البته که شما یادتان نمىآید. نمک، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمکسنگ مىخواباندیم تا کمکم شورى بگیرد. غذا را چند ساعتى روى شعلهى ملایم چراغ خوراکپزى مىنشاندیم تا جا بیفتد. یخکرده و تکیده کنار علاءالدین و والور مىنشستیم تا جانمان آرام گرم شود. عکسِ یادگارىِ توى دوربین را هفتهاى، ماهى به انتظار مىنشستیم تا فیلم به آخر برسد و ظاهر شود. آهنگِ تازهى آوازهخوان را صبر مىکردیم تا از آب بگذرد و کاست شود و در پخشِ صوت بخواند. قلک داشتیم؛ با سکهها حرف مىزدیم تا حسابِ اندوخته دستمان بیاید. حلیم را باید «حلیم» مىبودیم تا جمعهى زمستانى فرا رسد و در کام نشیند. هر روز سر مىزدیم به پستخانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر که برسد. گوش مىخواباندیم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نیمهشبى، بامدادى، گاهى، بىگاهى؛ گاهى به انتظار، هفتهاى، ماهى.
لکلّ شئ ساعه. هر اتفاق را وقتِ معلومى بود. «انتظار» معنا داشت. دقایق «سرشار» بود. هر چیز یک صبورى مىخواست تا پیش بیاید. زمانش برسد. جا بیفتد. قوام بیاید: غذا، خرید، تفریح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق.
* عنوان، جملهاى از شکسپیر است. البته گمانم مراد دیگرى از آن داشته باشد.
* این، نوشته اى در ستایشِ نوستالژى نیست.

'
































![Validate my Atom 1.0 feed [Valid Atom 1.0]](valid-atom.png)


(۴۴)خوشم نیامد
(۶)
