Shared posts

14 Oct 02:11

از خواب که بیدار شدم زمانم، مکانم و از همه مهمتر جهانم را گم کرده بودم

by آیدا-پیاده

خوابهام به دلتنگی‌هام سور می‌زنند. خواب دیدم خانه‌اش خیابان مستوفی‌ست، بالای پله‌ها. من انگارهنوز مهندس شرکت ریخته‌گری ایران خودرو‌ام در خیابان عباس آباد. بعد از کار زنگ زد گفت بیا اینجا. از دم گودبرداری آنروزهای سینما آزادی دویدم تا پله‌ها. باران می‌آمد و ترافیک بود. انقدر هم خواب دقیق؟ پله‌های کنار تواضع را دوتا یکی بالا می‌رفتم وعجله داشتم که به مرد برسم، آخر پله‌ها یادم افتاد من که ده سال است تهران زندگی نمی‌کنم برگشتم که برای آخرین بار نگاهی بیاندازم به ولی‌عصر از بالای پله‌ها. باران می‌آمد و پاییز بود و مقنعه و موهایم خیس بود. مثل امروز تورنتو که بارانی بود.با علم  به اینکه این نگاه آخر است و با آنهمه عجله که برای دیدنش داشتم باز برگشتم و ولی‌عصر را نگاه کردم و فکر کردم آخ جغرافیای لعنتی چه کسی باور می‌کند یکی انقدر عاشقت باشد.

درخانه‌اش را زدم گفت «بیا بالا» چه کسی صدایی مثل او دارد؟ هیچکس، جدا هیچکس. رفتم بالا. بغلم کرد. بغلش که بودم یادم افتاد او که دیگر اینجا زندگی نمی‌کند.  اصلا او که هیچوقت اینجا زندگی نمی‌کرده است. گفتم تو تهرانی و تابحال به من نگفتی؟ گفت نه، مگه تو تهرانی؟ سعی کردم برای آخرین بار نگاهش کنم. چه کسی باور می‌کند یکی انقدر عاشق صدای لعنتی کسی باشد.سرم را که تکیه دادم به سینه‌اش، موهای خیس از بارانم را که کنار زد و گفت «بی‌چتری چه بهتری آیدا» مطمئن بودم که خواب می‌بینم. برعکس کابوس وقتی رویا می‌بینی آنجا که می‌فهمی داری خواب می‌بینی دلت می‌خواهد زار بزنی. زار نزدم فکر کردم دل بدهم به صدای باران و ولی‌عصر و مرد. همینقدر هم غنیمت است. ولی خواب همکاری نکرد، بیدار شدم.

 

30 Aug 22:45

بی‌دل‌ودماغ‌ها

by آیدا-پیاده

“ببخش اگر یکهو ساکت و بی‌حوصله‌ شدم. صبح خوب بودم، خیلی خوب ولی الان حس می‌کنم غلتک از روم رد شده.آفتاب و تعطیلات و فکر به سنگریا هم موثرنیست. بغض کردم و طنزم هم ماسیده. حرف زدنم نمی‌آد. برم یک مدت ثکوت و برگردم. دراین گیرودار که همه دنیا به سوریه و مسائل بزرگتر فکر می‌کند، من به اوت فقط فکرمی‌کنم که بی‌حوصله‌‌ است. وقتی نیست انگار باتری ندارم. می‌دونم زشته این همه درگیر زندگی شخصی  بودن. زندگی شخصی هم نه حتی، درگیر یک شخص بودن ولی باورکن هیچ چیزی فراتر از مرد رو نمی‌توانم ببینم. تو این لحظه هرجا رو نگاه می‌کنم فقط اونه، انگار نوک دماغم نشسته‌ . نه می‌خواهم نه می‌تونم  فراتر از اون رو ببینم.”

-از خلال نامه‌های خانم آ با کلاه
31 Aug 17:30

via Tumblr

via Tumblr
01 Sep 04:26

empty heart

empty heart
30 Jul 18:26

http://30salegiii.blogspot.com/2013/07/blog-post_4824.html

by ......
من آدم صفر و یکی هستم. یا باید راضی باشم و  ته دلم قرص، یا یک قیچی می گیرم دستم و شروع می کنم به کندن هرچی که آزارم می ده. گاهی اوقات هیچ نخ باریکی هم برایم باقی نمانده و الان که دارم به گذشته نگاه می کنم نمی دونم کارم را چطور ارزیابی کنم اما این را می دونم که اگه ته دلم قرص نباشه؛ اگه قرار به رنج بردنم باشه، بلد نیستم که بسوزم و بسازم و تحمل کنم. دمم را می گذارم روی کولم و  فرار می کنم.
نه که سختی کشیدن را طاقت نیارم، سختی کشیدن با رنج بردن فرق داره. من وقتی رنج می برم که ته دلم بلرزه، که زیر پاهام محکم نباشه. رنج که ببرم نه صبوری بلدم نه حتی عقلی توی کله ام می مونه، فقط می رم و می دونم که هرچی توی این دنیا کم باشه، جاده فراوانه.
فرقی نمی کنه که این موقعیت یک رابطه عاشقانه باشه، کارم باشه، یا یک رفاقت چند ساله، اصلا هرباری که همه چی را گذاشتم  و رفتم ماجرا همین بوده.


30 Jul 18:21

http://30salegiii.blogspot.com/2013/07/blog-post_30.html

by ......
 من هنوز گیر این هستم که چی "واقعی" است و چه چیزی را خیال می کنم که "واقعی" است.  با همه تلاشی که "م" کرد تا بتونم تعریفی از چیزی که به نظرم واقعی میاد داشته باشم، هنوز بی تعریفم و در عین بی تعریف بودن، وحشت می کنم از این فاصله ای که بین واقعی های من و واقعی های دنیای واقعی وجود داره. 
10 Jul 20:03

http://tighmahi.blogspot.com/2013/07/blog-post_11.html

by زن روزهاي ابري
من از خیابان های تهران شکست خورده بودم و از عشق شکست خورده بودم و روزهای بدی بود . یعنی می خواهم بگویم در من یک غمی ریشه دوانده بود آن روزها ، یک جور عمیقی که دیگر نمی فهمیدمش . باهاش زندگی می کردم . مثلا توی هفت تیر ، همین جوری که داد می زنم « سید خندان » یادم می آید که همیشه همین جوری که این جا ایستاده بودم و داد می زدم « سید خندان » چه غمگین بوده ام . بعد فکر می کنم چجوری با آن غمه که آن همه جانکاه هم بود زندگی می کردم ؟ چی شد دق نکردم . یعنی هر جور فکر می کنم می بینم آدمی که ان همه غم را به دوش بکشد تنهایی حقش است خم شود کمرش و دولا دولا راه برود . راه نرود حتی . سینه خیز میرداماد را بپیچد توی شریعتی .
آره ! روزهای بدی بود . همیشه در آستانهء اشک بودم . ولم می کردی می توانستم بنشینم کنار جدول خیابان و گریه نکنم ، عر بزنم . کی یادم افتاد ؟ ار خانه اش که امدم بیرون ، رسیدم که به آسانسور اشک هام سرازیر شد . یعنی نشسته بودم که روی تخت فکر کرده بودم بروم زودتر توی ماشین برای خودم روضهء ابالفضل بخوانم ، گریه کنم . نه پیکان سفید قراضه . من هیچ وقت صاحب یک پیکان سفید قراضه نشده بودم . آن قدر که پیکانه مرد . یک بار داستانش را می گویم . اما نرسیدم به ماشین . دم در آسانسور اشک هام جوشید . که خوب نبود . چون آسانسور آینه داشت به چه بزرگی . تازه فهمیدم وقت اشک ریختن چه زشت می شوم و این بار رمانتیک داستانم را ، یا نه پایانم را کم می کرد . بهر حال به اشک ریختنم ادامه دادم ، شدید تر . چون غمگین بودم و چون وقت اشک ریختن این همه زشت می شدم که حقش نبود . تو ماشین هم . بعد دوباره آینهء جلوی ماشین را تنظیم کردم روی صورتم و دیدم پووف ! کی به این شی قرمز گندهء روی صورت من می گوید دماغ ؟ گازش را گرفتم و رفتم خانه . دیگر یک قطره اشک هم نریختم .
باری ! روزهای بدی بود . عر می زدم . یا عر می زدم یا در آستانهء عر زدن بودم . یکی نبود بگوید زهر مار . چرا دیگران به عاشقانه های تخمی آدم گوش می دهند جای این که بزنند توی گوش آدم و بگویند زهر مار ؟
28 Jun 17:43

http://imgfave.com/view/3722077

by eliidantas

Submitted by eliidantas
04 Jul 13:07

طعمِ تمبر- دو

by noreply@blogger.com (Jila)
پرواز که نشست از همان فرودگاه زن‌های منتظر را یک به یک ببوس آن‌که دهانش طعمِ تمبر می‌دهد من‌ام نقطه
05 Jul 20:00

نظافت

by nisgil
Arnavaaz.nono

این سیاهی توی ساده‌سازی‌های من همیشه می‌رسد به من.

مشكلاتم را ليست كردم، از مولفه هاي مشترك فاكتور گرفتم، ساده كردم، هر چه جبر بلد بودم خرج كردم تا به بن اصلي همه ي مسئله ها رسيدم. آن چه كه معلول به نظر مي آمد علت اصلي ماجرا بود. اصلن قضيه ي سيكل بسته و دور باطل و اين ها نبود. مشكل به طور مشخص يك مولفه ي خاص بود. مولفه ي خاص قابل برطرف شدن نيست. برطرف كردنش مثل قطع عضو است. هيچ كس داوطلبانه دست و پايش را قطع نمي كند. 

حالا اين نقطه ي سياه مثل لكه ي جوهر پخش شده و تمام زندگي من را تحت سياهي خودش گرفته و هيچ رنگي غير از سياهي نمي توانم ببينم. مشكل مثل سرطان تمام فكر و ذهنم را فلج كرده و دارد من را از بين مي برد. 

تنها راهم اين است كه سياهي ها را به چاله ي خودشان برگردانم و نگذارم به ساير ابعاد زندگي ام سرايت كنند. بايد از يك تراپيست براي تميز كردن ذهنم كمك بگيرم. تراپيست پول مي خواهد. پول ندارم. بايد پول در بياورم اما نمي توانم. سياهي ذهنم را فلج كرده. 

30 May 12:13

این انگری بردهای غمگین عشق

by giso shirazi
من با مد مشکلی ندارم، به هر صورت هنر  خوندم  و هنری ها اجباری به اطاعت از مد ندارند(هیچکس ندارد خداییش)
خوب چیزی هم هست 
وقتی عکسهای قدیمی را می بینی 
حسابی می خندی به موها و شلوارها و یقه ها 
اما دلم برای تمام دخترهای این چندساله  با این ابروهای کلفت و چهارگوش می سوزد
که در سالهای پیری مجبورند تمام عکسهای جوانی خود را بسوزانند
از بسکه خنده های جوانان به عکسهایشان 
بی رحمانه 
شدید 
خواهد بود