Shared posts

07 Oct 22:17

"فقط آدم باشیم ... همین "

by baranbahari52

دي ماه سال گذشته ، قرار داد مستاجر ملك سه خوابه اي واقع در منطقه ي پرديس ( حومه ي شرقي تهران) به پايان مي رسيد ، كه با توافق طرفين قرار دادبراي يكسال ديگر ، تمديدشد .

 

مستاجر ، خانم كهن سال و باسليقه ای بود كه با پسر بزرگسال خود زندگي ميكرد.

هم از وسايل شيك و مرتب و هم از سر و روي آراسته و هماهنگي لاك ناخن با رژ لبش ، ميشد فهميد كه اين خانم چقدر زندگي رو دوست داره و براي زيبايي ارزش قائله .

متاسفانه هنوز مدت زيادي از تمديد قرار داد نگذشته بود كه خانم شين ، تماس گرفت و با صداي بغض آلودي گفت: تصميم داره به آمريكا برگرده و ايران رو با همه ي  علاقه مندی هاش ترك كنه .. قبلا"  گفته بود كه كلا" شهروند اونجا حساب ميشه و براي زندگي هيچ مشكلي نداره ولي علاقه ش به وطن باعث شده ، خونه و زندگيش رو رها كنه و برگرده .

وقتي فهميدم بخاطر آزار و اذيت پسرش كه سني ازش گذشته بود تصميم به اين كار گرفته خیلی ناراحت شدم .... متاسفانه گله ميكرد كه پسرم رعايت اخلاق و حرمت من رو نداره ، از اينكه تو خونه م نگهش دارم و بهش سرويس و امكانات بدم ، حرفي نيست ولي رفتارهاي نامناسبي ميكنه و مهمون هاي ناشايستي تو خونه مياره و به تذكرات من اهميت نميده .

 

چند روز بعد خونه روتحويل داد و از ایران رفت .

دوباره خونه ، به بنگاه املاك سپرده شد تا همسايه ي جديدي پيدا بشه .

چند روز بعد خانم مسن سال ديگه اي همراه دامادش كه بنظر ميرسيد همه كاره ي مادر خانم  باشه ،به دفتر املاک مراجعه کردند و  روز پونزدهم اسفند 92 قرارداد رو براي يكسال آينده نوشتند و خونه رو تحويل گرفتند .

همراه خانوم جيم دخترو پسر  بيست و چند  ساله ش زندگي ميكردند . كه تا ديدارهاي بعد اين دختر و پسر ديده نشده بودند .

فروردين و ارديبهشت بصورت عادي گذشت و فصل خرداد فرارسيد . كرايه ي خرداد ماه پرداخت نشد ، مالک خونه می گفت :  مردم گرفتارند يك ماه دير كرد مهم نيست ..ماه دوم و سوم هم گذشت .

خط تلفني كه خانوم جيم براي برقراري ارتباط داده بود ، خاموش بود .. امروز ، فردا ، هفته ي بعد و تا سه هفته ي بعد همچنان برقراري ارتباط ممكن نبود .

مدير ساختمان ميگفت : دختري بسيار بددهن و بارفتاري بسيار زننده و نامناسب در اين خانه بعنوان دختر خانوم جيم رفت و آمد ميكرد كه تقريبا" يك شب درميان با پسر خانواده بخاطر دير آمدن ها و نشست و برخاست با آدم هاي مشكوك كتك كاري و فحاشي ميكرند .

 الان هم دوسه هفته اي ميشه كه هيچكدومشون ديده نميشن. به دليل اينكه پول پيش ، از مستاجر گرفته شده بود ، نگراني مالي وجود نداشت ، ميموند بحث كرايه هاي ماهيانه كه فعلا كاريش نميشد كرد.

يه روز جمعه صبح ساعت 10 مدير ساختمون تماس گرفت : كاميون آمده و داره اسباب هاي خانوم جيم رو بار ميزنه . ضمن اينكه ازابتدا تا حالا هيچ پول شارژي داده نشده و هيچ قبضي هم پرداخت نشده .

صاحبخونه از مدير خواهش كرد كه تلفن رو ببره بده دست خانوم جيم .بعد از سلام و عليك

-          كجا تشريف ميبريد خانوم جيم ؟ خير باشه .

-          من تصميم به پس دادن منزل دارم ، لطفا" فردا ساعت 10 صبح به دفتر املاك بياييد تا قرار داد رو فسخ كنيم .

-          اي بابا ، خانم شما الان مدت هاست تلفنتون رو خاموش كرديد و هيچ تماسي نداريد الان هم ميگيد فردا بياييد قرار داد فسخ بشه؟؟!!!

-          حالا شده ديگه .. من تو شمال پلاژ دارم و معمولا نيستم .. حالا هم دارم اسباب ميبرم ، فردا صبح به دفتر املاک بیایید  و تلفن قطع شد .

 

صحبت هاي بين خانواده ي مالک :

- !!!! اين ديگه چه برخوردي بود؟؟ يعني چي؟ اين چه طرز برخورد بود؟؟

-          عيبي نداره ، مردم مشكلات دارند اين مادر هم گرفتار بچه هاي ناتو شده ، نميدونه چه كنه . حالا فردا ميريم دفتر املاك ، ببينيم چكار ميكنيم .

-          آخه پول پيشي كه دادن ، داديم به مستاجر قبلي ..

-          باشه خوب ما هم يكساله خونه رو اجاره داديم .. حالا ضرر و زيان كه نميگيريم ولي بايد منتظر بمونه تا خونه دوباره اجاره بره .

فردا صبح مالك خونه كه كارمند بود مرخصي گرفت و همراه پدر به پرديس رفتند و منتظر خانوم جيم شدند .

تا چند ساعت بعد خانوم جيم نيامد و تلفن ها هم همچنان قطع بود .

***********

حتي از پرونده هاي املاك شماره ي داماد شون رو كه روز قرار داد آمده بود پيدا كردند .. داماد سر املاك داد و بيداد كرد و گفت: كارهاي اون خانواده به من ربط نداره منم دارم دخترشونو طلاق ميدم .!!!

تا يك ماه ديگه هم وضع همين بود . دوست و آشنا شروع كردند به نظر دادن:

: بريد تكليف خونه تونو مشخص كنيد ، اگر تو خونه تون كارگاه توليد مواد مخدر راه بندازن چي؟؟ اگر كارهاي خلاف كنند چي؟؟ اگر...

هي اين ها رو گفتند و دل صاحبخونه رو خالي كردند .

يك روز دوباره مدير ساختمونبه مالک  زنگ زد و گفت :

امروز تو ساختمون اساب كشي يكي از واحد ها بود .. من فهميدم اين همون راننده اييه كه اسباب هاي خانوم جيم رو از خونه تون برد . رفتم ازش تلفنش رو گرفتم به اين بهانه كه قراره هفته ي ديگه اسباب كشي كنم ، ميخوام از شماه كاميون بگيرم .

بهش زنگ بزنيد و ازش بخوايد آدرسي رو كه اسباب خانوم جيم رو برده ، در اختيارتون بذاره .

مالک با تشکر تلفن رو گرفت و با شماره ی مذکور تماس گرفت  ، انقدر خواهش و تمنا كرد و همه ي مقدسات رو پيش كشيد تا بالاخره راننده زبون باز كرد و آدرس يكي از كوچه پس كوچه هاي رودهن رو داد.

دوباره مالك همراه پدر به املاك پرديس مراجعه كردند و گفتند ما آدرس منزل جديد خانوم جيم رو داريم چون در دفتر املاك تو قرار داد بسته شد بود . تو حل اين مشكل كمك كن و راه چاره اي پيش پاي ما بگذار .

حالا دیگه مالک بینوا به پول نیاز پیدا کرده بود ، چون در این مدت  ، معامله اي انجام شده بود كه مالك روي اجاره ي خونه حساب باز كرده بود ..

متاسفانه الان نه اجاره اي دركار بود نه ميتونست خونه ي خاليش رو به كسي ديگه اجاره بده تا مشكل ماليش رو حل كنه .

از همون همسايه هاي پرديس ، مرتب ، برای  واحد خالي تماس ميگرفتند و ميخواستند خانه رو اجازه كنند ، ولي بلحاظ قانوني، منزل همچمنان در رهن خانوم جيم بود . البته تو اين مدت به شواري حل اختلاف هم مراجعه شد و اونجا گفتند كه به شايعات توجه نكنيد . اگر تو اون خونه قتل هم اتفاق بيفته به شما ربط نداره و تحت پيگرد قانوني نيستيد ، چون خونه رو كسي ديگه از شما اجاره كرده و همه هم شاهدند كه شما به اون منزل رفت و آمد نداريد .

**********

املاكي، همراه صاحبخونه به آدرس جديد خانوم جيم رفتند . از مدير ساختمون خصوصي پرسيدند كه چنين كسي رو ميشناسيد ؟؟

مدير ساختمون گفتند : خانومي مالك اين آپارتمانه و تو همون تاريخ كه شما ميگيد با خانم جيم قرار داد بسته و اسباب آوردند اما از همون تاريخ رفتند و تا حالا برنگشتند .

البته دختري با خانوم جيم بود كه بسيار بد دهن و بد رفتار بود من به مالك گفتم كه اگر اين دختر با مادرشون بخوان زندگي كنند من اجازه نميدم و بايد قرار دادفسخ بشه .. قول دادند و مكتوب كردن كه اين خانوم اينجا با مادرش زندگي نكنه .

مدير ساختمون رود هن ، با مالك تماس گرفت و پرسيد آيا اولين اجاره پرداخت شده ؟؟ مالك خونه ي جديد گفت : نه .

همه به املاكي كه قرار داد اين خونه ی رود هنی بسته شده بود رفتند .

اين املاكي به اون يكي گفت : من همكار خودتم و متاسفانه اين خانوم جيم دردسر سازه . املاك جديد گشت و شماره ي جديدي از خانوم جيم پيدا كرد .

شب با خانوم جيم و شماره ي جديد تماس گرفتند . خانوم جيم گوشي رو برداشت و غافلگير شد .

مالك به خانوم جيم گفت : شما روزي كه اسباب ميبردي گفتي فردا بياييد بنگاه تا قرارداد رو فسخ كنيم .. ميدوني كه من كارمندم ، مرخصي گرفتم و اينهمه راه آمدم، شما نيامديد . باز هم تلفن هات رو جواب نميدي .. من مشكلات خودم رو دارم چرا نمياييد تكليف خونه ي من رو معلوم كنيد تا من مستاجر جديد بياورم ؟؟ خونه رو خالي كرديد و انداختيد اونجا ، نه كرايه ميديد ، نه فسخ ميكنيد .

خانوم جيم گفت: تو ميخواي من از اون خونه برم ؟

مالك : من غلط كردم كه بخوام ... شما پونزده اسفند خونه رو براي يكسال اجاره كردي ..دوماه عادي گذشت ولي بعدش گم شديد ،  بعد اسباب هات رو بردي گفتي فسخ ميكنم .. خودت رو بذار جاي من ، اصلا" منظور شمارو از اين كارها نمي فهمم...حالا برنامه ت چيه؟؟       

- : هيچي .. من همه ي پولاي عقب افتاده رو واريز ميكنم . و مي مونم .                   

-: باشه ، فقط ترو خدا تلفنت رو خاموش نكن .   

چند روز بعد همه ي معوقه ها پرداخت شد.از موضوع بيست روز گذشت .. روز بيست و يكم خانوم جيم تماس گرفت و گفت :

-          ميخوام قرار داد رو فسخ كنم . فردا صبح بيايد بنگاه .

-          من كارمندم خانوم ، آدم شما نيستم كه هروقت دوست داشتي بيام اونجا .فردا ساعت پنچ بعد از ظهر ميام .كليد خونه و قراردادت رو با خودت بيار .

-          شماهم پول منو بياريد .

فردا ساعت پنج همه در دفتر املاك بودند ..

-          خانوم جيم ، بريم براي تحويل منزل .

-          من كليد نياوردم .

-          واااا .. پس چطوري خونه رو تحويل بگيريم ؟ بريم دنبال كليد ساز؟

-          من كه پول كليد رو نميدم .

-          اشكالي نداره خودمون ميديم .

-          آخه قرار داد رو هم نياوردم .

فشار خون مالك انقدر بالا رفته بود كه اگر چيزي دستش بود ميزد پيرزن موذي رو مي كشت .

-          الان بايد چكار كنيم؟

-          قرار داد و كليد تو يه چمدون تو تهران پارسه .

-          بابا مسخره كردي ما رو خانوم جون ؟؟.. ما از تهران هربار اين راه رو ميايم يه جور بازي در مياري .

-          جوش نزنيد الان ميرم ميارم .

-          الان بري كي برميگردي؟

-          هر كي .

خانوم جيم سوار يه دربست شد و رفت .. در حاليكه مالك نميدونست تا كي بايد منتظر بمونه ..

نيم ساعت بعد خانوم جيم با كليد و قرار داد  برگشت .       

-          شما تا تهران پارس رفتي و اومدي؟

-          كليد و قرارداد رو ميخواستي كه آوردم . ديگه چي ميگي؟؟

وقتي در باز شد ، چشمان مالك سياهي رفت .. خونه اي كه از خانوم شين مثل دسته ي گل تحويل گرفته شده بود ، تبديل به مخروبه اي ناشناس شده بود .

-          دستگيره هاي درها چرا باز شدند؟ چرا لامپ ها رو باز كرديد؟

-          لامپ صدتومنه ، ميخرم ميذارم جاش.

-          خانوم لامپ هاي خونه همه كم مصرف بودن اگه شما صد تومن ميخري يه جين هم براي من بخر .

-          چرا كابينت رو باز كرديد گذاشتيد زمين؟دور قاب كانال كولر چرا دراومده؟

-          شده ديگه .

-          سقف چرا دوده گرفته ؟

-          قليون ميكشيم .. دوده كجا بود؟ !!!

-          خانوم جيم . من خونه رو به اين صورت تحويل نمي گيرم . خونه بايد نظافت شه و تقريبا شبيه اوني كه بهتون تحويل داديم بشه .

قرار شد پنج روز بعد دوباره به بنگاه برند و خونه رو تحويل بگيرند .

*************

دردسرتون ندم . پنج روز بعد وقتي براي تحويل و فسخ رفتند كارها انجام نشده بود . با اين وجود مالك گفت اشكالي نداره فقط قرارداد رو فسخ كنيد ، تموم بشه . وقتي دسته چك رو درآورد تا چك فردا صبح رو براي بقيه ي پول پيش بده ، خانوم جيم قبول نكرد و گفت : پول نقد بهم بده چك قبول نميكنم .

مالك هم گفت : اگر برم فردا برگردم، خسارت ها رو ازت كم ميكنم . پول كميسيون بنگاه رو هم بايد بدي و درضمن يه برج كرايه ي ماه آينده كه طبق تعرفه ي ضرر و زيان بود و نميخواستم ازت بگيرم ، خواهم گرفت .

با اين وجود پيرزن لج باز گفت چك فردا رو نميگيرم و رفت .

فردا دوباره مالك به پرديس رفت با پول نقدي كه قرض كرده بود . همه ي ضررهايي كه گذشت كرده بود رو هم كم كرد . پيرزن هم ناله و نفرين كنان و سينه كوبان که سیاه بخت بشی ، خیر از جوونیت نبینی ...از بنگاه خارج شد و همه ي كشمكش اين چند ماه كه بالاخره سر از كار اين خانواده در نياورديم تمام شد .

وقتی به مالک بینوا زنگ زدم تو راه برگشت بود و هق هق گریه می کرد .. میگفت مهربانو انقدر پیرزنه برام سینه کوبید که بی حال شدم .

دو روز بعد از  املاك تماس گرفتند كه زن و شوهر جووني خونه رو پسنديدند .

مالك اصرار كرد كه حتما" مطمئن شويد پول آماده ست و ادم هاي خوبي بنظر ميان تا براي قرار داد به پرديس بيام .

املاك اطمينان داد كه همه چيز خوبه .

وقتي شب برگشتند و پرسيدم چي شد ؟

گفتند: زن و شوهر بچه سال بودند .. پسره به التماس افتاده بود که من پولم آماده نیست ولی جور میکنم .

مالک گفته : خوب پسر جان مگه مجبوری خونه ی سه خوابه اجاره کنی وقتی پول نداری .. دو نفر آدمید اول ازدواجتون برید یه خونه ی یه خوابه بگیرید انقدر هم عذاب نکشید .

دست آخر مالک  رو کشیده کنار و گفته من رفتم از طبقه ی خیلی بالا زن گرفتم ،الان میخوام جلوی خانواده ی زنم کم نیارم این خونه رو بگیرم خیلی خوب میشه ولی پونصد هزارتومن بیشتر ندارم .. شما قرار داد ببندید تا وقتی اسباب بیارم پول رو جو میکنم .

اما مالک محکم ایستاد و گفت الان دو میلیون بریز به حساب . وقتی تا هفته ی دیگه هشت میلیون پرداخت کنی کلید رو بهت تحویل میدیم .. پسره کوتاه اومد و دومیلیون رو ریخت به حساب ..

چند روز بعد تماس گرفتند که ما داریم اسبابمون رو از شهرستان  میاریم . مالک گفت : هشت میلیون چی شد ؟ مستاجر (آقای گاف) گفت :  دارم براتون چک رمز دار میارم .. مالک گفت : پس تو بنگاه قرار میذاریم شما چک رمز دار رو بده منم کلید میدم .

گاف گفت : آخه ما نصفه شب میرسیم اون موقع بنگاه نیست ، میخواید بیاید سرجاده به ما کلید بدید ما هم چک رو بدیم ؟ مال گفت : نه من چجوری نصفه شب بیام تو راه .

یکساعت بعد گاف تماس گرفت که من دروغ گفتم اصلا" هنوز راه نیفتادم ساعت یازده ظهر فردا  بیاید بنگاه .

فردا مالک ساعت یازده صبح به دفتر املاک رفت . متوجه شد که ساعت نه صبح گاف به بنگاه امده و اصرار کرده که کلید رو بده من تو خیابون نمونم ، قراره یه نفر برام چک بیاره .

مالک عصبانی شد و به دفتر املاک گفت : شما بیخود کردید که بدون هماهنگی من و گرفتن چک ، کلید رو دادی .

مالک و بنگاه دار ، چندین بار با گاف تماس گرفتند که تو کجایی؟؟ ، گفت : قراره یه نفر بیاد فرودگاه مهرآباد به من چک بده ، من اومدم اینجا .

دود از کله ی مالک و بنگاه دار ، با هم ، بلند شد

مالک با عجز و ناتوانی گفت :

 من چقدر بشینم تو پردیس تا تو از فرودگاه مهرآباد برگردی .. ؟؟

خلاصه تا چند ساعت بعد هم هی با این حرف که الان اتوبان همت هستم الان ورودی پردیسم و الان سر خیابونم.... گذشت ، تا اینکه گوشیش رو خاموش کرد .

 

مالک و بگاه دار به حرفای گاف شک کردندکه اصلا" و راه باشه ،  به درب منزل رفتند متوجه شدند که سه خانوار همراه با بچه های کوچیک و زیادشون همراه خانوم گاف تو خونه هستند .

خانوم گاف جلوی در آمد و گفت : اصل موضوع اینه که شوهر من هیچ پولی نداره و همه ی این حرفا دروغ بوده ، شما هم بیجا کردید الان اومدید درخونه ی من ، توخونه م مهمون دارم و آبروم رفت !!!!!!!!!!!!!!

قیافه ی مالک رو تجسم کنید

خلاصه اون روز مالک ، بنگاه رو تهدید میکنه که اینا رو از اینجا بلند کن تا دیوانه نشدم .خودت کلید دادی خودتم درستش کن .

دوباره ده میلیونی که دست صاحبش داداه بودند رو با شرمندگی  پس گرفتند  ، فردا ساعت شش بعد از ظهر در دفتر املاک قرار گذشتند که قرار داد رو فسخ کنند .

وقتی رسیدند گاف نیامد ..

مدیر ساختمون هم مرتب به مالک زنگ میزد که : اینا کین اومدن تو این آپارتمان .. پوشک های کثیف بچه هاشونو گذاشتند پشت در ، همه ی ساختمون بوی مدفوع گرفته .

انقدر هم زیادند که انگار یه لشکر تو خونه ست .

آخر سر بنگاه دار به گاف زنگ زد که مرتیکه بلند شو بیا بنگاه عینه بچه ی آدم وگرنه با پلیس میام جلوی در و....

نیم ساعت بعد گاف آمد و با توپ پر ....وقیحانه چشم دوخت به مالک و گفت من وسایلم تو خونه ست ، اگه بخوای بلندم کنی باید بهم خسارت بدی وگرنه هیچ غلطی نمیتونید بکنید .

دست آخر گاف دوتا پس گردنی و اردنگیه محکم از بنگاه دار خورد و چند تا حرف رکیک هم ازش شنید تا گفت : ... خوردم همین فردا صبح وسایلم رو میبرم .

*********

از جمله خسات های وارده در این مورد دوم ، شکستن کلید های آسانسور و شکسته شدن چند تا شیشه ی پنجره بود که باور میکنید همه ش توسط بچه های مهمون ها اتفاق افتاده بود .

 

دست آخر هم متوجه شدیم که همه ی اون داستان ها که از طبقه بالا زن گرفتم و.... دروغ بود ، گاف در نظر داشت این خونه ی سه خوابه رو همراه چند خانواده ی کوچیک اجاره  و دستجمعی زندگی کنند، یه چیزایی تو مایه های هتل آپارتمان .!!!!!!!!!!

مالک بینوا دوباه به کسی که بهش ده میلیون قرض داده بود ، مقروض شد و خونه تخلیه شد اما مالک دچار بدبینی و افسردگی شدیدی شده بود و مرتب بدوبیراه به هرکسی که به دیگران رحم کنه و دلسوزی کنه ،می گفت .

دست آخر هفته ی قبل ، خونه به یه مادر و دختر ظاهرا" موقر اجاره داده شد با پول پیش بیست میلیون . .. مالک بینوا که جرات نمیکرد اطمینان کنه ولی انقدر از بیچاره ها تضمین گرفت که دیوانه شون کرد . البته هنوز هم میترسه بالاخره یه چیزی از توشون دربیاد .خدا کنه واقعا" موقر و انسان باشند .

حالا بشنوید از آپارتمان خودمون .

یادتونه نوشتم ،"یه واحد یک خوبه برای رهن و اجاره داریم؟"

شنیدم بردیا با یه عروس و داماد که همین دو هفته ی قبل عروسیشون بوده قرار داد بسته .. تو دلم غوغا بود که اینا چجور آدمایی هستند که میخوان بالای سر من زندگی کنند .

روز پنجشنبه ، نسیم جون گفت : مهربانو روز شنبه برای ایزوگام پشت بوم میان ، در جریان باش .

 

صبح روز جمعه یعنی همین دیروز ، کله ی سحر زنگ واحد من زده شد .. باز کردم میگم بعله؟

دیدم چندتا کارگر ایزوگام کارند .. گفتند : اومدیم کار رو شروع کنیم .. گفتم : قرار روز شنبه بود الان چزا؟؟ گفتند دیگه اومدیم خانوم .. نه نیااار

" قابل توجه اونایی که ایران نیستند ، اینجا همه چیز عشقی انجام میشه نه براساس قول و قرار داد... "

ساعت ده صبح انقدر از خاک و سروصدا کلافه بودم رفتم بالا به یکی که کمتر شبیه کارگرها بود گفتم : آقا چه خبره؟ انتن ماهواره ها رو جمع کردید ، کولر ها قطع شده ، آب قطعه .. دیدم بنده ی خدا یکمی منو نگاه کرد و گفت : شما مهربانو خانوم هستید ؟ خواهر آقا مهندس ؟؟

گفتم : بعله ..

گفت : من همسایه ی جدیدتونم .

-         وااای ، ببخشید آقا شما اونجا چکار میکنید؟؟

-          آقای مهندس کار داشتند به من گفتند بالای سرشون بایستم . .

-          نه توروخدا ، اجازه بدید من میام بالا ..

-          نه خانوم ..مگه میذارم ، این کار خیلی کثیفه .. اصلا مناسب شما نیست.

قیافه ی من .

تا بعد از ظهر انقدر دیدم این بنده خدا رفت بالا و اومد پایین از خجالت مردم .. یه بار هم در رو باز کردم چیزی بذارم پشت در ، دیدم یه خانوم جوون گوگولی داره از پله ها میاد بالا .. با لبخند به هم سلام دادیم

-          حتما شما عروس خانومید ؟

-          بعله .. همین ده روز قبل ازدواج کردیم . ببخشید موقع اسباب آوردن سرو صدا کردیم ..

-          نه عزیز دلم ، مبارکتون باشه .. الهی خوشبخت بشید و این خونه براتون بشه پر از خاطرات قشنگ و رویاابی باشه  .. ان شالله وقتی خونه خریدید و از اینجا رفتید دوستای خوبی برای هم شده باشیم .

-          وااای ممنونم ، چه حرفای خوبی زدید .. ان شاللله .

 

"   امید وارم فردا که روز عیده بتونم یه هدیه ی کوچولو و یه سبد گل براشون بگیرم و با یه کارت تبریک برای پیوندشون بذارم جلوی در خونه شون .

من رسم دارم برای همه ی عروس و داماد هایی که وارد این خونه میشن همین کار رو میکنم و البته اینو از مامانم یاد گرفتم .

ولی این دوتا خیلی ماهند و مهرشون حسابی به دلم نشسته .

*************

همه ی ما به اندازه ی کافی مشکلات روزمره ی خودمون رو داریم ، حالا سر یه خونه اجاره کردن اینهمه سوهان روح بشیم ، دروغ بگیم ، کلاه بذاریم .. بی حرمتی کننیم ، تا کجا ؟؟ تا کی ؟؟ چرا گره هایی که به آسونی با دست باز میشه رو با دندون باز میکنیم ؟

سر از رفتار مستاجر اول که کلا" در نیاوردیم .دومی که کلاش ودروغگو بود و با مظلوم نمایی حتی سر بنگاه دار رو کلاه گذاشت و اینم از سومی که با نهایت لطف و خوشرویی کاری که اصلا" وظیفه نداشت رو انجام داد ..

حالا ببینه من چطور براشون از جون مایه میذارم و هر کاری از دستم بربیاد برای رفاهشون انجام میدم ...

کاش خوب باشیم ، کاش انقدر دستورات ادیان مختلف رو برای هم واگویه نکنیم ، همه ی ما بنده ی خدا هستیم و باید سر بندگی و تعظیم برای خالق مهربون و با گذشتمون فرود بیاریم ....

اون یکانه ی مهربون ،هیچ کار سختی از ما نخواسته.. تو هیچ کدوم از ادیان واقعی و برحقش ،نخواسته ما کارهای عجیب و غریب کنیم تا مورد لطفش باشیم .. اون خورشید رو آفریده و دستور داده بی دریغ برسر همه بتابه ...تا همه خوشحال باشند و در کنار هم راحت زندگی کنند و برای خوشبختی هم تلاش کنند .. زندگی ها رو خودمون سیاه و تلخ می کنیم ..

کاش مهربون و درست باشیم ، چه مسلمون و چه مسیحی ، چه زرتشتی و چه یهودی و... فقط آدم باشیم ... همین

"عیدتون مبارک باشه "

گلهای زیبای عیدانه رو همراه مهردخت عزیزم براتون اینجا گذاشتیم ، همه ی زندگیتون معطر از بوی خوش انسانیت و رضایت خدا و خلق خدا باشه

نمیدونم چجوری میخواید این پست به این طولانی رو بخونید .. خودتون سریالش کنید

06 Oct 09:48

فرآیندِ بی‌فایده‌ی پشیمانی

by zitana

این‌که من هیچ‌جوره آدم معمولی‌ای نبودم را آن‌ها  می‌دانستند. همه‌ی آن‌هایی که یک روز به زندگی‌ام راهشان داده بوده بودم. تمامشان می‌دانستند با یک دختر کله‌پوک خرفت، یا دختر اعصاب‌خردکن نق‌زن، یا دختری که موقع توالت کردن، سروصدا راه می‌اندازد طرف نیستند. آن‌ها می‌دانستند من از آن دخترهایی نیستم که ساعت 2 صبح، زیر چراغ چشمک‌زن میدان هفت‌تیر سیگار بکشم، از آن‌هایی نیستم که آستین پلیورم گشاد شده باشد و تمام جلوی سینه‌اش کرک انداخته باشد و هیچ‌وقت توی دسته‌ی دخترهایی که توی مهمانی، رقص‌های ناجور می‌کنند قرار نمی‌گیرم.

تمام آن‌ها می‌دانستند بدون عمل دماغ و جراحی پلک و پروتز گونه و تزریق ژل، قیافه‌ام این است. تمامشان می‌دانستند نه تا به حال موهایم را رنگ کرده‌ام و نه ناخن کاشته‌ام. تمامشان تا بهم می‌رسیدند ازم می‌پرسیدند: دماغتو عمل کردی؟ ابروهایم را رنگ می‌کردم می‌گفتند: لنز گذاشتی؟ و تا رنگ موهای روشنم را توی آفتاب می‌دیدند، می‌گفتند: بهترین رنگیه که به موی کسی دیدیم!

تمام آن‌ها می‌دانستند دختر مؤدبی هستم. نه این‌که فحش دادن بلد نباشم؛ نه! فقط در استفاده از بعضی کلمه‌ها خجالتی بودم. با تمام زبان درازی‌ها و شیرین‌زبانی‌هایی که داشتم حرف نامربوط از دهانم درنمی‌آمد و تمام آن‌ها در حالی که چشمشان می‌درخشید می‌گفتند، باید برای مادرت فرش قرمز پهن کنیم.

به هیچ‌کدامشان نمی‌گفتم می‌نویسم اما تمام آن‌ها وقتی تقی به توقی می‌خورد و راز زندگی‌ام را می‌فهمیدند و آدرس وبلاگم را پیدا می‌کردند و توی اینترنت سرچم می‌کردند و بعد، بلافاصله  تلفنی به نشر قطره سفارش کتابم را می‌دادند، می‌فهمیدند که من واقعن معمولی نیستم و شبیه آن دختری که توی مهمانی فرشته روی پایشان بالا آورده بود نیستم و شبیه آن یکی دختر که برای خودش باسن مصنوعی گذاشته بود و توی لباس دکلته‌ی صورتی می‌رقصید نیستم و شبیه آن یکی که می‌گفت علف کشیدن شما توهین به شخصیت من است و یک ربع بعد دم پنجره علف می‌کشید نیستم و شبیه آن دختر که عقب لندکروز، کار دست خودش و پدرو مادرش و آن‌ها داده بود نیستم  وشبیه آن یکی دختری که با تاپ  و شرتک در ساحل جمیرا کت‌واک کرد نیستم و شبیه خانم مدیر یک شرکت بزرگ در خیابان فرشته که شغل اصلی‌اش کاسبی بود نیستم و شبیه آن دختر کم‌سنی که مدل ماشین‌ها را بهتر از اسم آدم‌ها به خاطر می‌سپرد نیستم.

آن‌ها از من می‌خواندند و من را بیش‌تر می‌شناختند و در حالی که می‌فهمیدند خانه‌مان قوانین و ساعت برای عبور و مرور دارد، پایشان را بیش‌تر روی گاز فشار می‌دادند و برای رساندنم به خانه عجله به خرج می‌دادند و توی دلشان  و گاهی با زبانشان می‌گفتند که من عجب دختر خوبی هستم!

تمام آن‌بنز سوارها و بی‌ام‌و سوارها می‌دانستند که اگر توی شش ماه سلام و علیک، حتا یک آب‌میوه هم باهم نخوریم صدایم درنمی‌آید. تمام آن آدم‌های تازه به دوران رسیده فهمیده بودند من توقع نایب ازشان ندارم چه برسد به ساندویچی آرشاک خانلری. حتا پیش آمده بود به یکی از آن‌ها ندیده و نشناخته، نصف پولی را که برای ماشین خریدنم کنار گذاشته بودم قرض بدهم و حتا یک بار هم توی سه روزی که تبدیل به دو هفته شده بود حرفی از  تأخیر پیش آمده در برگرداندنش نزنم. تمام آن‌ها سر تکان می‌دادند، لبخند می‌زدند و می‌گفتند: عجب دختر با دل و  جرئتی! عجب دختر دست و دل‌بازی...

تمام آن‌ها می‌دانستند از همه بهتر شنا می‌کنم، رانندگی‌ام حرف ندارد، از مکانیکی خیلی چیزها سرم می‌شود و همه‌ی این‌ها مربوط به دختر زیبایی‌ست که وقتی می‌خندد روی لپ راستش یک چال به چه بزرگی دارد! همه‌شان می‌دانستند دختری که هم‌راه آن‌هاست تمام خیابان‌ها و میان‌برها را  بلد است و خاموش کردن دیکشنری موبایل بلک‌بری را بلد است و  اکثر  رستوران‌های دنج تهران را بلد است و آدرس خوشگل‌ترین خانه‌های تهران را بلد است و روخوانی از کتاب‌های قانون را بلد است و نامه‌نگاری با بهترین کلمه‌های ممکن را بلد است و ویرایش جمله‌هایی را که روی بیلبوردها و توی اتوبان‌ها نوشته‌اند، بلد است و نقد کردن یک کتاب معمولی و یک فیلم سینمایی روی پرده را بلد است و محل قرار گرفتن سر سیلندر و مخزن آب ماشین را بلد است و لااقل سه تا مکانیکی خوب توی تهران بلد است و خوبی کردن به آدم‌های متوسط را بلد است و شعر خواندن با زبان کودکانه را بلد است و تشخیص پارچه‌ی پلنگی را از ببری و پوست‌ماری را از چرم بلد است و تیپ زدن‌های خیلی خوب و ست کردن رنگ لباس‌ها را بلد است و شاد بودن و خوب رقصیدن در یک مهمانی، حوالی خیابان تخت طاووس را بلد است و برگرداندن  سرها را به سمت خودش وقتی وارد جایی می‌شود بلد است و اظهار نظر کردن‌های مرتبط با موضوع را در دورهمی‌های شب جمعه بلد است و طرز تهیه‌ی موهیتوی کوبایی را بلد است و نوشتن از تمام چیزهایی را که بلد است، بلد است.

تمام آن‌ها از دوستی همیشگی‌ام با گربه‌ها تعجب می‌کردند. از مهربانی ‌خاص خودم، که اصلن به ظاهرشلوغ شیطانم نمی‌آمد خوش‌حال می‌شدند و دوست داشتند من را ریزه‌میزه صدا کنند. دختری که خیلی کارهای دخترانه را خوب می‌دانست و خیلی کارهای پسرانه را بلد بود. دختری که هم‌قد خودش کتاب توی خانه داشت و بلد بود یک شب توی ماشینی گران‌قیمت -که این کارها اصلن به لوکس بودنش نمی‌آمد- با صدای بلند و اعتماد به نفس باهاشان مشاعره کند...

آن‌ها جرمشان سنگین است؛ بسیار سنگین! چون تمام آن‌ها همه‌ی این‌ها را می‌دانستند اما با این حال تنهایم گذاشتند. بودن با دخترهای بازاری را که کپی برابر اصل یک نمونه‌ی واحد بودند، به بودن با من ترجیح دادند. تمام آن‌ها رفتند و با دختر لباس پلنگی عروسی پسرعمویشان دوست شدند. تمام آن‌ها بودن به رعنای پول‌دار را به دختری پول‌ندار ترجیح دادند. تمامشان دلشان خواست یک دختر عالی با سینه‌های بزرگ و لب‌های 3ایکس لارژ در مهمانی‌ها همراهشان باشد. کتاب خواندن و نوشتن تنها چیزی بود که در دنیای آن‌ها هیچ ارزشی نداشت. در دنیای آن‌ها پروپاچه اهمیت بسزایی داشت و خوب بودنت را از میزان الکل مصرفی‌ات در مهمانی می‌سنجیدند. تو اگر دیرتر از ساعت 12 شب به خانه می‌رفتی، کیس ایده‌آل بودی و مبارزه‌ات با دخترهای دیگر دوروبرشان بر سر میزان مصرف پارچه در لباس مهمانی‌ات بود. هرچه پارچه کم‌تر می‌شد، شانس تو برای انتخاب شدن بیش‌تر می‌شد.

آن‌ها می‌دانستند و با تمام احترامی که برای امثال من قائل بودند و با اقرار به این‌که «تو تنها دختری هستی که می‌توانم به مادرم نشان بدهم» و با اذعان به این‌که «تا به حال توی زندگی‌ام آدمی با کمالات تو ندیده بودم»، یک روز ناگهانی توی غبارها گم شده بودند و دست کس و کسانی دیگر را گرفته بودند و  تو مجبور شده بودی روی تفاله‌ی خاطراتت با آن‌ها بالا بیاوری و اشک بریزی. یک روز تمام آن‌ها تو را که از همه بهتر بودی و نچرال بیوتی داشتی و عطرهایت درجه یک و متفاوت بود و ردیف دندان‌هایت موقع خندیدن حرف نداشت، تنها گذاشته و رفته بودند.

و آن‌ها جرمشان از همه‌ سنگین‌تر بود. سن من بالا رفت و تنها ماندم چون آن‌ها مجرم بودند. سن من بالا رفت و کسی دستم را نگرفت چون جرم آن‌ها سنگین بود. سن من بالا رفت و کسی نیامد باهام لباس عروسی نگاه کند و تاج گل روی سرم بگذارد و دنبال آرایش‌گر خوب برایم بگردد چون جرم آن‌ها سنگین بود. این شد که عاقبت یک روز فهمیدم آن‌ها مجرمند و همان موقع  از دویدن برای رسیدن به دخترهای آن شکلی خسته شدم.

تمام آن‌ها می‌دانستند. تمامشان خوب می‌دانستند اما رفتند و در را پشت سرشان بستند. نکته‌ی مهم این یادداشت همین‌جاست. بعد از گم شدن گورشان از زندگی‌ام،  حالا دیگر برگشتنشان را نمی‌فهمم. دل‌تنگ شدنشان را نمی‌فهمم. این‌که به خودشان اجازه می‌دهند هروقت از دنیای کثافتشان خسته می‌شوند، سراغ تو را بگیرند قابل بخشش نیست. این‌که فکر می‌کنند تو دست به سینه منتظر نشسته‌ای که روزی دورباره به تو بگردند قابل قبول نیست. آن‌ها می‌دانستند و رفتند. اما خبر ندارند دیگر به هیچ‌وجه برگشتی در کار نیست. دیگر حق ندارند روی شماره‌ات دکمه‌ی سبز را فشار دهند.

خنده‌دار این است که  تمام آن بی‌لیاقت‌ها، -با تمام تجربه‌ای که از زندگی و کثافت کاری دارند- هنوز نمی‌دانند آن‌قدری آشغال هستند که جایشان، ساعت نُه شب جلوی در باشد.

05 Oct 21:12

The sad and awful story of my life

05 Oct 21:03

That poor kid

05 Oct 21:02

No need for fancy words

05 Oct 21:00

گلین، شیر زن زلزله قره داغ آذربایجان

by admin

مدرسه فمینیستی: مطلب زیر، به قلم آقای محمد ایران منش، روایت تلاش و پایداری زنی از خطه آذربایجان است. پی. دی. اف این مطلب را نیز می توانید در اننهای مطلب پیدا و دانلود کنید:

صحنه اول : 21 امردادسال91:

با فرو نشستن تدریجی خورشید، آسمان آبی، کم کم رنگ زرد خوشرنگی به خود می گیرد و از شدت گرما کاسته می شود. نسیمی شروع به وزیدن می کند و درختان سپیدار به رقص ملایمی در می آیند. مردم روستای کوچک چایکندی خیرالدین، در نزدیکی ورزقان روزگار آرامی می گذرانند. اکنون مردان ده، اکثرا در کشتزارهای حنایی رنگ عدس، درحال درو هستند و یا در کوهپایه های سراسر سبز، مشغول چرای گاو و گوسفندان. زنان هم اغلب در ده برای افطار، خوراک آماده می کنند.

گلین پای تنور در خانه، دارد نان و فطیر می پزد. شب ۲۳ ماه رمضان است و اهالی روزه اند. رقیه، دختر بزرگش ضمن کمک، حرکات مادر را ورانداز می کند. صدای بازی لیلا و زهرا با بچه ها هم از کوچه می آید. گلین می داند شوهر و پسرانش، دو ساعتی دیگر برای افطار می آیند. لبانش در کنار تنوره آتش، خشک شده و بشدت تشنه است؛ با اینحال، شوق دیدار شوهر و بچه ها دور سفره، همه چیز را برایش تحمل پذیر کرده است. به رقیه نگاهی می اندازد که در کنارش حرکات اورا کنجکاوانه می نگرد. گلین با خود می اندیشد 24 سال پیش که با حسن ازدواج کرد فقط دو سال از الان رقیه بزرگتر بود؛ 14 سال داشت. حسن هم 22 سالش بود. سه سال پیش از آن حسن در حین سربازی در جنگ در جزیره مجنون دچار موج انفجار راکت های هواپیما شده و جانباز بحساب آمده بود. آن ها از همان ابتدا توانسته بودند با مشقات زیاد زندگی خودرا سر و سامان بدهند و تا اکنون که صاحب تکه زمینی و تعدادی گاو و گوسفند شده اند.

گلین، مانند بسیاری از زنان منطقه، از نعمت درس خواندن محروم مانده بود و بعدها هم نتوانسته بود از کلاس های نهضت، بهره چندانی ببرد. او خیلی عزیز دردانه مادر و پدرش بود. وقتی به خانه شوهر می رفت، مادر و خواهرانش برایش خیلی گریه کردند. گلین از مادرش سال ها پیش یاد گرفته بود که صبح ها زود از خواب بیدار شود و گوسفندان و گاو ها را بدوشد. بعد صبحانه شوهر را آماده سازد و با کوله ای از قاتق، اورا روانه مزرعه و صحرا کند. سپس در خانه به تهیه ماست و پنیر و کره و قیماق و روغن زرد مشغول می شد. گاهی هم خیاطی می کرد. آنگاه به تهیه غذا و بشور و بمال می پرداخت تا غروب که حسن می آمد. او در حین انجام تمام این کارها، هر از چند گاهی یک قالیچه هم می بافت؛ ولی ماه ها طول می کشید که بفروش رسد. سال دوم ازدواجشان، ابوالفضل بدنیا آمد، چهار سال بعد هم رضا و دوسال بعد محمد. سپس نوبت سه دخترشان بود که به فاصله 3 تا 4 سال از هم پا به این دنیا بگذارند. آن ها روزی خودرا از کشت عدس و گندم و از فرآورده های دامی مختصری که تهیه می کردند و از فروش گاه به گاه یک قالیچه، بدست می آوردند. روستایشان در شیب دره ای باصفا و در کنار رودخانه ای زیبا واقع شده و شاید از همین روی، به چایکندی یعنی روستای کنار رودخانه موسوم شده است. همیشه صدای زمزمه جویبار و چهچه قناری ها، مرغان عشق، سِرچه(1) و پرندگان دیگر شنیده می شود.

گلین به شعله های تنور که به رقص زیبایی در آمده اند می نگرد؛ سخت جذب آن ها شده است. به فکر فرو می رود. یاد تنور خاموش و متروکه ای از گذشته در جلوی ده می افتد که قدیمی ها می گفتند از زلزله ای خیلی دور بر جای مانده است. در داخل تنور، زبانه های سرکش آتش، او را بیاد آتش سوزی خانه زری- خواهرش- می اندازد که دو سال پیش در اثر واژگون شدن بخاری نفتی رخ داده بود. زری سراسیمه و حیران نمی دانست چه کند. همه ترسیده بودند و دست به دامن گلین شدند. چون گلین همیشه در اینجور کارها و امور خیر پیشقدم و زبانزد اهالی بود. وقتی گلین فهمید، بی مهابا خودرا به داخل خانه رساند و بسوی بخاری رفت و آن را برداشته و به بیرون پرت کرد و جلوی پیشروی آتش را گرفت. آخ! پشت دستش اندکی می سوزد. دست خودرا از تنور دور می کند و روی آن مقداری خاکستر می مالد. اما، نه، چیزی نیست. اولین بار نیست که اینطور می شود. در ده هر وقت نذری و سفره بوده، از او کمک می خواسته اند. گلین با مهارت و چابک دستی حتی برای 300- 200 نفر هم غذا پخته است. آن چنان با سرعت که گاه گوشه ای از دستش یا جایی از بدنش در حین آشپزی می سوخت و او حتی متوجه هم نمی شد.

شیهه اسبی از دور بگوشش می رسد و تا لحظاتی ادامه می یابد. از کنار تنور به بیرون می آید و یکدفعه متوجه آسمان می شود که دسته ای کلاغ، قارقار کنان و بسرعت دارند می گریزند. صدای کلاغان با صدای بازی بچه های توی کوچه، در هم می آمیزد. در دل گلین، کم کم آشوبی در می گیرد. در یک آن، زمین شروع به لرزیدن می کند. زود در می یابد که زلزله آمده. خانه اشان اندکی فرو می ریزد. باز می گردد و رقیه را که در زیر مقداری آوار رفته، با شتاب بغل می زند و در جای امنی توی حیاط می گذارد. چند دقیقه بعد، لرزه محکم تری که می آید، خانه اشان را کاملا ویران می کند. بی درنگ بسوی لاله- مادر شوهر پیرش- که در خانه دیگری در همان حیاطشان است می دود. لاله از ایوان بالا به پایین افتاده و در زیر آوار مدفون شده. فریاد می کشد و کمک می خواهد. گلین دنبال بیل و کلنگ می گردد، ولی همه به زیر آوار رفته اند. هیچ وسیله دیگری را نیز نمی یابد. ناگزیر با دست خالی، خاک و سنگ و چوب را تند تند پس می زند و بدن سنگین لاله را با سختی بسیار بیرون می آورد و به حیاط می کشاند. تمام سر و رو و بینی و حلق لاله، پر از خاک شده. پیرزن وحشت زده و بی حال است. گلین دهان و راه تنفسش را از خاک و سنگ ریزه خالی می کند. لاله که مرگ را در برابر دیدگانش دیده، کم کم چشم می گشاید و به نفس نفس می افتد. نگاهی مهرآمیز به گلین می اندازد و با سختی چنین می گوید :" اول الله، ایکی مینجی گلین" (اول خدا ، بعد گلین). گلین خیالش که از او راحت می شود، با عجله خودرا به کوچه می رساند. خانه ها همه خراب شده و ده کاملا بهم ریخته و گرد و خاک زیادی به هوا برخاسته است.

فریاد گریه کودکان و هوار زنان به آسمان بلند است. از زیر آوارها، صدای ناله هایی بگوش می رسد. همه چیز بسرعت باد اتفاق افتاده و اهالی کاملا غافلگیر شده اند. خیلی ها دست و پای خودرا گم کرده اند و نمی دانند چکار کنند و به اینور به آنور می دوند. آخر هیچگاه زلزله ندیده اند. مردان هم کم کم، یکی پس از دیگری، از کشتزار و صحرا، باز می گردند. ابوالفضل که برگشته و همه جا را ویران می بیند، دچار بهت و هراس شدیدی می شود. می کوشد سنگی را از روی کسی بر دارد ولی هر چقدر زور می زند، نمی تواند. هیچ کاری ازش بر نمی آید. فقط با کمال تعجب، مادرش را می بیند که دارد آدم ها را نجات می دهد، گوشه ای می نشیند و زار زار گریه سر می دهد.

اهالی چون زلزله ندیده اند، سخت ترسیده اند. پسلرزه های ترسناک و ریزش سنگ ها از بالای کوه به طرف دره، امان خیلی ها را بریده. برخی به کوه می زنند تا از مهلکه نجات یابند.

گلین، خیلی سریع برای نجات زن و مرد پیری که در همسایگی اشان زندگی می کنند، می شتابد. خانه آن ها کوچک است و کاملا ویران شده و آن ها در حیاط، زیر آوار دیوارهای اطراف رفته اند. پای پسرشان- شهرود- در اثر اصابت کلوخ، شکسته و او بی حال در گوشه ای افتاده و نمی تواند کاری بکند. مادر پیرش - رخشنده قلی پور - لای دو تیرک چوبی گیر کرده و بر سر و صورتش گرد و خاک زیادی ریخته و با بهت زیاد به خانه ویرانه خیره شده است و با صدای ریزی کمک می طلبد. گلین اورا از میان تیرک ها در می آورد و به گوشه ای می برد و گرد و خاک را از چهره اش پاک می کند. پیرزن با اولین نفس عمیق، دست به دعا بر می دارد. گلین بدنبال بیل و کلنگ می گردد تا به نجات پیرمرد برود، اما گشتن بی فایده است و هیچ وسیله ای نیست. لاجرم دوباره با دستان خالی، آوارها را با عجله هرچه تمام می شکافد. پیرمرد- عیسی نقدی- در زیر آوار زیادی مدفون شده و فقط بالای سرش پیداست. گلین قلوه سنگ ها و خاک ها را با تلاش زیاد پس می زند و جثه کوچک و بی حال پیرمرد را بیرون می آورد و نفس زنان به داخل حیاط می کشاند؛ آنگاه راه تنفس اورا باز می کند. عیسی از فرط ترس، هنوز چشمانش بسته است و با صدای خسی خسی دارد اشهد خودرا می خواند. مقداری هوا که وارد ریه اش می شود، جان می گیرد و کم کم چشمانش را می گشاید. گلین تبسم کنان در برابرش ایستاده. پیرمرد هم با تبسمی گنگ، دست های لرزانش را به آسمان می گیرد و به دعا می پردازد. گلین به کوچه باز می گردد و می بیند پسر و دختر همسایه دیگر، دارند فریاد می کشند و برای مادر و برادرشان کمک می خواهند. بی درنگ بطرف خانه اشان می دود. خانه کاملا خراب و به تلی از آوار تبدیل شده است. از زیر آوار ها، یوسف فرضی فریاد می زند:" خاله گلی " من و مادرم اینجا هستیم، بما کمک کن. گلین، تند تند سنگ ها و خاک ها را کنار می زند و او را بیرون می کشد. آنگاه مادرش- مشکناز بابایی- را نیز با مشقت زیاد از زیر توده آوار بیرون می آورد و کشان کشان به داخل حیاط می برد. راه نفس مشکناز با انبوهی خاک و خاشاک مسدود شده و رنگش کاملا پریده است. گلین با دقت زیادی، راه تنفس او را بسرعت باز می کند. مشکناز 30 ساله، سرفه های ریزی می کند و به نفس زدن های منقطع می افتد. سینه اش به خس و خس افتاده و حالش وخیم بنظر می رسد. هوا اکنون تاریک شده است. گلین با کمک برادرش، مشکناز را با لندرور و با شتاب بسوی ورزقان می برند.

رنگ گلین هم پریده است. توی راه مرتب نفس مشکناز را ورانداز می کند. گاه دولا می شود و گوشش را روی قلب او می گذارد. ضربان قلب خیلی کند شده. پس از عبور از پستی و بلندی های پر سنگلاخ و دست اندازهای فراوان، به بیمارستان ورزقان می رسند. بیمارستان بسیار شلوغ و غلغله است. بیماران زیادی دیده می شوند که دست و پا و سرشان باند پیچی شده. برخی نیز دراز به دراز روی زمین افتاده و ناله می کنند. بدنبال پزشک می دوند. اندکی بعد، پزشک با گوشی بر بالین مشکناز می آید و اورا معاینه می کند، مشکناز دیگر هیچ واکنشی نشان نمی دهد. پزشک با ناراحتی، تاسف خودرا از فوت مشکناز ابراز می دارد. اشک از چشمان گلین سرازیر می شود. در راه بازگشت گیج و منگ است. همه چیز در ظلمات فرورفته. دیگر زمزمه آرام و دلنشین جویبار را نمی شنود. بجز دسته ای خفاش، هیچ پرنده ای در آسمان پر نمی زند. کوه های اطراف مانند اشباحی ترسناک بنظر می رسند که انگار خیز برداشته اند تا آدم را ببلعند. همه جا را سیاهی و نکبت فراگرفته. کم کم صدای عوعوی سگان ده بگوش می رسد. اندکی بعد در ده هستند. همه چیز در ماتم فرورفته، زنان ضجّه بر می آورند، کودکان جیغ می کشند و مادران یا خاله ها و عمه های مرده خودرا صدا می زنند. مردان هم با ناله هایی جانسوز می کوشند آنان را آرام سازند. گلین خیلی زود در می یابد که بجز مشکناز، 4 نفر دیگر هم جان خودرا از دست داده اند: عصمت، ناهید، سودابه و زهرای سه ساله. ناهید 28 ساله، دوقلو حامله بوده که آن ها هم در شکم مادر، از دست رفته اند. غلامحسین- برادر گلین- با کمک برخی مردان گورها را کنده و زنان نیز جنازه ها را دفن کرده اند.

گلین به گوشه ای دور از چشم بقیه می رود و با تمام وجود شروع به گریستن می کند. حسن، شوهرش، اورا می یابد و دلجوییش می کند.

گلین آنقدر مشغول نجات اهالی بوده که متوجه نشده، چه بلایی سر دستانش آمده: شیشه خرده های زیادی توی دستش رفته و خونابه ها سرازیر شده اند. حسن می کوشد خرده شیشه ها را در بیاورد ولی براحتی در نمی آیند. آن شب را بچه ها و پیرمردها و برخی زن ها در تریلی های تراکتورها و خودروها می خوابند و بقیه بیرون می مانند تا از گوسفندان و گاوهای بی خان و مان محافظت کنند.

طرفای 3-2 بعد از نصفه شب، زوزه گرگ ها بلند می شود و نزدیک تر و نزدیک تر می آیند. مردان با کمک سگ ها آن ها را می رانند.

روز بعد جایی را در بالای تپه برای اقامت اهالی در نظر می گیرند و چادر و غذا می آورند.

روستاییان کم کم می توانند چیزهایی مانند یخچال و تلویزیون را از زیر آوار در بیاورند. ولی عدس ها و کاه ها را که تازه چیده بودند در غارهای انبار محصول، دفن شده اند. گندم ها را نیز خوراک گوسفندان می شود. هرچند حصارهایی برای حفظ دام ها برپا می شود، اما نیمه شب، گرگ ها همچنان برای دریدن گوسفندان حمله می کنند. پسلرزه های پیاپی و هولناک هم آرامش روستاییان را بر هم زده است. آنان حسابی بستوه آمده اند.

مسئولان برای حفظ دام ها خیلی حرف ها می زنند و وعده های زیادی می دهند. یکی می گوید دام ها را به دشت مغان کوچ می دهیم، دیگری می گوید دام روستاییان را جهاد با قیمت مناسب می خرد. ولی بعدا معلوم می شود هیچ پولی در خزانه نیست. هوا هم از نیمه شهریور با شروع بارندگی رو به سرما می گذارد. کم کم سر و کله دلالان دام پیدا می شود. روستاییان بعلت نبود آغل و از ترس سرما و سقط جنین هایی که بخاطر سرما در گوسفندان راه افتاده، بالاخره تن به فروش خیلی ارزان بیشتر دام هایشان می دهند. هر گوسفند را که 500 هزار تومان قیمت داشته، به حدود 200 هزار تومان و هر گاو 7-6 میلیون تومانی را به یک میلیون تومان می فروشند و بدین ترتیب بخش بزرگی از ثروت خودرا از دست می دهند. خانه که رفت، اثاث هم که رفت، محصولات هم که رفت؛ این هم رویش. دارهای قالی بسیاری بهمراه قالی ها به زیر آوارها رفته و تا مدتی امکان بیرون آوردن آن ها نیست. معیشت روستاییان بشدت لطمه خورده است.

بهشان وعده داده اند که خانه هایتان 45 روزه آماده می شود. بعد هم می گویند 60 روزه. زمین محل احداث خانه های جدید روی تپه، مالک دارد و هرکدام مجبورند تکه زمینی با قیمت حدود 800- 600 هزار تومان بخرند. هوا کاملا سرد می شود. اولین برف که می بارد، هنوز توی چادرها هستند. در آذرماه اتاقک های کانکس برایشان آماده می شود و به داخل آن ها می روند. دولت همچنان وعده تکمیل خانه های 60 متری را می دهد. برای بازسازی، اول یک پیمانکار می آید ولی بعدا عوض می شود. سرانجام سفت کاری خانه ها در بهار 92 تمام می شود و با خرج خودشان، تا جایی آنرا پیش می برند که بتوانند وارد خانه ها شوند، در حالیکه هنوز برخی کارها مثل سیمانکاری، کاشیکاری و.. مانده است. کوچه ها هم به امان خدا رها شده و پساب ها در کوچه ها همه جا جاری است.

صحنه دوم : 21 امرداد سال93:

گلین بر بالای تپه، در نزدیکی خانه جدیدشان ایستاده و درّه پایین را می نگرد؛ جایی که ویرانه روستای قبلی قرار دارد. سراسر آسمان را ابر در هم و تیره ای فراگرفته، انگار که می خواهد بزودی ببارد. گهگاهی که دلش تنگ می شود، همین جا می آید و روستای ویرانه را ورانداز می کند و بفکر فرو می رود. اکنون تمام خاطرات کودکی و نوجوانیش زیر خروارها خاک و چوب و سنگ، مدفون شده اند. ولی او با دیدن هر گوشه ده، به یاد خاطره ای می افتد. درختان سپیدار با نسیم ملایمی تکان می خورند. صدای چهچه قناری ها و پرواز پرستوها، بغض را در گلویش می فشرد و قطراتی اشک، آرام آرام بر گونه هایش می غلتند.

آسمانِ در هم، غرشی می کند و بارش ریزی شروع می شود. گلین با گوشه روسریش، چهره پر اشک را پاک می کند و بار دیگر به آسمان می نگرد. ابرها آنچنان در هم تنیده شده و سرتاسر آسمان را فراگرفته اند، انگار که در برابر رود خروشان ارس قرار دارد. در دل این رود، پریزاد بر اسب رهوارش، «جونگ آت»(اسب قایق)، با ابهت تمام، دلِ رود را می شکافد و به پیش می تازد. مادر بزرگش معمولا داستان پریزاد را برایشان تعریف می کرد: پریزاد، زن مبارزی بود که در برابر ظلم خان ها قد علم کرده بود. قهرمان مشروطه خواهی بود که با ستم های محمدعلی میرزا و تجاوز روس ها در قره داغ می جنگید. او بسیار زیباروی بود و برای آنکه شناخته نشود، روی خودرا با نقابی سیاه می پوشانده و برای همین به "قره قوچاق" معروف شده بود. در سوارکاری و تیراندازی بی مانند و در شجاعت و نوع دوستی، کم نظیر بود.

گلین با آنکه داستان پریزاد را بارها از مادر بزرگ، شنیده بود، ولی هر بار برایش تازگی داشت و با اشتیاق خاصی به صحبت های او سراپا گوش می داد. پریزاد لبخندزنان، بر رود ارس می تازد و به پیش می رود، آنقدر که از دیدگان محو می شود.

گلین نگاه از آسمان بر می گیرد و دوباره به روستای ویرانه نظر می افکند. صدای زمزمه جویبار پایین بسختی بگوش می رسد. انگار دیروز بود. حدود دوسال پیش. در بعد از ظهر یک روز ماه رمضان، در تنور نان می پخت و خودرا آماده پهن کردن سفره افطار می کرد و دو ساعت بعد قرار بود حسن و پسرانش از مزرعه و صحرا بر گردند و همگی دور سفره بنشینند، که آن زلزله لعنتی رخ داد.

گلین، تمام صحنه ها را از ذهن می گذراند. ایکاش هیچگاه زلزله نمی آمد و جان 7 تن را نمی گرفت؛ هرچند جمعا ده تن نجات یافته اند. چهره مشکناز را هنوز بخاطر می آورد که با نگاه معصومانه اش، با زبان بی زبانی، از او کمک می خواست. کاش زمین هرگز تکان نمی خورد و خانه هایشان ویران نمی شد تا مجبور شوند آن ده خرّم و با صفا را با رودخانه زیبایش ترک کنند و به بالای تپه بیایند. روی تپه بادگیر است و صاعقه زیاد می آید. همین چندی پیش بود که صاعقه، اسبی را از پای در آورد. به یاد شرایط سخت زندگی اشان می افتد: امسال بخاطر خشکسالی، محصول خوبی در کار نیست؛ درختان اندک روستا هم، سرما زده و باری نخواهند داد؛ قالیچه ها هم بعلت رکود بازار، اکثرا روی دستشان مانده؛ تعدادی از گوسفندان هم بخاطر نوعی بیماری، تلف شده اند. بر چهره اش اشک و باران در هم می آمیزد. با پاهای لرزان به خانه باز می گردد. شوهر و پسرانش از صحرا و مزرعه برگشته اند و دخترانش ساعت هاست که انتظار مادر را می کشند. همگی در خانه جمع اند. آسمان پیاپی می غرّد و رگبارهای باران بر سقف و در و دیوار خانه ها بی امان می تازد. آب باران مثل همیشه از درز دیوارها و سقف های اتاق ها نفوذ کرده و در برخی جاها شروع به چکّه می کند. حسن و ابوالفضل هر چه می کوشند، باز نمی توانند جلوی نفوذ آب را بگیرند. برای ساخت هر خانه جدید، 21 میلیون تومان وام صرف شده و خودشان هم حدود 9 میلیون تومان خرج کرده اند و تازه نتیجه اش شده است این.

دیوارهای خانه ترک برداشته اند. پارسال بود که یکی از دیوارها، در پسلرزه ای فروریخت و مجبور شدند دوباره آن را بسازند. اهالی روستا با وقوع هر پسلرزه، همیشه در دلهره فرساینده ای فرو می روند: نکند خانه های جدید هم بر سرشان خراب شود!؟

پانوشت:

(1) گنجشک محلی

- نویسنده از دوستان عزیز، محمد مویدی(عکاس هنرمند)، شهرود فتحی پور(مدیر فعال موسسه سلامت همیاران ارسباران در ورزقان)، استاد جعفر خضوعی(فرهنگی و روزنامه نگار نشریه گویای اهر) و مهندس امین حبیبی(دانشجو و وبلاگ نویس ارزنده اهری) که وی را در سه سفر به روستای چایکندی خیرالدین همراهی کردند و نیز از هنرمندان گرامی، زهرا انتظاری و استاد غلامحسین صابر بخاطر راهنمایی هایشان، صمیمانه سپاسگزاری می کند.

فایل پی دی اف این مطلب را می توانید در زیر دانلود کنید:

PDF - 5.4 Mb
گلین، شیر زن زلزله قره داغ آذربایجان
05 Oct 20:50

صدوهشتاد وپنج

by (منیرو)

 خیلی هم مستجاب الدعوه هم هستیم !

خواهر اخریم گفت :دعا کردم که خدایا میشه ده ملیون بدی به ما ؟به فاصله چند ثانیه در یخچال کند وافتاد کف اشپزخونه !ماما داد زد وایییی تخم مرغها تخم مرغها نشکسته باشن !

05 Oct 20:49

Birth control

05 Oct 20:44

Education

04 Oct 21:25

تام سنتی!

by anaarian
تام سنتی از آداب و سنت برای گماردن شما به خوش خدمتی استفاده میکند.ممکن است به قدیمی بودن تظاهر کند در حالی که به برتری جنس مذکر معتقد است و میخواهد شما را زیر سلطه ی خود داشته باشد.تام از شما انتظار دارد که در دنیای کوچک و کوته بینانه ی او بگنجید. در دنیای او خبری از برابری و مساوات نیست. حقوق شما با حقوق او یکی نیست و همیشه باید در خدمت او و رفع نیازهایش تلاش کنید زیرا او جنس برتر و به عبارتی آقا و سرور است. در میان انواع گوناگون مردهای لوس و پر توقع وضع تام سنتی از همه بهتر است زیرا او فرهنگ و آداب و رسوم را نیز در خدمت خود دارد. او در کنترل شما و رفتارهایتان تنها نیست. حتی از دوستان و افراد خانواده اش نیز در این میان سود می برد. تام سنتی از مذهب برای به خدمت گماشتن شما بهره می برد. کاری میکند که به شما بقبولاند خداوند از شما میخواهد حسابی شوهرتان را لوس کنید. البته او از اصطلاح لوس کردن استفاده نمی کند.برای مثال می گوید که زن باید به همسرش احترام بگذارد، نباید بدون اجازه ی او آب بخورد و غیره و غیره.اما از قسمت هایی از مذهب که به برابری حقوق زن و مرد اشاره دارد یاد نمی کند و نوع احترامی که به شما میگذارد با احترامی که از شما میخواهد فرق دارد. تام سنتی با تکیه بر آیین های سنتی مدام برتری خودش را نسبت به شما یادآوری میکند. از این بهتر چه میشود؟ استفاده از روایات سنتی و دین الهی برای به خدمت گماشتن شما. تام سنتی از دوستان و آشنایان و اقوامی که با او در زمینه ی مردسالاری هم عقیده اند در راه رسیدن به هدف خود استفاده میکند. چه باید کرد؟ کاری که شما باید انجام دهید این است که توجه خود را به زمان حال معطوف کنید به قرن بیست و یکم و برابری حقوق زن و مرد و از افتادن در دام خواسته های او خودداری کنید.وقتی با اشاره به دوستان هم عقیده با خودش سعی میکند شما را وادار به خوش خدمتی کند شما هم با کسانی رفت و آمد کنید که با شما و عقیده تان در مورد برابری حقوق زن و مرد موافق هستند. اگر از مذهب و روایات مذهبی برای رسیدن به هدف خود استفاده کرد به او بگویید که برداشت شما در این مورد به کل با برداشت او مغایرت دارد. باید به او بگویید که: از او انتظار توجه و احترام متقابل دارید. از او توقع مشارکت و یاری دارید. تعبیر شما در مورد نقش زن در زندگی مشترک با تعبیر او متفاوت است.
04 Oct 21:21

سام غیر قابل اعتماد

by anaarian
سام غیر قابل اعتماد آرام خوش زبان و جذاب است و مدام داستان سر هم میکند و برای هر بهانه ای علتی دارد. برای خودش زیادی پول خرج میکند و به شما هیچ حرفی راجع به آن نمی زند.زیاد دروغ سر هم میکند و از شما تنها حقیقت را می پذیرد.از زنان بسیاری شنیده ام که چگونه چنین شوهری سرشان کلاه گذاشته و برای هر حوضوع مهمی داستانی علم کرده است. این مرد کاری را که به عهده اش گذاشته اید فراموش می کند و بعد هزار و یک دلیل می آورد که چرا خواسته ی شما را انجام نشده است.

 فرض کنید از او خواسته اید که سر راهش شیر بخرد. فراموش می کند و به دروغ می گوید که مغازه بسته است.زندگی با چنین مردی احساس امنیت را از آدم می گیرد. همیشه نگرانید که این دفعه چه داستانی علم خواهد کرد و چه حقه ای در آستین دارد. در حالی که همیشه از شما میخواهد به او اعتماد کنید . واقعیت همیشه خلاف حرفهای او است و اگر این موضوع را به رخ او بکشید وانمود میکند که شما اشکال دارید زیادی شکاک هستید و غیره.سام غیر اعتماد علاوه بر اینکه خودش را زیادی دوست دارد و خیلی به خودش می رسد از قبول مسئولیت نیز دل خوشی ندارد و اغلب تا جایی که بتواند از آن شانه خالی میکند.

چنین مردی هر قدر که بخواهید شما را سجده و ستایش می کند اما هرگز آن قدر که خودش را دوست دارد شما را دوست نخواهد داشت. هرگز هدایایی را که به خودش روا می دارد برای شما نخواهد خرید. حتی گاهی طوری وانمود میکند انگار آنچه را برای خودش خریده در حقیقت برای شما خریده است یا دست کم برای هر دو شما. گول حقه های او را نخورید.

سام غیر قابل اعتماد همیشه شما را بین زمین و آسمان معلق نگه میدارد. همیشه باید حدس بزنید. هرگز نمیتوانید کارهای او را پیش بینی کنید. نمیدانید چه کار میکند یا چه کار کرده است. آیا زیادی پول خرج کرده آیا جایی رفته که نمی بایست می رفته است. اعتماد کردن به او بسیار دشوار است. هر وقت مچ او را بگیرید داستانی سر هم میکند تا علت کارش را موجه نشان دهد. خیال میکند با چرب زبانی و خوش صحبتی دل شما را به دست می آورد و از زیر بار کارهایش شانه خالی می کند.مرد غیر قابل اعتماد زبان باز است اما مرد میدان هرگز.

چه میتوان کرد؟

نگذارید از زیر کارهایش در برود. مدام مچش را بگیرید و از او جواب بخواهید.

به دقت به داستان های او گوش بدهید زیاد دلیل تراشی می کند و برای هر کار خود از زیاد پول خرج کردن گرفته تا دیر آمدن به خانه هزار داستان سر هم میکند و بهانه می آورد. باید یاد بگیرید که زیرکانه و با ششدانگ حواس به او گوش دهید تا حقیقت را از لابلای حرف هایش کشف کند.

به چرب زبانی هایش گوش ندهید و نگذارید با شیرین زبانی قضیه را ماست مالی کند . به موضوع اصلی بحث توجه کنید.

سعی کنید منطق داستان او را درک کنید. ببینید می تواند واقعیت  داشته باشد یا نه.

04 Oct 08:18

آرش هنرور شجاعی ، جرم: خبرنگاری (۶۲)

4 ساعت،29 دقیقه


نام: آرش هنرور شجاعی سوابق حرفه‌ای: دین پژوه، وبلاگ نویس اتهام: جاسوسی، تبلیغ علیه نظام، اقدام علیه امنیت ملی، هتک حیثیت مقام روحانیت، توهین به آیت الله خمینی، نشر اکاذیب، همکاری با دول متخاصم، تلاش برای اروپایی کردن اسلام. جعل دست خط مراجع و توهین به مقدسات. آرش هنرور شجاعی متولد ۱۳۶۰، ششم آبان ماه سال ۱۳۸۹ توسط نیروهای امنیتی در خانه‌اش دستگیر شد. ماموران امنیتی در ورودی خانه پدری او را شکستند و وارد خانه شده او را با خودشان بردند. او در دوران بازداشت و انفرادی بود که پدرش را از دست داد. این روحانی جوان تا پیش از دوران انفرادی و زندان، بیماری صرع نداشت اما در دوران بازجویی و تحت فشارهای شدید عصبی مبتلا به بیماری صرع شده و این اواخر نیز تشنج و حملات عصبی‌اش روز به روز رو به افزایش است به شکلی که تا کنون چندین بار برای این زندانی کمیسیون پزشکی از سوی پزشکی قانونی مرکز استان تهران تشکیل شده و شرایط او مورد ارزیابی قرار گرفته است. بار نخست توسط پزشکی قانونی غرب تهران اعلام شد که او نیاز به مرخصی استعلاجی دارد و باید درمانش را بیرون از زندان پیگیری کنند اما قاضی پرونده به اعطای مرخصی موافقت نکرد و بار دوم هم پزشکی قانونی برای او برگه عدم تحمل کیفر و زندان را صادر کرده است. او یکبار هم در زندان سکته کرده و شرایط دشواری را از سر گذرانده و در اعتراض به اینکه به او حق مرخصی استعلاجی داده نشده بار‌ها دست به اعتصاب غذا زده است. آرش در دادگاه ویژه روحانیت دارای چندین پرونده مفتوح است. برای پرونده اولش به اتهام جاسوسی، تبلیغ علیه نظام، اقدام بر علیه امنیت ملی و هتک حیثیت روحانیت به چهار سال زندان، ۵۰ ضربه شلاق و ۸۰۰ هزار تومان جزای نقدی و خلع لباس روحانیت محکوم شد. اما پرونده دوم او در شعبه دوم دادیاری دادسرای وِیژه روحانیت به اتهام تبلیغ علیه نظام از طریق مشارکت در کمپین «نه به حجاب اجباری» و توهین به آیت الله خمینی از طریق مصاحبه با سایت رسام به مناسبت سالگرد کودتای ۲۸ مرداد و شکستن حکم محرومیت از لباس روحانیت در زمان مرخصی رسیدگی شد و او به یکسال و سه ماه حبس دیگر محکوم شد. آرش در مورد پوشیدن لباس روحانیت بعد از خلع لباسش به کمپین بین المللی حقوق بشر ایران گفت: «دادگاه ویژه روحانیت قبلا من را به خلع لباس مادام العمر محکوم کرده، که من به آن‌ها گفتم مراجع این لباس را به تن من کرده‌اند و نه حکومت. بنابراین اگر مراجع از من بخواهند من لباسم را در خواهم آورد و آن‌ها نمی‌توانند این حکم را صادر کنند. سال گذشته که به مرخصی آمدم، به قم رفتم و در آنجا لباس روحانیت بر تنم کردم و مراجع نیز مشکلی با آن نداشتند. اما دادگاه مجددا من را به اتهام نقض حکم خلع لباس به سه ماه حبس محکوم کرد.» بسیاری بر این باورند که دلیل صدور احکام سنگین و پرونده‌های متعدد برای این روحانی وبلاگ نویس عضویت در گروه «مُتقن» - مدرسین مشهد، تهران، قم و نجف- و صدور بیانیه‌های این گروه در حمایت از جنش اعتراضی مردم ایران و نزدیکی او با بیت آیت الله حسینعلی منتظری است. آرش در بند ۳۲۵ ویژه روحانیت زندانی است و از نظر جسمانی وضعیت خوبی ندارد.آخرین خبر این که او در ماه اخیر در اعتراض به صدور وثیقه یک میلیارد تومانی در زندان اوین دست به اعتصاب غذا زده و نماینده دادستان کل وِیژه روحانیت با حضور بر بالین او در بهداری زندان اوین پیشنهاد داده که ادامه زندان او به صورت حصر خانگی ادامه پیدا کند. او در شرایطی این روز‌ها در شرف اتمام دوران محکومیت چهار ساله خود است که برای پرونده دومش نیز به پانزده سال حبس تعزیری محکوم شده و او از سوی پزشکی قانونی دارای نامه تایید عدم تحمل کیفر است. -------------------------------------------------------- در طول چهار سال گذشته، روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان از مهم ترین قربانیان آزادی بیان در ایران بوده اند. احکام قضایی ناعادلانه و غیرشفاف علیه آنها صادر شده و حکومت سعی کرده امکان و امنیت کاری آنها را به حداقل برساند. ایران وایر در مجموعه ای مفصل می کوشد با روایت سرنوشت اهل رسانه که در طول چهار سال گذشته گرفتار آزارهای قضایی و امنیتی حکومت ایران شده اند، پرونده ای برای ثبت در حافظه تاریخی رسانه ها و سیاست فراهم آورد. این پرونده در دو بخش انگلیسی و فارسی منتشر می شود. ما در حال تکمیل کردن اطلاعات افراد هستیم. اطلاعاتی که در هر بخش منتشر می شود، اطلاعات نهایی و تایید شده ایران وایر محسوب می شوند ولی به منزله همه اطلاعات موجود نیستند. ممکن است شما به عنوان مخاطب و یا یکی از قربانیان سال های اخیر، اطلاعات بیشتری داشته باشید، می توانید در این مسیر ما را برای کامل کردن این مجموعه یاری کنید. در این زمینه اگر پیشنهادی برای بهتر شدن روند انتشار و یا افزایش دقت و جامعیت اطلاعات مربوط به هر یک از افرادی که از این پس در این مجموعه نامشان اعلام می شود، دارید، می توانید با این پست الکترونیک در تماس باشید:  info@iranwire.com برنامه انتشار این مجموعه به صورت روزانه خواهد بود و ممکن است در هفته های آینده هر روز، دو روزنامه نگار یا وبلاگ نویس را معرفی کنیم. این مجموعه در نهایت در قالب مالتی مدیا نیز ارایه می شود و فایل پی دی اف آن به زبان های فارسی و انگیسی نیز در دسترس همه قرار گرفت ایران وایر امیدوار است انتشار این مجموعه یک گام مقدماتی در مسیر تدوین و ثبت اسناد حقوق بشری مربوط به ایران باشد. امری که امروزه فعالان مدنی، سیاسی و حقوق بشری بیش از هر زمان دیگر به آن نیازمند هستند و باید در مسیرش بکوشند.



04 Oct 08:14

Lost DVDs

04 Oct 08:13

فکت گرافی – امروز بابت این ۵ مورد شکرگزار باش

by editor

یه وقت هایی هست که انقدر درگیر زندگی روزمره میشیم که یادمون میره یه عالمه چیز های خوب توی زندگیمون داریم که باید بابتشن همیشه شکرگزار باشیم. باید گاهی به خودمون یه یاد آوری بکنیم که خیلی از چیزهایی که داریم اونقدر ها هم که فکر میکنیم عادی نیستن. پس همیشه یادمون باشه تا از داشتنشون شاد باشیم.

 

Template4.

The post فکت گرافی – امروز بابت این ۵ مورد شکرگزار باش appeared first on رنگی رنگی.

04 Oct 08:09

So true in so many ways

04 Oct 08:08

This...Just all of it

04 Oct 08:06

IPhone Vs. Android

04 Oct 07:57

This lion achieved it's goal

04 Oct 07:46

The truth about rap music

04 Oct 07:46

The best sister ever

04 Oct 07:44

۱۲ مهر – صبحت بخیر و رنگی

by editor

‫​فصل رنگی رنگی سال شروع شده…بوی کار، درس و تلاش برای ساختن نیمه دوم سال میرسه. همه انرژی ای که از یه تابستون خوب و هیجان انگیز گرفتی رو میخوای بذاری برای تمرکز بیشتر روی اهداف و آرزوهت. یه صبح دل انگیز پاییزی بهت سلام میکنه. پس چشمهات رو باز کن، به خورشید پاییزی سلام کن و برای یه روز مقید و پر انرژی تلاش کن.​
این هدیه امروز ماست تا تو رو برای یه روز خوب همراهی کنیم. حسی که از این تصویر گرفتی رو تا شب همراه خودت نگه دار و به اطرافیان‌ات منتقل کن. باید یاد بگیری اینکه بقیه چه فکری درموردت میکنن مهم نیست. تو برای خودت زندگی میکنی.

16-16

The post ۱۲ مهر – صبحت بخیر و رنگی appeared first on رنگی رنگی.

04 Oct 07:44

"Just one more chapter."

04 Oct 07:43

کاغذ دیواری رنگی برای ۱۲ مهر

by editor

دیدن عکس های قشنگ انرژی بخش میتونه بخش مهمی از روز یه آدم رنگی رو بسازه. صفحه مانیتور لپ تاپ، تبلت یا گوشی همراهمون چیزهایی هستن که در طول روز خیلی چشممون بهشون میفته. چه خوب میشه اگه عکسی که توی پس زمینه ی این لوازم میبینیم، یه عکس انرژی بخش و شاد کننده باشه!
رنگی رنگی هر روز براتون کاغذ دیواری های خوشگل، با سایزی که با کمترین تغییر برای هر گجت الکترونیکی قابل استفاده باشه رو آماده میکنه و در اختیارتون قرار میده. شما میتونید هر روز این کاغذ دیواری هارو دانلود کنید تا چیزی که در طول روز بیشتر از همه چشمتون بهش میفته، یه منظره آرامش بخش یا یه عکس شاد و محرک باشه.

تصویر پایین رو در کامپیوترتون ذخیره کنید و به عنوان پس زمینه مانیتور انتخابش کنید.

 

unnamed-(3)

The post کاغذ دیواری رنگی برای ۱۲ مهر appeared first on رنگی رنگی.

04 Oct 07:42

When the police ask you why you are filming

03 Oct 23:14

Trying to catch a train as the doors close. What could go wrong?

03 Oct 22:41

ورزش روزانه برای آدم های رنگی – روز دوم

by مجله آنلاین رنگی رنگی

تصمیم گرفتیم به مدت ۲ هفته، در کنار همدیگه ورزش دسته جمعی انجام بدیم، تا برای وارد کردن این عادت خوب به زندگیمون تنها نباشیم و همدیگه رو در این راه حمایت کنیم. ورزش کردن برای سلامتی خوبه و تاثیرات خیلی زیادی روی روحیه و رفتارمون میذاره. حتی اگه یک عمر بدون تحرک گوشه خونه نشستید و فکر می کنید بدنتون برای این کارآماده نیست، به جمع ما بپیوندید! قول میدیم خیلی بهتون سخت نگذره و بهترین تاثیر رو روی جسم و ذهنتون بگذاره.

پیشنهاد ما این هست که صبح بعد از بیدار شدن از خواب این ورزش ها رو انجام بدین، تا تاثیر خوبش تا آخر روز همراهتون بمونه. سه تا حرکت پیشنهادی امروز رو در تصویر پایین میبینید. توضیحات لازم برای هر حرکت پایین تصاویر ذکر میشن.

اطلاعات بیشتر درباره کمپین ورزش روزانه رو اینجا بخونید.

alt_toe_touch_crunch

 ۸ تا از این حرکت برین، بعد ۱۰ ثانیه استراحت کنید. در کل ۲۴ تا

big_cats

 ۸ تا از این حرکت برین، بعد ۱۰ ثانیه استراحت کنید. در کل ۲۴ تا

hip-cir-str-arms_sitfit

 ۸ تا از این حرکت برین، بعد ۱۰ ثانیه استراحت کنید. در کل ۲۴ تا

 

The post ورزش روزانه برای آدم های رنگی – روز دوم appeared first on رنگی رنگی.

03 Oct 22:30

با رویش ناگزیرِ هپی‌ها چه می‌کنید؟

12 ساعت،39 دقیقه


چند روز پیش یک ویدیویی در فیسبوک پخش شد |در یک مدرسه‌ای سرِ صف دختربچه‌ها ایستاده بودند | یک آقایی جلوی صف ایستاده بود | بعد یک موسیقیِ لس آنجلسی گذاشت و دختربچه‌ها شروع کردند به خواندن و اکثراً آن آهنگ را از حفظ بودند.... این‌روزها این تصویر خیلی عجیب نیست | یعنی عجیب هست | ولی نه آنقدر ...  فقط کافی‌ست در یوتیوب سرچ کنید "مدرسه" به جز فیلم از رقصِ بچه‌های مدرسه‌ای چیزِ دیگری ندارد...از اول دبستان بگیر تا آخرش... حتی یک‌بار یک فیلم دیدم که در آن یک پسربچه (شاید اول دبستان) با یک موسیقی لس‌آنجلسی مشغولِ رقص بود و معلم‌اش داشت فیلم می‌گرفت و مدام تشویق‌اش می‌کرد.   زمانی که مدرسه می‌رفتم | در دوره‌ی راهنمایی مدیرِ مدرسه‌ی ما هیئت‌های مذهبی برگزار می‌کرد و یک‌روز سرِ صف به بچه‌ها گفت امشب فلان‌جا در فلان‌ ساعت مولودی‌ست | تشریف بیاورید. ناظمِ مدرسه گفت بچه‌ها می‌توانند بعد از مدرسه با من بیایند | با اولیای‌شان تماس می‌گیریم و اجازه می‌دهیم. تصورِ من از جشنِ مولودی این بود که یک‌سری خانوم دورِ هم جمع می‌شوند | می‌زنند و می‌رقصند... کلاً دو مولودی دیده بودم | یکی مولودی در خانه‌ی خانم همسایه بود | که بزن و بکوب بود و خانم‌ها سوت می‌زدند و می‌رقصیدند (ما صدا را از داخل کوچه می‌شنیدیم) | و دیگری خانه‌ی خاله‌ی بابایم بود که باز خانم‌ها دورِ هم جمع شده بودند | سه خانم دف می‌زدند و باقی می‌رقصیدند.   مدرسه که تمام شد چند تا از بچه‌ها رفتند پیشِ ناظم | من هم رفتم. از ناظم پرسیدم:"مولودی بزن برقص است؟ قرار است برویم برقصیم؟ بروم از خانه‌مان موسیقی بیاورم؟". ناظم آمد جلو و زد درِ گوشم... من حیرت زده مانده بودم که آخر چرا؟ به چه دلیلی زدی؟ بعد هم گفت گمشو برو خانه و لازم نکرده که بیایی...   بعداً یک‌بار به زور رفتم مولودی و دیدم همه دارند گریه می‌کنند | یک لحظه فکر کردم در را عوضی رفتم | بعد دیدم دارند گریه می‌کنند ولی در عینِ حال دست می‌زنند | چراغ‌ها هم خاموش نیست | روشن است | هر از گاهی هم یک‌نفر شکلات می‌ریزد روی سرِ این و اون...ولی همه ناله می‌کردند...   ولی از همان‌روز کلِ مدرسه با من بد شدند | باور می‌کنید؟ یک‌روز یکی از مسئولین دلش برای من سوخت | گفت تو نمی‌دانی کجا آمده‌ای | مدرسه در ایران یک محیطِ مذهبی‌ست | اینجا که می‌آیی باید مذهبی باشی | اینجا که می‌آیی باید ماهواره نداشته باشی | من در عروسی‌ها می‌رقصم | اما این‌جا که می‌آیم نمی‌دانم رقص چیست. بعد از من خواست تا حرف‌هایش را به کسی نگویم. بعدتر برای یکی از اقوام این را تعریف کردم | خندید و گفت تازه دورانِ شما خوب بود | دوره‌ا‌ی که ما مدرسه می‌رفتیم از این بد تر و محدودتر بود...   این ویدیوهایی که این‌روزها از بچه مدرسه‌ای‌ها می‌بینیم|  برای من به شخصه خیلی خوشایند است | چون معنی و مفهوم‌اش بیش از آن‌چیزی‌ست که در نگاه اول می‌بینیم... این ویدیوها نشان می‌دهد که همه‌ی بگیر و ببند و دعوا و بزن و بکش‌ها بر سرِ رقصیدن در مدرسه و موسیقی لس آنجلسی و محدودیت‌هایی که نه تنها در مدرسه | بلکه در سطحِ جامعه وجود داشت | حاصل‌اش شده‌است اینی که می‌بینید |  رویشِ ناگزیرِ جوانه‌هایی که شادی را دوست دارند. حالا هِی بروید پنج ساعته "هپی" دستگیر کنید و به خودتان افتخار کنید...



02 Oct 21:40

يک روز در شهر با نقاب

16 ساعت،37 دقیقه


تانيا اسمارت، خبرنگار روزنامه ديلی تلگراف استراليا در سطرهای اول گزارش شهری‌اش که روز دوشنبه 29 سپتامبر (7 مهر) منتشر شد می‌نويسد "تلخ‌ترين تجربه‌ام اين بود که کسی نمی‌توانست لبخندم را ببيند". او يک روز از هفته گذشته‌اش را برای تهيه گزارشی درباره واکنش شهروندان سيدنی به ديدن يک زن نقاب پوش اختصاص داد. سردبير از او خواسته تا به شکل يک زن مسلمان نقاب پوش دربيايد و درباره شهروندانی که با او برخورد می‌کنند بنويسد. يک لباس بلند سياه و يک نقاب سياه به تن کرد و در خيابان‌های مرکزی شهر قدم زد. اولين واکنش مربوط به يک پسر جوان بود که از پرسيده بود "مطمئنی اون زير بمب نيست؟". تانيا می‌نويسد اين تجربه هر روزه زنان نقاب پوش مسلمان در سيدنی‌ست. همانجا می‌خواسته روبنده را از روی صورتش خودش بردارد ولی بعد "زبانم را گاز گرفتم و به خودم گفتم انتظارش را داشتم".  توصيف تانیا از پوشيده شدن صورتش با نقاب اين است که وقتی صورت و موها و چشم‌ها و حتی هويت‌تان زير يک پوشش پنهان می‌شود ديگران متوجه احساسات‌تان نمی‌شوند، "خيلی بدتر از اين که آدم حس کند نسبت به او نگاه تبعيض آميز دارند اين است که خودتان از نشان دادن احساسات‌تان به آن‌ها ناتوان می‌شويد". تانیا اسمارت خبرنگار جوان روزنامه دیلی تلگراف همزمان بعنوان مدل در صنعت مد و پوشاک نيز فعاليت دارد. سال گذشته از او خواسته شده بود که برای يک مصاحبه با جاستين بيبر، خواننده 20 ساله کانادايی، به يک کافه شبانه در سيدنی برود. وقتی تانيا در کنار بيبر می‌نشيند از او می‌خواهد عينک آفتابی‌اش را بردارد، "کافه تاریک بود، جاستين بيبر هم عينک به چشمش بود. از او خواستم عينکش را بردارد که بتوانم ببينمش". خواننده جوان از اولين جمله‌‌ای که خبرنگار جوان به زبان می‌آورد می‌رنجد و بلافاصله مصاحبه را لغو می‌کند. حالا بعد از يکسال، تانيا اسمارت، با نقاب در خيابان‌های سيدنی قدم می‌زند تا واکنش مردم به پوشيده شدن صورتش را ببيند. در ايستگاه مرکزی قطار سيدنی به نظرش می‌رسد که مردم از ديدن او احساس ناراحتی می‌کنند، "دو تا بچه همانطور که داشتند راه می‌رفتند به من نگاه می‌کردند. دو تا مرد هم بیحرکت به من خيره شده بودند". کمی بعد احساس ناامنی به او دست می‌دهد "فکر کردم ممکن است يکی هلم بدهد جلوی قطار". مقصد نهايی تانيا محله لاکمباست اما تا قبل از رسيدن به اين محله چند باری هم از مردم دشنام می‌شنود.     با وجود تنوع قومی و عقيدتی در استراليا، محله لاکمبا در جنوبغربی سيدنی به نام پايتخت غيررسمی مسلمانان شناخته می‌شود. در اين محله وضعيت فرق می‌کند، "در لاکمبا با نقاب مثل اين است که با مايو برويد ساحل". بر خلاف اينبار که تانیا در لاکمبا احساس راحتی دارد وقتی هفته پيش از آن با يک تی‌شرت سفيد و شلوار مشکی برای خريد نقاب پا به اين محله گذاشته بوده چندان هم احساس آرامش نداشته، "از يک دختر مسلمان پرسيدم کجا می‌توانم نقاب بخرم. به من گفت بيا با هم برويم". دختر او را به فروشگاه می‌برد و به او کمک می‌کند تا نقاب مناسب بخرد. هفته بعد که با پوشش تازه به لاکمبا می‌رود متوجه می‌شود که "به محض پوشیدن نقاب يکی از ساکنان همان محله شدم".     قبل از ورود به لاکمبا در يک ميوه فروشی به دنبال توت فرنگی می‌گردد. تا قبل از حرف زدن به نظر می‌رسيده ظاهر او برای صاحب مغازه ناخوشايند بوده ولی وقتی شروع به حرف زدن می‌کند اضطراب صاحب مغازه کم می‌شود، "بعد رفتم به يک فروشگاه ديگر که آدامس بخرم. مردی که بعد از من آمد نوبت را رعایت نکرد و زودتر از من بطرف پيشخوان مغازه رفت. وقتی اعتراض کردم و صدايم را شنيد نوبت را به من داد". تانيا می‌گويد از پشت نقاب تنها می‌توان با صدا ارتباط برقرار کرد و این برای کسانی که باید به شما جواب بدهند حسی از ناامنی و نامشخص بودن شرايط ارتباط را ايجاد می‌کند. وقتی تانيا در محله لاکمبا از زهرا دختر 18 ساله مسلمان درباره تجربه‌های او می‌پرسد از او می‌شنود که چيزی شبيه به وضعيت تانیا را داشته است. تانيا می‌نويسد که زهرا از تاثيری که گروه دولت اسلامی (داعش) بر منفی شدن نگرش عمومی به مسلمان‌ها و زنان محجبه ايجاد کرده بيش از هر چيز هراسان بوده و "انگار مردم دارند خود شیطان را می‌بينند". تانيا در همان محله با يک دختر 17 ساله مسلمان که از 14 سالگی روسری به سر کرده نيز گفتگو می‌کند. وقتی از او می‌پرسد که چه خواهد شد اگر روسری‌ات را برداری جواب می‌شنود که "برداشتن روسری مثل اين است که گناه کنی". گزارش خبرنگار جوان روزنامه ديلی تلگراف بيش از هر چيز بر موضوع چگونگی رابطه انسانی در غياب دريافت‌های حسی ناشی از پوشيدن چهره افراد متمرکز است. تانيا اسمارت می‌نويسد اگرچه پوشاندن چهره می‌تواند تجربه متفاوتی از برخورد ديگران را به شما بدهد "اما نمی‌شود برای هميشه از دريافت نشدن احساس‌تان توسط آدم‌ها ديگر راحت باشيد". همزمان با انتشار گزارش تانيا اسمارت در روزنامه ديلی تلگراف، سناتور جکی لمبی، عضو حزب متحده پالمر، از تهيه پيش‌نويس طرحی در اين حزب خبر داده که استفاده از نقاب در مکان‌های عمومی استرالیا را ممنوع خواهد کرد. خانم لمبی به رسانه‌ها گفته است که موضوع اصلی حفظ امنيت اجتماعی و احراز هويت اشخاص در مکان‌های عمومی‌ست ولی استفاده از نقاب در مکان‌های مشخص نظير مساجد مجاز خواهد بود.



02 Oct 21:01

Just throw a couple of thousand more

02 Oct 20:55

Live from the ocean