Shared posts

07 Aug 21:49

ما زنان توانایی این را داریم که با حرف های خویش...

by نورجهان اکبر

ما زنان توانایی این را داریم که با حرف های خویش، با قلم خویش، با دستاورد ها و موفقیت های خویش، با کودکان خویش، و با مبارزۀ مداوم خویش جامعۀ بهتری بسازیم.

02 Jul 14:06

خاطرات (از نظر خودم) جالب (129)

by ربولی حسن کور

سلام

1. خانمه گفت: به نظر شما کدوم آزمایشگاه برم؟ گفتم: آزمایشگاه ... کیفیتش خوبه. گفت: اون که خیلی گرون میگیره. گفتم: خب برین آزمایشگاه .... گفت: اون که کیفیت نداره!

2. (12+) به خانمه گفتم: دخترتون مشکلش چیه؟ گفت: دو روزه که پریود شده اما خونریزی نداره!

3. شیفتو از پزشک قبل تحویل گرفتم و نشستم روی صندلی مطب. خانمه اومد توی مطب و گفت: سلام، نمیگم خسته نباشین چون تازه اومدین!

4. پسره گفت: برام یه آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: از همون آزمایشها که میگن آی مثبت و اینا!

5. خانمه پسرشو آورده بود و گفت: چند روزه یبوست داره. یه وقت آپاندیس نیست؟!

6. به خانمه گفتم: وقتی بچه تون گریه می کنه، بغلش که می کنین آروم میشه؟ گفت: آره وقتی روی بخاری هم نگهش می دارم آروم میشه! (این خاطره از زمستون توی نوبت بود که بالاخره نوبتش شد!)

7. (15+) خانمه گفت: چند روز پیش باید پریود می شدم اما نشدم برام دارو می نویسین؟ گفتم: مطمئنین که حامله نشدین؟ گفت: آره شوهرم وازکتومی کرده. گفتم: خب پس براتون دارو می نویسم. گفت: آخه شوهرم اخیرا رفته لوله هاشو باز کرده ها!

8. خانمه گفت: چندروز پیش بچه مو آوردم و براش دارو نوشتین اما قطره بینی که نوشته بودین بهش ندادم آخه روش نوشته بود: دور از دسترس اطفال نگهداری شود!

9. خانمه گفت: این جا آزمایش کامل میگیرن؟ گفتم: نه اینجا فقط آزمایش قند و چربی و یکی دوتا چیز دیگه هست. گفت: خب کامله دیگه!

10. به خانمه گفتم: طبق آزمایشتون تیروئیدتون کم کاره. گفت: فقط همین؟ آخه به یه نفر نشونش دادم گفت سرطان گرفتی کلی ترسیدم تا اومدم اینجا!

11. پسره با استفراغ اومده بود و گفت: با دوستام کلی مشروب خوردیم. می ترسم بگم جای شما خالی بی ادبی باشه!

12. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: یه آزمایش هم براش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: نمیدونم میخوام تا دفترچه بچه خواهرم پیشمه تا میشه ازش استفاده کنم!

پ.ن1: شرمنده به خاطر تاخیر چند روزی تهران بودم.

پ.ن2: دو سال پیش یکی از خانم دکترها بهم زنگ زد و گفت: خانم «ر» (مسئول امور درمان شبکه) توی فلان تاریخ برام شیفت گذاشته اما من فکر می کردم توی اون تاریخ کلا طرحم تموم شده و یه برنامه ریختم که توی اون تاریخ اصلا نمیتونم بیام میشه شیفتمو بخرین؟ درنهایت شیفتشو خریدم و اون هم فورا پولشو ریخت به حسابم. تصادفا توی اون شیفت یه اتفاقی افتاد که باید بهش می گفتم اما هرچقدر بهش پیامک دادم بهش نرسید و بعدهم چندین بار بهش زنگ زدم که گوشیش خاموش بود. مدتهابعد وقتی به خانم «ر» گفتم: گفت: چندماه بعد از تموم شدن طرحش یه بار اومد و باعجله تسویه حساب کرد و رفت. سال پیش یکی از خانم دکترها طرحش تموم شد. چندهفته بعد یکی از پرسنل شبکه بهم گفت: خانم دکتر ... رو یادته؟ به محض این که طرحش تموم شد ازدواج کرده و با شوهرش برای زندگی رفتند قبرس. و حالا یکی از خانم دکترها که چند ماه از طرحش باقی مونده با یه ایرانی ساکن انگلستان عقد کرده. بابا دست از سر خانم دکترهای ولایت ما بردارین ای مرفهین بی درد خارج نشین!

پ.ن3: چند روزه که حسابی از دست کامپیوتر گرامی کفریم. مدتی بود که نمیشد برای وبلاگهای پرشین بلاگ نظر بگذارم و امروز دیگه اینترنت اکسپلورر رو باز نمی کنه! چند روز پیش وقتی پیام اومد که اینترنت دانلود منیجرتونو آپدیت کنین اوکی کردیم و حالا دیگه هر نیم ساعت یکبار یادآوری میکنه که این برنامه رو با شماره سریال جعلی نصب کردیم و به همین دلیل کار نمی کنه. تا حالا چند بار کلا این برنامه رو حذفش کردم و از اول دانلودش کردم اما درست نشد که نشد! چند روز پیش هم یه مودم بیسیم خریدم که هنوز نتونستم اونو هم به کار بندازم. خلاصه که حکایتیه ها! فکر کنم باید دست از سر ویندوز ایکس پی بردارم! علی الحساب این پستو توی همون گوگل کروم شماره گذاری میکنم که شماره هاش لاتینه. راستی مدتیه که خود کامپیوتر هرچند دقیقه یک بار کلی فایل چند ده کیلوبایتی دانلود میکنه با اسامی مثل blog-charkhoon  وbannerو blank

پ.ن4: عماد میگه: ما کتاب تعبیرخواب نداریم؟ میگم: نه مگه چه خوابی دیدی؟ میگه: آخه همه چیزو که نمیشه گفت!!

28 Jun 14:59

ما سرباز بودیم...

by pedram

Leopards.jpg

توی ماتریکس دوم، یک جایی هست که فرمانده میفون، فرمانده‌ی هنگ نگهبانی از زایون، قرار است به سربازانش بگوید که چه در انتظارشان است و برای جنگ با مهاجمان آماده‌شان کند. کسی از آن‌ها انتظار پیروزی ندارد، آخر داستان هم روشن است و همه می‌دانند که نجاتی در کار نیست مگر معجزه‌ای از راه برسد؛ پس یک راست می‌رود سر اصل مطلب و چیزی می‌گوید شبیه این: « اگر این‌بار قرار است بمیریم، اگر قرار است جان‌مان را به این حرام‌زاده‌ها بدهیم، قبلش برای‌شان جهنم درست می‌کنیم...».
بعضی‌ها اسم‌اش را می‌گذارند شانس، بعضی‌ها هم مثل من به معجزه معتقدند؛ دیشب برخلاف ماتریکس دوم، معجزه‌ای در کار نبود؛ این اشتباه ماست که خیال می‌کنیم معجزه توی دنیای واقعی هم مثل سینما چیزی است دم دست و ممکن. سربازهایمان یکی یکی افتادند و شهر عاقبت سقوط کرد؛ آرِژانتین اما نود و یک دقیقه زجر کشید و توی جهنمی که افتخار پارس برایش ساخته بود دست و پا زد. و خب، یک سرباز مگر از زندگی چه می‌خواهد، خوب جنگیدن و شرافتمندانه مردن...

26 Jun 17:19

گوساله و دونده‌ی دو استقامت

by (لی‌لی کتابدار)

 

فقط توانستم بگویم: استاد دیو، بدبخت شدیم!

سرش را بلند کرد:

لو هان، چی کار می‌کنی، عوض مراقبت از گوساله‌ها؟

- زود بیا خودت ببین، استاد، اونا مرده‌ن ...

مثل یک پلنگ از جا جهید.

- چی گفتی؟

- گوساله‌ها مرده‌ن، گوساله‌های ما مرده‌ن، سه تا گوساله‌مون مرده‌ن ...

- چی داری واسه خودت بلغور می‌کنی؟

دوید طرف من و یکریز حرف می‌زد:

- چی داری واسه خودت بلغور می‌کنی! وقتی من راه افتادم، صحیح و سالم بودن، یعنی تا پشت کردم بهشون مرده‌ن؟

- نمی‌دونم واسه چی مرده‌ن، ولی انگار خودکشی کرده‌ن.

- داری چرند می‌گی. تو این شصت و هشت سال، هیچ‌وقت نشنیدم کسی بگه گاوها خودکشی می‌کنن ...

دوید طرف جایی که گوساله‌ها را بسته بودیم.

دو ویوهوآ از من پرسید:

لو هان، باز چی از خودت درآوردی؟

- هیچی از خودم در نیاوردم. پدرت منو ول کرده به گوساله‌ها برسم تا بیاد اینجا کار سرمایه‌داری بکنه، گوساله‌ها هم خودشونو دار زدن!

( صفحه 73)

...

عنوان: گوساله و دونده‌ی دو استقامت

نویسنده: مو یان

مترجم: اصغر نوری

ناشر:‌نگاه

سال نشر: چاپ اول 1393

شمارگان: 1000 نسخه

شماره صفحه: 200 ص.

موضوع:‌داستان‌هاس چینی - قرن 20 م.

قیمت: 100000 ریال

25 Jun 05:18

تقویم رنگی رنگی: ایده های اجرایی برای ۴ تیر

by مجله آنلاین رنگی رنگی

اینجا قراره مناسبت های تقویم رنگی رنگی رو یک روز جلوتر بهتون یادآوری کنیم تا بتونید خودتون رو براش آماده کنید، و برای اجرای ایده هایی که اینجا بهتون پیشنهاد میدیم برنامه ریزی کنید. شما هم میتونید پیشنهادات خودتون رو که مربوط به مناسبت فردا هستند، در قسمت نظرات این صفحه به نمایش بذارین. مناسبت فردا: روز استفاده از وسایل عمومی نقلیه!

4 tir

 

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی حرفه ای ( با امکان تاریخ میلادی و قمری و امکان یاد داشت نویسی و مدل های مختلف ویجت ساعت و تقویم)

لینک دانلود اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی ( نسخه رایگان)

توضیحات بیشتر در مورد اپلیکیشن تقویم رنگی رنگی

The post تقویم رنگی رنگی: ایده های اجرایی برای ۴ تیر appeared first on رنگی رنگی.

25 Jun 05:17

When Browsers were Cars 2014

25 Jun 05:14

وکیل مسیح‌ علی‌نژاد: از صدا و سیما شکایت می‌کنم

شکایت "مسیح علی‌نژاد" از صدا و سیمای جمهوری اسلامی و یکی از مجریان این سازمان به صورت قانونی به قوه قضائیه ارائه خواهد شد. "گیتی پورفاضل" به صورت رسمی در ایران وکالت این خبرنگار ساکن لندن را برعهده گرفته است. این شکایت به خاطر پخش شدن یک گزارش دروغ از مسیح علی نژاد در صدا و سیمای جمهوری اسلامی مطرح خواهد شد. همچنین از "وحید یامین‌پور" یکی از مجریان این سازمان که در نوشته‌ای در فضای مجازی، اتهامات بی ‌سابقه‌ای را به علی‌نژاد مطرح کرده بود، شکایت جداگانه‌ای تنظیم خواهد شد. "گیتی پورفاضل" که پیش‌تر وکالت مادر "ستار بهشتی" را نیز برعهده داشت، حالا وکالت مسیح علی‌نژاد را نیز در ایران قبول کرده است. این اتهامات به مسیح علی نژاد در پی جهانی شدن صفحه فیس‌بوکی " آزادی یواشکی زنان در ایران" انجام شد. بسیاری از محافظه‌کاران پیش از این نارضایتی خود از این صفحه را مطرح کرده بودند. خانم پورفاضل در گفت‌وگو با دویچه‌وله از روند قانونی این شکایت در دادگاه کیفری تهران می‌گوید. وی معتقد است، روند شکایت از صدا و سیمای جمهوری اسلامی به هیچ عنوان سیاسی نیست. به گفته خانم پورفاضل، سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی و مجری این سازمان باید پاسخگوی اتهاماتی که مطرح کرده‌اند، باشند.
25 Jun 05:04

پیشگویی نتیجه مسابقات جام جهانی توسط حیوانات

اگر در جام جهانی ۲۰۱۰ "پل اختاپوس" که اکنون در قید حیات نیست، پیشگویی‌های حیرت‌انگیزی می‌کرد، اکنون جایش را حیوانات بسیاری گرفته‌اند که در کشورهای مختلف وظیفه پیشگویی مسابقات را به عهده دارند. در دوره قبلی جام جهانی در سال ۲۰۱۰ یک اختاپوس به نام پل نتایج بازی‌ها را پیشگویی می کرد و عجیب این که بیشتر پیشگویی‌های او درست بودند. اکنون در جام جهانی ۲۰۱۴ برزیل این وظیفه خطیر به عهده حیواناتی دیگر قرار گرفته‌ و بسیاری از کشورها برمبنای سنت‌های خود حیوانی را برای این کار درنظر گرفته‌اند. فیل پیشگوی آلمان در آلمان حیوانات بسیاری این وظیفه را به عهده گرفته‌اند. در حال حاضر از جمله یک پنگوئن پیشگو در ایالت براندنبورگ آلمان مشغول پیشگویی است؛ یک آرمادیلو (حیوانی که نماد جام ۲۰۱۴ از روی آن ساخته شده) در ایالت تورینگن؛ یک هشت‌پا در برلین، یک خوک در بایرن و نلی، فیل ایالت نیدرزاکسن، نتایج را پیشگویی می‌کنند. "نِلی" که در پارک سرنگتی (Serengeti) در هودن‌هاگن (ایالت نیدرزاکسن آلمان) نگهداری می‌شود، جای پاول اختاپوس را گرفته است. او که بیش از یک تن وزن دارد، در برابر چشمان سپ مایر، دروازه بان پیشین تیم ملی فوتبال آلمان، پیروزی این تیم را برابر پرتغال پیشگویی کرد. نلی اما این بار با زدن شوتی درون دروازه آلمان از پیروزی تیم ملی فوتبال آمریکا مقابل آلمان خبر داده است. این فیل پیشگو از جمله در بازی‌های جام جهانی ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی نیز پیشگویی‌های انجام داده بود که بیشتر آن‌ها صحیح بودند. لاک‌پشت پیشگوی برزیلی در سال ۲۰۱۰ یک اختاپوس به نام پل نتایج بازی‌های جام جهانی را پیشگویی می‌کرد. پاول در آکواریوم خود دو محفظه غذایی داشت. بر روی این دو محفظه نتایج احتمالی دیدارهای مختلف جام چهانی فوتبال نوشته شده بودند. پاول اختاپوس روی هر محفظه‌ای می‌نشست نتیجه دیدار مورد نظر همان می‌شد. اکنون همین وظیفه در بازی های جام جهانی فوتبال برزیل به عهده یک لاک‌پشت است و عجیب این که بیشتر پیش‌بینی‌های این لاک‌پشت درست از آب درمی‌آید. این لاک پشت با همان روش انتخاب غذا که برای پل اختاپوس در سال ۲۰۱۰ تعیین شده بود، پیشگویی کرد که برزیل در بازی افتتاحیه تیم کرواسی را شکست می‌دهد. و نتیجه نیز همان شد. دیگر حیوانات پیشگو چینی‌ها یک خرس پاندا را برای پیش‌بینی نتیجه دیدارهای جام جهانی انتخاب کرده‌اند. روش انتخاب غذا برای پیشگویی در مورد پاندا نیز صدق می‌کند. اگر پاندا به سوی ظرف غذایی که پرچم یکی از دوتیم را دارد برود، آن تیم پیروز خواهد شد. امارات متحده عربی در مسابقات جام جهانی فوتبال سال ۲۰۱۴ برزیل یک شتر پیشگو را معرفی کرده‌است. البته پیشگویی این شتر در ارتباط با بازی آلمان و پرتغال اشتباه از آب درآمد. پیشگویی در تحقیقات موسسه علمی ماکس پلانک آلمان موسسه علمی ماکس پلانک آلمان در شهر درسدن این کشور، چندین پروژه پیشگویی حیوانات را برای جام جهانی آماده کرده است. در یکی از این پروژه‌ها چند قورباغه نتایج بازی‌ها را پیشگویی می‌کنند. این قورباغه‌ها اولین پیشگویی‌شان در ارتباط با بازی آلمان و پرتغال صحیح بود. آنها نتیجه بازی را چهار بر صفر به نفع آلمان پیشگویی کرده بودند. دومین پیشگویی آن‌ها پیروزی سه بر دوی آلمان مقابل گانا بود که دقیق نبود و نتیجه این بازی دو بر دو مساوی به پایان رسید. این قورباغه‌ها نتیجه بازی آلمان و آمریکا را دو بر دو اعلام کرده‌اند. شیوه پیشگویی قورباغه‌ها چنین است. آن‌ها از زمان ورود به درون آکواریوم ۹۰ ثانیه فرصت دارند تا خود را روی عکس پرچم‌های دو تیم در سطح آکواریوم قرار دهند. شمار قورباغه‌های نشسته روی هر پرچمی نشان از گل‌های هرطرف خواهد بود. حال باید منتظر بود و دید که آیا "نلی فیله" در مورد بازی آمریکا و آلمان درست می‌گوید یا قورباغه‌های موسسه علمی ماکس پلانک آلمان در شهر درسدن.
25 Jun 04:52

The deepest stepwell

25 Jun 04:52

Rule Of Math

25 Jun 04:52

تورا میبینم

by pettra
تو را ببینم ؛
می‌بوسم
نوازشت می‌کنم
برایِ تو خواب تعریف می‌کنم
تو را ببینم، بغل می‌کنم
تمام رویاهایم را می‌بینم
و به تمامِ آرزوهایم می‌رسم

تو را ببینم
خوب می‌شوم ، آقا می‌شوم
به تو سلام می‌دهم
نماز می‌خوانم
و تو را شکر می‌کنم
تو را ببینم خیلی دوستت دارم
آخ !
تو را ببینم،
چه‌ قدر کار دارم ..

(افشین صالحی)

ممنون از فرستنده

25 Jun 04:51

فرض کن

by pettra
فرض کن در آغوشت می مُردم
و مرا همانجا دفن می کردی
چه دلپذیر اگر
فشارِ قبر را بیشتر کنی !

(آبا عابدین)

ممنون از فرستنده

واووووو این خیلی قشنگگگگگگ بوددددد

25 Jun 04:51

عشق

by pettra
از تمام رمز و راز های عشق،
جز همین سه حرف،
جز همین سه حرف ساده میان تهی،
چیز دیگری سرم نمی شود.
من سرم نمی شود، ولی.......
راستی، دلم که می شود.

(قیصر امین پور)

ممنون از فرستنده

25 Jun 04:51

خوشبختی

by pettra
خوشبختی
تعریف های گونه گون دارد
به تعداد آدم های دنیا.
عمر من یکی
به خوشبختی قد نمی دهد
گل قشنگم!
می دانم در انتظار تو
فرو می شکند
و تو خوب می دانی که من
خوشبختی نمی خواهم
تو را می خواهم.

(عباس معروفی)

ممنون از فرستنده

25 Jun 04:51

زندانی

by pettra
من زندانی بندِ آخر این شعرم
که هر ‏شب
در ملاء‏ عام
اعدام می شوم،
درست مقابل
چشمان تو...

(کامران رسول زاده)

ممنون از فرستنده

25 Jun 04:50

کجایی

by pettra
کجایی ...
از دلتنگیت کجا فرار کنم ؟
معمار هیجان
کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم ؟
کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم ؟
کجا بخوابم که صدای نفس‌هات بیاید ؟
کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم ؟
کجا چشم باز کنم که در منظرم قاب شوی ؟
کجایی ؟
کجایی که هیچ چیزی قشنگ‌تر از تماشای تو نیست ؟
کجا بمیرم
که با بوسه‌های تو چشم باز کنم ؟
کجایی ؟

(عباس معروفی)

ممنون از فرستنده

25 Jun 04:45

The Difference 20 Years Make

25 Jun 04:42

http://danduni91.blogfa.com/post-1280.aspx

by danduni91

به نظر من زوده برای رمضون شدن, من هنوز یه عالمه ناهار نخورده, یه عالمه عصرونه ی خوشمزه , و یه عالمه پیاده روی نرفته دارم که همه ی اینا رو یه رمضون زودرس میخاد ازم بگیره!!

 

25 Jun 04:40

This week in science

25 Jun 04:08

برگزیده از خبرگزاری ایرنا

by tajavozmamnoo

مقام یونیسف :

223 میلیون کودک در معرض نوع اجباری روابط جنسی

تهران- ایرنا- رییس دفتر صندوق کودکان ملل متحد (یونیسف) در ایران گفت: بر اساس گزارش جهانی در سال 2009 میلادی 150 میلیون دختر و 73 میلیون پسر شاهد نوع اجباری روابط جنسی بوده اند.

 

به گزارش خبرنگار اجتماعی ایرنا، دکتر «محمد المنیر صفی الدین» روز سه شنبه در اولین نشست نقش رهبران دینی در پیشگیری از خشونت علیه کودکان در دفتر مطالعات وزارت امور خارجه این مطلب را بیان کرد.

وی با بیان اینکه بسیاری از ما اهمیت اثرات منفی خشونت در کودکان را درک نمی کنیم، گفت: گزارش جهانی در سال 2009 شوک آور است و علاوه بر آمار مزبور هر سال بین 139 تا 273 میلیون کودک نیز شاهد نوعی از خشونت در محیط خانواده هستند.

رییس دفتر صندوق کودکان ملل متحد در ایران در ادامه گفت: بسیاری از اشکال خشونت علیه کودکان شناخته شده نیست حتی برخی از این نوع خشونت ها نیز گزارش نمی شود.

وی افزود: خشونت علیه کودکان دارای اشکال مختلفی است و به صورت روزانه در حال وقوع است و متاسفانه موارد خشونت در خانه، مدرسه، مراکز نگهداری و حتی عبادتگاه ها رخ می دهد.

نامبرده ادامه داد: براساس مطالعات انجام شده در جهان خشونت و آزار جنسی در محیط هایی مثل محیط خانواده رخ می دهد که باید این محیط ها نقش حمایتی و تربیتی برای کودکان داشته باشند اما این خشونت ها علیه کودکان را انجام می دهند.

رییس دفتر یونیسف در ایران گفت: تنبیه بدنی شکل دیگری از خشونت علیه کودکان است که امروزه در مدارس و منازل انجام می شود.

وی به خشونت های کلامی توسط معلمان و سایر افراد علیه کودکان اشاره کرد و گفت: تبعیض علیه کودکان امروزه براساس نژاد، جنسیت و قومیت در نقاط مختلف جهان اجرا می شود که این تبعیض ها اثرات و عواقب نامطلوبی روی کودکان دارد که از جمله این عواقب می توان به محروم شدن کودک از حقش برای زندگی و زیستن اشاره کرد.

صفی الدین سقط جنین را یکی دیگر از خشونت ها علیه کودکان عنوان کرد و گفت: زمانی که خانواده ای جنسیت کودک خود مطلوبش نباشد به سقط جنین روی می آورد.

وی ادامه داد: کودکان تازه متولد شده و دارای معلولیت و اختلالات جسمی و فیزیکی از دیگر موارد خشونت به شمار می روند که گاهی اوقات این افراد کشته شده و یا به حال خود رها می شوند.

وی گفت: همچنین بسیاری از کودکان در خارج از چارچوب روابط خانوادگی یا ازدواج متولد می شوند که این کودکان نیز توسط والدین یا رها می شوند یا کشته می شوند که این موضوع ناشی از احساس شرمساری و یا فرار از عواقب خانوادگی برای آن افراد است که همه این موارد خشونت علیه کودکان است.

صفی الدین با بیان اینکه امروز ما شاهد حضور 5 میلیارد نفر در کره زمین هستیم که خودشان پیروان ادیان هستند، گفت: رهبران دینی باید برای دفاع و پیشگیری از خشونت علیه کودکان تلاش کنند تا با همکاری دیگر مردم و خانواده ها بتوانیم روز به روز شاهد کاهش آمار خشونت ها علیه کودکان باشیم.

 

25 Jun 04:05

می‌گویم نمی‌شود یک شب بخوابی وُ ...

by lady_m1111@yahoo.com (ویــولا)

 

کاش میشد آلزایمر بگیرم . کاش میشد مثلا یکی از همین روزای نزدیک , اصلا همین صبح , از خواب بیدار شم و هیچی یادم نیاد . هیچی تو یادم نباشه . هیچی . هیچی ِ هیچی . کاش میشد همه چی از مغزم پاک شه دود شه گم شه . خستمه از گریه کردنم .

 

 

می‌گویم نمی‌شود یک شب بخوابی وُ
صبحِ زود
یکی بیاید و بگوید
هر چه بود تمام شد به خدا ...!؟   / علی صالحی

 

25 Jun 04:04

۴ تیر – صبحت بخیر و رنگی

by مجله آنلاین رنگی رنگی

یه صبح رنگی دلنشین و شاد دیگه شروع شده. تازه اول تابستونه! یه عالمه وقت خالی داریم برای اینکه دنبال رویاهامون بریم. یه عالمه انرژی داریم برای اینکه کارهایی که باید انجام بشه رو به آخر برسونیم. این ماه پر از انرژی خوب و تحریک کننده است. کسی که زرنگ باشه میدونه نباید تلاش کردن برای آرزوهاش – حالا هر چی که میخواد باشه – رو به تاخیر بندازه. میشه حتی همین امروز برای نزدیک شدن به زندگی ایده آل یک قدم برداشت. دوست رنگی رنگی من، بعد از دیدن یه طلوع خورشید زیبا و پرانرژی، قراره برای کدوم هدفت برنامه ریزی و تلاش کنی؟

این هدیه امروز ماست تا تو رو برای یه روز خوب همراهی کنیم. حسی که از این تصویر گرفتی رو تا شب همراه خودت نگه دار و به اطرافیان‌ات منتقل کن. اگه تصمیمی توی زندگیت میگیری، با فکر به اینکه بعدا چه حسی نسبت به خودت خواهی داشت بگیر. وقتی هم که تصمیمت رو گرفتی، پاش وایسا و دوستش داشته باش!

4 tir1

The post ۴ تیر – صبحت بخیر و رنگی appeared first on رنگی رنگی.

24 Jun 07:34

غیر از دو خط آخر بقیه اش رو دوست دارم

by 1002shab
 

+

24 Jun 07:25

خارش

by عاقد

از آرایشگاه که گام به بیرون نهاد در حالیکه در دست راستش دسته گلی بود و با دست دیگرش گوشه لباس پرحجمش را بالا آورده بود و داماد دستانش را در حلقه دستش گرفته بود ، همان حس که در آرایشگاه آزارش داده بود ، بازهم به سراغش آمد. به خاله اش که همسن و دوست او بود و همراهش از صبح در آرایشگاه ، نگاهی انداخت و با حالتی توام با طلب کمک و آزردگی و گفت : میخاره …

خاله گفت : چیزی نیست عزیزم .. مال موی مصنوعیه .. خوب کلی چسپ و گیره ومواد شیمیایی به سرت زده.. طبیعیه …. خوب میشه نگران نباش.

عروس درون ماشین عروسی مزین به گلهای تازه و رنگارنگ بازهم خارش سرش ادامه داشت.. مساله را به دامادگفت . او که مشغول ژست گرفتن مقابل دوربین فیلمبرداری بود که تا کمر از شیشه ماشین بغلی بیرون آمده بود ، نگاهی به عروس انداخت و گفت : می خوای وایسم؟ عروس گفت : آره .. داماد ایستاد و فیلمبردار شاکی گفت : چی شدآقا کارمونو خراب کردی..

داماد خاله را صدا زد و موضوع را به او گفت . خاله با سر پیچگوشتی خودرو داماد از میان انبوه موهای پیچ و تاب خورده  ، قدری پوست سر عروس را خاراند…

جشن عروسی با جلال و شکوه برپا بود… اما در میانه این بزم شادمانه ، عروس ناگاه فریادی زد و بر زمین افتاد.. مجلس در بهت فرو رفت…

فردای آن روز دامادِ عروس از دست داده ، خاک آرامگاه عروسی را بر سر می ریخت و ضجه می زد که دیشب عقربی میان موهای مصنوعی اش لول می خورد و سرانجام با نیشی که اقتضای طبیعتش بود ، او را از پا در آورده بود.

تجربه یک عاقد : کسی چه می داند وسیله رفتنش از این دنیا در کجا کمین کرده است و کی به جنبش در می آید .

24 Jun 07:21

دانستن زندگی، بدون این‌که بدانی پینک یعنی صورتی

by zitana
همان روزهایی که پدرم ورشکست شده بود و به یک خانه‌ی آبروبر افتضاح اسباب‌کشی کرده بودیم که احتمال فروریختنش نود به ده خیلی نزدیک بود، باهاش دوست شدم. خانه‌مان پشت آتش‌نشانی بود. هی شب‌ آژیر... هی روز آژیر... پشت سری‌ام بود. مامانش آمریکا درس خوانده بود و پاترول داشت، دست‌هایش همیشه کرم داشت. روسری ساتن سرش می‌کرد. خوش‌بو و شیک بود. مسئولین مدرسه خودش و مامانش را دوست داشتند. باهاش که دوست شدم موهایش پسرانه بود، کتانی جردن قرمز پا می‌کرد. تمام آهنگ‌های جدید را بلد بود. ام‌تی‌وی داشتند. معلم کلاس زبانشان مجبورشان کرده بود آهنگ‌های انریکه را گوش بدهند و وقت گوش دادن، هرچیزی را که می‌شنوند بنویسند. مامان من دیپلم داشت. دست‌هاش کرم نداشت. ساده بود. گاهی وقت‌ها دو هفته از پر شدن ابروهایش می‌گذشت و نمی‌رفت آرایش‌گاه. اولیای مدرسه البته مامان من را هم دوست داشتند. از آن‌جا که دردسرساز هم اگر بودم درسم را می‌خواندم. مامانم هم از آن سادگی‌هایی داشت که سر اولیای مدرسه را تا سینه خم می‌کرد.

بابایم ورشکست شده بود و خانه‌ی پشت آتش‌نشانی را با وساطت دوست و آشنا گرفته بودیم. خانه‌ی سه طبقه‌ی متروکه؛ خانه‌ای که تویش همیشه خوابمان می‌آمد. موقع درس خواندن سرم را می‌گذاشتم روی کتابم و خوابم می‌برد. بیدار که می‌شدم شب بود. من و برادر و خواهرم طبقه‌ی بالا بودیم. مامان می‌آمد توی حیاط شیب‌دار و صدایمان می‌زد برای شام برویم پایین. یکی از همین روزهای خواب‌آلوده که از پله‌های آهنی داشتم می‌رفتم پایین و آواز می‌خواندم دیدمش. دوستم با مامانش بود. داشتند سوار ماشینشان می‌شدند. از خانه‌ی نوساز شیشه رفلکسی روبه‌رویمان بیرون آمده بودند. من را که روی پله‌های زنگ زده دید، چند لحظه وسط کوچه ایستاد. من روی پله‌هایمان که مشرف به کوچه بود، بی‌حرکت ایستادم. سمت ماشینشان رفت و دوباره برگشت. من هنوز هم آن‌جا بودم. بدون این‌که تکان بخورم. بعد به خودم آمدم و پله‌ها را دویدم پایین. در پایین را که باز کردم مامان روی میز پلاستیکی کوچکمان شام را کشیده بود. شامی که دیگر دلم نمی‌خواست بخورم.

فردای آن روز وقتی وارد مدرسه شدم دیدمش. ازم فاصله می‌گرفت. شاید تا قبل از آن، فکر نمی‌کرد وضع مالی‌مان بد باشد. سروتیپ و کفش و کوله‌ام بد نبود. مال وقتی بود که هنوز آب توی نافمان می‌چرخید. زنگ دوم باهم حرف زدیم. اما نگفتیم که هم‌دیگر را دیده‌ایم. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. زیاد بهم نزدیک نمی‌شد. تا آخر روز باز هم باهم حرف زدیم اما هیچ‌چیز مثل روزهای پیش نبود.

روزهای بعد با بچه‌های پولدار مدرسه که کلاس‌هایشان با ما فرق داشت، بیش‌تر وقت گذراند. کم‌تر پیش می‌آمد که توی حیاط باهم باشیم. در حد سلام علیک بودیم باهم. تا این‌که یک روز که داشتم با برادرم برمی‌گشتم خانه دیدمش که با بچه‌های معروف مدرسه افتاده‌اند پشت سرم. هرجا که می‌رفتم، می‌رفتند. از مسیرها و کوچه‌های یکسان رد می‌شدیم. حدس زدم بچه‌ها را آورده تا خفت و خواری و خانه‌ی آبروبرمان را نشانشان بدهد. من و برادرم گفتیم: یک ... دو ... سه ... و فرار کردیم. توی کوچه‌ها آن‌قدر دویدیم تا گمشان کردیم. سمت خانه نرفتیم. گذاشتیم دور شوند و فکر کنند خانه‌ی ما همان مخروبه‌ی پشت آتش‌شنانی نیست.

دیگر هیچ وقت ما باهم دوست‌های صمیمی نشدیم. دنیای آدم پول‌دارهابا دنیای آدم‌هایی که پدرشان ورشکست شده بود فرق زیاد داشت. آدم پولدارها دوست نداشتند با آدم‌های معمولی دوست شوند. دنبال مد و لباس و پول خرج کردن بودند. چیزهایی که من قدرت مانور زیادی رویشان نداشتم. آخرین مکالمه‌ی دوستانه‌ی من با او به یک عصر برمی‌گشت که موقع حرف زدن دعوایمان شد. خیلی راحت زل زد توی چشم‌هام و گفت کاری نکنم که آبرویم را توی مدرسه ببرد. بعد قاه‌قاه خندید و رفت. دیگر ادامه‌اش ندادم. دادو بیداد راه نینداختم. ترجیح دادم ازش دور شوم؛ از او و از بچه‌های کلاس‌های دیگر که باهم دوست می‌شدند و وجه اشتراک همه‌شان پولشان بود. بعد از آن دیگر برای آمدن مادر بیچاره‌ی ساده‌ام به مدرسه، غصه نداشتم. دیگر خجالت نمی‌کشیدم مادرم را ببینند. چون من دیگر یکی از آن‌ها نبودم. یکی از همه بودم.

بعدها وضعمان دوباره خوب شد. من از آن مدرسه رفتم. خانه‌ی پشت آتش‌نشانی را که صبح آژیر.... شب آژیرش امانمان را بریده بود، خالی کردیم. آن را کوبیدند و ساختند. خانه‌ای که تویش همیشه خواب‌آلوده و البته خوش‌حال بودیم. خوش‌حال بابت وضع بدی که داشتیم و همان بدبختی، ما را به هم نزدیک کرده بود. خانه‌های دیگری رفتیم. یخچال خارجی خریدیم. مادر بیچاره‌ام از شر برفک‌هایی که نوک انگشت‌هایش را برده بودند راحت شده بود. ماشین خریدیم. هرکداممان یکی برای خودمان. دیگر حتا به وقتی که با برادرم دویده بودم تا خانه‌مان را نبینند فکر هم نکردم. دیگر به روزهایی که شیر کیسه‌ای می‌دادند و می‌ترسیدم هم‌کلاسی‌هایم من را موقع خریدن شیر دولتی ببینند برنگشتم. ناخن کاشتم. متمدن شدیم. چند تا سفر خارجی رفتیم و توانستم عکس‌های فیس‌بوک آبرومندانه‌ای برای خودم دست و پا کنم. خواهرم دیگر وقت تعریف کردن خواستگار خلبانش گریه نمی‌کرد؛ با خنده تعریف می‌کرد خانه‌ی کناری را نشانش داده بوده و گفته بوده خانه‌مان است. آقای خلبان چیزی نگفته و شب، موقعی که خواهرم ازش جدا شده و برگشته به خانه کلید بیندازد و برود تو، پسره را دیده بود که دارد می‌رود توی پارکینگ خانه‌ای که خواهرم گفته بود خانه‌‌مان است. پسره به خواهرم و خانه‌ی پشت آتش‌نشانی لبخند زده بود و دیگر با خواهرم تماس نگرفته بود.

پدرم دیگر ورشکسته نبود. یک مرد معمولی بود با درآمد خوب. به هم‌دیگر قول داده بودیم حتا برای یک ثانیه هم که شده به روزهای گند گذشته برنگردیم. دیگر دلم نمی‌خواست مادرم پاترول داشته باشد. پاترول مدت‌ها بود از مد افتاده بود. ماشین‌های بهتر، روزهای بهتر آمده بود. دیگر برایم کاری نداشت دوست‌هایم را دعوت کنم خانه‌مان. فست‌فودی شده بودیم. مامان میز پلاستیکی آشپزخانه را انداخته بود دور. جلوی اپن آشپزخانه می‌نشستیم و غذا می‌خوردیم.

تا این‌که دوست از دست رفته‌ی پولدارم، توی فیس‌بوک پیدایم کرد. رفیقی که برای فقط چند ماه باهاش صمیمی شده بودم، من را پیدا کرده بود و بدون لحظه‌ای مکث، دکمه‌ی اَد را فشار داده بود. یاد خجالت‌هایی که کشیدم افتادم. یاد ترسمان از این‌که ما را توی آن خانه ببینند، یاد ناخن‌های بلند مادرش و ناخن‌های کوتاه مادرم افتادم. یاد مادرش افتادم که آمریکا درس خوانده بود. من هنوز هم با کلی آرزو، نتوانسته بودم به رفتن حتا فکر کنم. به پیوندهایی که پاره شده بود، به چیزهایی که اشان دیده بودم فکر کردم. به تولد شکوفه و خوش‌تیپ‌بودنشان فکر کردم و به پیراهن آستین بلند گل‌دار خودم. به شلوار کوتاه‌هایشان فکر کرده بودم و به شلوار جین آبی برفی خودم. به صندل‌های لژدارشان فکر کرده بودم و به کفش کیکرز زرد و قهوه‌ای خودم. به عطر و سکه و گردن‌بند طلایی که هدیه دادند فکر کردم و به هدیه‌ی محقرانه‌ی خودم! نه؛ نمی‌توانستم دکمه‌ی پذیرفتن را فشار دهم. ما با کم‌تر از شش کیلومتر فاصله بین خانه‌هایمان از هم خیلی دور بودیم. او به طبقه‌ای دیگر تعلق داشت. طبقه‌ای که یک روز زمستان من را با لگد ازش پرت کرده بودند بیرون. طبقه‌ای که در آن هروقت وارد می‌شدم حرف‌هایشان نصفه‌کاره می‌شد و سکوت می‌کردند. طبقه‌ای که آن‌ها پینک پارتی می‌رفتند و من در دیکشنری پینک را معنی می‌کردم: صورتی!

صفحه‌ی فیس‌بوکم را بستم. درخواستش را پاک کردم. رفتم به گلدان‌های کاکتوسم که پشت پنجره منتظرم بودند، برسم. به زودی آبشان می‌دادم، بعد از آن چای با شیرینی می‌خوردم و بعد می‌رفتم بیرون چند تا کتاب بخرم. زندگی بدون این‌که بدانم پینک‌پارتی یعنی چه، خیلی سبک و روان ادامه داشت.

24 Jun 07:10

http://saborane.blogfa.com/post-46.aspx

by saborane

یکی دو دقیقه تاخیر دارم ، خانوم منشی زنگ می زنه که کجایید ؟ می گم کمتر از 5 دقیقه دیگه می رسم . زنگ مرکز رو می زنم ، مردی خمیده به خاطر نوع راه رفتنش توجه ام رو جلب می کنه ، می رم بالا ، صدای زنگ و باز شدن در رو میشنوم ، وارد مرکز می شم ، خانومی بسیار محجب نشسته ، خانوم منشی میاد تو اتاق و می گه این خانوم یک ساعت زودتر اومده تا شما رو تنها ببینه ولی نشد ، از اتاق خارج می شم ، مرد خمیده رو تو سالن می بینم ، دعوتشون می کنم به اتاق ، خانوم ساکته ، از آقا می خوام خودشو معرفی کنه ، لیسانس داره و تو قسمت شغل نوشته کارگر ، 30 ساله اس ، آروم حرف می زنه ، توجه ام رو به صورت خاصی جلب کرده ، ژنوگرام هر دو رو می کشم ، از آقا سوال می کنم مادرتون چند ساله اس ؟ میگه 40 ، منو خانوم به هم نگاه می کنیم ، می پرسم فکر می کنید مادرتون تو 10 سالگی شما رو به دنیا آورده بود ؟ می گه بله ، کمی سکوت می کنم می گه نه فکر نمی کنم ، نمی دونم چهل و چند سالشه ، اطلاعات تحصیلی و سن و سال هیچ کدوم از اعضای خانواده رو نمی دونه ، از خانوم درباره ی انتظاراتش می پرسم ، می گه این فیزیک آقا منو اذیت می کنه ، بهش گفتم باید براش کاری کنه ، در ضمن ایشون پیش مادربزرگشون زندگی می کنه ، سوال می کنم چرا با وجود والدین پیش مادربزرگ بودید ؟ می گه قبلا با هم زندگی می کردیم وقتی خونه خریدیم و مامان بابام خواستن برن ، من نرفتم ، سوال می کنم از چند سالگی پیش مادربزرگ هستید ؟ یادش نیست ! در مورد فیزیکش می گه : از وقتی رفتم دانشگاه این جوری شدم ، مادربزرگم بهم گفت سربزیر باش ، منم خجالتی بودم و همیشه سرم پایین بود ، دیگه عادت کردم این شکلی راه برم ، کمرم خمیده شد ، ورزش می کنم درست می شه ، خانوم خواسته صاف راه برم ، منم قبول کردم ، از شغلش می پرسم ، 20 روزی هست شروع به کار جدید کرده ، می پرسم تا به حال کارتونو عوض کردید ؟ می گه خیلی ، می گم طولانی ترین تایمی که مشغول کار بودید چقدر بوده ؟ می گه 6 ماه ، می گم تضمینی وجود داره که تو این کار بمونید ، مشکل معاش نداشته باشید ؟ می گه نه چه تضمینی ؟ می پرسم چقدر حقوق می گیرید ؟ می گه 400 تومن ! می گم فکر می کنید می شه با این پول زندگی کرد ؟ خونه که ندارید ، خانواده قول چندانی برای حمایت ندادن ، فکر نمی کنید مشکلاتتون زیاد باشه ؟ می گه اگه ریخت و پاش نباشه می شه زندگی کرد ! از آقا خواهش می کنم برای چند دقیقه بیرون باشه ، از خانوم سوال می کنم شما چرا می خواستید منو تنها ببینید ؟ می گه می خواستم یه چیزایی قبلش به شما بگم ، فیزیکش رو دوست ندارم ، راه رفتنش مناسب نیست ، تا زنگ نزنم و اس ندم ، متوجه نیست باید این کارا رو انجام بده ، رستوران رفتیم با دامادشون ، نشسته تا یکی دیگه حساب کنه ، من خیلی مذهبی هستم ، شکل خانوادم نیستن ، خواستگارام خانواده ام رو می بینن و جلو میان ولی من وقتی می گم عروسی نمی رم ، موسیقی گوش نمی کنم و ... نه اونا قبول می کنن و نه من می تونم اونا رو قبول کنم ، معرف بهم گفت چیزایی که تو می خوای این آقا داره ، مذهبیه ، پسر سالمیه ... ، شاید روش کار کنم تغییر کنه ، شاید یه چیزایی رو یاد بگیره ، می گم آمادگی داری شاید تا آخر عمرت در حال آموزش باشی ؟ به نظر نمیاد نیاز داشتن یک تکیه گاه برای شما با این آقا رفع شه ، بدشکلی ستون مهره هاش ربطی به دانشگاه رفتن و سربه زیر بودنش نمی تونه داشته باشه و ... . همچنان مثل لحظه ی ورودش مات و مبهوت نگاه می کنه و به حرفام گوش می ده . می گم هیچ عجله ای برای عقد نکنید ، می گه آزمایش خون رفتیم ، هر دو خانواده عجله دارن .

از آقا می خوام وارد جلسه شه ، می پرسم می دونید نیاز یک زن چیه ؟ از شوهرش چی می خواد ؟ می گه می خواد پشتیبانش باشه ، می گم چه جور ازش حمایت می کنید ؟ نمی دونه چه جوابی بده ، می گم اگه نظر خانوم شما با نظر خانوادت متفاوت باشه چی کار می کنید ؟ می گه نظری که به نفع من باشه رو قبول می کنم . می گم چرا عجله برای عقد دارید ؟ می گه آخه ماه رمضان داره می رسه ؟ می گم میشه ربطش به عجله در عقد رو بگید ؟

از هر دو می خوام دست از عقد با عجله بردارن و فرصت به خودشون بدن برای شناخت بیشتر ، ولی بعید می دونم خانوم بتونه مقاومت کنه و خانواده ها کوتاه بیان .

- تفاوت در EQ و IQ بسیار مشکل آفرین می تونه باشه .

- صرفا داشتن یک آیتم از فاکتورهای مورد نظر برای ازدواج و نادیده گرفتن باقی فاکتورها دور از عقل و درایت هست .

- برعکس زیبایی ها که خیلی زود عادی می شه ، زشتی ها عادی نمی شه ، اگر در ظاهر یا باطن کسی چیزی رو زشت می دونیم ، همیشه بهش فکر می کنیم و تحت تاثیرش هستیم ، پس جدی بگیریمش .

- تغییر شغل دائم ، اعلام خطر و وجود مشکلی در ارتباط یا مسائل دیگه اس .

- نمیشه کسی رو تغییر داد .

- خانوم ها از تکیه گاه بودن خسته می شن چرا که نیاز طبیعی شون اینه تکیه کنن .

- همه ی آدما از این که دائم باید در حال آموزش باشن و نگران از خرابکاری طرف مقابل ، کلافه می شن .

- من گاه از لیسانس گرفتن برخی افراد به اندازه ی دیدن یک مریخی ، متعجب می شم !

- گاه تنها موندن آسیب کمتری از برخی ازدواج ها داره .

- به راحتی از هر آنچه می شنویم نگذریم و دقت بیشتری کنیم ( زندگی با مادربزرگ و خمیده شدن به دلیل سفارش ایشون ) .

- و ....

20 Jun 13:16

اعتراف می‌کنم، پس هستم‍!

by havijebanafsh

به نام خدایی که دهان بندگان را صاف و صاف‌کنندگان را قدرتمندتر می‌کند:

در یک بازه‌ای از زندگی حرف مشاوره‌های تلویزیونی را آنقدر در مغزت فرو می‌کنی که راستی راستی باورت می‌شود که به هر غلطی که در زندگی‌ت کردی و هر گهی که خوردی می‌توانی به چشم «تجربه» نگاه کنی. این خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکن است. آدم روی حماقت‌هایش برچسب «تجربه» بزند و بعد بگوید:« یه عالمه درس یاد گرفتم.» و شست دستش را به خودش نشان بدهد:«یس! چقدر من قوی‌ام پس!»

در حال حاضر من در شرایطی نیستم که چنین بیندیشم. که فکر کنم هزار آدم دیگر روی کره‌ی زمین هستند که احساس مشابه من را دارند و وای که من تنها نیستم و چقدر همدرد دارم. که اصلا چه اشتباهی بهتر از درس خواندن و دانشگاه رفتن؟ اما واقعیت این است که من هر بار که سر چرخاندم و به پشت سرم نگاه کردم به خاطر انتخابم و راهی که در پیش گرفتم به خودم لعنت فرستادم که چرا این دانشگاه؟ چرا این‌جا؟ صدایی در سرم هزار بار تکرار می‌شد: چرا این‌جا؟ چرا این‌جا؟ چرا این‌جا؟...

«دانشگاه رفتن» اولین اشتباه بود. می‌شد اشتباه نباشد، اگر و فقط اگر انتخاب بهتری وجود داشت، راه هموارتری برای رفتن و سوت زدن، راه معقول‌تر و منطقی‌تری برای فرار کردن. اگر هزار سال هم از غصه‌ها و نفرتم از این چهار سال بنویسم باز هم احساس سبکی نخواهم کرد. که چقدر از دانشگاه بدم می‌آید. از نظر من یکی از منفورترین نقاط روی کره‌ی زمین دانشگاهی‌ست که در آن درس خوانده‌ام و در طی چهارسال اندیشه با اطمینان و منطقی که متعلق به خودم است و در کمال افسوس می‌نویسم: و منفورترین آدم‌ها، آن‌هایی که این چند سال با آن‌ها سر و کار داشته‌ام. آدم‌هایی که برای «دوست‌داشتن» زیادی سخت‌اند. خیلی سخت.

بعد از دانشگاه رفتن، «تلاش برای خوب بودن» یکی دیگر از اشتباهات است، آن هم در جایی که تلاش کنی یا نکنی هیچ نتیجه‌ی چشمگیری ندارد. مرز مشخصی بین درس‌خوان و درس‌نخوان، با استعداد و بی‌استعداد وجود ندارد. من هیچ وقت دانشجوی خوبی نبوده‌ام،اما دیده‌ام که برای دانشجوهای خوب هم هیچ ارزشی قایل نشده‌اند. هیچ وقت نگذاشته‌اند معدل 18ها 24واحد پاس کنند و این کوچک‌ترین و پیش پاافتاده‌ترین ناحقی‌یی است که در حق دانشجو می‌کنند.چرا؟ چون هیچ دانشجویی حق ندارد درسش را زودتر از 8ترم تمام کند. چون هیچ دانشجویی حق ندارد به اندازه‌ی «یک ترم زودتر تمام کردن» به دانشگاه ضربه‌ی اقتصادی بزند.

یکی دیگر از اشتباهاتم این بود که فکر کردم استاد‌های دانشگاه قابل اعتمادند برای یک «ماهی سیاه کوچولو» شدن. به یک دانشجوی کارشناسیِ معمولیِ درس‌نخوانِ درپیت که در یک دانشگاه زاقارت درس می‌خواند نمی‌آید که در سرش ایده و تصمیم تالیف مقالات معماری باشد؟ نمی‌آید که قشنگ‌ترین آرزوی پس‌زمینه‌ی ذهنی‌اش «معمار شدن» در معنای واقعی کلمه باشد نه کار کردن و پول در آوردن و ماشین مدل بالا سوار شدن و شوهر مایه‌دار تور کردن؟ معلوم است که نمی‌آید. فلان استاد که فلان سمت را دارد آب پاکی را ریخته بود روی دستم که مال این حرف‌ها نیستم و فلان استاد که بالاترین مدرک را دارد گفته بود یکی دو میلیون بدهم به یک نفر و تاییدیه مقاله‌ام را هم بگیرم و آن هم بشود مقاله‌ی من. دست آخر پناه برده بودم به راهنمایی‌های یکی از استاد‌هایم. گفته بود کمکم می‌کند. گفته بود اگر خودش هم نتواند من را به فلانی و فلانی معرفی می‌کند که راهنمایی‌ام کند. از دو ماه قبل از عید شبیه اسب می‌خواندم. انقلاب و کتابفروشی‌ها را برای خواندن کتاب‌هایی که می‌خواستم زیر پا می‌گذاشتم و حقوق ناچیزم را پای کتاب خریدن و پرینت گرفتن مقالات صرف می‌کردم و چشم‌هایم را می‌گذاشتم در راه حفظ کردن لغات انگلیسی رشته‌ام برای خواندن کتاب‌های زبان اصلی. پایان‌نامه‌ام را که یکی از راه‌های موفقیت کشورهای توسعه یافته‌ی اروپایی و آمریکایی و دغدغه‌های کشورهای جهان سومی‌ در درآمدزایی بدون استفاده از منابع تجدیدناپذیر است، انتخاب کردم. این موضوع می‌شود چندمین اشتباه زندگی‌ام؟ استاد گفته بود کمکم می‌کند. راهنمایی‌ام می‌کند. هوایم را دارد. شد مشاور پایان‌نامه‌ام. چرا؟ چون استاد راهنمایم از این موضوع چیزی نمی‌دانست و سر در نمی‌آورد، اما در عین نفهمی موضوعم را تایید کرده بود. استاد مشاور جوان سوال‌هایم را با حوصله جواب می‌داد. دوستش داشتم. زیاد هم دوستش داشتم. اما حماقت است آدم استادش را دوست داشته باشد. بدتر از همه، این است که وقتی کسی را از عمیق‌ترین نقطه‌ی قلبت دوست داشته باشی به او قدرت این را می‌دهی که از ریشه ضربه بزند. استاد جوان به اندازه‌ی چند قدم کمکم کرده بود. در حد جواب دادن به سوال‌های پیش پا افتاده و ابتدایی‌ام برای آشناتر شدن با موضوعی که انتخاب کرده بودم. اما بعد در آخرین روزها و ماه‌ها، در پیش‌بینی‌ نشده‌‌ترین شرایط ممکن،از ریشه ضربه زد. درست وقتی نیازم به کمک‌ها و راهنما‌یی‌هایش و قانع کردن یک استاد راهنمای نفهم بیشتر از هر وقت دیگری شده بود و به اوج رسیده بود، در ناباوری کامل تمام مقالات و کتاب‌هایی را که طی چند ماه برای پایان‌نامه و تالیف مقاله‌ام خوانده بودم و به او داده بودم، پس نداد. بله! پس نداد. دوباره بخوانید. پس نداد. 68مقاله و 4کتاب که اساس مطالعات پایان‌نامه ام بود پس نداد. So,give me a five استاد. محکم بکوب کف دستم. این علمی‌ترین و قشنگ‌ترین ضربه‌ای بود که کسی در اوج نیاز من به «دانستن» می‌زد. لعنت به چشم‌های مهربان و خنده‌های خوبت!

خری هستم که تا کمر در گل فرو رفته‌ام. در یک ماه پروژه‌ام را که در حد یک پروژه‌ی ارشد است ( فکر می‌کنید خالی می‌بندم؟ هرکسی فکر می‌کند خالی می‌بندم زود دستش را بالا بگیرد تا با مشت بکوبم توی دماغش)به هزار بدبختی و خون‌دل و دوباره کتاب خریدن و تا نیمه‌های شب بیدار ماندن بسته‌ام و با این که هنوز 2ماه فرصت هست استاد راهنمای نفهم گفته است باید تمدید کنم. «تمدید» غم‌انگیزترین کلمه‌ای که از زبان یک استاد راهنما می‌شنوی. «تمدید» یعنی:« شش ماه دیگر باید عمرت را تلف کنی. شش ماه دیگر باید وقتت را هدر کنی. شش ماه دیگر باید پولت را به باد بدهی.شش ماه دیگر باید جانت را در رفت و آمد در این راه صرف کنی.»

من آدم لوسی نیستم. اما اگر چیزی عمق جانم را بسوزاند به  گریه‌ام می‌اندازد. اگر چیزی برایم حیاتی باشد اشکم را در می‌آورد. «تمدید» کلمه‌ی اشک‌اوری است. آنقدر که جلوی استاد راهنما صورتم از اشک خیس می‌شود. هق‌هق می‌کنم. جواب گریه‌ام هم می‌شود پوزخند. من با گاو‌های زیادی در زندگی‌ام سر و کار داشته‌ام. اما تا به حال هیچ گاوی در چشم‌های خیس از گریه‌ام نگاه نکرده بود که پوزخند بزند. فکر کنید یک مرد (!) در چشم‌های خیس یک دختر که رد ریمل و خط چشم، گونه‌هایش را سیاه و لکه دار کرده زل بزند و پوزخند بزند:« همینی که هست. مگه من نباید بگم دفاع کنی؟ منم دلم نمی‌خواد دفاع کنی.» از نظر  خودم این صحنه آنقدر تکان‌دهنده و مفهومی‌ست که می‌تواند ایده‌ی یکی از فیلم‌های کیارستمی بشود. اسمش را هم بگذارد «لَک». کادر بسته: فوکوس روی گونه‌ها و لپ‌های من و خط کنار بینی‌ام که وقت گریه کردن عمیق‌تر و پررنگ‌تر می‌شود.

بابا همیشه می‌گوید:« حق دادنی نیست، گرفتنی‌ست.» مامان اما از آن طرف دعاهایش را فوت می‌کند به آسمان که خدا بزرگ است. من این‌جا سینه‌ام مالامال درد است. چند روز است که انگار یک نفر با پوتین‌های سنگین پایش را گذاشته روی گلویم و فشار می‌دهد. مامان می‌گوید:«500هزار تومان فدای سرت.» درد من درد 500هزار تومان دیگر نیست که به ناحق باید توی حلق دانشگاه بریزم، درد من نفرت و انزجاری‌ست که 6ماه دیگر باید تحمل کنم. درد من، درد آن پوزخند‌ کذایی‌ست که گفته:« همینیه که هست.» درد من آن چند نفری‌اند که بدون پایان‌نامه نمره می‌گیرند. درد من این است که هیچ چیز دنیا عادلانه نیست. درد من این است که حتی خدا هم در خلقت مرد‌های س.کسی عدالت را رعایت نکرده است. خوش‌تیپ‌های س.کسی برای آن طرف مرز‌ و بوم‌اند و بی‌اعصاب‌های بوگندو‌ی حمام نرفته‌ی همیشه عرق کرده‌ی صورت نتراشیده‌ی شکم‌دار متوقع پرادعا برای این طرف مرز. حالا گیرم یکی از آن‌ها را درقالب دروازه‌بان تیم ملی و یکی دو تا در مدافعان والیبالیستی این طرف مرز آفریده باشد. ما را چه سود؟ می‌پرسید مرد س.کسی و پایان‌نامه چه ربطی به هم دارند؟ شما دیگر چرا ربط چیزها را نمیفهمید. هان؟ ناامیدم نکنید ای خوانندگان!

 

http://s5.picofile.com/file/8127133500/10487410_10152985550204896_1220800499199823581_n.jpg

از نیازمندی‌های فوری دیگر:
به جای بستن و دفاع کردن پایان‌نامه، به یک مرد خوش‌تیپ جهت تماشا کردن و کف کردن نیازمندیم.

20 Jun 09:59

الان اين متلك بود؟ يا چي؟

by giso shirazi
 دانشجو سه شده بود , نمره اش را دادم هشت, پيغام داده شما يک انسان واقعى هستيد, مى بوسمتون

20 Jun 09:59

خب خدا را شكر، نگران شده بودم

by giso shirazi
دانشجو نوشته :يكي از مشهورترين مجسمه هاي داوينچي، رافائل است
19 Jun 18:46

ژاپنی ها و سکس با کودکان

11 ساعت،8 دقیقه


این روزها خبری از ژاپن توجه ها را به این کشور جلب کرده است. اینکه داشتن تصاویر سوء استفاده جنسی از کودکان (افراد زیر ۱۸ سال) در ژاپن ممنوع شده. ژاپن آخرین کشور توسعه یافته از سی و چهار کشور«سازمان همکاری اقتصادی و توسعه» است که این ممنوعیت را وضع می کند. مطابق قانون جدید، نگهداری، خرید و فروش یا تبادل عکس و فیلمهایی که در آنها از کودکان سوء استفاده جنسی می شود ممنوع است و منجر به مجازات حداکثر یک سال زندان یا جریمه نقدی تا ده هزار دلار می شود. به این معنی که اگر در ...