Shared posts

13 Sep 18:32

پایان شب سیه سفید است

by Dancing Women

اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

عصر

والدینم دوست داشتند من و آبجی خوب درس بخوانیم و به قول خودشان برای خودمان کسی بشویم. مادرم می‌گفت: «زندگی هزار بازی تلخ و شیرین دارد. مرد به هنگام سختی و گرسنگی، بیل به دست می‌گیرد و عملگی می‌کند. حمال می‌شود و بار بر پشت می‌نهد و نان شبش را به دست می‌آورد. اما زن نمی‌تواند. دختر باید درس بخواند تا برای آینده‌اش تضمینی داشته باشد.»

محله ما پر بود از زنان و مردان و زندگی و مشکلات گوناگونشان. اردبیل بیر شهردیر هره سی بیر تهردیر (اردبیل شهری است با مردم و مشکلات مختلفشان) همسایه کوچه بالایی ما زن میانسالی بود با شوهر دو زنه‌اش. او فرزند نداشت و همسرش با مراجعه به دادگاه و گرفتن اجازه، دوباره ازدواج کرده و صاحب فرزندانی شده بود. مرد هر روز برای صرف ناهار به خانه زن اول می‌رفت و مثل میهمانسرا غذایش را می‌خورد و خرجی خانه را می‌داد و پی کار و زندگی‌اش می‌رفت. زن بیچاره با دیدن ما دختران دم بخت نصیحتمان می‌کرد که درس بخوانیم و استخدام شویم و مثل او به خاطر لقمه نانی منت هوو و اخم‌های شوهر را نکشیم. همسایه روبرویمان از شوهرخواهرش می‌گفت که دوستش ندارد و خواهر بدبختش کتک می‌خورد و  تحمل می‌کند . پدر و مادر درگذشته‌اند و اگر بخواهد از شوهرش جدا شود، مجبور است به خانه برادر برود و کلفتی زن برادرش را بکند. همان بهتر که خانه شوهر بماند و صدایش درنیاید. با شنیدن سرگذشت تلخ زنان، وحشت عجیبی بر دلم می‌نشست. اگر روزی پدرم بمیرد، اگر شوهرم طلاقم بدهد، اگر زن برادرم مرا به خانه‌اش راه ندهد، و این اگرها آرامش را از من می‌گرفتند.

با اینکه علاقه‌ای به درس خواندن، به خصوص فیزیک و شیمی و ریاضی نداشتم، اما سعی خودم را کردم. درس را تمام کرده و استخدام شدم. حقوق اول را که گرفتم و داخل کیفم گذاشتم، احساس کردم وجودم بیهوده نیست. سهمی در جامعه دارم. سربار پدر نیستم. استقلال مادی دارم. به خانه که رسیدم، پول‌ها را از کیف درآوردم و به طرف پدرم دراز کردم. به دسته پول‌ها نگاه کرد و آرام یک پانصد ریالی از بین پول‌ها کشید و خنده‌کنان گفت: «خدا برکت بدهد.» سپس پول را به برادرم داد و او را برای خرید قورابیه (شیرینی) به مغازه قنادی فرستاد. بله آن روز من شیرین همچون قورابیه آغاز شد.

پدر هرگز در مورد اول برج و حقوق و پول و پس‌انداز و غیره سوال نمی‌کرد. خودم باقی حقوقم را به پدرم می‌دادم که برایم نگاه دارد و او الحق و الانصاف امانت‌‌دار بسیار خوبی بود. به خانه شوهر که رفتم، وضع تغییر کرد. شوهرم دوست نداشت من پا دراز باشم و هر کاری دلم می‌خواهد بکنم. به همین سبب نیز دسته چکم را از من گرفت و داخل کمد خودش که همیشه قفل بود گذاشت. او هر ماه یک بار یک برگ چک را از دست چک جدا می‌کرد و من امضا می‌کردم و می‌رفت و حقوقم را می‌گرفت و حق خودم را از من دریغ می‌کرد. وقتی حق‌الزحمه من نصیب خواهر و برادر و مادرش می‌شد دلم خون می‌گریست. شیطان جنی گفت که استعفا بده و خانه‌نشین شو. گرسنه بمان و این همه رنج نکش. اما پدرم مانع می‌شد و می‌گفت: «مبادا استعفا بدهی. صبور باش که خدا با صابرین است. این مرد، مرد زندگی نیست. در نیمه‌راه رهایت خواهد کرد. دلم به این خوش است که حداقل آب‌باریکه‌ای برای امرار معاش داری. بالاخره روزی خودت صاحب حق و حقوقت می‌شوی.»

عجب پیش‌بینی درستی کرده بود این پیرمرد. روزگار با هزار جان‌کندنی که بود، سپری شد و از ستم رهایی یافتم و دستم به دهانم رسید و باز از پدر قورابیه‌ای دریافت کرده و کامم را با قورابیه و هم زمان با تولد اولین نوه‌ام شیرین کردم.


13 Sep 18:27

به صرف شیرکاکائو و کیک

by Dancing Women

اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف»

شامگاه

یک زن درس‌خوانده بود، شاگرد اول کلاس، با درجه هوشی بالا. پر از انرژی، پر از میل به زندگی. با نمره‌ی بالایی فارغ‌التحصیل شد. تو خود دانشگاه بهش پیشنهاد تدریس دادند. خیلی خوشحال بود. یادم می‌آید آن روز ما را مهمان کرد، روبروی دانشگاه به صرف شیرکاکائو و کیک. همه حسرتش را می‌خوردیم. شیرکاکائوهایمان را با حسرت پائین می‌دادیم که چرا این موقعیت کاری برای ما پیش نیامده. او خوشحال بود. مثل همیشه تند تند حرف می‌زد. از برنامه‌هایش می‌گفت. کلی برنامه در سر داشت. بلند بلند می‌خندید و از اینکه شیرکاکائویش روی مقنعه‌اش ریخته ناراحت نبود.

مدتی بعد باز دیدمش. در راهروهای آن دانشگاه کذایی. فکر کردم حتما همان دوره‌های تدریسش است. غمگین بود. دیگر نمی‌خندید. گفت شوهرم اجازه کار نداده. تعجب کردم. یعنی چه؟ گفت شوهرش گفته زن باید در خانه کار کند. گفتم تو؟ آن هم زتی مثل تو؟ با این هوش! با این همه انرژی! خب خانه چه کار کنی؟ رفت و روب کنی! خدای من… این مرد تو را مسخ کرده. گفت می‌داند. گفت همه چیز را می‌داند. اما چاره‌ای ندارد.

باز با هم رفتیم روبروی دانشگاه. این بار من مهمانش کردم. همان شیرکاکائو و کیک. ساکت بود. یکباره شروع کرد به حرف زدن. گفت تقصیر خودش است. درخانواده‌ی شوهرش کلاً کار کردن زن عیب و عار است و این را او از اول می‌دانسته. گفتم خب، از اول می‌دانستی. ولی موقعیت به این مهمی و کار به این درستی را نمی‌توانی از دست بدهی. حتی اگر هم می‌دانستی. حتی اگر شوهرت هم می‌داند، نباید چنین کنند. اصلاً استثناها برای همین وقت‌هاست دیگر. گفت نه. هیچ جوره راضی نمی‌شود.

راستش من دیگر آن دوست را ندیدم. شوهرش او را از همه چیزی منع کرد. همه چیزش را گرفت. هوشش، نبوغش، اعتماد به نفسش. کار کردن برای او حکم آبیاری داشت. مطمئن بودم با کار کردن هر روز بهتر می‌شود و مطمئن بودم در آن دانشگاه آدم مهمی خواهد شد. اما خب نگذاشتند دیگر. هنوز این تفکرات بدوی در بعضی از خانواده‌ها هست. البته بر عکسش هم هست. یعنی دوستی داشتم که باردار شده بود و حال شدیداً وخیمی داشت و هر روز با بدبختی سرکار می‌آمد. هر روز در دستشویی داشت بالا می‌آورد و پشت میزش بی‌حال نشسته بود. یک روز از دفتر مدیریت خواستندش و گفتند شما برو خانه استراحت کن. مجبور نیستی با این حال زارت بیایی. عذرت هم که موجه است. زن به پهنای صورت اشک می‌ریخت که نه، نمی‌خواهم شغلم را از دست بدهم. می‌گفت شوهرم گفته باید کار کنی. همان طور که من کار می‌کنم و پول درمی‌آورم تو هم باید برای این زندگی تلاش کنی و پول دربیاوری.

نمی‌دانم زن‌ها از کی آنقدر بدبخت شدند که یک نرینۀ کم‌عقل باید برایشان تعیین و تکلیف کند. کار کردن زن خوب است. اصلاً زن باید مستقل باشد. مخصوصا زنی که درس خوانده. زنی که تلاش کرده. اما اینکه دیگری برایت مشخص کند که تو باید کار بکنی یا نکنی. خب این دیگر خیلی ظلم است. در آن زندگی را باید گِل گرفت اصلا.


11 Sep 16:11

سامورایی و مافیا

by نوشی

من همیشه وقتی می‌خوام روحیه بچه‌ها رو تشبیه کنم به شوخی میگم ناشا وقتی از دست یکی دلخور و عصبانی باشه مثل سامورایی‌های ژاپنی آروم می‌شینه و هیچی نمی‌گه، تکون هم نمی‌خوره. بعد یهو عصبانی شمشیر می‌کشه و جیغ‌زنان با یه ضربه طرف مقابل رو از وسط نصف می‌کنه. اما آلوشا عین ایتالیایی‌ها می‌مونه، اول طرف رو می‌بره بیرون شام و ناهار میده، کلی بگو بخند می‌کنه، سیگارشون رو هم با هم دود می‌کنن، بعد خونسرد دستشو می‌ذاره روی شونه طرف و میگه: «هی آلبرتو، خودت میدونی که من همیشه دوستت داشتم، اما گند زدی رفیق! چاره‌ای برام باقی نذاشتی. اون دنیا می‌بینمت.» و طرف رو به رگبار می‌بنده. :))

 شما روحیه بچه‌تون رو چطوری تصور می‌کنین؟

10 Sep 12:29

به دو نقش و به دو صورت

by Dancing Women

«اشتغال زنان، فرار از روزمرگی یا مسئولیت مضاعف؟»

سپیده‌دم

چند سال پیش وقتی از دیدار خانواده بر‌می‌گشتم به غربت شهری که درونش زندگی می‌کردم، همسفر دختری بودم که به قول خودش مهرم در دلش نشست و بهم پیشنهاد کرد کمک‌دستش توی آموزشگاهی باشم که مشغول به کار بود. این پیشنهاد برام توی اون شرایط سخت تنهایی و بی‌کسی مثل معجزه بود و من با خوشحالی قبول کردم و از هفته بعد کنارش بودم.

سه سال بعدی هرچه که اون دختر از کار بلد بود بی‌چشمداشت بهم یاد داد و در عوضش رییس آموزشگاه که دل‌ خوشی از حضور من نداشت فقط از من بیگاری می‌کشید. وقتی مراسمی داشتیم باید وسایل سنگین رو جابه‌جا می‌کردم، هدیه مراسم رو کادو می‌کردم، چای می‌بردم، آموزشگاه رو تمیز می‌کردم، بچه‌ها رو توالت می‌بردم، دم در می‌ایستادم تا تحویلشون بدم و هزار تا کار ریز و درشت که حتی تا ماه نهم بارداریم هم ادامه داشت و البته تمام این سه سال هیچ حقوقی دریافت نکردم و با این حال خوشحال بودم که قسمت کوچکی از تنهاییم پر شده و مشغول شدم.

دخترم شش ماهه بود که آقای رییس بعد از ساعت کاری من رو به دفترش صدا کرد و با کلی مقدمه‌چینی گفت حالا که توی این چهار سال به تمامی کار رو از خانم فلانی یاد گرفتی من ایشون رو بیرون می‌کنم و شما رو جاش می‌ذارم چون از خودسری‌هاش خسته شدم. حیرت من توی اون لحظه غیر‌قابل بیانه، با ناراحتی جواب دادم که من نمک نمی‌خورم که نمکدون بشکنم و این رفتار شما زشت و زننده‌ست. ایشون که انتظار چنین حرفی رو از من نداشت عملا من رو از آموزشگاهش بیرون انداخت.

کار کردن همیشه برای من نه بار اضافه بود و نه عملی که به  اجبار و بدون علاقه مشغولش باشم و شاید به خاطر همین یک سال و نیم بودن توی خونه من رو به یه آدم افسرده تبدیل کرد و باز همون دختر بود که با معرفی کردن من به آموزشگاه‌های مختلف و حمایتم شرایط کار رو برام فراهم کرد. الان یک سال از برگشتم به محیط کار می‌گذره و هر روز من بیشتر شیفته شغلی که دارم می‌شم و هر روز بیشتر تلاش می‌کنم که پیشرفت کنم و خودم رو بالا بکشم و باید این رو اضافه کنم که حالا با داشتن بچه کوچیک که نیازهاش همراه خودش رشد می‌کنه و بزرگ میشه، حقوقی هم که دریافت می‌کنم دارای اهميت شده، اما همه چیز نیست، مسئله مهم اینه که حس می‌کنم مفیدم، که من هم جایگاهی توی جامعه دارم.


07 Sep 19:08

ابزار انتقام

by Dancing Women

«همۀ ما ابژۀ جنسی هستیم، زن و مرد ندارد.»

بامداد

رابطه منیژه و مرد شش سالی طول کشید. ازدواج نکردند، اما با هم بودند. نه که با هم زندگی کنند، اما نسبت به هم متعهد بودند، یا حداقل منیژه این جور فکر می‌کرد. بعد ناگهان همه چیز عوض شد. ما از لاغر شدن و رنگ‌پریدگی منیژه متوجه شدیم. حرف هم نمی‌زد که بفهمیم چه بر سرش آمده. وقتی گریه‌هایش شروع شد، فهمیدیم مرد خیانت کرده. 

ظاهرا چند ماه قبل مرد بهانه ازدواج آورده بود و گفته بود که اگر قرار به ازدواج نباشد خواهد رفت. منیژه از آن تیپ زن‌هایی نبود که تن به ازدواج بدهد، اما مرد را دوست داشت. پس در میان حیرت همه قبول کرده بود. کار به اینجا که رسید، بهانه‌های عجیب و غریب مرد شروع شد و در نهایت مرد پس زده و رفته بود. خیلی زود فهمیدیم که یک سالی می‌شود که پای زن دیگری در میان است. مرد هم به خیال نه گفتن منیژه بحث ازدواج را پیش کشیده بود تا رابطه را تمام کند. اما جواب نه نگرفته بود.

منیژه سی و شش هفت سالی داشت. بچه نبود، کودن هم نبود، اما نفهمیده بود مرد خیانت می‌کند. گریه می‌کرد و مدام خودش را ملامت می‌کرد. وارد بحث که می‌شدی که اصلا همین بهتر که مردی با این خصوصیات رفت، اشک می‌ریخت که رفتن مرد آزارش نداده است، اعتماد ابلهانه‌اش مایه زجرش شده بود. با وفاداری کورکورانه آن همه سال و نجابت تنش کنار نمی‌آمد. فکر می‌کرد عمرش بر باد رفته و احساس بلاهت می‌کرد.

این وضع ماه‌ها طول کشید. ما منتظر ماندیم تا گریه‌هایش تمام شود و به زندگی عادی برگردد. برگشت، اما برگشتنش عادی نبود. عوض شده بود. چند وقتی لبخند به لب و آرام بود تا یک روز بدون مقدمه نشست رویروی من و صدف که تنها دوستانش بودیم و گفت که حالش از وفاداریش بهم می‌خورد و می‌خواهد با یکی بخوابد. بعد بلافاصله تصحیح کرد یکی نه، چند نفر، می‌خواهد با چند نفر بخوابد. شرایط هم برای خودش تعریف کرده بود. او و مرد همدیگر را نشناسند. شب‌هنگام مرد مستقیما به اتاق خواب منیژه بیاید، کار هم که تمام شد برود. بدون هیچ حرفی، بدون رد و بدل کردن اسم و مشخصات. نور مستقیم هم در کار نباشد، چراغ خواب فقط. این جوری اگر در خیابان هم همدیگر را ببینند نخواهند شناخت… و از ما خواست که کمکش کنیم.

من جا زدم. وحشت‌زده گفتم حالت خوب نیست. نمی‌فهمی، بعدا پشیمان خواهی شد، یقه ما را خواهی گرفت که شما که عقلتان کار می‌کرد چرا مانع نشدید. اما صدف گفت پایه‌ است. گفت کمکش می‌کند و به من تشر زد که اگر کمک نمی‌کنم لااقل سکوت کنم. حالا فکر می‌کنید قرار بود چه کمکی  بکنیم؟ پیدا کردن همخوابه! مردی که با این شرایط بخواهد با زنی بخوابد. من سرسختانه فکر می‌کردم امکان ندارد مردی با این شرایط پیدا کنیم که سرش به تنش بیارزد. اصلا چنین چیزی ممکن نیست… اما بود. صدف آدم‌ها را پیدا کرد.

منیژه با سه نفر به همین شکل آشنا شد. دو تای اول را فقط یک بار دید، اما با سومی که پسر جوانی بود تقریبا بیست و پنج ساله ادامه داد. منیژه هیچوقت اجازه نمی‌داد چراغی روشن بشود. پسر هم هرگز قواعد منیژه را بر هم نمی‌زد، سئوال هم نمی‌کرد. همه چیز در نور کم‌سوی چراغ خواب و سکوت اتاق اتفاق می‌افتاد. با هم جور شده بودند. برای منیژه همه چیز همان بود که می‌خواست. پسر هم احتمالا اوایل بیشتر به حساب اداهای زن گذاشته بود و بدون دردسر و حساب پس دادن، لذتش را می‌برد، اما انگار یواش یواش به زن و رفتارهای غریبش دل بسته بود که نه می‌رفت و نه از ترس از دست دادن رابطه، کنجکاوی می‌کرد. نمی‌دانم، هر چه که بود، این منیژه بود که قول و قرارش را با خودش فراموش کرد و با بی‌قیدی از یک جایی شروع کرد به تعریف داستانش، اول جسته گریخته، بعد کامل. منیژه می‌گفت شبی که داستانش را تمام و کمال تعریف کرد، پسر با صدای گرفته‌ای پرسیده بود: «پس علت این همه تاریکی و سکوت و گمنامی این بود؟ فقط می‌خواستی از تنت انتقام بگیری و من ابزار انتقامت بودم؟ فقط همین؟… به من نگاه کن! فقط همین؟» و بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، در سکوت لباس پوشیده بود و رفته بود.

این آخرین ملاقات آنها بود.


04 Sep 09:18

انتخاب یا مشکل؟

by Dancing Women

«همۀ ما ابژۀ جنسی هستیم، زن و مرد ندارد.»

نیمروز

«س» دانشجوی  یکی از رشته‌های پزشکی است خیلی اتفاقی با هم دوست شدیم و در مدت زمان دوستی‌مان، دوستان خوبی بودیم. یک بار «س» از کلاس‌شان برایم گفت و از همکلاسی‌هایش که  لعنتی‌ها خوش استیل و سکسی هستند! و فکر کردن به سکس کردن با آنها نیز لذتبخش است. اما حیف که «س» متاهل است و متاسفانه نامزد «س» لاغر و بد استیل است.

چند ماه بعد «س» برایم اس‌ام‌اس زد تا هم را ببینیم، اتفاقی که نباید رخ می داد، رخ داده بود، «س» برای دهن‌کجی به نامزد (بیشتر خانواده نامزدش) و هیجان سکس با همان پسر خوش‌استیل که بعدها متوجه شد که اتفاقا باهوش نبوده است، قرار گذاشته بود و پسر خوش‌استیل بعد از قرار اول، دیگر حتی در دانشگاه نیز جواب «س» را نمی‌داد و در انتها به «س» گفته بود دخترهای زیادی به من پیشنهادِ سکس میدن و هلاک اندام من هستند و من وقتی برای قرار دوم ندارم.

بعد از کشمکش‌های زیادی «س» از نامزدش جدا شد و مدت زمانی، معیار انتخاب همخوابه‌اش صرفا قد بلند و خوش‌استیلی بود و اغلب رابطه‌هایش مقطعی بود.

این که بالاخره «س» چه کرد را من هم نمی‌دانم، ولی این دیدگاه صرفا ابژه جنسی بودن مردها،  تقریبا دیدگاه نوینی است که در حال گسترش است. برخی بر این باورند که این تغییر رویکرد در راستای احقاقِ برابری زن و مرد است و برخی بر این باورند که این تغییر دیدگاه ناشی از پر رو شدن زن‌ها و رواج بی‌حیایی است. به نظرم صرف نظر از اخلاقی یا غیراخلاقی بودن این پدیده، این پدیده در حال گسترش است و تا زمانی که در حیطه‌ی شخصی باشد مشکلی ندارد. اما به محض اینکه وارد حیطه‌ی اجتماعی و زندگی دیگران می‌شود، این انتخاب تبدیل به یک معضل می‌شود.


03 Sep 19:52

منطقش را

by giso shirazi
- خب سوسكه بالاخره گفت كدوم خوشمزه تريد؟
-نه از اون نپرسيديم
-چرا؟
-از سوسك بايد براي مزه هاي تلخ پرسيد، از زنبور عسل بايد بپرسيم كي خوشمزه تره
-!!!
01 Sep 19:48

نمي شه بياريش رو گوشي مامانم؟

by giso shirazi
يعني دوقلوها كشف كردن كه اين خانمه تو ايپد سوال جواب مي ده ، قشنگ ماجراي كندي فيلم her  رخ داد:
مغازه تبلت فروشي كجاست؟
اين سوراخ چيه؟
فارسي بلدي حرف بزني؟
كلاغ به فارسي چي مي شه؟
عكساي منو ديدي؟
اسمت چيه؟
شماره تلفنت چنده؟
منو دوس داري؟
01 Sep 19:47

490

by گلابتون بانو

بعد یه دعوای خواهر و برادری که حسابی اشک خانوم کوچولو رو درآورده، می گیرمش تو بغلم، ناز و نوازشش می کنم و براش شعر می خونم: 

« یه دختر دارم شاه نداره

صورتی داره ماه نداره

....

شاه بیاد با لشکرش

شاهزاده ها دور و برش

واسه پسر کوچیکترش

آیا بدم ؟ آیا ندم؟»

خانوم کوچولو با هیجان و تکون دادن سر می گه:«بده، بده!!!» کلی خوشحال می شه و همه غصه هاش از یادش می ره!



31 Aug 18:58

خوري قبلا؟

by giso shirazi
دوقلوها اومدن تهران، رفتيم تو مغازه براشون بستني خريدم، دوتاشون سرشون تو ظرفه دارن طعمهاي مختلف را امتحان مي كنن، يميشون سرش را بالا آورده با لبخندي غيرقابل توصيف مي گه: بستني آبيه مزه آسمون مي ده 
31 Aug 18:57

نظرسنجي

by giso shirazi
دوقلوها نگران هستند كه پشه نيششان بزند، دارم دلداريشان مي دهم كه پشه مرا نيش مي زند نه آنها را چون من خوشمزه تر هستم 
وسط بحث شديدي هستيم كه كي مزه چي مي ده يك دفعه چشمشون به يه سوسك بزرگ مي خوره كه از بالكن داشت وارد مي شد
منتظر ترس و جيغ و دادشون بودم كه شنيدم دارن بهم مي گن :
از سوسكه بپرسيم كدوم خوشمزه تريم؟
بعد به من نگاه كردند مي گن ،:تو ازش بپرس
و يكي داشت يواشكي  به سوسكه مي گفت: بگو من خوشمزه ترم 
24 Aug 07:20

دخترک و مادرش

by Dancing Women

«دعوای والدین در حضور کودکان»

غروب

دخترک کلاس دومی و خانه‌شان در همسایگی دبستان بود. زنگ‌های تفریح سراسیمه از در مدرسه خارج و به خانه‌شان می‌رفت. سری به مادر میزد و برمی‌گشت. مدیر مدرسه چند بار هشدار داده بود که بیرون رفتن از در دبستان ممنوع است و مجازات دارد. اما گوش دخترک بدهکار نبود. اگر چه از خط‌کش و تنبیه می‌ترسید‌، اما سر زدن به خانه را وظیفه مهم خود می‌دانست. بابای مدرسه مسئولیت رفتن او را به عهده گرفته بود. زیرا خانواده دخترک را می‌شناخت‌.

می‌گفت‌: «گاهی با بلند شدن صدای فریاد پدر دخترک، با همسرم به خانه‌شان می‌روم. مرد را بسیار خشمگین و زنش را لت و پار می‌بینم. مرد می‌گوید بیرونش می‌کنم و زن گریه‌کنان جواب می‌دهد که برمی‌گردم خانه پدرم و از این جهنم خلاص می‌شوم. اما طفلک دخترک، گریه‌کنان به پدر التماس می‌کند که اگر مادرم را از خانه بیرون کنی از غصه می‌میرم. آنها می‌گویند که به خاطر دخترک است که مجبورند برخلاف میل خود زیر یک سقف زندگی کنند. می‌گویم گور پدر این سقف. طلاق بگیرید و بچه را به مادربزرگش بسپارید و خودتان هم گم و گور شوید. اینجا که خانه نیست، جهنم است. کمی صحبت می‌کنیم. مرد آرام می‌شود و زن به دستشویی می‌رود تا دست و رویش را بشوید و چایی دم کند. دخترک باشتاب بلند می‌شود و گوشه چادر مادر را می‌گیرد و به دنبالش راه می‌افتد. پدر با تاسف اظهار می‌کند که کار همیشگی این بچه گرفتن چادر یا دامان مادر است‌. این زن باید روزی ده بار قربان این بچه شود وگرنه طلاقش می‌دادم. خلاصه چه بگویم که حالا زن حامله است و اختلافشان کم شده و سعی می‌کنند کتک‌کاری نکنند. بهتر بگویم که یک کمی سر عقل آمده‌اند. اما دخترک همیشه نگران است که نکند بعد از آمدن او به دبستان‌، پدر‌، مادرش را از خانه بیرون کند. زنگ‌های تفریح به خانه شان سر می‌زند، بعد از دیدن مادر با خیال راحت یک ساعت درسی،آرام سر جایش می‌نشیند.»


22 Aug 17:13

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

by Dancing Women

«تجربه‌ی قدرت»

از میان نامه‌های رسیده: نگین

من لیسانسم رو از دانشگاه تهران گرفتم. فارغ‌التحصیلیم هم زمان با ازدواجم و از طرف دیگه بدترین دوره اقتصادی ایران بود. بلافاصله شروع کردم به  گشتن دنبال کار. بازار کار برای خیلی از رشته های مهندسی وضعیت وخیمی داشت و عملا بدون پارتی کار پیدا نمی‌شد. بعد از چند ماهی گشتن و نیافتن تصمیم گرفتم به رشته خودم اکتفا نکنم و کارهای مختلف را تجربه کنم. از کار فروش تا کارمند بیمه رو رفتم سراغش.

حدود یک سالی در این شرایط بودم و روز به روز افسرده‌تر می‌شدم. نمی‌تونستم جایگاه خودم رو پیدا کنم و شغل‌ها با روحیه‌ام تناسب نداشت. بی‌انگیزه شده بودم و هیچ کاری نمی‌کردم. منی که همیشه کتابی برای خوندن داشتم حتی کتاب هم نمی‌خوندم. روز به روز بیشتر در گرداب افسردگی فرو می‌رفتم.

بالاخره با پیشنهاد و کمک همسرم خیلی آهسته شروع کردم یاد گرفتن برنامه‌نویسی. خیلی از رشته خودم دور بود و وقت و انرژی زیادی می‌گرفت. بارها در میانه راه خسته و نا امید می‌شدم اما چون تنها روزنه امیدم بود بیشتر بهش چنگ می‌زدم. چند ماهی رفتم جایی کارآموزی به این امید که بعد از اون دوره من رو استخدام کنن اما اینطور نشد.

بالاخره یک جا رو پیدا کردم و با حقوق پایه شروع به کار کردم. به طرز معجزه‌واری ورق برگشت. اجازه می‌دادند خودم و توانایی‌هام رو نشون بدم. بارها توی جلسات به عنوان یک برنامه‌نویس خوب من رو مثال زده بودن. بعد از سه ماه درخواست افزایش حقوق دادم و خیلی راحت قبول کردند. مدیران چند تیم می‌خواستن من بهشون ملحق بشم و مدیر خودم به شدت مخالف بود. احساس مفید بودن می کردم. غول افسردگی رو شکست داده بودم. خودم رو آماده پیشرفت می‌دیدم و حس می‌کردم هرجایی که بخوام می‌تونم کار کنم. برای خیلی از همکارهام پیشرفتم قابل باور نبود.

بعد از اون من کارهای خیلی بهتری پیدا کردم و درآمدم خیلی بیشتر شد. اما هیچ وقت حس قدرتی رو که در سال اول کارم داشتم دیگه تجربه نکردم. احساس اینکه تمام موانع دنیا در برابر اراده و خواست من هیچند و من اونقدر قدرت دارم که به هرچی بخوام برسم. اون شرکت نقطه عطفی در زندگی من شد. جایی که تونستم خود واقعیم رو به دیگران و مهمتر از همه به خودم نشون بدم.


22 Aug 09:19

در جستجوی زمان از دست رفته

by Dancing Women

«بحران میانسالی»

نیمروز

پشت سر خانم ناصری حرف‌ها بود. خانم ناصری زنی بود خانه‌دار، آرام و به معنای واقعی کلمه کدبانو. شوهرش کارمند یکی از ادارات دولتی بود. در خانه‌های سازمانی زندگی آرام و بدون هیاهویی داشتند. بعد خبر آمد که برای دختر بزرگ خانم ناصری خواستگار آمده. خواستگار هم غریبه نبود. یکی از بچه‌های همان محل، مادرش مثل خانم ناصری خانه‌دار بود، و پدرش کارمند دولت. وصلت صورت گرفت و انتظار می‌رفت بعد از مدتی هیاهوی عروسی و جشن‌های بعدش بخوابد و هر کس سر زندگی خودش برگردد. اما ورق برگشت. خانم ناصری به فکر کشیدن پوستش افتاد و عمل جراحی برای صاف کردن شکمش، بعد مدل و رنگ موهایش را عوض کرد و در کل زن دیگری شد. یواش یواش کار به جایی که کشید که از دور تشخیص مادر و دختر غیرممکن شد. حرف‌های درگوشی در یک شهرسنان کوچک از حد تحمل داماد و خانواده‌اش بالاتر رفت. اختلاف به زن و شوهر جوان کشیده شد و به بگومگوی مادر و دختر ختم شد. مادر به شدت رنجید، دختر هم با دلخوری با مادرش قطع رابطه کرد.

در مورد خانم محمدی اما قضیه به شکل دیگری پیش رفت. خانم محمدی بیست و یکی دو ساله بود که پسرش را به دنیا آورد، پسر به سن ازدواج که رسید و عاشق که شد، مادر بیوه و در آستانه میانسالی بود. اول کار از بهانه‌جویی از سر تا پای دختر شروع شد بعد قهر و دعوا و دلخوری و بحث حلال نکردن شیر وسط کشیده شد. وقتی قدرت عشق به دعواهای خانگی چربید، خانم محمدی با دلخوری و صورت اخمو به خواستگاری دختر رفت. چند روز بعد از عروسی وقتی پسر خانم محمدی و نوعروس به خانه پدری آقای داماد آمدند، خانم محمدی برخلاف همیشه با آرایش غلیظ و کامل و لباس‌های رنگارنگ نازک و کوتاه از آنها استقبال کرد. آرام به نظر می‌رسید اما دست‌هایش لرزش داشت. در راه بازگشت به خانه، نوعروس جریان را با جزئیات تکرار کرد و خندید. وقتی به خانه رسیدند پسر خانم محمدی با تحکم فراوان به همسرش گفت دست از شوخی در این مورد بردارد و این موضوع به او هیچ ربطی ندارد.

خانم قاسمی یک پسر و یک دختر داشت. چهل و پنج ساله بود و از آنجا که در جوانی ازدواج کرده بود، به قول خودش بچه‌هایش را از آب و گل درآورده بود و یواش یواش داشت بساط عروسی بچه‌ها را فراهم می‌کرد. همسر خانم قاسمی یک شرکت خصوصی راه انداخته بود و بچه‌هایشان هم به تازگی به استخدام شرکت درآمده بودند. به طبع خانم قاسمی خسته از تنها ماندن در خانه گاهگاهی به شرکت سر می‌زد تا با دخترش ناهاری بخورد و با پسرش گپی بزند. در خلال رفت و آمدها اتفاقی برای خانم قاسمی افتاد که آرامشش را بهم زد. چند وقت بعد خبر رسید که حامله است. دوستی می‌گفت خانم قاسمی را در مجلسی دیده و او به آرامی در گوشش زمزمه کرده که اگر حامله نمی‌شد شوهرش به گمان پیر شدنش قطعا منشی شرکت را به زندگیش هوار می‌کرد.

آقای فرهودی از جوانی هوادار چپ بود. مرد کتابخوانی بود که خیلی‌ها روی حرف‌هایش حساب می‌کردند و با او مشورت می‌کردند. اولین ازدواجش در سی سالگی با زنی بود هفت سال از خودش بزرگتر، مطلقه، با یک بچه دو ساله. آنها مجموعا چهارده سال با هم زندگی کردند و بدون داشتن فرزند مشترک از هم جدا شدند. آقای فرهودی از چهل و چهار سالگی تا پنچاه و چند سالگی چند دوست دختر عوض کرد و در نهایت به این نتیجه رسید که دارد دیر می‌شود. در پنجاه و پنج سالگی با دختر بیست و نه ساله‌ای ازدواج کرد و پز داد که علم آنقدر پیشرفت کرده که بتوان با ویاگرا همه مشکلات دنیا را حل کرد. سر نه ماه پسرش هم به دنیا آمد و به افتخارات خانوادگیش اضافه شد. آقای فرهودی به شدت مراقب رنگ موهایش است و هر بار گمان کنند که همسرش، دخترش است به شدت واکنش نشان می‌دهد و از نفهمی مردم درمی‌ماند.

آقای کاظمی حدود چهل سال زندگی سعادتمندانه‌ای را با همسرش دنبال کرد. زن و مرد به طرز حیرت‌آوری با هم هماهنگ بودند. از آن تیپ‌ها که نمی‌توانی تنها تصورشان کنی. مثل هر زوج دیگری دعوا و دلخوری هم داشتند، اما در نهایت فرمولی جادویی این زن و مرد را به هم وصل کرده بود. آقای کاظمی به شصت سالگی که رسید غرغرکردن‌هایش شروع شد. به نظر می‌رسید یواش یواش سر و گوشش می‌جنبد. اول تصمیم گرفت هنرمند شود و به قول خودش به رویاهایش سر و سامانی بدهد، بعد به مقتضای نقاش شدنش سر و وضع لباس پوشیدنش را هم عوض کرد. بعد ناگهان تصمیم گرفت که زندگیش کسالت‌بار و بدون تحرک لازم است. زنش را از نظر جنسی دیگر مطلوب نمی‌دانست. می‌گفت دنبال حرارت است. آب دهنش را قورت می‌داد و می‌گفت زن باید شب تا صبح را بدون گلایه و خستگی دوام بیاورد. زندگی آقای کاظمی به جدایی کشیده شد. دوستان می‌گویند آقای کاظمی حالا دیگر در رسم و لباس یک نقاش شورشی معتقد به سکس آزاد فرو رفته است و به هیچ وجه پیری را باور ندارد.

آقای الموتی در یکی از سایت‌های دوستیابی ایرانی ثبت نام کرده است. پنجاه سالی دارد اما محدوده سنی زن مورد جستجویش را بیست تا سی زده است و به بیشتر از این هم رضایت نمی‌دهد. او معتقد است که زن بعد از سی سالگی طراوت ندارد و به درد نمی‌خورد. آقای الموتی قبلا ازدواج کرده و با زنش چهار سال اختلاف سنی داشته. دو سالی هست که جدا شده‌اند. از وقتی سایت دوستیابی را پیدا کرده مداوما از سبکسری و بی‌وفایی زن‌های ایرانی می‌نالد و معتقد است همه زن‌ها کلاش شده‌اند و قصد اخاذی دارند و به خاطر اقامتش در خارج کشور به او نزدیک می‌شوند. چند وقت پیش دوست صمیمی‌اش زنی چهل ساله را به او معرفی کرده بود. آقای الموتی با نگرانی گفته بود این که نمی‌تواند بزاید و در جواب دوستش که گفته بود اما تو خودت سه تا بچه داری، گفته بود زندگی دوباره‌ای را شروع کرده و مایل نیست عمرش را با زنی که به زودی یائسه می‌شود تلف کند. دوست آقای الموتی در مورد یائسگی مردان به او چیزی نگفته بود.


22 Aug 08:37

عاشقانه‌ای هورمونی

by Dancing Women

«بحران میانسالی»

شامگاه

«ح» دایی من بود. مردِ موفقی بود، خانواده‌ی منسجمی داشت، پسرهایش در دانشگاه‌های خوب دنیا درس می‌خواندند، همسرش «ن» زنِ خانه‌دار مهربانی بود که همیشه در خانه و دلش به روی اقوام همسرش باز بود (در فرهنگ رو به گذار ایران، رابطه عروس و اقوام همسر، اغلب بستری برای درگیری و دلخوری است.) همه چی خوب بود تا اینکه یک روز که همه خانه‌ی مادربزرگم بودیم، مادربزرگم زد زیر گریه و گفت : «ن مبتلا به سرطان شده است و سرطانش بدخیم است…» این که چه قدر اشک ریختیم و غصه دار شدیم بماند، اینکه مهمانی‌هایمان تبدیل به مراسم عزاداری شده بود بماند، نکته‌ی قابل توجه در هم شکستن و فروریختن «ح» بود. در حالی که «ن» سرسختانه، درمان را پیگیری می‌کرد و به خواسته‌ی او، ما هم در حضورش اصلا به بیماری اشاره‌ای نمی‌کردیم و شاد و سرخوش بودیم، اما «ح» مثل یک پسربچه‌ی افسرده نق می‌زد و کارهای روزمره‌ی خودش را نیز انجام نمی‌داد. همه‌ی روز را در خانه به سر می‌برد و نیاز به مراقبت داشت. راستش رفتارش برای همه عجیب بود، «ح» قدرتمند تبدیل به انسانی ناامید و منفعل شده بود که صرفا حیات نباتی داشت و به جای اینکه گره‌ای از مشکل باز کند، خودش گره‌ای کور بر مشکل اضافه کرده بود.

«ن» در جریان درمانش به مرحله‌‌ای رسید که نیاز به روان‌درمانی خانوادگی داشت، آنجا بود که علت رفتار «ح» مشخص شد. او به گفته پزشک دچار بحران میانسالی شده بود، ناگهان متوجه شده بود که در میانه‌ی زندگی حدود شصت سالگی، تلاش‌هایش به ثمر ننشسته و همسرش در آستانه‌ی مرگ است و هیچ کاری هم نمی‌توانست انجام دهد.

«ن» فوت کرد و حال «ح» هر روز بدتر و بدتر می‌شد، با پیگیری یکی از پسرها، «ح» مقدمات سفرش از ایران فراهم شد اما زنده نماند. خیلی‌ها گفتند که غم دوری «ن» را نتوانست تحمل کند و مرگش را به عشق و دلدادگی‌شان نسبت دادند و «ن» و «ح» را الگوی وفاداری جوان‌های فامیل کردند. وقتی پدر من فوت کرد، پسرهای «ن» و «ح» نگران بحران میانسالی عمه‌شان بودند، راستش من هم نگران بودم، سعی کردم در موردش بخوانم و علایمش را بدانم و برایش راه حل داشته باشم.


22 Aug 08:35

فریاد زیر آب

by Dancing Women

«بحران میانسالی»

شبانگاه

از چهل سالگی که رد شد، به خونریزی افتاد. درد شدید داشت. حدود بیست کیلو وزن از دست داد و حجم موهای سرش نصف شد. تشنج می‌کرد. سرم می‌زد و وقت حرف زدن، از نهایت استیصال دست تکون می‌داد که هیچ‌کس نیست. هیچ‌کس نیست. انگار غریقی باشه که صداش به جایی نمی‌رسه و فرو میره. بیشتر فرو میره.

صدای قشنگی داشت و همیشه در مهمونی ها آواز می‌خوند: بینا، گوگوش، عارف و مرجان. گاهی همسرش همراه با صداش همخوانی می‌کرد و ما یواش بشکن می‌زدیم. این وقت‌ها چشم‌های قشنگ گاویش پر از خوشبختی می‌شد.

بعد کیفش رو باز می‌کرد. بسته‌ی سیگارش رو در می‌آورد و زیر هود می‌ایستاد به سیگار دود کردن.  چند سالی دل‌دل کرده بود که نیکوتین رو ترک کنه و بچه‌دار شه. ترک نکرد و خبر بارداریش رسید. دوقلو.

مادر که شد، چیزی به جز مادر شدن ازش باقی نموند. مادر شدن هنرمند شدن رو بلعید. مادر شدن کار کردن رو بلعید. مادر شدن فقط سیگار کشیدن رو باقی گذاشت. پسرهاش وارد دبستان که شدند، برای همخوانی در یک آلبوم موسیقی ازش دعوت شد. همسرش شرط گذاشت که اسمش ذکر نشه. قبول کرد. در نهایت هم، شرط بعدی حضورش رو لغو کرد.

و بعد، چهل سالگی. و بعد، خونریزی.

گریه می‌کرد. دست تکون می‌داد و دست‌هاش توی هوا موج می‌کشید که تنهام. دستم به جایی بند نیست. کسی نیست مواظب بچه‌هام باشه. کسی نیست بتونم با خیال راحت و پشت‌گرمی بودنش کاری کنم. گریه می‌کرد. خون از دست می‌داد و بی‌رمق می‌شد. نه دیگه از همسرش کاری بر می‌اومد و نه از مادرش. برای جوانیش گریه می‌رد. برای رویاهایی که از دست داده بود. برای زندگی دیروزش. برای وقتی که بخشی از زندگیش منجمد مانده بود.

نوجوانی فرزندانش که به پایان رسید، آروم گرفت. در خودش فرو رفت. شروع به آشپزی کرد. شروع به چاق شدن. سفید شدن. پیر شدن رو باور کرد. با هر سانتی‌متری که فرزندانش قد کشیدند بیشتر باور کرد و بعد، از همینجا بود که شروع کرد به تمام شدن.


21 Aug 14:40

تمدن یا تفرعن!؟

by Dancing Women

«نژادپرستی»

مهمان هفته: مسعود نظام‌آبادی

شاید فقط یک قربانی نژادپرستی بتواند عمق فاجعه‌ای را که یک نژادپرست می‌آفریند دریابد.

چند سال پیش و قبل از اوج‌گیری درگیری‌های اخیر اروپا با مساله‌ی تروریسم، سوار هواپیمایی شدم از این قاره به مقصدی دور. من در ردیف دوم اکونومی کنار دو خانم خوش‌برخورد اسپانیایی نشسته بودم. ردیف صندلی‌ها سه نفره بود و روی صندلی وسطی در ردیف اول (جلوی ما) مرد بریتانیایی مسن و شیک‌پوشی نشسته بود. صندلی‌های دو طرفش خالی بود و پاهایش را هم به راحتی در فضای باز جلویش دراز کرده بود و روزنامه می‌خواند. قبل از بلند شدن هواپیما، مهماندار جوان و خنده‌رو از من خواست تا جایم را عوض کنم و کنار پیرمرد بنشینم. سفری دوازده ساعته در پیش داشتیم و بودن دو نفر در هر ردیف، هم برای من راحت‌تر بود و هم برای آن خانم‌های اسپانیایی.

تا از سر جایم بلند شدم، پیرمرد نگاهی به چهره‌ی خاور میانه‌ای من انداخت و صدایش رو به مهماندار بلند شد که چرا جای مسافران را عوض می‌کند و هر مسافر باید سر جای خودش بنشیند! مهماندار به آرامی برایش توضیح داد که سفر برای همه طولانی و خسته‌کننده است و جای خالی هم به اندازه‌ی کافی در کنار او هست و جابجایی مسافران در چنین شرایطی، روالی عادی در پروازهای طولانی‌مدت است.

پیرمرد کوتاه نیامد و این بار با چهره‌ای برافروخته اصرار داشت که نمی خواهد یک عرب(!) در ردیفی که او نشسته است بنشیند. مهماندار بی‌توجه به حرف‌های پیرمرد مجددا از من خواهش کرد که جابجا شوم و در ردیف اول بنشینم. من هم که هدف مستقیم رفتار توهین‌آمیز پیرمرد قرار گرفته بودم با کمال میل پذیرفتم و بی‌اعتنا به نگاه عصبانیش در ردیف اول و کنار او نشستم. چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت. من هم پاهایم را آسوده دراز کردم و مشغول مطالعه شدم تا اینکه او بالاخره به اعتراض و با عصبانیت و غرغرکنان جابجا شد و یک صندلی میانمان خالی ماند. در طول مسیر هر چه مهمانداران پذیرایی کردند، پیرمرد با نگاهی خشمگین جوابشان را نمی‌داد و مستقیم به روبه‌رویش خیره می‌شد.

بار اولی بود که چنین رفتار زننده‌ای را می‌دیدم و تحملش برایم آسان نبود. باور کردن اینکه یک انسان با ظاهری متشخص بتواند به خود چنین اجازه‌ای در توهین به دیگران بدهد و از تحقیر دیگری لذت ببرد، در مخیله‌ام نمی‌گنجید! خودم را تمام مدت به کتاب کوچکی که در دست داشتم و دیدن چند فیلم سینمایی مشغول کردم. یکی دو باری هم که سرفه کردم پیرمرد زیر لب غر می‌زد و گویا می‌ترسید که ویروسی از سمت من نصیبش شود. به تدریج ذهنم را آرام کردم و در خیال خودم پیرمرد را بخشیدم و برای رفتارش چندین دلیل تراشیدم. در پایان مسیر هم مهماندار جوان (که فهمیدم استرالیایی‌ست) در فرصتی از من برای کوتاه نیامدنم در برابر پیرمرد تشکر کرد و گفت متاسف است که شاهد چنین رفتاری بوده است.

گاهی هنوز هم این رفتار تحقیرآمیز را به یاد می‌آورم و با خود می‌گویم چطور ممکن است همه بتوانند نژادپرستی‌هایی چنین آشکار یا شدیدتر و بسیار شدیدتر از این را تحمل کنند و فراموش کنند و اعمالی خشونت‌بار به تلافی این تحقیرها ازشان سر نزند؟

آیا ایران، انگلیس، اسپانیا و استرالیا همه شان نام‌هایی نیستند که گونه‌ی بشر بر اعضای خود گذاشته تا بر اساس جغرافیاها و فرهنگ‌های گوناگون رتبه‌ی خود را در تکامل و تمدن به رخ دیگران بکشد؟


21 Aug 13:48

سرنوشتمون يكى

by Dancing Women

«دعوای والدین در حضور کودکان»

صبح

شش ساله‌م بود، با داداشم خونه همسایه بودیم و بازی می‌کردیم، به خیالم از خونه‌مون سر و صدا می‌اومد که برگشتیم خونه، مامانم تکیه داده به دیوار نشسته بود و بابا بالای سرش داد می‌زد و یه طرف صورت مامان قرمز بود و به پهنای صورت اشک می‌ریخت. از ترس مثل فشنگ دویدم در خونه همسایه و زن همسایه رو کشوندم خونه، نمی‌دونم چه فکری می‌کردم اما واسه مامان کمک می‌خواستم. ترس اون لحظه هنوز بعد از بیست و پنج سال باهامه.

حامله بودم، همسرم نبود و من وقت سونوگرافی داشتم، با شوق و ذوق دلم می‌خواست این لحظه رو با مامان و بابا شریک بشم، نشسته تو ماشین پشت چراغ قرمز مامان و بابا سر یه موضوع احمقانه بحثشون شد و یهو بابا با پشت دست زد تو دهن مامان. من؟ دنیام فرو ریخت. تصور کنید یک زن بیست و پنج ساله رو که کتک خوردن مامانش رو می‌بینه. بغض راه گلوم رو بسته بود و سنگینی نگاه مردمی که رد می‌شدن رو احساس می‌کردم. با هق‌هق خفه گفتم تو رو خدا، تو رو خدا… مامانم انگار می‌خواست دختر پنج ساله‌ش رو گول بزنه که با خنده برگشت سمتم و گفت چیزی نیست، چیزی نیست… یه نمه نمک زندگی بود. اما سرخی خون روی لبش برق می‌زد. بابا اما کوتاه نمی‌اومد و همینطور بلند بلند بد و بیراه می‌گفت و حتی به احوال من فکر نمی‌کرد که از شدت شوک زیر دلم درد می‌کرد و نفسم گرفته بود.

با چشمای قرمز رسیدیم مطب و وقتی بهم گفتن بچه دختره با شدت بیشتری گریه کردم، همه به تصور اینکه پسر می‌خواستم شروع کردن دلداری دادن و حتی اه و پیف که مگه زمان قدیمه که از دختر داشتن گریه می‌کنی؟ کی می‌دونست چی تو دل من می‌گذره؟ وقتی برگشتیم خونه من گریه‌کنون توی اتاق بودم و بابا اومد پیشم و سرمو بوسید و گفت ببخشید. اونی که باید می‌بخشیدش مامانم بود. بت من فرو ريخته بود.

من آدم عصبی‌تری هستم از همسرم و زود جوش میارم و داد می‌زنم ولی اون تمام مدت سکوت می‌كنه. یکبار توی ماشین بحثمون شد و من بلند بلند شروع به صحبت کردم، دخترم خودشو از بین صندلی کشید جلو و گردنمو بغل کرد، من متوجه نبودم چیکار می‌کنم و اینکه باعث ترس دخترم شدم، همسرم ماشین رو زد کنار و با عصبانیت بهم گفت هرگز و هرگز جلوی بچه‌ها اینطوری رفتار نکن، هیچوقت. اشک توی چشمش برق می‌زد و من اون لحظه پرت شدم به شش سالگیم و به خودم اومدم. کی می‌دونه؟ شاید اون هم این صحنه رو دیده و هنوز ترس باهاشه.


16 Aug 06:55

و نه، تخت خواب تو اتاق كوچيكه جا نمي شه!

by giso shirazi
شب اول كه  در پايان اسباب كشي موندم تو خونه، خوش خواب را بزور انداختم تو اتاق كوچيكه و بيهوش شدم، تا يكي دو هفته بعد كه بقيه خونه را مرتب مي كردم، هر شب همونجا ولو مي شدم  تا وقتي نوبت اتاقها رسيد، 
ديدم بهتره كه اتاق بزرگه بشه، اتاق خواب بنابراين  بساط تخت را اين طرف آوردم و يك اتاق خواب خوشگل آبي اونجا راه انداختم 
گبه قديمي  و كتابخونه را هم بردم در اتاق كوچيكه
ظاهرا همه چي سر جاشه كاملا شيك و مجلسي
فقط يك نكته كوچولو وجود دارد:
من هر شب تو اتاق خواب   روي تخت مي خوابم، صبح ها مي بينم تو همون اتاق كوچيكه ، روي گبه از خواب بيدار شدم!
14 Aug 18:03

عشق وافر به هم جنس..

by مری
شوهر من یه دختر خاله داره که از نظر من باید تندیسش رو بر سر همه میدونهای شهرهای ایران به عنوان دختر نمونه بذارن تا الگو باشه...

از همون روزهای اولی که دیدمش عاشقش شدم.

جالب اینه که این عشق صد درصد دو طرفه هست وادم به همون میزانی که ابراز محبت میکنه عشق دریافت میکنه.
واقعا چقدر زیبا هستند  اینطور ارتباطها...

حالا از اوصافش میگم تا بدونید چرا اینطوری عاشقشم...
 دکترای مهندسی عمران رو از دانشگاه تربیت مدرس تهران گرفته و الان استاد دانشگاهه.

خوشنویسی رو تا درجه استادی اموزش دیده بطوریکه خوشنویسی هاش  رو بردر و دیوار خونه پدریش میشه دید.

ویالونیست حرفه ای که در تالارهای بزرگ کشور برنامه اجرا میکنه.

دستی در نقاشی داره.
بعد از ازدواجش که رفتیم خونشون  میز شامی چید اینقدر با سلیقه و زیبا که لذت بردم.
شاید باور نکنید که اخیرا رفته دنبال خیاطی و تو مجلس عروسی دیشب دیدم لباسی رو پوشیده که خودش دوخته!

دیشب وقتی وارد عروسی شدم مشتاقانه اومد به استقبالم و تموم مدت جشن با هم حرف زدیم و کنار هم بودیم و از کنار هم بودن لذت بردیم.
حالا اگر این خانم یه اقا بود مثلا پسر خاله شوهرم ایا ما میتونستیم  اینقدر راحت و خالص بهم ابراز محبت کنیم؟
خیلی راحت بهش میگم عشقمی اونم میگه عزیزمی..
این حرفا رو میشه به یک مرد زد بدون حاشیه؟!
دلم میخواست که اینطور روابط محبت امیز و پاک هم میشد بین دو جنس مخالف بود مثل یک خواهر و برادر.

خیلی وقتها  این محبتها رو باید سرکوب کنیم چون طرف مذکره و به قول معروف زشته و این حرفا...
14 Aug 07:44

گزارشی نه چندان کوتاه درباره پشمک و دبی و زور طبیعت که می چربد!

by lalekhanoomi
 

فکر می کنم اواسط زمستان بود که خانمچه در سفری به ولایت هوس یک دانه " اردک" فرد اعلا کرد. خواهرک و شوهرش هم راهی بازار ولایت شدند و اردک سفید رنگ زیبایی خریداری کردند و اردک مذکور هم خیلی زود با حیاط خانه پدری اخت شد و به گشت و گذار در آنجا پرداخت و صفا می کرد برای خودش. از چند روز بعد هم شروع کرد به تخم گذاشتن و  و کم و بیش از طریق سرایدار در جریان اردک سفید که نامش را  پسرک و خانمچه گذاشته بودن " پشمک" بودیم. اینکه برای خودش می چرخد و زندگی می کند، تا اینکه یک روز من و پرنده گولو و پسرک رفیتم ولایت و دیدم که پشمک خانم یک سری تخم گذاشته و نشسته روی این تخم تا از آنها جوجه در بیاید! از آنجا که حیاط خانه محصور است و دیوارها لااقل برای پرواز اردک ها بلند است، با احتمال قریب به یقین می دانستیم که ازدواجی صورت نگرفته و این تخم ها نطفه ندارند. 

از عقلای قوم پرس و جو کردیم و  دانستیم که اردک بیچاره بنا بر غریزه خود روی تخم ها به انتظار تولد جوجه می نشیند و از آنجا که نطفه ای در کار نیست، جوجه ای هم متولد نخواهد شد و یشمک خانم آنقدر روی تخم ها خواهد نشست تا از گرسنگی و تشنگی تلف شود. باید چاره ای پیدا می کردیم. فکرهایمان را ریختیم روی هم و به این نتیجه رسیدیم که باید شوهری از برای خانم اردک دست و پا کنیم تا آن هنگام که به زور از روی تخم هایش بلندش می کنیم خیلی غصه نخورد!

 با این ایده درخشان راهی بازار  شدیم و بعد از جست و جوی بسیار و کاوش  در احوالات مردانه اردک ها، اردک کلاسیک بسیار خوش تیپی را پیدا کردیم که صفات یک نر آلفا (!) را به تمامی نشان می داد. از آنها که کله اش رنگ کله اردکی دارد. موقع خرید اردک هم فروشنده به ما اطمینان داد که بسیار گوشتی و خوشمزه است و از آن فسنجان گیلانی اعلایی درخواهد آمد. برایش توضیح ندادیم که اردک را به چه منظوری می خواهیم و در عوض در تمام راه برگشت برای خودمان و جناب اردک رجز خواندیم و سخنرانی کردیم که به به به خودمان که موجودی را از فسنجان شدن نجات داده و به بهشت برین رهنمون خواهیم کرد و امشب را به جای اینکه در دیگ فسنجان قل قل کند، در حیاط پر دار و درخت ما و در بستر زفاف خواهد گذراند. 

گفتیم و گفتیم و اردک را به خانه رساندیم و فرستادیم پیش پشمک خانم. اسمش را به دلیل همان رنگ کله اش گذاشتیم " یشمک" که به پشمک هم بخورد و بروند برای خودشان شاد باشند. 

بدیهی است که یشمک خانم تا جا داشت ناز کرد و جناب پشمک هم تا جا داشت دنبالش دوید و ما هم به زور خانم را از جایش بلند کردیم و تخم ها را برداشتیم و در لانه اش آب ریختیم و خلاصه پروژه ای بود برای خودش . پرنده گولو از یک طرف می دوید و من از طرف دیگر و پسرک هم تا جا داشت شلوغ کاری می کرد و برای جوجه یک روزه ای که خریده بود ماجرا را توضیح می داد. خلاصه اینکه این وسط ها ازدواج هم صورت گرفت و اوضاع گل و بلبل بود. من و پرنده گولو م بعد از پایان ماجرا بزرگوارانه ایستادیم کنار و سر و سامان گرفتن نسل ها را دیدیم و هی به خودمان آفرین گفتیم!

صبح شد و بار و بندیل را جمع کردیم که برگردیم تهران. لحظه آخر  دور حیاط چرخیدیم که اردک ها را پیدا کنیم و خداحافظی کنیم و راه بیفتیم که دیدم پشمک خانم هست و جناب یشمک نیست. گشتیم و گشتیم و در کمال تعجب پیدایش نکردیم که یک دفعه پسرک داد زد مامان  مامان اینجاست! رفتیم و با جسد نیم خورده یشمک رو به رو شدیم! نفهمیدیم شغال بوده یا قاقم یا چه موجود دیگری که این بلا را سرش آورده بود ولی هرچه بود همان لحظه اول من و گولو نگاهی به هم انداختیم و در لحظه رجز خوانی های دیشب از ذهنمان گذشت...

تا مدتها بعد از آن حالم بد بود و گاهی با گولو حرفش را می زدیم و به خودمان لعنت می فرستادیم که اردک بیچاره را کشیدیم و آوردیم در حیاطمان تا اینطور با زجر و عذاب بمیرد ، در حالی که فوق فوقش فسنجان می شد که در آن صورت هم ذبحی سریع داشت و مرگی راحت.

خلاصه اینکه ماجرا بدجوری روی دلمان مانده.ولی دیروز اتفاقی افتاد که حالمان بهتر شد.

دیروز باز هم با گولو بودیم و از سفر به ولایت بر می گشتیم. در راه بازگشت از جلوی قبرستانی رد شدیم که چندین بار بود می خواستیم سری به آنجا بزنیم. هر باز به دلیلی نمی شد و دیروز هم هوا حسابی گرم بود ولی پیاده شدیم و رفتیم به سمت قبرستان. حکایت قبرهای قدیمی که بماند. یک روز مفصل برایتان می نویسم حکایت قبرستان گردی هایم را. 

دیروز هم قبرها را یک به یک دیدیم و نوشته های روی سنگ های قدیمی و جدید را خواندیم و قصه ها را در ذهنمان بافتیم و موقع برگشت، سری هم به پشت ساختمان مسجد واقع در آنجا زدیم تا شاید چند تا قبر قدیمی دیگر پیدا کنیم که چشممان افتاد به توله سگی که سرش در دبه ماست گیر کرده بود. اول فکر کردیم مرده ولی دیدم هنوز نفس می کشد. هر چه تلاش کردیم نشد که سرش را از دبه در بیاوریم و به دنبال چاقو و قیچی به تعمیرگاه آن طرف خیابان رفتیم که شاگرد مکانیک با یک اره کوچه به کمک آمد و بالاخره توانستیم سرش را از دبه دربیاوریم. طفلک خیلی گرمش بود و سریع رفت زیر سایه ماشین و دراز کشید. یک ساعتی طول کشید تا کم کم آب خورد و غذا خورد و حالش بهتر شد و دوید رفت بین علف ها جای خنکی برای خودش پیدا کرد.

منظره زیبایی بود. علفزار و گاوی که بااشتها در آن می چرید و به قول سهراب سپهری " یونجه را می فهمید" و توله سگی که نامش را گذاشته بودیم دبه.

10 Aug 06:42

رساله ای در باب مرگ

by پروانه


امیرحسین، معلم یکشنبه هایمان که یونگ درس می دهد . . . با تاکید تکرار میکند! من خودم گذاشتمش تو خاک، روش خاک ریختم!  به دست هایش نگاه میکند و انگار که الان هنوز تن آن رفیق جان داده اش تو دست هایش باشد دوباره میگوید من خودم گذاشتمش تو خاک. و نمی دانم او گفت یا من شنیدم که تکرار می کرد با همین دست ها! با همین دست ها گذاشتمش توی خاک و گذاشتم رویش خاک بریزند. . .

و من یاد آن سنگ قبر سیاه می افتم! سنگ قبری در قطعه 230 بهشت زهرا- ردیف 72، شماره 12! سنگ قبری که یک زوج آشنا در آن به خاک سپرده شده اند. 

زن زودتر از دنیا رفته، ابتدای سال 86، وقت گل اقاقیا و وقتی  شب بوهای شب عید هنوز سر حال و زنده اند. ده سال آون ورترک آخر پاییز سال 95، همسرش به او پیوسته است. 

راستی بزرگ ترین چیزی که این زوج را به هم میخ کوب می کنند، تولد چهار فرزند بین سال های 1358 تا 1363 است که به زندگی  و خانه ای که سالها حسرت فرزندآوری داشته،  هویت و حیات و معنی بخشیده است ،در محله ی درکه! خانه ی دو طبقه ای و قدیمی با یک حیاط مختصر و گلدان های خرزهره و نارنج و دیواری که یک روز وقتی آب رویش می پاشیدی بوی خاک می داد! (و بعدا با سیمان سفید اندود شد)


مادر وقتی مرد، خیلی جوان بود، پنجاه و یکی دو سال بیشتر داشت و هنوز خیلی رویا ها در سرش بود که بعدبازنشستگی شوهرش بروند فولان جا و  آرام و یواش  با هم روزگار سپری کنند و بچه هایشان را به قول خودش سر رشته کنند و  . . . اما ناگهان ، چقدر کلمه ی ناگهان ناکافی است برای شرح این اتفاق ! ناگهان سقف آسمان شکافت و چیزی شبیه ساتور، چیزی شبیه گیوتین از آسمان بر زمین کوبیده شد و هر آنچه را که بود به دو پاره ی پیش از آمدنش و پس از آمدنش تقسیم کرد. شدت و ناگهانی بودن اتفاق مزبور به حدی بود که آدمهای نزدیک ماتشان برد و نه تنها نمی توانستند باور کنند که نمی دانستند چه باید کنند!

ناگهان حجمی از بودن کسی، حجم بسیار زیادی از حمایت و گرما  و آغوش و مهربانی و دلداری و روز های خوب و آغوش و تجربه و حلاوت و شیرینی و  . . . توسط نیرویی که هیچ چیز از آن نمی دانی برای همیشه به پایان می رسد! برای همیشه! یک لحظه! و تمام شد برای همیشه! بی بازگشت!

و تو ایستاده ای و انگشتت را میگزی و نمی دانی چه باید کرد؟! تا آخر دنیا هم بنالی برنمی گردد! تا اخر دنیا عذر خواهی کنی! تا اخر دنیا غش کنی! حتا اگر تا آخر دنیا هم بمیری باز او ناگهان برای همیشه رفته است و هیچ راهی! تاکید میکنم هیچ راهی برای بازگشتش سراغ نخواهی داشت و سکوتی  به شدت سرد تنها پاسخ نامهربانانه ای است که خواهی گرفت.

آن شب، آن شب فروردینی منحوس  از سال 1386 که من در خانه مانده بودم و مجبور بودم بمانم که بچه ی خواهرم را نگه دارم و بابا و خواهرم و شوهر خواهرم  رفته بودند بیمارستان طالقانی (اینجا قدرسیاه ترین نقطه ی خاطرات یک آدم در ذهنم تاریک است)  و من هی تند تند زنگ می زدم که چرا جواب نمی دهید و من نگرانم و خواهرم گفت مامان را برده اند داخل یک اتاق که هیچی معلوم نیست و نمی دانیم چه میشود، ان وقت مامان مرده بود!

آن وقت آنها نمی دانستند که چه باید کنند و به مقداری زمان برای اینکه بفهمند با زنی تا الان رکن خانه بوده و حالا ناگهان دیگر نیست چه باید کنند. تلفن هایشان را خاموش کردند و من این سو! با یک دخترک پنج ساله که عجیب رمیده و غمناک بود و می فهمید برای مادربزرگش اتفاق بدی  افتاده تنها بودم، هیچ کاری از دستم بر نمی آمد اما می دانستم جای بسیار بدی هستم و به هر چیز که فکر میکردم می تواند برایم کاری کند چنگ می انداختم، قرآن را  برداشتم و روی سرم گذاشتم و تا جایی که جان داشتم جیغ کشیدم و التماس کردم و ناله کردم. بعد به همه کارهای خوبی که گمان میکردم تا آن وقت تو زندگیم کرده ام قسمش دادم و بعد قول دادم که چقدر کار خوب خواهم کرد و بعد حتا به اشک هایی که برای محرم و سکینه و کربلا و شیعیان ش ریخته بودم قسمش دادم چون به گمانم این شاید ارزشمند ترین دایرایی آن وقتم بود و  فقط التماس کردم. التماس می کردم می گفتم توروخدا! خدایا توروخدا! مثل وقتی بچه ای از مادرش کتک می خورد و می گوید مامانی! مامانی! یعنی پناهش از مادرش هم خود همین مادر است . . .  التماس می کردم و دست هایم را با مشت می کوبیدم روی زمین و می گفتم خدایا حتا اگر برده ایش برش گردون! و آن وقت نمیدانستم که مادرم قدری که بیایند و چشم ها را ببندند  و گرمای تنش برای همیشه از کالبدش خارج شود و سرمایی کشنده جایش را بگیرد مرده است . . . و خدا هم کار خاصی در این شرایط برای کسی نمی کند و مرگ همان قدر که مهیب است! همان قدر شدنی است!  

چون خانه دو طبقه بود می ترسیدم صدایم بالا برود و طبقه ی بالا بیایند ببینند چه خبر است، این که یادم آمد، صدایم را در گلو میشکستم و آرام آرام آنقدر ناله کردم که آب دماغم و اشک چشمم یکی شد . . .

ساعت از نیمه شب گذشت و صدای چرخیدن کلید در در قفل را شنیدم و فهمیدم که پدرم آمده است، ترسی همراه با اشتیاقی از جنس دانستن مرا میخکوب کرده بود، در حالی که قلبم از شدت فشردگی به زحمت می زند و صدایم از ته چاه در می آید نگاهشان می کنم و کیسه ی لباس ها و وسایل مادرم را در دستان شوهر خواهرم می بینم و نگاه هایی که مثل شمع های خاموش در نهان خانه ی فرورفته ی گودی چشم ها پت پت میکند . . .

لکنت گرفته ام و تند تند می گویم چ  چه    چ چه  چ   چ  چچچچ چه چراااا چرا وسایل مامانو آوردین خونه؟ و هیچ کس جوابم را نمی دهد! چیزی نوک انگشتانم گز گز می کند و انگار که خون به دست ها و مغزم نرسد یک جوری فلج شده ام و تو گوشم چیزی سوت می کشد!

و در یک لحظه انگار که سیخ داغی طوری از سینه ام می گذرد که آنچنان دلم را می سوزاند که یارای مقاومت در برابر هیچ چیزی را در خود نمی بینم، همه چیز به وضوح و روشنی نشان می دهد که مادرم مرده است.

مممممم  ممما مممما مممممما ممممممممممممممممممممم ما    مماماما        ممممممممممممممم م م م مامان مامان مامان مرده؟ آره بابا؟! مامان مرده؟ پدرم سرش را تکان می دهد که یعنی اره! و تو چشمانش می شود مرگ را دید که لمسش کرده است و از کنارش،  از فاصله ی خیلی نردیکش رد شده و هنوز آن حجم از بهت و ترس و حجم حضورش می شد  در چشمانش دید.

چیز سیاهی در چشمانش موج می زد ، شبیه موجی از دریای که کف های سیاه دارد و طوفانی است و غلیان می کند . . . در عمق چشمانش می توانستن تلاطم و  اضمحلال و بی پناهی را ببینم که موج می زد و پدرم هیچ مفری از آن نداشت و تنها توانستم چشم هایم را از تلاقی چشم هایش بدزدم تا نگاهی را که مثل رعد آسمان، خاصیت خشک کننده گی پیدا کرده بود از روی تنم بسرانم و برهم از این حجم تلخی و سرما.

همه چیزخانه، همان طور که مامان رفته بود باقی بود، پیراهن صورتی و روسری گلدارش را به تن کرده بود و رفته بود بیمارستان و کمد ها و کابیت هایش همان شکلی که دیروز بود باقی مانده بود، گلدان هایی که هر روز آبشان می داد و قلمه یاس امین الدوله هنوز به صحت و سلامت خود پایدار بودند، دمپایی رو فرشی ش هنوز یک گوشه ی اتاق بود و شمد چهارخانه ای که وقتی دراز می کشید روی تنش می انداخت همگی هنوز به صحت و سلامت و کاملا زنده در خانه دیده می شدند و او . . . مرده بود. او که یه همه این اشیا و اجسام هویت و معنی می بخشید حالا نبود و همه چیز همان قدر که او نبود، بودند . . .

ناگهان مثل کسی که برق گرفته باشدش  به رعشه افتادم و می لرزیدم. در حین همین لرزیدن رفتم سر کابینت های آشپزخانه و سینی های سیلور بزرگ و کوچک را از کابینت ها درآوردم و روی کابینت آشپزخانه گذاشتم، در حالی که دست هایم می لرزید فنجان های نویی که برای عید امسال خریده بود را از پاکت هایشان در می آوردم و دانه دانه می گذاشتم داخل سینی و زیر لب می گفتم فردا حتما کلی آدم می آید . . . فردا مامان مهمان دارد . . . یادم نیست چای و قند را هم چک کردم یا نه اما بعدش رفتم سراغ سبد لباس هایم و سعی کردم یک لباس کاملا سیاه پیدا کنم! یک پیرهن آستین کوتاه ابریشمی که روی سینه اش سوراخ های ریزی داشت تنها لباس مشکی ای که بود که در بیست و سه سالگی لازم دیده بودم داشته باشم!

سرخاک سعی کردم معقول و موقر برخورد کنم، خاک را از روی تل جلوی قبر بر میداشتم و روی سرم و توی دست هایم  می ریختم اما هیچ سرد نمیشد! بقیه هم روی سرم خاک می ریختند و می گفتند خاک سرد است اما سرد نبود و نیست و هنوز مامان همان قدر که آن شب، آن نیمه شب مرد هنوز مرده است. 

چهره اش در خاک شبیه وقتی بود که در خواب می خندید،  جوان و زنده بود، موهای مجعد و تاب دارش روی پیشانی ریخته بود و دورش پر بود از تکه های پنبه ی خیسی که نمدانم چرا دور گردنش گذاشته بودند و هر چه صدایش می کردم جواب نمی داد! هرچه صدایش می کردم رویش را برنمی گرداند و نگاهم نمی کرد! و این یعنی مرده بود . . .

هربار که صدایش می کردم به یقین انتطار داشتم الان است که بچرخد و در چشم هایم نگاه کند و چیزی برای آرام کردنم بگوید و خیالم را راحت کند که هست اما هیچ حرکتی نمی کرد.آنقدر قرص آرام بخش  و خواب آور به خوردم داده بودند که خیلی از آدم هایی که آن روز ها آمده بودند را اصلا به یاد ندارم و خیلی از اتفاقات را هم حتا! اما روز پیش از خاکسپاری، روزی که مهمان های زیادی در خانه بودند و کسی غذایی پخت و نهار داد و وقتی ظرف های چینی مادرم را از کابینت در می آوردم و یادم آمد که آخرین بار همه ی این بشقاب ها را خودش به تنهایی با یک دستمال مشبک سفید دانه دانه خشک می کرد و روی هم میگذاشت هم همین جا نشسته بود، آن چونان فرو ریختم که یارای برداشتن بشقاب ها را نداشتم، برای آرامیدن جایی کز کردم و مادرم را در خواب دیدم. دیدم که مثل همیشه است و می گوید آرام باش! دارد تلاش می کند آرام بگیرم و حتا تشر می زند که آرام بگیر دختر جان . . .

بعدها، شاید پنج سال بعد از گذشت آن روز یک روز خواهرم گفت که قبل از مراسم تدفین رفته اند بیمارستان و با خواهش و التماس مسئول سردخانه را راضی کرده اند که اجازه بدهد مامان را ببینند و بعد از کلی التماس یک اسکناس درشت کف دست طرف می گذارند و طرف هم اجازه می دهد بروند کشوی سردخانه را بکشند و کیسه را کنار بزنند و مامان را ببیند. 

مامان در تختی کوچک خوابیده بود و تخت غرق خون بوده است. پرستاران برای گرفتن نمونه از مایع داخل شکمی با چیزی بزرگ تر از سرنگ  اقدام به برداشتن نمونه کرده بودند و همین سرنگ موسببات پاره شدن بافت های خونی که درون آسیت شکم جمع شده بوده را ایجاد می کند و خون ریزی بند نمی آید . . . و تصور او در چنین موقعیتی مثل خوره روح مرا می خورد، هربار!


آرام گرفتن و موقرانه داغذار بودن از خود داغ دار شدن سنگین تر و تلخ است! این را بعد از ده سال که از مرگ مادرم گذشت فهمیدم،روزی که پدر را به خاک می سپردیم.


آنقدر فغان کردم و جیغ زدم که اگر شدنی بود، تارهای صوتی ام به تمامی پاره پاره می شدند و سینه ام شرحه شرحه میشد

حقیقت این است که وقتی عزیزی را از دست می دهیم و با لباس سیاه به خاکش می سپاریم، تمام نمی شود. مرگ بعضی آدم ها مرتب تکرار می شود! در شب سال تحویل دوباره می میرند، وقتی خواهرت وضع حمل کرده و کسی نیست سینه ی مادر را در دهان نوزاد بگذارد دوباره می میرند، وقتی از پارک خیابان در می شوی و پیرمردهای سرحال و پیرزن های مهربان را می بینی که به گفت و گپ نشسته اند، دوباره می میرند. . . 

آنقدر می میرند تا مرگ بدل به یک چیز نزدیک و مانوس می شود. مثل یک حیوان خانگی که می آید و چند وقتی کسی را با خودش می برد  . . .

روز خاکسپاری پدرم وقتی کنار تل خاک نشسته بودم و او را آن پایین، جایی حداقل یک متر و نیم، بیشتر از سطح زمین می دیدم که چشم هایش را بسته چیزی را دیدم که پیش تر ندیده بودم.

انگار جیرجیرکی باشد که از کالبدش خارج شده است و این چیزی که او باقی مانده، چیزی شبیه پوست قبلی اش است  و خودش در قالب تنی سالم و جانی از سر نو جای دیگری مشغول پرواز و گذر است . . .  پدر تنی بسیار فرتوت و شکستنی را به گور برده بود !

امیرحسین معلم کلاس یکشنبه ها داشت از مرگ دوستش تعریف می کرد و من رفتم تا قطعه ی 230 که خانه پدر و مادرم است . . . 


ما را به سخت جانی خود این گمان نبود  . . . 


پ.ن:این پست خیلی احتمال دارد که ادامه داشته باشد

10 Aug 06:32

آدمهاي خوب شهر

by giso shirazi
ديروز تو خيابون گمش كردم، همه چي توش بود: كارت ملي، گواهينامه، كارت هديه، عابر بانكها...
براي خريد خونه داشتم وام مي گرفتم و بدون كارت ملي، غير ممكن بود، المثني ها ماجرايي داشت
خسته و جنازه تمام مسيرهاي صبح را تا ظهر بازگشتم اما نبود كه نبود
له و لورده خودم را به خانه فرشته رساندم كه پول بگيرم ازش
در آنجا غمگين ولو شده بودم رو مبلها كه گوشي ام زنگ خورد، يابنده رفته بود بانك و آنها با من تماس گرفتند و گوشي را دادند راننده، قرار گذاشتيم و كيف را بدستم رساند، نه يك ريال اش كم شده بود و نه حاضر شد يك ريال شيريني بگيرد...
05 Aug 15:37

بعد از سلام چه مي گوييد( نام كتابي بود كه بخوانيدش)

by giso shirazi

گیسو مراقب باش اینجا نفهمند تنها زندگی می کنی
 این محله  احتمالا همسایه ها برایت مشکل ایجاد کند
خب چرا خونه شمال را نفروختی یک جای بهتر بگیری ؟
من مثل تو نیستم گیسو، محله برام مهمه
خونه ات گیسو معلومه ازش کار کشیدن
گیسو پول دستت اومد حتما یک نوسازی بکن
جقدر دنجه  این خونه
عالی بود کارت ، خلاص شدی از اجاره نشینی
اوای درختای پشت پنجره رو
چقدر خوش مسیر بود خونه ات
میوه فروشی  سر کوچه واقعا ارزون بود، حتما خرید کن ازش
به خاطر درختا چقدر خنکه خونه ات
نگاه قمري ها رو...
04 Aug 18:11

منم جوگير، كلي انعام دادم بهشون گفتم شيريني خونه خريدنه

by giso shirazi
جهت اسباب كشي يكي از خواننده هاي سابق كه حالا رفيق عكاس ماست(سلام مهدي) ظريف بار را پيشنهاد داد و فراوان نعريف كرد، با اينكه هزينه اش بالا بود و براي من كه خانه خريدم و تا گوشهايم زير قرض است ، زياد بود اما آنقدر خاطره دردناك از شركتها و كارگرها دارم كه زنگ زدم بهشون، يك خانم خوش اخلاق قيمتها و ماشينها و شرايط را برايم توضيح داد و با سه تا كارگر و يك خاور مسقف  براي سه ساعت كار ،به قيمت ٣٢٠ به تفاهم رسيديم
با ترس و وحشت از اسباب كشي و نگراني بابت همسايه ها و  شكايتشان از استفاده از آسانسور و ده كارتون شكستني  منتظر آنها شدم
يعني هنوز هم تو شوكم كه مي شه اينطوري؟
سه ساعت بعد من در خانه جديد بودم و وسايل انچنان خوب روي هم چيده شده بودند كه حيفم مي آيد كارتونها را باز كنم
چنان سريع و در سكوت اينها سه طبقه پايين بردند و چهار طبقه بالا آوردند كه من فرصت نكردم دنبالشون راه بيفتم كه مبادا چنين و چنان
حتي به جايي رسيد كه ديدم عين مادرم دارم به آنها فوت مي كنم! فقط نمي دونم ، به نظرم مي رسه قبلش بايد يه چي مي گفتم بعد فوت مي كردم نه؟!
يا همين فوت كافيه هان؟
28 Jul 14:57

آدامس احترام به خود!

by پروانه

یک روزی یک پستی خواهم نوشت در تعریف لایف استایل آدم ها و اینکه چه جور می شود ساختش و چه جور می شود مثل اتاق شخصی ات که منحصرا متعلق به تو است اجزایش را طوری چیدمان کنی که از رهگذر خوردن صبحانه و پیاده روی عصر و آماده شدن برای رفتن تا سرکار حال خوشی پیدا کنی و مثل خوردن هلوی رسیده شیرینی لحظاتش در جانت بنشیند و بعدش دور لبت را بلیسی و بشود طعم شیرینش را دوباره  مزه مزه کنی!

اما تا آن روز کذایی که آن پست مفصل را بنویسم می خواستم از خورده ریزهای خوشایندی بنویسم که گداری مثل آلبالو های رسیده ی باغ پدری با نسیم دلنواز تابستانی می رقصند و وقتی از کنارشان رد می شوی روی پیشانی و گونه هایت می رقصند و دلبرانه طعم جادویی شان را نخورده در کامت می نشانند.

قصه از آدمس شروع شد.

از ملزوماتی که همیشه مجهز به آن هستم یکی همین آدامس است! خوب وقتی همیشه و همیشه تو کیفت آدامس داری می دانی کدام طعم و کدام برند مناسب تر است برای سلیقه ات (عطف به آن پست آقای وایت که برای آدامس وایت نوشت) خلاصه از این رهگذر همیشه بسته های ریلکس نعنا و فقط هم نعنا و نه پونه و نه اکالیپتوس چیزی بود که با دو هزار تومن می خریدم و آرامش داشتن آدامس در جیب را کسب نموده بودم.

بعد از چند وقتی که برندهای شیک و پیک تر را آزمودم یقین حاصل کردم که نعنای وی وی دنت و فایو چیز دیگری است و اگر چه قیمتشان دو سه برابر برند قبلی بودند!

از یک جایی دیگر ریلکس نخریدم!

لاله یک اسم خوبی برای این حرکت گذاشت با این عنوان: آدامس احترام به خود!

خوب واقعا هم همین طور بود و خریدن آدامس شیک تر و قوطی های فلزی و رنگی پنگی یک حرکت ریز و ملایم در جهت خود خوشحال سازی بود و هست اگر چه نه آنقدر ها هزینه دارد  و نه نمود!  اینکه از آدامس حرف می زنم قصد چیپ کردن و ساده لوحانه کردن محتوا را ندارم فقط می خواهم همان طور که با همه ی جانم چیزی را حس کرده ام به همان تمامیت بنویسمش اگر چه خنده دار باشد!

این حس احترام به خود قطعه ی گمشده ی زندگی بسیاری از ماست که تو روز های سخت و کارهای شلوغ و مشغله هایی که دورمان را می گیرد گمش می کنیم و وقتی گم می شود همان قدر که میتواند حال خوب ایجاد کند، رخوت و رکود ساخته می شود و یک خاکستری بزرگ تو دلت قلمبه می شود از بس خودت را ندیده ای یا دیر دیده ای  و یا اخر همه دیده ای!

مثلا  چند وقتی است که مشتری پر و پا قرص سرویس های اسنپ  (تپسی و کارپینو هم ایضا) شده ام و وقتی سر کارم هستم و برای رفتن به کلاس یا خانه  از سرویس هایش استفاده می کنم می دانم  که کارم و وقتم آنقدر ارزشمند است که می ارزد اینقدر هزینه کنم ! یا وقتی خسته از باشگاه بیرون می آیم حس اینکه تنت را پرت کنی تو ماشین و کسی تا خانه برساندت آنقدر خوش می گذرد که می توانم این قدر برایش هزینه کنم!  (با تشکر از اسنپ و دوستان که به یقین آمدنشان گره بزرگی از زندگی خیلی هایمان باز کرد)

میدانم که سرم ویتامین سه ای را که دکتر برایم نوشته را به راحتی برای خودم می خرم و خوشحالم که این حس مراقبت از خود را زندگی می کنم

حس خوبی است وقتی می روم سوپر و میوه هایی که چشمک می زند را برای خودم می خرم حتا اگر خیلی گران تومنی باشند!

حس بسیار خوبی است وقتی به خریدن یک دوربین خوب فکر میکنم به جای دوربین نیمه حرفه ای که کار کردن را برایم سخت می کند!

وقتی به خریدن یک آی مک فکر میکنم که رنگ هایش کالیبره است و ارگونومی اجزایش باعث حفظ سلامت و فیزیکت بشود

این مثال های ریز و کوچک و کلی مثال های بزرگ تر دیگر هست که مثل عسل در جانم می نشیند و خوشحالم می کند . . .


قضیه خیلی ساده است و در همان حال خیلی هم می تواند پیچیده باشد و می شود خیلی پیچیده طور توضیحش داد اما همان قدر هم می شود ساده اش کرد و کاربردی و شاید بشود وقتی دیگر و جایی دیگر خیلی خفن طوری قصه اش را نوشت . . .


27 Jul 06:13

پرابلمز کیم افتر

by آیدا-پیاده

پرابلمز کیم افتر

روی لیوان جدیدی که از تهران آوردم یک شعر از حافظ با خط خوش نوشته شده. “که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها” کنار کابینتهای آشپزخونه شرکت ایستاده بودیم که همکارم پرسید این که روی لیوانت نوشته چیه؟ شروع کردم توضیح دادن که یک بیت از غزل حافظه و حافظ شاعر قرن هشتم بوده و غزل سرا، می‌دونی غزل چیه، یکجور شعر خیلی خفنه، و این خواجه حافظ شیرازی – طبعا پای شراب شیراز رو هم وسط کشیدم- کارش واقعا درسته و باور کردنی نیست اشعارش سروده یک انسان باشه ، حدود ۵۰۰ غزل داره که ملت باهاش فال میگیرن و هم عاشقانه است و هم عارفانه و هم در دانشگاه‌های رده بالای خارج تدریس می‌شه و شعر ایران زمین فلان و بیسار و شیراز و آخ …
حرفم رو قطع کرد و گفت چه عالی این شعر روی لیوانت یعنی چی؟
بدون درنگ و فکر گفتم

Love seemed to be easy at the beginning but problems came after.

یارو بعد این ترجمه فصیح جوری نگاهم کرد که انگار در دلش گفت همین؟ عزیزم پس کل متون مدرج در آدامس لاو ایز رو هم پس حافظ شما سروده.
*love is
http://loveisgum.lv/pictures/fantiki.jpg

26 Jul 11:59

دختر دارم انار و به!

by mostatab

روز دختر است و من تا همین سال‌های اخیر از پدر و مادرم به بهانه این روز هدیه گرفته‌ام. و البته یادم نمی‌آيد که برادرم به بهانه چنین روزی هدیه گرفته باشد. باید از او بپرسم!

و نمی‌دانم وقتی پسرم بزرگ شد و پرسید چرا فقط روز دختر؟ ما پسرها روز نداریم؟ به او چه توضیحی خواهم داد.

حتما مجریان دولتی خیلی زود در این تقویم پر شب و روز، روزی را هم به نام آن‌ها می‌زنند (البته اگر تا حالا چنین روزی را ثبت نکرده باشند) و بعد ما مادرها، عکس پسرهایمان را در شبکه‌های مجازی خواهیم گذاشت و ذوق خواهیم کرد و تبریک خواهیم شنید.

اما چه می‌شود که نیاز به این نام‌گذاری‌های جنسیتی پیش می‌آيد؟

فکر می‌کنم نام‌گذاری روز مادر و روز دختر حتما کارکرد دارد. اما نه برای زنان و دختران بلکه برای قدرتی که اختیار چنین نام‌گذاری را دارد.

اولین معنای لفظی و صریحی که از آن بر می‌آید آن است که زنان آن‌قدر در نظر دولت مهم هستند که می‌بایست روزی را به نام آن‌ها خاص کرد و در موردشان بیشتر حرف زد و متوجه مسایل آن‌ها شد.

اما معانی ضمنی و پنهانی نیز پشت این عملکرد دولت هست که می‌بایست آن را رمزگشایی کرد. اگر زنان و دختران این همه مهم هستند چرا نسبت به فعالیت‌ها و زیست آن‌ها توجهی نمی‌شود؟

ورزش زنان، اوقات فراغت به سبک اسلامی، توجه به بهداشت آنها، امنیت زنان در قانون اساسی(آن‌طور که خودشان انتظار دارند نه آن‌طور که مجریان برایشان صلاح می‌د‌انند)، آزادی‌های اجتماعی آن‌ها، مسائل فقهی و شرعی برای مسایل خاص زنان و حتی تحصیل و اشتغال آن‌ها چرا اینقدر فشل  است؟

در مورد اختصاص چند فضای شهری به نام پارک‌های بانوان به عنوان مکانی برای گذران اوقات فراغت زنان وقت دیگری می‌گویم.

در مورد مسایل فقهی و شرعی آن‌ها هم که غالبشان نیازمند تغییر و به روز شدن است و با این‌حال حوزه و مراجع تقلید خیلی کند به آن‌ها می‌پردازند (اگر بپردازند) هم فعلا چیزی نمی‌نویسم.

در مورد پذیرش تحصیل مقاطع تحصیلی دکتری هم که اگر هیات علمی مصاحبه کننده متوجه شود دانشجو دختر باردار است و یا خیال بارداری به سرش خواهد زد هم چیزی نمی‌گویم.

و در مورد مرخصی زایمان مادر شاغل که با چه کیفیتی اجرا می‌شود.

اصلا در مورد هیچ‌کدام این‌ها در این یادداشت چیزی نمی‌نویسم. چون می خواهم بگویم وقتی روزی را به نام «دختر» نام‌گذاری می‌کنیم و آن را از سایر روزهای سال متمایز می‌کنیم یعنی یک جای کار می‌لنگد!

که اگر زنان و دختران هم دارند مثل مردان و پسران زندگی‌شان را می‌کنند و از حقوقی مشابه برخوردارند چه نیاز به این‌همه بزرگنمایی؟

بیایید یک نگاهی به روزهای خاص نام‌گذاری شده تقویم بیندازیم. شاید بتوان آن‌ها را در چند دسته طبقه‌بندی کرد. روزهایی که برای زنده نگه‌داشتن یک واقعی تاریخی باشکوه و یا شکست خورده نام‌گذاری شده‌اند که در آن‌ها حتما مظلومی بوده که حقش را بالاخره از ظالم گرفته است یا در آینده خواهد گرفت.

روزهایی برای زنده نگه‌داشتن شخصیت‌های تاریخی که یا عمرشان به طور طبیعی تمام شده و یا کشته شده‌اند و باید زنده بمانند و لااقل یک روز در سال یادبودی از آن‌ها اتفاق افتد.

روزهایی برای نشان دادن اهمیت برخی مشاغل مثل روز پرستار.

روزهایی برای نام‌گذاری پروسه زیست آدمی که با روز کودک شروع می‌شود و با روز سالمند تمام می‌شود. و من روز مادر و پدر را هم در همین دسته قرار می‌دهم.

و احتمالا دسته‌های بیشتری را باید در این طبقه جای داد.

اما همه آن‌ها به گمان من یا در موقعیت فرادست قرار دارند هم‌چون هفته دولت.

 و یا در موقعیت فرودست. که یا آن شخصیت باید زنده بماند و یا آن ملت رنج کشیده باید بالاخره بر ظالم پیروز شوند و یا مشاغل یا موقعیت های سخت می‌بایست از وضعیتی که هستند رها شوند و در موقعیت بهتری زیست کنند.

من به عنوان یک زن روز دختر را قطعا در این دسته دوم قرار می‌دهم.

و این توجه یک روزه تقویم نمی‌تواند فریبم دهد که آن‌قدر برای دولت مهم بوده‌ام که روزی را به من اختصاص داده‌اند.

که اگر زیست روزمره من هم‌چون مردان بود اصلا لازم نبود با موقعیت من جنسیتی برخورد شود.

نام‌گذاری چنین روزی از طرف مجریان نظام اتفاقا خبر از این مساله می‌دهد که آن‌ها به مسایل بی‌شمار زنان و دختران در کشور ما آگاه هستند، اما خب فعلا تنها کار مهمی که می‌توانند برای ما انجام دهند همین نام‌گذاری است. و خیلی هم خوب!

که وقتی دولت با چنین نام‌گذاری «دختر» را هم در اختیار خود در آورد آن‌وقت می‌تواند در مورد چگونگی تحصیل او، بهداشتش، قوانینی که تا پایان عمر به آن‌ها نیاز دارد، نحوه پوشش او و بدنش تصمیم بگیرد.

می‌پرسید نام‌گذاری روز میلاد حضرت معصومه (سلام خدا بر او باد) چه می‌شود؟ بگذارید یک چای دم کنم، بنشینیم و در مورد تمام مصادیقی که می‌شود به این روز ربط داد صحبت کنیم. 

25 Jul 19:35

"قصه ی کویر و باران "قسمت دهم و آخر

by مهربانو
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
21 Jul 17:37

477.پیر نشی جوون

by گلابتون بانو

فایده ی دعایی که قدیمیا واسه جوونا می کردن رو درست نمی فهمم: «پیر شی جوون!» اصلا خاصیت پیر شدن چیه؟! هزار جور درد و ناراحتی، آلزایمر، زمین گیری، محتاج دیگران شدن و گاهی هم منفور و فراموش شدن ... شایدم پیر شدنای قدیم فرق داشت با حالا، قطعا فرق داشت!

این مدل پیر شدن های امروزی رو نمی خوام. این که مثل مامان بزرگای مرحوم شازده و  مامان بزرگ پدری خودم سالای آخر عمرم زمین گیر بشم و واسه کوچکترین و شخصی ترین  کارهام محتاج دیگران. 

امروز رفته بودیم دیدن مامان بزرگ.چند روز پیش یه عمل جراحی داشت و حالا بی حال و پف کرده افتاده بود روی تخت. اون اوایل که زمین گیر شده بود هر وقت می رفتم دیدنش، می‌گفت دعا کنین خدا زودتر منو ببره. من هر بار می گفتم دور از جونتون، ولی ته دلم به زنی که یه زمانی مظهر اقتدار و استقلال بود و همه ازش حساب می بردن، حق می دادم نخواد تو وضعیتی باشه که حتی نتونه بره دستشویی و مجبور باشه با اون همه وسواس نجس پاکی که قبلش داشت تن بده به پوشک شدن...


آقا جون هم تو اتاق کناری خواب بود، خیلی لاغر و ضعیف شده و این چند بار آخری که رفتم خونه شون همیشه خواب بوده و منو ندیده، هرچند فرق زیادی هم به حالش نداره چون معمولا نمی شناسدم و من هر بار با شوخی و خنده براش توضیح می دم که دختر سومین پسرشم و نوه هفتمش! آقاجون هم می خنده و حرفامو تکرار می کنه و من نمی فهمم که بالاخره شناخته یا نه. 

هر وقت که بچه ها رو می برم پارک و یه پدربزرگ با حوصله می بینم که دست نوه شو گرفته و آورده پارک، یاد بچگی هام می کنم که آقاجون نُه تا نوه شو  راه می وانداخت و می برد پارک. کلی پیاده می رفتیم، تو راه برامون شعر می خوند و از تو جیب همیشه پر از خوراکیش بهمون آجیل و شکلات می داد. همه مونو سوار چرخ و فلک می کرد و واسه مون بستنی می خرید. چه حوصله ای...


واقعا خاصیت این دعا چی: «پیر شی جوون»؟؟؟