Amirhossein Zakerin
Shared posts
چکی حساب میکرد . . .
در یکی از همین فروشگاه های بین راهی مقداری خرید کردم و برای حساب کتاب پای صندوق ایستاده ام و متعجبم که چطور آقای مغازه دار بدون استفاده از ماشین حساب و چرتکه و هر گونه وسیله محاسباتی به مردم نرخ می دهد.نوبت من که می شود خرید ها را نگاهی می کند و میگوید : عه ه ه ه پنجاه تومن
می گویم آقا اشتباه میکنید چار تا بسته چیپس و پفک اینقدر نمی شود! باز با همان لحن نگاهی سر سری به خرید ها می اندازد و با لحنی که چرا وقتم را می گیری می گوید: عه ه ه ه ه چهل تومن!
از بین خرید ها همان یکی را که لازم دارم و قیمتش هم مشخص است را برمی دارم و حساب می کنم و میگویم بقیه را نمی خواهم! می گوید پس باید همه چیز را در قفسه هایش بچینی . . . نشنیده میگیرم چه میگوید و وقتی از مغازه بیرون می آیم و تنها پشیمانی ام این است چرا نگفته ام که حقم بوده که قیمت اجناس را بدانم و بعدش هم آنها را درست جمع بزند و احمقی که مردم را فرض کرده خودش است . . .
سلام آقای ترامپ
سلام آقای ترامپ، رییس جمهور وقت ایالت متحده امریکا که تصور بسیار روشن و موفقی از خود دارید. دیروز در صحت سازمان ملل سخنان جدیدی در باب ایرانیان زدید و حساب ملت و دولت را از هم جدا گذاشتید و خواستید همه دول جهان در حالی که از مردم ایران حمایت می کنند، سردمداران بی کفایت و نالایق ایران زمین را بایکوت کنند تا این تخم فساد و تباهی از دامن این سرزمین ریشه کن بشود... این قصه ها ک شما از آن می گویید در مثل و معادله و فرمول خیلی زیبا و جذاب به نظر می رسد و شاید روزی ایرانیان و تمام ساکنان دنیا از شما تشکر کنند که با چنین راهکار بی رحمانه ای این زخم چرکین را نشکافتید بلکه در صدد براندازی و ریشه کنی اش برآمدید... اما حقیقت این است که ما آدمیم آقا... ما سرباز پلاستیکی و نام روی کاغذ و نفشه ی روی دیوار نیستیم.
این مردمان که از آنها سخن می گویید در آتش این بی لیاقتی ها و بی کیافتی در حال سوختن و شعله وری هستند و بدا به حالمان که مدافعانی داشته باشیم که به واسطه ی براندازی سیستم و نظامی ناکارآمد موجبات نابودی و مرگمان را فراهم کنند... آقای ترامپ من از سیاست و اقتصاد و نفت چیزی نمی دانم! من یک آدم عادی هستم که در ماهی که گذشت خانه ام مورد سرقت قرار گرفت و اندک پس اندازم هم به تاراج رفت، حقوقم برای یک ماه از صبح تا شب سرکار رفتن به اندازه ی یک کارگر امریکایی برای یک روز در کشور شماست.همه برنامه ها برای سفر به خارج از ایران و تفریح و گشت و گذار دنیا که آرزویم است، به یقین از برنامه زندگی ام حذف شده اند
دیروز برای خرید کوچکی به سوپر مارکت رفتم و یک نوار بهداشتی عادی را که قبلا دو هزار و پانصد تومان بود، را ١٦ هزار تومان خریدم یعنی تقریبا ٦ برابر!
هدف شما بسیار کمال گرایانه و مفید است اما در این رهگذر شما چه فرقی دارید با وزیر بهداشت این نظام که به پیرمردی که از بی پولی شکوه می کند که نمی تواند زنش را برای فیزیو تراپی ببرد می گوید خودت بمال! شما هم دارید اوضاعی را ایجاد می کنید که از فقر و بی دارویی و بی پولی بمیریم
ما مردمان این سرزمین که شما هواداری مان را به تمام کشور های منطقه توصیه می کنید داریم از کمبود ها و قحطی ها می میریم، تا جان داشته باشیم و سالم باشیم در این ماراتن بزرگ برای بقاع شرکت می کنیم و به محض اینکه بیمار شویم وبه اصطلاح به خرج بیفتیم خدا میداند چه بر سرمان خواهد آمد و آن وقت به راحتی از مسابقه کنار گذاشته می شویم و فراموش می شویم و در تنهایی چاره ای جز مردن نداریم وقتی هزینه دارو درمان و خدمات پزشکی به شدت بالاست و تازه اگرررر که داروی مورد نیاز موجود باشد تا فروش و تاراج همه دارایی ات بتوانی یکی این داروها را تهیه کنی.
من نمی دانم چه راهی را باید انتخاب کنید اما می دانم و میبینم که این راه که انتخاب کرده اید از جسد های ما پشته خواهد ساخت و جز قحطی و جنگ و خون ریزی و مرگ برای ما چیزی نخواهد داشت که در حافظه ی تاریخی مان بسیار تکرار شده است و قحطی و چپاول در خاطره هایان نقش بسته است.
آقای ترامپ، اگر واقعا به آنچه می گویید ایمان دارید و می خواهید اوضاع نابه سامان خاورمیانه ای را که همیشه ی تاریخ به جنگ و کشتار گذشته بهتر کنید، اگر از پی کشور گشایی و تاراج نیستید، اگر بوی این نفت لعنتی که برایمان جز وابستگی و رفاه کاذب به ارمغان نیاورده به مشامتان نرسیده، اگر مثل این جماعت که تا دستشان رسید کندند و بردند و رفتند، نیستید... راهی که انتخاب کرده اید را ادامه ندهید
اوضاع ما مثل قابلمه ی روحی داغی است که زیرش آتش فراوان روشن شده و ما چون دانه های ذرت بالا و پایین می پریم و می ترکیم! پیر و بیمار و کودک و ناتوان و ... و واقعیت این است که کمترین فشار روی کسانی که شما پلن کرده اید که بیشترین فشار را متحمل شوند...
آقای ترامپ این دنیای که برای ما ساخته اید جای امنی نیست و اگر زیر بار فشارهای اقتصادی کمر خم نکنیم، از ترس و اضطرای و دلهره ای که چه بر سرمان خواهد آمد، چه بر سر عزیزانمان خواهد آمد ، هر روز نیمه جان می شویم . . .
پ.ن: میدانم . . .
:(
جنگ بود
«جنگ»
سحرگاه
جنگ… یک کلمه سه حرفی اما خوفناک… لعنت به جنگ، لعنت به جنگ…
مامانم هنوز بعد از گذشتن این همه سال، وقتی یک دفعه صدای بلندی میشنوه، رنگ از روش میپره. میگه نمیتونه تحمل کنه، میگه یه هو پرت میشه وسط بمباران، وسط جیغ و داد، وسط وحشت، وسط دود، وسط جنگ.
میگن عموی بزرگم تا قبل اینکه بره سربازی، پسر خیلی تپلی بوده، من هیچ عکسی ازش ندیدم اما. وقت سربازیش با جنگ یکی و عازم جبهه میشه. نمیدونم تو عملیات چیچی که خیلی هم سخت بوده حضور داشته، دشمن محاصرهشون میکنه، یکییکی دوستاش جلوی چشماش کشته میشن، یه عراقی میرسه بهش، اسلحه رو میذاره روی سرش، هی فشار میده، هی میخنده، هی میخنده، عموم همونجا تموم میشه، جوونیش و شادابیش میمیره! عراقیه چند ثانیه قبل اینکه ماشه رو فشار بده توسط خودیها که به داد عمو رسیدن کشته میشه. عموم تا مدتها وحشتزده بوده از مرگ، کابوس میدیده، لاغر و لاغرتر میشه و خنده از لباش میره. هنوز هم همون شکلیه.
دایی بزرگم نه هشت سال که ده سال توی جبهههای جنگ بوده، تولد بچههاش رو ندیده، بزرگ شدنشون رو ندیده، اولینها رو ندیده، اولین باری که خندیدن، اولین باری که چهار دست و پا رفتن، اولین باری که قاشق دستشون گرفتن. واسه حفاظت از کشورش، واسه چیزی که اون زمان بهش اعتقاد داشته از خودش و خانوادهش گذشته. چی براش مونده؟ یه چندتا ترکش کنار نخاعش که نمیشه عمل کرد و هر سالی که میگذره دردناکتر میشه، یه گوش ناشنوا، موجی که توی سرشه و تحمل هر سر و صدایی براش مشکله و این آخری… چند سال پیش یادمه به خاطر سرفههای مدامش پیش دکتر رفت. دکتر بعد از معاینه و عکس بهش گفت بهتره بیاد تهران و خودش رو به دکتر “…” معرفی کنه چون چیزی که اون میبینه یادگار جنگ و شیمیایی شدنه. اومد، رفت و عکسها و آزمایشها همه رو نشون داد، میدونید جوابش چی بود؟ از کجا بدونن توی جنگ شیمیایی شده! باید ثابت میکرد! ده سال حضور مداوم توی جبهههای جنگ دلیل قانعکنندهای نبود براشون، حتی بودن توی همون مناطقی که بمبهای شیمیایی انداخته بودند. داییم برگشت شهرشون و دیگه هیچوقت برنگشت… حالا چیکار میکنه؟ یک گوشه خونه افتاده، نوههاش رو فقط به اندازه یه بغل کردن کوچیک میبینه چون نمیتونه سر و صداشون رو تحمل کنه! با بچههاش حرف نمیزنه چون سریع به بحث ختم میشه، کابوس میبینه و داد میزنه و به تعداد قرصهاش اضافه میکنه.
آدمبزرگهای كوچولو
توی باشگاهمان، وسط همهی خانمهای گرد و قلمبهای كه به قصد لاغری میآيند، يك دختر كوچولوی پنج سالهی چوبكبريتی هم هست. به خاطر اينكه كلاس كودكان با كلاس زبانش تداخل داشته و به هيچوجه هم دلش نمیخواسته ورزش را رها كند، قاتی ما آدمبزرگها به كلاس میآيد و نرمش میكند. حالا اينها را گفتم كه چی بشود؟ كه بگويم عاشق اين دختر كوچولو شدهام. نه برای اينكه كلاً بچهها را دوست دارم و نه بهخاطر اينكه كوچولوی بانمك و خوشتيپی است! فقط برای اين دوستش دارم كه همهی زورش را میزند خودش را همرنگ ما آدمبزرگها بكند. هر روز جملهی جديدی پيدا میكند كه به ما بگويد: «چقدر موهات خوشگل شده»، «چه لباس قشنگی پوشيدی امروز»، «خيلی لاغر شدی» و... اما از همه قشنگتر وقتی است كه مادرش دنبالش میآيد و او آمادهی رفتن میشود. در حالیكه ما داريم مانتوهايمان را میپوشيم و شال سرمان میكنيم، او با تاپ و شلوارك و موهای باز از در باشگاه میدود بيرون و مادرش را بغل میكند. بعد كلهاش را از لای در میآورد تو، با صدای بلندی رو به ما آدمبزرگها داد میزند: «خداحافظ بچهها!» و لیلیكنان میرود.
آنتو کوچولو
من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

«عاشقانهها»
سرگروه: نوشی
خاطره عاشقیکردنهای خندهدار زیادی توی ذهنم هست که در موردشون بنویسم. مثلا عشق به پسرکی که برامون فیلم ویدئو میآورد و من عاشقش شده بودم و از شدت عشق، اسم همه فیلمها و هنرپیشهها و کارگردانها و حتی موضوع فیلمهای توی لیستش رو حفظ کرده بودم و همین باعث شده بود که من بشم مامور گرفتن و پس دادن نوارهای ویدئو. توی خونه صداش میکردن پسر فیلمیه و به نظر من پسر فیلمیه اسم محترمانهای نبود. پس توی ذهن خودم براش اسم تراشیده بودم که مثلا اسمش محمدرضاشت (و نمیدونم چرا محمدرضا!) البته هیچوقت جرات نکردم چیزی از علاقهم نشون بدم و از اونجا که ده یازده سال بیشتر نداشتم هم، هیچوقت هیچکس بو نبرد چه حالی دارم. این عاشقی عاقبت نافرجامی داشت. در واقع وقتی اون سال از مسافرت تابستونی برگشتیم دیگه ندیدمش و فهمیدم قراره از این به بعد به جای پسرک خوشقیافه یه آقای جاافتاده کچل سیبیلو برامون فیلم بیاره. فکر کنم توی همون سن یکی دو تا شعر هم در وصف این سفر نحس و ندیدن یار و رد پاهاش روی قلبم نوشتم!
یا عشق بعدیم که دوست بسیار مذهبی برادرم بود. همونی که همه میگفتن خیلی بدقیافهست و وقتی میخنده شبیه اسب میشه اما به چشم من خوشگل و خوشتیپ و همهچیتمام بود. دوست برادرم همون سالها واسه خدمت سربازی به جبهه رفت و هر ماه یه نامه برای برادرم مینوشت و از اونجایی که روی پاکت رو پر میکرد از شعارهای مرگ بر صدام و جنگ جنگ تا پیروزی و… خیلی راحت میشد نامهش رو میون نامههای دیگه تشخیص داد و اگه به طور اتفاقی من کسی بودم که نامه رو از پستچی تحویل میگرفتم یا از لای در برمیداشتم با دیدن پاکت نامهش به وضوح ضربان قلبم بالا میرفت و دستهام شروع میکردن به لرزیدن. عشقی که هیچوقت ابراز نشد و اصلا نفهمیدم چطوری تمام شد، همون طور که نفهمیده بودم چطوری شروع شده… دوست برادرم احتمالا الان چند تا بچه، شاید هم نوه داره و یه جایی توی ایران مشغول زندگیه.
یه بار هم عاشق یه فروشنده لباس نوزاد شدم. بعدا فهمیدم خانوادگی مغازه رو اداره میکنن. یه خانم بود با دو تا آقا، یه خانم دیگه هم بود که اغلب عصرها با یه بچه کوچولو به این جمع ملحق میشد. اونی که من دوستش داشتم صبحها تا ساعت یک توی مغازه تنها میایستاد، خیلی لاغر بود و کشیده، با چشمهای ریز و یه عینک ته استکانی گرد… فکر کنم ده بیست جفت جوراب نوزاد ازش خریدم و هیچوقت جرات نکردم چیزی بگم. آخرش به سرم زد که با ماشین تایپ خواهرم یه انگشتی یه یادداشت چندخطی تایپ کنم و بنویسم که از شما خیلی خوشم میاد. بعد از دوستم خواهش کردم نامه رو به دست آقای مورد نظر برسونه و همون موقع جواب بخواد تا اگه جواب مثبته برم خودم رو نشون بدم. پشت کاغذ یادداشت با خط خودش برام نوشته بود که ممنونه از نظرم و بهم احترام میذاره، اما متاهله و اسم معازه اسم پسر کوچولوشه که عصرها با مادرش میاد بهش سر میزنه. ازم خواهش کرده بود مراقب خودم باشم و همین.
برای صابر عزیزم
من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

«عاشقانهها»
از میان نامههای رسیده: کمخرجک
نوزده ساله بودم و صابر بیست و سه ساله. توی کتاب حافظ من جناب آصف بود که پیک بشارت میآورد و توی طالعبینی چینی من خوک دوستداشتنی بود که تنها به دلیل شکل خندیدنم و کمخرج بودنم مرا دوست داشت. برای من که اهل قصه و ادبیات و کتاب بودم و فکر میکردم به فرهیختگی نزدیک میشوم یک جور خوب کنفتی حاصل از پرسش «خب که چی» بود. هر وقت از هرچه خوشحال بودم میفهمید و میگفت هااا؟ خودش اومده یا خبرش؟ و اصلا نمیدانست «خبرش» یعنی چه، ولی چشمهاش از خوشحالی برق میزد. اگر ناراحت بودم نمیپرسید، ولی با یک بستنی یا آبنباتچوبی و یک خروار حرف بیسر و ته نجاتم میداد.
منزل پدر صابر که او حاجی خطابش میکرد تلفن داشت و من نداشتم و باید برای دیدار بعدی به نیروی شانس و محاسبات نجومی افلاک تکیه میکردیم که وقتی من تلفن میکنم یا او زنگ خانه مرا میزند چه کسی کجاست و چه میکند. تهدید به تلفن زدن به محل کارم ابزار شانتاژ موثری بود برای وقتی که میخواست دیرتر به خانه بروم.
صابر تازه استخدام شده بود و به بچههای مدرسه به قول خودش ورجه وورجه درس میداد؛ ماشین قرمز دست چندمی داشت که عاشقش بودم و به هُل و ساسات معتاد بود. پرسید: اگر یک روز زنگ خونه شما را بزنم چه خواهد شد؟ و شنید: هیچی؛ لابد مادرم آیفون را جواب خواهد داد و تو اسمی خواهی گفت که اسم ما نباشد. گفت: مثلا چه اسمی؟ گفتم که حافظ نظرش به آصف بوده و بعد تا روزی که خواهرم گفت دیگر نباید صابر را ببینی؛ هر وقت مادرم از آیفون میشنید که منزل آصف؟ مرا صدا میکرد که لادن با تو کار دارند. و صابر میشنید و میخندید. سرخ میشد و شاد میشد و دوستداشتنیتر میشد.
نگفتم هنوز، که یک شب قشنگ بارانی بود که مهندس برای کاری بیرون رفت و من که هنوز دو ساعتی به تمام شدن وقت کارم مانده بود و کاری نداشتم در واحد را که با ارتفاع سه پله درست روبروی خیابان بود باز گذاشتم تا از همان پشت میز که درست روبروی در بود از منظره و بوی شب بارانی پاییز لذت ببرم. رئیس بارها گفته بود که این در باید بسته باشد تا بیماران دکتر ارتوپد طبقه بالا گمراه نشوند. مرد مسنی تکیه داده بر دوش جوانی خندان وارد شدند؛ بلند شدم تا بگویم که اشتباه آمدهاند که پسر با چشم و ابرو اشاره کرد و با لبهایش بدون صدا گفت میدونم. بعد با کلام گفت یک دقیقه این پیرمرد بشینه استراحت کنه تا من برم بالا نوبت بزنم بیام دنبالش؟ موافقت کردم.
با خندهای در نگاهش به در باز و کت ضخیم و یقه خزدار من اشاره کرد و گفت هوا چطوره الان؟ و من که ناخواسته (نه واقعا. از خدا خواسته) وارد بازی شده بودم خندیدم و گفتم به خاطر بارون. به سقف نگاه کرد و گفت چکه میکنه؟… صابر پیرمرد را بهانه کرده بود، پولی به او داده بود تا همراهیش کند و شش سال از زندگی مرا با خندهها و اداها و رفتار بیغش و مهربانش زنده کند.
تازه پیتزا به شهر ما آمده بود. من از شرکت کمی زودتر بیرون آمده بودم که خواست جایی نزدیک خانه ما چیزی بخوریم. جایی برای نشستن نداشت و تا رفت که سفارش بدهد و پیتزا بگیرد دلم پر شد از غصه که چرا یک جایی نزدیک خانه ما؟ و فهمیدم که عاشق شدهام. آن شب رفت و با دو پیتزای کوچولو برگشت. گفت یکی برای کمخرجک من؛ یکی هم برای خود شکموم. شروع کردم تکههای گوشت چرخشده را بیرون کشیدن که گفت دیوانه بخور. اصلا مزه گوشتش را نمیفهمی. یواشکی درمیآوردم ولی خوشمزه بود و مزه گوشتش را اصلا نمیفهمیدم. مزه چه چیزی را میفهمیدم؟ کمخرجکم بودم و خلکم! خل بودم چون نمیفهمیدم و نمیپرسیدم . بچه بودم، مغرور و تهیمغز.
سی و پنج سال پیش به دلیلی نامعلوم، به خواست کسی که هرگز نپرسیدم چرا، با او خداحافظی کردم ولی امروز به یمن اینترنت از این گوشه گول و گم دنیا میدانم که در همان شهر؛ با همان محلهها و همان پیتزاها؛ همسری داری و دو دختر خوب که هر دو به زودی مثل خودت پزشکهایی با معرفت و رازدار و مهربان خواهند بود.
تو واقعا خوب زندگی کردی، رفیق.
پدرم و مادرم طبقه پایین خوابیدهاند و ایلیا در اتاق خودش. گرم است، گرما بیخوابم میکند. برای من که زمستان هم گرمم است تابستان کشنده است. کولرگازی و پنکه هیچکدام حریف گرما نشدهاند، بیدار نشسته ام روی تخت و از لج گرما نصف بالشها و ملافهها را با پا روی زمین پرت کردهام. هرتماسی با پارچه گرمترم میکند. وسط بیتابی کردن از گرما، با رطوبت، لگد زدن به باقی بالشها و ملافه پرت کردن از روی تخت به سنت کودکی و همزمان کلنجار با این تیشرت خواب که حالا اتیکتش را از پس گردنم کشیدهام تا دم دماغم که ببینم چقدرش ویسکوز است چقدرش نخ برای خواندن اتیکت چراغ خوابم را روشن میکنم. بیهوا خودم را در تاریک روشن اتاق در آینه بالای تخت میبینم. برخلاف کلنجارم با گرما، رفتار زشت کودکانه ام با بالشها و لگد پرانی به ملافهها در آینه من ابدا شکل یک کودک نیستم، زنی هستم بالغ، حتی بیشتر. انگار یادم رفته چند سالهام و اینجا کجاست، تعجب میکنم از خودم. موهایم را با کش بسته ام بالای سرم، سینههایم از زیر تیشرت نخی (نخ بودنش دروغ محض است) معلوم است و باقی تنم، آفتاب سوخته است و زنانه. اتاق انقدر روشن نیست که چروک کنار چشم را نشان بدهد ولی خودم که میدانم هست یا آن تار موی ناسازگار سفید عمود ایستاده بر سرم. احتمالا خروپف پدرم، گرمای تابستان، بوی جدید خانه که والدینم در بدو ورود به تصاحب درش آوردند و جای ترکیبی از لوندر و عطر تام فورد و بالزامیک و قهوه و شوینده اورگانیک شده است عصارهای از ادکلن کارون پوران هوم، تافت مادرم، بوی زعفران، چای هل و تاید، باعث شده فکر کنم اینجا اتاق کودکی و نوجوانی من در خانه والدینم است. نیست. اتاق خواب خودم است در آنسر دنیا – این سر دنیا، هنوز مبدا برایم تهران است و هرجایی جز تهران آنجا. من یک زن بالغ هستم، یک مادر که یک پسر هشت ساله دارد که اتاق بغلی خوابیده است. بالشها و ملافه را از روی زمین جمع میکنم. چون این تابستان سال هفتاد نیست
دوماه دیگر چهل ساله میشوم. هیچوقت عدد سن و خود سن برایم مهم نبوده است. تولد سیسالگی را یادم نیست، سی و یک را یادم است چون ایلیا بدنیا آمد، بیست را ابدا یادم نیست کجا بودم. امسال را هم احتمالا فراموش خواهم کرد. کلا خیلی آدم سن نیستم. میگویند چهل آغاز میانسالی است. بیراه هم نیست، اگر عمر مفید انسان را هشتاد فرض کنیم تا بیست کودکیم، تا چهل جوان، تا شصت میانسال و لابد تا هشتاد سالمند. حالا دارند یک کارهایی میکنند که ما صد و بیست سال عمر کنیم و خب لابد آنوقت سرشصت سالگی میانسال میشویم ولی فعلا برنامه این است که من در هشتاد سالگی بمیرم، پس دوماه دیگر میانسال میشوم.
هیچ حسی نسبت به چهل ساله شدن ندارم، نه حسی، نه آرزوی خاص و محقق نشدهای و نه ترسی. بیترسی دروغ است. بزرگترین ترسی که من از چهل ساله شدن دارم نه عبور از جوانی، نه کابوس موی سفید، نه ترس از چروک است، بلکه فقط و فقط وحشت نزدیک شدنم است با موعد نبود والدینم. میانسالی از نظر من یعنی جایی که باید آماده بشوی “کودک” کسی بودن را به خاک بسپاری.
قلبم تند میزند، نفسم یک کم تنگ میشود. واکنش همیشگی من به ترس. حس میکنم اینجا، بین این ملافهها، این لحظه موقت اوج قله زندگی من است. تنها جایی که من همزمان هم کودک کسی هستم، هم مادر کسی. این تابستان تنها زمانیست که والدینم و پسرم را همزمان زیر یک سقف دارم، در یک ماشین. از اینجا به بعد هیچ چیزی به این زیبایی نخواهد بود، این روزهای گرم که تمام شوند…
روی تنم نوشته شده، رسم روزگار چنین است.انگار با سوزن به خودم تاکید کردهام، هیچ چیزی پایدار نیست یا همان آنیچا (Anicca) که ملینه برایم ازش حرف زده است. همهچیز موقت است و ناپایدار و گذرا، شادی و درد. قرار است نه وابسته شویم به شادی و نه وحشت کنیم از بیانتها بودن درد، قرار است بدانیم که همه چیز میگذرد.
به حک کردن نیست، حتی به مدام تکرار کردن نیست، من از مرگ این روزها میترسم، دلم میخواهد فشار بدهم همه را در یک قوطی. بو و عطر و مزه این روزها را. تصویرم از لای در اتاقم که مادرم را میبینم که روی مبل سبز از ایلیا دنبال “شو” گشتن در یوتیوب را یاد میگیرد و پدرم که با فاصله بالای سرشان ایستاده و میگوید بهبوداف بذار. از ابزار الکترونیک وای.فای دار وحشت دارد و میترسد نزدیک بشود و حتی نفسش باعث خرابی آیفون مادرم بشود. از پایان این تصاویر میترسم و خب تمام خواهند شد. هزاران سال است که این اتفاق دارد میافتد و من هم قرار است روزی شاهدش باشم.
مگر والدین من یک روز خبر مرگ پدر و مادرشان را نشنیدند. مگر مادرم کنار تخت مادربزرگ قدبلند و قشنگم که آخریها حتی نمیتوانست حرف بزند گریه نکرد که پشت و پناهم رفت. انگار نه انگار که پشت و پناهش چهل کیلو شده بود و ماههای آخر خودش حمامش میکرد، مثل یک کودک. بعد مگر من که روزی اندازه ایلیا بودم و مادر موهایم را جلوی بخاری میبافت بزرگ نشدم. مگر شش ماه بعد مرگ مادربزرگم ترکش نکردم بیایم این سر دنیا. پس ایلیا هم خواهد رفت. همه چیز موقت است. من دیروز مادرم هستم، سال هفتاد، همان وقتی که در خیابان مولوی با من و مادرش در یک قهوهخانه نشسته بود و کباب میخورد و از چشمهایش معلوم بود چقدر به داشتن هردوی ما مفتخر است. ما رفتیم، او ماند. رسم روزگار چنین است.
خیلی دوستشان دارم، مهم نیست که مهرماه همه این روزها تمام میشود، مهم بودن این روزهاست. یکبار، وقتی از ترک شدن توسط معشوقی که زندگیام را بخاطرش دگرگون کرده بودم دنبال دلیلی برای برونریختن خشمم میگشتم فکر کردم، من تا ابد مدیون این آدمم. مهم نیست امروز چه اتفاقی افتاده، مهم این است که او به من این فرصت را داد که روزهایی رو زندگی کنم که در بستر مرگ به ثانیه به ثانیه اش فکر خواهم کرد و با استناد به خاطره آن روزهای عاشقیت به خودم خواهم گفت “مهم نیست که الان داری میمیری رفیق، تو واقعا زندگی خوب کردی.”
این روزها را هم ثبت کردم برای یادآوری کیفیت زندگیت رفیق.
شور حسینی
من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

«عاشقانهها»
شامگاه
چهارده سال پیش – یا شاید یکی دو سال قبلتر و بعدتر – یک روز وسط دانشگاه با یک جعبه کفش کاغذپیچیشده دنبال آدمها میکردم و برای هر کسی که گیرم میافتاد توضیح میدادم به فلان بهانه خیریه پول لازم داریم. این هم صندوقش. چیزی که من یادم مانده این است که آدمها عجیب خوشرو بودند. چیزی که یکی از این آدمها بعدا برام گفت، این بود که جلوش صندوق رو گرفتم و دعوتش کردم که به گروه کمک کنه و تمام جیبهاش رو گشته و یک اسکناس نسبتا حسابی تاخورده دویست تومنی پیدا کرده و من کمی بهش چشمغره رفتهام و تشکر کردهام و ماجرا تمام شده که البته ماجرا تمام نشده.
این آقای محترم، چندین سال پیش عاشق من شده. عاشق چی؟ نفهمیدم. منِ آن سالها شبیه اورانگوتان مانتو پوشیده بودم. چاق، با فواصل بسیار طولانی بین سر زدن به آرایشگاه، موهایی به سان پر پرندگان حاره و یال شیر، پر سر و صدا و هر چیزی که ذخیره ادبیات جهان برایتان توضیح میدهد چنین عفریتهای هیچوقت موفق به جفتیابی نخواهد شد و البته که بسیار محبوب. یکبار همان سالها وقتی صبح و خوابالود از در دانشگاه وارد شده بودم، خانم انتظامات دانشگاه جلوی من را گرفت که مانتوی مدلدار در دانشگاه ممنوع است و تو اجازه ورود نداری. یکی از رکوردهای آن سالهام هم همین بود که چند ترم یک مانتوی ثابت میپوشیدم و حداقل شش ماه بود هر روز از همان در وارد شده بودم. در نهایت کاشف به عمل آمد منِ خوابالوده، دکمههای مانتو را آنقدر اشتباه بستهام که به چشم انتظامات شبیه یک مدل جدید رسیده بود.
خلاصه که آقای محترم بعد از تلاش و ممارست فراوان یا از طریقی که هیچ وقت نفهمیدم آدرس ایمیل و بعد آدرس وبلاگ من را پیدا کرد. چند وقت بعد یک سری کامنت به اسم یکی از منفورترین نمایندگان مجلس آن زمان در وبلاگ من پیدا شد و بعد کسی با آن نام شروع کرد با من چت کردن. خب من نه آنقدر پیگیر سیاست بودم و نه فکر میکردم مودبانه است به کسی گیر بدهم چرا چنین اسم از مد افتادهای داری. کامنتها ادامه داشت. حرفها ادامه داشت تا اینکه شش ماه بعدش جریان خیریه را برام تعریف کرد که خاطرت هست؟ من فلانی هستم… البته که یادم نبود. خواست هم را ببینیم و گفتم نه. عصبانی شد. ارتباط رو قطع کردم.
چند سال بعد وسط شلوغیهای شهر وقتی گارد ویژه و اشکآور و باتوم اطرافم موج میزد، پسر عینکی ریزنقشی گفت سلام. من چسبیده بودم به کرکره پایینکشیدهشده یک مغازه و مثل گنجشک میترسیدم. پرسیدم بله و گفت فلانی هستم. یادت هست؟ همان که کامنت میگذاشت. همان که آن روز در جعبهات دویست تومان انداخت. نگاهش کردم. گفتم آهان و رفتم. پلیس به دنبالم. اشکآور به دنبالم. پسر از مسیر دیگری رفت.
دو سه ماه پیش یک پیغام جدید ازش داشتم. نوشته بود اما من هنوز به یادت هستم. هنوز برام مهمی. هنوز فراموشت نکردم. من به پسری فکر میکنم که بیش از یک دهه پیش اشتباهی نگاهش به من افتاده، هیچ وقت جرات صحبت با من در یک فضای امن و آرام را نداشته و همیشه خودش را دیگری جا زده و بعد از من خواسته دوستش داشته باشم و همیشه از دست من عصبانی شده که چرا برام ایستادن و دیدنش جالب نیست.
مانیفستی در باب زنانگی
تقریبا دو هفته مانده تا سی و چهار ساله شوم و مادرم در سی و پنج سالگی من را که آخرین فرزندش بودم به دنیا آورد، این جمله، یکی از تاثیر گذارترین مفاهیم زندگی من بوده چون تصور می کردم تا قبل از سی و پنج سالگی حتما باید به خیلی از فضاهای آشنایی که کسی مثل مادرم ساخته بود دسترسی پیدا کرده باشم.
اما من، اینجا در این لحظه به یقین می دانم که نمی خواهم هیچ وقت بچه دار بشوم، می دانم تنها زندگی کنم و می دانم می خواهم کار کنم و نقاشی کنم و رویای کودکی ام را بسازم. اینجا در آستانه ی میانسالی و کله ای که، کسری از موهایش سفید شده است می دانم این زندگی لعنتی را می خواهم! با همه بالا و پایین هایش و میخواهم گسترده شوم مثل چادر شب که کشیده می شود روی شهر، روی دنیا . . . همه جا! می خواهم مثل اقیانوس پخش بشوم روی زمین . می خواهم همه چیز را تجربه کنم. خوب و بدش را . . . پایین و بالایش را . . . می خواهم خودم بشوم، می خواهم هیچ چیز بشوم، همه چیز بشوم . . .
وقتی به مادرم فکر میکنم که در تابستانی که تولدش بود، با شکم برآمده همراه با شوهرش می رود بیمارستان شهدای تجریش و آنجا طی یک زایمان نه چندان دشوار آخرین فرزندش را به دنیا می آورد، تصور می کنم پرستار مرا در آغوش گرفته و پای چپم را می زند در استامپ آبی و مهر می کند روی کارت ولادت و دور سر و قد نوزادی را که من باشم اندازه می گیرد و می نویسد و کارت را می گذارد کنار زن زائو و می رود و مادر با پستان های پر شیرش مثل ماده شیری که توله اش را می لیسد و تیمار می کند، این آخرین تجربه ی زایمانش را زندگی می کند.
آن وقت به احتمال خیلی زیاد، خاطرش اندکی مکدر بوده است از این لحاظ که بچه دختر شده است و حساب کتاب هایش با شوهرش به هم ریخته است، دلشان یک جفت می خواست، مثل گله بانی که دلش دو تا میش و دو تا بزغاله بخواهد لابد . . . اما من از ابتدا با حساب کتاب هایشان کنار نیامدم و شدم دخترک انقلابی خانه!
هفت سالم هم نبود شاید کمتر که یک تابستان که با اهل و عیال کل تابستان را کوچ کرده بودیم ییلاقات الموت، پدرم که مرخصی نداشت و غالبا ما را می گذاشت و می رفت تهران سر کار و می آمد در یکی از این رفتن ها مادرم را هم با خودش برد و ما را که چهار تا بچه ی شر و شیطان بودیم به مادربزرگ مادری ام سپرد و برای اضافه کردن توصیه هایش رو به برادرم نگاهی انداخت و به مادربزرگ گفت که مراقب بچه ها باشین من همین یک بچه را دارم. هنوز کلامش منعقد نشده بود که پریدم که پس ما از زیر بوته عمل آمده ایم؟ بعدش پدرم شروع کرد به ماست مالی که منظورش این بوده همین یک پسر را دارد و تا جایی رسید که عذرخواهی کرد!
آن وقت برای اینکه این جور به بابای عزیز و مهربانم پریده بودم خیلی شرم زده شدم که باعث شرمندگی اش شده بودم و تا میشد سعی می کردم زبان به کام بگیرم و باعث رنجش های این چنینی اش نشوم اما خوب باز هم پیش می آمد . . .
دبیرستانی شدم. با سری پر از شور نقاشی و رنگ و دیوانه بازی برای ساختن مجسمه های ضایعاتی و تشنه! تشنه ی توجه و نوازش و تایید والدین و اطرافیان و جامعه! این جور بود که به جای رفتن به هنرستان و پیدا کردن راه شخصی، وقتی دیدم پسر عمویم که ریاضی خوانده و چپ و راست مورد تایید و تشویق همه فامیل است و همه بچه های فامیل می روند پیشش ریاضی و فیزیک یاد می گیرند و پدرم که می خواهد نامش را ببرد یک علی می گوید و سیصد و شصت تا علی از لب و لوچه اش می ریزد، کوتاهی نکردم و وقتی در تست های ورودی رشته های پذیرش دبیرستان، ریاضی اولین انتخاب بود بی درنگ گفتم که می خواهم ریاضی بخوانم! ریاضی خواندم و حتا شاگرد اول کلاس شدم و از طرف مدرسه برای تشوق و تمجید و جشنواره ی منطقه ای یک جایی شبیه فرهنگ سرای بهمن برایمان جشن آن چونانی گرفتند و کادو و کیف و فولان . . . اما من سیراب نمی شدم. نمی دانم آن جور که باید مورد تایید والدین قرار نمی گرفتم یا این چیزی که می گرفتم سیرابم نمی کرد . . .
تشنه ماندم آخر از آن چشمه ی گوارا . . .
سال اول که کنکور ریاضی دادم مثل این بود که به خودم قول داده باشم بیا این قرص بد مزه را بخور و جایش همه این آبنبات ها مال تو! خیلی غم انگیز بود که بخواهم مثلا مهندسی صنایع بخوانم یا هر چیز این شکلی دیگری
پدرم مخالف تغییر رشته بود و برای این هدف مبلغی را هم پرداخت نمی کرد و من نمی توانسنم بدون داشتن کتاب هنر بخوانم! امداد غیبی از راه رسید! نقاشی هایی که وقت و بی وقت برای مهدکودکی که خواهرم آنجا کار می کرد می کشیدم چشم مدیر را گرفته بود و پیشنهاد داده بود که خواهرت بیاید و دیوارهای مهد را نقاشی کند و خدا می داند چه شادی زایدالوصفی داشتم از شنیدن این پیشنهاد! کلی رنگ و قلم مو خریدم و رفتم دیوارهای مهد را یک تنه مثل کسی که خیلی بلد است و اصلا کارش این بوده اتود زدم و نقاشی کردم و رنگ زدم و خلاصه با سی و دو هزار تومنی که حقوق گرفتم،( سال 81 ) کتاب های کنکور هنر را خریدم
خوب راستش هنوز هم برایم عجیب است که چرا به جای نقاشی گرافیک را انتخاب کردم. اما خوب می شد . . . من انگار از طفولیت غم نان داشته ام! برای رشته ای که انتخاب کردم هم فضای آینده ی شغلی مهم تر از خود چیزی بود که دلم می خواست و این جور شد که تا حدودی نزدیک شدم به جایی که دوست داشتم
این مشنگ بودن کافی برای اینکه ول کن غم فردا را و برو هر غلطی که می خواهی بکن را هیچ وقت نداشته ام! الان در این سن می دانم که اگر می رفتم سراغ نقاشی هم یک جوری میشد و بالاخره می توانستم راهم را پیدا کنم و از گرسنگی هم نمی مردم به یقین!
همین فازی که انگار مسئول کل ترکمون های دنیا تویی و باید یک طوری باشی و یک طوری حواست باشد که اگر هیچ بنی بشری هم حواسش نباشد تو آن موجود با ذکاوتی باشی که سوتی ندهی! (ها ها ها البته این حس درونیم بوده والا یکسره و بی وقفه و با شدت و حدت فراوان در حال گاف دادن در زندکی بوده و هستم تا کنون . . .)
بماند ...
اینک در آستانه ی سی و چهار سالگی و رسیدن به سنی که شاید نصف راه را رفته ای، هیچ کجای زندگی ام شبیه مادرم نیست! نه شوهری دارم که خرج زندگی ام را بدهد، نه بچه هایی که دورم ونگ بزنند و از صبح تا شب درگیر ناهار و شام و صبحانه و رخت عید و لباس چرک و دندان های شیری شان که می افتد باشم! نه مهمانی های فامیلی و نه حتا پدر و مادری که نگرانشان باشم و برایشان برنج ایرانی و روغن بگیرم و خیال کنم فرزند خلفشان هستم! مادرم به سن من که بود خیاطی می کرد و بچه شیر می داد و شوهر داری می کرد و اگر هر روز غذا می پخت حتما زن خوب و مورد ستایشی هم بود! با روسری هایی که هر سال برای مادر خودش و مادر شوهرش و یکی برای عمه و یکی برای خاله می خرید و روسری های خوبی هم می خرید و میشد زن خوب! اگر پیراهن زن همسایه و چادر گلناز خانم را بی نقص می دوخت می شد زن خوب ! و اگر این آخری، جای دختری که محاسبات مردش را به هم ریخت پسری می زایید که اسمش را هم انتخاب کرده بودند ، دختری که بی اسم بود و از بی اسمی خواهر بزرگترش اسمش را پروانه گذاشت تا وقتی بزرگ میشود سوارش بشود و پرواز کند، می زایید، میشد زن خوب! اگر تمکین می کرد و کمتر اعتراض می کرد زن خوبی بود! اگر زود عذر خواهی مردش را می پذیرفت و دعوا را کشش نمی داد زن خوبی بود! اگر پا به پای مردش بود، زن خوبی بود! اگر بچه ها را قانع بار می آورد زن خوبی بود! . . .
اینجا اما من با هیچ کدام از این معیارها و خط کش ها زن خوبی نمی شوم! نیستم!
اگر کیسه ی پلاستیک فریزر را که لایش نان جو و پنیر لاکتیکی لقمه کرده ام تا وقتی دارم زبان می خوانم ، صبحانه بخورم را دور نیندازم و فردا هم از همان استفاده کنم و اگر سه روز از همان کیسه استفاده کنم آن وقت احساس می کنم زن خوبی هستم. اگر هر روز صبح به جای ماندن در رختخواب، صبح زودتر بیدار بشوم و یم ساعتی را صرف ورزش کنم و بعدش دوش بگیرم و وقتی می خواهم صورتم را بشورم هم حتما از صابونی که دکتر برای پوستم که بینهایت چرب است تجویز کرده استفاده کنم و بعدش هم ضد آفتابی که خیلی گران تومنی است را برای خارج شدن از خانه بزنم حس می کنم خیلی زن خوبی هستم. اگر وقتی حقوق می گیرم، همان مبلغ ناچیز را به حساب فولان فامیل دوری که شوهرش مجنون و تریاکی است و دو تا بچه دارد بریزم حس می کنم زن خوبی هستم. اگر فولان برنامه و اپلیکیشن کاربردی که برای ورزش کردن یا زبان خواندن یا تنظیم پریود است را به کسی که به یک همچین چیزی نیاز دارد معرفی کنم حس می کنم زن خوبی هستم و حتا وقتی با بهار می روم پیش دوستش و با خودکار نقش دو تا پروانه که دارند پرواز می کنند را روی دستم با خودکار می کشم و همین نقش می شود تتوی روی دستم و هربار که میبینمش حس می کنم این کاری است که برای خودم کرده ام اگر چه کسی بگوید چقدر کار مسخره ای است یا زشت است و یا هر چیز دیگری از خودم خوشم می آید و حس می کنم زن خوبی هستم! وقتی فضای تاریک درون کسی را می بینم و وقتی یک گام به سمت نور می آید و یادش می آورم که چقدر روشن شده حس می کنم زن خوبی هستم! اگر بیشتر وقت بگذارم و زباله ها را تفکیک کنم! اگر بیشتر زبان بخوانم! بیشتر کتاب بخوانم! بیشتر غذایم را به اشتراک بگذارم! بیشتر کسی را شاد کنم و بیشتر از فضا های عصبی و تاریک فاصله بگیرم . . .
پست طولانی اش شد ، یک مانیفست زنانه . . .
خواستم بگویم ادم خوبی بودن لذت بخش تر است تا زن خوبی بودن
حالا سی و چهار، سی پنج! چهل! هر کجا و هر عددی که باشد
تصادف را دوست دارم
ساغرهای شکسته
صبح متنی از یک وبلاگ نویس خواندم که در آن بوضوح گفته بود شرط و شروط گذاشتن برای خواستگار باعث خانه ماندن دختر میشود و گفته بود در شرایط الان که خواستگار کم است دو راه بیشتر پیش پای دخترها نیست :یا خودشان بروند خواستگاری و یا همسر دوم بشوند.
خب کل روزم به این فکر مسخره گذشت که آیا من بین این مردها دارم زندگی میکنم؟ مردهایی که از طرفی معتقدند مگر خرند که زیر بار مهریه بروند و از طرفی معتقدند حقوقی مانند حق طلاق دادن به زن مسخره است چون زن با مرد فرق دارد و زن می زاید و مرد حامله نمی شود!!!
بعد در کامنت ها به این جمله ها برخوردم:
بنظرم زندگی که بدو شروعش حق طلاق به زن بخوای بدی،فاتحه اش خوندس
من با وجود اینکه حقوق خوندم و عاشق رشته ام مخالفم که حقوق وارد زندگی بشه
حق طلاق ، این جزئ اون خط قرمزهایی هست که به نظرم کمتر کسی زیر بارش بره ، دلیلش برای مرد میتونه هزار تا دلیل باشه و برای خانم هم هزار تا دلیل ، دلیل هر 2 طرف هم میتونه منطقی باشه ها ، ولی به نظر من ، دادن حق طلاق به خانم باعث میشه که این مسئله رو مخ مرد باشه.
از بیست سالگی وارد بازار کار شده ام. عشوه و لوندی نکرده ام. سمت ها و شغل های مختلفی داشته ام.برادر و همسر ندارم و پدرم را مسئول هزینه های زندگی ام نمی دانم. پای تصمیم های درست و غلطم ایستاده ام و بهایشان را داده ام. گواهینامه گرفته ام. ماشین خریده ام. پاسپورت گرفته ام و سفر رفته ام. تحصیل کرده ام و در صفحه ی اول پایان نامه ی ارشد از مردی تشکر نکرده ام. توی کار و زندگی و تحصیل و کوچه و خیابان، ناموسم را به بهای گرانی حفظ کرده ام. جان کنده ام و هزار شکر امروز در سی و پنج سالگی دکتر صدایم میکنند و توی لیست بیمه سمت مدیر دارم. با همه ی اینا که برایم ارزان تمام نشده:
- اینکه حقی برابر و نه بیشتر از مرد برای ادامه زندگی مشترک داشته باشم "روی مخ" مرد است.
- حقوق وقتی اشاره به حق طلاق دارد نباید وارد زندگی بشود ولی مسائلی مانند نشوز زن و تمکین و تعیین محل مسکن و ممانعت از اشتغال زن و خروج از کشور، حقوق محسوب نمیشود، لابد چون جزو بدیهیات است و تا بوده همین بوده.
- مردم به خودشان اجازه میدهد به من توصیه کنند توقع خود را برای ازدواج پایین بیاورم چون شوهر کم است.
- بالا رفتن سنم در کنار مجرد بودن احساسی بهم میدهد انگار شکست خورده و ناتوانم.به هر حال من هم توی همین جامعه بزرگ شده ام و زیربنای فکری ام مشابه اکثریت است.
- اینکه انتظار مهریه ندارم برای کسی مهم نیست چون هزار راه برای عدم پرداخت مهریه هست. ولی اینکه حق برابر با مرد در زندگی میخواهم نشان از این دارد که ریگی به کفش دارم. کسی به این فکر نمیکند که اگر قصد جدا شدن و طلاق داشت باشم خب مگر خرفت بودم که ازدواج کنم؟
با ندا در دبیرستان همکلاس بودم.لیسانس و فوق را از بهترین دانشگاه تهران گرفت. من پر از فکر مهاجرت بودم و او عاشق خانواده و ایران.سال سوم با سال بالایی اش عقد کرد و دوسال عقد بودند. به نظرم بسیارخوشبخت بود. قرار بود بیستم اردیبهشت پنج سال قبل ازدواج کنند. جهیزیه اش را با وسواس توی خانه ای با کمک پدرش اجاره کرده بودند جا میداد. ده اردیبهشت همسرش چنان کتکی بهش زد که شبانه به پزشک قانونی بردند. گواهی پزشک به دست داشت و استشهاد همسایه ها را. با مهریه ی هزار سکه ای از این دادگاه به آن دادگاه پاسش می دادند. همسرش جهیزیه نو را بار وانت کرد و رفت سمنان یک خانه اجاره کرد و ادعا کرد همسرم ناشزه است و تمکین نمیکند. پیغام فرستاده بود که طلاقت نمیدهم تا پیر شدنت را ببینم. پارسال طلاق گرفت. امسال خبر رسید که پناهنده آلمان شده. حالش را پرسیدم، گفت دیگر خواب همسرم را نمیبینم که بهم در دادگاه پوزخند میزند. بله. حق طلاق برای مردها خیلی رو مخ است!!!
آقای همکار می گوید زنی که اول زندگی حرف از حق طلاق بزند خیلی مشکوک است و آدم بد دل می شود. آقای همکار به چشمش نمی آید که چرا پس سر مهریه همان اول زندگی چانه می زنند. آقای همکار مرد است و برایش عجیب نیست که تا میان زن و مرد گل و بلبل است قانون کاری بهشان ندارد ولی تا مشکلی پیش بیاید قانون همه جانبه پشتیبان مرد میشود ولی زن برای اثبات هر مسئله ای اجدادش را به چشم میبیند. آقای همکار یک مرد خوب و نرمال است و صدها قصه از زنانی بلد است که مهریه شان رابه اجرا گذاشته اند و مرد را بدبخت کرده اند. در دنیای او مردی که زنش را برخلاف درخواست زن طلاق نمیدهد مرد بدی نیست چون میخواهد زندگی کند.
من معتقد به برابری(و نه تشابه)حقوق زن و مرد هستم. معتقدم هر دو انسان هستند و هر دو برای یک زندگی موفق به یک اندازه نقش دارند. صد البته جنس نقش هایشان فرق دارد. معتقدم هر دو وقتی دارند با هم زندگی میکنند بلوغ لازم برای ادامه دادن یا ندادن زندگی را دارند. خودم به عنوان یک زن دارم توی جامعه تلاش میکنم و از لحاظ مادی مانند یک مرد درآمد دارم، پس مسئله چرخ اقتصاد و این حرفها برایم منتفی است.از طرفی می دانم با ازدواج بیشتر توجه ام معطوف به خانه ام خواهد شد و بعید است و لازم هم نیست که شغل تمام وقتم را حفظ کنم. این را هم می دانم که اگر شاغل باشم کمک کردن در وظایف خانه بر ذمه ی همسرم نخواهد بود و مدیریت خانه و مادری وظیفه ی اصلی زن است.پس اصراری بر شغل تمام وقت ندارم .من خیلی چیزهای دیگر هم میدانم، فقط درک نمیکنم چرا برابر بودن زن و مرد در مقابل حقوق خانواده اینهمه برای مردان ثقیل و سخت است. آیا هرگز حس نمیکنند که زندگی کردن با انسانی که حقوق انسانی ندارد و پذیرفتن او بعنوان شریک زندگی چه قدر احمقانه است؟
بگذریم. دلم میخواهد فکر کنم ما خودمان بعنوان یک خانم چقدر در طرز فکر جامعه و مردان مقصر و موثر هستیم؟ نالیدن و زاریدن را کنار بگذاریم و با منطق و زبان خوش تلاش کنیم برای رسیدن به بدیهیات انسانی. و خدا میداند این مسیر چقدر سخت است و چقدر ناهموار است.
پ.ن: نر بسیار است و مرد کم. انصاف نیست نگویم که در تمامی این اوقات لطف خدا در شمایل یک جوانمرد شامل حالم بوده.