان سنی هستند از سال ۱۹۹۴ با هدف حمایت از زنان و کودکان قربانی خشونت خانگی اقدام به قانونگذاری کرده و البته تاکید بر این است که این قانون خاص، همراه با مفاد قانون جزا تفسیر و استنباط  شود. نظر به این که تا کنون نهادهای قانونگذاری در ایران، با این استدلال که حمایت خاص و گسترده از زنان خشونت دیده که ممکن است منجر به فروپاشی کیان خانواده بشود، بر خلاف مبانی اسلامی است، “خانه امن” با انتشار متن کوتاه شده [....]
01 Jun 13:29

این ترک های دوست داشتنی

by KhanehAmn
عکس: DeeAshley  ماهرخ غلامحسین پور- روزنامه نگار وقتی زنی می زاید، با کودکش رنج هم می زاید. ترک ها و افتادگی پوست و بی ریختی شکمی که تا دیروز صاف و یک دست بود، اما امروز دیگر نیست، ما را نسبت به تنمان خشن می کند. دیگری را نسبت به تنمان خشن تر می کند. خودمان را دوست نداریم. برهنه که می شویم دیگر به خودمان در آینه و شکمی که زمانی صاف و یکدست بود خیره نمی شویم. با سرخوشی دست به شکممان نمی سابیم. بدمان می آید از پوستی که آویزان شده، قلمبه قلمبه چین می خورد تا پایین. [....]
01 Jun 13:24

  وقتی بابای خوشنام و مهربانش مُرد، توانست از خاک سیاه بلند شود

by KhanehAmn
 پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رشته رسانه های پویا و هنر « هیچکس نفهمید که خودکشی کرده ام. دفعه اول را می گویم. یعنی دفعه سوم و چهارم، خانواده ام فکر کردند باراول و دومی است که اقدام به خودکشی می کنم.» اینها اولین جملاتی است که «هاله» از خاطرات تلخش در « خانه امن پدر» می گوید. « تازه حالا در سی وپنج سالگی و به عنوان یک همسر موفق اروپا نشین که تحصیلات عالیه دارد و بین غریبه و آشنا زنی دوست‌داشتنی و اجتماعی محسوب می شود، می فهمم که هرچه هنوز در وجود و روانم نابود است، نشأت [....]
31 May 17:43

رزومه بچه های محل

by زن بابا

 

شما که غریبه نیستید به حول و قوه الهی ما هم به آن درد یاس فلسفی دچار شده ایم که کوچکترین عارضه اش همان جمله معرف و آشنای همگان است که در برهه هایی از زندگی به شخص شخیص خودمان می گوییم :  

  

بنویسیم که چه شود؟!   

 اما بعد از مدت درازی که از ننوشتن می گذرد، حالا می بینیم با ننوشتن هم درد ی درمان نشده است . پس سعی می کنیم تا بنویسیم از درو دیوار و گنجه باز و گربه روی بام تا .............  

از این چهارده گربه ای که ما به سرپرستی قبول کرده ایم چهارتای آنها سال نو را با شکمهای قلمبه تحویل گرفتند .  

 

دوتایشان مادر و دختر بودند . ننه وحشی گربه بوری ست که از وقتی ما شناختیمش ، خلق و خویی وحشیانه داشت که از آدم جماعت فراری بود .  

یعنی می رفتی غذا جلویش بگذاری یا فرار می کرد یا اگر خیلی گرسنه بود دستت را چنگ می زد .  

این ننه وحشی به نظرمن صورت بی نقصی دارد هرچند که همسرجان معتقدند شبیه کلفتهاست . اما یک شباهت دوری هم به یکی از وزیران بلاد کفر دارد.  

ننه وحشی در واقع مادر چهار فرزند بود که دوتای آنها در همان کودکی از بین رفته و دوتای دیگر یک پسر بود به نام خپل که آن هم پارسال از بین ما رفت و یک دختر به نام آبجی خانوم که برخلاف برادرش بسیار دیر به ما اعتماد کرد .  

 

آبجی خانوم ترکیبی از رنگ مشکی با رگه های سفید محو و زرد و قهوه ای است  با چشمانی درشت  و هراسان . و بعد از فوت خپل ، چند باری به خانه ما آمده و اجازه داده که نوازشش کنیم .  

 

و حالا در سال جدید  آبجی خانوم و ننه وحشی با هم باردار بودند و البته واضح و مبرهن است که من با هربار دیدن آبجی خانوم با آن شکم برآمده که خودش هنوز هشت ماه سن داشت نفرین می فرستادم به روح آن گربه نری که این طفلک را ناخواسته درگیر زایمان و بچه داری نموده بود .  

 

یکی دیگر از این مادران بچه سال عسلی ست که او هم هشت نه ماه بیشتر سن نداشت که باردار شد و طفلک با آن صورت و جثه ریزه میزه اش ، به زور این شکم پر را با خود می کشید و البته پدر بچه های او هم از درودهای ما بی نصیب نمانده بود. عسلی پوستی به رنگ سفید و عسل دارد با صورتی ظریف و بسیار زیبا .  

 

و مادر چهارم امسال ما اقدس خانوم بود که یک بار هم پارسال زایمان داشت که ما هیچوقت بچه هایش را ندیدیم .  

این اقدس خانوم یک گربه سیاه ابلق است با چشمانی سبز گربه ای و البته اعصابی متشنج .  

 

ایشان به قدری عصبی و پرخاشگر هستند که تا به حال هیچ گربه ای سالم از کنارشان بیرون نیامده و این تندخویی در زمان بارداری و شیردهی در ایشان به حد اعلا ،  می رسد.  

با آنکه هربار غذا به بچه های محل می دهیم اول سهم او را جلویش می گذاریم تا کاری به بقیه نداشته باشد اما فایده نداشته و یک دور کامل همه گربه ها را به کتک می گیرد و بعد از جیغ و ویق فراوان و ریختن پشم و پیل آنها ، شروع می کند به خوردن غذایش .  

 

یک گربه دیگری هم داریم که بدل اقدس خانوم است با چشمان مشکی و تازه باردار شده و احتمالا همین روزها  فارغ می شود .  

 

یک گربه نری داریم به اسم نانسی که دوست صمیمی فینگیل ماست و بسیار بچه مودب و با شخصیتی ست . رنگش ترکیبی از خاکستری و سفید است با صورتی خوش تراش و بینی قلمی .  

 

همین نانسی یک بدل دارد که فقط فرم بینی اش کمی کشیده تر است و البته بسیار جسور و بی تربیت و هر گربه ای را می بیند ، چینی به دماغش می دهد و شروع می کند به پیف پیف کردن . 

 این پیفی همیشه آنقدر گرسنه است که اگر حواسمان نباشد ما را هم درسته قورت خواهد داد . اینهمه هم که می خورد باز هیکلش مثل مداد است .   

 سه تا ببری داریم که یکی اش نر است و پدر بچه های آبجی خانوم .  و با وجود به دنیا آمدن بچه مشترک ، این زوج هروقت همدیگر را می بینند یک بوسه ای به لب هم می دهند.  

 

اما ببری ماده لب به هیچ غذای گوشتی نمی زند مگر گاهی کدوی آبپز و غذای خشک خارجی .  

همیشه هم خیلی مودب پشت پنجره می نشیند و بسیار صبور است . اگر تا ساعتها متوجه حضورش نشوی همانطور ساکت می نشیند تا بلکه غذایش را برایش بگذاری.  

 

آن یکی ببری ماده هم بسیار زیباست و مثل این دختران مستعدی ست که زود وارد اجتماع شده و هزارو یک خطر در پیش دارند .  

 

یک ماده ای هم تازگی دم خانه ما پیدا شده که نمی دانیم اتفاقی اینجا را پیدا کرده یا بر اثر تبلیغات دوستان دیگرش آمده . این گربه ، سیاه است با رگه هایی سفید روی پشت و صورتی مرکب از سیاه و سفید با چشمان مشکی و حالت دار که دور چشمانش انگاری سرمه کشیده است و صورتی بسیار نمکی و زیبا که ما به دلیل زیبایی چشمانش ، ساناز صدایش می کنیم . 

 این ساناز خانوم وقتی غذا می خواهد فقط جیغ می زند . معومعو که اصلا در کارش نیست . صدای جیغش مثل آن دخترکانی ست که در خیابان مورد آزار پسران قرار می گیرند و با صدای خود اعتراضشان را به گوش دیگران می رسانند . و تا زمانی که سیر نشود به جیغ زدن ادامه می دهد . غذای ایشان هم بیشتر همان دانه های خشک است.  

بعد از ده روزی که از آشنایی ما با ایشان گذشت دیدیم بعله شکم او هم بالا آمده که نمی دانیم دستپخت نرهای منطقه ماست یا فیتیله اش از قبل نم داشته است .  

 

دوتا هم گربه نر داریم با پوستی یک دست مشکی و چشمان مشکی که فقط یکی از آنها زیر گلویش چند تار موی سفید دارد و ذغالی صدایش می کنیم.  

این بچه بسیار تشنه محبت است و چنان خودش را به پروپاچه ما و همسرجان می مالد که تا نوازشش نکنیم آرام نمی گیرد. غذا هم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد ، همه رقم می خورد و بسیار با اشتهاست ماشالله .  

 

و همه اینها که با هم جنگ و گریز دارند و به یکدیگر زور می گویند ، از یک گربه نری می ترسند به حد سگ .  

این گربه که اطراف خانه ما ظاهر می شود همه شان دم را روی کولشان گذاشته و هر یک به سمتی فرار می کنند .  

در حالی که همین سمبل وحشت دسته جمعی ، از ترسی که دارد همیشه قوز کرده راه می رود و طفلک مثل یک ژنرال بازنشسته می ماند که از آن اهن و تلپ فقط اسمش را یدک می کشد و بس .  

اما حضورش باعث وحشت همگانی  می شود و فقط برای آب خوردن کنار خانه ما ظاهر می شود و تازه غذا هم که برایش می ریزیم از ترسش فرار می کند .  

 

یک گربه سیاه و سفید هم داریم که بسیار خجالتی و ترسوست و طفلک خیلی با ملاحظه است . کناری می ایستد تا اگر دیگران سیر شدند ، او با شتاب جلو آمده و یک تکه غذا برداشته و فرار کند و هنوز اسمی از ثبت احوال برایش صادر نشده است.

29 May 03:16

راهنمایی مفید از دکتر فرهنگ هلاکویی

by tajavozmamnoo

گذشت، تحمل، فداکاری و سکوت بی معنی و مضر هستند و تنها ظالم را تشویق خواهند کرد

به بدکاری بیشتر.

 

درست است که ما برای رهایی و نیازردن خود باید ببخشیم و رها کنیم اما باید از صحنه خارج شویم و به آن فرد اجازه ی زدن آسیب بیشتر و تکرار بدکاری را ندهیم. این رسالت اجتماعی ما است که به او بفهمانیم که با فرد بعدی نمی تواند چنین کند. و اگر هم تصمیم داریم صحنه را ترک نکنیم، باید به ما ثابت شود که آن فرد کاملن عوض شده و دیگر آن آدم پیشین نیست! او باید نگرش و جهان بینی خود را کاملن تغییر دهد، روی علل روانی انجام آن کار بد تعمق و حتا با بیرحمی ریشه یابی کند و با کادر روان خود را جراحی کرده و دلایل کارهایش را بفهمد، با کمک فرد متخصص روانشناس کودک درون یا هشت سال اول خود را چک کند تا آسیب ها را بیابد و درمان کند. تنها در اینصورت است که ابراز پشیمانی و تآسف او قابل قبول است وگرنه اصلن کافی نیست و او بیشتر به این دلیل متآسف است که ما مچش را گرفته ایم! و اگر اینگونه نمی شد، به کارهایش ادامه می داد و هیچ تضمینی نیست که باز هم در آینده ادامه دهد.

   

29 May 03:14

Kids