Shared posts

06 Nov 20:31

398 .

by mesle

مثل ِ اون موقعی که برا اولین بار بهت میگه " دوسِت دارم " ..

:)

04 Nov 15:08

گاهی نمی‌شود که نمی‌شود...

by نفس
برای بعضی‌ها باید تلاش کنید. ارزشش را دارند. ولی برای بعضی‌ها هرکاری بکنید کم است. مال تو نمی‌شوند. وقتی یکی دوست‌تان ندارد هرکاری بکنید کم است.
روزهایی بود که خیال می‌کردم اگر خوب باشم، مدام گذشت کنم، مدام توجه و محبت کنم و همه کارهایم را درست انجام بدهم، می‌ماند.
جوری همه چیز را می‌شستم و می‌سابیدم انگار خوشبختی‌ام به این‌کار بستگی دارد. همیشه خانه مرتب و تمییز بود. ساندویچ و غذای آماده دوست نداشت. همیشه غذای کامل داشتیم. حتی یادم هست یک دوره‌ای دستم توی گچ بود. از کار که برمی‌گشتم توی راه غر می‌زدم که شام درست نکرده‌ام. همکارها تعجب می‌کردند که: ینی حتی حالا که اینطور است کمک نمی‌کند؟ ینی نمی‌شود آماده بخورید؟ ولی من دوست داشتم زن کاملی باشم. به جان کندن کارهایم را انجام می‌دادم. خانه کوچک بود و به سختی وسایل‌مان جا می‌شد. بعدتر با آمدن بچه، جا کم‌تر هم شده بود. مرتب نگه داشتن‌اش با وجود یک بچه‌ی نوپا سخت بود. اما هنوز از نظر خانواده‌ام من یک وسواسی بودم. یک روز صبح یادم هست آماده می‌شد که برود سرکار. دنبال جورابش می‌گشت و توی جا جورابی پیدا نکرده بود. همه‌ی لباس ها را با عصبانیت از کمد می‌ریخت بیرون و داد می‌زد که جوراب ندارم. بچه دوسال‌اش نشده بود. کنارش ایستاده بود و توی لباس‌های ریخته شده جوراب‌ها را پیدا می‌کرد و نشان‌اش می‌داد و با آن لحن قشنگش می‌گفت: اینا!... اینا!... 
آن روزها دیگر مهم نبود که من چقدر تلاش می‌کنم. او انتخاب‌اش را کرده بود. دست آخر هم من بچه را برداشتم و او آن زن را. اما این تلاش برای کامل بودن مرا رها نمی‌کرد. وقتی کسی از دستشویی استفاده می‌کرد، باید آن را می‌شستم از کاشی‌های نزدیک سقف شروع می‌کردم، تا پایین. چند سال گذشت تا بهتر شدم. عادت کردم که ظرف‌ها می‌توانند توی ظرفشویی بمانند. لازم نیست بعد از هر لکِ غذایی کل یخچال را بشورم. می‌شود هر دوسه روز یک‌بار جارو بکشم و اگر کسی دوستم داشته باشد همین جوری دوستم خواهد داشت. 
چند روز پیش خواهرم و دوستش آمده بودند جلوی در چیزی را بگیرند. دستم انداخته بودند که وای چقدر خانه‌اش تمییز است. دوست‌اش می‌گفت: نگاه کن، دقیقن همونجور که گفتی، اسکاچ ظرفشویی‌شو ببین، چقدر صاف گذاشته! معلومه از اوناییه که کج بشه زود می‌ره صافش می‌کنه... خواهرم هم می‌گفت: این اشتباهی شده... ولش کن از ما نیست.
آن‌ها می‌خندیدند و من می‌دیدم که چه سال‌هایی را حرام کرده‌ام. از روحم و از تنم گذاشته‌ام تا خوب و همه چیز تمام باشم و زن‌های اطرافم که راحت‌تر زندگی کرده‌اند چقدر خوشبخت‌ترند. آن‌ها را با همه‌ی ضعف‌های‌شان دوست داشته‌اند. مثل یک آدم. با بدخلقی‌های‌شان. با تنبلی‌هایشان. با خوبی‌ها و بدی‌هایشان. 
از من که گذشت، اما شما وقت دارید. برای کسی که عاشق‌تان نیست، هرچقدر بی نقص و عالی باشید کم است. عاشق‌تان نمی‌شود. واقعیت تلخ این است که زور بی‌خود می‌زنی... همین!
04 Nov 15:06

ماجرای رفتن به کافه لختی ها

by ونداد زمانی

feb13-The-Parlour-Game-02وسط هفته، دوستی تلفن زد و گفت: «میزبان دوستی است که تازه از ایران آمده٬ و از  من خواسته که او را به کافه لختی‌ها ببرم. بیا ما را ببر…» با وجود کمی سر درد و سرماخوردگی٬ درخواستش را رد نکردم. این درخواست مصادف با رد شدن پروپوزال ساخت فیلم مستند من در باره خانه های غیر رسمی « خودفروشان» در بعضی محلات تورونتو بود … خانه هایی که توسط حدود ۵ دختر و یک خانم مدیر به صورت غیرقانونی اداره می شد.

موضوع فیلم مستند٬ کارگران جنسی نبود و برعکس همیشه٬ توجه اصلی معطوف مشتریان متاهل و میانسال این روسپی خانه های کوچک تورونتو بود. اکثر این خانه ها در مجلات شهر٬ از طریف درج اگهی ماساژ بدن٬ مشتریان شان را جلب می کردند. بدم نمی‌آمد سَرکی بکشم به فضای موضوع فیلمی که اجازه ساختنش نصیبم نشده بود ولی بعد از ماه ها تحقیق به مرحله ایی رسیده بود که تصویر کلی فیلم در ذهنم وجود داشت.

دو ساعتی مانده به نیم شب، به کافه مورد نظر رسیدیم. سه شنبه‌ی سوت و کوری بود. حوالی ۱۵ دخترِ تقریبا لخت، دور و بر پیشخوان روی حوله‌های سفیدی که همه جا با خودشان می‌بردند لم داده بودند.

آقای مسافر تا فهمید که دختران کافه‌ی لختی‌ها او را به آرزوی خود نمی‌رسانند و فقط در ازای ۲۰ دلار در اتاق خصوصی برایش لخت خواهند رقصید با تعجب ولی طلبکارانه گفت: «آخه این دیگه چیه؟ من گفته بودم که چی می‌خوام… اینا که با هاشون کاری نمی‌شه کرد. بابا صد رحمت به ایران… اگه اومده بودین ایران براتون دختر تهیه می‌کردم که یه هفته باهاش هر طور که می‌خواهید حال کنید»

در حالی که به چهره سرخ شده دوست عزیزم می نگریستم که از سر لطفِ سنتی، خودش و مرا به این کار واداشت٬ به فکرِم خطور کرد کاش می شد فیلمی در باره بخشی از مردانِ از هفت دولت آزادِ ایران ساخته شود که در این بلبشوی جامعه ایران با وقاحت تمام، مشغول لجن مال کردن حیثیت مرد ایرانی و سواستفاده از زنانی هستند که قربانی شرایط شده اند.

مسافر ایرانی بلافاصله فتوحاتش در سوئد و آلمان و هلند را به رخ ما کشید و به ما گوشزد کرد که «خدا وکیلی اما جنس‌های خوبی اینجا هستند حیف که نمی‌شود دلی از عزا در آورد». بعد به ما سرکوفت زد که «آخه این هم شده کشور؟». ماهم البته با سرافکندگی برایش توضیح دادیم که در کانادا هم به اندازه کافی از آن رقم دختران که می خواهد یافت می‌شود. بعد از او خواستیم امشب را کوتاه بیاید و یکی از دختران سالن را برای رقص لختِ یک نفره به اتاق خصوصی ببرد.

آقای مسافر پس از بازگشتش از اتاق خصوصی با دلخوری و قیافه حق به جانب گفت که میل ندارد بیشتر از این وقت در آنجا تلف کند و ما عازم خانه های مان شدیم. در راه برگشت و در سکوت چندین بار نگاهم با نگاه دوستم تلاقی کرد و آشکارا می دیدم که دوست عزیز و واقعا سر به زیر من٬ همه وجودش آکنده از خجالت بود.

در بازگشت به خانه، همسرم کنجکاوانه پرسید پس چرا اینقدر زود؟ گفتم آقای مسافر، هوس ولایت کردند چون به نظر می آید تورونتو به اندازه کافی خارجی نبود. بدن خسته و سرما خورده ام اجازه نداد که بتوانم تمام و کمال ماجرا را تعریف کنم. فقط شنیدم که همسرم پرسید این آقا اصلا به ذهنش خطور می‌کند که روزی همسرش نیز در غیاب او همین کار را بکند؟ منگ و خسته طوری سر تکان دادم که برای خودم هم مشخص نبود چه جوابی در آستین دارم.

 

29 Oct 19:50

جایگزین

by خانم اردیبهشتی

سلام

یالوم تو کتاب دژخیم عشق یک جمله بسیار زیبا داره که خیلی روی من تاثیر داشت:

«هیچ وقت چیزی را از کسی نگیرید مگه جایگزینی براش داشته باشید.»

 

این جمله تو خیلی از ارتباطات راهگشاست...

این چیز می تونه اسباب بازی یک بچه، حمایت خانواده یک زن، شغل و مقام اجتماعی یک مرد یا حتی باورها و اعتقادات یک فرد باشه.

شما اگه داشته های یک فرد را ازش بگیرید و در عوض چیزی براش نداشته باشید، یک خلا در اون فرد ایجاد کردید که باعث گیجی و سردرگمیش میشه. احساس اجحاف و خشم بهش دست میده و چه بسا کینه شما را به دل بگیره و این آغاز یک سری از سوتفاهم ها و احساسات منفی و نفرت میشه.

 

برای داشتن یک رابطه موفق هر گاه خواستید چیزی را از فرد مقابل بگیرید براش یک جایگزین داشته باشید...

29 Oct 19:44

طلاق عاطفی

by خانم اردیبهشتی

سلام

طلاق عاطفی به دلایل مختلفی ممکنه رخ بده. می تونه شکل ها و فرمت های مختلفی داشته باشه ولی همه اون ها در یک چیز مشترک هستند، فرد نسبت به شریک زندگیش بی علاقه و بی تفاوت میشه.

ممکنه حتی وظایف زناشوییشون را نسبت به هم انجام بدهند، ممکنه مرد با جدیت برای تامین مخارج زندگی کار کنه یا زن برای بهبود کیفیت زندگی و مسائل درون خانه و یا حتی ممکنه نسبت به هم بسیار با احترام صحبت کنند ولی خلا و نبود یک چیزی در این بین بسیار مشهوده...

عدم عشق و علاقه. فرد دیگه با علاقه به خونه نمیاد. دیگه با عشق برای همسرش چیزی نمی خره. دیگه با شوق غذا نمی پزه یا به خودش نمی رسه. دیگه از احساسات و افکارش برای شریک زندگیش تعریف نمی کنه. دیگه براش احساسات آن دیگری مهم نیست. دیگه ... و دیگه و دیگه...

فرد بی تفاوت میشه... بی احساس و البته ناامید... ناامید از دیدن عشق و بهتر شدن زندگی... ناامید از برقراری مجدد رابطه ای سرشار از احساسات و شور و شوق با همسرش...

به هزاران دلیل موجه و غیرموجه منجمله بچه ها و عدم حمایت اجتماعی و خانوادگی یا عدم استقلال مالی یا ترس های مخفی و آشکار و... تن می دهد به این هم خانگی...

طلاق عاطفی شکل های مختلفی داره و به دلایل متعددی هم رخ میده ولی یکی از مهم ترین دلایل اون عدم ارضای نیازها و توقعات به حق فرد توسط همسرشه.

شما فکر می کنید این نیازها چی می تونه باشه؟ تجربه ای دارید برام بگید؟

 

پیوست: حدود یک ماه پیش یک مطلب زیبا در یک کتابی خوندم و همون لحظه برای یکی از گروه های وایبری با ذکر منبع و به شیوه نوشتاری خودم ارسال کردم. حالا بعد از یک ماه تو یک گروه دیگه ای یکی از اساتید روانشناسی این پیام را ارسال کرد. کلی ذوق کردم که پیام من دست به دست چرخیده. ولی گفتم قبل از نوشتن این موضوع مطمئن بشم! از ایشون پرسیدم این مطلب را خودشون نوشتند یا فورواردی است و در کمال تعجب ایشون ادعا کردند خودشون این کتاب را خوندند و این پیام را نوشتند!!!!!!!!!!!!!! بعد من گفتم که این پیام را فلان روز به نوشتار خودم تو گروه ارسال کردم و ایشون منکر شدند و یک عده هم از استاد به خاطر مطالب عالیشون تشکر کردند!!!!!!!!!!! و اینجا بود که متوجه شدم چرا ما جهان سومی هستیم! 

18 Oct 21:31

اگر خدا بچه ی مامانم بود...

by پرنده ی گولو


خب من که نمی تونستم همین جوری مثل ماست بشینم تا ساعت پنج بشه و برم خونه رو سوسک زدایی کنم! مجبور شدم بشینم در مورد این همخونه ای گرامی مطالعه کنم. مجبور شدم! میفهمید؟ و بعد از قریب به یک ساعت مطالعه ی تخصصی به این امر مهم نائل اومدم که میان سوسک من تا سوسک گردون تفاوت از زمین تا آسمان است!!! اصن عجب خلقتی داشته این موجود پشمنده!!!


پس بدانید و آگاه شوید که؛


- برخلاف ما انسانها که موجوداتی نوظهور در عرصه ی تاریخ زمین هستیم ، اجداد سوسکها با کمترین تفاوت نسبت به نوادگان معاصرشون، با تی رکس ها دمخور بوده اند.


- میتونن یک ماه بدون غذا و دو هفته بدون آب زندگی کنن.


- بغلی و لمسی هستن!!! این دفعه قبل اینکه با دمپایی بزنیدشون، یه دستی به سرشون بکشید! گناه دارن!


- بعضی از خانوماشون توی کل عمر فقط یه بار عشقبازی میکنن، بعد دیگه باقی عمر حامله اند!!!


- یک هفته بدون سر زندگی میکنن!


- میتونن نفسشون رو تا 40 دقیقه حبس کنن!


- میتونن یک ساعت بی وقفه بدوند!


- فرقی نداره چی بخورن، چونکه باکتری های توی بدنشون همه ی اسیدآمینوها و ویتامین های مورد نیازشون رو می سازه!


- سریع هستن. بین تصمیم گیری تا عملشون 8.2 صدم ثانیه فاصله هست! 


- اینایی که تو ایران هستن ریزه ی فامیلن! اصغرشون تو استواست!


- در حالی که برای مرگ آدم دو تا شش گری تابش رادیو اکتیو قطعاً کشنده است، این دوستای خوبمون در نهصد گری تازه ورجه شون میگیره! ( اینا رو دست کم نگیرید، تنها بازمانده های سرحال حادثه ی چرنوبیل هستند)


- عرق خور هستند! نوع آمریکایی شون علاقه ی خاصی به آبجوی شیرین با درصد الکل کمتر از ده داره!


- شرطی میشن!!! و زمینه شرطی شدنشون کلاسیکه! دقیقاً مدل سگ پاولف! یعنی باور کنین اگه روشون کار بشه حتی جیششون رو هم میگن!


- تعادلشون معرکه است!


و  آخرش اینکه خوش عکس هم هستند! دست و پاشون گرچه اپیلاسیون نشده ولی واقعاً بلوریه! اینجا رو ببینید.





توضیح عنوان: اگر خدا بچه ی مامانم بود، بی توجه به اینکه چقدر برای هر کدوم از فانکشن های سوسک نوآوری داشته، بر میگشت بهش میگفت: دخترم نمیگم قدر کارهاتو نمیدونم ها! ولی اگر بجای این کارا درس ات رو درست میخوندی الان پزشکی تهران قبول شده بودی!!!

18 Oct 09:25

دفاع از ارزش ها

by خانم اردیبهشتی

سلام

شنبه برای خرید کتاب رفته بودم انقلاب. تو مسیر بازگشت از کنار هر پارک و میدان و فضای سبزی که می گذشتم با صحنه هایی چون این یا این که یادواره ای برای جنگ هشت ساله ایران بود مواجه می شدم. همین طور که کنجکاوانه از کنارشون می گذشتم داشتم فکر می کردم دقیق چند ساله که از جنگ می گذره؟! دقیق سن برادر من! برادر من در آخرین سال جنگ به دنیا اومد! به اندازه عمر یک جوان بالغ از جنگ می گذره... بعد فکر کردم برای درست کردن چنین یادبودهایی و برگزاری چنین برنامه هایی چه قدر هزینه و امکانات و نیروی انسانی صرف شده؟

فکر کردم چه قدر از این هزینه ها و نیروها می شد صرف کم کردن دغدغه های فکری امثال برادر من بشه؟ جوان هایی همسن برادر من که نسل بعد از جنگ هستند. که الان دغدغه کار و زندگی و ترس از آینده ای بی ثبات دارند؟ بچه هایی که تفریحات سالمشون به گشت زدن تو خیابون ها و دور هم جمع شدن ها در یک رستوران خلاصه شده؟ نسلی که تفریحاتشون داره محدود و محدودتر میشه و در کنارش پوچ تر و بی ارزش تر! که آب بازی کردن براشون ضد ارزش شده! یک خندیدن براشون جرمه! که دیگه فیلـ.تر شدن و پار.ازیت داشتن و محدود شدن و تفکیک شدن براشون عادی شده و فکرشون شده دور زدن این محدودیت ها! که به یک بی انگیزگی رسیدن! به یک عادت!

من برای همه کسانی که به جنگ رفتند احترام قائلم. تک تک اون جوان ها و نوجوان هایی که گه گاه وقتی سر مزارشون حاضر میشم سنشون موقع شهادت به زور به 22 سال می رسیده. برای کسانی که به ایران استقلال دادند.

ولی حقیقت اینه که اون ها برای چی جنگیدند؟ برای حفظ چیزی که اسمش ایرانه و ایران شامل چیه؟ شامل زمین، کوه، دریا، دشت، کویر، جنگل، شهر و ... که در یک مرز گربه مانند محصور شده ولی همه این ها بدون افرادی که ساکنش هستند، بدون مردمی که ایرانی نامیده میشند اعتباری نداره. و الان برای بهتر شدن همین ایرانی که این همه هزینه مالی و جانی براش پرداخته شد ما چی کار می کنیم؟ برای نشاط و ارزندگی و بالندگیش؟

چسبیدن بیش از حد به گذشته ها، حالا چه می خواهد از انقلاب به بعد باشه و چه کوروش و داریوش کبیر ما را از حال و آینده غافل می کنه. بها دادن و پز دادن با چیزی که بودیم و الان نیستیم چه فایده ای داره؟

حقیقت اینه دنیا دائم در حال تحوله. جوان امروز دیگه با جوان دهه های 50 و 60 فرق داره. نیازهاش، آرمان هاش، خواسته هاش، دغدغه هاش و ... و کشوری پیشرفت می کنه، کشوری می تونه ادعای رفاه، تامین سلامت جسم و روان، پیشرفت و تعالی را بکنه که این نیازها را بشناسه و بر اساس اون جلو بره...

هر چیز تعادلش خیلی خوبه. حتی اگه یاد کردن از ارزش ها باشه! وقتی این قدر در یاد کردن از ارزش های گذشته غرق بشیم ارزش ها و سرمایه های امروزمون را از دست می دهیم.

 

پیوست 1: حس می کنم خیلی خوب نتونستم منظورم را برسونم! شاید به خاطر یکی از اون دغدغه هایی باشه که تو پست ازش اسم بردم!!! فیلـ.ترینگ!

پیوست 2: چند روز پیش داشتم چند پست از آرشیوم را می خوندم! دیدم هر پستی کم کمش 40-50 تا نظر داشت! یادش بخیر! چه شور و شوقی داشت دنیای وبلاگستان! بحث و تبادل نظر! چه قدر ذوق داشتم که افکاری که مثل سیل به ذهنم هجوم می آورد و منسجم کنم و به نوشته تبدیل کنم ولی الان... الان این قدر استقبال کم شده! این قدر محیط وبلاگستان سوت و کور شده که خیلی از افکار من هیچ وقت به مرحله نوشتار تبدیل نمی رسند و در همون حد فکر در بایگانی ذهنم مسکوت می مونند...

 

14 Oct 22:51

اوني كه از در مي ياد جونور نيست؟

by giso shirazi
يادتون باشه خواهرك به دوقلوها مي گفت جونور و اونا هميشه شاكي بودن
اين دفعه يكي از دوقلوها داد زد، من جونور نيستم، جونور پشه است كه از پنجره مي ياد تو
11 Oct 19:29

عشق

by baryeto2
عشق فقط  یکبار اتفاق می افته. آدم فقط بار اول اونجور عاشق میشه. بعدش دیگه غیر ممکنه. فقط یک عشق حقیقی وجود داره.من دیگه شانسم رو برای عاشق شدن از دست دادم....

چه مزخرفاتی.عشق میتونه هزار بار اتفاق بیفته و اگر شما از رابطه هاتون درس بگیرید هر بار از بار قبل بهتره. ممکنه جدا که میشید فکر کنید که دیگه هرگز شانس دوباره ای نخواهید داشت..یا دیگه هرگز آدمی رو پیدا نخواهید کرد که اونجوری که اون یک نفر رو دوست داشتید عاشقش بشید.فکر میکنید اون دیگه شیدایی مطلق بوده اخر عشق بوده.دیگه همه انرژیتون رو گذاشتید و دیگه نمیتونید.اما باز یکسال یعد... شش ماه بعد ...میبینید قلبتون داره برای کسی میتپه.باز مثل دختر های کوچک میترسید و نگران میشید.باز منتظر نامه هاش میمونید. باز دلتون میخواد همه چیز رو باهاش قسمت کنید.بعد هی خودتون رو میکشید عقب از ترس اینکه نشه.نه که نخواد.نه که نخواید.که جور نشه.که یه چیزی که خارج از اراده شماست باعث بشه که جور در نیاد. بعد باز دلتون رو بزنید به دریا...بعد باز بترسید.باز مثل دختر های هجده ساله ذوق کنید توی قلبتون یه پرنده باشه که همه اش اواز بخونه..همه جا دنبال نشونه هاش بگردید. بترسید از عشق و نترسید.

بهتر از اون  وقتیه که اون آدم هم صادقه.مثل خودتون اهل بازی نیست.که هرگز شما رو منتظر نمیذاره.که می فهمدتون.تحسینتون میکنه.که چیزی به اسم برنامه های مخفی و قایم موشک بازی نداره. که وقتی شما به نظرش فوق العاده میرسید بهتون می گه. احساس نمی کنه که باید بزنه توی سرتون. هیچوقت تحقیرتون نمیکنه.هیچوقت موقعی که باهاش کار دارید وانمود نمیکنه پیش یه زن جذابه و " وسایلش رو زیر تخت اون جا گذاشته و حالا باید بره بیاره و برای شما وقت نداره". که وقتی عصبانی هستید بلده ارومتون کنه. کسی که ازتون نمیپرسه و ازش نمی پرسید کجا بودی کی رفتی کی اومدی.کسی که می ترسید عاشقش بشید...بد هم می ترسید . کسی که میشه رازتون. بهترین رازیکه تاحالا داشتید...

اره هر کسی که بهتون گفت عشق یکبار اتفاق می افته، هر کسی بهتون گفت برای هر آدم ی فقط یک جفت وجود داره..هر کسی بهتون گفت ادمی که درکت کنه رو هرگز پیدا نمیکنی هیچوقت عاشق نبوده.هیچوقت زندگی نکرده. من مطمئنم.من..به همتون قول میدم.

07 Oct 19:57

عکس های برتر حیات وحش

by مرد روز

مسابقه سالانه عکاسی از دنیای وحش که توسط موزه تاریخ طبیعی لندن و بی بی سی برگزار می شود از میان ۴۱ هزار عکس ارسالی٬  لیست ۵۰ عکس را برای بخش مسابقه انتخاب کرده است. شما می توانید با رفتن به وب سایت این مسابقه عکاسی در انتخاب عکس برتر نقش داشته باشید. ما به سهم خودمان این ۱۰ عکس را پسندیدیم.

'Heavy Rain' by Pierluigi Rizzato

‘Heavy Rain’ by Pierluigi Rizzato

'Big Mouth' by Adriana Basques

‘Big Mouth’ by Adriana Basques

'Feel Safe' by Juan Carlos Mimó Perez

‘Feel Safe’ by Juan Carlos Mimó Perez

'Great Peacock Moth Caterpillar' by Leela Channer

‘Great Peacock Moth Caterpillar’ by Leela Channer

'Moonlight Climber' by Alexander Badyaev

‘Moonlight Climber’ by Alexander Badyaev

'Stretching' by Stephan Tuengler

‘Stretching’ by Stephan Tuengler

'Too Big But So Tasty' by Alain Ghignone

‘Too Big But So Tasty’ by Alain Ghignone

'Whats This' by Peter Mather

‘Whats This’ by Peter Mather

'Shoulder Check' by Henrik Nilsson

‘Shoulder Check’ by Henrik Nilsson

'Bad Hair Day' by Gordon Illg

‘Bad Hair Day’ by Gordon Illg

The annual Wildlife Photographer of the Year

 

07 Oct 19:55

به محك كمك كنيد، به اينها خيلي كمك كرده بود

by giso shirazi
تا از در كوپه وارد شدم فهميدم، كله و ابرو بي موي كودك با جاي جراحي بزرگ روي سرش و چشمهاي تا به تا شواهد معتبري از غده سرطاني در مغز بود
پانزده ساعت راه تا تهران فرصت زيادي براي آشنايي با خودش و مادرش
دخترك نقاشي مي كشيد و در منظره اي كه كشيده بود
خورشيد گريه مي كرد و اشكش مانند باران از ميان ابرها  بر روي سر خانه اي مي ريخت كه دخترك خندان درون آن ايستاده بود
02 Oct 21:56

Go home cnn

02 Oct 21:54

سال ۱۹۹۹: نمایش شیوه کار با وای فای توسط استیو جابز و شگفت‌زده شدن مردم!

by علیرضا مجیدی

این روزها بسیاری از ماها در خانه وای فای خانگی داریم و دانشگاه‌ها و شرکت‌ها و اداره‌ها نیز. البته بماند که سرعت و کیفیت این وای فای ها در چه حدی است، اما به هر حال استفاده از وای فای برای ما به امری روتین تبدیل شده است.

اما ۱۵ سال پیش، یعنی در سال ۱۹۹۹ این طور نبود.

10-2-2014 11-02-02 AM

در ویدئویی که می‌توانید در اینجا در آپارات ببینید، استیو جابز را می‌بینید که در حال نمایش قابلیت‌های آی‌بوک است، او این دستگاه آی‌بوک را برمی‌دارد، وارد یک سایت می‌شود و بعد آی‌بوک را بلند می‌کند و نشان می‌دهد که بدون اتصال با سیم به اینترنت، به یاری وای فای، هنوز می‌تواند کارش را بکند.

غریو شادی جمعیت بلند می‌شود و استیو جابز برای تکمیل شگفتی و اطمینان حضار به مانند یک شعبده‌باز آی‌بوک را از میان یک علقه رد می‌کند تا نشان بدهد، هیچ سیمی در کار نیست.

ویدئو کیفیت پایینی دارد، اما دیدنش را توصیه می‌کند، چون به ما یادآوری می‌کند که در همین یک دهه و نیم اخیر چقدر پیشرفت کرده‌ایم و شاید در بازه زمانی مشابهی در آینده، پیشرفته‌ترین، گران‌ترین و مفهومی‌ترین فناوری‌های کنونی برایمان به چیز‌های عادی تبدیل شوند.

منبع


 


02 Oct 21:54

شانس بد: بیلبورد اپل برای تبلیغ آی‌فون ۶ در برلین، تبدیل به یک ضدتبلیغ برای این محصول شد

by علیرضا مجیدی

خیلی وقت‌ها بیلبوردهای بزرگ را برای صرفه‌جویی در جا، به صورت خمیده و انحنادار می‌سازند، اما یکی از همین بیلبوردها در برلین، باعث شده است که تبلیغ اپل برای آی‌فون ۶، تبدیل به یک ضدتبلیغ و مایه تمسخر این شرکت شود:

10-2-2014 11-42-19 AM

و البته در یکی از فروشگاه خرده‌فروشی در هلند، به صورت غیرعمدی این پوستر نصب شده است که باز طعنه‌ای ناخواسته است به مقاومت کم آی‌فون ۶ و ۶ پلاس در مقابل فشار!

10-2-2014 11-42-51 AM


 


02 Oct 21:53

کسانی که حقیقتا جنگیدند...

by خانم اردیبهشتی

سلام

تو سفری که اردیبهشت به خط شمال داشتیم تو یک روستای کوچک با یک آقایی آشنا شدیم که یک مغازه کوچک کنار خونه نقلیش داشت. توش هم مثل یک بقالی کوچک بود و هم کنارش ساندویچ می فروخت. برای خرید صبحانه رفتیم پیشش و یک ساعت پیشش نشستیم و باهاش حرف زدیم.

اصلیت شمالی نداشت ولی سال ها بود ساکن شمال شده بود. سال های پس از جنگ. وقتی فهمید اصلیتمون اصفهانیه اسم چندتا از سردارهای بنام را برد و گفت که همسنگرش بودند. از خاطرات و زندگیش برامون گفت. خیلی خودمونی و گرم بود. هیچ تفخری نداشت. خاکی و مهربون. براش مهم نبود که من یک روسری قرمز به سر و رژلب قرمزتر به لب دارم. باهام محترمانه صحبت می کرد و نگاه بدی بهم نداشت. رفت از باغچه خونه اش برامون کاهوهای پرورشی خودش را آورد و شست و به زور دستمون داد.

از تک تک لحظاتی که در کنارش داشتیم لذت بردیم و شاد بودیم. حس نکردیم قضاوتمون می کنه. احساس نکردیم خودش را از ما جدا می دونه و یا به خاطر جنگی که رفته و کاری که کرده سر ما منت می گذاره. از جنس خودمون بود. از جنس بقیه مردم.

 

آقای اردیبهشتی یک همکار خانومی دارند که لیسانس داشت. چند سال قبل یک دفعه ای زد و فوق قبول شد دانشگاه تهران که برای همه عجیب بود و عجیب تر این که یک دفعه بدون امتحان دکترا هم قبول شد و الان دانشجوی دکتراست!!!! همه در عجب بودند که کاشف به عمل اومد که ایشون از سهمیه ایثارگران همسرشون استفاده کردند و وقتی یک جای خیلی دور افتاده ارشد قبول شده بودند انتقالی گرفتند به دانشگاه تهران و به همین ترتیب برای قبول شدن دکترا از همین سهمیه استفاده فرمودند. سن این خانم و همسرش به جنگ و ایثارگری نمی خوره نمی دونم چه جوری شامل سهمیه ایثارگران شدند.

یاد چند سال پیش افتادم که می خواستم از دانشگاه صنعتی اصفهان مهمان بشم یکی از دانشگاه های تهران! یکیش همین دانشگاه تهران! چه قدر بازی سرمون در آوردند و آخر دست قبول نکردند.

چه حسی من می تونم داشته باشم؟ چه حسی کسانی می تونند داشته باشند که شاهد چنین تبعیضاتی هستند؟

این پست را در جواب دوستانی نوشتم که براشون پست قبل ابهام ایجاد کرده بود.

هرکسی که به جنگ رفت یک هدف نداشت. همه مثل هم نبودند. همه بی ریا و خالص نبودند. عده ای اعتقاد داشتند از صمیم قلب و بدون منت برای اعتقادشون رفتند حالا چه دفاع از وطن بود و چه اسلام! یک عده هم یا بنا به فرصت رفتند یا اجبار و یا...

یک عده مثل اون آقا در شمال از کاری که کرده بود سواستفاده نکرد و از کسی طلب نداشت. به خاطر عشق و وظیفه اش رفت و یک عده هم برگشتند و این قضیه در در بوق و کرنا کردند و در کنارش خودشون خوب استفاده کردند. از مقام و ثروت و قدرت و نفوذ. کسانی بودند که در کنار این قضایا مظلوم واقع شدند و نه تنها چیزی از این سهمیه ها و برنامه ها نصیبشون نشد بلکه فقط نگاه بد و غیرمنصفانه افراد عادی عایدشون شد که هر موفقیتی که کسب کردند را نه تلاش خودشون که به دلیل این سهیمه ها دیدند.

تر و خشک با هم سوختند و از این میان یک عده استفاده ها کردند.

آقای محمود من همسر و خواهر و بچه شهید نیستم. نمی تونم خودم را جای اون ها بگذارم ولی شاید اگه بودم دوست نداشتم جوانان الان نگاه بدبین و نادرستی به من و موفقیت ها و توانایی هام داشته باشند. دوست نداشتم همسن های من الان از جنگ زده شده باشند. بگند اه! باز هم این ها شروع کردند! چه قدر چسبیدند به گذشته! چه قدر این جنگ را پیراهن عثمان کردند و سر ما منت گذاشتند و ... دلم می خواست دیده احترام بهم داشته باشند ولی نه با زور و با کلی خرج و در کنارش استفاده های کلانی برای کسانی که حقیقتا نجنگیدند!

 

پیوست 1: افرادی مثل آتش نشان ها یا محیط بانان هم از جونشون مایه می گذارند. آیا اون ها هم شامل این سهمیه ها و این یادواره ها و این تکریم ها میشند؟ یا محیط بانان به خاطر دفاع از سرمایه های ایران زمین مظلومانه اعدام میشند؟! دیدن این تفاوت ها مردم را مخصوصا قشر جوان را بدبین می کنه.

پیوست 2: من نگفتم از بیخ و بن این یادواره ها نباشه! هر کشوری از سربازان و کشته شدگان جنگی یاد می کنه و بهشون احترام می گذاره ولی منظور من رعایت تعادل بود. زهرای عزیز این برنامه ها این قدر پرخرج هست که از جیب برادران و دانشجویان بسیجی بسیار فراتره. در ضمن این برنامه ها به عهده شهرداری تهران بوده یک سرچ کوچک بکنی برنامه هایی که در سطح تهران انجام شده و خرج ها و تدارکاتی که انجام شده مشخص میشه و شهرداری هم این پول ها را جایی غیر از بیت المال نمیده!

پیوست 3: این پست با همه عظمتش!!!!!!!!! در ادامه پست قبله برای همین کامنت دونیش بسته است!



بعدا نوشت: داستان این پست و کامنت هاش، چه موافقین و چه مخالفین، شده داستان این مصرع معروف "هر کسی از ظن خود شد یار من" 

صحبت من اصلا خانواده شهدا و ... و حق داشتن یا نداشتنشون نبود و نیست. صحبت من اصلا مخالفت با این عزیزان نیست. من منکر درد و رنجی که کشیدند نیستم. من زحمتی که کشیدند، جان و عمری که ازش گذشتند را نادیده نمی گیرم. من ناسپاس کار عظیمی که به هر دلیل کردند نیستم! اصلا صحبت من و کلام من درباره این افراد نبود. من درباره نقش مسئولینی که این کارها و این خرج ها را کردند، صحبت کردم. این که این برنامه ها و این خرج ها باعث بدبینی جوانان نسبت به این افراد میشه و نه احترام بیشتر. جوانی که با هزاران مشکل و دغدغه و بی ثباتی در این کشور روبه روهه! یک وام کوچیک می خواهد بگیره هزارتا مدرک و ضامن می خواهند با کلی سود بانکی! می خواهد سرمایه ای دست و پا کنه و کاری انجام بده یک شب می خوابه و صبحش قیمت فلان جنس دوبرابر شده یا گمرکش زیاد شده! می خواهد خونه بگیره از امروز تا فردا قیمت ها تصاعدی میره بالا و ... و ...

روی صحبت من با مسولین بود نه خانواده شهدا و جانبازان! 

دیگه بیشتر از این نمی تونم منظورم را باز کنم. امیدوارم سوتفاهم برای کامنت گذاران برطرف شده باشه!

02 Oct 21:50

Babies

02 Oct 21:41

Don't freak out about ebola

02 Oct 21:36

Janitor experiment

02 Oct 21:34

اجاق پرماجرا

---------------------------------

دفتر یاداشت من مثل یک اجاق پر از آتش گداخته کنار تختم چنان حرارتی داشت که شب‌های سرد و تاریکم را به صبح روشن می‌رساند. با خواب می‌جنگیدم تا دور و بر این اجاق، سرم را و دلم را گرم کنم. گاه از حرارتش تب می‌کردم، و با آن حال تبدار، هیزم تازه‌ای می‌گذاشتم که آتش نمیرد. صبح با همه‌ی بی‌خوابی و آنهمه مشغله‌ی روزانه، باز به فکر شب بودم که به اتاقم بروم، بخزم زیر پتو، اجاق را پیش بکشم، کمی هیزم تازه بگذارم، کمی آتش گذشته را هم بزنم، به اخگرهای درخشانش خیره شوم، گرم شوم، خاکسترهای دورش را جمع کنم، و مراقبش باشم.

این روزها نمی‌دانم چرا به سرم زد که خودم را از دست این اجاق پرماجرا این دفتر پر قصه خلاص کنم. دست خودم نبود و نیست. آدم بی آن که بخواهد یا حتا بداند، گاهی انگار روی زخم کهنه‌ای را می‌کند که همیشه جلو چشمش است، می‌افتد به جان زخم، دردش را هم تحمل می‌کند، اما همین وررفتن به زخم خودش زخمی کردنی ست از نوعی دیگر. یک جور وررفتن با ته‌مانده‌ی آتشی است که زمانی مثل آفتاب گرمت می‌کرد. لای خاکسترها و سوخته‌ها و نیم‌سوخته‌ها یکباره آتشی نهفته تا جگرت را می‌سوزاند. اینجوری می‌شود که آدم با حالتی جنون‌زده شروع می‌کند به ورق ورق کردن دفتری که دو سال گریه و خنده و شادی و ذوق و شور و خیال و زندگی مثل رگ و مویرگ در تنش جریان داشته و گرمش می‌کرده است. با پرسشی مالیخولیایی:  حالا اجاقی که دیگر گرمت نمی‌کند، چرا نگهش داری؟ که هروقت چشمت بهش افتاد زخم سر باز کند و خون تازه راه بیفتد؟ نه هیمه‌ی تازه‌ای، نه اخگری، نه حرارتی.

منقل چدنی قدیمی را از زیرزمین به آشپزخانه آوردم، پر از زغالش کردم و به شعله‌ها خیره شدم تا اخگر شد. آنوقت دفتر را گشودم و پیش رفتم؛ ورق ورق دو سال واقعیت و خیال و رویا و افسانه بر آتش پیچ و تاب می‌خورد و شعله می‌کشید، سر بلند می‌کرد که گریه کند، بخندد، حرف بزند، راه برود، عاشقی کند، اما آتش مجالش نمی‌داد، و با نیستی بی‌مرزش می‌کرد.

یکیش را کش رفتم و اینجا نوشتم که نثر و سیاقش بماند: 

«آدم‌ها وقتی هدیه می‌دهند، بلدند خوب بسته‌بندی‌اش کنند، در زرورق بپیچندش، به روت بیاورند با لبخند که دوست داری؟ و این خوشایند است، خوشایند و طبیعی. من اما این چیزها را بلد نبودم. نه این که بلد نباشم، از مامان یاد گرفته بودم که هدیه‌ام را نکنم توی چشم گیرنده‌اش؛ به خصوص اگر آن فرد عشقم باشد.

مامان وقتی جایی می‌رفت همیشه چیزی تحفه‌ای می‌برد، و بعد یک جوری یک گوشه می‌گذاشت و می‌رفت که انگار جا گذاشته است. این کردارش را دوست داشتم. و فکر می‌کردم آدم وقتی به کسی هدیه می‌دهد درواقع به خودش هدیه می‌دهد، برای دل خودش این کار را می‌کند. وقتی به سن غرور بودم، هیچوقت پول به من نمی‌داد، یک‌جوری یواشکی می‌گذاشت توی جیبم که فکر کنم خدا داده است، و همینطور هم بود؛ مامان خدا بود.

چقدر دوست داشتم برای تو هدیه بخرم. بیشتر از این که ازت هدیه بگیرم، دلم می‌خواست بهت هدیه بدهم. هرجا می‌رفتم به ویترین فروشگاه‌ها خیره می‌شدم، یکی از آن لباس‌ها را در ذهنم اندازه‌ات می‌کردم، نگاهت می‌کردم، برازنده‌ات می‌کردم، می‌خریدم، و  بی آن که آن را در زرورق یا کاغذ کادو بپیچم، ساده و عادی می‌گذاشتم یک جا که برداری بپوشی بیایی جلو من بچرخی، به اندامت تاب بدهی، دست‌هات را باز کنی، ببندی، بخندی، و بعد خودت را بیندازی توی بغلم.

نمی‌خواستم با هدیه دادن ارج و قرب پیدا کنم. می‌خواستم اگر دوستم داری بخاطر خودم باشد، می‌خواستم بدانی که برای لبخندت دست به هرکاری می‌زنم، می‌خواستم بدانی اگر تمام دنیا را برات بخرم، باز هم کم است؛ به اندازه‌ی دوست داشتنم نیست.»

02 Oct 21:33

Some life tips

02 Oct 21:29

And this isn't the first time

02 Oct 21:29

زن جوان آبی‌پوش

by هُما

ماتیس
لیدیا دِلِکتُرسکایا (Lydia Delectorskaya)، دوست، مدل، دستیار و منشی آنری ماتیس، نقاش فرانسوی بود. لیدیا باید مثل پدرش پزشک می‌شد اما در کودکی پدر و مادرش (۱۹۲۲) به تیفوس و وبا مبتلا شدند و مُردند. لیدیای ۱۲ ساله همراه یکی از نزدیکانش، از شلوغی سال‌های آغاز انقلاب روسیه، به فرانسه فرار می‌کند و در رشته پزشکی دانشگاه سوربن پذیرفته می‌شود اما از پس هزینه‌هایش برنمی‌آید. لیدیا خیلی زود ازدواج می‌کند، ازدواجش یک سال دوام می‌آورد و به جنوب فرانسه، جایی که مهاجران روس زندگی می‌کردند، مهاجرت می‌کند. در فیلم‌ها به عنوان سیاهی‌لشکر، رقصنده و مدل، شغل موقت و کم‌درآمدی پیدا می‌کند و با بی‌پولی روزگار می‌گذرانَد.
در یکی از همین کارهای موقتی، با آنری ماتیس آشنا می‌شود و به او در نقاشی بزرگ رقص کمک می کند؛ بعد از ۶ ماه کار، ماتیس ۵۰۰ فرانک به او می‌دهد تا کار تازه‌ای را شروع کنند، اما شریک زندگی‌اش پول را در یک‌شب در کازینو به فنا می‌دهد و می‌رود. لیدیا برای پرداخت پول مجبور به شرکت در ماراتن‌های رقص می‌شود که در سال‌های دهه ۲۰ و ۳۰ رونق داشتند. تلاش لیدیا برای بازپرداخت پول، ماتیس را تحت تاثیر قرار می‌دهد و یکی از پُربارترین همکاری‌های هنری شروع می‌شود.

Young Woman in a Blue Lydia Delectorskaya لیدیا دلکتورسکا Matisse Lydia Delectorskaya and Matisse Lydia Delectorskaya Lydia Delectorskaya ماتیس

بعدها ماتیس، لیدیا را به عنوان کمک‌حال همسر و دستیار و منشی خودش، استخدام کرد. سه سال بعد ماتیس از لیدیا خواست مدل نقاشی‌اش شود. لیدیا، برای اولین بار به عنوان مدل، مقابل نقاشی قرار گرفت که تلاشی برای بردنش به رخت‌خواب نکرد؛ در :زندگی‌نامه‌ای که هیلاری سپرلینگ درباره ماتیس نوشته، تایید کرده:
«ماتیس چنان دل‌سپرده نقاشی بود که وقت و انرژی‌اش را با سک.س با مدل‌هایش هدر نمی داد.»
ماتیس ۴ سال از هیچ کس دیگری غیر از لیدیا نقاشی نکشید و او نه تنها مدل که تقریبا همه‌کاره خانه و استودیوی او شد. کم‌کم همسر ماتیس گفت اینجا یا جای من است یا جای او. سال‌ها بعد لیدیا گفت «خانم از من خواست بروم -نه به خاطر «حسادت زنانه» یا خیانتی که وجود نداشت- بلکه به این دلیل که من تمام امور خانه را می‌گرداندم.»
وقتی ماتیس، لیدیا را اخراج کرد، لیدیا سعی کرد با شلیک گلوله، خودکشی کند. بعد از آنکه بالاخره ازدواج ماتیس و همسرش به پایان رسید، ماتیس دوباره سراغ لیدیا رفت.
هیلاری سپرلینگ بارها با لیدیا دلکترسکایا گفت وگو کرده و معتقد است او می‌توانست یک ارتش را اداره کند. لیدیا توانایی‌های شگفتی داشت؛ استودیو را اداره می‌کرد، مدل‌ها را سازمان‌دهی می‌کرد، با دلال‌ها و گالری‌دارها سروکله می‌زد و همه‌چیز مثل ساعت کار می‌کرد.
ماتیس ۴۰ سال بزرگتر از لیدیا بود و پس از عمل جراحی که به خاطر سرطان، در سال ۱۹۴۱ انجام داد، و انتظار زنده ماندن نداشت، تا سال ۱۹۵۴ که مُرد، لیدیا همراه و حامی او بود و با آرامش، دوستی و همراهی‌اش به ماتیس کمک کرد تا نقاشی‌هایش را خلق کند.
لیدیا در برش کاغذ‌های رنگی که ماتیس با آنها تعدادی از ماندگارترین کارهایش را آفریده، نقش داشته (البته بعضی منتقدان این نقش را در حد تهیه و خرید مقواهای سفید کلفت و رنگ‌آمیزی آنها می‌دانند و گفته‌اند بُرش‌ها، تنها کار خود ماتیس است) و ۴ سال روی آماده‌سازی و نصب تزئینات نفیس نمازخانه ماتیس کار کرد؛ ماتیس این کار را شاهکار خودش می‌دانست.
خانواده ماتیس هرگز موقعیت لیدیا را در رابطه با هانری ماتیس به رسمیت نشناختند، روزی که ماتیس مُرد -یک روز پس از کشیدن آخرین پرتره لیدیا- لیدیا زود خانه را ترک کرد و مراسم خاکسپاری را به آنها سپرد. لیدیا سال ۱۹۹۸ در ۸۸ سالگی در پاریس مُرد. تا آن زمان، نقاشی‌هایی را که ماتیس به او هدیه داده بود، به موزه هرمیتاژ سن پترزبورگ بخشیده و دو کتاب موثق درباره خلاق‌ترین سال‌های نقاشی ماتیس، چاپ کرده بود.

با استفاده از این مقاله
عکس یک: پرتره لیدیا دلکتورسکایا، اثر آنری ماتیس، رنگ روغن روی بوم، ۶۴.۵x۴۹.۵ cm، فرانسه ۱۹۴۷

نوشتهٔ زن جوان آبی‌پوش را در گوشه کامل‌تر بخوانید.

02 Oct 21:21

گذر از سد سانسور، به سان آب آرام عمیق

6 ساعت،29 دقیقه


سپیده سرافراز هی تو! چرا اینجا وایسادی؟ یالا برو تو اون کلاس، قراره همه نماز جماعت بخونیم! اما من نماز جماعت نمی خونم. بیخود کردی، برای چی؟ هنوز نمازو یاد نگرفتی؟ چرا خانم بلدم، می خواید براتون بخونم! اما تنهایی می خونم، من جماعت نمی خونم. برای چی؟ آخه من مسلمون نیستم و نماز جماعت نمی خونم! اخمهاش رفت توی هم، اما مثل اینکه دزدی گرفته باشد حالتی از کنجکاوی هم در چهره اش نمایان شد. چی هستی؟ مسیحی، زردشتی، کلمیمی؟ راستش خانم، راستش هیچ کدوم. یعنی چی؟ منو مسخره کردی؟ من اقلیتم اما اینایی که گفتین نیستم. چی هستی؟ بهایی. چی؟ خجالت نمی کشی در نهایت پررویی این کلمه رو می گی؟ فردا می گی مامانت بیاد تکلیفتو روشن کنیم.   این از اولین تصاویری ست که به عنوان یک بهایی به خاطر دارم. 8 یا نه ساله بودم و جنگ ایران  و عراق، ابری خاکستری بر تمام خاطرات کودکی ام افکنده بود. می دانستم و از حکایت‌ها و حرف‌های پدر و مادر و فامیل و دوستانمان احساس کرده بودم که شنیدن نام بهایی برای بیرون از خانه مان، چندان خوشایند نیست. چهره‌ها درهم و عبوس می شوند و صمیمیت پیشین جای خود را به شک و تردید و بداندیشی و دوری می دهد. وقتی چانه زنی هایش برای اثبات باطل بودن عقیده مان به نتیجه نرسید، رو به مادرم کرد و گفت: من که نمی گم بهایی نباش! باش، تو دلت باش اما عنوان نکن، اینجا مملکت اسلامیه. بچه های مردم منحرف می شن، خانواده ها اعتراض می کنن. خود بچه تون تنها می شه. بگو مسلمونم و خودتو خلاص کن. این بچه گناه داره وسط سالی بی مدرسه بمونه. اما این "بچه، وسط سالی " بی مدرسه ماند زیرا که این نام، این باور متفاوت، این دگرگونه اندیشی، این "بیان" خود، برای سیاستگذاران، برای اکثریت تمامیت خواه، هراس آور بود. اصلا اقلیت بودن همیشه هزینه داشته، چه در فکر، چه در باور، چه در جسم، چه در مغز و جنس و چه در نژاد. بزرگترین هزینه اش این است که معمولا سیاست های اکثریت سعی در حذف هویت، نام، خاطرۀ تاریخی، زندگی اجتماعی و آسایش روانی اقلیت دارند. اگر بتوانند، حذف فیزیکی می کنند، اگر نتوانند یا بنا به شرایطی صلاح نباشد، در پی زدودن نام و خاطرۀ این گروهها برمی آیند. اما داستان به همین جا ختم نمی شود. دوباره کلاس چهارم دبیرستان. 18 ساله هستم و مانند همۀ دانش آموزان سال آخر، درس خواندن های روزانه و شبانه و نگرانی های آینده و درس و ... . اما درس خواندن من از نوعی دیگر است. می دانم که نه دانشگاهی در کار است و نه مدرکی. تو به خدا سرت به سنگ خورده عقلتو از دست دادی دختر! آخه برای چی پس درس می خونی؟ خوب درس می خونم برای خودِ درس خوندن. البته ما رو دانشگاه راه نمی دن اما خودمون یه دانشگاه داریم که خب مدرک نمی دن. حالا مگه رو شناسنامتون نوشته بهایی؟ هان! یا رنگش با ماها فرق داره؟ نه  اما فرم ستون مذهب داره برای کنکور . ما هم جزوش نیستیم. ای بابا خوب بزن مسلمون. این مگه کاری داره؟ حالا نمی خوای بزنی مسلمون، بزن مسیحی، یهودی یا زردشتی! نه موضوع این نیست من که همه رو قبول دارم اما چرا باید با اون چیزی که اعتقاد دارم اجازه نداشته باشم درس بخونم! ببخشید ولی دیگه این مشکل خودته، فقط یه تعصبه. کسی به دل تو کاری نداره. در دلت بهایی باش، یک کلمه ننویس بهایی! نگو که تو همۀ عمرت یه دروغ هم نگفتی!   این دلسوزی های دوستان نزدیکم هم سویۀ دیگری از این ماجرا بود . انگار سانسور و خودسانسوری به رگ و پی مردم این مرز و بوم رخنه کرده بود. ترس از عیان کردن درون و افکار در حوزۀ عمومی و مخفی نگه داشتن باورها در پستوی خانه، جزئی از عادت های ما ایرانیان شده است. انگیزه ها گوناگون بود، از تعصب و نفرت و نادانی و ترس از دست دادن جایگاه و شغل  یا حب ارتقای آن تا دلسوزی و صمیمیت و ترحم و همدلی؛ اما راه حل نهایی یکی بود: خودت را سانسور کن و به هدفت برس. اما سانسور از چه تغذیه می کند و جان می گیرد و ریشه می دواند؟  از ترس، از انفعال و از پای نشستن و تسلیم شرایط شدن، از عادت کردن و عادی شدن این فضای ابراندودِ بی نور. از این باور که نرم نرم  و پاورچین خودت نیز فراموش می کنی که به عنوان انسان حق داری که باورت را بیان کنی، زبان و قلبت با یک ضرب‌آهنگ بزند و در درون خود احساس آرامش و یگانگی کنی. کم کم از یاد می بری که این تو نیستی که باید به خشک مغزی و تعصب و ساده بودن متهم شوی، بلکه همین هراس ها و  تلقین ها هستند که بر تراکم ابرهای تیره می افزایند و چون پرده ای در برابر آفتاب واقعیت، قد می افرازند.   مامان چه خبره! این چه وضعیه؟ چرا خونه این قدر ریخته پاشیده شده؟ دزد اومده (با خنده)! تو روز روشن! آخه حالا مگه ما چی داریم که دزد ببره؟ بابا رو!  چی؟ کی؟ برای چی؟ امروز خونۀ 500 تا بهایی ریختن و چند نفر هم از استادای دانشگاه رو بردن، بابا روهم همین طور!   شاید " مقاومت سازنده"، اصطلاحی که مایکل کارلبرگ، پژوهشگر کانادایی، در توصیف تأسیس دانشگاه مکاتبه ای بهائیان در ایران برگزیده، نمونۀ خوبی از خلاقیت برای گذر از مرز سانسور در ایران باشد. وقتی بهاییان به علت باورهای دینی خود از دسترسی به تحصیلات دانشگاهی محروم شدند، آیندۀ این جامعۀ 350000 نفری تاریک به نظر می رسید. این همان چیزی بود که دولتمردان جمهوری اسلامی می خواستند، به ویژه چون می دانستند که بهاییان بر اساس اعتقادات خود، به خشونت، فعالیت های سیاسی حزبی، شورش و یا تظاهرات ضد دولتی متوسل نخواهند شد. در همان دوران، 200 تن از اعضای برجستۀ جامعۀ بهایی به جوخۀ اعدام سپرده شدند، و هزاران بهائی دیگر زندانی یا از کار اخراج شدند. راه حل فردی و کوتاه مدتی که اکثریت ایرانیان از طیف های گوناگون، به هموطنان بهایی خود پیشنهاد می کردند، سانسور خود برای رسیدن به یک هدف آنی بود. اما این گزینه راه حلی بلندمدت و کارا نیست؛ اگر بهاییان با حذف هویت دینی خود و سانسور آن در عرصۀ اجتماع، از دانشگاه فارغ التحصیل می شدند، نظام حاکم به هدف خود، یعنی پذیرش ظلمی آشکار توسط بهائیان و تکرار و گسترش این سیاست  به سایر حوزه های اجتماعی، دست می یافت. چنین کاری، در واقع، انفعال و تسلیم شدن به خواستۀ بیدادگران بود. از سوی دیگر، همیشه میان کنش و واکنش سیاستگزاران و گروه هدف ایشان، تعامل وجود دارد، و نوع مقاومت گروه تحت فشار، معمولا واکنش دیگری متناسب با آن را در پی دارد. بهاییان قدرت را در همکاری برای ساختن چیزی یافتند که سیاست های حاکم سعی در محروم کردن آنها از آن داشت. این "دانش‌خانه" که هم خانۀ دانش بود و هم در خانۀ تک تک بهاییان تشکیل می شد، با ارائۀ دو رشته و با امکاناتی ابتدایی فعالیت خود را آغاز کرد و به تدریج بر اساس نیازها، امکانات و توانایی های جامعۀ بهایی ایران، گسترش یافت. این دانشگاه به نماد مقاومت سازنده تبدیل شد زیرا بهائیان نه تنها خود را از دام سیاست های تبعیض آمیز و سانسورِ خویشتن رهانیدند بلکه با بیان خویشتن و درافکندن طرحی نو، بحران را به پیروزی بدل کردند.  هر چه میل بیشتری به آزادی و حق داشته باشیم، سانسور را بیشتر احساس می کنیم. هرگاه بر حق خود برای بیان افکار و باورهایمان پافشاری کنیم، تارهای عنکبوت سانسور را بیش از پیش بر روح و جان خود احساس می کنیم و بیشتر در پی رهایی از آن برمی آییم. در این صورت، از خلاقیت خود برای تحقق خواسته ها و بیان افکار خویش بهره می گیریم و قوای فردی و قدرت جمعی ما بیشتر ظهور خواهد کرد؛ نه چونان سیلابی در پسِ آبراهی بسته، که سرِ طغیان و خروش دارد، بلکه به‌سان آبِ عمیقِ آرامی که پشت سد، در پی تبدیل قوای نهفتۀ خود به نیرو، نور و گرما است.    



02 Oct 21:12

آیا بینش ناقص ما برای استفاده از فناوری‌های نوین، روزی باعث انقراض‌مان خواهد شد؟

by علیرضا مجیدی

تصور می‌کنم برنامه‌نویس‌ها با بیل جوی آشنا باشند. امروز قصد داشتم مقاله‌ای بنویسم که به نحوی با بیل جوی مرتبط بود، اما متوجه مقاله بسیار ارزشمند از ایشان شدم که خیلی‌ها این مقاله را برجسته‌ترین نوشته و اندیشه او می‌دانند.

10-2-2014 7-40-59 PM


از زمانی که درگیر خلق فن‌آوری‌های نو شدم، ابعاد اخلاقی آنها همیشه مرا نگران می‌کرد، ولی تنها در پاییز سال ۱۹۹۸ بود که متوجه شدم، خطراتی که در قرن بیست ویکم با آنها رو به رو هستیم تا چه اندازه نگران‌کننده است. ناراحتی من از زمانی شروع شد که با ری کرزویل -مخترع معروف اولین ماشین خواندن برای نابینایان و بسیاری از وسایل حیرت‌انگیز دیگر- آشنا شدم.

10-2-2014 6-54-24 PM

ری و من هر دو از سخنرانان کنفرانسی در مرکز جورج گیلدر بودیم و من کاملاً تصادفی و زمانی که سخنرانی هر دوی ما به پایان رسیده بود، در هتل با او رو به رو شدم. ری به من گفت، سرعت پیشرفت فن‌آوری افزایش خواهد یافت و پیش‌بینی کرد که انسان‌ها به تدریج یا تبدیل به روبات می‌شوند یا به نحوی با آنها درهم می‌آمیزند که کاملاً شبیه روبات به نظر برسند. با این که قبلاً از این قبیل اظهارات شنیده بودم ولی گفته‌های او مرا کاملاً غافلگیر کرد؛ به خصوص از این جهت که ری دارای توانایی ثابت شده‌ای در زمینه پیش‌بینی و خلق آینده بود.

من از قبل می‌دانستم که فناوری‌های جدید مانند مهندسی ژنتیک و فن‌آوری نانو به ما قدرت بازسازی جهان را داده‌اند، ولی پیش‌بینی چنین سناریوی واقع‌بینانه و زودرسی برای خلق روبات‌های هوشمند مرا غافلگیر کرد. ری یک نسخه پیش از چاپ کتاب خود به نام «عصر ماشین‌های معنوی» به من داد که در آن زمینه فاضله خود را پیش‌بینی کرده بود؛ مدینه فاضله‌ای که در آن انسان‌ها از طریق یکی شدن با فن‌آوری روبات به نامیرایی دست می‌یابند.

(خوشبختانه این کتاب با عنوان انگلیسی The age of spiritual machines  به فارسی ترجمه شده است – نشر پیکان – ترجمه سیمین موحد – ۵۷۲ صفحه)

بخشی از این کتاب (به قلم تئودور کاژینسکی) که مرا بیش از سایر قسمت‌ها نگران کرد مربوط به چالش‌های ناشی از جنبش‌های ضد علم و فن‌آوری بود. در آن بخش، از قول نویسنده‌ای آمده بود که خواه انسان‌ها کنترل کامل دنیای خود را به کامپیوترها و سایر ماشین‌ها بدهند یا ندهند، آینده برای اکثریت بشر تیره خواهد بود. شرحی که کاژینسکی از دنیای تیره پیش‌روی بشر می‌دهد در واقع توضیح مشکل شناخته شده بشر در طراحی و استفاده از فن‌آوری است. به عنوان مثال، استفاده بیش از حد از داروهای آنتی‌بیوتیک باعث ظهور انواع باکتری‌های مقاوم به آنتی‌بیوتیک شد. همچنین مبارزه برای ریشه‌کنی انگل مالاریا با استفاده از سم د.د.ت، منجر به ظهور انواع مقاوم پشه مالاریا گردید.
دلیل این قبیل مشکلات واضح است: سیستم‌های دست‌اندرکار، پیچیده هستند و شامل تعامل و بازخورد میان اجزای مختلف می‌باشند. هر نوع تغییر در چنین سیستمی، باعث آبشاری از تغییرات می‌شود که پیش‌بینی مسیر آن دشوار است. این موضوع به خصوص زمانی که پای اعمال انسانی در میان باشد صدق می‌کند.

تقریباً در همان زمان بود که کتاب هانس موراوک به نام روبات به دست من رسید. موراوک یکی از دانشمندان پیشگام در زمینه علوم روباتیک در دانشگاه کارنژی ملون است. وی در این کتاب اظهار داشته بود، زمانی قاره‌های آمریکای شمالی و جنوبی از یکدیگر جدا بودند. در آن زمان پستانداران جفت‌دار، گونه غالب آمریکای شمالی و کیسه‌داران، گونه غالب آمریکای جنوبی را تشکیل می‌دادند. زمانی که به دلیل پایین رفتن آب، این دو قاره از طریق پاناما به یکدیگر متصل شدند، گونه‌های جفت‌دار آمریکای شمالی به دلیل سیستم متابولیسم و تولیدمثل و نیز دستگاه عصبی پیشرفته‌تر، به سادگی بر کیسه‌داران آمریکای جنوبی فایق آمده و آنها را به عنوان گونه برتر کنار زدند.

10-2-2014 6-57-50 PM

به گفته وی در یک بازار کاملاً آزاد، روبات‌های برتر نیز همان بلایی را بر سر انسان خواهند آورد که گونه‌های جفت‌دار آمریکای شمالی، چندین هزار سال پیش بر سر گونه‌های کیسه‌دار آمریکای جنوبی آوردند. صنایع روباتیک برای دستیابی به ماده، انرژی و فضا به رقابت می‌پردازند و هنگامی که قادر به فراهم‌سازی ملزومات خود نباشند، انسان‌های بیولوژیک را از گردونه حیات حذف می‌کنند.

10-2-2014 7-01-10 PM

بعد از آن بود که تصمیم گرفتم با دوستم، دنی هیلیس، گفتگو کنم. معروفیت دنی به عنوان یکی از بنیان‌گذاران شرکت ماشین‌های متفکر است که موفق شد یک ابرکامپیوتر موازی بسیار پر قدرت بسازد. با این که پست فعلی من در شرکت سان مایکروسیستمز، دانشمند ارشد است، ولی کار من بیشتر معماری کامپیوتر است و احترامی که به دانش دنی در زمینه علوم اطلاعاتی و فیزیکی قائل هستم، بیش از هر کس دیگری است که می‌شناسم. دنی همچنین ید طولایی در زمینه پیش‌بینی روندهای آینده دارد.

Danny Hillis

هنگامی که در لس‌آنجلس با دنی و همسرش مشغول صرف ناهار بودیم، من در مورد ایده کرزویل مبنی بر یکی شدن انسان‌ها و روبات‌ها با او صحبت کردم و پاسخی که دنی داد مرا کاملاً غافلگیر کرد. او خیلی ساده گفت که این تغییرات به تدریج صورت خواهد گرفت و ما به آنها عادت خواهیم کرد. البته من چندان هم شگفت‌زده نشدم، چون قبلاً نقل قولی در کتاب کرزویل از دنی خوانده بودم که می‌گفت:

«من هم به اندازه تمام انسان‌ها به بدنم علاقه دارم ولی اگر بتوانم با یک بدن سیلیکونی۲۰۰ سال زندگی کنم، آن را می‌پذیرم.»

پرسشی که ذهن مرا به خود مشغول داشته بود که چرا من قبلاً این همه در مورد خطر دانش روباتیک نگران نبودم؟ چرا سایر مردم نگران این گونه سناریوهای کابوس‌گونه نیستند؟ بخشی از پاسخ، مربوط به طرز تلقی ما از مسائل جدی است. با توجه به این که ما به زندگی با پیشرفت‌های علمی عادی خو گرفته‌ایم، مدتی زمان می‌برد تا متوجه این حقیقت شویم که فن‌آوری‌های برتر قرن بیست ویکم یعنی روباتیک، مهندسی ژنتیک و فن‌آوری نانو تهدید متفاوتی با تمام فن‌آوری‌هایی که قبلاً وجود داشته‌اند در مقابل ما قرار می‌دهند.

ارگانیسم‌های مهندسی شده و رباتهای نانو از یک عامل به شدت خطرناک برخوردارند: آنها قابلیت تکثیر خود به نحوی را دارا می‌باشند. بمب فقط یک بار منفجر می‌شود ولی به این گونه پدیده‌ها، قابلیت تکثیر شدن را دارند و ممکن است به سرعت از کنترل خارج شوند. البته هر یک از این فن‌آوری‌ها، چشم‌اندازهای ناگفته‌ای نیز دارد.

پیش‌بینی نامیرایی تقریبی که کرزویل به آن اشاره می‌کند، مشوق ماست؛ مهندسی ژنتیکی به زودی منجر به ایجاد درمان‌های جدید برای بسیاری از بیماری‌ها می‌شود؛ و فن‌آوری نانو و پزشکی نانو قادر به مداوای بیماری‌های بیشتری است. آنها می‌توانند باعث افزایش قابل توجه به طول عمر متوسط ما شوند و کیفیت زندگی ما را بهبود بخشند. با این حال، هر یک از این فن‌آوری‌ها منجر به مجموعه‌ای از پیشرفت‌های کوچک و فردی می‌شوند که نتیجه آن، تجمع قدرتی بزرگ و بنابراین خطری بزرگ‌تر است. فن‌آوری‌های قرن بیست و یکم به اندازه‌ای نیرومند هستند که می‌توانند باعث سوانح و نیز سوء استفاده‌های کاملاً جدید شوند. از همه خطرناک‌تر این است که این گونه سوانح و سوء استفاده‌ها، برای اولین بار کاملاً در دسترس افراد و گروه‌های کوچک قرار دارند. آنها برای کسب این توانایی‌ها، نیازمند تأسیسات عظیم یا مواد خام نادر نیستند بلکه صرف داشتن آن کافی است. بنابراین احتمالی که ما با آن مواجه هستیم، صرفاً تولید سلاح‌های کشتارجمعی نیست بلکه کشتارجمعی دانش محوری است که میزان تخریب آن تا حدود زیادی در اثر خودتکثیری تشدید می‌شود.

هنگامی که نوجوان بودم به تماشای برنامه پیشتازان فضا ساخته جین رادنبری می‌نشستم. من ایده وی را مبنی بر این که آینده انسان‌ها در فضاست قبول کرده بودم ولی مهم‌تر از آن، وجود قهرمانانی بود که معتقد به ارزش‌های اخلاقی نیرومند بودند. این موضوع برای من جاذبه فراوانی داشت؛ یعنی این که آینده بشر در سلطه انسان‌های معتقد به اصول اخلاقی بود و نه روبات‌ها. نمرات ریاضی من در دبیرستان همیشه عالی بود و بعد از ورود به دانشگاه میشیگان، دوره‌های پیشرفته ریاضی را گذراندم. بعد از آن بود که به تدریج با علوم کامپیوتر آشنا شدم؛ ماشین حیرت‌انگیزی که با استفاده از یک برنامه خاص می‌توانست مشکلات خاصی را حل کند. بعدها به عنوان برنامه‌ریز ابرکامپیوترها مشغول کار شدم. بعد از مدتی وارد دانشگاه برکلی شدم و طی چند سال موفق به نوشتن نرم‌افزارهایی شدم که شامل سیستم پاسکال، برنامه‌های سودمند یونیکس و یک ویراستار متن به نام vi2 بود که هنوز هم بعد از ۲۰ سال، بر روی کامپیوترهای کوچک مورد استفاده قرار می‌گیرد. تا اوایل دهه ۱۹۸۰، نسخه یونیکسی که نوشته بودم به موفقیت فراوان دست یافت ولی مشکلی که در برکلی با آن رو به رو بودم، عدم وجود فضای کافی بود. بنابراین هنگامی که سایر بنیان‌گذاران مایکروسیستمز با من گفت وگو کردند، من بلافاصله فرصت را برای همکاری با آنها غنیمت دانستم. در این شرکت، من ساعت‌های متمادی کار کردم و در خلق فن‌آوری‌های پیشرفته ریزپردازشگرها و فن‌آوری‌های اینترنت مانند جاوا و جینی شرکت داشتم. این‌ها را به این دلیل گفتم تا نشان دهم که ضد پیشرفت و فن‌آوری نیستم. برعکس، من همیشه اعتقاد نیرومندی به ارزش تحقیقات عملی به منظور کشف حقیقت و نیز توانایی عظیم علوم مهندسی برای ایجاد پیشرفت مادی داشته‌ام، ولی در عین حال که از معضلات اخلاقی عواقب فن‌آوری در زمینه‌هایی ماند تحقیقات تسلیحاتی آگاهی داشتم، انتظار نداشتم که با این گونه مسائل در حوزه کاری خود رو به رو شوم. دست کم نه به این زودی.

از مدت‌ها قبل متوجه شده بودم که پیشرفت‌های بزرگ در زمینه فن‌آوری اطلاعات، حاصل تلاش دانشمندان کامپیوتر، معماران کامپیوتر یا مهندسین برق نیست بلکه حاصل کار دانشمندان فیزیک است. در زمینه کاری خود به عنوان یکی از طراحان سه سیستم ریزپردازشگر (SPARC,picojava,MAJC) و به عنوان طراح برنامه‌های مربوط به آنها، من دارای دانش دست اولی از قانون مور هستم. به مدت چندین دهه، قانون مور به درستی میزان توانایی ما برای بهبود فن‌آوری نیمه رساناها را پیش‌بینی کرده است. تا یک سال قبل من تصور می‌کردم که میزان پیشرفت پیش‌بینی شده توسط قانون مور تنها تا سال ۲۰۱۰ ادامه خواهد یافت و در آن سال ما به حد نهایت محدودیت‌های فیزیکی می‌رسیم. اکنون برای من مسجل شده است که فن‌آوری جدیدی به موقع ابداع خواهد شد تا به رشد بیشتر در این زمینه‌ها کمک کند. هنگام طراحی نرم‌افزارها و ریزپردازشگرها، هرگز این احساس را نداشتم که مشغول طراحی یک دستگاه هوشمند هستم. نرم‌افزار و سخت‌افزار چنان شکننده و قابلیت‌های ماشین برای فکر کردن چنان محدود است که این موضوع، حتی به عنوان یک احتمال در آینده، بسیار ناممکن به نظر می‌رسید.

اکنون بعد از ۳۰ سال، ایده جدیدی به ذهن من خطور کرده است: این که شاید در حال خلق ابزاری باشم که منجر به ایجاد فن‌آوری‌ای خواهد شد که به تدریج جای گونه بشر بر روی زمین را می‌گیرد. با توجه به این که تمام عمر کاری خود را مشغول ساخت سیستم‌های نرم‌افزاری بوده‌ام، به نظرم می‌رسد که این آینده به آن خوبی که برخی افراد تصور می‌کنند از آب در نخواهد آمد. رؤیای دانش روباتیک این است که ماشین‌های هوشمند قادر خواهند بود تمام کارهای ما را انجام دهند تا ما در آسایش کامل زندگی کنیم و به این ترتیب به بهشت بازگردیم! چقدر طول می‌کشد تا این گونه روبات‌های هوشمند ساخته شوند؟ با توجه به پیشرفت‌های نو ظهور در قدرت محاسبه کامپیوترها، به نظر می‌رسد این کار تا سال ۲۰۳۰ ممکن باشد. به محض وجود این گونه روبات‌های هوشمند، تنها قدم کوتاهی تا ایجاد یک گونه روبات باقی می‌ماند. روبات هوشمندی که می‌تواند نمونه‌های خود را بسازد.

رؤیای دوم علم روباتیک این است که فن‌آوری روباتیک به تدریج جای ما را خواهد گرفت و به این ترتیب با سوار کردن ضمیر انسانی خود در آنها، به حالتی شبیه نامیرایی دست خواهیم یافت. این همان فرآیندی است که دنی هیلیس تصور می‌کند به تدریج به آن خو می‌گیریم، ولی در صورت سوار کردن ضمیر انسانی خود در محصول فن‌آوری خودمان، چه‌قدر احتمال دارد که بعد از آن خودمان و یا اصولاً انسان باشیم؟

معماری ژنتیک، نوید دهنده ایجاد انقلاب در کشاورزی با افزایش بازده محصولات و کاهش استفاده از مواد آفت‌کش؛ خلق ده‌ها هزار گونه جدید باکتری، گیاه، ویروس و جانداران؛ جایگزین کردن تولید با نمونه‌سازی؛ ایجاد درمان‌هایی برای بسیاری از بیماری‌ها؛ افزایش طول عمر و کیفیت زندگی ما و چیزهایی خیلی خیلی بیشتر است. فن‌آوری‌هایی مانند شبیه‌سازی انسانی، آگاهی ما را در مورد مسائل اخلاقی که با آن رو به رو هستیم افزایش داده‌اند. اگر، مثلاً بتوانیم با مهندسی مجدد، خود را به چند گونه مجزا نابرابر تقسیم کنیم، در آن صورت ما مفهوم برابری را که اساس دموکراسی ماست تهدید خواهیم کرد. آگاهی از خطرات موجود در مهندسی ژنتیک در حال رشد است. عامه مردم از مواد غذایی تغییر داده شده توسط شیوه‌های ژنتیکی آگاه و از این بابت نگران هستند. با این حال، فن‌آوری مهندسی ژنتیک رشد فراوانی کرده است. با این که مسائل مهمی در این زمینه وجود دارند.

نگرانی اصلی خود من در رابطه با مهندسی ژنتیک چیز دیگری است: این فن‌آوری به ما قدرت می‌دهد تا یک طاعون سفید ایجاد کنیم خواه به صورت نظامی، تصادفی، یا در اثر یک عمل عمدی تروریستی. اولین بار شرح عجایب فن‌آوری نانو توسط برنده جایزه نوبل فیزیک، ریچارد فینمن، طی سخنرانی در سال ۱۹۵۹ آمد که متعقاباً به چاپ رسید. کتابی که در سال‌های اواسط دهه ۱۹۸۰ بر من تأثیر عمیقی به جا گذاشت، کتاب اریک درکسلر به نام موتورهای آفرینش بود که در آن وی شرح زیبایی در این مورد داده بود که چگونه دستکاری ماده در سطح اتمی می‌تواند باعث ایجاد مدینه فاضله‌ای در آینده شود که مملو از فراوانی خواهد بود؛ جایی که در آن می‌توان تقریباً همه چیز را با هزینه اندک تولید کرد و تقریباً هر نوع بیماری قابل تصور یا مشکل فیزیکی را می‌توان از طریق فن‌آوری نانو و هوش‌های مصنوعی حل کرد. به خاطر دارم که بعد از مطالعه این کتاب، احساس خوبی در مورد فن‌آوری نانو داشتم. به عنوان یک متخصص فن‌آوری، این کتاب حسی از آرامش به من داد؛ به این معنی که فن‌آوری نانو به ما نشان خواهد داد که پیشرفت غیرقابل تصور نیز ممکن و در واقع، غیرقابل اجتناب است. دیدگاه آینده‌نگرانه درکسلر باعث شد که گاه و بی‌گاه به شرح عجایب فن‌آوری نانو برای سایر افرادی که چیزی در این مورد نشنیده بودند بپردازم.

10-2-2014 7-18-21 PM

این عجایب با خطرات واضحی نیز همراه هستند که من از آنها مطلع هستم. همچنان که من طی یک کنفرانس فن‌آوری نانو در سال ۱۹۸۹ بیان کردم، ما نمی‌توانیم صرفاً کار علمی انجام دهیم و توجهی به این قبیل مسائل اخلاقی نداشته باشیم. متأسفانه همانند فن‌آوری هسته‌ای، موارد استفاده مخرب از فن‌آوری نانو، بیش از موارد استفاده سازنده از آن است. از فن‌آوری نانو می‌توان برای مقاصد نظامی و تروریستی استفاده کرد و وسایلی مخربی که به این ترتیب ساخته می‌شوند، می‌توانند منجر به تخریب انتخابی شوند؛ مثلاً، می‌تواند بر یک منطقه جغرافیایی خاص یا گروهی از مردم با خصوصیات ژنتیکی خاص تأثیر گذارد. یکی از خطرات عظیمی که می تواند ناشی از قدرت عظیم فن‌آوری نانو باشد، خطر نابود کردن بیوسفر زیست کرده است که تمام حیات روی زمین به آن بستگی دارد.

عامل اصلی که می‌تواند برای ما حکم ترمز را داشته باشد، وجود قدرت خود تکثیری مخرب فن‌آوری‌های ژنتیکی، نانو و روباتیک است. خودتکثیری، شیوه غالب مهندسی ژنتیکی است که از دستگاه‌های سلولی برای تکثیر طرح‌های خود استفاده می‌کند. داستان‌های زیادی در مورد روبات‌هایی مانند بورگ در ادبیات علمی تخیلی ما وجود دارد که به تدریج جهش یافته و سعی می‌کنند از قید و بند مهارت‌های اخلاقی که سازندگان آنها بر آنها تحمیل کرده‌اند رهایی یابند. فن‌آوری‌های هسته‌ای، بیولوژیک و شیمیایی به کار گرفته شده در سلاح‌های کشتار جمعی قرن بیستم، در اصل نظامی بودند و در آن آزمایشگاه‌های دولتی توسعه یافتند. در مقابل، فن‌آوری‌های ژنتیکی، نانو و روباتیک قرن بیست ویکم، دارای موارد استفاده تجاری هستند و تقریباً به صورت انحصاری توسط شرکت‌ها توسعه یافته‌اند. در عصر تجارت‌گرایی، فن‌آوری در حال تحویل مجموعه‌ای از اختراعات تقریباً جادویی است که از هر زمان دیگر سودآورتر هستند.

از زمان کودکی به خاطر دارم که مادربزرگ من شدیداً مخالف استفاده بیش از حد از داروهای آنتی‌بیوتیک بود. او از قبل از جنگ جهانی اول پرستار بود و دارای این اعتقاد منطقی که استفاده از آنتی‌بیوتیک‌ها، جز در مواردی که مطلقاً ضروری باشند، برای انسان مضر است. او مخالف پیشرفت نبود. او طی سال ۷۰ سال کارکردن به عنوان پرستار، شاهد پیشرفت‌های فراوانی بود؛ ولی او مانند بسیاری از افراد منطقی دیگر، احتمالاً عقیده داشت که طراحی روبات‌هایی که جایگزین انسان شوند، نشانه غفلت شدید ماست، آن هم در زمانی که ما برای استفاده از مسائل ساده با این همه مشکل مواجهیم.

ما باید درسی از ساخت اولین بمب اتمی و مسابقه تسلیحاتی متعاقب آن می‌گرفتیم. ما در آن زمان خوب عمل نکردیم و مشابهتی که آن زمان با زمان فعلی ما دارد، نگران‌کننده است. تلاش برای ساخت اولین بمب اتمی به رهبری فیزیکدان برجسته‌ای به نام رابرت اپنهایمر ذاتاً به سیاست علاقه نداشت ولی از آنچه که آن را تهدید شدید تمدن غرب در اثر روی کار آمدن رایش سوم می‌نامید، کاملاً آگاهی داشت، با انرژی‌ای که این نگرانی به او داده بود، او با هوش نیرومند، علاقه شدید به فیزیک و رهبری پرجاذبه خود، به آزمایشگاه لس‌آلاموس آمد و رهبری تلاش موفقی توسط مجموعه‌ای باورنکردنی از مغزهای بزرگ را برای اختراع سریع بمب به عهده گرفت. ما می‌دانیم که هنگام آماده‌سازی برای اولین آزمایش اتمی، فیزیکدان‌ها این کار را علی‌رغم خطرات محتمل فراوان انجام دادند. آن‌ها در ابتدا بر اساس محاسبات ادوارد تلر از این نگران نبودند که انفجار اتمی ممکن است اتمسفر زمین را به آتش بکشد، محاسبه مجدد نشان داد که این خطر تنها در حد سه در میلیون است. با این حال، اپنهایمر به اندازه‌ای نگران این موضوع بود که ترتیب تخلیه بخش جنوب‌غربی ایالت نیومکزیکو را داد. البته خطر شروع مسابقه تسلیحات هسته‌ای نیز وجود داشت. ظرف یک ماه از اولین آزمایش موفقیت‌آمیز، دو بمب اتمی شهرهای هیروشیما و ناکازاکی را نابود کردند. برخی دانشمندان پیشنهاد کرده بودند که این بمب صرفاً نمایش داده شود و بر روی شهرهای ژاپن انداخته نشود. ولی تراژدی پرل‌هاربر هنوز در ذهن آمریکایی‌ها زنده بود و برای رئیس‌جمهور ترومن بسیار دشوار بود که بتواند صرفاً به نمایش بمب‌ها اکتفا کند. با این حال، حقیقت اصلی احتمالاً بسیار ساده است: به گفته فیزیکدانی به نام فریمن‌دایسون، «دلیل استفاده از بمب این بود که هیچ کس شهامت و آینده‌نگری این را که بگوید نه، نداشت.»
در نوامبر سال ۱۹۴۵، سه ماه بعد از بمباران‌های اتمی، اپنهایمر به شدت از دیدگاه علمی دفاع کرد و گفت:

«نمی‌توان دانشمند بود مگر این که اعتقاد داشته باشید که دانش جهان و قدرت ناشی از آن، برای انسان‌ها ارزش ذاتی دارد و این که شما از آن برای کمک به اشاعه دانش استفاده می‌کنید و آماده قبول عواقب آن نیز هستید.»

10-2-2014 7-34-00 PM

اپنهایمر همراه با سایر دانشمندان، به تلاش برای پیش‌گیری از مسابقه مخفی تسلیحات هسته‌ای ادامه داد. با این حال، تلاش او و سایر تلاش‌هایی که به منظور حمایت از اقدامات معقول جهت بین‌المللی کردن سلاح‌های هسته‌ای به منظور ممانعت از مسابقه تسلیحاتی به عمل آمد، یا به دلیل سیاست‌های آمریکا و بی‌اعتمادی داخلی و یا به دلیل مخالفت شوروی‌ها، با شکست مواجه شد. به این ترتیب فرصت طلایی برای اجتناب از مسابقه تسلیحاتی به سرعت از دست رفت. دو سال بعد، در سال ۱۹۴۸، اپنهایمر به مرحله دیگری در تفکرات خود رسید. او گفت که فیزیکدان‌ها به نوعی احساس گناه رسیده‌اند که نمی‌توانند آن را نادیده بگیرند. در سال ۱۹۴۹، اتحاد شوروی یک بمب اتمی منفجر کرد. تا سال ۱۹۵۵، هم ایالات متحده و هم اتحاد شوروی بمب‌های هیدروژنی خود را آزمایش کرده بودند. به این ترتیب، مسابقه سلاح‌های هسته‌ای آغاز شد.

امروزه هم، مانند آن زمان، ما در حال خلق فن‌آوری‌های جدیدی هستیم که این بار انگیزه اصلی ایجاد آن‌ها را پاداش‌های مالی عظیم و رقابت جهانی تشکیل می‌دهد و ما علی‌رغم خطرات واضح، به ندرت به این موضوع توجه می‌کنیم که زندگی کردن در دنیایی که حاصل آنچه که ما تصور و خلق می‌کنیم است، چه شکلی خواهد داشت. بله من قبول دارم که دانش خوب است؛ همچنان که جستجوی حقایق جدید نیز امر مطلوبی است. ما از زمان‌های باستان همواره به دنبال دانش بوده‌ایم. ارسطو کتاب متافیزیک خود را با این گفته شروع می‌کند که تمام انسانها ذاتاً تمایل به دانستن دارند. ولی علی‌رغم پیشینه تاریخی آن، اگر دسترسی آزاد و توسعه نامحدود دانش باعث شود که در معرض خطر آشکار انقراض نسل قرار گیریم، عقل سلیم حکم می‌کند که باید حتی عقاید قدیمی و دیرپای خود را نیز مورد تجدید نظر قرار دهیم. اگر می‌توانستیم به عنوان یک گونه جاندار، در مورد آنچه می‌خواهیم، مقصدی که به سوی آن حرکت می‌کنیم و دلیل این امر، به توافق برسیم، در آن صورت در آینده با خطرات بسیار کمتری مواجه می‌شدیم. در آن صورت بود که می‌توانستیم درک کنیم چه چیزهایی را می‌توانیم و باید کنار گذاریم. در غیر این صورت، به سادگی وارد مسابقه تسلیحاتی دیگری با استفاده از فن‌آوری‌های ژنتیک، نانو و روباتیک خواهیم شد؛ به همان ترتیب که طی قرن بیستم درگیر مسابقه تسلیحاتی با استفاده از فن‌آوری‌های هسته‌ای، بیولوژیک و شیمیایی بودیم. احتمالاً این بزرگ‌ترین خطر است؛ چون زمانی که چنین مسابقه‌ای آغاز شود، پایان دادن به آن بسیار مشکل خواهد بود. این بار ما درگیر جنگ با دشمنی نیستیم که تمدن ما را تهدید می‌کند؛ بلکه عادات، تمایلات، نظام اقتصادی و نیاز رقابتی برای دانستن است که ما را به این نبرد می‌کشاند.

به نظر من، همه ما آرزو داریم که می‌توانستیم مسیر خود را با توجه به ارزش‌های جمعی و اصول اخلاقی تعیین کنیم. اگر ظرف چند هزار سال گذشته به خرد جمعی بیشتری دست می‌یافتیم، در این صورت، گفت‌وگو برای رسیدن به این هدف، عملی‌تر بود و دیگر به اندازه زمان حال از قدرتهای عظیمی که قرار است به آنها دست یابیم، نمی‌ترسیدیم. تصور بر این است که غریزه بقا می‌تواند ما را به سوی چنین گفت‌وگویی سوق دهد. تمام افراد چنین تمایلی دارند ولی به عنوان یک گونه جاندار، رفتار ما در این جهت نیست. زمانی چرچیل، نخست‌وزیر وقت انگلیس گفت، آمریکایی‌ها همیشه بهترین کار را انجام می‌دهند؛ البته بعد از این که تمام راه‌های دیگر را امتحان کردند. در این مورد ما باید با دوراندیشی بیشتری عمل کنیم چون اگر بخواهیم کار درست را برای آخرین مرحله نگه داریم، ممکن است اصلاً نتوانیم آن را انجام دهیم!

10-2-2014 7-38-36 PM

هنوز اعتقاد دارم که زمینه‌های فراوانی برای امیدوار بودن وجود دارد. تلاشهای ما برای کنترل سلاح‌های کشتارجمعی طی قرن گذشته، مثال خوبی در این مورد است. کنار گذاشتن تکثیر سلاح‌های بیولوژیک توسط ایالات متحده، ناشی از تشخیص این نکته بود که هر چند تولید این گونه سلاح‌ها احتیاج به تلاش‌های عظیم دارد ولی بعد از تولید و تکثیر آنها، قرار گرفتن این قبیل تسلیحات مرگبار در اختیار گروه‌های یاغی و تروریستی بسیار ساده خواهد بود. کنار گذاشتن فن‌آوری‌های ژنتیکی، نانو و روباتیک باید هم در سطح اینترنت و هم در سطح تأسیسات فیزیکی مورد تأیید قرار گیرد. همچنین تأیید این موضوع نیازمند اتخاذ قوانین اخلاقی نیرومند از جانب دانشمندان و مهندسین است؛ چیزی شبیه سوگند بقراط.

سؤال این است که مبنای اخلاقی جدید برای تعیین مسیر خود را کجا می‌توانیم پیدا کنیم. به نظر من، ایده‌ای که دالایی لاما -رهبر روحانی تبت- در کتاب خود به نام اخلاقیات برای هزاره جدید مطرح کرده است، پاسخ مناسبی به این پرسش است. دالایی لاما می‌گوید، مهم‌ترین چیز برای ما، زندگی کردن همراه با دوست داشتن دیگران است و جوامع ما باید تصور نیرومندتری از مسئولیت جهانی و وابستگی متقابل ما به یکدیگر داشته باشند. او همچنین استدلال می‌کند که ما باید درک کنیم که چه چیز مردم را خوشحال می‌سازد و قبول کنیم که نه پیشرفت مادی و نه رفتن به دنبال قدرت دانش، هیچ یک کلید حل این معما نیستند.

10-2-2014 7-50-46 PM

هنوز بسیاری از افرادی که از خطرات این فن‌آوری‌ها اطلاع دارند به نحو حیرت‌انگیزی خاموشند. من نمی‌دانم آنها ترس خود را در کجا پنهان می‌کنند. آیا در این مورد شکی وجود دارد که دانش می‌تواند تبدیل به سلاحی علیه خودمان شود؟ بنابراین من هنوز به جستجو ادامه می‌دهم. چیزهای بسیار بیشتری برای یادگیری وجود دارد. هنوز معلوم نیست که ما موفق می‌شویم یا شکست می‌خوریم؛ معلوم نیست که آیا به حیات ادامه می‌دهیم یا قربانی فن‌آوری‌های خود می‌شویم. من تلاش می‌کنم به پاسخ‌های بهتری دست یابم.

منبع: نشریه سیاحت غرب – شماره ۳۳

متن انگلیسی این نوشته


حالا حالاها با بیل جوی کار داریم و در آینده نزدیک مقاله‌هایی در مورد وی و حاشیه‌هایش در یک پزشک خواهید خواند.



 


02 Oct 10:06

"How wonderful it is to be silent with someone."

Ayda shared this story from An Existential Life.

“How wonderful it is to be silent with someone.”

- Kurt Tucholsky (via shantiwinds)
02 Oct 10:06

خانم شتربان

by آزاده عصاران
Ayda shared this story from گوشه - از گوشه و کنار.

Robyn Davidson

سال ۱۹۷۷ میلادی است. دنیا را خبرهای جنگ و انقلاب پُر کرده است. مربوط به انقلاب و جنگ برداشته. رابین دیویدسن جوان با یک دنیا آرزو و خیال می‌خواهد عرض صحرای استرالیا را با شتر طی کند تا به اقیانوس هند برسد. یک مسیر ترسناک و سخت زیر آفتاب سوزان و بی‌رحم صحرا. جواب‌اش به همه کسانی که می‌پرسند چرا چنین کاری می‌کنی این است: است که چرا نه؟

رابین دیویدسن، زنی ۲۵ ساله است که فرهنگ و زبان ژاپنی را در دانشگاه بریزبن در استرالیا رها می‌کند و به شهر آلیس اسپرینگ اثاث‌کشی می‌کند؛ شهری که برای او مبدا یک سفر ۱۹۸ روزه در عرض استرالیا می‌شود، برای رسیدن به اقیانوس هند؛ چیزی حدود ۱۷۰۰ مایل (بیش از ۲۷۳۵ کیلومتر).

Robyn Davidson

بعد از چاپ این عکس ها در مجله نشنال جئوگرافی، رابین دیویدسن، بین مردم به «خانم شتربان» مشهور شد.

او دو سال کار می‌کند تا پولی جمع کند. وام می‌گیرد. از دوستانش پول قرض می‌کند. یک مرد افغان ـ استرالیایی او را آموزش می‌دهد تا با طبیعت شترها آشنا شود. با حیوانی که به راحتی یک لگدش می‌تواند آدم بکشد یا استخوان بشکند. از رام‌کردن شتر تا زایمان و اخته‌کردنش را یاد می‌گیرد. سرانجام با یک سگ مهربان و دوست‌داشتنی و سه شتر بالغ و یک نابالغ در یک روز بهاری در ماه آوریل سفرش را شروع می‌کند. سفری که رویایش بوده و ممکن است از آن جان سالم به در نبرد.

Robyn Davidson

این سفر ۹ ماه طول می‌کشد. او در صحرا گم می‌شود. بیمار می‌شود. سگ‌اش می‌میرد. افسرده می‌شود و روزها در میان شن و ماسه خودش را رها می‌کند. بی‌آب و غذا می‌ماند. به جاهایی می‌رسد که بومی‌ها اجازه ورودش را به دلیل زن بودنش نمی‌دهند. شترهایش را گم می‌کند. شترهای نر وحشی به قافله کوچک‌اش حمله می‌کنندو مجبور می‌شود بکُشد، شکار کند و حشره بخورد. ۹ ماه در این مسیر بی‌آب و علف، یک زن با چهار شتر راه می‌رود تا به آب برسد.

Robyn Davidson

شتر نر بالغ، دوکی، شتر نر جوان، باب و شتر ماده، زلیخا و کُره‌اش گلیات یا جالوت نام داشتند.

مجله نشنال جیوگرافی در همان زمان، از او خواست درباره سفرش بنویسد. هر از چندی عکاس این مجله در مسیر به او می‌پیوست و از او عکاسی می‌کرد. ریک اسمولان، عکاس جوان و پرشور  در این آمدن و رفتن‌ها، با او وارد رابطه‌ای می‌شود. عکس‌ها و مقاله رابین، در این مجله برایش طرفداران زیادی را جمع کرد. او بعد از این سفر کتابی را به نام «مسیرها» نوشت که همه روزها و دقایق این سفر غریب را در خود داشت. او این کتاب را در لندن در کناردوریس لسینگ نوشت.

Robyn Davidson

رابین دیویدسن و ریک اسمولان، عکاس

رابین حالا یک نویسنده و ماجراجوی جهانی است. سال‌ها از آن سفر پرخاطره و مخاطره گذشته ولی او این نوع سفر و چادرنشینی را به عنوان سبک خودش انتخاب کرد. هیچ‌وقت در دانشگاه درسش را تمام نکرد اما به عنوان یک مردم‌شناس خودآموخته، کشورها و نقاط فراوانی را با همین روش ِ سفر، در دنیا طی کرده. او همیشه تنها بوده. مادرش در ۱۱ سالگی او خودکشی می‌کند. هیچ‌وقت ازدواج نکرد و رابطه بلندمدتی با کسی نداشت. همه زندگی‌اش سفر و طبیعت است.

Robyn Davidson

شیر بز، بخش مهمی از جیره غذایی او در این سفر بوده.

او جایی نوشته:

کجا کمترین صدمه را به خودمان، به طبیعت و محیط‌زیست و جانوران زده‌ایم؟ یک جوابش این است که وقتی کوچ می‌کردیم و چادرنشین بودیم…

سال ۱۹۷۸ شماره پنجم (ماه مه) مجله نشنال جیوگرافی با این عکسِ جلد، که رابین دیویدسن را کنار یکی از شترهایش به اسم Zeleika نشان می‌دهد، و مقاله مصور مفصلی درباره سفر او منتشر شد؛ بعد از چاپ این عکس‌ها، او بین مردم به «خانم شتربان» (The Camel Lady) مشهور شد.

Robyn Davidson

رابین دیویدسن و شترش زلیخا روی جلد مجله نشنال جیوگرافی ۱۹۷۸

در سال ۲۰۱۳ میلادی فیلمیبر اساس کتاب او به همان نام «مسیرها» ساخته شد و نقش او را میا واسیکوفسکا بازی کرد.

یک قطعه از موسیقی فیلم Tracks که بر اساس داستان سفر رابین دیویدسن ساخته شده:

نوشتهٔ خانم شتربان را در گوشه کامل‌تر بخوانید.

29 Sep 22:08

" خودت را دوست بدار"

by baranbahari52

تقريبا" پونزده ، شونزده سال پيش ، رضا و روشنك ، تو دانشگاه با هم آشنا شدند ... هم رشته هم نبودند ها ، فقط كلاس بعضي از واحد هاي عموميشون يكي بود ...

 يه روز محض خنده رضا، با چند تا از دوستاش شرط ميبنده كه : اگه كرايه ميني بوس دانشگاه ، تا تهران رو از اين دخترا، بگيرم چقدر بهم مي ديد ؟؟

 دوستاي رضا كه باور نمي كردند، رضا تا اين حد پررو باشه، قبول ميكنند ..

رضا هم صاف ميره جلوي روشنك و ميگه: ببخشيد خانوم ، ما چند نفركيفامونو گذاشتيم تو كوله ي يكي از دوستامون ، اونم كوله شو جا گذاشته تو ماشين يكي ديگه الان كرايه راه نداريم ، چون تو يه دانشگاه هستيم، گفتم از شما بخوام لطف كنيد كرايه ي ما رو حساب كنيد.

 با شناختي كه از روشنك دارم ، مطمئنم اول كلي قرمز شده، بعدشم يه عالمه خنديده و گفته اين چه حرفيه آقا ، اصلا" قابل نداره و كرايه ي همه شونو  حساب كرده و يه چيزي هم با اصرار بهشون داده براي ادامه ي مسير .

 رضا نميدونست كه اين شيطنت و شرط بندي رو با وفادارترين دختري كه ميشناسم ، انجام داده و ديگه رهايي از بند سادگي و عشق روشنك ممكن نيست .

 روشنك همه ي اون اتفاق رو يه دليل براي عاشق شدن ميدونست و با همه ي بدقولي ها و بي خيالي هاي رضا راه اومد ..

تا اونجايي كه رضا ديد از اين دختر ،با وفاتر براي همسري و مادرتر براي بچه هاش پيدا نمي كنه و اون هم دل در گروي مهر روشنك گذاشت.

 يادمه آخرين بار كه طبق معمول رضا زده بود زير همه چيز و دل روشنك رو بدجور شكسته بود ،اين دختر ماااه  بهم تلفن كرد ..

تو همون روزهاي بدِ بلاتكليفي و دادگاه برو بياهاي من و دقيقا" روز زن بود اون روزمي خواستند ، از طرف اداره ما رو ببرن باشگاه خدمات رفاهي و اونجا برامون جشن بگيرند ..

 بهش گفتم بيا اداره ي من .

 اومد و رفتيم ، تمام اون روز رو ما جداي از جشن تو باغ نشستيم .. روشنك اشك ريخت و من از واقعيت هاي زندگي براش گفتم .

 بهش هشدار دادم كه رضا آدم سخت و گاهي غير قابل تحمليه ..

 بدقول بودناش ، بي تفاوتيش و همين پررو بودنش كه باعث آشناييتون شد ، آدم رو كلافه ميكنه ..

 امكان نداره وقتي تو ماجرايي مقصره صد درصده، بتوني كلمه ي ببخشيد ازش بشنوي ، طوري صحبت ميكنه كه نهايتا" يه غلط كردم ميگي و بحثي كه داره ديوانه ت ميكنه رو تموم ميكني ..

وقتي عصبانيه يادش ميره كه باز هم قراره تو چشماي طرف دعواش نگاه كنه ... با همه ي اين حرفا پسر سالم و سخت كوشيه .. ميدونم براي امرار معاش و آسايش خانواده ش تلاش ميكنه و البته با بلند پروازي و امكانات خانوادگي و رشته ي تحصيليش، بلحاظ مالي، آينده ي روشني داره ، با اين وجود من هرگر چنين كسي رو نمي تونم براي همسري تحمل كنم .

همه رو گفتم آخرش روشنك گفت : ولي مهربانو ، رضا نفس منه .. من همه رو تحمل ميكنم .

گفتم : تا آخرررش بايد بايستي ها .. اگه وسط راه كم بياري نميشه ها ...

گفت و قبول كرد .

 انصافا" همه ي اون چيزهايي كه گفت و گفتم اتفاق افتاد .

 هم روشنك همه رو طاقت آورده ، هم رضا مثل تراكتور كار ميكنه ، همسر و فرزندش رو دوست داره و مرد سالميه .

 امااااااااااااااا تو اين چند سال من شاهد قناعت و صبوري هاي روشنك بودم .. رضا هميشه سنگ هاي بزرگ برداشته و با همون روحيه ي ريسك پذيرش همه ي بحران ها رو پشت سر گذاشته .

 روشنك واقعا" زن خونه ست . خونه ش هميشه برق ميزنه ، هيچ تفريحي رو حتي درحد يه پارك و سينما رفتن بدون رضا ، باخانواده ي رضا كه همه دوستش دارند و رابطه ي بسيار صميمانه اي بينشون برقراره يا خانوده ي خودش ، به خودش روا نداره .

 از اون مدل زناييه كه وقتي رضا مياد خونه ، با يه حوله پشت در حمام مي ايسته و قربون صدقه ي رضا ميره تا بياد بيرون .

 وقتي هم كه رضا خونه ست بجز اينكه رو مبل راحت جلوي تي وي لم بده و برنامه ي مورد علاقه ش رو ببينه و روشنك يا ماساژش بده يا پشتش رو دست بكشه هيچ كاري نميكنه .

در غير اين صورت روشنك داره يه جايي تو آشپزخونه رو دستمال ميكشه يا براي دخترشون كتاب ميخونه و ...

رضا هم غر ميزنه كه بيا بشين پيش من و كنار من باش

 " البته هم دلش براي روشنك تنگ شده، هم دوست داره همچنان روشنك ناز و نوازشش كنه "

الان يك هفته اي ميشه كه آسمون چشماي روشنك، ابريه .

رضا خيلي شيك و راحت اومده بهش گفته چند روز ديگه ميخوام با چند تا از دوستام برم سفر خارج ،  خيلي خسته م به استراحت و تمدد اعصاب نياز دارم .

 روشنك شاخ درآورده ميگه : مگه من پامو انداختم رو پام و استراحت كردم ؟ اصلا" هزينه سفر چي ميشه ؟

رضا ميگه: دوستام هزينه رو حساب ميكنند ، من هم درعوضش يه پروژه ي بزرگ بهشون معرفي كردم .

 مهردخت ميگه : مامان جان، روشنك چرا ناراحته مگه به سلامت اخلاق رضا ايمان نداره ؟

 ميگم چرا اصلا" بحث سلامت اخلاق نيست ، متاسفانه گاهي تو زندگي فداكاري هايي مي كنيم كه  ايجاد توقع ميشه .

 پارسال خواهر روشنك كه خارج از ايران زندگي ميكنه همه شون رو مهمون كرد خونه ش اتفاقا" همه ي خانواده ي روشنك هم رفتند بجز خودش .

 دليلش هم اين بود كه چون رضا بلحاظ ترافيك كاري نميتونه با ما بياد ، منم بدون اون نميرم ..

 خود من چقدر بهش گفتم : روشنك جان بيا حالا كه موقعيت شده برو هم خواهر جان رو ميبيني هم يه استراحتي كردي ، ولي گوش نداد ..

 حالا خيلي براش سنگينه رضا همچين تصميمي گرفته .. گو اينكه منم به تفريحات خانوادگي اعتقاد دارم و دوست ندارم خانوم يا آقاي متاهل ، تفريحات مجردي داشته باشند ، اما همون پارسال به روشنك گفتم ، اگر همسرت در موقعيت مشابه تو بود ، هرگز مثل تو رفتار نميكرد  ،خودش هم داره بهت اصرار ميكنه كه برو خواهرت روببين  چرا تو اين رو از خودت دريغ ميكني؟؟اما گوش نكرد .

 ما تو زندگي از همسران خود توقعاتي داريم ولي خيلي هاش برآورده نميشه ،مثلا" اكثر مردان ايراني متاسفانه از ابراز احساسات لفظي خود داري ميكنند ، حالا اگر تو زني باشي كه هميشه ورد زبونت ابراز عشق و عاشقي نسبت به شريك عاطفيته ، خوب خيلي جاها كم مياري و اذيت ميشي ..

بهت برمي خوره وحتما" دلت ميشكنه .

 يكي از دوستان من به شدت اهل تفريح بيرون از منزله ، يعني سر و تهش رو كه ميزني، تنها يا با پسرش رفته جاده فشم يا لواسان، يه شام ميخوره و بر مي گرده ..

تقريبا" بيست و پنج سالي هست كه ازدواج كرده .

 بهش گفتم : تو چقدر عجيب و خاصي!!! ..

گفت: من عاااشق شوهرم بودم و هستم ...

 تا همين چند سال پيش ، از اين آدمايي بودم كه همه ش مثل پروانه دور شوهر و بچه هام مي گشتم اما همسرم اصلا" اهل تفريح نيست .. از بيرون رفتن منزجره اگه يه وقت هم رستوران بيرون بريم ، هنوز غذا تو گلومون مونده ميگه بريم خونه ..

 يا جاهاي خيلي خلوت و سوت و كور رو انتخاب ميكنه .

 اصلا" براي من هديه نميخره يا اگر مريض باشم در طول روز بهم زنگ نميزنه احوال پرسي كنه . يه روزي به خودم اومدم كه داشت زندگيم بهم مي خورد ..

 من برعكس اون  و از نظر عاطفي آسيب ديده و ازش بدم اومده بود .

يه روز، نشستم ياد ماجراي عشق و عاشقيمون افتادم و اينكه هنوزم چقدر جونم به جونش بسته ست .

. قبول كردم كه اين تفاوت ها درساختار شخصيتمون هست .. بعد يواش يواش تغيير رفتار دادم .

 اگه دلم خواست برم بيرون، خودم رفتم ، ديگه معطل و وابسته ش نموندم .

 اوايل براي اون هم سخت بود ، چون بعد از ساعت كار ميديد من نرفتم خونه ، زنگ ميزد كه كجايي ؟

 منم هميشه با صداقت كامل، هرجا كه بودم رو گفتم .

 اعتراض كرد،  بهش گفتم : همينه كه هست،  يا همراهيم كن يا بذار راحت باشم ، چون دارم ازت متنفر ميشم .

 اگه حالش بد بود يه بار احوالش رو پرسيدم . گاهي كه اومدم خونه و اون قبل از من رسيده بود بهش گفتم يه چاي برام بريز خسته م .

 همه ي توقعاتم رو يا گفتم و ازش خواستم و اجرا كرد يا به تنهايي خودم براي خودم انجام دادم .

بعد از صحبت هاش ،  ديدم خيلي روش خوبيه ..

 حداقل اون احساس خشم مخربش رو التيام داده ...

 ولي واقعيت اينه كه هم بايد طرف آدم خودخواه و پر توقع نباشه يعني وقتي ديد خودش نياز هاي همسرش رو برآورده نميكنه اجازه بده اون به روش سالم و دلخواه خودش ، نيازهاش رو برطرف كنه ، يا خودش رو تغيير بده و به تمايلات شريكش بهاء بده و خوددش اقدام كنه ..

 هم بايد در خودِ آدم توانايي خوددرماني وجود داشته باشه ..

 مثلا" من در شرايط اين دوستم ، نمي تونم خودم رو ببرم گردش ، يا تغيير رفتار بدم و ديگه به همسرم زنگ نزنم چون اون نميزنه يا براي خودم هديه بخرم و همون لذتي رو ببرم كه انگار اون هديه داده .

 ولي اگر كسي بتونه به اين توانايي برسه ، خيلي زندگي زناشويي و رابطه ش رو نجات داده .

 ديشب براي روشنك يه قصه گفتم :

 چند سال قبل ، دوتا دوست كه سطح زندگي متوسطي داشتند ، تصميم مي گيرند همسر و فرزندانشون رو بذارند و براي كار به يه كشور ديگه برن تا زندگيشونو سروسامون بدن " فرض كنيد چند سال قبل كه خيلي ها رفتند ژاپن و پولاي حسابي آوردن، بوده"

 اين دوتا مرد ، سخت كار كردند و پول هاي قابل توجهي براي همسرانشون فرستادند ، اما اين دوتا زن ، دو رفتار و روش كاملا" متفاوت داشتند .

. يكي ، خونه ي مستاجري رو پس داد و يه خونه ي خوب خريد .. همه ي وسايل رو نو  و از بهترين مارك تهيه كرد ..

به رخت و لباس بچه ها توجه كرد و مدرسه هاي خوب و امكانات عالي دراختيارشون گذاشت .

نزديك برگشتن همسر ، براش يه اتومبيل شيك خريد و گذاشت توپاركينگ خونه .

از هرجور فداكاري و تلاشي مضايقه نكرد ، خودش خسته و فرسوده شد و چشم به در دوخت تا بعد از چند سال همسر عزيزش رو دوباره در كنار داشته باشه

اما زن دوم بي خيال پول و فداكاري ....

 تا تونست تو اين چند سال به خودش رسيد . از ماساژ و مانيكور و پديكور گرفته تا نوكر و كلفت گرفتن و دست به سياه و سفيد نزدن .

 گواهي نامه رانندگي گرفت ، رفت يه دانشگاه پر هزينه و درس خوند . دو سه تا عمل زيبايي هم كرد .

وقتي شوهرش از سفر برگشت آه از نهادش براومد كه اي داد و بيداد ، من چطور تو لعبت افسانه اي رو تنها گذاشتم ؟

 حيف از اين سالها كه بدون تو گذشت .. همه چيم فداي يه تار موت ...

 با پول هاي باقيمانده بايد به سر و سامون دادن  خونه و زندگي برسم ..

 خودش خونه و و سايل رو درست كرد و درخدمت ملكه ي زيباش بود .

 اما مرد اول يه نگاه به دور و برش كرد ديد همه چيز تو زندگي عالي و بروفق مراده . اما زني داره كه هر جاش يه عيب و ايرادي داره ، مدام دست و پا و كمردرد داره ، آرتروز گرفته و نميتونه به خيلي از وظايف مورد توقع همسر رسيدگي كنه .

 مدتي تحمل كرد بعد با كمال بي انصافي به اين نتيجه رسيد كه چند سال زحمت كشيده و خودش رو از زندگي محروم كرده الان ديگه خيلي به خودش طلمه اگر دركنار يه زن شكسته و خمود روزگار بگذرونه .. پس بهش گفت :

همه ي " حق و حقوقت" رو ميدم و ازت جدا ميشم چون قصد ازدواج مجدد دارم . دقت كن همه ي حق و حقوق ...

 ديدي چقدر منصف بود؟؟

 حالا روشنك عزيز من . حواست رو جمع كن براي كسي تب كن كه برات بميره ..

 من خيلي متاسفم كه از نظر عاطفي اونطور كه بايد تامين نميشي ، ولي ادامه ي رفتارت بجز اينكه تو رو خسته و فرتوت و انباشته از حسرت كنه چيزي برات به ارمغان نمياره .

 به اندازه همسر باش و به اندازه مادر .

خودت رو دوست داشته باش ..

من ميبينم هيچوقت دست از سرويس دهي به شوهر و بچه ت برنميداري .

 بارها رضا تو دعواها بهت توهين كرده و غير منصفانه حرف زده ولي تو حتي يه ذره هم رفتارت عوض نشده ..

دوباره همون روشنك خنده رو و آماده به خدمت ..

 خوب عزيز من ، تو اصلا" اجازه نميدي رضا ببينتت .. نميذاري رضا فرق بودن و نبودن عاطفي تو رو حس كنه .

 هميشه در دسترسي .. بايد بارفتار خودت بهش بفهموني كه اجازه نداره هر جور كه خواست باهات رفتار كنه .

 درمقابل توهين و بي انصافي ، مقابله كن .. نشون بده از اين شرايط آزرده اي و اگر ميخواد از لطف و محبت تو برخوردار باشه بايد در خور مهر و شخصيت تو رفتار كنه . روشنك عميق تو فكر رفت و به نشونه ي تاييد سرش رو تكون داد ولي اينكه چقدر بتونه تو مديريت رفتار هاي خودش و رضا موفق باشه رو نميدونم .

 *******

 براي دوام روابطتتون دلشوره داشته باشيد .. هيچوقت فكر نكنيد كسي تا ابد مخلص و چاكر شما خواهد موند ..

هر كسي ظرفيتي داره ممكنه ظرف من خيلي گنجايش داشته باشه ولي وقتي پر شد ، ديگه سرريز ميكنه و ديگه هيچ چيز نميتونه جلوي ريزشش رو بگيره ..

 زندگي زناشوييه منو ياد بياريد و عبرت بگيريد .

*********

با مهردخت عزيزم اينجا رو پر از گل هاي مهر و عاطفه كرديم .. پیشكش وجود عزيزتون

29 Sep 21:49

خاطرات (از نظر خودم) جالب (137)

by ربولی حسن کور

سلام 

1. پیرزنه از یکی از اقلیت های قومی که مشخص بود داره به زور فارسی حرف می زنه با لهجه غلیظ بهم گفت: سرت که درد می کنه، پاهات هم که خیلی درد می کنه، پس من چکار می کنم؟! 

2. به خانمه گفتم: دیگه مشکلی ندارین؟ گفت: از چشمهام هم آبریزش بینی دارم! 

3. به بچه گفتم: امروز توی خونه تون که بودی شکمت کار نکرده؟ گفت: نه فقط وقتی رفته بودیم گردش اونجا کار کرد! 

4. بچه گفت: چرا دفعه پیش که اومدم اینجا شربتش تلخ بود؟ گفتم: شربت شیرین اینجا نداریم! گفت: پس چرا مال داداشم تلخ نبود؟! خدائیش نمیدونستم چی بگم؟! 

5. مرده با حالت تهوع و سرگیجه اومده بود گفتم: چی شده؟ گفت: سرم درد می کرد. دوستم یه قرص بهم داد گفت مال سردرده خوردم. وقتی خوردمش گفت: هه هه هه باهات شوخی کردم بهت قرص متادون دادم! 

6. ساعت دوازده ظهر پیرزنه گفت: برام یه آزمایش قند و چربی می نویسین؟ گفتم: می نویسم اما برای فردا صبح باید پیش از خوردن صبحانه آزمایش بدین. گفت: خب من هنوز هم صبحانه نخوردم! 

7. داشتم یه مریضو می دیدم و یه مریض دیگه پشت در ایستاده بود. پیرزنه اومد از لای در منو نگاه کرد و به مریضی که پشت در بود گفت: باز هم این دکتره است؟ من قبلا پیشش اومدم. چیزی حالیش نیست اما دستش خیلی خوبه! 

8. خانمه گفت: صبح که رفتم دستشوئی توی مدفوعم انگل دیدم. حالا باید آزمایش انگل بدم؟! 

9. با یکی از پرسنل درمونگاه صحبت میکردیم. یه پرنده که با چوب تراشیده شده بود بهم نشون داد و گفت: پسر من اصلا اطلاعات پزشکی نداره اما اینو برام درست کرده! 

10. خانمه گفت: آبریزش بینی تر دارم! 

11. به پیرمرده گفتم: این دوتا قرص که بهم نشون دادین که یکیند. گفت: آره راست میگین پس فقط این یکیشونو بنویسین! 

12. به خانمه گفتم: هیچ داروئی رو مرتب مصرف می کنین؟ گفت: بله این قرصو دارم برای اعصاب میخورم. گفتم: این که مال معده است. گفت: جدی؟ نمیدونستم برای معده هم خوبه! 

پ.ن1: یک بار چندین ماه پیش به خانم «ر» معاون درمان شبکه گفتم: خانمم ازتون تشکر کرد که منو دوشنبه شیفت گذاشتین چون دیگه برای دیدن برنامه 90 تا دیروقت تلویزیون خونه مون روشن نبود. از اون ماه به بعد تقریبا همه دوشنبه شبها شیفت بودم مثل امشب! 

پ.ن2: از وقتی از کیش اومدیم دیگه عسل بهونه پارکو نگرفته اما هنوز کلی از جملات قصارش توی پارک باقی مونده! از طرف دیگه هر چند روز یک بار هم یه چیز جدید میگه. نمیدونم نوشتن جملاتش کی تموم بشه؟! 

هفته پیش که برای دیدن فیلم شهر موشهای 2 رفتیم سینما وقتی بلند شدیم که از سالن بریم بیرون عسل بهم میگه: «بابا بریم تلویزیونشونو خاموش کنیم بعد بریم!»

27 Sep 21:11

شهروند لی لی پوت

by 1002shab
 

مامان نیم وجبی: نیم وجبی تو دودوی* من میشی؟

نیم وجبی: نه!

مامان نیم وجبی: چرا؟

نبم وجبی: چون همه آدمن، منم آدمم!

 

*عروسکی که موقع خواب بغلش می کنه.

27 Sep 20:36

برای مردها ...

by saborane

حالا تو هی بیا بگو مردها پررو می شوند ...

زن باید سنگین و رنگین باشد

باید بیایند منت بکشند و ...

 

من می گویم زن اگر زن باشد

باید بشود روی عاشقیش حساب کرد

که باید عاشقی کردن بلد باشد

که جا نزند

جا نماند

جا نگذارد.

 

هی فکر نکند به این چیزهایی که

عمری در گوشش خوانده اند که زن ناز و مرد نیاز

که بداند مرد هم آدم است دیگر

گاهی باید لوسش کرد

گاهی باید نازش را کشید

و گاهی باید به پایش صبر کرد ....

 

حتی من می گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی ترسد .

تو می گویی خوش به حال زنی که عاشق مردی نباشد ، بگذار دنبالت بدوند .

و من نمی فهمم این که داری ازش حرف می زنی زندگی است

یا مسابقه اسب دوانی .

 

و من نمی فهمم این که چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردها ...

از چشم ها و شانه ها و دست هایشان

از آغوششان

از عطر تنشان

از صدایشان....

پررو  می شوند ؟

خب بشوند .

مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمان نرفته ایم ؟

مگر ما به اتکاء همین دست ها

همین نگاه ها

همین آغوشها ، در بزنگاه های زندگی

سرپا نمانده ایم؟...

من راز این دوست داشتن های پنهانی را نمی فهمم .

من نمی فهمم زن بودن

با سنگین رنگین بودن

با سکوت

با انفعال چه ارتباطی دارد ؟!

من بلد نیستم در سایه ، دوست داشته باشم

من می خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند.

من می خواهم

مردم

حتی اگر مرد من هم نبود

دلش غنج بزند از این که

بداند جایی زنی دوستش دارد ....

من می خواهم

زن باشم ....

بگذار همه دنیا بداند

مردی این حوالی دارد

دوستت دارم های مرا

با خود می برد .... 

 

نوشته ی : پریسا محمدی .